از درواز تا کاپيسا |
| قسمت اول |
نوشته : گل احمد شيفته |
يادهاني :
اين داستان را گل احمد شيفته سالها پيش با نقل از کتابهاي خطي کساني که از آن روزگار ميراث داشتند استفاده برده و در سالهاي پيش در مجله فلکلور مختصراَ به نشر رسيده بود که از روي آن راديو افغانستان وقت نمايشنامه زيبايي را ترتيب و در چند شب پيهم پخش گرديد. اينک که داستان از درواز تا کاپيسا به شکل مکمل در رساله کوچک در خارج از کشور به نشر رسيده يک جلد آن را به قلة آرزو فرستاده است، "قله آرزو" آنرا براي جلب توجه هرچه بيشتر خوانندگان خود به فرهنگ وفلکلور اين سرزمين عزيز به نشر آن اقدام مي ورزد:
صداي خوش چند "کبک" و "بودنه" و"جل" از ميان قفس هاي داخل دکان پرنده فروش و غمبر خيل کبوتران رنگارنگ از بالاي چجة اين دکان با هلهلة چلچله هاي القاسي در فضا دست بهم داده در بين آواز شرشر رود خانه مست و کف آلود که از قله کوه پايه هاي پربرف بسرعت سرازير ميشد، ناپديد ميگرديد.
دود نازکي از بالاي نل سماوار چايخانه بلند واز روزنه سقف به هوا ميرفت. شاگرد سماوارچي دستة چند چاينک پر از چاي را ميان انگشتانش محکم گرفته بدست ديگر پياله هاي غوره يي را بسوي مشتريان مشتاق که روي تخت چوبين داخل چايخانه بالاي قاليچه ها زانو زده اند حمل ميکرد. آهنگ آرام مرد دنبوره نواز با چين آبي و دستمال گلدار به کمر و دستار کرباسي اش، مشتريان را سرگرم مي ساخت. استاد سماوارچي آتش زير چاينکي هاي گوشت و شوربا را با پکه تازه ميکرد و با هرضرب آهنگ دلنواز دنبور آهسته سري مي جنباند و با سيخ نوک چنگي از سوراخهاي زيرين سماوار جوشان، خاکستر را پائين مي ريخت. هر دو سماوار برنجي جلاي خاصي داشت و دخل سکه ها گاه گاه شرنگ مطبوع بر ميآورد. آواي مست دنبوره با صداي مردانه نوازنده همنوا ميشد: "درواز چه خوش آب و هوايي داره، جانم..."
در گوشه و کنار تخت، مشتريان پير و جوان به خورجين قاليني تکيه زده از نوشيدن چاي و صرف شوربا و شنيدن آهنگ دنبوره با کيف خاصي لذت مي بردند.
مرد بلند قامت لاغر اندامي با ريش کوتاه سياه و با چپن قاقمه و دستار سفيد وارد چايخانه شده سالامي به استاد نمود و روي تخت بالا رفت. استاد گفت: "سلام عليکم، ميرزا صدرالدين، خوش آمديد، چاي هيل دار تانرا فوراً تيار ميکنم".
ميرزا صدرالدين به گوشه اي نشت و کتابي ر اباز کرده مصروف مطالعه گرديد. مهمانان ديگر با انگاه احترام کارانه و پر مهر به او ديدند. يکي دو تن به او جا خالي کرده سلام دادند. يک مهمان سالخورده به نفر همجوارش که معلوم بود فرزندش است آهسته با سرگوشي گفت: "اين مرد عالم دانشمند استاد خانواده امير مرحوم است که خدا بيامرزدش. استاد خود امير، استاد زنش [شرف بانو] و استاد هفت بچه اش و دو دخترش. امير را نامردانه کشتند و جايشه گرفتند". مهمان سالخورده آهي کشيد گفت:" واي که چه امير خوب و عادل و مهربان بود... ما در زمان او آدم بوديم... کسي را آزار نداد، گوسفند کسي را نگرفت... دارائي کسي ره ضبط نکرد... مسلمان بود، همه مردم ما امير و خانواده اوره دوست داشت... حالا شنيديم که خانواده مرحوم از اينجا، از درواز بکدام جاي نا معلومي نقل مکان ميکنند... خدا همراه شان باشد".
پسرش آهسته گفت: " امير نو آدم بسيار ظالم است، نوکرانش اسپ کرة مرا گرفتند و بردند، خدا اينهاره بغضب خود گرفتار کند."
مهمان سالخورده گفت:" خيراست، بچيم، برايت اسپ ديگر ميخرم".
استاد سماوارچي، خود از جا برخاسته چاينک و پياله و کشمش و نان را روي يک پطنوس چوبي جلو پاي ميرزا صدر الدين گذاشت. چند لحظه ميرزا صدرالدين از جا برخاسته سکه اي به استاد بداد که او در آغاز نمي خواست از ميرزا پول بستاند، ولي ميرزا پس از تعارف سلام خاموشانه از چايخانه بيرون رفته بر اسپش که با پايه دکان جلو بند بود سوار شده از آنجا دورشد. درواز هواي خوشي داشت،، کشت زارهاي گندم و جو درختان ناک وتوت و انار، رمه هاي گوسفندان و اسپ هاي اصيلش شهرت داشت. مردم درواز خوش زبان و با محبت، زحمتکش و در عين زمان با شهامت و پهلوان و شجاع بودند، شعر مي سرودند، علم مي آموختند و تجارت و مالداري کار شان و کانهاي لعل ثروت شان غالباً در تپه ها مي زيستند که از بيرون با يکنوع ني بشکل مخروطي و از درون ب قالين پوشيده بود. دامنه کوه ها چراگاه سرسزي براي گله هاي مواشي شان شمرده ميشد، روغن زرد و کنجد، مسکه و ماست وقروت و عسل و خربوزه در هر منزل وافر بود. پشم ريشي، بافت قالين و گليم ونمد، صنعت موزه سازي، پارچه بافي، مسگري، زراعت، ذوق ترتيب اسپ، پيله ابريشم، شکار و بالاخره تجارت و پيشه وري رونق خوبي در سرزمين درواز داشت.
قلعه بلند و برجدار امير دلاورخان در ميان کشت زار ها نمايان بود. شخصي که پس از قتل امير مرحوم زمام امور درواز را بزور سرنيزه بدست آورده بود قليچ نام داشت که از راهزني و غارتگري به امارت رسيد. اين مرد بدطينت بنابر ارادتي که مردم به امير سابق شان داشتند، نتوانست ملک و مال اورا تصاحب کند واز افراد وابسته به امير سابق در باطن مي هراسيد، با آنهم اکنون قليچ امر درواز، پادشاه درواز بود: گروهي از اقوام شريرش را بدور خود گرد آوري و از مردم باج ميگرفت، البته بجز خانواده امير سابق که با او سر و کاري نداشت.
يکي دو بار افراد قليچ خواستند شبانه بسوي قلعه امير سابق هجوم آورند، ولي همسر شجاع امير با پسران جوان و افراد وفادارش آنها را چنان عقب زدند و سرزنش کردند که قليچ ديگر جرآت حمله را از دست داد.
همسر امير سابق"شرف بانو" زني بود بسيار شجاع، با دانش و با درايت، در نوشتن خط خوش شهرت داشت، علوم متداوله را از نزد استاد با دانش ميرزا صدرالدين آموخت، ميرزا صدرالدين از وابسته گان مادري "شرف بانو" از اهل بهارک بود. مدتي سمت استادي مدرسه بزرگ تخارستان را بعهده داشت ولي بعداً با همسر و يگانه فرزندش به قلعه امير جا گزين گرديد و به تدريس افراد خانواده امير اشغال يافت، به پسران و دختران امير تفسير، منطق، رياضي، ادبيات، خطاطي وساير علوم را بياموخت، پسران امير علاوتاً وارد مدرسه بزرگ تخارستان شدند و از انجا هم کسب دانش کردند. امير و شرف بانو هفت پسر ودو دختر داشتند، پسر بزرگ شان"عزت خان" علاوه بر دانشي که فرا گرفت ذوق نجاري داشت، ميرزا صدر الدين وسايل اين حرفه را براي او تهيه کرد. عزت خان با ذوق سرشارش درين رشته انکشاف نمود به شبکه کاري، منبت کاري، ساختن وسايط معمول منزل و قنداق سازي دست يافت اين سرگرمي خوبي برايش بود و ازآن نفع زياد مي برد.
پسر دومي ناصر خان بود که او هم مانند ساير برادران از دانش بهره مند شد بيشتر به کشت و زرع گلها شوق داشت با دهقانان يکجا کار ميکرد، کشت گندم، جو، شالي کاري، باغداري، نهال شاني وطريقه جمع آوري غله، اعمار گدام ها، تقويت کشتزار ها و اصلاح نوع ميوه جات را فرا گرفت. مرد خوش خلق، متبسم، بذله گو و شوخ بود. در کارش بقدري پيش رفت که تقريباً ناظر املاک شده بود. خشت ريزي، سنگ کاري، بنائي، ترميم داخل قلعه و اطراف منزل همه به او سپرده شده بود. پسر سوم وچهارم که دگانگي و در ضمن باجة همديگر بودند، "پات خان" و "عبدي خان" نام داشتند. پات خان و عبدي خان داراي ذوق مشترک به ترتيب گاو، گوسفند، مرغ و اسپ بوند، شمارش مواشي به همت اين دو برادر در منزل شان بالا گرفت و به اصطلاح امروزي فارم هاي مرغداري و سيع را بنا نهادند و به اصلاح نسل حيوانات آغاز نمودند. تهيه گوشت و تخم و پشم و امثال آن را به آنها مربوط بود. کرم پيله را اين دو برادر، بين مردم درواز رايج بيشتر ساخت. زنبورداري و توليد عسل توسط اين دو برادر رونق يافت، سبد هاي بزرگ تخم مرغ و مرغابي را روزانه بمشتريان بازار عرضه ميکردند و بهترين نسل اسپ دروازي در طويله هاي مرتب شان ايجاد گرديد، شير و روغن و لبنيات آنها خريداران فراوان را بخود جلب کرد.
پسر پنجم "صوات خان" يا"صواد خان" و پسر ششم "محمد آغه"، مردان آزاده، شکاري، يکه تاز، چاپ انداز، پهلوان وشميشير بدست بودند. در واقع حفاظت و امنيت املاک خانواده بدوش اين دو برادر سپرده بودند. در ورزش بزکشي کسي تاب رقابت با صواد خان و محمد آغه خان را در تمام سرزمين آن منطقه نداشت. صواد خان و محمد آغه خان روي قله هاي بلند رفته آهو شکار ميکردند و تيرشان هرگز به هدر نميرفت. دزدان و شرارت پيشه گان منطقه با شنديدن نام اين دو برادر بخود ميلرزيدند، مردان خوش قلب، سخاوت پيشه و غمخوار بيچارگان شمرده ميشدند. هرگاه مشکلي خلق ميشد يا کدام حيوان وحشي مواشي مردم را مورد حمله قرار ميداد صواد خان و محمد آغه خان بلادرنگ بسر ميرسيدند وغايله ها فرو مي نشست. پسر هفتم امير درواز شيرجان جوانترين فرزند دودمان امير بود چون ازدواج نکرده بود، مجرد و نزد مادر بسر مي برد به اصطلاح نازدانه فاميل بشمار مي آمد. يک احساس نارام کننده مادرش شرف بانو را همواره رنج ميداد. مادر ميديد که شير خان هميشه مغموم و گرفته بنظر ميآمد بهمين خاطر به عزت خان وناصر خان هدايت دادکار گاهي از چوب در باغ بسازند پشم وابريشم و نخ تهيه کردند و به شيرجان جوان طريق يافت پارچه هاي نفيس را آموختند و مادر به او هدايت داد تا به خواهران و برادران و همسران آنها پارچه لباس تهيه کند. شير خان بمرور زمان به بافتن پارچه مهارت زياد حاصل و تکه هاي ساخته و بافته دست شيرجان در درواز و نواحي آن طرف پسند و محبوبيت مردم قرار گرفت. زن و مرد بشوق اينکه از پارچه بافت شيرجان پسر امير سابق لباس بتن داشته باشند در خريد آن از همديگر سبقت مي جستند، و اما اين همه کار و مصروفيت شيرجان از همان حالت مغمول و رکود دروني و خاموشي دائمي اش نکاست و اين موضوع شيرجان، شرف بانو را سخت دچار تشويش کرد شبها دير نزد او مي نشست و دليل غم واندوه او را جويا ميشد ولي شيرجان اکثراً خاموش مي بود ودر گوشه آرامي پناه ميبرد.
دختر اول شرف بانو که پس از ناصر خان بدنيا آمده بود "دُربانو" نام داشت و با جواني متين و هوشيار بنام عصمت الله از خانواده سرشناس و ثروتمند علاقه کشم ازدواج کرده بود. "دربانو" زن عفيف و باهمت بود يکي از مميزات دُر بانو اين بود که نصف اول کلام مجيد را حفظ داشت و در حديثات و رياضي نزد استاد صدر الدين اندوخته شاياني حاصل نموده مانند مادرش خوش خط بود در مطالعات به خصوص مثنوي معنوي ملانا جلال الدين بلخ علاقة زياد داشت حساب و کتاب معاملات خريد وفروش در خانواده را در بانو اجراء ميکرد.
دختر دوم، کم سن ترين فرد دودمان امير که پس از شيرجان چشم بجهان باز کرد"گلبانو" بود. اين دختر جوان امور آشپزخانه، دوختن لباس فرزندان برادران و خواهر و تنظيم داخل قلعه را پيش ميبرد، دختري زيباروي نيرومند بوده در عصمت و پاکدامني ويکتا پرستي شهرت داشت و مانند افراد خانواده قامتي رسا و بلند و موهاي خرمائي رنگش طويلترين موي بين زنان دختران فاميل بود. خنده هاي معصومانه اش اندوه اطرافيانش را از ميان مي برد. استاد صدرالدين او را ذکي ترين شاگردش خطاب ميکرد. درسش به کتاب "هدايه" رسيده و ذوقش در پختن و قالين بافي بود.
عصر يکي ازروزها، زمانيکه خورشيد به سوي افق در پس پاره هاي روشن و تاريک ابرهاي مغرب فرو مي نشست ورنگ حاشية ابرها را قرمز مي ساخت، جوان ترين فرزند خانواده شيرجان خوش سيما در حاليکه آرام آرام با لباس سفيد سادة محلي بتن و پاپوشهاي چرمي ظريفي به پا داشت روي پلوان شاليزار قدم ميزد، تنها بود، از دور اسپهاي برهنه را که روي علفچر ها ايستاده بودند تماشا ميکرد ناگهان يک احساس مرموز اور ار بخود آورد، احساس عجيبي که هرگز سابقه به او نداشت. حس ميکرد که کسي او را به نام صدا ميزند. به اطراف نظر افگند ولي... هيچ کس در آن نزديکي ها نبود، با خود گفت گاهي چنين احساس به هرشحصي پيش ميآيد، ولي بازهم همان حس ظهور کرد.
شيرجان- شيرجان - شيرجان
شير خان به جلو وعقب ديد، او تنها بود اما اين صدا...
شيرجان خاموشي استي؟...
اين بار شيرجان با دقت تمام گوش فرا داد.
شيرجان... ترا بخدا حرف بزن، شيرجان...
ناخود آگاه شيرجان آهسته گفت:
کيست، کيستي؟
صدا تکرار شد: شيرجان ... اين توستي که حرف ميزني؟
اين صدا، مثليکه از دور، خيلي دور، از جاي نا معلومي مي آيد، در واقع او اين صدا را با گوش خود نمي شنيد، از نهاد خود، از ضمير و درون خود، در فکر خود حس ميکرد، صداي بسيار خوشايند و پر آهنگ يک ... يک دختر بود.
شيرجان...ش ي ر ج ا ن !
شيرجان با صداي اندک بلند، بي اراده گفت: چه صداي زيبا، زيبا...
بلا درنگ صدا را بار ديگر شنيد، درک کرد.
واي... شيرجان...توهم مره مي شناسي؟
نه، مه فقط گفتم زيبا...
نام مه زيبا است...شيرجان!
زيبا؟ راستي؟، نامت زيبا است؟
بلي، زيبا است صدا ديگر خاموش شده بود ديگر آنرا نشنيد.
دو روز پياپي شيرجان سر پلوانهاي شاليزار موقع عصر سرگردان بود ولي ازان صداي خوش و مليح خبري نبود. با خود ميگفت:
اين زيبا ... اين صداي مجهول، اين زيبا کيست، کجاست، که تمام حواس مرا بسوي خود ميکشد؟ آيا...آيا من اين صدا را، اين پيام نا شناخته را شنيده ام، يا اينکه نشود عقلم را از دست داده ام، آيا اختلالي در دماغم پيدا شده است؟ آخر من اين راز را با چه کسي در ميان بگذارم ؟ مگر مرا
ديوانه تصور نمي کنند؟ با مادرم... با خانواده ام... با استادم... با کي ؟ مرا مسخره خواهند کرد... نه ... نبايد اين نقص دماغي را به کسي بگويم، پس چه کنم... نميدانم... ولي ميل دارم اين صدا را... صداي زيبا را يکبار ديگر بشنوم، اما اين زيبا که اکنون در قلبم، در دماغم جا گرفته، حتماً بايد وجود داشته باشد ورنه من چگونه توانستم اين صدا را بشنوم... اما چگونه صدائي؟ چه شد که اين صدا قطع شد؟
يک هفته از اين واقعه گذشت، شيرخان اکنون بيشتر و همواره خاموش و اندوهگين بود. مادرش شرف بانو که در خفا از ديدن وضع پسرش رنج مي برد. يکي دو بار به شيرخان پيشنهاد کرد که با او نزد حکيم محمد رستم برود. ولي شيرخان امتناع ورزيد. شرف بانو خود نزد حکيم رفت و تکليف پسرش را با او در ميان گذاشت. حکيم محمد رستم به او گفت:"علما عارضة رواني را خفقان ميگويند، خفقان درديست باطني، عميق و صعب العلاج، ولي درمان اين مرض نا ممکن نيست، منتها چهارصد تنگه زر در کار است تا براي نور چشم ما اميرزاده معجون و حبوب لازم را ازين اخلاص کيش کمينه آماده سازد".
شرف بانو هميان سکه ها را برآورده چهارصد تنگه بدست حکيم داد. قرار شد ادويه ضد خفقان تا فردا. فرداي آنروز شرف بانو با خواهش زياد از شيرخان خواست تا دارو را صرف کند. شيرخان "گولي" را خورد ولي اثر آن چيزي بجز هيچ نبود. شيرخان همان شيرخان خاموش و افسرده باقي ماند.
بمشوره استاد ميرزا صدرالدين، شرف بانو هر روز صبح و عصر شيرخان را با خود به هوا خوري و تماشا مي برد.
يکروز صبح در حاليکه شيرخان با مادر به تماشاي باغ بزرگ مرکز درواز که در دوران امير احداث شده بود، در گردش بود، ناگهان نداي مرموز به شيرخان سرگوشي کرد:
"شيرجان... شيرجان، صدايم را ميشنوي؟"
شيرخان با شتاب زدگي توقف نموده گفت:
"زيبا، زيبا جان، توستي؟ چند روز منتظر صدايت بودم..."
"شکر که باز همرايت گپ ميزنم، شيرجان، مره بجاي دورو پيش يک حکيم برده بودند، بمه دوا داد... پيش يک حکيم هندو..."
"زيبا، مريض استي؟ حاله خوب شدي؟ دواي حکيمه خوردي؟"
"بلي، هان، خوردم... مگر..."
شرف بانو با تعجب قدمهايشرا آهسته ساخت از گوشه چشم نگاه از حسرت و تشويش به شيرجان افگند، به اطرافش نظر کرد ولي دران دور و پيش غير از پسرش کسي نبود که با پسرش داخل صحبت شده باشد، سرش را تکان داده آهي کشيد.
" زيبا جان، من هم دواي يک حکيمه خوردم، اما..."
" تو ناجور استي شيرجان خدا نکند..."

