بازهم چند پارچه شعر
ازمحترم میرزایی
میهنم
به آزادی جویی نکوکار تو
نکردند رحمی به آن یار تو
چگونه فرومایه گان تاختند
به مرز خراسان و تخار تو
همه ریشه ی داد خواهی ترا
بریدن زاهل سخن بار تو
همه دانش وراه دانایی را
زد ودند از پیکرو دار تو
همه گوشه های نشان ترا
نها دند نا م نبود کار تو
که گرتا شودبا من و ما جدید
کهن تاریخ و راز وگفتار تو!
به ملت فریب خورده ام
ملت افغانستان از خواب بیمعنا بخیز
بند جا دو گشته ی آزادهء دنیا بخیز
خودشناس وریشه ی ارزندهء خود بازیاب
با توانایی دانایی زسرتا پا بخیز
اهریمن یارانرا مشنو مکن باور دیگر
با شعاع بینش پندار خود حالا بخیز
سرنوشت خود رقم زن تابکی درانتظار؟
بر ستمکاران بایست وشیر زورافزابخیز
میهنت را آنچنان از بند مزدوران غیر
کن رها،چون کا وه ومسعودومسلیمهابخیز
زنده گردان بار دیگراهل دانشخواهی را
دادخواهی دادگر آیینه فردا بخیز
درسرای خویش جدوجهد را آغازکن
ای تبار ریشه برخاک خراسان جابخیز
تابکی باوربه اهریمن شعاران کذاب
راستگویان،راستکاران باوردلهابخیز
داروفرهنگ ونداریهای خودرابازیاب
ملت تدبیرگردانایی با معنا بخیز !!!
این سروده در زملن گرفتاری سرزمین ما ن بدست خود نما های بیگانه پرست، ترتیب شده است.
گوهر خرد
به خورشید آتش وش مهربان
درود است مسعود را صد زبان
به فرزندآن آب وخاک نکو
به مسععودو فر کیا نش بگو !
تو بودی که بر اهرمن تاختی
چوشیران،ددان را بر انداختی
تنت رابه رنج و وطن خواستی
به آزاده گان یارو همراستی
نبرد حقت باطلانرا شکست
خردمندیت بهدینا نرا خجست
هلا! یارهمدردو باهوش وهنگ
نبود تو بیدادی آرد به چنگ
جها دوخرد ورزی کار توبود
نکوی وبینش شعار تو بود
تو بودی که با طینت پاک خویش
مقاوم شدی در رهی دادو کیش
نگشتی به دونان تسلیم وزار
شکستی د ژ اهرمن را هزار
ددان وغلامان بی آبرو....
نیابند راه به کویی نکو......
قد ت کوه نیکو وراهت خرد
چگونه جهالت ازاین بگزرد
خراسانرا مفتخر ساختی
بدان را برون از بر انداختی
به گیتی وافغانستان نام تو
بماند ابد نقش وپیمان تو
تو چون رستم داستان منی
گوارای پیوند جان منی
جهان در نبود تو. ما تموراست
ترور وجهالت برآن سروراست
یادش گرامی وراهش شکوفاگردوران ما وجامعه پراز رنج افغانستان باد !
ویژه گیهای میهنم،پیش ازسالهای سا ل:
ای وطن ای آریایی دیر مان
ای خراسان کبیر مهربا ن
از کجا امد بلای دیو ودد
اهل نادان وتهیدار خرد
کرد نابود،دانش ودانایی را
کند بیخ مایهء فردایی را..
نام خورشید تو شدافغان وزار
پرتوی دیگر نتابید سوی دار
سبزوارت قا لب دیگرگرفت
هیرمندت صورت بیسرگرفت
گشت فرهنگتو پامال شران
سرنگون کورشد آن پیکران
دادو فریاد خردمندان تو.....
شیوه های پاک هموندانتو
بازگرداندترا خورشید وار
زنده سازد سبزوارت رادوبار
(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
ای وطن آتش زهوشنگ تو بود
دادو یکسانی سرآهنگ توبود
دانش ودانای همرنگ تو بود
پورسینا حکمت ورنگ توبود
نیست دریا د ت مگر فردوسی شیرین کلام؟
رودکی وخسرو سعدی وحافظ چیست نام؟
از ابیوردی وبیدل وسنا یی تا خیام
مولوی و جا می و بلخی و مخفی را سلام
راستی ودادخواهی شیوه کار توبود
نیک اندیشی ونیکو کاری گفتارتوبود
مذهب پاکیزه گان دین نکو یار تو بود
پاک بینی، پاکبازی راه دشوار تو بود
میهن آزاد ه گان، آزاده گانی داشتی
پاک اندیشان دانشور چنانی داشتی
دانش ودانشوران بیکرانی داشتی
خسرو وفردوسی نام آورانی داشتی
شیوه پیورزی درتو کاشتندوبافتند
اهرمن کاران ترااز بیخ وبن انداختند
هرچه دانشورکه بود مال دیگران ساختند
نام نبکوی ترا ازتاریخ دل کاستند
--------------------------------------------------------------
ای وطن جمشید پردادو نشانی داشتی
از تبار آریا پیش دادیانی داشتی.....
در سرای کاینات نام ونشانی داشتی
افتخارمرد وزن با م جهانی داشتی
اهل فرهنگ وخرد رامادر نیکو بدی
مهر را زایشگرو با عاشقان همسوبدی
با تمدن آشنا خورشید روشن جو بدی
فارغ از اهرمنان بیسرو بیرو بدی
از کجا آمد ذلالت پیکرت را خارساخت
آسمانت راتهی از دانش وازبار ساخت
ریشه ی دیرینه ات را درجهان بیتارساخت
مهروهمدرمانیت را با جهالت یار ساخت
ای وطن پندارنیک ورازو اسرارت چه شد؟
شیوه های پاک بین نسل پرکارت چه شد ؟
آتش ومهر وهوای پاک تخارت چه شد ؟
سغد و بلخ وبام دنیای بها دارت چه شد ؟
از هرات ومشهد و غرجت چه باقی مانده است؟
از بخاراو سمرقند ت دهاتی مانده است.....،
توس و سیستان و خراسان را صفا ت مانده است
گند هار وهیرمند ت را حیاطی مانده است......،
شش هزارسال پیش با دنیا تجارت داشتی
راه ابریشم و توریست وجسارت داشتی
آریا نسل نجیب و شور وراحت داشتی
سند وآمو وزمین مهر عادت داشتی
ای وطن جمشید داداندیش فزند تو بود
کوروش وسامان عادل درجهان پندتوبود
تخت جمشید وبخارا، بلخ هموند تو بود
راستی،پاکیزه گی آیین وپیوند توبود
ای وطن آیین مهرت افتخار بشراست
مهرورزیدن ترا افزار کار دیگراست
از اناهیتا ترا میترای پرداد گر است
پیکر تندیسه های بامینت بی سراست !!!
ای وطن بی مهر وبی باور زدامانت مباش
بی خبر از لاژوردو لعل جانانت مباش
فصل بازآیی رسد ناومید پیمانت مباش
وصل اصلت میرسد مایوس ایمانت مباش
به شرط که ما خود را بشناسیم وریشه های گذشته را جستجو بداریم وبه عظمت این دیار که روز حیثیت مادر گیتی را داشته است، پی ببریم، بدون شک به آنچیزیکه در بالا اشاره شده است خواهیم رسید.تاخرد را بکارگر بندیم.....!!!!
میرزایی

