تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
ادامه یاد بود نویسنده: - ۱۳۸٧/۱۱/۱٥

 
 
 

چند یاد داشت خاطره گونه درپیوند با مولانا باعث

آنچه که زیراین سرخط به نگارش وبررسی گرفته خواهد شد، گوشه هایی ازخا طرات زنده وفراموش ناشدنی من درپیوند با شخصیت مولانا درموارد گوناگون است، بگونه یی درجهت شناخت ومعرفی بهتراین مردیکه که دراوج جوانی، به قله های بزرگ خود شناسی وشناخت شناسی درعمده ترین مسایل اعم ازدینی وعلوم انسانی عروج نموده وبمثابۀ یکی ازبزرگترینهای تاریخ کشورمان، ثبت حافظۀ راستین وامانت دارتاریخ حقیقی این سرزمین گردید.

نگارش وبررسی این گوشه های خاطرات، آنهم حضوری وعینی، یقیناً بهترمیتواند درشناخت این انسان والا وآزاده، پژوهشگران، پیروان، دوستداران وخردمندان واهل فضل ونگرش را یاری برساند. سرگذشت غم انگیزتاریخ خونباراین سرزمین بخون خفته بیشترازپیش اهمیت پختگی، درک وشناخت دقیق وهشداررسالتمندانۀ این مبارزنستوه وهمراه ورهبراو(شهید گران ارج بدخشی) وسایررهروان وسربداران مان را پیرامون ویژگی های جامعۀ افغانستان  به اثبات رسانیده ونشان میدهد آنچه را که این رسالت بدوشان وعاشق پیشگان راه مردم ومیهن دهه ها پیش ازامروزاعلام نموده بودند، چقدرجامعه شناسانه است.

اگرحسودان تنگ چشم نخواهند که هنوزهم بپذیرند؛ ولی عینیت جامعه وبسیج طبیعی وخود جوش جامعه مبیین وموئید درستی اندیشه هایی است که آن راست قامتان تاریخ به موقع وبجا برای مردم خویش اعلام نمودند. مهم این نیست که آنها بهرۀ نهال برومند ریشه دارتاریخی خود را نچشیدند ومیراث خواران راستین آنها هنوزهم درهیچ مدارچرکین وخون آلود پرسه نمیزنند. مهم اثبات درست بودن راه است، راهی که ریشه درراستی وانسان مداری دارد.

گسترش اندیشۀ بانیان خط برابری خواهی ملی ازچند تن محدود تاجریان سراسری ملی امروزی، پیام مجددی است برای آنانی که هرگزنمیخواهند چشمان خویش را بروی حقایق عینی اجتماعی کشوراستبداد زده بگشایند وراه گذارازاین گسست وبحران هویتی را که لکه های خونین را درپیشانی خود دارد، بسوی ثبات وصلح عادلانه وامنیت پایدار، پیش روی مردم بگذارند. پیام ما بازهم به آنانی که نمی خواهند به معقولیت تن دهند همین خواهد بود، که صد سال دیگرهم اگرازروی نعش خون آلود مردم افغانستان بگذرند وبرچشم جهانیان خاک بپاشند؛ سرانجام با سرافگندگی همیشگی تاریخی برواقعیت گردن خواهند گذاشت. اما چه بهترکه همین حالا برمشروعیت تن درداده برحجم پروندۀ جنایت کاری شان بیش ازاین افزوده نشود. سیاست عوام فریبی وجعل کردن واقعیتهای انکارناپذیر دربرابرانظارجهانیان، نتیجه اش همین درماندگیها وتقلا های نا پایداری است که امروزدرچهرۀ غم آلود کرزی ودارودسته پریشان خا طرش نمایان است.

هرکه نا موخت ازگذشت روزگار     نیزنا موزد زهیچ آموزگار

این بزرگترین درس تاریخ است برای آنانی که نمیخواهند بدانند ویا میدانند وازسرجهالت ناشی ازمیراث کهنه وتباه کنندۀ تفکرقبیلوی نمیخواهند بپذیرند. هیچ امری درجهان برجسته تراز درسهای تاریخی تاریخ کشورخود مان آموزنده ترنخواهد بود. درسی که درلحظات پایا نی عمرخود ببرک کارمل برای مصطفی دانش خبرنگارایرانی درسال 1995 خورشیدی درشهرک حیره تان اعتراف نمود، بزرگترین درس برای نسل بعدی بعد ازخود وهمۀ مایی که امروززنده هستیم ونظاره گرواقعات خون آلود ودرد ناک کشورخود هستیم، میباشد. این سخن وپیام، تعبیردیگری است ازهمان درس بیش ازهزارسالۀ رودکی بزرگوارکه با صلابت تمام درگوش تاریخ طنین اندازاست. وکارمل نیزکه دربالاترین سکوی قدرت تکیه داشت ودردمادم لحظات دردناک پایان زندگی درانزوای خویش این تجربۀ زمان را باردیگرچنین بیان نمود:

«بزرگترین درسی که در زندگی گرفتم این بود که هیچ کشوری نمیتواند به اتکای نیروی خارجی به آزادی واستقلال وپیشرفت د ست یابد. باید به اراده ی مردم احترام گذاشت وازاستقلال کشوردفاع کرد. هرملتی روی پای خود بایستد». وداعیه داران ورهبران ملی ما(باعث وبدخشی) که چهاردهه پیش این پیام بزرگ ودرس تاریخی را درگوش روشنفکران ومردم افغانستان زمزمه نموده وتکیه بربازوان توانمند ملت افغانستان را شرط اساسی وعمدۀ هرگونه سعادت وسازندگی وسرافرازی میدانستند، نیزقربانی همین تفکرشدند که باید برمردم خود باوروتکیه داشت. دشمنان خارجی هرگزدایه های مهرباترازمادربرای ما نخواهند بود. بازگویی گوشه های خاطرات باعث بزرگ درجنب بیان فروتنی وبی پیرایگی وراستی بی پایانش، بگونه یی بیان تکرارهمان خود بودنی است که سده ها وهزاره ها پیش بزرگان این سرزمین نیزگفته بودند.

1- خاطرۀ سخنرانی مولانا باعث درنهم سنبله(شهریور)1351 خورشیدی درمدرسۀ تخارستان کندز:

درست سحرگاه روزنهم سنبلۀ سال 1351 خورشیدی بود که من بایکی ازدوستانم بنام غلام قادردانش آموزمدرسۀ تخارستان بعد ازنوشیدن چای دریکی ازکافه های خیابان سمت شیرخان بندرکندزبیرون گردیده بسوی چهارسوی شهرپیاده وصحبت کنان پیرامون وضعیت سیاسی کشوروبویژه اهداف سازمانی ما درقبال مسایل ملی وبین المللی وویژه گی های رهبران مان بخصوص بدخشی وباعث، درحرکت بودیم که ناگهان چشمم به گروه هفت وهشت نفری افتاد که درپیشاپیش آنها بدخشی  قرار داشت ودرحال صحبت به سمت مخالف ما می آمدند.

من با آن شگفت زدگی که با گرفتن نام بدخشی، او درپیش چشمانمان ظاهرشد به دوست خود گفتم: اونه بدخشی که میگفتم. غلام قادرنیزبا عطش فراوان پرسید کدام است؟ گفتم آن گروهی که بطرف ما می آیند وآن کسی که دریشی نخودی، پیراهن آبی  دارد وکرتی خویش را با دست چپش برروی شانه اش بصورت آویزان گرفته است، رهبرما وشما بدخشی است. پرسید دیگران که همراهش استند، چه کسانی اند؟ من که ازجمله تنها با چهرۀ انجنیرعبد الباری فرخاری ومحمد بشیربغلانی آشنایی داشتم، نام گرفتم وگفتم دیگران را من هم نمیشناسم ولی حتماً ازجمله رفقای مسئول ورهبری باید باشند. چون پیش ازاین چندین باردراطاقی درباغبان کوچۀ کابل آنهارا که نزد مولا نا آمده بودند، می شناختم.

ما ازکنارآنها با یک سلام رد شدیم. درچهارسوی شهرکندزرسیده دست راست پیچیده درجادۀ سمت شرکت سپین زرمستقیم شدیم که پیش روی ما یکی ازاقارب من بنام محمود الله پیدا شد بعدازسلام واحوال پرسی متعارف؛ برایمان گفت که خبرهستید که مولانا صاحب باعث اینجاست؟ گفتیم نه. با اشارۀ دست به محلی که باعث قرارداشت، اشاره نموده گفت:

اونجا که رسیدید دست راست کافی است ودرروی تخت کافی مولانا صاحب دربین جوالیها ی(حمال ها) دروازی نشسته وبرای آنها صحبت میکند. ما با عجله به سمت معلوم درحرکت شدیم. وقتی آنجا رسیدیم، مولانا به محض اینکه چشمش به من خورد گفت اینجا هستی؟ گفتم بلی! من دوست خودرا که درآن لحظه دنیارا برایش بخشیده بودم وبا بزرگترین هایی که هرگزفکردیدن شان را نداشت، برای مولانا معرفی نمودم. مولانا دفعتاً ازآن دوست پرسید صنف چند هستی؟ او بعدازکشیدن یک آه گفت صنف پنج تخارستان هستم. دلیل آه سرد دوستم این بود که سنش بزرگترازسال مدرسه اش بود. چون درآن زمان بچه های مدارس دینی بعدازچند سال تحصیل وآموزش مبادی دینی  درمدارسی دینی رسمی ودولتی شامل شده وبه آموزش می پرداختند تا ازاین طریق بتوانند به دانشکدۀ شرعیات دانشگاه کابل راه پیدا نموده وبه تحصیلات عالی بپردازند. مولا نا که دلیل آه سرد اورا فهمید، گفت: غم نخورتا چشم بهم زدی مدرسه تمام میشود. تحصیل سن وسال نمیخواهد. زگهواره تا گورزمان تحصیل است.

بعد دوست من ازما جدا گردید ومن همراهی مولانا به کافۀ عثمان که روبروی مدرسۀ تخارستان بود، رفتیم، چون درآنجا دو تن ازدوستان دیگربنام خضرا بیضایی وعبد السلیم دانش آموزان مدرسۀ تخارستان ودارلمعلمین کندز، منتظیردیدارمولانا بودند. حدود ساعت یازده بود. مولانا درآنجا ضمن نوشیدن چای برای ما صحبت می نمود وما را درجهت پیگیری اهداف مردمی مان تشویق وتشجیع می نمود. مولا نا عمد تاً روی جامعۀ دینی افغانستان ونقش دین وفرهنگ دینی اسلام درراستای بیداری وبسیج مردم درجهت دگرگونی نظام حاکم ودگرگونی بساط ظلم واستبداد وبیعدالتی اجتماعی سخن میگفت. این صحبتها برای ما تازگی داشت. چون درآن روزگاری که طیف وسیع جوانان یا تحت تا ثیر اند یشه های مارکسیستی بودند ویا زیرنام اسلام نوین متأ ثیرازاندیشه های سید قطب، مودودی وکسان دیگری قرارداشتند وازاسلام وخطراتی که گویا اسلام را تهدید می نماید، سخن بمیان می آوردند. اما درگروه ویژۀ ما خلاف طیفهای فکری دیگر، دستورالعمل خاصی مبنی برتحقیق وآموزش مکتب خاصی وجود نداشت. یعنی دستان مارا بازگذاشته بودند. ما هم آثاردینی را مطالعه مینمودیم وهم آثارمارکسیستی وهم آنچکه به تاریخ وفرهنگ حوزۀ فرهنگی وتمدنی مان پیوند داشت. میلاک درمیان ما وطن پرستی ومبارزۀ آشتی ناپذیربا ستم طبقاتی وملی بود. ازهراندیشه ای که دراین مسیرمدد گارباشد، بهره می جستیم.

مولانا باعث دراین صحبت صریحاً خطاب به ما گفت: «نمیدانم که برخی ازرفقای ما چرا عطش زدۀ مارکسیسم هستند. درجامعه ای که دین وفرهنگ دینی تا مغزاستخوان مردم نفوذ دارد، چرا ما بحیث وطن پرستان واقعی ازدین وفرهنگ دینی مردم درجهت نجات مردم استفاده نکنیم که بگذاریم آنرا دیگران درجهت مقاصد سیاسی ارتجاعی خویش بکارگیرند. قرآن کتابی نیست که روحانیون قشری ومرتجع ازآن تفسیر می نمایند وآنرا درخدمت نظامهای استبدادی وارتجاعی قرارداده اند. دریافت وتفسیرمن ازقرآن طوری است که هرگزبا اندیشه های پیشرومدعی خدمتگذاری زحمت کشان منافات نداشته ودرخدمت عدالت انسانی است».

 برای ما واقعاً صحبتهای مولانا جالب بود وبیان کنندۀ یک رمزی که توضیح نشد. شاید این گفته ها بازتابی بوده باشد ازمسایلی که درکنفرانس کندزمطرح گردیده باشد ومقاومتهایی که دربرابردید گاه های اوصورت گرفته باشد. اما مولانا هرگزعادت نداشت که جزبیان صریح اندیشه ها وباورهایش به تبصره های غیابی ویا شکوه وشکایت ازکسی بپردازد. چون بخود باورداشت ورمز باورمندی هم چیزی غیرازاین بوده نمیتواند.

 اما دربعد زمانی دیگری که مولانا طرح کتبی خودرا پیرامون مبارزه درافغانستان با همان دید گاهی که به کارایی وسازندگی آن باورداشت، ارایه داشته بود؛ سبب گردید که بعد ها یک جریان خزندۀ درونی آرام آرام وبی سروصدا درجاهایی که مطمئین بودند حرف شان گویا رو نمیشود، باعث را یک ملا ویک آید ه آلیست معرفی نموده وبا شکوه های نرم و درونمایۀ پرازترس ونگرانی، گویا درفکربدیل سازی مولانا بودند. مولانایی که هرگزبدیل دوران خودش را نداشت. زیرا او به همان پیمانه ای که دانشمند بزرگ وکم نظیربود، یک مبارزخستگی ناپذیر، انقلابی دلیرویک صداقت پیشۀ فروتنی بود که هنگام سخنرانی سحرکلامش نه تنها لرزه براندام استبداد وارد مینمود، بلکه شنوندۀ بی آلایش را نیز دگرگون میساخت. شنیدن این حرفهایی که برخاسته ازیک مرض بچگانه بود ودرنطفه توسط شنوند گانی که همین اکنون دو تن ازآنها زنده اند با قاطعیت خاموش گردید، مرا درروند طوفانهای بحران آفرین بعدی همیشه بیاد آن صحبت کافۀ عثمان درکندزمیبُرد که درآن بیان مولانا حکمتی نهفته بود که هرگزدیگرازاو طی سالهای بعدی مبارزه توضیح نخواستیم. دیگرازآن حرفهای تهی ازمنطق زنده گی شنیده نشد. اما جریان مزبوردربرهۀ دیگری که نبود حضورسنگین مولانا وبدخشی شدیداً احساس میشد، با رویکرد دیگری اثرات منفی خویش را برجای گذاشته وبحران درد ناک بعدی را برپیکرآن نیروی رزمندۀ راستین تحمیل نمودند. بهرحال ازاصل موضوع دورنشویم. شمارا درجریان اتفاقی که درهمان روزصورت گرفت، ذیلاً قرارمیدهم:

صحبتهای رسمی مولانا با ما درحالت اتمام بود که یکی ازدانش آموزان مدرسۀ تخارستان که ازوجود مولانا درآنجا آگاهی داشتند، آمد وگفت: «مولانا صاحب بعضی ازدوستان علا قمند اند که ازمحضرشما بیا موزند». مولانا با تبسمی که جزویژه گی او بود گفت:

«صحبتهای ما آزاد است وما حرف خاص پنهانی نداریم». دانش آموزمذکوررفت ودوباره برگشته به مولانا گفت: «مولا نا صاحب تعداد علاقمندان شنیدن حرفهای شما زیاد است وآنها دراینجا جای نمی شوند. اگربرای شما زحمتی نباشد درصحن مدرسه همه جمع اند ومنتظیرشما».

مولانا گفت: «بسیارخوب. من چند دقیقه بعد می آیم». غافل ازاینکه تصامیم درحد دانش آموزان تخارستان نه، بلکه درسطح تمام فعالین سیاسی وابسته به نهضت اخوان المسلمین، مولوی های مدرس تخارستان، دارالمعلمین کندزودر یک کلام درسطع ولایت بوده که آنها اززمانی که ازورود مولانا درکندزخبربودند، دراین زمینه سازماندهی نموده وآمادۀ یک مناظرۀ علمی وحتی درصورت شکست مولانا درجریان مباحثه، تصمیم حقارت نمودن به شخصیت مولانا را نیزدرسرداشتند.

اما مولانا که مرد آزموده بود، غافل ازاین پیش آمد های ناشی ازبرخوردهای مبتنی برضعف منطق نبود. اوازپسایند این مناظره آگاه بود وبرمنطق شکست ناپذیرخود درهمچو برخورد ها واثرگذاری آن باورداشت وبرای این اثرگذاری مثبت به هرگونه پیش آمدی که درخود خطراتی را نهفته داشت، آمادۀ پذیرفتن این خطرات احتمالی نیزبود. مولانا بازهم براساس حوادث تجربه شدۀ پیشین، درچند دقیقه ای که فرصت خواسته بود، به یکی ازسرکارگران شرکت سپین زربنام عبد الله دروازی(مشهوربه عبدالله بروت) دستورداده که: من باید درمجلسی که حتماً مخالفین وجود خواهد داشت، شرکت نمایم. برای اینکه کدام واکنش منفی نشان ندهند، توباید تمام کارگران شرکت، جوالی های دروازی بازاررا خبرنموده، درسرای روبروی مدرسه تا ختم سخنرانی من نگهدارید. بعد درحینی که ازکافۀ عثمان برآمده میخواستیم که به مدرسه تخارستان وارد شویم، قربان محمد پساکوهی پیدا شد، او نیزهمراهی مولانا ومن به سمت جماعت درحال انتظاردرحرکت شدیم. درآنجا جایگاه مخصوصی برای مولانا تدارک دیده بودند. مولانا رأس ساعت 12 ظهردرجایگاه سخن قرارگرفته به مدت 20 دقیقه صحبت نموده بعدازختم صحبت علمی وسیاسی ای که هدفش تحت تأ ثیرگرفتن شنوند گان بود، خطاب به شنوندگان گفت: « من درخدمت شما هستم، سؤال ویا گفتنی باشد، میشنوم».

کسانیکه مسئولیت اطلاع رسانی وتدویراین همایش وطرح سؤالات را داشتند، اینها بودند: مولوی عجب گل ملیت پشتون که درزمان به قدرت رسیدن پروفیسورربانی سمت معاونیت جمعیت ومعاونیت رئیس دولت را عهده داربود که دراثرپرتاب موشک آقای حکمتیارداعی اجل را لبیک گفت. مولوی عبد الهادی فرخاری ملیت تاجیک که در8 جوزا(خرداد) 1358 درصحن زندان پلچرخی با بیش ازصد نفراز همباورانش که ازدوران محمد داود زندانی بود، به شهادت رسید. محمد کاظم شارقی ملیت تاجیک اززردیو بهارک بدخشان یکی ازپیشگامان نهضت اخوان المسلیمین که دراواخیرسالهای جهاد به شهاد ت رسید. سید عمرامام صاحبی ملیت پشتون زندانی دوران حاکمیت داود که در8 جوزا 1358 درکشتارجمعی درصحن زندان پلچرخی به شهادت رسید. همچنان اکثرمولوی های مدرس تخارستان نیزحضورداشتند. من کاملاً شاهد بودم که بعدازختم سخنرانی مقدماتی باعث، آنها نه تنها دچاریک شگفتی گردیده بودند، بلکه تمرکزفکری وتوان پرسش را ازدست داده بودند هرچند سؤالات شان ازپیش تنظیم گردیده ودردست مولوی عجب گل بود، اما هنگام پرسش رعشه وپریشان خاطری درکلام شان کاملاً شنیدنی ومحسوس بود. مولانا با چونان خیال راحت به پرسشهای آنها پاسخ میگفت انگارکه دربرابردانش آموزانی قراردارد که به توضیحات اوسخت نیازمندند. با زیرسؤال بردن هرگونه فهم وبرداشت دینی آنها وبیان قرائت جدیدی ازدین وتوضیحات قرآنی، آنان را شدیداً به خود وابسته نمود. هرآنچکه مولانا درمورد آیات واحادث ودرک وتفسیرجدید ارایه مینمود، بدون کدام واکنشی با دلبستگی زاید الوصفی گوش میدادند.  مولانا بی هراس به بیان آنچکه باورداشت، می پرداخت وهیچگونه تمکینی دربرابربرداشتها وباورهای آنان نشان نمیداد.

 درجریان بحث اساسی یکی ازمولویهای مدرس تخارستان که درسمت شرق حیاط مدرسه ایستاده بود، چون ازهجوم منطقی مولانا برباورهای سیاسی شان(اندیشه اخوان المسلیمین) ناراحت به نظرمیرسید، برای کشانیدن بحث به یک روند غیرطبیعی واینکه مولانا گویا ازمنبرودید مارکسیستی آنهارا به باد استهزا میگیرد؛ درجریان بحثهای قرآنی مولانا مداخله نموده گفت: « باعث صاحب دیالیکتیسن ها میگویند هرپدیده خود بخود وبراساس نیازبوجود می آید ودرخلقت آن نیروی دیگرمداخله ندارد. نظرشما دراین باره چیست؟».

مولانا روی خودرا به سمت پرسشگرگردانیده وبا یک لبخند زنند گفت: «ملاصاحب! تومیبینی که الآن ما بحث قرآنی داریم. اگرتودیالیتیک میدانی صبرکن درختم این بحث ما وشما پیرامون دیالیکتیک حرف میزنیم. ولی حالا برای اینکه بی پاسخ نمانی ازشمامی پرسم که ممکن است دربارۀ پرسش تان وآنچه را که منظورت است مثال مشخصی بدهی؟». پرسشگرگفت:

 «مثلاً پیروان دیالیکتیک مارکس میگویند که حضرت پیا مبربراساس ضرورت اجتماعی آن زمان مردم مکه که درجهالت وظلم زندگی مینمودند ودختران را زنده بگورمیکردند، بوجود آمد. یعنی نیاززمان ومردم مکه بود که کسی ازمیان آنها برخیزد ومردم را ازجهالت نجات بدهد. اوفرستادۀ خدا نبود».

مولانا بدون کدام نگرانی گفت: «دراین باره هم قرآن درست میگوید وهم دیالیکتیک مارکس. خداوند حضرت پیامبررا برای نجات مردم مکه بحیث پیامبرفرستاد واورا رسالت بخشید تا این ماموریت بزرگ را به انجام برساند وقرآن را نیزبحیث دستورالعمل برای رهنمایی مردم بسوی خوشبختی ورستگاری درخدمت پیامبرگذاشت. نظرمارکسیستها نیزبرهمین نهج است ومعنی هردو بیان یکی است. یعنی وقتی دریک جامعه ستم واستثمارواستحماربرجان مردم بیداد میکند، نیازضروری اجتماعی نیزحکم مینماید که کسی ازمیان مردم برخیزد وسرانجام مردم را ازبدبختی رهایی بخشد وتمام انقلابا تی که پیش چشم ما اکنون جریان دارد، بیان واقعی همین ضرورت است. یعنی مضمون اجتماعی هردو دید گاه رستگاری مردم است.».

حدود ساعت پنج عصرپرسش وپاسخ انسجام یافته روبه اتمام بود که ناگهان مولانا باعث روی خودرا بطرف سمتی که پرسشگردیالیتیکی هنگام پرسش قرارداشت، گردانیده وگفت: «ملا صاحب بیا که بساط بحث دیالیکتیک را هموارکنیم».

اما مردم ایستاده درآن سمت به آوازبلند خندیدند وگفتند: ملا صاحب فراررا برقرارترجیح داد. دراین هنگام مولوی عجب گل گفت: «مولانا صاحب شما هم ازقرآن دفاع میکنید وماهم. پس چرا باهم دریک صف واحد مبارزه نکنیم».

مولانا بدون رعایت میزبانی وآرامش وشکیبایی پنج ساعتۀ آنان دربرابرسخنان او با صراحت بیان داشت که: «هرچند من درآغازسخنانم گفتم که چون نظرات خویش را پیرامون نهضت اخوان المسلیمین ازظهوراین جنبش درمصرتاورود آن درافغانستان درسخنرانی مفصل خود دردانشگاه کابل بیان داشتم واینجا گنجایش بحث دوباره نیست وهمچنان درجریان گفتگوهای امروزمن باورداشتم که شما نظرات مرا درک نموده باشید. اما سؤال شما میرساند که هنوزشک وشبه ای دربرداشت شما نسبت به دید گاه های من وجود دارد ودریافتهای دینی مرا با باورهای خود مغالطه می نمائید. حال صریح میگویم که فرق بین اسلام من وشما فرق اسلام علی ومعاویه است؛ علی برای حفظ اصالت اسلام وعدالت اجتماعی می اندیشید ومعاویه برای تا مین حاکمیت قبیلوی ای که با دین هیچ سنخیتی نداشت. وقتی سپاه معاویه درمقابل سپاه علی شکست خورد، صحیفه های قرآن را برروی نیزه بلند نمودند تا جان به سلامت ببرند. اما باوجودی که علی آنان را بخشید، اما نامردانه اورا درمحراب مسجید ازعقب خنجرزند. اسلام من اسلام محمد، ابوذر، سلمان فارسی وعلی است واسلام شما اسلام سیاسی استخباراتی درخدمت استبداد داخلی واستعماربین المللی. اسلام شما اسلام تعویزفروشان وقرآن فروشان برای اهداف ارتجاعی است».

 اما آنها جزتبسم وسکوت رضایت بخش، هیچگونه واکنش منفی دربرابرمولانا نشان ندادند. بعد آقای سید عمرامام صاحبی پرسید: «مولانا صاحب شما رهبرکدام حزب هستید؟»

مولانا خندید وگفت: «من رهبرهیچ حزبی نیستم ورهبری ازنظرمن مسئولیت بزرگی است که هرگزخودم را سزاواراین مسئولیت نمیدانم». بازسید عمرپرسید: «میگویند شما رهبرحزب ستم ملی هستید».

مولانا دربرابراین پرسش روی خودرا جانب مولوی عجب گل گردانیده گفت: «هرچند حزبی ویا سازمانی بنام ستم ملی وجود ندارد. اما ستم ملی قطعاً وجود دارد. شما اول بحیث یک مسلمان وبعد بحیث یک پشتون دربارۀ آنچکه اکنون به شما میگویم قضاوت کنید. چون مسلمان دروغ نمیگوید وازحقیقت چشم پوشی نمی کند».

مولانا گفت: « من خیلی ساده درمورد ستم ملی به شما توضیح میدهم. آیا درتمام طول وبراین این دستگاه فاسد دولتی درعرصۀ سیاسی، نظامی واقتصادی میتوانید برای من نام ببرید که یک تاجیک یا هزاره ویاازبک دریک مقام بلند دولتی حضورداشته باشد؟ اگراحیا ناً کسی هم وجود داشته باشد، تهی شده ازهرگونه احساس انسانی خواهد بود وهیچ پیوندی با این مردم جفا شده نخواهند داشت. ازکابینه گرفته تا ادارات کلیدی دولتی کدام کسی را ازاقوام غیرپشتون میتوانید برای من نام بگرید که ازسمتهای بالای دولتی برخوردارباشد؟ ویا درتمام اردو، پولیس وریاست ضبط احوالات جنرال به هیچوجه، اما ازجگرن بالاترکدام رتب نظامی برای دیگران قایل هستند؟ آیا درکدام بخش کلیدی اقتصادی میتوانید غیرازپشتون برایم نام بگرید؟ خیلی ساده ترازاین پرسشها، ازشما می پرسم که سنت بزکشی مربوط به ازبک وتاجیک است یا پشتون؟ درحالیکه درهمین شهرکندزکه شما زندگی میکنید تمام تیم بزکشی مربوط به ازبکها وتاجیکها است، اما رئیس تیم بزکشی حاجی گلستان پشتون. درهمین کندززمین مربوط به این مردم بومی است اما میرآب باشی آن پشتونها. هرجنرالی که متقاعد میشود برایش اززمینهای آبی شمال مربوط به اقوام دیگرچهارصد ویا پنجصد جریب زمین می بخشند اما صاحبان اصلی زمین دراینجا به نان شکم محتاج اند وده ها نمونۀ دیگری ازاین بیعدالتی وجود دارد. آیا اینگونه برخورد نسبت به اقوام دیگرکشورمعنیش ستم ملی نیست؟ شما بحیث یک مسلمان قضاوت کنید آیا این اعمال را می پذیرید؟».

وقتی مولوی عجب گل ودیگران که دربرابرکلمۀ اسلامیت قرارگرفته بودند، چاره ای جزپذیرش نداشتند. بعد مولانا گفت: « ما حزب نی، بلکه سازمانی هستیم که رسالت مان مبارزه علیه این بیعدالتی ملی است. این حق مسلم اسلامی، سیاسی وملی ما است. نام ما "محفل انتظار" است که عنقریب به نام دیگری تغیرخواهد یافت ومن رهبرنی بلکه یکی ازافراد رهبری این سازمان هستم. اما دستگاه فاسد سلطنتی مارا ستمی ومتهم به تجزیه طلبی نموده وحزب خلق درنقش یک بلند گوی سلطنت این نام را درمیان روشنفکران دامن میزند».

بعد قربان پساکوهی خطاب به مولانا گفت: « مولانا صاحب ما وشما سفردرپیش رو داریم وتا جایی که می بینیم پرسشهای اصلی تمام شده ازنزد دوستان اجازگرفته مرخص شویم». بعد همایش با صمیمیت وبدون کوچکترین واکنش منفی دربرابرمولانا باعث به پایان رسید. دروقت ترک حیاط مدرسه برخی درهنگام خدا حافظی میخوا ستند دستان مولانا را ببوسند ومولانا اجازه نمیداد ومیگفت من نه پیرم ونه پیشوای مذهبی. یکی ازکسانیکه میخواست این کاررا انجام دهد، به نام قاضی تاج الدین صدیق یکی ازفعالان نهضت اخوان المسلیمین بود وبعداًرئیس ادارۀ امورشورای وزیران دردولت اسلامی استادربانی، اوبه مولانا گفت: « من دستان شمارا بخاطراین نمیبوسم که شمارا پیرویا پیشوای مذهبی بدانم وبه دست بوسی هم باورندارم. اما دستان شمارا بخاطری میبوسم که تا همین امروزکه شمارا ندیده بودم، براساس برداشتی که ازطریق دیگران نسبت به شما داشتم، تخریب مینمودم. این بوسه برای رفع عذاب وجدانی است».

مولانا خندید وگفت: « ماهی را هروقت ازآب بگیری تازه است. هدف درک حقایق اجتماعی ورسالت ما دراین زمینه است. شما تمام روزمرا تخریب کنید اما درکنارمردم تان باشید وبجای جنگ آید یولوژیک برضد ستم واستبداد وبرای تامین عدالت اجتماعی مبارزه کنید. این هم وظیفۀ دینی است، هم اخلاقی، هم سیاسی وهم ملی».

2- خاطرۀ دوم:

سرطان سال 1354 خورشیدی درهنگام قیام دروازشهید بدخشی برای من دررابطه با تامین ارتباط با مولانا ماموریتی داده بود که درمقالۀ «مردی ازتبارآزادگان» تشریح گردیده واینجا مجال بحث دیگری روی آن نیست. وقتی به سردشت راغ که دو الی سه ساعت به حوض شاه مرکزمقاومت فاصله داشت، دوشب درخانۀ رفیق ودوست سیاسی خود محمد انورماندیم تا پیرامون وضعیت جنگ ومقاومت در منطقه ونظروتبصرۀ مردم معلومات کسب نموده زمینه های امکانات تا مین ارتباط ویا برعکس را ارزیابی کنیم. شام مردم قریه وقتی ازجبهه می آمدند، درپیش روی خانه محمد انورکه پدرش ملک دیهه وکاکای وکیل عبد الله جان که ازخوانین محل ومتحدین ما بودند، گرد آمده وراجع به مولانا ورفقایش تبصره های عجیبی مینمودند، که این مسئله برخاسته ازبا ورمردم، هم سبب خوشبینی بیشترمردم نسبت به موقعیت وجایگاه گروه مقاومت درمیان مردم میگردید وهم این تبصره ها وباور های مردمی سبب تضعیف روحیه سربازان ونیروهای دولتی- که ازنظربرداشت وباورشبیه مردم بودند- میگردید. آنها میگفتند مولانا چون عالم دین وبجای رسیده است، حتماً "سورۀ اسم اعظم" را میداند ومرمی دروجودش کارنمیکند. وقتی نیروهای دولتی بطرف آنها فیرمیکنند، درآخیرمولانا مرمیهایی را که دردامن خود جمع کرده بطرف سربازان پرتاب میکند. وپیوسته با آن ادبیات ولهجۀ محلی تعریف میکردند ودعای پیروزی مینمودند ومیگفتند همه دارایی های مارا دولت بخاطرآنها نابود کند صدقۀ سرشان. وده ها نمونۀ دیگری ازاین قبیل.

دوروزبعد براساس آگاهی ازوضعیت مختنق جبهه وهاربودن نیروهای دولتی وعدم امکان برقراری تماس، من ومحمد انورمصلحت کردیم که اگردوباره بطرف فیض آباد برگردم درمسیرراه سؤظن ایجاد خواهد گردید که من براساس رخصتی تابستانی ورفتن نزد خانواده ام دردرواز نی، بلکه برای کدام مقصد سیاسی آمده باشم. پس بهتراست به راه خویش ادامه بدهم هرچه بادا باد. وقتی به حوض شاه رسیدم سرپل بالای دریای حوض شاه سربازان دولتی که نگهبانی آنرا به عهده داشتند مرا به قرارگاه فرماندهی شان رهنمایی کردند. مقری که فرمانده کل حبیب الله کرورآمیرامنیت ولایت بدخشان وتورن مسئول نیروهای قوای ضربتی که ازکابل آمده بود، درآنجا بودند. آنها ازمن پرسشهای را برای رفع اشتباه شان نمودند وبعد مشغول صرف نان چاشت بودیم که سربازمحافظ دروازۀ فرماندهی، با دق الباب دراجازۀ ورود خواسته بعد ازادای احترام گفت: آمیرصاحب! گل آغای رئیس کوچیها آمده است اجازه بدم که بیاید. کرورگفت بگذارش که داخل شود. گل آغای قندهاری که مسئول کوچیهای دشت ایشاب دروازبود ودرجهت سرکوبی گروه مقاومت با نیروهای دولتی همکاری می نمودند، وقتی روی دوشک نشست، کروربه زبان پشتوپرسید که: « خو گل آغا! چه کردین، کدام احوال ومعلومات راجع به باعث پیدا کردین؟».

گل آغا یک آه عمیق کشید وگفت: «آمرصاحب بخدا قسم است همی آدم باعث نیست، حضرت امام مهدی است».

بعد کروربا عصبانیت گفت: «احمق این طورنگو که کافرمیشوی. اومولوی بحرالدین باعث نام دارد ازمایمی دروازاست اورا همگی میشناسند. توچرا خودته گنه کارمیکنی؟».

گل آغا گفت: « آمیرصاحب من مید انم که او مولوی باعث نام دارد. اما همی مولوی باعث حضرت امام مهدی بوده است، اما تا حال کسی اورا نشناخته است. اگرامام مهدی نباشد چطورمرمی دجانش کارنمیکند، میبینی دراین تپه روان است وقتی بطرفش نشان میگیری، فوراً ازنظرآدم غیب میشود. بازمیبینی خنده کرده درتپه دیگرظاهرشد. این چه معجزه است اگرامام مهدی نباشد».

درنتیجۀ این توضیحات گل آغای کوچی، کرورخاموش گردید وبرای چند دقیقه اصلاً درفکرغرق بود. بعد ازچند دقیقه با زگفت یکی کاری باید شود چه کنیم زیرفشاراستیم هرلحظه ازبالا احوال میکنند که چه کردید.

3- خاطرۀ سوم:

منظورم ازبیان این خاطره اینست که برخی هایی که صرفاً نام مولانا را ازدورشنیده اند، اکثراً به این عقیده هستند که مولانا جزحرف خودش به گفته های دیگران وقعی نمیگذاشت. گویا مغرورفهم بلند ودانش سرشارخود بود. درحالیکه مولانا برعکس انسان بسیارعیاروفروتن وانتقاد پذیربود. حرف منطقی ولو اززبان کوچکترین اعضا وهوادارانش بیرون میشد، با صمیمیت وخشنودی می پذیرفت. او انسان خیلی صمیمی ومهربان وعاشق مردم خود بود. اومغروروسرکش وتسلیم ناپذیر دربرابردشمنان مردم افغانستان ودربرابرمنطق زوربود، نه دربرابررفقا ودوستانش. یکی ازروزها درخزان سال 1356 خورشیدی میان او وبرخی ازدوستان هم سلول وهم زنجیرش گفتگوی شده بود.

محیط یکنواخت زندان را کسانی که تجربه کرده باشند، متوجه این خرده گیریها حتماً گردیده اند. برخی ها را زندان آب دیده تر می سازد وبعضی ها را خرده گیرتروبهانه طلب. من درپیش روی تالاردانشگاه کابل بودم که دوست روزهای دشوارزندگی سیاسی ما ن آقای محمد کریم شریف که اکنون درشهرتورنتوی کانادا زندگی میکند، درآن وقت دانشجوی دانشکدۀ اقتصاد دانشگاه کابل بود. با دیدن من نامه ای را ازکیسۀ خود بیرون نموده برایم داد وگفت این نامه را مولانا صاحب روان کرده است وگفت روزپنجشنبۀ آینده حتماً به زندان برو که مولانا با خودت کاری دارد.

من نامه را بازکردم وخواندم. درنامه بعد ازسلام واحوال پرسی بطورگنگ شکایت کرده بود وازمن خواسته بود که پنجشنبۀ آینده نزدش بروم ودرمحضرمن به عنوان شخص بیرون زندان محفل انتقادی را برپا کنند ومن بمثابۀ یک داور، داوری کنم که چه کسی ملامت است. درآن نامۀ کوتاه، پرمحتوا ورهنمود دهنده، مولانا این جملۀ زیبا را نوشته بود که من آنرا تا لحظات واپسین زندگی حفظ خواهم داشت. جملۀ مولانای جاویدان یاد این بود: « نباید به هیچوجه اجازه داد که با موازین وآئین نامه ها چه مدون باشند وچه غیرمدون، درصورتی که به بدیهیات انتظامی مبدل گردیده باشند، بی اعتنایی صورت گیرد». وقتی این نامه را به آقای اسماعیل اکبرنشان دادم، اکبربعد ازخواندن نامه گفت: برای توضیح همین یک نامۀ کوتاه وبخصوص همین واژۀ ترکیبی" بدیهیات انتظامی" نیازبه نوشتن یک رساله است وهنرمولانا درفن نویسنده گی هیمن است که کوتاه وپرمحتوا مینویسد. من طبق پیشنهاد آن سرورارجمند روزپنجشنبۀ موعود به زندان رفتم. بعد آهسته وبا تبسم به مولانا گفتم که من برای انتقا وداوری آمدم. مولانا بعد ازخندۀ بلند گفت که رفقا ملتفت برخورد خود شدند وموضوع حل گردید. دراین هنگام عبد الا ول خواهانی فرزند کاکایم که یکی اززندانیان گروه مقاومتگران دروازبود. ازمولانا پرسید چرا خندیدی؟ داکتردرگوشت چه گفت؟ مولانا دوباره خندید وگفت: من موضوع مشاجره همان روزرا توسط یک نامه به داکترجان جاسوسی کرده بودم وحالا برای انتقاد ما آمده است.

4- خاطرۀ چهارم:

دراینجا میخواهم روی صداقت، فروتنی وبی ریایی مولانا درامردوستی صحبت نمایم که مولانا با همه باورودانش ومیلاکهای بلندی که برای مقام رهبری داشت، هرگزدرفکرچنین خیالات وهوسها نبود. او فقط به مبارزه می اندیشید واینکه درراه تحقق آرمان مردمی اش چه کاری میتواند انجام دهد. اومیخواست الگویی باشد برای تجلی صداقت ومقاومت درراه دشوارمبارزۀ سیاسی درجهت رهایی مردمش اززیرستم واستبداد جانسوزطبقاتی وملی. چند روزپیش ازحادثۀ نجا تش از بخش عصبی بیمارستان علی آباد، یک روزچاشت همراه با استاد فیض الله جلال ومحمد اکبرخواهانی پسرکاکای شهید عین الدین وشهید جلال الدین، نزد مولانا رفتیم. من وجلال طبق برنامه روی مشوره پیرامون طرح نجات وفراراورفتیم واکبرمیخواست به طرف خواهان برود وازمولانا هدایات تازه ای با خود ببرد واینکه موضع گیری ما درمقابل بدخشی صاحب چگونه باشد؟ مولانا بعد ازیک صحبت کوتاه وبیان دید گا هایش پیرامون جدایی های یکسال پیش، به اکبرگفت:

«حساب ما با فرصت طلبان مشخص است وآنها درپی بهانه ای بودند تا گریبان خویش را ازیک مبارزۀ جدی وتوأم با خطررهایی بخشند. اما حساب بدخشی ازاین ته مانده های بنجل بازارمکارۀ بین الملل دوم وریخته گران خا ن خروشچفیسم جداست. شما نزد او بروید وبه حرفهایش گوش کنید، یقیناً عین حرفهایی را به شما خواهد گفت که من حالا گفتم. چون برداشت ما ازجامعه ومسایل ملی وبین المللی همگون است. من ازپارسال بد ینسودرتفکرهستم که چرا بدخشی خاموشی اختیارکرد ویک موضع فعال درقبال فرصت طلبان نگرفت وچرا بجای دفاع ازکسانی که جزمبارزه درراه مردم شان راه دیگری ندارند، به دفاع ازکسانی برخواست که جزلکۀ ننگ دردامن بدخشی درآینده چیزدیگری نخواهند بود. بدخشی را فرصت بدهید واورا هرگزتخریب نکنید. او محصول یک دوران مبارزه است. او رهبر طبیعی است. برای احرازمقام رهبری تهنا داشتن دانش زیاد وانقلابی بودن کافی نیست. بسیارتیوریسن هایی بودند که حتی ازاداره ورهبری یک گروه کوچک عاجزبودند. رهبری یک استعداد بخصوص است وبچۀ مردکه همین استعداد را دارد. اوبرای رهبری ساخته شده است. من درتمام دوران زندگی سیاسی خود اعم ازتشکیلاتی وغیرتشکیلاتی برای سمت رهبری یک لحظه هم ناندیشیدم. این خام پنداران اند که درچنین خواب وخیالی به سرمیبرند. اما من رسالتی که بحیث یک مبارزدارم بمراتب برترازاین خواب وخیالهای بچه گانه است. هرزمانی که بدخشی موضع فعال وانقلابی بگیرد من بحیث یک سربازازاو اطاعت میکنم. شاید رمزی درمیان باشد که دراین مقطع نمی تواند بیان کند. پس توصیۀ من به شما بحیث یک رفیق سنناً بزرگتراینست که حرمت بدخشی را حفظ کنید وبه اوفرصت تصمیم گیری بدهید. اما موضع ما درقبال اپورتونیسم مشخص وثابت خواهد بود. گذشت زمان سره را ازناسره جدا خواهد نمود».

 وقتی انسان به این پیام بزرگوارانه ژرف باندیشد، درمی یابد که مولانا چه فروتنانه وبی ریا زیست وچه قهرما نا نه وصا دقا نه روی درنقاب خاک کشید. اوواقعاً پیام آورآزادگی درکمال فروتنی وراستی بود.

5- خاطرۀ پنجم:

این خاطره نیزازجملۀ خاطرات بیمارستان علی آباد، پیش ازنجات مولانا باعث است. داکترشاه محمود زرتشت کندزی یکی ازروشنفکران وآگاهان بنام دهۀ پنجاه خورشیدی ویکی ازپیشکسوتان درامر مبارزۀ سیاسی وانقلابی بود ودرعین زمان رهبری یکی ازگروه های انقلابی را طی این سالها نیزبه عهده داشت وبا نظرات وموضع گیریهای سیاسی جریان ما نزدیکی زیاد داشت. اوشخصیتی بود فروتن، صمیمی وصادق درامردوستی ومبارزه؛ انسانی بود کم حرف اما خیلی دقیق وآگاه؛ درجریان مباحثات علمی وسیاسی به سخنان وپرسشهای طرف مباحثه، کوتاه وسنجیده پاسخ میگفت. اما عادت داشت که ازطرف مقابل بیشتربشنود وازخلال توضیح طرف سؤالات جدیدی بیرون مینمود ودوباره به پرسش برمیخواست وبا این شیوه، روشنفکرسطحی وکم عمق را زود ازپای درآورده وبه قبول اندیشه هایش وادارمی نمود.

 مادامی که درماه ثور(اردیبهشت) سال 1359 خورشیدی وارد کشورایران شدم، درشهرمشهد اولین کتابی را که ازیک کتاب خانه خریده ومورد مطالعه قراردادم اثرهمیشه ماندگار افلاطون "جمهوریت" بود. بعد ازمطالعۀ دقیق این اثرتاریخی وارزشمند، بیاد دکترشاه محمود آن شهید ارجمند افتادم ودریافتم که یقیناً داکترشاه محمود ازهمین روش افلاطونی که آنرا اززبان سقراط حکایت مینماید، پیروی می نمود. تصادفاً دردورۀ دوم زندانی شد نم درزندان پلچرخی درزمستان 1362 خورشیدی دربلاک پنجم با یکی ازروشنفکران دانشمند وفرهیختۀ سیاسی دیگری برخوردم که بعدها درطی استمراردوستی صمیمانه مان دریافتم که ازهمان تبارشایسته است؛ اونیزدقیقاً ازهمین شیوه پیروی می نماید. حالا برمیگردم به خاطرۀ سال 57 بیمارستان علی آباد.

  یک روزدکترشاه محمود زرتشت برای من گفت: «من درمورد دید گاه ها ومواضع شما درقبال مسایل ملی وبین المللی با نما یندۀ گروه "اخگر" صحبت نمودم وبرای او خیلی دلچسپی داشت».

چون دریافت آنها تا هنوزبراساس معلومات غیرمستقیمی بود که اززبان مخالفین شنیده بودند. بخصوص که نمایندۀ "اخگر" ازنظرتعلقات تباری پشتون قند هاری بود. ازجانب دیگراگرمنصفانه باندیشیم، مشکلترین عاملی که این گروه ها را دچارتوهم وکج فهمی ازهمدیگرمی نمود، نبود نشریه های سیاسی گروهی بود که بهترمیتوانست درشناخت یکدیگریاری برساند. اما برخی ازگروه های سیاسی که بیشترحاکمیت دودمانی شیوۀ تفکرقبیلوی را تهدید مینمودند، بجزپخش شبنامه ها که آنهم درجهت افشاگریهای رژیم های وقت بود وبه هیچوجه نمیتوانست معرف دید گاه گروهای مزبورباشد، موجب میگردید تا سؤتفاهم ناشی ازتبلیغات جعلی محافل حاکمه بالای برخی ازگروه ها نسبت به گروه های مورد نظراثرمنفی بگذارد وآنها نیزازهمان عینیک سیاهی میدیدند که دولتمردان ستمگر، تبلیغات وسمپاشی مینمودند.

  بهرحال دکترشاه محمود زرتشت بمن گفت: «اگرموافق هستی من نمایندۀ "اخگر" را به شما معرفی میکنم. یکبارباهم تبادل نظرکنید خوب خواهد شد».

من نیزابرازموافقت نمودم. البته من بعد ازختم امتحانات چهارنیم ماهه صنف دوم دانشکدۀ طب کابل ترک دانشگاه نموده ومسئولیت پیشبرد کارهای سیاسی سازمانی را درشهرکابل بعهده داشتم(سرانجام ده سال بعد دوباره شامل انستیتوب طب کابل بنام ابوعلی سینا گردیده ودرسال 1370 خورشیدی آنرا به پایان رسانیدم). شرایط بسیارترورواختناقی بود وهرروزنیروهای حزبی گروه گروه جوانان وروشنفکران را دستگیرنموده یا زندانی مینمودند ویا سربه نیست.

 ما با نامهای مستعار همدیگررا می شناختیم ویا خطاب می نمودیم وبا آنهایی که تازه معرفی میشدیم، فقط با نام مستعاربود ویا اصلاً نام همدیگررا پرسان نمیکردیم. همینکه کسانی مارا غیابی معرفی مینمودند، اکتفا می ورزیدیم. داکترشاه محمود برای من گفت فردا درپیشروی بیمارستان صدری ابن سینا ساعت 2 بعدازچاشت یک شاخچه گک چوب دردست خود گرفته منتظیرباشید وطرف دردست خود یک روزنامه خواهد داشت. وقتی چشم او به شما خورد ازشما می پرسد که پل آرتل درکجاست؟ بعدازشناسایی خود شما وقت دیدارتان را تعین کنید. ما چنین کردیم. وقتی همدیگررا دیدیم خندیدیم واصلاً پل آرتل را هم نپرسیدیم. بعد به فردای آن روزساعت 2 بعد ازچاشت درخانۀ آن دوست ارجمند که درقسمت عقبی سفارت شوروی وقت واقع بود، قرارگذاشتیم.

فردا ساعت 11 پیش ازچاشت رفتم خدمت مولانا دربیمارستان. ضمن اینکه ازاین قرارجدید اورا درجریان گذاشتم، ازمولانا خواستم که برایم رهنمایی کند که روی کدام محورها صحبت نمائیم وهم چه بگویم. چون حقیقتاً طرف مذاکره کننده ازنظرسن وسال شاید 10 تا 15 سال بزرگترازمن به نظرمی رسید، من نمیخواستم درمباحثۀ سیاسی زیرباراوبروم، این غرورکاذب ناشی ازجوانی وکم دانشی درمن مسلط بود. این تشویش را داشتم. اما مولانا آن پیرخرد که ازآزمون زندگی وجریانات مشاجره ومباحثۀ علمی همیشه با سرافرازی گذشته وخود ش تبلورناب این تجربۀ زندگی بود، حالت نهانی مرا درک مینمود، بدون اینکه به تشویش من بیفزاید وازدل من سخن گوید؛ با آن تبسمهای رمزگونه ای که همیشه دردوران آرا مش وصحبتهای دوستانه برلبانش موج میزد، خطاب بمن گفت:

 «میخواهید باهم کناربیائید یا محفل مناظره ومجادله برپا کنید؟ چون راه برخورد با این دو گونه نحوۀ نگرش فرق دارد. اگرهد ف شما ازاین نشست ایجاد همسویی ومآ لا کنارآمدن است، مهم این نیست که شما با چه ادبیاتی ودرچه سطحی میخواهید حرف بزنید. درصحبتهای سازنده همیشه صداقت وراستی تعین کننده است تا برخ کشیدن دانش خود برای دیگران. شما میتوانید اهداف معقول خودرا با زبان خیلی ساده وعامیانه برای دیگران بیان کنید. اگردید گاه ونظریات شما برای طرف قابل قبول بود، قطعاً خواهد پذیرفت ولی اگرطرح ونظرات شما منطقی ویا به دید گاه طرف موافق نباشد با هرادبیاتی که پوشش بدهید، قانع کننده نخواهد بود. پس صداقت وداشتن نیت نیک وسازنده به امرمبارزه تعین کننده خواهد بود، نه حرافی وسخن پردازیهای کا ذبانه. اما اگرهدف مشاجره ازپای افگندن حریف باشد، راهش دیگراست. من تا جایی که برخی ازروشنفکران این جامعه را می شناسم، آگاه ترینهایش بیشتراز شش ماه مطالعات سیاسی منظم نخواهند داشد».

مولانا وقتی روی شیوۀ دوم یعنی فن مباحثه برایم رهنمایی مینمود، خاطرات سخنرانی خودش در مدرسه تخارستان درذهنم تداعی گردید ودریافتم که منظوراوازآن سخنرانی نخستین ومقد ماتی چه بود؟ وسراپا بیاد آن پرسش وپاسخها افتادم ومانند پردۀ نمایشی ازذهنم میگذشتاندم. بدون هیچ اغماضی، من ازآن جریان مذاکرات ونتایج بعدی آن خیلی راضی وخشنود بودم. یقیناً آنچکه ازاین خاطره میتوان نتیجه گیری نمود، درحقیقت بازهم بی آلایشی وصداقت بی پایان مولانا درامرمبارزه وشیوۀ بکاربرد درجهت نزدیکی وایجاد همسویی با همباوران وآنانیکه درراه آزادی وسعادت مردم می اندیشیدند، میباشد.

 

6- خاطرۀ ششم بستگی به جایگاه مولانا درباورشهید بدخشی دارد:

من بتاریخ بیستم عقرب درشهرکندزازسوی عمال رژیم دستگیروزندانی شدم. دیگرازسرنوشت زنده یاد مولانا هرگزاطلاعی نداشتم. وبتاریخ نهم دلو1357 خورشیدی ساعت 2 بعدازنیمه شب با سواری یک عراده موتر302 به کابل منتقل شدیم. فیض الله جلال نیزپیش ازمن ازقلعۀ موسی شهرنوکابل دستگیرو زندانی شده بود. بعد ازسپری نمودن شکنجه های وحشیانه به بلاک اول زندان پلچرخی انتقال یافته بود. قرارحکایت جلال که به اثربیماری ناشی ازشکنجه های پیهم درکلینیک چند بسترمحبس که درطبقۀ دوم بلاک دوم قرارداشت، بستری گردیده بود؛ روزی با شهید بدخشی دردهلیزمنزل دوم همین بلاک که او نیززندانی بود، سرخورده ووارد صحبت می شوند.

شهید بدخشی اولین پرسشش ازجلال درمورد فرارمولانا بوده وپرسیده که دقیق میدانی که مولانا ازبیمارستان نجات یافته است؟ جلال بدخشی را اطمنان بخشیده بود وبدخشی با خوشحالی هرچه بیشترمیگوید که: «ما دیگرهرگزنمی میریم. باعث یک انقلابی بزرگ وجسوراست وحالا او قادراست که رسالت مارا بفرجام برساند». اما روزی که بدخشی را دررابطه با حادثۀ سفیرامریکا بتاریخ 25 دلو1357 خورشیدی به وزارت داخله وبعداً به بلاک اول منتقل می سازند ودرمی یابد که آن یا ردیرینه وجسورش باعث را جلادان خون آشام پیش ازخودش سربه نیست نموده اند؛ قرارحکایت یاران نزدیکش دربلاک اول وسایرزندانیانی که با وی درزندان محشوربودند، یک خاموشی غم انگیزی را اختیارنموده ودیگرهرگزتملایلی به سخن گفتن نداشت.

آری! آن دویارویاوربزرگ وخردمند، یکدیگررا آگاهانه دریافته وپذیرفته بودند. با وصف همه ریخت وپاشهای درد ناک بعدی ونفوذ غم انگیزعمال بیگانه که درجهت ایجاد سؤ تفاهم میان آنها مذبوهانه تلاش ورزیده وصدمات جبران ناپذیری را برپیکرسازمان این پیش مرگان راه آزادی وعدالت اجتماعی وارد نمودند، اما آنها هرگزبه مقام بلند یکدیگربا دیدۀ اغماض نه نگرسته وچشم امید شان بسوی همدیگربود وجایگاه حقیقی خویش را خردمندانه درک می نمودند.

یاد آن سروران آزاده وهمه ره روان راه خوشبختی انسان نیازمند سرزمین بخون خفتۀ مان گرامی باد ومشعل آزادگی یی را که برافروخته اند، همیشه فروزان باد!

دکترجمال الدین سینا دلیری

 
فریادی درانزوای سکوت

بیاد مولانا باعث انقلابی ترین انسان میهن

ازانزوای خود سخن میگویم، ازرنج زنده ما ندنم که شور وحال گذشته برمن سنگینی میکند. یاران من شاید 70 درصد زنده نیستند ومن از آن سی درصدی هستم که بداقبال و کم بخت بوده اند. اکنون اگر نفس میکشم بیاد دوران باهمی من وآن رفقای تهران و شیراز و اصفهان و چالوس است. بیادروزنامه بدستان فدایی، دستمال پوشان فدایی، روسری داران و جوانان هوادار ودلباختگان فدایی، بیاد دسته های گوناگون انقلابی در قزوین، رشت، زنجان، کرج وتهران.

آنسوی دیگریکه مرازندگی داد، قوت ناشی از خوانش روزنامه ها، خبرنامه ها، کتاب ومجلات سازمانهای انقلابی، گروههای مردمی، دسته های تبلیغاتی و فضای سیاسی جوانان پاکباز انقلابی در ایران بود. من گارگربودم، دوستانم همه گارگر بودند، ما گارگربودیم، اما ازمیان همه اعضای سازمانهای سفزا وسازا که درایران بسر میبردند؛ من یکی خودم را به درون دسته های انقلابی ایران فروبردم و با عشق و حرارت فراوان خودآموزی را آغاز کردم.

پنهان نماند که در دمونستراسیونها، راهپیمایی ها، مجالس سخنرانی رهبران چریکها و درنمایشگاههای کتاب و تصاویر بدون غفلت میرفتم و اشتراک مینمودم. مجاهدین خلق و سازمان پیکار درراه آزادی طبقه کارگر هردو پیروان میرزا کوچک خان سردار جنگل وجنبش سوسیالیستی گیلان بودند. درمیان محافل واجتماعات سخنرانی رهبران حزب و سازمان طوفان، سازمان کوموله، حزب رنجبران وحزب دموکرات کردستان نیز بودم. آنها هم با شور انقلابی از داعیه و آرمان آزادیخواهانه خود برای مردم فریاد میزدند.

در اجتماعات آرام وکم جمعیت حزب توده نیز شرکت میکردم، درخیابان 24 اسفند، در میدان فردوسی، درمیدان شهیاد، دربازارچه کتاب و کتاره های دانشگاه تهران ودر سایر میادین و بازارهای پرجمعیت تهران وشهرهای دیگر ایران. چون فعالیت فکری وتبلیغاتی مسلط آنروز آهنگ انقلابی داشت و سازمان چریکهای فدایی خلق، مجاهدین خلق، سازمان پیکار، سازمان طوفان، حزب جمهوری اسلامی وپیروان امام خمینی، حزب دموکرات کردستان ازدیگران پررنگ تر و چشمگیر تر بودند، لذا از آرامشهای دنباله روانه حزب توده، حزب طوفان و برخی سازمانهای دیگر راضی نبودم.

اکنون چون دریایی که پس از طوفان بنیانکن و امواج درهم شکن آرام میگیرد، شل و ویل شده ام. چون پاره تخته های قایقیکه درهم شکسته است و تخته تخته جدا شده است، بر روی آب دریای فراموشی مانده ام. دوستان من که 80 درصد ایرانیها بودند، با همین طوفان مورد نظر در ایران، به تخته های پریشانی بدل شدندکه، از دریای ایران به بحرهای پایان و قبرستان گمنامی رفتند. آن بقیه عزیزان و یاران خودم نیز به نحوی پراکنده شدند وجماعت خوب آنزمان ما کاملا ازهم پاشید.

راستی فضای روانی و عاطفی من سرشار از احساس همسویی ونزدیکی با سازمان چریکهای فدایی خلق پیش از انشعاب بود. رنج درونی و آزار دهنده من آنبود که، در تمام  دوران اقامتم در ایران، وقپاره یی از نام سازمان فدایی زحمتکشان ( سفزا )، سازمان انقلابی زحمتکشان (سازا) و جنبش به اصطلاح "ستم ملی" نیافتم ونخواندم. فقط بدلیل همدیاری با مولانا باعث وبخاطر شجاعت و ایمان انقلابی او بود که خودرا منسوب این جنبش میشناختم. بارها نام واعتبار ونقش و مقام اورا در امرشجاعت انقلابی وروحیه ی آزادگی یی که داشت، بروی چریکها کشیده ام. 

هنگامیکه دیگر وشام پس از اتمام کارهای سنگین بنایی و کار در انبارهای بزرگ،بادهها نشریه، روزنامه، اعلامیه و چارت و کارتون تبلیغاتی نیروهای سیاسی ایران بر میگشتم، در اطاق کارگری آنها را میخواندم وسپس در خفا می گریستم. گریه برای فقر فرهنگی سازمان خود، برای ناتوانی و درماندگی یاران خود وبرای بیچارگی ما!

اگر به مساله افغانستان بپردازم، رفقای نازنین ما، مصطفی سنجر، کریم پور، کریم ژیگلو، بهاوالدین، منان، وزیر، رضا مشتاق ودهها تن دیگربودند. یاد آقایان مزارحبیب، نذر سیید، رخمت الله، قدمدار، حیدر، نظر جمیل، محمدزمان، مامورالدین، عبداللطیف، دولت ناخوان، انجینرحسن، امام الدین خان، فتح الدین، مامااعظم، عبدالله، داکترجمال، داکتر اقبال، مولانا صنعت الله، استاد ولی احمد، داودخان، ترجمان، صدیق و بقیه بخیر باشد.

این یاران و دوستان هم نعمت بزرگی بودند. از ایشان در زمان مختلف استفاده وبهره ی خوب برده ایم، برخی از آنها مستقیما استاد آموزش ما بودند. دونفر از میان دهها تن حق زیادی برمن دارند و مرا در آموزش وخوانش بشدت یاری کرده اند. من حق دارم از همه دوستان وبخصوص از آقای رحمت الله و مصطفی سنجر بسیار ممنون باشم. آنها بودند که بزرگواری و مقام انقلابی مولانا باعث، محمدطاهر بدخشی، حفیظ پنجشیری، قربان پساکوهی و یاران آنها رابرای من معرفی کردند. مفهوم و مرام سازمان بدخشی و باعث را بمن فهماندند و از مبارزات انقلابی آنها ودیگر نیروهای فکری مرا آگاه نمودند.

دوستان!

باورکنیم که همه ی آنها انقلابی و آزادیخواه واقعی بودند، آنها مردان راستین اندیشه وعمل شدند، راههای مبارزه با طاغوت سلطنت وجمهوری بدتر از سلطنت را گشودند. آنهابا سلاح اندیشه و عمل در برابر رژیمهای خونخوار ومستبد قدراست ایستادند و تاپای مرگ درفش آزادی را بلند نگه داشتند. بازهم باورکنیم که ما نسبت به آنها بی روحیه، کم طاقت، ناصادق و ناتوانتر هستیم. آنها مارا در سیاست وعمل آفریدند، رهبری ورهنمون کردند، راه را باخون خود خط همیشگی کشیدند. درحالیکه ما زنده مانده ایم ونه تنها راهشان را ادامه نمیدهیم، بلکه سنگهای تهمت و ناروایی زیادی بسوی آنان پرتاب میکنیم. معلوم است که آنان بزرگ بودند وما کوچک هستیم.

حال جای گله پیش آمد، حوصله پیش آریم و درپایان این یادداشت، درخواست نماییم که:  تاریخ سازمان وشکست وریخت آنرا با واقعبینی بنویسیند ومن درسهم خود میتوانم، چیزهایی به ارتباط  روابط بیرونی منجمله با چریکهای فدایی خلق ایران بگویم و یادداشتهایی را در اختیار دوستان قرار دهم.

جفای ما درحق آن بزرگمردان کمتر ازاقدام خونریزانه دشمنان علیه آنان نیست. دشمن رهبران وبزرگان وانقلابیون مارا از نظر فزیکی کشته و نابود کرده است، اما ما بدلیل بی تفاوتی در برابر آنان، و بی اعتنایی در معرفی شخصیت و نقش آنها؛ آنهارا از لحاظ معنوی و تاریخی کشته ایم. برشویم ونام ونشان آنهارا دوباره زنده کنیم. حتی نقد آنها نیز برای شناختن ایشان بسیار مهم است.

من مراتب تسلیت ویژه ی خودرا به محضر همسر گرامی مولانا، دختران دلاور مولانا و یگانه پسر مولانا تقدیم میدارم.

 

درود بر مولانا و همه یاران انقلابی آن.

دوست شما

کریم دهقان - درواز

 


به خاطر گرامی داشت مولانا بحرالدین باعث

چند وقت پیش یک دوست فرهنگی ام از شهر مونتریال بمن ، ضمن نامه  خاطر نشان نمود که ماه دلو امسال سی سال از اعدام مولانا بحرالدین باعث که توسط حفیظ الله امین، رهبر حزب دموکراتیک خلق صورت گرفته، می گذرد. قرار است برخی از ویب سایت های فرهنگیان ما ، به خاطرۀ یاد بود این مرد بزرگ مضامینی را به رشتۀ تحریر بیاورند.

از آنجائیکه این قلم پیش از استیلای به قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق، افغانستان را ترک گفته است، و از نزد یک از منابع دست اول راجع به قربانیان نظام استبدادی خلق و پرچم معلومات کافی ندارد، اکنون برای آگاهی در باره شجرۀ مبارزین آزادی خواه و عناصر با وجدان وآرمانگرایان این سر زمین که در دوران استبداد خونین حزب دموکراتیک خلق و پرچم، نقاب بر خاک کشیدند،از منابع دست دوم " ویب سایت ها" وبرخی کتبی که در دهۀ گذشته به چاپ رسیده است، استفاده می نماید. خوشبختانه امروز معلومات کافی در باره عناصر وطند وست وادی های هندوکش بایگانی شده است.

خوب همه می دانیم که استبداد دیرزیستی که در این سرزمین ، در رخسارهای متنوع استمرار یافته است ، موجب شد که در سدۀ گذشته عناصری کثیری از اقوام این  وادی ها که، ضد سیاست های استبداد ی به مقاومت بلند شده بودند، توسط قدرت های استبدادی که تکیه به اید ئولوژی های استبدادی داشتند، قربانی شد ند. این حکومات برای حفظ باورهای  جزمی و دست نخوردۀ خود می کوشید ند، تا به تیرباران وقتل عام عناصرروشنگر به  حیات سیاسی خود ادامه دهند.

به باور این قلم که همین قتل های سه دهه پیش روشنگران باعث گرد یده است که اکنون فضای فکری این سرزمین واذهان اندیشمندان قلمزن نیز با بی تحرکی وایستایی در جای خود بماند. چنانچه جهل و نادانی مهیبی را که امروز می نگریم ناشی از دوران استبداد زمامداری حزب دموکراتیک خلق و پرچم است.

  برداشتم از نبشتار فرهنگیان افغان درباره زنده نام مولانا باعث این است، که همو یکی از بزرگترین شخصیت های آزاد یخواه این سر زمین بوده است. باعث از نگاه اجتماعی شخصیتی بود که دارای ابعاد اجتماعی ، تکیه گاه مرد می، در عین حال از تفکر آزادی بر خوردار بوده است.

مولانا باعث از حوزه د رواز و بد خشان است. در تاریخ معاصر افغانستان چندین عناصر از این حوزه علم مبارزه علیه بی عدالتی واستبداد نظامهای قبیلوی ارثی شاهی و جمهوری افغانستان بلند کرده اند و یکی بعد از دیگری به اعدام محکوم شد ند.

ظلم و ستم قدرت های مرکزی قبیلوی در حوزه های دور دست افغانستان طوری بوده است که، حتی مناطقی که مردم از تولیدات زراعتی امرار حیات می کرد ند، علیه نظام استبدادی افغانستان به دور واعظ  خود جمع می شدند تا شاید ازستم بیداد گری قدرت مرکزی افغانستان رها یابند.

جالب است که شخصیت چند بودی یاد نام باعث و مقبولیت مبارزه حق طلبی او در وادی های تنگ درواز و بد خشان مرا به یاد چندین کشیش مذهبی که در قرن شانزدهم در جنبش های دهقانی آلمان که علیه سلطۀ کلیسای روم به پا خواسته بودند و این کشیش ها از پشتبانی مردم بر خوردار بودند، می اندازد. بی شک گاهی تاریخ با مکان های متفاوت ولی با محتوای مشابه تکرار می شود.

در آخر تمنا دارم همانطوریکه در دهه بیست قرن گذشته میرزا کوچک خان جنگلی در سبزه میدان رشت، ایران علم مبارزه علیه سلطنت مستبده ایران و استعماران خارجی بلند کرد و در این راه به قتل رسید و امروز نزد روشنگران و ملت ایران میرزا کوچک خان جنگلی به مثابه یک قاعده بزرگ ملی شناخته شده است، امید است که، مولانا بحرالدین باعث که 50 سال بعد از میرزا کوچک خان جنگلی در زمان قحطی بزرگ در اوائل دهه شصت عیسوی  گدام ذخایر گندم دولتی را شکست و به فقرا توزیع نمود که، در واقع آغاز مبارزه علانی او علیه قدرت مرکزی افغانستان است، مانند میرزا کوچک خان جنگلی، جایگاهی را در تاریخ روشنگری و مبارزاتی اقوام وادی های هندوکش احراز نماید.

روشنفکران افغانستان دراین برهه تاریخ باید بکوشند تا درهمین راستا، یعنی جایگزین کردن عناصر مبارز و وطن دوست را، در تاریخ معاصر افغانستان  بایگانی نمایند. تا با بهره گیری از شرایط کنونی برای انعکاس خواست افکار عمومی مردم افغانستان این عناصر آرمانگرای ما ثبت تاریخ این سر زمین گردند تا غنچۀ تطور و دگرگونی نسل های جدید افغانستان با بر داشتن فکر مثبت  در تعبیر حاکمیت قوم گرایانه و ملیت گرائی غلط  در افغانستان ، تجدید نظر کنند.

با عرض حرمت 

دکتر لطیف طبیبی       تورنتو.27 جنوری 2009

 

پیام انجمن پاسداران فرهنگ آریانا

بمناسبت 30 مین سالروزشهادت مولانا بحرالدین باعث

 

سی سال پیش ازامروزدشمنان خرد وآزادی قلب بزرگترین انسانی را که دردانش، شجاعت، راستی، پاکیزگی اخلاقی وآرمان گرایی الگوونمونۀ بی بدیل بود، ازتپش درراه سرافرازی مردمش بازداشتند. سی سال پیش ازامروزجلادان خون آشام تاریخ کشورما رهبروپیشوای خردمندی را ازمردم رنجدیدۀ افغانستان گرفتند که ازروزگارخود آگاهی تا لحظات واپسین مرگ، برهرآنچکه مظهربی باوری، ذلت، وطن فروشی، بیگانه گرایی وبی هویتی بود، خط بطلان کشیده دراندیشه وعمل انقلابی خود را مصداق راستین خود باوری، آزادگی وازخود گذری قرارداد.

شهید باعث این پیشوای ملی وانقلابی، نخستین پیام آورواقعی برابری خواهی ملی ومحوهرگونه بیداد وستم اجتماعی بود که دراین راه هرگزمماشات ومجامله را نمی پذیرفت ودربیان باورهایش صریح وشفاف بود. او نیکنام ترین وپاکترین سیاست مداری بود که صداقت سیاسی را سنگ بنای حل همه منازعات مترسب مزمن تاریخ خونبار جامعه افغانستان میدانست وهمینگونه دراین راه مقد س تعین کننده ترین نیروی سازندۀ اساسی ای که جامعۀ مارا میتواند ازاین گسست وبحران خونین تاریخی رهایی بخشیده وآنرا درشاه راه پیشرفتۀ فرهنگی- تمدنی جهانی قراردهد، مردم کشورخویش را پذیرفته بود. طرح سیاست عدم دنباله روی سیاسی جزاین معنی دیگری نمیتواند داشته باشد.

 شهید بزرگوارمولانا باعث، عاشق ودلباختۀ این مردم سخاوتمندی بود که درطول تاریخ وجودی این سرزمین وجغرافیا کریمانه خویشتن را وقف عزت وسربلندی این آب وخاک نموده اند ولی درفرجام آزادی جزنوشیدن زهرتلخ تحقیروبی مهری ومعامله سیاسی برپای تجاوزگران خون آشام چیزدیگری نصیب شان نگردیده است.

بلی! اویاربی ریای ستمکشان ومحرومان صداقت پیشۀ کشورش بود واین رمزصداقت را نسبت به مردمش با خون سرخ خویش برای ابد پیمان بست.

هیئت رهبری انجمن پاسداران فرهنگ آریانا، در30 مین سالروزشهادت جانگدازاین سرورآزادۀ آزاد گان کشورمان، ضمن ابرازتسلیت به خانوادۀ داغد یدۀ باعث وبخصوص پرویزباعث که درشب تیرباران پدرزاده شده، پیروان ودوستداران وارادتمندان باعث؛ ازهمۀ فرزانگانی که با مقالات علمی، تحقیقی واندیشمندانۀ شان فریاد مارا صمیمانه لبیک گفته ودرسی مین سالروزشهادتش یکباردیگرنام واندیشۀ باعث را درمحوربازنگری وداوری قراردادند، خالصانه سپاسگذاری مینمائیم. همینگونه ازگردانندگان محترم وفرهیختۀ سخنگاه های  ارزشمند تاجیک میدیا، تاجیکم، تاجیک پرس، فراتراز مرزها، درواز، وبلاگ درواز وحماسۀ زن که طی یکماه با کمال اخلاصمندی درپاسداشت ازشهید گران ارج خویش همت گماشتند، با کمال فروتنی وحرمت ابرازامتنان مینمائیم.

همچنان ازگردانندگان ارجمند سخنگاه های وزین کوفی وآریایی که با نشرمقالات رسیده همدردی واخلاص خویش را متبارزنمودند منت گذاریم. همچنان با پوزش ازهمه فرهیخگان ورجاوند که ازایشان نام برده نشده وحمل برتمایزنشود، ازاستاد دانشمند وفریخته وسالارسخن جناب باختری صاحب که باوجود بیماری وضعف شدید جسمی با سخنان پرصلابت شان روح آن سرورگرانمایه را شاد گردانیدند، صمیمانه ابرازشکران میکنیم.

گرامی باد یاد وخاطرۀ پیشوای بزرگ ملی کشورمان مولانا بحرالدین باعث!

 

دکترجمال الدین سینا دلیری

رئیس انجمن پاسداران فرهنگ آریانا

مونتریال- کانادا 11 دلو(بهمن) 1387

           

                   پیام شادباش یا عرض تسلیت

 

مصطفی عالمی        امام محمد               عبدالله

  

 بمناسبت سی سالگی شهادت مولانا باعث

بسم الله الرحمن الرحیم

ازنام خود وهمه فرما ندهان و سپاهیان باز مانده از یاران شهید همیشه یاد مولانا باعث، روانشاد بدخشی وشهدای گمنام محفل انتظار و جنبش انقلابی برای آزادی افغانستان، از دست اجنبی ها و نوکران بی ننگ آنان درحاکمیت غیر مردمی افغانستان. 

 

ازراست به چپ: قدمدار انگیز،عبدالله،استادحبیب الله ، قاضی خضرا بیضایی ،انجنیر احمد نجیب بیضای و عبدالغفور با فرزندش

به نمایندگی از هواداران مولانا در خواهان، کوف ودروازشکی، مراتب احترام، ارادت وایمانداری خویش را نسبت به آن مرد بزرگوار و رهبران و بزرگمردان دیگریکه  ازهمین نام جان خویش را فدای آزادی نمودند،  تقدیم میداریم. 

چهلمین سالگرد تشکیل حزب انقلابیون افغانستان " محفل انتظار" را که در تابستان 1347 خورشیدی، بهمت مردان شایسته و نامدارمیهن، هریک مولانا،  بدخشی، حفیظ، ظهوری، طالقانی، طوفان، رفیع ودیگران ایجاد شد؛ صمیمانه تبریک میگوییم.

همچنان با ابراز سلام به آنانیکه زنده اند و با درود به روان آنهایی که در پلیگونها ی نظام کودتا و جبهات علیه آن جانباخته اند، آرزو مندیم یاد شهدای گمنام وبی مزار خودرا فراموش نکنیم.  

بحیث ارادتمندان، هواداران، سپاهی وشاگردان نظری آن بزرگمرد، ضمن ادای احترام به پیشگاه مرقد گمنام او وهمه بزرگان دیگرجنبش آزاده و وبرابری خواه ملی درافغانستان، سی مین سالگرد شهادت المناک آن استاد انقلاب ومعلم آزادی؛ وبهمین بهانه شهادت چهارهزارتن ( 4000 ) ازیاران زنده یاد مولانا وهمرزمان روانشاد بدخشی را با کمال خضوع تسلیت عرض میکنیم.

هرچند که زمان عوض شده است ودرمیان ما فاصله های زیادی بوجود آمده است، اما آنهایی که جام شهادت نوشیدند وسی سال است که در خاک سیاه با چهاربند استخوان خوابیده اند، حق زیادی برما دارند. اگر بازماندگان آنهارا نتوانستیم شاد سازیم، حد اقل میتوانیم که یادشان کنیم.

با ارادت فراوان به شخصیت مولانای بزرگ، ضمن تشکر از برگزار کنندگان کمپاین انتر نیتی و دست اندر کاران تجلیل شهدا، سی مین سالگرد شهادت آن رهبرتوانای جنبش انقلابی وشهادت المناک همه اعضا ورهبران جنبش های آزادی خواهی درافغانستان را باهر نام وآدرسیکه بودند، تسلیت عرض میکنیم.

روان مولانا وهمه شهدا شاد باد

ومن الله توفیق

 

 

 

هواداران و سربازان راه قیام مسلحانه مولانا و بدخشی

  نظرات ()
مطالب اخیر سروده از قدیره واسوخت مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست کبروغرور رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد پدرام شهروندتاجیکستان شد شیر افغان در مقابل ایران سکوت کرد
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من