از بررسی سرودهای ویدی و اوستایی و از مطالعه تاریخ شعر و ادب و شاهنامه های پارسی دری و از بررسی تواریخ دوره اسلامی به این نتیجه قطعی می رسیم که حوزة بلخ و بامیان و زابلستان و سیستان نخستین زادگاه و پرورشگاه زبان دری بوده است.
محمد مقدسی شامی (ق 4 هجری) سرزمین عجم را هشت بخش نموده و نوشته است: هشت اقلیم عجم شامل: خاوران، دیلم، رحاب، جبال، خوزستان، فارس، کرمان، و سِند است. [1]
وی در مورد زبان عجم و خراسان نوشته است: « زبان مردم این هشت اقلیم، عجمى است، برخى از آنها درى و برخی پیچیده ترند. همگى آنها فارسى نامیده مىشوند. [2] [خراسانیان] لهجههاى گوناگون دارند و زبان نیشابور رساتر و گیراتر است... مردم طوس خوشزبان ترند. سخن سیستانیان با یورش دشمنانه با صداى بلند از سینه بیرون مىآید. زبان بُست (هیلمند و لشکرگاه و قندهار) بهتر است. زبان هر دو مرو (مرو و مرو رود) بد نیست. زبان مردم بلخ شیرین ترین زبانها است، جز اینکه [خود آنها] بد زبانند. [3] زبان هرات وحشیانه است. یورش مندانه نهیب مىزنند و با فشار سخن را آلوده بیرون مىدهند. از یاران معدانى شنیدم که یکى از شاهان خراسان به وزیرش دستور داد تا مردانى را از پنج خوره اصلى گرد آورد، پس چون آماده شدند و سگستانى (سیستانی) به سخن آمد، وزیر گفت: این زبان براى جنگ خوبست، سپس نیشابورى به سخن آمد او گفت: این زبان مناسبِ داورى است، سپس مروزى به سخن آمد و او گفت: این زبان مناسبِ وزارت است. سپس بلخى سخن گفت، پس او گفت: این زبان مناسبِ نامه نگارى و کتابت است و چون هراتى به گویش آمد، او گفت: این زبان مناسبِ مستراح است.[4] زبان قوهستان نیز خوب نیست وکشش دارد.
این زبانهاى اصلى خراسانند و دیگران پیرو ایشان اند و از آنها ریشه گرفتهاند و بدانها باز مىگردند. مثلا : زبان طوس و نِسا نزدیک نیشابورى است، و زبان سرخس و ابیورد نزدیک به مروى است زبان غرج الشار، میان زبانهاى هرات و مرو است. زبان جوزجان میان مروى و بلخى است، و زبان بامیان و تخارستان نزدیک به بلخى است ولى کمى گرفتگى دارد، و زبان خوارزمى فهمیدنى نیست و در زبان مردم بخارا تکرار است... البته این زبان درى مىباشد و از آن روى اینگونه زبان را درى نامند که نامههاى شاهان بدان نوشته مىشود و به وى مىرسد و از ریشه در ساخته شده، زیرا که زبانى است که درباریان بدان گفتگو میکنند. مردم سمرقند نیز حرفى دارند که صدایش میان کاف و قاف است و مىگویند: « بکردکم، بگفتکم» و مانند آن، که سرد مىباشد. زبان مردم شاش (چاچ) بهترین زبانهاى هیطل است. سُغُدیان نیز زبانى جداگانه دارند که نزدیک به زبان روستائیان بخارا مىباشد.» [5]
در کتاب فضایل بلخ که یکی از منابع مهم از قرن ششم هجری است نوشته شده است: پارسی دری مخصوص ملوک خراسان و بلخ بوده است. فارسی دری زبان بهشتیان است. [6]
مردم بلخ از دیر زمان به فارسی تکلم می کردند و چنین نبود که این زبان در اواخر دوره ساسانیان در بلخ رواج پیدا کرده باشد. پیش از این دوره ، زبان دری زبان دربار حکام بلخ بوده است. [7]
«مردم بلخ تا زمان مولف ذخیره خوارزمشاهی (نیمه اول قرن ششم هجری) به فارسی تکلم می کرده اند. و اولین سازنده آن را لهراسب شاه نوشته اند. در زمانهای پیش از اسلام بلخ از مراکز دین بودائی ومحل معبد معروف نوبهار بود‚ و در دین زردشتی نیز اهمیت داشت. اولین حمله مسلمانان به بلخ در سال 32 ه . ق. بسرکردگی احنف بن قیس بود. در سال 34 ه . ق. دگر بار بتصرف مسلمانان درآمد در اواسط قرن هیجدهم میلادی بلخ بتصرف افاغنه افتاد خرابه های بلخ قدیم اکنون ناحیه وسیعی را اشغال کرده است.» [8]
آریانپور بامیانی مینویسد: «زبان دری زبان مردم بومی آریانا بود و در ماوراء النهر و برخی نواحی شرقی ایران کنونی در دورة سامانیان ظهور یافت ، نه به طور عمومی بلکه توسط افرادی به دربار سامانیه و برخی افراد سرشناس و بعدها به توده سرایت کرد. تا این زمان زبان دری از این طرف جیحون پا به آن طرف جیحون چندانکه حساب شود نگذاشته بود. منشأ آن در این دوره زابلستان بود.- این نکته را هم فراموش نکنیم که زابلستان منحصر به غزنه و توابع آن نمی شود بلکه تمام جبال هندوکش تا انتهای غور، زابلستان گفته می شود یعنی انحناء کوه هندوکش- زیرا در اثر تهاجمات شمالی ها ، دری زبانان در کوهستان مرکزی زابلستان فشرده و رانده شده بودند و این زبان را خالص و سُچّه حفظ کردند و بعدها به اطراف گسترش یافت. چنانکه در این مورد مینورسکی به این عقیده بود که :«فکر باز آفرینی فارسی نو (= زبان دری) از غزنه به دیگر نقاط سرایت کرده است.»[9] که مراد از این باز آفرینی توسط مردم بومی این ناحیه است ، نه از غزنویان . زیرا غزنویان توان این بازآفرینی را نداشتند و تا زمان مسعود به زبان ترکی صحبت می کردند و نیاز به تعلیم و تدریس داشتند با توجه به اینکه غزنویان باعث گسترش زبان دری گردید و تاجیکان هم ازین زمان به بعد زبان دری را پذیرفتند.[10]
آریانپور زبان دری را زبان اصلی هزاره ها دانسته و تصریح کرده است که: «من به این باورم و قطعی نیز هست که اقوام دیگر، زبان دری را از هزاره ها پذیرفته اند . به این معنی که آثار ادبی و فرهنگی هزاره ها زبان خود را به دیگران تحویل داده است و آنها تحویل گرفته اند . در هزاره جات به زبان کتابت و قلم ، تَولِی(تحویلی) خوانند و به آن، لَوظ ( لفظ) قلم می گویند. لذا لهجة افغانان و تاجیکان و دیگران را که به زبان دری صحبت کنند ، تحویلی و لفظ قلم خوانند و لهجة خودشان گویش محلی و تقریری می باشد. پس زبان تحویلی یا لفظ قلم ، زبان تحریری یا گویش کتابی هزاره ها است. چنانکه محاورة عادی هزاره ها زبان تقریری و گویش محلی و محاورة زبان دری است و لهجة هزارگی به جز گویش محلی دری چیز دیگر نیست. در میان مردم هزارستان تاکنون کلمات و لغاتی اصیل و ریشه دار وجود دارد که با همة اصالت خود، در زبان و قلم گویندگان و نویسندگان راه نیافته و در تداول اهل ادب و فضیلت دیده نمی شود . بسیاری از آن ها نمایندة مفاهیم دقیق ذهنی و فکری هستند که گاه مرادف ادبی ندارند . و اگر همة این کلمات و لغات در یک مجموعه فراهم آید بسیاری از نیازهای لغوی ما را مرتفع خواهد ساخت و نیز در یافتن معادل های مناسب برای کلمات خارجی کمک خواهد کرد.» [11]
آریانپور افزوده است: «از بین این طوایف (هزاره) شعرایی چون مولانا جلال الدین بلخی و ناصر خسرو قبادیانی، امیر خسرو دهلوی و سنایی و... ظهور کرده اند. ما کار به این نداریم که امروزه چه کسانی آنها را از خود می دانند. اما فیلسوف و حکیم مشهور ابوعلی سینا و صدها شخصیت علمی و کلامی مانند ابو خالد کابلی و امثاله متعلق به قوم هزاره اند. اگر مثنوی مولوی و دیوان ناصر خسرو و باقی شعراء که خاستگاه هزارگی دارند جمله هایی که به کار برده اند با محاورة امروزی هزاره ها تطبیق شود برای هیچ باسوادی حتی بی سوادان تردیدی باقی نمی ماند که مولوی ها و امیر خسروها و سنایی ها هزاره بوده اند و بجز قوم هزاره به هیچ یک از اقوام دیگر مرتبط نمی باشند. زیرا همان لغات و واژه هایی که این شعرای نامی به کار برده اند، امروز در هزارجات به طور عادی صحبت می شوند و محاورة متداول هزاره های مرکزی می باشند.
برخی واژه ها که در اشعار مولوی، ناصر خسرو، امیر خسرو، سنایی، عنصری، و بلخی ها و غزنوی ها و کتب قدیمه آمده اند و در کشورهای جهان به ویژه در ایران و پاکستان رفته اند و لیکن در محاوره، معمول و متداول نگشته اند و بایستی در فهمیدن معنی آن واژه ها به لغتنامه مراجعه کنند تا بفهمند چه معنایی دارند. اما در هزارجات حتی کودک دوازده ساله و زنهای بی سواد و دهاتی به محض شنیدن این واژه ها به طور عادی متوجه معنی آنها می شوند. چون مسبوق ذهن دارند و تلفظ می نمایند به خلاف ایرانیها و پاکستانیها (البته فرهنگیان شان) حتی افغانان و تاجیکان در افغانستان کنونی که سالها است هم نشین با هزاره ها بوده اند و هم صحبت اند، غالب این واژه ها را نمی دانند.»[12]

بلخیان و زابلیان باستانی به چهره و جامه هزارگی
نگارنده نیز باور کامل دارد که:
الف) امروزه بسیاری از لغات خالص دری و واژه های کهن اوستائی و کلمات نامعلوم محلی دیگر در گویش هزارگی محاوره میشود که در لغتنامه ها و ادبیات موجود نیامده است، بدین سبب نباید پنداشت که این واژگان، ترکی یا مغولی است، و بر این اساس هزاره ها را به ترک یا مغول پیوند داد. زیرا بجز یک نامه به زبان مغولی که هلاکو از پایتخت خود از تبریز برای بیزانس پادشاه فرانسه فرستاده است، هیچ کتاب و سند مکتوب و لغتنامه از زبان مغولی باقی نمانده است، تا این واژگان با آنها سنجیده شود. تاریخ مغولان (ایلخانان، تیموریان، و بابریان) بیشتر به زبان دری یا ترکی جغتایی نوشته شده است.
ب) اینکه عده ای از محققان معاصر واژگانی در گویش هزارگی را که به ترکی نسبت میدهند ، احتمالی و تخمینی است. زیرا هیچ دلیل قانع کننده ای نیست که ثابت کند این کلمات ترکی باشند. برای اینکه : 1) تا نیمه قرن پنجم هجری که محمود کاشغری «دیوان لغات الترک» را تألیف نمود، هیچ اثر مکتوبی به زبان ترکی وجود نداشت، و امکان دارد بلکه احتمال قوی میرود که این واژگان از زبان پارسی دری به گویش ترکان رفته باشد. زیرا نه تنها در دوره اسلامی بلکه پیش از اسلام زبان پارسی دری در مسیر جاده ابریشم زبان بین المللی برای بازرگانان بوده و شهر بلخ محل تلاقی بازرگانان جهان بوده است. 2) دیان لغات الترک در زمانی نوشته شده است که زبان پارسی دری نه تنها در ترکستان غربی و شرقی بلکه در آن سوی دیوار چین نیز راه یافته بود و ترکان چون دُر ناب خریدار آن بودند. محمود کاشغری واژگانی را که ترکان در قرن پنجم هجری به کار میبردند، گرد آورده و لغات ترک خوانده است، بدون اینکه به اصل ریشه آن توجه کند. بنا بر این لغاتی که از زبانی به زبان دیگر وام گرفته میشوند متعلق به زبان اول است نه به زبان دوم. 3) صرف نظر از اینکه در دوره چند هزار ساله که پیشدادیان و کیانیان همواره با تورانیان همسایه بوده و با آنان برخورد نظامی و اقتصادی و احیانا روابط دوستانه داشتند، از قرون نخست میلادی یعنی از زمان تسلط ترکان تخاری (کوشانی) تا ظهور اسلام و تا قرن پنجم هجری زابلیان و بلخیان با ترکان محشور بودند. بدیهی است که این همنشینی دو هزار ساله، به بسیاری از عادات و رسوم از جمله زبان اثر متقابل میگذارد و در نتیجه بسیاری از لغات مشترک بوجود می آیند که متعلق به هر دو زبان اند، که برخی واقعا ریشه ترکی و برخی دیگر ریشه دری دارند. پس هزاره های زابلی تبار را از کیانیان بریدن و به تورک و مغول پیوند زدن یک سخن بی دلیل و زورگویی آشکار است.
پ) ساختار اصلی گویش هزارگی و بیش از هشتاد درصد واژگان دری موجود را باید مبنی قضاوت و نظر قرار داد، نه چند واژه ترکی مغولی را، که شاید کمتر از حدود ده تا بیست در صد گویش هزارگی را تشکیل نمیدهند.
به نظر میرسد که از ساکنان کنونی افغانستان، مردمی که لغات اوستایی در زبان شان بیشتر به چشم میخورد مردم جبال مرکزی کشور است. برای نمونه و مقایسه به واژه های اوستائی ذیل در گویش هزارگی توجه کنید.
ریشه های اوستایی گویش هزارگی
-
1- آبَست: (هزارگی، به فتح باء) یار و یاور و دوست.
این واژه در گویش هزارگی همیشه با واژة دوست یکجا تلفظ میشود . چونکه این واژه یک واژة کهنه بوده لذا همیشه کلمة « دوست» را برای تفسیر او می آورند. مانند که گفته می شود: فلانی «دوست آبَست» دارد. یا «دوست آبَست» ندارد. یعنی فلانی دوست و یار و پناهگاه و همکار و هم دست و ریشه و اساس دارد یا ندارد. یا گفته میشود فلانی ها با هم بند و بَست کرده اند یعنی با هم پیمان یاری و دوستی بسته اند تا کاری کنند.
اَوِستا، آبِستا: (اوستائی)
پروفسور گِلدنر اوستا شناس غربی و نیز لغتنامه دهخدا ، اَوِستا را به معنی اساس و بنیان و متن اصلی و پناه و یاوری نوشته اند.[13]
اُوپَستا: Upasta (اوستائی) یار ، همدست، پشتیبان : احسان بهرامی ، فرهنگ واژههای اوستاج1 ص286 .چ تهران، انتشارات بلخ 1369ش.
-
2- آبِست: (هزارگی، به کسر باء) آبستن، باردار، زاؤزاد تو. احتمالا با آبَست وآبِِستا واوِستا ارتباط دارد.
آبِست مخفف آبستن است. مولوی گفته است: آنچه آبِست است شب، جز آن نزاد - حیله ها و مکرها باد است باد. (دهخدا، آبِست)
-
3- آرُووار: (هزارگی) = آرو بارو. آرو و حرکت و توش و توان.
بارو: (فارسی) حصار دور قلعه و باره و شهرپناه است.
سِبلتِ (بروت، سبیل) تزویرِ دنیا برکنند - خیمه را بر باروی نصرت زنند.
بر سر بارو یکی مرغی نشست - از سر و دُمش کدامین بهتر است. مولوی. (دهخدا، بارو)
-
4- اِسپی: (هزارگی) سفید
سْپی : Spi : (اوستائی) سپید بودن، پاک شدن. (فرهنگ واژههای اوستا، ، ج3، ص1417.
اسپی دیو از تو هلاک آمده - مرا از تو هم سر به خاک آمده. فردوسی
-
5- اِیتَه: (هزارگی) این، این است، اینجا است.
1ِِیْتِ اِیتئِی: Ite itei (اوستائی) برای این. (یسنا68 و 14) (فرهنگ واژههای اوستا» ، ج1، ص240 ).
اِتَ : Aeta(اوستائی) = it انگلیسی: این، آن = ضمیر اشاره. (همان ص22 و 23)
این واژه150 بار به همین معنی در اوستا تکرار شده است؛ من جمله در یشت5 و 13 و 22 و 14؛ و در یسنا 19. (ف. ک)
اِیتْ : (اوستائی) این. (هاشم رضی، اوستا ص259. یسنا 30-39-43)
-
6- اُُوتَه: (هزارگی) آن، آن است، آنجا است.
اُوتَ : (اوستائی) یعنی او. (هاشم رضی، اَوِستا، ص129)
-
7- اشتر: (هزارگی) شتر
اُوشْتْرَ: (اوستائی) شتر نر. یشت 17: بند 13. «فرهنگ واژههای اوستا» ج1، ص319 (10 بار)
گفت پیغمبر به آواز بلند- با توکل زانوی اشتر ببند. مولوی.
اوشترُوستانَ: (اوستائی) جای شتر، شترستان، آخور شتر. (همان ج1 ص319)
-
8- جُنگ: (هزارگی) چَمرَس، زور، مهارت. مثلا گفته میشود فلانی جُنگ دست دارد یا بسیار بی جُنگ (بی چمرس) است. یا گفته میشود زیاد بی جُنگله نکن، درست کار کن.
اُُجَنْگْهْ: Aojanh (اوستائی) نیرو، زور. احسان بهرامی، فرهنگ واژههای اوستا» ج1، ص32 (28 بار در اوستا)
اَ اُجَنْگْهَه: Aojonha (اوستائی) نیرومند، زورمند، توانا. (همان ج1، ص 32).
-
9- اَغبَد: (هزارگی) بد شکل، بد نما، بد سَمبَل، بد جِیسَل.
اَکْوَدَ: Akuda (اوستائی) بد نهاد، بد بنیاد. اَغَ: بد، بدی، زشت، گناهکار. (فرهنگ واژههای اوستا، ج1، ص37 ).
-
10- اِِینگَه: (هزارگی) اَپسُو، نسبت دو زن برادر با هم.
اِنْگْها: Anha (اوستائی) بستگی خانوادگی ـ پیوستگی تبار. (همان، ص45.)
-
11- اَید: (هزارگی) آگاه کردن، گفتن، قصه کردن.
پِیچِه سِیا بَلِه رُوی شِی رَغَسَه-ایِد «اَید» نَکُو دَمَه شِیفتِ نفَََسَه (شعر هزارگی)
اََزْدا: Azda (اوستائی) گفتن، آگاه : . (همان، ص54)
-
12- اُوثَه: (هزارگی دیزنگی) سپس، بعد ازان.
اََثَ: (اوستائی) بدینسان، سپس ـ اکنون ـ اما، مگر. (همان، ص60 ). (19 بار در اوستا به همین معنی)
اَوَثَ: Avaca (اوستائی) بنابراین ـ سرانجام. (همان، ص133)
-
13- اِیثَه: (هزارگی دیزنگی)
اِیثَ: Ica (اوستائی) همچنین، بدین روش، بنابراین، اینطور (یسنا 10- 17. یشت10 ـ یشت 19 ) (فرهنگ واژههای اوستا، ، ج1، ص240. (جمعاً 10 بار)
-
14- آوُر: (هزارگی) ابر
اَوْرَ ، اَوْرا : (اوستائی) ابر . (همان، ج1، ص142 )
-
15- آشُو: (هزارگی) صاف کردن و ستردن. سفید کردن خانه با گِل سفید،
اَشُو انگهَنْ: Aso anhan : (اوستائی) نیک خواهی، خواهش پاکی. (همان، ج1ص178 ).
اَشُوْ ، ستوتْ: (اوستائی) ستاینده راستی. (همان، ج1، ص181 ). لقب زردشت نیز اَشو است. اَشوزردشت به معنی زردشت پاک و پارسا.
-
16- اُوبَه: (هزارگی) انبوه، بلند و روی هم انباشته. قُوبی (سرزمین بلند تر از قول) و توپ (سنگهای روی هم انباشته) و کُوب (پشت بلند) و... نیز با اُوبه در معنی نزدیک اند.
اُپَه : Upa : (اوستائی) این واژه به معنای بالا، بالایی، رویی، بلندی و بسیار به کار میرود. (همان ج 1، ص276 / هاشم رضی، وندیداد ص244 . (20 بار در اوستا)
-
17- اِکِرتَه: (هزارگی) یکباره، یک دفعه ای.
هَکِرِتْ : Hakeret : (اوستائی) یکبار، یکگاه، نه بیشتر. یکباره، (یشت14: بند37) . (فرهنگ واژه های اوستا، ج3، ص1521.
-
18- پِیتَو: (هزارگی) کوه یا زمین مقابل آفتاب صبح
اَرِم پیتْوا : Arem pithava : (اوستائی) نیمروز. (هاشم رضی، اوستا، ص 58)
-
19- اُولوم: (هزارگی) معبر آب. جائی از رودخانه که ته آب بلند باشد و آب در آنجا کم عمق باشد. اوُلوم ندیده موزه نکش. تَولَی (خرگوش) نکشته شِیخ رَسْ نکن (ضرب المثل هزارگی)
وُلوم: Wlwm در اَوِستا به معنی آبگیر است. (مهرداد بهار، بندهش ایرانی، ص173)
-
20- پیس: (هزارگی) نوعی بیماری پوستی که لکه های سفید در پوست دست و صورت پیدا میشود.
پَئِسَ Paesa : (اوستائی) زیور، آرایش. پیس، پیسی. (نام بیماری). (یشت5: بند92) . (پورداود، یسنا، ج2، ص867 .
-
21- تفت: (هزارگی) گرم، بخار آب یا زمین در اثر گرمی
تَفْتَ : Tafta : (اوستائی) گرم شده، تب بیماری. (همان، ج2، ص619 تا 629)
-
22- خاتو: (هزارگی) خاتون. خانم. زن محترم
خَوَ تُو: (اوستائی) خودش (زن) : Xvato . (فرهنگ واژههای اوستا ، ج1، ص391)
-
23- خرد تو، هوش تو، عقل تو، چم تو، چمرس تو و ... (هزارگی) هوشمند، خردمند. ماهر.
خَرَتُو: Xartu (اوستائی) دارندة خرد فریب ناپذیر، هوشیار. (همان، ج1، ص65 )
خرَ تو: Xratu (اوستائی) دانائی، خردمندی، چم درست. یشت 1 : بند7 ؛ یشت 10 : بند 107 . (همان، ج1 (ص415). (32 بار در اوستا تکرار شده)
-
24- خُو: (هزارگی) خوب
هُوْ: Hu : (اوستائی) خوب، نیک، بِه، زیبا، بسیار. (فرهنگ واژههای اوستا، ج3، ص1778)
-
25- خُوسُور: (هزارگی) پدر زن و پدر شوهر
خَوَسُورَ : Xvasvra . (اوستائی) پدر زن : (یشت 10 : بند 116) همان، ج1، ص401)
-
26- خومبه (هزارگی)
خومْبَ : Xumba (اوستائی) خُم = کوزه بسیار بزرگ سفالی که بیشتر در باستان در زیر زمین مینهادند. (همان، ج1 ص413).
-
27- زاتی: (هزارگی) اصلی، منسوب به زاد
زاتَ : Zata : (اوستائی) زاده، آورده به هستی. (یشت 13: بند 94) (همان، ج2، ص584)
-
28- سَر: (هزارگی) سرپرست. بی سر به معنی بی سرپرست.
سارْ : Sar : (اوستائی) سر، پیشوا، رهبر، برتر. (همان، ج3، ص1419 )
-
29- سَرَت: (هزارگی) سرزمین سردسیر در مقابل گرمسیر.
سَرِتَ : Sareta : (اوستائی) سرد، سرما. (همان، ج3، ص1412)
-
30- شُوده: (هزارگی) سست و بیکار و تنبل.
اَئیپی شُوتَ : Aipisuta (اوستائی) با کوتاهی، با سستی، با نادرستی. «فرهنگ واژههای اوستا» ج1، ص5 )
-
31- قُول و قُوبی: (هزارگی) زمین گود و بلند.
کُول: (فارسی) تالاب و استخر و آبگیر بود. ترکان هم تالاب را کول میگویند. به ترکی هم کول به معنی حوض و آبگیر آمده‚ ولی به کاف فارسی(گول) تکلم نمایند. (آنندراج(. (دهخدا، کول) کابل وکاوُل، از ریشةکول گرفته شده که به معنی سرزمین باتلاقی است. به واژة کاول رجوع شود.
-
32- کَپُو: (هزارگی) پیر زن مکار.
کپُوْ : Kapo (اوستائی) گیاه زهردار، دیو فریب و نیرنگ: . (یشت8: بند56 و یشت14: بند 48 .) (فرهنگ واژههای اوستا» ج1، ص353).
-
33- کَتَه: (هزارگی) کلان، بزرگ.
کاتَ : Kata (اوستائی) فرزانه، دانای بزرگ، خرد دوست :. (فرهنگ واژههای اوستا ، ج1، ص373 .
کَر، کَرِی: (هزارگی) کار، کار کردن. مانند: کریز را کر کردم. جوی را کر کردم. یا مانند وقتی که پدر ها با عصبانیت می گوید: این چه کری است که میکنی؟ یعنی این چه کار است که میکنی؟
کئِیرْیَ : kairya (اوستائی) کارکردن ، کار و... (فرهنگ واژههای اوستا، ج1، ص346) ُ
اُوپَِئیرِی کئِرْیَ: kairya Upairi (اوستائی) کارکننده در بالا ـ آفریدگار ـ اَبَرکار ـ سخت کار . یشت13: بند 31 . (همان، ج1 ص277)
-
34- کَرَت: (هزارگی) دفعه، بار، مرتبه.
کِرِتَ : Kereta (اوستائی) کرده، انجام داده، درست کرد. یشت 5 : بند 129 . (فرهنگ واژههای اوستا، ج1 ص380)
على بن عبد الله را ولید عبد الملک مروان، دو بار تازیانه زدن فرمود. یک کرت به جهت آنکه زن هِشته ولید را در حکم خود آورد، یک کرت دیگر از وى نفى کرده بودند.( طبقات ناصرى، ج1، ص:103)
لشکر مغل کرت دوم در شهور سنه خمس و عشرین و ستمائة (625هجری) بطرف نیمروز آمد. (طبقات ناصری، ج1، ص 285)
دو سه کرّت دیگر کس فرستاد و همین نوع عرضه داشت هیچ جوابى به صواب نفرمودند. تاریخسیستان، ص412
در این راه چند کرت گفت دریغ آل برمک، سخن یحیی مرا امروز یاد می آید. (تاریخ بیهقی(.
شیخ روزی چار کرت چون فقیر - بهر کدیه رفت در قصر امیر. مولوی. (لغتنامه دهخدا، کرت)
-
35- کَرش، کَرشه، کَرّاش: (هزارگی غزنی و جاغوری) کوه سنگلاخ و سخت گذر.
کَرش: (پارسی) «کَرش پاره ای زمین بلند یا پشته می باشد». (دهخدا، ذیل واژه کَرش)
گرشاسب، کرشاسپ: (اوستایی) آخرین پادشاه پیشدادی آریانای باستان (زابلستان و کابلستان) بوده است. دکتر پورداود نوشته است: نام گرشاسب جهان پهلوان در اَوستا بارها یاد شده این نام در اوستا به صورت کَرساسپه (Keresaspa.) و در سانسکریت به صورت کرساسوه (Krsasva.) آمده است.[14]
توضیح: هزاره ها کَرش و قرخ را به معنی سرزمین و سخره های سخت گذر کوه به کار می برند. بنا بر این، گرشاسپ در اصل «کرش+ اسپ» است، که در نوشته ها گرشاسپ شده است. گرشاسب به معنی اسپ کوهستانی یا صاحب اسپ کوهستانی می باشد. چنانچه گفته خواهد شد گرشاسب در زابلستان تاریخی میزیسته است. نام زابلستان باستان در دوره های پسین، گرشِستان، غرشستان، غرجِستان و هزارستان شده است. غرجستان در اصل کَرشِستان بوده که به معنی کوهستان وسرزمین کوهستانی است و سپس گرشستان و غرشستان و غرجستان شده است. هم چنانکه کلمة غُور از کور و گور (سرزمین تنگ و تاریک) به غور تغییر یافته، غرجستان نیز از کرشستان و گرشستان تبدیل به غرجستان شده است.
-
36- کُوپ: (هزارگی) برآشفتن، ناراحت شدن، پرباد شدن چهره از خشم. بالا آمدن بندهای پشت در اثر بیماری.
کُوپْ: Kup (اوستائی) برآشفته شدن، وادار شدن : . (فرهنگ واژههای اوستا» ج1، ص378 ).
-
37- کَوسَره: (هزارگی) پا افزار، کفش چرمی
اُثْرَ: Aosra (اوستائی) موزه، پاپوش،کفش. (احسان بهرامی، فرهنگ واژههای اوستا، ج1، ص34)
کَوَسَرَ: (اوستائی) خالی. یسنا 10 . (پورداود یسنا. ج 1، ص173)
-
38- گََرِی: (هزارگی) گری نام یکی از چهار طایفه بزرگ جاغوری است که در ناوه نیرون زندگی میکنند.
سپیت گُون گَئیری: (اوستایی)
دکتر پورداود نوشته است: «سپیدگُونَ گَیری به معنی«سفید کوه» است. «دار مستتر» فرانسوی کوه سفیدگون را مانند کوههای دیگر این فقره [از فقرات اَوِستا] از سلسة هندوکش دانسته، به دو شعبة «کوه بابا» که هر دو سفید کوه خوانده میشوند منتقل شده است.» یسنا 10 بند 11 و 12. پورداود، یسنا، ج 1، ص172 تا 174.
-
39- گیرو: (هزارگی) کوه پشت به آفتاب و زمین سایه رخ
گِرْیُوَ : Griwa (اوستائی) گردنه (کوه) جای تنگ و باریک، گریوه. (هاشم رضی، وندیداد، ج1 ص484.
رِِِیوُه: (فارسی) مخفف گریوه است که کوه کوچک و پشته بزرگ باشد. (فرهنگ فارسی معین) (دهخدا)
-
40- گیمیز: (هزارگی) شاش
گَئُو مَئِیزَ: Gaomaeza (اوستائی) پیشاب گاونر . (فرهنگ واژههای اوستا، ج1 ص 452 ). (وندیداد باب 19 بند 21، هاشم رضی، وندیداد، ج4، ص 1733)
شاش اسم فارسی بول است که گمیز نیز نامند. شاشیدن مصدر آن است. (فرهنگ آنندراج) (دهخدا، شاش)
-
41- مانه: (هزارگی) اطاق چپری تابستانی، محل نشیمن موقت در کوه یا بیابان که دارای سایبان باشد.
نْمانَ: Namana (اوستائی) خانه، خانمان، جایگاه، جای آرمیدن یک خانوار. (فرهنگ واژههای اوستا، ج3، ص935 ) رستم نریمان به معنی نر خانواده.
-
42- مََنتَر: (هزارگی) دعا خوانی، دعا خوانی برای بیرون شدن جن از بدن جن زده.
مانْثْرَ: مانثره: (اوستائی) مانتره، از ریشة «مَن» به معنی اندیشدن گفتار ایزدی و سخنی که اندیشههای پاک را به دیگران منتقل میسازد. (فرهنگ واژههای اوستا، ، ج2، ص1137
مانْثَرواک: (اوستائی) آگاهی کنندة مانتره. (همان، ج2،ص 1138 )
مانتر واک: (اوستائی) نام پیشوای دینی و صاحب آتشکده (فروردین یشت بند105 ؛ (پور داود، یشتها، ج2، ص89 )
-
43- واک: (هزارگی) اختیار، اجازه
-
44- نِپشِی: (هزارگی) نم کردن آب از زمین یا چاه یا کاریز
اَئیوِی نپتی: Aivi napti (اوستائی) نمناک ـ خیس خوی تن(عرق) . (فرهنگ واژههای اوستا، ج1، ص14 )
-
45- وار: (هزارگی) لانه و شهر مورچه، غار گرگ یا روبا با توله هایش.
وٰارَ : (اوستائی) بال ـ پر ـ پناهگاه، نگهداری، پشتیبانی. (سینا 10: بند 14). (فرهنگ واژههای اوستا» ج3، ص1315 .
وَرْ : Var : (اوستائی) پوشانیدن، پنهان کردن، پناه دادن، (یشت 13: بند 15). (همان، ج3، ص1279 .
وَرَ : Vara : (اوستائی) جای سرپوشیده، پناهگاه، غار. (وند 2 : بند 25) (همان، ج3،ص1282 .
(وِر جَمکرد: خانه ای که جمشید در کنار رود داییتی (رود بلخ) ساخت. (همان، ج3، ص1283)
-
46- وُرزه: (هزارگی) غیرت، شجاعت، مردی و دلیری. بی وُرزه: بی غیرت، نامرد.
هُورَ ئُذَ: Huraosa : (اوستائی) بلند بالا، خوش ساخت، خوش پیکر، زیبا. (همان، ج3 ص1600)
-
47- وُیِه: (هزارگی) گریه و زاری
وُوْیَ : Voya : (اوستائی) ناشاد بدبخت، بیچاره، سوگوار، سوگدار. (فرهنگ واژههای اوستا، ج3، ص1382 .
وَ یُوئِی: Vayoi : (اوستائی) وای، آه، افسوس. (یسنا 53: بند 7 ) (همان، ج1 ص1278
آوُوْیَ : Avoya : (اوستائی) غم و اندوه، آه، افسوس. (یشت 19 و 63 و 3 و 14و 73) (همان، ج1 ص226).
جمهوری سکوت

