نویسنده: دکتورصفی الله صفی
احساس ناخودآگاه
ازت متنفرم
ولی تنهاتورامیخواهم
تورادرخواب میبینم
وتودررویاهای منی
تونمیدانی
که دلت سنگ خاراست
ازنرمی قلبت خجیلم
ومن بامویه های خفیف دلم
تراموشگافی میکنم
ریشته های زنجیره ی
ازبرای تووازتواند
که برمن برگشته اند
این یک رشته ی احساس است
فقط احساس
من خموشم
درخموشیم تورامیجویم
در بیخودی خود
درخودپیچیده ام
ترادرخودمیبینم
وتوته های گوشه ی قلبم
روانه دیارتوست
امادیاری بیخودی!!!
ازخودبریده ام
وبرخود تنیده ام
ناله ی جانکاهی
ازمن و ازتورمیده است
گاهی بانوا، گاهی از بینوای
نوای ترابربینوای ام
ناخود آگاه افزوده ام
(٧-١١-٢٠١٠- المیلا)

