تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
این افغانها باعث تجاوزات اند نویسنده: - ۱۳۸٩/٥/٢۱
تجـــاوز انگلیــــس، روس و امـــریــکا بــر افغـــانســـتان یا یــک دروغ بـــزرگ


مقـــــــالات - تاریخــــــی
نوشته شده توسط سلیمان راوش   
دوشنبه ، 18 مرداد 1389 ، 20:51

به پیشـــواز 28 ـ اســـدمردم سرزمین ما از چندین قرن است که دروغها را نه تنها باور نموده و به دروغ ها عادت نموده اند که اتفاقأ برخی از دروغ ها به امری مقدس درنزد ایشان تبدیل گردیده و به وجدان شان مبدل شده است. جای بس تأسف اینست که اینها در آتش تنورۀ دروغ ها و ترفند ها میسوزند، ولی با آنهم نمی خواهند از تنوره بیرون آیند، عکس آن، با آتش تنوره ساخته و می سازند. یا به عبارت معمول تر، ضرر اعتیاد به تریاک را می دانند، اما ترک آن را پندارگونه موجب مرض می شمارند بهر حال این بحثی دیگریست اندر جای دیگر.


یکی از دروغهای که عمدأ از سوی ماموران فرهنگی، که بیشتراز یک قرن در ترویج آن سعی به عمل آورده اند، تا مردم را به راست بودن آن متقاعد سازند، که بدبختانه در این امر موفق هم شده اند، همانا، ادعایی تجاوز انگلیس، بعدأ تجاوز روس و امروز هم تجاوز امریکا، در جنب اینها تجاوز (پاکستان ـ ایران ) و غیره است.

 بدون شک سایۀ ابر تجاوز بر آسمان افغانستان واقعیت تلخی است که آسمان کشور ما را از چندین قرن تا به امروز تاریک ساخته و مردم سرزمین ما درتیرگی این سایۀ لمیده اند. در طول تاریخی به ویژه چهارده قرنۀ این سرزمین، نمی توان مرحله ای از تاریخ راپیدا نمود که مردم افغانستان برون از این سایۀ سرد و تیره، در نورآفتاب گرم و روشن آزادی جان وتن آراسته باشند.


سوگوارانه، سایۀ تجاوزات واقعی بر افغانستان، تا جای نقش و رنگ بازی نموده است، که توانسته خود را به انگارهء وجدان مردم تبدیل نماید. پس از این رنگ بازیها و رنگ فروشی ها بوده که، نه تنها متجاوزین ننگ و ناموس وطن محکوم نگردیده اند، بلکه از ایشان استقبال هم به عمل آمده و بر روح و روان متجاوزین واقعی درود و دعا و بر قبور شان نذر داده می شود و سر تسلیم خم می گردد. مردم به ویژه از سوی مامورین نیزه دار و شمشیر زن و میرزا بنویس ها یا بگفته فروغ فرخزاد {دلقکان پست فرهنگ } وادار شده اند و می شوند که سر تسلیم به نیکویی در برابر آن تجاوزات و متجاوزین بگذارند، تا جای که این تسلیمی را به صفات متعالی مردم سرزمین ما تبدیل نموده اند. به همین لحاظ است که اوراق زرین ادبیات و تاریخ کشور ما را با قلم های «نابکار» خویش سیاه نموده و می نمایند. کم اتفاق افتاده که از معنی کلمه ء( تجاوز)، تعریف به عمل آورده شود و مشخص گردد که تجاوز چیست و متجاوز کیست؟. در روند این درک نا مشخص بوده که واژۀ تجاوز در مراحل گوناگون از تاریخ کشور ما مفاهیم خاصی پیدا نموده است. وچه اندوهبار است که از سوی هم شیخکان فرهنگی و هم شحنه گان مذهبی سعی گردیده، متجاوزین واقعی در کشور ما، که زنان و دختران یعنی ناموس مردمان را به کنیزی و جوانان کشورما را به برده گی بردند و فروختند زنا ولواط کردند، پدران و مادران را در حضور خانواده های شان که به کنیزی و غلامی در آمده بودند گردن میزدند و به قتل می رسانیدند، همۀ این شنیع ترین تجاوزات را در طی چندین قرن بر مردم، از دیدها پنهان و از گفتن ها باز نگهداشته اند، و از سوی بازهم به گفته فروغ فرخزاد (دلقکان پست فرهنگ) و شحنه گان مذهب تلاش گردیده و می گردد که آن همه نامردمی را سزاوار مردم خوانده و مردم را به نماز و ستایش آن متجاوزین سر به زمین نگهدارند تا به غیر ازستایش متجاوزین هرگز حرفی دیگری بر زبان نیاورند.


یا بازهم در اثر همین عدم تعریف ومعنی از تجاوز و تفسیر واقعی آن بوده است که در یک برهۀ از تاریخ ملاحظه می گردد که متجاوزین چندگاه پیش، ناگهان به متولی تبدیل می شود و متولی، متجاوز میگردد. و کلمه تجاوز بر متجاوز واقعی به معنی ( اخوت) و ارادت الهی معنی و تعریف پیدا می کند.

 به هر حال، از گذشته اینجا بحث نمی کنیم، از یکی دوقرن اخیر صحبت می نمایم.

 بنا به تعریف ومعنی واقعی کلمه یا مقولهء تجاوز نمی توان گفت که در دو قرن اخیر بر افغانستان از سوی اجنبیان تجاوز صورت گرفته است. از همین دو قرن و چند دهه یاد می کنیم.

 ملاحظات تاریخی نشان می دهد که نه انگلیس به افغانستان تجاوز نموده، نه روس و نه امریکا یا در جنب اینها نه پاکستان و نه ایران. هر چند که در بند کشیدن، تجزیه و تبدیل این کشوررا به خاک و به نفع خود، در سر می پرورانیدند که برخی از این نیات شوم خود را به گونۀ ماهرنه برآوره کردند بدون آنکه خود متجاوز معرفی شوند.

اکنون پیش از آنکه به بررسی های تاریخی این دوره از تاریخ پرداخته شود. بهتر آن است که تجاوز را معنی کرد، تا در پرتوی معنی تجاوز دریافت که آیا بر افغانستان چنانکه ادعا می شود تجاوز صورت گرفته یا خیر.

تجاوز ـ در تمام کتب لغت بگونه یکسان معنی شده است: یعنی:گذشتن از حد ـ از حد در گذشتن افراطی ـ از حد خود تجاوز کردن ـ به حریم غیر نا خواسته قدم گذاشتن.

تجاوز از سالها بدین سو است که از یک لغت ساده، تبدیل به یک مقوله سیاسی شده است. این مقوله درتمام عرصه های حیات سیاسی اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و غیره بکار برده میشود. این لغت به مثابۀ مقوله نیز تعریف همانند دارد. یعنی گذشتن از حد و مرز خویش به حد و مرز دیگران بدون اراده، خواست، میل و آرزو ی طرف.

 بنا بر تعریف این لغت یا مقوله، وقتی بتاریخ کشور خویش نظر می اندازیم، در هزار و چند صد سال اخیر فقط تاریخ ملت ما شاهد یک تجاوز اجنبی به مفهوم واقعی تعریف تجاوزاست و آن تجاوز اعراب است.

 در طی هزار و چند سال فقط این تجاوز را میتوان از سوی نیروی خارجی به کشور ما نام برد. دیگر، اکثر کشمکش ها و جنگ ها در جغرافیای کشور ما مثل جنگ های خانواده ها ( آل ها) که موجودیت شان شامل حوزه جغرافیایی کشوربوده و از لحاظ فرهنگی و سنت ها و آیین ها و دیگر ساختار های اجتماعی و نگرشی با هم تفاوت چندان نداشتند، آنها را میتوان جنگ های قبیلوی خواند، همچنان حملۀ چنگیزیان که نمی توان آن را تجاوز گفت بلکه صیغۀ انتقام را دارا است. این بحث دیگری است که از حوصله این مقال بیرون است.


بیایید بحث را از نزدیک تر آغاز نمایم. از زمان تشکیل سرزمین به نام افغانستان.

 پس از آنکه احمد شاه درانی به پادشاهی میرسد، افغانستان چنانکه بعد از به قدرت رسیدن غزنویان خود به یک دولت متجاوز تبدیل یافته بود، در این زمان یعنی در زمان احمد شاه درانی نیز دولت افغانستان دست به اعمال تجاوزکارانه به ویژه در مقابل هندی ها زده است. بنا بر تعریف که از تجاوز نمودیم افاغنه تجاوز کرد و متجاوز شد. شرح این تجاوز را میتوان در تاریخ ( احمد شاهی ) اثر محمود الحسینی المنشی ابن ابراهیم و تاریخ غبار و سایر تواریخ مشاهده نمود، هرچند که بسیار شرمگینانه در برخی از رسالات و کتب تاریخ، این تجاوز و تجاوزات مایه افتخار و دلیری مردم افغانستان توصیف شده است. خنده دار ترین طنز تاریخ این است که مردم ما هم تجاوز بر خویشتن خویش را و هم گاهی که خود تجاوز نموده اند هر دو را مایۀ فخر و مباهات و رستگاری خود میدانند. به هرروی، در تاریخ احمد شاهی کشتار مردم هند بدست متجاوزین دولت احمد شاهی چنین با مباهات نقل می گردد:

«... غازیان سر کشیک و دیگر بهادران و مبارزان نبرد از ما "باهو"ی فتنه جو را زنده گرفته و معقود به طناب عقاب کرده به حضور آوردند که به سزای اعمال رسید. بعد از کشته شدن باهو در لشکر هزیمت اثر او اضطراب و در صورت جمعیت آن فئه کثیر العدت انقلاب راه یافته متجنده هرزه ستیز رو به گریز نهادند، و غازیان فیروزمند دست به کافر کشی و خصم افگنی گشادند و سر و سینه آن طایفه پر کینه را حواله گاه تیغ و سنان ساخته، و تا ده فرسخ راه به تعاقب یکصد هزار نفر از آن جماعت تیره اختر را به مقر سقر فرستادند. و تمامی سرداران نامی کفار به زخم شمشیر و خنجر و کارد از دست بهادران بهرام شعار در عین کار زار کشته شدند، و جمعی دیگر از روسای نامدار با ده تن از بچه و مرد و زن گرفتار قید آثار غازیان نصرت شعار و اسطر سلاسل و اغلال فرمان ذوالجلال گشتند. و از سر داران آن فرقه نابکار سوای ملهار شقاوت آثار که دو زخم کاری از شمشیر بر داشته و نیم جانی از معرکه بدر برد، احدی از سرکرده های مدبر، جان به سلامت نبرد و خزائن نقود نامحصور که از گنج باد آور افزون در حساب و جواهرات قیمتی گرانبها که خاصه معادن و ابحار که در پیش کفره خسران ماب بود و صندوقخانه مملو از جنس پشمینه و زرینه و اقسام و الوان اقمشه نفیسه با تمامی اسباب توپخانه که مشتمل بوده بر ده لک بان برق افشان و سه هزار عراده توپ قلعه کوب قیامت اشوب و بادلیج، و ضرب زنگ و جزایر و رهکله مع یک صد هزار تفنگ و پنج هزار افیال کوه تمثال و جمیع احمال و اثقال اردوی مخالف به تصرف لشکر ظفر پرور در آمد، و در یک چشم زدن منطوق لارم الوثوق « کان لم یکن شئا مذکورا» عبرت افزای دیده وران روزگار گردید. همای دولت افزای فیروزی و نصرت بر پرچم رایات ظفر اثر بال گشا گردید، و نسیم عنبر شمیم فتح از مهب عنایات ربانی براز هار قلوب دولتخواهان اعلیضرت خاقانی ورزید. صدای کوس فتح به نه گنبد داور پیچید و زمزمه شادیان تهنیت به گوش ساکنان اقطار رسید:


بنازم به اقبال شاه جهان

 که هر جاست نصرت به او همغان

درین رزم تا رایت افراخته

 شکوهش عدو را فنا ساخته

به یمن قدوم شه کامران

 نماند از مخالف به میدان نشان

تو گفتی که نصرت در ین گیرو دار

 پی مقدمش بود در انتظار

چو این هر دو سر کردهء کافران

به خواری در ان رزم دادند جان

شده منهزم فوج اعدای دین

به اقبال خاقان روی زمین

گریزان شده هندوی خانه سوز

 بدانسان که خیل شب از ترک روز

سر کافران تبه روزگار

دلیران بریدند همچون خیار

در آن رزم از آن لشکر سر نگون

 هزاران فتادند در خاک و خون

سیاهان برابر به خاک سیاه

چون سایه شده پایمال سپاه

سراسر سیه روز و بر گشته بخت

 زهنگامه جنگ بردند رخت

همه روی صحرا پر از کشته گشت

وزان کشته ها پشته گردید دشت

زتن های بی جان در ان ترک تاز

دد و دام گشتند زان طعمه ساز

جهان گشته دریای خون زانقلاب

 نهنگ فلک همچو کشتی در آب

 شد از طالع شاه فتح عجیب

 بیکبارگی غازیان را نصیب

زهی طالع فرخ شهریار

 که باشد موید ز پروردگار

ملازم بود در رکابش ظفر

 ز امرش سلاطین نپیچند سر

بهر جا سپاه فلک دستگاه

 ظفر یاب کردد به اقبال شاه

خدایا تو این شاه منصور را

 بلند آفتاب پر از نور را

به گردش بود تا که لیل و نهار

 نگهدار از گردش روزگار


از روی تواریخ معتبر و کتب مبسوطه اخبار و سیر به ظهور می پیوندد که بعد از بعثت حضرت پیغمبر آخر زمان علیه الصلوات السلام من العزیز الرحمن تا این زمان هیچیک از سلاطین نامدار و خواقین المقدار اسلام چنین جنگ با کفار تیره انجام نکرده و در قلع وقمع ارباب ظلام این قدر سعی و کوشش به ظهور نیاورده، » 1

در رابطه به تجاوزات دولت افغانستان در زمان سلطنت احمد شاه درانی به هند گزارشات زیاد در تواریخ ثبت است که هر مکتب خوانده ی از آن باخبر است، اما بدبختانه نه به مثابۀ تجاوز، که به مثابۀ جز از افتخارات این کشور. از این شرمگیانه های تاریخ، که دلقکان پست فرهنگ ومشاطه گران چهره های زشت برای آراسته کردن دیو های آدم روی از انواع رنگهای ذهن خویش استفاده برده اند تا از ابلیس ها فرشته بسازند در تاریخ کشور ما کم نیستند به ویژه پس از به قدرت رسیدن سلطان محمود غزنوی که از آن زمان به بعد کشور افغانستان به یک دولت مستبدۀ متجاوز تبدیل می یابد و تا زمان تجاوز امپراطوری انگلیس در هند و بیرون کشیدن هند از سلطه افغانها، ادامه پیدا می کند.

در این زمان است که جنگ های قبیلوی در افغانستان به ویژه میان شهزادگان به اوج خود می رسد و دریغ نمی دارند که جهت رسیدن به قدرت و شکست دادن حریف به نیروی خارجی متوسل شوند.


مثلأ در رابطه به انگلیس ها در تاریخ می خوانیم که: «... در همین گیر و دار که جمعی از شهزادگان سدوزایی مثل: شاه محمود، حاجی فیروز الدین، شهزاد کامران، شهزاده قیصر، شهزاده یونس و جمعی دیگر از رجال متنفذ مثل: وزیر فتح خان بارکزایی، عبدالله خان الکوزائی، شیر هحمد خان مختار دوالدوله، فیض الله خان پوپلزائی، میر علم خان، مدد خان و غیره روی صحنه برله و بر علیه شاه و در میان خود زور آزمائی داشتند، الفسنتن انگلیس بار اول در پشاور با شاه سدوزائی ( شاه شجاع) ملاقات نمود و معاهده میان شاه شجاع و نماینده بر یتانیا به تاریخ 17 جون 1807 مطابق جمالی الول 1224 علیه نقشه های فرانسه و ایران قاجاری امضا شد. » 2

بنا به پژوهش روان شاد احمد علی کهزاد، این اولین معاهده ایست که میان دولت سدوزائی افغان و نماینده انگلیس در داخل افغانستان به امضا می رسد. کهزاد در این رابطه می نویسد: « متأسفانه این معاهده برای شا ه شجاع و برای دود مان سدوزائی کدام افتخاری ندارد زیرا حوزه حرکت و آزادی عزم و اراده را سلب کردن نشان می دهد.... روح این معاهده بر این استوار بود تا افغانستان سدوزائی که ساحۀ وسیعی داشت از هر گونه همکاری با فرانسه ناپلئون و ایران قاجاری احتراز کند... چون فرانسه، ایران قاجاری را به همکاری و همنوائی حاضر ساخته بود اندیشه انگلیس ها مضاعف شده بود که مبادا افغانستان سدوزائی هم به این نقشه ها ملحق شود. »3

در این جا منظور این نیست که تاریخ بصورت کل به بیان گرفته شود، سعی در این است که به گونه هر چند مختصر این نکته ثابت شود که انگلیس در افغانستان تجاوز نکرده است چنانکه روس و امروز هم امریکا اقدام به تجاوز به افغانستان ننموده اند.


مثلأ در کشمکش ها و جنگ های میان شاه محمود و شاه شجاع، این رنجیت سنگ معروف نیست که به کشمیر حمله و یا تجاوز می نماید. بلکه رنجیت سنگ به بهای نقد کشمیر را از جهانداد خان خریده است. این معامله را کهزاد چنین می نویسد: « جنگ های داخلی دورهء اول پادشاهی شاه محمود وشاه شجاع و خود سری های حکام افغانی در کشمیر و بی اتفاقی سرداران ما و اغراض شخصی به رنجیت سنگ که روزی در عصر زمانشاه حکمران دولت سدوزائی در اینجا بود موقع داد که روز به روز کسب قدرت کند تا اینکه بعد از فتح کشمیر بدست وزیر فتح خان و متفرق شدن عطا محمد خان بامیزائی و برادران وی، قلعه اتک را از جهانداد خان یکی از برادران اخیر الذکر خرید و بدین ترتیب کلید دروازه ء شرقی قلمرو سلطنت سدوزائی بدست وی افتاد.» 4

مثلأ همین وزیر فتح خان که در تواریخ از آن قهرمان ساخته شده است یکی از عواملی است که باعث شده دست انگلیس را در افغانستان باز نگهدارد و منافع انگلیس را تامین نماید. در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ در رابط به کشمیر نوشته است که: «... وزیر فتح خان بعد از تامین داخله در صدد عزل عطا محمد خان حاکم کشمیر بر آمد، در حالیکه او شاه شجاع را حبس کرده و با شاه محمود اختلافی نورزیده بود. اما فتح خان میخواست او را که مردی متنفذی بود، از بین بردارد و کشمیر را به برادران خود سر دارعظیم خان بدهد. پس در سال 1812 با سپاهی از کابل بطرف کشمیر حرکت کرد، اما شنید که عطا محمد خان با قوت بسیار برای دفاع حاضر شده است. لهذا وزیر فتح خان با دولت سکهه پنچاب در تماس شد و قرار داد که با قشون امدادی رنجیت سنگ حکومت افغانی را در کشمیر سقوط دهد.و در عوض دست خارجی را در اداره حکومت کشمیر دخیل سازد. وزیر قبول کرده بود که بعد از اشغال کشمیر ثلث مالیات آنولایت سهم حکومت پنچاب است.» 5

این گزارش تاریخی لازم به تفسیر و تبصره ندارد، هر آدم که تا صنف ششم مکتب اگر درس خوانده باشد رول فتح خان را تشخیص داده میتواند.

 وقتی در مکتب بودیم در مضمون تاریخ میخواندیم که وزیر محمد اکبر خان یکی از مردان ملی و ضد انگلیسی است تا جای که مثلأ امروز یکی از کارته های معتبر کابل به نام این مرد به اصطلاح ضد انگلیسی مسمی است. در حالیکه همین وزیر اکبر خان به خاطر تامین سلطنت پدرش امیر دوست محمد خان از هیچ کرنش در مقابل انگلیس ها دریغ نورزیده است. توجه کنید به این گزارش تاریخی:

 « امیر دوست محمد خان از شنیدن خبر آمدن برنس به حیث نماینده انگلیس به کابل بسیار خوش بود و پیوسته از ( مسن ) انگلیس که به حیث واقعه نگار در بالا حصار شهر رهایش داشت نسبت به تاریخ رسیدن او به سرحد استفسار می کرد. برنس با 12 تن سواران غربی به تاریخ 2 سپتامبر 1837 از درۀ خیبر گذشت و از طرف شاه آقاسی گل محمد خان. میرزا آقا جان و سعادت خان مهمند و ناظر علی محمد خان با فیر توپ استقبال شد. قراریکه خود برنس و منشی او موهن لال می نویسند هئیت انگلیسی در بت خاک از طرف سردار محمد اکبر خان و دسته رساله استقبال شد و از آنجا سردار برنس را پهلوی خویش در فیل سوار کرده بطرف کابل حرکت کردند. در کوچه ها ی شهر مردم دو طرف صف کشیده و طبق دستور امیر، خوش آمدید می گفتند. و لی روز بعد حینی که برنس از ملاقات رسمی از دیار امیر بر میگشت مردم به شهادت خود برنس صدا می زدند( کابل هوش تان باشد، کابل را خراب نکنید ). بهر حال سردار محمد اکبر خان به همان روز ورود 20 سپتامبر برنس را به حضور امیر آورد و خانه و باغ بزرگی در بالاحصار برای رهایش ایشان تعین گردید.» 6

باری همین وزیر اکبر خان بود که تسلیم توطئه ء انگلیس که با امیر دوست محمد خان یکجا طرح گردیده بود، شده و زمینه آمدن انگلیس ها به افغانستان رافراهم نمود. به این گزارش توجه فرماید: «چون خبر حرکت قوای فرنگی به سر کردگی جنرال پالک به کابل رسید محمد اکبر خان فوری در صدد مقابله بر آمد اولتر احمد خان را بطرف تیزین خارج کابل سر راه جلال آباد فرستاد و سپس خودش روانه آن طرف شد و با اینکه قوای ملی در مقابل 20 هزار عسکر مجهز برطانیه محدود و نا مجهز بود باز هم همه مصمم بودند تا راه را به تجاوز جدید انگلیس مسدود کنند. ولی همانطوریکه اشاره شد چون از امیر دوست محمد خان وعده جنگ مصنوعی را و رجعت و عدم مقابله جدی را گرفته بودند نامهء امیر مبنی بر این مسائل به پسرش وزیر محمد اکبر خان رسید و علاوه بر نامه عینک و قطی نصوار خود را نشانی فرستاد.

وزیر محمد اکبر خان در مقابل هدایت پدر چاره ندید جز اینکه به جنگ های مصنوعی تظاهر کند و با تظاهر به جنگ خود و قوای خود را به عقب بکشد. روی این مفکوره به کابل مراجعت نمود و بدون توقف از صحنه بکلی بر اآمده اول به بامیان رفت و از آنجا عازم تاشقرغان شد و راه برای پیشرفت قوای برتانیه و جنرال پالک باز گردید.»7

با این سازش ها بود که انگلیس ها داخل افغانستان شد این دخول در اثر سازش های سرداران یا به اصطلاح برخی ها (ملییون) کشور است که انگلیس وارد افغانستان می شود. اگر ادعا میشود که وزیر اکبر خان مکناتن را کشته، واقعیت ندارد. این حقیقت زمانی میتواند روشن شود که تاریخ به دقت بررسی و به مطالعه گردد. اکبر خان، مکنا تن را به خاطری تجاوز انگلیس به افغانستان به قتل نرسانیده، بلکه در رابط به این که از مکناتن میخواسته که شاه شجاع را خلع و پدرش دوست محمد خان را به سلطنت برساند که در آن زمان در نزد انگیس ها پناه برده بود، اختلاف پیدا می کند و دربگو مگو دست به یخن می شوند و در اثر سوء تفاهم تصادفاً مکناتن به وسیلۀ اکبرخان به قتل می رسد. این قتل عمدی و و دارای هدف ملی نبوده است.

 با ایتمرتیب ملاحظه می شود که انگلیسها عکس ادعای تجاوز، به افغانستان دعوت شده اند. دست یک افغان بود که دامن انگلیس را گرفت و زبونانه خواست که اورا به سلطنت برساند. گفتنی است که در پشت سر شاه شجاع و دوست محمد خان و یعقوب خان که معاهدهء گندمک را امضا کردند خیلی از افغانها ایستاده بود به ویژبانفوذ ترین افغانها. اگر روزی به گفته روان شاد احمد علی کهزاد: «همانطوریکه وزیر اکبر خان در عصر پدرش امیر دوست محمد خان (برنس) را در هودج فیل با خود گرفت و به کابل آورد. سردار عبدالله خان نماینده امیر محمد یعقوب خان کمناری را به سواری فیل با خود بر داشت و وارد شهر شد و با فیر توپ استقبال شانداری از وی به عمل اورد »8

 بدینگونه، چنانکه از مقولهء یا لغت تجاوز تعریف به عمل آمد، ملاحظه می شود که انگلیس به افغانستان دعوت شده و تجاوز نکرده است. زیرا تجاوز را گفتیم که عمل ناخواسته و خلاف اراده و میل طرف است، نه اینکه او را با سواری فیل بیاورند و برای بدرقه اش گل ها بیفشانند.

درهمینجا لازم به یاد آوری است، آنچه که شاه امان الله انجام داد، در حقیقت دفع تجاوزات انگلیس نبود بلکه اخراج نیرو های خارجی بود که به دعوت خود افغانها و کمک ایشان در تصاحب قدرت و سلطنت خواسته شده بودند. این نیروی خارجی اگر مقاومت کرد، در واقعیت حق به جانب بود، زیرا وقتی شاه شجاع و یا دوست محمد خان و یا یعقوب خان از ایشان دعوت نموده و آنها را با فیل های مست بدرقه نموده، آوردند و خواهشات خویش را به وسیله انها بر آورده ساختند، مگر انگلیس ها هیچ پیش شرط نداشتند؟ که داشتند، همه پیش شرط ها در عهد نامه ها به امضا رسیده بود، بالای آنها توافق صورت گرفته بود. این توافقات نه یک جانبه بلکه به میل و درخواست خود افغانها به میان کشیده شده بود. در اثر این توافقات بود که انگلیسها جانها و مالهای بسیاری را خود را فداکردند به مصرف رساندند، میلیون ها کدار و پوند خرچ کردند، کشته های بسیار دادند. همه به خاطر چه بود؟ به خاطر بر آورده شدن اهداف که داشتند. کسی که برای برآورده شدن اهداف خود تلاش می کند و با رضایت جانبین می خواهد مقصد خویش را بر آورده سازد آیا مقصر است؟ بد نیست در این مورد مثل ارائه شود تا مطلب روشن تر بیان کردد.

چند برادر را در نظر بگیرید که صاحب زمین های وسیع میراثی اند، و این ها در وسط دو همسایهء باهم رقیب قرار دارند، برادر ها هم خواهان زمین و ملک یک دیگر اند، به این لحاظ برای بدست آوردن زمین و کلان ارباب شدن دریغ نمی کنند که به خانۀ همسایه روند و از او طالب همیاری شوند، همسایه هم که در آروزی چنین فرصت است تا از طریق خاک آنها به حریف آنسوی این خاک غالب آید و یا حداقل این مرز را حد فاصل تعین نمایند، دعوت ایشان را پذیرفته به کمک یکی از برادران برمیآید واز تمام سعی و نیروی خویش در خدمت گذاری که در واقعیت خدمت در جهت منافع خودش نیز است دریغ نمی ورزد. معاهده امضا می شود و با پذیرایی و استقبال وارد خاک همسایه خود شده و در خلع و نصب ها با استشاره و مشورت اقدامات سیاسی و نظامی می نماید. در این صورت کی متجاوز خوانده می شود ؟ یا به یک عبارت دیگر کسی در جستجوی تریاک است، دوکانداری حاضر می گردد که تریاک او را فراهم نماید، و فراهم می کند، مشتری تریاک مورد نظر خویش را از فروشنده به قیمت گزاف می خرد. اکنون کی مقصر است، فروشنده تریاک یا خریدار ؟ پاسخ باید روشن باشد.

منظور انگلیس ها از قبول دعوت شاهان افغانی و شتافتند به کمک آنها در نظر اول این بود که از نفوذ روسیه تزاری که قصد رسیدن به آبهای گرم هند را داشت جلو گیری نماید، گذشته همزمان با آن مسله ناپلیون و حمله فرانسه و دست برد های آن تابه ایران رسیده بود، انگلیس ها در پی تدبیرشدند که منافع منطقه یی خود را حفظ نموده تا فرانسه و در قدم نخست روسیه تزاری نتواند که به مستعمرات او که عبارت از هند بود برسند. چنانکه اولین ملاقات الفنستن با شاه و انعقاد اولین معاهدۀ مرزی بین انگلیس و شاه شجاع در همین مورد بوده است. احمد علی کهزاد می نویسد: « هیئت انگلیسی الفنستن وارد پشاور شد و اولین ملاقات تاریخی میان اولین هیئت انگلیس و شاه شجاع الملک یکی از پادشاهان سدوزائی در پشاور منتج بر عقد معاهده مرزی شد که از متن آن همگان آگاه اند و قرار مدلول آن در مقابل جبهه فرانسوی و ایرانی جبهه افغانی و انگلیسی به میان آمد و طبعأ منظور اصلی آن صیانت خاک هندوستان در مقابل نقشه های نا پلیون بود. » 9 و بازهم شاد روان کهزاد در جای دیگر نیت انگلیس در افغانستان رابه صورت واضع بیان داشته می نویسد:« روسیه با سیاست عنعنوی تزاری مایل به پیشرفت بطرف جنوب به آبهای سواحل هند بود و انگلیس که چنین حرکاتی را خلاف مصالح حیاتی خود در هند می دانست از خلیج فارس و تهران تا لاهور و سمله به شمول هرات و قندهار و کابل در فعالیت بود... مراقبت هند از هر گونه خطر احتمالی محور سیاست و اعمال و نظرایات ایشان را در این گوشه شرق تشکیل می داد. » 10

 واقعیت همین است که انگلیس ها می خواستند حائل در برابر پیشرویی های فرانسویها و روس ها به وجود آورند، که در دراز مدت به این ارزوی خود هم رسیدند. این حائل فقط افغانستان بود و در به وجود آوردن این حائل پیش از انکه انگلیسها اقدماتی به عمل آورند، رقابت های قبیلوی و قدرت طلبی های سرداران و شاهان افغانستان و خود فروختگی های شان باعث گردید که انگلیس ها برای یک چنین نیت خود از سوی خود افغانها دعوت به داخل افغانستان شوند. آیا دعوت را میتوان تجاوز خواند؟. ببینید مرحوم غبار چه خوب می گوید وقتی می نویسد که: « البته این یک واقعیت تاریخی است که دولت بریتانیا با آن قدرت و عظمتی که در شرق و غرب جهان داشت، یعنی در پنج قطعه روی زمین بالای بیشتر از 450 میلیون نفوس بشری فرمان می راند و از جنبه فرهنگ و تخنیک و اقتصاد و قشون در صف اول دول بزرگ دنیا قرار داشت، پس وقتی که با افغانستان مقابل شد تا جای که حریف او دولت های افغانستان بودند، در تطبیق تمام پلانهای خود موفق و کامیاب بود.

انگلیس توانست توسط شاه شجاع پادشاه ابدالی افغانستان، معاهدات لاور و قندهار را ( 1838 ـ 1839) بر افغانستان تحمیل و ولایات شرقی کشور را مجزا نماید و هم طبق پلان ولسلی قوای نظامی خود را در مملکت مسلط و اداره کشور را نظارت نماید. امیر دوست محمد خان نیز از مقابل قشون دشمن جنگ ناکرده به بخارا فرار کرد و باز جنگ نا کرده به انگلیس تسلیم شد و با یکصد و پنجاه نفر خانوادهء خود در هند رفت و جیره خوار انگلیس گردید. همچنین او در سلطنت دوم خود معاهدۀ پشاور ( 1855 ) را با فداکردن استقلال افغانستان قبول نمود و هنگام انقلاب هندوستان با اصراریکه مردم افغانستان نمودند، در صدد استراداد ولایت شرقی و از دست رفتهء افغانستان بر نیامد.

امیر شیرعلی خان هم مثل پدر از مقابل قشون انگلیس جنگ نا کرده فرار کرد و به غرض استمداد از یک دولت خارجی دیگر ( دولت استعماری روسیه زاری ) به مزار رفت، یعنی از زیر باران بر خاست به زیر ناودان نشست. امیر محمد یعقوب خان به قشون انگلیس تسلیم گردید، معاهده ننگین گندمک ( 1879 ) را امضا و طوق سیستم ولسلی را بر گردن گذاشت و قسمت از مناطق دیگر شرقی کشور را به دشمن داد و اقامت قشون انگلیس را در افغانستان با حق مداخلۀ نماینده سیاسی او در امور داخلی کشور و تمدید خط تلگراف انگلیس را به کابل قبول نمود. امیر عبدالرحمن خان که سه صد هزار سپاهی داوطلب ملی در معیت خود داشت، بدون جنگ، قشون محصور و هراسان و گریزان انگلیس را از شمشیر ملت نجات داد. و بر معاهدات مطلوبه انگلیس امضا گذاشت. او تمام ولایات مهمۀ شرقی افغانستان را طبق معاهده دیورند ( 1893 ) به دشمن مغلوب سپرد و استقلال کشور را فدای ( دوستی) با انگلیس نمود. امیر حبیب الله خان طبق معاهده 1905 تمام تعهدات پدر را با انگلیس ( صمیمانه) رعایت نمود و از وضع انگلیس در جنگ عمومی اول برای استرداد استقلال افغانستان و یا اعادۀ ولایات مغصوبه از افغانستان یک قدم بر نداشت. پس انگلیس ها در مبارزات نظامی و سیاسی و تبلیغاتی خود علیه دولت های افغانستان غالب بودند. اگر مردم افغانستان در لحظات خطرناک مقدرات خود را تابع رفتار امراء و شهزادگان می نمودند، شک نیست که افغانستان با تمامیت خود معدوم شده بود. ولی این طور نبود، وقتی که حکومات افغانی شمشیر دفاع را بر زمین می گذاشتند، مردم شمشیر از نیام می کشیدند.» 12

 نتیجه که مرحوم غبار می گیرد که:« وقتی که حکومات افغانی شمشیر دفاع را بر زمین می گذاشتند، مردم شمشیر از نیام می کشیدند » به هیچوجه مورد تایید تاریخ به پس از دعوت انگلیس ها به افغانستان تا به رویداد های امروزه نمی تواند باشد. حتی پس از آنکه مردم افغانستان در پی مقاومت های چند قرنه سر انجام مجبور شدند که طوق بردگی و بندگی اعراب را بر گردن افگنند و فرهنگ عرب را قبول نمودند، دیگر شمشیر ها از نیامها کشیده نشد. اگر پیشنه ها را در مورد کنار بگذاریم، که مسلمأ اینجا جای بحث آن نیست، تنها به اصل موضوع بپردازیم ملاحظه می شود که آنچه که ادعا می شود که گویا مردم علیه تجاوز انگلیس بر خلاف خواست شاهان قیام نموده اند، صحت ندارد. وزیر محمد اکبر خان که در راُس به اصطلاح قیام ملی قرار داشت، خواندیم که چگونه از انگلیس زمانی که منافع پدرش ایجاب می کرد پذیرایی نمود. و وقتی رهبران ملی که در راس آنها اکبر خان قرار دارد در دسمبر 1841 معاهده یی را با مکناتن انگلیس به امضا می رساند، بیشترین مفاد معاهده به جای انکه به نفع ملت بی خبر از همه چیز باشد به خاطر بازگشت امیر دوست محمد خان و کسب غنایم جهت تقویه مزدوران جنگی ( رهبران ملی ! ) است. این معاهده 12 شرط یا ماده دارد. از 12 شرط یا ماده چهار آن به خاطر برگشت با عافیت امیر دوست محمد خان است، این چنین:

 « شرط پنجم: این که مال و اسباب بندگان امیر دوست محمد خان از توپ خانه و غیره که نزد صاحبان باشد، همه را واپس مسترد کنند.

شرط هفتم: اینکه انچه از اعیال شاه شجاع از جهت عدم بار گیری در این جا بماند، در بالاحصار به خانه حاجی خان جای داده می شود، هر وقت که بندگان امیر دوست محمد خان و غیره مردم افغان با اهل و عیال شان در پشاور رسیدند، مرخص می با شند که به ملک هندوستان بروند.

شر ط هشتم: اینکه افواج صاحبان که به پشاور رسیدند، تدارک بندگان امیر دوست محمد خان و غیره مردم افغان را نمایند که با اهل و اعیال به زودی به کابل برسند و به خیریت روانه کنند.

شرط نهم: اینکه موازی شش نفر معتبر و معتمد صاحبان انگلیس به طریق یر غمل در کابل باشند، هر ساعتی که امیر دوست محمد خان و باقی افغان ها معه اهل و اعیال وارد پشاور شدند، بعد از آن مرخص باشند..

 « شرط دهم اینکه دو مراتبه صاحبان انگلیس خواهش ملک افغانستان را بهیچوجه نکنند و نسل ها بعد نسل فی مابین رابط دوستی و اتحاد مربوط و مظبوط باشد، و سرکار افغانیه هر گاه به جهت مدافعت اعدای بیرون امداد بخواهند، سرکار انگلیسه در تبلیغ آن دریغ و مضایقه نکنند. در این صورت سرکار افغانیه به سرکار غیر، بدون صلاح سرکار انگلیسه، عهد نکنند. هرگاه از آن طرف در امداد قصور به وقوع رسد، بعد از آن مغیر می باشند.

شرط یازدهم: اینکه اگر صاحب از صاحبان انگلیس به جهت بعضی واقعات رفته نتواند و در این جا بماند، بنا بر خواهش صاحبان به همراه او رفتار و سلوک نیک و خوب شود»13

 شرط دهم به خوبی کرنش و نیات پنهانی سرداران ملی را نشان می دهد. بهر حال قصد ما این نیست که اعمال آنان را بررسی کنیم مطلب این است که آنچنان که مدعی اند نه وزیر اکبر خان شخصیت واقعأ ملی بوده و نه میر مسجدی خان، البته از این دو نفر، مشت نمونه خروار نام برده می شود.

به نظر می رسد که شخصیت ملی باید کسی باشد که منافع و مصالح ملت خویش را مدنظر داشته و در همین راستا فعالیت نماید، و به عبارت دیگر شخصیت ملی باید تکیه بر ملت داشته باشد و به آن حدی از صلاحیت فکری رسیده باشد که منافع ملت را برای ملت، بدون هراس از هر دغدغۀ فکری یا عقیدتی توضیح کرده بتواند. اما وقتی تاریخ ملاحظه می شود، هیچکدام از این به اصطلاح سرداران ملی داری این چنین یک اوصاف نبودند. مثلاً یکی دیگر از این مجاهدین ملی را میر مسجدی خان نام می برند. آقای میر مسجدی خان نیز این صلاحیت رانداشت و از آنجاییکه فاقد یک چنین صلاحیت بود، اظهار خدمت گذاری به امیر دوست محمد خان را می نماید و دست او را می بوسد کسی که حاضر شده بخاطر تامین منافع خود از شاهی دست کشیده و وزیری شاه شجاع را قبول نماید. بوسیدن دست امیر وطن فروش و اظهار بندگی به چنین یک شخصی در شأن یک عنصر میتواند باشد. در باره چه خوب است که تاریخ منظوم را که غلامی کهستانی که گفته می شود شاهد عینی حوادث هم بوده به خوانش بگیریم:

« که چون دوست محمد سرفرازکین

بدو ملک زینت کابل زمین

در اثنای آن جنگ با خویش گفت

نخواهد مرا فتح گردید جفت

گر امروز در جنگ آید شکست

بترسم فلک بندم آرد بدست

برندم بر شاه نصرانیان

که عمرم به غم بگذرد جاویدان

گزین کرد آنجا بخود پنج تن

سواران دانا و صاحب سخن

از آن رزم گاه رو برتافت زود

که اگه ز کردار او کس نبود

سوی ملک نجراب بنهاد رو

جهانید یکسان بدشت و به کوه

برفتی سوی مسجد شهریار

که او بود در بستر درد خوار

خبر بردند انگه بنزدیک او

که آمد شه کابل ای نامجو

بفرمود که از جاش برداشتند

روانش به نزدیک شاه داشتند

بیامد بر شاه و بوسید دست

بخواهش زبان بر گشود ونشست

بپرسید زآن پس از او شهر یار

که ای مرد دانای فیروزگار

سر بختم از خواب ناید برون

نگردد سوی دولتم رهنمون

دگر در خیالم ره چاره نیست

چو هیچم از این چاره بیچاره نیست

بهر جا روم کار گردد تباه

نه گنج است بر من نه خیل سپاه

از این پس سوی لات رو آورم

تن خود به آتش چو مو آورم

به شاه گفت پس مسجدی نامدار

که ای شاه فرخ دل کامگار

فزونست ترا دانش و خرمی

از آن رو که تو شاهی و من رعی.

زمن عقل و دانش ترا بیشتر

بباشد آیا خسرو تاجور

ولیکن به گفتار من گوش کن

که کار آزموده است مرد کهن

تو گر سوی لات آوری روی خویش

ببند افگنی دست و بازوی خویش

 فرستد ترا سوی هندوستان

که محروم مانی تو از دوستان

 ویا بر فرستد به شاه فرنگ

ترا و تهی گردد از بیم جنگ

نماند کسی هیچ جنبیده سر

به کابل زمین در رخ کینه ور

 مدارای ما در مداری توست

وگرنه زما بر توان کند پوست

بگردد جهان بیتو زیر و بر

تویی پرده دار و مشو پرده در

 

* * *

 

جواب امیر دوست محمد خان:

 بدو گفت پس شاه کابل زمین

که هان ای خردمند با عقل و دین

ترا گفته ها باشد از راستی

زبانت ندارد سر کاستی

ولیکن مرا چاره زین کار نیست

که در رنج من بوی تیمار نیست

که تا من سوی لات رو ناورم

یقین دان بکف آبرو ناورم

 

 

بود اهل من نیز آنجا ببند

پی چاره کار من مستمند

روم تا ببینم دیدار هم

بسنجیم در چارهء کار هم

 * * * مانع شدن میر مسجدی خان:

 زنو باز میر مسجدی نامدار

سخن گوی گردید بر شهریار

ولیکن نیاورد شاه رو بدو

به جز باد نشمرد گفتار او

 

 حرکت امیر دوست محمد خان به طرف کابل به عزم تسلیم شدن به سر ویلیم جی مکناتن معروف به لات نائب، سلطان الکی زائی را بیشتر نزد لات فرستاد:

 

 زجا جست بر شد به بالای زین

 روان گشت بر سوی کابل زمین

وداع کرد و بنهاد در راه رو

بدان پنج تن خسرو نامجو

جهانید چون برق اندر شتاب

ره و بیره و کوه و دریا و آب

بسر برد آخر رهء بیکران

رسید ی بکابل شهء کاردان

وزان پس سوی لات بنهاد رو

که تا برود نزد آن نامجو

فرستاد ز خویشتن پیشتر

ز خدمتگزاران خود تا جور

بدی نام سلطان بدان نام جو

بدو گفت ان خسر کامجو

که از من ببر آگهی سوی لات

بگویش که ای یار بادت حیات

بیامد برت شاه کابل کنون

بسوی تو بختت شدش رهنمون

 پذیرانده بشنود گفتار شاه

از آن پس سوی لات پوهیده راه 14..

 فکرم می کنم این شعر ضرورت به تأویل و تفسیر ندارد. شخصیت میر مسجدی خان کاملاً تصویر گردیده است. گذشته ازاین ها، همین رهبران ملی که در پی سود خویش بوده اند دریغ نمیدارند که داماد شاه شجاع شوند و شاه شجاع را به دامادی خویش قبول نمایند در تاریخ غبار می خوانیم که:

« نمایندگان ملیون به او ( شاه شجاع) پیشنهاد کرده بودند که رهبران بزرگ ملی حاضر هستند برای از بین بردن مخالفت های قدیم با دختران شاه ازدواج کنند و هم دختری به ازدواج شاه بدهند.»15

اگر چه تا کنون تاریخی فارغ از غرض و تعلقیت های فکری و قبیلوی کمتر در افغانستان نوشته شده است با آنهم از خلال همین تواریخ میتوان به برخی از واقعیت های که عمدأ زیر خاکستر شده، پی برد، و به این نتیجه رسید که انگلیس بر افغانستان تجاوز نکرده است، بلکه این افغانها است که به وسیله انگلیس بر خاک و ناموس وطن خویش تجاوز نموده اند. وسوگمندانه تر اینکه مردم هم در خدمت متجاوزین خودی بوده است، که در باره نقش جامعه در پایان همین مقاله حرفهای خواهیم داشت. و بدین گونه جا دارد که اصطلاح {خود تجاوزی} را در فرهنگ سیاسی، تاریخی افغانستان باید اضافه نمود.

بدینگونه ملاحظه می شود، حتی آنهایی که به هر رنگ و رسم، رهبران ملی در ذهن مردم نقش زده شده اند و مردم نیز در اثر بی سوادی و عدم اگاهی از تاریخ، این رنگ و رسم ها را پذیرفته اند، این رهبران ملی کسانی بوده اند که حتی به بهایی ناموس حاضر شده اند که با میزبانان انگلیس مانند شاه شجاع معامله ناموسی نمایند، تا منافع خویش را تامین کرده باشند. اما آنهایی که واقعأ عناصر ملی بوده اند، تاریخ نشان میدهد که در زندان ها جان باخته و یا در تعبید و آوارگی دنیا را پدرود گفته اند. در این جا برای این که روشن شود این شخصیت های ملی که شجاعانه علیه عاملین داخلی تجاوز یعنی متجاوزین خودی اقدام به عمل آورده و سرفرزانه شراب شهادت نوشیده اند، باید یاد کرد مانند مولوی سرور خان واصف، لعل محمد خان کابلی، محمد ایوب خان پوپلزایی، محمد عثمان خان پروانی، جوهر شاه خان غوربندی، سعدالله خان و عبدالقیوم خان الکوزی که امیر حبیب الله خان آنها را اعدام کرد و عده زیاد دیگران تازمان دوره سلطنت امان الله خان، مدت یازده سال را در زندان های ارگ و شیرپور قید و محبوس ماندند. 16

همچنان عده زیادی دیگری است که چون موضوع بحث ما مکث روی جنبش های مشروطه خواهی نیست از آن صرف نظر می نمایم. اما قصد فقط از یاد آوری کوتاه در این خصوص این بود که مشروطه خواهان که نیت آزادی و تامین عدالت اجتماعی را داشتند، کمتر اتفاق افتاده است که حتی جان به سلامت برده باشند چه از سوی دولت و چه از سوی جامعه. با آنکه اکثر ایشان دارای تفکری نبوده اند که اصول کامل آزادی ها را در بر داشته باشد، بلکه در چوکات اسارت مطلق فکری در پی آزادی های نسبی بوده اند و میخواستند اندکی هم اگر شده از قیود رهایی یابند با حفظ تفکرات اسارتی که از قرنها بدینسو حاکم بر جامعه بوده است و خود نیز به آن ایقان داشته اند، که این هم بحث دیگریست. اما چه سوگوارانه است که مثلأ تا به امروز از کسانی به مثابه مشروطه خواهان و مردان بزرگ نام برده می شود که میبایست تند یس خجالت جامعه و تاریخ اجتماعی آن جامعه باشند. مانند سید جمال الدین افغانی که اگر او مورد تقدیر باشد باید که طالبان به مثابه نیروی تکاملی همه رهبران مجاهدین اسلامی نیز مورد تقدیر و پشتیبانی قرار بگیرد، زیرا از لحاظ تفکر بین آقای سید جمال الدین وملا عمر و دیگررهبران اسلامی هیچ تفاوت وجود ندارد

 بهر حال مطلب از حاشیه رفتن از موضوع اصلی این بود که حتی در عرصه فرهنگ و سیاست هم برخی اگر با حفظ تعبد های عقیدتی نا خود آگاه منظور های آزادی خواهی سر می داند برخی دیگر در حفظ همان تعبد ها ماهرانه علم به اصطلاح مبارزه را بلند می کردند، مانند آقای سید جمال الدین افغانی که در زیر شعار ضدیت با انگلیس و روس میخواست استعمار و استبداد چندین قرنه اعراب را بر افغانستان حفظ نموده و نگذارد که مردم با فرهنگ و تمدن غیر عربی آشنا شوند، و ازطرف دیگرچنین کسانی نه تنها در عرصه ادب و سیاست بلکه با شمشیر و چماق هم سعی دارند که مردم به آنچه که واقعأ تجاوز بوده یعنی تجاوز اعراب پی نبرند و در گودال تفکرات ملا و مذهب باقی بمانند. در رابط به تجاوز اعراب توجه خواننده به کتاب که اخیرأ از چاب برامده بنام{ سیطره 1400 سالهء اعراب بر افغانستان} جلب میشود.

 بهر حال باملاحظه اوراق تاریخ این مهم ثابت می گردد که انگلیس ها بر افغانستان تجاوز نکرده اند، بلکه انگلیس ها چنان که بر شمرده شد از سوی افغانها دعوت شده بودند برای مقاصد معین که همه ثبت تاریخ است.

 تجاوز روسها:

به همین گونه هیچ سندی وجود ندارد که ثابت نماید که روس ها منظور از اتحاد شوروی سابق است که بر افغانستان تجاوز نموده باشد. بلکه اینها نیز مانند انگلیس ها به افغانستان از سوی خود افغانها دعوت گریده اند، این واقعیتی است که امروز بر روی اسناد و مدارک بیشماری بر آمده است.

از جمله مثلأ اقای محمد نبی عظیمی که خود عضو حزب و شخصیت بلند رتبه نظامی در ارتش افغانستان بوده به وضاحت و مسند روی این مطلب تاکیدات دارد چنانکه می نویسد:.

« تحققیات و مطالعات امروز ثابت می کند که نه تنها شوروی علاقمند به پیاده کردن نیرو های خود در افغانستان نبود، بلکه رهبران دولت ج. د. ا - تره کی و امین با ر ها و بار ها، شوروی را برای پیاده کردن نیرو های شان تشویق و تحریک کرده و بار ها تقاضای رسمی با آن دولت ارائه کرده اند.

در یکی از روزنامه های مسکو بنام کرسنایا زویزده چاپ مسکو در 1990 و نیز در کتاب ( شرح مسبوط در موردی لشکر کشی اردوی سرخ به افغانستان) حقایق با استفاده از اسناد محرم آرشیف ستر درستیز و اظهارات جنرالان و مشاورین دست اندر کار شوروی در افغانستان تحریر گردیده است که به وضاحت اعتراف می گردد چگونه زمامداران افغانستان خاصتأ حفیظ الله امین با اصرار و ابرام تقاضای پیاده کردن قوای شوروی را به افغانستان نموده اند.

 جنرال محمد نبی عظیمی از قول تورن جنرال متقاعد کریلوف نیکولایچ که به حیث سر مشاور نظامی در افغانستان کار می کرد می نویسد:.

«... دو رهبر افغانستان بار ها و بار ها در مورد حضور نظامی شوروی و افزایش آن در افغانستان تماس می گرفتند آنها تقاضای فرستادند تقریبأ دو فرقه شوروی را به ج. د. ا داشتند و می گفتند که در صورتیکه این دو فرقه به افغانستان بیاید اعلان می گردد که دعوت قوا بنا به درخواست حکومت قانونی افغانستان صورت گرفته است. در مقابل این در خواست ها به رهبری افغانستان گفته می شد که اتحاد شوروی به چنین عملی مبادرت نخواهد ورزید و لی آنها نمی فهمیدند و تقاضا تکرار می گردید.

بتاریخ 11 اگست رئیس اکسا سروری تقاضای امین را مبنی بر فرستادن 3 کندک کوماندو و هلیکوپتر ها با عملهء آن به اطلاع ما رسانید. پوزانف، ایوانف، گوریلوف 1979 ـ 8 ـ 12.

11 اگست به اساس تقاضای امین با وی مصاحبه صورت گرفت، در جریان صحبت توجه روی فرستادن قطعات شوروی به ج.د.ا معطوف گردید. امین قاطعانه ضرورت فرستادن قطعات شوروی به کابل را از هیأت رهبری اتحاد شوروی خواهش نمود، او چندین بار تکرار کرد که ورود قطعات شوروی باعث افزایش مورال ما می گردد. و زمینه اعتماد به نفس ما را فراهم می سازد. او اضافه کرد: امکان دارد که هیأت رهبری اتحادشوروی به خاطر این مساله نگران گردند و دشمنان جهانی ما این مسله را به مثابه مداخلهء اتحاشوروی در امور داخلی ج.د.ا تلقی نمایند. اما من به شما اطمینان می دهم که دولت افغانستان آزاد و مستقل است و تمام مسایل را مستقلانه حل وفصل می نماید. قطعات شما در فعالیت های نظامی سهم نخواهد گرفت از انها صرف در شرایط دشوار و مشکل استفاده خواهد شد فکر می کنم آمدن قطعات شوروی الی بهار برای ما ضرورت است. گوریلوف1979 ـ 8 ـ 12

 وسر انجام چنانکه اقای نبی عظیمی از قول ببرک کارمل که پس از ورود با قطعات شوروی وارد افغانستان می شود و در مصاحبه حضور عساکر شوروی یا به عبارت دیگر دعوت انها را توجیه میدارد می نویسد: « علت آمدن قطعات شوروی به افغانستان مطابق مواد معاهده 9 دسامبر 1978 که بین سران دوکشور امضا شده است آمدن این قشون یک امری موجه است و به آزادی و استقلال افغانستان هیچگونه صدمه نمی زند. وی از دولت شوروی وسربازان انتر ناسیونالیست آن که در روز های دشوار به کمک همسایه خویش شتافتند اظهار سپاس و امتنان کرد » 19

 

 بدینگونه است که عساکر شوروی داخل افغانستان می شود و به صراحت ملاحظه می گردد که روس ها قصد تجاوز به افغانستان را نداشتند و حتی از پیشنهاد افغانها مبنی بر مداخله و دعوت هم طفره می رفتند. اما در اثر اصرار سر انجام تصمیم می گیرند که پرسش افغانها را پاسخ بدهند و قوا به افغانستان بفرستند. در این جا بازهم وقتی بنا بر تعریف که از تجاوز نمودیم، این سوال پیش می آید که کی باید متجاوز باشد. افغانها یا روس ها.

 آیا تره کی یا امین و کارمل رئیس دولت افغانستان نبوده اند؟ اما اینجا یک مسلۀ دیگر را باید خاطر نشان کرد، که اگر قوای اتحاد شوروی به افغانستان نمی آمد و کار مل را یاری نمی کرد چه بلای های نبود که از سوی دار و دسته امین بالای مردم افغانستان نازل نمی گردید. به این مساله هم باید واقعبیانه پرداخته شود، این مساله عین مساله ایست که اگر نیرو های بین المللی به افغانستان دعوت نمی شد چه جفا های نبود که مردم از سوی طالبان به مثابۀ متکاملترین شکل مجاهدین نمی کشیدند.

آیا امریکا و ناتو به افغانستان تجاوز کرده اند؟

 سلام

 حالا بیایید ببینیم که آیا امریکا بر افغانستان تجاوز کرده است یابه عبارت دیگر نیرو های خارجی و امریکایی که در افغانستان امروز حضور دارند به معنی تجاوز بر افغانستان است ؟ و یا در آینده در تاریخ ما نوشته خواهد شد که تجاوز امریکا بر افغانستان ! و یا آیا پاکستان در امور داخلی افغانستان مداخله می کند و تجاوز کرده است ؟

مسلمأ کسانی که عاجز از تعریف تجاوزاند و یا در تعلق و تعبد های فکری قرار دارند پاسخ مثبت می دهند.اگر همین دسته از شارلاتان ها تاریخ بنویسند و جهاد نامه مردم افغانستان را که بسیار هم نوشته اند، مسلمأ نسل های بعدی اگر تنبلانه به گذشته ها برخورد نمایند حرفهای اینان را باور خواهند کرد. چنانکه امروزینه ها باور دارند که انگلیس ها بر افغانستان تجاوز نموده اند و روز استقلال را بدون آنکه متجاوزین راستین را بشناسند تجلیل می نمایند.

پس برای آنکه نسل های آینده بتوانند در باره واقعیت های کشور شان قضاوت کرده بتوانند و از آنهائی که در کشور شان میزبان و مهمان بوده اند و از متجاوز و تجاوز شناخت واقعی داشته باشند لازم است که فرصت را برای کاذبین و دلقکان پست فرهنگ تنگ نموده گفت که امریکا در افغانستان تجاوز نکرده است. حضور امریکا در افغانستان ناشی از واقعیت دیگریست. واقعیت که بر خاسته از تضاد و تقابل دو ایدیالوژی و دو سیستم مختلف سیاسی اقتصادی بوده واست، امپریالیزم و سوسیالیزم و تقابل این دو سیستم سیاسی اجتماعی مربوط به دهه حضور نظامی شوروی وقت در افغانستان نمی شود. بلکه بر می گردد به صد سال قبل از حضور نظامی شوروی وقت به افغانستان، به جنبش های کارگری در انگلستان، آلمان، فرانسه و در مجموع در قاره های امریکا و اروپا. چیزی که مهم است این است که دعوت روسها به افغانستان فقط بهانۀ شد تا امپریالیزم جهانی برای نبرد با دشمن خویش دستآویز پیدا نماید. آنهم نه نبرد رویاروی بلکه از خط سوم. خط سومی که بسیار هموار و پیشوایان و پیروان آن صداقت مزدوری و خیانت به منافع ملی را بار ها در تاریخ به اثبات رسانده اند. امپریالیزم جهانی با در یافت یک چنین واقعیت و تجارب تاریخی، توانست امیران جدیدی را همانند دوست محمد خان و شیرعلی خان و فتح خان و اکبر خان و بسیار شاه شجاع های دیگر در آغوش رنجیت سنگ های مانند ضیاالحق و نوازشریف از دامن مادر چون بینظیر بوتو تولید و پرورش دهد. با پرورش این وطن فروشان و مزدوران بود که نبرد را با با دشمن شماره یک خود آغاز نمود. نبردی که میدان آن افغانستان تعین شد.

 سرانجام در این نبرد جهانخوارگان سرمایه پیروز شدند و تا به امروز هم پیروز اند. منظور تا به امروز این است که تا زمانی که مشت از خود فروختگان و ملا های لنگ در جامعه حاکم باشند و جامعه مرید و پیرو آنها باشد امپریالزم پیروز است. این واقعیت است که به عینیت مشاهده می شود. چیزی دیگری که نباید فراموش شود این است که جهانخوارگان و ستم پیشگان جهانی همیشه با شعار دفاع از مردم وارد عرصۀ نبرد با مردم می شود و یا به عنوان دفاع از دین و مذهب. چنان که این توطئه را در کشورعراق به عنوان دفاع از مردم به راه انداختند. سلاح اتمی را بهانه آوردند و آن کشور را به خاک و خون کشاندند. آیا سلاح اتمی در عراق بود؟ نه.

 جالب اینست زمانی که معلوم شد که سلاح کشتار جمعی وجود ندارد، بجایی آنکه انگلیس و امریکا از ملت عراق معذرت میخواست ناگهان برای تطبیق پلانهای از قبل داشته شدۀ خود دایۀ مهربان تر از مادر شد و تجاوزخود را با بهانه ء اینکه صدام دشمن مردم عراق بود و ما دشمن مردم عراق را از بین بردیم خواست موجه بسازد و هیچکس هم صدا نکشید که چرا کاری که مردم عراق خود باید انجام بدهند، امریکا بدون آنکه مردم عراق از او دعوت چنین یک همکاری راکرده باشد دست به اقدامات نظامی زد، که این یک تجاوز آشکار است و باید امریکا محکوم می شد که نشد.

اما در افغانستان مسله رنگ دیگری گرفت، و این رنگ بر اساس تجارب تاریخی که انگلیس از افاغنه داشت روی صفحۀ حوادث نقش گردید. یعنی دفاع از دین( اسلام در خطر افتاد) و در دفاع از این شعار، به تاسیس اردوگاه اجیران بومی نمود و به وسیلۀ این اجیران صف آرایی در مقابل رقیب سیاسی و اقتصادی جهانی خود راآغاز کرد. در این نبرد مسلماً چنانکه گفته شد انگلیس و امریکا پیروز گردید. پس از پیروزی و شکست رقیب، امپریالیزم جهانی میبایست حضور فزیکی( نظامی - سیاسی) خود را در افغانستان موجه می گردانید. بدین لحاظ طرح توطئۀ حضور خویش را با ایجاد گروۀ به نام القایده و طالب ریخت و در عمل پیاده کرد.

 در این پروسه ذکر یک نکته لازم است که در برابر این توطئه جهانخوارگان تنها احمد شاه مسعود (البته شخصی احمد شاه مسعود نه تیم کاری او) بود که مخالفت نمود که به بسیار سادگی او را با همکاری تیم کاری خودش از بین بردند. پس ازدسیسۀ ترور مسعود، چندی بعد برای انعقاد کنفرانس بن جهت تأیید استقرار حکومت دلخواه خود زمینه سازی کردند. بعد از آن اقدام ترورریستی از قبل سازمان یافتۀ برج های نیویارک به وقوع پیوست که در پی آن حضور نظامی خود را در منطقه به بهانۀ قلع و قمع القایده مطرح و مصوبه شورای امنیت راهم در زمینه گرفتند. ما میدانیم که ملل متحد و شورای امنیت آن ارکان پلان سازی منافع امریکا به شمار می آید که در این باره نباید شک نمود. مزدوران داخلی طبق دستور امریکا پس از طی همه مراحل اولیه به انجام وظیفۀ بعدی خویش یعنی اصرار به دعوت نظامی امریکا پرداختند. حضور نظامی امریکا را به رسمیت شناختند و عنوان مبارزه با تروریزم دادند. اما باید گفت که همه این فداکاریهای ضد ملی و مردمی فقط به بهایی آن بود که دارودسته مزدوران باید شامل قدرت باشند و از سوی امریکا و انگلیس حفظ گردند. این پیش شرط مزدوران داخلی پذیرفته شد و چنانکه ملاحظه می گردد تا به امروز به قوت خود باقی است. در این صورت این امریکا نیست که ناخواسته پا به حریم کشور ما گذاشته است، بلکه این خودفروختگان و خود باختگان اند که از امریکا و انگلیس دعوت کردند که برای حفظ ایشان در قدرت و غارتگری به این سرزمین سرباز آورند و در غارتگری شریک هم باشند

آیا پاکستان و ایران به افغانستان تجاوز کرده؟

 درمورد پاکستان باید گفت که پاکستان و ایران هرگز به افغانستان تجاوز ننموده است و هرگز هم جرئت این را نداشته اند که بسوی افغانستان با سوء نیت بنگرد. بلکه این افغانها و پیشوایان افاغنه بوده که بدامن پاکستان و ایران در گروه (هفت و هشت) چهارده سال جهت تجاوز بر افغانسان آویزان بودند وخاک پای بی نظیر بوتو، ضیاالحق و نوازشریف و خمینی و خامنه ای را سرمه چشم خویش ساخته بودند.

 قبلأ گفته آمدیم که انگلیس ها می خواستند که افغانستان، حائل بین روس و انگلیس باشد، به همین خاطر سعی داشتند که حکوماتِ را پشتبانی نمایند که این اصل را به نفع انگلیس باید مراعات می نمود و گفتیم پیش از سعی انگلیس ها افغانها خود دست به دامن انگلیس ها انداختند، و از انگلیس ها دعوت حضور مستقیم را نمودند.

همچنان با ارائه مثال یاد آور شدیم که مشتری در جستجوی فروشنده یی است که متاع مورد نظرش را تهیه نموده بتواند و این جستجو تا زمان ادامه دارد که مشتری زنده است و به آنچه می خواهد دست یابد. نیاز انگلیس رسیدن به ریگ های پرنفت و گاز اسیای میانه و ذخایر دست نخوردۀ افغانستان از یک سو، و جلو گیری از پیشرفت های در حال تشدید کمونیزم به سوی جنوب شرق آسیا و کشور های هند و چین از سوی دیگر بود. نیاز روس راهم رسیدن به آنجاههای که انگلیس و امریکا نمی خواست و از رسیدن روس به آنجاها هراس داشت، تشکیل میداد. وقایع داخلی افغانستان طوری پیش آمد که زمینه نفوذ روس ها را چنان که در دهه 18 میلادی زمینه نفوذ انگلیس ها را مساعد ساخت، مساعد بسازد. این وقایع پس از کودتا ی سردار محمد داود و سپس سرنگونی آن بدست کودتاچیان چپی طرفدار روسیه اغاز یافت. زد و بند هاو گیرودار ها، وجنگ میان های خلقی ها و پرچمی ها همچنان بعدآ میان تنظمیم های مجاهدین، کاملأ همانند رقابت های های امیر دوست محمد خان و شاه شجاع در تاریخ کشور ما تکررأ اتفاق افتاد. تنهابا این تفاوت که میان شاه شجاع و امیر دوست محمد خان مسایل خانوادگی و قبیلوی در میان بود، اینجا مسایل رقابت های درون حزبی، سیاسی، شخصی و قبیلویی. بهر حال گفته شد که سرانجام به وسیله باز هم خود افغانها روس ها به افغانستان دعوت شدند. اینجاست که انگیس متوجه پاکستان و حاکم نظامی ان ضیاالحق به مثابه رنجیت سنگ هند بریتانوی می گردد. انگلیس و امریکا هم در طی مدت که افغانستان حالت بیطرفی داشت دست زیر زنخ ننشسته بود. مخصوصأ که رژیم جمهوری سردار محمد داود که شخصیت مستقل بود و یکی از بنیادگذاران جنبش عدم انسلاک به شمار می رفت، نمی توانست مورد تأیید امپریالیزم انگلیس و امریکا و کمونیزم روس و چین قرار بگیرد. راستی ها از آغاز رژیم جمهوری، دست به اقدامات تروریستی زدند و چنانکه در یک پلان تروریستی کلان، برای ضربه زدن به رژیم جمهوری داود می خواستند عده از وزرای دولت را در یک روز ترور نمایند که تنها موفق شدند علی احمد خرم و زیر پلان را ترور کنند، اما نیرو های چب موفق شد که خود داود را باتمام خانواده و دولت او ترور نمایند و خود قدرت را غصب کنند. در تاریخ سیاسی کشور مان در دوقرن اخیر اگر بدون تعصبات ملی و سیاسی اظهار عقیده شود، در پهلوی شخیصت چون اعلیحضرت امان الله، از سردار محمد داود و داکتر نجیب الله، و احمد شاه مسعود میتوان به مثابه شخصیت های ملی سیاسی نام برد، گرچه هر سه این دیگر مانند اعلیحضرت امان الله خان خالی از اشتباهات خاص خویش نبودند جالب اینست که هر سه شخصیت، داکتر نجیب الله و سردار محمد داود و احمد شاه مسعود به وسیله خیانت رفقای همرزم، ومتحدین دیروز شان به شهادت رسیده اند. قتل و ترور هر سه شخصیت ملی فقط به بهایی رسیدن به قدرت و غارتگر صورت گرفت. چنانکه نادرخان برضد امان الله خان دست به چنین جنایت زد و به وسیلۀ انگلیس نخست حبیب الله کلکانی را در تبانی با مجددی ها تربیه نمود تا بغاوت نمایند بعد خود را به انگلیس ها مطرح می کند. میر محمد صیدق فرهنگ از طرح نادر خان نزد انگلیس هامی نویسد «.. در صحبت که بین محمد نادر خان و همفریز وزیر مختار انگلیسها در وزارت مختاری رخ داد، سپه سالار از اصلاحات امان الله خان و روش سیاسی او بطور عام انتقاد نمود و در ضمن اظهار مخالفت با امیر و همکاران نزدیک او چون محمود طرزی، تمایل خودش را با اتکای افغانستان به دوستی برتانیه ابراز داشت.

... استنکاف محمد نادر خان از رهبری عملیات نظامی علیه شورشیان نه تنها موجب تشویق مخالفان در داخل کشور گردید بلکه هستهء از مخالفت را در خارج تأسیس کرد که بعد ها دو برادر دیگر محمد نادر خان، محمد هاشم خان و شاه ولی خان نیز به آن پیوستند، در حالیکه حضرت نور المشایخ هستهء فعال دیگر را در نقطهء نزدیک تر به افغانستان یعنی در هند برتانوی به وجود آورد.

 همچنان صدیق فرهنگ از خیانت کسانی دیگری نام می برد که در پی سقوط و توطئه علیه امان الله خان بودند. فرهنگ می نویسد: «... در همان روز های اول پادشاهی امان الله خان یک نفر از درباریان که بعد ها به مقام ریاست شورای دولت رسید با حافظ سیف الله واقعه نگار حکومت برتانیه که به دهلی باز می گشت در خفا ء ملاقات نموده از جانب خود و یک عده از { بزرگان افغان } به حکومت هند پیام فرستاد تا به کابل لشکر فرستاده حکومت معتدلی را بجای امان شاه برقرار نماید. سند دیگری میرساند که سفیر افغانستان در مسکو در 1926 با سفیر انگلیس در آن شهر از امان الله شکایت نموده او را خاین خواند و در سال بعد والی کابل ضمن ملاقات با یکی از کارکنان وزارت مختاری برتانیه آمادگی خود را برای اجرای یک کودتا اظهار داشت و همکاری دولت مذکور را تقا ضا کرد.»20

 عین حادثه را در مورد داود ونجیب هم میتوان خواند.

 در تواریخ از زند بند های روحانیون با انگلیس ها به ویژه خاندان ( استخاره چی) اسناد فراوان موجود است، چون توطئه گری و کذبیت عادت ذاتی و پیشه همیشگی نه تنها خانواده پیر ها و دیگر سادات بلکه همه مذهبیون است که ذکر آن در این نوشته ای کوتاه تکرار مکررات خواهد بود، و ما توجه خوانندگان را به تاریخ های قابل دسترس مانند "افغانستان در مسیر تاریخ" و "افغانستان در پنج قرن اخیر" و آثار شادروان کهزاد و عبدالحی حبیبی جلب میداریم. همین طور تاریخ شهادت می دهد که سردار محمد داود به وسیله کسانی ترور گردیده که در گرفتن قدرت، داود را یاری رسانده بودند. یا مثلأ داکترنجیب الله که در پسانها پس از آن که به قدرت رسید چون یک قامت ملی رشد نمود و قد برافراشت، دیده شدکه چگونه به وسیلۀ همرزمان خاینش که در اطراف او حلقه زده بودند و دست به دامن راستی های که سوابق تاریخی خدمت به اجانب داشتند، به بهانه ملیت و زبان و قوم قبیله پناه بردند تا سرانجام موجبات به دار آویختن نجیب را فراهم آوردند، اما جالب اینست که همین عناصر بازهم با تمام وقاحت و پرروی به نام های مختلف جمع آمدند که خدمت به مردم نمایند که تا باشد که چه کسانی دیگری را به دار ها رهنمون شوند.

 این نکته را باید در نظر داشت که شخصیت ملی از بطن مادر زاده نمی شود، فرد، فراز و نشیب های زیادی را بایست بگذراند تا به پختگی و قابلیت های شخصیت ملی شدن نایل آید. اینجا عرض فقط روی شخصیت های ملی مطرح در رهبری سیاسی است. که تصور نشود که ما شخصیت های ملی در عرصه فرهنگ و وسایر عرصه ها، اندکی داریم، نه تاریخ کشور ما از شخصیت ملی فرهنگی که بدبختانه ازکمترین ایشان نام برده می شود، زرین کوب است.

بهر حال حرف روی این بودکه، چپی ها که ریزرف های اتحادشوروی در سالیان دراز در افغانستان به شمار می آمدند موفق می شوند داود را نابود نمایند. در حین وقوع این واقعه، غرب هم ریزرف های خویش را داشت، همانگونه گفتیم دست زیر زنخ ننشسته بودند. همینکه ریزرف های شوروی قدرت راماهرانه غضب می کنند. انگلیس که گفتیم ریزرف های خود را از چند قرن بدینسو در افغانستان داشت، فوری در مقابله با روس، متوجه ریزرف های خود که ازسالهای قبل اظهار امادگی خدمت به شرط رسیدن به قدرت را نموده بودند، می شود، این ریزرف ها از جمله و بگونه مثال، یا مشت نمونهء خروار عبارت بودند:

 برهان الدین ربانی:

 در مورد آقای ربانی گفته شد که در زمان داود خان که رژیم وی اسلامی بود و هیچگونه مسله الحاد هم نمی توانست مطرح باشد، برای رسیدن به قدرت خود را به دامن پاکستان انداخته بود. جناب، و ـ منیب که دیپلوم دعوت و ارشاد را از انستیتوت عالی امام ابو حنیفه پشاور اخذ ونویسنده و مترجم در مجله الموقف پشاور و مدیر مسول اداری مجله منبع الجهاد پشاور بوده، در باره ربانی می نویسد:

« او ( ربانی ) در سال 1353 ش در حالیکه رژیم داود برنامه دستگیری او را صادر کرده بود به همکاری محصلین از کشور موفق به فرار گردیده به پاکستان پناهنده شد، بعدأ مدتی به عربستان سعودی رفت در اوایل سال 1357 دو باره وارد پاکستان شده و به حیث رهبر جمعیت اسلامی نقش مهم و کلیدی در جهاد اسلامی علیه قوای متجاوز روسی ایفا نمود.

جمعیت اسلامی مدعی حاکمیت نظام سیاسی اسلام بر اساس معیار های بین المللی و اصول خلفای راشدین بوده است و با سازمانهای جهانی اسلام در مصر، ترکیه، پاکستان و کشور های عربی در طول جهاد روابط دوستانه داشته است و کمک های سازمانهای اسلامی، کشور های اسلامی و غیر اسلامی را در مقابله با قوای روسی در یافت کرده است. سازمان مذکور را حکومت پاکستان، ایالات متحده، بریتانیا، چین، مصر، لیبیا، و سایر کشور ها و سازمانهای ضد روسی همکاری و کمک نظامی و مالی می نمودند. مجاهدین آن هم مانند سایر مجاهدین افغان از آزادی کامل در داخل پاکستان بهره مند بودند، نظامیان پاکستانی اسلحه و مهمات کافی در اختیار ان قرار می دادند....

مجاهدین جمعیت مانند سایر مجاهدین از مناطق دور و نزدیک جهت کسب تعلیمات نظامی و اخذ سهمیه نظامی وارد پاکستان می گردیدند و بعد از مدتی با اسلحه وارد شده توسط نظامیان پاکستانی مسلح گردیده دوبار راه پر مشقت را در پیش می گرفتند. » 21

گلبدین حکمتیار:

 گلبدین حکمتیار از جهاد اسلامی یکی از رهبران شهیر جهادی بود، او در سال 1351 ش در عهد ریاست جمهوری محمد داود مدت پیشتر از یک سال محبوس گردید و در سال 1353 ش وقتی رژیم داود عزم گرفتاری او را نمود به اطراف جنوبی کشور فرار نموده بعدأ به پاکستان پناهنده گردید و در مهمانی سازمان جماعت اسلامی پاکستان به سر می برد، او از همانوقت با حکومت ذوالفقار علی بوتو معرفی گردید و حمایت او را در مقابل رژیم چپی داود بدست آورد.... ایالات متحده امریکا بخش عمده کمک های نظامی و مالی مجاهدین را به عهده داشت که توسط کشور های سعودی عرب، مصر، خلیج و پاکستان به شکل غیر مستقیم به حزب اسلامی رسانیده می شد.»22

 بدین گونه همه رهبران (هفت پشاور) و (هشت تهران) را میتوان به حساب آورد که اگر به سوانح هر کدام از این ها پرداخته شود به وضاحت پیدا می گردد که همه اینان اجنت های انگلیس و عرب وپاکستان بوده اند. چنانکه دیدم پس از کودتا حزب خلق طرفدار شوروی همه این اجنت ها در پاکستان { نزد رنجیت سنگ دهه 18 میلادی} روی می آورند و به فرمان اربابان امریکایی و پاکستانی خویش جهت رسیدن به قدرت گردن می نهند و در پی ویرانی و بفروش رساندن خاک و وطن خویش می بر آیند. چنانکه اقای و منیب در کتاب جریانات تاریخی افغانستان که خود شاهد ماجرا ها بوده می نویسد: « افغانهای مجاهد در کورسهای خصوصی پاکستان دستور می گرفتند، مکاتب را آتش زنند، پلها را، فابریکه ها، مکاتب، پایه های برق و تلفون، بند ها، و سایرعمارات دولتی و ملی را باید تخریب گردد، هر چه از ممتلکات ملی و دولتی را در یابند آزادانه چپاول نموده و به حیث مال غنیمت شمرده تقسیم نمایند. بدین قسم از همان آغاز جهاد دشمنان دوست صفت به افغانها ی مجاهد روحیه تخریب وطن را تلقین می نمودند. » 23

و بدینگونه ملاحظه می شود که تجاوز به ناموس و شرف وطن به وسیله عساکر پاکستانی صورت نگرفته و افغانهای مجاهد بوده که تجاوز نموده اند.

چنانکه قبلأ اشاره رفت، امروز هم صداها بلند است که امریکا بر افغانستان تجاوز کرده و حکومت دست نشانده خود را به قدرت آورده است. اگر گفته شود که امریکا و انگلیس به عراق تجاوز نموده و این صدا از حنجره یک عراقی بیرون میاید بدون شک مانند آفتاب روشن و انکار ناپذیر است. اما اگر افغان چنین یک ادعای مینماید. تاریخ حق دارد که بر ریش آن بخندد زیرا توضیح گردید که امریکا برای دعوت خود، رضایت "دولت افغانی تشکیل شده بر اساس موافتنامه های بن" و ارکانهای صاحب صلاحیت یعنی اکثریت تنظیم های مجاهدین را کسب نمود. هر انسان بالغ و یا کسی که حداقل سن بیست سال داشته باشد می داند که کی ها بودند که با بدرقه طیارات امریکایی لنگ لنگان در حالیکه گروه وسیع از پیروانش بدنبال بود از دروازه شمالی کابل وارد شهر کابل می گردیدند، و کی بود که هنگام بمباران شهر و نواحی کابل از غوندی های پنجشیر با خوشی و شعف بسیار می گفت که « نه نه طیارات امریکایی مواضع را درست بمباران می کند و به هیچیک از غیر نظامیان آسیب وارده نشده است » این صدا ها در رسانه های گروهی از جمله بی بی سی ثبت است و از آن نمی شود انکار کرد. مگر نه اینست که نیروهای امریکایی پس ازتوافق با افغانها در مبارزه بر ضد القاعده و طالبان وارد افغانستان شده اند.

این که این مسله چقدر ضرورت بود حرفی دیگر است، اما ادعای تجاوز سخنی دیگری. آمدن قوای امریکا و آیساف به افغانستان و نجات مردم از شر طالبان همانند دعوت قوای شوروی به منظور نجات افغان ها از شر فاشیزم امینی ها می تواند باشد. اما با یک تفاوت که طالبان ساخته و پرداختۀ خود امریکا بود و به دستور امریکا و انگلیس وارد صحنه شدند و تا به امروز هم به حیث سپاه مزدور امریکا عمل می نمایند، چنانکه القایده نیز سپاه سی آی ای می باشد. این خود بحث دیگریست. اما سخن ما بالای این است که در افغانستان تجاوز صورت نگرفته است. انگلیس، روس و امریکا به دعوت افغانهای مزدور دست به کار شدند. یا پاکستان قادر نبوده است که مستقیمأ به افغانستان تجاوز کند، افغانها خود به دامن پاکستان و ایران آویزان شدند که شرایط برآورده شدن نیات خویشتن و پاکستانی ها و ایرانی ها را بر آورده سازند، و چنانکه گفته شد مشتری مقصر نیست قصور را باید از فروشنده دانست. فروشنده ء ناموس، شرف، عزت، خاک، به بهای رسیدن به مقاصد شخصی، سیاسی، گروهی و قومی ومحلی.

اینجا لازم می آید که روی یک مقوله ء دیگر نیز بایست مکث نمود. و آن مقوله شخصیت ملی است.

این مقوله نیز بی ربط به تعریف و تفسیر تجاوز به ویژه تجاوز بر منافع و مصالح ملی نیست.

 در پرتوی تفسیر مقوله شخصیت ملی قصد بر این است تا شناخت حد اقل از ملت پیدا شود.

 شخصیت ملی به فردی اطلاق می شود که طرف تایید همه ملت باشد، یعنی ملت در مجموع این شخصیت یا فرد را بپذیرفته باشد، در اتکا به این تعریف، آیا ملت افغانستان اگر از دور ها صرف نظر نمایم در سه قرن اخیر در عرصه سیاسی، شخصیت ملی داشته است؟ منظور از فردی است که مورد تایید عام ملت باشد ؟ در بالا اعلیحضرت امان الله خان را به حیث شخصیت ملی یاد نمودیم آیا اعلیحضرت مذکور از سوی ملت مورد تایید بود ؟ متکی بر اسناد بی شمار تاریخی پاسخ منفی است. نه تنها که مورد تایید نبود بلکه بخشی از ملت که یوغ بندگی و بردگی مذهب و مذهبیون بر گردن انداخته بودند بر علیه او بر خاسته و او را به انواع قصور محکوم نمودند.پس اگر چنین است اکنون باید به این پرسش پاسخ داد که نخست بطور مثال امان الله خان را چگونه یک شخصیت باید گفت، اگر ملی بگویم که همین ملت که احکام اسارتبار بار مذهب را نسبت به آزادی های انسانی ترجیع میداند بر علیه او قیام نموده اند. که در این صورت دادن صفت ملی به امان الله خان در حقیقت بخشی بزرگ ازملت را محکوم نموده ایم. چون که ملت در برابر او قرار داشت و بر ضد او ایستاده بود.

و اینگونه مثالهای زیاد در تاریخ کشور ما وجود دارد. پس کی مقصر است ملتی که با او ستیزیده و یا شخصیت های مانند امان الله خان؟

به نظر می آید به اشخاصی که هدف جز خدمت به ملت نداشته اند، و جز به رفاه و ازادی ملت اندیشه دیگر ومقصودی دال بر منافع شخصی و گروهی و یا قومی و قبلیه ء نداشته اند، این ها را ملی باید گفت.

 در این صورت است که مرز میان شخصیتی که به ملت می اندیشد و ملت که در خط نفی خدمتگذاران خویش قرار داشته و فاقد تشخیص سیاه از سفید است کشیده می شود.

 با این وصف، با تاسف باید گفت که کمتر اتفاق افتاده است که ملت یا جامعه مقصر نشان داده شود، همیشه جامعه مورد ستایش قرار گرفته، همیشه از جامعه اوصاف به عمل آمده که هرگز شایسته آن نبوده است. و انتقاد از جامعه و محکوم کردن ملت گناه کبیره شناخته شده است. در حالیکه ریشه همه بدبختی های یک ملت بدست خود آن ملت آبیاری گردیده و یا میگردد. وقتی ملتی اگر نخواسته باشد که طوق بندگی به گردنش انداخته شود، هیچ نیروی نمی تواند بیاندازد و انها را را بنده بسازد. بگفته لئو تولستوی آزادگی و بندگی در دست خود مان است. لئو تولستوی در نامه ای که به یک نفر هندی در سال 1908 میلادی نوشته می نویسد:

«... یک شرکت تجارتی یک ملت دویست میلیونی را بنده و غلام خود ساخته است. اگر این سخن را به آدمی بگوئی که سابقه ذهنی ندارد باور نخواهد کرد و هرگز معنی آنرا نخواهد فهمید. چطور ممکن است که هزار نفر آدمهائی که نه تنها پهلوان نیستند بلکه میتوان گفت مردمی ضعیف و عامی هستند دویست میلیون موجود نیرومند و با هوش و با استعداد و قابل را که به آزادی علاقمند هستند اسیر و بنده ء خود ساخته باشند. آیا این ارقام و اعداد نمی رساند که این انگلیسها نیستند که هندی ها را اسیر و غلام خود ساخته اند بلکه در واقع خود هندی ها هستند.

هندی ها البته از اینکه اسیر و بنده شده اند شکایت دارند ولی این درست حکم آن را دارد که اشخاص مست شکایت داشته باشند که اسیر شراب فروشهائی شده اند که در میان آنها زیست می کنند. اگر به آنها بگوئید که خوب است دیگر الکلیات ننوشید جواب خواهند داد که چنان بدان خو گرفته ایم که دیگر برایمان امکان پذیر نیست از نوشیدن الکل صرف نظر کنیم و حتی کم کم الکل برای تقویت مزاج و حفظ نیروی ما ضرورت حاصل نموده است. آیا احوال این دویست میلیون آدمی که سر باطاعت دویست هزار ( و چند صد نفر اشخاص دیگر از هموطنان خود و یا بیگانگان دیگر ) فرود آورده اند حالت همین آدم های مست و شرابخواره نیست ؟ » 24

 نامه تولستوی عین واقعیت است که امروز مخاطب آن میتواند جامعۀ ما باشد. با درک این واقعیت اگر بازهم دلقکان پست فرهنگ از جامعه ستایشهایی به عمل می آورند که ملت فاقد آن است و صدای همرنگی با چنین یک جامعه را با غرور کاذب بلند میدارند، باید تعجب کرد؟ بدون شک باید گفت که مداحان ملت خواه کاذب اند. یا کاذب اند و یا جاهل. اگز جاهلانه مداحی می کنند. تقصیر ندارند چون خود متعلق به یک جامعۀ عقب مانده و بی سواد اند و بی خبر اند. اگر کاذبانه مداحی می کنند باید گفت که برای رسیدن به منافع شخصی خود می کنند. اما در هر صورت کاذبانه مداحی کردن خیانت نه تنها به خود که به جامعه و مردم خویش می نمایند که با یک جامعه فرسوده از لحاظ اندیشه و اراده همرنگی نشان میدهند.

جان استوارت میل به نقل از کتاب ( آزادی و آزادی خواهان ) تالیف چارل اسپرادینگ می گوید:

 « امروز همینقدر که آدمی همرنگ جماعت نباشد و از مطیع بودن به عادات و رسوم و محترم شمردن آنها بخود نبالد خدمتی به جامعه انجام داده است. عقیده مردم در حق امور و در باره اشخاص بقدری استبداد آمیز است که کافی است کسی همرنگ جماعت نباشد تا او را خاین و جنایتکار بشناسند و لهذا برای درهم پاشیدن چنین سد استبدادی لازم است که اشخاص از همرنگی با جماعت بپرهیزند و به اصطلاح اکسانتریک ( خارج المرکز) باشند، یعنی کار و رفتار و فکر شان شبیه با مردم نباشد و بدانند که همرنگ جماعت نبودن با شجاعت اخلاقی وشهامت روحی توأم و همرکاب است و در هر جامعه هر قدر شمارهء اشخاص نارنگ بیشتر باشد نبوغ و نیروی معنوی و شهامت اخلاقی در محیط و در آن جامعه زیاد تر خواهد بود. امروز بزرگترین خطری که دوره و زمان ما را تهدید می کند همانا قلت اشخاصی است که جرئت و شهامت همرنگ نبودن با جماعت را ندارند. » 25

متأسفانه واقعأ چنین است، کمتر واقع شده است که از مردم نکوهش به عمل آید، جامعه مقصر خوانده شود، ملتی که عنان بدبختی و خوشبختی را خود بدست دارد و خود علت و معلول بندگی و ازادگی ها به شمار می آید، موارد غفلت و بی مایه گی هایش اشکار گردد، مثل؛ جهل، ترس، بنده منشی، چابلوسی، ودم غنیمت شمردن. علی دشتی مانند اندکی دیگر از فرهیختگان ادب و فرهنگ ایران در پسینه سالها وقتی معتقد می گردد که عامل بدبختی ها متداوم جامعه و ملت ایران، خود مردم ایران است که فرهنگ و سیطره اعراب را قبول نمودند، چه خوب ایرانیان را در برابر اعراب انتقاد می نماید و می گوید:

« ایرانیان شکست خورد، متوالیأ شکست خورد، در قادسیه و همدان شکست خورد، بطور ننگین و درد ناکی شکست خورد، شکستی که استیلای اسکندر و ایلغار مغول در جنب آن کمرنگ است، ایران شهر به شهر و ایالت به ایالت تسلیم گردید و ناگزیر شد یا اسلام بیاورد ( تسلیم شدن م ) و یا در کمال خواری و فروتنی جزیه بدهد. گروهی برای فرار از جزیه مسلمان شدند ( خود را تسلیم کردن م ). ایرانیان مطابق شیوه ملی خود در مقام نزدیک شدن به قوم فاتح بر آمدند و از در اطاعت و خدمت وارد شدند. هوش و فکر و معلومات خود را در اختیار ارباب جدید خود گذاشتند زبان آنها را آموختند و آداب آنها را فرا گرفتند، لغات قوم فاتح را تدوین و صرف و نحو آن را درست کردند و برای این که فاتحان آنان را به بازی بگیرند از هیچ گونه اظهار انقیاد و فروتنی خود داری نکردند. در مسلمانی از خود عربها پیشی گرفتند و حتی در مقام تحقیر دین و عادات گذشته خود بر آمدند و به همان نسبت در بالا بردن شأن عرب و بزرگان عرب تلاش کردند و اصل شرف و جوانمردی و مایه سیادت و بزرگواری را همه در عرب یافتند. هر شعر بدوی و هر مثل جاهلانه و هر جمله بی سروته اعراب جاهلیت نمونه حکمت و چکیده معرفت و اصل زندگانی شناخته شد ( خواننده که ذهن تنبل و کور نداشته باشد میداند که منظور از شعر و مثل جاهلانه وجمله ء بی سر وته که چکیده معرفت و نمونه حکمت و اصل زندگانی شده است چیست. م) به این که مولای فلان قبیله و کاسه لیس فلان امیر باشند اکتفا کردند. افتخار کردند که عرب دختر شان را بگیرد و مباهات می کردند که نام عربی بر خود گذارند. فکر و معرفت آنان در فقه و حدیث و کلام و ادب عرب بکار افتاد و هفتاد در صد معارف اسلامی را ببار آوردند. در بادی امر از ترس مسلمان شدند، و پس از دو سه نسل در مسلمانی از عربهای مسلمان نیز جلو افتادند. » 26

عین نکوهشی را که شادروان علی دشتی به آدرس مردم ایران نوشته است صد برابر پیشتر متوجه مردم افغانستان نیز است، با این تفاوت که مردم افغانستان در برخی مناطق پنجصد سال در برابر تجاوز اعراب مقاومت نمودند. اما وقتی بنا به خیانت ها مجبور می شوند که تسلیم اعراب شوند یعنی مسلمان شوند بعد از چند ی واقعأ صدبرابر بیشتر از مردمان پارس که فقط بیست سال مقاومت کرده بودند به اعراب متجاوز وابسته می کردند. اگر ایرانیان بر خود نام عربی می گذارند، افغانها صد کام جلو تر افتاده در نام های خود، خویش را غلام اعراب خطاب می کنند مانند غلام عمر، عبدالخالد، خادم علی، عثمان قل و غیره. و هرگز نمی خواهند حتی بدانند که چگونه زنان و دختران سرزمین شان را اعراب به هزارها هزار به کنیز و غلامی بردند و در هنگام حمله و ایلغار بر سر زمین های شان چگونه اعراب وحشیانه به ناموس وشرف ملت شان تجاوز می کردند. هرگز نمی خواهند بدانند که چگونه اعراب دسته دسته سر از تن پدران و برادران شان جدا می نمودند و بسیار وفجایع دیگر که بازگوی همه آن فجایع و شقاوت ها بر مردم افغانستان لازمه صد دیوان کتاب است که باید نوشت. اما جالب این است که اگر امروز آن جنایات گفته شود و یا کسی جرئت بکند که بگوید آنان که به غلامی اعراب شهادت خوانده و داده اند سگالیده و ناسگالیده بپا می خیزند تا از بردگی وبندگی و وابستگی خویش به آنچه که اعراب بالای شان به زور شمشیر قبولانده و این ها هم بدون در نظر داشت تاریخ مبارزات پدران، بدون آگاهی از دین فرهنگ و رستگاری های تاریخی شان، قبول نمودند دفاع نمایند.

 بیاید اندکی مردم خود را در طی این چند دهه اخیر بشناسیم.همیشه گفته شده است که مردم قهرمان، با شهامت و با غیرت افغانستان. همیشه این اوصاف از زبان کسانی بر می آمد و می آید که قصد ویژۀ برای نیات شخصی، سیاسی و یا گروهی خود داشته است. این مردم قهرمان هم بدون کوچکترین تفکر و اندیشه به خود بالیده اند. اما واقعیت چی است؟ واقعیت آنستکه، یکی آمد بروت های شان را تراشید ریش فرمایش داد و این مردم قهرمان و باشهامت و با غیرت چنان کردند. و دیگری آمد ریش های شان را تراشید و بروت رواج داد و این مردم قهرمان و باشهامت چنین کردند. ویکی آمد شلوار (تنبان ـ ایزار ) ها را منع کرد پطلون پوشاند و دیگری آمد پطلون ها را کشید و شلوار پوشاند. این مردم قهرمان، کشیدند و پوشیدند.

زن در یک جامعه یی به ویژه شرقی، ناموس آن جامعه به شمار می رود و وظیفه همه افراد آن جامعه است که در حفظ ودفاع عفت و شرف و آبروی زن به مثابهء ناموس جامعه غیرت بیاورند. اما همین زن را یک مدافع افغانی عرب در روی جاده می نشاند و به جرم اینکه بدون محرم شرعی از خانه برای خرید نان بیرون برآمده دره می زند؛ و هزار ها رهگذر از این مردم قهرمان و با شهامت و با غیرت افغانستان در حالیکه صدای شلاق وگریه زن را می شنوند و می بینند که چگونه ناموس جامعه بنا به دستور فرهنگ و آئین عرب توهین و تحقیر می شود بدون کوچکترین عکس العملی خاموشانه از محل رد می شوند، یا در میدان که یک زن را به جرم هرچه باشد یک زن را، آورده اند که به مرمی میزنند این مردم قهرمان به تماشای آن جمع میایند، حتی وقتی بازهم بنا به دستور فرهنگ عرب زنی را می خواهند سنگسار کنند همین مردم قهرمان است که سنگ می اندازند و صداقت خویش را به آئین عرب نشان میدهند و شوهر و یا پدر آن زن هرگز ننگ نمی آورد که ناموسش را در حلقه یی از مردان نا محرم تا به سینه به خاک فرو میکنند و چندین مرد نامحرم بر سر و صورت او سنگ می اندازد. سوال این است که چگونه مردی حاضر می شود که زن یا دختر خود را در ملای عام بیرون آورد که تا او را دیگران به سنگ بزنند. یا مثلأ مگر افراد همین جامعه نیست که دختران و کودکان هموطن خویش رامی ربایند تا اعضای بتن شان را به پاکستانی و عرب ها بفروشند، و یا دختران نوبالغ را در کشور های عربی و غیر عربی برای فساد بکشانند. یا مگر افراد همین جامعه نیست که در بدل دریافت پول هموطنان بی گناه خود رابا راکت و بم بسته اند و می بندند؟ یا مگر افراد همین جامعه نیست که در بدل دالر و کلدار و پوند سپاهیگری جنایتکار ترین افراد و عناصر را قبول کرده و می کنند؟. مگر افراد همین جامعه نیست که برای منافع شخصی خویش تریاک می کارند و و به سلامت بشریت خیانت روا می دارند ؟، خلاصه اینکه به ناموس وطن نمی اندیشند و قتل می کنند، کودک می دزد ند، ناموس مردم را بی عفت می سازند، ثروت های ملی را به غارت می برند و چه هایی دیگری است که نمی کنند. وعده ی که ازاین افعال خو د را مبرا می دانند و هستند. شعاری جز این ندارند که: { به خیر کس کار نداریم به ما شر مرسان }و این است آن اراده ایکه آنها دارند. اما واقعأ با شهامت و با غیرت هستند ولی در جغرافیایی خانواده خویش نه در جغرافیایی منافع عموم. واقعأ قهرمان هستند و دود از دماغ دشمن بر می کشند، اما وقتی که مزد خوب بگیرند و برایشان انگاه بی تفاوت است که دشمن کیست ؟، هموطنش یا انگلیس، روس، امریکایی و یا پاکستانی.و هچنان بی تفاوت است که از کی مزد خوب دریافت می کند از عرب، انگلیس، پاکستانی یا امریکایی.

آیا چنین اعمال از سوی انگلیس، روس و یا امریکایی ها با این وسعت روی داده است ؟، چرا شکنجۀ چند زندانی را در زندان کوانتانامو می نگریم واز شکنجه ای که از سوی افراد جامعه بر جامعه روا داشته می شود چشم می پوشیم، چرا دعوت انگلیس و روس و امریکایی ها را تجاوز نام می نهیم و اما تجاوزات هزار و چند صد ساله اعراب را به دیده قدر نگریسته دعوت به اجتهاد در راه خیر ملت وانمود می کنیم.

در همین زمینه باید گفت که پس از حمله اعراب بر افغانستان، دروغ بزرگ است اگر ما ادعادی آزادی و استقلال را داشته باشیم. ملت ما تا به امروز در بند اسارت مادی و معنوی اعراب به رضا و رغبت خویش به سر می برند. { جامعه از لحاظ تفکر خود در مجموع طالب و طالبی می اندیشد}.

 با بیان این مختصر دربارۀ 28 است روز به اصطلاح آزادی، باید گفت که اگر ادعا شود که اعلیحضرت امان الله خان موفق شد که به مردم آزادی کامل ببار آورد، باز هم دروغ بزرگ است. اعلیحضرت امان الله خان فقط توانست مهمانان دیر مانده را که ادعای غرامت زحمات و دعوت خویش داشتند و در راه حصول آن طالب امتیازات بودند، بیرون کشد و به خانه ء شان فرستد البته به زور شمشیر.

اما موفق نشد که آزادی را در جامعه به هدیه بیاورد، زیرا جامعه معنی آزادی را نمی دانست و ملت به اسارت عادت نموده بودند. در زمان شاه امان الله وقتی جامعه در برابر سوال آزادی و اسارت قرار می گیرند دیده شد که مردم از آزادی سر باز می زدند و به نفع اسارت، اعطای آزادی راکه از سوی اعیلضرت امان الله خان به مثابه قانون در آمده بود رد کردند و به جهاد علیه امان الله و قوانین آزادی بخش او پرداختند. مثلأ یک نمونه در این رابطه را در شورش منگل می خوانیم که: « این شورش که در آن علاوه بر افراد قبیله منگل، بعضی از سایر قبایل سمت جنوبی مثل احمد زایی، جاجی و سلیمان خیل هم شرکت داشتند در اوایل سال 1924 رخ داد و تا اخیر سال مذکور ادامه یافت. بنیان گذاران محلی آن ملا عبدالله معروف به ملای لنگ و همکار او ملا عبدالرشید بودند که برای تحریک مردم علیه شاه موضوع مذهبی بخصوص قانون جزاء را که تازه در محاکم در محرز تطبیق قرار گرفته بود، بهانه ساخته در حالی که در یک دست قرآن کریم و در دست دیگر قانون مذکور را گرفته بودند از مردم سوال می کردند که کدام یک را قبول دارند، طبعأ مردم وابستگی شان را به قرآن مجید اظهار می داشتند و آن گاه ملا یان مذکور آنان را به قیام علیه امان الله خان و بر نامه اصلاحات او دعوت می نمودند.» 27

وقتی بتاریخ مراجعه شود عوامل ضدیت با آزادی، با تحریک مذهبیون و واستقبال مردم از ضد آزادی به وضاحت پیدا است تا این که تراژیدی بر ضد آزادیخواهی امان الله خان به گفته صدیق فرهنگ با « شبخون توسط دسته ای از رهزنان جسور کهدامن و کوهستان صورت گرفت که توسط حبیب الله معروف با بچه سقاء رهبری می شد » 28

با این ملاحظات پیدا است که مردم افغانستان پس از حمله اعراب و قبول آئین و فرهنگ تازی، آزادی و استقلال خویش را از دست داده اند و معتاد به استبداد و اسارت گردیده اند، و هرگاهی که بوی شبحی بخاطر ازادی از این اسارت به مشام ها رسیده اهریمن چاهها کنده و دار ها بر پا ساخته است که بدبختانه با بیل و ریسمان مردم و بوسیله ی مردم و پشتیمانی مردم بوده است.

سوگوارانه باید گفت که در بر پایی این ماتم و اندوه نقش معلم و متکلم به مثابه گلهای سر سبد جامعه در درازنای تاریخ کشور ما برجسته بوده است. معلم بوده که واقعیت ها را خود نیاموخته و فرمایش ها را تدریس کرده و متکلم بوده که برای آنکه همرنگی با جامعه کرده باشد اگر حرفی زده و انتقاد کرده است صرف از عمیق کندن چاهها و بلند بودن دار ها گفته و بس، نه از نا انسانی بودن این عمل.

پس آزادی زمانی به سراغ مردم خواهد آمد که نخست بتوانند از غل و زنجیری که خود به سر و پای خویش آویخته اند خود را آزاد بسازند تا آنگاه با سر افراشته و کامهای استوار به تخریب دامهای که اجانب در بدام افگندن آنها چیده است اقدام نمایند. اصلاح نخست را باید از خویشتن آغاز کرد.

 

نتیجه:

در افغانستان نه انگلیس، نه روس و نه امریکا تجاوز کرده است. همۀ اینها به دعوت سران افاغنه داخل خاک ما شدند. متجاوزین حقیقی دعوت کنندگان اجانب هستند نه اجانب.

و من الخرد التوفیق

 

یادداشت: این نوشته با اختصار، دوباره به مناسبت 28 اسد به نشر سپرده شد.

 

 

پی نوشتها:

1 ـ تاریخ احمد شاهی، تالیف محمود الحسینی المنشی ابن ابراهیم الجامی، ص 409 ـ 410

2 ـ بالاحصار کابل، مولف احمد علی کهزاد، ص 366

3 ـ همانجا، ص 367

4 ـ همانجا، ص 393

5 ـ افغانستان در مسیر تاریخ، مولف میر غلام محمد غبار، ص 401

6 ـ بالاحصار کابل، ص 435 ـ436

7 ـ همانجا، ص 532

8 ـ همانجا، ص 605

9 ـ همانجا، ص 376

10 ـ همانجا، ص 438

11 ـ افغانستان در مسیر تاریخ، ص 447

12 ـ همانجا، ص 448 ـ 449

13 ـ همانجا، ص 451 ـ 452

14 ـ بالاحصار کابل، ص 469 ـ 471

15 افغانستان در مسیر تاریخ، ص 555

16 ـ پاکسازی برگه های از تاریخ، محمود نجفی، سایت اریایی

17 ـ سانسور کردمش (نویسنده)

18 سانسور کردمش ( نویسنده)

19 ـ اردو و سیاست، محمد نبی عظمی، ص 213 ـ 215 ـ 227

20 ـ افغانستان در پنج قرن اخیر، میر محمد صدیق فرهنگ، جلد اول، ص 515 ـ 537

21 ـ جریانات تاریخی افغانستان، مولف و ـ منیب، ص 203

22 ـ همانجا، ص 207

23 ـ همانجا، ص 140

24 ـ آزادگی و بندگی در دست خود مان است، لئوتولستوی، بقل از کتاب ازادی و حیثیث انسانی تالیف، سید محمد علی جمال زاد

25 ـ همانجا، ص 76 ـ 77

26ـ سیطرهء 1400 ساله اعراب بر افغانستان، تلیف مزدا، جلد اول ص 217، و 23 سال رسالت تالیف علی دشتی، ص 402 ـ 403

27 ـ افغانستان در پنج قرن اخیر، ص 514

28 ـ همانجا ـ، ص 524.

  نظرات ()
مطالب اخیر بررسی تهاجمات سروده از قدیره واسوخت مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست کبروغرور رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد پدرام شهروندتاجیکستان شد
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من