تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
ادامه یاد بود بخش سوم نویسنده: - ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

 پیام پرویزباعث

 بمناسبت سی سالگی شهادت زنده یاد پدربزرگوارم

با سلام ودرود بی پایان خدمت دانشمندان محترم، پیروان وارادتمندانی که یکباردیگرروح پدرم را شاد گردانیده وسالگشت شهاد تش را گرامی داشتند!

به همه دوستان پدرم معلوم است که ما جزهمان یک قطعه تصویروقصه هایی که دربارۀ آن شهید می نمودند، دیگرهیچ یاد داشت دیگری نداریم. تا بچه خرد سال بودیم با وجودی که دشمنان پدرم اورا ازما گرفته بودند، ولی من با مادروخواهرم نسرین باعث که ازمن بزرگتراست، ازیک شهربه شهردیگردرخانۀ پیروان اوبه شکل مخفی وگمنام زندگی می نمودیم وهرگزاختیارآنرا نداشتیم که بگوئیم ما فرزند کی هستیم.

چون اکثریت تحصیل کردگان ومردم بخصوص درکابل وشمال افغانستان با نام پدرم آشنایی دارند، ازاینرو برای مصئون بودن پیروان پدرم ازپیگرد عمال شکنجه گرنیروهای امنیتی، ما هرگزنام پدرمان را برزبان نمی آوردیم ومادروخاهرم نیزنام مستعارداشتند. برای اولین باردرسالهای 66 ویا 67 خصوصاً دورانی که مصالحه ملی اعلام گردیده بود، ازشمال به کابل برگشته  وازاین آوارگی وگمنامی خلاص گردیدیم ودلیل آن این بود که آقای سلطان علی کشتمند صدراعظم آن زمان با آگاهی ازسرنوشت وموجودیت ما درشهرکابل واحترام به پدرم، بطورفوق العاده در مکروریان چهاریک باب اپارتمان بخشیده بود.

آنوقت فهمیدیم که ما نه تنها دیگرمورد پیگرد دشمنان نیستیم، بلکه حق داریم ازهویت ونسب خویش علنی حرف بزنیم ونام پدرخویش را با غروربرزبان آوریم.

البته آنچکه سزاوارقدردانی است اینست که درتمام دوران زندگی مخفی، پیروان پدرم نسبت به آموزش ما توجه خاص داشتند وآموزگاران مسلکی وبا تجربه به آموزش وتدریس ما می پرداختند، که بعداً درکابل با دادن امتحان سویه به تحصیل طبیعی پرداختیم. پیش ازترک میهن خواهرم به دانشگاه طب ابوعلی سینا درکابل راه یافت وخوشبختانه اکنون درحال اکمال تحصیل طبی خویش درلندن است ومن نیزبعد ازکاروپرداخت هزینه های مهاجرت اکنون وارد دانشگاه گردیده وبه کسب دانش مشغول هستم تا ازاین طریق بتوانم روح پدرم را که عاشق علم ودانش ومردمش بود، به نحوی شاد نگهدارم.

یک روزپیش یکی ازدوستان پدرم به خانۀ ما زنگ زد وگفت ازتجلیل روزشهادت پدرت خبرداری که درسایتها نشرشده است وسی سالگی روزشهادتش را تجلیل نموده ودانشمندان وارادتمندان زیادی ازآن به بزرگی یاد نموده اند؟

چون برای ما اصلاً روزشهادت پدرمان معلوم نبود وفقط مادرم میگفت که سه روزبعدازدستگیری پدرت بد نیا آمدی. وقتی من با عجله به سایتی که آدرس داده بودند مراجعه نموده، اولترازهمه مقالاتی را مرورنمودم که بعنوان دوستان نزدیک پدرم می شناختم ودرروزهای بد زندگی ازما مواظبت می نمودند. آنجا بود که ازقول اسد الله سروری رئیس اطلاعات دوران شهادت پدرم نقل گردیده بود که اودرروزیازدهم دلو1357 به شهادت رسیده است. برای من جالب بود که درروزی من بد نیا آمده ام که پدرم جام شهادت نوشیده است. چه تصادف تلخ ودرد ناکی!

من نمیدانم با کدام زبان ازاین نویسندگان محترم ویاران با وفای اوسپاسگذاری نمایم. فکرمیکنم دوباره تولد گردیده باشم. اما این تولد دوبارۀ من ازآن سبب است که میبینم بعد ازسی سال پدرم با ردیگر درذهنیتها با قوت بیشترازپیش زنده گردیده وازاندیشه های جاویدان اوبه حرمت یاد آوری گردیده وبه حقانیت راه واندیشه اش تاکید صورت میگیرد.

حقیقتاً برای من تولد دوباره است وباوردارم که هرقدر جامعۀ ما بسوی آزادی پیش برود وفضای حق وحقیقت جویی حاکم گردد، اندیشه وراه اوپردرخشش ترخواهد بود.

من به نمایند گی ازخانواده خویش این روزرا به همه پیروان وارادتمندان پدرم تسلیت نی بلکه تبریک میگویم. چون پدرم هرگزنمرده واوبا اندیشه های انسانی وعدالت خواهانه اش برای ابد زنده خواهد بود.

یادش گرامی وراهش همیشه زنده وپررهروباد !

با حرمت بی پایان

پرویزباعث

لندن- انگلیستان

2009/02/02

متکی به یادداشتها و گفته های مولانا محبوب رحمانی ومولانا رحمت الله حیرت، دوتن از همدیاران، هماوردان و همدرسیهای  دوره مدرسه ای مولانا بحرالدین باعث در درواز، تخار و کندز: 

 

مولانا محبوب رحمانی و مولا نا رحمت الله حیرت

مولاناباعث همدرس عالیقدرمابود

 بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد الله رب العالمین والعاقبت للمتقین والصلوات والسلام علی اشرف الانبیأ و المر سلین و علی اله و اصحابه اجمعین.  بسم الرب الشهدا و الصدقین. اما بعد: قال الله تعالی فی الکتاب الحکیم:  ان الله لا یغیرما بقوم حتی یغیر و مابانفسهم.  خداوند سرنوشت هیچ قوم وملتی را تغیر نمیدهد، مگرآنکه خود آنها برای تغیر مبارزه کنند.

سخن گفتن از خاطرات نیم قرن کار سختی است. اما سبب دوستی صمیمانه ما با آن طالب العلم که در عهد جوانی بود این سختی را آسانتر میسازد.

بحرالدین جوان در 1335 تا 1336 که یک جوان 15 ساله بود، درمدرسه ی مولوی ضیف الله شهرسبزی تلمذ مینمود. مولوی ضیف الله روحانی کلان ومورد احترام مردم، از مولویان دیوبندی در مربوطات بدخشان بود. مدرسه شهرسبز ( فلان ) گاهی 50 تا 100 طالب العلم جوان ( داملا ) را همزمان می پذیرفت.

مولوی ضیف الله در حدود سالهای 1330 از هندوستان برگشت وبه ایجاد مدرسه یی در زادگاهش اقدام نمود. درزمان او مولوی سلیم طغرا راغی، مولوی غیاث الدین ذره خواهانی، مولوی پایشهری، مولوی عبدالعلیم، مولوی عبدالرحمن و دیگران نام و نشانی داشتند.

بحرالدین جوان، یکی دوسال شاگرد مولوی ضیف الله بود. درسال اول طلبگی خود، مختصرالمعانی، کافیه وزنجانی وهدایه را بدرستی آموخت. همزمان تفسیر و مناقشات منطقی را هم. بسرعت فراگرفت. من که همیشه با او همدرس بودم، احساس میکردم که او زودتر ازما درس و سبق را مهیا مینمود. برای پخته شدن بیان خود درسهارا بما توضیح میداد. ( 1 )

در مدرسه ی فلان ( شهرسبز ) شاگردان از سراسر درواز می آمدند وبیشترین آنها از منطقه ی کوف بودند. تاریخ مدرسه ی شهرسبز از تاریخ معارف آن مقدمتر است. اساس کار مدرسه بلحاظ تدارک مواد خوراکی، به کمکهای مستقیم مردم وابسته بود. نام وآب شاگردان مسافر عمدتا ازسوی مردم تهیه میشد. نام این سهمیه در اصطلاح طلبگی " وظیفه " بود.

مولانا بحرالدین در تمام مدت بیشتر از یکسال اقامتش در شهر سبز،  برای جمع آوری نان وظیفه نرفت واکثر شبها نیز مهمان بود. او پیشقدم ترین ملای مدرسه شد وازاین جهت مورد احترام مردم قرار گرفت. من بیاد دارم که پس ازنماز بامداد مولوی ضیف الله برای چایخوردن به خانه میرفت ودرس طلبه ها برعهده ی ملاهای مقدم و پیشقدم بود.

حدود ده تن بودیم که میتوانستیم  درس و عبارات مراتب پایانتر را به آنها تدریس وهمکاری کنیم. اما در نبود وعدم حضور استاد، مولانا بحرالدین برای ما درعین کتاب و درس یاری میکرد. حضور باعث برای مولوی ضیف الله هرروز بیشتر از پیش سنگینی مینمود. او عادت داشت که برای هر عبارت وهر متن مشکلی را پیش میکشید. استاد برای همه امور دشوار بود که پاسخ بدهد، درحالیکه او بدون قناعت از موضوع نمی گذشت.

وقتی استاد میگفت، فلان دانشمند ومولوی صرفی است، نحوی است ویا منطقی است، بلافاصله می چسپید که استادش در منطق ودر صرف ونحو که بوده است؟ اگر مولوی ضیف الله برای این سوال جواب می آورد باز گروه پیش از آنهارا می پرسید.  یکروز بهمین ترتیب پیش آمد و مولانا بحرالدین بسیار کنجکاوی میکرد، استاد که بی حوصله شده بود، با عصبیت پرسید: " بچه ملا بحرالدین! بزرگان و دانشمندان خویشاوندان من نیستند، که آنهارا بتو بشناسانم! ".

باعث گفت: استاد عزیز! همه علما بما نسبت دارند، تا عالم را نشناسیم، علم و عالم را نیز نمی شناسیم. وقتی خدارا نشناسیم؛ کتاب الله را هم نمی شناسیم. وقتی کتابهارا بشناسیم، مولفان آنهارا نیز می شناسیم. این طریقه ی نسبه درمیان علما باید رواج بیابد، وگرنه دانش بدون منبع و کتاب بدون مولف موجود نمی باشد. استاد آزرده شد وترک مجلس درس وبحث نمود. فردا همینکه نماز بامداد را خواندیم و برای درس آماده شدیم، مولوی ضیف الله پرسید بحرالدین کجاست؟

 باعث بلافاصله آمد واستاد ازاو معذرت خواهی کرد. مولوی گفت: سوال تو از مباحث مهم منطق است ومن حالت دیروز را کوتاهی خود میدانم. تو معلوم است که، دانشمند کلانی میشوی. ( 2 )

مولانا باعث در تخارزمین:

من ( مولانا محبوب رحمانی ) در سال 1337 هـ شمسی، به خدمت عسکری رفتم، دوره ی خدمت مکلفیت را در سرحدات ( آمریت سرحدی فاریاب ) در مرز میان شوروی وقت ( ترکمنستان ) و افغانستان سپری نمودم. پس از انجام دوسال خدمت مکلفیت عسکری ترخیص وبه درواز بازگشتم. در زمستان سال 1340 دوباره از درواز به کندز رفتم. این مسافرت برای تحصیل واتمام طلبگی در حوزه ی مذهبی بود. وقتی شنیدم که مولانا باعث همدرس جوانی من در مدرسه ی بنگی و گنجعلی بیگ تخار مشغول آموزش است. من نیز به آنجا رفتم وبا ایشان همدرس شدم. باعث از موجودیت من بسیار خوشحال بود ومن نیز به وجود او افتخار داشتم.

تاسال 1342 باعث درچندین مدرسه رفت و درگیر شد وترک مدرس و مدرسه داران نمود. منکه همچون او درگیر بحثها و کرکترها نبودم، دو سه مدرسه را ناچار عوض کردم. در دو مدرسه برای حمایت باعث خود ودوستان دیگرمان را بی سرنوشت کردیم. مولانا باعث در برخی مدارس ده روز بیشتر باقی نمیماند. بسیار زود درگیر بحث وجدل جدی با استادان میشد، این روحیه و عاد ات نام و آوازه اورا در همان جوانی  بهرجای قطغن رساند. 

باعث روزهای جمعه به مدارس و مساجدی که در آنجا درس نمیخواند؛ میرفت. او ازفرصتها بهره گرفته به ارشاد وتبلیغ مبادرت مینمود. در بحثها بسیار جدی و سازش ناپذیر بود. یکی از عادات او این بودکه، بحثهارا به حالت غیر عادی میکشاند وبا شجاعت وبی پروایی خاص، چیزهای نا متعارف وتازه در عوالم دانش مذهبی بیان می نمود. اوهمواره از سوی ما ممانعت میشد اما این کار اصلا سودی نداشت وبرعکس ما بودیم که از او منت می شنیدیم.

دردوران تحصیل مذهبی، بسیار رواج نمیباشد که، شاگردان واستادان در مدارس به درس ادبی و خوانش شعر بپردازند. باعث بهر مدرسه یی که می رفت ویا برای آموزش خود مشغول میشد، نخست با برنامه های درسی وعادات مدرسان گلاویز میشد. او تحمل نداشت که کمبودی را ببیند وخاموش بنشیند. از شخصیت باعث بدور بودکه، مسامحه کند و برای عیب مشهود لب فروبندد. او در همان یکی دودرس استادان خودرا بررسی مینمود، اگر می دانست که شخصیت استاد قوی نیست ودانش کافی ندارد، با طرح دوسه پرسش مهم و اساسی راهش را از دیگران جدا مینمود.

باعث همیشه در پی شکار افراد توانای فکری بود، او بهر ملای کم قوت و حتی مولویهای بزرگ ازنظر نام و نشان، تمکین نداشت. دانش مذهبی وزحمت کتابخوانی برخی ملایان برای او معیار نبود. او شخصیت، اندیشه و انسانیت همتاهای خویشرا قدر میکرد. چنانچه میگفت: " اهل فتوی برای تایید استبداد بسیار است، اما اهل فتوی برای تردید استبداد حتی مشاهده نمیشود. ملای اهل ختنه، ختم، خیرات  و ... فراوان است، مگر ملای  عامل خیر وفلاح مردم کم وجود دارد. تاریخ معاصر ما هم تناقض محض است، درآغاز قرن 14 اسلامی 1301 دارالعلوم تاسیس میشود، هدف آن تایید بقای سلطنت وامارتهاست. اما تاسیس مکتب صنعت ودانش فنی در اندیشه نظام نمی آید. نظامهای ملا پرور؛ آنهم ازنوع ملاهای این کشور، نمیتوانند برای ترقی باور داشته باشند"!  ( 3 )

مولانا باعث در درجه ارشاد بود، او در دو سه سال باوجود پریشانی و تردد بسیار که از عدم موافقت او با علما بوجود می آمد، با استادان مهم دوماه و با مولویهای سطحی تر دوهفته بیشتر درس نمیخواند. قدرت ذهنی و استعداد ایشان بسیار فوق الاده بود. باعث را جامعه ی روحانیون سالمند، مولانا طغرای دوم میخواندند. هنگامیکه خودش از زبان مولوی فضل الرحمن تخاری شنیده بود که طغرای دوم است، آهسته آهسته درپی آن شد تا بار دیگربه سراغ طغرایی برو که چند سال قبل ازاو بهره ای گرفته ورهنمای های سودمندی دریافته بود. چون افراد مهم وصاحبان منبروتدریس ازفهم ودانش اویاد مینمودند ولقب طغرای دوم بروی میگذاشتند. باید یکباردیگراورا به آزمون میگرفت. چون باعث مردی بکمال رسیده بود.

باعث درطی این مدت با چهره های سرشناسی مانند مولانا میرزا شاه جرمی مولانا عبدالولی حجت، مولوی غیاث الدین ذره، مولوی محمدشاه تخاری، مولوی کمال الدین سمنگانی، مولوی فیض محمد چاه آبی، مولانا محمدامین قربت، مولوی محمدحنیف، مولوی فضل الرحمن ودهها روحانی دیگرمستقیم وغیر مستقیم آشنا شده بود واززبان هریکی ازاینها پیرامون دانشمندی روحانی مولوی محمد سلیم طغرا راغی ( 1351 – 1276 خ ) می شنوید.

باعث سرانجام در حدود سالهای و الله اعلم 1339 و 1340 برای دیدار او به مزار شریف رفت. مولوی طغرا که در آن هنگام مهمان دارالعلوم اسدیه بود، هنوز سالم و نیرومند بوده است. او پس از باخبر شدن از آمدن جوانی بنام بحرالدین باعث برای مناظره و معارفه با اندکی تأمل نسبت به باعث که اورا بنام بحرالدین می شناخت، اورامی پذیرد. این حادثه دقیقا برابر است با سال او ل ترخیص گرفتن بنده پس از خدمت مکلفیت عسکری ( 1340 خ ).  

میگویندکه، مولانا طغرا که درنزد علما به علامه طغرا شهرت داشت، درس آموخته حوزه بخارا، هند، کابل و بدخشانزمین است. از مواصفات او دانش عظیم، دلاوری در بحث، آگاهی از دامنه دین، ورود به حوزه ی مفاهیم حکمت و فلسفه، منطق وکلام  ونیز اشراف نیک اندر باب ادبیات و عرفان است. استادان اورا نیز نام و آوازه بلند بوده است.

او شاگرد مسلم مولوی محمدشاه اخگر، مولوی میرزا شاه جرمی، مولوی غلام نبی کاموی، مولوی شمس الحق مارتون در سوات هند، مولانا فیض محمد طالقانی و مولوی عبدالحی پنجشیری  وبرخی استادان دیگر بوده است. اما مولانا باعث شاگرد مولوی ضیف الله، مولوی عبد الغفار  وچند روزی هم درخدمت طغرا بیش نبوده است. او هنوز درجه ارشاد را رسما کسب نکرده ولی از قدرت حافظه نیرومند و استعداد فوق العاده برخوردار است.

 بساط بحث دو بدخشانی پرشور روبراه میشود و برخی استادان جامعه اسدیه وشاگردان آنها دراین نشست متفاوت حضور دارند.  سه تن از علمایی که در بحث بوده اند، بعنوان استادان باعث از قدرت استدلال او باخبر بوده اند، اما بقیه در شگفتی فرو میروند که این جوان 20 ساله، با یک دانشمند 65 ساله که آوازه اش در سراسر مملکت پیچیده است؛ میخواهد به مناظره و مباحثه در حوزه های فکری – فلسفی، دینی فقهی و ادبی عرفانی بپردازد.

فی المجلس مولانا طغرا  میگوید: پیرمردان را با جوانان چکار! باعث که از مشرب ادبی او آگاهی داشت، با کسب اجازه از مولانا راغی ( علامه بدخشانی) این بیت صایب اصفهانی را برایش میخواند:

                            آدمی پیر چوشد عشق جوان میگردد         خواب دروقت سحرگاه گران میگردد

                             راه رو شن زبــزرگان کهن سال طلب       آبــها صاف درایام خـــزان می گردد.

مولوی طغرا که درشرح وتفسیر مثنوی و بیدل بدیل نداشت، بسیار زود متوجه میشود که این جوانیکه او را به بحث طلبیده است، رود خروشانی است که پایه ومایه ی دانشش تنها در غرور جوانی نیست، بلکه به اعماق فرهنگ گذشته نیز رهگذر دارد.  گویند که آن بحث طی 10 ساعت انجام شد ومولانا باعث برای هر پرسش بی درنگ پاسخ میداد وتوضیحاتی نیز بر مساله می افزود. 

مولانا طغرا در حیرت فرو رفته بود و با تبسم های شکوهمنددربرابر مجلس گفت:

ازامروز دیگر از مرگ نمی ترسم، چون بحث این دانشمند جوان، باعث میشود که به پاسدار ی دانش امروز دراندیشه و چهره ی این جوان  اطمینان داشته باشیم. علامه طغرا روی این جوان را میبوسد وبا چشمهای پرازاشک شادمانی به او تعظیم می نماید.

باعث نیز پس از سپاسگزاری به مولانا طغرا و آن دوسه استاد دیگرش، میگوید:" اجازه بدهید اعلام بدارم که، علامه محمد سلیم طغرا، یک انسان بزرگ، یک دانشمند بزرگ ویک اهل الله آگاه است".

برخی از صاحبنظران این حکایت را بگونه های دیگری هم گفته اند.  آنانیکه در بحث مستقیما حی وحاضر بوده اند، اعتراف میکنند که برخورد این دو همدیار در محیط سومی، به داستان حضرت شمس ومولانا جلال الدین بلخی شباهت داشت.  همانگونه که آن دو همدیار و همزبان در محیط سومی که ترکیه امروز باشد، در قونیه همدیگررا پس از برخورد ناگهانی یافتند، این دو بدخشانی نامدار نیز همدیگررا در بلخ در زادگاه مولوی بزرگ شناختند.

در آن داستان شمس شصت ساله است و مولانا 38 ساله، اما دراین داستان علامه طغرا 65 ساله است و مولانا باعث 20 ساله. در آنجا مولانا عاشق شمس میشود ودراین جا نیز باعث شیفته ی شخصیت و دانش طغرا میگردد. لابد میدانیم که شمس به مولانا باور یافته بود و طغرا به باعث. آن دو برای خود یگانگی داشتند واین دو نیز برای خویش مشترکات بسیار.  

طغرا نیز برای برخی بیان واندیشه اش فتواهای کفر دریافت مینمود وباعث نیز بارها متهم به کفر گفتن شده بود. از علامه طغرا پرسیده بودند که، کفر چیست و کافر کیست، گفته بود: کفر دریافت حقیقت است وکافر حقیقت باو ر. آنانیکه برای هر عصبیت خود دیگران را کافر مینامند، به حقیقت راه نیافته اند. مولانا باعث هم برای کفر وکافر معنایی مشترکی را قایل است. او میگوید: کفر وکافر هردو در حقیقت راه اند. باعث باورداشت که، هرکسی اگر از دیگران بهتر باشد وبیشتر بداند، درنزد آنان کافر است.  ایکاش کافران ما همچون فارابی، ابن سینا، البیرونی، غزالی، منصور، سهروردی، مولوی، شمس، عین القضات، گالیله، داروین و دهها تن دیگر میبودند.

ما پس از ختم درس در حوزه تخارستان ( بدخشان بزرگ ) سالهای 1344 تا 1345 از مولانا باعث جدا ماندیم. اودر کابل به دارالعلوم شامل شد وبعد ها به شرعیات رفت. او یک انسان آزاد، آگاه، با مناعت و بسیار پر قوت بود. ما همه طلبه های بدخشان در همه جا بوجود او افتخار میکردیم.  ایشان در سالهای اقامت کابل سیاسی شدند و به مسایل انقلاب و قیام وجنگ علیه دولتهای افغانی در مرکز پرداختند. سرانجام چندین بار زندانی شدند و سپس در سال 1357 شهید گردیدند.

خداوند پاک روح آن بزرگمرد را شاد بدارد و همه دوستانش را سرفراز بگرداند.

ومن الله توفیق

ارسالی استاد حبیب الله از کابل             12 دلو سال 1387 خورشیدی

                                  برگرفته از سایت فراترازمرزها

  نظرات ()
مطالب اخیر سروده از قدیره واسوخت مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست کبروغرور رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد پدرام شهروندتاجیکستان شد شیر افغان در مقابل ایران سکوت کرد
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من