تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
سرزمین سوخته نویسنده: - ۱۳۸٧/٥/۱٥

 

 

بهسود، سرزمینِ سوخته؛

تو سوختی، قدم‏ها لغزیدند و قلم‏ها از خجالت سر در گریبان نهادند. قدمی به یاری‌ات نشتافت و قلمی سوختنت را به «کلمه» تبدیل نکرد. اما تو خود «کلمه» هستی، با سکوتِ مرگ‏بارت گویایی، به زبان خانه‏های در آتش‏سوخته‏ات سخن می‌گویی و با اجسادِ تکه‏تکه شده‏ای قربانیانت، جنایت‌هایی را که بر تو رفته‌ـ‌اند، افشا می‌کنی تو خود «کلامِ مبین» هستی و «بیانٌ للناس»، چونان «خرابه‌های خاطره‌ای افشار» که با «سکوتِ خویش گویا هستند» و فاجعة غربِ کابل را به خاطر دارد و همچون پیکرِ فرو ریختة بودا که بر توحشِ کوچی‌های قرنِ بیست‌ـ‌وـ‌یک شهادت می‌دهد.../موسی رستگار

بهسود، سرزمینِ سوخته؛

روایتِ تصویری از بهسود

  

 

تو سوختی و آتش گرفتی. من نیز سوختم، ما نیز سوختیم، سوختیم و سوختیم. تو را آتش زدند و چشمانِ بادامیِ خواهرم  در سوگ تو به جای اشک خون گریه کرد.

 

سیلِ اشک خواهرم در خیابان‏های شهر جاری شد، و در هر کجا  فریاد شد: عدالت، عدالت، عدالت!

 

تو سوختی، قدم‏ها لغزیدند و قلم‏ها از خجالت سر در گریبان نهادند. قدمی به یاری‌ات نشتافت و قلمی سوختنت را به «کلمه» تبدیل نکرد. اما تو خود «کلمه» هستی، با سکوتِ مرگ‏بارت گویایی، به زبان خانه‏های در آتش‏سوخته‏ات سخن می‌گویی و با اجسادِ تکه‏تکه شده‏ای قربانیانت، جنایت‌هایی را که بر تو رفته‌ـ‌اند، افشا می‌کنی تو خود «کلامِ مبین» هستی و «بیانٌ للناس»، چونان «خرابه‌های خاطره‌ای افشار» که با «سکوتِ خویش گویا هستند» و فاجعة غربِ کابل را به خاطر دارد و همچون پیکرِ فرو ریختة بودا که بر توحشِ کوچی‌های قرنِ بیست‌ـ‌وـ‌یک شهادت می‌دهد.

ش ب بود، سیاهی و تباهی، آری شب بود و در ظلمتِ شب بی‌ستاره پیکرت، ای بهسود، ای مادر، در میان شعله‏های آتش می‏سوخت. فردای آن شب، آن‌گاه که خورشید از آسمانت عبور می‌کرد، دود و خاکستر آسمانت را تیره‌ـ‌وـ‌تار کرده بود، هنوز هم شب بود، سیاهی و تباهی و اکنون نیز آن‌چه در تو می‌گذرد، شب است و سیاهی و تباهی؛ سیاهی و تباهی که سیمای تاریخ انسان را سیاه کرده و از چهرة کثیفِ جهل و ظلمتِ‌تاریخی پرده می‌بردارد. تو سوختی و پیکرت را در برابر شعله‏های سپر کردی تا فرزندت، آری! برادرم را می‏گویم در شعله‌های آتش نسوزد! و افسوس! که کوچیان خون‌آشام فرزندت را با تبر تکه‏تکه کردند: خدایا بلا چه قدر عظیم است و مصیبت بس دشوار!

او تکه تکه‏شد، او نیز سپر تیر بلا شد تا مرگ را از دخترت دور سازد. اما دریغ و درد! درست همان‏تبر، همان‏تیر، و همان قاتل که تو را آتش زد و فرزندت را تکه‌تکه کرد، دخترت را نیز کشت. راستی پدر را نیز در کنار جنگل کشتند؛ هنگام عبور از مزارعِ در آتش‌سوخته‌ات، جسدِ خون‌آلود او را در کنار درختان دیدم. اکنون بی‏آنکه نسیمِ سردِ‏ شبانه پیکر زخمی آن‏ها را نوازش دهد، گرمای آفتاب بر آن‌ها آتش می‌بارد. گویی هر آن‌چه هست، همگی با تو سر کین دارند. ببخشی اگر داغ قلبت تازه می‏گردد ولی باور کن دخترت را نیز کشتند. به کجا شکایت برم، بهسود؟ وقتی زمین تنگ است و آسمان مهربانی‌ـ‌اش را از ما دریغ می‌دارد!

 

 

تو سوختی و آتش گرفتی؛ شبنمِ خون از شکوفه‌های بادام سرازیر شد، خون در خیابان‌ها جاری شد، خون مردم شد، فریاد شد، صدا شد: «عدالت، فقط عدالت»، خون عدالت شد، درست در همان خیابان‌هایی که هنوز از آن جیغِ تفنگِ صادق‌سیاه به گوش می‌رسد، درست در همان شهری که روزی پیشوای عدالت ندا در داد: «مردم! هستیِ ما در خطر است، موجودیتِ ما در خطراست»؛ خون فریاد شد. سیلِ اشکِ دخترت خیابان‌ها را یکی از پس دیگری در ‌نوردید. همه زنده و جاری، همه صدا، طغیان و اعتراض:«عدالت، آی عدالت!، ما تجاوزِ وحشیانة کوچی‌ها به بهسود را محکوم می‌کنیم.»

اما به «چشمانِ‌آبیِ‌مزاری» سوگند، در آن سو، پشتِ پرده‌ای سیاه شب، کسی در میانِ مردم کابل پول پخش می‏کرد، تا هریرودِ اشکِ خواهرم بنیاد ظالمان را بر نیاندازد، و بی‏آنکه از دختر تکه‏تکه شده‏ات بپرسد: «به کدامین گناه کشته شدی؟!»، مست از شرابِ‌ سکرانگیز قدرت عربده می‌کشید که رئیس جمهور خاکستر مقدست را به کوچیانِ وحشی غرامت خواهد داد.

آری، بهسود! با بی‌شرمی تمام، فقط به خاطر یک چوکیِ چرکین و کهنة «معاونت» بر پیکرِ خونین‌ـ‌ات لبخند می‌زد. و در آن هنگام که شراره‌های آتش در جانت شعله می‌کشید، قاتلانِ خون‌آشامت را «بردار» خطاب نموده و از رسانه‌های عمومی آیاتِ فریب و کذب تلاوت می‌کرد: ‌«عملا بازگشت برادران کوچی از بهسود آغاز یافته و امروز منطقه امن گزارش شده است!» آری درست می‌گوید: کوچیان برادرانِ او هستند. او در سیاهی شب، همدستِ قاتلانت شد و با آن‌ها «پیمانِ‌اخوت» بست. این بلا از کجا بر سر این مردم فرود آمد؟ از خیانت، آری از خیانتِ آن‌هایی که گوشت‌ـ‌وـ‌خون شان از وجود توست، اما روح شان را به کوچیان فروخته‌ـ‌اند.

شادا! که سوختی و نبودی که پس از آن چه شد و ندیدی که سیلِ خروشانِ اشکِ دخترت نیز به هیچ گرفته شد! بدا به حال ما که هنوز زنده‌ـ‌ایم و خوشا آنان ‌که در آغوشِ مهربانت نیست شدند، پیش از آن‌که صدایِ تلخِ و جان‌خراشِ آن شیادی را بشنوند که به قاتلانت می‌گویند:«برادرانِ‌کوچی.» شب پیش از شب فرارسید و هیولایِ هولناک مرگ پیش از آن‌که وقتش فرارسد، کودکانت را در کام خود بلعید. هیچ کس به تو نیاندیشید، تنها آتش، مرگ و خون خواهان تو بود.

نمی‌دانم چرا؟ آخر چرا؟ به کدامین گناه سوختی و خاکستر شدی؟ آی مردم! بهسود در آتش سوخت، خاکستر شد، خون شد و اکنون چیزی نمانده، «جز مشتِ خاکی آلوده به خون»، جز مردمانِ آواره و بی‌پناه و سرگردان و خانه‌های ویران و به یغما رفته، جز اجسادِ تکه تکه شده. بهسود! تو سندِ بد نامیِ تاریخ ما هستی، همچون همزادت «افشار»، همچون مادرت «ارزگان»؛ بهسود سرزمینِ در آتش‌سوخته، همچون «زائول که در آتش‌سوخت و دیگر نیست»، دریغ و درد که هیچ‌کس زائول را به خاطر ندارند و یک زائول انسانی را که در آتش سوختند! به «ارزگانِ‌مقدس» سوگند که میریزدان‌بخشِ شهید، بیش از آن‌که به «نمازِ ناتمامش» بیاندیشد، به تو می‌اندیشد و به پیکرهای خونینِ که در آغوش مهربانت سوختند و تکه تکه شدند.

تو سوختی و مزارعت نابود شد! پیش از آن‌که درد زخم سرزمین‌های از دست‌رفته تسکین یابد، هنوز داغدار دهراود و دایه و فولاد هستیم، تو را نیز می‌خواهند از ما بگیرند. به راستی می‌دانی اکنو زائول کجاست؟ آن‌گاه که زائول گمشده در ویرانه‌های تاریخ جست‌ـ‌وـ‌جو می‌کردیم به ما خبر رسید:« خالق، نادرخانِ کوچی ‌را کشت»، اما پیش از آن‌که لبخند بر لبان ما فرود آید، دو باره همان سلاخی و همان فاجعه! یک‌بار، فقط یک‌بار پس از ارزگان لبخند بر لبان ما نشست، زمانی که «بابه» در غربِ کابل فریاد می‌زد «عدالت، عدالت! عدالت»، درست مثل آن‌هایی که به خاطر تو در خیابان‌ها ریختند و به تأسی از پدر فریاد زدند:«عدالت، عدالت، عدالت!» اما کوچی‌های وحشی پدر را نیز تکه‌تکه کردند، و مردانی از تبارم در شبِ تظاهراتِ کابل، آن‌شب که تو در آتش می‌سوختی، به تو نیز خیانت کردند و به قاتلانت گفتند:«برادر!»

اکنون ناگزیریم برخیزیم و علیه کوچیان قیام کنیم. بهسود که هیچ! باید سرزمین‌های غصب‌شده را از چنگِ کوچیانِ غاصب نجات داد؛ کوچیاهن متجاوزند، همة این سرزمین مال ماست؛ ارزگان از ماست، ارزگان مادر ماست، ارزگان تاریخ و سرگذشت ماست و از آن ما خواهد بود.

پیش به سویِ سرزمینِ موعود، به سویِ ارزگانِ مقدس!

 

 

                                                                                ما وارثانِ زمین هستیم.

                                     آری! عدالت،

                                                  فقط عدالت. ما وارثان زمین هستیم.

برگرفته از تارنمای bigzad.org

 

درواز ازاینکه نتوانست عکسهای مربوطه را بنا بر مشکل تخنیکی نشر نشر کند، هم از نویسندهء محترم وهم از خوانندگان محترم معذرت میخواهد

  نظرات ()
مطالب اخیر بررسی تهاجمات سروده از قدیره واسوخت مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست کبروغرور رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد پدرام شهروندتاجیکستان شد
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من