ج . استبداد ملی : ـ
5 ـ سياست پشتونيزه کردن شمال :
ـ استبداد قومی
ـ ناقلين و مسئله زمين
ـ احجاف و امتيازات قومی
در کتاب افغانستان مسايل جنگ وصلح ، چنين ميخوانيم : « استعمار هدفمند نواحی شمال در نيمه نخست سدهء نزده در عهد اميردوست محمند خان آغاز و در پايان سده ء نزده از سوی امير عبدالرحمن خان ادامه يافت » ( 26)
اين پروسه با به قدرت رسيدن نادرخان و بعدا در زمان حکومت ظاهر خان ( بخصوص زمان حاکميت هاشم خان و شاه محمودخان ) به اوج خود رسيد. درين زمان محمد گل خان مهمند بحيث نائب الحکومه شمال افغانستان موظف گرديد. در وقت نائب الحکومگی محمدگل مهمند است که هزاران خانوادهء پشتون از جنوب کشور و حتی از آنطرف خط ديورند بنام ( ناقلين ) به شمال کشور منتقل ميشوند و زمين های زراعتی مردم بومی ( تاجک ، ازبک ، هزاره و ترکمن ) برای اين ناقلين توزيع گرديد و مردم محلی به دهقانان ( کارنده کاران ) اين زمينداران جديد تبديل گرديدند.
ـ در آغاز حکومت خود ، نادر برادر خويش شاه محمود خان را که سمت وزير دفاع را داشت تحت بهانه خاموش ساختن اغتشاش ابراهيم بيگ مشهور به ( لقی ) به شمال افغانستان فرستاد. اين مرد در مدت کمتر از يک سال از قوس 1309 تا اسد 1310 شمسی حکومت خويش در شمال دمار از دماغ مردم شمال کشور کشيد. نويسنده افغانستان در مسيرتاريخ در مورد چنين مينويسد : « ... اين دستگاه ( دستگاه شاه محمود خان در شمال ) بدون محاکمه و محکمه يی زندان های جديد الاحداث خان آباد را از صد ها نفر مردم بی گناه ولايات شمال بشمول زنان و مردن مالامال نمود ، شکنجه خانه پر از چوب و تازيانه و قين و فانه داير گرديد. کشتار ها و اعدام های دستجمعی بعمل آمد ، تمام مصارف حشری ها وسپاه و دربار بالای مردم حواله گرديد. در عرايض استغاثه کنندگان عنوان( فدايت شوم )اجبارا معمول شده ، زنان محبوس در سرای جمشيد خان مورد تعرض و هتک حرمت محافظين قرار گرفتند ! زنجير و زولانه که در عهد امانيه قانونا از بين برده شده بود مجددا در گردن وپای محبوسين انداخته شد : اما قضيه به اين سادگی ختم نشد و تمرد ابراهيم سبب سرکوبی مردمان ولايات شمال و توليد کينه و نفرت بين مردم شمال و جنوب هندوکش گرديد. شاه محمود خان تمام فعاليت های تخريبی خودش را دراين ولايات بدست قوای حشری پشتو زبانان ولايت پکتيا و بنام ( افغان و غيرافغان ) انجام داد و اين خطرناک ترين هسته نفاق و تجزيه ملت بود که در صفحات شمالی کشور بدست او کاشته شد و بعدا بدست محمد گل خان مهمند آبياری گرديد....
ميزا محمد يوسف خان مدير قلم مخصوص شاه محمود خان که درمعيت او بود گفت که تعداد اعدام شدگان صرف در خان آباد از هفتصد نفر متجاوز بود.
ـ شاه محمود خان يکهزار خانوار ترکمن زبان را بشمول زنان ، طفلان و پيران محبوس و پياده در زير جلو يک قطعه سواران محافظ و قوای حشری جدرانی از خان آباد به کابل گسيل نمود و امر کرد که هر روز دو منزل طی نمايند. چون هوا گرم و فاصله منزل گاه تا ده ميل بود ، محبوسين پير و عليل در روز اول سفر فقط توانستند که يک منزل بپيمايند. افسر محافظ از منزل نخستين (شوراب ) شبانه توسط سواری به شاه محمود خان راپور داد که محبوسين نميتوانند پای پياده روز از يک منزل بيشتر بروند ، شاه محمود خان امر کرد که طی کردن دو منزل در روز حتمی است و اگر محبوسی از پای بماند کشته شود. روز ديگر افسر محافظ اين امررا به عموم محبوسين گوشزد کرد و امرحرکت داد. هنوز در منزل دوم ( آقچه ) نرسيده بودند که سه نفر محبوس که پير و عليل از رفتار بماند سواران محافظ قضيه را به افسر محافظ گزار ش دادند . افسر به ناچار امرشاه محمود خان را تکرا رکرد و سوارن هر سه نفر را به گلوله تفنگ از زحمت زندگی نجات دادند. ( کاريکه چنگيز در حق محبوسين بيگانه کرده بود نه در حق اتباع خود ) ... وقتيکه حشری های جدران از خان آباد به کابل برگشتند ، نادرشاه شخصا آنان را در قصر سلطتنی دلکشا پذيرفت و برای آنکه حشری ها در آينده به انجام چنين عملياتی تشويق شده باشند ، به هريک از مجروحين جنگ انعام دادند ... و شاه محمود خان برای عساکر معيتی يکماهه معاش بخششی داد... واما مقدرات ولايات شمال مملکت در همين جا متوقف نماند و بزودی محمد گل خان مهمند در وايل سال 1311 ه ش بحيث رئيس تنظيمه ولايات شمال مقرر و اعزام شد. اين شخص که در ولايات ننگرهار و کاپيسا و پروان علنا و رسما تبعيض و ترجيح را از نظر زبان و نژاد بين مردم افغانستان به منصه عمل گذاشته بود اينک در ولايات قطغن و بدخشان و مزار و ميمنه در تطبيق اين مشی شوم جد و جهد ورزيد و تخم کينه و خصومت و تبعيض را در اذهان بکاشت و کشور را معنا به پرتگاه تجزيه و تقسيم و انفلاق و انفجار کشاند. در اثر اين سياست تبعيضی قضيه اقليت و اکثريت و تفرقه های زبانی و نژادی و مذهبی در کشور پديدار و تشديد گرديد و زمينه رضائيت و استفاده سياست استعماری اجانب را فراهم کرد. البته دولت نادری چون منفور مردم افغانستان بود شعار تفرقه انداز و حکومت کن را سرمشق قرار داده و وسيلهء دوام خود ميپنداشت." (27)
البته اين همه اعمال بعد ازآن صورت ميگيرد که سپاه ايله جاری نادرخان بعداز تصاحب کابل به چور وچپاول دارايی های دولتی و مردم بومی کابل ، قتل عام روشنفکران ملی ووطندوست و طرفداران شاه امان الله خان را تکميل کرده و مردم شمالی ( ولايات کاپيسا و پروان ) را به بيرحمانه ترين شکل آن سرکوب نموده بود.درين رابطه نيز بدون هيچگونه تبصرهء اضافی باز صفحات افغانستان در مسير تاريخ را ورق می زنيم : "اولين اقدام سياسی نادرشاه برمبنای ايجاد نفاق بين الاقوامی افغانستان و توليد دشمنی بين مردم کشور قرار داشت. نادرشاه اين سياست را مورد عمل قرارداد. چنانکه در حمله به کابل عده ء از خوانين پکتيا را به اغتنام و تاراج داخل کابل واداشت و از صعوبت زندگی اين مردم سوء استفاده سياسی نمود. به اين معنی که تاراج ارج سلطنتی و خانه های طرفداران حکومت سقوی را در کابل برای شان مباح نمود. آنان نيز بعد از استيلا برکابل ، خزاين ارگ سلطنتی را به يغما بردند و خانه های متعددی را به عنوان طرفداران بچه سقاو تاراج نمودند. درحاليکه بچه سقاو درکابل چنين کاری مرتکب نشد و خانه هايی را که به داشتن اسلحه مظنون واقع ميشد ، فقط به تفتيش آن قناعت ميکرد و بجز اسلحه به ساير اموال خانه دست نميزد. در روز ورود بچه سقاو به کابل تنها يک نفر سپاهی او به دوکانی دستبرد نمود ولی سيد حسين گوش او را به ديوار دکانی ميخکوب نمود و بعد از آن دارايی هيچکس به تاراج نرفت ، ( به قول احمد شاملو ، فخر می بايد به قناعت آن سقاو و « سقاويها» که با نان جوين و سفره خشکين ساختند ، ليکن هرگز غذای رنگين درکاسه زرين انگريز نخوردند. نيکا شهرا ! که چنين آب آور بلند همت در دامان خود خوابيده دارد ). مگر آنکه رسما مصادره شد ... شاه با دادن مناصب نظامی به عده ء از خوانين پکتيا و هم مستثنی شمردن مردم پکتيا از قرعه عسکری و خدمت زير پرچم، سياست تفرقه افگنی و تبعيضی خود را آغاز کرد... در حاليکه شاه در کابل همه روزه از ده تا پنجاه نفر از مردم شمالی را گلوله باران مينمود و تعداد مجموع اين کشتارهای دستجمعی و بدون تحقيقات و بدون محاکمه در حدود 700 نفر ميرسيد... تا اينوقت محمد گل خان مهمند وزير داخله به عنوان رئيس تنظيمه شمال رسيده بود .( اسد سال 1309 ) و به سنت اميرعبدالرحمن خان لشکرهای حشری مخوصا از ولايت پکتيا رسيدن گرفت... تعداد لشکر حشری از مردمان احمد زايی ، کروخيل ، منگل ، جاجی ، توتاخيل ، وزيری ، وردک ، ميدان و تگاب به 25000 نفر ميرسيد و اين غير از قوای منظم دولتی بود. قيام کلکانی ها و داود زايی های کوهدامن در سرطان 1309 ه ش بعمل آمد. محمد گل خان با اتکا به قوه 25000 نفری حشری ويک فرقه عسکر منظم و توپخانه دولتی در پروان و کاپيسا دست به عملياتی زد که در يک کشور فتح شدهء خارجی مجاز نيست. او قوای حشری و نظامی را به تاراج خانه ها ، انهدام ديوار باغ ها ، احراق قلعه ها بگماشت و خود از شکنجه و لت و کوب و اهانت مردم ( اعم از قيام کننده و مطيع دولت ) فروگزار نکرد. او از قيام کننده جان ميخواست و از مطيع مال. انکار کننده را چوب ميزد و دشنام ميداد. حتی تهديد به احضار زنش در مجلس عام مينمود. درخانه هائيکه تلاشی ميشد و اسلحه و پول بدست نمی آمد زنان خانواده تهديد به فر بردن سوزن در پستان شان ميشد....
محمدگل خان قسمتی از شهر چاريکار را که مرکزاداری و تجارتی ولايت بود حريق و خراب ساخت. همچنين او سرايخواجه ، مرکز کوهدامن را تماما متحرق وويران نمود. در حاليکه او 600 نفر را گروگان گرفته و به کابل فرستاده بود. در هرقسمتی ازين ولايت چند صد خانوار پکتيا يی را جبرا اسکان وبهترين اراضی مردم را به ايشان اعطا کرد. روی همرفته روش محمد گل خان مهمند در کوهدامن و کوهستان همان نتايجی را که ميخواستند داد. يعنی اول مردم دلير اين ولايت راکه درتاريخ قرن نزدهم افغانستان در راه دفاع از استقلال کشور بمقابل امپراطوری بريتانيا کانون بزرگ و با افتخاری محسوب ميشد ، سرکوب گرديد. دوم نفاق و خصومت بين مردم افغانستان که هدف يگانه دشمن بود دراين حادثه عملا بميان آمد. يعنی مردم کاپيسا و پروان تمام تعدی نسبت به خود را از حشری های مردم پکتيا دانستند و نسبت به آنان کينه سختی در دل گرفتند ، خصوصا که محمد گل خان مهمند خودش را نماينده پشتو زبانان کشور جلوه ميداد. سوم دولت نواحداث افغانستان با دشمنی قسمت عمده أ از مردم کشور مبتلا و در مقابل سياست استعماری تنها و لذا مجبور به سازش بيشتر با استعمار گرديد...." ( 28 )
خلاصه و به قول احمد شاملو نويسنده و شاعر بزرگ معاصر ايران ( به امر نادرشاه مردی چون محمد گل خان مهمند که نه به فرهنگ کوهدامن و نه به رسوم سمت شمال احترام ميگذاشت به کوهدامن و شمال روان شد تا کوهدامنی ها و مردم شمال را از کمر زين و از پا نعل و از کله سرزند.) ( 29) اين سياست کما کان درطول حکومت برادران نادرخان ، داود خان و بعدا کودتای ثور ـ 1357 ( حاکميت امين ـ تره کی ) و امارت قرون وسطايی طالبان ادامه پيدا ميکند. البته استبداد قومی درزمان حکومت نام نهاد مجاهدين و تشکيل به اصطلاح حکومت های استبدادی و محلی قومی شکل ديگری را بخود ميگيرد که ما بعدا آنرا تحت عنوان ( تالان های قومی ) بررسی خواهيم کرد.
آنچه را که ميتوان از اسناد تاريخی و بحث فوق نتيجه گرفت اينست که : استبداد قومی ، احجاف ملی و اعطای امتيازات به قوم معين به زيان منافع اقوام ديگر جزيی از اجزای يک کل بنام ستم ملی درکشور است. مسئله کوچ اجباری مردم از جنوب کشور و حتی از آنطرف خط ديورند وجابجا کردن آنها در شمال و توزيع زمين های زمينداران و دهقانان اقوام تاجيک ، ازبک ، هزاره ، ترکمن وغيره در شمال بدانها ، يک بعد ديگری برمسئله ملی در افغانستان می افزايد و آن مسئله حق مالکيت بر زمين است. و اما ضرور است تا روشنفکر مترقی ، وطندوست و دموکرات مليت برادر پشتون اين حقايق را بداند و درک نمايد که ستمگران و حکام بيدادگر پشتون با سوء استفاده از نام خلق برادر پشتون و توسط فرزندان آن خلق چه جفا کاری های تاريخی ای را بر ساير اقوام با هم برادر کشور روا نداشته اند؟ اين وظيفه روشنفکر دموکرات پشتون است تا برضد اين بيدادگری ها ، استبداد و شوئونيزم عظمت طلبانه مبارزه کند.
د ـ در ساحهء اقتصادی
6 ـ انکشاف اقتصادی و تبعيض منطقوی :
ـ رهبری اقتصادی و بانکداری کشور از آغاز دوره نادرشاه و بعد ازآن بدست تاجران کمپرادور قوم پشتون گذاشته شد. مجيد زابلی و شرکاء و بعدا آقای عبدالرحيم زی و ديگران بانک های د پشتنی تجارتی بانک ، بانک ملی و ادارهء اقتصادی کشور ( الا اکنون آقای احمد زی و آقای احدی ) را در دست داشته است. علاوه برآنکه زمينهای حاصلخيز اروزگان و ساير مناطق مرکزی و غربی و شمالی افغانستان بعد از کوچانيدن مردم محلی از زمان امير عبد الرحمن خان و خصوصا توسط محمد گل خان مهمند و بعد از آن در اختيار ( ناقلين ) پشتون قرار گرفت، همه ساله لشکر عظيمی از کوچی ها و مالداران دو طرف خط سرحدی از هزاره جات گرفته تا پامير تمام علفچر های منطقه را درطول بهار ، تابستان و خزان در اختيار داشتند و از حمايت دولت و حکام محلی آن برخوردار بودند . بار ها ديده شده که مزارع زراعتی مردم محل را پامال و به علفچر مواشی خودتبديل ميکردند که اين مسئله بارها منجر به برخوردهای خونين ميان مردمان محل و کوچی ها ميگرديد که به يکی از پرابلم های جدی اجتماعی ـ اقتصادی در کشور تبديل گرديده است.
ـ در ساحه سرمايه گذاری و انکشاف اقتصادی نيز دولت ها هميشه تبعيض روا داشته اند . مثلا با وجود آنکه شمال کشور بنام ( گدام افغانستان ) شهرت داشته ولی در اعمار پروژه های بزرگ آبياری و انکشاف اقتصادی ، مناطق غربی ، مرکزی و شمالی افغانستان کمترين توجه صورت نگرفته است و اکثر پروژه های آبياری در مناطق پشتون نشين اعمار گرديده اند که از نقطه نظر بازدهی توليدی نيز اقتصادی نبوده اند. دراين رابطه در کتاب ( افغانستان مسايل جنگ و صلح ) چنين می خوانيم :
« مشی اقتصادی حکومت های افغانستان تا همين اواخر دارای بار تباری پشتون سالارانه بود. بگونه مثال در عهد محمد ظاهرشاه برنامه های نو توسعه صنعتی و کشاورزی کشور روی همرفته در نواحی جنوب و جنوب خاوری هندوکش متمرکز بود: « طرح های بزرگ کشاورزی در خوست ووادی هيرمند ، پروژهء نهال شانی در علی خيل ، مجتمع آبياری در ننگرهار ( جلال آباد ) همه در آستان های پشتون نشين متمرکز بودند. حتی در موارديکه برنامه های توسعه در نواحی بود و باش اقليت های تباری در نظر بود ( به گونه مثال پالايش پنبه « جن و پرس » در شمال ـ در کندوز و در امتداد رود آمو ) به گونهء اين برنامه ها در نواحی بود وباش که قبايل مهاجر ( ناقل ) پشتون در آنها سکونت داشتند پياده ميشد. بايسته است ياد آورگرديم که اين قبايل براساس سياست دولت به اين مناطق آورده شده بودند » ( 30)
افغانستان که عمدتا يک کشور زراعتی است و اساس انکشاف اقتصادی آن برمبنای اعمار بندهای آبگردان و ابياری زمين های لم يزرع استوار است. ولی متاسفانه اين پروژه ها بنابر پاليسی های تعصب آميز منطقوی اکثرا در مناطقی تطبيق گرديد که از يکسو زمين کافی و مناسب وجود نداشت و از جانبی بازدهی توليد آن خيلی کمتراز مصارف آنها بود . دراين رابطه به سخنان حق نظر نظراوف مورخ تاجک توجه ميکنيم : « ... روی ملاحظات سمتی و قومی دراکثر موارد ساختمان پروژه های آبياری در منطقه هايی انتخاب کرده ميشدند ، که از نگاه شرايط طبيعی و ترکيب خاک ، مصرف زيادی را طلب ميکرد و چندان اهميت اقتصادی نداشتند. از جمله اين پروژه ها از پروژهء ابياری و بند و نهر هلمند و ننگرهار ميتوان نام برد. چنانکه نتيجه محاسبات نشان داده است ، برای قابل کشت گردانيدن يک جريب زمين در وادی هلمند بيست هزار افغانی و در وادی ننگرهار بيشتر از 40 هزار افغانی مصرف لازم بود، در حاليکه بمصرف کمتر از ده هزار افغانی در قطغن و ساير مناطق شمالی افغانستان ميتوانستند زمين های بهتری قابل زرع گردند. در سال 1960 ساختما پروژه ابياری جلال آباد ـ قندهار با مساعدت اتحادشوروی در زمين های سنگلاخ شروع شد که می بايستی 31،5 هزار هکتار زمين آبياری و قابل کشت ميگشت. در ظرف 20 سال برای ساختمان پروژه مذکور بيش از 8 مليارد افغانی مصرف شده بود و درآمدی که ازاين همه مصارف هنگفت بدست آمده بود چهار هزارتن ستروس و دوصد تن زيتون وغيره را تشکيل ميداد که جمعا به 120 مليون افغانی ميرسيد که حتی مصرف سالانه خود را جبران کرده نميتوانست و دولت هرسال برای رفع کسر بودجه آن پروژه از خزانه دولتی مبلغ 80 مليون افغانی طور سبسايدی تخصيص ميداد » ( 31 )
ـ در شمال کشور صرف به ايجاد پروژهء جن و پرس در شهر کندز و کشت پخته توجه گرديد و آنهم در مناطق ناقل نشين کندز و تخار بخصوص به شهرکندوز و حوالی آن شهر ، ولسوالی چار دره ، امام صاحب ، قلعه زال ، ولسوالی دشت ارچی و ينگی قلعه توجه خاص صورت گرفت( 32 ).
پروژه نفت و گاز شبرغان و توليد کود کمياوی مزار شريف استثنايی اند و دلايل ديگری دارند و از جمله آنکه ذخاير نفت و گاز در ساير مناطق کشور موجود نيست و کود کمياوی نيز به محصولات و مرکاب مواد کيمياوی مواد نفتی نياز دارد. ولی از دوپروژه بزرگ ابياری يعنی پروژه بند آبگردان بالای دريای آمو وپروژه آبياری کوکچه که در زمان صدارت و بعدا رياست جمهوری محمد داود تصويب شده بود ، تا حال هم درکی نيست ودر مورد هيچگونه اقدام عملی صورت نگرفت ور وی کاغذ باقی ماند. بطور خلاصه اينکه : تبعيض منطقوی در راه رشد و اکشاف اقتصادی ـ اجتماعی کشور يکی ديگر از مظاهر و اشکال ستم ملی در کشور است.
ه ـ تالان های قومی
7 ـ قتل عامها و نسل کشی ها منحيث خشن ترين شکل ستم ملی
اين مسئله را در دو مقطع مورد توجه قرار ميدهيم :
تالان های قومی از زمان حکومت امير عبدالرحمن خان تا حکومت اسلامی. -a
تالان های قومی در زمان" حکومت اسلامی" ، "امارت طالبان " و سقوط آن. -b
« هنگاميکه در موضوعات قومی و مذهبی و ساير مسايل اجتماعی پای خشونت و قهر بميان ايد و ازاين خشونت و قهر برای فروريختن صلح ايجاد بی قانونی و اغتشاش فعال در جامعه سوء استفاده گردد ، به آن بلوا گفته ميشود. گاهی در نتيجه بلوا های قومی و مذهبی و تصادم جماعات مختلف، قتل عام هايی نيز رونماميگردد ، ولی هنگاميکه اين قتل عام ها شکل سازمان يافته بخود گرفته و از لحاظ سياسی هدفمندانه بمنظور نابودی يک جماعت قومی ومذهبی بکار گرفته شوند ، به آن واژه تالان قومی اطلاق ميگردد».( 33 ) البته اگر قرار باشد تالانهای قومی را درست بررسی کنيم بايد فکتورهای متعددی چون مسايل تاريخی ، سياسی ، قومی ، مذهبی ، موضع و منافع گروه ها و افرادي را که در قدرت هستند ويا گروه و افراديکه برای کسب قدرت تلاش ميکنند ، جو روانی که قبلا برای همچو اعمال در جامعه توسط مدعيان قدرت برمردم القا گرديده و ساير مسايل را بايد به بررسی گرفت ، که بحث طولانی را ايجاب ميکند؛ و از هدف و حوصله اين نوشته بيرون است. ما در اينجا صرف به ذکر کرونولوژيک اين مسئله ميپردازيم.
تالان های قومی اززمان عبدالرحمن تا حکومت اسلامی :-a
ـ اولين نسل کشی و تالان قومی در زمان امطرعبدالرحمن خان برعليه قوم هزاره با هدف سرکوب شيعييان صورت گرفت ، جنگ ميان مردم هزاره و قشون امير برای سه سال ( 1893 ـ 1891 ) دوام کرد. دراثر اين اقدام امير صدها هزار مردم هزاره و شيعه يا کشته شدند ويا به کشور های همجوار ايران ، هندبريتانوی ( پاکستان فعلی ) متواری گرديدند و يا به اسارت و غلامی و کنيزی درآمدند. در اين رابطه در کتاب افغانستان در پنج قرن اخير نوشته مير محمد صديق فرهنگ چنين ميخوانيم : «...اينها برعلاوه قتل و شکنجه مردان محارب ، بر زنان و اطفال هم ابقا نمی نمودند و ناموس زنان و دختران جوان را با کمال بی باکی مورد تعرض قرار ميدادند . د رهر منطقه ای که اردوی حکومت داخل ميشد پس از کشتار مردان، پسران و دختران و حتی زنان جوان را اسير ميساخت و به عنوان غلام و کنيز در شهر ها بفروش ميرساند. در پايان جنگ ، امير 50 دختر ز|يبا را به عنوان صورتی برای تمتع خود و شهزادگان انتخاب کرد.... قرار سنجش نماينده دولت انگليس از ماه جولای 1892 تا جون 1894 در حدود 9000 هزاره بطور کنيز و غلام در بازار کابل در محل بيع و شرای قرار گرفتند ، در حاليکه عدهء ديگر در ساير شهر ها بفروش ميرسيدند ... در نتيجه يک تعداد زياد هزاره های اروزگان و جاغوری و ساير نقاط که عرصه رابرخود تنگ ديدند مملکت ووطن خود را گذاشته ، با آنچه از اعيال و اولاد برای آنها باقی مانده بود بعضی بسوی مشهد در ايران و برخی بسوی کويته در بلوچستان مهاجرت کردند و در آن نواحی متوطن شدند ... امير با حس قوی قومی صريحا از پشتونها و در بين آنها از درانی ها طرفداری ميکرد ، بنابرين بجای اينکه مانع خروج هزاره ها از افغانستان شود 12000 خانوار درانی و 4000 خانوار غلجايی را به ارزگان کوچ داد و زمين هايی را که قبلا ملک هزاره ها بود به آنها بخشيد. بطوريکه در منطقه اروزگان که تا آنوقت قلب هزاره جات بود و مرکز آن محسوب ميشد ، فقط يک اقليت هزاره محروم از ملک و زمين باقی ماند و بس » (34 )
دومين تالان قومی و مذهبی بازهم در زمان اميرعبدالرحمن خان برضد مردم نورستان( درآنوقت بنام کافرستان يا بلورستان ) صورت گرفت امير به بهانه مسلمان ساختن، قوای خود را در زمستان سال 1895 ازچهار سمت پنجشير ، بدخشان ، لغمان و اسمار " به کافرستان!" فرستاد. بعد از تلفات سنگين و غارت ايشان توسط سپاه امير مردم انجا چاره ديگری جز تسليمی نداشتند و به دين اسلام نيز گرويدند. البته اين جنگ نا برابر با مقايسهء جنگ در هزاره جات از خشونت کمتری برخوردار بود.
سومين و چهارمين تالان قومی در عصر نادرخان درولايات پروان و کاپيسا و صفحات شمال صورت گرفت که شرح آن قبلا آمده است.
پنجمين تالان قومی بعد از کودتای ثور در سال 1357 ـ 58 در زمان حاکميت امين ـ تره کی عليه مردم هزاره درکابل و باميان صورت گرفت. دراين شکی نيست رژيم کودتای ثور بخصوص حفيظ الله امين اين عبدالرحمن معاصر بزرگترين جنايات را مرتکب شد و مهلک ترين ضربه مادی و معنوی را بر پيکر اين کشور فقير زد ، زيرا برای اولين بار ( بعد از قتل عام روشنفکران و منورين در زمان نادرخان ) روشنفکران ، تحصيلکردگان ، منورين ، معززين ، استادان و معلمان و شخصيت های با نفوذ سياسی ، قومی و مذهبی کشور را از تمام ولايات و از همه مليت ها و اقوام کشور طور بيرحمانه و دستجمعی به جوقه های اعدام سپردند و اين ملت فقير را از بزرگترين سرمايه ملی آن محروم نمودند. ولی اين رژيم بطور استثنايی با مردم هزاره در جريان قيام های چنداول و باميان برخورد کرد، قرار احصائيه ها بيش از دوازده هزار نفر در يک روز درچنداول قتل عام شدند. در باميان با وجود آنکه رژيم تلفات زياد داد ولی به امر عبد الله امين برادر حفيظ الله امين ده ها هزار انسان کشور قتل عام شدند. عبدالله امين که رهبری جنگ در باميان را بعهده داشت بی شرمانه « سرهزاره را مال خود و مال هزاره را مال مليشه های خود اعلان کرد ». در اثر اين تالان قومی ده ها هزار انسان بی گناه مربوط به مليت هزاره وفقط به جرم هزاره بودن قتل عام گرديدند.
ـ تالان قومی ( قتل عام و نسل کشی ) در زمان" حکومت اسلامی" و "امارت اسلامی" :b
با به قدرت رسيدن تنظيم های جهادی در سال 1371 در کابل و تشکيل حکومت بی سرو سامان و نام نهاد« قيادی و جهادی » و تقسيم کابل ميان تنظيم های مختلف ، جنگ برسر کسب قدرت ، حفظ قدرت و اشتراک در قدرت ، ميان اين تنظيم ها آغاز گرديد. چون هيچ يکی ازاين تنظيم ها پلان معين و مدون و امادگی لازم برای حکومت کردن را نداشتند و از جانی هم هر يکی ( اکثرا ) ازاين گروپ ها از طريق يکی از کشورهای خارجی حمايت ميشدند و هر يکی از اين کشورها در تلاش بودند تا گروپ وابسته به خود را بسر قدرت به بينند ويا اقلا سهم بيشتری برای آنها دست و پا کنند ، تا بتوان از آن طريق در سياست های مربوط به افغانستان دست بالا تر داشته باشند و با در نظر داشت اينکه همه اين تنظيم ها خصلت و خصوصيت قومی داشتند ، در اثر تحريکات از بيرون و عوامل عديدهء ديگر جنگ ايديولوژيک قبلی( جنگ ميان مجاهدين وحکومت نجيب الله ) به صورت بسيار آرام جای خود را مخالفت های قومی و مذهبی خالی کرد. تنظيم های جهادی بيش از پيش تخم عداوت و نفاق را در ميان اقوام افغانستان پاشيدند ( البته اين بدان معنی نيست که شهامت ، فداکاری و خدمات برخی از آنها را در جهاد ومقاومت ملت عليه قوای اشغالگر شوروی و نبردهای قهرمانانه آنها را در جنگ مقاومت ملی عليه مليشای تجاوزگر پاکستان ، القاعده ورژيم قرون وسطايی طالبان کم بها دهيم.) درين مقطع تاريخ کشور از آنجائيکه حاکميت مرکزی و " دولت " وجود ندارد و هر گروهی يا هر شخصی در منطقه ای از کشور حاکم است ، ديگر نمی توان از" مليت حاکم " يا " قوم حاکم " و "محکوم " حرف زد. در اين مقطع تاريخ کشور همه " حاکم" اند و همه " محکوم" . همه ستمگرند و همه ستمکش ، افراد يک قوم در يک جای برفرق افرادمربوط به قوم « بيگانه ! » ميخ ميکوبند. در جای ديگر افراد قوم « بيگانه » را گردن بُِِرند و «رقص مرده » را به تماشا مينشينند. و در جای سومی افراد مربوط به قوم « بيگانه » را در کانتينر ها انداخته آتش ميزنند. يعنی همه تنظيم های جهادی و غير جهادی فعال در صحنه ، تفاوت های قومی را بيشتر از پيش دامن زده و آنرا تا سطح « تنفر ملی » ميرسانند و يکبار ديگر قتل عام ها ، نسل کشی ها و تالان های قومی آغاز ميگردد. در ذيل به اين تالان های قومی مرور ميکنيم:
- اولين تالان قومی و کشتار جمعی دراين مقطع بتاريخ دهم جوزای 1371 هجری شمسی در جنگ ميان حزب وحدت اسلامی و اتحاد اسلامی پروفيسور سياف بوبقوع ميپيوندد که انگيزه ء آن ظاهرا کنترول مناطق عربی شهر کابل است. که در اثر آن هزاران نفر صرف بجرم هزاره بودن و يا شيعه بودن ويا پشتون بودن قتل عام گرديند.
- دومين برخورد از اينگونه بتاريخ 22 سرطان 1371 هجری شمسی ميان جميعت اسلامی وحزب وحدت اسلامی در کارته ماموريت آغاز و به ساير نقاط شهر کابل انکشاف نمود. در اين برخورد اتحاد اسلامی جانب جميعت اسلامی را ميگيرد و حرکت اسلامی شيخ آصف محسنی جانب حزب وحدت اسلامی را که در اثراين جنگ نيز هزاران انسان بی گناه ففقط بخاطر تعلق داشتن به اين قوم ويا آن قوم به اين مذهب ويا آن مذهب ، دستجمعی و درکانتينرهای سربسته مورد فير راکت ها قرار ميگيرند وزنده زنده ميسوزند. درغرب کابل (جانب مقابل) حتی به اعمالی دست ميزنند که قلم از نوشتن و زبان از گفتن آن عاجز است!
- سومين نمونه اينگونه جنگ های قومی در قوس سال 1371 ميان جميعت اسلامی و اتحاد اسلامی از يکسو و حزب وحدت اسلامی رخ ميدهد که در اثر آن مناطق شيعه نشين و هزاره نشين افشار و چنداول به بيرحمانه ترين شکل مورد شليک راکت و بمباردمان طيارات" دولت اسلامی" قرار ميگيرند و هزاران مرد ، زن ، کودک ، پير و جوان بخاطر شيعه بودن ويا هزاره بودن قتل عام ميگردند.
- چهارمين تالان قومی و مذهبی توسط طالبان درقريه قزل اباد شهر مزارشريف برعليه مردم هزاره باشنده ان منطقه صورت ميگيرد که طالبان باشندگان آن منطقه را صرف بخاطرهزاره بودن و شيعه بودن به فجيع ترين شکل شکنجه وقتل عام ميکنند.
- پنجمين تالان قومی بعد از شکست اول طالبان در مزارشريف ( بعد از برهم خوردن ائتلاف طالبان با جنرال ملک و عقب نشينی طالبان از مزارشريف ) صورت ميگيرد که قرار اخبار منتشره در وسايل ارتباط جمعی بين المللی بيستر از دو هزار اسير جنگی طالبان ( و در حقيقت جوانان پشتون تبار کشور ) قتل عام ميگردند.
- ششمين تالان قومی بعد از فتح مجدد مزارشريف توسط طالبان صورت ميگيرد. طالبان درين دوره به جنايات هولناک تر از پيش متوسل ميشوند و قرار تخمين بين سه تا شش هزارنفر انسان بی گناه کشور را صرف به جرم هزاره بودن ويا ازبک بودن قتل عام ميکنند.
- هفتمين تالان وحشت ناک قومی توسط طالبان در ولايات پروان و کاپيسا صورت ميگيرد. که دراين دوره طالبان بيش از ده ها هزار انسان بی گناه را فقط به جرم تعلقيت به مليت تاجک قتل عام ميکنند. اين سپاه جهل و بدويت به کشتن انسانها نيز بسنده نميکنند ، بلکه به از بين بردن حاصلات زراعتی ، کندن تاک های انگو از ريشه، قطع اشجار و زمين سوزی متوسل ميشوند ، که چنين برخورد وحشيانه درتاريخ جنگ ها حتی در ميان کشورهای متخاصم کمترديده شده است.
- هشتمين و آخرين ( اميدوارم که برای هميشه آخرين باشد ) تالان قومی و کشتار جمعی بعد از شکست طالبان و پيروزی جبهه متحد ( به کمک نيروهای بين المللی و ايالات متحده ) درمزارشريف و شبرغان صورت ميگيرد، که بطور ظالمانهء بيش از چهار هزار انسان به جرم « طالب » بودن ( ولی در حقيقت بخاطر تعلقيت قومی شان ) در پيش چشم نيروهای امريکايی و به کمک طيارات بی ـ 52 ، درحاليکه تسليم شده اند و در زندان بسر ميبرند يا بمباردمان ميشوند ، يا درکانتينرهای دربسته جان ميسپارند ويا دست و چشم بسته قتل عام ميگردند.
توجه ميفرمائيد که عمق فاجعه چقدرعميق است. اين همه جنايات متاسفانه از حقايق تلخ تاريخ کشور ما اند؛ که موی را بربدن هر انسانی ( بخصوص اگر وجدانی داشته باشد ) راست می سازد. آيا حمايت ازاين تالان های قومی برای هر افغان ويا « افغانستانی » وطن دوست و بخصوص برای روشنفکران چيزفهم ننگ نيست ؟ من شخصا منحيث يک فرد مربوط به مليت تاجک افغانستان از اعمالی که از نام« تاجک ها » برعليه ساير مليت های افغانستان انجام شده است شرمسارم واز جانب خود با آنکه درين اعمال سهمی نداشته ام هرازان بار معزرت ميخواهم. ولی متاسفانه بودند روشنفکر نماهايی که برمردم فضل فروشی از دانش ، دپلوم و کرسی استادی در پوهنتون را ميفروختند ولی وقيحانه و با بی شرمی تمام همه جنايات" تفنگ سالاران خودی" و حتی طالبان را تحت نام های دروغين « حق طلبی » يا تحت شعار دروغين « وحدت ملی » که آنهم در نهايت به وحدت مردگان در قبرستان ميماند ، تائيد ميکردند و در مورد گلو ميدريدند و حتی طرح پاليسی های استراتيژيک را برای طالبان در کتاب های گونه گون وازجمله در دوهمه سقاوی ميريختند.
من اين کرونولوژی تالان قومی ( منحيث خشن ترين شکل ستم ملی ) و سياست های تبعيضی حکومات ، اميران و حاکمان افغانستان را بدين تفصيل بخاطر آن آوردم تا واضح شود که ستم ملی در افغانستان چه ابعادی دارد و چه معنايی دارد؟ و پرابلم های قومی درکشور ما از کجا ريشه ميگيرد. ما به چه مشکل بزرگ عدم اعتماد مواجه هستيم و فاجعه چقدرعميق است. آيا بازهم ميگوييم که در افغانستان" ستم ملی" وجود ندارد؟ آيا با خاک انداختن بر روی اين همه فجايع تاريخی ( که متاسفانه همه حقايق آفتابی اند ) که بلا استثناء همه حکام افغانستان اين اعمال را تحت نام و بهانهء دروغين « وحدت ملی » انجام داده اند، ما را به « وحدت ملی» خواهد رساند ؟ جواب به نظر من خيلی واضح و منفی است. يگانه راه حل آن خواهد بود که مرض را درست تشخيص دهيم و داروی آنرا نيز تثبيت کنيم. به نظرمن در چند کلمه ميتوان مرض و داروی آنرا خلاصه کرد : مرض ستمگری است و داروی آن عدالت.
دراين شکی نيست که اقوام ساکن افغانستان با هم دشمن نيستند و در اين نيز شکی نيست اين رژيم های توتاليتر و شاهان و اميران استبدادگر بودند که برهمهء اقوام افغانستان ظلم روا داشتند و بخاطر بقای خود اقوام با هم برادر کشور را درمقابل هم قرار داده و برادری آنها را به دشمنی مبدل کرده اند، تا خود بتوانند حکومت نمايند و مردم ما را غارت کنند. ولی آيا ميتوان با شعار های رنگين و دلپذير « ما يک ملت واحد هستيم ! » يا « همهء مليت های افغانستان با هم برادر اند ! » بر اين مشکل بزرگ فايق آمد ؟ آيا کسی در طول تاريخ افغانستان ، رژيمی يا حاکمی را سراغ دارد که ( از عبدالرحمن خان تا امين تا طالبان و کسان ديگری ) که گفته باشد : مردم افغانستان با هم برادر نيستند ؟ چه بايد کرد تا با اينهمه انقطاب های ملی و قومی و مذهبی فايق آمد؟ چگونه ميتوانيم در راه « ملت واحد » شدن گام برداريم ؟ بايد راه حل اساسی مسايل « ملی » را يافت و بحيث نخستين گام بايد زمينه های « قانونی » برادری و برابری واقعی مليت های کشور را تامين کرد تا در نهايت به رفع ستمگری و تامين عدالت ملی و اجتماعی رسيد. اگر کسانی ( چه پشتون ، چه تاجک ، چه ازبک يا هزاره ) هنوزهم به اين فکر باشند که با قتل عام اين يا آن قوم ويا با تامين حاکميت تک قومی ساير اقدام کشور را بالاجبار و به زور مطيع و رعيت خويش خواهند ساخت ؛ اين ديگر خواب است و خيال است و جنون !
پايان بخش دوم

