علم وهستی از دید گاه مولانا
دستگیر نایل
سخنرانی در کنفرانس: ویژه گی های پژوهش علمی در دانشگاه یو سی ال لندن
به نام خدا وند جان و خرد کزین بر تر اندیشه بر نگذرد
(فردوسی)
سلام و درود بر شما ادب دوستان وفرهنگیان!
سپاسگزارم از رهبری کانون پژوهشگران افغانستان که به من فرصت سخن گفتن را داده اند. فکر میکنم دشوار ترین وظیفه ای که داده شده، برای من است شنا کردن به شط نیلی و توفانزای مولا نا جلال الدین محمد بلخی، این عاشق ترین عاشق زمانه ها، از دشوار ترین آسان هاست. تا بتوان گوهر های ناب اندیشه،عرفان و حکمت را ازان بیرون آورد. وآن، غواصی میخواهد چالاک و شناوری بیدار دل و آگاه.
پیش از آن کاندر جهان،باغ می وانگور بود
از شــراب لایـزالی، جـــان مــا مخـمور بود
ما به بــغـداد جــهان، جان انالحق می زدیم
پیش از آن کاین دار و گیر ونکته منصور بود
پیش از آن کاین نفس گل در آب وگل معمار شد
در خرابات حقایق، عیش ما، معمور بود
جان ما همچون جهان بد، جام جان چون آفتاب
از شراب جان جهان، تا گردن اندر نور، بود
ساقیا این معجبان آب و گل را مست کن
تا بداند هر یکی کاو از چه دولت دور بود
شهر تبریز ار خبر داری بگو آن عهد را
آن زمان که شمس دین،بی شمس الدین،مشهور بود
این چند بیت از یک غزل خیلی بلند وعارفانه مولانا است که راز خلقت انسان و هستی را بیان کرده است پیش از همه قابل یاد آوری میدانم که مولا نا نسبت به همه عار فان جهان اسلام و شاعران زبان فارسی، از چند جهت یک شخصیت استثنا است.
یک: کسی که درسن نزدیک به چهل سالگی بدون انکه علم عروض و شعر شناسی را خوانده باشد، به شاعری آغاز کرده است. و آنهم بیشترین شعر را در گنجینهء فرهنگ فارسی بجا گذاشته؛
دو: کسی که سر آغاز کتاب خود را بدون در نظر داشت سنت های رایج فرهنگی زمان با ( نی ) اغاز کرده است.
( بشنو از نی،چون حکایت میکند وز جدایی ها،شکایت میکند)
در حالیکه دیگران با حمد خدا و نعت پیامبر و یارا نش و مدح سلا طین و شاهان سخن گفته اند؛
سه: کسی که کتاب عظیم و فخیم غزلیات خود را به نام پیر و مرشد خود شمس الدین ملکداد تبریزی یعنی ( دیوان کبیر شمس) را گذا شته است. در پیشگفتاری از دیوان کبیر شمس میخوانیم که :« آخر چگونه میتوان باور کرد؟ چگونه میتوان پذیرفت که مردی بزرگ و با عظمت همچون کوهی استوار، صاحب یک مثنوی سترگ وآثار منثور ومجالس شور انگیز ، نا گهان دیوان غزلیات ، قصاید و...خود را که متضمن بیش از چهل هزار بیت اثر عرفانی است، بنام مراد، محبوب ومعبود زمینی خود ساخته و پرداخته باشد؛ چگونه؟..» مولا نا حتا در ابتداء مثنوی را بنام حسام الد ین چلپی « حسامی نامه » نام گذا شته بود..
چهار: در همان نو جوانی که با پدرش سلطان العلماء به قصد زیارت حج رفتند و در نیشا پور با شیخ عطار ملا قات داشتند، شیخ در سیمای او نور نبوغ و شکوه و بزرگ مرد شدن را مشاهده کرد وبه سلطان العماء گفت: (باشد که این فرزند تو، آتشی در خرمن اندیشۀ عالمیان زند) وکتاب اسرار نامه خود را بدو بخشید.
پنج: آیین عاشقی را بنا نهاد و سرخیل عاشقان عالم شد. نا گفته نگذارم که حافظ هم دست به چنین کاری زده و دیوان اشعار خود را با باده و ساقی آغاز نموده و گفته است:
الایا ایهساا لساقی، ادر کاسا و نا ولها
که عشق اسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها
که مصرع :«ادر کاسا و نا ولها الا یا ایهساا لسا قی » بر گرفته از شعر یزید بن معاویه است و به همین سبب مورد اعتراض از جانب مخالفان خود شده است. وبرخی ها هم به دفاع از حافظ برخاسته اند.چنا نکه اهلی شیرازی گفته:
خواجه حافظ را شبی دیدم بخواب گفتم ای درعلم ودانش بی همال
از چه بستی بر خود این شعر یزید با وجود این همه فضل و کمال
گفت: واقف نیستی زین مساله مال کافر هست بر مؤمن حلال!!
در باره ی مولانا از جمله مثنوی معنوی که عالی ترین اثر مولانا است، حکایات و تما ثیل فراوانی مبنی بر هستی شناسی و دانش پژوهی آمده که بیان همۀ آن تمثیل ها به بحث های طولانی و دراز دامن، نیاز مند است. گفتیم که دفتر اول مثنوی با تمثیل ( نی ) آغاز شده است. در این تمثیل این فکر عرفانی که روح انسان بخشی از روح خداست که در قفس تن اسیر است و شایق است که بار دیگر به اصل خود بر گردد،.بیان شده است. حافظ هم گوید:
حجاب چهرهء جان، میشود غبار تنم
خوشا دمی که از این چهره، پرده برفگنم
که این سرای نه جای چومن خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان، که مرغ آن چمنم
دوکتور عبدالکریم سروش،احیا گر تفکر دینی معاصر مینویسد: «معرفت علمی پس از سپری شدن دو مرحله حاصل میشود مرحله ی حسی شناخت و مرحله ی عقلی شناخت: مرحله حسی یعنی رابطه تجربی و مستقیم پژوهنده با اشیا و پدیده هاست و مرحله عقلی یعنی بیان و استنتاج و تحلیل و احکام است( 1 ).
فرانسس بیکن و بسیاری از دانش مندان سده های پسین تجر به را مادر همه شناخت ها میدانند. حضرت مولانا سیصد سال پیش ازبیکن وهشتصد سال پیش از زمان ما، رابطه میان حس وعقل را درتمثیل( فیل و خانه ی تاریک) بیان کرده و این اندیشه را که بیکن شناخت حسی را مرحله ء شناخت تجربی میداند، رد میکند:
پیل اندر خانه ی تاریک بود عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دید نش مردم بسی اندرین ظلمت همی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندران تاریکی اش کف می بسود
ان یکی را کف بر خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودان است این نهاد
از نظر گه گفتش آن شد مختلف ان یکی دالش لقب داد، این الف
در کف هر یک اگر شمعی بدی اختلاف از گفت شان بیرون شدی
( الی اخر داستان )
در این تمثیل، مولانا شناخت حسی را یکجانبه میداند ومیگوید که این شمع یعنی حرکت شعور است که شناخت حقیقی رابه نمایش میگذارد.» (2) به تعبیر احسان طبری، مولانا به وجود «حس درونی » که افزار اشراق و الهام و درک حقا یق باطنی است معتقد بود. وقتی که میخواهد وجود این حس درونی را ثابت کند شیوه ی بیانش تمثیلی است. ونتیجه میگیرد که درون انسان دوحس دارد یکی «حس دنیا »و دیگری «حس عقبا» که با یکی میتوان امور دنیوی را شناخت وبا دیگری امور آسمانی واخروی را .
حس دنیا نرد بان این جهان حس عقبا نرد بان آسمان
صحت این حس بجویید از طبیب صحت آن حس بخواهید از حبیب
و به این نتیجه میرسد که «حس عقبا » را نه از راه عمران بدن بلکه از راه تخریب آن از راه خوار داشتن نفس واز راه ریاضت باید بدست آورد. مولا نا با بیان قصه پیل در تاریکی و خواستاران انگور و بسیار دیگر را مربوط به تیوری شناخت میداند و میگوید که معرفت یکجانبه و حسی نمیتواند (کل ) را ادراک کند واین لمس های حسی وسیله نیل به معرفت کامل نیست.» و با آنکه نفی تعقل منطق و حکمت در جها نبینی مولا نا یک عنصر منفی است اما به مولا نا باید حق داد که دانش لفظی و سکولاستیک عصر خود را هادی بشر به حقایق نمیداند وآن خرد ورزی ای که مولانا از آن سخن می گوید خردی نیست که با عقل منطقی حکما یکی باشد بلکه یک عقل فطری و (آشنا خرد ) و علم حضوری ناشی از اشراق است. چنانکه خود گوید:
عقل من گنج است ومن ویرانه ام گنج اگر پیدا کنم، دیوانه ام
دانش من جوهر آمد، نی عرض این بهایی نیست بهر هر غرض
کان قندم ، یک نیستان شکرم هم زمن می روید و من میخورم
بدین سان مولانا ( عقل وعلمی ) را که از درون هستی می روید و روح را تغذیه میکند و از نفور مستمع و نداشتن خریدار فغان نمیکند می پذیرد » (۳ )
انشتاین دانشمند وفزیکدان مشهور قرن بیستم پس ازسالها تجربه و انکشاف علوم، تیوری نسبیت رابه بشریت تقدیم کرد وثابت نمود که (زمان، مکان و حرکت) در رابطه به کتله، مطلق نیستند و پدیده ها با هم رابطه های نسبی دارند. اما مولانا هشت قرن پیش گفته بود:
پس بد مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد این را هم بدان
همچنان مولانا سده ها پیش گفته بود :
ای برادر تو همان اندیشه ای
مابقی تو استخوان و ریشه ای
یعنی اگر اندیشه واندیشیدن و سازنده گی و خلاقیت از آدم گرفته شود جز مشت استخوان و گوشت، چیزی نخواهد بود.
فلاسفه غربی قرن ها پس از مولانا گفتند:( چون می اندیشم، پس هستم) در جهان شناسی مولانا عشق در برابر عقل موضع می گیرد. تشبیهات ترکیبات و استعاره هایی چون:«آتش عشق، جوشش عشق، عشق خوش سودا، دوای نخوت و ناموس» تنها پرداخته هایی از اندیشه مولا نا است که در دیگر عارفان و سخنوران شعر فارسی کمتر دیده میشود. که خود گوید:
آتش عشق است، کاندر نی فتاد
جوشش عشق است، کاندر می فتاد
شاد باش! ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
به تعبیر دوکتور سروش، عشق مولانا عشق قیامت وار خافض و رافع بود و همین، او را از همه عاشقان زمانه ها ممتاز کرد. واین شمس تبریز بود که دولت عشق را به او هبه کرد که مو لانا خود میگفت:
مرده بدم، زنده شدم گریه بدم، خنده شدم
دولت عشق آمد و من ، دولت پاینده شدم
و از همینجاست که پای استد لا لیان را چوبین میداند:
پای استد لا لیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
«استد لال در عصر مولانا به اهل منطق و فلسفه ی اطلاق می شد که روش های تعقلی ارسطویی را بکار میبردند. با همین دلیل مولا نا اهل فلسفه را علیل و ناتوان در شناخت حقایق می داند و می گوید که با ساخت های اندیشه های ارسطویی نمیتوان به جهان و حقایق مربوط پی برد.»(۴ ) همچنان مخاطب مولا نا عالمان بیرون نگر، جزم اندیش و قشریونی اند که به حقایق، تاریک اندیشانه نگاه میکنند.
«به باور مولانا،عشق به آدم دلیری ، معرفت وشجاعت می بخشد وعیب ها، حسد، بخل و ضعف ها را از وجود آدم، از میان می بردارد. وانسان را مانند آهنی که آبدیده شده باشد، خالص می سازد. از نظر مولانا عشق، محبت بیکران است. محبت های کرانمند، ومحدود را عشق نمیگویند. لذا محبت بیکران در مقابل محبوب بیکران؛ واین تناسب است که عشق را معنا میکند.»
تا نمیری، نیست جان کندن تمام
بی کمال نرد بان ، نایی به بام
این مردن، دست از صفات خود کشیدن و تماما صفات محبوب را پذیرفتن است. بهترین حکایت تمثیلی مولانا، رگ زدن مجنون است (۵)« مولانا به رغم دیگر عرفا که تن آدمی و هستی را خوار و پلید و زمینی میدانند ومیگویند که آمیزه ای از خاک وآب است، (تن ) را زیبا و نیک وآشکارا میداند.
تن همی نازد به خوبی و جمال روح،
پنهان کرده فرو پر و بال
ومی افزاید که این جان است که بخشایندهء خوبی وزیبایی به تن است؛ اما جان هم در نبود ( تن) نمایانی نمی پذیرد از همینجا است که چون شهریاری در خرگاه تن خانه میکند:
این بدن خرگاه آمد روح را
یا مثال کشتی ای مر نوح را
مولانا در مثنوی معنوی میگوید که ما دو گونه علم داریم علمی که آدمی را سنگین میسازد و علمی که آدم را سبک میسازد. و می افزاید که بیشتر علم هایی که مردم می آموزند، برای فروختن است و لذا چنین عالمان به دنبال مشتری میگردند:
علم تقلیدی بود بهر فروخت
چون بیاید مشتری خوش بر فروخت
مشتری علم، تحقیق حق است
دایما بازار او پر رونق است
این خریداران مفلس را بهل
چه خریداری کند یک مشت گل
میگوید که این عالمان، حقیقت را نمیخواهند بینند و طالب حق نیستند، بلکه طالب خود اند. مولا نا که خود را پیامبر آیین عشق میداند، در مثنوی معنوی، شعر های اعجاب انگیز فراوان دارد از جمله این بیت ها:
که فتوت دادن بی علت است
پاکبازان خارج هر ملت است
زانکه ملت فضل جوید یا خلاص
پاکبازان اند قربا نان خاص
مولانا میگوید دعوت ما به عشقبازی و پاکبازی، یک دعوت دینی نیست. زیرا دین از شما فدا کردن و جان باختن را نمی خواهد دین بشما میگوید چنین یا چنان کن تا از آتش دوزخ نجات یابی، یا میگوید، چنین و چنان کن تا پاداشی را نصیب شوی. اما دعوت ما بغیر این خواست هاست. دعوت فدا کردن وسوختن وقربان شدن است » (۶ ) مولانا انسانی بدون تعصب، فرا قومی وفراملیتی وجهانی بود. وآن اندیشه های بلند او بود که با گذشت هشت قرن هنوز جهانی تر میشود. او میگوید :
سختگیری وتعصب، خامی است
تا جنینی، کار خون آشامی است
ویا:
نه از هندم،نه ازچینم، نه از بلغار ومغسینم
نه از ملک عراقی ام، نه از خاک خراسانم
با ارزش ترین موجود نزد مولانا، انسان است که در تمام مثنوی و دیگر آثارش نقش پای خود را دارد. خود شناسی ازنظر مولانا چیست؟ بیرون آمدن از زندان تعلق ها وخواست های بهیمی است، کوشش در شناخت این زندان ورهبری انسان ها از این تنگنا ها. از نظر مولانا زمانیکه انسان به اوج کمال مطلق نزدیک شد به خدا می رسد.
آانها که طلبگار خدا یید، خدایید
بیرون ز شما نیست، شمایید،شمایید
چیزی که نکردید گم از بهر چه جویید
واندر طلب گم نشده بهر چرایید
مولانا توصیه میکند که انسان اولین کتابی که باید بخواند، کتاب خود شناسی است. تا خود را نشناسی، خدا را نیز نمیتوان شناخت. خدا شدن از دید مولانا چنان نیست که انسان عین ذات شود بلکه ( تخلقو بالا خلاق الله ) یعنی خلق وخوی خدا را بکیرید. به تعبیر دوکتور علی شریعتی (شرط آنست که در سیر تکاملی معنوی مان به اوج کمال مطلق نزدیک شویم. و نزدیک شدن به خدا را با انجام کار های نیکو به کمال مطلوب برسانیم. و این معراج دایمی انسان کامل است ) ( ۷) محوری ترین اصل نزد مولانا، بازگشت اشیاء به اصل خود است. و واصل شدن به آن حقیقت مطلق از همینجاست که سرود جدایی انسان را در نی نامه اش سر میدهد:
کز نیستان تا مرا ببریده اند
وز نفیرم مرد وزن، نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
رویکرد ها
1- گلستان مثنوی یا گلستان معنوی_ دکتر عبدالکریم سروس، سایت دکتر سروش.
2- سایت زنده گی، شماره دهم ؛ سال 2007 فرهنگ، در حیطه ء جامعه شناسی وتاریخ ؛ محمد شاه فرهود
3- برخی بر رسی ها در باره جهانبینی های اجتماعی در ایران صفحات ۴۵۸ ــ ۴۶۳ احسان طبری.
4- سایت زنده گی، همان منبع محمد شاه فرهود.
5- گلستان مثنوی یا گلستان معنوی دکتر عبدالکریم سروش
6- سروش، همان اثر،
7- تاریخ وشناخت ادیان دکتر علی شریعتی .ص ۱۷۶

