تماس با من
پروفایل من
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاریخی)
گرام داشت از 30سالگی شهادت مولانا بحرالدین باعث نویسنده: - ۱۳۸٧/۱۱/٩

 

                                             
 

  خوانند های  گرامی معذرت مارا بنا به مشکلات تخنیکی در انتشار عکسهای نویسنده های محترم  قبول نماید .

                                            با سپاس مدیریت وبلاگ

 3  جنوری 2009 – ایالت کالیفورنیا

 

 

زنده یاد  مولانا بحرالدین باعث  
        به پیروزی  علم  وشکست  خرافه ها  باور تزلزل ناپذیر داشت

     هردرهء پنجشیر وبد خشان  وطن 
      هرصخره  سبز کوه  ودامان وطن
                                          از کار  ونبرد توده ها ،قصه  کند  
                                          بر خیز، ایا "مهر"خراسان کهن   
                                                                      " فروغ هستی "

زنده یاد مولانا بحرالدین باعث درسال 1320 خورشیدی ازدل ودامان دره های شاداب درواز و کوهپایه های بلند پامیر سربلند کرد . از امواج سرکش وخشما گین "دریای پنج " وسرچشمه زلال آموی خروشان هنر سر به سنگ کوبیدن وپیشروی آموخت . دردبستان ناصر خسرو آموزش دید . به گوهر دانش، واندیشه های روشن" حجت خراسان " آگاهی یافت . " درقیمتی زبان فارسی دری " را هیچگاهی درپای خوکان نریخت . نزد هر مدر س سطحی نگر وکوته اندیشی که زانو زد پاسخ روشنی به پرسشها وگرههای کور زنده گی وزمان خود یافته نتوانست درجوانی راه پرفیض شهر فیض آباد - مرکز بدخشان را درپیش گرفت .دریای بی آرام وتندرو "کوکجه " در او شور زنده گی نوین آ فرید . بسوی تخارستان و شهرکابل مرکز فرهنگ ، زبانها و ادبیات گشن بیخ آزاده گان میهن شتافت در جست وجوی دانشهای زمان خویش افتاد با گنج گوهر ها و وارث شایسته سربداران بدخشان ؛ با جاودان یاد محمد طاهر بدخشی آشنایی یافت . پیروطریقت سیاسی وفلسفی اوشد به پهنا وژرفای دانش وخرد انسان پیشروزمین وزمان خود ، به پیروزی دانش وشکست خرافه ها ی جها ن کهن وتسخیر کیهان باورمند شد . به شناخت قوانین تکامل تاریخ جامعه و طبیعت توفیق یافت درآ ن هنگام سفینه کیهانی لونای نهم اتحاد شوروی به سطح مهتاب نشسته بود .

دران برهه جنگ سرد میان اردوگاه سرمایه سالاری وسوسیالستی سیاره ما ، هودار ان تیوریها ونظریات دوران تمدن یونان باستان ، ازکنار این پیروزی حیرت انگیز عصر کیهان با بی باوری وتعصب عبور وتلاش بیهوده میکردند تا این پیروزی شگفتی آور ودست آوردهای دانش وتکنالوزی پیشرفته کیهانی را زیر ابرهای تیره وتار جهل و جمود گذرا پنهان کنند ولی مولانا باعث ، این دریای پر تلاطم دانش دین نخستین دانشجوی دانشکدهء شرعیات دانشگاه کابل بود که در روشنی این پند وپیام رهگشای ناصر خسرو وحجت خراسان که گفت :

              " قلم بگیر وفزونی مجوی و غبن مکش       اگر به حکمت و علم اند راهل  پایگهی "

              " مکن بجای بدان نیک ازانکه ظلم بود       که نیک را به غلط جز بجای او به نهی "

قلم بدست گرفت و پیام " پیروزی علم وشکست خرا فات " را به دانشجویان واستادان دانشکدهء شرعیات دانشگاه کابل با بانگ رسا اعلان کرد ودر دهم حوت سال 1344 خورشیدی ،مقالت شورانگیزی را درجریده "پیام امروز" به نشر سپرد وبر تیوریهای ترسب یافته حکیمان یونان باستان وبرسکون پرستان کج آهنگ دوران"دموکراسی تاجدار" وپاسداران خرافه های قرون وسطایی یورش دادخواهانه خود ر ا با منطق کوبندهء دا نش زمان خویش آغاز نهاد.
با چنین منطق روشن علمی وفلسفی سخنان خودرا استوار وبیان کرد که :

 " فرود آمدن موفقانه وآرام سفینه کیهانی لونا ی نهم اتحاد جماهیر شوروی به کره ما بیش ازآنچه برای تخنیک دانان ارزش علمی دارد برای ما از نگاه دین درخور دقت ومطالعه است بررسی های دقیق پیرامون نظریات عده ای از عا لم نمایان مذهبی مبنی بر چگونگی وضع نظام شمسی میرساند که دین تا کجا ها دستخوش تیوریهای نا واقعبینانه گروهی خو د خواه ومتسامح گردیده وتا چی اندازه روح آن قربانی سهل انگاریهای آمیخته با تعصب وکین شده است ".

مولانا باعث دربخش دیگری ازین مقالت خود باز هم با شهامت علمی ومنطق فلسفی این سخنان فراموش ناشدنی را شجاعانه نوشت که :

 " حکمای یونان آسما نهارا بصورت طبقاتی یکی بالای دیگر پنداشته وهرکدام را مرکوز ومتعلق به فلک مخصوصی دانسته وحکم کرده اند که افلاک اصولا قابل درک وتسخیر نیستند وبدین اساس دست یافتن به سیارات منجمله کره ما ه محال وناممکن میباشد . این پندار میان عده ء ای از علما شکل یک رکن اساسی دین را بخود گرفت واین آقایون نا مآل اندیش ، بدون آنکه به اندیشند اینگونه مسایل چی وابسته گی به دین دارد ،پیرامون آن به لفاظی پرداخته با جوش وخروش آزمندانه درنشر واشاعه ء آن بحیث یکی از مسایل مذهبی اهتمام ورزیده اند ، تا آنجا که عده ای از افراطیون ، عقیده برضد این تیوری را الحاد و گناه غیر قابل عفو وا نمود کرده بیرحمانه از سنگر دین آنچی از تکفیر وناسزا میخواستند بر حقیقت پژوهان شلیک میکردند وچون سد محکمی به بزرگی کوه در مسیر ساینس وتکنالوزی واقع شده ، برای هیچکس مجال پژوهش و تحقیق را درین مورد نه میدادند چی بسا شخصیتهای علمی ونوابغی مانند ا بوعلی سینا ی بلخی .و.و..و که قربانی این ذهنیتهای خرافی ومنافی زمزمه ء اسلامی شده اند ".

این مقالت جنجال برا نگیز مولانا باعث، اگرکه غوغای فراوانی را برانگیخت ولی در برابر همه ثبات پرستان با منطق نیرومند علمی وفلسفی زمان خویش ایستاده گی ودفاع کرد.

زنده یاد مولانا بحرالدین با عث ، درجبهه سیاست نیز گام نهاد چندین بار علیه پاسدارا ن نظامات پوسیده ء قبیله سالاری وزمینداری ا ربابی، به شیوه های مسالمت آمیز قانونی وگهگاه اشکال مبارزه مسلحا نه ومخفی را به تلخی وتا ریختن آخرین قطره ء خون، تجربه کرد .

مولانا باعث برای نخستین بار به اتهام اشتراک درمظاهرات دانشجویی دانشگاه کابل درسال 1348 به بند وزندان مجرد قلعه کرنیل دهمزنگ افتاد. بار دیگر به اتهام تحریک دهقانان فقیر وقحطی زده ء مرکز بدخشان علیه توزیع نا عادلانه ء مساعدتها ی سازمان ملل متحد در ولایت بدخشان یکجا با استاد ظهورا لله ظهوری , پهلوان قیام , محمد صدیق ساعی و حیات الله رنجبر گرفتار, محاکمه ودر زندان قلعه کرنیل زندانی شد.

درین جنبش بیش از ده هزار دهقان فقیر بدخشان اشتراک فعال کرده بود درپیشاپیش این جنبش ظهور الله ظهوری به سواری اسپ باشعارهای " ما نان میخواهیم " حرکت میکرد درین جنبش پر جوش و خروش دهقانان خشما گین بدخشان از جمله کودک چهار ساله دکتر احمد قلی بنا م احمد ضیاء با شنیدن زمزمه ء شعار " ما نان میحواهیم " با بینوایان بدخشان همنوا شده بود . احمد ضیاء امروز طبیب دردهای مردم در شهر مزار شریف میباشد و به توده های میهن خدمت میکند.

اتفاقا باری با زنده یاد مولانا بحرالدین باعث و عبدالوکیل این دودانشجوی دانشگاه کابل و هادی کریم کاندید وکالت ولسی جرگه پنجشیر هم کاسه وهمزنجیربودیم . دران زمان مولانا باعث با زنده نام محمد طاهر بدخشی از فرکسیون خلق به دلیل مخالفت به حضور ونفوذ حفیظ الله امین و پیدایی گرایش های نو در شکل و شیوه های مبارزه خویش جدا شده و " محفل انتظار" را تشکیل کرده بودند.

عبدالوکیل به جناح پرچم پیوند نیرومند سیاسی وسازمانی داشت واین جانب بازنده یاد شهرالله شهپر حکیم شرعی و هادی کریم تازه جدایی خودرا بنام "خلق کارگر " در جشن اول می 1348 وروز همبسته گی کارگران جهان از فرکسیون پرچم اعلان کرده بودیم ولی هرچهار عضو قبلی جمعیت دموکراتیک خلق زنده گی بسیار گرم وصمیمانه داشتیم. پس از هرسه روز نوبت تهیه غذا دیگ وکاسه شست وشوی ظروف بما میرسید دروزهای خالی بصوت منظم به خود آموزی نگارش نامه ها یا مطالعه سرگرم میشدیم وهر ر وزوشب پس از صرف طعام یکی دوساعت به تبادل نظرو مباحثه میپردا ختیم .

به این ترتیب دوران حبس مولانا باعث وعبد الوکیل پس از کمتر ازیکسال سپری شد و هادی کریم نیز به دلیل بیماری درمان ناپذیر جگر پس از دو سال واند ماه از حبس رهایی یافت پس از دوسال تنهایی در نیمهء دوم 1352 خورشیدی فدا محمد فدایی مدیر جریده ملت بامن زندانی شد .

باردوم مولانا ویارانش در سلولهای جداگانه همین زندان مجرد قلعه کرنیل زندانی گردید ولی در آستان زوال نظام سطنتی بندهای انضباط اندکی سست شده بود در روزهای جمعه از سوی مولانا باعث ودیگر سازمانده گان جنبش دهقانی بدخشان دعوت میشدم دور یک دستر خوان می نشستیم ودرباره ء اوضاع سیاسی پرتب وتاب جامعه تبادل نظر ومباحثات میکردیم تا اینکه در یک شب مهتابی وسپید نبض زمان تند تر تپید و در 26 سرطان 1352 خورشیدی ناقوس مرگ وزوال نظام سلطنتی در افغانستان نواخته شد ودر روز 16اسد 1352 خورشیدی به فرمان سردارمحمد داوود یکجا با مولانا باعث ,دکتور عبدالهادی محمودی ,زنده یاد انجنیر عثمان, زنده نام دکتور سید کاظم دادگر ،استاد مضطرب باختری, استاد ظهور الله ظهوری, پهلوان قیام, صدیق ساعی, حیا ت الله رنجبر و روانشاد فدامحمد فدایی بدون قید وشرط از حبس رهایی یافتیم.

درفردای پیروزی قیام مسلحانه هفتم ثور 1357 خورشیدی نیز تصمیم رهایی چهارده هزار محبوسان رژیم بیروکراتیک نظامی سردار محمد داوود اتخاذ گردید. اعضای کمیتهء مرکزی وشورای وزیران موظف شده بود تا ضمن تدویر جلسات با شکوهی فرمان رهایی زندانیان را در مرکز و ولایات کشور اعلان کنند.

نخستین جلسه با شکوه در محبس عمومی دهمزنگ سازمانداده شد . دران فضای پرجوش وخروش حفیظ الله امین باید فرمان شورای انقلابی را قرآت ,اعلان ومن دربارهء دست آوردهای تحول ضد فیودالی هفتم ثور سخنرانی میکردم وآزادی زندانیان دوران حاکمیت خاندان سلطنتی را تبریک میگفتم .

درهمان لحظه های هیجان انگیز به حفیظ الله امین موضوع رهایی مولانا باعث وحفیظ آهنگر پور را مطرح کردم چونکه از فرآیند پیشنهاد فرمان رهایی آنان ازسوی وزارت عدلیه ودادستان کل به شورای انقلابی آگاه بود موا فقه شفاهی کرد . و من بیدرنگ به مولانا باعث و حفیظ آهنگر پور پیام فرستادم که داخل صفوف زندانیان از بند رسته شو ید ولی زنده یاد مولانا باعث که قیام مسلحانه ناکام رفیقان خودرا مشروع ارزیابی میکرد حاضر نشد که با زندانیان جنایی یکجا آزاد شود .

هرقدر اصرار کردم که اکثریت قریب به اتفاق زندانیان جنایی دولت کهن بی گناهان میباشند وازسوی دستگاه قضایی نظام فیودالی محکوم به حبسهای غیر عادلانه شده اند وشما نیز باید با اشتراک خود درین روز, این مظلومان تاریخ را تبریه کنید ولی مولانا از موضع خود یک ملی متر پسروی نکرد .

حفیظ آهنگر پور گفت اگرکه پیشنهاد شما دلسوزانه ودوراندیشانه است بازهم وحدت خو درا خدشه دار نه میکنیم و " مرگ بایاران جشن است " و سرانجام در را ه پر خم وپیچ وخونین خود منصور وار گام نهادند و جاودانه شدند.
 
روان مولانا   بحرالدین باعث  شهید و همه شهیدان راه آزادی زحمتکشان میهن شادباد  

  باعرض حرمت

اکادمیسین دستگیر پنجشیری

ایالت واشنگتن  - امریکا

11دلو  1387    خورشیدی  

مولاناباعث بسیارلایق، نابغه وغیرتمندبود

بسم الله الرحمن الرحیم

من مولانا باعث راکه مشهور به مولوی بحرالدین دروازی بود، ازنزدیک میشناختم. باعث مبارز نستوه، شخصیت برازنده وانسان لایق و پرشوری بود. من با ا و هنگامی که محصل دارالعلوم  کابل بود آشناشدم. بارها پیش او ودر اتاقش می نشستیم وروی مسایل گوناگون صحبت میکردیم. باعث بسیار پرشور وغیرتمند بود، آنچه در وجود او هویدا بود؛ غیرت و ذکاوت بسیار بود. بحرالدین باعث  بسیار لایق، نابغه و غیرتمند بود.  روانش شاد باد.

باعث انسانی بود که به زیور استدلال و منطق  قرآنی آراسته بود، درهر زمینه آیت میخواند و حدیث می آورد، او دانشمندان عرصه ی دین را هم خوب می شناخت. آ قای واسوخت سناتور ویکتن از روشنفکران کلان بدخشان خاطره اش را درمورد مولوی بحرالدین باعث چنین بیان نمود:

برخی ارگانهای دولت ( شاید اداره ضبط احوالات  وریاست دانشگاه ) از مولانا باعث به پارلمان دولت شاهی شکایت داده بود، در یادداشت متذکره باعث را یاغی و باغی، ستمی و دشمن دولت و کافر ومخالف جامع الاظهر واستادان مصری در دانشگان کابل قلمداد کرده بودند. اورا به پارلمان احضار نمودند و اجلاس مشترک کمیسیونهای هردو مجلس  علیه او اقامه دعوا کردند.

باعث که این فرصت را غنیمت یافته بود، از قرآن  واحادیث، اجماع امت وقیاسات دینی برای استحقاق خود چندان نمونه آورد و شاهد خواست که در نیم ساعت سخنرانی، نه تنها ذهن نمایندگان عوض شد، بلکه فی المجلس اورا بزرگترین عالم دین و فقیه با صلاحیت خواندند.

 مولانا از مجلس اجازه خواست و با همراهی مناسب بدرقه شد و بیرون رفت.  مرحوم محمدهاشم واسوخت وکیل بدخشان  درزمان محمد ظاهرشاه  گفت: سخنان او همه مجلس را شگفت زده نمود و آنهارا غافلگیر ساخت.

مبارزات مولانا درهمان آوان جوانی که در بدخشان آغاز گردید، چنان شهرت یافت که اداره نظام و دستگاه دولت در کابل تبلیغ نمودند که، مولوی بحرالدین باعث بدخشان مستقل میخواهد و اعلام پادشاهی نموده است. او کشوررا تجزیه میکند و همراه دوستانش به بغاوت دست زده است. قرار معلوم  چندبار زندانی شده بود. در دولت پادشاهی، در جمهوری داودخان و در دولت حفیظ الله امین نه تنها از زندان خلاص نشد، بلکه در سال 1358 اعدام گردید.

این نظر من است که، او یکی از بزرگان بدخشان و پس از شه محمد ولیخان دروازی از بزرگترین شخصیتهای دروازستان بزرگ است. ازطرفی هم از دوستان صمیمی طاهر جان بدخشی بود.  نبود آن عزیز دانشمند حیف بزرگی است، یادش گرامی باد..

دکتر عنایت الله شهرانی

 

 

  پیام بمناسبت سی ومین سال شهادت مولانا بحرالدین باعث

 دوســتان ارجمنــد ؛ انجمن پاســـداران فرهنگ آریانا، سلام میــفرســتم.

 اطلاعـــیـۀ شما را به مناسبت یاد از شهید بحرالدین باعث دریافت داشتم .

 پیش ازهمه، باید بی تعارف بگویم که هنگام احساس سخن گفتن و ابرازهمدردی با یاد وارۀ یک تن ازقربانیان استبداد، کمبود اطلاع لازمه پیرامون جزییات زنده گی آن شهید مظلوم نیزبرایم به گونۀ رنج آمیزی محسوس بوده است . برای کاهش این کمبود، چشم به راه انتشار فراورده های عزیزانی هستم که دست اندرکارمعرفی شهید باعث هستند.اطلاع ازین کوشش، امیدِ شناخت بیشتراز زوایای فکری وسیاسی؛ وابعاد شخصیت مولانا باعث رادرمن زنده نگه میدارد.

اماتا آنجایی که به اطلاعات وچنــد خاطرۀ من درابطه با نام آن شهید برمی گردد، نکاتی را میاورم:

  نخستین بار، درزمستان سال 1354 خورشیدی بود که اسم او را اززبان یاران بزرگواری شنیدم . یارانی که تا چندی پیش از آن زمان ، باوی تماسهای نزدیکتری داشتند .باری یک تن ازآن سروران جان باخته، که خود نیزپسانترقربانی ستم تیغ خشم الود استبدادی شد، در پیوند با موضوع و سخنانی که به برخی از جوانان سیاسی معطوف بود ، گفت :

 " به گفـــــــتۀ مولانا باعث، جوانان اطو کرده . . ."

 این سخن، زمینۀ ارایۀ اندک گزارشی را فراهم آورد که به " نشست شمالی"، درنزد معدودی ازفعالان شهرت یافته است .

حاشیه وار بگویم؛ نشستی که درآن، بحث و برداشت ها از ماسکوو پکن بیشتر سایه داشته است تا مسایل دیگر. زیرا درحوزۀ بحث مسایل ملی، شرکت کننده گان موقفی راکه درآن زمان بسنده به نظر میرسیده است دارا بودند. مقدمات چنان نشستی راانتشار یک جزوه و چند دیداروتفاهم پیشینه فراهم آورده بود.

 انتشار نشریه یی زیر نام" با طرد اپورتونیسم درراه انقلاب سرخ به پیش برویم " از " گروه انقلابی خلقهای افغانستان" وطرح مسایل ملی وقومی در آن ، موجـــدتحرکات جدید ی شده بود، که نشست شمالی یکی از نتایج آن بود.

شهید دکتورفیض احمد، مسؤول آن گروه، پس از دیدارهای باشهید داؤودسرمد، با شهید عبدالمجید نیزبه تفاهم رسیده بودند. مجید شهید، یادداشت های خویش را زیرنام یادداشت های پنجگانه، که از آن صحبت هابرداشته بود، چند سال در اختیار داشت. 

روابط مجید شهید با مسؤولان " محفل انتظار" که پس ازفروپاشی" گروه پسمنظر" (مرحوم انجنیر محمد عثمان ومضطرب باختری – فعلا ًباتخلص نگارگراز مسؤولان شناخته شدۀ آن بودند) نزدیکتر شده بود، بدنبال نشست شمالی به سردی گرایید.اما هیچوقت به گسست تماسهای شخصی وحسنۀ اوبا محفل انتظار نیانجامید.

گفته شد که محمد طاهر بدخشی برآن مواردی از جزوۀ با طرداپورتونیسم که دردفاع چین قرارداشت، انگشت اعتراضی گذاشت ولحن سخن اش نیزتند بود. در مقابل فیض احمد به بدخشی اعتراض نمود که شما موضع ضد" سوسیال امپریالیسم شوروی" ندارید. درجلسۀ دیگر، شهید حفیظ وشهید مولاناحضور نیافتند. بحث بازهم میان دوتن بدخشی وفیض احمد بود. مجید شهید در تصور ادامۀ بحث وجلسات دیگر بود. که دفعتا ً برخوردی تند وتشنج آمیزبه نشست پایان داد.

 در بارۀ سخنان تند وتشنج انگیزگفته شد که :

 محمد طاهربدخشی ، به دکتور فیض احمد گفت :" آغاجان ! خانۀ «شاه خیلی» خبر ندارد، خانۀ «عروس خیلی» دَنگ ودُنگ است ."

فیض برافروخته شده گفت : "باذخیره های سوسیال امپریالیسم صحبت کردن مشکل است . .  ."

 در حالیکه ازشرح بقیه گزارش ها درینجا معذور هستم، دررابطه با مولانا بعدها شنیدیم که رژیم داوؤد خان، او وچند تن از یارانش رادربند کشید.

آنچـــه بارها پیرامون افکار واندیشیده گیهای او شنیدیم ، حاکی ازگونۀ قایل شدن اهمیت به ویژه گیهای جامعه وروان مردم بوده است . اهمیتی را که او وهمه اندیشمندان ومبارزان در نقش عامل قومی وملی در افغانستان قایل بودند، در روشنی حقایق و بروز رویدادهای جامعه بیشتر قابل درک  است .

حتا منکران وجود تبعیض وبیعدالتی قومی نیزنخواهند توانست انکار کنند که این عامل نقش مهمی در جامعۀ ما داشته ودارد. مقام مولانای شهید را که چند دهه پیشتر به آن درک رسیده بود، باید ارج نهاد.

******

 باردیگر، دربهار سال 1357 خورشیدی بود که در پغمان، در منزل عزیزی که اکنون سردرنقاب خاک برده است ، از زبان اعظم دادفرکه در شعبۀ عقلی وعصبی شفاخانۀ علی آباد خدمت میکرد واکنون وزیرتحصیلات عالی دولت جمهوری اسلامی افغانستان است، شنیدیم که :

" مولانا باعث، بستری شده است . چادری پوشی نزدش میاید . درگوشه یی آهسته آهسته صحبت میکنند . فکر می کنم مولا نا می پَرَد. . . "

 چند روزی سپری نشده بود، درمیان محافل سیاسی شایع شد که مولانابحرالدین باعث ازشفاخانه وچنگ دولت حزب دموکراتیک خلق افغانستان، فرارکرده است.

دژخیمان مغرورومستبد که از آغازین لحظات طلوع غم انگیزخویش به بگیر وببند وبکش عادت کرده بودند، چونان مارزخمی در پی شکاری شدند. برای " جبران" عمل نجات دهندۀ مولانا، دوکتوراسعد احسان غبار رابه بند کشیدند. زیرا زمینۀبستر شدن مولانا را در شفاختانه فراهم نموده بود.

می گفتند، دوکتورغبارازشخصی که واسطه شده بود تا مولانا رادرشفاخانه بستری نماید، هرگزنام نبرد.

مدتی گذشت ، روزی درمیان خبرها وگزارش های روز، خبری حاکی ازآن بود که : " مولاناباعث راگرفته اند." . . .

******

اینک با گذشت سه دهه از شهادت مولاناباعث، سوکمندانه می نگریم که عزیزان وقافله سالاران بی شماری را، دستان شکنجه گروفرمان بردار ایده آلهای خودرایانه، ازکاروان های محافل سیاسی، ربوده  وبه کام مرگ برده اند . 

دوستان، با توجه به فقدان اطلاعات لازمه دربارۀ مولانای شهید، صلاحیت ابرازنظر بیشتررا به خود نمیدهم .اما آنچه در ابرازموضوع شهادت او وکلیه قربانیان نظام خود کامه، گمانی برجای نمی گذارد، اینست که مولانا ودیگران به علت داشتن برداشت ها وافکاروعقاید مختلف در زمینه های اجتماعی واقتصادی وفرهنگی . . . به شهادت رسیده اند. ازینرو، درگام نخست وبیش ازهمه به معرفی گسترده ی آن استبداد نیاز داریم که حزب دموکراتیک خلق افغانستان نماد آن بود.

استبدادی که باتجاوز شوروی به افغانستان ودست بلند یافتن شاخۀ پرچم، سازه ها وابزاربیشتری رادراختیار گرفت. دریافت خواستگاه های تاریخی ، به اصطلاح ایدیولوژیک ، رهبردی وفرهنگی آن، همواره آگاهی از موج افکارووزش عقاید ازجانب شورویی ازمیان رفته و وضعیت اجتماعی کشور ما  وشکل گیری آن راالزامی قرار میدهد.

 درین راستا، توجه به مسایل ملی وقومی وبازتاب آن درمحافل مختلف آن وقت نیزحایز اهمیت است . همان دید های جداگانه ومتفاوت ازمسایل ومنجمله مسألۀ ملی وقومی درافغانستان بود که در بستر رویش بی تحملی وبیگانگی با فرهنگ تحمل، به جنایات ضدبشری ابعادگسترده تری بخشید.

 مولانا باعث، قربانی آن جنایت، سزاواربازنگری، شایستۀ شناسایی، نقد وبازشناسی وارسته از هرنوع تعلقات مانع شونده وشناخته شده را دارد.

جای مسرت خواهد بود اگردرپرتوچنان موقفی، او بهترشناخته شود. شناختی که درکوششهای ادامه دهنده گان ونقد حال خود، اثرمثبت بگذارد. شناختی که شامل تشخیص خواستگاه افکارخونریزانه نیزباشد وبه محکومیت همه ابعادستم واستبداد عطف کند. درین راستا به گواهی آگاهان تاریخ ِ رویدادهای بیش ازسی سال،نباید گمانی برجای بماند که موضعگیری علیه نظام ستم آمیز وستم آفرین شوروی درست بوده است .

همچنان که مخالفت با شوروی  ازموضع جانبدارانه ازجمهوری مردم چین وپذیرفتن سیاست های آن کشور باچشم وگوش بسته ، نتیج زیانمند خویش را به اثبلت رسانیده است .

بدون الزام سر برآستان دیگران فرو بردن ویا به سخن پوست کنده تر، بدون الزام دنباله روی حقیر ازپکن که درماهیت نظام خویش هیچ برتریی از شوروی نداشت و ندارد ، درآن حوزه ازبرداشت درست بوده است. آنچه که پس ازسیاه روزهفت ثوربدرستی زیرنام مشی مستقل ملی در موضع بخشی ازرزمنده گان عزیز تجلی یافت .

تجارب نشان داد ، فجایعی را که حزب دموکراتیک خلق افغانستان درکشورما مرتکب شد، پیوند ناگسستنی با علایق سیاسی وخواستگاه مشترک با شوروی از میان رفته داشت .

 مولانا باعث وهزاران دیگر، قربانی لزوم دیدهای نظام فکری وکارکردهای ظالمانه وآسیب زای چنان استبداد وستم مضاعف نیز هستند.

تصور من این است که با نقد سیاسی وتاریخی سی سال پس از مرگ آن شهیدو با توجه به نکات بالا، زمینۀ یک بررسی جامع وآموزنده نیزفراهم میاید .

دوستان ، چند جمله یی را هم می خواهم  با توجه به انتظاری که از محافل یادبود برای شهدا میتوان داشت ، به عرض برسانم :

نباید به نشان دادن جانب توحش استبداد که عزیزان بیشماری را به شهادت رسانیده است، بسنده نمود وشهدای مورد نظرخویش رادر هاله یی ازتقدیس معرفی کرد.

 نباید تصوری راایجادنمود که گویا زنده گی آنها بحث پذیرنیست. . نباید تصوری را القأنمودکه شهدا وقربانیان استبداد، دارندۀ افکار واندیشیده گیهای صد درصد درست بوده اند.  بلکه با گسترده گی وژرفنای نقد سیاسی اشکال مختلف استبدادی را که جامعۀ ما دیده است ، آنها را نیز با توجه به فراورده های فکری و واقعیت زنده گی ونشان دادن دستاودرها ویا اشتباهات شان درمحک سنجش بگذاریم .

رعایت این شیوه، سبب خواهد شد که پیشکسوتان سیاسی کنونی واینده، تصویر روشنتر ازافکار واعمال ستمگری وقربانیان اندیشمند آن داشته باشند.

روان مولانا بحرالدین باعث که قربانی یکی از اشکال  استبداد گردید شاد باد .               

با طلب آرزوهای نیک .

 نصیرمهرین . هامبورگ . چهارم دلو سال 1387 خورشیدی 23 جنوری 2009 میلادی .

 

بعدها محفل انتظار به "سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان- سازا" تحول یافت.


                             

نصیرمهرین 

 

  پیام بمناسبت سی ومین سال شهادت مولانا بحرالدین باعث

 دوســتان ارجمنــد ؛ انجمن پاســـداران فرهنگ آریانا، سلام میــفرســتم.

 اطلاعـــیـۀ شما را به مناسبت یاد از شهید بحرالدین باعث دریافت داشتم .

 پیش ازهمه، باید بی تعارف بگویم که هنگام احساس سخن گفتن و ابرازهمدردی با یاد وارۀ یک تن ازقربانیان استبداد، کمبود اطلاع لازمه پیرامون جزییات زنده گی آن شهید مظلوم نیزبرایم به گونۀ رنج آمیزی محسوس بوده است . برای کاهش این کمبود، چشم به راه انتشار فراورده های عزیزانی هستم که دست اندرکارمعرفی شهید باعث هستند.اطلاع ازین کوشش، امیدِ شناخت بیشتراز زوایای فکری وسیاسی؛ وابعاد شخصیت مولانا باعث رادرمن زنده نگه میدارد.

اماتا آنجایی که به اطلاعات وچنــد خاطرۀ من درابطه با نام آن شهید برمی گردد، نکاتی را میاورم:

  نخستین بار، درزمستان سال 1354 خورشیدی بود که اسم او را اززبان یاران بزرگواری شنیدم . یارانی که تا چندی پیش از آن زمان ، باوی تماسهای نزدیکتری داشتند .باری یک تن ازآن سروران جان باخته، که خود نیزپسانترقربانی ستم تیغ خشم الود استبدادی شد، در پیوند با موضوع و سخنانی که به برخی از جوانان سیاسی معطوف بود ، گفت :

 " به گفـــــــتۀ مولانا باعث، جوانان اطو کرده . . ."

 این سخن، زمینۀ ارایۀ اندک گزارشی را فراهم آورد که به " نشست شمالی"، درنزد معدودی ازفعالان شهرت یافته است .

حاشیه وار بگویم؛ نشستی که درآن، بحث و برداشت ها از ماسکوو پکن بیشتر سایه داشته است تا مسایل دیگر. زیرا درحوزۀ بحث مسایل ملی، شرکت کننده گان موقفی راکه درآن زمان بسنده به نظر میرسیده است دارا بودند. مقدمات چنان نشستی راانتشار یک جزوه و چند دیداروتفاهم پیشینه فراهم آورده بود.

 انتشار نشریه یی زیر نام" با طرد اپورتونیسم درراه انقلاب سرخ به پیش برویم " از " گروه انقلابی خلقهای افغانستان" وطرح مسایل ملی وقومی در آن ، موجـــدتحرکات جدید ی شده بود، که نشست شمالی یکی از نتایج آن بود.

شهید دکتورفیض احمد، مسؤول آن گروه، پس از دیدارهای باشهید داؤودسرمد، با شهید عبدالمجید نیزبه تفاهم رسیده بودند. مجید شهید، یادداشت های خویش را زیرنام یادداشت های پنجگانه، که از آن صحبت هابرداشته بود، چند سال در اختیار داشت. 

روابط مجید شهید با مسؤولان " محفل انتظار" که پس ازفروپاشی" گروه پسمنظر" (مرحوم انجنیر محمد عثمان ومضطرب باختری – فعلا ًباتخلص نگارگراز مسؤولان شناخته شدۀ آن بودند) نزدیکتر شده بود، بدنبال نشست شمالی به سردی گرایید.اما هیچوقت به گسست تماسهای شخصی وحسنۀ اوبا محفل انتظار نیانجامید.

گفته شد که محمد طاهر بدخشی برآن مواردی از جزوۀ با طرداپورتونیسم که دردفاع چین قرارداشت، انگشت اعتراضی گذاشت ولحن سخن اش نیزتند بود. در مقابل فیض احمد به بدخشی اعتراض نمود که شما موضع ضد" سوسیال امپریالیسم شوروی" ندارید. درجلسۀ دیگر، شهید حفیظ وشهید مولاناحضور نیافتند. بحث بازهم میان دوتن بدخشی وفیض احمد بود. مجید شهید در تصور ادامۀ بحث وجلسات دیگر بود. که دفعتا ً برخوردی تند وتشنج آمیزبه نشست پایان داد.

 در بارۀ سخنان تند وتشنج انگیزگفته شد که :

 محمد طاهربدخشی ، به دکتور فیض احمد گفت :" آغاجان ! خانۀ «شاه خیلی» خبر ندارد، خانۀ «عروس خیلی» دَنگ ودُنگ است ."

فیض برافروخته شده گفت : "باذخیره های سوسیال امپریالیسم صحبت کردن مشکل است . .  ."

 در حالیکه ازشرح بقیه گزارش ها درینجا معذور هستم، دررابطه با مولانا بعدها شنیدیم که رژیم داوؤد خان، او وچند تن از یارانش رادربند کشید.

آنچـــه بارها پیرامون افکار واندیشیده گیهای او شنیدیم ، حاکی ازگونۀ قایل شدن اهمیت به ویژه گیهای جامعه وروان مردم بوده است . اهمیتی را که او وهمه اندیشمندان ومبارزان در نقش عامل قومی وملی در افغانستان قایل بودند، در روشنی حقایق و بروز رویدادهای جامعه بیشتر قابل درک  است .

حتا منکران وجود تبعیض وبیعدالتی قومی نیزنخواهند توانست انکار کنند که این عامل نقش مهمی در جامعۀ ما داشته ودارد. مقام مولانای شهید را که چند دهه پیشتر به آن درک رسیده بود، باید ارج نهاد.

******

 باردیگر، دربهار سال 1357 خورشیدی بود که در پغمان، در منزل عزیزی که اکنون سردرنقاب خاک برده است ، از زبان اعظم دادفرکه در شعبۀ عقلی وعصبی شفاخانۀ علی آباد خدمت میکرد واکنون وزیرتحصیلات عالی دولت جمهوری اسلامی افغانستان است، شنیدیم که :

" مولانا باعث، بستری شده است . چادری پوشی نزدش میاید . درگوشه یی آهسته آهسته صحبت میکنند . فکر می کنم مولا نا می پَرَد. . . "

 چند روزی سپری نشده بود، درمیان محافل سیاسی شایع شد که مولانابحرالدین باعث ازشفاخانه وچنگ دولت حزب دموکراتیک خلق افغانستان، فرارکرده است.

دژخیمان مغرورومستبد که از آغازین لحظات طلوع غم انگیزخویش به بگیر وببند وبکش عادت کرده بودند، چونان مارزخمی در پی شکاری شدند. برای " جبران" عمل نجات دهندۀ مولانا، دوکتوراسعد احسان غبار رابه بند کشیدند. زیرا زمینۀبستر شدن مولانا را در شفاختانه فراهم نموده بود.

می گفتند، دوکتورغبارازشخصی که واسطه شده بود تا مولانا رادرشفاخانه بستری نماید، هرگزنام نبرد.

مدتی گذشت ، روزی درمیان خبرها وگزارش های روز، خبری حاکی ازآن بود که : " مولاناباعث راگرفته اند." . . .

******

اینک با گذشت سه دهه از شهادت مولاناباعث، سوکمندانه می نگریم که عزیزان وقافله سالاران بی شماری را، دستان شکنجه گروفرمان بردار ایده آلهای خودرایانه، ازکاروان های محافل سیاسی، ربوده  وبه کام مرگ برده اند . 

دوستان، با توجه به فقدان اطلاعات لازمه دربارۀ مولانای شهید، صلاحیت ابرازنظر بیشتررا به خود نمیدهم .اما آنچه در ابرازموضوع شهادت او وکلیه قربانیان نظام خود کامه، گمانی برجای نمی گذارد، اینست که مولانا ودیگران به علت داشتن برداشت ها وافکاروعقاید مختلف در زمینه های اجتماعی واقتصادی وفرهنگی . . . به شهادت رسیده اند. ازینرو، درگام نخست وبیش ازهمه به معرفی گسترده ی آن استبداد نیاز داریم که حزب دموکراتیک خلق افغانستان نماد آن بود.

استبدادی که باتجاوز شوروی به افغانستان ودست بلند یافتن شاخۀ پرچم، سازه ها وابزاربیشتری رادراختیار گرفت. دریافت خواستگاه های تاریخی ، به اصطلاح ایدیولوژیک ، رهبردی وفرهنگی آن، همواره آگاهی از موج افکارووزش عقاید ازجانب شورویی ازمیان رفته و وضعیت اجتماعی کشور ما  وشکل گیری آن راالزامی قرار میدهد.

 درین راستا، توجه به مسایل ملی وقومی وبازتاب آن درمحافل مختلف آن وقت نیزحایز اهمیت است . همان دید های جداگانه ومتفاوت ازمسایل ومنجمله مسألۀ ملی وقومی درافغانستان بود که در بستر رویش بی تحملی وبیگانگی با فرهنگ تحمل، به جنایات ضدبشری ابعادگسترده تری بخشید.

 مولانا باعث، قربانی آن جنایت، سزاواربازنگری، شایستۀ شناسایی، نقد وبازشناسی وارسته از هرنوع تعلقات مانع شونده وشناخته شده را دارد.

جای مسرت خواهد بود اگردرپرتوچنان موقفی، او بهترشناخته شود. شناختی که درکوششهای ادامه دهنده گان ونقد حال خود، اثرمثبت بگذارد. شناختی که شامل تشخیص خواستگاه افکارخونریزانه نیزباشد وبه محکومیت همه ابعادستم واستبداد عطف کند. درین راستا به گواهی آگاهان تاریخ ِ رویدادهای بیش ازسی سال،نباید گمانی برجای بماند که موضعگیری علیه نظام ستم آمیز وستم آفرین شوروی درست بوده است .

همچنان که مخالفت با شوروی  ازموضع جانبدارانه ازجمهوری مردم چین وپذیرفتن سیاست های آن کشور باچشم وگوش بسته ، نتیج زیانمند خویش را به اثبلت رسانیده است .

بدون الزام سر برآستان دیگران فرو بردن ویا به سخن پوست کنده تر، بدون الزام دنباله روی حقیر ازپکن که درماهیت نظام خویش هیچ برتریی از شوروی نداشت و ندارد ، درآن حوزه ازبرداشت درست بوده است. آنچه که پس ازسیاه روزهفت ثوربدرستی زیرنام مشی مستقل ملی در موضع بخشی ازرزمنده گان عزیز تجلی یافت .

تجارب نشان داد ، فجایعی را که حزب دموکراتیک خلق افغانستان درکشورما مرتکب شد، پیوند ناگسستنی با علایق سیاسی وخواستگاه مشترک با شوروی از میان رفته داشت .

 مولانا باعث وهزاران دیگر، قربانی لزوم دیدهای نظام فکری وکارکردهای ظالمانه وآسیب زای چنان استبداد وستم مضاعف نیز هستند.

تصور من این است که با نقد سیاسی وتاریخی سی سال پس از مرگ آن شهیدو با توجه به نکات بالا، زمینۀ یک بررسی جامع وآموزنده نیزفراهم میاید .

دوستان ، چند جمله یی را هم می خواهم  با توجه به انتظاری که از محافل یادبود برای شهدا میتوان داشت ، به عرض برسانم :

نباید به نشان دادن جانب توحش استبداد که عزیزان بیشماری را به شهادت رسانیده است، بسنده نمود وشهدای مورد نظرخویش رادر هاله یی ازتقدیس معرفی کرد.

 نباید تصوری راایجادنمود که گویا زنده گی آنها بحث پذیرنیست. . نباید تصوری را القأنمودکه شهدا وقربانیان استبداد، دارندۀ افکار واندیشیده گیهای صد درصد درست بوده اند.  بلکه با گسترده گی وژرفنای نقد سیاسی اشکال مختلف استبدادی را که جامعۀ ما دیده است ، آنها را نیز با توجه به فراورده های فکری و واقعیت زنده گی ونشان دادن دستاودرها ویا اشتباهات شان درمحک سنجش بگذاریم .

رعایت این شیوه، سبب خواهد شد که پیشکسوتان سیاسی کنونی واینده، تصویر روشنتر ازافکار واعمال ستمگری وقربانیان اندیشمند آن داشته باشند.

روان مولانا بحرالدین باعث که قربانی یکی از اشکال  استبداد گردید شاد باد .               

با طلب آرزوهای نیک .

 نصیرمهرین . هامبورگ . چهارم دلو سال 1387 خورشیدی 23 جنوری 2009 میلادی

   دکتر صاحب نظر مرادی                   

از کارنامـه ناخوانـده دلاوران

زمان طی دهه های گذشته چون تکسوارماهری با عجله وشتاب از برابر دیده گان ما عبور نموده است. این فرصتهای گریزنده که از برهه های پیچیده وغم انگیز تاریخ معاصر کشورما هستنند،هر ازگاهی با یاد ویادواره های یاران قربانی سانحه های خونین بسان رعد وبرق از عقب ابرهای ضخیم حوادث نمودار میشوند وبر دالان ودهلیز ذهن ماجلوه های غبارآلودی را تصویر میدهند.

درین منظره های متشنج که توام با غم وشادی اند،تصویری از چریکان جان برکفی را میبینیم که با پیشگامی مولانا بحرالدین باعث درکوهپایه های دروازبرغولان زمان میستیزند ودرنبردند، و سیمای محمد طاهر بدخشی را میبینیم که با ریش انبوه از عقب میله های زندان پیام میدهدکه "ما سر به فنا دادیم تازنده شما باشید" که مضمون این ندای نجیبانه جان وتن مارا میلرزاند.

آری، هر آنگاهیکه این صحنه ها وپیامها بسان شط شفافی از بارقه های بیم وامید ازخیالستان آن سالها تا دهشتستان امروزی از پرده های ذهن ما میگذرند،مارا برژرفا ورسایی دریافتها واستواری ایمان آنها درقبال مسایل مبرم کشور متیقین میسازد.

بنده در عنفوان جوانی بودم، در سال1350 در حالیکه در دبستان عاشقان وعارفان درشهر کابل درس میخواندم، با مولانا بحرالدین باعث آشنا شدم، در آن سالها نامهای محمد طاهر بدخشی ومولانا باعث درجامعه فرهنگی ودرس خوانده ما شهرت داشتند. سالهای مصادف به پایان عمر سلطنت در افغانستان بود. سالیکه باعث از دانشکده شرعیات دانشگاه کابل فارغ شده بود وبحیث ضابط احتیاط در فرقه هشتم قرغه باصطلاح خدمت زیر بیرق را میگذراند،وبعد از یک اعتصاب غذایی سربازان به اتهام تحریک کننده به بالا حصار تبدیل شد.او روزهای پنجشنبه با همان دریشی ماشی رنگ عسکری که با داشتن دکمه های طلایی رنگ زرق وبرق میزد، یکجا با بصیر حسینی وعزیز رزکی به اپارتمانی که ازسوی برادرم محمدیونس مرادی، انجینر عبدالرشید فرخاری وامام نظر روستادر دهمزنگ به کرایه گرفته شده بود،رفت وآمد میکردند وروزهای رخصتی تعدادی ازمحصلین ومتعلمین ازمکاتب شهرکابل درینجا گردهم می آمدند وازضرورت فعالیتهای سیاسی در افغانستان سخن میگفتند. درین صحبتها عمداًبه تجارب انقلابات جهانی مثل چین وشوروی،جنبش مقاومت فلسطین ،کارنامه های حماسی لیلی خالد دختر صدراعظم اردن را که به مبارزین فلسطینی پیوسته بود،مبارزات مردم الجزایر علیه استعمار فرانسویهاوکارنامه جمیله بوپاشا،بن بلا وهواری بومدین،کودتای دوکتور مصدق و اصلاحات نفت در ایران،مبارزات سیاسی حزب توده برهبری دوکتور تقی ارانی،مجاهدین خلق وفداییان وکارنامه اشرف دهقانی وجدایی هند وپاکستان سخن میگفتند، و استفاده از جوانب مثبت تجارب جنبشهای فوق رابرای مبارزین افغانستان تاکید میکردند.

روزگار عجیبی بود، روزگار محبتهاوصمیمیتهای کمنظیر انسانی که رفتند وشاید دیگربرنمیگردند،راستی هر گاهیکه آنروزها را بخاطر می آورم،با خوانش شعر حافظ خودرا تسلی میدهم،این شاعر بزرگ نیزدر زمانه خویش شاهد بسر آمدن دوستیها بوده است."دوستیها کی سر آمد دوستداران را چه شد". روزگاریکه جمعی سر دسترخوان فقر مینشستند وبا جبین باز ودلهای گشاده ازآنچه میسر بود تناول میکردند وباهمرایی وهمدلی یکدیگر افتخار مینمودند،کسی در فکرزر اندوزی وخود سازی نبود، بزرگترین ارزش وداریی آنها فکرمشترک شان بود وایسادن در روند دشوار مبارزه کنارهمدیگر.آنها از مولوی بلخی الهام گرفته بودند که "همدلی از همزبانی بهترست". راستی آنگاهیکه فکر وراه تفاهم شده ومعنویت مشترک درمیان انسانها وجود دارد وراهیان آرمانهای بزرگ باصداقت ،استواری وهمدیگر فهمی با اطمینان همراز وهمراه یکدیگرند، دیگر چه کمبود وحرمانی میتواند وجود داشته باشد.

روزگاری بود که جستجو گران افقهای فردا با انتخاب راه وروشهای که سرشت آینده شخصیتها وگروههای سیاسی رادر صفحه  ناخوانده تاریخ پر ماجرای کشور ما تثبیت ورقم میزدند، وبرای آینده کشور ومردم سرنوشت تعیین میکردند. از کجا معلوم که این گزینشها برای فردای کشور چه اهمیتی دارند،آیا آهنگ مبارزات سیاسی وانقلابی آنها با واقعیتهای جامعه همخوانی دارد وبه مسیر هدفمندی مطلوب میرود وزمینه سازخوشبختی انسانها میگردد، یا التقاطیونی درخطهای "سرخ" و"سبز" برنامه های احزاب بسر اقتدارکشورهای همسایه را یک بیک نسخه برداری میکنند ودر برزخ افکار وارداتی ودوری آنها از واقعیتهای جدی جامعهء  افغانستان،این کشوررابازهم بسوی عقبماندگی میبرندو به قربانگاه هولناکی میکشانند. واقعیت اینست که درین میان کسانی بخاطر تحقق آرمانهای موعود باواگذاری نقد جان بر سر پیمان میرفتند، وکسان دیگرزحمت یک ساعت اندیشیدن را بخاطرپی بردن به رنجهای واقعی وریشه ای در میان مجموعه ای ازخصوصیات  ومناسبات جامعه افغانستان قبول نمیکردند.

جه خوبست که یک لحظه درپای سخن صایب اصفهانی بنشینیم وبرگفته او مکثی داشته باشیم که بدخشی همواره آنرا زمزمه میکرد:

خطر در زیرآب کاه بیش از بحر میباشد     من از همواریی این خاک نا هموارمیترسم

درک این واقعیتها اکنون با پشت سر گذاشتن حدود چهل سال پس ازگذشت آن سالهای بدیهی برنامه ریزیهای مسئولان سیاسی ما روشن شده است. امروز هستند "پیر" منشانی که بردرک وفهم سیاسی این عده از شخصیتها درآن برهه های نامکشوف تحولات سیاسی آینده به مسند داوری مینشینند و بالای خط السیر حوادث این سالهای غمبار که با خون سرخ یک نسل برومند رنگین شده است،داد درک ودانایی میکنند.

از کرامات  پیر ما  اینست                قند را خورد  و گفت شرینست

 اینگونه نقد وداوریها که برمبنی حب وبغضهای معینی برزبانها میافتند، بدور ازدایره انصاف وپای ماندن بالای خون شهیدانیست که بنام آزادی،دموکراسی وعدالت اجتماعی مظلومانه جان باخته اند و حتی از داشتن گور وکفن درین مرزپر شقاوت که جغرافیای زندگی ما زنده گانست محروم شده اند . این داوران کذایی باید بدانند که در آنروز وامروزوهر شرایطی رهسپردن درمسیرآینده های مجهول با مقداری آگاهی ودانش از رهگذارمسایل روبنایی وزیر بنایی جامعه ودرپرتو تحلیل وارزیابیهای روشنفکرانه در چارچوب استراتیژی وتکتیک مبتکرانه رسالتمندان میتوانست آغازشود، امادرستی وخطای بینشهای سیاسی را زمان   میتواند محک زند وبا الهام از احکام زمان این راهکارها قابل تعدیل وتعویض بوده میتوانند،حال اگر این تحلیلگران برصحت افکار خویش باور دارند،لازمست تا اندکی ازآنرا بنمایانند، زیرا عارف شاعر دهقان کابلی برلزوم تبارزهمیشگی شخصیتها چه خوب ونغزتاکید نموده است :

گاه حافظ، گهی سعدی وگاهی دهقان          عشق هرروز زما نام دیگر میخواهد  

در گزینش راهکارسازمان سیاسی مولانا باعث وهمرزمانش نمیتوان ازکارروایی عنصر تاریخ ومناسبات اجتماعی،اقتصادی وفرهنگی آن زمان درجوتبلیغاتی  وانحصارفکری حلقات قدرت یادی نکرد، وروابط اندیشه وافکار سیاسی اورا باپدیده های مبرم معاصرش در نیافت.

پس از گسست سیاسی آخرین دولت خراسان بزرگ برهبری نادرشاه افشار که منجر به ظهور اولین دولت افغانی برهبری احمدشاه درانی سدوزایی درسال1747 گردید، قدرت سیاسی دربخش "افغانی" شده خراسان بزرگ در انحصار کنفدراسیونی از قبایل ،عشایروخانوادهای معین افغان درآمد.کشمکشهای طولانی برسراحراز قدرت بین برادران سدوزایی وبارکزایی بالاخره در پایان قرن نوزدهم زمینه سازتصرف سلطنت به خاندان محمد زایی گردید. مردم افغانستان که حدود بیشتر از 150 سال بر اثر دود باروت وتفنگ در جنگهای ذات البینی سرداران گذشته اشک غم و اندوه برچشم داشتند، درین دوره ظلم واستبداد ملی بصورت مضاعف فزونی گرفت ودر زمان امارت امیر عبدالرحمن (1888 -1901 ) وخانواده آل یحی(محمد نادرخان،محمد هاشم خان وشاه محمود خان) این استبداد چهره خشن قبیلوی گرفت وبنام دوره "استبداد کبیر" شهرت یافت، و باساز وبرگ قبیله سالاری تا سرحدبر قراری نظام طراز فاشیستی تحول نمود.

استبداد کبیر قبیله گرایان برمحور تعلق وتحلق های سیاسی وگرم نمودن دل ودماغ قبیله سالاران پس از دوره سلطنت نادرخان عریانتر گردید وبا رویدست گرفتن نقل ، انتقال و جابجا سازی اقوام آنسوی خط دیورند(وزیریستان،باجور ،پشاورو...) ومناطق جنوبی بنام ناقلین به مناطق شمال افغانستان،درحالیکه تعداد زیادی از مردم محلی زمینی برای اعمار سرپناه خود نداشتند،فعلیت یافت .مردم بومی درین مناطق  به چشم خود میدیدند که حکومت از آنها دراخذ مالیات هنگفت وسربازگیری ومکلفیت عسکری استفاده های ابزاری نموده وهرگز در فکرآنانی نیست که درسنگستانهای بدخشان وپنجشیر ودر بلندیهای هندوکش سالیان درازی بسر میبرند وحتی درین کوهپایه های مغلق خانه وکاشانه ای برای امرار حیات خویش ندارند.

باید گفت که اصولاً اقوام پشتون تا اواسط قرن نوزدهم در قسمتهای مرکزی،شمال ،شمالشرق ومغرب افغانستان متوطن نبوده اند. روند جابجا سازی ناقلین درین مناطق بخصوص پس از سرکوب حکومت امیرحبیب الله کلکانی تاجیک تبارواعدام دسته جمعی کابینه موصوف درزمان حکومت فاشیستی نادرخان با طرح وتصویب "نظامنامه ناقلین" باهمکاری فعال وزیر محمد گل خان مومند که با تعصب مفرط قومی وارد میدان گردید، با نیت تحت کنترول درآوردن جنبشهای غیر ایلاتی سرعت گرفت. اسکان سازی قبایل سرحدی وجنوبی در شمال کشور با مصادره نمودن جایدادهای چون زمین،باغ،منازل وسایرداراییهای مردم بومی که اساساً تاجیکها، اوزبیکها،هزاره ها،ایماقها ودیگران بودند،بنام مخالفین دولت با ضرب وشتم هلاکومنشانه آنها صورت میگرفت. ثقلت این بار گران رامیتوان از بیانیه های نماینده گان مردم دردوره سیزدهم شورای ملی بخوبی درک نمود:

سید امیر هاشمی وکیل مرکز قندزدردوره سیزدهم شورا،در بیانیه خود پیرامون خط مشی حکومت دوکتورعبدالظاهر صدر اعظم اظهار نموده بود که در قندوز بیش از75% اهالی ولایت رادهاقین بی زمین وبدون وسیله تشکیل میدهد،ولی حکومت درخصوص حال واحوال آنها هیچگونه توجهی نداشته،برعکس بطور بسیار بیرحمانه وظالمانه زمینهای ولایت مذکور رادر اختیار ناقلین پشتون قرارمیدهد.

وکیل عبدالعزیزکوشانی نماینده مرکز ولایت بدخشان نیزابرازنظرنموده بودکه: " ناقلین پیش مردم ماعبارت ازیکدسته اشخاص متنفذ ومسلح میباشند که تحت حمایت مامورین بزرگ دولت با ارتباط پیوندهای ملی وقومی زمینهای میراثی وقباله دار وآباد کرده مردم محلات را واکثراً باغ وآسیاب وخانه های شخصی ایشان را اشغال نموده وپس از غصب آن به آزار واذیت همسایه های کم زمین وعاجز پرداخته وآنهارا به فروش زمین آبایی وحتی فرار وکوچ دادن مجبور میسازند".

عبدالرحمن نیکزاد وکیل مردم امام صاحب با تائید نظرات وکلای قندوز وبدخشان ابراز نظرنموده بود که "ماباصدها رنج وزحمت زمین آباد میکنیم ومالیات میپردازیم، اما جایها ومناطقی هست که درآنجا مالیات بنام میباشد ومناطقی هم وجود دارد که مالیات به معنی واقعی وجود ندارد. مع الاسف در ولایات قندوز،تخار وبغلان زمینها،باغها وخانه های نشیمن اهالی این سه ولایت بنام مالیات مازاد،درحالیکه هزاران خانواربی زمین درینجا بسر میبرند،خلاف ارشادات احکام اسلامی وقوانین موجوده دولت وعدالت اجتماعی به متقاعدین وملاک وسرمایه داران پشتون ناقل بخشیده میشود...تا جاییکه ملاحظه شده وزارت امور داخله وریاست املاک باینهمه بیدادی که در مناطق شمال کشورانجام میشود وهزاران خانواده رادربدروآواره نموده اند،اکتفا نکرده،سیل آسا ناقلین ملاک وسرمایه داررا خلاف خواسته های مردم امرواحکام میدهند،که جنگلهای کناردریای آمو وعلفچرهای عامه راکه سرمایه ملی واقتصادی ماراتشکیل میدهند،قطع کرده وبه زمینهای شخصی خود مبدل میسازند ومردم با مرگ ومیرهای ناشی ازقحطی روبرو میشوند."(1)

درین حال حکومت بمنظورمنحرف نمودن مسیر وکلا مسایل دیگری را توسط عده ای از نماینده گان پارلمان تحت پوشش سمت وزبان وارد شورا مینمود.آنها ادعا میکردند که پشتونها اکثریت مطلق اهالی افغانستان راتشکیل میدهند. باید زبان آنها بحیث یگانه زبان دولتی پذیرفته شود. تاجیکها ودیگردری زبانان یک اقلیت ناچیز ملی ومهاجرین تاجیکستان وآسیای میانه دانسته شده، زبان دری یک زبان غیر مردمی(درباری)تحمیلی وازایران انتقال یافته اعلام گردیده بود. حالانکه برخلاف دعواهای شینواریها ودوکتورپولادها که گویا 70% اهالی افغانستان راپشتونها تشکیل میدهند،یکتن از روشنفکران وقت بنام محمدعلم رشنواز غزنی بر اساس احصاییه رسمی سال1971 که به نفع دیدگاههای فوق درآمده بود، ثابت نمود که پشتونها در افغانستان بیشتر از(40 % )اهالی کشورنمیباشد.(2)در آنزمان اثر مشهور "افغانستان در مسیر تاریخ" از میر غلام محمد غبارهنوز ازطبع نبرآمده وتحت سانسوردولت قرارکرفته بود.

مرحوم غباردرین اثر خود درمورد تناسب نفوس کشور بیشترروشنی انداخته وگوینده گان زبان پشتورا از جمله 16 ملیون اهالی کشور6 ملیون(40 %) وتاجیکها (فارسی-زبانان) را8ملیون (53%) ومتباقی گوینده گان زبانهای ترکی،بلوچی، پشه ای،نورستانی ودیگران را(7%)(3) نشان داده بود، که تحقیقات بعدی ازسوی پژوهشگران داخلی وخارجی تحقیقات غبار را قرین به حقیقت نشان داده اند.

درین زمان که بحران قحطی مردم رادچار مرگ وتباهی ودرد ورنج روز افزونی نموده بود، حکومت میخواست با راه اندازی مسئله "اقلیت واکثریت" وکشمکشهای زبان رسوایی بیکفایتی خودرا درانظارملی وبین المللی بپوشاند.این ماجرا پس از هفته ها بحث وجدل های لفظی ومطبوعاتی که بدور از حقیقت بود موجب تشدید بحران سیاسی در کشور گردیدوجامعه آنروزی افغانستان را شدیداً تکان داد.  درهمچو فضایی طی چند سال دور متسلسلی از عزل وتقرر نخست وزیران پس از حکومت دوکتورمحمد یوسف مثل محمد هاشم میوند وال ونوراحمد اعتمادی گردید و موجبات فلج گردیدن حکومت دوکتور عبدالظاهررا نیز فراهم نمود واو را به استعفا واداشت. سپس شاه، محمد موسی شفیق رابحث صدراعظم جدید غرض کسب آراء به شورا معرفی نمود.

اینگونه دعاوی که در حکم آب درهاون کوبیدن بود،وهیچگونه همسویی با حقایق آماری واجتماعی افغانستان نداشت، وحمایت برخی از احزاب شووینستی مثل حزب دموکراتیک خلق وافغان ملت وامثالهم را بدنبال داشت، روند بی اعتمادی ملی راتسریع مینمود. جناح پرچم هم ناظر وتماشاگر اوضاع بوده ودر میانه پلوان سیاست راه میرفت تا موجب ملال خاطر ارباب قدرت نشود.

 درین میانه روشنفکران وشخصیتهای ملی مثل محمد طاهر بدخشی، محمد اسماعیل مبلغ، محمد علم رشنو، بحرالدین باعث، محمد بشیربغلانی ودیگران با نوشتن مقالات گسترده فرهنگی وچاپ آنها در روزنامه های غیر دولتی چون جبهه ملی،اتحادملی،افکار نو، پیام وجدان،کاروان، روزگاران به ردافکار شوینستی حلقات متعرض مپرداختند، وکمیته 16 نفری را درمیان وکلای شورای ملی بوجود آوردند.

آنها درین مقالات ازقدامت تاریخی،نفوذ گسترده اجتماعی وفرهنگی زبان فارسی دری بحیث زبان بین الاقوامی منطقه وافغانستان دفاع میکردند.یکی از مقالات بدخشی تحت عنوان "مسئله زبان" که در روزنامه افکار نو در سوم اگست1972 بنام مستعار "محمد ظاهر یونسی ازبلخ" بچاپ رسیده بود، خیلیها مشهور وهنگامه سازبودکه نقش کلیدی را درموضعگیریهای بعدی شورابعهده داشت.

مسئله دیگری که توجه بنیادی دولتداران محمدزایی را نسبت به قوم وسرزمین معین در جنوب وماورای دیورند برجسته میساخت،همانا مسئله سیاسی پشتونستان بود.در حالیکه قضیه پشتونستان در تحت پوشش معاهدات سرحدی مار تیمردیورند درسال1893 توسط عبدالرحمن خان به هند بریتانوی بخشیده شده بود وکدام معاهده ومقاوله رسمی در زمینه ادعای مقامات افغانی وجود نداشت. دیده میشود که دولت مربوط باین زمان با هیچگونه درد ورنج مردم آشنایی نداشت ودرعقب شعار های نمایشی زندگی مینمود وبه مصداق سروده شاعر عمل مینمود که گفته است:

خانه از پای بست ویرانست                  خواجه در فکر نقش وایوانست

معلومست که پس ازجدایی و تشکیل دولت پاکستان ازهند در سال1947 پشتونستان جزوی لاینفک کشور منشعب از هند بریتانوی بحیث امضا کننده معاهدات سرحدی دیورنداعلام گردید، وحکام افغانستان از هنگام امضای این معاهده تا زمان صدارت محمد داود خان هیچگونه دعوایی درینمورد مطرح نکردند. با بمیان آمدن داود خان به کرسی صدارت، محاسبه طوری راه اندازی گردید که وی حاکمیت پاکستان را بر اراضی متصرفه اجدادش تحمل کرده نمیتواند، وباراه اندازی هیاهوی "داپشتونستان زمونژ" با تخصیص دادن بودجه درشت پولی از بیت المال این مردم گرسنه وتقسیم نمودن آن ازطریق ریاست مستقل قبایل وبعداً وزارت اقوام و قبایل که بهمین منظور ساخته شد،در میان خوانین دوطرف دیورند،عکس العملهای را درمیان حلقات سیاسی وقت برانگیخت.

بهر حال استبداد ملی پس ازتدوین وراه اندازی نظامنامه ناقلین در ساحه مالیات برای مردم طاقت فرسا بود. بگفته محمد حسین مقصودی بامیانی درحالیکه دربامیان ازهرقطعه مرغ پول ده دانه تخم وازهربز یک چارک روغن زرد مالیه میگرفتند، محصول این مالیات سنگین صرف دخل وخرچهای حاتم بخشانه دولت در مسایلی چون مهمانداری از رهبران باصطلاح "پشتون وبلوچ" ومشران وخوانین باجگیردرین رابطه وخرچ دسترخوان وزارت قبایل میگردید.

مردم قبایل در امتداد نوار مرزی ومناطق جنوبی از پرداخت مالیات وخدمت مکلفیت عسکری معاف گردیده بودند، درحالیکه در آنسوی مرزدیورند هیچگونه سر وصدای اعتراضی بخاطر مسئله پشتونستان وجود نداشت،اما در کابل با نواختن دهل دوسر در میان اتن ورقص شاگردان لیسه های رحمن بابا وخوشحال خان وبرنامه های تحریک کننده رادیویی بخاطر سرنوشت برداران پشتونستان یگانه دل مشغولی دولت بود. با توجه باین بی پروایی  زمامداران امور عده ای از افغانستان شناسان خارجی،افغانستان این دوره را "زندان اقوام غیر پشتون" نامیده بودند. اینگونه سمتگیریهای غیرملی درشیوه وحرکات حکومتهای پس ازدوره امیرعبدالرحمن خان تادوره محمد ظاهرشاه منجر به اوجگیری تضادهای ملی ، اجتماعی، زبانی،فرهنگی ومذهبی درمیان اقوام افغانستان میگردید، که میبایست بر لزوم تعهدات ملی روشنفکران درجهت زدودن آنها ودرعوض جایگزین نمودن مشی عدالت خواهانه ملی به منظور تامین همبستگی (وحدت)ملی اقوام وملیتهای افغانستان وآغازروند ملت سازی وارد برنامه ها وراهکارهای سیاسی وطنپرستان میگردیدند.

درهمین حال وهوای سیاسی کشور، دهه دموکراسی که بعضا ازآن بنام دهه قانون اساسی نیز یاد میکنند،بوجود آمد. درین دوره نخستین قانون اساسی درزمان صدارت  داودخان تدوین وتصویب گردید وطرح وتصویب قانون احزاب سیاسی وعده داده شد،اما عملی نگردید. درفضای آمدآمد قانون احزاب سیاسی نخستین حزب سیاسی مبتنی بر اصول وروشهای معمول آنروز درجنیوری 1965 (11 جدی1343 )درکابل بنام "جمعیت دموکراتیک خلق" به ابتکاربرخی ازپیشگامان نهضت دموکراسی چون میرغلام محمدغبار، نورمحمد تره کی،ببرک کارمل، محمد طاهر بدخشی،سلطان علی کشتمند،غلام دستکیر پنجشیری،صالح محمد زیری،دوکتورشاه ولی و...بوجود آمد، درمیان موسیسین این جمعیت سالمندترین شان میرغلام محمد غباروجوانترین آنها محمد طاهر بدخشی بودند،اما غباربدلایلی درکار بعدی حزب سهم نگرفت .

 بدخشی در سال1344  نخستین همایش سیاسی برضد سلطنت را بنام "مظاهره سوم عقرب" رهبری نمود وزندانی گردید. دیری نگذشت که حزب نامبرده بنابر اختلافات سلیقه ای بین نورمحمدتره کی وببرک کارمل بدودسته جداگانه بنامهای "خلق وپرچم" دچار انشعاب گردید. درین میان محمد طاهر بدخشی که مسئولیت تشکیلاتی حزب را بدوش داشت، بنابرملاحظاتی مدت چندی با تره کی ماند ومساعی وحدت خواهانه ایرا ایفا نمود،اما سرانجام بر اثر رد نظرات بدخشی درمورد حل دموکراتیک مسئله ملی برپایه تشکیل نظام فدرال در افغانستان وپاره ازمسایل مرامی از سوی رهبری حزب دموکراتیک خلق، درسال1347 بدخشی با تعداد دیگری ازهمباورانش فعالیتهای مستقل سیاسی خویش را درچارچوب تشکیلاتی بنام "محفل انتظار" فعلیت بخشید.

درین محفل اشخاصی چون: مولوی بحرالدین باعث، ظهورالله ظهوری، استادمحمدبخش فلک خوستی، انجینر عبدالرشید فرخاری، انجینرسید عبدالباری معدنچی، خلیل الله رستاقی، بابه صاحب توفان، استاد جمشید خاوری، استاد فخرالدین، محمد حسن رستاقی ودیگران عضویت داشتند که بعدها محفل انتظار به "سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان- سازا" تحول یافت.

مولانا باعث پس از تشکیل محفل انتظار در سال1347 در نتیجه نقش فعالش درمظاهره ششماهه دانشگاه کابل درحالیکه ماههای پایان دوره تحصیلیش بود، از دانشکده شرعیات اخراج گردید. بدنبال آن بدخشی درسال1348 پس از سخنرانی درمظاهرات دانشگاه کابل برای دومین بار بزندان رفت،وبا ارائه دفاعیه کوبنده ای رها گردید.

درینوقت افغانستان دارای احزاب سیاسی دیگری چون حزب دموکراتیک نوین(شعله جاوید)برهبری دوکتور عبدالرحمن محمودی،حزب مساواتبرهبری محمد هاشم میوند وال، افغان ملت برهبری محمد امین واکمن ونهضت جوانان مسلمان برهبری غلام محمد نیازی و... گردیده بود. موضعگیریهای پارلمان برسر مسئله زبان،برخوردهای غیر واقعی درباب "اقلیت واکثریت" قومی وبحران قحطی وگرسنگی منجر به واکنشهای درمیان مردم وحلقات سیاسی جدید الظهور در کشور میگردید بزبان دیگر این احزاب در کنشهای پارلمان دخیل بود .

برپایه همچو مظاهر تفرقه اندازی وناتوانی حکومت در حل چالشهای اجتماعی اعتصابات صنفی ومظاهرات خیابانی در موسیسات تعلیمی وتحصیلی، کارخانجات مرکز وولایات روزمره راه اندازی میگردیدند. بخصوص راه پیمایی کارگران تفحصات نفت وگاز از شبرغان الی پلخمری وادامه مظاهرات دانشگاه کابل طی ششماه متواتردرسال1350 جرقه های خاموشی نا پذیری را در میان مردم ایجاد کردند که ازسوی احزاب سیاسی فوق رهبری میشدند.

حضور بحرالدین باعث در جنبشهای دانشجویی سال 1350 و مظاهرات اقشار ولایه های صنفی پایتخت پر رنگ بود. سخنرانیهای احساس بر انگیزباعث در میان جمعیت انبوهی از محصلین وشهر وندان کابل درسال1350در پل باغ عمومی که بدون بلند گو با صدای رسای خود ایراد کرد وفساد واستبداد لا علاج نظام را برمیشمرد، نام اورا ورد زبان حلقات سیاسی ومردم نموده بود. پس از آن رفقای مولانا هریک دولت محمد شفق مشهور به حکیم، قربان پساکوهی، انجینر محمد حسن دروازی با حضور درین همایشات سیاسی  وسخنرانیهای پرجذبه به نمایندگی از سازمان سیاسی شان قابل توجه میباشد.

سال 1350 کنفرانس حزبی سه روزه سازا در شهر قندوز دایر گردید، درین کنفرانس محمد طاهر بدخشی به جمعبندی مبارزات سیاسی وتوده ای  سازمان خویش پرداخت و تیزس مشهور رهنمودی خودرا بنام "ده سال مطالعه وعمل" به این کنفرانس پیشکش نمود.

مولانا باعث در ختم این کنفرانس درصحبتی در مدرسه تخارستان قندوز اشتراک نموده ودر حالیکه مولوی عجب گل، مولوی حمزه، مولوی عبدالهادی فرخاری، شارقی، سید عمر وتعدادی از استادان عربی ومصری  حضور داشتند، بمدت شش ساعت صحبت کرد وبه سوالات عدیده ایکه درباب نظرات فقهی او وجود داشت، پاسخهای مدللی ارائه نمود، که این صحبت باعث بسیار موثرومشهور است.

سالهای (1350 -1351)  مردم افغانستان با تابستانهای خشک وبیحاصیل روبرو بودند، قحطی شدیدی در ولایات بدخشان، میمنه ، غوروبادغیس در شمال افغانستان حکمفرما گردیده بود، ومردم با مرگ ومیرهای بیسابقه فرزندان شان دچارآمده بودند. درین مناطق مردم جگرگوشه های شانرا در بدل مقداری گندم بفروش میرسانیدند. درسال 51 مقداری مواد خوراکی ولباس از سوی کشورهای جهان غرض امداد به مردم در محلات قحطی زده بدسترس دولت افغانستان قرار داده شده بود. در بدخشان مردمان قحطی زده مثل درواز،خواهان،راغ ،یفتل،شهربزرگ،شغنان،اشکاشم وزیباک بخاطر دریافت این کمکها به فیض آباد هجوم آورده بودند.

در اواخر ماه قوس همانسال مولانا باعث با تنی چند ازدوستانش از کابل وارد بدخشان گردیدند. با فرارسیدن ماه عقرب وآمدآمد زمستان سوزان که برف سنگینی مناطق بدخشان رامیپوشاند وارتباط مرکز وولایت رابا ولسوالیهای این ولایت قطع مینماید، برای مردم گرسنه وفقر زده بدخشان توانفرسا گردیده بود. بیتفاوتی مامورین ارزاق وفساد وسود جویی مسئولین دوایر ولایت چون نمکی بر زخمهای مردم افشانده میشد ودرد والتهاب آنهارا تحمل ناپذیر مینمود.

مولانا باعث که حساسیت اوضاع را بخوبی دریافته بود، با روشنفکران هم اندیش خود رایزنی ومشورت نمود وتصمیم گرفتند که غرض پایان دادن به سود جویی وبی تفاوتی مسئولین ولایت ودفاع از حق توده ایکه همواره واژه تعهد وافتخار بنام آنها رقم میخورند ولی  فسادبیروکراسی دیوارهای هیولایی را بین آنها ودولتداران افراز کرده است ودر شبهای سرد وجانسوز تیرماهی جایی برای خوابیدن وچیزی برای خوردن ندارند،صدای اعتراض خودرا بلند کنند.

دریکی از صبحگاهان ماه قوس که کژدم تیرماهی جان مردم را با زهر انجماد ویخبندان میگزید، مولانا ورفقایش وارد "خیابان" فیض آباد شده وبا تعدادی ازین آفت رسیده گان باب صحبت رامیگشاید. مردم که در انتظارچنین فرصتی بودند،بدورآنها جمع شده وغریو" مرگ برخاینین" را به بلندای کوه جلغر فریاد کردند ونعره زنان بسوی گدامهای ذخیره مواد امدادی در شهر نو راه کشیدند. آنروز درشهر فیض آباد گویی محشری برپا شده بود، محشری از مردمی که سراپا درد ورنج بودند وآماده فداکاری وجان باختن. آنهاییکه با قبول مرگ چیزی نداشتند تا از دست بدهند ونمیخواستند تا شاهد جان دادن اولاد خود در چنگال هیولای گرسنگی باشند. آنروزهراسان در میان صحبتهای پرجذبه مولانا باعث ودوستانش وبا شور وهلهله مردم خشمگین بدخشان در میان محاصره پولیس پایان یافت.

 در ختم روزآقای غلام علی آیین والی بدخشان با دریافت حکم باز داشت رهبران مظاهره از کابل فرمان بگیر وببند را صادر نمود. آنگاه مولانا باعث، ظهورالله ظهوری،حیات الله رنجبر،صدیق ساعی، پهلوان قیام،غلام ربانی ودیگران بزندان کشانیده شدند، وکسان دیگری چون امام نظر روستا وعبدالقدوس حازم شبانه فیض آباد را به قصد شهربزرگ از راه های مخفی ترک گفتند.

آن شب اخبار این مظاهره عظیم از طریق رادیوی (بی بی سی) وپیک آزادیخواهان ایران ورادیوهای شوروی وپاکستان پخش گردید وفردای آن نشرات روزگاران، پیام وجدان، شوخک، وسایر نشرات خصوصی درکابل مطالب خود را به بازتاب مظاهره بدخشان اختصاص دادند ودر عقب این مظاهره دست محمد طاهر بدخشی وسازمان اورا دخیل دانستند، وباین نام سازمان سیاسی بدخشی وباعث در سطح ملی وبین المللی معرفی گردید.

مولانا باعث ورفقایش مدتی درزندان فیض آباد شکنجه وتحقیق شدند وپس از چند ماه آنهارا به زندان دهمزنگ درکابل انتقال دادند ومحکمه مربوطه برایشان سالهای طولانی زندان رافیصله نمود، اما فیصله کننده گان حکم زندان غافل ازین بودند که دست تقدیر سناریوی درامه قدرت را بزودی تعویض خواهد کرد وآنها باین فیصله بزدلانه شان اراده آزاد مردان کوهستانهای هندوکش وپامیررا نخواهند شکست.

درسپیده دم 26 سرطان1352 رادیوی افغانستان ازپیروزی یک کودتای سفید وسرنگونی سلطنت محمد ظاهر شاه برهبری سردار محمد داود خان خبر داد. داودخان بعوض نظام پادشاهی رژیم جمهوری را اعلام داشت ودر بیانیه خود از اصلاحات اقتصادی واجتماعی، امحای ظلم وفساد، بی امنیتی ومطلق العنانی ودرعوض ازتامین حاکمیت قانون،رعایت آزادیهای دموکراتیک اتباع ، مصئونیت سیاسی شهروندان، آزادی بندیان سیاسی و مسایلی ازین دست پیام داد وبعداً تیزسهای خودرا درخطابه مشهورخود بنام "خطاب به مردم افغانستان" اعلام داشت،اما مثل همیشه این گفته ها درروی کاغذ ماندند وعملی نشدند.

 دسته زندانی مولانا باعث در زندان ماندند ومحاکمه شدند وبا دفاعیه های کوبنده شان در ودروازه های زندان را به لرزه انداختند. دفاعیه مولانا باعث در همین دورزندانی بودن اومشهور وجالب توجه میباشد. 

سال1252 نگارنده با استفاده ازیک بورس تحصیلی حکومت عربستان سعودی به آنکشور عزیمت نمودم. درهنگام وداع مولانا باعث ،که شرعیات خوانده بود ومعرفت گسترده دینی داشت وزبان عربی راخوب میدانست،از من خواست تا در بازگشت کتابهای از نجیب محفوظ،یوسف السباعی،جرجی زیدان وآثارانقلابیون فلسطین را برایش بیاورم.

اصول کار سیاسی سازمان مولانا علاوه برکارروشنفکری در مکاتب ودانشگاهها،رفتن به میان مردم بخصوص دردهقانخانه های شمال بود، تا دهقانان،کارگران وزحمتکشان محلات راتربیت سیاسی نمایند و همچون سپاه جنبش انقلابی توده های مردم بر علیه استبداد داخلی واستعمار خارجی با تیوریها وپراتیک جنبشهای آزادیبخش جهانی وانطباق آنها باشرایط افغانستان آشنا سازند ومتکی به آن پایگاههاوکانونهای خیزش زحمتکشان راایجاد نمایند. روی اینمنظوربیشترین کادرهای سازمان مثل مولانا باعث،عبدالحفیظ پنجشیری،دولت حکیم، قربان پساکوهی،امام نظر روستا، انجینر حسن دروازی، حاجی نسیم کشمی،صابر خوستی، مولا داد،انجینرنور محمدوندیانی،عبدالقدوس،حازم، غلام ربانی، محمداسماعیل اکبر، محدظاهر حاتم، رحمانقل، شاه رزه، معلم معراج ودیگران به کارهای حرفوی سازمانی میپرداختند. اینها همواره به محلات میرفتند وحوزه های دهقانی وسازمانی خود راایجاد میکردند واصول سیاسی وسازمانی خودرا از طریق ایجاد حوزه های چند نفری آموزش میدادند.

سال1354که گروه های اسلامی زیر ضربه دولت داود خان قرارداشتند، مردم درمناطق کوهستانی کنر ودره پیچ به شورشهای دست زدند. در ماه سرطان همانسال وکیل قیوم و احمد شاه مسعود عملیاتی را تحت رهبری جمعیت اسلامی افغانستان در پنجشیر براه انداختند وتوانستند برای چند روز امور حکومت را بدست خود بگیرند. مصادف بهمین دوره دوکتور محمد عمر کشمی که به اتهام کودتا علیه رژیم داود خان به کشم پناه برده ومشغول فعالیتهای سیاسی بود ،دستگیر وبا شماری از کادرهای نهضت اسلامی(اخوان المسلمین) اعدام گردیدند. درهمین سال عملیاتهای چریکی توسط سید عبدالمجید کلکانی رهبر سازمان آزادیبخش مردم افغانستان(ساما)علیه گردانهای نظامی در کابل ووادی کوهدامن راه اندازی گردیدند. گویی این سال فصل قیام ها وخیزشهای مسلحانه مخالفین دولت داود خان بود.

مصادف باین رویدادها سازمان( سازا) برهبری محمد طاهر بدخشی که توانسته بود درمناطق شمال وشمالشرق افغانستان هسته های فعال روشنفکری ودهقانی را ایجاد نماید. گروپی از فعالین وکادرهایش را تحت رهبری مولانا باعث غرض سروی ومشق وتمرینهای نظامی به منطقه دور دست درواز بفرستد. درین گروپ افرادی چون: بحر الدین باعث، عبدالحفیظ پنجشیری، نعمت الله اورخش،ربانی، جلال الدین عصمتی خواهانی وعین الدین بهادری خواهانی، عبدالاول، اعلا میر،خیر الله خواهانی،عبدالروف مامور هوایی ملکی  ودیگران اشتراک داشتند.

دسته نامبرده در ماه جوزای1354 وارد درواز شدند،اما بصورت غیر مترقبه با وکیل عبدالرحمن کوفی وکیل درواز وعده ای ازطرفداران دولت درگیر شدند، وناگزیر دست به عملیات ضد دولتی زدند . بالاثر این عملیات قطعات کوماندوی دولت از کابل با پولیس ولایت غرض دستگیری گروه مولانا باعث وارد درواز شدند.

عین الدین بهادری پسر عموی جلال خواهانی در روز دوم قیام دراوبغن بالادر حالیکه در یک آسیامخفی شده بود توسط پدر مولاداد افشاء ودرحلقه محاصره افراد ضربتی شهید گردید.

  تعداد افرادمسلح باعث که حدودا به ده نفر میرسیدند، مقاومت در برابرسیلی ازکوماندوی مسلح را لازم ندیده به کوهها پناه بردند تا امکانات مقاومت چریکی راتدارک ببینند، وماموران تعقیب  بخاطر دستگیری آنها مردم بی کناه وبیچاره بدخشان وتخار را بمدت 45روز شکنجه وفشار میدادند واز نزد شان باج وخراج میگرفتند.

آقای تاج محمد وردک که بحیث والی بدخشان ایفای وظیفه مینمود، بهمدستی حبیب الله کرول قوماندان امنیه کمپاین سراسری رابا دولتیان ومتنفذین ولایات بخاطر دستگیری آنها وتهدید عناصرتعلیم یافته ومربوطین شان رویدست گرفت. تا با دستگیری دسته باعث کمال خدمت ووفا داری خودرا به رژیم رو به قهقرای داود خان ثابت نماید. بالاخره دسته چریکی مولانا باعث پس از سپری نمودن یک ونیم ماه مقاومت درمنطقه "شینگان"که خون یلان شاهنامه راچشیده است ظاهر شدند، ظاهر شدنی که متکای آن برناگزیریهایی استواراست،آنها خود مثل گرسنگان سالهای قحطی دچار تهدید مرگ گردیده اند.

اخیراً درین روستا یکنفردرس آموخته مدارس پاکستان بنام مولوی جمیل با افکاردیوبندی وخدمتگذاری به شبکه آی ایس آی وارد شده است، حکومت ازاودر دستگیری گروه باعث همکاری خواسته واو برنامه هایرا درین جهت سنجیده است.

مولوی جمیل باپیشکش نمودن قرآن پاک از باعث میخواهد تا در مسجد بنشینند ودمی صحبت کنند.

باعث با احترام واعتقاد به قدسیت کلام الهی دعوت اوراپذیرفته وارد مسجدمحل میگردد،عبدالحفیظ پنجشیری درمیابد که فتنه ای در کار است،از مولانا میخواهد که برخیزد وازآنجا بیرون شوند،اما مولوی جمیل بمنظورآمادگی افرادش وقت کشی نموده میعاد ماندگاری آنان راتمدید مینماید ،همینکه مولوی جمیل دستان خودرابنام دعا بلند میکند،افراد گماشته اش ازدرودیوار مسجد میبارند.

مولوی جمیل فی الحال قسم وقرآن خود را ازیاد میبرد وناجوانمردانه حکم دستگیری افراد باعث راصادر مینماید.با اینکه افراد باعث مسلح بودند ومیتوانستند بخاطر نجات خود حق مولوی جمیل ومزدورانش را کف دستشان بگذارند، اما باعث هرگزبه رفقایش اجازه دست بردن به ماشه تفنگ رادر مقابل "مردم" نمیدهد.

با تاسف عاطفه ودید مردانه باعث در جمعی که فریب خورده بودند وبخاطرآرمان ملی وتاریخی آنان باعث خودرا دچارچنین سرنوشتی نموده بود، قابل درک وفهم  نبود.درین هنگام جلال الدین  با درک این موضوع دست به مقاومت زد،اما ازسوی رهبرشان اجازه شلیک نمودن را نداشت، بناءً مورد هجوم دسته جمعی قرار گرفتند، وتیر بیعاطفگی وتلبیس سینه آورا شگافت وقامت مردانه اش برزمین افتاد.

اکنون خبر دستگیری دسته باعث که برای تعقیب گران سرنوشت ساز بود ،چون صاعقه ای درکشورپیچید وچماق بدستان رژیمیست غرض نشاندادن خوشخدمتی به اربابان شان وارد شینگان شدند. گویی سناریوی تاریخ یکبار دیگر حماسه صوفیانه منصور حلاج رابرسر داربه نمایش گذاشته است. باین تفاوت که دسته زرمنده باعث که "حق" و"عدالت"را فریاد میکردند، وبپاسداشت ازیک تاریخ وفرهنگ دراز دامن ملی برخاسته بودند،بیکبارگی بردارآویخته نشدند،وصحنه های تراژیک وعواقب سرنوشت آنان منظومه جدیدی رابردیوان حماسی روزگار ایجاد کرده است.

دسته مولانا رابا بیرحمی وقساوت تمام به زندان فیض آباد انتقال دادند واجساد شهداءدردشت خواجه عبدالمعروف بدون تکفین وتدفین بخاک سپرده شدند،وآقای والی وهمدستانش شبانه از زندانیان در کلوپ زغیر چی بالای سر فیض آباد با احمال فشار وشکنجه روحی وفزیکی تحقیق مینمودند. بنده که در همان روزها در فیض آباد بودم ویکی از روزها با تنی چند که احتمالاآقای ساعی نیزهمراه بود قدم زنان به باغ کلوپ زغیرچی رفتیم. یکی از پاسبانان کلوپ بپاسخ این سوال که آیا افراد باعث که درینجا تحقیق میشوند به کارهای خود اعتراف نموده اند؟ با تعجب از پایداری وشهامت ایشان حرف زد وبخصوص ازمنطق حاکم بربیان یکی از "بچه های جوان" درزیر تحقیق مکث نموده افزود که فکر میکنی جان او ازسنگ است. ما دریافتیم که  مقصدپاسبان ازین جوان ربانی میباشد، که با وجود جثه خوردو لاغری، در غیرت وشهامت خود سرآمد بود. باین وضعیت گروه مولانا راپس از مدتی تحقیق در میان تدابیر شدید امنیتی به زندان دهمزنگ در کابل انتقال دادند. جاییکه هیچگاه از دوستان ویاران مولانا تهی نبود وخود مولانا هم سالهای را درآنجا بسر برده بود.

نکته قابل تذکر اینست که سازمان سیاسی بدخشی وباعث در پیچ وخم حوادث وبا کار پیگیر توده ای ونفوذی در بین دهقانان وزحمتکشان،وعمدتا در مناطق دهقانی شمال افغانستان به محور جنبش دموکراتیک ملی مبدل شده بود.

این واقعیت را همه هواخواهان ورقبای سیاسی شان واستخبارات رژیم محمد داود میدانستند.رژیم اتحاد شوروی، بخصوص رهبران آسیایی آن که خود بزندان اقوام دربند کشیده شده مبدل شده بودند، در رابطه به طرح مسئله ملی از سوی سازا که فعالین آن روابط تباری باین کشور ها داشتند،خاطری پریشان ونگران کننده ای داشتند.رهبران سازا هم که باصطلاح توان کم وداعیه بسیار داشتند، هیچگاهی با وجود داشتن تمایلات سوسیالیستی باهیچ یکی از دو کشور ابرقدرت سوسیالیستی جمهوری خلق چین واتحاد شوروی درمرزهای شمال  وشرق کشور روابط سیاسی نداشتند،از سویی هم سازا دارای برنامه مصوب و نشرات مستقل برای تکثیر مسایل مرامی وسیاسی خود نبود،تا متکی بدان از خود شناسنامه ایرابجا میگذاشت. مهمترین سندی که از اصول مرامی سازا معلومات میداد، همان سندی بود که رهبر این سازمان محمد طاهر بدخشی درسال 1350 بنام "ده سال مطالعه وعمل" به کنفرانس حزبی سازا منعقده هشتم سنبله درشهر قندوز ارائه نموده بود. درین سند که فشرده یک تیزس سیاسی بود، علاوه براصول التقاطی وعمومی احزاب چپ دموکراتیک بالای اصولی که شاخص اندیشه وعمل سازا بادیگر احزاب سیاسی بود،مکث گردیده است. ازجمله: سیاست عدم دنباله روی ومشی مستقل سیاسی،برخورد اصولی با ارزشهای دین مبین اسلام،طرح عادلانه مسئله ملی بر اساس ساختار اداره فدرال، تشکیل جبهه متحدملی به منظورساختار سیاسی فراگیر که بتواند از منافع ملی وتاریخی همه اقوام افغانستان نمایندگی نماید و... بنابرین کشورهای نامبرده از برنامه واصول بینش سیاسی سازا چیزی نمیدانستند. اگراحزاب بسر اقتدار این کشورها نام سازا را شنیده بودند،اما شناخت ایشان با این سازمان ازطریق هم پیمانان شان در افغانستان که رقبای سیاسی سازا بودند، با توضیحات و افاده های سوء و غرض آلودی صورت گرفته است.

باینحال از میان برداشتن یا متلاشی نمودن چنین نهاد سیاسی ایکه بنا برسم زمان پشتیوانه خارجی ندارد وخود رابمثابه حلقه وصلی درپیوند فرهنگ گذشته وحال برعلاوه اصلاحات نظام سازی وماموریتهای تاریخی قرار داده است ، وپروژه های سیاسی را نقد وافشاء مینماید،ومزاحم رفورمهای هویت ستیزی وادغام تباری درزیرچتر هویت تک قومی پادشاهانست، بسیار ضروری وکار مشکلی هم نیست. چنانکه دیدیم در عدم موجودیت عناصرعمده نفاق واختلاف منافع اعضای متشکله این سازمان،نفاق افگنان توانستند درزهای بین روشنفکران باصطلاح شهرنشین وحرفوی آنرا با بساطت تمام ایجاد وتا سرحد جدایی انکشاف دهند.

 تابستان سال1355 نگارنده از عربستان سعودی به کابل آمدم. در حالیکه چند جلد کتاب بزبان عربی با مجموعه شعری از محمود درویش شاعر فلسطینی را باخود داشتم،غرض دیدار با مولانا باعث ودوستان زندانی به محبس دهمزنگ رفتم. در آنجاکسانی هم بخاطر ملاقات با آنها آمده بودند. دیده میشد که صحبتهای دوبدو وباصطلاح گوشکی ازمحرمیت گفتگوها حکایت میکنند وپروژه اختلاف سازی درکار است. در خارج زندان نیز جلسات موقوت وفوق العاده بین دوستان حرفوی اینجا وآنجا ادامه داشت. مدت چند روز در اتاق کمین ثمرغی در دامنه کوه سخی توقف داشتم که قربان پساکوهی هم بصورت مخفی درآنجا بسر میبرد وکسانی مثل انجینر نورمحمد وندیانی ومحصلین دانشگاه کابل رفت وآمد میکردند. درصحبتهای که داشتیم دانستم که سوء تفاهمی بین کمین وپساکوهی وجود دارد، بعدا دانستم که اختلافی بین رفقای حرفوی ورهبری سازمان در جریان است. استماع اینگونه اخبار وگزارشات برایم دلگیر وخستگی آور بود. باینحال چند روز راسپری نمودم،آنگاه بگمانم بامحمد یونس مرادی وانجینرمحمد یار خراسانی به خانه بدخشی واقع بلاک 18 میکروریان اول رفتیم وچیزهای راکه شنیده بودم ومطرح کردنش رالازم دانستیم با بدخشی در میان گذاشتیم.

بدخشی مسئله رابطور ریشه ای توضیح داد وتحقیقات لازم راغرض حصول یقین حق مسلم ما دانست، وبعد گفت که حاضرست در هر جاییکه دوستان بخواهند بیاید وبه سوالات شان پاسخ بگوید، وباهمین سخنان مارا مرخص نمود.

صحبتهای بدخشی رابا تقاضایش به اطلاع  روستا رسانیدیم، اما روستا حتی بخاطر حقی که ما لزوماً درفهم این پروسه داشتیم به ادامه صحبت وپاسخدهی بدخشی علاقه نگرفت وجریان صحبت به ترتیبی رو به تشنج رفت. فردای آن من روانه بدخشان گردیدم ودرآخر برج اسد غرض برگشت به سعودی به کابل آمدم، اما سوگمندانه وبا دریغ قربان پساکوهی رابرای همیشه ندیدم، او قربانی یک عملیه جراحی ناشی ازشرایط اختفا وفرصتهای تنگ حیات غیر قانونی شده بود.

قربان شخصیت جذاب ومتینی داشت ودر دل هرکدام ما محبت بی شایبه ای کاشته بود.از شنیدن این ضایعه نابهنگام سخت متاثیر ودلتنگ شدم وبا درد ودریغ فراوان گریستم وبرسر قبرش در گورستان سخی رفتم وبرایش دعای مغفرت نمودم. او که سمبول شهامت ووطنپرستی بود،چریک ماهرسریع العمل،سخنور توانمند وپر معلومات،تحلیلگر وبینشمند،مرد نظر وعمل وشایسته اعتماد بود،چه بیموقع ونا بهنگام رفت وچه زمانی بایست انتظار کشید تا مادر تاریخ مثل وشبیه اورا بدنیا آورد.باین مصیبت جانگدازدیگر فضای کابل برایم تنگ وتاریک شده بود وبزودی به سعودی برگشتم.

در آنوقت دوست دیگر ما انجینر زیدالله زید در لندن بسر میبرد. پس از برگشت به سعودی برایم نوشت که تبادله نامه ها به افغانستان مصئونیت ندارند، ازینرو ازچگونگی اوضاع اطلاع دقیقی ندارم، شرایط رابطور مفصل برایم بنویس. بعد برایم نوشت که از مدتی بدینسو ازطرف شخص ناشناسی تهدید میشود.با اینحال نامه هایی بین ما تبادله گردیدند.

 یکروز نامه ای از فرانسه دریافتم که از سوی عبدالله کشتمند خسر بره اش فرستاده شده بود. نامه راباز کردم درآن مختصراً نوشته بود که:" از جنازه زید از لندن برگشتم، دیگر برایش نامه ای ننویس، والسلام" از دریافت این خبریکبار دیگر دلم شکست ورشته های چرت وفکرم بهرسو راه کشیدند وچون جال عنکبوت ذهن مرادر شبکه ای از گمانها در خود پیچیدند ودانستم که آن شخص مجهول الهویه کار خود راموفقانه انجام داده است، واین حادثه بدون ارتباط با کابل بوده نمیتواند.

در افغانستان هر روز اوضاع سیاسی پیچیده تر میگردید ورژیم داودخان وقتاً فوقتاً ازوقوع کودتاها ودستگیریهای مخالفین خبر میداد. کسانی مثل محمد هاشم میوند وال سابق صدراعظم، خان محمد خان مرستیال،رهبران گروههای اسلامی، حاجی عارف رکشا وحاجی زرغون و...را بزندان افگند.عده ای از رهبران نهضت اسلامی مثل پروفیسوربرهان الدین ربانی وگلبدین حکمتیاربه پاکستان وکشورهای عربی پناه بردند وعده ای مثل پروفیسور غلام محمد نیازی، دوکتور محمد عمر کشمی وانجینر حبیب الرحمن به جوخه اعدام سپرده شدند،ورادیو کابل اعلام نمود که محمد هاشم میوند وال  پس از انجام تحقیق خودش را با نکتایی کشته است.

 درهمین فضا(1355 -1356 ) محمد طاهر بدخشی ،محمد بشیر بغلانی و...مجدداًبه زندان کشیده شدند. در حالیکه هیئت رهبری سازاتقریباً در زندان بودند، در بیرون کسانی تلاش میورزیدند تا روند جدایی سازمان رابنامهای "سازا" و"سفزا" بیک عمل انجام شده جلوه گر سازند، ودررهبری هرکدام بدخشی وباعث راقرار دهند.

با اینکه از نظراهل رای ومنطق معلوم بود که هردورهبردر آن فضای پر مشقت وخفقان بارزندان ودر زیر تحقیق وشکنجه بخود حق نمیدادند تا سرنوشت آینده راه وروش خودرا از عقب میله های زندان تعیین کنند.آخرین سند دست داشته روستا در زندان تالقان به امضای مولانا باعث حاکی از آن بوده که الی آزادی وتعیین سرنوشت رفقای زندانی دست به عملی نزنند. اما سوگمندانه این جدایی با شطارت سیاسی عملی گردید ومغرضین در تحقق خواسته شان از نام باعث استفاده نمودند،و باین رویدست علاقمندان راه وروش جنبش ملی آب سردی ریختند ورهروان هردو جناح کارهای حزبی وسیاسی شانراازیکدیگرمجزانمودند، اما من با شناختی که از بدخشی وباعث داشتم، هرگزباورنکردم که مولانا باعث باین جدایی رضاییت داده باشد.

درحالیکه سازمان سازا باین انشعاب بدو دسته تقسیم گردیده بود، در جهت دیگرجناحهای خلق وپرچم توافقنامه وحدت رابه امضا رسانیده وبنام حزب واحد دموکراتیک خلق افغانستان اعلامیه های شانراپخش نمودند. طبیعیست که درین افتراق و ایتلافها دستهای  مرموز وعیانی خارج ازتشکیلات سیاسی آنها بوسیله ایادی وعوامل معین شان دخیل بوده است. هدف از اتحاد مجدد یا اجباری حزب دموکراتیک معلومدارکه راه اندازی کوتایی برضد جمهوری داود خان بود، ومنظور ازتجزیه سازمانهای چپ متمرد، تنبه سیاسی وجذب نمودن گروههای خورد وکوچک چپی در محوریت حزب دموکراتیک خلق وتنظیم کردن ایشان درطیف محالفین رژیم بغرض بهره برداریهای سیاسی وتهدید داود خان بود.

     درهمین احوال داود خان در راس یک هیئت بلند مرتبه دولتی وارد مسکو گردید، دیدار داودخان با لیونید بریژنیف رهبر حزبی ودولتی شوروی با توجه برمداخلات سیاسی و تحمیل اراده کرملین به دولت افغانستان منجر به تفاهم متقابل نگردید وداود خان ناگزیربعوض مسامحه به طمطراق متوصیل گردید وبا تحریک شوک اعصاب بریژنیف به کشور برگشت.

باین تحول برای دولت داود خان راه دیگری مبنی بر حمایت شورویها از دولتش باقی نمانده بود، جز اینکه بسوی قطب دیگر قدرت جهانی بگراید. بهمین امیدواری داودخان در زمستان سال1356 بدعوت ملک فیصل پادشاه عربستان سعودی باین کشور مسافرت نمود ومراسم حج عمره رابجا آورد وچند تخته قالین افغانی را به مسجید نبوی(ص)در مدینه منوره اهداء نمود. مقامات رسمی عربستان از سفر رییس جمهور افغانستان استقبال پر حرارتی بعمل آوردند وبرایش  درزمینه واگذاری کمکهای اقتصادی به منظور مقاطعه کامل باشورویها وعده های چربی دادند وداودخان با اطمینان از حمایت عربستان که متحد پروپا قرص امریکا بود به کشور برگشت.

چند سال پیش ازین ملک فیصل با پرداخت تمام وامهای شوروی به کشور مصر موضع انورالسادات رااز مسکو بجانب ریاض تغیر داده بود،واین دومین شکاری بود که متحد مهم آسیایی شوروی یعنی افغانستان رابدست آورده بود.

بهر ترتیب نظام جمهوری داود خان دیگر قادر به کنترول اوضاع سیاسی در افغانستان نبود وعلی رغم اینگونه تلاشها در لبه سقوط قرار گرفته بود،وکودتای 7 ثور پرتگاهی بود که بعمرحکومت داودخان بحیث آخرین زمامدار خانواده آل یحی پایان داد وتمام افراد خانواده محمد داود با اعضای کابینه اش بقتل رسیدند.

کودتای ثوراز بدوی آغاز خود درمقابل ذهنیت جامعه ملی و بین المللی قرار گرفت،وبگفته حافظ این "دولت مستعجیل" با یک جرقه در زیر ابرهای تیره مصیبت پنهان شد وباران خون بباراند.

 رهبران کودتا در یک حرکت مزورانه تعدادی از زندانیان راآزاد نمودند،امایزودی کشور رابه زندان بزرگی مبدل کردند ومناسبات اجتماعی مردم رابا توسعه شبکه های جاسوسی شبیه اردوگاه اسیران جنگی ساختند.

امینیها با محاسبه خودبیشتر کسانیرا آزاد نمودند که پرونده سیاسی نداشتند،اما دسته زندانی مولانا باعث همچنان در سلولهای تاریک محبس پلچرخی باقی ماندند. اینکه آقای دستگیر پنجشیری در کتاب "ظهور وزوال حزب دموکراتیک خلق" نوشته اند که گویا بحرالدین باعث وعبدالحفیظ پنجشیری از حفیظ الله امین خواسته اند، که همگی در برابر رژیم داود خان مبارزه کرده اند،پس حکومت خلقی باید با اعزاز وقدر گذاری به مبارزه انقلابی آنان، ایشان رااززندان آزاد نماید، قابل قبول نمینماید وبه ترتیبی کاستن ازبار سنگین جرم وجنایت امین است. زیرا باعث وهمراهانش امین وباند فاشیستی ویرا خوب میشناختند ودرک میکردند که درنظام خونخوار امینیها طرح آشتی "گرگ ومیش" معنایی ندارد،بناءً با ابراز چنین توقعی هرگز مقام خودرا در پیشگاه امین تنزل نمیدادندومیدانستند که چنین پیشنهادی غیر عملی میباشد.

 در پانزدهم اسد 1357 که هنوز توپ وتانک کودتا چیان به قرارگاههای نظامی شان برنگشته بودند،عده ای ازاعضای سازمان جدیدالظهور سفزا در ولسوالیهای رستاق، شهربزرگ، کشم و وبهارک تحت رهبری اسماعیل اکبر(4) عملیات مسلحانه ای را برضد رژیم کودتا راه اندازی نمودند. درین اثناء که جمعی در زندان بودند، بهانه وفرصت دیگری برای زندانی ساختن مجموع روشنفکران،علمای دین وچهره های با نفوذ محلی دربدخشان، تخار، قندوز، بغلان، مزارشریف وسایر ولایات شمال برای امین میسر گردید. موجی از بگیر وببندها آغاز شد ودهشت ووحشت سراپای افغانستان ومناطق نامبرده را فراگرفت. تنها ازهردو جناح سازا وسفزابه شمول محمد طاهر بدخشی وسایرهیئت رهبری بیشتر از چهار هزار نفر کادر تحصیل یافته روانه زندان شدند وبرنگشتند. 

برگشت اختلاف دوباره جناحی در رهبری حزب دموکراتیک خلق وتوظیف رهبران جناح پرچم در پست سفارتهای افغانستان در کشور های مختلف جهان مشکل دیگری بود که مصئونیت شهروندان تحصیلکرده را درتمام کشورتهدید میکرد.

در همین فضا مولانا باعث که ابعاد عمیق فاجعه های پیش آمده رامیدانست، آخرین تلاشهایش را بکار برد و به بهانه مریضی وتایید دوکتوران معالج به شفاخانه علی آباد انتقال داده شد وچند روز بعد با برنامه ریزی دقیق طی یک عملیه چریکی فرار داده شد.

حفیظ الله امین که شیفته مفرط قدرت بود بالاخره در سنبله 1358 رهبرمحبوبش(!) نور محمد تره کی را با بالشت به قتل رسانید وخود تمام اهرمهای قدرت حزبی ودولتی را بطور مطلق العنانی در دست خویش در آورد. وی لیستهای طولانی ازاسامی افراد اعدام شده رادردیوارهای وزارت داخله ومحبس پلچرخی آویخت ومسئولیت کشتار آنهارابدوش تره کی انداخت.

 مولانا باعث در نهم دلو همانسال از خیرخانه  با عبدالفتاح پنجشیری وقمرالدین پسرحاجی دادر کولیچی شهربزرگی دستگیر ومجدداً به زندان رفت واحتمالاً بتاریخ یازدهم دلو اعدام گردید."انا لله وانا الیه راجعون".

 دکتر جمال الدین سینا دلیری یکی از روشنفکران وهمدیاران مولوی باعث ازقول نورالله تالقانی حکایتی دارد که " اسد الله سروری(رییس دستگاه خدمات امنیت دولتی امین) در هنگام وظیفه سفارتش در جمهوری منگولیا به نورالله تالقانی ازنخستین همفکران سازمان باعث قصه کرده بود، اگر مولانا باعث زنده میبود روز گروگانگیری سفیر امریکا در 25 دلو1358 حتماً رها میشد. چون دولت سخت زیرفشار امریکاقرار داشت، وچریکها چون خواست عمده وشرط اول شان آزادی مولانا بود. ازینکه مولانا قبلاً کشته شده بود، ما مجبور به اقدام سرکوب شدیم که امریکا سر از فردای همان روز رابطه دیپلوماتیک خودرا با افغانستان قطع کرد. سروری به تالقانی گفته بود که من دوبار نزد امین رفتم که باعث را اعدام نکنید، زندانیش کنید.چون من قبلاً مولانا را ندیده بودم، وقتی صحبتهای اورا شنیدم هرکز راضی نبودم که او اعدام شود. امین گفت که دستور حزب را تطبیق کنید، من هرچه اصرار کردم یکبار ببینید، اما امین گفت که من باعث را میشناسم. دریک نشست ترا سحر کرده، برخورد اخلاقی نکنید. او آدم خطر ناک است هرچه زودتر باید اعدام شود، اما من شب اعدام باعث جرئت نکردم که درآن شرکت کنم ومرگ اورا بچشم خویش ببینم. اعدام شب سوم دستگیری صورت گرفته است".

 پس ازآن کاروان هستی همچنان به پیش میرفت تا بالاخره به نقطه ای رسید که دیگر رژیم کودتای ثورضعیف شده وتوان بگیر وببند وکشتن وبستن رقبای سیاسی خود  را از دست داده بود، وملت با راه اندازی خیزشها وقیامها در خط بسیج عمومی بسوی جهاد سراسری علیه استبداد داخلی وتجاوز خارجی همبسته شدند، اما دیگر چه سود که بدخشان فرزندان برومندش را وتاریخ وفرهنگ خراسان یزرگ مدافعین راستین خودرا از دست داده بودند، وسنگ وکوه این سرزمین در رثای جاودانه عیاران خویش قبای سوگ برتن داشتند، اما جلادان فرو مایه مردم بزودی کیفر اعمال شان را دیدند وخود درچاهسار ذلتی که کنده بودند با سر افگنده گی تام سقوط کردندو:

 

 

ازراست به چپ: شهید قربان محمد پساکوهی ، شهیدحفیظ آهنگرپورودکترصاحبنظر مرادی

 

       آن قدح بشکست وآن ساقی نماند           آنقدر بشکست که هیچ باقی نماند

پانویسها:

1- پروفیسور حقنظر نظروف،صحبت در بیستمین سال شهادت محمد طاهر بدخشی،شهر دوشنبه 1378

2- محمد علم رشنو،روز نامه افکار نو،12 جون1972

3- میر غلام محمد غبار،افغانستان در مسیر تاریخ،کابل1967 ص15

4- محمد اساعیل اکبر پس ازبه شهادت رسیدن بدخشی وباعث با رویکار آمدن ببرک کارمل سازمان سفزا رابا حزب دموکراتیک خلق مدغم ومنحل شده اعلام نمود وخودفرد معتمد نظام مورد اعتمادشوروی گردید

               محمداکرام اندیشمند       13جنوری2009 

 

مبارز مردی ازکوه پایه های بدخشان

 

مولانابحرالدین باعث ازمردان مبارز ودانشمند ولایت بدخشان درافغانستان، ولایتِ مبارزه ومقاومت، ولایتِ مظلومیت ومحرومیت وزادگاه مبارزان ومجاهدان بسیاری در راه آزادی وعدالت اجتماعی است. صرف نظرازاینکه مبارزان ومجاهدان بدخشان در راه رسیدن به عدالت وآزادی با چه دیدگاه ها وباورهای آیدئولوژیکی پابه عرصه مبارزه درراه رسیدن به آزادی وعدالت و تحقق برادری وبرابری اجتماعی گذاشتند، صدای عدالت خواهی وحق طلبی آنهاپیوسته دردرازای تاریخ طنین افگنده است.

 مولانا بحرالدین باعث مرد دانشمند وآگاه بدخشان  یکی ازپیش کسوتان میدان مبارزه است که صدای عدالت خواهی وحق طلبی رابرای عدالت وپیشرفت درافغانستان در نخستین سالهای جوانی حیات خویش بلندکرد. اوسی سال پیش جانش را برسراین مبارزه گذاشت ودرنخستین سال حاکمیت حزب دمکراتیک خلق (یازدهم دلو1357خورشیدی)که اولین سال کشتار وسربه نیست کردن بسیاری ازروشنفکران ومبارزان وطن دراین حاکمیت بود، بدون هیچ محکمه وحکمی سربه نیست شد.  

باعث درسال 1344خورشیدی مقاله"پیروزی علم وشکست خرافات"را نگاشت که پس ازنشراین مقاله به شدت موردحمله واتهام جمعیت العلمای دولت سلطنتی قرارگرفت. این مقاله درمورد سفرانسان به کره ماه نگاشته شده بود. دراین مقاله تردید فرود سفینه کیهانی به سطح ماه از منظر باورهای دینی ناشی ازدیدگاه خرافاتی علمای دینی تلقی شده است که با جوهر وماهیت اصلی دین همسویی ندارد.

 مولانا باعث دراین مقاله به این امر تأکید کرد که باید خرافات را ازچهره دین ومعارف دینی زدود. وی آمیختگی خرافات را بادین به زیان دین می پنداشت ودراین موردنگاشت:

«شکست طلسم خرافات درپهلوی منافع بیشمار، باری اگرتحقیق بعمل نیاید وچهره واقعی اسلام نشان داده نشود، زیانهای معنوی دربردارد وآن عبارت ازایجادسوءتفاهم واندرشدن مسلمانان ساده لوح بیک اضطراب عقیده وی بعضی بردین میباشد چه قبول کردن فرضیه عدم امکان تسخیر سیارات بحیث یک اصل مسلم دینی ورسوخ این عقیده در ژرفای روان آنها ولگدمال شدن آن زیرپای ستوران ساینس وتکنالوژی، شکی نیست که آنهارا دچاریک سوءظن شدید ساخته ازپیمانه گرایش شان بکاهد ورفته رفته خوشبینی شان را به بدبینی وانزجارعمیقی مبدل کند ودرختی راکه این آقایون قشری آبیاری کرده اند، ثمری زهرآگین ببار آورد وجهانی را مسموم سازد.

اینجاست که بایست برای رفع این اشتباه مسایلی را که شالوده دین را تشکیل مید هند اجمالاً مورد بررسی قرارداده ازخودبپرسیم که اینگونه مسایل چه ارتباطی بادین دارند؟»

 نکته ی بسیارمهم ودرخورتأمل که مولاناباعث چهاردهه قبل به آن انگشت گذاشت به رابطه ی دین بادانش وپیشرفت های بشری درعرصه های مختلف حیات دنیایی به ویژه حیات سیاسی، اقتصادی واجتماعی بود. مولاناباعث درمقاله متذکره دراین مورد نگاشت:

«آیه مبارکه "یسئلونک عن الاهله قل هی مواقیت للناس"وشأن نزول آن واضح میسازد که دین دارای اهداف مخصوص وشخصی بوده جزئی ترین  بستگی به همچومسایل ندارد. زیرااگر سروکاری به این موضوعات میداشت، سؤال کننده گان هرگزموردعتاب قرارنگرفته برعکس تقدیرمی شدند، چه کنجکاوی دراطراف مسایل مذهبی از سرآمدخصال ونمونه کامل دیانت شعاری بشمارمیرود وخیلی هم شگفت آوراست اینکه شخص دیانت شعاری نکوهش شود. حدیث شریف"انتم اعلم بامورالدنیا"این ادعا را تأیید ومیرساند که میان دین واین قبیل مسایل مرام شخصی موجود وهیچگونه همآهنگی بین این دووجودندارد.»

صرف نظرازاینکه لحن بیان مولانابحرالدین باعث درمورد رابطه ی دین با  اموردنیایی وعرفی دراین مقاله تا چه حد جدال انگیزوغیرقابل درک در میان برخی ازعناصر وحلقه های علمای دینی بود، اوبه موضوع مهم وقابل بحث پرداخت. آنچی که امروز نیزیکی ازنکات اصلی وجدی موردگفتگو ومناقشه درحیات سیاسی واجتماعی جوامع اسلامی منجمله درجامعه افغانستان است. تداخل دین دراموردنیایی به ویژه درنظام سیاسی واقتصادی جامعه، رابطه دین بادولت وسیاست ازمسایل حل نایافته وپیچیده ای است که باید به آن بادید منطقی وعقلایی نگاه کرد. هرچند درافغانستان ازهرگونه آیدئولوژی به ویژه ازآیدئولوژی چپ مارکسیزم- لنینیزم به عنوان ابزار خشونت وتحمیل پیش فرض ها وبرداشتها درمورد اداره ومدیریت حیات اجتماعی وسیاسی استفاده شده است که مولاناباعث خود نیزیکی ازقربانیان این استفاده شمرده می شود، اما دین بیشتر ازهمه به عنوان ابزار مخالفت وخشونت دربرابر پیشرفت ومدرن سازی وبه عنوان وسیله ای در جهت کسب منافع بوسیله ی عناصر، حلقه ها وگروه های مختلف مورد سوءاستفاده قرارگرفته است. اگرهشت دهه قبل دراوایل سده ی بیستم تأسیس مکاتب برای دختران ازسوی امان الله خان پادشاه کشوربرمبنای باوروبرداشت ازتعالیم واحکام دینی ومذهبی عمل غیردینی ومذموم تلقی شد وشاه مورد تکفیرقرارگرفت، هشت دهه بعد واکنون دراوایل قرن 21نیز مکاتب با توجیه وتفسیراحکام دین سوختانده می شوند واز تعلیم وتحصیل دختران وزنان به نام تطبیق حکم اسلامی جلوگیری بعمل می آید. 

نکته ی بسیار مهمی که حل موضوع پیچیده ودشوار روابط دین با نظام سیاسی ومدیریت جامعه وحد ومرزاین روابط را به یک امر مهم واساسی تبدیل می کند به دیدگاه های متضاد ومتناقض افراد، حلقه ها وگروه های مختلف درمورد قرائت وبرداشت ازدین برمیگردد. زیراهرسازمان وحزبیکه بنام دین درجوامع دینی مسلمانان به ویژه درافغانستان به عنوان یک کشور اسلامی تأسیس شده است وتأسیس می شود آن گروه وزعامت آن خودرا معرف وممثل حقیقت اسلام، اعتقادات ومعارف اسلامی تلقی می کند. درچنین حالتی هرحزب وسازمان دیگری حتی بنام اسلام درواقع نه رقیب سیاسی او بلکه مخالف حقیقت دریافتی اوازدین واحکام دینی است که بایدبرمبنای نگرش وباوری که اودرموردباطل وگمراهی دربرابرحقیقت دینی دارد نفی شود.

گذشته ازاین، عناصر وگروه های مختلفی که سنگ دفاع ازدین وارزش های دینی رابه سینه میزنند ودریافت خودرا ازدین درست می پندارند درهمین دریافت ودیدگاه خود نیزباچهره وعملکرد متضاد ظاهرمی شوند وبه این تضاد وتناقض جامه ی دین می پوشانند. درحالیکه حقیقت ودرستی دریک پدیده وامرواحد چه ازمنظردین واحکام دینی وچه اززاویه بینش ودیدگاه دیگری نمی تواند متضاد ومتناقض باشد. نمونه های بسیاری ازاین تناقض رامی توان درسه دهه اخیر درمیان احزاب اسلامی ورهبران آن مشاهده کرد.

 دردهه نود میلادی گلبدین حکمتیاررهبرحزب اسلامی دوسال کابل را بنام جهاد باملیشه های عبدالرشید دوستم راکت باران کرد تا به ادعا وگمانش اسلام را ازتوطئه ی ملیشه های گلم جم وکمونیست ها نجات بدهد اما سپس دوسال دیگر درجنگ کنار آنها قرارگرفت تا بازهم عملی درجهت نجات اسلام و ارزش های اسلامی انجام دهد. اکنون نیزگلبدین حکمتیار و ملاعمر رهبران حزب اسلامی وتحریک اسلامی طالبان درسنگر جنگ علیه حکومت حامد کرزی ونیروهای خارجی حامی این دولت قراردارند اما برخی ازرهبران وگروه های دیگر اسلامی وحتی اعضای ارشد ویاران هردوگروه حکمتیار و طالبان درکنارحکومت مذکور وحامیان خارجی آن به سر میبرند وشریک این حاکمیت اند. هریکی ازاین افراد وگروه ها موضع وعملکرد خود را اسلامی می پندارند وآنراحقیقت دریافتی ازاسلام واحکام اسلامی تلقی می کنند. دراین تردیدی نیست که این همه دیدگاه های متضاد وعملکرد متناقض از موضع اسلام وبه نام حقیقت دریافتی ازاسلام ازیکسو که مردم وکشور را درگیر ویرانی وبدبختی می کند ازسوی دیگر به تقدس د ین وارزش های دینی صدمه می رساند.

علی رغم ابهامات ودشواری های که درمورد رابطه ی دین با عرصه های مختلف نظام اجتماعی وجود دارد، اگربه جدایی دین ازدولت وتفکیک دین از سیاست درجامعه ی دینی افغانستان پرداخته شود واین جدایی ازالزامات زمینه های پیشرفت وترقی درعرصه های مختلف حیات جامعه سنتی وعقب مانده افغانستان هم تلقی شود، این نکته را پیوسته مدنظرباید داشت که ازموضع خصومت با د ین و اعتقادات دینی مردم و ازراه صدورفرمان واِعمال خشونت وکشتار نمی توان به آن د ست یافت. هرچندکه روشنفکران وحلقه های روشنفکری جامعه ی ما باحق بجانب پنداشتن خود به این امر اشتیاق فراوان نشان دهند وآنرا درسرلوحه ی اندیشه واهداف مبارزاتی خویش دررسیدن به آزادی، پیشرفت وعدالت اجتماعی قراربدهند.

 واردشدن به میدان مبارزات سیاسی و اجتماعی دریک جامعه اسلامی وسنتی چون افغانستان درجهت تفکیک دین ازسیاست واموردنیایی ویا بیرون راندن دین ازتمام حوزه های حیات اجتماعی ومحدود سازی آن به امورفردی وشخصی ازموضع خصومت بادین ونفی آن به عنوان مانع پیشرفت وترقی اجتماعی مسیراین مبارزه راناهمواروطولانی میسازد. چه بسا که نادرستی این روش مبارزه، لغزش وخبط حلقه ها وگروه های مبارزان، وابستگی آنان به قدرت های بیرونی ونقص های فراوانی دیگر موجب ایجاد وگسترش دیدگاه ها وگروه های افراطی نابرده باروستیزه جوی دینی گردیده است. روشنفکران ونخبگان روشنفکری جامعه که تحقق عدالت وبرابری اجتماعی، آزادی وپیشرفت رابخشی ازاهداف وآرمانهای حق طلبانه وعدالت خواهانه خود تلقی می کنند نباید درتقابل بادین وباورهای دینی مردم زمینه رابه رشد وتقویت افکار افراط گرایانه وخشونت طلبانه د ینی مساعد کنند وخودرا ازمیان جامعه ومردم تجرید ومنزوی نمایند.

دراین تردیدی نیست که برداشت وقرائت ازاحکام ومعارف دینی درمیان طیف ها وگروه های مختلف جامعه چون علمای سنتی دینی، روشنفکران دینی، مردم عوام واقشاردیگر اجتماعی یکی از موانع پیشرفت درعرصه های مختلف حیات اجتماعی شمرده می شود نه تمام موانع. فقراقتصادی، فقر فرهنگی، حاکمیت استبدادی، استعمارخارجی، دخالت بیرونی، بافت وساختارقبیله یی، بی عدالتی ها و ناهمسویی های متعدد اجتماعی وفرهنگی، موقعییت جغرافیایی وبسا عوامل دیگرسایرموانع را دراین مورد تشکیل میدهند.

 برخی ازروشنفکران جامعه چه دردرون وچه دربیرون کشور با عجله وعصبانیت انگشت خودرا به ساختار و ماهیت دین به عنوان یک مانع بزرگ درمسیرپیشرفت وتجدد میگذارند  و استدلال قرائت های مختلف ونادرست ازد ین را دراین مورد چشم پوشی و گریزازیک واقعییت تلقی می کنند. آیا اگرحتی این دیدگاه بازگوکننده یک واقعییت باشد می توان درجامعه افغانستان ویادرهرجامعه ی اسلامی دیگر با شمشیربرهنه به جنگ دین رفت وبه راندن دین ازتمام قلمروحیات اجتماعی پرداخت؟  اگردرجوامع غربی اروپایی ساختار وجایگاه دین بد ینگونه که امروز مشاهده می شود تغیرکرد، این تغیرنه باصدورفرمان ازراه خشونت وقهر ونه بصورت آنی ویک شبه تحقق یافت.

 جدایی دین ازسیاست درجوامع اروپایی وغربی وپدیده سکولاریزم بگونه ی تدریجی وبا رنسانس واصلاحات درهمه مسایل رشدکرد.  قوانین دراین جوامع نخست ازاحکام دینی به احکام مدنی وسپس به احکام قانونی طی یک پروسه وروند شکل گرفتند وتکامل نمودند. حتی پروتیستانتیزم دینی از درون کلیسا وقلمروعلمای دینی آغاز یافت. مارتین لوتر آلمانی درسال1517به عنوان یک کشیش وعالم دینی اعلامیه حاوی 95 نکته درمورد رسم آمرزش گناهان وبرخی مسایل مرسوم درکلیسای روم را برسر در کلیسای ویتنبرگ آویخت که مایه جنبش پروتیستانت گردید.

دردیدگاه بسیاری ازروشنفکران غیردینی چه معتقد به آیدئولوژی چپ مارکسیستی وچه مخالف با آن و دربرداشت ونگرش دانشمندان، تحلیلگران وسیاست بازان جامعه غربی پیوسته بسوی اسلام وباورهای اسلامی در کشورهای شرقی مسلمان به عنوان مانع عمده دربرابر تجدد، دموکراسی، حقوق بشر، آزادی وسایرنشان های دنیای مدرن نگریسته می شود. اما آنها کمتر به شرایط اجتماعی، فرهنگی وسیاسی جوامع اسلامی نگاه می کنند. اگر درغرب سکولاریزم ایجاد شد و مدرنیته شکل گرفت، این تحول وتغیر با تغیرودگرگونی شرایط سیاسی، اجتماعی وفرهنگی میسر گردید.

 دسترسی به چنین تحولی درافغانستان مستلزم ایجاد تحول درشرایط سیاسی، اجتماعی وفرهنگی است. ساختار دینی وتأثیرات دین تنها یکی از این شرایط است که قبلاً به آن اشاره شد.

از ماهیت اصلی دیدگاه مولانا بحرالدین باعث درمقاله"پیروزی علم و شکست خرافات"استنتاج می شود که مولانا کار را در تحول وتجدد نه ازخصومت بادین بلکه از اصلاح درفهم دین وبرداشت دین وتعین حدود وحوزه ی کاردین درجامعه آغاز می کند.

 این آغاز را نه از راه خصومت با دین ونه از راه اِعمال خشونت وفشار بلکه ازطریق تغیروتحول درشرایط حیات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی واقتصادی می توان به فرجام رساند. 

 
 


یادی ازمولاناباعث  آزادیخواه ملی افغانستان

سی سال پیش ازامروز، رژیم خون آشام کودتا به رهبری حفیظ الله امین، دهها هزارتن از فرزندان جانباز و وطندوست افغانستان را ازدم تیغ کشید. همه قربانیان اعم از ازبیک وهزاره، تاجیک وپشتون، ترکمن وایماق، بلوچ ونورستانی، عرب وپامیری و قومیتهای دیگر، شهروندان این کشوربودند.

 شماری ازآنها رهبران و فعالان سیاسی، دانشمندان واستادان دانشگاهها، معلمان وکارکنان دولت، محصلان ودانش آموزان بودند. شماری هم اعضای سازمانهای ملی، جنبشهای اجتماعی، حرکتهای آزادی خواهانه و عناصرملی بودند. بخشی ازآنها روحانیان وپیشوایان مذهبی، بزرگان ومتنفذان قوم، وکلاو موسفیدان و باشندگان این سرزمین بودند.

مولاناباعث فقید، یکی از بزرگترین شخصیتهای نامدارو د لاورترین انسان آزادیخواه و حامی رنجبران و زحمتکشان این مملکت بود. او شامل همه کته گوریهای سیاسی، اجتماعی، ملی وانقلابی، فرهنگی ومذهبی بود. تاجایی که به شخصیت آن بزرگوار متعلق است، هم رهبر بود وهم انقلابی، هم فقیه بود وهم واعظ فصیح، هم دانشمند بود وهم مولوی، هم رزمنده بود وهم سپاهی.

مولاناباعث  نخستین فرماند قیام مسلحانه درواز بدخشان در تابستان 1354 شمسی بود. البته شخصیت آن مرد نامدار ازطریق رسانه ها ساخته نشده بود. اودر جریان مبارزات پیگیر ودرگیر با بی عدالتی واستبداد نظامهای شاهی و جمهوری خانواده ی محمدزایی، نام وشهرت خویش را به اثبات رسانید.

باعث که رهبرسیاسی و پیشوای مذهبی بود، در آن نظامها چندین بار زندانی شد، مورد شکنجه و آزار قرار گرفت وبارها از سوی روحانیون وابسته به نظام تکفیر شد. اما نه دولت توان بستن زبانش را داشت ونه روحانیان دیگر تاب مناظره و مذاکره با اورا. او در دانش مذهبی و قدرت منطق وبحث از افراد بی نظیرجامعه مابود.

باعث درسالهای قحطی1347 و پس ازآن انبارهای گندم وذخایر دولت را شکست وبه مستحقان آن توذیع نمود. او از بیان حقیقت وواقعیت بیم نداشت. بسیاری اورا دلاورترین انسان آزادیخواه و عاشق مبارزه دانسته اند.  اورا میتوان یک رهبر، یک فقیه ویک آزادیخواه بزرگ و ملی بشمار آورد.

رژیم کودتای ثور، مولانارا که از سال 1354 با گروهی از همراهان و دوستانش در رژیم جمهوری داود خان زندانی شده بود، نه تنها رها نکرد، بلکه در دلو1357 یکجا با دها تن از یاران و همباورانش، به جوخه اعدام سپرد. او از بزرگترین چهره های فعال حقوق بشر، مبارز ضد استبداد، دشمن بیعدالتی وعاشق آزادی مردم افغانستان بود.

اکنون که سی سال از فقدان آن عالیجناب میگذرد، بعنوان یک بدخشانی و همدیاراو، بعنوان یک فعال سیاسی، بعنوان مدافع حقوق بشر وهمچنان بعنوان وکیل ونماینده مردم درواز وبدخشان؛ نبود وکمبودش را ضایعه ملی خوانده، شهادت ایشان را به جامعه ی روحانیت مبارز، جلگه احزاب سیاسی، مردم افغانستان و دوستان و پیروانش تسلیت میگویم.  

یادش گرامی و روانش شاد باد

ومن الله توفیق :

فوزیه کوفی:
مدافع حقوق بشر ووفعال سیاسی در پارلمان

     

 


دوستان عزیز ! سری به تاجک میدیا زدم چشمم به عکسی افتاد ونامی را در پرده ی سرخی دیدم که رنگ خون باعث داشت ، لعنت فرستادم به کسانیکه به حفیظ الله امین بخاطر گرفتاری باعث  شاد باش گفته بودند. نوشته ی ذیل را که قبلاً نوشته بودم بشما فرستادم یادی ازکلوله  سردوزخریداری کردم که با دو کلوله سردوز بخاطر خرید حضرت یوسف(ع) به بازار آمده بود کسی از او پرسید که با این دوکلوله سردوز تو آرزو داری که یوسف را بخری او خنده کرد که من می دانم که یوسف قیمت بسیار دارد من خواستم که اگریوسف را خریده نمی توانم در جمله خریدار باشم توان قلمی من مانند خریدارسردوزکم بغل است با همکاران شما همسری کرده نمی توانم وخرید مولانا باعث هم با سردوز قلم من امکان ندارد باعث زحمت شما شدم ودل بر نوشته خود خوش کردم امید است که بر نوشته ذیل من خرده نگیرید.

 با احترام سید موسی عثمان هستی

 

باعث مطمئن باش !


باعث ملا عمر بخاطر درخشش تصویر تو
بر رخ نقاب شرم کشیده
آری
جایکه تصویر توست دیگر تصویر آن جا نمی گنجد
 
من بیاد دارم که
 با تایاق وچموس وچکمن زیره یی
از گریبان دره ها سرازیر می شدی
صدای کفش های بی رنگ تو
نغمه ی مقاوت می نواخت
کتاب چکواراه درجیب تو
در جسجوی لبخند فردا بود
که پیام قله های فتح را
امواج خرشان دریای پنج
بگوش
تپه های سبز دروازمی رساند
که فردا مردی با تایاق قرغنی
در قریه ی گرسنگان تاریخ
بخاطر انسان وانسانیت
قدم
رنجه می فرمائید
واز گلزار مغزخود
دسته گل های انسانیت
به انسان های بیخبر ازخودمی دهد
که
که
که
حرف نوزش را از قاموس اش
بخاطر تاجک بودن اش کشیدند
جزبه دوزخ وجنت
به دیگر چیزی باور ندارند
نقدرا درتاق نسیان گذاشته اند
دنبال
قرض سرگردان استند
آری تو بودی که دوزخ را تمثیل می کردی
از فاشیزم سخن می گفتی
خاطر نشان می کردی که
جنت در سرزمین ما دروازه ندارد
ما دردوزخ فاشیزم می سوزیم
تو بودی که
پروپوچ فاشیست را می کندی
امروز فاشیزم در سرزمین تو
به یک دین مقد س تبدیل شده
منطق اش زور
 ووحشت وسوسایت ببم است
ولی
مطمئن باش
 آرام بخواب
 که
که
که
پیروان راه تو کمترازچکوارانیست
1996تورنتوکانادا 16 دلو

                                       دوکتور وفأمعصومی

 

یادی از قهرمانیهای یک چریک نستوه

، یک ابرمرد دلاور و عدالتخواه، شهید بحرالدین باعث

میدانم ومرا به آن سخت باور است که آهنگ نعره های جانسوز ، گیرا ،نجات بخش وفنا ناپذیرت را که ناشی از ژرفای احساسات عدالتخواهانه ات بود دشتها ، کوهها ودره ها چون امانت بی بدیل وسراسرمباهات تا پای جان و جهان در بغل خواهد داشت و از یاد رهروان راه ظفرنمونت نخواهد رفت، وآب وباد وآتش وخاک محبوبت دشمنان زبونت را یارای محو نقش های فنأناپذیر قدم ها وقلمهای متین وبرحقت نخواهد داد. ولی پایداریها ومتانتهای کوه آسا ولایزالت ، راه پرفروغ وسبز رهروان راه آزدی خواهد بود که هست. ومن در لحظه های غمگینی که دیگر هیچ غمگساری در یادی ازفراز نشیب فداکاریهائی چون کوه بزرگت باخود نداشتم ،وخودرا باتو و تپ وتلاشهای مقدس ومصمم تکاپوی گذار ازموانع ودفع ناامیدیها می دیدم، دیدم که در ودیوار دفترم همنوأ بامن وبا احساس هم نشینیهای همیشگی ایکه بامن دارند ،یکجا می گِریند ومنی ماتمزده وپریشان، تنهای تنها به خزانی می اندیشیدم که آبرو، عزت وعظمت بهاران سرزمینم ، سرزمین آفتاب خراسانم را دزدیده بودند. چه لحظات سختی که اگر سروش ایمان به پیروزی به یاری نرسد ،آدم هارا به انکار از برآمدن فردای آفتاب حقیقت وسوسو زدنهای دلکش ستاره هامجبور خواهندنمود.

 درگِردباد دزدی ها وبربادیهای عمدی ومزدورانه ایکه بندگان زور وزر واجیران سیه دل چرمین کمرِ یک رنگ وبد رگ ،از دستۀ پرورش دیدگانی در جنگلستان غلامان که درآن، اهریمن جنگلبان وبوزینه های آدمگون آن از شاخی به شاخی می پرند و رقص اجابت فرمان اهریمن میکنند،وبا صداهای پست وبلند تلموت را ایستاده از حفظ نموده وشانه های پربرگ وپشم جنگل را با ساطوران  خشم در دست، وغضب درسر ولگام به دندان ،بازبان نانجیبانه ناسزا میگویند، درس تیغ ودروغ ونهی ونفرت از انسانیت وانسان نجیب فرامی گیرند، وبه دزدی، جنگل فروشی وکوکنار ِغفلت عادت میدهند ، باید از « بحر » وآرمانهای پاکش ، از جوانمردی ، میهن دوستی ونظر وسیع وبلندش برای آدمیت حرفی به میان گذاشت وخاطره های تابناکش را با مرواریدهای « قرآن فارسی» زمزمه کرد و در سوگش ازکران تا کران احساسها به درد واندوه نشست واز مظلومیت عمدی او ، یاران وهمتباران رشیدش درس ایستادگی، همرهی ، مقاومت وپیکار آموخت. مگر کدام جائی شنیده ویا دیده ایم که نجات ازاستبداد ورهائی از چنگ قلدران مزدبگیراستکبار را، راه دیگری غیر از ادامۀ مبارزات برحق وفیصله کن در دستورباشد؟

حالا دیگر از تو گفتن واز پهنای « بحر » سخن به میان آوردن وکارنامه های رستم گونه ات را دُرسفتن ،کار ساده وآسانی نیست . در تکاپوی کلمات وعباراتی بودم که تا اگر میتوانستم به یاری ومرحمت ازآنها  عظمت شخصیت وقهرمانیهایت را صادقانه وآنطوریکه درخور حال قهرمانی چون توباشد، بازگو نمایم وهم آئینه ای کوچکی تاحد دانستنیهای من از قهرمان شهید باشد، که اگر قامت بلند عشق وایمانت  را الکن گونه تا حدود شأن ومقام عظیمت گویا نباشم ، اندکی ازآن وقطره ای از بحر بی کرانت را به خلق ومظلومان وطنت که ترا تاابد دوست دارند چون فریضه ای از ذکرگوشه ای از سپیده دم مبارزات ات در راه آزادی به مردمت بیان کند ، ونوری باشد که سر برافراختن اش از پشت کوههای تبعیض، وطنفروشی و مزدوری خوکان فاشیزم ،انگیزۀ توبیخ وسرزنش نباشد.

چه عاشقانه رزمیدی ، چه مردانه جان وتن به خطر دادی ، چه نترس وشریفانه غریدی ، چه جانانه واز ژرفای احساس برحقت رزمیدی تا دَین ات را دربرابر وطن آبائی ومردمان خاکت ادا نمائی، وچه جوانمردانه ذلت ها ونامردمی های زندان بانان جنگل قبیله را شکوهمندانه ودلیرانه «نه» گفتی وبا ادای این تک کملۀ برحق ِ « نه ای مقدس » پرده از چهرۀ دژخیمان ، این بندگان و مزدوران ِاهریمنان برداشتی، که سپیدی صبح صادق ِگفتار وکردارت را حتی تنگنای زندان پذیرا نبود.

 

زندگی خوابگۀ ،خواب ِزمستانی نیست

که دران نی غم اغیار و دیاران باشد

فاژۀ خستگی خواب ِبی دردی ها را

اندران نوگل صبح ، اندران گاهیکه

باید غم ِحاصل باشد

شور ِهوشداری ِ باغ، غم محمل باشد

لحظه هائیکه کمر باید بست

قریه را از سر آن گردنه ها ، گرگها

فکر دریدن دارد وترحم نکندبرتو وگوسفندانت.

کمر ِ همت بند ! چکمه ها

بهر قدمهای متین در پا کن !

درب همسایه بزن ! تا اوهم  درب ِکسی دیگر را

وبدین سان همه یکجا گردیم

همه یک لشکر تصمیم ونجات

همه هم فکر وهم آوا گردیم

زندگی مجموعۀ پیکار است

وندرین روزی چند، که زکوه وکمر و

دره ودشت همه غوغای بهایم آید

مرگ ما ، زهر ِ هلاکندۀ تنهائی ماست

زودترک جمع شوید !

علت شام خراسانی ما ، همه در ما باشد

همه از خواب عطالت باشد

همه از سهو ِبدایت باشد

باید همرزم چریکان باشیم

بایدا همرۀ گردان باشیم.

(وفأمعصومی)

-------------------------------------------

 

 

ترا ای قهرمان ای « بحر » ترا از جان ودل تعظیم میداریم

وراه سبز پرنور ترا تا قله های روز آزادی

برای خاک آبائی ،برای حریت ،کآن قبلۀ مقصود میباشد

وآنرا قرنها چون تو، بسا گُردان ِدشمن سوز پیموده

ره پندار نیک وراه پیکار ترا بی باک پیمائیم.

ندیدم در خزان دَور ِ ستم مردی که

برپای نجیب ِ سرو ِ ایمانت که رو برآسمانهای

حریت داشت ، سرتسلیم نگذارند.

رهِ ما راه دیگر غیر ِآن راهیکه پیمودی نخواهد بود

وتوای قهرمان باخون سرخ ِرزم بنوشتی

که مهر ِ صبح آزادی نمی خندد

مگر با رزم وبا ایثار، وتو ای قهرمان مارا

چو گرُدان دیگر ، آموزگارانید

وغیر از راه تو راه ِ دیگر هرگز نخواهیم رفت.

ترا ای پهلوان ای زندۀ جاوید

ترا وآیه های حریت بخش ترا

 درسینه های گرم و پر از داغ خود داریم

ترا در جان ودل داریم

ترا ای قهرمان ! ای «بحر »! ای کوه فلک پیمای آزادی!

ترا ای سلحشور در یادها داریم

وراه تو همان راهیست که انجامدبه آزادی.

(وفأمعصومی)

 
 
                دستگیر نایل   

 

مولانا  باعث،روحانی نواندیش وعصیانگر دلیر

دههء چهل خورشیدی،سالهای اوج نهضت روشنفکری وبحران سیاسی بود.رژیم سلطنتی،با تصویب قانون اساسی سال 1343 واعلام دموکراسی نیم بند، خواست خود را در کنار کشور های به اصطلاح دموکراتیک، که آزادی های مدنی را تمثیل می کنند،قرار دهد.اما در واقع اختناق افکار وتداوم استبداد، همچنان بر زنده گی سیاسی مردم سایه افگنده بود.
به زندان افگندن آزاد اندیشان وروشنفکران ودموکرات های ملی، همچنان ادامه داشت.قانون احزاب سیاسی، تصویب نشد.وقوانین ضد مدنی وضد ملی پیوسته از طرف پارلمان ونهاد های حقوقی عرض وجود میکردند.و نظام دموکراسی نیم بند رژیم را زیر سوال میبردند.در انتخا بات پارلمانی سالهای (1344 _1348 ) نود پنج در صد نماینده گان فیودالها، منتفذین محلی، سرمایه گذاران وگماشتگان دولت، در پارلمان راه یافتند. با وصف تمثیل از یک دموکراسی قلابی ،تعداد زیادی از نماینده گان احزاب سیاسی ومردم،با ارعاب وتهدید به زندانها گسیل شدند.
در چنین جو سیاسی، قانون جدید دانشگاه کابل پاس شد احزاب سیاسی ودانش اموزان با تصویب وبه منصه اجرا گزاردن ان قانون، به خیا بانها ریختند وتظاهرات چندین هفته ای را به راه انداختند.مرکز تجمع تظاهر کننده گان، پارک زرنگار در قلب شهر کابل بود.در همین روز های تظاهرات خیابانی ومحل سخنرانی ها، زنده یاد بحر الدین باعث را دیدم.
باعث، بعنوان یک شخصیت بیغرض و با تدبیر، سخنور ومبلغ توانمند در راس کمیته ای بود که جریان تظاهرات وسخنرانی های دانش آموزان را کنترول می کردند.بیانیه های استوار، محکم ، پرجاذبه ،پرطنین،ومدیریت خوب «باعث» بود که تظاهر کننده گان جوان، احساساتی، وخشماگین را به تمکین وآرامش فرا میخواند وبحث ها وسخنرانیها، در فضای باز وتحمل یکدیگر که از گروهها واحزاب متفاوت سیاسی گرد امده بودند، پیش برده میشد.تداوم وپیگیری این اعتراض ها سبب شد که مقامات در تصمیم خود مبنی بر تغییر در برخی مواد قانون ، تجدید نظر نمایند وخواسته های دانش آموزان را برآورده سازند.
پس از آن، یکی دوبار دیگر هم زنده یاد باعث را در دانشگاه کابل ومنزل شاد روان طاهر بدخشی دیدم. وکوتاه بحث وگفتگو هایی داشتیم.من، باعث را یک شخصیت برازنده،عالم متبحر، متفکر ونظریه پرداز وصاحب نظر با دیدگاه های روشن ونوین در امور دینی یافتم.
از نو اندیشی های باعث در حوزهء تفکر دینی این بود که میگفت:« سنت زده گی، فساد دین است واین مفاسد، از معاهد، جدا نیست.البته پیروان مکتب عرفان که اصل دین ودیار آشنایی ،حوزهء کار آنهاست، از این بحث مستثنا اند.وجامعه ء نو اندیشان واقعی که در جعلیات بسیار امت را گوسفندان واحده می انگارند،وولایت وحکایت را از فلک وملک پایین میکنند، وتا گردش زمین در دهلیز افتاب باور می یابند، شامل دید ونظر من هستند.» *( انیس مهاجر،شماره 8 _9 نشریه ء ناروی )
«باعث»، روحانی ای حامی حقوق بشر،آزادی فکر وبیان ،باور مند به دموکراسی وجامعهء مدنی بود.وباور داشت که «تفسیر عمودی دین خشونت،وبحث افقی اصولی تابعیت است.وهردو،اسباب بهره کشی وکاربرد ابزاری دین شده اند.نا رسایی متشرعان، از رسایی دین، برمیکاهد واز این سر است که دین باور ها، کم باور وبی باور ها،دین آوری میکنند....»* (انیس مهاجر همانجا ).
 بنظر میرسید که روحانی نو اندیش ما( باعث) نوعی پروتستانیزم اسلامی را مانند دوکتور شریعتی خواستار بود.اما فقر فرهنگی جامعه وخشونتگرایی علمای محافظه کار وجامعه سنتی افغانستان، تحمل چنین دید گاههای روشنگرانه را نداشتند و لذا برخورد های خشونتگرانه هم با وی صورت میگرفت.آنچه را که باعث در آن سا لها مورد بحث و مناظره میدانست، پسانها در کتابهای دوکتور شریعتی،علی دشتی وامروز در اندیشه های بلند دوکتور عبد الکریم سروش ودیگر اندیشمندان نام اورعرصهء دینی نیزمیخوانیم.
مولانا باعث،با گروههای مختلف وروشنفکران اقشار گوناگون جامعه از جمله با متفکرین دینی روابط دوستانه وبحث های علمی داشت.
علامه سید اسماعیل بلخی واسماعیل مبلغ، آزادیخواهان ومتفکرین دینی وملی گرایان جامعهء هزاره، از دوستان نزدیک وهمفکران مولانا باعث بودند که یکجا درفش آزادی وعدالتخواهی ملی را بر افراشته بودند.وباعث، از حمایت بیدریغ این دو آزاد مرد ومتفکر، بر خوردار بود.
مولوی حجت تخاری نیز از جمله عالمان سر شناس دینی بود که از مولا نا باعث بعنوان مردی دلاور،مبارزی تسلیم ناپذیر وعالم به کمال وجمال رسیده ، یاد میکرد.
سال 1350 بود و من که در لیسهء نهرین آموزگار بودم ،مورد غضب والی وقت ( سلطان عزیز ذکریا) قرار گرفتم وتحت الحفظ به کابل برده شدم.در ان روز ها در کابل کنفرانسی در حال تدارک بود.که بمن نیز حق شرکت در ان کنفرانس راداده بودند.کنفرانس، درخانه محمد ظاهر یونسی وکیل مردم بلخ در پارلمان درناحیهء کارته سخی دایر شده بود.درهمین کنفرانس دو روزه نیز،زنده یاد باعث را دیدم او در این کنفرانس،دربارهء پیامبر اسلام (ص) وقرآن صحبت مفصل کرد.وقراء ت های نوین و روشنگرانه از دین واسلام داد که بسیار دلچسپ بود.هر چند فهم ودرک ان بحث ها وابراز نظر ها برای ما نو اموزان علوم دینی دشوار بود،معی الوصف،بحثهای نو وکاملا تازه برای شنیدن بود.که امروزه در بارهء دین وسیاست،مورد بحث وامعان نظر است.
در روز دوم، در حاشیه کنفرانس وتنفس، از باعث در باره موسیقی وآهنگ های تاجیکی در تاجیکستان پرسیدم که در یک جامعهء بسته ء سوسیالیستی وسخت تو تالیتار چگونه انها هنوز هم از الات وابزار قدیمی موسیقی استفاده میکنند وتحولی در موسیقی کلاسیک خود نیاورده اند؟» باعث که همیشه لبخند در لبانش شگوفه میکرد، بمن نگاه کرد وگفت:« کار خوبی کرده اند تاجیک ها اصالت موسیقی کلاسیک را خوب حفظ کرده اند.آنها، حالا هم با گذشته های پر بار خود زنده اند.هرچند که نهاد های فرهنگی، زبانی و هویت ملی انها از ریشه دیگر گون شده است.»
چند روز بعد، من به تخار مقرر شدم پس از آن، باعث فقط با نام واندیشه های روشنگرانه اش در ذهنم حضور داشت.در کودتای سال 1357 بود که هرچه نواندیش، روشنفکر، مسلمان مجاهد، مخالف وموافق نظام بودند به زندانها، پولیگونها، وشکنجه  گاهها گسیل شدند.واقعه ء گروگانگیری و قتل ( دابس) سفیر امریکا نیز درهمین سال پیش امد. وبعد ها هم آوازهء شهادت مظلو مانه ء باعث ، یاران وهمسنگرانش درگوش ها طنین افگن شد.
شهادت محمد طاهر بدخشی، دولت حکیم ، حاجی عین الدین عینی، میرزا تقصیر رستاقی، آقای دهقان رستاقی که سالها باهم نان ونمک شده بودیم ودهها وصد ها مبارزان نستوه، بیدار دلان ، سر بداران، آزاد مردان وسپاهیان عرصه فرهنگ وسیاست نیز به همان سرشت وسرنوشت، دچار شدند.جای دریغ وافسوس است که سی سال از شهادت داغ افرین آن آزاد مردان ، مبارزان ملی وعدالت طلبان سپری میگردد.وازحاصل کار وپیکار وتفکر انها،دهها وبلکه صد ها جوان وارد عرصهء سیاست وداعیه دار عدالتخواهی ملی شدند.وهزاران مبارز نستوه وقهرمان را قربانی دا دند،اما کجا ستند آن پیروان اندیشه مولانا باعث ودیگر آزاد مردان درطی این سی سال خونین وفاجعه بارکه برخی ها امروزها، استخوان های پوسیده ومغزهای پوپنک زدهءجلادان تاریخ، دشمنان ملت وشخصیت های بیرنگ وبی خاصیت را که جز فکر کشتن وستیزه جویی با ترقی وتحول طلبی نداشتند،ازقبر های خیالی بیرون کشیده قصد ساختن تابوت های طلایی ومرقد های مرمرین برای شان را دارند، یک روز هم یادی و ذکر خیری از ان سر بداران تاریخ،فرهنگ وهویت خود نکردند ونمی کنند.
مگر به قول « شمس » « بردلها مهر است، برلبها مهر است و بر گوشها،مهر!» و آیا هنوز ما را « اهلیت گفت» نیست، وکاشکی « اهلیت شنودن» هم بودی»!
 نفرین باد بر دستان ناپاک وسینه های پر ازکینهء شب پرستان تاریخ! که روشنگران زمان خود را تحمل کرده نتوانستند
روح آن رستمان روز گار وآزاد مردان شاد ویاد شان گرامی باد!!

                          ( جنوری 2009 _ لندن )

 
 
                              11دلو 1387

                                   دکترجمال الدین سینا دلیری

 

مولا نا بحرالدین باعث مردی ازتبارآزادگان

اینجا سخن ازیاد نامۀ کارنامه های پردرخشش سردارآزا دگان میهن مان است، که آزا دگی وشجاعت ووارسته زیستن را درکمال معراج انسانیش به آزمون نشست وتا لحظات واپسین زندگی که به جرم آزاد نگریستن، خود بودن وعزت ملتی را سرافرازنگهداشتن وبرپای خود ایستادن، جلا دان بی ننگ تاریخ سرب مذاب را بردل ومغزش شلیک نموده وقلب بزرگش را ازحرکت بازداشتند، برهرآنچکه مظهرذلت وپلیشتی وزبونی وبی مایگی بود، نه گفت وبه سان اسلاف بزرگ خرد اندیشش به همیشه زنده گان تاریخ پرافتخارنیای بزرگش پیوست.
سخن گفتن وبه داوری نشستن پیرامون شخصیت چند بعدی مولا نا بحرا لدین باعث، این نماد خرد وآزادگی برای من که د رمکتب او آموزش دیده وشخصیت معنوی وروح استوارآزاد زیستن را مدیون بی دریغ او هستم، حقیقتاً کاری است دشوارودرخورتأ مل واندیشه بیشتر. زیرا دردنیایی که ملاک داوری ومحک زدن برای شناسایی شخصیت مورد تحلیل، مدارک واندیشه های مدونی است که برای پسینیان خود بودیعه میگذارد؛ ازاین رهگذ ردشواربه نظررسیده وبرای کسانی که جزنام وشهرت شخص مورد پژوهش چیزد یگری دردسترس ندارند، ابراز نظروارزیابی بی آلایشانه امرساده ای نخواهد بود.
 به سخن دیگراین گرایشات فردی واراد تهای شخصی است که بازتاب می یابد تا حقیقتی که بربنیاد حجت واستناد ات علمی استوارباشد. اینجاست که کارداوری را دشوارساخته ونگاه تردید آمیزی را درپی خواهد داشت. اما آنچه را که دراینجا به بررسی خواهم گرفت، مبتنی برویژه گی های فردی وسرگذشت وسرنوشت مقدری است که باعث را ازآن گزیری نبود. کارتحقیقی وبه تحلیل گرفتن اندیشه باعث درابعاد گوناگون فکری، سیاسی، فرهنگی ونظامی کاری است دشوارودرخورتأ مل بیشتربرای دریافت طرحها، نوشته ها ودفاعیات وخاطراتی که هرکدام درذات خودش میتواند دفترحجیم شناخت اندیشه های این شهید گران ارج تاریخ کشورمان باشد.

 همینگونه پیوند ها ودوری ها ازهم زنجیران، هم سلولان وهمسفران راه دشوارمرگ وزندگی. چون درحال حاضربجزیک مقاله هرچند که پیام آوروتجلی دهنده درک دینی مولا نا است، چیزی دیگری دردسترس نداشته واین مقاله هرگزنمیتواند قامت بلند وروح پویشگرمولانا را آنطوری که است درروند زندگی پرفرازوفرودش به نمایش بگذارد.

 بررسی تحلیلی شخصیت فکری، سیاسی، فرهنگی وآیدیولوژیک باعث درکنار کارنامه های مثبت واشتباهات ناگزیر، یکی ازمسئولیتهای اساسی من بمثابۀ یکی ازنزدیکترین یاوروهمسفروخدمتگذار اوخواهد بود. انشعا بات وریخت وپاش های دوره های فرجامین ودوری ازبرخی همسفران سالهای تلخ وشرین زندگی واینکه چه کسانی درامرمبارزات سیاسی وتعهدات ملی استوارتروپایدارباقی ماندند؛ یکی ازرسالتهای این قلم میباشد. زیرا موجود یت من درشهرکابل ونزد یکی با بزرگان وپیش کسوتان "محفل انتظار" بخصوص با مولانای بزرگ که ازبهارسال 1349 تا 15 عقرب سال 1357 رابطۀ نزدیک وهمیشگی داشته ام، سبب آگاهی هرچه بیشترمن ازفرازوفرود کارنامۀ پیش مرگان راه برابری خواهی ملی میباشد.

اما به باوراین قلم برای شناخت باعث این پیشوای راستین برابری خواهی ملی ومبارزخستگی ناپذیرعرصه های سخن ونبرد بی امان دربرابراستبداد وستم جانسوزاجتماعی بویژه برای نسل امروزی که باعث یکی ازپیش گامان راه عدالت انسانی این نسل ومیراثداران آن است، کاردشواری نخواهد بود. زیرا بسیاری ازپیش گامان نهضت مترقی وانقلابی کشورکه ازگزند کشتارهای جمعی سه دهۀ پسین جان به سلامت برده اند، یا هم سرنوشت او بودند ویا شاهد زندۀ خطابه های آتشینش که لرزه براندام ارباب انحصا ر واستبداد می انداخت.

ازجانب د یگر، مولا نا بحرالدین باعث یکی ازاستثنایی ترین رهبرانی بود که پرآشوب ترین دوران زندگی سیاسی ومبارزاتی را پشت سرگذاشت. اویکی ازنخستین رهبرانی بود که برای اولین باردر تاریخ مبارزات سیاسی افغانستان اندیشه وعمل انقلابی را درهم آمیخته دراین راه دشخوارمرگ و زندگی چندین بارره سپارگوشه های نمناک زندانهای مخوف شیوه قرون وسطایی گردیده وهرباری که ازشکنجه های مخوف ودسیسه های محکوم به مرگ رهایی یافته وبا سرافرازی اززندان بیرون میگردید، گویا اینکه هیچ اتفاقی درزندگی اوصورت نگرفته وبا روحیه سرشارازعشق مردم واراده تسخیرناپذیروارد کارزارمبارزه درجهت تحقق آرمان والای انسانی خویش میگردید.

 باعث درمیان روشنفکران انقلابی معاصرخویش نخستین کسی بود که مبارزه سیاسی را ازجامعه روشنفکری ومحیط مدرسه ودانشگاه به جامعه روستایی- جایی که ستم وبیداد اجتماعی بیش ازهرجای دیگرجامعه ما محسوس وملموس است- سرایت بخشید. یعنی درحقیقت مبارزه سیاسی را عمق وگستره اجتماعی بخشیده روشنفکررا با مردم پیوند زد. او دراین راه پیشگام گردیده با یاران وسربدارانی ازاین تبار، فریاد رسای داد خواهی ستم شوند گان ملی وطبقاتی جامعه افغانستان را درآورد گاه نبرد آزادی بخش مسلحانه درکوه پایه های دروازبدخشان درگوش مردمش طنین انداخت.

 او همانگونه که دراولین دفاعیه خویش دربرابرحکام مستبد دود مانی وروحانیت مزدورخدمت گذار سلطنت با صراحت تمام ابرازنموده که: «لا تخشوالناس وخشونی»، درطول دوران زندگی سیاسی خویش با درخشش تمام به اثبات رسانید که هرگزسربرآستان هیچ زورمندی نگذاشته، هیچگونه تزلزلی را احساس نه نموده وتا لحظات واپسینی که قربانی آرمان بزرگ مردمی اش گردید؛ قدسیت آرمان گرایی وعدالت گستری را دراوج وکمال باورمندی انسانی اش نگهداشته روح آزاد زیستن را در بالاترین ستیغ آزادگی برای پسینیان خویش به نمایش گذاشت. بلی او الگویی ازباوروایمان بود که حقانیت اندیشۀ خویش را درآوردگاه نبرد حق وبا طل جستجو می نمود.

 باعث اسطوره نبود که برای اثبات حقانیتش ازلا بلای اوراق پوسیده بجای مانده درتاریک خا نه های تاریخ کشورمان استمداد بجوئیم ویا درجه فهم اورا دردفترچه های یادداشت خاطرا ت جیبی به پژوهش بگیریم ویا جراید ی که درسانسوربازاراستبداد فرهنگی نظامهای پوسیده دود مانی هرگزمجال ومجاب بازتاب کمترین رویای حقیقت نبود، بلکه اوحقیقت عینی وزندۀ روزگارما بود که برای بیان اندیشه های والایش هرگزتزلزل را بخود راه نداده، ازهرسکوی بهره می جست. مدارس ودانشگاه ومحرابهای مساجد بهترین منبرها ی بودند که مولا نا باعث آنرا درخدمت بیان حقیقت وعدالت میگرفت. 

 درحقیقت برای شناخت چنین مردی که اولین باردرجامعه سنتی وبسته افغانستان شعلۀ نواندیشی د ینی را درخرمن خرافات گرایی د ینی برافروخته، هم همۀ بزرگی را درجامعه روحانیت ارتجاعی براه انداخته وبی هراس ازمنبرهای مختلف (مساجد، دانشگاه وروزنامه ها) درراه روشنگری وبیداری ملی مبارزه می نمود؛ نیازآنچنانی برای معرفی او احساس نمی شود. زیرا کارنامۀ مسیرزندگی پرفراز وفرود اوبهترین وسیلۀ شناخت وآئینه تمام نمای چهرۀ راستینش درامرمبارزه برای آزادی، عدالت اجتماعی، نظام مردم سالاروتا مین برابری ملی درافغانستان میباشد.

برای شنا سیایی بهترمولا نا بحرالدین باعث، این پیشوای نستوه نسل انقلابی وبرابری خواه ملی نیمۀ دوم سده بیستم کشورمان، لازمی پنداشته می شود تا سرگذشت سرنوشت مقدراورا طی مراحل گوناگون به بررسی بگیریم، تا درپرتواین ارزیابی دقیق، بیشترازپیش به ژرفای شخصیت کم نظیرش پی برده وجایگاه درخورشأ ن اورا درروند زندگی سیاسی- اجتماعی جامعه افغانستان به داوری بنشینیم.

1- باعث ازکودکی تا شمولیت درمدرسه دارالعلوم کابل:

باعث درسال 1320 خورشیدی دریک خانواده روحانی سرشناسی بنام مولوی نجم الدین دردیهۀ چهارباغ مایمی دروازچشم به جهان هستی گشود. اودرنزد پدرخویش به آموزش مبادی علوم د ینی پرداخت. کودکی بیش نبود که اساسات علم فقه، کلام، صرف ونحو ومنطق را نزد پدروسایرعلمای شناخته شده زادگاه خویش فراگرفت. اودرمدت کوتاهی قرآن مجید واحادث حضرت پیامبررا براستناد مجموعه امام بخاری شریف که جزبرنامه آموزشی مدارس دروازاست، حفظ نمود. اما ذهن کاوشگر واستعداد خلاق او ازهمان آوان کودکی بگونه ای بود که ازآنچه فرامیگرفت ویا به آن شیوه فراگیری شناخت شناسی راضی نبوده، پدروسایراستادان خویش را دربرابر پرسشهایی قرارمیداد که هرگز درمتون قدیمی وشیوه سنتی معمول اصول تدریس مدرسی آن روزگار پاسخ درخوررضایت خاطرش را فراچنگ نمی آورد.

سرنوشت مقدرباعث طوری شکل پذیرفت که درهمان آوان کودکی ازآغوش پرمحبت خانواده محروم گردیده باکوله بارتجسس وشنا خت شناسی د ینی برای ورود درنظام آفرینش تن به دوری وآوارگی بسپارد. پدرباعث که خود ازشهرت ومنبرد ینی بالایی برخورداربود، چاره ای ندید جزاینکه فرزند عزیز خود را نزد روحانی بلند مرتبت د یگری بنام مولوی عبد الغفارجَوَیِی که ازشهرت بالایی درآن دیاربرخورداربود، بفرستد تا به پرسشهای خویش پاسخ درخورومناسب بگیرد. اما با دریغ که پاسخهای باعث فهم بلند فلسفی ودانش گستردۀ علوم انسانی وطبیعی میخواست که هرگزدرحدود فهم و صلاحیت روحانیون قشری- که راویان بینش جزمی سنت حاکم شیوه تدریس مدارس گذشتگان بیش نبودند- نبود.

مولوی عبد الغفارنیزبعد ازمدتی تدریس وپرسش وپاسخ ودریافت ذهن ناقرارواستعداد شگفت انگیزش، نا توانی خویش را برای باعث وپدرش ابرازداشته میگوید که: این کودک علم خدا داد دارد وبجای رسیده است وآنچه را که من تدریس میکنم میداند ولی آنچه را که او ازما میخواهد، ازپاسخ آن عاجزیم.

 باعث با گذشت هرروزبیشترازپیش ازدامان پرمحبت خانواده دورمیشود. اورا نزد مولوی ضیف الله شهرسبزی که برخاسته ازمدرسۀ دیوبند بود ودرعلم فقه وکلام سرآمد روحانیون دروازپنداشته میشد، فرستادند. باعث مدت زمانی درمحضراین روحانی سرشناس زانوزد تا ازفیوضات دانش او بهره ای ببرد. اوپیوسته وبا اشتیاق تمام می آموخت وتحقیق می نمود وبه پرسشگری می پرداخت.

 باعث به آنچکه درنظام مدرسی اهل سنت معمول بود درسطوح بالایی دسترسی پیدا نموده با تسلط بمراتب برتر ازاستاد خویش آنرا برای طلبه های مدرسۀ شهرسبزتدریس می نمود. قرارحکایت برخی شاگردان مولوی ضیف الله که اکنون زنده اند، اودیگردرمحضرباعث نوباوه جرئت نمی نمود که به تدریس بپردازد وازباعث خواهش مینموده که به تدریس طلبه ها همت بگمارد. چون شیوه تدریس اوتحلیلی وچیستی بودن نظام مدرسی بود واینکه هدف ازاین آموزش چیست؟  او اصول تدریسی را که دراین مدارس حاکم بود، سخت به باد انتقاد گرفته، کهنگی، بیهودگی وعدم مفد یت آنرا برای اهل معرفت د ینی و نظام اجتماعی برملا ساخته وجزضیاع وقت برای آموزگارودانش آموزچیزد یگری نمی پنداشت.

هرچند دراین مرحله باعث زیرسن 15 سالگی قرارداشت اما دایرۀ مشاجرات او گسترده ترگردیده فهم وبرداشت خویش را ازطریق خطابه ها درمنبرمساجید نه تنها برای طلبه ها بلکه برای همه مردم واهالی منطقه بیان میداشت. اوبا گذ شت هرروزبا خطابه های تند وهیجان انگیزش اصول کهنۀ تدریس سنتی را مورد حمله قرارداده، براصول عدالت اجتماعی تا کید می نمود وشدیداً روحانیت را مورد انتقاد قرارداده تصریح می نمود که چرا روحانیت ما بجای مبارزه علیه ستم وبیعدالتی که رسالت عمدۀ علما ودانشمندان وتا کید قرآن وپیامبراست، چیزهای را تدریس میکنند که نه بدرد دین میخورند ونه هم به درد دنیا.

این برخورد های تند نواند یشانه که هرگزدرسنت روحانیت قشری ما معمول نبوده، سبب تحریک وحسادت بیشترروحانیت محافظه کاری میگردید که ازدین جزامرارمعاش تعبیردیگری نداشته وآنرا افزاری میدانند درخدمت اهداف خصوصی خویش. سخنان حکیمانۀ این نورس پرخاشگررا که درفهم ودرک آنان نمی گنجید، بدعت دانسته وازآن تعبیرمنفی غرض آلود نموده ناگزیربه ترک مدارس دروازگردیده را ه دیارهجرت درپیش گرفته رهسپارمنطقه یا وان راغ میگردد تا ازمحضردانشمند فلسفی وبیدل شناس بزرگ کشورمان مولوی سلیم طغرا راغی که یکی ازدانشمندان بنام روزگارخویش نه تنها درقلمرو روحانیت کشورمان بلکه درجامعه علمی وادبی بخارا نیزازجایگاه خوبی برخوردار بود، بهره ای نصیب خویش گرداند.

حضورباعث نو جوان درمحضرمولا نا سلیم طغرا راغی درحقیقت نقطۀ عطفی گردید درزندگی علمی وسیاسی بعدی او. مولا نا طغرا که مرد روزگاردیده واهل معرفت ودانش فلسفی وفرهنگی بود وشناخت دقیقی ازحوزه های علمیه منطقه داشت، با دریافت ذهن دراک واستعداد خلاق باعث، به اوتوصیه نمود تا برای دریافت د نیای بزرگش گام درمسیربزرگتری بردارد که دسترسی به اندیشه های بزرگان اهل فلسفه وکلام ومنطق پیشکسوتان دینی وبنیان گذاران علوم انسانی بیشتربوده ودراین محیط کوچک ودورافتاده ازمنابع، هرگزره بجایی که درسیراندیشه وتفکرمیخواهد، نخواهد برد. چنانکه حالت غمین وپرازیأ س خویش را مولا نا طغرا ازروزگاروگوشۀ دورافتاده چنین بیان میدارد:

همت پست چو کرگس بزمین زد مارا     ما بدخشان طلبیدیم وبه راغ افتادیم

باعث بعد ازمدتی فراگیری دانش وتجربه درنزد این پیرخرد، راه سرزمین تخارستان درپیش گرفته ودردایرۀ بزرگتری گام میگذارد تا بگونه ای بتواند برپرسشهای رمزگونۀ فلسفی خویش پاسخهای مناسب ودرخورمنطق زندگی ومعنی نظام وارزش آفرینش را پیدا نماید. اما سرشوریده وروح آزادۀ مولا نا که کلام واندیشۀ خویش را با شفافیت تمام ابرازمینمود ودستگاه کهنه شیوۀ هزارساله را سخت به باد انتقاد قرارمیداد و کلام وفلسفه را درهم آمیخته وآنرا درخدمت انسان به ارزیابی میگرفت، هرگز درحصارپوسیدۀ نظام مدرسی روزگارخودش نمی گنجید. اودرتخارستان مدرسه به مدرسه وشهربه شهرسرگردان بود به هرشهرومدرسه ای که میرسید بساط خطابه را هموارمینمود وهمایشهای بحث دینی وگفتمان دریافت حقیقت را برپا مینمود. اود یگربهترین استاد سخن وسخنوری گردیده بود.

 باعث بزرگترین رسالت روحانیون را مبارزه درراه روشنگری وافشای استبداد ومظالم اجتماعی میدانست. چون گوهردین را مبارزه درراه عدالت اجتماعی وکوتاه نمودن د ست ستمگران ازیخۀ ستمکشان میدانست، نه بسنده نمودن به توضیح ساده انگارانه ارکان پنجگانه د ینی.

اوقرآن را بمثابه بهترین وسیله وپیام خدا برای رستگاری انسان ازجهالت واستبداد ومظالم اجتماعی پذیرفته بود، نه وسیلۀ انقیاد وبه بردگی کشیدن مردم درخدمت ارباب ستم وظل الله.

 برخی ازاین روحانیونی که ازبحثهای جدلی وفلسفی اوسردرمی آوردند وبه قدرت استدلال ودرک بلند فلسفی او ازدین ونظام آفرینش باورمند گردیده بودند، اورا انسان خداداد میدانستند وبه او درجه بلند مولانا یی قایل بودند. چون درقلمرو فلسفی- عرفانی حوزه بزرگ فرهنگی ما این نام ولقبی بود که به حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی خداوندگاربلخ قایل بودند وخطاب لقب مولانا برباعث تجلی دیگری است ازهمان تبارخرد واندیشه.

اما این دیدگاه کلی جامعه روحانیت افغانستان درمورد باعث نبود. عده ای ازروحانیت قشری ومتحجر افغانستان ازروی کینه وحسادت کورخرد ستیزانه نه تنها باعث ودانش سرشاراورا تأ ید نمی نمودند که حتی بنام معتزلی، دهری وزندقه وکافر؛ درد سرهای بزرگی برایش آفریدند که درجایگاه خویش تذکار خواهد یافت.

 یقیناً باعث دیگردراین دایره های محلی سنت بستۀ د ینی نمی گنجید. اونام آورزمان خویش درساحت مقدس دینی بود وطرح ونگرش نوینی که ازنفس د ین با دریافت های ویژه خودش بیان می نمود، ازهضم وتحمل حوزۀ علمی د ینی ارباب معرفت که ازدین جزبیان کهنه وخرافی نداشتند، بیرون بود. تبلیغات زهرآگین روحانیون قشری درمیان مردمی که ازدین هیچ بهره وبرداشتی نداشتند، سؤظنها وخطراتی را متوجه او ساخته بودند. ازاینرو ناگزیربود که حوزۀ تخارستان را بعزم کابل ترک کند  وآهنگ سفرکابل نماید.

اگرغم را چو آتش دود بودی         جهان تاریک بودی جاویدانه

دراین گیتی سراسرگربگردی         خرد مندی  نیابی شا د  مانه

بلی، این سرنوشت مقد رخردمندان است که دیهه به دیهه وشهربه شهرمتواری باشند تا اززخم چشم وبیم جفای خرد گریزان دمی بیاسا یند ویا جان بسلامت ببرند تا اندیشه خلاق خویش را درخدمت روشنگری فردای جامعه قراردهند. او ازتبارفارابی وابن سینا وسهروردی وسایرخردمندانی بود که بجرم خرد اندیشی وآزادگی چه جفا ها وشکنجه هایی را که متحمل نشدند وبرخی به جرم آگاهی وآگاهی دهی به انسان، برسردارگردیدند که باعث بی هیچ تردیدی یکی ازاین نمونه های زنده ای بود که قربانی نگرش آزاد گی وآگاهی گردیده ومصداق دیگری بود که به پیوند تاریخی سهرورد یها ی تاریخ استحکام وباورجدیدی بخشید.

با عث درد بی دانشی توده های عوام ازدین وسؤ استفاده متولیان دروغین دین را اینگونه به تصویر میکشد:«خـام پنداران متحجرهمیشه ازخـواب غـفلت دیگـران سود جسته درپـناه دیـن ومـذهـب سرسخـتانه کـوشیده انـد تا افــرادی را که داعـیۀ خرد ودانش دارند ازمیان بـردارند، سعی کرده انـد تا ازراه بر انگیختن احساسا ت عـمومی شعلۀ تابناک علم ودانش را که غــذای اساسی دین است، خامـوش سازند».(1)

2- زندگی درکابل وچالشهای نوین:

زندگی درکابل پایتخت ومرکزسیاسی افغانستان، تأ ثیرات ویژه ای درزندگی علمی وسیاسی مولانا بحرالدین باعث گذاشته، اورا درمسیرنوینی قرارداد. دید وبازدید ها با شخصیت های علمی، فرهنگی وسیاسی سرشناس درمحیط کابل، د سترسی به اندیشه های فرزانگان بزرگ فلاسفه اسلامی شرق بویژه فارابی، ابن سینا، زکریای رازی، ابن تیمیه، سهروردی وابن عربی چشم اندازنوینی را پیش روی مولانا باعث گذاشت. باعث ازنزد یک با شخصیت های روحانی وسیاسی بنام وآزادۀ کشورمولوی خال محمد خسته، مولوی قربت، محمد طاهربدخشی، سید اسماعیل بلخی، استاد محمد اسماعیل مبلغ واستاد آیت الله واعظ کابلی که ازمراجع علمی شناخته شدۀ آن روزگاراهل تسنن وتشیع درکابل محسوب میگردیدند، شناخت وتماس نزدیکی باهم برقرارنمودند. این شناختهای جدید درموضع گیریهای بعدی بی اثرنبودند ونتیجۀ این شناختها اورا درمسیربی برگشت زندگی سیا سی قرارداد.

 قرارگفته خود مولانا باعث مولوی قربت، مولی خال محمد خسته ومولی سراج الدین چندین بارتأ کید نمودند که با این دانش خدا داد وروح آزاده ای که داری دریغ است که بمثابۀ یک مدرس د ینی درکنج مدرسه باقی بمانی. تو مرد سیاست ومبارزه هستی ودرسرهوای د یگری داری. لذا باید دریکی ازمدارس علمی رسمی ودولتی شامل گردیده درآینده دانشگاه کابل را به منبرخطابه وروشنگری مبدل نمایی. ومولی سراج الدین خودش دراین را ستا مسئولیت مستقیم گرفته مشوره داد که اگرتمام سوالات هیئت علمی مدرسه دارالعلوم را پاسخ بدهی هیئت علمی درجه علمی شمارا ارزیابی نموده ونیازی به شمولیت شما نمی بینند. بناءً برای اینکه ارطریق دارالعلوم به دانشگاه راه پیدا کنی به چند سوال پاسخ نگوئید تا سویه شما معادل صنف دوازدهم ارزیابی گردیده ووارد این مدرسه شوید ومن چنین کردم وبه این طریق وارد مدرسه دارالعلوم گردیدم.

 باعث درسال 1344 ازدارالعلوم کابل گواهی نامۀ فراغت گرفته شامل دانشکده شرعیات دانشگاه کابل گردید. سالهای زندگی درکابل سالهای پرتلاطم وسرنوشت سازی بود. سازمانهای سیاسی یکی پی دیگری ظهورمی نمود. اما باعث منبرخودرا داشت وبمثابۀ یک خطیب وسخنورکم نظیرازشهرت وجایگاه بلندی برخوردارگردیده درخطابه های آتشین خویش هم زمان با محکوم نمودن روحانیت قشری ومحافظه کار، د ست به افشاگریهای نظام استبدادی زده درراه عدالت اجتماعی بی هراس به مبارزه می پرداخت.

باعث نه تنها مرد سخن ومبارزه آشتی ناپذیربا استبداد ومظالم اجتماعی بود بلکه دراین راه قلم توانای خویش را نیزدرخدمت آزاد ی وروشنگری قرارداده برنقش سا زنده علوم انسانی وطبیعی درراه ترقی وشکوفایی کشورنیزتا کید جدی می نمود. اما دشمن مکارو بازدارنده ترقی اجتماعی نیزآرام نبود وقدم بقدم درپی طراحی دسیسه بودند تا بگونه ای بتوانند صدای رسای اورا با ابزارکهنه قشریت ارتجاعی خاموش بسازند.

پروازسفرکیهانی کیهانوردان شوروی وفرود آمدن سفینۀ کیهانی لونای این کشوربرکرۀ ماه، همانگونه که دردنیای علم وفناوری تحول ژرفی را بوجود آورد، همانسان افق دید جهانیان را نسبت به نظام کائینات وباورمندی به خرد آفرینشگرانسان نیزدگرگون ساخت. این دگرگونی وانقلاب علمی، زندگی خصوصی مولا نا باعث را هم دگرگون نمود. باعث درنتیجۀ همین چرخش کیفی علمی بود که  ازمسیرقانونمند زندگی سربه زندانها کشید وسروصداهای شگفت آوری را پیرامون خویش ایجاد نمود. هرچند اوخواست بازهم به روال ادای مسئولیت انسانی بمثابه یک متفکردینی، روحانیت متحجرجامعه مارا ازخواب غفلت بیدارنماید وتغذ یه کنند گان دینی را ازنام دین برحذرنگهدارد تا بجای نگهداری مردم درخواب زمستانی وخرافات پرستی، بسوی روشنگری وبیان حقایق عینی زندگی انسانی هدایت نماید.      

مولانا باعث درآن روزگارحاکمیت بستۀ سنتی، که قشریون مذهبی خلاف نص صریح قرآن، تسخیرسیارات دیگررا توسط انسان محکوم نموده وآنرا کفروالحاد می پنداشتند، قلم برکشید ودرتائید این پیروزی بزرگ علمی انسانی ورد دید گاه های غیردینی متا ثیرازفلسفه انحرافی یونان باستان جامعه روحانیت قشری افغانستان، درشماره هشتم جریده "پیام امروز" منتشره 15/12/1344، این پیروزی را برای انسانیت تبریک گفت.

 باعث پیوست این کشف وپیروزی علمی، مسئولانه به علمای اسلامی هشدارداد که اگربه این رمز پیروزی علمی برخورد تحقیقی ودوراندیشانه صورت نگیرد، عواقب آن مسموم کننده ودرد ناک خواهد بود.  چنانکه میگوید: « شکست طلسم خـرافات درپهــلوی منافــع بیشمار، باری اگــرتحقیق بعــمل نیایـد وچهــرۀ واقعـی اسلام نشان داده نشود، زیانهای معنوی هــم دربــردارد وآن عبارت ازایـجاد سـؤتفاهــم واندرشدن مسلمانان سـاده لـوح بیک اضطراب عـقــیده وی بعضی بـردیـن میباشد چه قـبول کــردن فرضیۀ عــدم امکان تسخیرسـیارات بحیث یـک اصل مسلم دیـنی ورسوخ این عــقیده درژرفای روان آنها ولگد مال شدن آن زیـرپای ستوران ساینس وتکـنولـوژی، شکـی نیست که آنهارا دچاریک سؤظن شدید ساخته از پیـمانۀ گـرایـش شان بکاهـد ورفـته رفـته خـوشبینی شـان را به بــدبینی وانزجـار عمیقی مبدل کند ودرختی را که این آقایون قشری آبیاری کرده اند، ثمری زهـرآگین بـبارآ ورد وجهـانی را مسموم سازد».(2)

اما ازروحانیتی که سرآن درآخورسلطنت فرورفته باشد وجزابزارتحکیم مشروعیت نظام فاسد سلطنتی وتکفیرخرد اندیشان، رسالت دیگری بردوش نداشت؛ جزصدورفتوای کاذب ضد دینی برعلیه این مبارزخستگی ناپذیرراه وروش خرد اندیشی چیزدیگری نمیشد درانتظارش بود. آری، دردمادم چاپ ونشراین نوشته علمی دورنگرانه ای که قرارتاریخی خردگرایی را صادرنمود؛ مولانای بزرگ را تکفیرنمودند وهای هوی بزرگی را براه انداختند که مولانا باعث کافرشده، اودهری است وزندقه ومعجزه پیامبررا رد نموده وده ها افتراأت کاذب دیگری را درکهنه بازارجهالت وبت پرستی جامعۀ شاه پرست براه انداخته وبه این بهانه این داهی پیام آورعلمی تجدد ونو اندیشی را درمسلخ دهمزنگ به زنجیراستبداد کشیدند تا صدای رسای اورا خفه نمایند.

اما باعث بمراتب برترازآن بود که بت پرستان سیاه اندیش میتوانستند با چماق تکفیراورا محکوم نمایند وبا ساطورزنگ زدۀ مذهب درباری به اعدامش بکشانند. اودفاعیه خویش را با کلام الله آغازنمود که: "لا تخشون الناس وخشونی". باعث بدون کوچکترین نگرانی بازهم بررأی وقرارتاریخی خویش با استواری هرچه بیشترایستاد وبا منطق واستدلال بلند ی که هرگزدرفهم ودرک قشریون متحجرومتولیان کاذب دینی نمی گنجید، ازدید گاه علمی وخرد ورزانه خویش دفاع نموده وبا سرافرازی ازبیداد گاه سلطنت رهایی یافت(که داستان این مشاجره واستدلال با استادان مصری درکشوربرای پیشگامان ومعاصرین باعث معلوم است).

مولانا باعث به دانشگاه کابل راه یافت. اودریافت که بهترین سکو برای بیان باورهایش همین کانون علمی است. باعث آرام نبود وبمثابه یک رسالت بدوشی که شیرازه خرافات پرستی را درهم پیچیده وبحیث یک پیروزمند آورد گاه نوروظلمت مشعل آزادی بردست برسایه های جهل وخرافات نورخرد وآزادگی می افشاند. درکلاسهای درسی، درتالارهای دانشگاه کابل ودرهمایش های بزرگ ضد استبداد سلطنتی فعالاناه سهم میگرفت وبا سخنرانی های آتشینش لرزه براندام متزلزل دستگاه فاسد نظام حاکم می انداخت.

ولی این بارودرکانون علمی دانشگاه کابل لبه تیزمبارزه او تنها متوجه قشریت متحجر وخرافات زیرپوشش مذهب نبود، بلکه باعث به این نتیجۀ علمی ومنطقی رسیده بود که برای زدایش هرگونه خرافات گرایی و عوامل بازدارنده گزاربسوی یک نظام مترقی، دمکراتیک وعا دلانه بربنیاد نگرش آزاد وانسانی؛ باید عوامل اصلی نگهدارندۀ استبداد ولایه های معنوی تحکیم استبداد را درهم پیچید. به سخن دیگرباعث درسخنرانیهای خویش عوامل سه گانۀ بدبختی ای را که یکی درخدمت دیگری قرارداشته وبرتداوم رژیم استبدادی می افزود، آماج حمله قرارمیداد. یعنی هم زمان درسه محوربرضد ستم طبقاتی، ستم ملی وخرافات مبارزه می نمود.

 با گذشت هرروزبرتشویش دشمنانش افزوده می شد. زیرا آن دسایس کهنه خرافی وفتاوی قشریون دیگرکارسازنبود. سخنرانی های او حالا برای هرطیف فکری چپ وراست جاذبه قوی داشت. چون باعث به همان پیمانه ای که درمعرفت دینی سرآمد روزگارخویش پنداشته می شد، به همان سان به اندیشه های فلاسفۀ قدیم واندیشۀ مارکس ونظریه پردازان جنبش مارکسیستی که بنام داعیه دفاع اززحمتکشان ومحرومان بازار گرمی درمیان جوانان وتحصیل کردگان کشورمان داشت، دسترسی لازمی داشت. اوازهرفکرونگرشی که درراستای آزادی، دمکراسی وخوشبختی مردم افغانستان اثرگذاربود، بهره می جست وآنرا درخدمت مستضعفان میگذاشت.

دسایس دستگاه های استخباراتی سلطنت جریان داشت. باعث با وفی الله سمیعی استاد مضمون سراجی ورئیس دانشکده شرعیات که یکی ازمدافعان سرسخت نظام سلطنتی وتفکرجزمی ومحافظه کارانه شیوه ارتجاعی مذهبی بود(ودرکابینه داود وزیرعدلیه ورئیس کل داد ستانی بود)، به اثربحثهای علمی درگیر گردید. بازهمان مهرهای کهنه ورنگ باخته وفتواهای سرآستینی تکفیروالحاد را دربرابر باعث صادر نمودند واورا دوباره به زندان دهمزنگ افگندند.

اما بعد ازبیست روززندان وتدویربیداد گاه باردیگر برائت کسب نموده به دانشگاه برگشت. حتی خواستند به بهانۀ بیست روزغیابت درزندان ازامتحان محرومش سازند. ولی باعث غیابت درسی نداشت بلکه با دلایل واهی وبی اساس اورا زندانی ساخته بودند وهرگززندانی بودن او نمی توانست دال برغیابتش محسوب گردد واین تیرارتجاعی نیزبه سنگ یأ س اصابت نمود.

سه سال حضورفعال وسازنده دردانشگاه کابل، باعث را به یکی ازچهره های معروف عرصه سیاسی وروشنفکری افغانستان مبدل نموده بود. بویژه سال 1347 یکی ازپرآشوبترین سال درحیات سیاسی دانشگاه کابل بود. تظا هرات گسترده خیابانی دانشجویان کابل که گاهی به خشونت های شدید میان دانشجویان ونیروهای انتظامی می انجامید، بهترین زمینه و منبرخوبی برای سخنرانی های آتشین باعث بود. باعث بی هراس به افشاگری دستگاه پوسیده نظام سلطنتی پرداخته وعمد تاً گردانندگی وسخنرانیهای مهم را بدوش داشت. دستگاه رژیم که سخت به وحشت افتاده ودچارپریشانی شدید گردیده بود، راه دیگری جزتعطیل شش ماهۀ دانشگاه کابل وبه زندان افگندن باعث نمیدید. سرانجام اورا باردیگربه زنجیرکشیدند. ولی باعث دیگرازآزمون زمان گذشته بود، دشمنان مردم وآزادی میتوانستند که جسمش را به زنجیروزندان بکشند اما محال بود که روح تسخیر ناپذیراورا به اسارت بگیرند.

دسیسه گران ازپای نمی نشستند. هرروزدسیسه پی دسیسه خلق می نمودند تا اورا به زنجیربکشند. اما اومردی بود بیگانه با پدیدۀ ترس ووحشت. او دردانشگاه کابل با استادان مصری درگیرمشاجرات تندی گردیده مشروعیت دانشگاه الازهرمصررا بمثا بۀ یک کانون معرفت دینی زیرسوال برده ودرجهت افشای اهداف پشت پردۀ این دانشگاه پرداخته بود. استادان مصری ازاین رهگذربه مقامات دولتی شاکی گردیده برای اوپروندۀ دیگری را ترتیب دادند. مقامات دولتی که درپی بهانه بودند، باعث را به کمیسیونهای ذیربط پارالمان اعم مجلس سنا ومجلس نمایندگان معرفی نمودند تا به اثرتحریکات نمایندگان مردم زمینۀ محکومیت اورا بهترفراهم کنند. گزارشگران وریاست ضبط احوالات دولتی  درجنب شکایت استادان مصری مبنی برتردید جامع الازهرمصر، باعث را متهم به تجزیه طلبی، ساختن بدخشان بزرگ، ستمی، کافروده ها ادعاهای واهی وکاذب دیگرنموده، تحویل پارالمان کشورنمودند. قرارحکایت برخی نماینده گان پارالمان وقت بخصوص سناتوردانشمند وروشنفکربدخشان آقای محمد هاشم واسوخت، باعث به پارالمان احضار گردیده ونمایندگان ازوی پیرامون اتهامات عنوان شده به پرسش پرداختند.

باعث که درپی چنین روزی بود تا ازمنبرپارالمان کشورصدای داد خواهی خویش را به گوش نمایند گان وازاین طریق به گوش مردم سراسرکشوربرساند، رژیم درمانده به امید خیالات واهی پارالمان را به سکوی بیان اهداف اومبدل نمود. باعث درطی بیش ازنیم ساعت سخنرانی سحرانگیزوبیان ده ها آیت وحدیث وروایت ودلایل محکم فقی دیگردر محکومیت دارودسته سلطنت وجامع الازهرمصر، خلاف خام اندیشان باطل، مجلس مات ومبهوت گردیده نه تنها اجماعاً رأی برحقانیت باعث میدهند، بلکه باعث را بزرکترین فقیه ومجتهد دینی کشورشان اعلام نموده وبا حرمت وصف ناشدنی بطوردستجمعی تابیرون ساختمان پارالمان کشوربدرقه وارجگذاری مینمایند.

 سرا نجام رژیم سلطنتی موجودیتش را دردانشگاه خطربزرگ پنداشته ازصنف سوم دانشکدۀ شرعیات دانشگاه کابل اخراج نموده به بهانۀ عدم سپری نمودن دورۀ سربازی، به اردوگاه نظامی لشکرقرغه تبعید ش نمودند تا درتحت پوشش نظام سربازی ازفعالیتهای سیاسی او جلوگیری نمایند. اما باعث با سرشوریده ای که داشت هرگزآرام نمی نشست و درفرصت اندک تا ثیرات خویش را درمیان افسران رده های پائین وسربازان برجای گذاشت واردوگاه قرغه را نیزبه کانون مبارزه تبدیل نموده روزی اعتصاب عمومی سربازان را به راه انداخت وبه این ترتیب باعث را ازاردوگاه قرغه به اردوگاه بالاحصار تبعید نموده درتحت قیودات شدید نگاه داشتند.

3- مولا نا باعث همسفرمحمد طاهربدخشی در"محفل انتظار":

یکی ازویژه گی های خاص زندگی درکابل برای مولانا باعث، فراهم گردیدن زمینه های شناخت وایجاد پیوند های گستردۀ علمی وسیاسی با شخصیتهای نخبه وفرهیخته ازهرفکر واندیشه بود. باعث دراین محیط علمی، فرهنگی وسیاسی نه تنها با فرزانگان جامعۀ روحانیت مترقی، پیشروومتهعد درقبال رویداد های اجتماعی افغانستان شناخت پیدا نمود، که با پیشگا مان عرصۀ مبارزات سیاسی وانقلابی کشورنیزمعرفت وپیوند های مهم سیاسی برقرارساخت. باعث با محمد طاهربدخشی که یکی ازپیشگامان نهضت سیاسی- انقلابی وازچهره های سرشناس جنبش روشنفکری وسیاسی کشوربود، شناخت نزدیک وپیوند های علمی- سیاسی صمیمانه داشت، اما تازمانیکه بدخشی بحیث یکی ازبنیاد گذاران جمعیت دمکراتیک خلق درچهارچوب تشکیلاتی این سازمان به فعالیت سیاسی می پرداخت، کدام رابطۀ مهم سیاسی وتشکیلاتی نداشت.

 با وجودی که بدخشی یکی ازمدافعین سرسخت برابری خواهی وحل دمکراتیک مسئلۀ ملی درافغانستان بود وپا بپای مبارزه طبقاتی به اصل مبارزه علیه ستم ملی نیزتوجه ویژه ای داشته است که به باوراین قلم یکی ازمحورهای اساسی اختلاف بدخشی با رهبران جمعیت د مکراتیک خلق نیزهمین اصل مبارزه علیه ستم ملی بوده است.

هرچند درنوشته ها ی رهبران "سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان"(سازا) وپیروان وهواداران شهید بدخشی که دردومجموعۀ جدا گانه بمناسبت دهمین وبیستمین سال شهادت زنده یاد بدخشی به چاپ رسیده اند، به علل اختلاف اساسی وسرانجام جدایی بدخشی با رهبران جمعیت دمکراتیک خلق نگاه تحلیلی صورت نگرفته بیشترین دلیل جدایی را اختلاف شخصی با حفیظ الله امین وخود خواهی های ویژه امین تذکرداده اند که این مسئولیت هنوزبقوت خود باقی بوده ودرگام نخست متوجه آنانی است که همراه با بدخشی ازحزب خلق جدا گردیده ودرپایه گذاری "محفل انتظار" نقش وسهم مستقیم داشته اند.

امادرآن روزگارتهاجم اندیشه های مارکسیستی- لنینیستی گونۀ شوروی واندیشه مائوتسه دون رهبرحزب کمونیست چین درمیان نسل چپ پیشگام عرصه سیاسی افغانستان اثر دوگانه ای بجای گذاشته ونهضت چپ سیاسی را بدو بخش مجزا ازهم جدا نموده بود که عمده ترین این تشکلاتها همانا "جمعیت دمکراتیک خلق" به رهبری نورمحمد تره کی و جمعیت دمکراتیک نوین به رهبری شخصیت فرهیخته دکترعبد الرحمن محمودی که استحالۀ آن "سازمان جوانان مترقی" به رهبری محمد اکرم یاری بود.

برخی ازرهبران جمعیت دمکراتیک خلق(پیروسویتیسم) بنابرتعلقات قومی ازوجود ستم ملی درافغانستان انکارمی ورزیدند وعدۀ دیگرحل آنرا وابسته به حل مبارزات طبقاتی می پنداشتند. همینگونه پیروان اندیشه مائو تسه دون نیزازاصل مبارزه ملی درافغانستان طفره رفته مبارزه ملی را یا خلاف اصول پذیرفته شده مارکسیسم ویک بینش انحرافی وبدور ازاساسات مارکسیستی میدانستند ویا حل آنرا مانند پیروان سویتیسم، درگرو حل مبارزه طبقاتی جستجومی نمودند. اما نگاه واصراربدخشی وباعث براصل مبارزه برعلیه ستم ملی درافغانستان مبتنی بردلایل وتجارب آشکاری بود که با وجود گذشت دهه ها ازعمر پیروزی نظام سوسیالیستی درشوروی، تضاد ملی درآن قلمرو بقوت خود باقی مانده نه تنها ازبین نرفته بود که با گذشت زمان بیشترازپیش تشدید یافته ودریک چشم برهم زدن به پانزده جمهوریت مستقل بربنیاد گرایشات تباری وملی متلاشی گردید. واین درحقیقت مهمترین دلیل برداشت درست آن دوشهید گرانقدروآرمان گراازباورهای ملی در افغانستان میتواند باشد.

اینجا سخن ازسرنوشت مقدروموضعگیری مشخص سیاسی وتشکیلاتی باعث درسال 1347 خورشیدی است. مولا نا بحرالدین باعث که مخالف سرسخت هرگونه وابستگی سیاسی وآید یولوژیک با محورهای فکری وسیاسی جهانی بوده ودرمحراق بینش او اصل آزادگی عقیدتی، سیاسی، ملی مبتنی برویژه گی های جامعه افغانستان قرارداشت؛ نمی توانست با هیچ یکی ازاین گرایشها همسویی نشان دهد. اوهمانگونه که با جریانات چپ وابسته هرگزسرسازش نشان نمیداد، جریان راست موسوم به اخوان المسلمین را نیزازریشه مردود دانسته واسلام آنرا یک اسلام سیاسی متضاد با بنیادهای اصیل دینی ودرخدمت قدرت های استعماری پیرو نظامهای جانبدارحفظ مناسبات طبقاتی پنداشته، به توضیح ریشۀ تاریخی این جریان ازمصرتا افغانستان پرداخته ومواضع وباورهای خویش را درقبال این خط فکری در سخنرانی معروفش درسال 1347 خورشیدی دردانشگاه کابل صریحاً اعلام نموده وتکلیف خویش را دراین راستا نیزروشن ساخت.

محمد طاهربدخشی که به اصل مبارزه طبقاتی وحل عادلانۀ مسئله ملی درافغانستان باور قطعی داشته ومبارزۀ ملی را جدا ازمبارزه طبقاتی نمیدانست و به مخاطراتی که درنتیجۀ بی توجهی رهبران جمعیت دمکراتیک خلق نسبت به مسئله ملی، آیندۀ افغانستان را تهدید مینمود، یقین کامل داشت؛ لذا چاره ای جزجدایی وایجاد گروه همباوران خویش را برای مبارزه دربرابرستم ملی نداشت.

 

تعدادی ازرهبران محفل انتظاردرنشت قندز (سال 1351 خورشیدی)

بدخشی درسال 1347 خورشیدی با شرکت 21 تن ازهواداران خویش " محفل انتظار" را بنیاد نهاد. البته مولانا بحرالدین باعث درنخستین کنفرانس مؤ سیس " محفل انتظار" رسماً اشتراک نورزیده است. هرچند به باوربرخی ازپیشگامان وبنیاد گذاران "محفل انتظار" باعث درتشویق وجدایی بدخشی ازجمعیت دمکراتیک خلق وایجاد جریان مستقل ورد وابستگی های سیاسی بیرونی نقش تعین کننده داشته وشرط همسویی ومبارزه مشترک با بدخشی را درجدایی ودوری ازجمعیت دمکراتیک خلق مطرح نموده است.

اما رهبران ومؤ سیسین ویا رهروان راه "محفل انتظار" دریادداشتها ی چاپی وغیرچاپی ویا درصحبتهای شفاهی خویش چنین وانمود کردند که باعث نیزیکی ازنخستین بانیان این محفل بوده است که این امربیشترزادۀ احترام توأم با اخلاقیات وارزش گذاری نقش آفرینی است که نسبت به باعث ابرازگردیده تا واقعیت مسلم تاریخی. اما آنچکه مسلم است، پیوستن مولا نا باعث به محفل انتظاردراولین روزهای تأ سیس این گروه میباشد که این امرنتیجۀ صحبتهای صمیمانه ومسئولانه وتوافق رسمی این دوشخصیت دارای نگرش مستقل پیرامون مسایل ملی وبین المللی میباشد.

با پیوستن مولا نا بحرالدین باعث به محفل انتظاروتشدید مبارزات سیاسی، به انتظاراین محفل پایان بخشیده شده درمدت کوتاهی این محفل به یک جریان نیرومند سیاسی- انقلابی مبدل گردیده وکمیت قابل ملاحظه ای را درصفوف خویش گرد آورد. گسترش پایگاه اجتماعی وگرد آمدن کمیت قابل ملاحظه ای ازهواداران درصفوف " محفل انتظار" سبب گردید که رهبران این محفل ازحالت انتظاربیرون گردیده با تحرکیت هرچه بیشتردرپی ایجاد سازمان، نام درخورآن وراهکارهای اساسی ای برآیند که هم پاسخگوی نیازمندی های مبارزاتی داخلی این گروه باشد وهم مسئولیت اساسی آنرا درقبال مردم افغانستان وموضع گیریهای ملی وبین المللی مشخص سازد، که نخستین نشست سه روزۀ رهبران این محفل دراوایل سنبله 1351 خورشیدی درشهرکندزوجمع بندی منشورکلی"ده سال تجربه وعمل جنبش سیاسی وانقلابی افغانستان" درچند ماده بمثابۀ اصول اساسی فراراه این محفل، واکنش مثبتی بود درراستای مطالباتی که دربرابر" محفل انتظار" قرارداشت. ناگفته نباید گذاشت که درطرح منشورکلی" ده سال تجربه وعمل جنبش سیاسی وانقلابی افغانستان" که سه اصل محوری:"1

- سیاست عدم دنباله روی؛

 - طرح وایجاد جبهه متحد ملی؛

- "برخورد استراتیژیک با اسلام" که اساسی ترین دیدگاه این محفل پیرامون چشم اندازمبارزه سیاسی وانقلابی درافغانستان میتواند باشد؛ گنجانیدن ماده ای دراین اصول اساسی مؤقت تحت عنوان" برخورد استراتیژیک با اسلام " ازجملۀ پیشنهادات ونگاه مشخص مولانا باعث به امرمبارزه ودریافت او ازجامعۀ دینی افغانستان بود.

چشم اندازونگاه باعث به امرمبارزه درجامعۀ افغانستان هرگزمبتنی برنگرش مسلطی که بازتاب بعدی سیاست ونگاه آید یولوژیک این سازمان معرفی گردید، نبود واین موضوع را خدمت خوانند گان زیرسرخط دیگری بازگو خواهم نمود. چون بحث این مسئله، نگاه باعث وسخنرانیهای فراگیروگستردۀ او وبویژه سخنرانی تاریخی او درتاریخ نهم سنبله 1351 خورشیدی متعاقب ختم نشست سه روزۀ هیئت رهبری "محفل انتظار" درمدرسۀ تخارستان کندزکه من درآن سخنرانی حضورداشتم؛ هرگزدراین خامه گنجایش نداشته وازحوصلۀ این بحث بیرون خواهد بود.

آری! نشست کندزدرسنبلۀ 1351 تحرکیت جدیدی را درمحفل انتظاربوجود آورد. رهبران محفل بعدازبازگشت به کابل مأ موریت داشتند تا به تدوین خط مشی جدید خویش پرداخته وبرای یک ساختارنوین تشکیلاتی ونام مشخصی که بازتاب دهندۀ اهداف ومرام سیاسی آنها باشد، آمادگی لازم بگیرند. چون محفل انتظارطوری که ازنام آن پیداست، بیانگرهویت گروه محدودی است که درحالت انظاربسربرده وجزنظاره گراوضاع سیاسی کشور، ماموریت وموضع گیری مشخص دیگری درقبال حوادث ورویداد های جاری کشورنخواهند داشت. درحالیکه این گروه عملاً وبگونۀ تشدیدی وفعال سرگرم مبارزه وپیکاربوده وده ها عناصرفعال سرشناس وچریکهای آزمودۀ حرفوی جان برکف مانند زنده یادان:

 قربان محمد پساکوهی، انجنیرحسن حوض شاهی، حفیظ آهنگرپورپنجشیری، دولت محمد شفق حکیم، محمد اسماعیل اکبر، محمد بشیربغلانی، امام نظرروستا، محمد ظاهرحاتم، حسام الدین رحمانقل تالقانی، حاجی محمد نسیم کشمی، معلم لیان فاریابی، چوپان آقچه یی، انجنیرنورشهربزرگی، محمد ولی شرزه، محمد یقوب آدینه راغی وده ها تن دیگرکه جزرسالت مبارزه مشغولیت دیگری نداشتند؛ دردامن این محفل به فعالیتهای سیاسی ونظامی پرداخته وبرای آغازیک مبارزه مسلحانه آمادگی میگرفتند.

 برای پاسخ به نیازهای مطروحۀ درون سازمانی وداشتن دید گاه های مشخص پیرامون جامعه افغانستان، هیئت رهبری دراین راستا به مولا نا بحرالدین باعث، حفیظ آهنگرپور پنجشیری وکسان دیگری نیزسفارش نموده بود که هرکدام مطابق دریافتهای خویش از جامعه افغانستان وچشم اندازمبارزات بعدی سند برناموی تسوید وتهیه بدارند تا ازمجموعۀ این نوشته ها یک برنامۀ سیاسی کاملترآماده ساخته، بعد ازتصویب کنفرانس درخدمت سازمان بعدی مبتنی برساختارجدید تشکیلاتی قرارگیرد.

براساس گفتۀ محمد اسماعیل اکبرکه درآن زمان یکی ازپیشگامان فکری وسیاسی محفل انتظارنیزبود ودرجلسۀ خوانش سند مرامی مسودۀ باعث درمنزل بدخشی حضورعینی داشته واکنون درکابل بسرمیبرد، درصحبتی که چند سال پیش با من داشت، هم ازدید دیروزی وهم ازنگاه دگرگونی فکری امروزی، آن طرح را یکی ازجامع ترین طرح درخورشناخت ویژه گی های جامعۀ افغانستان میدانست. همچنان زنده یاد باعث درپائیز سال 1356 خورشیدی درزندان دهمزنگ بعد ازتحمیل انشعاب برمحفل انتظارنیزدوبار برای من تذکرداد که: یک نوشته سالها پیش برای بدخشی صاحب تحویل داده بودم ورویم نشد که دوباره آنرا مطالبه کنم، اگربتوانید ازنزد آنها بدست بیاورید، بدرد تان خواهد خورد. اما با دریغ که بخت سعادت دریافت آنرا نداشتیم وتا هنوزهم مانند یادداشتهای ارزشمند بدخشی دربین ورق پاره های نم ناک ورو به نابودی برخی محافظه کاران خود نگردراین دنیای بازوگشوده، درآرشیفهای خیالی خصوصی دراختفا بسرمیبرند.

به باوراین قلم رگه های شکل گیری اختلاف فکری که منجربه انشعاب درد ناک وجدایی در15 سنبلۀ 1356 خورشیدی گردید، به سال 1351 برمیگردد، که دربحث وعده شده به تذکرآن خواهیم پرداخت. سال 1351 که اوج بحران خشک سالی وگرسنگی فراگیر درافغاستان بود، به سرعت سپری میشد وکنفرانسی که قراربود دایرمیشد تا به خط مشی جدید سیاسی وساختار تشکیلاتی سروسامانی ببخشد بنابردلایلی که تا هنوزبرای این قلم معلوم نیست- دایر نگردید.

 اواخیرماه قوس ویا اوایل ماه جدی بود که دقیقاً بیادم نیست، درفیض آباد بدخشان منتظیر پروازهوا پیمای باختربعزم خواهان دروازبودیم که مولانا وارد شهرفیض آباد گردید ودر روزپروازبرای ما دانش آموزان دروازی دستورداد وگفت که: "تا فردا من نیزخواهم آمد، آنجا منتظیرمن باشید تا باهم دروازبرویم". چون مستقیم به دروازپروازهواپیمایی نبود وما فاصله های زیادی را باید پای پیاده طی می نمودیم. بهرحال ما فردای آنروزدر خواهان منتظیرماندیم اما با ورود هوپیمای باختربه خواهان ازباعث خبری نبود وما ناگزیراً راه دروازدرپیش گرفته وبه سفرخویش ادامه دادیم.

مولانا باعث ازسفرخواهان ودروازجزتشدید فعالیتهای سیاسی وبیداری هرچه بیشترمردم محل که به کانون سراسری دارای کمترین موانع درامرمبارزه سیاسی ما مبدل گردیده بود، درراستای همان اهداف طراحی شدۀ بالاهدف دیگری نداشت. وقتی دریافت که شهرفیض آباد با وضعیت اسفباراقتصادی که داشت وفقروگرسنگی بیداد مینمود وبهترین زمینه برای ایراد سخنرانیهای آتشین اوست؛ همانجا باقی ماند تا حرفهای خویش را بگوش کتله های بیشترانسانی برساند. او درمساجد فیض آباد، جرم وبهارک بدخشان به سخنرانی های تندی پرداخته وبی کفایتی وبی توجهی رژیم پوسیدۀ سلطنتی ومسئولین آن ولایت را دربرابرمردم مورد حمله وافشاگری قرارداده ومردم را به خیزش وتسخیر وتقسیم گدام های ذخیرۀ گندم دولتی دعوت نموده بود.

 درگرما گرم ورود به دروازبودیم که خبرمظاهرۀ وسیع خیابانی به رهبری مولا نا باعث ویاران با وفای او هریک ظهورالله ظهوری، پهلوان قیام الدین، حیات الله رنجبرومحمد صدیق ساعی، بگوش ما رسید وبعداً اطلاع یافتیم که مسئولین محلی رژیم بدستورمقامات رهبری دولت ازکابل، آنها بجرم شورش وبغاوت دستگیروبعد ازچند روزتوقف درزندان فیض آباد، منهای صدیق ساعی که دوباره رها گردیده بود، دیگران به زندان دهمزنگ کابل انتقال یافتند. وبه این ترتیب باعث چهارمین دورزندانی شدن خودرا درکابل به تجربه نشست. باعث همراه با رفقای زندانی اش بعد ازسپری نمودن چندین ماه درزندان ستم شاهی ودفاع ازمواضع برحق خویش درحمایت ازمحرومان درشاهزدهم اسد 1352 خورشیدی بعد ازکودتای سفید محمد داود واستقرار نظام جمهوری اززندان دهمزنگ با سرافرازی رها گردیدند.

باعث شوریده حال، بعد ازتوقف کوتاه درکابل ودید وبازدید های مسئولانه وسازنده با یاران ومتحدین نزدیک، تابستان سال 1352 خورشیدی رهسپاردیاربدخشان گردید تا ازاین فرصت کوتاه ظاهراً مترقی وانقلابی داود خان ودریافت وشناخت دقیقی که ازاین سرداردیکتاتوروعواقب یک حاکمیت استبدادی ودیکتا توری اوداشت، حد اعظمی استفادۀ خود را درجهت آگا هی بخشی مردم وبسیج  سازمانی به نفع اهداف سازمانی خویش نماید. او طی یک مدت کاری سراسر واحد های اداری بدخشان را راه پیمود ودرمکاتب ومساجد آن ولایت به سخنرانی های پرمحتوا ودورنگرانه پرداخت. پا بپای این سخنرانیها به سازماندهی مشخصی درمیان پیروان خویش پرداخته، دوباره به کابل برگشت.

سالهای 1353 وسالهای 1354 ازپرچالشترین سالهایی بود که فرا راه باعث ویاران او قرارداشت. ساختن تشکیلات جدید وارایۀ اهداف مشخص سیاسی ونظامی ازمهمترین اهدافی بود که دربرابر"محفل انتظار" قرارداشت. باعث وبدخشی هردو دراوایل سال 1353 باردیگرعازم بدخشان گردیدند. باعث عزم سفربه دروازنمود وبدخشی راهی جرم وبهارک گردید تا باردیگرمنطقه را ازنزدیک مطالعه وارزیابی نمایند. چون هردو درسرهوای دیگری داشتند وبه دوربنای اهداف پرمخاطره ای که دربرنامۀ کاری آنها درآینده نزدیک بود، می اندیشیدند.

هرچند شناخت نزدیک ودریافت باعث ازشخصیت زنده یاد عبد المجید کلکانی مبارز پرشوروانقلابی آزاده ومیهن پرست وسایرانقلابیون راه آزادی وعدالت اجتماعی آن روزگاربه سالهای پیشین وبخصوص دهۀ چهل برمیگردد، اما تلاش درراستای یک ساختارجدید درچهارچوب جبهۀ متحد ملی عمد تا منوط به سال 1353 خورشیدی میباشد. اولین نشست مولا نا، بدخشی وحفیظ آهنگرپوردرمسیرجبهه سازی با زنده یادان مجید کلکانی ودکترفیض قندهاری میباشد که درسال مزبورصورت گرفته است. اما بقول محترم قاضی سید موسی عثمان هستی یکی ازروشنفکران پیشکسوت که با اکثریت این پیشمرگان شناخت نزدیک وحضوری داشته واکنون مقیم شهرتورنتوی کا نادا میباشد، با زمینه سازی ایشان درمنزل آقا محمد فرزند میرزا بهرام درخنجان ولایت بغلان این نشست تاریخی صورت گرفته وبا وجود طولانی ترین نشست درتاریخ مبارزات سیاسی کشورمان که بدون وقفه به مدت 12 شب وروزدوام نموده ولی متا سفانه که به نتیجۀ مطلوب نرسیده است. البته آنچکه درنوشته آقای عثمان بازتاب یافته جزبازتاب تند خویی بدخشی وکلکانی دراین محفل چیزدیگری بیان نگردیده ودلیل این عدم تفاهم تصریح نشده است که امید واریم بحیث یک شاهد زنده وسازماندهندۀ این نشست تاریخی اگردرحافظه داشته باشند مارا درگوشه ای ازگفتگوهای این نشست قراردهند، مسئولیت روشنفکری مهمی را دراین عرصه انجام خواهند داد.

 آقای عثمان درپیوند با آن جمع آمد مهم وتاریخی مینویسد: « آغامحمد که پسر مرزا بهرم بود ودوست من بود من داکتر فیض، طاهر بدخشی، مولانا باعث، حفیظ دره(که منظورهمان حفیظ آهنگرپوراست- ن. این خامه)، مجید کلکان  از فرخار به خانه آن در خنجان سالنگ بخاطر ساختن یک  جهبه  آمدیم دوا زده شب وروز در خانه آقامحمدخان پسرمرزابهرم خان سالنگی ماندیم . به اساس تندی ها ی روا نشاد طاهر بدخشی وروا نشاد مجید کلکانی سر انجام این مذاکرات به نتیجه نرسید».(3)

آقای سید موسی عثمان هستی که خودرا دوست ورفیق شخصی باعث معرفی میدارد، جای دیگری درمورد باعث چنین میگوید: « روزی سید یوسف عثمان به  باعث گفت تمام اقوام وملیت های افغانستان برادرما است طبقه ی حاکم هرملیت دشمن ما است بدترین انسان آن است که در خدمت طبقه حاکم قراردارد. باعث لبخند زد وگفت: بلی همه ملت های طبقه پاین از بی عدالتی رنج می برند وطبقه حاکم هر ملیت ستم می کند، سد جفا شدن وقربانی دادن امتحان تاریخی فرزندان با شهامت یک ملت است.

آری مولانا بحر الدین باعث بدخشی که حرف از شهامت قربانی وامتحان تاریخی زده بود حرفهای آن تحریک آمیز نبود قربانی شهامت وامتحان تاریخی را درعمل به ملت خود نشان داد.»(4)

آنچکه برای این قلم پرسش برانگیزاست، عبارت ازاینست که چرا رهبران "محفل انتظار" با وجود درک اهمیت یک تشکیلات درخوروضعیت کمی وکیفی خویش وگذاشتن نامی که پاسخ گویی نیازمبرم آن روزگارومتناسب با جمعیت گستردۀ پیروآنان باشد، نتوانستند دریک کنفرانس علمی- سیاسی ازعهدۀ آن برآیند. نبود وقت مناسب وجو نامساعد هرگز بهانۀ منطقی این سهل انگاری بوده نمی تواند. وقتی مهمترین رهبران گروه ها توانستند 12 شب وروزرا برای یک طرح مشترک درچهارچوب جبهه ای که سرانجام ایجاد نگردید، بگذرانند. آیا پیروان یک گروه واحد ودارای دید گاه مشخص که بارها دورهم جمع گردیده ونشستهای مختلف ومهم را تدویرنمودند، جمع آمدن برای یک ساختاربزرگ وداشتن نام مناسب وزدودن بارمنفی اصطلاح خورد کننده ای بنام"ستم ملی" که سطنت وبلند گویان آنها بالای اینها گذاشته بودند؛ کاردشوارترازآن فداکاری ها وقهرمانیها بود؟

اولین باردرنیمۀ سال 1353 خورشیدی سندی دردسترس هواداران وپیروان "محفل انتظار" زیرنام " جبهۀ دمکراتیک توده ای" قرارگرفت که به آن مسئولین محفل انتظار شبه برنامه خطاب میکردند ومیگفتند این نام قبول شده نیست ویک طرح است. سال 53 با همین مدرک غیرقبول شده درکدام کنفرانس درحال سپری شدن بود. پائیز53 مولانا باعث، حفیظ آهنگرپورودولت محمد شفق مخفیانه وبدون سروصدا رهسپاردروازگردیدند. چون هرسه تن درحالت اختفا بسرمیبردند. هنوزچندروزازورود این سه تن چریک پرشور وناقرارنگذشته بود که تب ناقراری وتشویش سراپای مقامات اداری دروازرا فرا گرفته ومراتب نگرانی خویش را ازاحتمال وقوع کدام شورش محلی به مسئولین ولایت بدخشان وهمینطوربه کابل ابرازداشتند.

سرانجام این سه یارشوریده حال وجان برکف ترجیح دادند که منطقه را بقصد شهرترک بگویند. وقتی ازدروازوارد قلمروراغ گردیدند، حفیظ ودولت درمنطقه سردشت راغ باقی ماندند تا کارهای برنامه شده خویش را به انجام برسانند ومولانا دوباره مخفیانه به کابل برگشت. درماه حمل 1354 خورشیدی طی یک نشست اضطراری با شرکت رهبران محفل انتظاروشرکت مجید کلکانی روی طرح قیام مسلحانه دردروازتصمیم گیری مینمایند. اما مجید کلکانی بنابردلایل خاصی که داشته شرط اشتراک دراین قیام را اول مخفی شدن بدخشی را مطرح میکند. مجید استدلال میکند که به محض اقدام مسلحانه دردرواز، دولت بدخشی را زندانی خواهد نمود ودرصورت کشته شدن ما کسی که جنبش را رهبری کند وجود نخواهد داشت. اما بدخشی این شرط را نمی پذیرد وبه این طریق مجید نیزاز اشتراک درقیام دروازخود داری می نماید.

البته آنچه را که خدمت خوانند گان باید ابرازنمود اینست که درپیوند با آغازمبارزه مسلحانه دردروازهیچگونه مخالفتی ازجانب اشتراک کنند گان وجود نداشته است. فقط دلیلی که بعد ها باعث تخریب قیام ازجانب برخی افراد محفل گردید، مبتنی برمدت زمان آغاز آن قیام بوده است که درجلسه میعاد تعین شده بعد ازششماه تدارک بوده اما گروه قیام کننده به رهبری سیاسی مولا نا باعث وفرماندهی نظامی حفیظ آهنگرپوروهشت تن ازجان بازان دیگر: غلام ربانی، نعمت الله اورخش، عین الدین بهادری خواهانی، جلال الدین عصمتی خواهانی، عبد الاول خواهانی، اعلا میرخواهانی، خیرالله خوا هانی وعبد الرووف طی کمترازسه ماه در20 جوزای سال 1354 آغازبه قیام نمودند که درروزدوم قیام دریک برخورد مسلحانه با نیروهای دولتی یکی ازاین ستاره گان راه آزادی بنام عین الدین بهادری به شهادت رسیده ودیگران ازدام محاصره نیروهای دولتی رهایی می یابند وسرانجام بعد از45 روزمقاومت در5 اسد به فاصله دوروزدورترازموقعیت محاصره توسط نیروهای سرکوب گردولتی، براساس تحریک یکی ازروحا نیون مرتجع وابسته به مراکزدیوبندی بنام مولوی جمیل که گویا قیام کنند گان یاغی وباغی وضد اول الامر هستند، دریک مجلس سازماندهی شدۀ مهمانی دردرۀ شنگان راغ با تبروچوبدست وتفنگهای دست داشته محلی دریک حمله غافلگیرکننده این فدائیان راه آزادی مردم را غافلگیرنموده وبدام  اندا خته وبعداً تحویل نیروهای دولتی نمودند.

 هرچند حفیظ آهنگرپوروجلال الدین عصمتی خواهانی ازاین دسیسه نجات یافته بطرف نقاط حاکم کوه های محل درحرکت بودند که به اثرفیرمرمی ازجانب یکی ازافراد مسلح متهاجم جلال الدین نقش زمین گردیده به شهادت میرسد وحفیظ ناگزیربه تسلیم میگردد. البته درمورد آغازقیام 1354 دروازدرنوشته های برخی دوستان ماه سرطان وماه اسد یاد آوری گردیده است، که هردو تاریخ درمورد قیام دروازعاری ازصحت میباشد.

شکست قیام مسلحانه درواز، دستگیری وزندانی گردیدن بدخشی، محمد بشیربغلانی، محمد اسحاق کاوه درشهرکابل، سبب آغازشکل گیری اختلاف درمیان هیئت رهبری، اعضا وهوادارن محفل انتظاردربیرون اززندان بگونۀ بازآن گردید. گرچه جای دیگری ظهور رگه های اختلاف را به نخستین طرح مولا نا درسال 1351 منسوب دانستیم، اما قیام دروازبه هرگونه نیات وگرایشهای پنهانی پایان بخشیده آنرا آهسته آهسته آشکارنمود. اولین کسی که طی یک تحلیل گستردۀ سیاسی ونظامی دریک رساله مفصل زیرنام" طوفان شمال" به دفاع ازقیام مسلحانه دروازپرداخت قربان محمد پساکوهی بود. پساکوهی ضمن بررسی همه جانبه، قیام دروازرا به تحلیل گرفته، علی الرغم ضربۀ سنگین برپیکر سازمان وزندانی شدن رهبران طرازاول؛ آنرا ازنظرسیاسی ونظامی یک تجرۀ ارزشمند برای جلوگیری ازاشتباهات بعدی درنحوۀ مبارزه سیاسی ومسلحانه دانسته وبه دفاع پرداخته بود. پساکوهی به نکات مهمی اشاره نموده، توضیح داده بود که چرا گروه مقاومت با وجود کمیت محدود خود که بیش ازنه نفرنبودند(چون عین الدین بهادری درروزدوم قیام به شهادت رسید)، درمناطقی که ازاهداف سیاسی وانسانی ما مردم محل آگاهی داشتند، باوجود تهاجم گستردۀ نیروهای سرکوبگررژیم که ازهیچگونه بیرحمی وفشارواستبداد برمردم محل دریغ نورزیده وده ها تن را بجرم همدستی با قیام کنند گان دستگیروزیرشکنجه قرارداده بودند، نتوانست کاری را ازپیش برده وموفق به دستگیری آنها شوند. اما برعکس درمنطقه ای که مردم شناخت دقیق ازهویت واهداف قیام کننده گان نداشتند، به سادگی فریب یک روحانی مرتجع را خورده، رفقای مارا بدام دشمن انداختند. پساکوهی استدلال نموده بود که قیام یک پیروزی نظامی وسیاسی دربرابرنیروهای دولتی وشکست نظامی- سیاسی دربرابرمردمی بود که اهداف مارا درک نه نموده وازنظرسیاسی شناخت درست نداشتند.

 اما مخالفین بعد ازشکست قیام بدون تحلیل وارزیابی وارایۀ دلایل مشخص ومستنددرپیوند با قیام مزبور، ازتکثیروپخش آن درمیان صفوف سازمان جلوگیری بعمل می آوردند. اگربا یک نگاه مختصرومقایسوی قیام دروازرا با قیام احمد شاه مسعود درماه سرطان 1354 به بررسی بگیریم قیام دروازبزرگترین موفقیت بود. قیام دروازحدود 45 روزتداوم یافت، اما قیام پنجشیرطی سه روزتوسط مردمی سرکوب گردید که درفردای بعدی به مدافعین سرسخت وپیروزمند راه مسعود مبدل گردیدند. یکی ازپیشبینی زنده یاد مجید دررابطه با قیام دروازهمین بود که پیش ازقیام رهبری درکابل باید مخفی گردد، که عدم پذیرش این شرط سبب خودداری مجید ازاشتراک درقیام مزبورگردید.

ازجانب دیگرفیصله گردیده بود که به محض آغازحرکت مسلحانه دردرواز، برای متلاشی  ساختن افکاررژیم وجلوگیری ازتمرکزنیروهای دولتی دریک محل، باید حرکتهای مسلحانه درجاهای دیگری منجمله درمناطق شهربزرگ وچاه آب نیزآغازگردد. بزرگترین ابتکاررهبری درکابل پیش ازدستگیرشدن، دادن یک نامه ازطرف زنده یاد بدخشی در محضردولت محمد شفق بدست من بود. درنامه ضمن تعارفات وتمجید ازمولانا ویاران همسنگرش، تذکرگردیده بود که حرکت دروازمارا بطورهمه جانبه درمیان جریانات سیاسی مترقی، غیرمترقی ودستگاه دولتی معرفی نموده ومایۀ سرافرازی ما گردیده است. برای اینکه بیش ازاین مردم منطقه ازدست نیروهای رژیم سرکوبگرصدمه نبینند وخوشبینی آنها به بدبینی مبدل نگردد؛ کوشش کنید که خودرا ازمنطقه دورنموده به شهرها پناه آورده ومتفرق شوید.

البته من زمانیکه همراه محمد انورپسرکاکای وکیل عبد الله راغی که ازدوستان ما واکنون زنده وشاهد است، وارد منطقه راغ شدیم، هم نیروهای دولتی وهم گروه مسلح مولانا درمنطقه حوض شاه سرحد دروازوراغ بودند وما نتوانستیم که نامه را به کسی اعتماد نموده برای مولانا بفرستیم. چون درآن مقطع وشرایط اختناق جبهه هیچ کس برکسی دیگراعتماد نداشت. بخصوص که مردم محل شناخت قبلی هم ازما نداشتند. درحالیکه عقب نشینی مولانا ویارانش به منطقه شنگان برمبنای ارزیابی وهدفی بود که درنامه شهید بدخشی هم ذکرگردیده بود. یعنی گروه مقاومت نیزبه همین تصمیم منطقی برای رهایی مردم اززیرفشارمختنق نیروهای رژیم رسیده بودند، تا درمقطع دیگری حمایت بی دریغ مردم را باخود داشته باشند. اما درتاریخ این اشتباهات ناشی ازاعتماد وخوش باوری به آنانیکه هنوزتشخیص نداده اند، زیاد اتفاق افتاده است اما آنانیکه دچارچنین لغزش گردیده اند، این اشتباه را توانسته اند با بهای سنگین ترولی دست آورد بزرگترجبران نمایند.

کنفرانس 20 عقرب 1355 خورشیدی درولایت تخارکه بعدازکنفرانس مؤسیس محفل انتظارمهم ترین ودمکراتیک ترین کنفرانس بود، درمحورفیصله های آن سه اصل اساسی وجدی:

 1- رهبری سازمان سیاسی- نظامی باید متشکل ازعناصر حرفوی وفاقد وظایف دولتی باشد؛

 2- تشدید مبارزات سیاسی برای تربیت کادرهای سیاسی درمرکز؛

3- تربیت کادرهای نظامی برای تداوم مبارزه مسلحانه دراطراف؛ قرارداشت. این فیصله ها به اختلافات بیشترازپیش تشدید بخشید. همچنان دراین کنفرانس درغیاب رهبران زندانی محمد طاهربدخشی بحیث دبیرعمومی، باعث بحیث دبیراول، حفیظ آهنگرپور، دولت محمد شفق ومحمد بشیربغلانی بحیث اعضای دفتراجرائیه غیابی با اتفاق آرا تعین گردیده بودند.

قربان محمد پساکوهی که عضو دفتراجرائیه تعین گردیده بود تا تعین سرنوشت زندا نیان بحیث سرپرست کلی تعین گردیده بود. بعد ازکنفرانس تخارصف محافظه کاران مشخص ترگردیده وموضع گیریهای سیاسی آشکارا ترگردید.

درگرماگرم تشدید این مواضع دوگانه، پخش یک اعلامیۀ مشکوک واعلام به تعلیق گذاشتن عضویت سه تن ازکادرهای منتخب جدید درکنفرانس تخار(قربان محمد پساکوهی وانجنیر حسن حوض شاهی اعضای دفتراجرائیه ومحمد اسماعیل اکبرعضو علی البدل کمیته مرکزی) بمدتهای سه ماه، یکماه و20 روز، بازهم برپیچیدگی ووخامت اوضاع درون سازمانی بیشترازپیش افزود. با رهایی بدخشی، بغلانی وکاوه درماه حوت 1355 امید بیشتری برای هوا داران حفظ وحدت ورفع اختلافات بوجود آمد. هردو طرف مدعی با مراجعه به بدخشی طرف مقابل را به وحدت شکنی وایجاد اختلاف متهم نموده ازوی خواهان سهم جدی دراین راستا بودند. بدخشی درابتدای رهایی برای هواخواهان وپیروان خویش اعلام نمود که برای شش ماه درهیچگونه کارهای سیاسی دخا لت نمی کند. اما اصرارپیهم دوطرف مخالف برسهم گیری بدخشی سبب گردید که او وارد مبارزه جدی درجهت حل اختلافات ایجاد شده گردد.

 نخستین اقدام بدخشی تدویریک کنفرانس انتصابی زیرعنوان" کنفرانس اقناعی" درماه سرطان 56 بود. بدین معنی که درصورت غلبه براختلافات وتامین وحدت فعال درون سازمانی، کنفرانس اقناعی منحل وفیصله های کنفرانس انتخابی تخاراحترام ورعایت گردد.

ازابتدای انتصاب یک عده درکنفرانس اقناعی که ازجانب بخش تندرو متهم به اپورتونیست بودند، هواداران کنفرانس تخاربا آن ترکیب مخالفت خویش را ابراز نمودند. تلاشهای بدخشی نیزکارسازواقع نگردید.

سرانجام مرگ نا بهنگام قربان محمد پساکوهی درنتیجه عملیات انحراف حجاب بینی وزرق پنسیلین دریک کلینیک شخصی واقع کوته سنگی دراوایل سنبله 1356 که مسئولیت معرفی وشناسایی دکتررا بشیربغلانی به عهده داشت، شک وتردید های عناصرحرفوی را برانگیخته ودرروزآماده سازی جنازه برای به خاک سپاری، انجنیر حسن ضمن ابرازغم واندوه وچشمهای پرازاشک خطاب به عناصرحرفوی گفته بود که امروزنوبت رفیق قربان بود وفردا نوبت هریکی ازما وشما، باید هوشیارباشیم وبه اپورتونیستها اعتماد نکنیم.

این صحبت انجنیرحسن شک وتردید های زیادی را برانگیخت(درحالیکه مرگ برای کسانی که دربرابرپنسیلین حساسیت دارند، بازرق آن حتمی است وجایی برای شک نمیتواند وجود داشته باشد. اگراحیاناً بغلانی این سؤ نیت را میداشت، داکترهرگزتعهدی دراین زمینه نداشته وهرگزآنهم درکلینیک شخصی خود این کاررا نمیکند). برعمق اختلافات بازهم افزوده شد. هفته بعد ازمرگ پساکوهی، مولا نا باعث که دریک مشوره قبلی به بهانه درمان به بیمارستان علی آباد آمده بود تا با زمینه سازی وهمکاری اعضای سازمان نجات داده شود، ضمن تدارک وآمادگی گروه نجات وتعین وقت معین، خلاف انتظارمولانا، بدخشی نامه ای را برای مولانا فرستاده بود که درآن نوشته شده بود که ما هیچگونه همکاری برای نجات شما کرده نمی توانیم، اگرمیتوانی خودت، بدون اینکه به محافظین صدمه وارد کنی، با استفاده ازتاریکی شب فرارکن درغیرآن منتظیرهمکاری ما مباشید. مولانا که ازهمکاری بیرونیها نا امید گردید، شب هنگام وقتیکه سربازان محافظ را خواب برده بود، دست به فرارزد، اما بیماری شدید روماتیزم وداشتن فتق کمر، مانع دوش وسرعت عمل مولانا گردیده، وقتی سربازان محافظ بیدارمیشوند می بینند که مولانا دربسترخود نیست، داد وفریاد کنان درعلی آباد بطرف سرک عمومی دردوش میشوند وسرانجام مولانارا درپیش مناردروازۀ دانشگاه کابل به همکاری سربازان دیگرامنیتی دانشگاه دستگیروشبا شب به دهمزنگ انتقال میدهند.

مآ لا این انگیزه های پیهم چاشنی موثیری گردید درجهت انشعاب قطعی وبی برگشت. بلی در15 سنبله 1356 محفل انتظاربدو گروه جدا گانه ای منشعب گردید. اما بازهم نیروهای وحدت طلب دست بکاربودند تا بتوانند براین مشکل فایق آیند، که آخرین تلاش دراین راستا توسط انجنیرمجید سکندری، شهید شرف الدین وشهید پیرمحمد دانشجویان دانشگاه کابل وبنده درکارته پروان درمحضراسماعیل اکبرمسئول جناح انشعابی صورت گرفت.

دراین نشست اسماعیل اکبرنوشته ای را درچندین ماده خدمت آقای سکندری ارایه نمود که آقای سکندری نیزبه محتوای آن طرح باورداشت وازآقای اکبرخواست که ازاین موادات انشا نموده درمحضربدخشی ومسئولین دیگربه دفاع بپردازد که اکبرنیزرضایت داشت. اما سرانجام طوری که آقای سکندری درجریان است، این تلاشها هم به ثمرنرسید وجدایی برای دایم باقی ماند.

وبه اینگونه گروه های انشعابی هرکدام درفاصله های مختلف برای خویش نامهای را گذاشتند که تا امروزبرای بسیاری ازمردم وجامعه روشنفکری آشنا هستند. بخشی طی یک اعلامیه در24 جوزای 1357  که رهبری آنرا اسماعیل اکبردربیرون اززندان به عهده داشت، بنام سازمان فدائیان زحمتکشان افغانستان(سفزا) مسمی گردید که این بخش رهبری معنوی وحقیقی خویش مولانا باعث را میدانست که درزندان دهمزنگ بسرمیبرد. وگروه دیگری که خودرا پیرو محمد طاهربدخشی میدانست درشروع دهۀ شصت وبعد ازشهادت بدخشی دریک کنفرانس درشهرکابل بنام سازمان انقلابی زحمت کشان افغانستان(سازا) با دبیری عمومی آقای محبوب الله کوشانی مسمی گردید.

 اینکه دریاد نامه های ده سالگی وبیست سالگی شهید بدخشی سابقه این نام را به سال 1347 میرسانند، هرگزصحت ندارد. دلیل موجه ای که برای رد این ادعا وجود دارد دوبرخورد زنده با شخص خودم میباشد: یکی اینکه درزمستان 1355 خورشیدی بعدازیک گفتگو با خلیل ابوناموس نمایندۀ جبهه خلق برای آزادی فلسطین درپیشروی دانشکدۀ حقوق وعلوم سیاسی دانشگاه کابل وتوضیح دید گاه سیاسی ما پیرامون مسایل ملی وبین المللی ، نامبرده ازمن پرسید نام این سازمان چیست؟ چون اهدافش برای من قابل قبول است. ازاینکه درآن زمان نام" محفل انتظار" را سزاوارحالت کمی وکیفی خود نمی دانستیم، ازبردن این نام اباء ورزیده برای خلیل گفتم این گروه نام ندارد. اوشگفت زده پرسید چگونه یک گروهی با این خصوصیت وتوانمندی نام ندارد. اوفکرمیکرد که شاید من اصول مخفی کاری را رعایت نموده ازگفتن نام خودداری میکنم وبیشترتوضیح نخواست وپرسید میشود با یکی ازرهبران آن مرا معرفی کنی؟ من وقت خواستم.

روزبعدی این جریان را با انجنیرحسن عضودفتراجرائیه محفل انتظاردرمیان گذاشتم. اوگفت: بگو ما جبهه هستیم ومن نپذیرفتم. تا اینکه دراوایل سال 1356 اورا با بدخشی معرفی نمودیم که دراین متن توضیح شده است. دوم درشام 16 دلو 1358 خورشیدی بعد ازرهایی اززندان پلچرخی با هیئت رهبری جناحی که بعداً به سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان (سازا) مسمی گردید، با آقایون محمد رفیع خوست فرنگی، شهید استاد فلک، محبوب الله کوشانی وظهورالله ظهوری، به نمایندگی از"سفزا" مذاکرات رسمی را آغازنمودیم که تا شش صبح روز17 هم دوام نمود. دراین نشست من وشهید عبدالحکیم اشکمشی نماینده گی بخش خویش را به عهده داشتیم.

وقتی محفل رسماً به صحبت آغازنمود. براساس اصول پذیرفته شدۀ مذاکره من گفتم که ما به نماینده گی ازسفزا میخواهیم با شما صحبت کنیم. شما نیزدرجۀ مسئولیت ونام گروهی را که ازآن نمایندگی میکنید، برای ما معرفی کنید. آقای کوشانی که اکنون زنده است، گفت ما هیئت رهبری سازمان هستیم ورفیع جان اکنون سرپرست سازمان است. من پرسیدم کدام سازمان؟ باید نام بگیرید که درج اسناد جلسه گردد. آقای کوشانی گفت: همان سازمانی که شما ازآن جدا شدید، سازمان شهید بدخشی.

چون من نیت سازندگی داشتم واین روند مذاکره را با آنها درزندان آغازنموده بودم، اصراربرنبود نامی نکردم. رفیع جان ازمن دلیل اختلافات وجدایی پیشین را پرسید. چون آنها ازتوضیح دلایل جدایی خودداری می ورزیدند وآنرا بیشترشخصی وبخصوص دست اسماعیل اکبررا دراین مسئله دخیل میدانستند. مثلی که تا هنوزباوجود دلیل برجسته وآشکار، اختلاف با حزب دمکراتیک خلق را بلند پروازیهای امین بررسی نموده اند. من با قاطعیت این مسئله را رد نموده به توضیح دلایل منطقی ای که منجربه جدایی شد، هم ازنظرآیدیولوژیک وهم ازنظرسیاسی پرداختم.

آقای کوشانی خواست توجیه کند که هرگروه دردورۀ جوانی این کمبودیها را دارد. اما آقای رفیع رشتۀ کلام را گرفته گفت: "اگرواقعاً میخواهیم بسوی وحدت برویم، باید این دلایلی را که داکترصاحب جمال بیان داشتند، بپذیریم". واستاد فلک نیزعین حرفهای رفیع را تکرارنمود. بعد کوشانی گفت: "بسیارخوب، شما که قبول دارید من هم می پذیرم. پس گپهای ما حل است".

کوشانی دوباره پیشنهاد نمود که: "پس بیائید یک اعلامیه بنویسیم وهردوبخش را انحلال اعلان کنیم". من درجواب کوشانی گفتم ما درحالات مختلف ازنظرسیاسی- نظامی قرارداریم. برخی دوستان ما همین اکنون درجبهات نظامی هم با دولت درگیرند وهم با مجاهدین. وشما فعلاً این مشکل مارا ندارید واکنون درحالت عفوعمومی بسرمیبرید. دراین مقطع وبدون داشتن سازمان واحد با نام مشخص، برای رفقای ما درجبهه مشکل ایجاد مینماید. نظرمن اینست که یک کمیسیون ازهردو طرف ایجاد شود، این کمیسیون روی تسوید یک طرح برنامۀ واحد طی یک زمان معین کارکند وپابپای کارکمیسیون تدارک یک کنفرانس واحد ازهردوبخش گرفته شود وتا کنفرانس واحد برسرطرح واحد، برای اعضا وهواداران هردویخش نیزاین تصمیم ابلاغ گردد. درختم کنفرانس واحد وایجاد سازمان واحد، دو اعلامیه نشرشود. یکی اعلامیۀ ایجاد سازمان واحد ودیگری اعلامیه مبنی برانحلال هردوبخش.

اعضای مجلس مشترکاً پیشنهادات مرا پذیرفتند. آقای کوشانی گفت: "من یک پیشنهاد دیگرهم دارم وآن اینست که ازفردا هردو طرف درجهت تأ مین فضای دوستی ورفاقت مجدد کارنمایند". ماهم پذیرفتیم وبعد ازصرف صبحانه هرکس پی کارخویش برآمد. من ساعت چهارعصرهمان روز17 دلو بنابرفیصله پیشین بخش سفزا بادرنظرداشت اهمیت کارسیاسی درهرات، رهسپارآن دیارشدم. درجلسۀ دوم گروه مذاکره کننده آقایون محمد ولی شرزه ومعلم معراج ازجانب سفزا درنبود من تعین گردیده بودند. بازهنگام معرفی سمتها ونام گروه های خود، جانب کوشانی همان حرف پیشین را که بمن گفته بودند، تکرارنمودند. یعنی ما نماینده سازمان هستیم. پرسیدند کدام سازمان؟ گفتند همان سازمانی که شما ازآن جداشدید. شرزه گفته بود که: "همان گروه اپورتونیست؟" بعد کوشانی هم درجواب او به عکس العمل پرداخته گفته بود: "پس ما شمارا هم بحیث سفزا نی بلکه یک گروه فرکسیون میشناسیم". وتا امروزهرگزنشست با مسئولیت دیگری ازهردو بخش نه تنها صورت نگرفت که به دشمنیهای خونین نیزدربعضی موارد منجرگردید.

هدف من ازاین توضیح ضمنی این بود که نام سازا با دوران انتخاب کوشانی بحیث دبیراول گره خورده است وهیچ پیوندی با دوران شهید بدخشی ندارد. باعث وبدخشی درانشعاب ودو دستگی هیچ نقشی نداشتند، اما گروه های منشعب وجدا ازهم بیعت خویش را به این دوشخصیت کلیدی اعلام داشته وآنها نیزتا زمانی که زنده بودند رهبری معنوی این دو بخش را بعهده داشته ودورازهم به مبارزات خویش تداوم بخشیدند. ومولانا بحرالدین باعث بعد ازاینکه تلاشهای وحدت طلبانۀ دوطرف مصلح به نتیجه مثبت نانجامید درماه عقرب 1356 طی نوشته ای زیرسرخط "علیه سکتاریسم" مواضع خویش را به نفع جناحی اعلام نمود که بعداً بنام "سفزا" هویت گرفت.

حفیظ آهنگرپورنیزکه درابتدا درزندان با مولانا موضع واحد ومشترکی داشتند، درعین حفظ روابط صمیمانه درزندان با مولانا وعدم تبارزتمایلات خصوصی خویش که مولانا این موضوع را احساس نموده وبرای من درزندان تذکرداده بود، گروه پیرو خویش را که عمد تاً ازوابستگان واقارب نزدیک ووطنداران دره پنجشیربودند، درمدارخویش نگهداشته درجهت نزدیکی وهمسویی با مجید کلکانی رهنمایی می نمود.

کودتای خونین ثور57 همه گروه های انقلابی راغافلگیرنموده ودریک آشفتگی قرارداد. وقتی نیات دشمنا نۀ حزب دمکراتیک خلق برای مولانا مشخص گردید وباگذشت سه ونیم ماه حزب حاکم سکوت اختیارنموده وآزادی آنان را مشروط به شناسایی حزب دمکراتیک وکود تای ثوربطوررسمی وکتبی ازجانب باعث ویارانش گذاشته بود که باعث هرگزبه این خواسته تن درنداد. ازجانب دیگرتب وتلاش اسماعیل اکبردرجهت راه اندازی یک حرکت ناسنجیده وعجولانه مسلحانه بدون درجریان گذاشتن مولانا وپخش اعلامیه ای که درآن ازحرکت دروازبه رهبری باعث ذکرگردیده وخودرا ادامه دهنده آن راه معرفی نمودند؛ سبب گردید که نیروهای وفاداربه خط مولا نا باعث، ضمن مخالفت شدید با حرکت تدارک شده توسط اکبر، درپی نجات رهبرخویش برآمدند. باعث به بهانه بیماری ودرمان، خودرا در بیمارستان عصبی علی آباد بستری نمود.

من درتفاهم با فیض الله جلال که جلسه تدارک قیام دربدخشان را تحریم نموده وبه کابل آمده بود، موضوع را با شهید داکترشاه محمود زرتشت کندزی یکی ازرهبران نخبه، شایسته ومتعهد آن روزگار درمیان گذاشته وخواهان کمکهای لازم درزمینه رهایی مولانا شدیم. دکترشاه محمود به ما مشوره داد تا با عزیزالرحمن سیاه پوش یکی ازنخبه گان ورهبران سیاسی شناخته شده جنبش روشنفکری کشوردرتماس گردیده ازوی کمک بخواهیم.

سیاه پوش این جوان مرد عیارخراسان زمین به خواست ما لیبک گفته نه تنها درتهیه دو عراده موتربا ما همکاری صمیمانه کرد که خودش شخصاً وبا عشق وعلاقۀ وصف ناشدنی درگروه نجات مولانا باعث اشتراک نمود ونقش فعالی را بدوش گرفت.

سیاه پوش نه تنها درتدارک وسایل نقلیه نقش تعین کننده داشت بلکه تدارک منزل اقامت ومخفیگاه مولانارا نیزمتقبل گردید وما درآستانۀ پاسداشت ازسی سالگی شهادت زنده یاد مولانا نیزمجدداً خویشتن را مدیون فدا کاریهای بی دریغ آن عیارجوانمرد میدانیم.

رهبری عملیه نجات را کسی به عهده داشت که درحین نگارش این خامه نتوانستم ازایشان درجهت افشای نامش مشوره بخواهم. بهرحال چهارنفردردوتیم شرکت نمود. یکی گروه نجات ازبیمارستان که به شمول سیاه پوش سه نفربودند ودیگری مسئول انتقال بعد ازنجات وتحویل گیری ازآخیرگردش سرک خوابگاه دانشگاه بسوی سیلوی مرکزوانتقال آن بجای تعین شده درشیوه کی خورد کابل بود. یک روزپیش ازنجات مولانا من مکلفیت داشتم تا پیام گروه نجات را به مولانا وپیام نهایی مولانارا به آنها برسانم. وقتی روزدوشنبه تاریخ 23 اسد موضوع را به مولانا درمیان گذاشتم وزمان را که ازطرف گروه نجات ساعت یک بعد ازچاشت روزسه شنبه تاریخ 24 تعین گردیده بود، مولانا باعث زما ن تعین شده را رد نموده، گفت ساعت شش وپانزده شام که همه سرگرم آمادگی برای افطاراند، بهترین زمان عمل است.

پیام مولانا را به گروه نجات رسانیدم وایشان نیزموافقت نمودند وبه این ترتیب گروه ویژه نجات رأ س ساعت تعین شده روزسه شنبه تاریخ 24 اسد سال 1357 اقدام نموده وبدون آسیب جدی به کسی، رهبرجاویدان یاد خویش را ازاسارت دشمن موفقانه نجات بخشیده به جای تعین شده به سلامت انتقال دادند. من درخانۀ خلیل ابوناموس نماینده "جبهه خلق برای آزادی فلسطین" وهم صنفم دردانشکده طب کابل که درکارته چهارزندگی می نمود وازموضوع بنابرمشوره های چریکی که نیازداشتیم، آگاهی داشت، منتظیرنتائیج عمل گروه ویژۀ نجات بودم. با دنیایی از نگرانی لحظه شماری میکردم که نا گهان زنگ تلفن خلیل ابوناموس بصدا درآمد، او گوشی را برداشت وبعد ازشنیدن صدای نا آشنای طرف گوشی را بمن داد. صدای استاد فیض الله جلال بود وگفت: "جشن تولدت مبارک!".

 این رمزی بود میان من وجلال.

من درآن حالت نمیدانم که چگونه وضعی داشتم. به خلیل تبریک گفتم اومرا درآغوش گرفت ودرهوا چرخ میداد، گویی اینکه رهبرخودش اززندان وازکام مرگ نجات یافته بود. من نمیدانستم که چه کارکنم، میخواستم ازخانه او بیرون شوم که دست مرا گرفت ودراطاقی تنها گذاشت وچند نوارعربی وازجمله آن سرود زیبای "فلسطین" را که گویای غم جانکاه وسرنوشت رقبارخلق فلسطین است، درتیپ ریکاردر گذاشت وگفت بشنو وآرام اینجا بمان. تو حق بیرون شدن ازخانه نداری وفردا اول من باید بیرون شوم ووضعیت چهارسوی کارته چهاررا ارزیابی کنم وآنوقت خواهم گفت که برو یا بمان.

من اطاعت کردم، چون میدانستم که او چریک آزموده وکهنه کاری است. او با ما وسازمان ما رابطۀ خیلی نزدیک وخود مانی داشت. وقتی اورا دراوایل سال 1356 غیابی به بدخشی معرفی نمودم، بدخشی گفت چقدربالایش اعتماد داری؟ درجواب بدخشی گفتم به اندازه خودم. ولی شهید بدخشی برای حفظ احتیاط لازم گفت قبل ازاینکه مستقیم مرا ببیند، اول اورا با رفیع خوست فرنگی معرفی کنید، بعد ازیک صحبت با رفیع ونتیجه گیری رفیع مشوره میکنیم که چه باید بکنیم. من زمینه دیدارخلیل ابوناموس را با رفیع دررستورانت خیبرفراهم نمودم ورفیع ازصحبتی که با خلیل ابوناموس داشت خیلی راضی بود وبه بدخشی اطمنان داده بود که دریافت ما مثبت است ویکی ازآدمهای مهم جبهه است.

 بدخشی خلیل ابوناموس را دیدارنمود ونتیجه این دیدارآن شد که به درخواست ابو ناموس نماینده با صلاحیت جبهه خلق برای آزادی فلسطین به دیداربدخشی به کابل آمده وبعد ازدیدارهای کاری اولین تبادله نامه بین بدخشی وجورج حبش رهبرجبهه خلق برای آزادی فلسطین صورت گرفته واین نخستین تا مین روابط دیپلوماتیک وپیوند بین المللی محفل انتظاربا یک سازمان سیاسی مستقل خارجی بود. با نجات مولانا اززندان، خلیل ابوناموس این رابطه را دوباره بین جبهه خلق ومولانا باعث برقرارنمود. چون پیش ازخروج ونجات مولانا اززندان، ابوناموس دو اثریکی بنام" اصول سیاسی وتشکیلاتی جبهه خلق برای آزادی فلسطین" ودیگری " نکات ده گانه درباره آزادی زنها " اثرلیلا خالد زن قهرمان فلسطینی را بوسیله من غرض ترجمه بزبان فارسی برای مولانا فرستاده بود. وقتی ابتدا ترجمه اصول سیاسی وتشکیلاتی جبهه را که برای ابوناموس تحویل دادم بعد ازخوانش آن سخت گرویده مولانا بود که چقدرزیبا ترجمه شده است. ازشهامت ودانش وکارنامه های مولانا نیزمعلومات دقیق داشت. خلیل ابوناموس درزمان دکترنجیب الله بحیث نایب سفیرفلسطین درکابل ایفای وظیفه می نمود. او پیش ازانشعاب وجدایی درمحفل انتظار برای دوگروپ ازدوستان ما درس چریکی وفن مبارزه با پولیس را آموزش میداد.

مولانا باعث بعد ازنجات اززندان، درتماس نزدیک با نماینده گان سه گروه دیگر، روی طرح جبهه متحد ملی کارمیکرد. تازمانیکه من اورا بقصد سفرکندزوانجام یک ماموریت سپرده شده درپانزدهم عقرب 1357 خورشیدی ترک نه نموده بودم، دست نویس طرح جبهه تکمیل گردیده وبا خط زیبای زنده یاد عبد الفتاح پنجشیری معروف به شریف پاک نویس گردیده بود. این آخرین دیدارمن با رهبرخردمند وآزاده ام بود. من درولایت کندزبتاریخ بیستم عقرب 57 دستگیرگردیدم بعدازشکنجه های وحشیانه ای که هنوزجای سوختگی های سیگاروندبه های وسیع با قی مانده اززخم های فراوان ناشی ازضربه چوب وکابل درسراسربدنم همراه با یک مهره شکسته کمرگواه آشکارآن روزهای تلخ وفراموش ناشدنی است؛ درشب نهم دلوساعت دوی بعد ازنیمه شب درهمان شبی که باعث قهرمان وبی بدیل را درسرک پروژۀ حصۀ اول خیرخانه ازمنزل دکترتاج الدین وشهید حسین خواجه غاری دوباره ردیابی نموده وبه اسارت لاشخواران تاریخ درآوردند، به سواری یک عراده ماشین 302 به تعداد 26 نفرازگروه های مختلف به زندان مرکزی پلچرخی منتقیل گردیدیم که درجمع ما زنده یاد عبدالحکیم اشکمشی همسفرخودم وزنده یاد انجنیر سرورکندزی عضورهبری سازمان آزادی بخش مردم افغانستان(ساما)، آقای محمد الله ناقد وزیرکابینه استاد ربانی، استاد متین غوربندی استاد دارالمعلیمین کندزوکادررهبری حزب اسلامی حکمتیار وفضل الکریم ندیب عضورهبری سازمان پیکاروبعداً معاون عبدالحکیم توانا در"حزب عدالت دهقانان" ویاران دیگری نیزبودند که یاد شان گرامی باد!

مولانا باعث این فرزانه بزرگ ونماد قلۀ تسخیرناپذیرآزادی که درشام نهم دلو1357 خورشیدی به اسارت دشمنان بیگانه پرست وضد ملی درآمد، درشب یازدهم دلوسال مذکورهمراه با پیروان وهمراهان اسیرگردیده اش عبد الفتاح پنجشیری، قمرالدین شهربزرگی وحسین خواجه غاری براساس حکایت واعتراف اسد الله سروری رئیس جلادان آن روزگار خونین هنگام  سفیربودن شان با آقای نورالله تالقانی درکشورمنگولیا، تیرباران گردیده وبه ابدیت پیوستند. سروری با این حکایت که ننگ وندامت وجدانی را درخود نهفته دارد، چنین لب به سخن میگشاید:

 «من اسم وشهرت دانش مولانا باعث را غیرمستقیم اززبان رفقای حزبی شنیده بودم اما تا شب نهم دلوهرگزاورا ازنزدیک ندیده بودم. وقتی باعث دستگیر گردید ورهبری درجریان قرارگرفت، آنها دستگیری باعث را یک پیروزی بزرگ میدانستند. من شب تا ناوقت به حرفهای او پیرامون وضعیت داخلی کشور، یکه تازیهای حزب وتشدید وخامت اوضاع ونقش کشورهای منطقه ومداخله نظامی شوروی درآینده، که جریحه دارشدن افکارمذهبی وخطرحاکمیت بنیاد گرایی را درپی خواهد داشت؛ گوش میکردم. هرچند این گفته ها درآن زمان برای من غیرقابل باورکردنی وافسانه ای بیش نبود. برای من چیزیکه قابل شنیدنی بود، طرز صحبتها ومسایل جدیدی بود که حقیقتاً برای من تازگی داشت وهرگزازدیگران نشنیده بودم. اوبسیارجدی وتند صحبت میکرد. اوهرگزازبیان اندیشه هایش ترس وبا ک نداشت وبدون نگرانی صحبت میکرد. فکرمیکردی که ما نزد اومتهم وزندانی هستیم(که درواقعیت امرچنین بود- ن.این خامه). ومیگفت میدانم که حزب شما وروسها هرگزمن ورفقایم را که مخالف هرگونه وابستگی خارجی هستیم، نمی بخشند. اما شما باید این گفته های مرا درخاطرتان حفظ کنید وبدانید که با این برخورد دشمنانه ای که نسبت به مردم وفرزندان واقعی آنها دارید، عواقب درد ناکی را درقبال خواهید داشت وروزی خواهید پذیرفت که ما برحق هستیم.

صحبتهای باعث درمن سخت تاثیرگذاشت. من نزد امین رفتم وازوی خواهش کردم که یکبارباعث را ببینید، کشتن او یک ضایعه است، زندانی باشد، اما اعدام او یک ضایعه است. امین گفت به شما آنچکه حزب هدایت داده است آنرا انجام بدهید وازاین برخورد عاطفی بگذرید. دشمن دشمن است وباعث هرگزسرآشتی با ما نخواهد داشت. او دردوران پیش ازفرارش که درزندان بود حاکمیت ما را نه تنها تا ئید نکرد بلکه فرارکرد ورفقایش را به قیام دربرابرما واداشت. روزدیگرنزد امین رفتم واصرارکردم که چه فرق میکند برای چند دقیقه اورا ببینید وبه نظراتش گوش بدهید. امین گفت من باعث را خوب میشناسم، او همانطوریکه تورا تحت تاثیرگرفته وسحرنموده ودریک حالت عاطفی قرارداده ممکن است عاطفه مرا هم برانگیزد. اوآدم خطرناک است وهرچه زودترباید از بین برده شود. وقتی فهمیدم که آنها باعث را نمی بخشند وبراعدام هرچه عاجلش تا کید دارند، من به گروپ عملیات ورفقای دیگرپیام امین را ابلاغ کردم اما خودم هرگزجرئت اشتراک درصحنه تیرباران باعث ورفقایش را نداشتم. با وجودی که میخواستم درلحظات مرگ جرئت وحالت روانی اورا ببینم. چون انسان بسیاردلیرونترسی بود. اما نتوانستم شرکت کنم واززبان رفقایی که شرکت کرده بودند شنیدم که جسارت او درمیدان تیرباران بیشترازحالتی بوده که دراطاق زندان بود وهنوزنمیدانست که حزب با او چه خواهد کرد. وقتی رفقای باعث برای نجات جان اوسفیرامریکارا به گروگان گرفتند، دولت ورهبری حزب سخت زیرفشارامریکا بود. امریکا هرلحظه تأکید مینمود که فشاروارد نکنید، هرچه که گروگانگیران میخواهند ما انجام میدهیم. اما ازاینکه خواست مهم واساسی آنها رهایی مولانا بود، ما چاره ای جزسرکوب آنها نداشتیم. ولی اگرباعث زنده میبود حزب حتماً اورا دربدل سفیررها مینمود. وبعد ازهمین حادثه بود که دولت امریکا رابطه خودرا با دولت ما قطع کرد».(5)

این داستانی است که سروری به نورالله تالقانی درمنگولیا حکایت کرده بود. اینکه دراین حکایت چقدرراستی وصداقت نهفته است، برمیگردد به سروری. ومن این نقل بالنقل را اززبان تالقانی میگویم که درماه جنوری 2000 برایم دریکی ازهتلهای مشهد واقع خیابان امام رضا صحبت نموده بود.

آقای اکا دیمیسین دستگیرپنجشیری یکی ازرهبران ارشد حزب دمکراتیک خلق که باباعث طی سالهای زندان وبیرون اززندان شناخت داشت، درکتاب خویش" ظهوروزوال حزب دمکراتیک خلق افغانستان" چنین تذکرداده است:

« نیروهای امنیتی اورا(منظورباعث است) ازخانۀ دوستانش  درخیرخانه گرفتار وبدون محاکمه  وحکم محاکم  با او به اصطلاح آنروزگاربرخورد "انقلابی! " کردند این برخورد غیر قانونی میرغضبان  حفیظ الله امین همرزمان مولانا باعث را تلافی جوتر وخشمگین ترساخت  واقدام به عمل  متهورانه تردیگری کردند و" دابس" سفیرکهنکارایالات  امریکا را به گروگان گرفتند ولی عملیا ت آنان  توسط نیروهای واکنش سریع حفیظ ا لله امین ناکام شد سفیر کبیروگروگان گیران یکجا باهمرزمان مولانا باعث کشته شدند واز همان آخرین روزهای 1357 خورشیدی مناسبات  دیپلوماتیک افغانستان  وامریکا درعمل گسسته شد وکشورما شوربختانه به یکی  از بسترهای داغ  وگرهگاه تضادهای حاد  منطقه وقربانگاه  ملیونها کودک زن و مرد  بیگنا ه ومهاجران اجباری  مبدل گردید»(6)

بلی، این حقیقت تاریخی است که مردان بزرگ وآزاده شهادت شان هم برای نظامها مشکل آفرین ودرنهایت دگرگون کننده است. درواقعیت امراین بهای خون مولانا وده ها انقلابی بزرگ دیگرکشورمان بود، که دامن حزب خلق را تا فردای فروپاشی ونابودی رها نه نمود. همانگونه که خون شهید مسعود به قیمت نابودی یک نظام متفرعن ووابسته به اجانب گردید.

درهمینجا بجا میدانم تا هویت آن سربداران فدایی را که بی باکانه جانشان را وقف نجات جان رهبرشان(که قبلاً توسط جلا دان به شهادت رسیده بود) نمودند، برای رفع سؤ تفا همات وبررسیهای نادرستی که درزمینه صورت گرفته است، درروزیاد بود سی سالگی شهادت جانگدازرهبرفدائیان وسربداران کشوراعلام نمایم تا درآینده چنین بی مهری درحق آنان صورت نگیرد. چون درکتاب"ازشاه شجاع تا ببرک کارمل" اثرآقای دکترنصر حق شناس که سخت درحق این ستارگان سرخ خط شهادت، حق ناشناسی را بکار برده واثرپژوهشی خویش را ازدرون تهی نموده وجفای بزرگی را درحق پژوهش رواداشته اند؛ آن فرزندان سرزمین خون وشهادت را مردگان پیشین سردخانۀ بیمارستان چهارصد بسترودسیسۀ کی. جی. بی معرفی داشته اند. برخی کسان دیگرهم، بگونه دیگری آنرا غیرواقعی ویک عمل دسیسه گرانه برای توجیه شهادت مولانای بزرگ ارزیابی نموده اند که همۀ این نگرشها ازواقعیت تهی میباشند.

سربداران سرزمین خورشید ومیراث داران بابکها اینها بودند:

 1- شریف نایل شاعرجوان وازجرم بدخشان؛ 2- قادرشهربزرگی بدخشانی؛ و3- عبدالله شهربزرگی بدخشانی.

 نفرچهارم یکی ازخدمه های هتل کابل بوده که دولت بعد ازشهادت آن مظلوم درهنگام یورش نیروهای سرکوبگر دولتی آنرا درجملۀ چریکها محسوب نموده بود. این سه تن جان باختگان راه مولانا، کسا نی بودند که بعد ازسرکوب بخش وسیع قیام کنند گان 26 اسد ولایت بدخشان وتخارازسرکوب نیروهای سرکوبگرخلقی جان به سلامت برده، درشهر کابل هنگامی که مولانا درنهم دلو 1357 خورشیدی اسیرچنگال خون آشامان خلقی گردیده بود، برای نجات جان رهبرشان به این تهوروصف ناشدنی دست یازیدند. اما دریغ که رهبرشان در11 هم دلوبه شهادت رسیده بود ودولت راه دیگری جزسرکوب گروگان گیران وسفیرکبیرایالات متحدۀ امریکا نمی دید.

آقای پنجشیری درجای دیگری پیرامون غرورتسخیرناپذیر وهمت بلند باعث اینگونه شهادت میدهد:

" پس ازختم  سخنرانی  ودرچنین فضای پراز جوش وخروش   طرح رهایی  گروه  مولانا  باعث  وحفیظ آهنگرپورا نمودم   حفیظ الله امین  به رهایی  آنان  موافقه کرد. بیدرنگ  به روانشاد مولانا باعث وخفیظ آهنگر پور پیغام فرستادم که کالای خودرا جمع کنند  وداخل صفوف زندانیان  از بند رسته شوند ولی این انقلا بیون  با بلند پروازی،  انتظار وتوقع  برحق  اما بسیار خوشبینانه   حاضر  نشدند که  با  زندانیان جنایی یکجا  آزاد شوند. منطق آنان این  بود که اگر قیام مسلحانۀ شما علیه دولت  سردارمحمد داوود مشروعیت دارد  مقاومت مسلحانۀ ما نیز مشروعیت   داشته است وباید ضمن فرمان جداگانه رییس شورای انقلابی  آزاد شویم.

مولانا  باعث که مرد جزمی واراده گرابود با وصف تقاضاهای مکررم  ازموضع  خود عقب نشینی نکرد. حفیظ پنجشیری  که ضربات آهنگرانه را از پدر ونیا کان آهنگروکاوه  های اساطیری  خراسا نزمین  به میراث برده بود گفت  که گرچی  سخنان شما دلسوزانه وعاقبت اندیشانه است  بازهم وحدت خودرا خدشه دار نه  میکنیم "مرگ بایارا ن جشن است" وتلاش کنید که با عزت وافتخار مارا  اززندان سلاطین بیرون نمایند ..."(7)

آنچکه درست بودن حرفهای جلاد سروری را ازشجاعت وتسخیرناپذیری روح آزاده وسرکش مولانا باعث قوت بیشترمیبخشد که اودرزیرحلقۀ داردشمنان هم به مرگ نیندیشیده وبا کمال خونسردی، ازارزشهای آزادی، دمکراسی، انسانیت، عدالت اجتماعی وبرابری ملی خردمندانه مدافعه مینمود، زندگی اوبطوراعم وسخنان مسجل وتاریخ شدۀ مخالفین سرسخت دیروزی او بگونۀ خاص است. آقای پنجشیری شاهد زنده ای که نتیجۀ گفتگو های خویش را با آن سردارآزادگان درکتاب"ظهوروزوال حزب دمکراتیک خلق افغانستان" تسجیل نموده است، بهترین گواه مدعای ما درمورد تعهد ورسالت باعث با آرمان والای انسانی اوست. اگرازمنظرسیاست بازی به این فرصت طلایی که دشمنانش به او عنایت کرده بودند بنگریم، شاید این نا آینده نگری ودرک سطحی مولانا را ازدشمنانش نشان بدهد که چرا مردی که بعد ازشکنجه های طولانی طاقت فرسا وزندگی درجهنم دهمزنگ خبرآزادی را اززبان دشمنان خود می شنود، با عجله سرازپای نشناخته راه بیرون درپیش نمی گیرد؟ چه خبری خوشتراز آزادی برای یک زندانی میتواند باشد؟ آیا همانگونه که آقای پنجشیری تذکردادند که "مرد جزمی واراده گرا بود" تأ یید کنندۀ آن حالت نیست که زندانی را بگوئید که اززندان برآئید ولی بازهم درپی صدور فرمانی باشد که قیامش را مشروعیت ببخشد؟

اما اگرازمنظرسیاست واقعی که همانا صداقت، تعهد، رسالتمندی، ارزیابی ارزشهای والای انسانی درچهارچوب نظام درخورشأ نی ازممتازترین زندگی انسانی است، بحکم بالا بنگریم؛ درمی یابیم که باعث نه تنها جزمی نبود، بلکه با خرد ذاتی ای که او به زندگی، انسان وآرمانهای مقدسش می نگریست؛ زندگی درزمان، زندگی درتاریخ  وزندگی درابدیت است. او گالیله بود، ازتبارحلاج، روح ابن سینا بود که درسهروردی وحلقه داربارورشد ودرجسم خودش به تجربه نشست. او میدانست که ایستادن دربرابردیوجهل قشریت متعصب ومترسب شده درسنت پوسیدۀ که ازسنگسارتا به حلقۀ داردسترسی داشتند، معنیش چیست؟ اما یکتنه ایستاد وگفت:

« درختی را که این آقـایون قشری آبیاری کـرده اند، ثمری زهــرآگین بــبارآ ورد وجهـانی را مسموم سازد ».

باعث این پیام را به انسان فردای بعدازخودش اعلام نمود که معنی تعقل وتعبد را خوب ترمیتوانند تمیزنمایند. هرچند محکوم به مرگ گردید، اما بازهم دربرابراین قشریون با استواری تمام ایستاد وگفت: " لا تخشون الناس وخشونی". امروزباعث زنده است وقشریونی که اورا محکوم به مرگ نمودند، مدفون وفراموش شده هستند. باعث جزمی نبود بلکه با نگرش تاریخی خواست به دشمنانش تفهیم کند که اوقربانی خصوصی مشروعیت روش جمعی ای است که ریشه درمتن زندگی عینی جامعه داشته ودرفردای دیگری به بارنشستنی است.

من یک حکایت دیگری را اززبان یک شاهد زنده ازتبارحزب دمکراتیک خلق بنام جان محمد مُخکَش ماسترعلوم زراعت ازکشورهندوستان، برای خوانندگان این سطورمی آورم تا باورکنند که باعث مردی بود استثنایی ودلاوری بود کم نظیرکه حتی دشمنان دیروزیش دربرابرخرد والا وشجاعت بی مانند اوناگزیربه اذعان حقیقت هستند. روزی ازروزها که من درزندان مرکزی پلچرخی ودربلاک پنجم زندانی بودم، آقای آذرخش حافظی برایم گفت که همین صاحب منصبی که تازه آمرصنعتی شده است، نام شمارا ازمن پرسید وبعداً گفت ممکن است یکباراورا ببینم؟ من برایش وعده دادم که حتماً اورا به دفترشما (دفترآمیرصنعتی آقای مخکش درپنجره فلزکاری بود)می آورم. شام این موضوع را برای من آقای آذرخش درمیان گذاشت. فردای پس ازوعده من همراه با آذرخش واسد ولوالیجی که یکجا زندانی بودیم، نزد مخکش رفتیم. آقای مخکش بعد ازتعارفات سرسخن را آغازنموده ابتدا از اختلافات درونی حزبی خود وبخصوص درگیریش با ظهوررزمجو منشی کمیته شهرکابل که اومعاونتش را داشته صحبت نمود. بعد دلیل تغیرمسلک ورفتن دردادستانی قوای مسلح وآندم آمیرصنعتی زندان پلچرخی.

آقای مخکش گفت یکی ازدلیلهایی که من خواستم دردادستانی قوای مسلح کارنمایم، دسترسی به دفاعیۀ مولانا باعث بود. چون نام وشهرت اورا شنیده بودم، اما هیچ چیزی ازوی نخوانده بودم وخبرداشتم که آخیرین محاکمه باعث دررابطه با قیام دروازدرمحکمه نظامی صورت گرفته است وحتماً دفاعیه اش آنجا است. من یک روزدفاعیه را پیدا کرده به خانۀ خود آوردم تا با فکرآرام بخوانم.

وقتی دفاعیه را بخوانش گرفتم ابتدا کمترقابل حل برایم بود وچند بارآنرا خواندم. بعد آقای مخکش چند سطری ازآن دفاعیه را که حفظ نموده بود برای ما سه نفر(آذرخش، ولوالیجی ومن) خواند وگفت وقتی این دفاعیه را خواندم دریافتم که این حزب چقدرخیانت بزرگ را سبب شده است. گفت به وجدانم قسم است که فردا درخواستی استعفای خویش را تحویل نمودم وبه خود گفتم یگانه راهی که توانسته باشم ازعذاب وجدان رهایی یابم همین بود. چارۀ دیگری نداشتم. بعد گفت چرا این قسم انسانهای بزرگ راازحضورشان میترسیدند، چرامثل سخاروف تبعیدنکردند وامروزبه درد جامعۀ ما میخوردند. آری، اینها همه حقایقی اند که سنگینی وژرفای خیانت را دربرابرمشعلداران راه رستگاری واقعی کشورنشانه میگیرد.

 باعث ویاروهمسفرقهرمانش حفیظ آهنگرپورفرزند کاوه آهنگرواساطیر خراسان زمین، خیلی بزرگوارانه میگوید که ما "وحدت خود را خدشه دارنمیکنیم، تلاش کنید با عزت وافتخارمارا اززندان سلاطین بیرون نمائید..." بلی آزادی درکنارجنایت کاران، برای این پیام آوران نوروآزادی نه تنها بی عزتی بود، بلکه نشانۀ ذلت ودرماندگی ای بود ناشی ازخستگی ودلتنگی زندان سلاطین که هرگزبا سرشت آنان همخوانی نداشت. این حقیقت است که دفاع ازباعث، بدخشی، کلکانی، آهنگرپور، پساکوهی، دولت حکیم، بشیربهمن وامثال این ستارگان سرخ شهادت دفاع ازمشروعیت، آزادگی، وارستگی، وجدان پالوده ومظاهرارزشمند وماند گارانسانی است.

چون اینها قربانیان تفکرواندیشه های پیشرو انسانی برای یک افغانستان آزاد، دمکراتیک ومبتنی برعدالت اجتماعی بودند.

 یاد شان گرامی باد وراه شان پررهرو!

 

پینوشتها:

1- مولانا باعث، پیروزی علم وشکست خرافات، جریده "پیام امروز"، شماره هشتم، 15/12 /1344.

2- همان منبع.

3- اقای سید موسی عثمان هستی، یادی ازمولانا بحرالدین باعث بدخشی، سخنگاه درواز.

4- همان منبع.

5- حکایتی اززبان اسدالله سروری به نورالله تالقانی.

6- اکا دیمیسن دستگیرپنجشیری، ظهوروزوال حزب دمکراتیک خلق افغانستان، سایت آریایی.

7- همان منبع.

 

 
 
درویش دریادلی

 

مولانای انسان ، مولانای انقلابی ، مولانای تاجیک

 

وقتی نامش را بر زبان می آورم ، لبریز از ستایش می شوم . مولانای بزرگ ، مولانای قهرمان ، مولانای شورشگر ِ  کم همتا ، مولانای آگاه ، مولانای پیشتاز مبارزه ی مسلحانه ای انقلابی ، مولانای افسانوی ، مولانای دروازی بدخشی تاجیک که در بدخشان و شهرهای شمال نامش هیبت و عظمت می آفرید و درشهرها و گوشه های دیگر کشور نیز به فتح قلب های عده ی بیشماری از مبارزان و آزادیخواهان پیروز گشته بود.

هنوز چهل سال نداشت که جانش را گرفتند . در سال 1320 خورشیدی به دنیا آمد ، در سال 1357 خورشیدی ، یعنی سی و هفت ساله گی ، به شهادت رسید.

از مولانا باعث شهید و مبارزه ی قهرمانانه اش هرچه بگوییم ، بازهم هیچ نگفته ایم . متاسفانه وضع طوری آمد که مولانا باعث با تمام مقام و منزلت و جایگاه بلندی که در جنبش انقلابی و برابری خواه ملی دارد ، تا هنوز به صورت درست تجلیل و شناسانده نشده است . هیچ تحقیق و پژوهش درست و دقیق و علمی در مورد آن مبارز نامی و محبوب صورت نگرفته است . جز چند نبشته ای کوتاه  و کلی ، که بیشتر بیان احساس و برداشت های فردی بوده اند ، دیگر چیزی در مورد مولانا باعث شهید در دست نیست .

امید که در این برنامه که به خاطر تجلیل از مولانای بزرگ براه انداخته ایم ، نبشته های علمی و ارزشمندی بدست آوریم که بتوانند برای جوینده گان حقیقت ، گوشه های تاریک زنده گی و مبارزه شهید مولانا باعث را روشن سازند. اگر امروز دریک محل و از طریق تارگاه ها ، خاطره ی درخشان مولانای بزرگ را گرامی میداریم ، امید که در سالهای آینده مجالس یاد بود آن شهید قهرمان را در داخل میهن و در کشورهای دیگر برگزار نماییم . باید نسل های امروز و آینده ی ما ، قهرمانان واقعی خویش را بشناسند . شناختن و شناساندن درست و دقیق مولانا باعث برای همه راهیان راه حق و عدالت از هر قوم و تباری که استند ضروری می باشد ، اما شناختن و شناساندن مولانای قهرمان برای آزاده گان تاجیک و  بیداران اقوام تحت ستم دیگر یک  وظیفه ی حتمی و انصراف ناپذیر به شمار می رود . آرزومندیم که از این به بعد بتوانیم گام های موثری در جهت شناسایی شهید مولانا باعث برداریم و بخشی از حق بزرگی را که آن شهید نیک سرشت و پاکباز به گردن ما دارد ادا کنیم .  

از آنجاییکه در این پسین ها موضوع زندانی ماندن مولانا باعث و یارانش پس از کودتای هفت ثور در چند جا یاد شده است ، من میخواهم در این نبشته روی این مساله اندکی درنگ کنم  که چرا مولانا باعث پس از کودتای   ننگین هفت ثور از زندان رهایی نیافت ؟ بعد در پیوند با حادثه ی فرارش از زندان چند سخن تاکنون گفته ناشده را بیان خواهم کرد .

حقیقت این است که سرکرده گان فاشیست  رژیم پوشالی دستنشانده ی روس و در راس آن تره کی – امین فاشیست  واقعا مایل به رهایی آبرومند و افتخار آمیز مولانا و همزنجیرانش نبودند. اما این نکته هم باید گفته شود  که در ابتدای پیروزی کودتای ثور ، در یک یا دو ماه نخستین ، سرکردگان رژیم  نظر به محاسبات سود جویانه ی خود شان ، به نگهداری مولانا باعث  در زندان چندان اصراری نداشتند و اگر کسانی دیگری که ظاهرا به مولانا باعث و یارانش خوشبین بودند واقعا نقش دلسوزانه و از خود گذرانه در مساله بازی میکردند ، با وصف همه مسایل و موانع  دیگر، امکان داشت که مولانا باعث و همرزمانش رها شوند.

گزارشاتی که از درون زندان و از زبان خود مولانا باعث بیرون می آمد ، حکایت از آن داشت که افراد مشخصی در دستگاه دولت و همکار با آن  که خود را " دوست " مولانا باعث می شمردند ، به خاطر ملاحظات شخصی خود شان ، در زندانی  نگهداشتن مولانا و یارانش نقش قابل توجه داشتند. 

 کارگزاران دولت پوشالی دست نشانده ی روس ، به همکاری و تایید " دوستان " معامله گر ، شرایط آتی را برای رهایی مولانا پیشکش نمودند  :

1 -  مولانا باعث باید " انقلاب ظفر نمون ثور " را به رسمیت بشناسد و حقانیت اش را تایید نماید .

2 -  آماده گی عام و تام خویش را برای همکاری با " رژیم انقلابی " رسما و علنا اعلام بدارد.
 


باعث نخستین پیشوای مقاومت مسلحانه درافغانستان است!

سی سال پیش درچنین روزی مولانا بحرالدین باعث، چهره ی نواندیش مذهبی و پیشوای مقاومت ملی ضد استبداد درافغانستان، با گروهی ازهمراهان وهمباورانش ازسوی باند امین جنایتکار و شرکای مزدور، دردل شب تیره تیرباران شدند. فردای همان روز شعری سروده شدکه عشق به مبارزان و نفرت ازقبیله اندیشان را درگوش جان مردم طنین انداز نمود. شعر برخاسته از آن آهنگ و احساس برامده ازآن شعر تاهنوز بگوش میرسد.

ای پیشوای ما

 

ای پیشوای ما

ای مرد پیشرو

ای آتش  فتاده  بکام  ستمگرا ن

ای رهبر قیام و غرور ستمکشا ن

ای در تمام تیرگی شب

روشنترین ستاره ی رنگین آسمان

کشتند ت آن قبیله ی

                   مزدور وناتوان .

آری تهی است جای تو

در پیش این وآن

ای یاور همیشگی ی

                       زحمتکشان!

آن روستاییان:

بیچاره مرد پیر

رنجور پیر زن

درمیخ خاک خورده ودیوار پرشکاف

درخانه ی سیاه وپراز دود خویشتن

عکس ترا 

                    چوکات کرده اند.

مردان ده و دور

غمگین ودل شکسته

اندوه زنده بودن خودرا

درپیش مرگ سرخ تو

فریاد می کشند،

                  نفرین می کنند.

دروازیان همه

آزادگان تمام،

دروازه های خانه ی خودرا

دو در گشوده اند

تا خوانش پرنده ی غمگین مرگ را

باگوش  سرد و  چشم تر  خویش

بشنوند.

روشنگران توده و

                  زحمتکشان همه!

پیمان نموده اند

تاآرزوی سرخ ترا سروری کنند

تا رهروان راه ترا

رهبری کنند. 

ای باعث بزرگ

                 ای پیشوای ما

                        یادت همیشه با د. 

                                       از: بیژن پور  1355

باعث پس از پایان دادن درس علوم مذهبی تادرجه مولوی، به سیاست روی آورد ودر سالهای چهل وچهار وپس از آن تخارستان و کهندژ را بمقصد بلخ ترک نمود. بروایت آنانیکه بیاد دارند؛ این مولوی جوان درسفرشمال بهر آبادی و مکان که میرسید، بساط بحث ومناظره ی دینی را میگشو د و با علمای سنتی وکم اطلاع، بسیار زود باب فتح وفتح باب مینمود.

 بنابر گفته های دوستان وهمدرسان، او با همه استادان خویش درگیربود وباحفظ احترام، ازبی خبری وکم عمقی فهم دینی ایشان انتقاد مینمود. این طلبه ی پرشور ودانشخو دراکثر مدارس شمال افغانستان، نزد مدرسان صاحب نام و پر آوازه تلمذ کرده است. چون بحثها و پرسشهای پیچیده ودشوار مذهبی را پیشکش مینمود؛ این روش حضورش را در جامعه ی روحانیون نابیدار وسنتی غیر قابل تحمل میساخت.

باعث در دوران 22 سالگی واندکی پس ازآن، به نسبت صراحت بیان و شفافیت اندیشه ونظرش، موردپیگرد پولیس و مراقبت رقبا قرارگرفت. سخنرانیهای او در مسجد جامع شهر تالقان، کندز، پل خمری، سمنگان وبلخ چندان سروصدافریدند که موجودیتش برای دشمنان و مخالفان او خارچشم شده بود. باعث با شهامت و غیرت خواهی فراوان، دولت و عوامل مزدور آنرا بباد استهزا میگرفت. او دربیشتر از یکصد مناظره علمی و سخنرانیهای مهم سیاسی – مذهبی اشتراک نمود، نام و شهرت دانشباوری او درتمام مدارس دینی و مراکز فرهنگی – آموزشی پیچیده بود. روزهای جمعه همواره سخنرانیهای سنگینی میگذاشت، مسلما اتکای او به قدرت روحی و اعتماد بنفسی بود که در دانش و آگاهی از حوزه ی اعتقادات وقیاسات نو دینی داشت.

باعث به همه رقبای سیاسی و علمای نامستقل وبزدل، که دین را بهانه تحکیم بیداد ساخته بودند، واژه ی " امت یزید" را بکار برده است. او که در مباحث، فقه ولغت، صرف ونحو، منطق وکلام، فصاحت وبلاغت، تفسیر وتحلیل قرآن و پیام و پیراستن دانش دینی سرامد دوران خودبود، درمقام یک روحانی نواندیش وجوان، فراتر از قاعده های کهنه وتکراری سخن میگفت.

او بود که داستان " شق القمر " را یک عملیه فزیکی خواند وبرخلاف علمای نقلی به بحث عقلی هم پرداخت. افزون بر داستان شق القمر، مساله طبیعت و بحث حلال وحرام گوشت حیوانات، منجمله ( وندک ) را نیز بمیان کشید. طرح این دومساله که در حوصله و صلاحیت مدرسان بی مطالعه وبی خبر از دست آوردهای علوم نبود؛ تحمل وجود باعث را در مدارس ومساجد تضعیف نمود.

باعث با این آوازه ها بکابل رفت و برای نخستین بار در مسجد پل خشتی به سخنرانی پرداخت. سخنان آتشناک او در جان عطشناک مخاطبان آگاه ریشه یافت و ازهمان نخستین دیدار، مردم کابل نیز به شهرت و مهارت سخنوری اش واقف شدند. رمزتوفیق او دراین صنعت، به تمثیلات و تمحیداتی مربوط است که قرآن از معنا ومفهوم انسان و شخصیت آن دارد.

مولانا باعث از بحث  استمنآ و استنجآ، حیض ونفاس، جادو وجمبل و عذاب وعتاب قبرستان نمی گفت. او تکلیف عالی انسانیت و گوهر اندیشه آفرین فرد در خلاقیت را بیان میکرد. او از بیعدالتی نظام وابسته وناکار آمد، از استبداد قبیله سالاران طفیلی، از نقش علمای عمامه پوش وتهی ازباور، که دین را اسباب تآمین معیشت دستگاه حاکمه مینمودند واز روزگار جهل وجنایت سخن میگفت.

باعث پیوسته برای معرفی فرهنگ انسانی از آزادی اندیشه، رعایت حقوق همه انسانها، از فضیلت عناصر بیدار ودین باور، از تعهد روشنگری اسلامی و ازمقام روحانیت و روشنفکران برای افشآ و بیان ستم درجامعه فریادمیکرد. او سخنانی را بیان مینمود که نیاکان تباری و تاریخی اش ازبن گذشته ها ی دور تا امروز، برروی فرش این زمین نقش نموده بودند و درفشدار آزادی وآزادگی گشتند.

اوباصراحت تمام اعلام مینمودکه نظام سلطنت، رژیم کودتای داودشاه، دولتهای وابسته وارتجاعی، هیچگونه سنخیت قانونی وشرعی ندارند. مبارزه در برابر این دستگاهها از واجبات انسان عدالتخواه و آزادی دوست میباشد. سلطنت کابل ازطریق اداره ستخبارات خود حکمی را صادرنمودکه به تآسی ازآن برای باعث در مدارس و مجامع هیچگونه فرصت داده نشود.

مگر میشود؛ با آن فن وفوتهای کهنه و بزدلانه جلو اقدامات و اظهارات آن انقلابی متهور و خطیب پر آوازه را گرفت؟ مگر ممکن است تبار وتاریخ آفتابی اورا که خداوندگاران بلخ وایرانزمین بوده اند، دراندیشه و انگیزه های این جوان پامیر زاده جستجو نکرد؟ مگر میتوان با این تقلاهای مسخره و مضحک، فرزند مزدک ومازیار، بومسلم ویعقوب، بابک ونیزک، اسماعیل وپیر رودک را گرفت؟

دولت بااین اقدام نابخردانه وسبکسرانه خود، تیغ دودم مولانارا تیز ترنمود و بسترسخن واندیشه اش را پهنای بیشتر بخشید. او در آغاز ودر نخستین مرحله با بهره گیری عمیق از قرآن وقانون، دست وپای محمدظاهرشاه را بست وحکم نادانی وناتوانی انجام فعالیت مفیده از سوی دولت برای مردم را، تامرز اعلام بی کفایتی و کفو نبودن شخصیتی شاه پیشبرد. علمای شمال ازسخن مولانا به تهیج آمدند ولی ترس و بی هدفی آنانرا در اکلکتیسم ونوسان شدید قرارداد. عاقبت فتوای مولانا باعث مبنی بر بی احترامی شاه به علمای دین مورد یقین بقیه قرار گرفت و شاه ناچار درسال 1348 به بهانه زیارت امام جان در کندز، به شمال رفت واز علما دلجویی کرد.

باعث بمنظور آنکه از دایره علمای مدرسه یی بیرون شود وبه دانش مدرن در حوزه دین مسلط گردد، شامل دانشکده ی شرعیات کابل گردید. اما چگونه میتوانست دوسه سال درس را با آرامش خاطر پیش ببرد؟  چون کابل پایتخت مملکت ومرکز سیاست و قدرت است، لابد حرکتهای سیاسی و جنبشهای پنهان وآشکار نیک وبد هم وجود دارد. باعث حرکت و تظاهرات دانشجویان دانشگاه کابل را در سال 1347 با تسلط کامل واثر گذاری سودمند رهبری نمود. این مهارت و قدرت سازمانگری او توجه رهبران  گروههای گوناگون سیاسی – مذهبی را جلب نمود.

بدیهی بود که مولانای پرورده ی آب وخاک بدخشان زمین، همراهانش را نخست از همان دیار برگزید ودر حوزه ی فعالیتهای سیاسی به اندیشه های راست وچپ نچسپید. جوانمردی با آن شور وشیدایی و روحانی دین شناسی باآن صراحت و صداقت، معلوم است که در تابشهای بیرونی اندیشه و تپشهای نا مستقل داخلی دل گرم نمیدارد. او همیشه وهرزمان میگفت:

 " عشق وآرزوی من آزادی است و دشمن من وابستگی و مزدوری، اما روابط و علایق فکری یک چیز دیگری اند".

مولاناباعث از اسد سال 1347  درجایگاه منشی اول محفل انتظار، با زنده یاد محمدطاهر بدخشی و بیست وچند تن دیگر همراه شد. محفل انتظار که بعداً در سال 1356به اختلاف درونی گرفتار آمد، سرانجام یکسال بعد بدوجریان جداازهم تقسیم شد. درآغازگروهی بنام سازمان فدایی زحمتکشان افغانستان ( سفزا ) برهبری اشماعیل اکبر و سپس بخش دیگری بنام سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان ( سازا )  برهبری محبوب الله کوشانی ساخته شدند.

مساله مهمی که نمیتوان از آن چشم پوشی نمود، موجودیت اختلاف نظر وتفاوت دیدگاه رهبران و موسسان محفل انتظار است.

مولانا بحرالدین باعث درراس گروه عملگرای محفل، افرادی چون قربان پساکوهی، عبدالحفیظ آهنگرپور، امام نظر روستا، اسماعیل اکبر و شمار دیگررا بعنوان هواداران عمل، بیشتر مورد تایید قرار میداد. اما محمدطاهر بدخشی، محمد بشیر بغلانی،  ظهور الله ظهوری،  محمد حسن دروازی، عبدالرشید فرخاری، دولت محمدحکیم، محمد رفیع خوست فرنگی، و چند تن دیگر را ادامه دهندگان اهداف محفل میشناخت. 

نورالله طالقانی، بابه صاحب طوفان، عبدالوهاب آصفی و برخی نا موافقان اختلاف، راه سومی را که کنار رفتن از مسیر اهداف محفل بود، گزینش نمودند. بی گمان افراد جریان سوم که به ناراضیان و کنار گذاشته شدگان معروف اند، کمتر از تعداد یکایک آن دوجریان دیگرنبودند. دلایل این مشکلات وبروز اختلافات ازهر جهت قابل درک است. سازمانیکه موسسان آن 95 درصد جوانان 20 تا 25 ساله بودند، جز شور وشعور رزمندگی و احساسات بلند انقلابی از محاسبه مفردات دیگر چگونه تمکین بدارند. محفلیکه فقط دو سه نفر در آن بالاتر از 25 سال عمردارند، نمیتواند حامل اندیشه ها و تجربه هایی باشد که در جنبشهای سیاسی منطقه وجهان معتبر افتاده است. کمااینکه وضعیت افغانستان و نسبت قدرت سیاسی در جامعه بسیار عکس العملی و شتاب آفرین بوده است.

مشکل او با سایر مبارزان آن دوران وحتی امروز؛ مساله ی اندیشه وعمل انقلابی است. او شخصیت دلاور وعملگرا بود، بنیاد اندیشه و میزان درک او از شرایط دوام مجاهدتهای سیاسی، با فرصت طلبی و تآمل ناجور وبیهوده سازگار نمی شد. برای همین امر،  در بامداد مقاومت انقلابی، جناح عمل را ایجاد کرد و با اشتراک فعال خویش، دستور قیام ضد دولت محمدداود را در جوزای 1354 خورشیدی شخصا صادر نمود. 

مولانا پس از شکست قیام 1354 درواز، بدلیل خیانت یک روحانی مزدور از سوی نیروهای ضربتی کماندوی وزارت دفاع آن وقت دستگیر وچند نفز از اعضای گروه عمل شهید شدند. شکست تاکتیکی قیام وبزندان افتادن گروه، دامنه ی اختلافات را وسیعتر نمود. مخالفان عمل که برای عدم اجرای آن هیچگونه فیصله و اقدامی نکرده بودند، در صحبت های خصوصی ودر اشعار خود به مزمت آن پرداختند. آقای ظهورالله ظهوری در شعری تحت عنوان " جاده غروب " که در مجله " ژوندون " چاپ شد؛ حرکت درواز را شرزنش نمود.

به نسبت همان اختلاف و دوام فعالیت برخی ناروایان در پیرامون جنبش انقلابی ضدستم، که محفل انتظار طراح آن بود، مولانا وهمه افراد گروه عمل از 1354 تا سال 1357 در زندان دهمزنگ باقیماندند. فراموش نکنیم که نظام کودتای ثور نیز این زندانیان را رها نکرد و آنان را بعنوان دشمنان محافل حاکمه ی پشتون دربند نگهداشتند. این نیز بسیار مهم است؛ نه تنها آنانیکه در عمل انقلابی شرکت داشتند، بلکه 3 تا 4 هزار نفر از اعضای جنبش ملی اندیش افغانستان که به سازمان " ستم ملی " مشهور است؛ توسط باند آدمکش امین در مرکز و ولایات تیرباران واعدام شدند. مولانا باعث وهمراهان نیز در یازدهم دلو 1357 خورشیدی

دردل شبهای سرد زمستان اعدام شدند.   روان آنهمه شاد

شناسنامه ی رهبر آزادیخواه و سازمانگر توانایی چون مولانا بحرالدین باعث، هم بعنوان یک روحانی نواندیش و جسور وهم درمقام یک پارتیزان اکشونیست، هنوز نانوشته است. حقیقت تلخ سرگذشت سیاسی او و همه همراهان سازمانی اش در چهل سال از نیم قرن اخیر درپرده های ابهام واوهام نگهداشته شده است. ابتدا لازم است اندکی درباره ی جنبش ملیگرایی واندیشه های ناسیونالیسم مختصرا مواردی را نقل کنم:

 " ملی‌گرایی، ملت‌باوری، یا ناسیونالیسم ( Nationalism ) نوعی آگاهی اجتماعی است، یعنی آگاهی متعلق به ملت که آنرا «آگاهی ملی» می‌خوانند. آگاهی ملی، اغلب پدیدآورنده حس وفاداری، شور، و دلبستگی افراد به عناصر تشکیل‌دهنده ملت (نژاد، زبان، سنت‌ و عادت‌ها، ارزش‌های اجتماعی، اخلاقی، و به طور کلی فرهنگ) است. گاه موجب بزرگداشت مبالغه‌آمیز از آنها و اعتقاد به برتری این مظاهر بر مظاهر ملی دیگر ملت‌های می‌شود.

به صورت کلی به جریان اجتماعی‌ـــ‌سیاسی ِ راست‌گرایی گفته می‌شود که می‌کوشد با نفوذ در ارکان سیاسی کشور در راه اعتلا و ارتقای اساسی باورها، آرمان‌ها، تاریخ، هویت، حقوق و منافع ملت گام بردارد. این جریان با محور قرار دادن منافع ملت به عنوان نقطهٔ گردش تمامی سیاست‌های خارجی و داخلی، باعث جهش‌های تکاملی و سرعت بخشیدن به حرکت روبرشد ملل در رسیدن به تمدن جهانی می‌شود.

ناسیونالیسم، در تضاد با باور نوینی است که جهان‌میهنی (انترناسیونالیسم) نام دارد و طرفدار یکی شدن همهٔ مرزها و از میان رفتن مفهوم امروز «کشور» است. ناسیونالیسم با ارائه و بنیان مفاهیمی مانند «عشق به میهن» و یا «ملت‌پرستی» به جنگ با باورهای انترناسیونالیستی رفته و می‌کوشد کاستی‌های پدید آمده‌ از کارشکنی‌های سیستم‌ها و اشخاص «جهان‌میهن» را برطرف سازد.

ناسیونالیسم در سیاست‌ معمولاً به‌عنوان یک زیرمجموعه‌ برای دیگر باورهای همسو شناخته می‌شود و قابلیت تحول به «راست و چپ» را داراست. (برای نمونه ناسیونال‌سوسیالیسم، یا ناسیونال‌دموکراسی ) ناسیونالیسم شالوده‌ای برای خواست با هم زیستن واحدهای سیاسی و قومی است و متضمن این اندیشه‌است که فرمانروایان و شهروندان بهره مند از همزیستی در این واحد سیاسی فرضی متعلق به یک تبار قومی (Ethnos) هستند. احساسات ملی ریشه در اندیشه ساخت جامعه‌ای با هویت زبانی، مذهبی، و روانشناختی مبتنی بر تصور خویشاوندی کهن اعضای یک گروه قومی فرضی است. تصور ذهنی این جامعه از واقعیتهای تاریخی آن نیز اهمیت بیشتری دارد. از اینرو گروهی از پژوهشگران به پیروی از ماکس وبر ملت را « بزرگترین گروهبندی مردم معتقد به دارای نیای مشترک» تعریف کرده‌اند. ملتها بر اساس گستره سرزمینی نیز تعریف شده‌اند. در انسان شناسی بررسی هویت قومی مردم نه تنها به فرهنگ بلکه به محیط فیزیکی پدید آورنده آن فرهنگ در طی قرنها یا حتی هزاران سال پیش توجه میشود. منتسکیو اصل جغرافیا را برای تعریف خود از فرهنگ مورد استفاده قرار میداد. شرایط ژئوفیزیکی و اقلیم به شدت بر راه و روش معیشت مردمان و راه و رسم زندگانی شان تاثیر گذار بوده‌اند. این عوامل حتی در فلکلور و روانشناسی مردم نیز موثر بوده‌اند". ( برگرفته از دانشنامه آزاد )

من همیشه برای زنده نام مو لانا باعث و هر فردمبارز دیگری که در عرصه اندیشه ملی و دادخواهی فعالیت مستمر داشته و در بند منافع شخصی نبوده است، احترام  بسیار قائل بوده‌ام، بدرستی که زنده یاد مولانا باعث یکی از مصادیق مهم این امر است. میخواهم به انگیزه ها و محرکه های ایجاد این طرز تفکر در منطقه کوتاه اشاراتی داشته باشم:

تشکیل جریانی موسوم به " جنبش ناسیونالیستهای برابری خواه افغانستان" تصادفی نبوده است و به رویدادهای مشابه و جریانات همانند خود در منطقه نسبت دارد. اگرتاامروز کدام موج روشنفکری برای روشنگری در کشورما شکل نگرفت وایجاد نشد، دلیلش چیزی جز طبیعت عکس العملی جنبشهای منطقه و پیروی آنها از اشکال پیشتر ازخود؛ که محصول فشار استعمار خارجی، استبداد داخلی و تحکیم مقاومت دربرابر آن بوده اند، نمی باشد.

چهل سال پیش ازامروز جریان ملی- مذهبی تحت نام " محفل انتظار 1347" رسم الخط دیگری نوشت و راهش را از بینش التقاطی مارکسیسم پیرو (کپی شده) در افغانستان جدانمود. این جنبش سیاسی واندیشه ملی که بعدها از سوی  دشمنان و مخالفان آن ( دستگاه سلطنت و متممان رژیم پادشاهی + محافل قبیله گرا ) به جریان " ستم ملی" معروف شد، پاسخ استبداد سلطنت منحط قومی بر گستره اقوام و تبارهای گوناگون در افغانستان بود.

اکنون باید به آن جنبشهای ملی و آزادیبخش منطقه و پیرامون اشاره کنم که یا بطور مستقیم، یا بگونه ی مرتبط درافغانستان اندیشه ساز و موثر بوده اند. این جنبشها با وجود اثر گزاری فقط انگیزه هارا تقویت نموده و در عالیترین حالت یکی از علتها ودلایل تند وکند شدن جنبشهای سیاسی در داخل افغانستان بوده اند:

1-    ظهور خیزشها و تلاش طرفداران قانونمند کردن بنیاد اقتدار دولتی که به جنبش فراگیر مشروطه خواهی معروف شد. البته نقش اندیشه آفرین جنبش مشروطه ایران، پیشگامی روحانیون آزادیخواه وسپس ندای مشروطه خواهان کشور ما افغانستان، در دهه ی پایان سده ی پیشین ( 1290 خ ) در تشکل اندیشه ی ناسیونالیسم انقلابی و تقویت حرکتهای آزادی خواهانه افزون بر دیگر علتها خیلی موثر بوده اند.

2-  بلند شدن آوازه و ندای جانبخش جنبش مجاهدین جنگل برهبری سردار دلاور آن که منتج به ایجاد نخستین دولت جمهوری گیلان برهبری میرزا کوچک خان سردار جنگل شد، میتواند با اهمیت باشد. جنبش مردمی و مقاومت یاران سردار جنگل که بدلیل خیانت روسهادر شمال ایران و انگلیسها در مرکز آن در سال 1394 خ با شهادت میرزا ی پیشوا سرکوب شد؛ از الگوهای مهم  مولانا باعث وهمه آزادیخواهان ملی اندیش افغانستان بود.

3-   جبهه ملی ایران برهبری دکتر مصدق ( 1330 خ   نام جبهه ملی نخستین بار بر گروهی گذاشته شد که همراه دکتر مصدق برای اعتراض به آزاد نبودن انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورای ملی در دربار تحصن کردند.  در سال 1332 19 تن برهبری دکتر مصدق جبهه ملی را بنا نهادند. ) با پیوستن حزب ایران و سپس پرچمداران پان ایرانیست‌ به رهبری محمد مهرداد و حزب ملت ایران به رهبری داریوش فروهر و بعدها هواداران خلیل ملکی، جبهه ملی به صورت مهم‌ترین سازمان سیاسی ملی‌گرای ایران در جریان نهضت ملی شدن نفت در آمد.

4-  و تاسیس نهضت ملی ایران درتاریخ (  ۱۴ می‌۱۹۶۱ - ۲۷ اردیبهشت ۱۳۴۰ ) توسط مهدی بازرگان و در مخالف با شاه تأسیس شد. این تشکل از ابتدا گرایش‌های ملی و مذهبی داشت و در برگیرندهٔ طیف‌های روشنفکر و ملی - مذهبی بود. بسیاری از بنیان‌گذاران این نهضت از فعالان سابق جبهه ملی ایران و حزب ایران بودند. به غیر از بازرگان از دیگر بنیان گذاران مشهور نهضت آزادی می‌توان به آیت‌الله محمود طالقانی و یدالله سحابی اشاره کرد. بعد از این تاریخ و با توجه به سرکوب شدید ساواک در دههٔ ۷۰ میلادی فعالیت نهضت آزادی در داخل تقریباً متوقف شد، اما شاخه‌های خارجی آن در اروپا و آمریکا شروع به کار کردند. دکتر علی شریعتی و دکتر ابراهیم یزدی شخصیت‌هایی بودند که نهضت آزادی را در خارج از ایران تأسیس کردند.  مسلما هم جبهه ملی دکتر مصدق، هم نهضت آزادی  بازرگان و نیز حزب ملت ایران برهبری داریوش فروهر که هرسه شامل جنبش همسوی پان ایرانیست بودند، به لحاظ اندیشه ملی، استقلال عمل وروان میهن دوستی از خرکتهای مورد تایید مولوی باعث و پیروان او  بشمار میروند. 

5-  تاسیس جبهه خلق برای آزادی فلسطین که خود برمحور اندیشه سیاسی  ناسیونالستی استوار است، به تبع از شکست اعراب از اسراییل در جنگ جنوری 1948 و تجربیاتی که از آن بوجود آمد ریشه یافته است. اما اصولا این جبهه درپی نتایج ننگین وفاجعه بار مبارزات ناهمگون جبهه مقاومت عرب ذر برابر اسراییل بوجود آمد. پس از جنگ جنوری 1967، هنگامی که عملیات نظامی فلسطینیها علیه اسرائیل آغاز شد، جبهه خلق برای آزادی فلسطین، دردسر زیادی برای اسرائیلیها به وجود آورد، زیرا در داخل اراضی اشغالی استقرار یافه بود.

6-  از آن پس تلاش برای تبدیل جبهه خلق آزادی بخش فلسطین به یک سازمان سیاسی مارکسیست لنینیست آغاز شد اما روند این گذار با دشواریها و اختلافات درونی رو به رو گشت و برخی از اعضای جبهه، تبدیل یک سازمان خرده بورژوازی را به یک سازمان مارکسیست ـ لنینیستی ناممکن دانستند. این اختلاف نظر به انشعاب « جبهه دمکراتیک " نایف حواتمه » از جبهه خلق آزادی بخش فلسطین انجامید.

7- درجنبش سیاسی آزادیخواهان افغانستان، عمدتا مولانا باعث بود که رویدادهای سیاسی خاور میانه و منجمله فعالیت جبهات آزادی بخش فلسطین را به اشکال گوناگون و با کمال دقت وهوشمندی پیگیری مینمود. او شخصیت دکتر جورج حبش رهبر جبهه خلق برای آزادی فلسطین، جبهه آزادی بخش عرفات و جبهه دموکراتیک فلسطین برهبری نایف حواتمه را همواره به یاران و هواداران خویش توضیح میداد.   " تاریخ مقاومت فلسطین "

مولانا باعث در بند قدرت نبود و به همان راحتی‌ها که پیش آمد، عرصه را ترک کرد. بنابراین نقد آن شهیدنافی ویژگی‌های مثبت و متمایز و حتی انحصاری ایشان نیست. متاسفانه اما در مواردی دیده می شود که برخی افراد و جریانات در جهت پوشاندن خطاهای خود و حب و بغض‌های غیرقابل دفاع‌شان، گذشته راواژگونه بازسازی و دگرگون می‌کنند و از پیشینیان یک تابلوی تبلیغاتی برای امروز خود درست می‌نمایند.

                      بیژنپور- آآبادی

 
 
 

 

فیروزه گوهروجودی مولوی بحرالدین باعث

 امید گرانسنگ مبارزان واندیشمندان راستین بود؛

 

 بحرالدین کی بود؟ وچرا دشمنان آزادی و آزادگی از وی هراس داشتند؟ اینجاست که هر مغز متفکر وهر انسان خردمند بدون کاوش وپژوهش فراوان میتواند این فرزند راستین ومبارزنستوه واسوه زمان را بشناسد، زیراکه آزاده را شناخت آسان است ؛ هرپدیده حقیقی ساده ودریافتنیست ، مشروط براینکه براستی ما از پی شناخت بدون غرض ومرض آن برآمده باشیم. بدخشان وبویژه درواز، درتاریخ کهنبارش خالی از اینچنین فرزندان ومبارزان حقیقتجو نبوده است واین سرزمین از بدو پیدایش زندگی وزندگانی، در دل خویش فرزندان متفکر وآزاده ی مانند بحرالدین باعث را پروریده است وبه دنیای بیرون از خودش شناختانیده است.

اگرمابه تاریخ مدون واندیشه پردازان کهن این سرزمین ، نگاه عمیق بیندازیم، از آشوزرتشت گرفته ، تا به امروز درواز بدخشان، در بن خویش ودر بن کوه وبرزنش اشخاص وافراد استثنایی ای را داشته واکنون هم دارد . اگر انسان امروزی بن پیدایش فرهنگ انسانی را دامنه های پامیر وسواحل دریای پنج تصور نماید، به یقین به این نتیجه میرسد که، پیوند این رشته به گذشته های دیرتری ارتباط دارد واین همه بروز اندیشمندان ونویسندگان وشاعران ، تصادفی نیست .

مولانای بزرگ ، بحر دین نیز چنانیکه از نامش پیداست ، از جوانی درس دینداری را که رواج منطقه است، در زادگاهش فراگرفت واین بینش براستی بحر بیکران در گوهر هستی وتفکر اندیشمندانه اش پدیدار کرد. محل کوچک زادگاهش بخاطر گسترانیدن این اندیشه، نا گنجا به نظر رسید وبحرالدین باعث را به حرکت به جائیکه ، تبارش هزاران سال سفر کرده بود ، تا حقایق را برای دیگران برساند، وادشت واین فرزند نیکواندیش ومغز متفکر نیز از درواز به مرکز کشور آمد ودر زودترین فرصت ، سایه زایشگر نبوغ وآوازه برحقش در کشور طنین اندازشد. دیگرمحیط دبیرستان توان هضم اندیشه های دانش دینی وسیاسی وفرهنگی این فرزند را نداشت وبعد از ختم دبیرستان، شامل دانشکده شرعیات دانشگاه کابل گردید ودراین زمانست که، این فرزند بیقرار وجستجوگر راه حقیقت، بینش ونظریاتش را بیرون از حوزه علوم کشوری انعکاس میدهد ودر قضیه شق القمر با دانشمندان جامع الازهر مصر شامل گفت وگو میشود. دراین گفت وگوهای علمی، مولوی بحرالدین باعث، در خصوص شق القمرنظر میدهد وبا شگفت زدگی علمای مصر دچار شده، بالاخره نظریات این فرزند، درواز واین بازمانده ی اندیشه های نیک، مورد پذیرش قرار میگیرد.

دین در نظر مولانا باعث ، اصل پیدایش بینش است. زایش وروشنی دو پدیده با هم جفت اند که دانای آورنده ای روشنایی است واین فرزند بزرگ اندیش، دین را با این مفهوم یافته بود ومیخواست که دین را از شر خرافات دین بی باوران برهاند. وسرچشمه دانایی را از این باورهای حقیقی بزایاند. وگوهر دین را از راه اندیشیدن بدون تقلید میخواست که به دین باوران نثار نماید تا هضم کنند ودر خود بیامیزند ومبرا از خرافات شوند؛ روی این اصل بود که پیروان قال وقیل وظاهر فریبان بی مایه، از اندیشه های اصیل و بیان جان مطلب مولاناباعث برداشت ، غلط ودور از فهم ودرک  وخشک اندیشی کردند، تا اینکه در برابر این فرزند مبارز ودلیرخراسان زمین دست به توطه وتفتین نا جوانمردانه زدند ودراین راه حاکمان خشونتور وسردمداران بی فرهنگ وقبیله گرایان وحشت زده، همیار وهمکار این دین بی باوران خشک اندیش وتقلید گران  دانش ستیز گردیدند، وخواستند که راه گسترش اندیشه های راستین این فرزند وسایر فرزندان نیک اندیش خراسان را بگیرند، دست به گرفتاری، توقیف ودر بند قرار دادن آزادی وآزادگی شدند.

مولوی بحرالدین را از ادامه دانشجویی محروم ساختند وبخاطریکه روشنگری وبیداری مردم را با دلیری و شهامت بالا شیوه راهش قرار داده بود وبیداد گران حاکم بر سرنوشت مردم را ، افشا وبه مردم میشناسانید، گرفتار وشکنجه ونا انسانی در حقش روا داشتند واین استعداد بی نظیر زمان را نگذاشتند که گوهر افشانی کند ونثارگری بیاموزاند.دلیل این همه پسمانی کشور ما در سیستم نهفته است که، دوصد وشصت سال برگردن این سرزمین تحمیل شده است وتا امروز متاسفانه هیچ صاحب نظری وپژوهشگری یا متوجه نگردیده ویا نخواسته اند که این نا بسامانی وسیستم برباد گر قبیله وی وعقبمانده را از سر این جامعه واین مردم، دور بیندازد ومردم را از شر این قبیله گرایان برای همیش نجات دهد؛!

بحرالدین باعث ، در پهلوی دانش دینی ودین دانش اندیشی، متوجه نا بسامانیهای سیاسی، اقتصادی وفرهنگی کشورش میشود ودر پی انگیزه وانگیخته این درماندگی می براید ومی اندیشد که با کدام شیوه وبینش میتواند، دلایل این نا بسامانی ونا هنجاریهای  اجتماعی را از راه مردم بر طرف نماید، این فرزند پرتلاش وتشنه حقیقت وداد وسلامتی مردم وجامعه، میکاود ومی پالد تا با همنظران رفع دلایل عقب ماندگی همپیوند شود وبا خردمندی ودرک همه جانبه از اوضاع واحوال کشور وشناخت واقعی از جامعه وویژگیهای اتنیکی  وتیره های گوناگون سرزمینش، در راه آفرینش شگردهای همگرایانه وحق تسا وی ملی وزدودن برتری جویی وستمگری ملی، از دیدگاه عدالت اجتماعی وبرابری انسانی میکوشد وبا یاران وهماندیشان دادگر وعدالت پسند روزگارخویش می پیوندد وازاین راه برای بهتر زیستن وبهتر دانستن وبهتر اندیشیدن خود وجامعه ومردم این سرزمین دست بکار وپیکار شگفت انگیزی میزند، که حاکمان مستبد وظالمان تبهکار وحشت زده میشوند واین وحشیان خالی ذهن ودشمن برابری وتساوی حقوق شهروندی، مانند مار گزنده ، از ترس وحشی گریهای خویش ، آغاز به گزیدن وجود این فرزندان پاک اندیش وخدمتگار انسان وانسانسالاری میکنند وبسیاری این فرزندان خوب وروشنفکران راستین ودانشمندان ژرف بین را، بگونه های مختلف ازما ومردم این سرزمین با آزار وحشیانه وجانگیرانه، میگیرند واندکترین رحمی بحال این مردم واین فرزندان خردمند از سوی این جباران انسان ستیز واهریمنان جانگیر وتروریستان انتحار پسند، صورت نمیگیرد وما هم از این افرادیکه به خانواده وتبار خویش رحم نکردند، چه توقع داشته باشیم؛ توقع ما از کسانی است که امروز در سیاستگذاری افغانستان سهم دارند ودر شورای نام نهاد وزیران تحت ریاست اقای کرزی نشسته اند وبا سرخم وتن عرق پر وچهره خجالت زده، بخاطر احترا م گذاشتن به استخوانهای پوسیده ی حاکمان وستمگرودیوانه بی رحم، که به فرزندانش هم رحم نکرد وآنهارا پیش از دشمنش جان گرفت ودر آخیر خودش را انتحار کرد واین فرزند درواز واین دانشمند دین دار ومبارز راه تساوی حقوق ودادگری را نیز به بند کشانیده بود، تصمیم گیری میکنند واین مرد خون آشام وفاشیست قبیله عاشق را ملیونها دالر صرف پیداکردن استخوانهایش کردند وملیونها دالر صرف قبر وگل گذاریش مینمایند واین واین داعیه دار پشتونستان  زمونج ، دیوانه را بازهم مانند ظاهرخان ونادر خان، غازیوار بگردن این مردم بابا تحمیل خواهند کرد.

 این تاجیکان رمق سوخته واین هزارگان فروخته شده واین ازبیکان از خود بیگانه شده، خیره خیره نگاه میکنند وهر چرندیکه کرزی ودارودسته اوغان ملیتیش بگوید ، از دل وجان می پذیرند ویارای این را ندارند که، بگویند، قبرخالق قهرمان ویاران، قبر خادم دین رسول الله ، حبیب الله خان کلکانی ویاران بدون گناهش که از سوی نادر غدار وچوچه انگریز دیردونی تیر باران شدند ودر قرآن مجید هم مهر وتعهد کرده بود، قبرصدها ازبیک که عبدالرحمان خون آشام را به قدرت رساندند وخود طعمه تلخکامی این دست نا پاک شدند ، را چرا یافت وتاجگذاری نمیکنند؟ مگرمستحق همه برتری وبالاتری این تبار حاکم وظالم به سرنوشت این آب وخاک هستند که، شناسایی شوند وقصر سازی شوند وبابا ویادگار بمانند واز دیگران بنامهای توهین بار در زیر خاک نا معلوم، از نظر ویاد تبارهایشان پنهان وبه باد فراموشی سپرده شوند!؟ قبرهای هزاران انسانی که در دوره زمامداری تره کی فاشیست وامین سفاک ، بخاک وخون کشانیده شدند، چرا جستجو نمیشوند؟

آیا شخصیت ودانش وتفکر وپاکی مولوی بحرالدین باعث ، محمد طاهر بدخشی، آهنگرپور پنجشیری، حکیم دروازی، پساکوهی وجیهون وانجنیر حسن، مجید کلکانی ، سید اسماعیل بلخی، خانواده مجددی، محمد اکرم یاری، قاری غوریانی از قبیله اچکزی، بارکزی والکوزی ونورزای از قندهار، از خاندان محمودی ، چرخی وهزاران شیرمرد وشیرزن که بدستان نا پاک این اهریمن زادگان وپیروان ایدیولوژی شیطانی، کشته شدندو هرگز کسی نمیداند که در کجای دل این زمین زیر خاکند، از داود ودارو دسته اش واز نادر غدار ودارودسته اش، مفید بحال این جامعه نبودند؟!

چرا کسی یافت نمیشود که در جهت شناسایی قبر این فرزندان بیگناه برخیزد واین دولت مزدور ووابسته به بیگانه، مزاحم کارشان نشود؟ اما بی رمقان غیر پشتون وپشتونهای فریب خورده ی ایدیولوژی شیطانی افغان ملتیها، لق لق به سخنان بی ارتباط وپراگنده ی مزدور منشانه آقای کرزی  گوش وبه چهره ی پرپرش مینگرند واین اقا غرض بدست آوردن رای طرفداران داود خان، ملیونها پول این ملت را حیف ومیل میکند ونه وزیر مالیه ونه خودش حاضرند که برای مردم پاسخ بگویند که پولها را در کدام راهها به مصرف رسانده اند؟و از سوی دیگر شخصیتهای دوره اول ودوم مشروطه خواهی نیز بخاطرعدالت خواهی وبرابری ملی سربه نیست شدند وتا امروزقبر آنهارا کسی نمیداند وبیادشان یک منارهم ساخته نشده است ، بایست که قاتلان این شخصیتها بنامشان قبر ومنار ساخته شود؛ تا آنها در دید نسل امروزی گنهگار معرفی شوند.

 خانواده چرخی ومحمدولی خان دروازی وسیدعلی خان گوهری وسایر مقاومتگران این دوره ودوره های بعدی بودند که چندین سال زندانی شدند وبسیاریهارا به چوبه دار کشیدند واین قاتلین واین دیکتاتوران امروز غازیان وبابایان این مردم حساب میشوند ومنار وقصر بنام این اهریمن زادگان، لازمست اعمار شود وجاندادگان راه عدالت نامشان از صفحه تاریخ پاک گردد واین هماندیشان مهمندی ونادری وداودی بیشرمانه با استفاده از موقف دولتی وپولهای باد آورده چنین کارهای شرم آور وجفا انگیز را میکنند وخود فروختگان تاجیک، هزاره وازبیک، جز بلی گویان بی رمق وسرجنبان خر برفت شده اند وهر وزیر این تبار را دیدم سر به پاین وگوش به فرمان کرزی بودند وکسی یافت نشد که درد نهفته در تاریخ را با شهامت وبدون تردید بیان بدارد واین جسارت را در بدل از دست دادن چوکی دو روزه اش به مردم نشان دهد؛ من دراین روزها بحال مرد مبارز وجهادگرموفق کشور امیر اسماعیل خان، دلم میسوزد که قبیله وسیستم تنگ وتاریک حکومت کرزی چگونه این مرد را خورد ساخته است ودر پیشگاه مردم شخصیتش را میکاهانند. اگرپول برایت نمیدهند چرا این مطلب را در پیشگاه مردم روشن نمیسازید واگر پول میدهند، کجا شده همت وپاکی شما که گویا این پولها خرچ حیف ومیل فساد اداری میشوند ومردم در تاریکی وشما بدنام ابدی خواهید شد؛ آخر کمی بخود وشخصیت پاک  خود رحم نمایید!

 نیرنگ قبیله گرایان در طول تاریخ چنین بوده است ولی هوشیاران که درک نمودند ، فورن خود را از بر وگز این تباربدنام ، جدا ساختند واهمیت شخصیت خویش را حفظ کردند، شما به جناب رمضان بشردوست نگاه بدارید ، وزارت را فهمید که در زیر چتر نابکار اقای کرزی نمیتواند بشکل احسن اجراأت نماید، بدون درنگ خود را از بر این حکومت مزدور دور ساخت وحد اقل شخصیت خویش را بدون آلودگی نجات داد. امروز شخص دیگری بنام غنی خان احمد زی، در لفافه قبیله پوشانده واز بیرون با چهره دموکرات وحقوق برابری ودولت ملی، بخاطر رسیدن به قدرت، دیگرانرا فریب میدهد وبه گفته رسانه ها کسی را به معاونی بر میگزیند که، هزاران بار اهمیتش در ولایتداری بیشتر است وچرا ما همیشه معاون مشت خود فروخته وآورده شده از بیرون باشیم؟ چرا این قبیله گرایان با چنین طغیانها خودرا آراسته اند وهمیشه باید گردانندگان اصلی چرخ جامعه باشند؟ اگرجبهه ملی باز فریب تلقین واز خود بیگانگی را بخورد وبه این چهره های بدنام وفاشیست نا شناخته شده رای دهد، سرنوشت دوره اقای کرزی که ده نفر حسابی آنرا نمی شناخت، ولی از خود بیزاران زمان این مردک سراپا پرادوکس وانگل را به زور بر سرنوشت مردم وکشور تحمیل کردند، پیشرویتان خواهد بود واگر از خرد ودرایت انسانی کار نگیرید، این زییان واین غنیان نادار از دانش رهبر وسرنوشت سازجامعه ودر بدری مردم خواهند بود.

انگیزه معرفی مولانا بحرالدین باعث ، مرا به جای کشاند که، بعضی مسایل ضروری را لازم دانستم که بازگو نمایم ، واین فرزند راستین نیز بخاطر تیرگیهای سرنوشت امروزی چندین دهه پیش تدارک مبارزه را سنجیده بود وراهش را آگاهانه بر گزیده بود که در این آرمان پاک ، مانند دیگر یارانش جان داد ولی تسلیم سیه اندیشان اهریمن زاده نگردید. اوبا بیقراری وتشنگی رسیدن به حق، دست به مبارزه عملی زد وخواست که جنبش آزادی بخش وبرابری خواهی را از زادگاهش بیاغازد وسرانجام به پایان برساند. ولی زمان یاری وبینش مردم سرزمینش به آن حد پختگی لازم نرسیده بود، تا به هدف نیکو وبهتر سازی جامعه وزندگی مردمش برسد. از سوی دیگر دیکتاتوری وحشت بار قبیله سالاری هنوز در قدرت بود وسد راه ترقی ودیگر اندیشی قرار داشت ، مجردیکه عمر این دیکتاتور نتوانست اهداف شوم فاشیستی اش را تحقق پذیراند، به ارزش نابودی دیکتاتور رژیم فاشیستی جامه بدل کرد وتیز دندانان درنده خوی زاده شده از لاک بینش فاشیستی ، قدرت را با کودتای نظامی وهمکاری شوروی وقت ، مانند سایر همتبارانشان بایست که از بیرون همکار میداشتند وعادت مزدوری را به میراث برده بودند، بدست گرفتند وصدچند داودخان دست به بیرحمی وکشتار شهروندان خویش زدند وفکر میکردند که جامعه را با از بین بردن زنده جانهایش پاک میسازند وخود برای همیش بدون نگرانی از دپگر اندیشان وعدالت خواهان آرام به زندگی ننگینشان ادامه خواهند داد؛ این بیخبران از خود واز تاریخ بشریت وگذشتگانشان ، آنقدر در اندیشه واهی واز خود راضی غرق بودند که، یکدیگرشان را خوردند وجامعه را تباه کردند ولکه بدنامی را در دل تاریخ برای ابد سیاه نمودند وحامیانشان را هم در منجلاب کردار بدشان گرفتار نیستی ساختند ولی کسانیراکه این اهریمن زادگان جان گرفتند ، امروز به همت فرزندان ونسلهای زنده مانده جامعه، دوباره زنده میشوند ونامشان جاویدانه خواهد شد. رهروان راه راستی هرگز نمی میرند وآشوب خواران شیطان اندیش، هم در زندگی آشفتگی داشتند وهم بعد از مرگشان ، زیروحی از ترس عذاب وجدان وگندیدگی شخصیت  دروغین هذیان زده آنها، یادی به زبانها نخواهند آورد واگر یادی میشوند، سراپا از بدی ها ونی عاقبت اندیشیها وعدم شناختشان از اصل حقیقت جامعه، دین وآیین وفرهنگ انسانی است وبس !

بلی هم میهنان گرامی ! یادی ازشخصیت فرا قومی وفرا منطقوی ودانشیار وصداقت پیشه ی خردمند ، هنگامه شناسس میکنیم که، در یازده دلو 1357 خورشیدی، بدون جرم وگناه، بخاطر عدالت خواهی وبرابری انسان جامعه وحق تعیین سرنوشت مردم بدست خودشان، توسط رژیم نامردمی وفاشیست وحشت آور حفیظ الله امین، بدون محاکمه جانش گرفته شد وتا امروز گورخونین این فرزند وفرزندان دیگر این سرزمین نا روشن ونا معلوم است ، ولی اهمیت مبارزه وبهای خون پاک این فرزندان، روز بروزتحقق می یابد وچیزیکه آنها آرزو داشتند ، پیشرفت وآرامی کشور بدون خواست نیکوی آنها میسر شدنی نیست وهر کاریکه این رژیم تبارگرای اقتدار پسند میکند، بی نتیجه خواهد بود، مگر اینکه در گشودن در از کلید اندیشه های این فرزندان بزرگ دانش وعقیده یاری بگیرند وطرح ونظریات انسانی آنهارا ملاک راه آرامی ورشد وتکامل جامعه قرار دهند. امیدوارم که درمعرفی بعد های معنوی واندیشه سیاسی فرهنگی این فرزند برومند، دوستان دیگر حصه بگیرند وهرکدام بقدر خود توانسته باشیم تا اندکترین رسالت خویش را در قبال این فرزندانیکه بخاطر رهایی ما جان دادند، بانجام برسانیم. روان این خراسانی اندیشمند شاد وجایش فردوس برین باشد.

 درخت گشن شاخ بر شخ کوه : او از خود روشن گردیده بود وسعادت را از بن خود جستجو میکرد وترازوی بینش مساوی واز خود نوشی واز خود نو شوی بود. محک اندازه وجان زایشگر سعادتمندی خود ودیگران بود.همه فرزندان نثارگر وایثارکار چنین بودند وروی این اصل بود که از استبدادنمی ترسیدند ومردن را برای جاویدانگی وهمیشه در یاد وخاطره ها میدانستند .عشق ومهر گوهر زندگی این فرزندان بود وجامعه ما صدها سال در نبود این فرزندان دلباخته راه مردم وازادی وآزادگی، بسر خواهد برد ونیرنگ پول پرستی وقدرت خواهی متآسفانه مردم وجامعه را خیلی به گمراهی کشانیده ومیکشانند. جای شخصیتهای اصیل را دیکتاتوران آدمکش وقاچاقچیان مواد کشنده گرفته است. ویک تعداد خود بیگانگان ودر گروماندگان دستگاه نا بکار مزدورمنش اقای کرزی، یا سند خود فروختگی داده اند ویا در کدام کردار بد فیلم پری شده اند که توان دفاع از حق وشخصیتهای تاریخی خویش را ندارند. فکر میکنند که این چوکی واین قدرت در وثیقه آقای کرزی است واینها حتماً تابع باشند ورمه وارتحت هی هی ، مشاوران ومزدبگیران اجیر این دستگاه حرکت نمایند ودستوربگیرندواجرا بدارند ، تا لقمه ی نانی نصیبشان گردد.

 شما کسانیکه این نبشته هارا میخوانید، بیندیشید ودر چنین خط بی ننگی قرار نگیرد وباعث وار ومسعود وار آزاده باشید وآزادگی را بدیگران هدیه بدارید، اگر به قیمت جان هم تمام شود. ودر آخراز آن کسانیکه امروز در بدخشان زندگی مینمایید وخود را از جمله رهروان اندیشه های ژرف وانسانی مولانا باعث ویا بدخشی بزرگ میدانید، بدانید که دیگر نه سازایست ونه سفزایی !

 آنقدر ساده ودشمن همدیگر نباشید، تمام شما از این دیارید ودارای هدف مشترک، جای تآسف است که ما دراین عصر از رسانه ها بشنویم که، بین سازایی وسفزایی در بدخشان جنگ است؛ در صورتیکه نه این وجود دارد ونه آن، جنگ بر سر چه؟ مگر شما امروز از خود وجهان پیرامونتان بیخبرید؟ همه به ریش واین کارهای بیهوده ایکه میکنید، می خندند، عقده وبد بینی تا کدام حد، تا حد نا بودی فزیکی؟ کی نفع وکی ضرر خواهد کرد؟ تضاد نا بخردانه وطنداران وروشنفکران شغنان در انتخابات چه حاصل داشت، بی نمایندگی در شورا؟ ضررش را کی میکشد؟  مردم وباشندگان آن دیار! کمی رحم نمایید وخود را بشناسید وبه سرزمین وجفاهایکه با این دیار شده است بیندیشید، همه در یک کشتی سوارید، اگر غرق شود، سازا، سفزا، خلقی، ستمی واخوانی وپرچمی نمی شناسد.

شما همه فرزندان بدخشانید واین مردم از شما توقع خدمت وصداقت دارند، صدها فرزند دیار خواهان، درواز، شغنان وحوض شاه ، بنامهای گوناگون ، بدست هموندان این سازمانها در جامعه وتحریک اجنبی کشته شدند، امروز احساس گنهگاری نمیکنید؟ ایا بسنده نیست که بازهم گوشهای ما، شاهد شنیدن واژه نا بکار جنگ، در بین یک مردم ویک تیره ویک تبار با یک خواست ویک اندیشه، باشد؟ وای برما که هنوز نادانیم !

نادانی وجهالت مادر جنگ وتباهیست. کسانیکه با جنگ تحمیل عقیده میکنند، دیکتاتور ودور از اندیشه انسانی هستند. انسان با گفت وگو وپذیرش وتحمل همدیگر میتواند بدون ضرر راهش را بیابد ومرامش را در عمل پیاده گرداند، شما که رهروان خردمندان ودانشوران نام نیک هستید، چگونه شد که گرفتار این بدی شده اید؟ خدا کند که یاران ودوستان دراین باره پاسخ قناعتبخش ارایه فرمایند.

خرد یار وخداوند مددگارتان باد!

میرزایی

 
 
                                      

مردی چون ستارۀ درخشان درخاموشی شب تار

به نام ، به کدامین نام ، واما ، به فردی ، به فردیکه، به شخصیتی ، به مردی ، مردی که ، چون نور؛ چون ستاره ی درخشان درخاموشی شبی تار؛ عنصریکه، تنها  درزبان قا موس آزادی، ایمان، اندیشه وتفکر وا لای انسانی میگنجد ومن یکی از یاران خواستم دریا د وبود این ابرمردخراسان، چهره ی تابناک میهن؛ فرزند مبارزوغرورآفرین وطن، مرداسطوره، فردیکه سراپا اندیشه، ایجاد ونوپدیده ونا یاب درتاریخ معاصر کشور، شخصیتی که چونان  نورخورشیدی درکلبه وکا شانه مردم زحمتکش و تولید کننده، زجروستم دیده کشور، نفوذ چون نور داشت و خم وخاموشی، خودخمی وخود فروشی، بردگی وبرده منشی را صلابت وبرد اندیشه ندانسته؛ سرآغاز تدوین وتحکیم تیوری انقلابی قرار داشت وازآن جا  راه پراتیک وعملی کردن تیوری انقلابی را جستجو کرده وگام به گام، بسوی راه یابی رهگشایی حرکت، حرکت وعملکرد که درقلبش سرنوشت میلیونها انسان بدبخت، تهیدستان، وآنانکه زیرشکنجه ی ستم ملی وطبقاتی درمسیرچندین قرن جان میباختند، انعکاس یافته ورقم میزد؛ به آزمایش میگرفت و جهت عملی کردن  اندیشه ی والای انسانی وانقلابی مبنی ومبتنی به تعین سرنوشت انسان های زیر ستم (ملی وطبقاتی) بود، سال 1354 هجری خورشیدی دست به قیام مسلحانه زد.

 قیام وحرکت وجنبش که بار نخست بعداز سکوت وظلمت طولانی ازیک سو حقیقت وجود ستم ملی و ستم طبقاتی را درجامعه انعکاس میداد ؛ برملا کرد وتوده های میلیونی را به حیرت انداخته و به آینده امیدواری میداد که جهت گرفتن آزادی وتعین سرنوشت بایستی در برابر سیستم ومناسبت عقب مانده ی جامعه ؛ بپا خاسته ؛ مقاومت نموده مبارزه کرده وتا آندم که از اسارت ستم ملی وطبقاتی رهای یابند وازجانب دیگر لرزه به اندام جمهوری قلابی تحت رهبری داود دیوانه وفرزند فاشیست انداخته وحلقات فاشیستی را به تکان آورده گوش زد میداد که گویا زمان تغیر کرده وجبر وظلم وستم که از سوی سران قبایل بالای مردم بومی وزحمتکش میهن  تحمل میگردد ؛ به زبا له دان تاریخ حواله شود.  واما، دراثر خیانت یک و چند تن ازاشخاص دون همت دستگیر وراهی زندان دهمزنگ گردید . وازآن سلول  وزندان که دها وهزارها اشخاص وافراد، پیش از باعث وبعداز باعث به جوخه ی اعدام سپرده شدند؛ این چهره ی تابناک و پرغرور وانقلابی اصیل وفرزند برومند کشور نیز هم سرنوشت محمد ولی دروازی گردیده وراهی چوبه ی اعدام گردید و این ابرمرد   تاریخ ومرد مبا رز و انقلابی ؛ ازسوی فاشیستان ایدالوژیک  وفا شیستان تبار وقبیلوی تحت رهبری امین، این آدم کش، امین سفاک وامین خاک ووطن فروش به همکاری چند کسی در قدم اول منصورهاشمی وسایرین بدون محاکمه ازسوی جلادان امین تیرباران گردیده است.

ومن درآینده درمورد اند یشه ومرام این چهره ی درخشان وشخصیت نستوه تاریخ کشورمان گفتنی زیادی دارم وآنانی را که ازنام ونشان این استاد اندیشه وعلم وعمل تجارت سیاسی کرده اند وبه راه وروش این مبارز خستگی ناپذیرراه سعادت وخوشبختی انسان ستمکش خیانت ورزیده درآینده افشا خواهم نمود.

یادت جاودان باد ای استاد بزرگ

               ومن وما، راه ترا گزیده ایم

                                به این راه طولانی روانیم

ازسوی داکتر تیمور تالقانی . 07 .01 .2009

 
 
                                                ح. آذری

 

نگاهی گذرا برسیراندیشۀ مولانا باعث

بررسی ویژه گیها ی شخصیت خصوصی مولانا بحرالدین باعث، این اندیشمند بزرگ وسخنورتوانا کاردشواری نخواهد بود. چون گسترۀ زندگی، شهرت اجتماعی وحضورفزیکی اودرمجالس، خطبه ها وهمایشهای علمی وسیاسی مصداق ومظهرحقیقی نام وتخلصش بود. ولی ورود درسیراندیشه ودریافت شخصیت علمی او ازجوانب مختلف حقیقتاً دشوارخواهد بود. چون قبل ازهمه ما نیازبه منابعی داریم که درحقیقت چکیده طرزتفکرودید گاه او پیرامون موضوعات علمی، سیاسی، فرهنگی وجا معه شناسی سیاسی افغانستان وبطورخاص شناخت دین وباورهای دینی او باشد، که درشرایط کنونی جزیک مقاله ازآن بزرگ مرد راه آزادی وسعادت مردم افغانستان بیشتردردسترس نیست. درحالیکه سخنرانیهای علمی، دینی وسیاسی او ازیک طرف وازجانب دیگرطرحها ودفاعیات چند گانه ای که دربایگانیهای مراکزبیداد گاه رژیم وجود داشت، بهترین معرف وشناخت اندیشه باعث درمحورهای گوناگون طی دوران زندگی سیاسی- علمی اش میتوانست باشد.

اما پیش ازاینکه به بررسی سیراندیشۀ این مبارزهمیشه درصحنه نگاه گذرایی داشته باشیم، ضروری دانسته میشود تا نیم نگاهی به ویژه گی های خصوصی او نیزبپردازیم. درواقعیت امرشناخت شخصیت ویژۀ او میتواند تا جایی مارا درشناخت باورها واعتقاد ات اوکمک نماید. به عقیده این قلم که یکی ازپیروان ومصاحبان نزد یک او بودم، ازمیان صفات وارزشهای شخصیت خصوصی مولانا که اگرخلاصه بگیریم، مهمترین صفات اودرحقیقت روی این محورهای مهم وبرازنده میچرخد: راستی، شجاعت، صراحت بیان وفروتنی میباشد.

1- ویژه گیهای ذاتی شخصیت باعث:

- یکی ازمهمترین برجستگیهای باعث این پیشوای بزرگ انقلابی کشورما، داشتن صداقت وراستی درهمه زمینه های زندگی چه خصوصی وچه بمثا بۀ یک پیشوا ورهبرسیاسی- اجتماعی بود. راستی میراث بزرگی بود که باعث این خصیصۀ عالی انسانی را ازیک خانوادۀ بزرگ روحانی خدا محوربه ارث برده بود. حقیقت مسلم است که مهمترین گوهرد ین باوری وبخصوص دردین مقد س اسلام راستی وصداقت میباشد وازاین منش نیک است که انسان راه بسوی بسترعدالت انسانی واجتماعی- که مظهروتجلی همه فضیلتهای پسندیدۀ جامعه بشری است- گشوده وبه رسالت مهم وارزشمند خویش تحقق می بخشد. باعث درچنین خانوادۀ خدا محوری که دین را وسیله رستگاری انسان وتقرب بخدای بزرگ میدانست تا ابزارسیاسی برای فریب خلق الله وامرارمعیشت وخوشگذرانی، زاده شد ودرس راستی آموخت.

انسانی برخاسته ازچنین خانوادۀ اهل پاکیزگی وپیرایش وبا آن استعداد خارق العادۀ همراه با نبوغ خاص، که ازنخستین روزپیدایش درمحراق ذهنش پا لودگی وارزش گرایی شکل پذیرفته بود؛ مسلماً که راهش را با راستی پی گذاشته وبا گذ شت هرروز ودریا فت وانباشت اندیشه هایی که گوهرسازندگی وپیام نوینی را درخود نهفته داشت، باروروغنای خاصی بخشید. باعث با ورود درمتن زندگی وفرهنگ گشن بیخ این سرزمین اهورایی، راستی را سنگ بنای راه وروش زندگی خصوصی واجتماعی خویش بخشید، زیرا دریافته بود که بنیاد وگوهرذاتی پیام پیام آوران راستین آئین« پندارنیک، گفتارنیک وکردارنیک » وفرهنگ این سرزمین را نیزراستی تشکیل میداد.

آری! « راه درجهان یکی است وآنهم راستی است». این صدای رسای اشوزرتشت است که ازپشت هزاره های تاریخ درگوش جان وخرد باعث طنین افگند. اوخلف راستین نیای بزرگ خویش بابک بود که راستی را درعمل ودربرابرجهل وخرافات بادیه نشینان فرهنگ سوزوفرهنگ ستیزبه آزمون نشست وخود باوری را چون سالارسخن وپیام آورزبان، فردوسی بزرگوارمتجلی ساخت که گفته بود:

زنیروبود مرد را راستی           زسُستی کجی زاید وکا ستی

نیا کان بزرگ و آ فرینشگران سترگ باعث، همینگونه می اندیشیدند واساس خود باوری را درراستی میجستند ومعتقد بودند که انسان راستکاروخود باورهرگزبه هرزگی وذلت واستبداد متوسل نمی گردد. چون میدانستند که منشای اجحاب، ستم، خود فروشی، خونریزی وکجی وریا ونیرنگ دربی باوری نسبت  بخود ونداشتن اعتماد دربرابرپیرامونیان است. باعث خلف راستینی ازاین تباربود که درونمایۀ زندگی ونگرش شان را " پندارنیک، گفتارنیک وکردارنیک " تشکیل میداد وبری ازهرگونه دورویی وریا بودند واونیزراستی را ازسپیده دم ظهورودرخشش تا واپسین لحظه ای که قلب بزرگش ازتپش بازایستاد چون گوهرارزشمند فضیلتهای بارزانسانی نگهداری نموده واین ویژه گی برجسته را سرمشق راه وروش جا ویدانۀ خویش قرارداد.

- دومین ویژه گی ای که صراط مستقیم باعث را تمایزخاصی بخشید، بدون هیچ تردیدی شجاعت بود. او مردی بود دلیرونترس ودرفرهنگ باعث جایی برای دلهره ونگرانی وجود نداشت. شجاعت وراستی واژه های ناب وعنصرذاتی سازندۀ شخصیت والای انسانهای بزرگ است که بهم پیوند ناگسستنی داشته ویکی متمم وتکمیل کنندۀ آن دیگری است. شجاعت هرچند خصلتی است منحصربه افراد ویژه؛ اما بدون تردید درپیوند با راستی استحکام وپختگی بیشتری کسب نموده وبالای یکد یگرتأ ثیراساسی داشته ومایۀ برجستگی یکی برد یگری میشوند.

تجربۀ زندگی اینرا به اثبات رسانیده است که صداقت وراستی وپالودگی نفسی وبری بودن ازخواستهای مادی گذرا درپایداری وپروردگی روحیۀ شجاعت ودلیری اثرفوق العاده داشته، مردان راستگو وراست کرداردربیان حقایق زندگی هرگزتشویش ونگرانی برخود راه نداده وآنچه را که باوردارند بی هراس ازپیامد مخاطرات آن به آگاهی د یگران رسا نیده درراستای گسترش اهداف مردمی شان زیربار دشواریهای محتوم درمسیرزندگی قرارنمی گیرند. عنصرد یگری که بی تردید به تقویت روحیۀ مردان شجیع اثرمطلوب وسازنده برجای میگذارد، باورمندی بخود وباورمندی به درجۀ آگاهی ودریافتهایی است که شخص ازفرازوفرود زندگی وازدانش رایج روزگارخود دارد.

دانش سرشار، نگرش صائب، نداشتن دغدغۀ خاطر ازپرسش وپاسخ وبی آلایشی درمرام واهداف تعین شده ازخصوصیات بارزدیگری است که به عنصرذاتی ودرونی شجاعت ود لیری انسان بیشترازهرامرد یگری می افزاید. دریک سخن کوتاه خود باوری وخود اتکایی ازعوامل مهمی اند که انسان را درطریق راه برگزیده شده تشجیع بخشیده وهیچ نگرانی ای را سرراه او با قی نمیگذارد وباعث بزرگ پیشوای خردمند ما، این ویژگی را درکمال مطلوب به آزمون گرفت وآنرا میلاک باوروکردارپسندیدۀ خویش قرارداده ودر بالاترین قلۀ پایداری برای نسل فردای خود حلاج وارپاسداری نمود. بلی، این رسالت پیام آوران تفکرواندیه وبنیانگذاران راه نوروخرد است.

روی این مأ موریت سترگ تاریخی، باعث نیزملزم بود تا این رسالت را بمثابۀ یک پیام آورراستین آزادی وآزادگی، دربالاترین شجاعت وپایداری درسرزمین خورشید برای پسینیان خویش بود یعه میگذاشت. 

- سومین برجستگی وویژگی شخصیت مولا نا باعث درمیان همتایا نش، صراحت کلام وبیان درسیالیت زبان بود. سرنوشت وتقدیرباعث ازسپیده دم کودکی وبه پرسش کشیدن روحانیت سنتی وهراهل فضل وبینش د ینی وغیرد ینی تا عروج برمنبروسکو های بزرگ سخنرانی وبحثهای آتشینش درکانونهای علمی وهمایش های بزرگ مردمی، همه بیان آشکاروگواه راستین اوازصراحت وبیان حقیقت است. اوسخنوری بود که درزیبایی کلام وسحرسخن یکی ازنام آوران بی بدیل روزگارخود بود که عمده ترین بخش شهرتش را مدیون معجزۀ کلام وسخنوری اش بود. باعث یعنی همان مرد سخنوروسخندان.

 باعث دربیان حقیقت ازهیچ چیزی نمی هراسید ولودربرابرمرگ حتمی قرارمیداشت. شاید درنگرش اهل سیاست به شیوه مدارا، این یکی ازضعفهای باعث پنداشته شود وافشاگری. وقتی باعث یک تنه دربرابرروحانیت قشری وسنت دیرپای برخاسته ازنظم ونگاه کهن( نه سنت پسندیدۀ روشمند) ایستاد ودردفاع ازبیان حقیقت علمی که با آن نگرش تا مغزاستخوان نافذ درجامعۀ عقب نگهداشته شده وغیردینی که دینی پذیرفته شده بود، به افشاگری پرداخت؛ قطعاً میدانست که چه سرنوشت درد ناک وخطرناکی اورا تهدید می نماید.

 اما اورسالت خود میدانست که درعصری که می زید، باید پیش آهنگ تجدد وپیام آورراستین راستی باشد. چون به فردایی می اندیشید که خرد جستجوگرانسان بعد ازخودش پیام اورا درک نموده وآویزۀ گوش خویش درمسیر سازندگی وسعادت انسانی قرارمیدهد. زیرسوال بردن شق القمربه آنگونه ای که تا روزگارباعث جزباورخارائین جامعۀ دین باورما بود، امرساده ای نبود وبه پیامد فردای بعد ازاین عصیانگری ونه گفتن، آگاهی دقیق داشت. باعث چنین میگوید: « موضوع دیگری که موجبات خبط عدۀ زیادی را فراهم کرده واساساً معلوم نیست تا کـجاهـا حقیقـت دارد هـمانا مــوضوع شـق قمراست که سالیان درازی هسته سخن پردازی های علما بوده، آب وتابی به آن داده اند واورا بحیث معجزه رسول درزمرۀ معتقدات پذیرفته اند وسؤ تـفاهـمی که درینـمورد دامنگیر شـده است درست ازآ یۀ مبارک« اقتربت الساعته وانشق القمر» نشأت کرده است».(1)

باعث نیزازسرگذشت وکارنامۀ بزرگان ونوابغ پیشین این تبار، شناخت ومعلومات همه جانبه داشت وازاینکه قشریون حامی استبداد های نظامهای مذهبی سرکوبگربه گناه حقیقت گویی چه بلا هایی را برسرآن نوابغ میدان خرد ودانش آوردند آگاهی کافی داشت. اما چارۀ جزحقیقت گویی وایستادن درخط روشنگری وپیام آگاهی بخش نداشت. اوچنین به صراحت پرداخت: « حکمای یونان آسمانهارا بصورت طبقاتی یکی بالای دیگر پنداشته وهرکدام را مرکـوزومتعلـق به فلک مخصوصی دانسته وحکم کرده اند که افلاک اصولاً قـابل درک وتسخیر نیستند وبـدین اساس دست یافتن به سیارات، منجمله کرۀ ماه محال وناممکن میباشد. ایـن پـندار میان ایـن عـدۀ علـما شکل یک رکن اساسی دین را بخود گرفت واین آقایون نا مآل اندیش بدون آنکه با ند یشند اینگونه مسایـل چه وابستگی به دیـن دارد، پیرامـون آن به لـفاظی پـرداخـته با جـوش وخـروش آزمـندانــه درنـشر واشاعـۀ آن بحـیث یکـی ازمــسایل مـذهـبی اهـتمام ورزیـده انــد،  تا آنـجا که عده ای از  افـراطـیون، عـقـیده بـر ضد این تـیوری را الحــاد وگناه غیرقابل عـفو وانـمود کـرده بی رحـمانه ازسنگردین آنچه ازتکفیر وناسزا میخواستند بر حقیقت پژوهان شلیک میکردند وچون سد محکمی به بـزرگـی کوه در مسیر ساینس وتکـنالوژی واقـع شده، برای هیچکس مجال پژوهش وتحقیق را درین مورد نمیدادند وچه بسا شخصیتهای علمی ونوابغـی مانند بوعـلی، ابـن تیمیه، رازی و... که قربانی این ذهنیتهای خرافی ومنافی زمزمۀ اسلامی گردیده اند».(2)

- برجسته ترین خصوصیت دیگری که درتکمیل شخصیت باعث متبارزبود واورا طبیعی به الگوی پذیرفته شده درمیان پیروانش مبدل نموده بود، فروتنی وبردباری اوبود، که برخی ها به این ویژگی کمترتوجه نموده وازباعث یک چهرۀ عصیان گر، سرکش وخود رأی درذهن وروان خویش ترسیم نموده اند. جای هیچگونه تردیدی نیست که باعث یک چهرۀ سرکش وتسلیم ناپذیربود. اما تسحیرناپذیری باعث وعصیانگریش دربرابربیداد وستم جانسوزی بود که ازجانب ستمگران برستمکشان روا داشته میشد. اودرمقابل زور وزرومقام وامتیازات کذایی خورد کنندۀ گذرا بود که هرگزسرتسلیم فرود نمی آورد ویک تنه دربرابراین بیعدالتیهای ملموس وخرد کننده می ایستاد. ولی با امانت باید ابرازنمود که او مردی بود نهایت مهربان وفروتن دربرابرهرآنچکه برخاسته ازحقیقت علمی ومنطق درونی زندگی جامعه بود. باعث دربرابررفقا ودوستان وهمسفران ومظلومان تحقیرشدۀ جامعۀ ستم شاهی سخت مهربان وصمیمی وخاکساربود. اوسخن معقول وسازنده وراستی را اززبان هرکس میشنوید وبا تبسم بزرگوارا نه ای که خصوصیت همیشگی اش بود، به پاسخ می پرداخت.

چون خود خواهی وعصیانگری کاذبانه وبدورازمنطق علمی، ویژۀ کسانی است که بخود ودرونمایۀ فکری خویش باورنداشته وعقدۀ حقارت خودفروتربینی را بگونۀ جاه طلبانه برخ دیگران کشیده درپی مقاصدی هستند که هرگزسزاوارآن نخواهند بود. اما باعث مردی ازتبارعقده فروشان نبود. اوآزادۀ سربرکفی بود که برای بیان حقیقت وپیریزی عدالت اجتماعی، سربازگونه درخط مقدم سربازی می ایستاد تا درس مقاومتی باشد برای آیندگان ورهروان راه خوشبختی انسان. او درپی جاه وجلال ومقام های کاذب تحمیل شده نبود. زیرا اوخودش را دریافته بود وبه رسالت انسانی ومأموریت تاریخی اش آگاهی کامل داشت وشهرت صادقانه ونیکویش مظهرباوروایمان وازخود گذری بود. اولهیب سرکشی بود که خاموشی خویش را شمعگونه درسوزش خویش میدید تا روشنی ای باشد برای روشنی بخشیدن شبهای تاریک ظلمانی مردمی که سوزش ودرد سوختن فقروبیچاره گی را با مغزاستخوان خویش لمس مینمودند. باعث سرکشی بود درکمال فروتنی وعصیانگری بود درنهایت سخاوت وبی ریایی. اوخودش بود.

 بدون شک وشبه ای  خصیصه های چون راستی، شجاعت، صراحت وفروتنی مصداق ونماد های واقعی واز ویژه گی های ممتازوانکارناپذیرشخصیت فکری وعملی باعث بودند. اومردی بود صادق وراستگو، دلیری بود بی بد یل وخطیب وسخنوری بود صریح که شفاف وبی هراس سخن حقیقت را درگوش مردم وتاریخ کشورمان پیامبرگونه طنین افگند.

2- سیری دراندیشۀ باعث:

مولانا باعث همانگونه که مرد راستی، شجاعت، صراحت کلام وبیان ومظهرمهربانی وفروتنی بود، مرد خرد، دانش، فرهنگ وسیاست نیزبود. چون تجربه زندگی درستی اینرا به اثبات رسانیده است که ویژگی های نخستینی که برشمردیم هرگزبه نمایش گذاشته نمی شوند مگراینکه بسترواقعی تجلی آنها خرد ودانش وفرهنگ باشد وبا درایت سیاسی وکاردانی ازهرسکو ومنبری برای تجلی آنها یاری جسته شود وآنرا درخدمت آگاهی وآزادی انسان که ازمهمترین ویژه گی اش" آگاهی ازآزادی" است قراردهد. باعث همینگونه به زندگی ومعنی واقعی آفرینش بویژه جامعه انسانی می اندیشید.

       الف- جایگاه دین درنگرش باعث:

نخستین امتیازی که باعث  را درمیان پیشگامان جنبش روشنفکری دهۀ چهل کشورمان جایگاه خاصی میبخشد، درک واشراف بالای اوازدین وفرهنگ ارزشمند دینی درجامعه بود. باعث اولین پیام آورتجدد دینی بگونۀ کاملاً نوین بود. دراین جای شکی نیست که درجنبش روشنگری جامعه افغانستان ومنطقه سید جمال ازپیشگامان روشنگری وتجدد دینی بود. اما درنگرش سید جمال دین منشای تحولات سیاسی- اجتماعی وآزادی اززیرسلطۀ استعماربیرونی واستبداد داخلی پنداشته میشد وهرگونه تحولی را درگرو دریافت درک دقیق وعلمی دین میدانست، هرچند جایگاه علوم بشری را نیزبرجسته می سازد ومسلمانان را به فراگیری علوم انسانی وصنعت فرا میخواند.

 ولی درنحوۀ نگرش مولانا باعث دریافت دقیق دین وشناخت علمی ازآن را عامل رهایی انسان ازخرافات، تجلی پاکیزگی، شیوۀ پسندیدۀ پیوند انسانی وزدایش عموامل بازدارنده دربرابرتحولات وتکامل اجتماعی دانسته، جایگاه دین را ازجایگاه علم وفنا وری که کاراین جهانی ودنیایی است مجزا میسازد. به سخن د یگرباعث بمثابۀ یک اصلاحگرد ینی که فهم دینی را ازخرافات زیرپوشش دینی مجزا ساخته وخطرها وضررهای  ناشی ازاین کج فهمی را هم نسبت به دین وهم جامعه برملا می کند؛ حوزۀ عملکرد دین وعلوم انسانی را که منشای طبیعی پیشرفتهای اجتماعی- اقتصادی وسیاسی است، ازهم مجزا می سازد. شاخصیت باعث با پیش کسوتان جنبش روشنگری درتفسیربازوپیشرفتۀ دینی است. دریافت وتفسیرباعث ازقرآن واحادث پیامبربگونه ای بود که درقرائت وتفسیردینی باعث روشنفکرانی ازهرطیف فکری که درسخنرانیهای او حضورمیداشتند، باورهای خویش را میدیدند. بعبارت دیگرهراهل نگرش علمی وسیاسی درآئینۀ اند یشه وتفسیرداهیانۀ د ینی باعث خویشتن را بوضاحت مشاهده مینمود.

هرکسی ازظن خود شد یارمن     ازدرون من نجست اصرارمن

باعث بیست وچهارساله، 44 سال پیش ازامروزبه اساسی ترین موضوع دینی انگشت نقد گذاشته و مشکل ادغام دین ودولت وخطرات وسرخوردگی ناشی ازاستفادۀ ابزاری ازدین را درسیاست وباورهای شخصی واجتماعی مورد ارزیابی وپژهش قرارمیدهد، که امروزازمهم ترین دغدغه های سیاسی- عقیدتی جامعه ما ومنطقه است.

بحث تخصصی وکارشناسی شدن دین ویا جستجوی اساسی پیشرفت مسایل اجتماعی واقتصادی وبگونه ای حوزۀ علم را با پوشش مذهبی ازحیطه مذهب بیرون نمودن که یکی ازبحثهای داغ جامعۀ روحانیت شیعی وبخصوص روحانیت ایران میباشد، خود گواه آشکاربرتائید بحثی است که باعث بزرگوار دردوران خویش نیم سده پیش ازامروزدرنوشته ها، سخنرانیهای همیشه بیاد ماندنی اش مطرح نمود که پاسخ آن خرد اندیشی ونگاه منطقی ورهایی بخش به سرنوشت جامعۀ دینی افغانستان، تهاجم جاهلانۀ چماق بدستان با فتواهای کاذبانه تکفیروالحاد وواژه های ازاین د ست بود.

 باعث درمقالۀ " پیروزی علم وشکست خرافات" رابطۀ د ین را باعلم و فناوری  کاملاً ازهم مجزا دانسته، یکی را دارای اهداف خصوصی وشخصی درجهت رستگاری انسان میداند وآن د یگری را عامل پیشرفت اجتماعی- اقتصادی وتأ مین سعادت وخوشبختی مادی این جهانی ویا بقول معمول ومعروف امروزی جامعۀ سکولاری که به هیچوجه نافی دین وباورهای دینی پنداشته نمیشود. او خلاف باورهای رایج ومسلط درذهن وروان روحانیت قشری آن روزگاررا که باعلم آشکارا عناد ورزیده ومغایردین میپنداشتند، علم ودانش را غذای اساسی دین میدانست نه مغایرومخالف دین. اومی نویسد که: « آیـۀ مـبارکۀ "یسئلونک عن الاهله قل هی مواقیت للناس" وشأن نزول آن واضح میسازد که دین دارای اهــداف مخصوص وشخصی بـوده جــزئی تـریـن بستگی به همچو مسایل ندارد». همچنان جای دیگری ازقول پیامبربزرگ اسلام چنین ارشاد می نماید: «حـدیـث شریف " انتـم اعـلم بامـورالـدنیا " این ادعارا تأئید ومیرساند که میان دین واین قبیل مسایل مرام شخصی موجود میباشد وهیچگونه هماهنگی بین این دووجود ندارد».(3)

مولانا باعث نه تنها درفهم کلام، فلسفه، منطق وسایرمباحث وابسته به مسایل دینی دست توانایی داشت، بلکه یکی ازاصحاب رأی ونظریه پردازان خبره وبرجستۀ این مکتب بود. باعث همینگونه دراندیشه ها ونظریه های فلسفی و عقیدتی برخاسته ازمکاتب غربی بویژه اندیشه های پیش ازمارکس، مارکسیسم ودانشمندان معاصرنیزدسترسی بلندی داشت. اواز هرباورواندیشه ای که منادی آزادی، عدالت اجتماعی، جامعۀ مردم سالارومحوهرگونه ستم طبقاتی وملی میبود، بدون کدام تعصب ورویکرد ویژه ای بهره می جست وآنرا در خدمت انسانیت میگذاشت. زیرا درباوراومقام وجایگاه انسان برترازهرآیدیولوژی وتفکر واندیشۀ دیگربوده وباورها واعتقادات را اعم دینی وغیردینی وسیلۀ رستگاری انسان میدانست، نه ابزارتعبد وبه انقیاد کشیدن انسان. ازاین منظراگربه جایگاه باعث باندیشیم، اونخستین پیام آورآزادی وتجدد دربُعد همگانی باوروفرهنگ سیاسی جامعۀ افغانستان بود.

         ب- نقش فرهنگ درباورباعث:

دومین برجستگی باعث درمیان معا صرینش، آگاهی ازفرهنگ جامعه بود. اواززمرۀ روشنفکران تک ساحتی ای نبود که حوزه وگسترۀ دیدش دریک مسیرسمت یافته باشد ودنیا را ازعینک غبارآلود مطلق گرایی آیدیولوژیک ببیند. اواز فرهنگ غنامند کشورش اعم ازدینی وغیردینی، وازگاهان اشوزرتشت بدینسودرک وشناخت همه جانبه وفراگیرداشت. او به نقش وجایگاه فرهنگ وهویت ملی درخود شناسی یک ملت درراستای ساختن یک جامعۀ فرهنگ مداروارزش پسند باورقطعی داشت. ازهمینروبود که نقطۀ اتکاء ومحور سخنرانی های باعث را دین وفرهنگ مردم تشکیل میداد وکسانیکه از نزدیک شاهد سخنرانیهای اوبوده اند به این امراذعان خواهند نمود. اوپیوسته ازکلام خدا، گفتارپیامبروپشکسوتان دینی برای توضیح حقیقت اجتماعی ومبارزه علیه بی عدالتی سخن میگفت. اوتفسیرو برداشت ویژۀ خودرا داشت.

باعث درتعریفی که ازدین بیان میداشت، سبب گردید که دشمنان اوتبلیغ نمایند که باعث ازخود آیت اختراع میکند واین چیزها درقرآن نیست. این دسیسه تا آنجا دامن پهن نمود که اوناگزیربود دراکثرسخنرانیهایش یک حافظ قرآن را باخود داشته باشد. وقتی آیتی را قرائت مینمود، اول وجود آن آیت را درقرآن ازنظرحافظ قرآن مورد تا ئید قرارمیداد وبعد به ترجمه وتفسیرآن می پرداخت. وبا این روش پسندیده وهدفمند توانست که برهرگونه دسیسۀ آگا هانه ونا خود آگاه نقطۀ پایان بگذارد.

چون باعث میدانست که دشمنان آشتی ناپذیرطبقاتی وملی مردم افغانستان، برای خاموش ساختن فریاد رسای او ازهروسیلۀ ممکن ونا مشروع بهره میجویند. اوبه نقش دین وفرهنگ دینی مردم بیش ازهرکسی دیگر، درجامعۀ استبدادزدۀ فروخفته درژرفای خرافات ناشی ازنظامهای پیروجهالت قبیلوی باور داشت. ازهمینرو بود که بد بین ترین کسانی که درتحت تاثیرتبلیغات زهرآگین دشمنان مردم افغانستان، با باعث غیابی دشمنی میورزیدند، به محض حضوردرسخنرانیهای داهیانه او تغیرنیت وروش داده درختم سخنرانیها درمحضرباعث ندامت ورزیده، برای راحتی وجدان شان پوزش میخواستند، که نوسیندۀ این خامه شاهد عینی همچوندامتهای صمیمانه درمحضرآن پیرخرد وجادوگرسخن بوده ام.

باعث درعرفان وتصوف وارزشهای عالی فرهنگ معنوی جامعه شناخت ژرف نگرانه ای داشته بارها روی عرفان عصیانگرومقاومت کننده دربرابربی ارزشی ها وعرفان انزوا طلب ومنفی وخنثی کننده ازعنصرمقاومت صحبت نموده وآنرا مورد ارزیابی قرارداده وهشدار میداد که ما به چگونه باورهای عرفانی نیازمندیم. اوازفرهنگ مقاومت ومقاومت گران فرزندان خراسان زمین دربرابرتهاجم بادیه نشینان فرهنگ ستیزپنهان شده درزیر لوای دین، ستایش نموده وآنرا نماد نامیرایی فرهنگ نامیرای این سرزمین میدانست. اوهمیشه ازبابک ونیزک وسنباد وسیس یاد مینمود وبی مروتی هایی که درنتیجۀ نفهمی نسبت به آن قهرمانان همیشه ماندگار صورت پذیرفته است. باعث درحقیقت تبلوری ازفرهنگ ناب ونامیرای کثیرالجوانب این سرزمین وحوزۀ فرهنگ پرورزاد بوم فرهنگ بود. اوبه سیاستی باورداشت که ازدهلیزمشروعیت فرهنگ گزارنموده باشد.

        ج- موضعگیری سیاسی باعث:

سومین تمایزوبرازندگی باعث درمیان نسل سیاسی وانقلابی دوران خودش، درپیوند با موضعگیری سیاسی وجایگاه اندیشۀ سیاسی درباوراومشخص میگردد. برهمه اهل نگرش وپژوهش گران مستقل وهمه آگاهان سیاسی وروشنفکران رهایی یافته اززیرساطوردوران خون وخیانت حاکمیت کود تایی ثور(اردیبشهت) سال 1357 خورشیدی محرزوهویدا بوده وبه این باورهستند که یکی ازمشخصه های اساسی پی ریزی بنیاد تفکرسیاسی- عقیدتی دهۀ چهل کشورمارا خط وابستگی سیاسی تشکیل میدهد. گروه های سیاسی ایجاد شده دراین دوره بگونۀ مستقیم ویا غیرمستقیم درکلاف سردرگم وابستگی سه خط فکری سیاسی- عقیدتی(حزب کمونیست شوروی، حزب کمونیست چین وجامعۀ اخوان المسلمین برخاسته ازدانشگاه الازهرمصر) پیچیده بودند. این گرایشهای سه گانه سالهای متمادی بجای اینکه توانایی های فکری سیاسی وعملی خویش را درراه یافتن ریشه های اساسی تضاد ها وبدبختی های اجتماعی، نحوۀ غلبه براین مصیبتها وزمینه های گذاربه یک جامعه قانونمند ومردم سالارمایه بگذارند، با دریغ این توانا یی ها را صرف تائید وتوجیه سیستمهای سیاسی وحاکمیتهای بیرونی- که وابستگی های عقیدتی- سیاسی داشتند- نمودند.

اما باعث یگانه رهبروپیشوای سیاسی وانقلابی کشورمان بود که برموضعگیری مستقل سیاسی- عقیدتی وترد هرگونه وابستگی بطورمکررتاکید ورزیده دراین راستا تا لحظات واپسین، استقلالیت وآزادگی خویش را درنظروعمل به اثبات رسانید.

مرا ننگ باشد ازاین زندگی       که سالارباشم کنم بندگی

اوخلف راستین فردوسی، بابک ومحمد ولی خان دروازی(که ازسپیده دم مبارزه ملی در راه برپایی  نظام مشروطیت، تا فرا چنگ آوردن استقلال وآزادی وتکیه زدن بربالاترین مقام دولتی هرگزسرآشتی با استعماروپلیشتی نشان نداد)بود.

باعث به همان پیمانه ای که با پیروان روند های سیاسی- عقیدتی والگوهای وارداتی چپ وابسته مبارزه مینمود، به همان پیمانه وبا آشتی ناپذیری آشکاربا مدافعین کذایی اسلام شیوۀ الازهردرگیرنبرد سیاسی بود. او با پیروی آشکارازسیاست عدم دنباله روی واولویت منافع ملی برهراصل دیگری درراه تا مین سعادت وخوشبختی ملت افغانستان وبرابری ملی وجامعۀ شهروندی که درآن هیچ فردی بنابرهیچ دلیلی نمیتواند برفرد دیگری برتری داشته باشد، مبارزه مینمود. باعث وابستگی سیاسی- عقیدتی را درهرشیوۀ آن مردود میدانست وبدین باوربود که وابستگی سیاسی سرآغازوسنگ بنای هرگونه وابستگی اقتصادی، اجتماعی وفرهنگی است. حال این وابستگی چه زیرپوشش مارکسیسم باشد ویا درچهرۀ اسلام تبارزنماید.

مولا نا باعث به عدالت اجتماعی درهمه ساحات زندگی می اندیشید. باعث بارها درخطابه ها وسخنرانیهای پرشوروآتشین خود خطاب به پیروان نهضت اخوان المسلمین میگفت که چرا بجای علم کردن قرآن دربرابرمخالفین آیدیولوژیک واستفادۀ سیاسی ابزاری ازآن، ازقرآن برای تا مین عدالت اجتماعی ومبارزه علیه هرگونه ستم وبیداد طبقاتی وملی که درونمایۀ آن است، بهره نمی گیرید؟

ازهمین رو او نهضت اخوان المسلمین را یک نهضت دینی نمیدانست وآنرا یک جریان سیاسی عقبگرا درجهت حفظ حاکمیت استبدادی داخلی ودرخدمت استعمارجهانی وبویژه استعمارامپریالیستی میدانست. درابرازاین باورواندیشه هرگزکوتاهی نه نموده بیش ازهرمسئول ورهبرسیاسی دیگربه افشاگری پرداخته است. شاید برخی ها ادعا کنند که کسان دیگری دراین زمینه دست بازترودرازترداشته اند. اما ویژه گی باعث با دیگران دراین است که او ازمنبردین ودریافت علمی وانسانی دین وبا استدلال منطقی این رسالت را دربرابربقول معروف خودش "مسلمه های کذاب" انجام داده است.

دراین جای شکی نیست که باعث طرفداریک نظام سیاسی بی طبقه بود ونظام سوسیالیستی را یک نظام عادلانه ودرخدمت اکثریت مطلق جامعه می پنداشت واینرا هرگزکتمان نه نموده ومغایراسلام نمیدانست وازیک سوسیالیسم انسانی سخن میگفت وهمیشه ازقهرمانی های دوبچک رهبرچکوسلواکی وایستادگی اودربرابرتجاوزشوروی سخن میگفت ویا از سوسیالیسم انسان گرایانۀ ارنستو چه گوارا ومقاومتش دربرابرسیطره جویی شوروی مثال می آورد.

او پیوسته ازابوذروسلمان اصحاب بزرگ پیامبریاد مینمود وحتی آنان را پایه گذارسوسیالیسم اسلامی میدانست وازمبارزات عادلانۀ ابوذرکه ازتبعید درشام تا زندان ومرگ را دراین راه تجربه نمود، یاد آوری میکرد. اما با هرگونه الگوبرداری ازبیرون مخالف بود. دریافت باعث ازمارکسیسم نیزدریافت علمی بود. اوالگوبرداری را جزمیت ومخالف نگرش مارکسیسم میدانست. وبی جهت نبود که دلبستگیهای خاصی به چه گوارا داشت. باعث حقیقتاً انسان گرا بود تا وابستگی ویژه ای آیدیولوژیک به کدام مکتب خاص. او بدنبال عدالت بود وشیفتۀ انسانیت.

        د- باعث ومبارزه مسلحانه:

چهارمین ویژگی باعث درتمایزآشکاربا پیشکسوتان وهمتایان معاصرش درپیوند با مبارزۀ مسلحانه بود. باعث همانطوری که درعرصه نگرش واندیشۀ سیاسی ازاستقلالیت سخن میگفت، دررابطه با مبارزۀ مسلحانه نیزباورمستقل خودرا داشت. طوری که دربالا اشاره نمودیم، پیروان نگرش چپ درکشورما عمد تاً ازدو روش آشکارقیام مسلحانۀ کارگری شهری گونۀ شوروی ومبارزه مسلحانۀ توده ای طولانی شیوۀ حزب کمونیست چین به رهبری مائوتسه دون پیروی می نمودند. اما باعث با شیوۀ پذیرفته شده مطلق گرایی دراین دوگونۀ فکری مخالف بود.

 باعث همچنان درامرمبارزه مسلحانه کانون شورش طرزانقلاب کوبا به رهبری چه گوارا را نیزقبول نداشت. اودرمیان تفاوتها وعوامل گوناگون، یگانه دلیلی که درزمینۀ عدم پذیرش این شیوه ارایه مینمود این بود که درجامعه کوبا طی سالهای متمادی مبارزه سیاسی صورت گرفته ودرحد کافی به افشای نظام دیکتاتوری باتستا وآگاهی سیاسی مردم پرداخته شده است وانقلابیون کوبا با تشخیص دقیق زمان آغازمبارزه مسلحانه به گونه کانون شورش پرداخته دراندک مدت زمانی توانستند که کانون شورش را به یک قیام مسلحانۀ سراسری مبدل نمایند. اما درافغانستان بجزشهرکابل اکثریت مردم هنوزدریک عقب ماندگی وحشتناک سیاسی به سرمیبرند.

 ازاینروباعث دراین رابطه هرگونه مطلق گرایی را مردود دانسته آنرا درپیوند با شرایط ویژۀ افغانستان قابل قبول میدانست. اوبدین باوربود که هریکی ازاین شیوه ها متناسب با شرایط خاص افغانستان قابل تجربه میتواند باشد. زمان وروند مبارزۀ مسلحانه درافغانستان تعین کنندۀ شیوۀ قطعی میتواند باشد. باعث ویارانش بیشتربه شیوۀ مبارزه سیاسی- نظامی می اندیشیدند. آنها به نقش عمدۀ مبارزۀ سیاسی درجهت بیداری هرچه بیشترمردم تاکید مینمودند. اما برای مؤثریت بیشتروانعکاس سراسری اهداف سیاسی خویش به لزوم مبارزۀ مسلحانه تاکید میورزیدند.

 یعنی پا بپای مبارزه سیاسی به مبارزه مسلحانه نیزپرداخته شود. آنها بدین باوربودند که مبارزه مسلحانه درحقیقت بازتاب دهندۀ درستی ومعقولیت اهداف سیاسی ما درجامعه بوده وبا این شیوه بهترمیتوان که صداقت ووافا داری خویش را به امرسعادت مردم افغانستان به اثبات رسانید که قیام مسلحانه سال 1354 خورشیدی به رهبری خودش یکی ازنمونه های بارزبیان صداقتش نسبت به آرمان والای خوشبختی مردم افغانستان است. آنها هرگزبدین باورنبودند که ازاین قیام میتوانند جان به سلامت ببرند؛ چنانکه دوتن ازسرداران راستین خویش را بنام عین الدین بهادری خواهانی وجلال الدین عصمتی خواهانی (فرزندان کاکا) درراه مردم اهدا نمودند. آنها خودرا نخستین قربانیان وآزمون کنند گان راه مردم برای گشایش مسیردرست مبارزه میدانستند.

باعث پیوسته اصرارمی ورزید که برای شکستن سکوت سهمگین خفقان آوروذلتبارناشی ازمیراث استبداد دود مانی قبیلوی طولانی، نیازبه قربانی وازخود گذری بیشتری است، که درگام نخست این رسالت میهن پرستان واقعی ای است که بند ناف شان با هیچ دستگاه استعماری گره نخورده است. تاریخ این ماموریت را بدوش ما گذاشته است. ما باید این سکوت سهمگین را درهم بشکنیم وما باید به روشنفکروحشت زدۀ زادۀ نظام استبدادی درس مقاومت بدهیم وما باید مبارزۀ سیاسی روشنفکری را اززیرزمینی ها وپسکوچه های کابل به سراسرجامعه تسری بخشیم وبا فریاد مسلسلها درگوش جامعه طنین اندازنمائیم.

نسل امروزمیراث خوارباعث، وقتی دروجدان فروخفتۀ خود مراجعه کند وازغبارمسموم کنندۀ ذهنی گروهی رهایی یابد وتسممات ذهنی خویش را با پاد زهرخرد ودگراندیشی به رویداد های جامعه ژرف بنگرد؛ صمیمانه می پذیرد که برای اولین باراین باعث ویاران سربداراو بودند که با مایه گذاشتن ازجان خویش، برای اولین باردرخرمن دستگاه استبدادی سراپا فرورفته درجهالت خود نگری آتش برافروختند وطلسم ظل اللهی آنان را درهم شکسته، پوکی ونا پایداری دستگاه ستم شاهی را به نمایش گذاشتند.

 درست است که سازمان باعث درنتیجۀ قیام 1354 خورشیدی دروازدچارصدمات زیادی گردیده وعده ای ازفعالان سیاسی آن به شمول رهبرشان شهید بدخشی رهسپارگوشه های نمناک سلولهای انفرادی زندانهای جهنمی رژیم پوسیده وازدرون تهی شده گردیده ودرتداوم کارسازمانی آنها سکتگی ها و سرانجام ریخت وپاشهایی را نیزرونما گردید.

بلی، اگرگروهی با ندیشیم وفرصت طلبا نه ویا مدارزندگی سیاسی را درپهنای دایرۀ خودی ترسیم نمائیم ودرک ما ازروند مبارزۀ سیاسی وشعاردادن بنام توده هایی که هرگزسهم شان داده نشده، هم شهید باشیم وهم غازی وهم زنده وسلامت؛ یقیناً قیام درواز عملی بود احساساتی، خودسرانه وبدورازمصلحتهای کلی درون سازمانی خیال اندیشانه.

ولی اگربنای داوری را برتاثیرات کلی اجتماعی بگذاریم ووقف شدن درراه تحقق آرمانهای بزرگ مردمی، می پذیریم که اولین تأ ثیرقیام دروازشکستن طلسم استبداد دودمانی بود که ماهیت پوک وشکست پذیرخویش را طی 45 روزمقاومت متبارزساخت ونشان داد که دستگاهیکه میراث خون وخیانت بیش ازدوسده بود، با همه سازوبرگ نظامی خود ازدستگیری وسرکوب ده تن چریکی که هیچگونه تجربه نظامی نداشتند وبا عادی ترین سلاح مسلح بودند، عاجزبود. روی دیگراین سکه این بود که مردمی که حد اقل ازماهیت رژیم آگاهی داشتند، هرگزبه فرزندان خود خیانت نه نموده وبا قبول بدترین آزارواذیت عمال وحشی رژیم بازهم ازفرزندان شان صمیمانه حمایت نمودند.

دومین تاثیرمثبت این قیام آفتابی ساختن شکست پذیری وبی ماهیتی نظام دودمانی وهمچنان صداقت ستم شوندگان درباورروشفکرانی بود که مردم را عوضی گرفته بودند ودرک شان ازمردم فراترازحاشیه کتابها نبود. آنها علاوه بردریافت اهمیت کارسیاسی درمیان مردم، معتقد گردیدند که نظام دود مانی درباورمردم دیگرنه تنها ظل الله نیست، بلکه فروپاشیدنی است. سومین تاثیرقیام ایجاد روحیۀ مقاومت وتحرکات نظامی دربرخی ازگوشه های دیگراین کشورپیوست ویا درامتداد این رویداد توسط گروهای دیگرسیاسی اعم ازراست وچپ بود واین روند تا زمانی تداوم یافت که توماررژیم انحصاری قبیلوی برای همیش درهم پیچیده شد.

 مهم این نیست که چه کسانی این انحصاررا فروپاشیدند، مهم آن است که فریاد داد خواهی برابری ملی ومحوهرگونه انحصاروخود محوری باعث وهمراهانش به یک داعیۀ سراسری ملی مبدل گردیده ذهن پیروان اندیشه های گوناگون را تسخیرنموده ودیگرهیچ تفکرواندیشه وباوری جزتمامیت خواهان وانحصارطلبان قبیله، آن داعیه را نه تنها کفروالحاد نمی پندارند که حتی داعیه دارترازباعث و بدخشی ویارانش خودرا می نمایا نند.

ولی اگربازهم گروهی برخورد نمائیم، بزرگ ترین درس وتاثیرقیام مولانا وهم رزمانش، کشیدن خط ژرفی بین منادیان ومنافقان بود. اگرقیام مولانا دوشهید آزاده را درپیشگاه مردم وتاریخ برای فروپاشیدن بساط انحصارقبیلوی قربانی نمود، درمقطع بعد ازنبود مولانا، بدخشی، پساکوهی، حسن، آهنگرپوروحکیم وبزرگان دیگر، این داعیه داران راه وروش خرد اندیشی؟!

چه گلی را به آب دادند؟ بجزقربانی ده ها جوان تحصیل کرده برای استحکام پایۀ آنانی که دستان شان بخون بدخشی ومولانا وهزاران شهید پاکبازدیگر، تا شانه های شان خون آلود است. ازدزدان آدمکشی که صدها نوجوان وجوان را بجرم ملی گرایی درصفوف زیرنام جهاد به شهادت رسانیده وراه دیگری بجزپیوستن به رژیم مزدورودرمانده نداشتند، برای بهره برداریهای سیاسی شیوۀ معامله گرانه، درپیشگاه اربابان داخلی وخارجی قهرمانان ملی گرا درست نموده وریشه های هم سطح بنیانگذاران بخشیدند وده ها جفای دیگری ازاینگونه را مرتکب شدند.

حالا این آقایون مآل اندیش! درکدام بیغوله خزیده اند که دراین دنیای بازناشی ازانقلاب علمی ای که دریک طرفت العین صدای شمارا دراقصای جهان میرساند، دیگرزمزمۀ ملی گرایی ای وجود ندارد. با دریغ که نه تنها این صدا ازحنجرۀ آشنایان عافیت نشین شهید وغازی ما دیگربیرون نمیگردد بلکه هم صدای آنا نی گردیده که درفرهنگ خیالی وکاذب خویش زمزمۀ فاشیسم را نجوا مینمودند. ولی اکنون ساکت وخموش، زندگان شبیه مرده ومردگان متحرک بی رمق وازپای افتاده وازگرفتن نام باعث هنوزوحشت دارند.

البته روی این سخن هرگزمتوجه آنانی که درطی بیش ازیکنیم دهه صدا ی داد خواهی شان پیوسته بلند بوده وبا نورچشم وعصارۀ مغزشان روشنگری نموده وبی امان وبی هراس ازداعیه برحق ملی، جامعۀ شهروندی وقانونمند ومردم سالارحمایت نموده وپیام شان را به گوشهای شنوای رسانیده اند، نخواهدبود. واما بازهم باعث، اوکه نمونه وصمیمی ومهربان بود. اونسبت به انسانهای آزادۀ جهان دیگری نیزحرمت میگذاشت وبرای اوملاک حرمت گذاری نسبت به دیگران نیزآزادگی، داد خواهی وآرمان گرایی انسان مدارانه بود.      

درمیان پیشگا مان جنبش انقلابی چپ جهانی، باعث عمد تاً به ارنستوچه گوارا، هوشی مین وجنرال چاپ بیشتراحترام میگذاشت وآنها را نماد خود ارادیت وموضع گیری مستقل سیاسی- آیدیولوژیک میدانست. گوارا درباورمولانا یکی ازمظاهرانسان گرایی بود وجز ادای رسالت دربرابرنیازمندان جهان هیچ مقام ومنزلت دیگری را نمی شناخت. اودر ارجانتین به ثمررسید، درکوبا انقلاب نمود، بیاری انسانهای کانگو شتافت ودربولوی نثار آرمان ستمکشان گردید. 

 

3- نگاهی به شباهتهای دوستی باعث وبدخشی با ارنستوچه گوارا وفیدل کاسترو:

 گاهی طرح تعهد دوستی درامرمبارزات سیاسی وانقلابی میان بدخشی وباعث برای سرنگونی حاکمیت انحصاری دود مانی افغانستان، درذهن من خاطرات طرح دوستی وتعهد مشترک برای سرنگونی نظام دیکتاتوری باتستا درکوبا میان فیدل کاسترو وارنستوچه گوارا را که در مکزیک صورت گرفت، بیاد می آورد. شباهتهای  رومانتیک وتاریخی ای را میان این دوپیوند وتعهد درامرمبارزه میتوان مشاهده نمود.

مگربا دو تفاوت بزرگ که آنها یعنی رهبران کوبا(فیدل کاسترو ویارانش) وارنستو چه گوارا ازدوکشورمختلف با فاصله های زیاد ولی دارای درد مشترک بودند ودو دیگراینکه آنها شاهد پیروزی اهداف وبرنامه های مدون خویش درحیات خود وتحت رهبری خود شان بودند.

اما باعث وبدخشی فرزندانی ازیک میهن مشترک با درک ودریافت مشترک بودند و اینها(باعث وبدخشی)پیش ازاینکه شاهد فروپاشی نظام انحصاری تک ملیتی شیوۀ رهبری قبیلوی وفراگیری ملی اندیشه های ملی وآزادی خواها نه خویش باشند، سرهای خویش را درراه اهداف شان قربانی نمودند.

شباهتهای رومانتیکی که اشاره نمودم ازاین قراراست که کاسترو مردی بود برخا سته ازیک بسترسیاسی مبارزاتی که بنیاد آنرا حزب کمونیست کوبا سالها قبل گذاشته بود وکاستروی جوان جدا شده ازاین بسترسیاسی دارای گروه ویژه ای ازپیروان خود بود که تعداد شان درهمان مکزیک به 81 تن میرسید.

اما چه گوارای جوان تازه فارغ شده ازدانشگاه پزشکی بونس آیرس ارجانتین که روح آزادگی وانسان گرایی درضمیرانسانی او فروخفته بود ودریک سفرتاریخی دورامریکای لاتین ومشاهدۀ مستقیم ازسرنوشت انسانهای محروم وبه اسارت کشیده شده به غلیان رسیده ومصمم به سرگذاشتن درراه آزادی ستمکشان ومحرومان گردید، فقط سرشوریده وروح تسخیرناپذیرونگرش علمی ویژۀ خودرا که به افقهای دوردور مینگرست، داشت. آنها(کاسترووچه گوارا) کنارآمدند ونظام با تستا را سرنگون نمودند.

 بدخشی نیزمردی بود که تجربه سیاسی حزبی وتشکیلاتی را آزمون نموده وبا بریدن ازحزب وابسته به مراکزقدرت بیرونی با باعث جوان که جزاستعداد خارق العاده، دانش فراگیرکثیرالجوانب، روح استوار و تسخیر ناپذیروپایگاه اجتماعی کدام تشکیلات سیاسی دیگرنداشت، متحد ومتعهد شدند واندیشۀ برابری خواهی ملی را با یک مبارزۀ آشتی ناپذیرومایه گذاشتن ازجان خویش، دردل واذهان همۀ طیفهای فکری واجتماعی  اقوام زیر سلطه تزریق والقا نمودند که بازتاب درستی این برداشت وشیوه مبارزه سیاسی بدخشی وباعث دربُعد زمانی بعد ازشهادت این با نیان داعیۀ برابری ملی، بطورغیرمستقیم ودریک ترکیب وائتلاف غیرقابل پیشبینی شده با همه نارسا یی های فکری وسیاسی که داشت، به کارنامه های نظام انحصاری تک قومی پایان بخشیدند (یعنی ائتلاف جبل السراج با ترکیبی ازعناصر وگروه های دارای اندیشه وباور ومذاهب مختلف درواقعیت امرمظهر واکنش تاریخی دربرابرسیطرۀ نظامهای انحصاری دود مانی تک قومی بود. اینکه این ترکیب تا کدام حد با معیارهای با نیان برابری ملی مطابقت داشت یا نداشت ودرمدریت خود به ثمرنرسید ویا بنا برعوامل ومداخلات داخلی وخارجی عقیم گذاشته شد دراینجا مجال بحث وبررسی نبوده وفقط آنچکه محرزاست ودرآن نمی توان تردید داشت، فروپاشی انحصاردرنتیجۀ مقاومت ائتلاف مزبوراست که درفردای بعدی مطمئیناً بسوی یک نظام مبتنی بربرابری ملی، دمکراسی عادلانه و جامعۀ شهروندی حقوق بنیاد وکارا گزار خواهد نمود).

 آنها(کاسترووچه گوارا) سرانجام ازهم جدا گردیده وهرکس پی راه اندیشه های خود گردید؛ کاسترو درحاکمیت کوبا باقی ماند وارنستو چه گوارا برمبنای تعهدات کوه های سیرا ماسترا( که بعد ازتحکیم نظام سیاسی جدید ورفع خطرسقوط آن باید به کمک آزادی خواهان دیگرمی شتافتند) سردرراه بی بازگشت گذاشت. واینها(باعث وبدخشی) نیزدر مقطع دیگری(ما دامیکه مبارزه سیاسی با مبارزه مسلحانه درهم آمیخته شد) گوشه نشین سلولهای زندان گردیده ما دامی ازسلولهای نمناک دهمزنگ جدا گردیدند که تأ ثیرات قیام مسلحانه سال 1354 خورشیدی درپیروان آنها اثرات خویش را بگونه ای گذاشته بود که آنهارا دردومسیرنا خواسته وجدا ازهم قرارداد. ومآ لا این دویاردیرینۀ همیشه درصحنه با دل نا خواسته ازهم جدا گردیده وهرکس پی راه خویش گام برداشته وجاویدانه شدند. سی سال ازشهادت باعث این سرداردلیرآزادۀ تاریخ کشورو29 سال ازشهادت بدخشی این سرورنامداروچهرۀ شاخص با نیان مکتب ملی وبرابری انسان جامعۀ ما میگذرد. اما تاریخ سی ساله خون وشهادت به اثبات رسانید که آنها مظهر عدالت اجتماعی و آرمانهای والای ملی ملت ستمدیدۀ افغانستان بودند. یاد شان گرامی باد!

 

پیونوشتها:

1-    مولانا باعث، پیروزی علم وشکست خرافات، سایت فراترازمرزها.

2-    همان منبع.

3-    همان منبع.

 
 


گوشه های ازخاطرات بی ریای مردم درواز

                   عقاب  تیزبین  از کوه    درواز              به اوج آسمان  ها کرد    پرواز
                   همان   مرد دلیری   نکته پرداز               قیام   داد  خواهی   کرد   آغاز   

سلام  و درود  به مردم سرزمین مولوی باعث ، سلام  و درود  به یاران و پیروان مولوی باعث ، سلام  و درود  به سر سپرده گان و شهیدان راه مولوی باعث، سلام  و درود  به خواننده گان و رهروان مولوی باعث  و سلام و درود وعرض ادب به دست اندر کاران و دبیران سایت های که یازدهم دلو را برای یاد بود  سلطان شهیدان راه  آزاده گی  تخصیص داده اند.
بعداز تقدیم سلام و عرض ارادت از شما آرزو دارم تا نبشته ی کم ارزش بنده را در کنار نوشته های پرارزش شیفته گان مولانا بحرالدین باعث دبیر اول محفل انتظار و رهبر سازمان محبوب(سفزا)به نشر بسپارید.
من تمام عمرم را درمسیر اندیشه های  والای انسانی  مولانا بحرالدین باعث سپری نموده ام،  ولی تمام عمر افسوس خوردم که نتوانستم پای صحبتش بنشینم و از بحر بیکران دانشش لب تر کنم، هرکسی که با من آشنایی دارد  بنکوی میداند که من به مولانا چنان عقیده داشتم ودارم که او انسان بود، ولی نه انسان معمولی و نه هم مانند انسان های یک و دو قرن اخیر.
عاشقان پاک مولانا !!من از شما معذرت میخواهم که در توانم نیست تا اکادمیک درمورد شخصیت چند بعدی مولانا بنویسم و خاطرات شخصی هم ندارم چون تماس مستقیم با جنابشان نداشته ام ، یکبار حضرت مولانا را درخانه ی آخند ملا سلیم سالها پیش دیده ام که چهره مبارکشان هم در خاطرم نیست. بنا به دو دلیل اول اینکه خورد سال بودم، دوم اینکه مدت زیادی از زمان دیدنم تا حال گذشته است.
مولانا به هر مکان و منزل که فرود می آمد، مردم از گوشه وکنار از جوانان وکهن سالان به زیارت شان می شتافتند. نام مبارکشان ورد زبان عموم دروازی ها بود از دیدنش همه خوش حال میشدند . افتخار می کردند که مولانا را از نزدیک دیده اند. هرکس تا توان داشت در موردش تعریف می کرد حتی بچه ها هم از اعمال نیک وشایسته اش برای دنیای خود از نام وشخصیت مولانا استفاده می کردند...
معذرتم را بپذیرید شاید این نبشته من زیبنده حال نباشد ولی چون ساده است و بی ریاء با جرأ ت می نویسمش. خوب بیاد دارم مولانا در سالهای که نو به شهرت رسیده بود، مردم به نام مرد آتشین،صادق،عادل،غریب پرور، مبارزوانقلابی می شناختندش ... کوه گردی، شب گردی ، شهامت وشجاعتش برای کودکان ونوجوانان درواز ی  الگو شده بود. بچه های نوجوان برای خود یک نوع بازی ساخته بودند بنام « باعث بازی » یکی از بچه ها را که نسبت به دیگران دلیرتر و شجاع تر بود «باعث» انتخاب میکردند. اکثریت بچه ها  رعایا بودند. چند تن هم ازمیان بچه ها رول قوماندان امنیه، حاکم ، قاضی و مفتش را بازی می کردند . تعدادی هم معلم ومتعلم ، بازی از مخالفت شخصیتی بنام  « باعث » با استبداد ،د فساد اداری ، خرید وفروش تریاک وجنایات مامورین حکومتی آغاز میشد. تا دست گیری ، محاکمه وزندانی نمودن مولانا بازی ادامه می یافت...
  شیفته گان مولانا !! محترمانه باید به عرض برسانم که حالا میخواهم ، حقایق و شایعات که از زبان مردم درواز و غیره درمورد شخصیت مولانا شنیده ام تا جای که در حافظه ام حفظ مانده است بنگارم...۶ سال داشتم که با نام مبارک مولانا آشنا شدم،  در آن زمان فکر می کنم نو مولانا به شهرت رسیده بود، اکثردعوی ها ، کشیده گی ها قومی و مناقشات جنجالی نا حل شدنی مردم که برایش محول میشد در مورد عادلانه تصمیم می گیرفت و عادلانه فصله  میکرد . به دعوی ها به صورت احسن خاتمه میداد.  شرینی و پاره از هیچ طرف دعوی اخذ نمی کرد. او همیشه از حق طرفداری میکرد و علیه باطل می ایستاد . در غریب پروری نام وشهرت سترگ داشت. مردم درواز که سالها رنج استبداد، ستم ورشوت را با جسم وجان لمس کرده بودند . مولانا را از انسان دور وزمان خود یک درجه بالتر می شناختند.
 شب ها در کانون خانواده ها از مولانا و عمل کردهای مولانا صحبت میشد. من هم برای اولین بار در یکی از شب های زمستان نام مولوی باعث را از پدرم شنیدم که داشت برای اهل خانواده ی ما در باره ی مولانا ، سخن رانی های مولانا ، پند ونصحیت مولانا که به مسجید« پری سیدون »انجام داده بود، پیام های مولانا را کنده وپاره چیزی که در یادش مانده بود با همان فهم خودش تشریح می کرد. افسوس که هیچ چیز از صحبت های پدرم جزء یک نام همان نام مولوی بحرالدین باعث دیگر هیچ چیزی در یاد و خاطرم باقی نمانده است...
   بعد ها که  صنف  پنج  مکتب بودم ، بار دیگر نام مولانا سرزبان ها شد ، این بارمردم با اشتیاق بیشتر به استقبال مولانا میرفتند و جدی تر در موردش صحبت میشد ، این باربیشترعالمان دینی تلاش داشتند ، خودرا با مولانا هم فکر وهم سنگر نشان بدهند ، از قریه ماهم  ملا عبدالصمد آخند که بعد ها به جرم پیروی از خط فکری مولانا بحرالدین از طرف اخوانی ها در زمان جهادشان اعدام شد  (روحش شاد باد ) ملا سلیم آخند مشهور به « دو آسیابه »که تا آخرین روز های حیات در خط فکری مولانا استوار بود، ملا عبدالجمیل آخند ، ملا امان  ومولوی  حق نظر،  از امامان مساجد بودند که برای اولین باراز مولانا به دفاع برخواستند . بعد ها آموزگاران و دانش آموزان به صف رهروان مولانا پیوستند.
 این بار کار کرد ها و اعمال خیر اندیشانه مولانا خوب یادم است. در تاریخ اوغان شاهان برای اولین بار برای مردم بی بضاعت  دروازی در یک خشک سالی و قحطی از طرف دولت شورا ها آرد گندم کمک شده بود . آرد از راه  تاجکستان به مرکز درواز ( نسی ) وچند جای دیگرانتقال گردیده بود، به مردم ، روشنفکران آگاهی داده بودند،  که این از جمله  کمک های  شوروی  به دولت افغانستان است  که  برای مردم غریب آمده و حق مردم است باید به مردم رایگان توزیع شود، برای مردم درواز با داشتن حکومت های ظالم طی چندین سال چنین کمکی آن هم از نوع آرد گندم در گونی های چند سیره،  پدیده نو و باور نشدنی بود، ولی مردمی مجبور، برای دریافت این کمک ها دسته جمعی به طرف « نسی » وجاهای دیگری که گدام گردیده بود، روانه شدند با افسوس  بعداز اعلان مقامات حکومت محلی که گویا این کمک ها مجانی نه، بلکه قرضه است ، دست خالی بر گشتند . پدر من هم از جمله کسانی بود که دست خالی برگشت ، تعدادی از فرط مجبوری یک بوری آرد را شریکی آورده و میان سه یا چهار خانواده تقسیم کردند، مردمی که سالها در ترس و وحشتِ حکومت های اوغانی زنده گی کرده بودند از ترس آنکه قرضدار حکومت نشوند ، مورد آزار واذیت حکومت قرار نگیرند، قرضه را برگشتانده بتوانند با همین مقدار قناعت کرده بودند، اما بعداز یک هفته خبر های خوش و نوید بخشِ برای مردم رسید و سروصدا ها در تمام درواز طنین انداخت که یار غریبان مولوی بحرالدین باعث به درواز رسیده است . از عمل شوم وظالمانه  مقامات محلی سخت غضب شده ، در حویلی حکومتی طی یک سخن رانی کارکنان حکومتی را محکوم وملامت نموده  افراد ی را به طرفِ شکی، جوی، مایمی وسراسردروازفرستاده تا به مردم ابلاغ کنند که هر چه زودتر خود را به«نسی» رسانیده  به حق خود برسند. بعداز قریه ی « اوبغن » بالا قریه ی ما « جامرچ » پایان  به « نسی » نزدیک تراست پنج
الی شش ساعت راه پیاده وخره کی ، اسپکی تیز تر  میرسد. فردای همان روز مردم احتیاج باز دسته جمعی خود را به مرکز  رسانیدند  وحق به حق دار رسید مردم می گفتند : بعداز رسیدن به « نسی » ساعت 9  پیش ازچاشت مولانا در جمع مردم  شکم گرسنه حضور یافت و همه با یک همبستگی به طرف گدام های حکومتی رفتند ... دروازه ی گدام را شکستاندند، به مردم مولانا فرمان داد هر قدر که احتیاج دارید بردارید که فرصت کم است، مردم قریه ی ما یک یک بوری آرد باخود آوردند می گفتند : کسانی که خانه هایشان نزدیکتر بود بیشترمستفید شدند، بعداز آن اقدام نیک و عمل خیر با مولانا حکومت چه برخورد کرد و چه بلا ها آورد قیصه اش دراز است ... خزان رسید خرمن ها جمع شد ، حکومت با مردم چه کرد و چه بلا ها را بالای مردم  آورد  هم  قصه اش جالب است اما این جا  جایش نیست می گویند « یار زنده وصحبت باقی » ولی آنچه که مهم بود ، این بود که مولانا در قلوب مردم دروازو تاریخ درواز برای ابد جا یافت و جاویدان شد. 
  من مکتب شش صنفی جامرچ پایان را تمام کرده شامل مکتب میانه ی فطرت درواز شدم  درست سال ۱۳۵۴ خورشیدی . دراین ایام به تمام محافل و مجالس ذکرو فکر مولانا میرفت هر کس خوش داشت در موردش بگوید و در موردش بشنود، این همان سال قیام مولانا و یاران مولانا علیه آخرین سردار مستبد خاندان آلیحی سردار داود مشهور به سردار دیوانه یعنی داود خان بود که بعداز خاموشی این قیام  ، دیگر مولانا و یاران با وقار مولانا به درواز عزیز و دوست داشتنی بر نگشتند، داغ و درد شان برای ابد در قلوب دروازی های پاک طینت وپارسا باقیست ، تا درواز است تا این فلک است  نام نیک شان ثبت جریده عالم وآدم خواهد بود ونام و اندیشه موالانا پایدار...
مولانا ویارانش یک ونیم ماه در برابری قوای ظالم وخونخوار داود خان که بنام قوه ی ضربه یاد میشد ، مردانه وار ایستاده گی کردند، به مردم افغانستان و بخصوص به مردم با شهامت درواز درس ایستادن را در برابری استبداد و ستم تعلیم دادند، آنها ده نفر بودند ولی چنان شهامت ،غیرت ، شجاعت و ابتکارعمل داشتند که قوه  ضربه ی داود جرأ ت روبه روشدن و جنگ رویا روی را با آنها نداشت، تعداد عسکر و افسر که در این حادثه به درواز آمده بودند  بطور دقیق کمیت شان را نمیدانم  ولی گفته میتوانم که از صدها نفر بشیتر بودند، در تمام مدت که مولانا به درواز بود قوه  ضربه ی داود خان نتوانست، به آنها اندکترین زیان برساند، شب ها تمام عسکر و منصبدار در یک محل جمع میشدند، تا روز پهره وگشت زدن داشتند، روزانه به آزار واذیت مردم بیگناه می پرداختند،  به مردم فشار می آوردند  شکنجه شان می کردند، امر میدادند که بروید به کوه ها  ودره ها مولانا را جستجو کنید، دستگیر نموده تسلیمش دهید، دهاقین کم بغل وبی گناه را روزها ی متمادی برای پیدا نمودن ودستگیری مولانا به کوه وپشته  روان میکردند، همه مولانا را میدیدند ولی هیچ دروازی حاضر نبود جزئی ترین اطلاع  در مورد به حکومت بدهد، خیانت گران محلی  بودند اما این  « قبیل » آدمها تنها کاری که میتوانستند این بود که مردم محل را به گیرمامورین حکومت بدهند که گویا هم کار مولانا هستند .
مردم  که برای دست گیری مولانا روان میشدند، با دیدن مولانا توشه خود را به آنها میدادند تا گرسنه نمانند و بادادن گزارش از وضعیت قوای حکومتی بر می گشتند، مامورین حکومتی افراد نخبه وروشن نگر را شکنجه میدادند، چندین تن معلم و متعلم را باخود بردند که هر کدام با سرنوشت هایی جداگانه روبه رو شدند که در موقع مناسب احوالات شان را خواهم نوشت...
تا اینکه مولانا ویارانش درواز را ترک گفتند ودر شینگان راغ به نسبت خیانت یک روحانی ذلیل بدام حکومت افتیدند و روانه سلول های نمناک زندان آخرین مستبد خاندان اسکتبار وجبار داودشاه  گردیدند.
دوباره مولانا ، کردارنیک مولانا ، رفتار و گفتار نیک مولانا سخن سره و کلام فاریدنی مجالس و محافل شد.
من زمستان ۱۳۵۴ توسط محمد نادر عادل به خط فکری مولانا پیوستم بعداً خوش داشتم تا در مورد شخصیت مولانا از هر کس بشنوم ، هر گاه  سخنی در مورد مولانا شروع میشد، با گوش های باز و حواس جمع به شوق وذوق میشنیدم.
مردم عوام اکثراَ عقیده داشتند که به تن مولانا ، تیر دشمن اثابت نمی کند، به چشم خود در زمان قیام \ ۱۳۵۴ \دیده بودند که در « پل جَوَی آب » مامورین دولتی زمان که طرفشان شلیک میکردند، مولانا یارانش را فرمان داد که پیش روی مولانا حرکت کنند و مولانا در قفای ایشان میرفت ، تیر افراد دولتی به دو طرف انها اثابت میکرد، شاید هم امر کشتن شان را نداشتند، تیر های هوای  شلیک میکردند، تا بترسند و تسلیم شوند،  ولی مردم عوام فکرکردند که به جان مولانا تیر اثابت نمی کند، از این جاست که شایعات اینکه پنجه ی عزیزو بزرگی خدا را به پشتش دارد پیدا شد.
حال چند حکایه که حقیقت است برایتان مینگارم : کاکایم میرزا محمد یکی از کسانی بود که در قریه ما به کمک شان پرداخته بود ، ما در باغ مان که  بالای ترازخانه ی مان قرار دارد یک یخچال طبیعی داریم ، که تابستان هوای سرد دارد و زمستان هوایش معتدل است « یخدون» می گویند، شب ها مولانا و  یارانش آنجا فرود می آمدند و با مردم سخن می گفتند، کاکایم همیشه میگفت: من آد م های مانند مولانا و یارانش با شهامت و دلیری نشنیده و ندیده ام برایشان مرگ وزنده گی یکسان بود،
 یکی از یاران مولانا بنام عبدالله( اسم مستعارحفیظ آهنگرپورپنجشیری) که از پنجشیر بود اورا از همه شجاع تر یافتم این زمانِ برایم دست داد که یک ماموریت پیش آمده بود ، یک میل تفنگچه از ایشان به خانه پدر مرحومی بیگی جان خسرومانده بود، باید برای آوردن تفنگچه کسی از مردم محل میرفت، خانه پدربیگی جان خسرواوستا نجارعطا محمد، که آنجا قوای حکومتی جابجا شده بودند و هیچ کس آماده  به پذیرش چنین رسک نبود، همین مردک پنجشیری گفت : ما هرکدام حاضریم برویم  ولی یک راه بلد باید با ما باشد، من مجبور این مرگ را پذیرفتم ، در همان تاریکی شب از چندین شینک و پهرۀ عسکر ها گذ شته با موفقیت بر گشتیم ، در او هنگام شب چه بالای من گذشت خدا میداند و من ، ولی این مردک پنجشیری در خیالش وهم وترس وجود نداشت، این شب آخری بود ، نزدیکی های صبح از همه ما تشکری نمودند، قریه و درواز مارا ترک گفتند.
عبدالستار آهنگرمحله مان شخصی با نفوذ ومحترم  پدر محترم انجینر صاحب رحم خدا خان در یکی از مجالس که هر کی از مولانا و کار نامه های مولانا یاد میکرد، عبدالستار آهنگر چنین حکایه کرد، مولوی بحرالدین بعداز یک سال درس و تعلیم تازه به درواز آمده بود در میان ملاها بگو مگو های  پیدا شده بود که گویا مولانا« با عث » با بحث های علمی و منطقی با بعضی باور های دینی ما مخالفت می کند،  ملا ها آرزو داشتند تا با مولوی بحرالدین مناظره کنند ...در یک مدت کوتاه ملاها به این عقیده شدند، که در حضور مولوی « باعث »  حتی از دفاع عقیدتی خود هم عاجز اند، تا اینکه روزی با مولوی کرامت الله در یک مجلس در مورد ایمان ازلی و ابدی بحث شان شروع  شد ، ملاها، مولوی ها و ازجمله ما هم حضور داشتیم ، بعداز آنکه صحبت های مولوی ها و صحبت مولوی کرامت الله خاتمه یافت ، سخن به مولوی بحرالدین رسید، زمانی که بحرالدین وارد بحث جدی شد، مولوی کرامت الله از چاینک بجای پیاله به بالای قالی چای ریخت، مولوی بحرالدین با یک مکث کوتاه به مولوی کرامت الله گفت : مولوی صاحب به پیاله دقت کنید که قالی را تر نمودید. بعداز دیدن دست پاچگیی مولوی کرامت الله دیگر کسی   جرأت نکرد  تا بحث را با مولوی بحرالدین « باعث » ادامه بدهد. چون مولوی کرامت الله از جمله مولوی های بود که مردم می گفتند،علمش زیاده شده گپش به جنون رسیده ، من( این قلم ) با این مو لوی از نزدیک آشنایی داشتم، این مولوی را من هیچ و قت به حال  نور مال  ندیدم همیشه  در عالم   بی خودی خود  بود، به لهجه در وازی گی این حالت را« علم ورداشته گی » میگویند. این حکایه را از زبان اشخاص دیگر نیز شنیده ام و درحقیقت آن شک ندارم، شخص دیگری « تشریف » نام داشت آنقدر عمرش زیاد نبود ولی موی سر وریشش کاملا سفید شده بود، او این خاطره اش را همیشه به تکرار باز گو میکرد او به ابدیت پیوست و این خاطره اش را هم با خود برد، من حالا از شما بزرگان وداعیه داران  متشکرم که زمینه ی را ایجاد نمودید که خاطره او مرد  ثبت تاریخ درواز، روح آن مرد شاد و آسوده گردد.
تشریف می گفت : روزی که مردم را قوای حکومتی احضار کرده بود، که برای دستگیری مولانا هم کاری  داشته باشند، دیدم که ملا سلیم را با چنان بی رحمی شکنجه می کنند، در میان انگشتانش چوب هارا می گذارند و فشار میدهند ، تا اقرار کند که مولانا را دیده ولی این مرد از پولاد بود از چه بود ؟ از دیدنش و بودنش در قریه ما یکسره انکار میکرد، من میدانستم که مولانا در قریه ی ماست و با ملا سلیم هم چندین بار دیده بودم. من پیش شدم و به مامور شکنجه گرگفتم : چرا ظلم می کنید، اگر مقصد تان گرفتاری مولوی « باعث » است، این کار آسان است، فردا همه مردم میرویم دنبالش میگردیم، دست گیرش می کنیم ، آورده به شما تسلیمش میداریم ، با این پیشنهاد من موافقه شد، و فردا مردم به کوه ها و دره ها برای جستجوی مولانا برآمدند، من خانه نان فرمایش دادم ومقداری  تلخان هم باخود گرفتم، در راه یک « شینه لک» را بدستم گرفتم که دست خالی نباشم («شینه لک» در اصل علف است ولی پیر شود، چوب رقم میشود،اما به اندازه چوب سخت وسفت نیست) ... نزدیکی های نماز پیشین در « کراخک »با مولوی و یاران مولوی روی دَر روی شدم ، سلام دادم : سلامم را با یک مهربانی و محبت بی بدیل علیک گفتند، مولوی باعث از من پرسان کرد، پدرجان کجا روان استی؟  گفتم پسرم برای دست گیری و گرفتاری شما آمده ام ، در حقیقت روانم کرده اند، مولوی گفت :
 پدر ما حالا تسلیمت میشویم  برای آنکه ما مسلح استیم و چند تن و تو تنها استی با یک «شینه لک» چطور میشه ؟ جواب دادم راست گپ : حقیقت این است که من با این بهانه برای شما نان و تلخان آورده ام ، راپور و پیشنهاد دارم  شما به نان خوردن شروع کنید، من گزارشم را داده  پیشنهادم را مطرح می کنم ، مردان خدا با من موافقه کردند،من از تعداد عساکر و نوع سلاح هایشان گفتم، از شکنجه های که به مردم میدادند، روایت کردم و پیشنهادم را هم با جرأت بیان کردم. پیشنهادم این بود که با این چند  تن پیروزی و برانداختن حکومت ظالم اوغان شاهان را مشکل میدانم ،  اجازه بدهید تا زن ومرد  با سنگ وکلوخ بالای عسکر ها و منصبداران شان حمله کنیم  \یا تخت یا تابوت\ یا مخفیانه به این قیام خاتمه بدهید. چه نازنین با این گپ های ساده ساده من خندیدند و گفتند : پدر مطمئین باش فکری می کنیم، آنها تصمیم خود را خود گرفتند ولی من در زیردل خوش حالم و همیشه افتخار می کنم که من( تشریف ) یک آدم عادی اینقدر کار کلان !!!
من این قلم روزی بایک مشاور ارشد شوروی که سال های زیادی در سفارت خانه شوری در کابل و ظیفه انجام داده، بعداز فرو پاشی شوری  باز نشسته شده  در سفارت افغانستان در اوکراین برای یافتن کار آمده بود, بعداز استخدامش دو روز بعد از اجرای وظیفه ای که سفارت برایش داده بود اباء ورزید، وبرای گرفتن حقوق دو روزه اش آمد ، یک ماهنامه بنام«صبح امید» که در تاجکستان به مدیریت « فیاض مهرآئین » نشر میشد در دست من بود، درآن روز نامه عکس های دو شهید ازهمراهان مولانا باعث درقیام 1354 دروازبنام های شهید جلال الدین و شهید عین الدین چاپ شده بودند، از فرصت استفاده کرده از من به زبان فارسی پرسید، این ها کی استند ؟ من تا آن زمان نمیدانستم که این مرد روسی به زبان فارسی بلد است.  از او پرسیدم به  زبان فارسی بلد استی ؟ گفت":
آری ! من چندین سال در کابل در سفارت شوروی کارمند ارشد بودم. گفتم  : حالا چرا به این روزگار؟ گفت : خودت میدانی که ما شکست خوردیم و اکنون بیکارم، باز همان سوال اولش را تکرار کرد که این ها کی استند ؟ من گفتم دراین ماهنامه چنین نوشته شده (متن مقاله و جان سخن را برایش خواندم) بعد  من ازاو خواستم تو که کارمند ارشد حزب کمونیست شوروی در زمان حکومت حزب خلق بودی از رهبر این ها چه اطلاع داری ؟ او برایم گفت :
 من یکبار به آرشیف کوچک شخصی که در خانه دارم سر بزنم، برایت معلومات میدهم ...فردا با یک روزنامه ی زمان اتحاد شوری آمد ودر آن روزنامه عکس ترجمان ارشد سفارت شوری را بمن نشان داد ه گفت : تو اگر میخواهی در مورد مولانا باعث معلومات دقیق بدست بیاوری با این آدم صحبت کن این حالا به مسکو است نامش بختیارو ملتش تاجیک این آدم در جریان تمام وقایع افغانستان از اول تا آخیر بوده  من (این قلم ) آن زمان در وضعیت نبودم که بتوانم در مورد تحقیق کنم  با کوچیدن های پی درپی  و مهاجرت ها روزنامه نیز ازبین رفت  حال اگر دوستان که در مورد میتوانند و میخواهند تحقیق کنند، این یک معلومات کوچک را در اختیارشان صادقانه گذاشتم ... تا باشد روزی حقیقت به همه گان آشکار شود
      سر بلند و سرفراز باد یاران و پیروان مولانا بحرالدین باعث
      روح آن مرد آزاده شاد و راهش پر رهرو باد


با احترام متولی ولی رحمکیان
۲۰جنوری ۲۰۰۹هالند
                                       

 مرد اندیشه و عمل


یازدهم دلو مصادف است به روز شهادت مولانا بحرالدین باعث دبیراول محفل انتظار ، رهبر محبوب سازمان فداییان زحمتکشان افغانستان (سفزا) ویکی ازشخصیتهای کمیاب حوزۀ نواندیشی دینی و دین باوری ، جنبش روشنفکری دوران استبداد خاندان سلطنتی و مبارز نستوه راه آزادی و عدالت اجتماعی ، که 30 سال پیش بدست خون آشامترین چهره بدنام تاریخ روشنفکری تاریخ کشور مان ، حفیظ الله امین به شهادت رسید.
مولانا بحرالدین باعث ، درسال 1320 خورشیدی دریک خانواده منور و روحانی مربوط درواز بدخشان  چشم به دنیا گشود، چند سالی ازدوران کودکی خویش را صرف آموزش درزاد گاه خویش نمود، اما ازهمان آوان کودکی با طرح سوالاتی که پاسخ به آنها درحدود  صلاحیت روحانیون زادگاهش نبود، مشکل سازگردیده، برای دریافت پاسخهای مناسب خویش تن به آوراگی گذاشته شهربه شهردنبال آنانی بود که به قناعتش درست بپردازند. هیچ مولوی بنامی دربدخشان نبود که باعث به سراغ آن نرفته باشد ؛ بشمول بزرگترین مولوی اسلام شناس افغانستان مرحوم مولی عبدالغفارخان جوی.

قرارحکایت ریش سفیدان وروحانیون دروازدرهمان دوران کودکی قرآن کریم را حفظ نموده به آموزش فقه وکلام واحادث پیامبراسلام پرداخته، نورسی بیش نبوده که درنزد مولوی مدرسۀ شهرسبزدروازبه درس طلبه ها می پرداخت، اوهنوزبه سن قانونی بلوغیت خویش نرسیده بود که درنتیجۀ پرسش وپاسخها وخطابه های تند وکم نظیرش ازجانب روحانوین حوزۀ بدخشان وتخارلقب مولانا برایش بخشیده شد  واورا انسان بجای رسیده میگفتند.

 مولانا به زبان و فرهنگش عشق می ورزید و به اندیشه های فلسفی اندیشمندان وبزرگان و فلاسفه شرق اسلامی(ابن سینا، مولانا، رازی ، ناصرخسرو , .. وغیره ) نه تنها دسترسی بالایی داشت، بلکه به شخصیت آنها عمیقاٌ احترام داشت و به زبان عربی دسترسی تخصصی داشت و آزادانه تکلم میکرد .
مولانا بحرالدین باعث، درسال 1344 خورشیدی شامل صنف دوازدهم  دارالعلوم کابل گردید وبعدازفراغت درسال 1355 خورشیدی به دانشکده شرعیات دانشگاه کابل راه یافت و تا سال سوم درس خواند و بعداً بنا بر فعالیتهای سیاسی و اعتراضا تش در برابر سیاستهای حکومت تک قومی شاهی و بحثهای تند با استادان متعصب مصری دانشگاه کابل وبه چالش کشیدن جامعه روحانیت الازهرمصرورد دید گاه های آنان اخراج شد.
مولانا بحرالدین باعث ، بادرک رسالت تاریخی و شناخت عمیقیکه از دین مبین اسلام وفلسفه یونان داشت  بارها صدای اعتراضش  را آزادانه و بدون اندکترین ملاحظه ای  ازمنبر دین به نفع دینداران وبرضد سودجویان خرافاتی بلند کرد ، تانقاب پوشان تنگ نظراسلامی ، مبلغین واپسگرا وکوران دنباله روفلاسفه یونان ، بیش ازاین  سرنوشت دین باوران را دردست نگیرند  و دین مقدس اسلام  را به بیراهه نکشانند و دربرابر پژوهشگران عرصه دین ، ساینس و تکنالوژی مزاحمت ایجاد نکنند و بگذارند که مخلوقات کره زمین ازنعماتی که خالق شان برای شان  ارزانی نموده استفاده اعظمی نمایند ؛ طوریکه خود درمقاله ء " پیروزی علم وشکست خرافات" می فرماید: " خـام پنداران متحجر همیشه ازخـواب غـفلت دیگـران سود جسته درپـناه دیـن ومـذهـب سرسخـتانه کـوشیده انـد تا افــرادی را که داعـیهء خرد ودانش دارند ازمیان بـردارند، سعی کرده انـد تا ازراه بر انگیختن احساسا ت عـمومی شعلهء تابناک علم ودانش را که غــذای اساسی دین است، خامـوش سازند مگـر از آنجا که جهـل وبـی دانشی در تحــمیق عمومی رول عمده داشته وخوشبختانه درعصریکه ما در آن حیات بسرمیبریم، آفتاب دانـش بشر به نصف النهار خود رسـیده وگلیم جهــالت بـرچیده شده است، پدیـده هـای پیهم عـلمی یکـی بعد دیگـری بر تـیوریهـای بـی اساس کـهنه پــــرسـتان خـط بطـلان کشـیده، مشت آنـها را بـازوخبطـهای شـان را آشکارمیسازد " .*

مولانا بحرالدین باعث  ، نظربه خصلت وتفکر تجدد طلبی  و تجاربی که از سیستم غیرعادلانه قضایی و استبداد  سلطنتی جامعه سنتی مان داشت، درجریان مبارزات سیاسی پیرامون ساختار حاکمیت مردمی و بحثهای پیچیده دینی  توام بادلایل مستند و منطق رسا و بدون ترس و حراس ابرازنظرمیکرد ، مردم و هوادارانش را به لزوم دید مبارزه سرسخت سیاسی و اصلاحی  برضد هرنوع سیستم غیرعادلانه دولتی  فرا می خواند ، و میگفت :  "

همینکه  میخواهیم جامعه را اصلاح و حاکمیت را عادلانه بسازیم،  باید ابتدا سلطه ی فاسد دین را از روی دوش مردم در حاکمیت برداریم . ما نباید سیستم قضا یی دینی را عمل کنیم.  تاریخ قضاوت دین بسیار تاریک و نا منصفانه است.  دین اصلا برای قضاوت نیست،  کار دین هدایت و مشورت است وکار مومن دیانت و صداقت ...".

او مرد اندیشه ، عمل انقلابی ، جستجوگرراه حقیقت ، مبلغ و متفکر عرصه سیاست و دین بود که برای مردم ورهروانش نقش مردمک چشم را داشت ، اما برای مفسدین دین و خاندان قبیلوی خارچشم بود. همین دلایل بود که ، چندین بار ازجانب جمعیت العلمای قرن سنگ به تکفیر کشانیده شد و از سوی حاکمیت استبدادی رهسپار زندان قرون وسطی گردید ،  ولی هربار بعداز تجربه دردو رنجها ی سلولهای تاریک زندان  و آبدیده ترشدن ،  برتیوریهای کهنه پرستان  خط بطلان کشیده، از زندان رهایی می یافت ودر فعالیتهای بعدی سیاسی خود نسبت به گذشته مصمم تر ، خوبتر و بهترمی درخشید.
مولانا بحرالدین باعث ، در اوج استبداد قبیلوی و خود کامگی آخیرین سردار خاندان آل یحی و اوج  جنبشهای چپ و راست  و لزوم دید مبارزه همه جانبه جهت سرنگونی حاکمیت غیرمردمی سردار داوود ، در تشکیل محفل انتظارتحت رهبری  شهید محمد طاهر بدخشی ، شخصیت شناخته شده جنبش روشنفکری ، تساوی حقوق شهروندی ، ملی وبین المللی کشورمان،  قیام مسلحانه ای رابا جمعی از دوستان و یاران وفادارش  پیش از دیگرسازمانهای سیاسی طرح ودر دورترین بخشداری درواز بدخشان عملی نمود.
گرچه قیام مسلحانه فرزندان اصیل کوهپایهای درواز و هندوکش  که هدفی جز خدمت به این خاک و مردم بلاکشیده نداشتند  بعداز یک و نیم ماه مقاومت دربرابر ژاندارم دولتی ، بنابرخیانت یکی ازروحانیون مرتجع  به شکست مواجه شد وبا از دست دادن دو شهید آرزومند عین الدین و جلا الدین همه اعضای سازمان را درعزاو ماتم گرفتار ساخت ، ولی آغازتحرکی بود  دربین توده ها که دربرابر نابرابری های ملی ، وجود ستم طبقاتی و ملی  در کشور مقاومت نمایند و به مبارزه خستگی ناپذیرخویش تا سرحد قربانی نمودن جانهای شیرین شان ادامه دهند ، که کنون ادامه دارد (از شکست چنین قیامها ی مردمی تاریخ بشریت  نمونه های زیادی در حافظه  خود دارد که که وجودش  را دیگرگون ساختند) .
پیروزی انقلاب برگشت ناپذیر ثور و سرنگونی قدرت سیاسی از چنگال خاندان مستبد و عیاش  که  لحظه ای غیر از شکارحیوانات و انسانها درفکر آبادی نبودند ، رویدادی عظیم تاریخی بود که تمام آرمانها و آرزوهای نیروهای مترقی توده های ملیونی مردم افغانستان را به یاس و نا امیدی مبدل ساخت ، سیاست مصئونیت ، قانونیت و عدالت شان در جامعه به وحشت ، عذاب وماتم ملی مبدل گشت، ستاره های انقلاب و رهبران خردمند انقلاب شکوهمند ثور جامه بدل نموده تمام روشنفکران ، منورین، استادان ، شاگردان، دوستان و دشمنان شان را زنده بگور کردند، تا توانسته باشند چند صباحی به زندگی شرم آور خود ادامه حیات دهند وزمان رسیدن  به مرحله سیستم رویای سوسیالیستی خویش  را از طریق ترور و نابودی کدرهای برجسته و تحصیل کردگان سازمانهای چپ و راست کوتاه تر نمایند . سرکوب خونین رهبران و کدرهای برجسته سازمانها سیاسی و علمای دین  من جمله محفل انتظار و شاخه های بعدی آن سازا و سفزا عملی بود فاشیستانه و جفای بود غیر قابل تحمل برپیکرخونین این سازمانهای بانی  وحدت ملی و عدالت اجتماعی و در مجموع مردم شریف و متدین کشور مان.
عمل مؤفقانه رهایی مولانا باعث از بندی خانه کودتاچیان قصاب و آغازقیام مسلحانه سازمان فدائیان زحمتکشان افغانستان  برضد حاکمیت انقلابی نوع امینی درتخار و بدخشان و گروگانگیری سفیر امریکا به هدف نجات مولاناباعث از چنگال رژیم پوشالی ح د خ ا توسط یاران و رهروان و فادارش و اقدامات بعدی دیگر سازمانهای سیاسی ودر مجموع  قیامهای مسلحانه سرتاسری مردم  افغانستان عکسل العملی بود در برابر اعمال نابخردانه  این انقلابیون قلابی و ستاره های انقلاب برگشت نا پذیرنوع هتلر ح د خ ا و باداران خارجی شان که ثبت تاریخ گردیدند.
مولانا بحرالدی باعث ، یگانه روشنفکر و رهبر سیاسی بود پیشتر از همه ماهیت اصلی رژیم خون آشام را درک کرده بود  و قاطعانه تر نسبت به هرکسی دربرابر حیله و نیرنگ امین  مقاومت کرد وتاآخرین رمق حیات خویش نه به رژیم  تسلیم شد و نه حاکمیت غیرمردمی شان را به رسمیت شناخت.

بنابرهمین دلایل بود که حفظ الله امین جلاد قدرتمند کودتای ثور 1357 موجودیت مولانارا بعداز دستگیری اش  حتی برای یک هفته هم در بندی خانه شخصی شان (درشش درک) تحمل نکرد و بطورناجوانمردانه بعدازسه روزدستگیری بتاریخ 11 دلو سال 1357 به شهادت رساند و کشور عزیز مان را از داشتن کمیاب ترین شخصیت سیاسی ، علمی و فلسفی محروم ودرنتجه قلب روشنفکران حقیقی ، علمایی واقعی دین،  دوستان و رهروان سالار شهدا ی آزادی و مردم مان  را برای ابد داغدارساخت  .

 روحش شاد وروانش جاوید باد!

خاطره دیدار: ماندگارترین خاطره زندگی که هرگز ازیادم نمی رود برمی گردد  به ایام نوجوانی ام : زمانیکه  دانش آموز مکتب ابتداییه جوی درواز بودم که با هیچ نوع سازمانهای سیاسی نه پیوندی داشتم ونه می دانستم که سازمان سیاسی یعنی چه ؟ ظاهر شاه را بعداز خداوند (ج)، حضرت محمد مصطفی(ص) پدربزرگوار ومادر مهربانم دوست میداشتم و اطاعت میکردم، فصلی بود که نه گرم ونه سرد یعنی ماه خزان بود، اما برگان درختان ریخته بودند و به مکتب هم نمرفتیم زیرا یک هفته قبل امتحانات نهایی را موفقانه سپری کرده بودم و پدربزگوارمرحومی ام که جنت مکان باشد بدین مناسبت من را از آوردن هیزم (باید ساعت 4  صبحگاهی بیدارشوی تا برآمدن آفتاف ، پیاده تا آخیرین قله کوه بالا شوی که 3 الی 4 ساعت را دربرمی گرفت،  بعداز خوردن نهار درقله کوه که تمامی دهات از آنجا قابل دید بود ، چیزی کم و یازیاد 2 کیلو متر پاین بروی تا به جنگل برسی و سپس چوب خشک جمع آوری کنی و نظربه قدرت و توانت بارببندی و بابارپشتاره ا ت به خانه برگردی که یقیناً  مدت 8 تا 9 ساعت را در برمی گرفت) برای سوخت زمستانی ، برای مدت دو هفته معافم کرده بود .
در شب یکی از این روز ها استاد محمد انور کوفی خطاط ورسام چیره دست ومعلم ریاضی مان همراه چند استاد دیگر که دردوران حاکمیت ح د خ ا به کابل برده شدند وتا کنون ازسرنوشت شان کسی خبر ندارد ، طبق رسم و رواج محیط مان مهمان ما بودند ( دردهات ما عادت بود که معلمین را بعداز ختم امتحانات سالانه برای مدت یک ماه مهمانی میدادند که ناشی از خصلت مهمان نوازی و احترام مردم به مقام معلم است ؛ اینکه از آمدن مولانا قبلاً خبرداشتد و یانه؟ نمی دانم )، فردای آنشب خلق زیادی از هرگوشه و کنار دره جوی به شمول چاپ اندازان به قشلاک ما که " آرون " نام دارد و نسبت به دیگر دهات هموارتر و باوجودی آن نقطه تقاطع 3 دره است آمده بودند تا از تشریف آوری مولانا بحرالدین باعث به دره جوی ، با نمایش پهلوانی و بزکشی استقبال گرم نمایند، جناب شان پیراهن سفید و چکمن قندزی پوشیده بودند و کلاه قره قلی به سرداشتند ، در همین روز بود که  برای اولین باراسمش را شنیدم و برای اولین و آخرین بار رهبر آینده امرا که در فکر و خیالم نبود از نزدیک ببینم . فضای خوشی ، استقبال گرم مردم ، احترام پدرم و دیگر موی سفیدان به او مهمان عالیقدر،  سبب شد تا از پدرم بپرسم که او کیست ؟ پدرم به من گفت : مولوی بحرالدین . گفتم چرا مولی  ؟ پدرم گفت : بخاطریکه مثل مولوی حبیب الله بنی مولوی است (من در زمستان نزد مولوی حبیب الله کتاب مختصر می خواندم آدم نرم ، خوش سخن و بی ضرر بود).

از علت نداشتن ریشش پرسان کردم اما پدرم جوابی نداشت  ودر عوض از من پرسان کرد : یادت است که یک سال پیش چنان گرسنگی بود که نان پودینه می خوردیم و من نسی رفتم و باخود 4 بوجی آرد آوردم اگراو چهاربوجی آرد نمی بودند همه مان از گرسنگی میمردیم . من گفتم بلی  وازش پرسان کردم که قصه یک سال پیش به نداشتن ریش مولوی چه ارتباط دارد ؟  پدرم  با لب خندۀ پدرانه گفت که : بچیم  اگر این  مولوی (باعث) مثل دیگر مولویها باشد ، ما صاحب  4 بوجی آرد گندم نمی شدیم (بعضی ملاها و مولوی ها مخالف دریافت مواد امدادی روسها بودند ، زیرا بنظر آنها مواد کمکی روسها برای مسلمانان حرام بود) وبخاطریکه هیچ کسی از ترس دادن قرض دولتی، آرد قرض از دولت نمی گرفت ، او بود که در بین جمعیت بزرگی از مردم درواز و کارمندان دولتی برای مان گفت :

مردم ! غیر از خدا از کسی دیگر نترسین ، هرقدر  که می توانید بوجی آرد قرض کنید و فامیل تان را از گرسنگی نجات دهید ، این مواد مواد امدادی است و مفت و رایگان ، دولت حق ندارد که آرد امدادی کمک شده شوروی را برای تان بفروش برساند ، این چال و نیرنگ دیگری است که و لسوال کته شکم برای فایده خویش فکر کرده ، شماجرأت کنید و آرد بگیرید ، من برای تان وعده می دهم که هیچ کس حق ندارد که حق شما را بخورد و یا از شما تیره ماه یک و نیم چند گندم و یا عوضی بگیرد .
 همه مردم به مولوی اعتماد کردند ، دروازه گدامها شکستانده شد ، بعداً یکی دو بوجی ، دیگری 3 و یابیشتر آرد گویا قرض گرفتند  و بخانه های شان برگشتند ، تا کنون نه قرض دادیم ونه کسی جرأت کرده بگوید که قرض دولتی را بدهید .

همین قصه پدرم و حس کنجکاوی خودم بود که آهسته و آهسته با دوستان و رهروان راه  مولانا آشنایی پیدا نموده و در راه مبارزات پرخم و پیچ شان  با ایشان همسفر شوم .

 

اقبال غلیشاه "دهقانپور"

 
 

فرشته حضرتی

 

مولانا بحر الدین باعث شهید همیشه جاوید 

 

 

یازدهم دلو سال مصادف است با سالروز شهادت اندیشمند توانا، مبارز آگاه وهدفمند شهید مولانا بحر الدین باعث که در یازدهم دلو سال 1357 خورشیدی، توسط رژیم مزدور وخون آشام حفیظ الله امین درزندان پلچرخی کابل به شهادت رسید. مولاناباعث از پیشگامان نهضت آزادی خواهی مردم افغانستان بود که بادرک عمیق وعالمانه از رخدادهای خونین تاریخ افغانستان و با شناخت دقیق ازجامعه استبداد زده ی افغانستان بستر مبارزه ملی را علیه نابرابریها وستم افروزیهای استبداد تاریخی فراهم آورد. او ازجمله معدود کسانی بود که همراه با چهره های نامدار علمی و فکری ازجمله شهید سید اسمعیل بلخی، غلام محمد غبار، محمودی، نیازی، شهید اسمعیل مبلغ، شهید طاهر بدخشی ، شهید مجید کلکانی و جمع کثیری از روشنفکران رسالتمند و آگاه برای ایجاد بستر مبارزه ملی تلاش ورزید و به روشنگری پرداخت. سهم ونقش شهید مولاباعث در تعریف وتدوین چهار چوبهء مبارزه علیه نظام استبدادی هدایت کننده و جهت دهنده بود، به گونه ای که خود همیشه درمحور توجه یاران ودوستان همرزمش قرار داشت.

شناخت ودریافت فکری مولانا باعث از تسلسل استبدادو اوضاع اسفبارجامعه و همچنان تعهداو دربرابر مردم حاصل تماس مستقیم ذهنی وعملی او با تاریخ و واقعیت های متکثر افغانستان بود. ایجاد نظام عادلانه سیاسی که درآن تمام مردم افغانستان سهیم بوده  وبه آن احساس تعلق نمایند، نهادینه شدن ارزشهای دموکراتیک و شهروندی، برچیده شدن تبعیض و آپارتاید قومی از رفتار دولت و انکشاف وتوسعه متوازن اقتصادی به منظور تامین رفاء اجتماعی و فقر زدایی، عصاره وشالوده ی فکری و آرزوهای او را شکل می بخشید. اوخود متعلق به محروم ترین بخشی از جامعه بود که محرومیت، محکومیت تاریخی و ستم افروزیهای استبداد را باگوشت وپوست لمس کرده بود و آرزوهای برباد رفته و زخم های خونین مردم را فریاد میکشید. او فریفته و شیفته ء سعادت و خوشبختی مردم وشکوفایی وطنش بود که تمام توان وتفکرش را دراین راستا هزینه کرد وبرای بیداری مردم و برافراشتن پرده های ضخیم از روی جنایات استبداد تلاش ورزید ومبارزه کرد.

تلاشهای رهبری کننده وافکار واندیشه های آزادیبخش مولانا باعث و یاران او که دربستر  جریان عدالت خواهی درافغانستان مثل آفتاب می درخشید، سبب نگرانی وتشویش رژیم حفیظ الله امین را فراهم آورد که این رژیم به دلیل ماهیت ضد انسانی اش درنخستین روزهای اقتدار سیاسی اش، مولانا باعث و جمع کثیری از یاران همرزم اورا به شهادت رساند. رژیم خون آشام حفیظ الله امین با این تصورکه می تواند با کشتن ونابودی رهبران وبنیانگذاران جریان عدالت خواهی، تفکر واندیشه های عدالت خواهی را نابود نماید،  کشتار وسیع و سیستماتیک روشنفکران و اقشار مختلف جامعه را به اجرا گذاشت که در دوران اقتدارسیاسی این رژیم، صدها هزار انسان درپلیگونهای پل چرخی و سایر ولایات افغانستان دفن خاک گردیدند. هرچند که مولانا باعث و یاران همرزم او از بستر جریان عدالت خواهی پرکشیدند، اما نهضتی که آنان بنیانگذاری کرده بودند و افکار واندیشه هایی که آنها درپای آن جان سپردند، طوفنده تر از پیش ادامه یافت.

اندیشه های ماندگار و آرزوهای برحق مولانا باعث ویاران همرزم او در حرکت ها وقیام های خودجوش مردمی علیه رژیم خون آشام ادامه یافت که به زودی به یک موج طوفنده وحرکت عظیم مردمی مبدل گردید. این حرکت مردمی همان جهاد برحق مردم افغانستان بود که بسترفکری آن را  افکار و تلاشهای هدفمند مولانا باعث و سایر یاران همرزم او فراهم آورده بود. هرچند که مولانا باعث ویاران او آماج رگبار گلوله های رژیم خون آشام حفیظ الله امین قرار گرفتند اما بسیاری از آرزوها وآرمانهای او و یا ران همرزم او در جهاد  ومقاومت بی بدیل قهرمان ملی شهید احمدشاه مسعود تحقق پذیرفت وتبلور یافت. شهید احمدشاه مسعود درحقیقیت پرچمدار اندیشه های آزادیبخشی بود که مولانا باعث وسایر مبارزین راه آزادی برای تحقق آن مبارزه کرده بودند. اکنون که سالها از پرواز وعروج خونین آنان میگذرد اما اندیشه های انسانی وماندگار آنان همچنان به عنوان یک جریان سیال فکری ادامه دارد و در اندیشه و رفتار هرانسان دردمند و آزادیخواه این سرزمین تبلور وتجلی می نماید.

روح آنان شاد و یاد شان گرامی باد.

                                  امامجان عالمی                     کابل 10 دلو 1387

 

مولاناباعث متفکروبینشمند سیاسی افغانستان

 

بسم تعالی  

نا گفته پیدا ست که جامعه از افراد تشکیل شده است وهر فرد درجامعه دارای نقشی معینی میباشد، نقش هرکس متناسب به موثریت آن تبارزمیکند، آنانیکه درجهت خیروثواب حرکت میکنند روز به روز نقش شان برجسته میشود وحتی بعد ازمرگ هم نام ونشان آنها با قی میماند. دراین جا سخن از شخصیتی است که تمام عمر پر بهای خویش را صرف آموزش وتبلیغ وبعد تطبیق اند وخته هایش نمود. این شخصیت فقید مولوی بحرالدین با عث است.

مولوی بخرالدین باعث کارآموزش را از مسجد ومدرسه دینی آغاز نمود، اما سیستم آموزش در مدارس دینی غیر رسمی طوری بود که نمیتوانست که عطش سیراب ناشدنی بحرالدین را فروکش نماید، چونکه او از نبوغ واستعداد خدادادی برخوردار بودهمیشه درجستجوی حقیقت وکسب دانش عالی به سر میبرد. بدین ملحوظ بعد از ختم فراگیری علوم در مدارس دینی خصوصی شامل دارالعلوم عربی کابل گردیده. در جریان آموزش در این مدرسه او به علوم عصری آشنائی حاصل نمود. ولی در اثر تحقیق ومطالعه علوم عصری در کمترین وقت از شهرت به سزایی بر خوردارشد ودر محیط کابل بنام مولوی بحرالدین شهرت یافت. مسله ایکه در قدم اول با عث شهرت او گردید مسئله اظهار نظر در مورد شق القمربود واین مسئله هیا هو وسروصدا های زیاد را در حلقات دینی در محیط کابل برپانمود سر انجام جمعیت علمای افغانستان قناعت نکرده تقاضا نمود تا موضوع را به دانشگاه الظهرمصرمحول سازند که درنتیجه علمای الاظهر مصر به برائت مولانا بحرالدین ابراز رای فرمودند وبدین ترتیب این ما جرا پایان یافت.

مولوی بحرالدین بعد از فراغت از صنف 12 دارالعلوم عربی کابل را در سال 1345 برای مدتی بحیث مامور در انجمن تدقیق قوانین وزارت عدلیه وقت ایفای وظیفه نمود ودرسال 1346 شامل دانشکده شرعیات دانشگاه کابل شد. مولوی بحرالدین قبل از شمولیت به دانشگاه بحیث یک عالم متبحر دینی در محیط کابل شهرت داشت، بنا به گفته خودش حین تقدیم در خواست شمولیت به دانشگاه رئیس دانشگاه کابل برایش گفته بود که علوم را که در اینجا تدریس میشود میدانی دیگر چی ضرورتی به خواندن دانشگاه داری؟ وی درجواب گفته بود چیزرا که من آن را ندانم در اینجا تدریس نمیشود. ولی من میخواهم به اصطلاح ( قباله روباه !) را بدست بیا ورم که منظور از قباله روباه سند فراغت دانشگاه بود. مولوی بحرالدین درجریان آموزش دردانشگاه کابل به مساله سیاسی واحزاب سیاسی سروکارپیداکرد او در کمترین وقت در مورد مسایل سیاسی اندوخته فروانی کسب نمود.

درآن دوران احزاب وسازمان های سیاسی اهداف ومقاصد خود را از طریق دانشجویان پیش میبردند ودانشویان به تحریک احزاب وسازمان های سیاسی به بهانه های مختلف پیوسته به اعتصابات وتظاهرات می پرداختند، دراین هنگام دانشجویان دانشگاه کابل بخاطر انسجام بهتر فعالیت های سیاسی ورهبری اعتصابات وتظاهرات شان یک عده دانشجویان سرشناس مربوط سازمان های مختلف را بحیث مسئولین رهبری فعالیت های سیاسی شان انتخاب نمودند که یکی از آنها مولوی بحرالدین بود. واو این نقش را مسئولانه ومدبرانه ایفا نموده و دربین دانشجویان از شهرت خوبی برخوردار گردید.

مولوی بحرالدین درجریان رخصتی های زمستانی در سال 1351 در شهر فیض آباد تظاهرات مردم قریه جات ( ارگوی ) بدخشان را یکجا به ظهور الله ظهوری رهبری نمود.

درآن سال قحطی بر مردم افغانستان بیداد می نمود، مردمان ( ارگو) از دست گرسنگی به شهر فیض آباد ریختند وبا یک اشاره مولوی بحرالدین دروازه هنگر ها را شکستانده گندم را در بین خود تقسیم نمودند و بعداً مارش کنان از دشت سنگ مهر به جانب شهر فیض آباد حرکت نمودند که درپیشا پیش این توده های خشمگین بحرالدین باعث وظهور الله ظهوری قرارداشتند. مارش کننده گان که تعدادشان به دوهزارنفرمیرسید برای اولین بار شعارهای ضد استبداد سلطنتی را سردادند. چون این حرکت سابقه نداشت انعکاس وسعی را درسراسر کشور بوجود آورد وپایه های نظام سلطنتی را به لرزه انداخت. همان بود که عمال حکومت دست وپاچه شده رهبران این حرکت (مولوی بحرالدین وظهوری) را بازداشت وبه زندان انداختند. تا اینکه این حرکت مردمی به شکست وپرا گندگی مواجه شود.

مولوی بحرالدین که بعد از سپری نمودن مدت حبس از زندان آزاد شد ودوباره به دانشگاه مراجعه نموده به تحصیل خویش ادامه داد اما این بار به نسبت اعتراض برعمل جانب دارانه یکی ازاستادان وغیر عادلانه بودن نتایج امتحانات از صحنه امتحان به زندان انتقال وبار دیگر زندانی شد. چون اوزندانی سیاسی بود بعد ازکودتای داود خان درسال 1352 از زندان رها گردید. بحرالدین واقعا چه اسم با مسما یی بود!

او چون بحرهمیشه درحرکت وسکون نا پذیر بود او دیگر به دانشگاه مراجعه ننمود زیراکه محیط دانشگاه به روح آزاد منشانه او سازگارنبود. اودیگربه مرم مراجعه نمود تا با استفاده از اندوخته های علمی وسیاسی اش مبارزات ضد استبدادی مردم را تحرک بخشد. همان بود که بخاطر نیل به این آرمان والا وانسانی خویش را به همراهی تنی چند از یاران وفادارش در ماه جوزای سال 1354 هه خ به حرکت مسلحانه ای در ولسوالی درواز بدخشان پرداخت. اگرچه این یک حرکت کوچک بود اما زنگ خطری بود برای رژیم جمهوری خانواده گی!

 همان بود که عمال رژیم به سرعت تمام نیری ضربتی  مجهزی را غرض سرکوبی مولانا بحرالدین ویارانش به درواز اعزام نمود. ولی از اینکه این حرکت پشتبانی مردم درواز را با خود داشت رژیم به سرکوب آن موفق نگردید، تا اینکه در منطقه شنگان راغ از طریق اغوا تطمیع مردم محل به گرفتاری مولوی بحرالدین ویارانش موفق گردید. وبدین ترتیب باردیگر به زندان افگنده شد ودراثر محاکمه به جرم حرکت علیه امنیت ملی به 16 سال حبس محکوم گردید.

با پیروزی کودتای ثورآنها منحیث زندانیان سیاسی ومخالفین رژیم قبلی از زندان رها نگردیدند. چون سران کودتا  از ماهیت انتقلابی وپایه مردمی مولوی بحرالدین ویارانش آگاهی داشتند نه تنها آنها را آزاد نساختند بلکه بشکل بسیار فجیح وغیر انسانی مولوی بحرالدین این بحر بی پایان ویاران سرسپرده اش را در زمستان 1357 هش به شهادت رسانیدند.

اما درمورد افکار واندیشه های انقلابی اش یکی از هم رزمانش اسمعیل اکبر در کتابی بنام فصل اخر چنین نوشته است: " مولوی بحرالدین طراح ومبتکر نظریه کانون های شورش به مسابه هسته های اولیه تشکیلات انقلابی، وموثرترین وسیله وامکان برای بسیج مردم به انقلاب بود. اواستدلال میکرد که مبارزه مسلحانه زمینه را برای گسترش انواع دیگر مبارزه مساعد میسازد. این کانون های شورشی می بایست عمدتاً در مناطق روستاها واز دسته های متحرک تشکیل گردد".

اما درمورد کرکتر شخصی او باید یادآورشد، با وجودیکه یک انسان شجاع ودلاوربود انسان متواضع  وخوش برخورد نیز بود اودردوستی خیلی صمیمی وازسحرکلام برخورداربود. اواز انسان جبون وزبون خوشش نمی آمد او همیشه به آینده خوشبین بود اومیگفت:" درمبارزه مسلحانه حکومت های افغانستان مارا  زده نمیتواند بلکه هروقت با شد از طرف روس ها زده میشویم!".

اوهمیشه به روسها با دیده شک وتردید می نگریست، او از تزویر وریا خوشش نمی آمد همیشه با ملا نماهای مزور وصوفیان ریا پیشه در گیربود او همیشه نظریات وعقاید خود را صریحاً وواضح بیان مینمود. اوهیچگاه از حقیقت چشم پوشی نمی نمود، او به نسبت همین حقیقت گویی همیشه خار چشم ریا پیشه گان ومتملقان بود. اوتمام حیات خود را وقف دفاع ازحقوق حقه ی مستعضفان ومحرومان جامعه نمود تا اینکه در این راه پروانه وار بسوخت.

مولوی بحرالدین درسخنرانی از فصاحت زبان وبلاغت گفتار برخورداربود . او برعلاوه ایکه یک مبلغ چهره دست ویک نویسنده توانا بود در شعروادب ید طولا یی داشت. من شخصاً از ایشان شعری دیده ام که در سال 1344 هه خ در وصف بهارسروده بود واین شعررا استاد عبدالبصیر وافی که یکی از شعرای مشهورکشور بود از روی روزنامه بدخشان برای ما قرائت نمود. جناب وافی این شعر را خیلی عالی توصیف نموده واز آن شعر فقط یک بیت آن بیادم مانده است:

                        " هررگ گل سرنوشت عالمی دارد بخود

                                                    دیده ی تحقیق می باید که تحلیلش کند "

                                                                                             باعث

 

دراینجا این مطلب را هم قابل تزکرمیدانم که مولوی بحرالدین درفعالیت های اجتماعی وسیاسی خویش یک انسان پرجوش وخروش ویک مرد حادثه آفرین بود. اوهمیشه درمبارزه از شتاب کارمیگرفت وهمه تحصیلات پیشرونده را یک دم وآنی میخواست! اودرمبارزه هرنوع رکود وجمود را خیانت به منافع توده ها می پنداشت، براساس این روحیه ی شتاب زده بود که پیش ازوقت به مبارزه مسلحانه روی آورد ودراین راه عاشقانه جان باخت.

 خلاصه اینکه مطالب جسته وگریخته ایرا که درمورد شخصیت مولوی بحرالدین باعث اریه داشته ام به هیچ صورت بیانگر تمام جوانب شخصیت او نمیباشند. مولوی بحرالدین باعث یک شخصیت چند بعدی بودوشناخت مکمل ابعاد مختلف شخصیت او کار ساده یی نیست، برای شناخت مکمل او سال ها کار تحقیقی ضرورت است.

یکی اورا کافر وملحد خواند ودیگری او را مولوی وعالم دین دانست وکسی اورا کمونست گفت اما عناصر عظمت طلب او را ناسیونالست تنگ نظر وچپ افراطی معرفی نمودند. پس کدام یک در مورد او صدق میکند.

دراین مورد تاریخ قضاوت خواهد نمود واین تاریخ است که چهره واقعی وطندوستان ووطنفروشان را نمایان نموده درمعرض قضاوت مردم قرارمیدهد.

اما دراینجا بخاطرجلوگیری ازطوا لی کلام به ارایه ی مطالب فوق بسنده نموده، دعا میکنم که روح مولوی بحرالدین باعث ویاران فداکارش شاد ویاد شان گرامی باد.

                                     امام جان عالمی از شهر کابل 9/11/1387

 
 
آریا وخشور تاجیک : به بهانۀ 30مین سالگشت شهادت مولانابحرالدین باعث، مبارزانقلابی واندیشمندراه عدالت ملی درافغانستان

 

یادی ازمولانا باعث ونگاهی به آسیب شناسی قوم تاجیک

دردهکدۀ یی دوردست، درپناه کوههایی سربه گردون کشیده ودردل دره یی می زیستم که علیرغم بعدفاصله ازشهر، سرشارازشادابی، شوروشعوربود، همروستاییان جوانم که درلیسۀ ابن سینادرشهرکابل درس میخواندندناگهان به روستای مان برگشتندوازتظاهرات سرکوب شدۀ دانشجویان دانشگاه کابل گفتند،این شایدنخستین حکایتی بودکه ازناهنجاری حاکمیت"اعلیحضرت..." درگوشم زنگ زد، زیراتاآنگاه پیرمردان وپیرزنان"انقلاب" دیده، بنابرفجایع بعدازسرنگونی سلطنت"خادم دین"همان آرامش وکرختی بعدوقبل ازتوفان راهم غنیمت می‏شمردندوهمواره سخنی راکه انگاربرای شان تلقین شده بودتکرارمیکردند:"تخت وبخت پادشاه اسلام برقرار".

اماکم نبودندآنانی که ژرفای فاجعۀ بعدازبه اصطلاح"انقلاب امیرحبیب الله خادم دین" را درک نموده، احساسات وانزجارشان راازناجوانمردیها، قرآن مهرکردنها، چنواری کردنها، چپاولگریها درشمال، سرازیرکردن بربری هادرشمال برای سرکوب تاجیکان وازبیکان وغیره ابراز می‏کردندوپیوسته ازظلم وتبعیض موجوددرنظام حکومتی میگفتند، شایدهمین حرفهادرذهنم اثرگذاشته بودندکه روزی درصنف ششم مکتب درست دوسال قبل ازکودتادی داودخان درزیرتصویرشاه درکتاب درسی، ناخودآگاه نوشتم: "مرده باد پادشاه". خوشبختانه اولین بارپدرم این نوشته رادیدوآن کتاب رادرتنورافگند، مراتنبیه کردوکتابی دیگررا ازنزدمعتمدمکتب خرید... این شاید نخستین حرکت سیاسی من بود.

اما درحقیقت همین پدرم که خودملای دهکده وبه گونۀ ارثی مدرس ومالک مکتب "خانه‏گی وهمزمان ازپیروان طریقت نقشبندیه است، درذهن من تخم ستیزه جویی دربرابرنظام حاکم آن وقت راکاشته بود، پدرم که اگربخشی ازوقت خود راصرف وعظ ونصیحت دینی وعرفانی میکردبرخی دیگررا وقف خوانش شعرحافظ وسعدی، توصیف داستانهای ملی وحماسی شاهنامۀ فردوسی(1) بزرگ، بیان افتخارات ملی وتاریخی تاجیکان ازجمشید، کیقباد، رستم واسفندیار تا‏آل برمک وآل سامان وسرانجام توضیح کارنامه های غلام قادرخان پروانی، امیرحبیب الله خادم دین، شاه محمدولی‏خان دروازی ودیگران می نمودومکرراً میگفت:این مردم (نادرخان واعوان وانصارش)تنهابه نیمی ازقرآن ایمان دارند، عهدوقرآن شان قابل اعتمادنیست... او از ناموسداری، شهامت، صفا و ساده‏گی وحتی کرامتهای خادم دین و از جوانی"سرداراعلا"(بردرخادم دین) میگفت ونفرت خود را از سیدحسین وزیرنمک به حرام خادم دین پنهان نمیکرد، پدرم بااین همه امان الله خان را هم می ستایدوازدیدارش بااوحکایت میکند....

اینها همه اندیشه های مرا شکل دادند، تا این که یک همروستایی دیگرمان که درشهر لشکرگاه درس خوانده بودروزی برسبیل حکایت ازجریانهای سیاسی درشهرها سخن گفت ودر این میان از"مولانا باعث" یاد کرد و دانش وافر، اندیشه های عدالتخواهانه وفصاحت شگرف او را ستود، درآن محفل یکی ازبسته‏گان مان حضورداشت که دانشجوی دانشکدۀ شرعیات دانشگاه کابل بود و همراه با پیروی طریقت، بنابرگرایش فعال به اخوان المسلین اکثراً علمبردارتظاهرات جوانان مسلمان بوده است، درمورد مولانا لب به سخن گشود وگفت:

مولانا بحرالدین واقعاً بحرعلوم است به خصوص درعلوم دینی ومسایل سیاسی، اماافسوس که بااخوان المسلین مخالف است. بنابه گفتۀ اوتخلص مولانا"باحث" است چراکه در"بحث" مهارت تام دارد وکسی درمقابلش استدلال کرده نمی تواند...

این حرفهارا در اواخرسلطنت ظاهرشاه شنیده بودم که هنوزدرمکتب ابتدایی درس میخواندم وکودکی بیش نبودم، اما نمی دانم چرا نام مولاناباعث با نام رستم- جهان پهلوان باستانی آریانا یاقهرمان بزرگ شاهنامه، گره خورده بود، تصورمیکردم که مولانا باعث رستم زندۀ روزگارمااست. من هرگزمولانا راندیده ام وصرف تصویری از وی را دریکی ازنشریه هایی که درزمان نجیب نشرمی‏شدمشاهده کرده ام امانوعی ارج وارادت نسبت به او درمن ریشه گرفته بود.

دراوخرسال 1357درشهرمزارشریف دانشجو بودم که دراثربی احتیاطی خودم وناجوانمردی یک "دوست" توسط عمال رژیم گرفتار و بازداشت شدم، اگرچه به عنوان یک فعال سیاسی درکدام جریان مطرح نبودم اما همین که کتاب رادوست داشتم وگاه به گاه به مباحث سیاسی دلچسپی نشان میدادم، کفایت میکرد که به عنوان یک مجرم سیاسی مجازات شوم.

درهمان جا بود که موضوع گروگانگیری سفیرامریکا و ارتباط آن با بازداشت مولانا را شنیدم ، اما در نظرم این حکایت مشکوک آمد و نیزسرنوشت مولانا درپردۀ ابهام ماند، تا این که پس ازسقوط رژیم امین، نتایج تحقیقات دولتی، به نشر رسید ودر آن عامل قتل سفیرامریکا وشهادت مولاناباعث را شخص حفیظ الله امین معرفی کردند و در مورد مولاناباعث گفته شدکه او رهبر سازمان جوانان مومن بود حال نمیدانم که این نام حقیقی بودیااستعاری، به هرحال این چیزی بودکه در رسانه های رسمی نشرشد و درتحلیل های سیاسی اظهارمیگردیدکه چون سفیروقت امریکادرجریان روابط امین با سازمان سیاوبرنامه ریزی استخباراتی کودتا قرارداشت برای حفظ اسراریکجا با ربایندگانش ازبین برده شد امااین قضیه برای آن با مولانا باعث پیوندداده شدتا از او یک چهرۀ خشن ترسیم گردد، گذشت زمان راز هایی را افشاکردکه تحلیل فوق را تاحدی توجیه میکندوآن آفتابی شدن رابطۀ نزدیک وحمایت جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق ازداودخان وحتی مقابلۀ پرچمی های شامل گارد داود باکودتاچیان خلقی وبعداً اصرارکارمل بر زنده نگهداشتن داود و"کامپرومایز"بااو(کامپرومایزهمان کلمه ایی است که دقیقاً توسط کارمل دراین مورددرروز7ثور1357به کاررفته بود) وبلاخره بی باوری کارمل به" پیروزی انقلاب ثور" وپیشنهاد فراربه روستاهاوغیره است که دررسالۀ "دثورانقلاب" نوشتۀ حفیظ الله امین افشاشده است واین نشان میدهدکه ادعای امین مبنی برطراحی انقلاب ثور از طرف شخص خودش و بدون اطلاع رقبای داخلی وحتی شورویها و نیزاظهار تره‏کی که میخواست انقلاب را در ماه اسدکند تا " انقلاب شیر" شود! مقرون به صحت است. وهمین است که برخی مبصرین سیاسی دلایلی دارندمبنی بر وقوع توطئۀ به اصطلاح"تودرتو"ی سازمان سیا جهت کشانیدن شورویها در دام افغانستان به منظورکین کشی شکست ایالات متحده درویتنام ....

به هرحال سخن دربارۀ مولانای شهیدبود، مولانایی که درست همانند رستم در"چاه شغادکابل" جان باخت!

من نمی خواهم دراین جا روی احساسات محض بچرخم و یا علیه و برله جناحی یاکسی به تبلیغ بپردازم چون زمان این گونه حرفها سپری شده است.

بیشترین آگاهی ام را از اندیشه ها وکارنامه های مولانا باعث شهید، مرهون روزگاری استم که به "یمن" سلطۀ طالبان بر شمال، فراری شدم وسالیانی را دربیرون سپری کردم، درآنجا با دوستان اندیشمند و هم احساس آشناشدم که روحیه وشگردعیاری درخون شان عجین شده است. این یاران وعیاران ازدیاران دلیرپرورپنجشیر و پروان وکابلستان تابدخشان وتخارستان تاریخی بوده اندکه صرف نظرازتعلقات سیاسی شان، درک،احساس وخلوص آنان به آرمانهای عدالتخواهانۀ ملی وفرهنگ اصیل میهن، برای من بسی عزیز بوده ، است وخواهدبود.

درین میان من باعزیزانی محشور شدم که ازخانوادۀ مولانا باعث، ازیاران نزدیک او وکسانی بودندکه بیش ازده تن اعضای خانواده وبسته گان شان را در خیزشهای انقلابی سرزمین شهامت پرور درواز دربرابرظلم وتبعیض حلقات حاکم وقت ازدست داده بودند، برخی ازحقایق را در این موارد درنشریه یی که من گردانندۀ آن بودم به نشررسانیده ام. تاجایی که به من روشن شده است شمار جوانان دروازی که درخیزشها و نبردهای انقلابی طی دهه های چهل تاشصت قرن جاری هجری خورشیدی وپس ازآن شهید شده وبرخ زیاد شان از پیروان مولانای شهید بوده اند تامرز دوهزار میرسد.

چه تاثیر وجاذبه یی درکلام مولاناباعث بوده که حتی ازیک منطقه، اینهمه جوانان فدایی را به سنگرفرستاده است، حالانکه طیف هواداران مولانا به همان کوهپایه های درواز بدخشان افغانستان محدود نمی شد.

به نظرمن این تاثیرسخن که تودۀ بزرگی را پروانه وار برای ایثاردرپای شعله های امیدبخش یک آرمان کشانیده بود و اساساً در آن روزگاران یخزده، ظهورچنین سیلاب های سرکش بعیدمی نمود، این است که مولانا توأم باتبحرعلمی وزبان فصیح، ازاعتقادوایمان عمیق به آرمانش و از آرمان صادقانه وصمیمانه برای رهایی مردمش بهرۀ صددرصدداشت، اودرعین آگاهی گسترده وژرف ازعلوم اسلامی،  باتاریخ وفرهنگ غنامند آریانا زمین و روان، خواست، نیازوتمایلات عمیق مردمش دقیقاً آشناوعمیقاً دلبسته بود، سخنش ازدل بدرمی شدودردلهامی نشست وشور و شیدایی می آفرید.... مولانا دربسامواردیک الگوبوده اماکمتربه شناخت گرفته شده است.

اگرچه سازش ناپذیری، عیارمنشی، صراحت لهجه، آزاده گی، خودشناسی، روشن نگری، قیام آفرینی وازاین قبیل اوصاف مولانا و یارانش موجبات ترس ودهشت زمامداران را تاجایی فراهم ساخت که رژیم ها یکی پی دیگر و به درجات مختلف به سرکوب آنان و درهم کوبیدن قیام وپیام دادخواهانه وآزادی پرستانۀ شان پرداختند وگمان می بردندکه این آتش مقدس راچون"آذربرزین"برای همیشه خاموش خواهندکرد، امازمان، بطلان ارادۀ دشمنان مولانا راثابت ساخت. سخن، اندیشه وآرمان های مولاناباعث چون"بانگ نای مولاناجلال الدین محمدبلخی" آتشی است خاموشی ناپذیر؛ وهرکه این آتش ندارد رو به سوی نیستی است:

آتش است این بانگ نای ونیست باد            هرکه این آتش نداردنیست باد!

اکنون سه دهۀ تمام است که مولانادرکالبدخاکی اش، لب ازسخن فروبسته است اما آوای شکوهمندومینویی پیام وقیامش رساتر از هرفریادی تاافقهای روشن فردا و قله های پیروزی آینده طنین افگن است.

دربزرگداشت ازمولانابه بهانۀ سی سالگی عروجشن براوج شهادت، همۀ آنانی که به مولاناوآرمانهای پاک وپالودۀ او و اساساً به آرمانهای اصیل ملی وفرهنگی واندیشه های عدالتخواهانه باوردارند باید بسیاری ازقوالب وقواریرگذشته رابشکنند، زیرا وفاداری به یک آرمان وارادت به یک انسان آرمانی به مفهوم سنگ سازی، بت تراشی یارفتن همیشه بایک شیوه وآهنگ دریک مسیرتنگ و تار نیست.  به سخن حضرت ابوعبدالله رودکی کاملاً طبیعی است که: " کنون زمانه دگرگشت ومادگرگشتیم "  اگرماپابه پای زمان به " دگرسازی" هوشیارانه طبیعی ومنطقی خویش نپردازیم، زمانه خود، ما را درزیرچرخهای بیرحمش خواهدسودوفرسودوراهی فراموشخانۀ پارینه ها خواهدساخت.

اصولاً بهترین ارجگزاری به آرمانسالاران(2) وقهرمانان وکوشش برای زنده نگاهداشتن چراغ اندیشه وتحقق آرمانهای آنان، گسترش وژرفش شناخت ازآن بزرگان، باورها وآمال ایشان و دریافت روشهای نوین، موثر و مبتکرانۀ مبارزه درآن راستا است. باتوجه به آنچه گفتم، باورمن این است که گوهراصلی آرمان وباورمولانا باعث ودیگر انقلابیون ومبارزان شهید یا موجود ملت ما به ویژه دردهه های پسین همانند محمدطاهربدخشی، عبدالمجیدکلکانی، عبدالقیوم رهبر، قهرمان ملی کشوراحمدشاه مسعود ودیگران، باید ازنو به شناخت وخوانش گرفته شود. تجربه بارباربه اثبات رسانیده است که مردمی میتوانند شاهد پیروزی رادرآغوش بکشندکه دیواره های مصنوعی وتباهکن ترسبات ذهنی وتعصبات سنگمغزانۀ گروهی، محلی وخودمحوربینی فردی را ازمیان برده وهمه نسل هاومجموعه ها، سنخ های فکری، وگروه های سیاسی اجتماعی شان درمسیرحرکت به سوی هدف(یگانگی، اقتداروعظمت ملی) شگردهای ویژه وموثرخویش، ممد و مکمل کارهمدیگرباشندنه این که تحت تأثیرتلقینات وترسبات ذهنی وچارچوبه های تنگ محلی، سیاسی وسازمانی، به داوری بنشینندوهرکه را درچارچوبه تنگ محل وگروه ویژۀ خودنبینند "تکفیر" کنند آماج خدنگهای بی مهری سازندیاکم ازکم نادیده گیرند.

ببینیدآنچه در7ثور1357رخ دادیک کودتای نظامی بود اما آنچه درپی آن دراین سه دهه رخ دادیک انقلاب واقعی است، کسانی می تواننداین حقیقت را درک کنندکه بتواننداوضاع قبل ازسال 1357رابا امروز مقایسه کنند، در وقوع این انقلاب همه ازچپ وراست وازهمه اقوام ومناطق به نحوی سهمی داشته اند.

طبیعی است که انسانها هرپدیده را از زاویۀ منافع خودمی بینند و به داوری می کشند، آنانی که قدرت سیاسی خود را از دست دادند، سیادت وسلطۀ متوالی شان به معرض چالش قرار داده شد، به جای"برتری" خواهی آشکار ناگزیر ازاقرار باللسان به برابری همگانی گردیده اند، کسانی راکه درجه دوم ونوکرخود می پنداشتندامروزمدعی آقایی می بینند، حق دارندکه بر فرایند تحولات سی ساله یا"انقلاب" لعن و نفرین بفرستند. کودتاچیان شاید بد بودنداما اهریمن شر می‏اندیشدوخیرمیکند! اگرکسانی که برمسندقدرت نشستند وآنهمه نام برآوردندبه دقت بیندیشنددرمی یابندکه بدون وقوع این کودتا، پیشنماز دهکده یی، مدرس گمنام مدرسه یی یادرنهایت استادمحترم دانشکده یی می بودند والسلام.

بازهم تجربه ثابت کرده است که جنگ بدون تدبیرسیاسی به پیروزی جدی نمی انجامد، حتی پیروزمندان بلامنازع میدان نبرد دراثرفقدان تدبیردر اولین بازی شطرنج سیاست مات شده اند. هرکه شکست می خورد مغلوب ضعف وبی تدبیری خودشده است. نه این که دشمنش قوی بوده است.

حادثۀ ثور1371 انقلابی مهم دریک بعد ویژه بود، برای اولین بار پس ازشصت وچهارسال در رأس قدرت  تاجیکان قرارگرفتند در این حادثه دو جریان ازچپ وراست (حاکم ومخالف)ممد و مکمل همدیگرشدنددرجانب مقابل هم چنین همکاری بود؛ اما چراجریانهای همکار اولی موفق شدند و بعدچراجریانی که حاکم شدوازرژیم گذشته چهارصدبال هواپیماو2500عراده تانک وقوی ترین اردوی منطقه را تسلیم گرفت، سرانجام مغلوب چندطالب وبالاخره دست نگرکسی شدکه روزی او را پای برهنه ازکابل رانده بود؟

هراستدلالی تنها پوششی برای ناکارآیی سیاسی وبازیگری کوته نظرانه است. جریانی که پیروزشد قبل ازهمه ممنون همتباران پایتخت نشین وشهرنشین شان وکارآیی سیاسی مهره هایی از درون رژیم بودندکه دورها را می اندیشیدند، اماهمین که مستان ازبادۀ پیروزی، ظاهرا خود را از این یاریگران مدبرسیاسی ونظامی شان بی نیاز دیدند آنان را چون پرزه های ناکارآمد به دورافگندند وازنقش مردم شهرهانیزغافل شدند دیدیم که به چه ساده گی باختند؟ آنهم چه باخت بزرگ وتاریخی.

بنابر این، تجربه، تدبیر و نقش سترگ تنی چند ازشخصیتهای سیاسی و نظامی راکه به دلیل قدرناشناسی دوست و تهدید دشمن خاموشی اختیارکرده اند، نیز باید قدرشناخت. زیراتجربه های کسانی که پیروزی وشکست، قدرت وبی قدرتی را ازسرگذرانیده اندغنا وکارآیی بیشتری داردوماباید ازآنان استفادۀ بیشتری نماییم.

به سخن ژان دولافایت، "برمیگردیم تاگل نسرین بچینیم"

موضوع را درپیوند با مولانای شهیدپی میگیریم.

تاجیکان آریانا (که امروزنام افغانستان بر آن سایه افگنده است)، همانند آسیای میانه یافرارودان(ماوراالنهر)، درواقع کتلۀ بزرگ وبومی و اکنون هم اکثریت سکنۀاین سامان رامی سازنداما اینان چرا مکرراً اقتدارسیاسی، مواضع فرهنگی وسرزمین های مهم خود(چون بخارا، فرعانه، سمرقند، ترمذ، تاجیک کند یاتاجکند،(3)مرو، نیسا، چارجوی، پنجده، رخج، کنر، گردیز، بامیان ،غزنی و...)را ازدست داده اندوامروزوفردا درشهرهای شان هرات، بلخ وکابل نیزبه اقلیت مبدل خواهندشد؟

یک لحظه بیندیشندکه اگربه جای تاجیکان، باشندگان بومی اصلی واکثریت را درکابل، پروان، پنجشیروکاپیسا، اقوام دیگرچون ازبک یاهزاره تشکیل میداد آیا کسی دیگر درکابل حکومت کرده می توانست؟

پس چراتاجیکان این همه وضع نابه هنجار دارند؟ چرادرمنطقۀ خود نمی تونندحاکم باشند؟ چرا می جنگند، پیروزمی شوند امامی بازند؟ دراین رابطه فکرمی کنم دلایلی وجودداردکه من چندتای آنهارا برمی شمارم:

<!--[if !supportLists]-->1-  <!--[endif]-->تفلسف، موهوم گرایی، خیالبافی وفراخ اندیشی ساده لوحانه که شاید رسوبی ازتصورات حاکمیت هزارسال قبل تاجیکان درسرزمینهای گستردۀ شان باشد، هرقوم قبل ازهرچیزبه تشکل ومنفعت قومی خودمی اندیشد اماتاجیک فراقومی می اندیشد عجیب این است که به این فضیلت موهوم می نازد تا آنجا که متداوماً محدود و ورشکست می‏شود.

<!--[if !supportLists]-->2-   <!--[endif]-->درعین حال ماشاهدیک پارادوکس یاتناقض عجیب درمیان تاجیکان استیم، در تیوری و برخورد با اقوام دیگربسیارفراخ اندیش تا آنکه بخش عظیم امکانات خودرا فدای اقوام دیگرمی کنند، اما درعمل و درمیان خود درچارچوب تنگ وملت براندازمحلگرایی، حزب گرایی وایدیولوژی زده گی دست وپامی زنند وحتی خون هم را می ریزند،ً ازفراخ اندیشی، نام و هویت قوم خودیعنی"تاجیک"را بر زبان نمی رانند ولی خود را مزاری، هراتی، بدخشی، شمالی، کابلی، پنجشیری وغیره می نامندوحاضربه تقسیم عادلانۀ امکانات وقدرت دربین خود وهمکاری صمیمانه درزیرسقف قومیت واحد که راز پیروزی شان می تواند باشد نیستند. کرزی کندهاری میتواندوزیران دفاع ، معارف وفرهنگ وردک، وزیران داخله ومالیه ننگرهاری، وزیراقتصاد هراتی، وزیرزراعت پغمانی و...همه پشتون داشته باشداما قدرت رسیدگان فراقوم اندیش تاجیک به تاجیکان بیرون از قریۀ خود اعتمادنمیکنند چه رسدبه تقسیم قدرت!

کرزی امریکایی جبهۀ نجاتی، رمه هایی ازحزب اسلامی، جهادی، الحادی وامثال آن، چون اتمرخادیست وکمونیست را صرف نظرازاحزاب وایدیولوژیهای شان درزیرپرچم پشتون برمی کشد اما پارلمان اکثراً تاجیک به برکناری دکتورسپنتا، ضراراحمدمجاهد، داکترامین فرهنگ دانشمند، داکترسیدمخدوم رهین دانشمندو عبیدالله رامین متخصص به دلایل اختلافات محلی وتنظیمی رأی میدهد! البته هردلیلی که برضعف این وزیران دلالت کندصدبرابردرموردآن دیگران صادق است، اماچه بایدکردبرتناقض درونی تاجیک فراقوم اندیش فروقریه کردار!

<!--[if !supportLists]-->3-  جبن یاترس خفته درخون تاجیک، بلای دیگراست.

این قوم وحتی روشنفکرش، اکثراًجرأت اظهارهویت تاجیکی ودفاع ازمنافع قومی خودرا نمی کند. حکمتیاربی هراس ازاینکه باایدیولوژی اش سازگاراست یانیست می گوید: "چون درحکومت استادربانی نقش پشتونها ضعیف است باید سقوط کند"- شهرتاجیک نشین کابل را راکت باران کرد تاپایگاه اجتماعی حکومت استادربانی واحمدشاه مسعودرا تضعیف وتخلیه نماید. کرزی حکومتش را ازوزیران تاجیک آشکاراتصفیه می کند اماکس لب ازلب برنمیدارد، این است جبن وتنگ اندیشی که پیامد آن شکست و ذلت است، تاآنجاکه با برکناری محقق ازوزارت پلان درسراسرافغانستان هزاران مرد و زن هزاره به جاده ها ریختنداعتراض کردند.بایک اقدام قانونی دولت علیه دوستم، دهها هزار ازبیک، راهپیمایی واعتراض وحتی تهدید به تجزیه کشورکردند، اما بابرطرفی مارشال، وزیردفاع، وزیرداخله ، وزیرخارجه، وزیرتجارت، وزیرفرهنگ، وزیرزراعت و...آب ازآب تکان نخوردچرا که اینان تاجیک بودندوتاجیک هم یا ترسواست یافرومحل کردارفراقوم اندیش؛ بخ بخ!

یکی ازدلایل شکست تاجیکان، اندیشه وروانشناسی عجیب رهبران آنان است. این رهبران علاوه برسه خصایص بالا بعضی ویژه گیهای جالب دیگرهم دارند:

الف – سیاست تحمیق قومی- این رهبران ازآگاهی قوم تاجیک هراس دارندنمی خواهنداین مردم درس بخوانند وکادرهای دانشمندداشته باشندتامبادا ازمیان آنان رقیبی برای شان پیداشود وترفندهای شان افشاگردد.

ببینید، دوستم باآن که خودازتحصیل بهره نداردازسال 71به بعدسالانه حداقل پنجصدجوان ازبک رابرای تحصیل به ترکیه فرستاده که اینک صدهاکادر متخصص چون داکتر، مهندس، حقوقدان وغیره تربیه شده واین فرآیند دوام داردهمچنان دوستم دراولین گام اقتدارش لیسه های ویژۀ ترکی ودانشگاههایی را درشبرغان ومیمنه ایجادکردکه امروزهم فعال است او دهها آموزشگاه کمپیوتر و لسان را در ساحات ازبک نشین ایجادکرد.

مزاری، محقق، خلیلی، محسنی ودیگران مصارف هزاران جوان هزاره را برای تحصیل دردانشگاههای داخل پرداخته، دانشگاه بامیان وحوزه های علمیه مخصوصاً حوزۀ علمیه خاتم الانبیا درکابل را ایجاد کردند و هم اکنون پنجاه وپنج هزارجوان هزاره دردانشگاههای ایران، جاپان، هند، سوریه، اروپا وامریکادرس می خوانندکه اکثراً به کمک رهبران سیاسی شان اعزام شده اند، درمورد دیگران اگربگویم توضیح واضحات است. اما رهبران تاجیک تبارحاکم در ده سال حاکمیت خودمیتوانستنددهها هزارجوان تاجیک را برای تحصیل به اروپا و امریکا بفرستند، دردوشنبه شهروجاهای دیگردانشگاهها را فعال کنندوکاخ اقتدارخود را با ارتش کادرهای آگاه وتحصیلکرده مستحکم و ماندگارسازند، برای شان گفته شداما سرمایه گذاری را دراین راه حیف دانستند. زیرا اینان تکیه بربیسوادی وحماقت قوم دارند و سیاست شان سیاست تحمیق است.

ب – سیاست الترناتیف کشی یاگزینه زدایی: درسه دهۀ اخیرماشاهدنابودسازی تعدادزیادی ازشخصیتهای مستعدسیاسی ونظامی تاجیک وبه حاشیه راندن جبری عدۀ دیگربودیم . دراین مورد آن قدرحقایق بدیهی وجودداردکه همین یک اشاره بس است، اماپشتون چنین سیاستی ندارد، نه کرزی، نه ملاعمر و نه حکمتیار هیچ کدام به کشتن همدیگر راضی نیستند و نیزدر پی نابودی الترناتیف ها نیستند، تفاهم میان اشرف غنی احمدزی ، علی احمدجلالی، احدی، خلیل زادوامثال شان وجود دارد که همه خودرا نامزد انتخابات می کننداما هرکسی را که غرب پذیرفت همه از او حمایت مینمایند، تااقتدارپشتون حفظ گردد درحالی که رهبران تاجیک ازچنین فراخ اندیشی درمیان خود ناتوان اند.

5-  بیگانه پروری تاجیکان به ویژه درمیان رهبران نیزبه همه واضح است.

6- افراط درتحزب وایدیولوژیسم

7- خودفراموشی ونبود یاکمبودخودشناسی قومی وضعف آگاهی ازتاریخ ومفاخرملی که درنتیجه خودکم بینی، عدم اعتمادبه نفس وغیره را بارآورده است.

8- فاتالیسم یاتقدیرگرایی درعقیده، اندیشه وادبیات اعم ازمکتوب وعامیانه، که قوم تاجیک را فلج ساخته است درحالی که درباوروعمل اقوام دیگرجنبۀ اختیاروعملگرایی قوی است.

9- خوشباشی وبی پروایی در ادبیات، هنروعرفان که منجربه انزواگرایی ودنیاگریزی شده است جمعی خیامی اند، جمعی حافظ گراوجمعی هم صوفی مشرب که نمی خواهندبا اندیشه های زندۀ سیاسی، قومی واقتدارطلبی خودرا به دردسر اندازند حتی موسیقی ماچنین است(4) بازارهنروادبیات ملی وحماسی که عزت نفس، غرورملی، کاروتلاش، ابتکارواقتدارطلبی را درمیان تاجیکان زنده سازدکاسداست وقتی حافظ مامیگوید:

             شکوه تاج سلطانی که بیم جان دراودرج است

                                                     کلاه دلکش است امابه دردسرنمی ارزد!(5)

چه انگیزه یی برای تلاش درراستای حاکمیت وتعالی باقی خواهدماند.

[مابایدشاهنامه فردوسی بزرگ رابه عنوان آموزشنامۀ ملی تعمیم بخشیم نه آثاری ازآن گونه را که مردم را راحت طلب، ترسوودنیاگریزمی سازند]

10- غروربیجا، عدم پذیرش انتقاد، خودفریبی ودرنتیجه عدم جستجوی راهکارهابرای رفع معایب- ماتاجیکان بایددرکلیت برافتخارات ملی، تاریخی وفرهنگی مان ببالیم،امادرعین حال جرأت برملاکردن عیبهاوعلل شکستهای مان را هم داشته باشیم وبایدراههای رفع معایب، وروشهای اصلاح وتکامل خودرا دریابیم. من یقین دارم که حرفهای انتقادی من غضب عده یی را برخواهدانگیخت وشایدبعضی ها آنها را اهانت آمیز و تند بدانند، اما تاجیکان دروضعی اندکه موثرترین راه درمان شان شوک درمانی است.

مثل خوبی هم داریم:" دوست میگریاند، دشمن میخنداند " اگرماواقعاً خواهان اصلاح استیم نبایدبرای توجیه معایب خوددلیل بتراشیم، مثلاً بی تعصب بودن تاجیکان راناشی ازمتمدن بودن شان بدانیم حالانکه تعصب منحوس محلگرایی، ایدیولوژیک وحزبی شان رادارند.(6)

11- تاجیکان مردمانی اندکه زوداحساساتی می شوندبه همین جهت درجنگهای گذشته بیشترخودرا به کشتن دادند، اماراه استفاده وحفظ دستاوردهای جنگ رابلدنیستند. باری ازبعدراندن انگلیسهاوفتح کابل، یک تاجیک پروانی بر روی سکۀ زرین ضرب زده بود:

میکنم دیوانه گی تابرسرم غوغاشود        سکه برزرمی زنم تاصاحبش پیداشود

آیا خنده آورنیست؟ مردم را به کشتن داده انگلیس ها را ازکشوررانده قدرت را گرفته وبعدمنتظراست که بازهم انگلیس هایک نوکرحقیرخودرا بفرستندتاقدرت را درکابل تصاحب کندواقعاً دیوانگی است؟

درست همانگونه که ازسال1371تاورود طالبان وبعد تا تشریف آوری آقای کرزی ماشاهد چنین انتظار وبلاتکلیفی بودیم.

درآن فرصتهانه کسی قانون ساخت، نه اداره ونظام، گویی منتظرآمدن صاحبانش بودند، روس را کشیدندتاجای را به نوکران انگلیس وامریکا خالی کنند؟ بهانۀ این که جنگ بودمعنی ندارد، پنجاه متخصص را درفیض آباد می شدجمع کردوقانون ساخت و" لویه جرگه" رادایرکردو...

موارددیگرآسیب شناسی قومیت وقدرت تاجیکان فراوان است انگار روح مولاناباعث شهیدبه من این الهام رادادتااین حرفها را بنویسم ورنه من کجاواینهمه گفت وشنود!

ناگفته نگذرم که بیان معایب ودردها بخشی ازتلاش برای درمان آنهاست، برخی ازاین دردها وعیبهادرموردتاجیکان تاجیکستان صدق نمی کندزیرادرآن جا به برکت تلاش رهبران، روشنفکران وفرهنگیان، مردم ازخودشناسی خوبی برخوردارشده، وبند " جبن تاجیکانه " راتاحدودزیادی شکسته وباوجود نفوس وامکانات اندک دربرابرقدرتهای رقیب وخصم منطقوی شان پیشه استوارایستاده اند....

نکتۀ دیگری که گفتنی است، قیام وحرکت مولاناباعث شهید است که "جبن تاجیکانه"را شکست وبه همتبارانش درس مقاومت، نترسی وپایداری داد ولو به قیمت گرانی هم تمام شد، این شگرد او را احمدشاه مسعودشهیددرمقیاس وسیع تردرهنگام مقاومت دربرابرهجوم طالبان به نمایش گذاشت تاآنجا که همه حریفان دیروزبه پیشش سرگذاشتند، امادریغ که "خط سوم"آرمانش ناخوانده ماند واو رفت وهمان سرنوشت منحوس پیروزی درجنگ وشکست درسیاست بازهم تکرارشد! بیاییدبرای برچیدن عیبها تجربه ها را ازخود ودیگران بیاموزیم درآموزش بی تعصب باشیم وبه منظور اصلاح، راهکارهای مان را درمیان بگذاریم. دراین مسیر، یکی ازمهمترین راهکارها ایجادیک نهضت ناب فرهنگی- سیاسی قوم تاجیک اریانا است، وقتی پشتون "افغان ملت" ودههاگروه ویژه داردوقتی هزاره وشیعه، وحدت وحرکت وغیره داردوقتی ازبیک جنبش دارد، تاجیک چرابایدکماکان دربندطلسم وخواب مقناطیسی فراقومی اندیشی پوچ وبی ثمرباقی بماند؟

شایداین حرفها درنگاه اول غیرمنطقی وافراطی به نظرآید، اماهرتاجیک صادق، خودشناس، آگاه ودردآشناکه درکفشش ریگ نرفته باشد درک می کندکه ماچاره یی جزاین نداریم.

اگردر سی‏سالگی شهادت مولانا باعث شهید، گفتمان بالادر دستور روز روشنفکران وفرهیختگان تاجیک قرارگیرد، این فرصت به هدرنرفته است.

روان مولاناباعث شهیدوهمه شهدای راه آزادی، عدالت، عزت وشرف ملت مان شاد ومسیرشان به سوی افقهای روشن پیروزی گسترده و پر رهرو باد!

آریاوخشور تاجیک

---------------------------------

پی نوشت های:

(1)- پسرکاکای پدرم ملابابه ملانام داشت ویک نسخۀ شاهنامه فردوسی راشصت سال قبل خرده وبه بهای آن یک برزه گاو(ورز گاو یا گاو قلبه)را داده بود، ورزگاو برای یک روستایی دهقان بالاترازیک موترلوکس آخرین مودل ارزش داردوهم اکنون هم تایک هزاروپنجصد دالرامریکایی قیمت دارد، ازاینجامیتوان به ارزشگذاری مردم دهکدۀ ما به حماسه های ملی پی بردکه ملایش به چنین بهای گران ، شاهنامه را می خرد....

(2)- "آرمان سالار"- این ترکیب رامن ساخته ام ومفهوم آن روشن است یعنی انسانی که برای بارنخست یک آرمان رامطرح میکندویاپیشاهنگ نمونۀ راه تحقق یک آرمان می شود.

(3)- شهری که امروزتاشکندمی نامند، نام اصلی اش"تاجیک کند"، تاجکند، چاچ کند وچاچ است چون "کند" و "کنت" درزبان آریایی سغدی(یکی از سرچشمه های زبان پارسی دری تاجیکی)به معنای شهروآبادی به کاررفته که نمونه های آن شهریارکند درکاشبغرپنجکنت درتاجیکستان بوده ودرتاریخ رشیدالدین فضل الله نیزبه نام ولایت تاجیک یاد شد، این نام را به خود گرفته ونام دیگرآن چاچ وچاچ کنداست که نام های خیلی معروف اند، اما درقرن اخیرروسها و ترکها ماهرانه سنگ وکوه است و به این ترکیب خواستند به آن هویت ازبکی بدهند حالانکه درشهر "تاجکند" که دریک دشت واقع شده است سنگ نایابترازگوهراست وازسوی دیگر تقریباً تمامی نامهای قدیمی محلات آن شهرتاجیکی است واشندگان بومی آن نیزتاجیک اند.

(4)- درهنرموسیقی تاجیکان افغانستان، تقریباً همه تصنیف ها وترانه ها ضمن مکرربودن، سراسرزنباره گی، بجه بازی، ترک دنیا، بیگاره گی، بی پروایی، عیاشی وبی هویتی آگنده است ودر نهایت حسرت دوران گذشته یا خیالات افیونی آینده دیده می شود، درآن ها اصلاً چیزی ازهویت حماسه ها وافتخارات قومی وسرودهایی که انگیزه برای سازنده گی، وحدت قومی، فرازجویی وعظمت خواهی باشداصلاًنیست یااگراست هم بیشتردررابطه با حوادث سالهای اخیراست که بازهم نامی ازهویت قومی نیست درحالی که درسرودها وهنرموسیقی اقوام دیگر به ویژه پشتونها، ازبکها وحتی هزاره ها سوژه های هی وحماسی فراوان است مثلاً دریک خواندن پشتوکه دررادیو و تلویزیونها، زیاد گذاشته می شود این مصرع موجوداست:

" داوطن دپشتونو..."

اما ما ندیدیم که یک تاجیک جرأت چنین ادعایی راحتی دررسانه ها بکند!

(5)- درین رابطه مقوله های معروفی را تاجیکان افغانستان دارندکه بسیارننگین است: "هرکس پادشاه شد مارعیت" یاامورمملکت خویش خسروان دانند این مقوله ها باشهروندی درتضاد است چه رسدبه "آزاده گی"که نام قومی ماست.

(6)- این یک بدبختی وغرورابلهانه است که وقتی عیب رابگویی، روشنفکرتاجیک باتوجیه منطقی یاطبیعی آن، به دوام آن عیب صحه میگذارد درحالی که باید آن راشناخت وعلیه آن مبارزه کرد تعصب قومی یک احساس وتعصب ضرور، مثبت، مفیدوسازنده است، ملل متمدن دنیا ازانگلیس وآلمان تا جاپان این تعصب رادرحد اعلادارند.

 
 
                                    احمدنجیب بیضایی

 

شکوه مولانا در یک خاطره 

سخن گفتن ازمولانا محتاج تآمل ودقت بسیاراست. شخصیت مولانا چندان کثیرالابعاد است که با پریشان گویی واشارات اندک، حق مطلب ادا نمیشود. او یک انسان چند بعدی ویک متفکردانش پذیربود. بنابرین اگرنمیتوانم ازابعاد گوناگون کارنامه واحوال وافکارش سخن بگویم، برای ادای احترام آن مرد بزرگ، دست کم ناچارم دراین فرصت اندک به بیان یک خاطره زیبا ازایشان بپردازم:

یادم می آید که ماه عقرب سال 1349 هجری خورشیدی بود ومن درصنف هشتم مکتب فطرت درواز درس میخواندم . روزی از روزها توسط یکی ازمتعلمین بمن اطلاع داده شد که مولانا صاحب میخواهد با شما وپیرمحمد وشرف الدین دیداری داشته باشد. من نیز که با نام او از قبل آشنا بودم ، در ناحیۀ زیبای چارباغ مایمی که خانۀ مولانا صاحب در آنجا موقعیت داشت ، بدیدنش رفتم . فکر میکنم اولین دیدارم با ایشان بود  . آدمی میانه قد  ، صمیمی ، پرشور و بشاش به نظرم آمد . ازمن و درس هایم پرسید ، از دوستی اش با پدرمرحومم گفت و به نیکی از وی یاد نمود . رادیویی را میشنوید  و کسانی که مصاحب او بودند درمورد اوضاع جهان برایشان صحبت میکرد و نخستین بار از او نام روزنامه یی را با نام ژینمن ژیباو شنیدم ...

بازهم نخستین بار بود که در آن محیط دور افتاده ، از حادثۀ المناک سوم عقرب که بعد ها بنام روزهمبستگی جوانان مسمی شد، ازایشان شنیدم وآن حادثه راآنچنا ن جدی مطرح کرد که هرشنونده یی تحت تأثیرآن قرارمیگرفت. میگفت که همه ساله از این روز تاریخی که نظام حاکم بجای پاسخ منطقی به خواست برحق محصلان پوهنتون ( دانشگاه )، آنهارا به گلوله بست و تعدادی را شهید و زخمی ساخت در سرتاسرکشور با برپایی تظاهرات و گردهم آیی ها بزرگداشت به عمل آورده و این عمل ناجوانمردانۀ دولت را تقبیح مینمایند. از ما نیز خواست که فردا ی آنروز که برابر با سوم عقرب بود در مکتب میتینگی را دایر نماییم وروی این موضوع بیانیه هایی ایراد شود وگفتند:

 من میدانم که هرگاه  شما میتینگی را در مکتب تدویر نمایید ، حتماً سرمعلم مکتب شما را نمیگذارد وممانعت میکند، درینصورت شما میتوانید این میتینگ خودرا به تظاهرات تبدیل کنید وبه شاگردان بگویید که ما مظاهره کنان به ساحه یی که اینک نامش دقیق بیادم نیست ولی احتمالاً (خرمن گاه) نام داشت میرویم و سپس به ایراد سخنان توسط سخنرانان ادامه میدهیم.  جالب تراینکه میگفت:

زمانیکه شاگردان مظاهره کنان از مکتب تا ساحۀ یاد شده بروند مردمان زیادی به آنجا سرا زیر میشوند تا بدانند که پسران شان چه میخواهند . درینصورت من نیزبا مردم یکجا خواهم آمد، شما میتوانید ازمن بخواهید تادرین مورد روشنی بیاندازم و من  نیزدراین باره مفصل صحبت خواهم کرد.

زمانیکه فردای آن روزفرا رسید وقراربراین شد که میتینگ درصحن مکتب برگزار شود، همزمان بااعلام این میتینگ ازجانب یکی ازشاگردان پیشگام آن مکتب  احتمالاً پیرمحمد ویاهم شرف الدین ازقریۀ خوغذداوگی، سرمعلم مکتب چوبی بدست گرفت و برشاگردان حمله نمود و آنها را پراگنده ساخت. چنانی که مولانا گفته بود. اینجا بود که صدایی بلند شد وگفت که ما میتینگ خود را به تظاهرات تبدیل میکنیم و مارش کنان بسوی خرمن جا میرویم. متعلیمین ازهرگوشۀ دیواربلند شدند و براه افتیدند، اشعار انقلابی و میهنی خوانده میشد. از جملۀ آن اشعار ، صرف مصرع اول یک شعربیادم مانده است که اینظور بود : خیزید که از بهر وطن کارنماییم ...

مادامیکه مظاهره کنندگان به محل یاد شده رسیدند از هرطرف آدمهای زیادی گروه گروه به آنجاسرازیرشدند وخودرا بمحل گردهمایی شاگردان رسانیدند. شعرخوانیها وسخنرانیها ادامه داشت. مولانا صاحب با جیلک سبزخط داری برشانه با معیت تعداد دیگری از بزرگان آندیار به آنجا آمد و حرف دومش نیز تحقق یافت. این زمانی بود که یکی از استادان محبوب، لایق وخاکسارمکتب ( استاد جمشید خان خاوری ) سخنرانی پرشوری داشت .

درین اثنا یکی ازگردانندگان این میتینگ، خطاب به مردم گفت: چون جناب مولانا صاحب درکابل بوده وراجع به این روز تاریخی معلومات بیشتر دارند لذا از ایشان با کمال احترام تقاضا میکنیم تا با قبول زحمت درین مورد روشنی بیاندازند .

یادم هست که مولانا پس ازتقدیم سلام واحترام، از مردم حاضردرآنجا معذرت خواست که من روزه دارهستم و نمیتوانم ایستاده صحبت کنم، اگر اجازه بدهید من درموقعیت بلند تر قرارمیگیرم وبه سخنرانی میپردازم. همه با یک آواز گفتند صحیحست صحیحست. مولانا برسر دیواری نه چندان بلند قرارگرفت، برسر پا نشست و به ایراد سخن پرداخت.  نخست آرام صحبت میکرد وبعدها آنچنان پرشور وهیجانی شد که همه را به شور آورد و همه گان شعار های زنده باد ومرده باد سرمیدادند و سخنان ایشان با کف زدن های ممتد بدرقه میشد .

خوانندۀ بیش بها متوجه هستند که از ایراد آن سخنرانی تاریخی حدود سی و هشت سال میگذردوازاینروجزئیات آن سخنرانی بیادم نیست، ولی اینقدر یادم هست که درتمام موارد سخنانش رابا آوردن آیاتی ازکلام الله مجید واحادیث پیغمبر محمد مصطفی  (ص) قوت میبخشید و درهر بحث و هربخش سخنرانی اش آیه یا حدیثی را می  آورد و بعد روی آن بحث را تداوم می بخشید وهمواره دولت را بعنوان عامل بدبختی مردم محکوم میکرد.  آن سخنرانی و بیانیه اش حدود دو ساعت دوام کرد. ازبس سخنانش پرشور، جذاب و بخواست مردم برابر بود هیچ کسی خسته نشد و تاپایان این سخنرانی سراپا گوش دادند و استفاده کردند. بلی سی وهشت سال پیش ازامروز یود. فراموش نمیکنم، من ودوستان خوبم هریک: شرف الدین، پیرمحمد، امام الدین و... درمحضرحضرت مولانا!

روانش شاد و یادش گرامی باد !

 
 
  
 
 

  نظرات ()
مطالب اخیر ولاگه بانه سیاست میکنه!؟!؟! انتخابات ریاست جمهوری سال 1393 به پیشواز بهار و نو روز دوست عزیزآقای دکتر رنگین !! عچب روزگار است !! قسیم اخگر درگذشت ! شاه دخت دروازی در گذشت! دوستم باید چند قفاق محکم به دهان اشرف غنی می کوبید شب یلدا نشان پیروزی روشنی بر تاریکی عبدالغفارخان یا یون؟
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان داکتر مهدی برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی تلویزیون یک عیاران شمالی روزنامه ماندگار دختری از دیار بدخشان رخنامه ورزش ایرانی پرتال زیگور طراح قالب