تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
  نویسنده: - ۱۳۸٥/۱٠/۱٦

از درواز تا کاپیسا

قسمت سوم 


نوشته گل احمد شیفته

جلسه علمي استادان مدرسه بزرگ تخارستان هم پايان پذيرفت، ميرزا صدر الدين خان سوار بر اسپ شده به درواز برگشت. بدون اينکه از سفرش و از مذاکره اش با استادان حرفي بزبان بياورد. با "شرف بانو" و يکي دو فرزندش گفت نبايد چنين فکري کنند که "شيرخان" دچار اختلال دماغي شده است زيرا بر اساس بررسي هاي شخص او نقيضه فکري شير خان متصور نيست و چارة اصلي مسأله اينست تا هرگونه خواست وآرزوي اين پسر جوان بر آورده شود، فرضاً اگر او خيال کدام سفر را داشته باشد استادش اورا در هرکجا که بخواهد همراهي خواهد کرد وچنين و چنان...
گفته هاي معقول استاد صدر الدين تا حدي قناعت اعضاي فاميل را فراهم کرد ولي تشويش قلب يک مادر بخاطر فرزند با اين گفته ها رفع نمي شد زيرا خود ديده بود که "شيرخان" با خود حرف مي زد. دختري بنام "زيبا" در منطقه درواز با اين شرايط وجود نداشت. "دربانو" روز ها پي اين امر تلاش کرد ولي بجز دو زن بسن هاي هفتاد و چهل ساله کسي را با اين نام نيافت.

بار ديگر همان ندا به شير خان افسرده دل آمد:
"شيرجان" تو حالا کجا هستي؟ چه مي کني؟
"من سر کشت زار ها استم زيبايم، به درواز."
"شيرجان ... مگر نميشه که از کسي پرسان کني در واز از شتل چقدر دور است؟"
"اين کار را حتماً ميکنم، زيبا جان"
"ميخواهي چيزي برايت بگويم؟"
"هان بگو، زيباجان بگو"
"مه ده دنيا تره ..."
"بگو زيبا، بگو..."
"اول تو بگو..."
"من ترا، تنها ترا دوست دارم، زيبا"
" دوري راه درواز وشتل را از کسي پرسان ميکني؟"
"بلي، بلي، همين امروز"
"شيرجان ... مادرم مرا ميگويد وسواسي شدي... دلم ميشه يکبار به رويت به سرت، به دستها و پاهايت دست بکشم که براستي تو ... تو هستي.."
"زيبا جان، من يک آدم زنده هستم، من هم آرزو دارم که ترا يکبار ... از نزديک لمس کنم، تره ببينم، به موهايت دست بکشم..."
"راستي شيرجان ... تو چند ساله هستي ؟"
"نزده ساله"
"واي خدا، مه هم نزده ساله استم"
سلسله ارتباط مرموز قطع گرديد.

در سيماي "شيرجان" مغموم يک شادابي پديد آمد . آنروز صبح اشتهاي بيشتر به ناشتا صبحانه داشت. خواهر کوچکش "گلبانو" خنديده گفت: "برادر جان، امروز هر قدر ميخوري سير نمي شوي"
مادر به گلبانو گفت "عوض اين گپ ها برو مسکه و عسل و نان ديگر بيار که برادرت نوش جان کند."
شيرخان در تمام روز خوشحال بنظر مي آمد، روي کارگاه مي نشست و پارچه حرير ابريشم مي بافت، اطفال دربانو را در آغوش ميگرفت، با برادرانش کمک ميکرد. ساعتي بعد سوار اسپ شده نزد استادش رفت. پس از پايان درس ناگهان از استاد پرسيد "استاد ممکن است بپرسم فاصلة راه بين بدخشان و پروان چقدر است؟
"نام پروان را از کجا ميداني، شيرجان عزيز؟
"من ديروز را به کتابخانه سپري کردم "
"خيلي عالي، شيرجان، گمان ميکنم به تخمين قريب به يقين به سواري اسپ تا رسيدن به پروان حدود يکماه و چند روز را در بر ميگيرد. پروان با کاپيسا نزديک است همجوارش دره يي پيچيده يي بنام "کجکن" يا "کجکنه" وجود دارد، ميگويند مناطق خوش آب و هوايي است..."
"در آنجا کدام دره يا محل بنام شتل وجود دارد؟"
"فعلاً نمي دانم، شايد باشد، چرا؟"
"هيچ همينطور.."
"شيرجان ، ميل داري روزي به پروان سفر کنيم؟"
"اوه، استاد عزيز، يکي از آرزوي هايم همين است"
"خوبست، منتظر فرصت بمان، من بندوبست کار را َآماده ميسازم، گپ بين ما باشد، فهميده شد؟"
"بلي استاد عزيز..."
"ولي رفتن به اين سفر عزم و نيرومندي ميخواهد، تو که اينطور خاموش و افسرده ومغموم باشي سفر برايت مشکل خواهد بود".
"نه، نه ، استاد، من ...من ديگر ناجور نيستم و براي سفر تمام نيروي خود را آماده خواهم ساخت"
"اميد وارم چنين باشد!"
هفته ها يکي پي ديگر مي گذشت ابعاد زمان سرعت از آينده هاي مملو از آمال و آرزو ها تنگناي حال را پشت سر گذاشته به ماضي و گذشته هاي اندوخته از خاطره ها ميگراييد، خاطره هاي که يکي را تلخکام و ديگري را شرينکام ميساخت.
در يکي از روزها ارتباط نامکشوف مجدداً برقرار گرديد:
"شيرجان، شيرجان عزيزم ... چه حال داري؟"
"زيبا جان مه خوب استم، تو چطور؟"
"من تب داغ دارم، جانم را ميسوزاند... همين حالا روي چارپايي به بستر افتاده مريض هستم، شيرجان... نشود که يک روز ترا ناديده چشمم پت شود، واي خدايا چطور کنم... تو... تو نمي تواني پيشم بيائي؟ شيرجان، ترا به خدا پيشم بيا... باز پشيمان ميشوي..."
"زيباي عزيزم ... اگر زمين به زمان بخورد قسم بخدا و به جان تو که مه پيشت ميآيم ... ميآيم و پيشت ميمانم تا زنده استم با تو خواهم بود."
"شيرجان .... تو اشکهايم را نمي بيني ... هر وقت تنها باشم گريه ميکنم ... من تنها تو را دارم ... زيبا فقط شيرجانه ميشناسم و بس... يا ديدارت ... يا مرگ... شيرجان اگه بيائي زنده ميمانم."

"زيبا... زيباجان حوصله مندباش ... من هم ميخواهم از درواز بال کشيده پرواز کنم و خود را بتو برسانم ... من فيصله امرا کرده ام... پيشت ميآيم ...ميخواهم ترا زنده و سالم و تندرست به بينم..."
"ميائي ؟ قول است؟"
"هان، هان ميآيم، قول است"
معمولاً قليچ فرمانرواي دروازدر هر فرصت مساعد چند تن از افراد شرارت پيشهء خود را بمنظور دستبرد و آزار خانوادهء امير فقيد توظيف ميکرد دو شب قبل هم آنها به نواحي قلعه هجوم آورده سه تن دهقانان شرف بانو را مجروح ساخته در مقابل، يکنفر کشته دادند و چهار نفر شان با بدن خود آلود از آنجا فرار کردند و اين واقعه به افراد خانواده اثر گذاشت، شب هنگام اعضاي فاميل، و بستگان و افراد وفا دار آنها داخل قلعه دور هم آمدند و جهت ترتيبات امنيتي رويدادهاي مشابه آينده به جلسه وگفتگو پرداختند، پيرامون تهيه سلاح بيشتر، حفر خندقها، پهره داري هاي شبانه و امثال آنرا مطرح کردند.

هريک از اعضاي خانواده حق داشت اظهار نظر کند. چون نوبت سخن به "شيرخان" و "گلبانو" رسيد، شير خان گفت:"مادر... من تمام نظرات خانواده را شنيدم. حالا نوبت من است، من نظر خاص خود را دارم، خواهش ميکنم آنرا به غور بشنوند. از زمانيکه پدر ما شهيد شد، وضع خانواده دگر گون شده است. ما هميشه به حالت دفاع به سر ميبريم، قليج افراد زياد دارد، ما نمي توانيم هميشه در جنگ باشيم ولو نيمي از عايدات املاک را وقف مسايل دفاعي بسازيم. من نظرم را به همه تان ميگويم، اگر معقول پنداشته شود به آن عمل خواهيم کرد و اگر مورد پسند نباشد و دلايلي دارند هر کس بايد نظرش را بگويد. پيشنهاد من اينست که خانواده ما بطور دسته جمعي از در واز دوست داشتني خارج و رهسپار جنوب شويم براي اينکه راه هاي ديگر را قليچ بروي ما بسته است. مابا آنچه توان انتقال دارد به سمت جنوب مهاجرت ميکنيم. خدا مهربان است، ممکن سرنوشت ما را به جاي بهتري جاگزين سازد که از هر نگاه با شرايط فعلي نا آرام درواز مساعد و زنده گي با سعادتي را آغاز خواهيم کرد."

سکوت بر فضاي اطاق مستقر گرديد، بعضي خاموش، برخي حيرت زده، گروهي راضي و قسمتي هم ناراضي به نظر مي آمدند. نخست کساني که به مفکوره "شير خان" همنوا شدند "عزت خان"، "عبدي خان" و " گلبانو" بود. "دربانو" روبه شوهرش نمود، همسرش سر را به علامت قبول حرکت داد. ديگران سوال کردند "پس با املاک و مواشي و قلعه چکار کنيم"؟ . استاد صدر الدين روبه شرف بانو نموده گفت: "اگر چه من خود را جزء خانواده ميدانم ولي اجازه و حق به خود نمي دهم که در امور داخلي خانواده امير مرحوم مداخله کنم ولي صرف ميتوانم بگويم که نظر "شيرخان" را به عنوان يک نظر جامع، نافع و معقول مي پسندم. توجه کنيد، زنده گي خودش يک سفر است، تغيير جاي رهايش افق ديد شما را وسيع ميسازد و از جانبي هم حس کينه توزي دايمي را در برابر قليچ راهزن ازميان برداشته و زنده گي هر کدام ما وشما را به سوي مصئونيت، آرامش و انکشاف ميکشاند، شايد خواست الهي به اين باشد که به گفته شير خان از زادگاه خود دور شويم و هجرت کنيم. زماني ورطه بر مسلمانان که عده شان از چهل نفر تجاوز نمي کرد تنگ شد حضرت پيامبر دستور داد تا عده يي به کشور حبشه هجرت کنند. ماهم پيرو پيامبريم.

در مورد زمين ها و باغ و قلعه نظر من اينست که چون ما اين املاک را به همت پدران خود و عرق ريزي دهقانان آباد کرده ايم براي جبيره زحمت شان زمين ها را به آنها به اساس تعداد اعضاي خانواده ها واگذار کنيم چند تن آنها به انتخاب همه به داخل قلعه جاگزين شوند، ازباغ هاي اطراف قلعه ميتوانند نصفانصف ثمر برداشته عوايد آنرا به دوحصه تقسيم کنند. سهم شان را عادلانه براي خود بگيرند و سهم شمارا يا جنس يا نقد به خانواده، بهر جاييکه اقامت اختيار ميکنند انتقال بدهند، اين يک پيشنهاد است نه کدام نظر قاطع، اگر با آن موافق باشيد فيصله به دست خود شماست واگر آنرا رد ميکنيد اختيار داريد."

پس از غور و بحث، فرزندان ومادرشان طرفدار نظر استاد گرديده آنرا پذيرفتند. دهقانان مرد وزن، پير و جوان سر هارا برهنه کرده به دعا و سپاس آغاز و فيصله کردند که جوانان قسماً خانواده را تا جاي استقرار شان همراهي و ياري خواهند کرد از فرداي آنروز حالت تازه يي آن داخل و خارج قلعه ايجاد شده بود. در زنده گي همه صفحه نويني باز گرديد، شور و شعف تازه يي به چهره افراد پديد آمد. قلب خورد و کلان مي تپيد. مردم درواز گروه گروه با سيماي متأثر به قلعه مي آمدند تا به نوبه با خانواده امير ديدار و وداع نمايند.

قاضي شهر آمد و اسناد  وقباله هاي واگذاري املاک را تنظيم و مهر کرد. خبر مهاجرت احتمالي اين خانواده در حلقات مردم آن سرزمين پيچيد. هفته بعد قليچ خان نيز از اين خبر آگاهي حاصل کرد در ظاهر واکنشي نشان نداد ولي در باطن خوشحال گرديد.
آماده گي ها جهت اين سفر طولاني گرفته شد. 25 قاطر نيرو مند به مواشي افزوده شد تا در خدمت قافله قرار گيرند.
عده يي افراد خانواده درين وقت به 38 نفر ميرسيد و تعداد عمومي به شمول همبستگان به 94 تن بالغ ميگرديد و اکثر شان سلاح با خود داشتند. 50 رأس اسپ، 35 رأس قاطر، 11 مرکب، 8 شتر، 25 رأس گاو شيري، 10 نر گاو قلبه يي، 200 مرغ خانگي، 1 پشک و حتي 1 طوطاي سبز رنگ گلبانو هم شامل قافله آماده به حرکت بود.

آنچه اساسيه و فرش قابل حمل بسته بندي شده مابقي به عمله و دهقانان و ساير مردم تحفه گرديد. غله جات و حيوانان مازاد به فروش رسيد. يک رمه گوسفند سالم وقوي و دو سگ جهت حفاظت رمه نيز ضميمه کاروان گرديد، "محمد آغه" و "صواد خان" به صفت رهبران اين قافله منتخب شدند. مسئوليت سراسري سفر را شخص شرف بانو به دستياري پسرش "عزت خان" به عهده داشتند.

خويشاوندان "شرف بانو" از منطقه "بهارک" به در واز آمدند، البته ترک درواز براي افراد خانواده خيلي مشکل و غم انگيز بود ولي از جانب ديگر مفکوره سفر همواره يک نوع ذوق زده گي با خود دارد که در چهره اکثر افراد خانواده محسوس بود، ذوق زده گي به جهت يک سرنوشت نوين که پيامش نماي شالوده ريزي پردرخشش يک درون مايه ماندگارانساني را در قبال داشته است.

سحرگاه يکي از روزهاي اوايل بهار سال 941 هـ ش مطابق سال 1562 ميلادي يعني چهار صد وسي ودو سال قبل از امروز (تاريخ تحريرکتاب) هنگاميکه در افق روشني روز نيامده و مرغان سحر خيز دراز هنوز سر به زير بال نهاده بودند، قافله خانواده مهاجر با دعاي مسن ترين مرد درواز به حرکت آغاز نموده و بر اسپها سوار شدند و سمت جنوب را در پيش گرفتند.

طبق معمول دروازيها بمجرديکه قافله چند قدمي دور شد هريک از اهالي ظرف آبي عقب آنها روي زمين ريختند و به قافله بزرگ تاوقتي در لابلاي تاريکي سحرگاهان چشم دوختند که قافله رفته رفته از نظر دور و دور تر و بالآخره نا پديد گرديد. ديگر صداي جرس و زنگوله هاي آويخته بگردن شتران را نمي شنيدند. قافلة درواز از نقطة معلوم به سوي نقطه مجهولي روان گرديد. سرنوشت زنده گي غالباً هدف نامعين مقابل خود دارد، انسان نميتواند جريان فرداي امروزش را پيشبيني کند، قدمها مشخص به جلو گذاشته ميشود ولي در خلال همين حالت انسان هدفمند راهش را در زنده گي باز نموده با شکيبايي به سمت هدف انتخاب شده پيش ميرود، قضا و اتفاق و شانس اورا ياري ميکند، اينجاست که نقش يک عزم و هدف برنامه ريزي شده پابپاي عامل يا عوامل داراي اهميت خاص خود است.

افراد قافله ما هم دل به دريا و سر به صحرا زده هر لحظه از موطن اصلي شان از درواز دور مي شدند.

بايد دانست درواز در کجا است:
درواز تقريباً شمالي ترين نقطه مرزي کشور ما بوده و درياي آمو از سمت شرق قوسي زده بسوي غرب درواز بجريان هميشه گي خود ادامه ميدهد. در مرکز اين قوس نيم دايرة بالايي منطقه درواز قرارد ارد، جاييکه خط 71 درجه طول البلد شمالي با خط 38 درجه و 26 دقيقه عرض البلد را تقاطع ميکند.
سمت شرقي آن با کوه هاي مرتفع پوشيده و هرچند به سوي غرب نيزديک شويم نشيبي زمين بيشتر ميگردد. در قسمت ارتفاعات بدخشان جوار غديل يا کول (شيوه) منطقه خوش آب و هواي «شغنان» قرار دارد.

قافله درواز جهت جنوب غربي را که دره هاي همواره تر از شرق دارد در پيش گرفت. چکاجاک سم اسپان، بع بع گوسفندان، نواي ني دهقان بچه ها، غريو رود خانة روان، بانگ خروسان، گفتگوي آهسته مهاجران، صداي پرشرنگ زنگوله هاي اشتران، سکتوت فضاي دره را مي شکست. قافله تازه نفس درواز براه پيمايي ادامه مدادند.

افق اندک اندک روشن ميشد، هواي مطبوع و ملايم بهاري رخساره هاي مهاجران را نوازش ميداد.

  نظرات ()
مطالب اخیر بررسی تهاجمات سروده از قدیره واسوخت مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست کبروغرور رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد پدرام شهروندتاجیکستان شد
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من