پشتو-وندالیسم؛
سخنی در باب رمز و راز فرهنگ و سیاست در افغانستان/ پشتوـ وندالیسم نوعی مرض است، مرضِ خطرناک، اما قابل درمان؛ اگر بر آنیم صلح و ثبات به این سرزمین برگردد، مردم افغانستان و جامعه جهانی باید دست به دست هم داده و بیمارانِ مبتلا به این مرض را تداوی نمایند
پنج شنبه 26 فوریه 2009, نویسنده: اسد بودا
I.
افغانستان سرزمینِ ظلمت و تاریکی و فاجعه ها و ویرانی ها و در واقع تنها کشوری است که در قرن 21 در آن مردمانی زندگی می کنند که با مظاهر فرهنگ و تمدن آشکارا دشمنی دارند. «11سبتمامبر»، برای برخی از افراد سطحی نگر و ساده لوح پایان خشونت ها بود، اما خشونت های و ناامنی ها عمیق تر و تاریخی تر از آن است که با یک رخدادِ کوچک و پیش پا افتاده ای چون 11 سبتامبر و یا جایگزین سازی امارتِ طالبان به دولتِ دموکراتیکِ باندی ای که به لحاظ ماهوی تفاوتی با دولتِ طالبان، جمهوریِ داودخانی و نظام ناعادلانة شاهی ندارد، حل گردد. همة این نام ها قباهایی گوناگونی هستند بر قامتِ قدرت «پشتو-وندالیستی» که خود بزرگترین منبعِ ناامنی و تباهی است. مشکلاتِ تاریخی و اجتماعی فغانستان آنقدر ریشه دار و پیچیده اند که رخدادهای چون 11سبتامبر در قیاس به آنها به رویای خوش و شیرین می ماند و حتی در حد یک کابوسی که خواب ها را پریشان کند، هم نمی تواند باشد. آمارها نشان می دهند که ناامنی روندی صعودی دارد. «دکتر سیما سمر» رییس کمسیونِ مستقلِ حقوق بشر افغانستان، به جامعة جهانی هشدار داده است که روندِ رو به افزایشِ ناامنی ها زندگیِ مردمِ افغانستان را تهدید می کند و حتی رسانه های چون رادیو بی بی سی که مبلغِ سینه چاکِ آقایِ کرزی بود و استراتژیِ اصلی آن سرپوش گذاشتن روی فاجعه ها و تحریفِ واقعیت ها در راستایِ خوب نمایاندنِ دولتِ معیوب و باندی-مافیایی کنونی، پس از چندین سال بزرگنمایی دولتِ کرزی، پخشِ گزارش های دروغ و تحلیل های گمراه کننده، اکنون اعتراف می کنند که «افغانستان در سال 2008، یکبار دیگر خونین ترین روزهای خود را پس از فروپاشیِ رژیم طالبان تجربه کرد» مطابقِ این گزارش که به مناسبتِ پایانی یافتنِ سالِ 2008 میلادی منتشر شده «آماری که از سوی نهادهای مستقل و حکومتی منتشر شده، نشان می دهد که در جریان سال 2008، تلفات غیرنظامیان و تلفات نیروهای افغان و خارجی در این کشور، به تناسب سال های گذشته به شکل بی سابقه ای بیشتر شد. بیش از 300 نفر از سربازان خارجی در طی سال 2008 در افغانستان کشته شدند که در مقایسه با آن، تلفات نیروهای افغان به مراتب بیشتر بوده است .» این گزارش و گزارش های مشابه آن اما فقط کشته شدنِ سربازانِ خارجی یا همان "300نفر" را برجسته سازی می کند و حوادثِ خونباری چون کشته شدنِ افراد بیگناه، کودکان و به ویژه تجاوزِ کوچی ها به بهسود را که جوهرِ اصلی ناامنی را افشا می کند که دولت موجود خود به آن دامن می زند، به حاشیه می رانند. واقعیت بسی دهشتناکتر و خوفناکتر از آن چیزی است که در رسانه های خبری و یا گزارش های نهادهای دولتی و غیردولتی انعکاس می یابد. افغانستان، به معنای واقعیِ کلمه «دیستوپیا» و به تعبیرِ فارابی «مدینه جاهله»-ای دنیای معاصر است، میدانِ تاخت-و-تاز «پشتو-وندال»-های خونآشامی که انسانها را می کشند، نه یکی یکی بلکه بسیار، خانه ها و شهرها و آثارفرهنگی و تمدنی را تخریب میک نند، مدارس را آتش می زنند و هر نوع جنایتی که حتی در تخیلِ انسانهای دیگر نگنجد، در این سرزمین وجود دارد. با آنکه اغلبِ تحلیلگران، این وضعیتِ خوفناک و فاجعه بار را نوعی «این هم بگذرد» و آن را در قالبِ کلیشة مخدوشِ «دورة گذار» می گنجانند، ولیکن به گمانِ مااشتباه است اگر آن را ̓استثنا̔ تصور کنیم؛ این وضعیت ̓قاعده̔ است، قاعده دیروز و امروز ما و اگر روند به شکلِ موجود ادامه یابد و خشونتهای افسارگسیخته و توحشِ سیاسی سازمان یافته کنونی مهار نگردد، فردای ما نیز، فردایِ فاجعه بار و حتی سیاه تر و دهشتناک تر از امروز و دیروز ما خواهد بود. رعب و دهشتی فاجعه ها از یکسو، اتبذال گرایی و سطحی نگری در فرهنگ و تفکر و رسانه های دولتی و خصوصی از سوی دیگر، تامل در بابِ فاجعه ها را به امر محال بدل کرده است. فاجعه آفرینی و قساوت و بیرحمی امرعادی و در واقع بخشی از «زندگیِروزمرة» ما به شمار می رود، اما اندیشدن در بابِ فاجعه و تامل در فرهنگِ فاجعه ساز و جلادپرور که در آن وندالهای جلاد گردِ نیستی و تباهی می پاشند، کردارِ خطرناک و غیر معمولی که به «وحدتِ ملی»، آسیب می رساند. تنها سخنی مشروع ستایشِ فاجعه ها و افتخارشمردنِ ریختنِ خون و در واقع «نقضِ حیات» است. پاسخ هایی که از سوی روشنفکران و تحلیلگرانِ ما به این معضلِ تاریخی داده می شوند، پاسخهایِ کلیشه و بیربط و انحرافیِ هستند که نه تنها گره از کارِ فرو بسته ما نمی گشایند، بلکه مشکل را پیچیده تر می کنند. یکی از کلیشه های رایج که فراوان در تحلیلهای فرهنگی و سیاسی به کار می رود، فرافکنیِ گناه خشونت های موجود و حتی قتلِ عام های تاریخی و جنایت های چون اخراجِ سرزمینی، گورهای دسته جمعی، پولیگون، افشار، مزار... و در کل، نسبت دادن تمامیِ مشکلات به گردن دشمنِ خارجی و به طورِ معمول قدرت های استعماری و امپریالیستیِ شرق و غرب است؛ کلشیه ی بدتر و غیرِ اخلاقی تر از آن تعمیمِ اخلاق و رفتارِ ضدِ فرهنگی و مدنیت ستیزانة قوم همواره بر سر اقتدار بر اقوام و گروه هایی که قربانی خشونت ها و فاجعه های تاریخی بوده اند. این هردو پاسخ، نه بر اساسِ فهم و شعور، بلکه مبتنی بر خودفریبی و شعارند و در واقع ربطی به سرشتِ مسئله افغانستان ندارند. پاسخی بیربط و بسی ساده لوحانه ی دیگری وجود دارد که ریشة آن به سید جمال الدین افغانی و اقبالِ لاهوری بر می گردد: دورشدنِ مردم مؤمن و متدینِ افغانستان از اخلاق و فرهنگِ دینی! این دریافتِ ساده لوحانه، بی آنکه توضیح دهد میان ایمان و قساوت و تدین و قتل عام ها چه نسبتی وجود دارد و سکوتِ تاریخی سیدجمال در بارة فاجعه های انسانی را چگونه می توان توجیه اخلاقی کرد و یا مدیحه سرایی های رمانتیک، به دور از واقعیت و حتی مبتذلِ اقبالِ لاهوری بر سرِ گورِ پادشاهانِ کوچی و قسی القلبِ افغانی که جز تخریب و فاجعه اثرِ برجای نگذاشته اند، چه ارتباطی به احیای تفکرِ دینی دارد، اکنون از سوی «واعظانِ مرگ» و «رتیلانِ بازار» به این مشکلِ تاریخی داده می شود. پاسخی ما به این مسئله اما یک پاسخ کاملا انضمامی و عینی است: پشتون-وندالیسم؛ ریشة تمامیِ فاجعه ها و مصیبت ها را می بایست در «پشتو-وندالیسم» جست-و-جو کرد. فهم فاجعه ها و کشفِ رمز و رازِ حقیقیِ سیاست و فرهنگ تنها از طریق تامل در «پشتو-وندالیسم» میسر خواهد بود. درست است که «اَوغُو-فوبیا» و هراسِ روانیِ ازبیک ها، هزاره ها، تاجیک ها، قزلباش ها و... از «اَوغُو»، سبب شده «پشتو-وندالیسم» این واقعیتِ تاریخی و عینی در ناخودآگاه رانده شود، اما اگر شجاعتِ اندیشیدن و تامل و اگر تاب-و-توانِ مواجهه شدن با مسئله اصلی را داشته باشیم، به صراحت می توان گفت که از سیاستِ سرزمین سوختة هوتکیان و غارت ها و تخریب های ابدالی گرفته، تا کشتارِهمگانی امیرعبدالرحمن که یک فاجعه دهشتناک و بی مانند در حوزه تمدنِ اسلامی است و بالاخره رفتار ضدِ فرهنگی و تمدن ستیزانة گروه طالبان به رهبری ملا عمر، پولیفیموس و هیولایِ تک چشمِ قرن بیست-و-یک، واقعیت های عینی و شواهدِ متیقنِ تاریخی هستند که سرشتِ وندالیستیِ فرهنگ و سیاست در افغانستان را آشکار می سازند. پشتو-وندالیسم را باید رمزِ و رازِ اصلی سیاست قومی و قومی سازیِ سیاست در افغانستان و سرچشمة تمامیِ فاجعه ها و بدبختی های فرهنگی و تاریخی دانست.
II.
یکی از موانع اصلیِ اعتراف به بلاآفرینی «پشتو-وندالیسم» را می توان «پشو-هراسی» اقوامِ غیرِ پشتون و به بیان دقیقتر «اَوغٌو-فوبیا» دانست. بیگمان اگر «اَوغو-فوبیا»که رویة دیگر و در حقیقت پیامدهای روانی و اجتماعی «پشتو-وندالیسم» است، تار-و-پود هستیِ ساکنانِ این سرزمین را کاملا تسیخر نمیکرد، مواجهه با این مسئله تا حدودی آسانتر میبود، اما از آنجا که این «آسیب» به مثابهی ̓توهمِ فراگیر̔ بر جان و روانِ این مردم سایه افگنده، به دشوار می توان جان های زخمی را از خوابِ غفلت بیدار کرد. اگر همانندِ بسیاریِ از سیاستمداران و روشنفکرانِ ما که به خاطر ترس از «پشتو-وندالیسم» از روی عمد تلاش می کنند روی واقعیتهای عینی و تاریخی سرپوش بگذارند، در کجراهة همیشگی گام برداریم، نسبت دادنِ فاجعه هایِ انسانی به قدرت های بیگانه و در نتیجه تطهیرِ پشتونها از ̓گناهانِ جمعی̔ و تاریخی پاسخی کاملا مناسب و معقول به معضلِ فرهنگی-سیاسی کنونی خواهد بود، اگر بر آنیم سنتِ فرصت طلبیِ روشنفکری ای با همه کس بودن و در عینِ حال با هیچ کس نبودن را در پیش گیریم، فی المثل هم «سالکِ طریقتِ آدورنو باشیم و هم خادمِ دولتِ لیبرال»، در این صورت می توان به حیثِ یک «افغان وطن پرستِ تمام عیار» به باند ِ«افغان ملیتی»-ها پیوست و یا همچون «حسنِ کاکر» و «میرغلام محمد غبار» که اولی عبدالرحمن را تطهیر و ستایش میک ند و دومی تمامیِ قتل عام ها را به گردنِ فئودالها و اربابان و میران می اندازد، گناه تاریخی و سیاسی را به تمام و کمال به گردنِ ستمدیدگان انداخت و یا مانندِ بسیاریِ از روشنفکرانِ امروز، قاتل و قربانی، هردو را همزمان، یکسان پاک-و-گناهکار دانست؛ یعنی از یکسو «پشتو-وندالیسم» را که به گمان ما یک فاجعة تاریخی در حوزه ̓تمدنی-فرهنگی خراسان̔ و در حقیقت شاه کلید انحطاط فرهنگی و اخلاقی این حوزة جغرافیایی است، بر همة ساکنانِ این سرزمین تعمیم داد، حتی بر قربانیان و آنهایی که به خاطرِ دفاع از هستیِ شان قربانی شده-اند و از دیگرسو پشتون ها را که با لشکریانِ بیش از صدها هزارنفری همواره جان و مالِ اقوام دیگر را تباه- و- تاراج نموده و از سرهایِ قربانیان «منارهایِ یادگار برایِ تنبیهِ اقوامِ غدارِ غیرِ پشتون» برافراشته اند، مشمولِ همان ستم ها و جنایتهای خوفناکی دانست که بر قربانیان رفته-اند، اگر هدف تحمیق و ̓خرکردنِ مردم̔ و در واقع پاک کردن صورت مسئله است می توان رهروِ سینه چاکِ راه سیدجمال الدین افغانی بود که عمری سر بر آستانِ شاهان سایید و به جای آنکه یار مردم باشد، خاکِ حریمِ حرم شاهانِ مستبد شد و البته هر از چندگاهی به خاطرِ خالی نماندن عریضه، بی آنکه کارِ زمین کند در آسمان پنجه می انداخت: سردادنِ شعارِ عزتِ بر باد رفتة مسلمین در سرِ سفرة ذلت بار شاهانِ خونخوار و بیرحم، و باالاخره می توان بدون هیچ درک و فهمی از اسلام، تئوریسین دین و ملا و مولوی و امیرالمؤمنین شد و با جسم و جانِ آلوده به بدی و جنایت و دستانِ آغشته به «خون»، مردم را به خدا و پاکی و «اخوت دینی» دعوت کرد و یا اساسا راهی سهل و ساده ای در پیش گرفت: ساجیقِ دموکراسی، حقوق بشر، تجدد، آزادی و برابری و مفاهیم مدرنِ مانندِ اینها را در دهان گذاشت و با نشخوار و تکرارِ بی معنای آنها خویشتن را در قبایِ شیکِ روشنفکری آراست. در سرزمینی که »جهالت» و »بدویتگرایی» ارزش است، «شعور» «شعار»، ایل و «تبار» «خدا»، «فاجعه» رخدادِ «طبیعی» و انسان یزیستن «تابویِ هراس آور»، هرگز شگفت انگیز نخواهدبود اگر افراد سرشتِ گناه آلود و چرکینِ شان را این چنین باژگونه به نمایش بگذارند! به بیان دیگر، در سرزمین ظلمت و جهل فراگیری که ابوالهولِ هولناکِ قومیت گرایی و جهل و بی عدالتی «شتابان و خروشناک» همه را می بلعد و دامنة فاجعه آنقدر دهشتناک و فراگیر است که در قرن بیست-و-یکم آدمها در پایتختِ این کشور(کابل جان!) از سرما و گرسنگی می میرند و کودک و میانسال و بزرگسال، یکسان محکوم-اند به نیستی، هر ادعای مضحک و بی معنایی معنادار تلقی می گردد، هر فاسدالاخلاقی چون ̓آیت الله آصفِ محسنی̔، ̓برهان الدینِ ربانی̔ و ̓عبدالرسولِ سیاف̔، صلاحیت دارد مروجِ اخلاق و آداب باشد، هر مُلیِ ملا و مولوی، هر سگِ وفادار دربارِ ظلمه و «کفره» امیرالمومنین و هر بیسواد و درس نخوانده و فرصت طلبی روشنفکر. افغانستان به معنای واقعی کلمه چاله مرگ و تباهی و نیستی است، «دیستوپیا» -یی های که هیچ آرمان انسانی و اخلاقی در آن یافت نمی شود؛ معیارِ فرهیختگی و فرزانگی جهالت است، معیارِ ایمان قساوت، معیار سیاست مداربودن بی رحمی و دروغگویی، معیار انسانیت «کوچی گری»، بزرگترین هنر «سگ جنگی»، سنتی ترین شادی «رقصِ اتن» که جز خشونت کوچی گری هیچ عنصر زیبایی شناختی در آن وجود ندارد، برجسته ترین اثرِ تاریخی «کتابِ مجعول پته خزانه»، والاترین افتخار «غارت» و «آدمکشی»، هرچه آدمها جاهل تر باشند، فرهیخته تر و فرزانه تر خواهند بود. جایگاه هرانسانیِ، متناسب با توانایی او در انجام و یا توجیه جنایت تعریف می گردد و با این حال همه خود را معصوم و بی گناه می دانند، گویی این همه جنایت از آسمان نازل شده اند. همة این بلاها و بدبختی ها سویه های ناآشکار و پنهانِ «پشتو-وندالیسم» را عیان می سازند.
III.
پشتو-وندالیسم، یک واقعیت است، اما واقعیتی قابل تغییر. اشتباه است اگر وضعیتِ حاضر تقدیر طبیعی یا الهی فرض شود. این وضعیت، یک وضعیت تاریخی و برساخته است و بنا بر می توان فراسوی این وضعیت گام نهاد و در نظم موجود دستکاری کرد. اگر به گفتة برتولت برشت«آنچه ثابت و برجاست، ثابت و برجا نیست و دنیا این چنین که هست، نمی ماند» در اینصورت برای آفریدن یک دنیای انسانی و اخلاقی و در هم شکستنِ این تقدیرِ تراژیکِ تاریخی می بایست تلاش کرد. پشتو-وندالیسمِ یک پدیده فرهنگی و تاریخی است؛ پدیدة فرهنگی-تاریخی که جز آسیب و ویرانگری و تخریب پیامدِ دیگری در پی نداشته است اما نخست باید به این پرسش پاسخ دهیم که «پشتو-وندالیسم» چیست؟ توضیح و تفصیل این پرسش، به زمان مناسب واگذار می گردد. گفتارِ حاضر بر آن است در حد طرح مسئله، به توضیح و بیانِ اجمالی این موضوع بپردازد؛ با آنکه یقین داریم «شرایطِ آرمانیِ گفتار» فراهم نیست و به جای گفتار، زور فرمان می راند، اما به هرحال از فرهنگیان و روشنفکرانی که سودایِ تغییر تقدیرِ تراژیکِ تاریخی این سرزمین را در سر دارند، انتظار می رود به حیثِ همراه و همگام و یا دستِکم مخالف و منتقد در این مسئله عمیقا تامل نمایند. پاسخ به پرسش«پشتو-وندالیسم چیست؟» را با واکاویِ واژه های به کاررفته در این مفهوم آغاز می کنیم. اصطلاح، پشتو-وندالیسم، ترکیبی است از «پشتو» و «وندال». پشتو، پختو، پکتهه، یا پتان نام قومِ کوچی و بیابانگردی است که فاقدِ پیشینة فرهنگ شهری-مدنی و متونِ مکتوبِ تاریخی است؛ قومی کوچی و صحرانشینی که از حدود سه قرن است که هر از چندگاهی به شهرها و مراکزِ فرهنگی-تاریخی هجوم آورده، مردمان را قتلِ عام کرده اند، مال و اموالِ آنها را با خود برده-اند و اموالِ غیر منقول و آثارِ فرهنگی-تاریخی را تخریب و ویران نموده و به آتش کشیده-اند. مورخین «نخستین زیستگاه پشتونها را کوههای سلیمان و سرزمینهای مجاور در غرب رود خانة سند دانستهاند. به همین دلیل عربها پشتونها را سلیمانی می نامیدند. آنان به تدریج در قندهار، کابل، هرات و حتی هند گسترش یافتند. در هند پشتونها که ”پتان“ نام گرفتند به روهیله، یعنی کوهستانیان معروف شدند(دانشنامه جهان اسلام، 1377: 660).» با آنکه این قوم چندین بار بر بزرگترین شهرهای چون بلخ، کابل، اصفهان و دهلی تسلط یافتند، هیچ اثر فرهنگی-تمدنی از خود به یادگار نگذاشتند که بر هویتِ تاریخیِ آنها دلالت کند و هیچ متنِ مکتوبِ تاریخی، جز «پتة خزانه» مجعول از سوی «دَ تاریخ تولنه»، به زبانِ پشتو وجود ندارد که دستِکم قدمتِ چند صدساله داشته باشد، اما آثار فرهنگی و تاریخیِ که آنها تخریب نموده اند بیش از آن است که در این بیان بگنجد، آخرینِ آثار فرهنگی-تاریخی که آنها ویران کردند، مجسمه های «بودا» در بامیان بود، اثری که تخریبِ آن بزرگترین ضربه بر پیکرِ فرهنگِ بشر، به ویژه فرهنگِ معناگرایی شرق بود. ویژگیِ اصلی نهفته در مفهومِ «پشتو» ویرانگری، تعصبِ ایلی و تقدیسِ آداب و فرهنگِ کوچیگری و ضدیت با فرهنگِ شهری است؛ هراس عمیق از شهر و مدرسه و آموزش. مورگنستیرنه، پژوهشگر و زبانشناسی که سالها در مورد زبان و فرهنگِ پشتونها پژوهش کرده در این باره میگوید:«پشتون کسی نیست که فقط به پشتو تکلم میکند، بلکه کسی است که پشتو دارد... و پشتو نه تنها به زبان که به شرف و حیثیتِ قومی دلالت دارد(همان: 658)» بخشی دیگرِ این اصطلاح، «وندالیسم(Vandalism)» است که از »وندال(Vandal)» بر گرفته شده است. وندال، نام قومی از اقوام «ژرمن-اسلاو» است که «در قرنِ پنجم میلادی در سرزمین های واقع در میان دو رودخانه «اودر» و «ویستول» زندگی می کردند. آنان مردمانی جنگجو، خونخوار و مهاجم بودند که به کرات به نواحی و سرزمین هایِ اطرافِ خود تجاوز کرده و به تخریب و تاراج مناطقِ متصرفه می پرداختند. روحیة ویرانگرانة قومِ وندال سبب گردیده است که در مباحثِ آسیب شناسی کلیة رفتارهای بزهکارانه ای که به منظورِ تخریبِ آگاهانة اموال، اشیاء و متعلقاتِ عمومی و نیز تخریب و نابودیِ آثارِهنری و دشمنی با علم و صنعت و آثار تمدن صورت می گیرد به گونهای به وندالیسم منتسب گردد.(تبریزی، 1383: 21)» پاتریسژانورن، وندالیسم را «به معنایِ ویرانگری، وحشیگری و خرابکار به کار می برد(همان: 22)» مطابقِ شواهد و اسناد تاریخی، سرکوب و چپاول پایتخت امپراتوری روم توسط «وندال»-های ژرمن حدودِ دو هفته طول کشید. آنها علاوه بر چپاول شهر، تمامی فضاهای شهری را ویران و تندیس های با ارزش را خرد و خراب کردند، کتاب ها را سوزاندند و ساختمان ها را به آتش کشیدند. فقط روم توسطِ وندال ها غارت و تخریب نشد، آنها در هرجایی که یورش می بردند، اموال ساکنانش را به چپاول می بردند و اشیا و آثار غیرقابل حمل را نابود می کردند.از آنجا که ویژگیهای قوم «وندال» با ویژگیهای قوم «پشتون» همخوانی دارد، بنابراین می توان گفت کاربرد اصطلاح وندالیسم در مورد پشتون ها به لحاظِ مفهومی کاملا درست است و مفهوم ترکیبی «پشتو-وندالسیم» می تواند کلیدی باشد برای فهم تاریخ سر به سرفاجعه ای افغانستان. تنها نگاه گذرا به تاریخ کافی است تا دریابیم که تمامیِ ویژگیهای قوم وندال بر قومِ پشتون صدق می کند. پشتونها نیز مانند وندال ها روحیة ضدِ مدنی دارند، شهرها را آتش می زنند، کتاب ها را می سوزانند و تندیسها و مکان های فرهنگی-تاریخی را تخریب می کنند. به بیانِ دیگر، پشتو-وندالیسم مفهومی است که می توان آنرا بر کلیتِ تاریخِ افغانستان تعمیم داد. البته این ویژگیهای ناشی از نوع شیوة زندگی آنهاست و نباید آن را ذاتی تلقی کرد. اما به هر حال این مفهوم بر واقعیتِ عینی و تاریخی دلالت دارد که در تاریخ ما فاجعه آفرین بوده و هنوز هم در سیمایِ خشونت و تخریب و فاجعه خود را نشان میدهد. بنا بر این با آن می توان شیوه ی رفتاریِ خاص جامعة افغانی را آناکاوی کرد. هدفِ ما از برساختنِ این مفهوم نه توهین و تحقیر قوم پشتون، زیرا توهین و تحقیر به حیثِ مانع تفکر عمل می کند، بلکه ترسیم آیدیال تایپی است که امکان فهم واقعیت های عینی و تاریخی را که بیش از صدها سال است با آن درگیر هستیم، فراهم سازد.
IV.
با وجودِ آنکه «پشتو-وندالیسم» یک واقعیتِ عینی و انضمامی است؛ واقعیتی که همواره خود را در سیمایِ خشونت، ویرانگری و تخریب نشان داده، اما اشتباه است اگر آن را «امر ذاتی» تصور کنیم؛ پشتو-وندالیسم، واقعیتِ تاریخی و هستیِ برساخته است و درست به دلیل این ویژگیِ تاریخی و پدیداری بودنش است که مشمولِ حکمِ اخلاقی قرار می گیرد، مشمول حکم «خوب» و «بد». پشتون ها نیز مثل دیگر مردمانِ جهان انسان اند و بنابراین اگر بخواهند می توانند از اخلاقِ وندالیستی فاصله بگیرند؛ به جای تخریبِ مدارس و ویران کردن مراکز فرهنگی-تمدنی به مدرسه سازی و فرهنگ سازی روی آورند. اما اینکه چرا این اتفاق نیافتاد و چرا افغانستان از این زندگیِ عصر حجری فراتر نمی رود، راز این امر را باید در «پشتو-وندالیسم» جست-و-جو کرد. هرچند توضیحِ این امر برای ما به حیثِ بازماندگانِ فاجعه که صدای ما به حیث طردشدگان در حوزة ممنوع سخن در پژواکِ سکوت ناپدید می گردد، کاری بسیار دشوار خواهد بود؛ زیرا کمتر کسی تاب-و-توان شنیدنِ صدای ما «ساکنانِ جمهوریِ سکوت» را دارد. این صدا از آنرو که از اعماقِ سکوت و فراموشی به گوش می رسد طنین بسی غم انگیز دارد و حتی برای خود ما حکمِ «زاولِ گمشده» را دارد، نا آشناست، گنگ-و-رازآلود و نا مفهوم، اما برای در هم شکستنِ این بن بستِ دوری، به ناگزیر این موضوع باید توضیح داده شود. برای توضیح این پدیده از نظریههای بسیاری میتوان سود جست. فی المثل اگر از منظر روانکاوانه به این موضوع بنگریم، می توان گفت وندالیسم فوران غرایز سرکوب شده است؛ غرایزی که تحتِ فشارِ ارزشهای قبیله ای به قلمرو ناخودآگاه رانده شده اند در موقعیت های بحرانی در سیمای خشونت های سیاسی افسارگسیخته خود را نشان می دهند. تخریب گری و عمل وندالیستی، ریشه در بحرانِ شخصیت دارد و وندالیستِ «اتنو-سنتریک»، کسی نیست جز همان «اِگُو-سنتریکِ» که به بلوغِ شخصیتی و مرحلة اخلاقی نرسیده و فرمانِبر و بردة مطلق «اگو» است. پشتو-وندالیست فروماندگی در محدودة اصل لذت است؛ اصلی که ریشه رفتار جانور بودگی انسان بر می گردد و تنها با گذار از این اصل است که انسان به حیطة اخلاقی پا می نهد، امیالِ نامحدودش لگام می زند و غیریتِ غیر را می پذیرد. به بیان دقیق پشتو-وندالیست، تجلی مرحلة از رشد است که میان «نهاد»، «خود» و «فراخود» همخوانی و تناسب وجود ندارد. در شکل بنیادی تر می توان میانِ خشونتِ وندالیستی و غریزة مرگ نوعی ارتباط برقرار کرد. به عقیدة روانکاوان غریزه مرگ، یکی از غریزه های بنیادی است که سرکوب کاملِ آن امکان ندارد. آدمیان مرگ را سرکوب می کنند، اما امر سرکوب شده نابود نمیشود، در قلمرور ناخودآگاه ته نشین می گردد و امکان دارد به صورت خشونتِ منعطف به درون یا بیرون فوران پیدا کند. پذیرش مرگ هراس پایان را در دل آدمی بر می انگیزد و به یادآوردنِ آن همراه است با عذاب و دهشت؛ به همین سبب انسان ها معمولا غریزه مرگ را سرکوب می کنند. سرکوب غریزة مرگ، اما، مسئله را حل نمی کند، آنرا به قلمروِ «نظام ناخود-آگاه(Unc)»می راند. در نهایت این غریزه، به صورت «سادیستی-مازوخیستی»، جهتگیری معطوف به بیرون یا درون پیدا می کند. در مقامِ جهتگیریِ درونی به صورتِ تنبیه خویشتن، کلبی مسلکی و در شدیدترین حالت خودکشی می انجامد، اما در مقامِ جهتگیریِ بیرونی به شکل دشمنی و خصومت با دیگران و تا آنجا که به بحثِ حاضر مربوط میگردد، به صورت «پشتو-وندالیسم» و قتل و تخریب آثار فرهنگی و تمدنی، نمودار می گردد. فرد سادیست، از دیگری، فرهنگ و جامعه انتقام می گیرد، زیرا فرهنگ و جامعه قلمروِ نامحدودِ آرزوها و امیالِ او را، محدود می کند. اگر غریزه مرگ معطوف به درون باشد، فرد با خود (دیگری مزاحم) غریبه» می گردد و اگر متوجه بیرون گردد با «دیگران» غریبه خواهد بود. در دو صورت میل به «مرگ» تعلق می گیرد: مرگِ خود یا دیگری. برخی از نظریه های اجتماعی وندالیسم را به فقدانِ تجربة عاطفی در زمان کودکی و بحرانِ تربیت درخانواده نسبت می دهند؛ به عنوان نمونه می توان به «ویلیام گود» و هارلیک اشاره کرد. از این منظر می توان گفت رابطه به شدت خصومت آمیز و آمرانة پدر در جامعه قبیله ای و تربیتِ ناقص در شیوهای زندگی کوچیگری، موجبِ رفتارِ وندالیستی است. در واقع این حسِ ویرانگری و تخریب به اجتماعی پذیریِ ناموفق افراد بر می گردد.
V.
هدفِ ما برشمردن و توضیح نظریه های وندالیستی نیست و به همین سبب وارد نظریه های پیچیدة سایکولوجیک و سوسیولوجیک نمی شویم. به گمان ما دیدگاه میلوان جیلاس می تواند ما را در فهم این پدیده یاری کند، بنابراین سعی می شود به جای پیچیده تر کردن مسئله از نظریة «میلوانجیلاس» برای توضیح آن کمک بگیریم. جیلاس در اثر تحت عنوان «زمین بدونِ عدالت» از منظرِ تاریخی به این موضوع پرداخته و سعی می کند میان «رهزنی» و خشونت افسارگسیخته «قومی» و نژادی نوعی پیوند بر قرار سازد. به نظر او «جامعه رهزنان» دچار فقر ذهنی و اخلاقی است. فقر ذهنی و اخلاقیِ آنها کنش های فرهنگیِ پیچیده را ناممکن م یسازد. اریکهابزباوم، منطقِ فروپاشیِ عام اخلاقی در جامعة سنتی را که هر نوع جنایتی از قبیلِ تجاوز، قتلِ عامِ کودکان، تجاوزِ جنسی و تخریب بی معنا می گردد، بر اساس دیدگاه جیلاس توضیح داده و می گوید:«ما نمونه های جالبی از این نوع فروپاشیِ عام روش ها و ابزارسنتی در اختیار داریم: میلوانجیلاس، در اتوبیوگرافیِ خود تحتِ عنوان ̓زمینِ بدون عدالت̔، فروپاشیِ نظامِ ارزشی حاکم بر رفتارِ مردمانِ را در زادگاهش مونتهنگرو ، در سالهای پس از جنگِ جهانیِ اول شرح می دهد. او به واقعة عجیب اشاره می کند. در میانِ مونتهنگرویی های ارتدوکس اقدام به غارتِ همسایه های قومی، یعنی آلبانیهای کاتولیک، مسلمانانِ بوسنی و همچنین غارت شدنِ توسط آنها همواره امری آشنا و مرسوم و همچون ستیزهای و مرافعاتِ داخلیِ خودِ شان، عادی بوده است. در اوایل دهه 1920 گروهی از مردانِ مونتهنگرویی، به پیروی از رسم به قدمتِ تاریخ بشریت، برای غارتِ دهکدة بوسنیایی به راه افتادند. اما این بار آنان با دهشتی عمیقی خود را سرگرمِ کارهای یافتند که غارتگران هرگز نکرده بودند، اعمالی که از دیدِ خودشان نیز نادرست بود: شکنجه، تجاوزِ جنسی، قتلِ عام کودکان و با این همه آنها از مهارکردنِ خود عاجز بودند(فرهادپور، 1387: 207)» اینکه چرا دزدان به تخریب و خشونتِ افسارگسیخته روی می آورند و حتی مرتکبِ کارهای می شوند که از نظرِ خود شان نیز «نادرست» است، از نظر تئوریک قابل توجیه است. دزدان و غارتگران کوچ نشین دچارِ فقرِ اخلاقی و فرهنگی هستند و بنا براین در وضعیتهای بحرانی و موقعیتهای بحث برانگیز، توان مواجهه اخلاقی با وضعیت را ندارند. روابطِ شهری بر بنیادِ تراکمِ مادی و اخلاقی استوار است، از آنجا که رهزنانِ صحرانشین توانِ کنش در این دنیای پیچیده را ندارند، به ساده سازی وضعیت و روستاسازیِ شهر، روی میآورند و درست در فرایندِ این ساده سازی است که فاجعه های انسانی نظیر قتل عام و تخریب روستاها و شهرها اتفاق می افتد. اگر احمدشاه ابدالی بسیاری از شهرهای خراسان و دهلی را غارت و تخریب و انسان ها را قتل عام کرد، محمودِ افغان کرمان و اصفهان را، دوست محمد خان بلخ را آتش کشید، عبدالرحمن هزاره جات، هرات و کابل را و طالبان تقربیا تمامیِ افغانستان را و در عین حال هیچکدام فرهنگ و تمدن شهری از خود برجای نگذاشتند، به سببِ فقر فرهنگی بود که توانِ زندگی در جامعۀ پیچیدة شهری را نداشتند. دنیای پشتونها در سیاه غژدی خلاصه می شود، معیشت آنها بر الگوی کوچیگری و غارت و تجاوز و «سرقت»استوار است، در هرکجا گذر کنند گردِ تباهی و نیستی می افشانند. ناامنی مسیر قندهار و کابل، بیش از آنکه به گروه های طالب ارتباط پیداکند، به فرهنگِ دزدی و غارت و به اصطلاح «اقتصادِ سرگردنه» ارتباط دارد. جامعة بسیط و فاقدِ تخصص در دنیای گزلشافتی که بر بنیاد تقسیمِ کاراجتماعی است، نمی تواند نان به دستآورد، بنابراین دزدی و سرقت و رهزنی یک ضرورتِ معیشتی است. فرهنگِ دزدی و غارت که نمونه هایی از آن حتی در «خراسان» و جود داشته و به غلط به عنوان «جوانمردی» و «عیاری» از طرفی برخی ستایش می شود، در میان پشتونها که گروه کوچی همواره سیار بوده اند، ریشة تاریخی دارد.«یوداش تادوش کروسینسکی(Judasz Tadeusz Krusinsky)» راهبِ لهستانی، در گزارشی که «دو سرسو» بر پایة آن کتابی در دو مجلد تحت عنوان «تاریخِ واپسین انقلابِ پارس» به رشتة تحریر درآورده، تعبیرِ «مشتی وحشی(طباطبایی، 36)» را در موردِ ̓محمودِ افغان̔ و لشکریانش به کار می برد. بنا به روایتِ دوسرسو، زندگیِ افغان ها «در راهزنی دائمی و یورش به همسایگان برای غات آنها خلاصه می شد... افغانان در آستانة لشکرکشی به تختگاه صفویان از عقب مانده ترین اقوامِ ایرانی به شمار می آمدند... تا زمانِ ورود به اصفهان صابون ندیده بودند، چنانکه جمعی از آنان در جلفای اصفهان قالب های صابون را به گمانِ اینکه قند است، خورده بودند(همان: 46)» یکی از مهمترین بخشهای گزارش دوسرسو که در فهم سبکِ زندگی پشتونها اهمیتِ بسیار دارد، ورودِ مادرِمحمود به شهر اصفهان است. بنا به روایتِ کروسینسکی مادر محمودِ افغان هیچ شباهتی به مادرِ شاه نداشت. او می نویسد:«مادر شاه جدید، نیم هبرهنه و بسیار ژولیده، در لباسِ کمی که برتن داشت، بی آنکه همراهانی، اعم از زنان، امیرانِ سپاه و خدمه، داشته باشد، سوار بر مرکبی، در حالیکه با حرص و ولع بسیار کلمی را که با دو دست گرفته بود گاز می زد، از میدانی که درِ ورودیِ قصر در آن قرار داشت، گذر کرد؛ او بیشتر به عجوزهای هزارداماد می مانست تا به مادرِ شاهی بزرگ!(همان، 69)» شاید گزارش این راهبِ لهستانی، برای کسانی که با سبکِ زندگی پشتونها چندان آشنا نیستند، اغراق آمیز به نظر آید، اما اگر این داستان به درستی دنبال شود، در خواهیم یافت که این سبکِ زندگی یک الگوی عام و فراگیری است که در سرتاسر تاریخِ زندگی پشتونها دیده میشود. نمونه های از این دست را به صورت فراوان در «خاطراتِ امیر عبدالرحمن» می بینیم. با آنکه اغلب کتاب های تاریخی و مذهبی از او به حیثِ امیر الامیران یاد می کند، او از اطرافیان خود شکایت دارد که « روزی به حمام می رفتم که مرد-و-زنی تند به عقبِ من تاخته و داخل حمام شدند و شوهر ضعیفه ریشِ مرا از جلو گرفت، ضعیفه هم مرا از عقب می کشید. از این کشمکش خیلی متاثر شدم، چراکه شخصِ مذکور ریشِ مرا به طورِ سختی می کشید... متاثر بودم که چرا رسمِ فرنگی ها نداشتم که ریشِ خود را پاک می کشید(امیرعبدالرحمن، 1381: 246)» تنها «کروسینسیکی»، راهبِ لهستانی نیست که تعبیر «مشتی وحشی» را در بارة پشتونها به کار می برد، امیر عبدالرحمن نیز درباریان و وزرای خویش را «حیواناتِ وحشی» دانسته و اظهار می دارد:«این بود که وقتی خوانچه های شیرینی را به دربار می آوردند وزرا و صاحب منصبان به عوض اینکه منتظرِ قسمت باشند به طرفِ شیرینی ها تاخته، خود را روی یکدیگر می انداختند که هر شخص عنفاً می تواند شیرینی بردارد. اگرچه خیلی سعی کردم به آنها حالی نمایم که این کار به جهتِ آنها و پادشاه آنها اسبابِ افتضاح است که مثلِ "حیوانات وحشی" در حضور او رفتار نمایند ولی به حرفِ من اعتنایی نداشتند. یک مرتبه در موقعِ جنگیدن بین خودِ شان به جهتِ شیرینی این قدر متغیر شدم که به سربازهای قراول حکم دادم آنها را به هر سختی که می توانند بزنند، قدری محظوظ و قدری هم متاسف شدم که سرهای آنها شکسته و از ضربِ چوب قراولها که به آنها زده بودن خون می ریخت!(همان، 247).»
VI.
لزومی نیست به خشونت های تاریخی «پشتو-وندالیسم» اشاره شود. انداختنِ ریک داغ میان یخه قربانیان، پایین انداختنِ از فراز کوه آسمایی، مثله کردن، رقصِ شاهی، گوشِ زنان و دختران را بریدن و همچنین سیاستِ سرزمین سوخته، غارتِ و سوزندانِ شهرها و تخریب آثارِ فرهنگی و تمدنی را خودشان در تاریخِ رسمیِ شان به حیثِ افتخار ثبت کرده-اند و در عوض هیچگاه احساس تاسف نمی کنند که چرا در برهة زمانی بیش از دو صد-و-پنجاه سال نتوانسته اند آثارِ فرهنگی و تمدنیِ بزرگی پدید آورند و یا دستِ کم تلاش کنند در حیات معمولی شان مثل دیگر مردم دنیا زندگی کنند. هنر، فرهنگ و آگاهی در شیوة زندگیِ وندالیستی نه تنها ارزش نیست، بلکه ضد ارزش به شمار می رود، بنابراین باید هنر، آثارِ فرهنگی-تمدنی و مدارسِ آموزشی باید ویران گردد. نکتة اصلی که می خواهم بگویم آن است که مردمِ افغانستان و جامعة جهانی می بایست به «پشتو-وندالیسم» به حیثِ آسیب و مرض نگریسته و در درمان و ریشه کردن این مرضِ اپیدمیک که اکنون به بیرون از مرزهای افغانستان گسترش یافته، تلاش نمایند. همانگونه که «وندالیسم» مفهومی است که در علوم انسانی، به ویژه در «روانشناسیِ اجتماعی» به ویژگی های از قبیل خشونت و تخریب و ضدیت با مظاهر فرهنگ و تمدنِ انسانی دلالت دارد، پشتو-وندالیسم نیز باید به حیثِ «مرضِ فرهنگی» در نظر گرفته شود که در دنیایِ امروز فاجعه می آفریند و روندِ توسعه و امنیت را کاملا مختل کرده است. در عصری که هرچیزی قابلیتِ جهانی شدن دارد، حتی مرض «سارس»، پشتو-وندالیسم نیز می تواند به یک مرضِ جهانی تبدیل گردد. باید خاطر نشان کرد که در اینجا فرد مراد نیست، بی تردید در میان پشتونها نیز افرادی وجود دارند که از این وضعیت ناراضی هستند و «پشتو-وندالیسم» را تقبیح می کنند، منظور ما «فرهنگِ عمومی» است که حتی نخبگانِ پشتون را نیز می بلعد. فقر فرهنگی و شیوة تاریخی مبتنی بر سرقت و چپاول سبب شده که آن ها نتوانند در موقعیت های حساس رفتار مدنی و معقول از خود نشان دهند. هر مردمی چیزهایی را ویران ساخته و خراب کرده، اساسا راه ابادانی از مسیرِ تخریب میگذرد، اما در فرهنگ «پشتو-وندالیسم» نفسِ ویران ساختن «غایتِ اعلی» تصور می گردد، نه تخریب به هدفِ ویرانی. در اینجا باز هم از آوردنِ شواهد و مصادیقِ تاریخی صرف نظر می کنم، زیرا این مسئله آن قدر بدیهی است که نیاز به آوردن شاهد ندارد. آنچه برای پژوهشگرانی چون «کروسینسکی»، «دوسرسو» و دیگران شگفتِ انگیز است، برای ما بدیهی و معمول، زیرا هر صبح و شب با این پدیده مواجه هستیم و برای ما کاملا عادی شده است. پشتو-وندالیسم، یک نوع بیماریِ فرهنگی است و باید مداوا گردد. تجدد گرایی افغانی در فرهنگِ پشتوـ وندالیستی استحاله شد و در نهایت از «تولواک بازیهای» مبتذلِ امانی و «پشتو-وندال زبانی» محمودِ طرزی سر برآورد که در درون آن فاشیست های چون «حسنِ کاکر» زاده می شوند که عاشق تام و تمام جهل و تخریب است و ستایشگرِ چپاول و کشتار و غارت و یا کسی چون «کریمِ خرم» که واژه های «دانشگاه» و «فرهنگستان» تارـوـپودش را به آتش می کشد . پشتوـوندالیسمِ زبانی که «محمود طرزی» را می توان پایه گذار آن دانست، ویران سازی ادبیات و زبان بود و درست در فرایند ویرانی زبانی است که این سرزمین بیش از پیش از اخلاق و فرهنگ و معنویت تهی گردیده و مردم این دیار به کودکان بی زبان(حیوان غیرناطق) بدل می گردد که بلد نیستند با هم گفت و گو نمایند. پشتوـوندالیسم طیف گسترده ای از پشتو-وندالیسمِ زبانی و فرهنگی، تا پشتوـوندالیسم سیاسی، مذهبی و اقتصادی را در بر می گیرد. رسالتِ مردم افغانستان، جامعة جهانی و از همه بیشتر آن دسته از فرهنگیان پشتون تباری که برای بهترشدنِ وضعیتِ قوم پشتون می اندیشند آن است که «پشتوـوندالیسم» را نه به حیثِ ملی گرایی و آزادی خواهی، بلکه به حیثِ مرضِ تاریخی برساخته و قابل درمان بنگرد. کلیپ های ویدیوئی که از سر بریدنِ افراد پخش می شوند، کوچی شیدایی عجیب و غریب و امثالِ این ها بدون شک نوعی بیماری است تا استراتژیِ سیاسی معقول مبارزه، حتی اگر صرفا برای بهترشدنِ وضعیتِ قوم پشتون باشد. در یک فرهنگ کاملا بیمار است که «تحصیل» و اندوختنِ دانش در دلِ آدم ها هراس ایجاد می کند و به رغمِ آنکه این جامعه خود را پیروِ دین اسلام می داند که در آن مقامِ عالم و جاهل به هیچ وجه برا نیست(هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون(قرانکریم))، فرزندانِ شان را از حق آگاهی که نخستین و ضروری ترین حق یک انسان است، محروم نموده و مدارس تخریب می نمایند. اگر مردمِ افغانستان، جامعة جهانی و سرانِ قوم پشتون با بیماریِ فرهنگی «پشتوـوندالیسم» درست مقابله نکنند، روندِ شتابانِ گرایش به فرهنگِ جاهلی سرعتی بیشتر خواهد گرفت و در قلمروهای بیرون از افغانستان نیز گسترش خواهد یافت. طالبان در آغاز، طالبان قندهار بود، به اندک زمانی به طالبان پشتون و طالبان افغانستان بدل شد، اکنون از «طالبانِ پاکستان» سخن به میان است؛ طالبانی که ارتشِ آهنین پاکستان را با مشکل مواجه کرده، اگر این بیماری معالجه نشود، بی هیچ تردیدی دیری نخواهد پایید که مطبوعات و رسانه های جهان از «طالبانِ هند»، «طالبان عرب»، «طالبان مسلمان» و «طالبانِ جهان» سخن خواهند گفت و این چیزی نخواهد بود جز اپدمیک شدن «بیماریِ پشتو وندالیستی.» دامنه «تعطیل اجباری مدارس دخترانه» به پاکستان نیز رسیده است. هر نوع چاره اندیشی در باب معضلاتِ منطقه بدون توجه به «پشتو- وندالیسم» عقیم خواهد بود، تفاوتی نیست مجری آن جهان اسلام باشد، غرب، آمریکا و یا خودِ مردم افغانستان. آن هایی که برای خوش بختی قوم پشتون تلاش می کنند، نیز باید پس از چندین سال تجربه تاریخی بپذیرند که «پشتو- وندالیسم» فقط برای اقوام غیر پشتون فاجعه بار نبوده، برای خود پشتون ها که پس از بیش از دو صد و پنجاه سال حکومت نه تنها به رفاه و آموزش دست نیافته اند، بلکه کین توزی آن ها نسبت به صلح و توسعه مدارس و شهر نشینی و آموزش هروز تشدید می گردد، نیز فاجعه بار بوده است. پشتوـ وندالیسم نوعی مرض است، مرضِ خطرناک، اما قابل درمان؛ اگر بر آنیم صلح و ثبات به این سرزمین برگردد، مردم افغانستان و جامعه جهانی باید دست به دست هم داده و بیمارانِ مبتلا به این مرض را تداوی نمایند.
برگرفته ار کابل پرس

