از درواز تا کاپیسا |
قسمت دوم |
نوشته گل احمد شیفته
ني ني، مه اصلاً ناجور نيستم فقط بخاطر ماد..." و حرفش را قطع کرده بسوي مادرش ديد که فاصله کمي از او دورتر بود. ولي مادر طوري وانمود که غرق تماشاي باغ است و سخنان او را نشنيده است.
شيرخان آهسته گفت "فقط بخاطر مادرم دوا را خوردم، مه مريض نيستم، زيبا..." صدا ديگر قطع شده بود.
شرف بانو اشکهايش را به پنهاني خشک کرد و بسوي منزل برگشتند. وقتي مادر تنها شد به هاي هاي گريست. بعد قضيه را به استاد صدرالدين و دخترش دربانو بگفت. در بانو به گريه افتاد ولي ميرزا صدرالدين به آنها دلداري نموده وعده داد که اين مسأله را عميقاً بررسي خواهد کرد.
استا صدرالدين چندين روز مخفيانه "شيرخان" را از دور و نزديک زير نظر قرار داد. يکروز شام آهسته پشت دوازه اتاق شيرخان آمده به در گوش گذاشت. اتاق به سکوت فرو رفته بود. يگان سرفه و آه شيرخان را ميشنيد ولي لحظه ئي بعد سکوت بشکست و صداي هيجان زده شيرخان بلند شد...
"بلي ، زيبا جان... مي شنوم، توهم گپ مره براستي ميشنوي؟"
"من ؟ من به درواز استم زيبا جان..."
"درواز " درواز در بدخشان است"
...
"بدخشان؟ بدخشان در بدخشان است" "تو در کجاستي زيبا؟"
...
" شتل؟ شتل در کجاست؟" ...
" پروان ؟ پروان در کجاست؟"...
"تو هم جواب مرا تکرار ميکني – زيبا، ما چطور صداي يکديگر خود را ميشنويم؟ من اين مطلب را هيچ نمي فهمم، تو چطور مرا شناختي؟" ...
"عجيب است، تو صحبت مرا با استادم وقت درس شنيدي که استادم نام مرا گرفت ... تو چطور از اين فاصله دور حرف هاي مرا ميشنديدي؟"...
"فهميدم، فهميدم، تو تنها صداي مرا مي شنيدي که من يک جمله عربي را به دري اينطور ترجمه ميکردم (اسم من شيرخان است) و تو حرف مرا شنيدي... اما چطور ؟ ... چرا خاموش استي؟ زيبا، زيبا، چه شدي؟"
سکوت ــــــ
استاد صدرالدين تمام اين صحبت عجيب را از پشت در شنيده بود.
زيبا- دواز- بدخشان- شتل- پروان، ترجمه جمله عربي – بخاطرش آمد که واقعاً چنين بوده است- واقعيت دارد- اما چقدر عجيب است – بايد در زمينه با استادان روان شناسي مدرسه بزرگ تخارستان تماس گرفته شود. صبح روز بعد ميرزا صدرالدين سوار براسپ رهسپار مدرسه معروف تخارستان گرديد وقتي به مدرسه رسيد فوراً مسأله را با استادان و دانشمندان مطرح نمود. گفتگو و مناظره علمي مبسوطي ميان شان در گرفت، بگوبگو ها به درازا کشيد، يکي اين حادثه را تمارض و اغواگري فکر ميکرد، ديگري آنرا يک خلسه ميدانست، بعضي آنرا عارضه رواني تصور مي نمود، اين وآن چيزي و نظري اظهار کرد، ميرزا صدرالدين يک رشته دلايلي براي اقناع آنها ارائه نمود.
يک استاد روان شناس کهنسال که تا آنوقت حرفي بزبان نيآورده بود آغاز به سخن کرده گفت:
" اين سلسله مسائلي است که باري يکي از دانشمندان عهد عتيق بآن تماس گرفته براي روشن گرداندن اذهان مردم آنزمان شمه ئي ازان را ياد کرده ولي همين انکشاف تازه در لابلاي تاريکي هاي زمان محو و بفراموشي ها در انباز انديشه هاي ردشده سپرده شد غافل ازانکه روال انديشه هاي بشري خصلت يک پديده را دارد و پديده ها بحکم قانون طبيعي نابود نمي شوند. چنانچه زمان حال يک آن فاصل است که آرام و يکنواخت ازگذشته فرومرده و فراموش شده به آينده تازه عبور ميکند ولي پديده هاي اندوخته زمان گذشته را با خود مي آورد. فرضيات و قوانين به يک اندازه بر لبه لغزشگاه اند و قانون اثبات شده جاوداني در علم نشان نميتوان داد، اکثراً معلوم غيرمسبوق و شکار انديشه هاي عريان گذشته اند.
اکنون ما به پديده اي برخورده ايم که ريشه اش تا ژرفاي زمان گذشته ميرسد، پديده انتقال فکر از فاصله بعيد، بعضي انسانها داراي چنين استعداد عجيب ميباشد. اين حقيقت ثابت تاريخي است که افلاطون يوناني از فاصله چهارصد ذراع دور از مقر باغ اکادمي اش با يکي ازشاگرد انش مبادله افکار ميکرد... شايد دانش فردا از اين پديده بهره بردارد ولي ما امروز اجازه نداريم منکر آن شويم زيرا به آن رابطه رواني بدرستي پي نبرده ايم در قصوري هم نداريم. انتقال افکار از فاصله بعيد که يک نام قديم لاتيني هم دارد و من درين جا کتاب آنرا دارم ولي فعلاً بيادم نيست.
اين مرد جوان شاگرد استاد صدرالدين بنام شيرخان و آن دخترک موهوم بنام زيبا هم احتمالاً داراي همين استعداد هستند.
جناب صدرالدين، شما به يقين روي اين موضوع جالب بررسي خواهيد کرد، از موجوديت آن محل يعني " شتل " در سرزمين "پروان" آغاز کنيد بيبينيد جايي، محلي بنام شتل دره در پروان (پنجشيرامروز) که از روي تاريخ و علم العرض با نامش آشنا هستيم و جود دارد يا ندارد. ازشما ميپرسم که شما گاهي هم در دروس تان علاقه بنام "پروان" به شاگرد تان چيزي گفته ايد؟ "نخير" پس حرف من هم تمام شد".
ادامه دارد
برگرفته از ویبلاگ قلهء آرزو

