تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
یک گفتگوی جالب نویسنده: - ۱۳۸٧/۱٢/٦
عصر دولتشاهی

مناظره با یک هموطن پشتون

زرور افغان  ------ ساختار نظام سیاسی در افغانستان تحقیقی در بیراهه

این ادعای جناب دولتشاهی دایر بر اینکه ، شاه حسین هوتکی فرزند میرویس هوتکی موسس سلاله هوتکیان با به قدرت رسیدن لقب "حسینقلی" را از سوی پادشاه ایران گرفت، جای تردید فراوان دارد، چون نه شاه حسین هوتکی به تاج و تخت ایران رسید و نه هم از سوی شاه حسین صفوی لقب حسینقلی یافت، . زیرا آن شاه بیچاره صفوی قبلاً به دستور شاه اشرف هوتکی ( پسر کاکا شاه حسین هوتکی) توسط سپهسالار سیدال خان ناصری قبل ازسوقیات شاه اشرف هوتکی برعلیه ترکان عثمانی سربه نیست شده بود. اینکه نزد جناب دولتشاهی هیچ دلیلی نمیتواند وجود داشته باشد که سلطنت هوتکیان را پدیده یی ملی ومتعلق به مردم امروز افغانستان چی که حتی متعلق به قوم هوتکی بداند کاری نداریم اما در دنیایی که همه به دنبال تشکیل اتحادیه ها، کنار آمدنها و کمرنگ کردن اختلافات هستند، متاسفانه عده ای در سرزمین ما به ایده های قوم گرایانه و عقب افتاده خود محکم چسپیده اند. اگر ما واقعاً همه وامدار فرهنگ کلان ملی سرزمین آریانا هستیم و افغان، کرد و بلوچ و تاجیک و آذری و لر و گیلکی، همه میراث خوار یک فرهنگیم. واختلاف زبانهای ما اختلاف نژادی نیست پس تا بکی ه موج بی خبری و نا آگاهی آمیخته با تعصب های کور وجود داشته باشد؟. مورخین ایرانی از یک سو با عقده های نوستالژیک سقوط سلاله صفوی ایران را بدست شاه محمود هوتکی غایله و فنته اشرار افاغنه میدانند از سوی دیگر بدلیل استیلای نظامی بالای کندهار و هرات ادعای ارضی روی آن مناطق را هم دارند. مسخره است که کندهار را جز ایران بدانیم و مردم آن را غیر ایرانی و اشرار خطاب نمایم .


زرور افغان  ------ zrawarafghan@yahoo.com

با عرض سلام جناب دولتشاهی با تصحِح یک قسمت از مقاله از انتشار بقیه تبصره حقیر خود داری نمودید ، کوتاهی در این زمینه یا سانسور مجال و فرصت گفتمان را در این ویب سایت میبندید. والسلام

 


عصر ------ هموطن زرور من، سلام!

حرف شما قسماً درست است. بنده ریفرینس دقیق تاریخی درموردسرنگونی حکومت صفوی بدست شاه محمود هوتکی نداده و دچار اشتباهی شده بودم که آنرا اصلاح کردم. اما چگونگی حکومت هوتکی یک مثال بود و هرگز نمیتواند نیتجه گیری نهایی را تغییر دهد. البته از پیام های شما خبر نداشتم. بلکه بنده خود متوجه شده بودم که آنجا یک اشتباه وجود دارد.

 

درمورد این که ایرانی ها افغان ها را ایرانی (ایران بزرگ پیش از تشکیل ایران امروزی) نمیدانند گناه خود شان است و "بد میکنند" که نمیدانند. اما تصور نکنم همهء ایرانی ها به این باور باشند. با اینهمه، سخن برسر بازخوانی تاریخ است. نمونه هایی که بنده در مورد تاریخ افغانستان داده ام این نکته را روشن میسازد که تاریخ را قدرت های تاریخی به نفع خود و به نفع تداوم قدرت خود جعل کرده اند. اینک این دران به پایان رسیده است. دیگر نمیشود تاریخ خود را برمردم جعل کرده و تحمیل کرد.

سخن اینجاست که، تاریخنویسی به گونه یی که حبیبی نوشت و دیگران، حتی غبار وکهزاد، آنرا تعقیب کردند، دران برههء زمانی که ما قرار داشتیم، یکی از نیاز ها بود. یعنی ساختن تاریخ برای سرزمینهایی که تعریف های سیاسی تازه یافته بودند، یکی ازنیازها به شمار میرفت. نه تنها در افغانستان بلکه در سایر کشورها نیز "تاریخسازی"ها ادامه داشت. برخی ازین کشور ها توانستند با ساختن "جعل" خیرخواهانهء تاریخ زمینه یی بسازند برای وحدت ملی شان. ایران با برگزیدن این نام تاریخی برای خود توانست تمامی اقوامی را که دران کشور زندگی میکردند، زیر یک بیرق بیاورد و تاکنون منحیث یک کشور نیرومند درمنطقه با سرفزاری به موجودیت خود ادامه بدهد. در پاکستان نیز به نا "مسلمانان هند" و "باشندگان وادی سند" یک کشور ملت ساخته شد... اما در افغانستان فاجعه ازهمان آغاز تشکیل کشوری به این نام آغاز می یابد. از یکسو نام اینکشور به نام یک قوم گذاشته شده و سایر اقوام ازان برون ماندند و از سوی دیگر، حکومت های قومپرست به خصوص از زمان نادرخان-هاشمخان- محمدگل مهمند –داوود ونعیم، تلاش های بسیار خطرناک وضد ملی آغاز شد که این سرزمین را به نام یک قوم سجل کنند. اینست که این کشور هنوز تشکیل نشده ومردم به وحدت ملی نرسیده اند... پس باید تاریخ را دوباره خواند و تاریخ را دوباره باید نوشت. حق و جایگاه هریک از اقوام ومردمی که درین کشور زندگی میکنند داده شود....

من نیز باشما موافقم که پشتون ها ایرانی هستند و ایرانی بوده اند. سخن من هم همین جاست که هوتکی ها خود را ایرانی میدانستند. هوتکی ها اصفهان را اشغال نکردند بلکه یکی از سلاله های دیگری بودند که ساکن ایران بودند و در ایران به سلطنت رسیدند. از همینروست که احمدشاه ابدالی خود یکی از افسران اردوی نادرشاه افشار است. نادر افشار همان کسی است که به حکومت هوتکی ها در جنگ دامغان خاتمه می بخشد. اوست که هرات، کندهار، کابل و حتی بلخ را فتح میکند وتاهندوستان لشکر کشیده آنرا تصرف میکند... و احمد شاه ابدالی درکنار نادر شاه افشار هم در فتح هرات وکندهار قرار دارد و در سرنگونی حکومت هوتکی درکنار نادر افشار شمشیر میزند. پس درینجاموضوع افغانی و غیر افغانی (پشتونی و غیر پشتونی) اصلاً مطرح نمیشود. احمد خان ابدالی یکی از سرداران اردوی ایران است...

حرف اینجاست که تاریخ را ما دیگر با آن ترتیب و مقصدی که تاکنون به خوردما داده اند نمی پذیریم. درمورد پشتون ها و تعلق شان به اقوام آریایی من شکی ندارم. اما باید دریافت که منطور از پشتون ها چه کسانی اند. هرکسی که پشتو میگوید، پشتون نیست. همانگونه که همهء فارسی زبان ها تاجک نیستند. از جملهء پشتو زبان ها درمورد ابدالی ها بسیاری را عقیده بران است که آنها یهودی اند. درین مورد دلایل و شواهد زیادی وچود دارد. اما در مورد سایر پشتون ها، به خصوص غلجایی ها من هیچ شکی ندارم که از اقوام آریایی اند. با این همه حتی ابدالی ها نیز برای من اکنون عضو جامعه یی اند که افغانستان نامش نهاده اند وبا آنها سرنوشت مشترک داریم. ابدالی ها هم هموطن ما اند هیچ تفاوتی ازدیگران نمیتوانند داشته باشند.. اگر بخواهیم این کشور را کشور مشترک خود بدانیم باید برای دستیابی به مشترکات و فرهنگی و تاریخی خویش بپردازیم وآنرا تقویه کنیم. هرقدر بر طبل اختلاف بکوبیم، به همان اندازه سرنوشت همهء ما به خطر می افتد...

با ببیشتر حرف های شما موافقم آقای زرورافغان. من بدین باورم که باید تاریخ را دوباره بنویسیم. چنانی بنویسیم که دران تمام اقوام کشور جایگاه خودش را داشته باشد، افتخارات خود را داشته باشد و آن آفتخارات را دیگران نیز بپذیرند و به آن احترام بگذارند. حرف من متوجه کسانی چون شما نیست. حرف من متوجه "میرویس ویار" ها و آنهای است که افغانستان را کشور بابایی تنها پشتون ها میدانند و دیگران را مهاجر میخوانند. شمااظهارات وکیل کوچی ها در شورای ملی را به یاد دارید؟ وقتی ما حرف آنها را میشنویم، مجبوریم به تاریخ برویم و دریابیم که مثلاً کندهار را پشتون ها پنجصد سال پیش با یورش آوردن پشتون های کوچی از کوه های سلیمان اشغال کردید. کندهار در اصل یک شهر ویک ولایت تاجک نشین است. مجبوریم به آنها بگوییم که افغانستان در آنسوی دیورند قرار دارد نه در اینسو... این حرف ها برای آنهاییست که مانند میرویس ویار سخن میگویند. اما وقتی با شما روبرو میشویم، در می یابیم که حرف های شما از یک تمدن و یک فرهنگ عالیتر سرچشمه میگیرد. شما خواهان زندگی مساویانه و برادرانهء تمام اقوام درین کشور معلوم میشوید. اگر چنین باشد، ما شما مشکلی نداریم. اما شما از یک روند فغال سیاسی درمیان پشتون ها نمایندگی نمی کنید. امروز فاشیزم افغان ملتی اراده و رای پشتون ها را به گروگان گرفته است. ما مجبور استیم در برابر این فاشیزم خانمان بر انداز، تمام قد بیایستیم. این ایستادگی در برابر قوم پشتون نیست. در برابر شما نیست. در برابر حرف های منطقی شما نیست. در برابر نویسندگان "دویمه سقوی" و آنهایی است که میخواهند، افغانستان را پشتونستان بسازند.... شما به سلامت باشید.

 


زرور افغان ------ تحقیقی در بیراهه

با عرض سلام حظور جناب دولتشاهی: انتقاد برای بسیاری انسانها خوش آیند نیست ؛اما هستند افرادی که فقط یک نوع انتقاد را دوست دارند که دامان آنها را نگیرد ؛ آنجا که انتقاد مربوط شد به من و شما خوشما نمی آید و این مساله بیشتر جنبه ی روانی دارد. فراموش نباید کرد در مورد مسایل کلان ملی و فرهنگی مردم کشور اوهام و خرافات شوربختانه دامان ما افغانها را گرفته است. و از همینروست که تمامی حسنات را به ناف خود میبندیم و اسباب سیه روزی خود را به شکل غیر منصفانه در حاکمیت این قوم و تهاجم آن قدرت خارجی تشخیص میدهم. در افغانستان هر کس بنوعی وابسته به باور یا عقیده ایست .

 بایسته است به باور دیگران احترام گذاشت ولو در راستای تفکر ما نباشد و یا بهتر است دست کم نویسندگان افغان در خارج از کشور عقاید خود را دایر بر مسخر نمودن و اهانت به طرف مقابل نزد خود نگهدارند. برخی اندیشمندان ما‏ حینیکه چند تا کتاب و مقاله ای ‏را‏ مطالعه نموده اند سپس بزودی تحت تاثیر دیدگاه های مطرح در آن قرار میگیرند. شایسته‏ بود‏ اگر آنان ‏‏راههایِ‏ برون‏ رفت ‏از معضلات و حل مسایل ملی را نشان‏ میدادند و با کنکاش علمی و بدور از عصبیت قومی ‏نگاهِ‏ ‏به‏ ریشه های واقعی‏‏ مشکلات ‏بیندازند‏‏ و دریابند که در کنار‏ ناهمگونی های ما‏ تجلی وحدت نیز بوضوح نمودار است. جناب دولتشاهی با احترام به شما متاسفانه از نوشته تان چنین برمیاید که با این ادعای مورخین برتری طلب ایرانی موافق هستید که کندهار جز ایران است اما مردم آن قبایل یهودی اشغالگر و مهاجر از آن آنسوی کوهای سلیمان اند. ودرحالی که کندهار در اصل یک شهر ویک ولایت تاجک نشین است! و گویا دلایل فراوان هم در این زمینه دارید و ظاهراً ترجیع دادیدکه آنها را ننویسید. مگر واقعیت اینست که این ادعا چیزی جز همان اوهام تاسف آور مورخین متقلب و برتری طلب ایران نیست . وانگهی این ادعای شما مگر با اظهارات همان وکیل ولسی جرگه تفاوت دارد؟ اهانت که شاخ و دم ندارد . مگر اهانت به هرکس وهر قوم وتحقیر فرهنگ مردم در هر شرایطی دور از شان انسانها وبه نوعی نژاد پرستی محسوب نمیشود؟.

جناب دولتشاهی شما خود قضاوت کنید امروزه بیشترین اهانت ها زمانی که توسط برخی فعالان سیاسی فرهنگی و نویسندگان وابسته به احزاب مانند لطیف پدرام و یا فرشته حضرتی به هموطنان ما صورت میگیرد ولی آب از آب تکان نمیخورد. که شایسته است توسط همه روشنفکران واقعی بشیوه های متمدنانه محکوم شود. ولی تا یک اعتراض کوچک که آنهم قابل مزمت است توسط کدام نو جوانی بنام میرویس ویار احتمالاً به استناد به نوشته های امثال ( احمدبهار چوپان پنجشیری که در نوشته ای از سوی خود در ویب سایت پیمان ملی زادگاه اصلی خانواده خود را ده بید ثمرقند مینویسد) و یا هم شاید در اعتراض به هتاکی های مشمئز کننده لطیف پدرام بلند میشود شماری نویسندگان افغانستانی، به قول معروف از کوره در میروند

 این ادعای شما که ابدالی ها یهودی و شهر کندهار را پشتون ها پنجصد سال پیش ا یورش آوردن از آنسوی کوه های سلیمان اشغال کردند و درحالی که کندهار در اصل یک شهر ویک ولایت تاجک نشین است. و افغانستان در آنسوی خط دیورند قرار دارد نه در اینسو". به همان اوهام الله بختکی لطفعلی شاه قاجار میماند که روزی به جان ملکم خان سفیر هند بریتانوی گفته بود" این ناپلیون بناپارت را من بقدرت رسانیده ام. ببینید با این دیدگاه ها چطور میشود دست کم به یک گفتمان سازنده و علمی ادامه داد. امروزه بیشترین مطالب که در در رسانه های مربوط به افغانها توسط برخی نویسندگان برتری طلب و متعصب وابسته به احزاب در داخل و خارج انتشار میابند، آیا شبیه به مواد تبلیغاتی سیاسی دوران رایش سوم، به رهبری آدولف هتلر در المان نازی بر علیه اقلیت های یهودی در اروپا نیست؟. شیوه کلیشه ای مطالب رسانه ها یک سره بدون تفکیک و کنکاش اگاهانه و علمی صرفاً بر پایه استناد به ترکیب عمدتاً پشتونی جریان های جناح خلق ، افغان ملت ، حزب اسلامی، اتحاد اسلامی و طالبان را یکسره بعنوان نمایندگان گویا انتخابی پشتونها و در کل فاشیزم پشتونی خوانده و دقیقاً با کاپی از همان شیوه تبلیغاتی آلمان نازی با Demonize کردن و ایجاد تنفر از پشتون ها و دامن زدن به آن در گستره منطقه و جهان کار میگیرند.

اینبار مشکل این است که کاپی کننده های این تبلیغات منفی با استفاده از بستر ایجاد شده توسط بی 52 لباس دموکراسی را بتن کرده اند! اگر لطیف پدرام یا خانم فرشته حضرتی به مقتضای سرشت و شخصیت های شان به مشاهیر سیاست ، ادب و فرهنگ مردم شما به بدترین شکل فحاشی کند و آن را به اسم "آزادی بیان" بگذارد؟ شما چه واکنشی نشان میدهید. هر چیزی یک خط سرخ دارد که یک انسان منصف و باشعور از آن فراتر نمیرود . نقطه ضعف این روش این است که کلیه اعمال خشونت آمیز بیشتر به آدرس یک قوم و فرهنگ مردم آن نسبت داده میشود . هرکس حق دارد که به تاریخ رجوع نماید و تاریخ بنویسد و چنان بنویسد که دران تمام اقوام کشور جایگاه شان را داشته باشند، افتخارات خود را داشته باشند و آن آفتخارات را همه بشمول پشتونها هم پزیرفته اند و میپذیرند و به آن احترام میگذاریم. مقصود شما را از اینکه دیدگاه های امثال من از یک روند فعال در میان پشتونها نمایندگی نمیکند! نمیتوان فهمید. مگر مطمین باشید که این دیدگاه ها در میان پشتون ها بدون اندک ترین ابهام کاملاً رایج است . این را هم نگفته اید که چگونه به این استنباط دست یافتید که حزب افغان ملت اراده و رای پشتون را گروگان گرفته است؟. اراده مردم را که نمیتوان با اسانی به گروگان گرفت. چنانچه با توجه به ترکیب احزاب اثر گذار سیاسی در سه چهار ده اخیر در کشور هیچ جریان سیاسی به یک جریان حاکم در کشور مبدل نگردیده و اراده مردم را تمثیل ننمودند. اگرخوب توجه کنیم و رخدادهای در کشور و واکنش بعضی از رسانه ها را پشت سرهم بچینیم از مجموع این واکنش ها بخصوص جنگهای خرد و کلان مطبوعاتی را که در شماری از روزنامه در کابل ورسانه های خارج از کشور توسط احزاب سیاسی در داخل راه اندازی میشود،بیافزائیم به این فرجام میرسیم که ناقصان اتحاد و برادری افغانها در بیم از دست دادن منافع خود این دسیسه ها را طرح ریزی و اجرا میکند تا به افکار عمومی جهان القا کند که طالبان از قوم پشتون نمایندگی نموده وبنوعی گویا پشتون ها مانند فاشیزم در اروپا خطر بزرگی اند تعداد از فعالان سیاسی و نویسندگان متعصب وابسته به احزاب مانند لطیف پدرام، حفیظ منصور، داکتر مهدی و یا خانم فرشته در اظهار نظر های خویش این کار را دفاع از آزادی بیان دانسته و با مثال آوردن کارنامه های طالب ها و عبارات کلیشه ای مانند فرهنگ قبیله به محکوم کردن قوم پشتون میپردازند و انرا توجیه میکنند. هموطنان که در داخل کشور زنده گی میکنند جنایات هولناک و سفاکی قبیله جنگ سالاران خود را علیه اقوام باهم برادر افغان دیده و تجربه کرده اند، هیچگاه گول چنین ادعا های را نمیخورند.

 

تعدادی دیگر از همین نویسندگان میکوشند بخاطر همدستی طالبان بالقاعده با محکوم کردن پشتون ها احزاب خودرا نزدیک به انچه سیاست ها وفرهنگ غرب میخوانند نشان دهند ولی اگر عمق ادراک جامعه بین المللی را از وضعیت قبیله خود آنان در افغانستان درک کنند و بدانند که با این قرائت از اوضاع کشور ترفندها آنان هیچگاهی اثر گزار نمیباشد، خیلی ها سرخورده خواهند شد. واقعا مایه شرمندگی هست که شماری از نویسندگان متعصب خواه افغان ملتی باشند یا ستمی خواه نویسندگان دویمه سقوی باشند یا از قماش پدرام ، حفیظ منصور ، داکتر مهدی و یا خانم فرشته که ادعای روشنفکری دارند ولی یک سری در دفاع از فرهنگ اهانت نظر میدهند. نوشته ها آنان به طرزی وقیحانه به اقوام و فرهنگ مردم افغانستان توهین میکند و به هیچ عنوان پیامی جز کینه ندارند. نویسندگان مانند خانم فرشته و امثال وی که پیوسته دم از منطق و آزادی بیان میزنند باید درک کنند یک هموطن بدخشی بالای هموطن خوستی و نیمروزی برتری ندارد. مردم ما از کلیه اقوام کشوردر زندگی دارای ارزشهایی مشترک هستند که باید محترم شمرده شوند. و عجیب اینکه این افراد نه تنها کمترین آگاهی از وجوهات اشتراک مردم کشور ندارند بلکه شهامت برخورد با واقعیت رانیز ندارند.وقتی چشم برروی واقعیات بسته می شود نتجه اش شعارهای شعورتهی است.. . والسلام علی من تبع الهدی

 


عصر  ------ تحقیق در صراط مستقیم.

هموطن عزیز، جناب زرور افغان، بازهم سلام! چنانچه در پیام گذشته ام یاد آور شده بودم، از کلام شما تاکنون چنان دریافته ام که شما فرهنگ و ادب مباحثه را میدانید و گوش های تان برای شنیدن حرف های دیگران باز است. این را هم میدانم که سی سال اخیر بسیاری از زمینه های مشترکی را که برای یک گفتمان ملی ضرور است، ازمیان برداشته است. ازینرو اختلاف ما برسر برخی مسایل اساسی درمورد کشور، تاریخ و هویت آن طبیعی است. این که شما حاضرید روی این اختلافات صحبت کنید و ما را مانند برخی ها "پختون دخمن" و "ایرانپلو" خطاب نکرده اید، خود نکتهء مثبتی است که ما را به ادامهء بحث امیدوار می سازد.

 

از شما میخواهم که حوصله داشته باشید و مانند دفعهء پیشتر بحث را رها نکنید. بیایید مانند دو برادر که درسرزمینی به نام افغانستان، صرفنظر ازینکه این نام برای ما پذیرفتنی است یا خیر، بنشینم و روی مسایل ملی صحبت کنیم. ما بخواهیم یا نخواهیم هموطن یکدیگر هستیم.از گشاد آن گشاد ما روی میدهد و از فساد آن فساد همهء ما. بیایید به جای رفتن در پی برآوردن مقاصد شخصی، فردی و قومی برای همهء کشور و منافع همه فکر کنیم و راهی بسازیم که همه همدل و همدست، برای آزادی، رفاه و سربلندی مردم عمل کنیم. این کار ممکن نیست مگر این که نظام سیاسی مورد پذیرش هم ایجاد نشود واین نظام سیاسی مورد پذیرش همه را زمانی میتوانیم بسازیم که یک روند فکری نیرومندی ایجاد کنیم تا منافع ملی مورد پذیرش برای همه را تعریف و تنظیم کند. این منافع ملی از هویت ملی مشترک آغاز می یابد. هویتی که دران همه خود بیابند و به آن ببالند و به آن افتخار کنند. ازنظر من ما درهمینجا در جا زده ایم. حکام افغانستان کوشش کرده اند تا افغانستان به نام یک قوم تسجیل شود. از پذیرش نام افغانستان تا عنوانی ملیت مردم در تذکره "افغان" و پس ازان برنامه هایی پردامنه و منظمی که برای پشتونیزیشن افغانستان جاری بودو اکنون نیز جاریست و تا دکترین حزب افغان ملت زیرعنون "بخشیدن هویت پشتونی" به افغانستان همه و همه ره به همین ترکستان برده روان اند.

آقای زرور افغان! بحثی که شما دارید دو جنبه دارد. یکی این که آیا گفتگو در مورد باز نگری تاریخ نیاز است و یا خیر؟ دوم این که آنچه در بازنگری های خود ما به آن دست یافته ایم و با تاریخ سرکاری درتعارض است، بنیادی دارند یا خیر؟ پاسخ بنده درهردو مورد، آری است. قرائت تاریخ بدانگونه که تاکنون صورت گرفته سبب شده تا علم کوچی تصور کند که کوچی ها مالک افغانستان اند. ازینرو نیاز است تا ما به بازنگری تاریخ نیاز داریم و دیگر جنتر و منتری به نام "نگو که وحدت ملی خراب میشود" نمیتواند مانع ما شود. چرا که میدانیم وحدت ملی حقیقی زمانی به میان می آید که مردم برمبنای واقعیت ها قرارداد های اجتماعی خویش را بسته باشند نه برروی دروغ ها و فریب ها. ببینید، سخنان علم گل کوچی چقدر مسخره است. کسی که ساکن یک سرزمین نیست، چگونه میتواند مالک آن باشد. کوچگیری و باشندگی در زمین دو اصلی اند که نقیض یکدیگر اند و در یکجا به هم نمی آیند. اما تبلیغات افغان ملت برمبنای تاریخ های ساختگی و سرکاری و زمانی هم فیصدی نفوسی که "انعام الله واک" از کمپیوتر هایش در "گل حاجی پلازه" کشیده است، سخن را به جایی رسانده که درنظر علم گل ها تنها کوچی ها و پشتون ها مالک وباشندهء سرزمینی که انگلیس افغانستانش خواند، جلوه کند. آیا ما حق داریم درین حالتی که کارد به استخوان ما رسیده، علیه این طرز تفکر و علیه این تاریخ بشوریم و برویم به مطالعهء دریافت تاریخ حقیقی حضور اقوام مختلف درین سرزمین بپردازیم. شما برگفتهء من که کندهار را دراصل سرزمین تاجک نشین گفته، اظهار تعجب کرده اید. شما بروید یک بار دیگر تاریخ های حافظ رحمت خان، مخزن افغانی، تاریخ سلطانی و حتی تاریخ احمدشاهی را بخوانید تا دریابید که کی در کجا بوده است. اگر این تاریخ ها را بخوانید، در می یابید که حتی پشاور سرزمین دیگانان یعنی تاجکان بوده است. شما آقای زرور افغان بروید تاریخ افغانستان در پنج قرن اخیر نوشته میرمحمد صدیق فرهنگ را بخوانید که دریابید که "شلمانی ها" در پشاور کی ها بودند؟ فصل و باب این بحث در کتاب فرهنگ این است: جلد اول، قسمت اول، باب سوم. دراین کتاب شما میتوانید تاریخ حضور پشتون ها در نقاط مختلف دو سوی دیورند را مطالعه کنید. مسالهء قندهار که سرزمین تاجک ها بود یک حقیقت غیر قابل انکار است. بروید وتاریخ "چگونگی استیلای نظام قبیله سالاری در افغانستان" از قلم پوهاند داکتر جلال الدین صدیقی را بخوانید تا دریابید که چگونه حکومت صفوی 3600 قلبه زمین تاجک هارا غصب و به غلجی ها داد. جنگ غلجی ها و ابدالی ها و جنگ های بین قومی خودشان به خاطر تصاحب زمین و همچنان خدمت سران این دو قبیله به طور نوبتی به کورگانیان هند و صفوی ها برای بدست آوردن غنیمت و تصاحب زمین دیگران رانیز میتوانید در تاریخ های مختلفی که به این مساله پرداخته اند، دریابید. حرف های ماحرف "الله بختکی" نیست، جناب زرورخان! شما بروید تاریخ را بخوانید تا دریابید. این که گفته ام افغانستان اصلی آنسوی دیورند است، نیز مبتنی بر حقایق است. دلیلی بزرگتر ازین چی که اکثریت پشتون ها (افغان ها) در آنسوی دیورند زندگی میکنند. البته این اکثریت شامل پشتون هایی که درین سی سال آخیر واپس به آنسوی دیورند، رفته اند نمی باشد. دلیل دیگر این که همهء تواریخ و اسناد معتبر داخلی و خارجی نشان میدهد که محل اصلی زندگی پشتون ها کوه های سلیمان در آنسوی دیورند بوده و آنجا به سوی شرق و غرب پراگنده شده اند. شماری به گونهء مسالمت آمیز با کار وزندگی درین سرزمین ها تازه در پهلوی باشندگان بومی آن زندگی اختیار کرده اند و شماری هم با روی آوردن به خشونت به اشغال و غصب خانه وزمین باشندگان بومی پرداخته اند. البته این غصب و اشغال در برخی موارد شامل حال پشتون های دیگر نیز شده است. جنگ میان غلجایی های هوتکی و ابدالی ها یا میان صافی ها و یوسفزایی ها در دره های سوات قصه های زیادی ازین سلسله اشغال و غارتگری قبیلوی علیه یکدیگر و علیه سایر اقوام دارد...

 

حضور تاجک ها در ولایت های جنوب شرق ناشی از مهاجرت آن به این سرزمین ها نیست. همین حالا 27- 30 فیصد مردم لغمان، 12 فیصد مردم ننگرهار، 31 فیصد مردم لوگر، تاجک و فارسی زبان اند. تاجک ها درگردیز، ارگون وکندهار هنوز هم هستند. این ها باشندگان اصلی وبومی این سرزمین ها اند. با اینهمه، هدف من از بازخوانی تاریخ به این منظور نیست که مانند فاشیست ها خود را باشندهء اصلی بخوانم ودیگران رامهاجر و بگویم که دیگران باید ازین ملک برآیند. بلکه هدف من و آن سایرینی که درین مورد می نویسند، این است تا بگوییم که ما درین سرزمین بوده ایم و حرف فاشیست ها نادرست است. گیرم تاریخ این که کی درین سرزمین کی پیش آمده تثبیت شد و نشان داده که کی پیش تر وکی بعد تر درین سرزمین متوطن شده است، آیا حکومت و نظام سیاسی یی که شما میخواهید باید تنها متشکل ازآنهایی باشد که "سند" تقدم زیستن درین سرزمین را دارند؟ اگر چنین باشد، این سند چگونه معین میشود و کی ثابت میکند که کدام قوم و کدام خانوده پیشتر آمده است؟ آیا مهاجرت به اساس خانواده و شخص درین سرزمین صورت گرفته یا این که اگر یک نفر از یک قوم به این سرزمین مهاجرت کرد، برای همهء همقومان خود جای "غروچ، یا قروغ" میکند؟ اگر چنین نیست، چگونه میتواند حضور یک افریدی و یک ختک، درینسوی دیورند برای همهء افریدی ها و ختک ها درین سرزمین حق شهروندی بدهد؟ اگر چنین است چرا برای تاجک ها و ازبک ها هزاره ها و ترکمن ها چنین حقی قایل نمی شویم. چرا خان عبدالغفار خان فخر افغان خوانده میشود و امام علی رحمان ویا کریموف و یا نیازوف فخر افغان (اگر افغان باشندهء افغانستان معنی بدهد) نیستند؟ چرا چنگیز خان مغول چنگیز بابای کبیر، که در "کبیری" کسی چون او کبیر هم نبوده است، فخر ما و بابایی برای مردم ما پذیرفته نمیشود؟ اگر تاجک و ازبک و هزاره دروازه را بروی همقومان خود در دگرسوی سرحدات بسته است، چرا این دروازه در شرق و جنوب بسته نمی شود؟ آیا کشور های دیگر ومتمدن جهان به همین گونه اساس و نظام سیاسی خود را ساختند که هر که سند تقدم زیستن داشت حق سرداری و حاکمیت دارد؟ آیا همهءاقوام پشتو زبان و همهء فارسی زبان ها تاریخ واحد متوطن شدن در افغانستان امروزی را دارند؟ آیا اگر این مساله را بنیادی برای معین ساختن سهم اقوام درساختار سیاسی کشور بپذیریم، بسیار احمقانه نیست؟ پس بحث روی تاریخ های ساختگی و یافتن قرائت تازه ازان یک بحث ضروری و از روی اجبار است.

همچنان اسنادی که ما ارائه کرده ایم، بنیاد منطقی و تاریخی دارد. درموردبرخی نکات آمده در پیام تان، آقای زرور افغان! شما از برخی شخصیت ها یاد آور شده اید و چنان القا میکنید که آنچه آنها گفته اند، گویا انگیزه های سیاسی دارد. خدمت شما عرض شود که هم شما سیاسی حرف میزنید و هم من و هم آنها. مهم اینست که آیا حرف شان درست است یاخیر. باید بپذیریم که سیاسی ها هم حرف درست میتوانند بگویند. همانگونه که غیر سیاسی ها نیز میتوانند حرف نادرست گفته باشند. کاش دقیق میگفتید که مثلاً کدام حرف حفیظ منصور یا داکتر محی الدین مهدی، نادرست است. تا جایی که من به یاد داریم، منصور گفته بود: "من افغان نیستم، افغان نام برادر من است." ازنظر من پخته تر و دقیقترازین حرف نیست که منصور گفته است. ما یا ازبکیم، یا هزاره، یا پشتون (افغان) یا تاجک یا نورستان و یاهم پشه یی و بلوچ یا ترکمن... استیم. ما با هم برادرانیم وازیک مادر که همین سرزمین امروزی ماست، تغذیه میشویم. ما باید منابع ما را جمع کنیم و با هم بخوریم. ما از شمال به جنوب خربوزه و غله میفرستیم و از جنوب چارتراش و جلغوزه میگیریم. ما داشته های ما را در طبق اخلاص میگذاریم و هرچه داریم با هم برادرانه تقسیم میکنیم. ما همین را میخواهیم. اما ما نام های جداگانه داریم. افغان یعنی پشتون... حرف منصور همین بود. ومن دران نقصی نمی بینم بلکه آنرا در اوج برادری خواهی و برابری خواهی می یابم. داکتر محی الدین هم در جواب مقالهء انوارالحق احدی زیرعنوان "زوال پشتون ها" نوشته است که در نوشته های او نیز من چیزی که مخالف اصل های برادری و هموطنی باشد، نمی یابم. هردو شخصیت خواهان برابری و برادری میان اقوام بوده و مخالف هرگونه امتیاز قبیلوی و قومی اند. درین مورد با شما موافقم که ما تاجک ها نیز به سهم خود و همانند هر مسلمان شرقی دیگری به جای رسیدگی به ضعف های خود و به جای دست وآستین برزدن برای حل مشکلات خویش همیشه تنها به ملامت دیگران پرداخته ایم و دیگران را علت ناکامی خویش میخوانیم. گاهی پشتون است، گاهی مغول، گاهی ترک است وگاهی انگلیس، گاهی روس است وگاهی یهود و گاهی هم نصاری. همیشه همهء ما وشما به جای پرداختن به حل مشکلات خویش ناله میکنیم و نوحه می کنیم از دیگران و دست به کار نمی شویم که مشکل خود را خود حل کنیم. چون دیگران را ملامت مشکل خود میدانیم، همیشه هم چشم به راه دیگران می نشینیم که "همانگونه که خراب کرده اند بیایند و دوباره بسازندش"- کاری که هرگز شدن نیست. برادر عزیز، آقای زرور افغان! ما همین حالا با برنامه های پشتونیزیشن افغانستان از سوی حلقات خاص در حکومت کرزی و حتی شخص کرزی روبرو هستیم. همچو برنامه هایی اگر درگذشته ها میتوانست برای مدتی سبب تامین منافع یک گروه شود، اما در شرایط کنونی جز ضیاع وقت و امکانان چیز دیگری نیست. ما و شما باید از ضیاع وقت و امکاناتی که برای ساختن یک افغانستان با ثبات میتواند شود، جلوگیری کنیم. ورنه همین امکانات دردست فاشیست های افغان ملتی سبب تباهی هرچه بیشتر کشورخواهد گردید. اگر عبدالرحمن خان و نادرخان و استبداد هاشم خانی نتوانست حکومت قومی یی افغانستان بسازد که پایدار بماند، حالا که به هیچ صورتی نمیتوان به این مقصد رسید. ما باور عمیق داریم که افغان ملت یک پروژهء ناکام است. اما میخواهیم بگوییم که بیایید وقت و انرژی تان را برای ساختن کشور مصرف کنیم.

 


زرور افغان ------ ساختار نظام سیاسی در افغانستان -تحقیقی در بیراهه

جناب دولتشاهی بدون تردید در نوشتار های شما به عنوان یک فردی اصولگرا و معتقد به یک رشته ارزشهای مشترک وطنی دیدگاه ها ارزشمند با برخی انتقادات موجه وجود دارند . با اینحال جناب شما نیک میدانید که نویسندگان سیاسی برای به کرسی نشاندن ایدیولوژی های شخصی و فرقه ای خود، نشر ادعاهای بی پایه و غیرمستند تاریخی و مردم شناختی را پیشه ی خود ساخته اند. کتاب افغانستان در پنج اخیر صدیق فرهنگ، پوهاند جلالدین صدیقی و با کمال احترام به شما دیدگاه های جنابعالی پیرامون خاستگاه اصلی پشتونها ، مساله هویت ملی( نام افغان بعلاوه حدود طبیعی افغانستان ) آمار داده شده در مورد هموطنان تاجیک در برخی ولایات نیز جزو چنین نوشتارهایی است که برای القای فرضیه های نادرست سیاسی، که در آن اقدام به تحریف تاریخ و آمار در مورد تعداد به عمل میآید.

در این پاسخ، من سعی میکنم تنها روی بحث تاریخی، آمار، منشا ادعای خیال بافانه و مغرضانه "پشتونیزیشن" تمرکز ننمایم چون بر همه روشن است که نوشتارهای که استدلال درآنها بر ادعا و اسنادی جعل استوار باشد، ناچار نتیجه گیری ها و توصیه های سیاسی در آن نیز نمی تواند راهگشای مسایل امروز و فردا افغانستان باشد. طوریکه میدانیم بیشتر اقوام ساکن در افغانستان آریایی‌ها هستند که از 3 هزار سال پیش به تدریج به این سرزمین آمده‌اند. اینکه نام افغانستان صرفاً مقارن با جلوس احمدشاه ابدالی پس از احیای وحدت سیاسی کشور درپی یک دوره فتور و تشتت طولانی در افغانستان گذاشته شد، کاملاً واهی است. کلمه افغان دست کم 1700 سال قدامت تاریخی اصالت ملی دارد دانشمندانی زیادی به این واقعیت تاریخی معترفند که افغانها بعنوان مردمان بومی در بین وادی غور، هلمند ،کابل و سند زندگی مینمودند. حتی کتیبه سنگی نقش رستم مربوط به دوره شاه پور اول دومین شاه ساسانی ( 260 قبل ازمیلاد) که در دو زبان پهلویاشکانی و پارتی میباشد و درشیراز ایران امروزی دریافت شد جمله : ګوندیفر، ابغان، رسمون (Goundifer Abgan Rismaud) ) وجود دارد که بخاطر شکست امپراطور روم Valerian در جنگ اودیسه درآن حک گردیده است. در بند دوم ترجمه کتیبه که در جلد چهارم صفحه 181 گزارشات باستانشانسی منتشره سال 1959 شیراز ایران از شهر پشکاپور pashkabur به عنوان یک شهر در جنوب شرق کشور کوشانی ها نیز نامبرده شد است و داننشمند آن را معادل کسپاپوروس یونانی و لوشاپولو هیون تسانک چینی و پرشاپور و برشاوور( پیشاور ) اسلامی دانسته اند در قسمت ششم این کتیبه از"وینده فرو ابگان رزمه ود" در زمره سپهسالاران مهم شاپور ساسانی تذکار رفته که پروفیسور سپرنگ لونگ (Sprengling) محقق امریکایی برای اولین بار آن را ترجمه نمود و د رمجله سامی 1940 یک مقاله نوشته و قاطعانه اپکان Apkan را لقب یا صفت افغان در دربار ساسانی میداند . از همینروست که س اولف کیرو نیز درانیان ویوسفزایی را از اعضای مهم دربار ساسانی میداند. رجوع شود به صفحه 80.متن انگلیسی پتانان در داستان فریدون نام آوگان ازجمله سپهسالاران فریدون دوبار امده است: سپهدار چون قارن کاوګانسپه کش چو شیروی وچون آوګان(شاهنامه، چاپ مسکو، جلد اول صقحه، 110) در همین داستان جای دیگر آمده است:: همه ګرد ایوان، دورویه سپاه بزرین عمود و به زرین کلاه سپهدار چون قارن کاوان به پیش سپاه اندرون آوګاگن (جلد اول صفحه ، 166) هرچند داستانهای شاهنامه به طور قطع اسناد تاریخی نیستند اما برخی واقعیت های زباستانی در آن درج میباشد. مستشرقین و مورخین این اوگان را همان ابگان عهد ساسانی میدانند و بوستی المانی در کتاب نام های ایرانی خود اوه گان را اوستایی میداند و سپرنګ لنګ و اولف کیرو به این عقیده اند که نام و صفت افغان به شکل ابګان و اپه ګان از سده سوم عیسوی گرفته شده و شاهان وحکام با آن آشنایی داشتند. همچنان در منابع قدیم هندی به شکل اوه گانه(Avagana) قید است و با ابگان و اپه گان دوره ساسانی مشابه میباشد . در اثار هندی ورهامی هیرا (Varha-Mihira) شاعر و منجم که در اوخر قرن پنجم عیسوی در راجین هند میزیست در کتاب مشهور خود "پنچه سید هانتیکا" (Pance Siddhantika ودر باب جفرافیه و موضوعات دیگر هند سحن رانده در ابیات 11 16 او 31،16 نام افغان را به شکل اوه ګانه درج نموده است و موسیو فوشه فرانسوی در کتاب " تکسیلا راه قدیمی باختر و هند" خود که در سال ( 1947 در پاریس چاپ، 235، 252 صفحات، 17 نوت) شرح داده که اوه گانه در اوسط قرن ششم میلادی باستانی ترین نام افغان است . ازاینرو منجم هندی "ورهامیهیرا" در سال 587ع کال وفات نموده و ابوریحان بیرونی دو کتاب او را به عربی ترجمه نموده است ، این دوکتاب نامبرده در میان علما شهرت زیاد داشته و قابل اعتماد پنداشته میشوند . بر پایه همین سند کلمه افغان در منابع هندی دست کم 1400 سال قبل نیز تذکر یافته است. سفرنامه هیون تسنگ یا خاطرات کشورهای شرقی که از زبان چینی به انگلیسی ترجمه گردیده است به عنوان یک اثر معتبر در مورد مردم جغرافیا ی افغانستان و باورهای دینی سیاسی و واجتماعی مردم آن معلومات قابل توجهی را ارایه میدارد. در صفحه 265 ترجمه انگلیسی آن امده است"حین بازگشت از هند به ولایت بنو نام منطقه ی موسوم به"او _ پو _ کین" (o-po-kien) افغان که در قسمت شمال غربی بنو حاشیه ای جنوب غزنی موقعیت دارد، را در یادداشت خود قید نموده است. وقبل از وی یک زایر دیگر چینی فاهیان نیز از همین منطقه دیدار نموده بود . محققان مخصوصاٌ جنرال کننګهم نویسنده جغرافیای هند باستان او" – پو – کین را با کلمه اوه گان ( افغان) تطبیق میدهد و تاکید میکند که زبان مردم آن هندی نیست ولی با آن شباهت دارد. به قول نامبرده مراد از آن همین قبایل افغان اند که بین ولایات سند، ملتان ، غزنی ، غور بودباش دارند. مورخین خارجی همین سه سند در دوره قبل از اسلام در منابع باستانی ساسانی ، هندی و چینی کافی میدانند و پس از آن در دوره اسلامی کلمه " افغان "در کتاب های پارسی او عربی مکرراً امده است که قدیمی ترین آن در "حدود العالم" سال 372 هـ (982ع) مربوط خانواده جوزجان ال فریغون ، در کتاب"تاریخ یمینی" عبدالجبار عتبی "تاریخ یمینی " در عهد سبکتګین و محمود غزنوی و سلاله غزنوی ، ابن اثیر در کتاب الکامل کی آن را ابغان با املا کهنه مینویسند. میر غلام محمد غبار نیز در اثر جفرافیای تاریخی افغانستان در مورد جغرافیای و بستر زیست پشتونها مینویسد: " درازمنهء قبل التاریخ، بعد از آن که آریان ها، وارد هرات و بلخ گردیده و از آنجا به سایر صفحات افغانستان منقسم شدند، قسمتی هم از شاخه پختانه ها به دره های ولایت غور سرازیر گردیده و در ارتفاع جبال و دره های سهمناک او مسکن گزیدند.. وطن اینها بعدا معروف به غور گردید و بنوعی که ما در قسمت تاریخ پاختیا نوشتیم، کلمه غور و یا غریت لفت قدیم پختانه بوده و تا امروز در زبان پشتو مستعمل و موجود است. تحریفات و تبدلات این کلمه به مرور زمان غرج و غرچ و عرش شده و در دورهء اسلام مشهور به غرجستان گردید.

اسم طایفه بزرگ پختانه ( غلجایی و یا غلزایی ) نیز منسوب به همان نام ولایت غرچ و یا غور است که بعضی مورخین آنها را به نام خلج و خلجی یاد کرده اند. با کل حال اسم غور که محرف غرو است و غرو در پختانه جمع غر ( کوه ) و به معنی کوه ها و کوهستان میباشد، مناسب ترین اسمی است که در مورد این ولایت کوهستانی اطلاق گردیده است بطور حتم با نام کک کوهزاد افغان اشنایی دارید از آنچه که فردوسی در مورد سرگذشت کک کوهزاد افغان در حکایت دوم شاهنامه بیان میدارد بر می آید که جغرافیایی طبیعی و کشور افغانها که کک کهزاد شاه و سردار آنها می باشد برون از حوزهء سیستان واقع نبوده است. و در استناد به جغرافیایی تاریخی این راهم میدانیم که زابل ، قندهار ، بست شامل حوزهء سیستان بوده است ، شاهنامه در موردموقعیت دژ کک کوهزاد میگوید: که نزدیک زابل به سه روزه راه -- یکی کوه بد سر کشید بماه --به یکسوی او دشت خرگاه بود-- دگر دشت زی هندوان راه بود--نشسته در آن دشت بسیار کوچ - ز افغان و لاچین و کرد و بلوچ." . همچنان فردوسی در مورد کک کوهزاد ادامه داده میگوید: نژادش ز افغان سپاهش هزار --- همه ناوک‌انداز و ژوبین گذار--به بالا بلند و به پیکر سطبر-- بحمله چو شیر و به پیکار ببر چنانکه حتی در این اواخر خود ایرانیان مخصوصاً ا نوبانینی با استفاده از اثر هاشم رضی ظهور سوشیانت ، اثر پور داود, سوشیانس و مزیسنا، محل فرمانروایی کک کهزاد افغان و جغرافیایی طبیعی قبایل افغان را در سیستان بلوچستان در فاصله ء بین زاهدان و زابل ایران در حوش و حول منطقهء بنام کوه خواجه کشف نموده اند. مینویسد: مورخان بعد از آ ن چون فخر مدبر در اداب الحرب والشجاعه، قاضی منهاج سراج جوزجانی در طبقات ناصری، حمدالله مستوفی در تاریخ ګزېده و محمد قاسم فرشته در تاریخ فرشته و دیگران نام افغان قبایل"اوغانی" بار بار ذکر و معلومات شایان توجهی ارایه مینمایند همینطور کلمه افغانستان (700) قبل جلوس احمدشاه ابدالی در تاریخ هرات سال 721 هـ (1321ع) که توسط سیفی هروی تالیف شده میبینیم که مناطق مناطق شرقی افغانستان فعلی الی وادی سند را بنام افغانستان درج نموده است . مولانا کمال الدین عبدالرزاق سمرقندی هروی که درسال 816 هـ (1413ع) در هرات متولد گردیده در کتاب "مطلع سعدین و مجمع بحرین" در سال 875 هـ (1470ع) تاحدی وسعت جغرافیایی افغانستان را که سیفی هروی میشناسد مکرراً ذکر مینماید. در تاریخ فرشته که شما هم آن را ذکر نمودید برخلاف گفته شما تاریخ فرشته افغانستان را از هرات الی حسن ابدال قید مینماید نه آنسوی خط دیورند و کوهها سلیمان و تذکرات تاریخ فرشته در ادبیات پشتو نیز زیاد تکرار گردیده است. همینطور معین الدین اسفزاری در روضات الجنات و بابر در سال 932 هـ (1526ع) که بدعوت دولت خان لودی افغان حاکم پنجاب سلاله لودی افغان در دهلی از افغانستان به هند رفت و امپراتوری گورگانیان هند را بر خرابه های سلاله لودی افغان ناسیس نمود در کتاب سفرنامه بابری مشهور آن میبینم که جفرافیای افغانستان به مفاهیم جغرافیایی متفاوت از وادی کابل الی سرزمین هند مستعمل بود. در این دوران دیده میشود که مردم این مناطق مشغول دفاع و جنگ به مقابل متجاوزین گورگانی هند و صفویان ایران اند تااینکه پس از دو قرن مقاومت در نتیجه قیام های میرویس هوتکی و احمدشاه ابدالی وحدت سیاسی در این قلمرو احیا میگردد. از جانب دیگر مسالک و ممالک اصطخری، مسالک و ممالک ابن خردادبه، صورت الارض ابن حوقل، احسن‌التقاسیم مقدسی، الاعلاق‌النفیسه ابن رسته، البلدان یعقوبی، تقویم‌البلدان ابوالفدا، حدودالعالم من المشرق الالمغرب، تاریخ گردیزی، تاریخ بیهقی، تاریخ سیستان، تاریخ بخارا، معجم‌البلدان یاقوت حموی بغدادی، جغرافیای حافظ ابرو و سایر منابع تاریخی و جغرافیایی و سفرنامه‌ها و متون ادبی، این حقیقت را به درستی به اثبات می‌رسانند که حدود و ثغور کشور خراسان و افغانستان در آثار این جغرافی ‌نگاران با تفاوت واختلاف فراوان سخن به‌میان آمده است. طوریکه گفته شد نام خراسان تمامی حدود ومناطق افغانستان امروز را در بر نمیگیرد. و اما اطلاق نام افغانستان دست کم در این چند قرن بر تمامی حدود کشور از شمال تا جنوب و از جنوب تا شمال تسجیل است. جناب دولتشاهی با مرور منابع و متون معتبر تاریخی که در بالا از انها تذکار رفت درمیابیم که پشتونها تنها سلیمانی نیستند و خاستگاه طبیعی آنان محدود به کوهپایه های سلیمان و یا انسوی خط دیورند هرگز نبوده است. کسانی که اهل فکر هستند به اسانی می دانند پشتونها سه صد و یا پنجصد سال قبل در اطراف کوهپایه های سلیمان از زمین سمارق وار سر بیرون نیاورده اند. پشتونها در کنار سایراقوام شریف کشور در تمدن این منطقه در طول تاریخ سهیم اند. بدون تردید نام افغان با 1700 سال قدامت و افغانستان با 700 سال قدامت بعنوان مبدا سوابق تاریخی اقوام ساکن در این جفرافیا تسجیل است و اصرار بر این ادعای بی اساس که افغانستان کشور جدیدالولاده از سوی بریتانیا است و پشتونها ساکنین بومی افغانستان نیستند ، غیر از پشتون ستیزی پان ایرانسیم و پان فارسیسم نمیتواند نام دیگری داشته باشد. اتکا به منابع غیر موثق علمی و قرائت واژگون از تاریخ انهم از روی تعصب پان ایرانسیم در برابر نام افغان و افغانستان هیچگونه مبنای عقلانی و اکادمیک ندارد.

آقای دولتشاهی همه می دانیم زمان بیداری مردم و وحدت ملی واقعی که همه اقوام درآن عادلانه و با احترام متقابل در کنار هم با تعامل سازنده با هم زندگی کنند فرا رسیده است، همه می دانیم ایجاد تفرقه قومی، مذهبی و زبانی نقشه طراحی شده خارجی برای تضعیف وحدت اقوام ساکن در افغانستان است، همه می دانیم پان ایرانیسم بر سر 30 میلیون ترکتبار ایران و بلوچ های آن کشور چی آورد. همه می دانیم پان ایرانیسم چگونه اهل تسنن که شمشیر در مقابل فزونی خواهی های رژیم تهران بودند را بی هویت کرد، همه می دانیم چه کسانی و با چه نیتی کوروش خونریز و هخامنشی وحشی را برای مقابله با تمدن سترگ اسلامی علم کردند، همه می دانیم که چه کسی و با چه نیتی گفت کوروش بخواب که ما بیداریم، همه می دانیم چه کسانی و به دستور کدام گروهها جهت مخدوش کردن وحدت اقوام، با جعل تاریخ ترکتباران و پشتونهای کشور را که تهدیب و تمدن اسلامی در جنوب آسیا و شبه قاره هند مدیون رشادتها و افکارسازنده آنان است را ایرانی معرفی میکنند ، ولی نمی دانیم چگونه در جمهوری اسلامی ایران تعصبات شدید پان فارسیسمی با باورهای اسلامی عجین شده و به نام اسلام و هویت ایرانی به خورد اذهان نویسندگان به اصطلاح اسلام گرای جمعیت اسلامی و تکنوکرات تاجیک افغانستان داده می شود وچگونه ایرانیت جعلی ساخته و پرداخته ذهن تاریخ نویسان مغرض غربی و غرب زده از اسلامیت پیشی گرفته است؟ مگر ما در عهد حجر زندگی میکنیم که افغان های آریایی را یهود و بیگانه خواند و جایگزین هویت افغانی را در فارس خلاصه کرد، عناصر منفور تاریخ منتسب به قوم مجهول پارس را با نام ایرانیت از اعماق تاریخ بیرون کشیده با جعل واقعیتها، همه اقوام افغانستان را مجبور به ستایش آنان نمود آقای دولتشاهی، دشمن می داند که جهت تفرقه بین اقوام افغانستان روی کدام قوم دست بگذارد و بهترین امید او در این راه پان فارسیسم و تشیع واردشده از ایران است. فارسی که ما به آن احترام می گذاریم تنها با اسلام و اشعار اسلامی سعدی، حافظ و مولانا و. . معنی دارد. آقای دولتشاهی دشمنان افغانستان با اعمال شیطانی وسوسه انگیز خود با تکیه بر عصبیت قومی فارسی، و تشیع جمهوری اسلامی بدون هیچ هزینه ای به تمام آرزوهایی که در سر می پرورانند می رسند و متاسفانه آنانی که به تز آریایی برتر و قوم فارس شاهنامه ای اعتقاد پیدا کرده اند بی اجر و مواجب آب در آسیاب دشمنان می ریزند. برای رسیدن به وحدت ملی بایستی تاریخ را آنچنان که بوده به صورت لخت و عریان و منطبق بر واقعیت بیان کرد وافسانه پشتونیزیشن و پروژه افغان ملت را از ذهنها زدود تا افراد مغرضی که تحمل بقای افغانستان را ندارند نتوانند، به بهانه هویت افغان، بین اقوام پشتون، تاجیک و اوزبیک وهزاره تنش ایجاد کنند. ، اگر موافق تکثر گرایی اندیشه و فرهنگ هستید، اگر معتقد به تز گفتگوی فرهنگها و اقوام می باشید، اگر به وحدت و برادری اعتقاد دارید، اگر مخالف تهاجم فرهنگی هستید، شما هم بایستی پای در رکاب این دیدگاه غرض یک سرانجام بهتر برای همه بگذارید که این انتظار ما از جناب شما و سایر اندیشمندان واقعبین و عدالت محور است. من ا. . . التوفیق و علیه التکلان

 


عصر ------ تحقیق در صراط مستقیم

آقای زرور افغان، سلام! اگر اجازه دهید یک شوخی کنم. شما خود را زرورافغان میخوانید. غیر زرور افغان ها هم وجود دارند یا نی؟ آنها کیانند؟ اگرهمه افغان ها دلاور اند، دیگر انتخاب این تخلص چه خصوصیتی به شما میدهد؟ بگذریم.... واما، یش از ادامهء این گفتگو میخواهم یک بار دیگر اذعان بدارم که هدف من از بحث روی محل اصلی زیست پشتون ها این نیست که مانند علم گل کوچی به مهاجر خواندان کسانی و صاحب این ملک خواندن کسانی بپردازم. بلکه من بدین باورم که درجهان امروز مسالهء زندگی باهمی در یک جامعه برمبنای قرارداد اجتماعی صورت میگیرد که قانون اساسی اش میخوانند و مطابق آن همه کسانی که باشندهء یک سرزمین مشخص تعریف شدهء سیاسی بوده و خود را تابع آن قانون اساسی میدانند شهروندان متساوی الحقوق آن کشور اند. هیچ ارزشی ندارد که کسی بگوید کی از چه زمانی درین سرزمین بود و باش داشته است. شرط پذیرفتن و یا ترک تابعیت یک جغرافیای سیاسی تنها و تنها بستگی به تامین حقوق انسانی افراد دارد و بس. این اندیشه که پدران ما درفلان سرزمین زندگی میکرده اند و امروز باید مال ما باشد، تنها فرهنگ صیهونیست ها گنجایش دارد و بس. واما مسالهء سیاست و تحقیق تاریخی که موضوع گفتمان ماست.

آنچه بنده از کتاب "نقدی برساختارنظام در افغانستان" نوشته ام درست مبین این نکته است که تاریخ را و حتی علم را قدرت های سیاسی زیرتاثیرداشته اند آنرا طوری نگاشته اند که تامین قدرت سیاسی شان را توجیه کند. امروز نیز قدرت های سیاسی و احزاب سیاسی به همان تعبیری از تاریخ باور دارند که دسترسی یا هم بقای شان را در قدرت تامین کند. این یک مسالهء روشن است. برای رسیدن به یک توافق سیاسی میان نیروهای دخیل و ریشه در یک جامعهء باید همان تعبیر و تفسیر و قرائتی از تاریخ مورد پذیرش به مثابهء تاریخ یک کشور قرار بگیرد که با آن نفع همهء احاد و اقشار جامعه تامین شود. دادن چنان قرائتی از تاریخ که دران هویت هایی حذف شود و بر هویتی تکیه صورت بگیرد، سبب بی ثباتی دایمی دران جامعه شده و مانع تشکیل دولت ملی یی که ممثل خواست و ارادهء همه مردم باشد، میگردد. همین است اساس و اصل بحث ما. واما این که شما تاریخ فرهنگ و جلال الدین صدیقی را "سیاسی" میخوانید، اختیار دارید. من هردو منبع را معتبر میدانم. چرا که مبتنی برهمان شواهد ودلایلی اند که شما نیز ازانها یاد آوری کرده اید. درمورد آمار فیصدی تاجک ها در ولایات کشور نیز، منبع من احصائیهء زمان خلقی هاست که آخرین احصاییه از نفوس کشور است. آیا شما ازوجود تاجک ها در لغمان، ننگرهار، پکتیا و پکتیکا انکاردارید؟ احصاییهء شما چقدر است؟ بنده که از هرلغمانی پرسیده ام، جواب شان همین بوده است که این ولایت تقریباً مساویانه میان پشه یی ها، پشتون ها وتاجک ها تقسیم است. ولسوالی دولتشاه را که من به یقین میدانم تاجک اند. همین قسم مرکز لغمان و نواحی آن تاجک ها اند. در ولایت ننگرهار، مردم سرخرود اکثراً تاجک اند. در مرکز جلال آباد نیز شمار تاجک ها اندک نیست....

اگر آماری که من داده ام درست نیست، آمار شما چند است؟ واما در مورد محل بود و باش اصلی پشتون ها شما خودموید ادعا من استیدو تمامی اسنادی که شما زحمت کشیده و گرد آورده اید نشان میدهد که محل زیست اصلی پشتون ها آنسوی دیورند در اطراف کوه های سلیمان است. من نیز ادعا نکرده ام که پشتون ها از زیربته اند. آنها وجود داشته اند و در طول تاریخ درهمین مناطق زندگی کرده اند. افسانهء کک کهزاد نیز بیانگرهمین نکته است که پشتون ها در جنوب غزنی زندگی میکردند. به هوش باید بود که معنی غزنی حدود کنونی غزنی نیست که در تقسیمات اداری امروز افغانستان نشان داده میشود بلکه ولایت های پکتیکا وپکتیای امروزی را نیز در برمیگیرد. نشانه هایی که شما از کتاب های مختلف ارائه داده اید، همه بیانگر وموید همین نکته است که محل بود و باش پشتون ها آنسوی دیورند است.

واما درمورد رابطهء غور و پشتون ها، آین جناب شما استید که با تاسف دچار اشتباه شده اید. غور وغوریان هیچ پیوندی با پشتون ها ندارد و افسانه های من در آوردی آقای حبیبی هرگز جایی را نگرفته است. ما هیچگونه نشانه یی از حضور پشتون ها در غور در دست نداریم. سلاطین غوری تاجک اند و امروز نیز باشندگان غور همه تاجکان و ایماق ها اند. البته در مورد این که ایماق ها به کدام نسلی تعلق دارند دو نظروجود دارد که یکی آنها را ترکیبی از ترک و تاجک میدانندو شماری هم آنها را مطلق تاجک میخوانند. درمورد تفاوت ابدالی ها با غلجایی ها از شما میخواهم که یک بار به ساختمان فزیکی چهره افراد این دو قوم توجه کنید. غلجایی ها بیشتر ازان که به ابدالی ها شبیبه باشند چهره های ترکی دارند. بینی و روی های پهن نشانه های بارزچهرهء غلجایی هاست درحالی که ابدالی ها دارای بینی های دراز عقابی و روی های بیضوی اند. صحبت به یک زبان هرگز نمی تواند مبین این نکته باشد که همهء گویندگان آن دارای یک نژاد باشند. چنانچه هزاره ها و تاجک ها با وجود همزبانی، نژاد های متفاوت ازهم دارند. به همین ترتیب تفاوت در رسم و رواج ها میان ابدالی ها و غلجایی ها مبین دیگر این نکته است که این ها همزبان اند اما هم نژاد نیستند. به طور مثال رسم "اتن" درمیان ابدالی ها وجود ندارد. بگذریم ازین که اتن درمیان بسیاری از قبایل دیگر پشتون نیز وجود ندارد و یا ازهم متفاوت اند. بگذریم ازین که دهل و سرنا و رقصیدن به دور یک حلقه خاص پشتون های غلجایی نبوده و درمیان بسیاری از قبایل پنجابی هم رواج دارد. این مساله که بسیاری از اقوام پشتو زبان خود را بنی اسراییلی میدانند به همگان روشن است.

فلم مستند آن یهود کانادایی زیرعنوان "تلاش برای یافتن قبایل گمشده" مبین این نکته است که ابدالی ها، افریدی ها، شینواری ها و جدون ها یهود بوده قبایل گمشدهء یهودی اند. زیستن درمیان پشتون ها و آموختن زبان پشتون ها نمیتواند ریشهء اسراییلی بودن آنها را ازبین ببرد. چنانچه هزاره ها با فارسی زبان شدن، تاجک نشده اند. تازه این نکات میرساند که پشتون نمیتواند نام یک گروه قومی باشد بلکه یک گروه زبانی را نشان میدهد. بازهم اذعان میدارم که وقتی قبایلی مسلمان شده و به زبان پشتو صحبت میکنند هموطن ما اند مانند هرمسلمان دیگری با ما برادر اند وحتی اگر به دین یهود هم میماندند امروز هموطن ما بودند و هیچ انسان متمدنی نمیتواند ادعا بکند که آنها چون یهود اند، نمیتواننددرین کشور حق مساوی با ما داشته باشند- چه رسد به این که آنها مسلمان هم اند. این که جایگاه پشتون ها کوه های سلیمان است، یک حقیقت است وازهمانجاست که به دو سوی کوه های سلیمان پراگنده شده اند. این هم روشن است که بیشترین نفوس پشتونها (پشتو زبان ها) در آن سوی دیورند ودر پاکستان است نه در افغانستان امروزی. درمورد این که ایران په برنامه هایی دارد، باید عرض کنم که قربانی اصلی پان ایرانیزم تاجک ها اند. چرا که تمامی افتخارات تاجک ها را امروز ایران می بلعد. افتخارات فرهنگی خراسان تاریخی که بیشتر سنی مذهب بوده اند، امروز همه در پای تشیع سجل میشود. ایران هرگز نمیتواند دوست تاجک ها باشد. وانگهی ما که با ایرانی ها تنها زبان مشترک داریم اما سرنوشت مشترک ما با کسانی است که در جغرافیای سیاسی یی به نام افغانستان باهم گرد آمده اند. ما این را به خوبی میدانیم. تجربهء شخصی من نشان میدهد که ما تاجک ها هرگز نمیتوانیم حالا دریک نظام سیاسی مشترک با ایرانی ها زندگی کنیم. چرا که ایرانی ها افتخارات ما را می دزدندو دزدیده اند. ما همیشه با آنها دعوا داریم. پشتون ها تنها برسر سید جمال الدین دعوا دارند که آن هم یک مسالهء حل شده است و آرامگاه آن مرد بزرگ در افغانستان به هرگونه دعوی نقطهء پایان داده است. اما این ما هستیم که مولانا و جامی و فردوسی و سعدی و حافظ وسنایی و ردودکی ما را که همه سنی هم بوده اند، ایرانی ازخود میدانند... شما لطفاً مغالطه نکنید. مسالهء پان ایرانیزم که امروز به پان شیعه ایزم تبدیل شده است، از مسالهء ما جداست. این که هرگونه ادعای طرف مقابل را انگیخته از سوی خارجی ها بدانیم، مشکل ما را حل نمیکند. ما به نمایندگی از پان ایرانیزم و پان شیعه ایزم با شما حرف نمی زنیم. ما حرف های خود را داریم. شما با این حرف تان که ادعای هموطنان خود را به خواست وارمان خارجی ها پیوند میدهید، از یکسو از بحث میگریزید و اصل مساله را لاینحل باقی میگذاریدو از سوی دیگر به هموطنان تان توهین میکنید. همین ادعا را که شما درمورد دیگران میکنید دیگران نیز درمورد شما میتوانند بکنند. ایران هیچگونه ادعای ارضی و بدست آوردن اراضی افغانستان را در ظاهر نداشته است و ایران بیشتر مصروف جبههء غربی خود است و پس از شکست هرات در قرن نزده دیگر به افغانستان توجهی درحد ارضی نداشته است. اما به همگان معلوم است که پاکستان خواهان کنفدریشن با افغانستان است و ایجاد گروه طالبان و گرفتن افغانستان توسط پاکستان زیرنام پروژه طالب و بلند کردن مسالهء پشتونیزم و دفاع مشرف از پشتون ها تاکنون از سوی پاکستان ادامه دارد آنها اندکه میخواهند توسط طالبان پشتون افغانستان را قبضه کنند، چنانچه کرده بودند. ما تاکنون حتی افغان ملت را نوکر پاکستان نخوانده ایم بلکه اذعان برین داشته ایم که برنامه های افغان ملت در خدمت ستراتیِژی پاکستان است که طالبان را با درنظر داشت ذهنیت قبیله گرایی میان پشتون ها ایجاد شده اند.....

پشتونیزیشن و برنامه های پشتونیزیشن افغانستان توسط افغان ملت به ادامهء برنامه های نیمه تمام هاشم-نعیم-داوود-محمد گل مهمند و نادرخان به شدت ادامه دارد. این تنها یک رویا و خیال نیست که من ویاکسان دیگری آنرا ازکله برون بکشیم و مساله حل شود. دوست عزیز، جناب رروره افغان! مشکل دیگر ما خط دیورند است. تا وقتی که دروازه را نبسته اید و خط دیورند را خط فاصل میان افغانستان و پاکستان ندانید، هرگز افغانستان ساخته نمیشود. پشتون های آنسوی سرحد پاکستانی اند. چنانچه تاجک های انسوی سرحد در شمال تاجکستانی اند و ازبک های آنسوی سرحد نیز ازبکستانی.... اگر چنین نیست، هیچ دلیلی ندارد که دروازه های جنوب و شرق باز باشد و شمال را ببندیم. اگر پشتون ها قوم و قبیل در آنسوی سرحدات دارند، دیگران نیز دارند. این مشکل بسیار اساسی ماست. این را هم باید عرض کنم که ما درمیان پشتون های آنسوی سرحد اراده و خواستی نمی بینیم که باافغانستان یکی شوند یا کشور مستقلی را بسازند. آنها در بست در اختیار کشور پاکستان اند. آنها یگانه کاری که خواهند کرد همین خواهد بود که ما را نیز مانند خود وابسته به پاکستان بسازند. من برای همه برادران پشتون خود میگویم که اگر برتری جویی های دیوانه وار قومی را رها کنند، سایر اقوام سال ها به جان ودل حاکمیت و پادشاهی شان را پذیرفته اند ازین پس هم در صورتی که مطابق اصل های پذیرفته شدهء انسانی و عدالت اجتماعی به حاکمیت و ریاست برسید، تردیدی در پذیرش تان نداریم. اما باید بدانید که درصورت یکی شدن با پاکستان و یا حتی ایجاد کشور مستقل پشتونستان ویکی شدن مناطق پشتون نشین افغانستان با آن ، پایتخت در پشاور خواهد بود نه قندهار ویا جلال آباد و پشتون های افغانستان حیثیت تابعین درجه دو را خواهند داشت. همین سرنوشت را تاجک ها و هزاره ها و ازبک ها با کشور های دیگر همزبان خود نیز میداشته باشند....

 پس بهتر همان است که در ها را ببندیم و دست یکدیگر را بگیریم و باهم سرنوشت تباه مشترک خود را ترمیم کرده و کشور مشترک خود را بسازیم. و اما بررسی های تاریخی به مثابهء حقایق علمی همیشه میتواند مورد بحث قرار گیرد. هیچ ادعای تاریخی را نمیشود صد در صد پذیرفت بلکه منحیث یک موضوع مورد بحث علمی همیشه دروازهء جدل و استدلال درمورد شان را باید باز گذاشت. حقایق تاریخی نباید وسیله یی شود برای امتیاز گرفتن و امیتاز باختن توده های امروزی مردم که بنا به هنجار های کاملاً متفاوت از دیروز گرد هم آمده اندو خواهان ساختن یک زندگی مشترک اند. ورنه امریکاییان هرگز نباید به سیاهپوست اجازه بدهند که رئیس جمهور شان شود ویا مسلمانان عضو مجلس عوام انگلیس شوند....

هدف من از راه اندازی این بحث امتیاز سیاسی گرفتن نیست. بلکه این افغان ملت و سایر حلقات فاشیستی اند که می خواهند با جعل تاریخ کوچ اجباری مردم را در نقاط مختلف کشور و اسکان جبری کوچی ها دران جا ها را توجیه کنند. این فاشیست ها اند که به جعل تاریخ می پردازند. حرکت برضد این جعل تاریخی نیز به خاطر جلوگیری از امتیازگیری قومی است که در برنامهء کار فاشیزم قراردارد.... و دراخیر یک نکته را برایتان روشن بسازم جناب زرور افغان صاحب که همانگونه که پشتو زبان ها صرفنظر از تفاوت های فرهنگی ، لهجه یی و حتی مذهبی شان ( تشیع در پشتون ها نیز وجود دارد و وهابی ها هم در میان شان کم نیست)، امروز خود را یک قوم یعنی پشتون میدانند، فارسی زبان ها نیز اعم از شیعه و سنی و تاجک و هزاره و ایماق و غیره همه خود را فارسی زبان میدانند ویک قوم اند. حتی اگر در گذشته هم نبودند امروز از برادران پشتون خویش آموخته اند و می آموزند که وحدت زبانی خود را با گذشتن از اختلافات دیگر باید حفظ کنند. اینست سیاست که امروز همه دیگر آموخته اند. ورنه چنانچه یاد آور شدم، دریک نظام انسانی و مردمسالار همه باهم برادریم و همه مشترکاتی داریم که میتوانیم برادروار زندگی کنیم. حالا کی کدام را انتخاب میکند؟ نتیجه روشن است. دهرچا عمل، دلاری مل!

                   برگرفته ازوبلاگ رستاخیزملی

  نظرات ()
مطالب اخیر سروده از قدیره واسوخت مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست کبروغرور رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد پدرام شهروندتاجیکستان شد شیر افغان در مقابل ایران سکوت کرد
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من