اسطوره ی اسپاترا،تراوا ، شاهکار رستم و سهراب ،جوک های ملا نصرالدین ،تراژدی مکبث ، داستان عاشقانه لیلی و مجنون - هرکدام به نوعی شرح زندگی پرحادثه افراد ، تبار و نسلی را حکایت می کند که در مقاطع خاص تاریخ یا به رشته تحریر درآمده یا به گونه ی نقلی ( سینه به سینه ) از نسل به نسلی انتقال و بازتاب یافته که هر کدام در باروری و شکوفایی هنر و ادبیات در فرهنگ آدمی نقش ارزنده ی دارد و از جایگاه ویژه برخوردار است.

حکایت دردناک "وویی نگو اوغو امد"نیز متعلق به جامعه انسانی است که از همه جهات با افسانه ها و حکایت های تاریخی ، هنری و فرهنگی متفاوت است .زیرا در ادبیات و هنر کلام مخیل است و نقطه آغاز آن تخیل است ولی تراژدی "وویی نکو اوغو امد " به عنوان یک پدیده واقعی  با ریشه های واقعی و غم انگیزش در دل تاریخ ثبت است و رابطه ی با تخیل ندارد.در افسانه ها و داستان های هنری و ادبی یک رشته زیبایی ها به حیث جوهر محتوایی مدنظر است که هر قدر زیبایی ها معقول و مطلوب جلوه داده شود به همان میزان ضمانت جاویدان برای نویسنده و اثرش خواهد داشت . ولی در تراژدی "وویی نکو اوغو امد"هیچ زیبایی مطرح نیست ، هر قدر به ژرفای این ماجرای وحشتناک پی می بریم به همان اندازه وحشت و ترس مطرح می شود و قتل عام ، انسان کشی و خون بیداد می کند . در افسانه گویی ساختار به اساس تاثیر گذاری - کمدی و تراژدی دیزاین می شود اما در رخداد خوف انگیز "وویی نکو اوغو امد"تراژدی در عمق تراژدی رخ میدهد ، رشد می کند و فاجعه می آفریند.شاهکارهای ادبی و هنری در نزد مخاطب یا نفرت و انزجار ایجاد می کند یا تاثر و خورسندی که همه ی این برداشت ها زودگذر و مقطعی می باشد و پس از چندی فروکش می کند ولی در ماجرای نفرت انگیز "وویی نکو اوغو امد"بر علاوه نفرت ،انزجار و تاثر - وحشت ، ترس ، فاجعه انسانی و قتل عام نیز مشهود است که بیشتر از شصت در صد جمعیت یک ملت به شکل فجیع و کینه توزانه سر به نیست می شود . شاخصه ی دیگر این فاجعه که آنرا از تراژدی ها و افسانه های تاریخی متمایز می سازد این است که درافسانه ها شخصیت ها رشد می کند و قهرمان می شوند ولی در تراژدی فاجعه بار "وویی نکو اوغو امد"نه تنها شخصیت رشد نمی کند بلکه قهرمانان نیز از میان برداشته می شود . شخصیت ها در افسانه و داستان از یک جای ظهور می کند ، دیگرگونی ایجاد می کند و بالاخره پایانی دارد ، اما داستان "وویی نکو اوغو امد"را هیچ پایانی نیست . هنوز هم وحشت و ترس این حکایت دیرینه ، در دل و دیوار و کوه پایه های زمین و زمان دهن باز می کند . مادری که بخواهد طفلش را از گریه و اعتراض باز دارد ، دل تاریخ را می شکافد می گوید  وویی نکو اوغو امد...بدون شک از نظر یک مادر این ترسناک ترین حکایتی است که به فرزندش بازگو می کند . زیرا او خود نیز روزی کودکی بوده و از  شنیدن حکایت  وویی نکو اوغو امد به شدت می ترسیده است و حال برای تنبه کودکش افسانه ی می گوید تا او را اداره کند ، من نیز وقتی کودک معترض و بازی گوشی بودم مادرم ابتدا به اطرافش می نگرست بعد می گفت کوتاه بیا وگرنه "اوغو میه " و هنوزم که هنوز است وقتی مادری به فرزندش این حکایت را تکرار می کند  موهای سرم از وحشت ایستاد می شود که با تاسی از چی منطق ، قانون و تفکری این افسانه در دل تاریخ به عنوان یک لکه سیاه جاه باز کرد است؟ من دیگر کودک نیستم  ولی "وویی نکو اوغو امد"هنوز هم شنیده می شود و فاجعه می آفریند. حالا نه تنها مادری کودکش را می ترساند ، بلکه هستند افرادی که بازهم علاقه دارند دیسپوتیسم بیداد گری در تاریخ تکرار شود و حتا قدرت های دخیل در بحران افغانستان نیز از این حربه علیه اعتراض مردم بهرگیری می کنند که صدایت را نکش طالب آمد . فرستنده: صفی الله