حقیقت در سکوت ما میمیرد
های مردم ...
به قابیل بگوئید !
زمین و باغ و بُستانم ستاندی
مرا از هر چه زهری بود
چشاندی .
لب پـُر خنده گفتم من
چو شیر مادرت ، جانم
حلالت باد ،
بخشیدم .
تو ناز کردی نیاز کردم
به طبل تو ، اتن چی
بلکه رقصیدم .
ولی این بازی آخر
رنگی دیگری دارد
سخن مردانه باید گفت
حقیقت در سکوت ما
میـمیرد .
پیش از آنکه ، همه چیز
بین ما تجزیه شود
زور مگو ، فخر مفروش ، خدعه مکن .
آدمی ، با شگرد
انسانی ؟
سعی به اجبار مکن
هویت ام بستانی .
این ارثیۀ ، گرانبهاست
این ریشه بی انتهاست
پاره ی از جسم و جان ماست .
نشتر مزن زخم هنوز تازه ی مرا
من یک حقیقت ام
وقتی شناسنامۀ من را گرفتی
گمنام می شوم
راهم نمی دهند
مرز بان تیر زند
با ترجمان خود
در گیر می شوم .
های قابیل !
خوشبختی ات را به بد بختی ام
مجوی
با خاموش ساختن چراغ خانۀ من
خانۀ تو ،
روشن نمی شود .
آهنگ پر پر شدنم ، زمزمه مکن
این کوه و دشت و دره و
این کوچه باغها
فریاد می کشند
دیروز مـُُرد ، امروز زوال شد
فردا طلوع فجر
« تو چه دانی که درین گرد سواری باشد»
قابیل در جریدۀ عالم مُرده است
هابیل زنده یاد .
از ما مترس
ما قابیل نمی شویم و
تو هابیل نمی شوی .

