|
|
در فراق بدخشان
ای فلک دورم تو از ملک بدخشان کرده ای
غم شریکم با نهاد مستمندان کرده ای
کردی ام محبوس در ویرانۀ جبر زمان
خوب میدانم به مرگم تیز دندان کرده ای
در سرای آشنایی شمع سان میسوزی ام
تو پریشان تر مرا از زلف خوبان کرده ای
"دانشا" تقدیر اینست زیستن باید ترا
با تب و تاب جدایی عهد و پیمان کرده ای


