تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
الهه سرور مبارزترین ترین زن هنرمند نویسنده: - ۱۳۸٩/۳/٧
مصاحبه با جوان بانویی که امید مسلم آینده موسیقی کشور خواهند بود
سنگسار، اعتراض ناب

سنگسار، اعتراض ناب

هنر «تقوایِ عاطفه و احساس است»، بنابراین با هنر میتوان احساس و عاطفه یِ سرشار از گناهِ افغانی را تطهیر کرد. هدف من از روی آوردن به موسیقی یک هدفِ اخلاقی است:پالایشِ احساس و عاطفة این جامعه از گناهِ تاریخی.»

مصاحبه با خانم «الهه​سرور» به مناسبتِ نشر آهنگِ سنگ​سار

   اشاره:

الهه​سرور، را می​توان  از نظر سبکی و محتوایی پدیدة متفاوت در موسیقیِ امروز افغانستان  دانست. از نظر سبکی موسیقیِ او هرگز حال و هوایِ سبکِ هندی که زنجیره​هایِ تاریخ موسیقی افغانستان با آن گره خورده​اند، ندارد.  از نظر محتوایی آهنگ​هایی او را می​توان یک نوع صدایِ «ضدتاریخ(anti-historic)» دانست. شاید به این دلیل که صدایِ «اقلیت» در هرکجایِ عالم سرشتِ سیاسی دارد و در چارچوبِ بیان متعارف و نگاهِ رسمی نمی​گنجد. هرچند حجمِ کارهای او به دلیل وسواس و سخت​گیریِ بیش از حد چندان زیاد نیست، اما آهنگ​هایی منتشرشده از او دارای بیش​ترین بار سیاسی و در واقع «نفیِ ناب» است و مطلقاً اعتراض. الهه، از سیاست​زدگی در دنیایِ هنر و اینکه هنرمندان مفاهیم و شعارهایِ جعلی ​را در پیکربندیِ هنری وارد می​کنند، به شدت نفرت دارد و در عینِ حال معتقد است که هنر نمی​تواند به «عدالت» بی​توجه باشد. درست این توجه به عدالت است که هنر را با سیاست پیوند می​زند و به بیانِ خودِ او «وقتی همگی لب فرو بسته​اند و هیچ​کس در بارة بی​عدالتی​ها و "نابرابری​ها" دم نمی​زند، این رسالتِ هنر است که باید به جنگِ سیاست​هایِ ظالمانه رفته و آوازهایِ خاموش​ و خفته در گلو را به فریاد تبدیل کند. اساسا، هنر اگر به عدالت و برابری در عرصة آواز توجه نکند، رسالتش​را از یاد برده است و در واقع هنر نیست«  از نظر او هنر واقعی در حاشیه​ها و بیرون از ایده​هایِ ایدئولوژیکِ چون «ملی​گرایی» و «افتخاراتِ سرزمینی» شکل می​گیرد و هنرمندانِ واقعی کسانی هستند که صدایِ گروهِ «مازاد»  و «طردشده» را که از چارچوبِ نگاه رسمی طرده شده​اند، منعکس می​کنند. هنرِ ناب، خصلتِ رادیکال دارد و به عدالت و برابری در عرصة آواز توجه دارد، این «برابری​خواهی» است که  که بعد«انتقادی« و «سیاسی» هنر را آشکار می​سازد. هنرواقعی، تلاش می​کند گروهِ مازاد و فراموش​شده(زنان، اقلیت​ها و...)  به  عرصة سیاست  و اجتماع فراخواند. بنابراین نوعی «مداخله​گری» و «طغیان» است؛ طغیانی که شعار نیست، آتشی است بر خاسته از وجودِ متناقضِ هنرمند. «سنگ​سار» فراخواندن گروهِ مازاد و محکوم(زنان) است به عرصة زندگی و بنابراین نوعی صدایِ رادیکال و در واقع «مداخله​گری» در قانونِ ظالمانه​ی است که سالیانِ دراز، زنان قربانیِ اصلیِ آن بوده​اند. تحلیلِ هنرِ او به فرصت​هایِ بعد واگذار می​گردد و امید واریم کسانی که در این زمینه حرفی برایِ گفتن دارند، از این موضوع بی​توجه نگذرند. اکنون  بهتر است به پایِ گفته​هایِ خود او  بنشینیم. متنِ زیر مصاحبه​یِ با الهه سرور. در آغاز قرار بود فقط در بارة آهنگ سنگ​سار مصاحبه​ی صورت گیرد، اما در فرایند مصاحبه دریافتیم که نگاهِ او به هنر یک نگاهِ کاملا متفاوت است و همزمان با کارهایِ عملی در عرصة هنر، مباحثِ تئوریک​را نیز دنبال می​کند. این امر سبب شد که گفت​ـ​وـ​گو به موضوعاتی پیچیدة انجامد: «هنر و رابطة آن با سوژه حقیقت.»

 

  •  ا.​ب: خانم الهه سرور، با عرض تبریک به مناسبتِ سال نو، بسیار خرسندیم که این امکان فراهم شد با شما گفت​ـ​وـ​گویی داشته باشیم. از این​که در این روزهایِ شلوغیِ بهار وقت گران​بهایی تان را در اختیارِ ما قرار دادید، تشکر می​کنیم. پرسش​هایی زیادی وجود دارند، اما ترجیح می​دهیم پیش از وارد شدن به بحثِ اصلی، تاریخ​چة کوتاهی از زندگی تان​را از زبانِ خود تان بشنویم ؟
  •  ا. س: با تشکر از شما. باید بگویم که بازگفتِ زندگیِ​شخصی در جامعة افغانستان، به​ویژه کسانی مثل ما که زندگی​ایِ آن​ها سرشار است از "خاطراتِ دردناک"، چندان آسان نیست. به همین دلیل من به صورتِ خلاصه به مواردی اشاره خواهم کرد که مرا به این دنیا کشاند: دنیایِ آواز و موسیقی.  من از همان دورانِ کودکی به دنیای هنر و ادبیات روی آوردم و در زمینه​های تئاتر، داستان​نویسی، نقاشی، و موسیقی کار کرده ام. در اولین تجربه​ام در دنیایِ هنر به نقاشی بر می​گردد. مدتی در نقاشی مدرن کار  کردم اما پس از مدتی به این نتجیه رسیدم که با نقاشی نمی​توانم به اضطراب​ها و تناقضاتِ وجودی​ام پاسخ دهم و سبب به ادبیات و هنرِ نمایشی روی آوردم. تلاش کردم برخی از نمایش​نامه​هایی را که در تاریخِ هنرِ نمایشی جایگاه برجسته​ی دارند، بخوانم. خواندن «هملت» شکسپیر مرا به دنیای دیگر برد؛ به ویژه اضطراب​هایِ وجودیِ هملت که روحش زخم​دار "شعور" و"معرفت" است و از  «گناهِ نخستین» زار زار می​نالد. هنوز هم هرگاه فرصت کنم، بخش​هایی از هملت را می​خوانم. هر بار می​خوانم، نو است؛ فکر می​کنم شکسپیر در این نمایش​نامه پیچیده​ترین معمایِ وجودی را مطرح کرده است: معمایِ بودن و نبودن. البته هملت تنها نمایش​نامة نیست که زندگی​ام را دیگرکرد. نمایش​نامة که با خواندنِ آن یک تکانة وجودی عمیق احساس کردم، «آنتیگونه»، اثر بود. آنتیگونه، «همزاد» من است و تا هنوز با هیچ​یک شخصیت​هایِ آفریده شده در دنیایِ ادبیات و هنر تا این حد احساس همذات​پنداری نکرده ام. به باورمن آنتیگونه چیزی نیست، جز «تقدیرِ تراژیکِ زنان» و زنان، به ویژه آن​هایی که مدعی​ایِ مبارزة  فرهنگی​​ـ​سیاسی هستند، باید بارها و بارها این نمایش​نامه را بخوانند.  هر زنی «هستیِ​زنده​به​گور» است و همة ما داستان​هایی​را در این باره شنیده​ایم ، داستانِ«زنده​​به​گور»ـ​یِ زنان، اما، نه به عنوانِ «بازگفتِ واقعیت»، بلکه به حیث یک معمایِ اخلاقی در هیچ جایی به اندازة نمایش​نامه آنتیگونه مطرح نشده است. آنتیگونه، به «خاطر بی​گناهی»​اش و به خاطر آن​که هیچ جرمی را مرتکب نشده بود، به «مرگِ زنده» محکوم شد. اما فقط آنتیگونه نبود که به «مرگِ زنده» محکوم شد، هر زنی به نحوی به «مرگِ زنده» محکوم است؛ زن بودن، یعنی تجربه​یِ مرگِ مکرر، مردن در خویش و خود را آفریدن آن​گونه که نگاهِ مردانه انتظار دارد. آنیتگونه از جهتِ دیگر نیز  برایم مهم است؛ و آن اینکه او فقط نمادِ محکومیت نیست؛ نمادِ طغیان و عصیانِ​انقلابی در برابرِ قدرتِ سیاسیِ ظالمانه نیز هست؛ بنابراین، در آنتیگونه من هم به وضعیت و جایگاهِ وجودیِ خویش آگاه می​شوم و هم به من می​آموزد که هر انسانی​ـ​فرقی نیست زن باشد یا مردـ می​تواند طغیان کند و قوانینِ آهنین را زیرِ پا بگذارد. به عبارتِ ​دیگر، برایِ من آنتیگونه بیش​تر از آن جهت جالب است که نمادِ طغیان است؛ نمادِ رفتن ورایِ وضعیت موجود و همگانی​سازیِ اوضاع اضطرار؛ با مرگِ او وضعیتِ اضطرار که روزی فقط تقدیرِ آنتیگونه بود، تمامیِ شهر تبِس را فرا گرفت. به هرحال، با خواندنِ این نمایش​نامه در یافتم .که یک انسانِ طغیان​گرِ چون آنتیگونه، نسبت به خواهرش «ایسمنه» که تسلیمِ وضعیت شد، در جایگاهِ بسیار بالاتری قرار دارد و بنابراین بهتر است طاغی و عصیان​گر باشم، نه تسلیمِ وضعیت.آنتیگونه همزاد و معلم من است و به من آموخت که باید خودم خودم​را آن​گونه می​خواهم و دوست دارم  بیافرینیم، نه آن​گونه که دیگران انتظار دارد. علاوه بر مطالعة تئاتر که تا هنوز هم هرگاه فرصت شود، نمایش​نامه می​خوانم، حدود هشت ماه با«گروهِ تئاترِ آفتاب» کار کردم؛ تجربة​ عملی تئاتر برایم بسیار لذت​آور بود.آرزو دارم روزی در  نقشِ آنتیگونه بازی کنم. با دنیای تحلیل و خبرنویسی هم تا حدودی آشناهستم، زیرا مدتی، به فعالیت​های ژورنالیستی روی آوردم و گزارشِ مستندی را تحت عنوان «زندانِ زنان»، در باره​ی وضعیتِ رفت​بار زنانِ زندانی در ولایتِ قندوز، تهیه کردم. در این گزارش وضعیتِ زنانی زندانی​ایِ را روایت کردم که نه تنها خودِ آنان، بلکه کودکانِ آن​ها همراه مادرانِ شان در زندان به سر می​بردند. این گزارش  بازتابِ جهانی هم داشت وکارگاهِ آموزشِ ژورنالیست از سویِ BBC، به مقام نخست گزارش​نویسی، دست یافتم. حدودِ یک​سال، در «هفته​نامه»​ی که از سوی «وزراتِ اطلاعات و فرهنگ» در ولایت قندوز منتشر می​گردید، فعالیتِ ادبی داشتم و در واقع هر هفته یک قطعه​​ی ادبی و داستانی از من در آن منتشر می​شد. چندی هم در رادیو «زهره» که هزینه​ی مالیِ آن توسط «آیساف» تامین می​شد و همچنین در «آژانسِ​باختر»، به حیثِ ژورنالیست فعالیت کردم. نتیجة این فعالیت​هایم آن بود که مقام بهترین ژورنالیستِ زن در ولایتِ قندوز را به دست آورم.
  •  ا.ب: تا این​جا بیش​تر در بارة فعالیت​هایِ حرف زدید، آیا امکان دارد کمی در بارة​ ویژگی​های شخصیتیِ تان حرف بزنید. البته همان​طور که خود تان اشاره کردید در جامعة افغانستان که هیچ کسی حاضر نیست ویژگی​هایِ شخصیتی​اش را دیگر بدانند، این کار سخت است ولی به هرحال هدفِ ما آن است که مخاطبانِ تان با شما بیش​تر آشنا شوند. 

 

  •  ا. س: نخست باید بگویم که من با این تفکیک که کار و فعالیتِ آدم​ها را از شخصیتِ شان جدا می​کنند، زیاد موافق نیستم، به ویژه در دنیایِ هنر این تفکیک کاملا معنایش را از دست می​دهد. هنرمند خودش را در هنرش صورت می​بخشد و در واقع هستیِ هنرمند، چیزی نیست جز "هستیِ هنریِ او". هنر هنرمندی، تصویر عینی از شخصیت و در واقع دنیایِ درونی اوست. پیش​تر گفتم که من در آغاز نقاشی می​کردم، بعد به تئاتر روی آوردم و همین طور به کارهایِ ژورنالیستی. این سرگردانی در دنیاهایِ متفاوت برای آن است که هیچ کس خودش و به تعبیر شما «ویژگی​هایِ شخصیتی​»​اش را خوب نمی​فهمد. موسیقی و آوازخواندن تنها چیزی بود که خودم را در آن کشف کردم و به بیان دیگر آن​را به عنوان پاسخی به تناقضاتِ وجودی​ام پیدا کردم. براین اساس می​توان گفت آهنگ​هایم صورت​هایِ عینی​شدة​ و محسوس وجودِ من هستند. اما اگر بخواهم مطابق معمول چیزهایی را در بارة ویژگی​های شخصتی ام بگویم، من در کل آدمِ منزوی و ساکتی هستم و از روابطِ اجتماعی گسترده، خوشم نمی​آید. روابطِ اجتماعیِ گسترده با شیوة زندگی​ایِ کسانی که در دنیای متن و هنر زندگی می​کنند، سازگاری ندارد و در واقع "اتلافِ وقت" است. اکثر اوقات حس می​کنم، اطرافیانم مرا درک نمی​کنند، و در نتیجه آن​ها را نوعی «مزاحم» تلقی می​کنم. در افغانستان، ادعاها زیادند اما با کوچک​ترین آموزنی، پوچیِ این ادعاها آشکار می​گردد. در این جامعه هیچ​کس آن​قدر «شجاعت» ندارد که راست بگوید؛ دروغ​گویی و لاف​زنی، برای این مردم درونی​شده و طبیعی است که این فرهنگِ دروغ​پرور، محال است انسان راست​گو به بار آورد. در این​جا جامعه به هیچ​کس نمی​شود اعتماد کرد و به هیچ چیز. نه به افراد، نه به دولت و نه به پلیس، تنها خودما می​توانیم حافظ و نگهبانِ خود باشیم. از خندیدن با صدایِ بلند خوشم نمی​آید. به ندرت رخ داده که با صدایِ بلند بخندم. هرگاه دلتنگی بر من غلبه​کند به «سکوت» پناه می​برم. به گمانِ من «فریادها» در ظلمتِ سکوت ریشه دارند و به همین جهت گوش​خراش و تکان​دهنده​اند. اگر یک​سره جیغ بکشیم، فریاد معنا ندارد و اگر همه جیغ بکشند، فریادی شنیده نخواهد شد. پیاده روی​را دوست دارم، تنها راه​رفتن در خیابان​ها و گم​شدن​ در شلوغیِ شهر را، اما متاسفانه در کابل جایی برای گم​شدن نیست؛ چشمان خیرة اجتماعِ سنتی این شهر در همه​جا آدم​ها را زیر نظر دارد. مردم افغانستان، «چشمِ چران» هستند. معذرت می​خواهم که واژة «چران» را به کار می​برم، اما اگر «چریدن»، «خوردن» معنا دهد، این مردم با چشمِ شان رهگذران را در خیابان​ها «می​خورند»، به ویژه اگر رهگذران کسانی باشند، که کمی متفاوت لباس ​بپوشند. دریا را دوست دارم، به ویژه صدایِ​امواج​را؛ یک نوع دریاشیفتگیِ خاصی در من وجود دارد. دریا، شکوه و «ولایی» خاصی دارد؛ اگر دریا بروم و تنها باشم یقینا غرق خواهم شد، زیرا وقتی دریا را می​بینیم، بی​اختیار روان می​شوم تا به قلبِ آن برسم. کوه​ها را دوست دارم، اما نه برای بالارفتن، بلکه برای آن​که از بالای کوه​ها خودم را پایین اندازم و «لذتِ​هبوط» را تجربه کنم. از میانِ رنگ​ها «رنگِ زرد» را دوست دارم. از «هوا پیما» سوارشدن، متنفرم، بال​های کاذب و مصنوعی آن آزارم می​دهد. از رنگ​ها رنگِ زرد را دوست دارم، دلیلش برایم روشن نیست، ولی به هرحال رنگِ زرد برایم حالتِ استعلایی دارد و قدرتِ تخیلم​را بیش​تر می​کند.
  •  ا. ب: خب! پیش از آن​که شما در آغوش دریا غرق شوید و یا از بالایِ​ کوه خودِ تان​را پایین اندازید، به سراغِ پرسش​هایِ اصلی می​رویم. در آغاز مصاحبه می​خواستم فقط در باره آهنگِ «سنگ​سار» با شما بحث و گفت​ـ​وـ​گو داشته باشم، ولی وقتی شما در باره زندگی​نامة تان توضیح داید، به ویژه از همذات​پنداریِ خود با «آنتیگونه» گفتید، بحث شیوة دیگری به خود گرفت و ما ناگزیریم در پرسش​های خود تجدید نظر کنیم. شاید بهتر باشد پرسش​هایِ اصلیِ مان را این​گونه آغاز کنیم که شما به حیثِ یک هنرمند، اوضاع هنر موسیقی را در افغانستان چگونه ارزیابی می​کنید؟

 

  •  ا. س: پیش از همه باید گفت که به نظرِ من سخن​گفتن از هنر در افغانستان، به ویژه هنرِ موسیقی، بی​معناست؛ زیرا فضایی هنری، و شاید کلیتِ فضایِ فرهنگی در افغانستان، فضایِ "تقلید" است، نه نو آوری و خلاقیت. در افغانستان همه​چیز، نسخه​برداری است. نمی​خواهم بگویم تقلید "بد" است؛ زیرا هنر، نه پدیدة فرودآمده از آسمان و "وحیِ منزل"، بلکه نوعی "تقلیدِخلاق" است؛ تقلید از "تجربة زیسته" و در حقیقت"بازگفتِ زیبایی​شناسانة" تجربة فردی و تاریخی هنرمند. هنرمند در آفرینشِ امرهنری مطلقا آزاد نیست و ناگزیر است عناصرِ هنری​اش​ را از "دنیای فرهنگ" بگیرد. کار هنری، یک نوع «میانجی»​است؛ میان​جی​ایِ که عناصری​را از دنیایِ فرهنگ می​گیرد و به ما انتقال می​دهد تا دیدِ ما را نسبت به این دنیا تغییر دهد. مخاطبان پس از قرارگرفتن در معرضِ اثرِ هنری به دریافت خاصی از جهان می​رسد، و در واقع جهانِ فرهنگی​ایِ شان​را سر از نو "پیکربندی" می​کنند. آن​چه در افغانستان اتفاق می​افتد، "تقلیدِغیرفعال" است؛ بازگفت موبه​مویِ کارِ دیگران. پرآوازه​ترین هنرمندانِ موسیقی​ای این کشور، فقط بلدند اجراهایِ "لتا" و دیگر آهنگ​سرایانِ هندی​را بدون کم و کاست اجراء کنند. خُب! اگر بتوانیم تقلیدِ محض را هنر بدانیم و در نتیجه وجودِ هنر را در افغانستان بپذیریم، می​توانیم بگوییم اوضاع هنر در این کشور بسیار بد است و در واقع هنرِ افغانی چیزی نیست جز "پیکربندیِ​امور متبذل". البته باید بگویم که هنر و هر پدیدة زیبایی​شناسة دیگری "امرذوقی" است و بنابراین قضاوت​هایِ تحلیلی ممکن است چندان ربطی به سرشتِ هنر نداشته باشد. تجربة خودم نشان می​دهد که هنر بیش از آن​که "تحلیلی" باشد، "شهودی" است؛ حتی خودِ هنرمند هم قادر نیست سرشتِ هنرش​را توضیح دهد. اگر با توضیح و تفسیر بتوانیم موضوعِ هنری​‌را فهم کنیم، در این صورت آفرینشِ هنری لازم نبود، به جایِ موسیقی یا نقاشی و... آن​را با زبان توضیح می​دادیم. اثرِ هنری خودش توضیح خودش است. اما به هرحال اوضاعِ​هنر به طورکلی، و موسیقی به طورِ ویژه نه تنهاخوب نیست، بلکه بیش از حد ناامید کننده است. یک نوعِ سطحی​نگری و ابتذالِ فراگیر همه​چیز و از جمله هنر را می​بلعد و هنرمندانِ افغانی در متنِ ابتذال دست​​ـ​وـ​پا می​زنند. هنرِ افغانی در واقع با ابتذال "تعیین" می​یابد.

  •  ا. ب: اگر اوضاع هنر بد است و به تعبیرِ شما یک "نوع سطحی​نگری و ابتذال دنیایِ هنر را بلعیده" است، شما چرا به دنیایِ روی آوردید؟ آیا در این صورت روی​آوردن به هنر رفتن به استقبالِ ابتذال نیست؟
  • ا. س: واقعیت​بودگی چیزی دلیل نمی​شود آن​را بپذیریم. مثلا در جامعة ستم  و نابرابری وجود دارد، آیا می​توان گفت چون این دو وجود دارند، پس باید تسلیم شد. اگر یاد تان باشد من گفتم، ابتذال، اختصاص به دنیایِ هنر ندارد. از دولت و پارلمان گرفته تا رسانه​ها و فضاهایِ روشنفکری، همگی به این اتبذال گرفتارند. نکتة دیگر اینکه، ابتذال امر آسمانی نیست، هرکدام از ما به نسبتی حامل این "ابتذال" هستیم؛ اتبذال قایم است به "افرادِ واقعی".  مسئله اما آن است که مقاومتِ در برابر این وضعیت باید از جایی آغاز گردد.  من تا آن​جا در توان دارم، می​خواهم با این جریان مبارزه کنم؛  من به هیچ​وجه  ادعا ندارم که فاصله​گیریِ مطلق از این وضعیت امکان دارد. اما به هرحال هدفِ من از روی آوردن به دنیایِ هنر فاصله​گیری از این سطحی​نگری و ابتذال است. فاصله​گیریِ از این ابتذال البته بدون تغییر نگرشِ اساسی نسبت به هنر امکان ندارد. یگانه راه آن است که مضامینِ اخلاقی ​ را  در  پیکربندیِ هنری وارد کنیم. یعنی به جای "افغان" "افغان" و "دلبرک" "دلبرک"، "کابل​جان"، "کابل​جان"  و این​چیزها، باید ایده​هایِ جدی​تر و انسانی​تری را طرح کرد؛ ایده​هایِ که باورهایِ اسیاسیِ​ جامعه​را به چالش می​کشند و در آن «کابل فقط "جان" نیست، شهرِ خون و فاجعه نیز هست.» این کار، اما، با شعار نمی​شود، نیاز به ریاضت​کشی و تحملِ رنج​هایِ بسیار دارد. برای رسیدن به «لذتِ تجربة هنری» ضروری است که از بسیاریِ لذت​های دیگر چشم​پوشی کنیم. هنر در واقع «تقوایِ عاطفه و احساس است»، بنابراین با هنر می​توان احساسِ عاطفه​یِ سرشار ازگناهِ افغانی​را تطهیر کرد. البته این تطهیر در هنر محدود نمی​شود، می​شود از راه نوشتن، نقاشی و دیگر بیان​هایِ ممکن خود را از گناهِ تاریخی تطهیر کرد، اما موسیقی، بیان بسیار تاثیرگذار است و در تاثیرگذاری هیچ چیزی به پای موسیقی نمی​رسد.  مهم آن است که ما به قدرتِ اخلاقی​ـ​سیاسی هنر را باور کنیم. بنابراین هدف من از روی​آوردن به به موسیقی یک هدفِ اخلاقی است:پالایشِ احساس و عاطفة این جامعه از گناهِ تاریخی. من برای کارهایم مضامینِ روشنفکرانه انتخاب کرده​ام. می​توانم از آهنگِ سنگ​سار نام ببرم که هم »ضدتاریخ» است و از افغان افعان در آن خبری نیست و هم ضدِ خشونتِ قانونی که به حیثِ " قانونِ فقهی" بر زنان و تا حدودی هم بر "مردان" اعمال شده است و هم باورهایِ اساسی جامعه​را که در آن "سنگ​سا" قانون الهی تلقی می​گردد، به چالش می​کشد.  البته این بدان معنا نیست که امرِ روشنفکرانه سخن​گفتن از برج عاج است و با رنج و دردِ مردم ارتباطی ندارد؛  امر روشنفکرانه، روشنی​اش را از درد مردم می​گیرد.  از نظر من هنرمند باید مترجمِ درد و رنج جامعه باشد. تا آن​جا  که به جامعة افغانستان ارتباط دارد، هنری که نسبت به رنج بی​اعتنا باشد و رخدادهایِ تاریخی را بازتاب ندهد، در رسالتش ناکام بوده است: این همان چیزی است که من از آن «ابتذالِ هنری« یاد می​کنم. اگر بخواهیم در جهان هنر، به ویژه هنر موسیقی که من آن​را به مثابه​یِ یگانه بیانِ انتقادی انتخاب کرده ام، پاسخی است به «اضطراب​هایِ وجودیِ من». به بیان دیگر، هنر، تنها چیزی است که با آن می​توانم به «اضطراب​هایِ وجودی»ـ​ام، پاسخ دهم، اما زمانی که بتواند اضطراب​هایِ وجودی مرا پاسخ دهد، به اضطراب​هایِ​ وجودی افراد زیادی پاسخ داده است،. زیرا بسیاری از هم​نسلانم اضطراب​هایِ وجودی مشابهِ من دارند. کسی که می​خواهد تناقضاتِ دیگران​‌را حل کند، هرگز موفق نمی​شود، اما کسی به تناقضاتِ وجودی خودش راه حل درست پیدا کند، به تناقضاتِ وجودیِ دیگران نیز پاسخ داده است. شاید برای دیگران هنر معنایِ دیگری داشته باشد، اما برایِ​من «هنر بازگفتِ رنجِ آدمی است» و شادی و لذتِ ناشی از هنر هم به گفتة بتهوون چیزی نیست، «جز شادی از راهِ رنج». اینکه صدایِ مردمانی که موردِ ستم واقع شده​اند، بازتاب داده نمی​شود، دچار اضطراب می​شوم؛ بنابراین  من بر آن​ام که با موسیقیِ و آواز، رنجِ مردم را به بیانِ زیبایی​شناسانه ترجمه نموده و نگاهِ مخاطبان​ام را نسبت به این دنیا تغییر دهم. در آهنگِ سنگ​سار، کوشش کرده​ام به مخاطبانم بگویم که سنگ​سارِ قانونِ ازلی نیست، این قانون​را آدمیان ساخته​اند و می​توان این قانون​را تغییر داد. روزی این سنگ​ها تمام خواهند شد، روزی کذب و خطای «حرف​هایِ رنگارنگ» و «نیرنگ»  که از سنگ​سار قانونِ کنترل ساخته و این دریافتِ خطای شان را به خدا نسبت می​دهند، برملا خواهد شد. همین طور «آبی​جان.» این آهنگ یک ترانة فولکلور است؛ به لهجة هزارگی و در ظاهر ساده به نظر می​‌رسد؛ از نظرِ من اما این آهنگ محتوایِ تاریخی دارد و به آسانی می​توان آن​را به یک «بیانِ​عمومی» و «زبانِ​مشترک» تبدیل کرد. به همین دلیل «آبی​جان» را هم برایِ​ مردم عادی قابل فهم است و حس همذات​پنداریِ آنان​را بر انگیزد و هم می​تواند برای گروه​هایِ روشنفکری، از آن حیث که تقدیرِ تراژیکِ یک «مادر» در آن با مرگ رقم می​خورد و زندگی او بر اثر اصابتِ گلوله پایان می​یابد، جذاب باشد.

 

  •  ا.​ب: آیا نگاه تان به هنر بیش از حد بدبینانه و سیاه نیست؟
  • ا. س: شاید این طور باشد! برای من مرز سفیدی و سیاهی چندان روشن نیست. آیا در فقدانِ سیاهی سفیدی قابل تصور است، یا بالعکس؟ آیا دیدن و افشاکردنِ سیاهی​ها بالاترین بصیرت نیست؟ اگر هنر درون​مایه​هایش را از تجربة زیستة ما می​گیرد، در این صورت آیا نشان دادن زندگیِ سربه​سر سیاه به صورت سفید، دروغ نیست؟ و بی​شمار پرسش​های دیگر.  اما به هرحال هنر روایتی از تجربة شخصی​ـ​تاریخیِ هنرمند است. این تلقیِ من از هنر که «هنر بازگفت رنجِ آدمی است»  بی​ارتباط به تجربة تاریخی من نیست. هنر بیش​تر با الهام و شهود سر و کار دارد، بنابراین  علاوه بر بعد آگاهی و نیت​مندانه، عناصرِ ناخودآگاه نیز در آن نقش دارند. هنر به تعبیر روان​شناسان با «کهن​الگوها» رابطه دارد. گوستاو یونگ، میان حرکت​هایِ چارلی​چاپلین در سینما و «خدایِ آشوبِ عصرِ باستان» ارتباط قرار کرده است و معتقد است حرکت چاپلین، مبتنی بر کهن​الگویِ انسان​ها از خدایِ آشوب است. از این منظر می​توان گفت بعدِ رنج به تجربه​هایِ تاریخی​ایِ بر می​گردد که بسیاریِ از آن​ها را خودم به صورتِ مستیقم تجربه نکرده​ام، اما بر سرنوشتِ​من عمیقا تاثیر داشته​اند. اگر خدایِ آشوب در چاپلین به رستاخیر تصویر بدل می​شود، این امکان هم وجود دارد که کهن​الگوی رنج​های تاریخیِ که بر زندگیِ من همواره سایه​گستر بوده​اند، در من به صدا بدل گردد. سرگذشت من با رنج پیوندِ دیرینه دارد و من به عنوان سوژه حقیقت نمی​توانم شعار بدهم و از آن​ها بگریزم، زیرا «هنر تبلیغ نیست، حقیقت است.»
  •  ا. ب: هرکسی در این دنیا خودش​‌را مرکزِ حقیقت تصور می​کند، منظورِ تان از سوژة حقیقت چیست؟ چرا شما خود  را سوژه حقیقت می​دانید؟
  • ا. س: منظورم از سوژه حقیقت کسی است که حقیقت​هایِ پنهانِ تاریخ در آن وجهِ عینی و انضمامی پیدا می​کند. سوژة حقیقت درکِ شهودی و حقیقی از روندِ تاریخ دارد و این سوژه کسی نیست، جز «انسانِ ستم​دیده». من از دو جهت خودم را سوژة حقیقت می​دانم؛ نخست اینکه ریشة اجتماعی​ـ​تاریخی​ام به مردمی می​رسد که هرگونه رنجِ رخدادپذیر، از رنجِ آوارگی گرفته تا شکنجه، اخراجِ اجباری و" قتلِ​عام" را تجربه کرده​اند. من در واقع ققنوسِ برخاسته از آتشِ قتل​عام​هایِ تاریخی​ام. دوم اینکه من زن​ام و قربانیِ ستم​هایِ مضاعف. زنان به معنایِ واقعیِ کلمه سوژة حقیقت​اند، زیرا بیش​ترین ستم​های ممکن بر آن​ها روا داشته می​شوند. به همین دو دلیل اگر آهنگ​هایم بازتابِ رنج​های تاریخی​ام نباشد، دروغ گفته​ام: دروغ به خودم و به مخاطبانم و به تاریخ. هنرِمن، تجلی وجودم هست؛ من وجودم را به صدا و نت​ها قطعه قطعه نموده، به گونه​ی خاصی صورت می​بخشم، تا شاید بتوانم سکوتِ​تاریخی را بشکنم. در سنگ​سار، من بارانِ سنگ​ها را به درستی در تنم حس می​کنم و البته سوژه حقیقت نمی​تواند به «اتوپیایِ رهایی» نیاندیشد. آبی​جان، رنجِ از دست​دادنِ مادر است؛ رنجی کودکان در خانه بازگشتِ مادر را دارند، اما مادر هرگز بر نمی​گردد. این سوژه جزئی ما را به کلیتِ تاریخ پیوند می​زند که در آن مادرانِ زیادی در راه بازگشت به خانه جان داده​اند. ترانه​هایم در واقع بازتابِ صدایِ «سکوتِ​اجباری» است که سال​ها بر ما تحمیل شده است.
  •     ا. ب: چرا موسیقی؟ آیا بیانِ دیگری جز موسیقی وجود ندارد؟
  • ا. س: بی​تردید، برای پاسخ دادن به تناقضاتِ درونی، شیوه​های بیانی متفاوتی وجود دارند و اضطراب​هایِ وجودی​را می​توان به شیوه​هایِ متفاوت پاسخ داد. مثلا می​توان با ادبیات که بسیار علاقه دارم، به ویژه فروغ فرخزاد را که هرگاه تنها می​شوم و به سکوت پناه می​برم، همچون تخیلِ سیاهی بر تنهایی ام سایه می​گسترد و مرا به «صدا» و «آوازخوانی» فرا می​خواند، به این تناقضات و اضطراب​ها پاسخ داد. می​توان تاریخ​نگار شد و یا بیان​هایِ پیچیده​تری چون جامعه​شناسی، روان​شناسی و به ویژه فلسفه که یکی دیگر از حوزه​هایی است که بسیار به آن علاقه دارم، روی آورد. هنر تنها بیان نیست، اما شاید بتوانیم بگوییم قدرت​مندترین بیان هست. من از نقاشی و تئاتر و روزنامه​نگاری شروع کردم به موسیقی رسیدم. اولین تجربه​یِ من از موسیقی بسیار جالب است، حس کردم گمشدة را در وجودم کشف کردم. صدایِ موسیقیِ آوایی است که از تار و پود وجودم بر می​خیزد. مهم​تر از همه اینکه هنر «مفهوم» نیست، «حقیقت» است. در فلسفه و دیگر علوم ما با مفاهیم سرو و کار داریم، اما در هنر می​توان حقیقتِ ناب​را تجربه کرد. شعر تجربه​یِ زبانیِ ناب است و موسیقی تجربة صدایِ ناب. وقتی آواز می​خوانم، صدایم را نمی​شنوم، در واقع خودِ صدا هستم؛ صدایِ نابی که بیان و توصیفش برایم سخت است و باید اعتراف کنم که یک تجربه​ی بیان​ناپذیر است و به گفت نمی​آید. هر آهنگی برایم ثبتِ لحظه​هاست و  جاودانه​کردنِ آن​ها. بی​بهانه که هنوز آن​را نشر نکرده​ام، ثبت موبه​موی لحظاتِ دلتنگی است و سنگ​سار که البته خودم آن​را زیاد دوست دارم، ثبتِ لحظه​های سرشار از خشونت است؛ لحظه​هایی که سنگ​ها بر بدنِ انسان می​بارند. آبی​جان نیز ثبتِ لحظه​هاست و سرنوشتِ مادری​را روایت می​کند که تیر می​خورد و می​میرد. این درون مایة تراژیک اختصاص به آهنگ​هایی که نام بردم ندارد؛ عاشقانه​ترین آهنگ​هایم محتوایِ غمگین دارند، زیرا من پدیدارِ تاریخی​ام وبه عنوان هستی​تاریخی متولد شده در تاریخ ستم و فاجعه، نمی​توانم ورایِ تاریخ پا بگذارم.
  •  ا.​ب: ببخشید که وقت تان را زیاد گرفتیم و شما را واداشتیم زیاد حرف بزنید. البته برایم بسیار جالب است که باکسی مصاحبه می​کنم که نگاهِ کاملا متفاوت به هنر دارد؛ نگاه تا حدودی روشنفکرانه. شما پیش​تر گفتید که هنرمندِ افغانی در متن ابتذال وامانده است. از نظر شما رسالتِ هنری که بتواند از این ابتذال فاصله بگیرد، چیست؟
  • ا. س: توضیحِ این امر که چگونه از ابتذال فاصله بگیریم، چندان آسان نیست. پیش​تر یادآور شدم که هدفِ من از واردشدن در دنیایِ هنر فاصله​گیری از ابتذال است. طرحِ ایدة فاصله​گیری از ابتذال از آن​رو معنا دار است که «ابتذال» امر ذاتی نیست؛ پدیدارِ تاریخی و برساخته است. امورِانسانی و فرهنگی همان​گونه که توسطِ آدمی آفریده می​شود، توسط آدمی از بین می​رود. به گمانِ من یگانه راه فاصله​گیری از این ابتذال آن است که برای هنر وظیفة اخلاقی و انسانی قایل شویم. منظورم از رسالتِ اخلاقی، نیز اخلاق متافیزیکی و غیر قابلِ تعریف نیست. منظور از رسالتِ اخلاقیِ هنر آن است که واقعیت​ها و حقایق زندگی را بازتاب دهد. یکی از خطاهایِ هنرمندانِ افغانی آن است که به جایِ آن​که به صدایِ وجدان گوش دهند، به شعار روی می​آورند؛ شعارهایی که وجدانِ شان به روشنی آن​را تکذیب می​کند. هنر به یک معنا جست​ـ​وـجوی رویاها و آرزوهایِ از دست​‌رفته است؛ برای شخص خودم، آبی​جان، احیایِ مادرانی است که از دسته داده​ایم. اگر آن​ها نیستند، دستِ کم می​توانیم در دنیای هنر و آواز آن​ها را بازآفرینیم و به دین طریق​ جهانِ مان را معنوی و اخلاقی بسازیم؛ من کوشش کردم از طریق تجربه​ی زیبایی​شناسانه آرزوی داشتن مادر را به واقعیت تبدیل کنم. سنگ​سار سرگذشتِ زنانی​را به تصویر می​کشد که با خشونتِ تمام سنگ​باران شدند. دلتنگی ام در بی​بهانه که عاشقانه​ترین آهنگِ من است، دلتنگی برای زمان از دست​‌رفته است؛ زمانی از دست​رفته​ و فرصت​هایِ زندگی​ایِ که نسلِ ما از آن محروم شده است. این بازآفرینی جهان​ از دست​داده، نباید این تلقی​‌را به وجود آورد که زندگی​را می​توان در کلیتِ آن تجربه کرد؛ زندگی همواره ناتمام است؛ حتی اگر بپذیریم که هنر توانِ​مندترین بیان است، باز هم زندگی را نمی​توان در کلیتِ آن به فرم تبدیل کرد؛ زندگی همواره ناتمام است و نا تمام خواهد بود. همچنین خطاست اگر بازآفرینی زندگیِ دریغ شده را گذشته​گرایی بپنداریم. ما از آن جهت زندگیِ دریغ شده را در هنر و توسط هنر، باز می​آفرینی می​کنیم که «حال​را وارد مرحلة بحرانی سازیم» و به مخاطبانِ گوش​زد کنیم که آن زندگی که زمانی از ما دریغ شده، هر آن امکان دارد، دریغ شود.  بنابراین از طریق وارد کردنِ عناصر اخلاقی در "پیکربندیِ امر هنری" می​توان از وضعیتِ موجود فاصله گرفت و هنر را به رسالتِ اصلی آن که همانا تقوایِ احساس و عاطفه از طریق احیایِ امیدها و آرزوهایِ برباد رفته  است، نزدیک کرد. صدای من یک صدایِ اخلاقی است و تردیدی نیست که تنها صدایی می​ماند و می​پاید که می​تواند از به درستی از پسِ رسالت​هایِ اخلاقی​اش بر آید.

 

  •  ا.​ب:خب بسیار تشکر، پرسش​های ما تمام شد، اگر نکاتی از دید ما پنها مانده و ضروری است گفته شود، خود تان بگویید.
  •  ا. س: فکر کنم بخشی از نکات مهمی را که در بارة هنر می​دانستم گفتم، البته همیشه ناگفته​ها بیش از گفته​هاست و بنابراین چیزهای زیادی برای گفتن هست که فعلا وقت نیست. تنها چیزی که می خواستم بگویم این است که به زودی یک "کانسرت" برگزار خواهم کرد و در آن چند تا از آهنگ​هایِ جدیدم را اجراء خواهم نمود. همین.

الهه سرور و تحولی در موسیقی افغانی

نویسنده : جمهوریِ سکوت/ اسد بودا 

علی عبدالله

                                                                              از رستاخیزملی

  نظرات ()
مطالب اخیر بررسی تهاجمات سروده از قدیره واسوخت مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست کبروغرور رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد پدرام شهروندتاجیکستان شد
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من