تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
داستان های بی پایان نویسنده: - ۱۳۸٧/۱٠/٢

سود جویان کرامت فروش

سرگذشت های واقعی ، خواندنی و عبرت انگیز

 

نوشته از : الف .  بایانی

 

این داستان یک سفر رنج آور و داستان واقعی که توشه آن فقط و فقط عذاب و شکنجه روحی دوامدار بوده و قسما یک تلاش بیهوده تا رسیده به غرب این بهشت موهوم خود و فامیلم را بار بار بکام مرگ ونیستی کشانیدم که به لطف خداوند و سپری شدن دها خطر زنده ماندم و نجات یافتم که اکنون آن سرگذشت را خدمت شما پیشکش میدارم.

 

قبل از همه از خواننده گان گرامی معذرت میطلبم که بنابر بعضی ملحوظات و ناگزیزی پناهندگی و مهاجرت صرف به الفبای حروف اول نامم اکتفا نمایم. و انشاالله با استقرار شرایط صلح و امن در کشور و عودت بوطن این داستان باهزاران داستان های که سرگذشت و سرنوشت غم انگیزتر از این دارد با امانت داری کامل و بدون تهمت نوشته و نشر خواهد شد. ازهمه اولتر توجه خاص سازمانهای حقوق بشر ، روسای حکومات و ناظرین بین المللی را در زمینه جلب میدارم.  و این داستان ا بدین لحاظ مینگارم تا از یک سو یک مسئولیت اسلامی  و وجدانی ام  را ادا نموده باشم و از جانب دیگر چهره تبهکاران و ظالمان را مردم ما بشناسند. و هم درس عبرتی باشد برای همه که صد بار زندگی زیر راکت و جنگ در وطن مانسبت به آمدن به غرب خصوصا تحمل آنهمه مشقات و دربدری ها و جنایاتی که در راه آمدن تا اینجا علیه خواهران ، مادران ، پدران ، برادران و کودکان ما اعمال میگشت، شرافت داشت تاعبور از این راه پر مخاطره که کمتر عبور از جهنم نیست!

همچنان مقصد نگارش عبارت از آنست تا این داستان یک آغاز و یک دعوت و تقاضای باشد از کلیه وطنداران ما که د رکشورهای مختلف منحیث مهاجز زندگی دارند. و خواهی نخواهی با چنین ناملایمات و برخورد های خشن و ظالمانه دلالان و قاچاقبران افغانی و غیره باندیت ها برخورده باشند. از آنها نیز خواهشمندیم تا از سرگذشت خود چیزی تحریر و از طریق سایت ها پخش و نشر نمایند. تاهم نبشته ها یکجا توحید و انسجام یابد و بحیث یک کتاب پرقطور و ضخیم که ترجمان هولناک رنجهای همه ما باشد در اید. زیرا این داستانهای واقعی چکامه پردازی نیست جز پیامدهای جنگ و آواره گی و نقض شدید حقوق بشر و محکومیت حکومات و سازمانهای بشری است.

می باید بگویم که نخست شرم آن به سازمانهای حامی حقوق بشر، ملل متحد و کشورهای که خود را به قوانین و معاهدات پابند می دانند، تعلق میگیرد. زیرا بوضاحت در ماده 13 و 14 علامیه جهانی حقوق بشر میخوانیم که :

" هر کس حق دارد که د رداخل هر کشور آزادانه رفت و آمد کند و اقامتگاه خود را برگزیند." در جای دیگرچنین آماده است :" هرشخصی حق در خاست پناهنده گی و برخورداری از پناهنده گی را در کشورهای دیگر دارد".

اما با تاسف در برابر افغانها از نهایت تبعیض کارگرفته شده و هیچگاه سراغ نداریم که کدام کشور به کدام افغان ویزه صادر نموده باشد و اگز این کشورهای معتبر غرب در برابر ما افغانها احساس مسئولیت  اخلاقی و بشری میکردند، هیچگاه بسراغ ما اینقدر مصایب جانفزا و در بدریها نمی آمد . تعجب اور تر اینست که در این کشورها روزمره دها نفر پناهنده از راه های غیر قانونی با تقبل مصارف هنگفت و خطرات جانی وارد میشود.  هرکشوریکه دروازه ان بیشتر مسدود است به همان پیمانه نرخ انتقال توسط قاچاقبران بیشتر است.

مثلا اوسط در لایحه قاچاقبران مقثم کیف که بحیث دامگاه ارواح خبیثه در آنجا گرد آمده اند با چنین سنجشهای مالی معامله صورت میگیرد:

·       از کیف تا هنگری               یکهزار و دوصد دالر امریکایی

·       ازکیف تا پولند                             یکهزار و پنجصد دالر امریکایی

·       از کیف تا سلواک                         یکهزار و پنجصد دالر امریکایی

·       از کیف تا چک                             یکهزار و هفتصد دالر امریکایی

·       از کیف تا اتریش                          دوهزار و دوصد دالر امریکایی

·       از کیف تا المان                            سه هزار دالر امریکایی

·       از کیف تا هالند                            سه هزار و پنحصد دالرامریکایی

·       ازکیف تا لندن                              شش هزار دالر امریکایی

·       از کیف تا فرانسه                         چهار هزار دالر امریکایی

·       ازکیف تا سویدن                          سه هزار و پنجصد دالرامریکایی

·       از کیف تا کانادا                           دوازده هزار دالر امریکایی

نرخ هوائی با نرخ زمینی تفاوت دارد. البته در بالا به استثنای کانادا همه نرخ ها زمینی است. اگر از مقدمه چینه ها بگذریم که این سفرها از سرشوق و هوس نبوده بلکه باالاثر جنگها و بی وطنی ، کشتار، تجاوزبه ناموس و بیکاریها صورت گرفته . چرا کسی پیش از جنگ به غرب نمیرفت؟  در حالیکه برای افغانها جرمنی امتیاز ویزه را داده بود. چون وطن و کاشانه فقیرانه خود را دوست داشتیم و وطن ما جای امن و اسایش نسبه به همه کشورها بود. کار بود. معاش بود. مکتب بود. محبت و صمیمیت و کانون خانواده و خویشاوندان بود. محافل خوشی ما گرم و سرور خاصی داشت و مجالس ترحیم و تعذیت ما در جمع دوستان  با شکوه و عظمت برپا میگردید.

اما وقتی که ما وطن را ترک کردیم سال 1997 بود یعنی سال جنگ بود و تصفیه قومی. تصفیه عقیدتی و باهر نوع تصفیه دیگر برخوردیم . دروازه های مکاتب و دانشگاه ها مسدود گردیده. از حق کار حق تحصیل و تعلیم زنان محروم و منع گردید و بیشتراز سه سال تمام اشک و خون و آتش دود را نمودیم. بالاثر اصابت راکتهای کور گلبدین و طالب و غیره ظالم ها شاهد بخاک سپاری صدها دوستان ، عزیزان ، همسایه و همیشهری و هموطن خود بودم. آخز چه وقت؟ سرانجام از صلح در مهین خویش نا امید شدم. خانه پدری و مفروشات خود را فروختم و با سه اولاد، همسر، مادر و خواهر خود راهی سفر شدم.

 

آشنایی با دلال:

 

قدم را به پاکستان گذاشتم و به وساطت دوستان با یکنفر دلال که اسمش عبدالرزاق بود و درکراچی کمپنی و دوکان ویدیو کست داشت، آشنا شدم و با او در باره سفر به اروپا صحبت نمودم.  وی برای انتقال فی نفر از پاکستان تا جرمنی مبلغ هفت هزار و پنحصد دالر مطالبه کرد. مشروط به اینکه در طی پانزده روز از طریق زمینی ما را برساند. و از طریق هوا مبلغ ده هزار و پنحصد دالر باشرط اینکه در طی سه روزبرنامه انتقالات ما انجام شود.

خلاصه نظر به امکانات محدود و مشوره دوستان تصمیم گرفتم که تاکیف مرکز اکرائین انتقال داده شوم. زیرا این یک طریق بهتر اقتصادی بود. بنابر همین مفکوره نو، فردا بادلال مذکور در زمینه صحبت نمودم. دلال از انتقال هر نفر تاکیف در طی یک هفته تا ده روز مبلغ دوهزار دالر امریکایی و از اطفال نصف قیمت سنجش و مطالبه کرد. چنه زدن فایده نداشت زیرا در آن روزها بازار انتقالات خیلی گرم بود. و حتی تراول اجنسی های پاکستانی طی اوراق و ریکلام های تبلیغاتی آزادانه در این زمینه فعالیت داشتند. خلاصه مبلغ یازده هزار دالر پول مجموعی انتقال ما سنجش و به قرا رتعامل و توافق جانبی این پول را نزدیک یک نفر صراف در پشاور بنام جان آغای صراف گذاشتم. فردای آنروز قرار برآن شد تا بانماینده دلال سه سه قطعه فوتو جهت تهیه پاسپورت بدهم. درو روز بعد پاسپورت های مارا ترتیب  دادند. و ویزه تاجکستان را بما نشان دادند و گفتند که آماده گی حرکت را بگیرید. پنج روز بعد با نماینده ما شما به پشاور انتقال میشوید. و فردای آنروز ساعت هشت صبح بطرف کراچی حرکت خواهید کرد. این برنامه همینطور شد. و ما به اینترتیب در وقت موعد بکراچی رسیدیم. فقط یک شبانه روز در هوتل قندهاریها بودیم  و فردا شب ساعت دوبجه توسط همین دلال ذریعه دو عراده تکسی بمیدان هوایی کراچی انتقال شدیم و در آنجا سه فامیل دیگر افغانها با ما یکجا شد. البته کار نماینده آن دلال که با ما آمده بود پایان یافت.

 

داود و ههمدستان پاکستانی:

 

ما هفده نفر با سه فامیل را داود تسلیم شد. داود انسان خیلی زرنگ و به لسانهای دری، پشتو، اردو و روسی مانند زبان مادری خود مسلط بود. این شخص کهنه کار، ما سه فامیل رادر سه ساحه دور از هم تقسیم نمود و خودش ناپدید شد. بعد از سپری شدن تقریبا یکساعت با یکنفر ملکی و یک صاحبمنصب ملبس پاکستانی پیداشد. و نزد ما آمد.  آن دو نفر بدون حرف زدن ، ما را یکایک از نظر گذشتاندند و رفتند. تقریبا بعد از پانزده دقیقه  داود که پاسپورتهای ما را باخود داشت آمد و برای نخستین بار ما با پاسپورت های خود آشنا شدیم که بدسترس ما قرار داده شد. صرف عکسهای ما در پاسپورت ها نصب و به نام های عوضی طی مراحل گردیده بود. یعنی به اصطلاح فوتو چنج شده بود. بهرحال! ما با همکاری آن دونفر به آسانی از غرفه و محل چک و بررسی های اختصاصی کذشتیم و توسط داود به سالون انتظار پرواز در یک گوشه یی رهنمایی و جابجا شدیم و بعد از سپری شدن نیم ساعت دو فامیل دیگر که آنها نیز رونده کیف بودند، یکی بعد دیگری وارد همین سالون انتظار شدند. در این وقت عقربه ساعت نزدیک به پنج صبح را نشان میداد. که از طریق بلند گوها به لسان اردو وانگلیسی شندیم که مسافرین بشکک آماده پرواز باشند. در این اثنا داود نام با همان نفرملکی و افسر پاکستانی آمدند ما را با بکسها و لوازم از طریق دهلیز خروجی به یک موتر ابی رنگ تا نزدیک طیاره مربوط همراهی کردند که در یک کنج دور یک طیاره روسی خورد به گمان از نوع انتونوف آماده پرواز بود. مایکی بعد از دیگر داخل طیاره شدیم . ئ بعد از تقریبا چهار ساعت بالای مناطق کاملا خشک کوهستانی به میدان هوائی بشکک مواصلت نمودیم. اگرچه برای ما در اول گفته شده بود که به دوشنبه پایئتخت تاجکستان نشست دارید اما برخلاف ما را در بشکک پیاده ساختند. ما دیگر اراده نداشتیم و اختیاردار کل ما و فامیلها همین افراد بودند و هرآنچه امر ونهی که از داود دریافت میکردیم آنرا بلادرنگ رعایت مینمودیم.

در میدان هوایی بشکک از کنترول و بررسی گذشتیم و صرف یک خانم و شوهرش تحت اشتباه قرار گرفتند و انها در یک اطاق پنجره دار توسط مامورین موظف برده شد. در وهله اول به آنها گفته شد که مسترد ( دیپورت) میشوید، اما داود نام که به لسان روسی بلدیت داشت به همرای دونفر دیگر افغانها از رفقایش که در میدان هوایی بشکک انتظار مارا داشتند با افسر و مامورین ترمینل داخل مفاهمه و تماس مخفی شدند وبعد از یکساعت همان خانم با شوهرش از عقب پنجره ها کشیده شد و بدین ترتیب از دیپورت شدن آنها در بدل پرداخت دوصد دالر جلوگیری بعمل امد. در خارج میدان هوایی بشکک یک موتر زرد رنگ واز روسی و یک موتر تکسی نوع لادا آماده انتقال ما بودند که به سواریی همان دوموتر بعد از تقریبا دوساعت مسافه به یک خانه باغی یک منزله که آنرا ( داچ) مینامیدند برده شدیم. این خانه باغی دارای درختان مثمرسیب، زردآلو و غیره بود که در کنار یک رودخانه خروشان منطقه خیلی دلکش و سرسبز موقعیت داشت. مالک این خانه باغی، خانمی بنام تهمینه که در حدود چهل سال عمر داشت وخیلی خوش مشرب و خندان و جسور بود. یکهفته ما را مهمان نوازی کرد. این خانه سه اطاق نشیمن داشت و هر اطاق برای یک فامیل اختصاص یافت و در طی همین یکهفته دوبار داود نام با همان دونفر همکاران خود از ما احوال گیری مینمود وبرای ما مسافرین چند قرص نان خشک ازبکی ، کلباسه ، تخم، کچالو و روغن آورد. در اینجا وقت مانند یک میله بهاری خوش گذشت و در ختم هفته ساعت هشت صبح همان دو موتریکه ما را قبلا به همین جا منتقل نموده بود. بدون اطلاع قبلی به آن ما را سوار و بسرعت این منطقه را ترک و بعد ازیک ساعت طی منزل در یک ساحه که ایستگاه فرعی ریل بود انتقال یافتیم.

ریل در این ایستگاه طور مختصر توقفی داشت و اینها دزدانه و با عجله و شتاب مامسافرین را با اطفال و بکسهای ما در حالیکه ریل به حرکت در امده بود مانند اشیا و امتعه بیجان بداخل آن پرتاب کردند. و این اغاز تراجیدی و اغاز دربدری های ما بود. زیرا پای راست مادرم شدید جراحت برداشت ونزدیک بود که یک طفل از فامیل دیگر تلف شودو هم چنان یک مرد پیر همان فامیل قریب بود که حین بالا شدن به زمین بیفتد و در همانجا باقی بماند. ازاینکه خانمها و اطفال مانند رمه گوسفندان بداخل ریل پرتاب میشدند صحنه خیلی رقت آور و پر از اضطراب بود. ما ساعت ها همه غرق عرق و لرزه شدیم وسکوت عجیبی چیره گشته بود. دلها می تپید و همه رنگ باخته و بی رمق و تشنه و خسته به نظر میرسیدند. بعد از سپری شدن چند ساعت آهسته آهسته وضع تغیر کرد و هرکی بخود آمد. حینیکه از موجودیت همدیگر اطمینان حاصل نمودیم متوجه شدیم که یک بکس کلان من و یک تخته قالینچه قیمتی با یک بکس کالا از فامیل همرای ما به نظر نرسید. چون مجال بالا کردن آنها را به ریل نیافتیم. در ریل داود با همکارش ما را همراهی میکرد. او که قبلا با نفر موظف واگون که ( پرووادنیک) نامیده میشد، معامله بسته بود. وی مارا در یک اطاق کوچک (پرووادنیک) که دارای یک چپرکت بود جابجا نمود. ریل راه ماسکو را در پیش داشت. همین ریل در خط سیر خود از قزاقستان و ازبکستان میگذشت.

دریکی از ایستگاه های داخل خاک ازبکستان مامورین سرحدی آن حین بررسی، زشت ترین برخورد را با ما مسافرین نمودند. زیر نام جستجوی مواد مخدر، که آنرا ( نرکوتیک) میگویند چهار بکس و پنح دستکول سفری مسافرین را طوری تلاشی نمودند که فقط هدف انها نه مواد مخدره بلکه دریافت زیورات زنانه و پول نقد بود. چنانچه یک مقدار پول، ساعت های بند دستی را با دو تخته قالینچه ا زهرسه فامیل غارت کردند وهرگز زاری و ناله خانمها و کودکان نقشی بالای عمل خشن و ظالمانه آنها نداشت. با وصف آنکه داود یک مقدار پول طبق مشوره پروودنیک به آنها جهت حق السکوت پرداخته بود. مداخله داود و پروودنیک نیز تاثیری نکرد. آنها نیز از این سه نفر مامورین سرحد هراس داشتند ونمی خواستند مناسبات خود را با انها تیره سازند. زیرا همین مامورین سرحدی بودند که زمینه انتقال افراد را برای قاچاقبران مساعد میساختند و یک جانب طرف معامله بودند. همان سه نفر هم در بین خود حرفهای به ازبکی رد و بدل میکردند. در سیماهایشان علایم مستی و نشئه تجسم میکرد و قهقه می خندیدند.

از جانب دیگر در روز اول سفر ما یک مقدار نان ، کلباسه، تخم ، کچالوی جوشانده با سه بوتل آب را برای ما سه فامیل توزیع نمود که اعاشه یکروزه پیش بینی میشد. مگر ما همان استحقاق یکروزه را در دو روز صرف کردیم. روز سوم هیچ چیزبرای خوردن نداشتیم و همه د رگرسنگی بسر میبردیم. پولی را هم که درگوشه و کنار ونیفه لباس پنهان کرده بودیم آنرا مامورین سرحدی ازبکستان زیر نام مواد مخدر ربودند.

ما آواره گان سرگردان از خربوزه های تاجریکه همسفر ما بود بدون اجازه اواستفاده کردیم و چاره یی هم نداشتیم، تنها خربوزه برای یکنیم روز غذای  مارا تشکیل داده بود. درامتداد راه، ریل حامل ما توقف زیادی به ایستگاه ها داشت. هربار توقف برای بیست الا سی دقیقه طول میکشید و در بعضی جا همین توقف برای یکساعت هم طول کشید. در همه این توقفگاه ها مامورین امنیتی به بررسی مسافرین می پرداختند. چند باری از یک پسته تلاشی  تا ساحه امن که بعضا یک کلومتر راه را احتوا میکرد ما مسافرین پیاده حرکت داده میشدیم. تا از نظر مامورین امنیتی محفوظ بمانیم و بعضی ا زانها طور مخفی از داود و پروودنیک ریل حق السکوت و جزیه میگرفتندو می رفتند و بما هیچ نوع آزار و اذیت نمی رسید. بعد از سپری شدن سه شبانه روز در حوالی ساعت شش شام بود که به ماسکو رسیدیم.

 

ماسکو:

 

در ایستگاه ریل ماسکو نفر ارتباطی داود با یک نفر روسی دیگری که سرگی نام داشت و آنهم یک پولیس ملبس با بونیفورم بود، تماس گرفت.  چندی نگذشته بود  که سرگی با یک نفر روسی دیگر امد و همین هفده نفر را به گروپهای سه نفری جدا ساخت و از ایستگاه ریل بیرون کشیدند. در خارج ایستگاه ریل یک موتر کلان پرده دار با دو نفر افغان انتظار مارا داشتند. ما در همین موتر داخل شدیم و ساعت حوالی هشت شام بود. اولین بار بود که شهر مصفا وقشنگ ماسکو را چراغان از عقب کلکین های موتر طور دزدانه تماشا کردیم. در موتر یک همکار دیگر داود بنام واسع با ما یکجا شد. او ما مسافرین را هوشدار میداد و میگفت که از کلکین ها بیرون نگاه نکنید تا موی سیاه ها نشانی و تشخیص نشوند. ما دریافتیم که خط تعصب و تعقیب موی سیاه ها از اینجا به بعد آغاز می یابد. بهر حال ما بعد از طی یکساعت فاصله به یک تعمیر شانزده طبقه یی که در منزل دوازده هم قاچاقبرخانه بود، منتقل شدیم. در آنجا با یک شخص دیگری که اسمش راز محمد بود برخوردیم. این اپارتمان یک اطاقه بود و ما همه درهمین اطاق کوچک با دها مشکل شب را به پایان رساندیم. واسع و رازمحمد به تشویش بودند و ما را همیشه به آرامش و سکوت وادار میساختند تا افشاگری صورت نگیرد. بدین ترتیب دوشبانه روز را در اینجا سپری کردیم. اعاشه ما محدود بود. خوراکه و نوشابه را صبحانه دوشیزه بلند قامتی که چهره خیلی دلکش و قشنگ داشت به اطاق می اورد. او را نتاشه می نامیدند. مگر این نتاشه همان نتاشه سیریال گل آغا وشرین گل پرسوز نبود اما در مقبولی و جذابیت از آن هم کمتر نبود. ساعتی بعدتر دریافتم که نتاشه معشوقه واسع است  و واسع خیلی زرنگ بود از نتاشه در بخشای مختلف کار و بار قاچاق استفاده میکرد. خلاصه شب سوم رسید، ساعت نه بجه بود همان موتر قبلی باز پیداشد ما را به نزدیکی ایستگاه ریل انتقال دادند. در همانجا دو نفر روسی انتظار مارا داشتند. مگر این بار ما را به استقامت کیف حرکت ندادند. مسیر دیگری را در پیش گرفتیم که برای  ما مجهول بود. فردای آنروز بساعت ده در ایستگاه یکی از دهکده های مربوط از قطار خارج شدیم و بازهم موتر ماشی رنگ عسکری در فاصله پنجاه متری ایستگاه در انتظار ما بود. داخل همان موتر شدیم و پس از دو ساعت منزل به حویلی باغی رسیدیم که د رآن حویلی فارم تربیه خوکها بود و ما را در آنجا جابحا نمودند.

 

همنشینی با خوگها:

 

راستی باید بگویم که اولین بار در زندگی ما بود خوگ ها را از نزدیک دیدیم و چقدر نفرت داشتم که درهمان حویلی خوگها بودند. آما چاره چه بود؟ کودکان ما سخت بوحشت آمده بودند و اشتهای همه سقوط کرده بود. تنها من نبودم که از خوگها بدم می آمد و خود را نفرین میکردم، بلکه مثل من همه همراهان از خوگ بد میبردند. خوگها در جوار اطاق ما قرار داشتند. جالب است وقتیکه به خوگها توجه کردیم آن ها را خیلی حیوان پرخوریافتم و تا صبح نشخوار میکردند و صداهای خیلی زننده آنها خواب ما را برهم زده بود. خوگ دهن و سوراخ های بینی مدور داشت و دمش متحرک و از یکطرف به طرف دیگر در حرکت بود. خوگ خیلی شهوتی و بسیار زاینده است . قرا ر گفته مالک فارم ، خوگ بیشتر از سی چوچه میدهد و از لحاظت تجارت بسیار پر منفعت است. چقدر مضحک است که چهره خوگ در خاطره حک شود! ومدت ها در نظر همه ما خوگ ها تجسم میشد.

در داخل حویلی سه اطاق چوبی وجود داشت و سه فامیل در دو اطاق حویلی جابجا شدیم و در اطاق سومی روس با خانمش سوویتا بسر می برد.

در اینجا هم برای دوشبانه روز ماندیم. باز هم فضای حویلی از خوگها مکدر بود  ما سخت رنج میبردیم که چه وقت از اسارت خوگها روح ما نجات می یابد. روز سوم ساعت پنج عصر بود که از حویلی فارم خوگها بیرون شدیم. فاصله در حدود نیم کلومتر را پیاده پیمودیم ما را همان رهنمای روسی به قطارهای برقی ایکه در بین دهات رفت و امد داشت سوار نمود. اکثر راکبین این قطار های  بین دهات را مسلما مردمان بیچاره و کهنسال دهات و قصبات دور و پیش تشکیل میداد. چهار ساعت منزل زدیم و در ایستگاه آخری از قطار فرود آمدیم و بسوی یک مخروبه که در نزدیک دهکده  موقعیت داشت زیردرختان مثمر و غیر مثمر جابجا شدیم. رهنما ما را در همانجا گذاشت و خودش برای یکساعت ناپدید شد و پس از چندی با چهار عراده موتر تکسی برگشت و مارا بسرعت سوار همان تکسی ها نمود و مسیری که برای ما روشن نبود، حرکت داد. تقریبا تکسی ها سه ساعت منزل زدند و باز نزدیک ایستگاه قطار آهن توقف کردند و پس ا زانتظار سه دقیقه به قطار دیگر داخل شدیم که جانب شهر کیف  حرکت مینمود.

 

کیف :

 

در ایستگاه مرکزی شهر کیف دو افغان ما را  انتظار داشتند. این دونفر افغان هم با روسهای رهنمای ما آشنایی داشتند. افغانها بسرعت و چالاکی خاصی که داشتند ما را از ایستگاه ریل مرکزی بیرون نمودند و به سواری بس کلان به محله دیگری که بنام برشگوف یاد میشد انتقال دادند. و در یک اپارتمان دواطاقه بدون فرش و ظرف بدون نان و آب جابجا شدیم. همان دو افغان و دو مرد روسی دروازه اطاق را بستند و رفتند. همان شب چقدر خسته بودیم و با مشکلات و سردردی و کسالت و پادردی سپری نمودیم. راستی ما بخود گاهی فرو میرفتیم که عجب مردمی هستیم! پول گزافی پرداختیم و درد سری برای خود خریدیم. فردا آنزوز ساعت در حوالی یازده بجه بود همان دو افغانی که نام یکی آنها و حید و نام دومی بخاطرم نیست با تلفون های دستی باز پیدا شدند و خواستند تا با ایشان تصفیه حساب نماییم. آنها بما گفتند که با مربوطین خود به پشاور و اسلام آباد تماس بگیرید و از رسیدن خود به کیف اطمینان بدهید تا پول خود را دریافت بداریم. بین ما شفرهای وجود داشت که با افشای آن جانب مقابل پول خود را دریافت میکرد. این شفرها خیلی عجبب بودند. شفرما ( مرغ خانه شد) تعین شده بود. به زنها ( ماکیان و بز) شفر گذاشته بودند. همین اهانت شفری خیلی ما را رنج میداد ک ما با حیوان تشبه شده بودیم و کرامت انسانی ما را کاملا مردود میدانستند.

بهرحال! ما در رابطه به مفقودی اموال، زیورات و دوهزار و هفتصد دالری که مامورین امنیتی ازبکستان از هرسه فامیل در راه به تاراج برده بودند خواهان جبران خساره شدیم زیرا قاچاقبر تعهد کرده بود که ما را بدون اذیت و آزار گویا در کف دست خود با امانت و سلامت به منزل میرساند و گذشته از اینکه قاچاقبر وعده داده بود که در طی ده روز ما را انتقال میداهد. در حالیکه از شروع حرکت تا شهر کیف بیست و شش روز را در بر گرفت که باید از مقدار پول وضع میگردید. اما در موقف خیلی ضعیف قرار گرفته بودیم که به حرفهای ما وقعی نمی گذاشتندو تکرار میکردند که : " خوب شد زنده و سلامت به اینجا رسیدید و باید سرتان خیرات کنید". ما هم چاره یی نداشتیم. مرجع عدلی و امنیتی کشور ما نبود که دعوا کنیم. ناگزیر شدیم با مربوطین خود در پشاور مور اسلام آباد تماس گرفتیم و گفتیم که ( مرغ خانه شد) و ( ماکیان وبزهای همرای ما به سلامت هستند).

کرایه اپارتمان را یکصدو پنجاه دالر و تصدیقنامه هویت پولیس راکه بنام ( سپرافکه) یاد میکنند از هر نفر نود دالر تقاضا کردند. بالاخره ما تصمیم داشتیم که از کیف به آلمان برویم. هر سه فامیل در همین موضوع توافق کلی داشتند. لذا از وحید خواهش نمودیم تاقاچاقبری مطمین تری را برای ما معرفی کند. شب گذشت و فردای آن روز باز وحید با مرد کوتاه قد و گردن کلفت دروازه منزل را گشود و داخل اطاق شد. این چهره ناشناس یک خریطه در دست داشت که در بین آن چند بسته شکلات و دو کیلو کیله و دو بوتل آب نوشیدنی در آن بود برا ی اطفال ما داد. این مرد کوتاه قد کلوله ریخت عجیبی داشت. طول و عرض سیمایش برابر بود چشمان تنگ و بین پهن و لبهای کلفت داشت. وقتیکه انسان به او عمیق تر نگاه میکرد بروتهای باریک و درازی داشت. یخن اش باز بود و اسکتی که جیبهای زیادی داشت در برکرده بود. این مرد آمرانه صحبت میکرد و در ابتدا نام خود را برای ما چیز دیگری وانمود کرد. صحبت های ما باوی شروع شد و درنتیجه  و عده کردکه در برابر پرداخت سه هزارو دوصد دالرامریکایی ما را در طی سه روز از طریق مرز سلواک به آلمان انتقال بدهد.

هرقدریکه ما در قسمت تخفیف انتقال چنه زدیم و اصرار ورزیدیم سودی نه بخشید و راستی برای ما تهیه و پرداخت چنین یک مبلغی غیر عملی بود. بنا بعد ا زتجسس با قاچاقبر دیگری که همایون نام داشت روبرو شدیم. همایون را هم وحید بما معرفی کرد. همایون انتقال مارا از طریق هنگری بدوش گرفت. همایون جوان قد بلند سیاه چهره و چشمان کلان داشت. این جوان خوش ترکیبی بود. همایون بدو زبان دری و پشتو روان صحبت میکرد و زیاد خنده در چهره اش هویدا بود. همایون مبلغ دوهزار و سه صد دالر از ما مطالبه کرد و گفت که در طی دوهفته ما را به المان انتقال میدهد. بنابران از این اپارتمان به قاچاقبرخانه همایون که در منطقه دیگری بود انتقال یافتیم و مدت یک هفته را با هزاران دشواری گذشتاندیم.

 

حرکت بسوی مرز:

 

در یکی از شبها به همکاری دونفر اکرایینها از طربق ریل بسوی آخرین مرز ما را حرکت دادند. و به شهر مرزی پیروگاوا رسیدیم. در آنجا به رهنمایی مردی بنام ( شتون) به خانه شخص دیگری بنام ( ساشا) که از همکاران محلی آنها بود جابجا شدیم. مادر و خواهر ساشا از ما مهمانداری میکردند. این منزل از سه اطاق تشکیل یافته بود که در یکی از اطاقها مادر و خواهر ساشا و در دو اطاق دیگر ما مسافرینی که تعداد ما همین اکنون به بیست و چهار نفر میرسید جابجا شدیم. ساشا از اینجا مسئولیت انتقال ما را بدوش گرفته بود. در آغاز خانه ساشا جای خوبی بود. این منزل در دهکده ی که اطراف انرا جنگلات انبوه و تپه های شاداب احاطه کرده بود، موقعیت داشت. در دور و پیش همین منزل چندین دریاچه ایکه آب شفاف و خروشان داشت جاری بود. ما به طبیعت زیبا و دلکش منطقه سخت مجذوب شدیم و خیلی این طبیعت را به دهات و قریه های وطن خود مقایسه میکردیم.

هر قدر روزها سپری میگشت در خوراک ما تغیراتی خرابی می آمد و از استحقاق ما کاسته میشد و فضای مهمانداری نیز برای میزبانان  ما دلگیر تر شده میرفت. گاه گهی پارچه تمثیلی حاجی کامران را بخاطر می آوردیم که میگفت: " مهمان و ماهی از سه روز زیادتر شد گنده میشود." ما مانند میزبان احساس دلتنگی میکردیم اما چاره چه بود؟ سرنوشت ما بدست دیگران قرار داشت. در آنجا استحقاق ما طوری بود که برای شش نفر یک قرص نان که خودشان آنرا ( باتون) مینامیدند داده میشد. در اوایل ما آزادانه به بیت الخلا میرفتیم. اما بعد ما را مانع شدند و گفتند که مبادا افشا گری صورت گیرد. باید در داخل اطاق رفع مشکل کنید. دوعدد سطل پلاستیکی در اختیار ما قرار داده شد. یکی برای زنها و دیگری برای مردها. این وضع برای ماخیلی رقت بار و ناگوار بود. بالاخره رفع حاجت در بین سطل های پلاستیکی و آنهم د رمحضر مردان وزنان خلاف تمام آداب و سنت مردم ما بود؟

بهر جال! چاره یی بیش نبود هرگاه کسی ا زمیان ما برای رفع حاجت ضرورت پیدا میکرد در کنج اطاق سطلی که گذاشته شده بود میرفت وجهت حجاب دونفر دیگر یک شال را از دو انجام میگرفتند و آن نفر رفع حاجت میکرد. دروازه ما از عقب بسته بود و از کمبود خوراک، کودکان زار زار گریه میکردند. از تلفون دستی یکی از همراهان ما که با خود داشت با همایون قاچاقبر تماس گرفتیم. او موضوع را فقط به امروز و فردا موکول مینمود و هیچ حرفی هم به گفتن نداشت. سرانجام وضع صحی یک طفل به وخامت گرائید و دوخانم دیگر هر لحظه ضعف میکردند. و چند نفر دیگر ازمیان ما به مرض گریپ شدیدی دچارگشتند. ما بدون داکتر، بدون عذا و بدون دوا اسیر بودیم. همه بستوه آمدیم سرو صدای زیادی بالا شد و شیشه کلکین را جوانی که مادرش سخت مریض بود درهم ریخت و ترجیح دادیم که دستگیری ما صد بار بهتز از وضع موجود است. با بروز این وضع، ساشا بالاخره گفت که امشب ساعت دوزاده  حرکت میکنیم و شما را از مرز اکزائین به قلمرو هنگری عبور میدهیم. در حالیکه همه مریض و خسته بودند با این وعده ساشا امیدی در چشمان پیدا شد و موافقه کردند که آرام و با صبر و حوصله انتظار بکشند. متاسفانه باز هم ساشا در زمان موعد پیدا نشد. بلکه ساعت دوبجه شب یکجا با دو اکرائینی دیگر آمد و ما را بکمک چراغ دستی از راه های پیچ و خم پیاده حرکت داد. از قبرستانی کلانی گذشتیم. در عقب تپه ها کم ارتفاعی که در مقابل قرار داشت رسیدیم و آنرا هم در همان نیمه شب پشت سر گذاشتیم. درعقب تپه ها سه عراده  موتر لادا توقف داشت. همه دریک ساحه یی نشستیم. ساشا ما را به گروپهای سه نفری تقسیم و هرگروپ را در تولبکس موترها چابجا کرد. تولبکس بسته شد و ما در داخل تولبکس موتر مانند خریطه ها پهلو هم طوری خواباند که پای یکی زیر سر دومی و سرودومی زیر پای سومی قرا رگرفته بود. در داخل تولبکس بوی تیل بدماع ما سخت تاثیر ناگواری داشت. راهی که موتر می پیمود خامه بود و گرد و خاک بالا میشد و به تول بکس می نشست.  برای همه نفس تنگی بوجود آمده بود.

پس از نیم ساعت طی نمودن منزل به محل دیگری انتقال شدیم. البته زمانیکه در تولبکس قرار داشتیم بعد از ده دقیقه موتر حامل ما توقف داده شد و احساس نمودیم که در مسیر راه به نظام قراول عسکری و یا پسته امنیتی برمیخوریم. زیرا موتر را  مورد تفتیش و بررسی سطحی قرار میدادند. بعد از پرسشها ی کوتاه موتر دوباره راه خود را میپیمود.

بدون شک برای مریضان، کهنسالان ، زنان و کودکان که در تولبکس موتر بشکل دوقاطه قرار داشتند و حالت خفقان را تحمل مینمودند چقدر رنج آور و دردناک بود؟ همچنان اطفال را قبل از جابجا کردن  درتولبکس پیچکاری بیهوشی کردند تا در مسیر راه نعره و گریان و فریاد بالا نکنند. هر سه موتر به همین وضع در چندین نوبت همه ما را از این موانع امنیتی منطقه انتقال داد. بعد از آنکه همه انتقال یافتیم ساشا با هرسه دریور، موتر ها را در محل دیگری ستر واخفا نمودند. و ما را دوان دوان بسوی تپه های بلند تری حرکت دادند. کسانیکه توان انتقال بکسهای دستی و یا دستکول را نداشتند آنها جبرا بکس و اموال خود را در گوشه یی پرتاب کردند. تا مسافرین سبکتر و چابکتر از این محل که مورد ترصد مامورین سرحدی بود بگذرند. ساشا و همراهان او هرکدام چوب تری بدست خود داشتند و آنانی را که در راه از خود کندی نشان میدادند بوسیله همین خمچه ها تنبه میشدند. صدها دشنام و کلمات ناسزایی نبود که به مسافرین بیچاره حواله نمیکردند.  وضع مریضان و افراد مسن خیلی ها وخیم گردیده بود. خانم های که بوت های مناسب برای عبور از این اراضی جنگلزاز وقسما ناهموار نداشتند، مجبور بودند بوتهای خود را بکشند و پای لچ عبور کنند. در طول راه پا هایشان مجروح و خون آلود میگردید که دیدن آن به همه تاثر دست میداد و همین خانم ها اشک از چشمان وخون از پا های شان جاری بود. بعد از بیست دقیقه دویدن درجنگل، همه را در ساحه یی توقف دادند. ساشا بما گفت: شما در اینجا انتظار بکشید و نیم ساعت بعد تر سه نفر دیگر می آیند و شما را به هنگری انتفا ل میدهند. شما همین اکنون از سرحد اکرائین گذشته اید. ما را در جنگل بدون خوراک گذاشت و رفت.

 

شب تا سحر در بین جنگل:

دلسوزی سگ.

 

زمان خیلی به کندی میگذشت. ما سنگینی گذشت زمان را خیلی بخوبی حس میکردیم. بالاخره شب در جنگل به پایان رسید و تمام شب را در همین جنگل وحشتناک زیر باران در حالت خیلی بدی سپری نمودیم. چشمان همه در انتظار بود اگر کسی در بین جنگل پیدا شود و ما را انتقال بدهد! اما از هیچگوشه شرفه پایی شنیده نشد. از بالا باران و زیر پاهای ما لای و لوش و از جانب دیگر گرسنگی و خستگی و سردی و از جانبی هم ترس از حیوانات وحشی و درنده جنگل، همه را در اندوه و پریشانی عمیقی فروبرده بود. جای برای نشستن هم نبود و همه ایستاده بودیم. سر انجام تا ساعت چهار روز بعدی از آمدن همان آدم های موعود نا امید شدیم و نا گزیر شدیم راه عقب را در پیش بگیریم.زیرا دیگر راه نجاتی را سراغ نداشتیم؟ ما هم آهسته آهسته با هزاران دشواری تا یک منطقه یی پیش آمدیم هوا تاریک شد. از دور روشنایی چراغهای موتر جلایش میداد و در ما حد اقل امید راه نجات جوانه زد که راه خود را خواهیم یافت. اما کدام راه؟ باکدام اسناد؟ حتی اسناد بدون ویزه هم نداشتیم. که ما کی هستیم و از کجا هستیم؟ ما  چه بگوییم ؟ همه ما را این افکار خیلی سراسیمه ساخته بود. تا اینکه یکی از مسافرین مسن ضعف کرد و باران هم بشدت میبارید و فامیل او می اندیشید و ناله و فغان سرداد که مبادا مرده باشد؟ بالاخره یکی از مسافرین مخروبه یی را در همان نزدیکی پیدا کرد که مساحه کوچکی به اندازه یک تشناب داشت.. چند نفر ما یکجا شدیم و همان شخص را به مخروبه انتقال دادیم و همه به همان مخروبه رو آوردیم. اما ما اشتباه عظیم کردیم به خانه سگی داخل شدیم و آرامش آن سگ را برهم زدیم همان سگ هم ا زخود چوچه گانی داشت و آرامش را برای خود میخواستند. از اینرو سگ عکس العمل نشان داد و مخالفت کرد و غرید. اما بعد از وقفه کوتاهی دل همان سگ هم بحال ما سخت سوخت و ما را بالاخره درمنزل خود پناه داد و ما داخل خانه سگ شدیم.

در واقعیت امر اینجا نه منزل سگ بود و نه سرپناه ما! بلکه محلی بود که در آنجا کیبل ها و سیم های برق به نظر میخورد. یعنی یک برج برق بود. بدینمنوال روشنای سحر دمید صدای بانگ خروسان بگوش ما رسید و صبح شد و آن مرد هم بحال آمد. دو شب سپری شد در این مدت خواب از چشمان ما ربوده شده بود و فقط کودکان بودند که بخواب میرفتند. در آن صبحگاهی بدین باور آمدیم که در نزدیکی کدام دهکده و یا قریه قرار داریم و میتوانیم از مرگ خود را نجات بدهیم. آنشب - شبی بود که حوصله و طاقت مردان هم پایان یافت و آنها نیز بگریه شدند. بالاخره همه میگریستند مردان، زنان، کودکان!! ما باز خود را نفرین میگفتیم که چه گناه عظیمی کرده ایم و خود را به این بدبختی دچار ساختیم! در همین فضای پر از شیون و ناله، همسرم در حالیکه از چشمانش اشک جاری بود بمن رو آورده گفت:

" من حوصله بندی گری و زجر و شکنجه بیشتر از این را ندارم. دستها و پاهایم که روماتیزم دارد سخت درد میکند.همین حالا از کار باز مانده است. تو باکس دیگری به شهر برو! و ما همین جا باقی میمانیم و بروید موتر را سراغ کنید. اگر ما را پولیس گرفت شما را هم به پولیس قلمداد خواهیم کرد. اگر شما گرفتار پولیس شدید ما را هم در ضمن معرفی کنید. که سرنوشت ما همه یکی باشد.یکی از یاران همسفر ما که جمشید نام داشت با من و دخترکم بسوی سرنوشت نامعلوم حرکت کردیم و خود را به خیابانی که از آنجا میگذشت نزدیک ساختیم. تا آنکه به سرک رسیدیم. تا کمر در گل و لای آلوده شدیم. موزه های خود را در آبهای دند سرک پاک نمودیم. باوجود همه این وضع فلاکت بار، احساس آزادی مینمودیم و د رخیابان قدم میزدیم و خوش بودیم.

 

شهرک پیروگووا:

 

مردمان شهرک مرزی همه کهنسال و اکثرآ بالای بایسکیل سوار بودند. جمشید به هرطرف میدید  و ناگهان به خانم پیری که از کنارش میگذشت، سلام داد و پرسید: می بخشید اینجا کجاست؟ و این شهرک چه نام دارد؟ و ایستگاه ریل کدام طرف است؟

آن زن پیر لحظه یی به اندیشه فرو رفت و خندیده گفت که عجب است!! شما جای بودن خود را نمیدانید؟ همین صحبت و گفتگوی ما بگوش مرد جوانی رسید که از کنار ما میگذشت. آن مرد بدون درنگ گفت که اینجا پیروگوا است و ایستگاه ریل از اینجا فاصله خیلی زیادی دارد. از اینجا تا به شهرک نزدیک پیاده بروید و از آنجا سوار تکسی شده خود را به ایستگاه ریل برسانید. ماهم حرف های همان جوان را شنیدیم و پیاده بسوی شهرک حرکت کردیم و بالاخره در آنجا به تکسی رسیدیم. بمجردیکه در تکسی نشستیم جمشید به تکسی ران خطاب کرده گفت که: ما چند فامیل هستیم پول و پاسپورت ما را دزدیده اند ودر یک دشتی جوار جنگل انبوه به حالت مرگ قرار داریم. لطفا ما را کمک کنید و فامیلها و کودکان ما را از این بدبختی نجات دهید. تکسی ران مرد خیلی زرنگ و شریف بود با وجودیکه کارت پولیسی خود را نشان داد. او دوعراده بسهای کوچک را گرفت وخودش پیش و ما به دوموتر بدنبال او در همان دشت حرکت کردیم. ما از بازار محله چند قرص نان و کیله و بسکت و نوشابه برای فامیل ها و اطفال معصوم گرفتیم. زمانیکه به همان دشت نزدیک شدیم دیدیم که به تعداد سی الا چهل نفر مردان مسلح با تفنگ های خود ایستاده اند. فکر میشد که به سوی همان مخفی گاه ما میروند. با ترس و نگرانی از راننده به آهستگی پرسیدم که اینها کی هستند؟

راننده گفت که اینها مردان شکاری اند و این دشت هم شکارگاه مرغابی است. آن مردان مسلح از مشاهده این سه عراده موتر به تعجب آمدند و راه خود را تغیر دادند. راننده دراین وقت گفت که اینها مردان بیباک میباشند و اگر شما را میشناختند حتمی بالای شما آتش میکشودند. خداوند ما را به سروقت شما رساند. زمانیکه خانواده ها صدای غرش موتر را شنیدند از آن مخفیگاه بیرون شدند و بسرعت در موتر ها جابجا گردیدند. اولین کاری که ترجیح دادم توزیع نان، کیله ونوشابه به فامیل ها بود. مانند اینکه دوباره روحی در آن کالبد های خسته و مرده دمیده باشد.

بالاخره در ایستگاه ریل پایانه رسیدیم. هرکدام ما مقداری پولی که پنهان کرده بودیم از آن تکت خریدیم و کرایه موترها را پرداختیم. البته بدون اسناد. خریداری تکت ریل مشکل بود و بازهم  همان تکسی ران این مشکل را حل نمود. ار بخت بد، دوساعت بعد ریل حرکت میکرد و ماهم چاره یی نداشتیم بجز اینکه همین دوساعت را در بین همین موترها نتظاربکشیم. زمان فرا رسید  آخرین  دقایق بود، داخل ریل شویم . حادثه بدی اتفاق افتاد. بلی ساشا همان آدمی که درمنزلش اقامت داشتیم و مسئولیت انتقال را داشت و ما را در همان شب در جنگل رها نموده بود. تصادفا موترش از کنار ما گذشت . سرک خاموش و کم عرض بود دروازه موترها هم باز بود وفورا ما را شناخت و دوباره موتر راعقب آورد و خوب تشخیص کرده وسپس در گوشه موتر خود را توقف داد. جمشید و همراهان ما که ساشا را دیدند به هیجان آمدند و احساسات شان تحریک شد و بدون آنکه موقف فعلی خود را درک کنند ناگهان بسوی موتراو حمله بردند . جمشید از بخن ساشا گرفت. ساشا رنگش زرد پریده بود  بوحشت درآمده بود . اماجمشید نعره میکرد که خاین بالاخره ما انسان بودیم و ما را در آن شب بارانی د ربین جنگل رهاکردید و خود از صحنه فرار کردید؟ اما ساشا خیلی میترسید هر لحظه جمشید و سایرین را به آرامش دعوت میکرد. در موتر ما اطفال و زنان هم این صحنه راتماشا میکردند و با قهر و خشونت همین را میگفتند که این مرد قاتل ما است از برای خدا حرف او را باور نکنید؟ او دیگر قابل اعتماد نیست و بار دیگر ما را میکشد.

اما ساشا همین حرف را تکرار میکرد که امشب باشید و فردا گروپ قوی شما را حرکت میدهد و خیلی قسم میخورد. گاهی قسم به مادر میخورد و گاهی هم به حضرت عیسی! همین بار باز هم تکرار میکرد که من خیر نشدم که شما نرفته اید؟

گریان و التماس ما جای را نگرفت و آن جانی خطرناک مردها را آرام و راضی نمود. تکت ها را دوباره به قیمت نازل مسترد نمودیم و بازهم بدنبال او روانه شدیم. شام شد ساعت پنج بودماه نوامبر و سال روبه ختم بود. ساشا تاکید داشت که بسرعت گام بردارید و آماده شوید و عجله کنید. ما آماده شدیم و بازهم بسوی دشت و دیار قبلی روان بودیم.

 

سه مرد نقاب پوش:

 

هوا تاریک شده میرفت و ساشا مارا با سه نقاب پوش دیگر که چهره های شان برای ما قابل شناخت نبود سپرد. به پیش رفتیم . جمشید که بزبان روسی آشنایی داشت در راس قرار داشت و من هم در آخر قطار. زیرا نسبت به سایر راهروان آن شب ما تنومندتر بودیم و مسئولیت حمایت از همه را متقبل شدیم.زمین های شدیار و نمناک با برگهای زرد ریخته درختان در زیرپا ما قرار داشت و صدای شق شق رفتار خود را خوب میشنیدیم. هرگام که می برداشتیم فکر میکردیم که یک وزن چند کلویی را بالا میکنیم. تاهمواری های راه و چقوری سرعت ما را کند ساخته بود. و هرلحظه رهنمایان نقاب پوش ما را تهدید میکردند که سریعتر حرکت کنیم. در دستانشان نه تنها خمچه بود بلکه دنده چوب ها را باخود داشتند.

در هنگام رفتار، کسانیکه احساس ضعف و ناتوانی میکردند همان دنده چوب به بدنشان حواله میشد. در میان راه آهسته آهسته احساس کردم که همه نفسک میزنند. برای این قاچاقبران مرزی مهم نبود که دیگران چه احساسی دارند مریضی قلبی و یا پیران  و کودکان که نمیتوانستند همپایی کنند. احتمالا که تعدادی زیادی از هموطنان ما در این راه به حالت اسفبار تلف شده باشند! چنانچه مرد مستی که با ما بود، ناگهانی در همین منطقه ضعف کرد.  او با خانم، یک پسر، سنو و دو نواسه در همان دامنه تپه ها ماندند.

در همینجا بود که ما احساس کردیم که  با ایشان یکجا بمانیم و آنها را در این دامنه نگذاریم و حد اقل احساسات هموطنی، اسلامی خود را انجام داده باشیم. اما این احساس همدردی ما مغایر خصوصیت باندیست ها بود و ما را لت و کوب نموده و بالاخره ما را با تفنگچه تهدید کردند. ما ناگزیر شدیم آنها را تنها بگذاریم و با حواس پریشان و اندوه بیگران راه خود را در پیش بگیریم. تا امروز نمیدانم که آنها به چه سرنوشتی دچار شدند.

پس از آنکه فاصله طولانی تری را پیمودیم به ما اجازه نشستن را دادند. چون برای شان مخابره شد. خلاصه بعد از سه ساعت پیاده گردی و دویدنها، در یک محله توقف کردیم.

 

سیم خاردار:

 

مهتاب روشنی کم رنگی داشت و به سیم خار دار نظر ما افتاد. سیم خاردار از سه الا چهار متر ارتفاع داشت. در هر یک بلست آن خار وجود داشت. آهی کشیدم و با خود گفتم که به سرمنزل مقصود رسیدم. و این آخرین مشکلات ما خواهد بود! حالا که از سیم عبور کنیم حتما به هنگری و از آنجا به آلمان میرسیم.

غرق در همین اندیشه بودم که مرد نقاب پوش قسمت پایینی سیم خار دار را قیچی کرد با قیچی نمودن آن صدای دلخراشی بگوش رسید. همین که صدا بلند شد، آن مردان  نقاب پوش از صحنه مانند جن ناپدید شدند. دیگر آنها را ندیدیم. البته آنها قبلا به جمشید گفته بودند که چگونه ما را از سیم خار دار بگذرانند؟ همه با احتیاط و دفت زیادی از آنجا عبور کردیم. در عقب سیم خاردار نهری پر از لایقه یعنی گلی که آدم را در خود غرق میکند و جود داشت و ازآنجا هم با مشکلات زیادی خود را بیرون نمودیم و به پیش رفتیم. سپس به سیم خاردار دیگری روبرو شدیم که در حدود دومتر ارتفاع داشت. آن سیم خاردار هم عقب گذاشتیم و داخل باغی شدیم.درسمت مقابل باغ چهار عراده تکسی توقف داشت که اشاره میدادند.

قاچاقبران قبلا گفته بودند که یعد ازسیم خاردار تکسی ها انتظار شما را میکشند. همین طور چهار تکسی چراغ های خود را گل و روشن میکردند که سگنال شفری ما بود. چونکه پاهای ما گل آلود و جسم ما خیلی خسته بود روی یک درختی خوابیده که در آنجا بود نشیتیم. هنوز از توقف ما چند دقیقه یی سپری نشده بود که فرزانه خانم مرا صدا کرد بگریزید که از عقب ما روشنی انداز است. ما بدون درنگ به پیش حرکت کردیم دیدیم که دو موتر و دها پولیس هنگری انتظار مارا دارند. با مشاهده این صحنه همه را متوجه ساختیم تا ورخطا نشوند. خوب از قضا و قدر ما دستگیر شدیم.

 

دستگیری ما:

 

بلی ! پولیس ها به سیمای غم انگیز و خسته و افسرده ما با شگفت مینگریستند و همین سوال را داشتند که شما افغان هستید؟

ما با شرمسازی و خجالت گفتیم که : بلی ! ما افغان هستیم.

بالاخره مارا داخل شهر سرحدی هنگری نمودند. لباسهای ما که با کثافت و گل آلوده بود، ما را اجازه دادند تا آنرا پاک کنیم.در این اثنا یک گروپ پولیس زنان هنگری خود را به زنان و دختران نزدیک ساخته از حال و احوال آنها جویا شدند. آنها هم سخت تحت تاثیر عواطف قرار گرفتند و از زنان ودختران دلجویی کردند. آنها غذا ، آب نوشیدنی و شیرفراوان آوردند. آنها خیلی ما را تشویق میکردند تا غذا بخوریم. در شروع ماهم تحت تاثیر قرار گرفته بودیم و اشتهای ما بسته شده بود.اما آهسته آهسته بعد از آنکه با وضعیت نو عادت کردیم و این را هم دانستیم که هنوز بدبختی ها و دشواریهای فراوانی روبروست، خودرا وادار به خوردن نمودیم و همان شب تا سحر روی دراز چوکیها آرمیده بودیم. پس از آنکه تحقیقات ابتدائی نمودند، ما اصرار داشتیم تا آنها دفتر ملل متحد را در جریان قرار دهند. اما حرفهای ما مورد قبول قرار نگرفت و دوباره ما را با همان اوراق تحقیقات از مرز قانونی تسلیم کارمندان سرحدی اکرائین نمودند. کارمندان سرحدی اکرائین ما را به زندان موکاچووا روانه کردند. ما شبی را باخانواده خود در اطاق کلانی که در قسمت تحتانی ( تاکاوی) موقعیت داشت بسر بردیم.

 

موکاچووا:

 

موکاچووا نام منظقه یی میباشد در سرحد اکرائین که در آنجا قطعه عسکری چابچا شده است و از مرزهای کشور مراقبت میکند. موکاچووا مانند سایر مناطق سرسبز و شاداب میباشد و در فواصل معینی از آن دهکده های خورد و کوچک مشاهده میشود. و هم چنان مزارع زیادی در اطراف و اکناف آن وجود دارد که روستائیان سرحدی مصروف کشت و کار میباشند.

در این شک نیست که بخشی از افسران سرحدی در مسایل قاچاق دخیل نباشند!! و بدون همکاری همین کارمندان مرزی ، قاچاق انسان و یا قاچاق مواد مخدره کار سهل نیست. کسانی که در مرز کشورهای همجوار دستگیر میشوند به همین قطعه سرحدی موکاچووا تسلیم داده میشوند. در همین جا محل بودباش و هم محل تحقیق است. در اینجا چهار بلاک چند منزله که تعداد منازل آنها خوب بخاطرم نیست موقعیت دارد. در همین بلاک ها هم کاغوش عساکر سرحدی و هم دفاتر قطعه وجود داشت. در صحن حویلی کلان، سه خیمه کلان عسکری پهلوی همدیگر برافراشته شده بود. هر خیمه تقریبا متشکل از پنجا چپرکت بود که بستره های بالای آن چرک و کثیف به نظر میخورد. اینجا قشله عسکری بود و دسپلین عسکری هم حکمفرمایی داشت. ما اسیرشده گان این قشله فقط در یک شبانه روز بک بار حق داشتیم به تشناب برویم و آنهم محض در ساعت هشت صبح!! همه در قطار سی نفری تنظیم می شدیم و بعد از رفع حاجت دو باره طور منظم در همین قطار به خیمه های مربوط سوق میگردیدیم.

پاک کاری صحن حویلی، جاروب و شستن تشناب به مسافرین محول گردیده بود. البته افغانها دراجرای همچو وظایف شاق مستثنا بودند. وضع غذا خیلی رقت بار بود و ما را روزی دوبار سوپ کرم و کچالو و یا گندم جوش داده میدادند.

ار همه جالب تر اینکه در همان دیواری خیمه نوشته های زیادی به مشاقی ذغال بنظر میخورد. در نوشته ها بسیارلعن و نفرین و غیره دشنامهای غلیظ به آدرس قاچاقبران خوانده میشد. گرچه ما خود خیلی رنج کشیده بودیم که انجام این درامه رقت انگیز هم روشن نبود. ولی نام قاچاقبران توجه خیلی زیادی را جلب کرد زیرا ما هم، همین بدبختی را از دست همین قاچاقبران کشیده بودیم. و میخواستیم بیشتر به این چهره ها آشنا شویم. در این اثنا قلم را گرفتم و به نوشتن نامها شروع کردم.

نخست شعری را نوشتم که خوانده میشد:

مرا فروخت هر ارباب و ما ندانستیم.         که خریدار چه کس و بهای ما چند است

دراین شعر معامله خرید و فروش انسان مطرح است و زندگی او چگونه به بازی گرفته شده است. اما آن انسان بیچاره احساسات خود را با همین شعر به دیگران انتقال داده چه میداند که روزی انسانهای دیگری از کشور به عین سرنوشت غم انگیز در همین خیمه گرفتار میشوند؟

بعد از آن شروع کردم به یاداشت گرفتن نام قاچاقبرانی که همین بدبختی را بوجود آورده بودند:

حاجی شفیع، وحید کل، سرور، صابرسنگر، عبدالرب، مزاری، دشتی، همایون، شفق، میرویس، حکیم، نیازتتله، وهاب هراتی، غفار، هدایت، پرویزایرانی، نعنت میدانی.

در بین خیمه بیشترین مسافرین دستگیر شده را افغانها تشکیل داده بودند. از کشورهای دیگری مانند ایران، بنگله دیش، هند، سرالانکا، چین ، ویتنام، سومالی، پاکستان وغیره اشخاصی به مشاهده میرسید. در همین هفته ایکه ما در این خیمه ها قرار داشتیم تعداد افغانها تقریبا به چهل نفر میرسید. ما زمانی که قدری از اندوه فارغ می بودیم با هم راز و نیاز میکردیم و داستانهای شورانگیز وشگفت اوری از این مسافرین را شنیدیم. گاهی آنقدر سرنوشت آنها تراژدی بود که داستان سفر خود را فراموش میکردم. باید گفت که در هنگام بازجویی و تحقیق از مسافرین، یک افسر نوکریوال در حالی که سخت نشه بود با خشونت برخورد میکرد. او سگی ابلقی دورگه از نسل گرگ داشت که به آن سلطان لقب داده بود. این مرد مست و مدهوش از باده ، عقده عجیبی علیه افغانها داشت. فکر میشد که همین عقده و خصومت هم ناشی از قتل برادرش در جنگ افغانستان پیدا شده بود.

او وقتیکه هر افغان را میدید فکر میکرد که همان افغان قاتل برادرش است. زمانی که از افغانها تحقیق میکرد همان سگ درنده خو را بجان افغانها می انداخت. سگ از دست و پا افراد چک میزد. همه افغانها زخمهای از همان سگ داشتند و من هم در ساق و دست راست خود علایم گزیده گی سگ را تا حال با خود دارم.

افرادیکه به شب نوکریوالی او تصادف مینمودند، خیلی بد اقبال بودند که منهم از جمله همان افراد بدشانس بودم و به شب نوکریوالی  آن مرد مست از باده، تصادف کردم. صرف کودکان، زنان و افراد مسن و سالخورده از مجازات وحشیانه و غیر انسانی آو در امان بودند! این صحنه خیلی ها هولناک بود. کسانیکه آنرا مشاهده میکردند از چشمان شان اشک سرازیر میشد و اغلب سربازان اکرائینی که شاهد صحنه بودند مانند زنان و کودکان که شوهران و پدران شان زیز شکنجه قرار داشتند، میگریستند. اما این فغان و گریه چه سودی داشت؟ هیچ کس بزبان روسی آشنایی نداشت و نمیتوانست که التماس کند و آنهم موثر واقع شود!

در اطاقی که مردها را تلاشی میکردند، هرگاه پول نقد دریافت میشد با سخت ترین تحقیق و سوالات مواجه میگردید. تا زمانیکه او مجبور میشد همان پول را تقسیم کند و خودش در فرمه برضایت خود نصف پول را درج، امضا و نشان انگشت گذارد. و در اطاقی که زنان را تلاشی میکردند، زیورات، پول  اشیای لوکس که از آنها سراغ میشد با هزاران حیله و مکر و نیرنگ آنرا می ربودند.

با این شیوه خشن و ظالمانه با ما برخورد صورت میگرفت. شب خواب از چشمان همه ربوده شده بود و همه در آن تاریکی شب باهم درد دل و حکایت داشتند و از سرگذشت و ناملایمات راه سفر، حرفهای زیادی داشتند. شکایت و همگی از قاچاقبران بود . چون همه را اذیت و آزار داده بودند. زیراکه در برابر همه از بی مبالاتی و بی مسئولیتی کار گرفته شده بود. من در آن شبها همه این داستانها را می شنیدم و بخاطر می سپردم و دلخراشترین آنرا یاداشت گرفتم. که اینک بعضی از آن داستانها را با کمال امانت داری خدمت هموطنان خود ارایه میدارم تا بمثابه درس عبرتی برای دیگران باشد و در شناخت و توبیخ این جنایتکاران کمک کند. بدون تردید که بیان این سرکذشت، در حقیقت قطره ی از بحر است. چه بسا حوادث اسفناک و غم انگیزی که از هموطنان ما ناگفته مانده است!

چند نکته قابل تذکر است که، قاچاقبرها هرگز نام اصلی خود را به مسافرین معرفی نمیکردند و مسافرین هم بنابر دوسیه پناهنده گی در غرب و مصئونیت خویش از نامهای مستعار استفاده میکردند.

 

سرگذشت اول – تجاوزجنسی:

 

مردی با همسر جوانش که کودکی شش ماهه هم داشتند، هنگام عبور از مرز دستگیر ولی پوسته سرحدی آنها را به قطعه مربوط تسلیم نمیدهد. زیراکه کارمندان پوسته همه به آن خانم جوان چشم بد دوخته بودند. افسران پوسته، شوهر ساده لوح خانم را بسفارت افغانستان در کیف که بیشتر از چهار صد کلومتر فاصله دارد، روان میکنند. تا تثبیت هویت شوند. شوهر جوان بسوی کیف حرکت میکند و با بدست آوردن سند تثبیت هویت از سفارت، میخواهد دوباره برگردد. اما مرد بخت برگشته در ایستگاه ریل مرکزی کیف بدام پولیس ها می افتد و بنابر ندانستن زبان در عقب پنجره های زندان دارنیسه ( کیف) قرار میگیرد. او ده روز را در زندان سپری میکند تا اینکه یک هموطن خیر اندیشی که در زندان با او آشنایی پیدا کرده بود هنگام رهایی از زندان ، سفارت افغانستان را در جریان قرار میدهد و آن مرد در اثر کمک سفارت از زندان نجات می یابد. اما سفارت دیگر در سرنوشت بعدی او با بی مسئولیتی تام برخورد کرده و از هرنوع همکاری ابا میورزد. آن مرد را با اندوه اش تنها میگذارد. چونکه سفارت از بدو تاسیس در تمام معاملات قاچاقبری دخیل بود ه است. این حقیقت تلخ برای همگان اشکار است. که این خود یک بحث جداگانه میباشد. من کوشش خواهم کرد تا در آینده در این باره حرفهای خود را بازگو کنم.

از بحث بیشتر روی سفارت میگذریم و به سرنوشت همان هموطن سرگردان و مظلوم می پردازم که حوادث شگفت آوری دیگری در مسیر راه اش قرار داشت! وی پس از رهایی از زندان دوباره خود را به همان قطعه سرحدی میرساند، می بیند که وضع صحی خانمش بنابر تجاوزات خشن و مکرر جنسی  توسط مرزبانان سرحدی بحالت وخیم قرارگرفته و در اثر آن عمل شنیع، خونریزی شدیدی برای خانم جوان پیش آمده بود وکودک شش ماهه اش بموجب سرما و فقدان مواد خوراکه و عدم مواظبت مرده بود. مرزبانان وحشی آن زن جوان را در جریان تجاوز جنسی مورد لت و کوب و آزارشدید قرار داده بودند. بنابر خونریزی شدید وخامت وضع صحی خانم به کلینک قطعه انتقال گردیده بود. شوهر زمانیکه به پوسته رسید، در جستجوی همسر و کودکش برآمد. او به موظفین پوسته مراجعه نمود. موظفین بدون اینکه از سرنوشت همسر و کودکش خبری بدهند، برخلاف او را بنام فرار مورد سخت ترین شکنجه و لت و کوب قرار دادند. همان تصدیقی را که از سفارت اورده بود، باطل میسازند. سرنوشت آن مرد هم مانند همسرش به بیمارستان قطعه میکشد و تحت معالجه قرا رمیگیرد. پس از آنکه قدری بهبود می یابد از وضع خانم و درگذشت کودک شش ماهه خود اگاهی پیدا میکند. آنگاست که فریاد میکشد ودچار تکالیف روحی و عصبی قرار میگیرد. همه مسافرین موکاچووا از داستان غم انگیز و اندوناک آن زن و شوهر باخبر میشوند.

زمانیکه ما از زندان موکاچووا رها شدیم و به کیف رسیدیم درمرحله نخست با کاکا شمس الدین که یکتن از انسانهای خیرخواه هموطن ما بود به سفارت مراجعه و موضوع را با محمد امان که شاردافیر سفارت، درمیان گذاشتیم با فهم اینکه سفارت افغانستان در زمینه به اینگونه افراد بدبخت همکاری کند.در شروع موضوع امان خیلی احساساتی شده و عینک های خود را چندین بار از چشم بیرون و دوباره بچشم کرد گویا که بموضوع خیلی علاقه دارد. ما هم افراد خوش باوری بودیم که با چنین صحبت های گرم و نرم امید بسته بودیم. ما چه میدانستیم که اینگونه افراد با معامله گری و فریب هموطنان خود را اغوا میکنند. ما که بیشتر کدام مسئولیت در قبال این حادثه المناک نداشتیم و لی هر زمان به جستجوی آن بودیم تا از سرونوشت همان جوان و همسر بدبختش آگاهی بیابیم. از آنجائیکه سروصدای آنها در طی چند سال دوره اقامت ما در کیف پیداد نشد، فلهذا ما هم به این نتیجه رسیدیم که سفارت شریک جرم قاچاقبران میباشد و سهمیه خود را از آنها بدست می آورد. زیرا امان که مرد قد بلندی و آواز هارمونیک مطنطن داشت بارها با افتخار اعتراف میکرد که سفارت از همین طریق تمویل میشود گویا که دولت آنها را مکلف ساخته است تا مصارف خود را به هرشکلی که میشود بدست اورند.

 

 

 

 

سرگذشت دوم – غرق در رودخانه:

 

خانواده دیگری که متشکل بود از یک مرد، همسر، سه دختر و دوپسر! زمانیکه این خانواده از رودخانه کوچکی در یک منطقه مرزی هنگری عبور میکرد در اب غرق میشوند. از آن میان دو دختر و یک پسر درعمق رودخانه فرو رفته و ناپدید میشوند. آن مرد زمانیکه این حادث اسفناک و دلخراش جگرگوشگان خود را مشاهده میکند، سراسیمه شده بدون درنگ برای نجات آنها خود را به اب می اندازد. اما تلاش شدید و بیهوده او نتیجه یی ببار نمی آورد و خودش در عمق آب نیز مورد حمله  قلبی قرار میگیرد. بدین ترتیب از همان خانواده هفت نفری محض همسر، دخترک خوردسال و یک پسر زنده می مانند وبس!! اما چهار عضو دیگر همین خانواده بکام مرگ غرق میشوند. خانم که این حالت وحشتناک را شاهد است سخت نعره میکشد و فریاد میکند مشت و سلی بروی خود حواله میکند و موهای خود را میکند، اما چاره یی وجود نداشت!

در نتیجه همین واویلاو فغان، گزمه های سرحدی هنگری آگاه میشوند و به سرنوشت آنها میرسند. همانا که نعش بدون روح شوهر و اطفال شان را از عمق رودخانه بیرون میکنند. این صحنه در نحوه خود خیلی تراژدی بود. باید گفت که رهنماها که افرادمحلی میباشند در چنین حالاتی فرار را بر قرار ترجیح داده و خود را از صحنه بیرون مکشند و خانواده های بیچاره در حالت خیلی دشوار قرار میگیرند.

افغانهای مقیم کیف هم از این حادثه اگاهی یافتند و همین داستان عبرت انگیز را شخصی بنام ذکریا که برادر همان خانم بود در زیر خیمه برای همه حکایه کرد. ذکریا علاوه کرد  که از جریان حادثه هشت ماه سپری میشود و هم اینرا تکرارمیکرد ، آنانیکه از مرز میخواهند عبور کنند، مواظب باشند که همین رودخانه ها ی کوچک در بعضی حصص خود دارای عمق و جریان تند است که انسان را بزودی بکام مرگ کش میکند

 

سرگذشت سوم – دفتر مسافرتی در سفارت:

 

زمانیکه درکیف بودم یکی از کارمندان سفارت افغانستان برایم چنین حکایت کرد:

خانمی که در امریکا اقامت داشت، میخواست دو پسر و یک دختر جوان خواهرش را که در ایران مهاجربودند، به یکی از کشورهای اروپای غرب انتقال بدهد. البته خانم مذکور مناسبات نزدیک با خانواده محمود فارانی شاردافیر افغانستان در اکرائین داشت. روی همین شناخت و نزدیکی ، خواست که همکاری فارانی را در زمینه جلب کند. تا اینکه به یک معامله عجیب و خظرناکی دست میزنند. فارانی آن چهار نفر را در مرحله اول از طریق دعوت نامه رسمی در اکتوبر سال 2000 از ایران به اکرائین انتقال میدهد. و همین چها رنفر را فارانی بنابر منافع مشترکی که با صابر سنگر قاچاقبر داشت، تسلیم او میکند.

سنگر بنوبه خود هرچهار نفر را در یکی از اپارتمانهای منزل پنجم منطقه سوستوپل جابجا مینماید. در برابر انتقال هریک ، فارانی از مادرشان مبلغ ده هزار دالر که در مجموع چهل هزار دالر میشود مطالبه میکند. پول مذکور از طریق ویسترن یونی یان بانک به حساب فارانی انتقال میابد. فارانی به همکاری یکی از کارمندان تخنیکی سفارت بنام روح الله پول را از بانک دریافت میکند. اما فارانی غرض انتقال افراد مذکور معامله دیگری را با سنگر عقد مینماید که طبق آن برای انتقال هریک باید دوهزار و پنحصد دالر بپردازد. سنگر در طی یک ماه زمینه انتقال آنها را تدارک می بیند. اما هدف سنگر و فارانی انتقال سالم این افراد نبود بلکه انها را در جنگل نزدیک مرز برای چند ماه گروگان میگیرند. فارانی که از وضع اقتصادی خانواده خبر داشت، تقاضای پول بیشتری را مینماید و همواره برای خانم استدلال میکرد که باندیست ها آنها را در جنگل اسیر گرفته اند که من در آنحا دسترسی ندارم و فقط پول است که مشکل را حل میکند.خانم که در یک معامله خیلی خطیر و غیر قانونی دست زده بود چاره یی نداشت و شکایتی هم نمیتوانست کند. ناگزیر به خاست فارانی و سنگر تسلیم شد تا اینکه بحساب فارانی پول دیگری را مجدد انتقال داد که مقدارش برای آن کارمندمعلوم نبود.

سرانجام پس از تحمل دشواریها و پرداخت پول هنگفت به آلمان انتقال یافتند. بهرحال توقع من اینست همان مادریکه در امریکا میباشد و یا پسرانش که امروزدر یکی از کشورهای غرب اقامت دارند، سرو صدای خود را بشکلی از اشکال برآورد تا باشد نقاب از چهره های این باندیت ها و آدم فروشان دریده شود و مردم آنها را خوبتر بشناسند.

علاو ه برآن عزیز کارمند سفارت گفت: فارانی و سنگر، هردو شرکتی را تحت عنوان " تراول اجنسی" ساختند. روزیکه شرکت " تراول اجنسی" در چوکات سفارت رسما ایجاد شد، به تعداد هجده نفر قاچاقبر که عبارت بودند از حاجی شاه جهان، صابر سنگر، نیازمحمد طوطاخیل، انجنیر مزاری، همایون شنواری، همایون سیاه، همایون بشرمل، عبدالقیوم سیاه، دشتی کردستانی، عبدالرب، محمد نعیم سیاه، عبدالوهاب کل هراتی، نعمت میدانی معروف به قوماندان نعمت و چند نفر دیگری که نامهای شان فراموشم شده، اشتراک داشتند. قاچاقبران فوق الذکر برای حمایت از شرکت نو ایجاد شده مبالغی را پرداختند که حد اقل سهمگیری صد دالر و حد اکثر آن به پنجصد دالر میرسید. پول مذکور در محضر همه بدست فارانی داده شد. فارانی پول هنگفتی را بجیب انداخت و بخاطر قدردانی و حمایت قاچاقبران امتنان نمود و متقابلا نان چاشت را که شامل انواع غذاهای افغانی بود به شمول قابلی، کباب های گوناگون به آنها تعارف نمود. همه در محفل افتتاحیه سرور و شادی کردند. زیرا که منافع همه در این شرکت گره خورده بود. در آنجا همه به یکصدا تاکید کردند که سنگر بحیث رئیس انتخاب شود. سنگر و فارانی باهم خیلی نزدیک بودند و سناریو قبلا توسط انها تهیه شده بود. بدون تردید که منافع آن دو نسبت به دیگران بیشتر در نظر گرفته شده بود.

روی همین منظور بود که سنگر در چنین معاملات دست باز داشت و ازهمه قاچاقبران جزیه میگرفت. اگر کسی در آن میان پول جزیه را نمی پرداخت و سرکشی میکرد چه بلای نبود که بالای او نازل نمیشد. فقط خودش اطلاع او را به ادارات استخباراتی اکرائین میداد و بدینترتیب در نزد همان ادارات خود را خیلی متعهد و با اعتماد نیز معرفی میکرد. همین قاچاقبران مستقمآ تحت پوشش ادارات فاسد پولیس اکرائین قرار گرفته بودند.

در این مدت سه سالی که در کیف ماندم شاهد چندین حادثه بودم. چیزیکه سنگر میکرد این بود که محل بودباش مسافرین همه قاچاقبران را کشف میکرد و بعدا به قاچاقبر تماس میگرفت و جزیه مطالبه مینمود. سنگر انقدر زرنگ بود که حتی تعداد مسافرین را توسط پای دو های سایر قاچاقبران بدست می آورد. و علاوه برعاید قاچاقبری، راه دیگر عایدش هم همین تهدید و اخافه بود.

من بیاد دارم باری همایون شنواری از پرداخت جزیه خوداری کرد. همان شب سنگربه مقامات مربوط استخباراتی راپور داد وبیست نفر پولیس امنیتی وارد مهمان خانه شنواری شدند و همه را دستگیر کردند که تعداد شان به بیست و سه نفر میرسید. خسربوره من هم بنام سرور نیز در بین آنها بود . تا اینکه شنواری در بدل پرداخت پول زیاد توسط سفارت افغانستان، مسافرین خود را از زندان دارنیسه ( کیف) نجات داد. خلاصه همایون شنواری مجبور میشود تا مبلغی را به سنگر بپردازد. سنگر همیشه وانمود میساخت که از این مبلغ فقط پنج فیصد سهم من است و باقی به کارمندان امنیتی اکرائین داده میشود.

بهرصورت باز برمیگردیم به موکاچووا و جنجال های غم انگیز و سفارت و سفیر و کارمندان آنرا در همینجا میگذاریم.

همانجا در موکاچووا شبها سحر می شد و مسافرین دردمند و آواره خاطرات تلخ خود را با یکدیگر قصه میکردند.این داستانها آنقدر عاطفی و رقتبار بود که اشک از چشمان عده یی فرومیریخت و غمی برغمهای انها علاوه میشد. من این حالات را خیلی با دقت بررسی میکردم و در این میان مردی بنام حاجی امرالدین نیز وجود داشت که بدون اراده و ناخداگاه صدای از گلویش می برامد و فریاد میکشید و گریه میکرد. بلی! شبی بود که همین نعره ها خیلی بالاگرفت و نوکریوال از دور متوجه فغان و گریان شد و با سربازان خود بسوی خیمه رو آورد. و با شتاب در جستجوی حادثه شد تا بداند چه اتفاقی افتیده است و نوکریوال هم پس از  پرس و جستجوی زیاد به رنجهای آن مرد مسن آگاهی یافت وخیلی تلاش کرد تا اورا دلداری کند  و آن مرد بازهم میگریست و هکهک میکرد و دوعای بد به قاچاقبران مینمود که اورا به این سرنوشت هول انگیز انداخته بودند . یک هفته به این منوال گذشت تا اینکه روزی ما را گردهم اوردند و اوراق رهایی مارا ابلاغ نمودند. از همین محل ما کوچووا در حدود شصت الا هفتاد نفر رهای یافتند. البته در رهایی آنها نقش نماینده ملل متحد محسوس بود. زنان را به لیلیه که فقط نامش لیلیه بود انتقال دادند و ان لیلیه شباهتی با زندان داشت. یعنی دروازه قفل، کلید و پاسبانان قطعه به اطراف ان وجود داشت. آنروزیکه رها شدیم ما را به قطار های منظم  عسکری به سوی استیشن ریل روانه کردند و ما را دو افسر و چند سرباز همراهی میکردند  که انها بدو جناح همین قطار قرار داشتند. ما آهسته آهسته به حالت خیلی افسرده و نامرتب بسوی ستین ریل میرفتیم و از میان دهکده هامیگذشتیم و مردمی که مارا از دور و پیش مشاهده میکردند خیلی به تعجب می آمدند و فکر میکردندکه ماهم از جمله جنایت کارانی هستیم که مرتکب کدام جنایت شده ایم! ما را به واگونی از قطار مشایعت کردند و همه د رمیان واگون  جابجا شدیم ولی حد اقل به این دلخوش میکردیم که دیگر زندان موکاچووا در عقب قرار دارد. اما بازهم هیولای همان شبهای وحشتناک، روح و روان ما را سخت شکنجه میداد و ما در حالت روانی دشواری قرار داشتیم.

ریل حرکت کرد صدای تق تق ریل ما را نارام ساخته بود ، با همه خستگی که داشتیم خواب از چشمان ما ربوده شده بود. یک شبانه روز سپری شد و از میان پنجره های واگون بدو طرف مینگریستیم. در مقابل چشمان ما سرزمین پهناور و جنگلات پوشیده از برف میگذشت روستاها یکی به تعقیب دیگر پشت سرگذاشته می شد. مردم با لباس زمستانی هر طرف سرگردان بودند. تا اینکه سرعت ریل کاسته شد و داخل شهر گردید. از ریل فرود آمدیم ما از همان نقطه ایکه آغاز کردیم به همانجا برگشت نمودیم. یعنی شهری که قبلا در آنجا بودیم.

همیشه در خاطرم همان عمارتی که اقامت داشتم خطور میکرد ولی بازهم نمیدانستم که کجا برویم و چه کنیم؟ بخصوص خانواده های که از وطن آمده بودند و بزبان روسی هم حرفی نمیدانستند. اما ما را همین تصدیقنامه یک هفته ی  پولیس موکاجووا تسکین میکرد که لا اقل پولس شهر برای یک هفته ما را مزاحمت نخواهد کرد؟

در ایستگاه ریل مرکزی شهر کیف خانواده ها بحیرت رفته بودند که بعد از این  چه کنند و کجا بروند؟ هر خانواده تصمیم خود را برا اساس امکاناتی که داشت گرفت. افراد مجرد افغانی و سایرکشورها ما را ترک کردند و به استقامت ها ی مختلف رفتند. ما که سرنوشت درد انگیز مشترکی داشتیم در این روز وداع خیلی باهم صمیمی بودیم و احساسات همکاری همبستگی در بین ما خیلی قوی بود ولی از دستان ما چیزی ساخته نبود که یک دیگر را کمک کنیم.

من و فامیلم با فامیل های دیگر، دوعراده تکسی را کرایه گرفته روانه همان آدرسی که قبلا در آنجا زندگی داشتیم رفتیم. زمانیکه زنگ دروازه را فشردیم و دروازه باز شد سیمای شخص اکرایینی در مقابل چشمان ما ظاهر گشت و دیده شد که در همان منزل کرایه نشین نوی جابجا شده است. این هم خبر خوشی برای ما نبود و به آن میماند که بالای زخم نمک پاشیده باشند. زمانیکه اکرایینی دروازه اپارتمان را بست و ما در دهلیزتاریک تنها باقی ماندیم. در همین لحظه احساسی نا امیدی غلبه کرد که از اینجا کجا برویم وبعد از این چه کنیم؟

ما در دنیای اندوه غرق بودیم که پسر کوچک دوازده ساله بنام سمع الله از میان صدا کرد که تکسی ما از جوار کلیسای که نزدیک خانه همان قاچاقبر است عبور کرد. او علاوه کرد که میتواند منزل قاچاقبر را سراغ کند. سمع الله پسرک زرنگ وخیلی هوشیاری بود و فقط با پدرش بکبار به منزل قاچاقبر را دید ه بود وبس!

حرف سمع الله سروری را درما ایجاد کرد امیدی درهمه جوانه زد و به اتفاق آن پسرک را تشویق نمودیم که بسوی منزل قاچاقبر برود.

در همان منطقه که پسرک اشاره کرده بود به پالیدن منزل قاچاقبرپرداختیم و پیاده روی برفها حرکت کردیم. سمع الله بالاخره موفق شد منزل قاچاقبر را پیدا کند. منزل قاچاقبر  در طبقه نهم یک عمارت منطقه بلزاکه قرار داشت. همه د ر عقب دروازه قرار گرفتیم و دکمه زنگ دروازه را فشردیم. همایون، همان مرد خداناترسی که وجدانش پول بود دروازه را باز کرد. اوخیلی از دیدن ما به تعجب شد و چشمانش خیره گشت و رنگش پرید و بازی مکث کرد و نمیدانست که چه بگوید. زیرا او در همان لحظه به فکر ان رفته بود که پول عضب کرده شده از دستش میرود؟ آنها معتقد بودند که این خانواده ها یا در همانجا در همان وادی های خطرناک میمیرند و یا از مرز عبور میکنند و هرگز به اندیشه بازگشت آنها نبودند. همایون هنوز بخود نیامده بود که ما بدون اجازه داخل خانه شدیم زیرا سردی از یک سو و گرسنگی و خستگی از سوی دیگر ما را واداشت که بیشتر حرف بزبان نیاوریم  داخل منزل شویم.

همایون هم دروازه را بست و داخل اطاق شد. ما هر اتفاقی که بالای ما رخداده بود برای وی حکایت کردیم. همایون هم حرفهای زیادی داشت و از خلال حرفهای او چنین فهمیدیم که در اثنای  که ما سیم های خاردار مرز را عبور میکردیم، آنها بایست پول هنگفتی به مرزبان می پرداختند تا مرز بان دکمه زنگ را قطع مینمودند. فکر میشد که آنها پول کمی پرداخته بودند که قناعت مرزبانان فراهم هشده بود ویا اینکه ما مفت ازمرز عبور میکردیم و آنها پول بیشتر کمائی میکردند.

پس از آنکه حرفهای زیادی بین ما رد و بدل شد ما پول خود را مطالبه کردیم . همایون خیلی تلاش داشت که ما را دوباره به مرز مرگ انتقال بدهد که ما هرگز قبول نکردیم که باز به سرنوشت خود را بدست این قاچاقبر مرگ تسلیم کنیم. اما فامیل دومی که با ما همراه بود مردمان خیلی شریف و ساده دلی بودند که باز خود را تسلیم  همایون قاچاقبر کردند و به مهمان خانه او رفتند. ما از سرنوشت  آن فامیل بیشتر خبر نداریم و نمیدانیم که سرنوشت آنها بکجا کشیده شد. اما من موفق شدم  در اثر فشار و اصرار مکرر مبلغ پرداخته شده خود را دوباره اقساط چند ماه بگیرم.

قابل یادآوریست که من خلاف تعامل بنابر وساطت سرور خسربوره ام که رفیق همایون بود پول خود را نقد به همایون داده بودم مانند دیگران پول خود را طور امانت نزد حاجی شاه جهان نگذاشته بودم که د رحصول پول خود سرگردانی را نیز دیدم. از آن تاریخ تا سه سال دیگر ما در منطقه دیگری از شهر کیف بنام درایزر بسربردیم.برای امرار حیات در بازار ترویاشین مصروف غریبی شدم. بازار ترویاشین هم داستانهای شگفت آور و غم آنگیزی دارد که در خرید فروش مواد مخدر و فساد اداری پولیس خیلی ها معروف است،  امید وارم فرصت دست بدهد در ضمیمه این یاداشتها قسمت مختصری را خدمت خواننده گان این سرگذشت تقدیم کنم. امید که زبان قلم باز به حکایت آن باز شود.

در منطقه ایکه زندگی داشتم،  مردمان مهاجر دیگری هم بودوباش داشتند و آنها نیز از خود، داستانهای عبرت انگیز دارند. فکر میکنم که ضرور است بخشی از آن داستانها را به ادامه داستان موکاچووا خدمت خوانندگان گرامی پیش کنم.

 

دونامه از فارانی به ربانی:

 

بهرحال! در بالا از فارانی شاردافیر سفارت دولت اسلامی افغانستان یاد نمودم که سفارت را بمرکز فساد و دارالمعامله قاچاقبران تبدیل نمود. اغلب می پرسند که چگونه فارانی در این وظیفه گماشته شد، در حالیکه دوسیه جنایی وی برای همه معلوم است؟ اخبار و جراید افغانستان شاهد این ادعاست. ولی آنجاییکه دو نامه او عنوانی جناب ربانی رئیس جمهور پیشین دولت اسلامی افغانستان بدست امده است، بیانگر روابط چهل ساله او میباشد:

 

نامه اول:

 

12 عقرب 1376

بسم الله الرحمن الرحیم.

استاد بزرگوار!

 

باکمال احترام باید بگویم که حوصله ها سررفته و این انتظار طولانی اعصاب ما را خسته کرده است. زمستان سرد و وحشت انگیز فرا میرسد و ما درعالم آواره گی بی سرنوشت هستیم. اگر مرا به سفارتی می فرستید عاجلا اقدام بفرمائید و من ظهیر را بحیث سکرتر اول ویا دوم با خود میبرم و اگر نمی فرستید هم لطفا صریحا بگوئید و ما را چشم براه امروز وفردا نسازید. قبلا هم تلفونی عرض کرده بودم که برای نقش وزیر مختار که همان مستشار است، اگریمان لازم نیست فقط به سفارت افغانی در تهران فاکس و فرمان بدهید که فلانی  به حیث مستشار وزیر مختار و ظهیر بحیث سکرتر اول در ( قاهره یا انقره یا الماتا یا ترابلس یا هرجائیکه شما شایسته می بینید) تعین گردیده اند و فلهذا برای گرفتن ویزه آنها اقدامات لازم نمائید و با همین یک جمله شما گره از کار فرومانده ما گشاده میشود. سال گذشته در زمستان خانه داشتیم و نان و آش شما را با تقاضا تصدیع نکردیم اما امسال که بخانه خود و شهر خود رفته نمیتوانم ( البته از علت آن شما آگاهید. علت آن همراهی با دولت است و وفا با شما). و نان آتش هم نداریم. ناچار شدیم دست تقاضا دراز کنیم. بهرحال! توجه جدی و عاجل شما را تمنا داریم.

با احترام وصمیمیت.

سید محمود فارانی.

 

 

نامه دوم:

 

بسم تعالی.

استاد بزرگوار!

نمیدانم به کدام جملات و عبارات بنویسم که حال ما شدیدا خراب است. فریاد بزنم! فغان کنم! چه کار کنم! همین قدر باید بگویم که ما د رگرداب افتاده ایم و شما با کمترین حرکت قلم میتوانید ما را از این گرداب فنا بیرون آورید. ولی نمیدانم؟ چرا تعلل میکنید؟ و امروز و فردا مینمایید؟ آیا شما خانواده ندارید؟ آیا فرزندان ندارید؟ و عاطفه پدری راکه در یک ملک غریب و مسافرت نسبت به اولاد گرسنه و برهنه خود دارد درک نمیکنید؟ محال است که درک نکنید. شما مرد دانشمند و پدر با عاطفه و مهربان برای فرزندان تان هستید! و از دل پدر می آیید. بهرحال! من ظهیر را فرستادم چون در تلفون با شما رخ نشدم. خانواده های ما در بدترین حالت بسر میبرند. مرا بیشتر ازاین آزار ندهید. و در انتظار نگذارید. ظهیر را به اسرع اوقات یعنی نهایت ظرف هفتاد و دوساعت برگردانید که فرزندان و خانواده ام در یک گراچ نمناک زندگی میکنند و هوای تهران هم کافی سرد شده است. مخصوصا برای انها که شب ها لحاف و توشک ندارند و ما و شما که بیش از چهل سال دوست بودیم مرا به این ذلت و خفت مجبور نکنید که من به ملک خان مراجعه کنم و از او تقاضا کنم که مرا سفیر بسازد. در حالیکه اگر من این تنزل را بکنم او این کار را خواهد کرد. ولی این برای من ننگ است و برای شما شرم است!

او افراد بسیار عادی را مقرر کرده است و شما اگر من و ظهیر را سفیر و دبیر بسازید کسی به شما اعتراض نخواهد کرد ؟

بهرحال! من از ملک زاد بی لیافتتر نیستم؟ یکبار دیگر تکرار میکنم که ما درحالت بدی قرار داریم. وشما قلمی بحرکت در اورید و دیگر گنجایش انتظار در این سرزمین بیگانه نیست.

باصمیمیت و احترام.

سید محمد فارانی.

 

باید گفت که این دونامه از اصل اقتباس شده است و حاجب به تبصره پیرامون متون آنها نیست . بلکه خود نامه حرف میزند. ولی اینقدر باید گفت که چنین افراد چگونه با تضرع وتملق مقرر میشوند و بعدا چگونه حیثیت و وقار ملت را پامال میکنند؟

 

سرگذشت چهارم – مواد مخدر:

 

اینبار از خانمی سخن را آغاز میکنم که عادله نام داشت و جلدش تیره گون بود. لاغر اندام که نمایانگر مریضی مزمن و دوامدار بود. درمنزل ششم بلاک ما زندگی میکرد. وقتیکه انسان عمیق تر به او مینگریست چشمانش از حدقه برآمده بود و لحظه یی آرامی نداشت. همیشه چشمانش ازاشک جاری بود و قتیکه انسان با او داخل صحبت میشد و قبل از انکه به صحبت شروع کند، پیهم آهی میکشید گویا که دودی از درون سنیه سوخته اشت بیرون میشود. عادله چند باری در بیمارستان ملل داخل بستر شده بود. او دوکودک خوردسالی داشت. شوهرش محمدعارف در بازار پنجاره فروشی افغانها کار میکرد. وقتیکه با آن خانم داخل صحبت شدم دریافتم که همین قاچاقبران ظالم چه بلایی را بالای او نیاورده بودند؟ چنانچه بگفته خودش، مادر، خواهر و شوهر خواهرش به اتهام قاچاق مواد مخدره در زندان چک بسر میبردند. خانم و شوهرش که با ما مناسبات نزدیکتر پیداکردند شنیدم که درسال 1997 همه آنها افغانستان را ترک نمودند و با قبول صدها رنج و عذاب وارد اکرائین شدند تا از اینجا به یکی ا زکشورهای غربی سفرنمایند. متناسب به امکانات مالی، یک بخش فامیل که مرکب از مادر، خواهرو شوهر خواهر بود، عزم سفر نمودند. قاچاقبرانی بنامهای غفار و  نوید مسئولیت انتقال آنها را بدوش داشتند. اما این قاچاقبران خدا ناترس در بین کالا و دستکول آنها یک مقدار مواد مخدره را مخفیانه  جابجا نموده بودند. زمانیکه آنها در مرز چک دستگیر میشوند و پس از تلاشی دستکول و بکس آنها مواد مخدره پیدا میشود که مسلما به اتهام آن رهسپار زندان میگردند و برای مدت دوسال از زنده و مرده آنها خبری در میان نبود.  تا اینکه در سال 2000 توسط صلیب سرخ بین المللی  تثبیت شد که بنام قاچاق مواد مخدره در زندان بسر میبرند. اما آن خانم فکر میکرد که هرسه اعضای خانواده اش در ببین راه تلف شده اند و از اینرو فاتحه آنها را خوانده بود. تا اینکه صلیب احمر بین المللی خبر زنده بودن وابستگانیش را در زندان رساند. با دریافت این خبر او خیلی خوش بود که حد اقل سه اعضای خانواده اش زنده هستند.

 

سرگذشت پنجم – دگروالی در بین بوجیهای کچالو:

 

در بلاکی که ما زندگی داشتیم، اتفاقا افسردیگری که رتبه دگروالی داشت، نیز زندگی میکرد. آن افسر از نجراب، لیکن شخص خیلی ها متین ونجیب بود. سرنوشت او را مانند هزاران هموطن دیگراز مظالم طالب و جنگهای دامنه دار کشور در سال 2000 به این دیار کشانیده بود. طوریکه او خودش با درد ورنج یاد میکرد، از طریق فرخار و رستاق داخل تاجکستان شده بود. وی قبلا درمربوطات وزارت امنیت دولتی وظیفه داشت. قاچاقبر این افسر با شهامت را در یکی از مناطق قراقستان در میان بوجیهای پیاز و کچالو موتر پنهان کرده، با این شیوه میخواست او را از مرز عبور بدهد. اما سرنوشت طور دیگری او ا بشوخی گرفت. که موتر حامل پیاز و کچالو در مرز مشترک قراقستان و روسیه مورد تلاشی مقامات امنیتی قرار گرفت و حین تلاشی، مامورین گمرکی او را ازمیان انبار کچالو بیرون نمودند و همه به شگفت در آمدند و  هرگز به اندیشه نبودند که مردی را بیرون کشند؟ قضاو قدرسرنوشت او را طوری به شوخی گرفت که کارمندان سرحدی نه تنها او را، بلکه مقدار زیادی مواد مخدر  را نیز پیداکردند و  در حقیقت امر هیچگونه ارتباطی به دگروال نداشت. اما این حلقه دام بگردن او افتاد. گویا که، همین مواد مخدره مال اوست و او هم از جمله قاچاقبران مواد مخدره میباشد. بنابران  به این اتهام او را برای مدت معین  تحت توقیف و  تحقیق شدید قرار دادند.

هفت ماه سپری گشت تا اینکه تثبیت شد دگروال بی گناه است. او را از زندان رها کردند و پس از تحمل دشواریهای زیادی خود را به کیف رساند. دگروال نجرابی حکایت های غم انگیزی از زمان تحت نظارت خود داشت و لازم است یکی از این داستانهای اندوهناک را فقط بطور مختصر خدمت خوانندگان این مجموعه خاطرات تراژیدی افغانها تقدیم کنم.

دگروال یک موضوع را خیلی تاکید میکرد که قاچاقبران افراد خیلی سنگدل ، بیرحم و بی احساس میباشند و برای قاچاقبران جز پول چیز دیگری ارزش ندارد.

یک گروپ چهارنفری خواجه های چهاردهی کابل که بدام قاچاقبری افتیدند و قاچاقبر در موسم سرمای شدید بخاطر عبور از مرز، همه را در بام ریل خوابانیده بود تا از تلاشی سرحدی عبور کنند. این شیوه عبور موفقانه بود و همه از مرز گذشتند، اما به چه بهایی؟ سرما آنقدر شدید بود که از آنجمله پاهای سه نفر منجمد شده بود و قادر به راه رفتن نبودند. کسانیکه نسبتا سالم مانده بودند توسط قاچاقبر به منطقه مطلوب رفتند اما این سه نفر بیچاره که از پا مانده بودند توسط موظفین امنیتی به شفاخانه انتقال داده شدند.

دگروال علاوه نموده گفت : " وقتیکه من تحت استنتطاق قرار داشتم، اتفاقا یکی از مستنطقین به من گفت که شما از افغانستان هستید و چند وطندار شما در شفاخانه تحت تداوی قرار دارد. مستنطق چند نامی را بزبان آورد که من نشناختم. بالاخره مرا با خود به شفاخانه برد و آن سه هموطن را از نزدیک دیدم. آنها از دیدنم خیلی شاد شدند ولی داستانهای عبرت انگیزی از سفر و قاچاقبر داشتند. همیشه برایم میگفتند که خدواند هیچ کسی را در چنگال آنها قرار ندهد. من که خودم رنج بیگران از قاچاقبران داشتم  با دیدن پاهای ورم شده و سیاه و کبود آنها، نا خداگاه اشک ا زچشمانم سرازیرشد. آنها یاداشتیی را که شماره های تلفون بود برایم دادند. آما موظفین امنیتی که با من همراه بودند در بیرون اطاق شماره های تلفون را از من گرفتند و متاسفانه نتوانستم کمکی به آنها انجام بدهم و تا امروز از همین ناحیه سخت رنج میبرم.

 

سرگذشت ششم – ماجرای قضای حاجت :

 

مرد دیگری را برخورد کردم که خود را سمع الله معرفی کرد. این مرد هم در همان محله ترویاشین که افغانها اقامت داشتند، زندگی میکرد. داستان او تراژدی و از جانبی هم کمیدی است که هر خواننده را به خنده می آورد.

سمع الله گفت که سوار موتربودیم و تعداد ما به شانزده نفر میرسید. قاچاقبر بی عاطفه ما را از منطقه تشعشعات رادیو اکتیف چرنوبل انتقال داد . ما را به  شهر روفنو رساند. هنوز شام نشده بود و در روشنای داخل شهر شدن مسایل امنیتی جدی را داشت و قاچاقبر روی همین منظور وقت را تلف میکرد تا تازیکی شب فرا رسد و ما در جنگلی که د رحومه شهر موقعیت داشت متوقف شدیم . همه برای زمان کوتاهی در میان درختان سربقلک کشیده جنگلی ، نفس آرام میکشیدند.  در این اثنا سمع الله برای قضای حاجت از جمیعت فاصله گرفت و درعقب درختان قرار داشت. در همین وقت دیگران داخل موتر مینی بس میشوند و قاچاقبر موتر را بسرعت بسوی شهر حرکت میدهد. سمع الله زمانیکه دوباره برمیگردد تا با همسفران خود یکجا شود، در می یابد که همه رفته اند و کسی در ان شامگاهی و تاریکی شب وجود ندارد. سمع الله بحیرت میرود که چه بدبختی بالای او اتفاق افتیده است؟ و از اینجا کجا برود؟ شب تاریک و جنگل هم بیمناک و گرسنگی و خستگی سخت او را رنج میدهد. سمع الله برای سه شبانه روز در میان جنگل سرگردان میماند و از علوفه جنگل استفاده میکند تا اینکه از میان جنگل راه بیرون رفت را می یابد. هشت ساعت راه می پیماید و به شهرک بنام ( سارنی ) خود را میرساند. سمع سخت تلاش داشت تا بعد از این خود را به پولیس تسلیم کند و احتمالا کمکی برای او صورت گیرد. اما از قضای بد پولیس هم با بی اعتنایی برخورد میکند او را دستگیر نمی نماید.

در شهرک سارنی مرد دیگری به سرنوشت او میرسد تا سمع بتواند از طریق تلفون به هرکسی خواسته باشد تماس بگیرد. تا اینکه او به قاچاقبر مربوط خود که در کیف زندگی داشت و شماره تلفون او را میدانست تماس گرفت. قاچاقبر ناگزیر میشود سمع را از شهرک سارنی به کیف انتقال بدهد.

من داستانهای زیادی از این قبیل در خلال اقامت سه ساله خود درشهر کیف دارم ولی فکر میکنم همین سرگذشت برای آشنایی بیشتر قاچاقبران کافی باشد.

 

سرگذشت هفتم – قاچاقبری در غلاف کمیته مهاجرین:

 

بعد از گذشت سه سال تصمیم گرفتم بسوی غرب سفر کنم. نخست پلاتکه ( خیمه) خود را به قیمت یکهزار و چهار صد و پنجاه دالر که در قطار دوم بازار ترویاشین بود فروختم.

در بازار ترویاشین تعداد زیادی افغانها، پاکستانیها، چینائیها، و ویتنامیها و سایر ملیتهای آسیایی مصروف خورده فروشی استند. این بازار خیلی ها شگفت آور است و روزانه به هزاران نفر در بازار مصروف خرید و فروش میباشند. کنترول و اداره بازار در اختیار گروپ مافیایی بزرگ شهر کیف قرار دارد. این بازار محل فروش مواد مخدره میباشد که آزادانه توسط عده یی پاکستانیها و افغانها صورت میگیرد. چند کلاه بردار مانند دارمار نقش عجیبی دارند.  مهاجرین که از کشورهای اسیایی وارد شهر کیف میشوند نخست در تحت کنترول همین باند جنایتکار ترویاشین قرار میگیرند. در اینجا احساس عاطفه و یا همدردی به هموطنان معصوم و تازه وارد وجود ندارد برخلاف تا بلد شدن آنها به محیط و ماحول، تا اخرین امکانات مورد بهره برداری و سو استفاده ظالمانه قرار میگیرند.

سرنوشت مهاجرین در اینجا فقط همان سیریال تلویزیونی ( دکندی زوی) را بخاطر زنده میسازد. سرباشی و یا کلانتر افغانهای بازار ترویاشین کسی بنام شاه محمود نجرابی از کارمندان اسبق خاد است. این مردک خیره سر وبی غیرت بحیث پایدو پولیس در این دیار مهاجرت میباشد. او از هموطنان بیچاره و مظلوم که از صبح تا شام در سرمای شدید کار و غریبی میکنند باج و خراج می ستاند. البته شاه محمود در این بازار تنها نیست بلکه چند افغان قاچاقبر، جنایتکار و مفت خوار نیز و جود دارند که در جان هموطنان شان افتیده اند وطفیلی زندگی میکنند. مصروفیت آنها از بام تا شام – مدرک ساختن است و روی مناسبات با رشوت خوران پولیس اسناد اقامت، مدرک ویزه ، قرار دادخط های جعلی، لایسنس، تذکره و کارت عضویت حزب می ساختند. در همدستی با کارمندان وزارت داخله، اداره مهاجرین، دستگاه پولیس مناسبات شرم آور دلالی بعهد داشتند. بزرگتری ضعف حکومت آکرائین و بخصوص دستگاه پولیس – موجودیت نیرومند فساد در اداره بود. که بگمان اغلب هنوز هم بقوت خود باقی است.

محل دیگری که چپاول و غارتگری به قانون گردیده بود شعبه مهاجرین ملل متحد بود و در آنجا هم یک نفر شرابی خدا ناترس ، سیاه چهره بدترکیب و خیلی موذی بنام یونسی استخدام شده بود که افغانها به او لقب(خاده سوخته) را داده بودند. او گذشته های پرچمی گری داشت از کمک و معاونت های که به مهاجرین افغان اختصاص داشت در همدستی با اکرائینی ها دزدی واختلاس میکرد. هرکسی که در جدول مهاجرین مستحق مدد معاش میشد، شرط اول این بود که آن شخص به یونسی و همدستانش یک مهمانی با مشروب تدارک بیند و 15 فیصد معاش ناچیز خود را برایش بپردازد.

از داستان بازار مکاره ترویاشین و دفترمهاجرین ملل متحد میگذریم و به برنامه سفر غرب برمیگردیم که چگونه تنظیم شد؟  با نیازمحمد توتله یعنی همان قاچاقبری که در ظرف سه روز از طریق پولند به بسیار ساده گی مسافرین را انتقال میداد موافقه نمودم. یکی از شرائط موافقه این بود که پول خود را نزد شیرخان طور امانت بگذارم. در همچو معاملات پولی بین قاچاقبر و مسافرین، حاجی علی اکبر و حاجی شاه جهان نقش میانجی بازی میکردند. دفتر معاملات حاجی علی اکبر در طبقه پنجم یک تعمی بلند منزل در نزدیک مترو لیف بریژنی قرار داشت. این دفتر معاملات داد و ستد ( حواله) در استفامت پاکستان، ماسکو، جرمنی، هالند نمایندگی های داشت.

بهرحال! همراه با نیاز توتله داخل دفتر شدم و از قرار فی نفر 2900 دالر که جمله از ما هفت نفر ( چهار کلان سال و سه خورد سال) 15950 دالر میشد آنرا طور امانت گذاشتم. شرایط این بود که بعد از انتقال ما به محل مقصود پول مذکور بحساب نیازمحمد توتله پرداخته میشد و دفتر سه فیصد کمیشن اخذ میکرد. چیز جالب دیگری که من ازتماس با کارمندان این دفتر یافتم البته که دفتر مذکور زیر عنوان کمیته مهاجرین افغان فعالیت داشت.

کمیته مهاجرین کیف نیز متشکل از مردمان عجیبی بودند که منافع خود را در ان جستجو میکردند. این کمیته از خلقیها و پرچمیها تشکیل یافته بود. وقتیکه متوجه شدم بخاطرهم همان سازمانهای اولیه حزبی ادارات افغانستان آمد. افرادیکه در آن بودند برای خود موقفهای تراشیده بودند و بیاد همان دوره های گذشتگان خود امر و نهی صادر میکردند. فکر میشد که به شبکه های استخبارایت اکرائین هم ارتباطی داشتتند. اگرهمین ارتباط و حمایت شبکه ها ی آنکشور نمیبود چنین تشکلی در دیار مهاجرت و سرزمین بیگانه ممکن نبود. با برخورداری از امتیازات شبکه استخباراتی منافع گوناگون بدست می اوردند. بدون تردید که برای اکرائینها نه تنها اطلاعات بلکه سود مادی هم در برداشت.

در راس کمیته شخصی بنام اکبری قرار داشتت. اکبری با چشمان سبز و موهای خرمای هویت مجهول داشت و خود را از طرفداران افراطی تره کی وانمود میساخت. درهنگان سخن گفتن ، چهره اش رنگ سرخ را بخود میگرفت. از قضا همرا با یکی از وطنداران خود، با اپارتمان او سری زدم که عکس کلان تره کی را بدیوار آویخته یافتم.  او به تره کی خیلی ها مباهات میکرد. اکبری با سواستفاده از هویت کمیته مهاجرین کیف درموضوع حواله پول قاچاقبران و قاچاق مواد مخدره کار میکرد.

زمانیکه برای بار اول با اکبر روبرو شدم ، لیکن قبلا از کار وبارش اگاهی یافته بودم. زیرا میدانستم که او از حالت مستمندی و مجبوریت های مهاجرین سواستفاده میکند. چنانچه باری یکی از همصنفانم بنام غلام سخی که مدت پنجسال در کیف اقامت داشت و امکانات مالی اش اجازه نمیداد تا به جرمنی سفر کند، با یکمقدار پول ناچیزی که داشت کار را در بازار ترویاشین شروع کرد. اما بنا برا افراط در باده نوشی و تمایل به نتاشه بازی ها، هم قدرت کار را از دست داده بود و هم به افلاس روبرو گشت. لذا این شخص را افراد معین مربوط به اکبری که یک شبکه منظم را تشکیل داده بود تشخیص دادند.  یکی از فعالین شماره یک این شبکه شخصی بنام جنت سبحان  و دیگری بنام ذکریا بود. که آنها در بین مهاجرین بنام جنت و دوزخ مسما بودند. بالاخره غلام سخی را با خود به دفتر بردند و به اصطلاح خودشان کار سیاسی کردند. خلاصه برایش پیشنهاد شد تا پنح خریطه مواد مخدره یک کلویی را با خود از سرحد پولند انتقال بدهند و مخارج سفرش را آنها تادیه میکنند. هرگاه هر سه خریطه یک کلویی را تا جرمنی انتقال بدهند به دریافت عین امتیاز نایل میگردند.

غلام سخی که تعادل فکری خود را از دست داده بود با این شبکه موافقه کرد. اما مامای غلام سخی که محمد اشرف نام داشت و در شهر ادیسه کار میکرد، غرض خداحافظی با غلام سخی به کیف آمد. زمانیکه یک شب قبل از حرکت از جریان تصمیم غلط و خطرناک غلام سخی واقف شد به وحشت افتید و خواهر زاده خود اش را از چنین یک تصمیم ناثواب و سفر پر ازمخاطره منع کرد. تا اینکه غلام سخی مدت هفت ماه دیگر در کیف باقی ماند. بالاخره پول مصارفش را مامایش پرداخت و در یک شب با ما یکجا بسوی غرب حرکت کرد و تا جرمنی همسفر بودیم.

از اینکه از مجبوریت و بیچاره گی چه تعداد افراد دیگری شبکه مذکور در قاچاق مواد مخدره بهره بر داری نموده خدا میداند و بس!!

دریکی از روزها در محفل فاتحه خانی در مسجد شهر روتردرم هالند اشتراک نمودم . فاتحه خانی ساعت سه بجه شروع و ساعت چهاربجه ختم شد. بعد از دوعا و ختم فاتحه همه به منزل اول پائین شدیم که فامیل متوفی خیراتی را تدارک دیده بود. این مسجد را ترکها اعمار کرده بودند. هواگرم بود و همه  بدور میزهای نان نشسته بودند. تصادفا در اینجا ظریف دوست قدیم خود را ملاقات کردم.و هردو بدور میزی نشستیم و یادی از کیف و جنجالهای که بالای همه آمده بود صحبت های زیادی داشتیم. لطیف هز زمانیکه کیف و باند قاچاقبران را یاد میکرد سخت نارام می شد و آهی میکشید. گرچه لطیف خودش همکاری نزدیک با قاچاقبران داشت، ولی در حین حال سخت دردی را در دل نهفته بود. او وقتی که آگاهی یافت من تصمیمی گردآوری و نوشتن خاطرات تلخ مهاجرت به غرب را دارم او خیلی استقبال کرد و عده داد تا یاداشتهای خصوصی خود را در اختیارم قرار بدهد.

لطیف آنروز یاداشتها را باخود نداشت و ما سه روز بعد وعده ملاقات گذاشتیم. چونکه مشکلات سفر از یک شهر به شهر دیگر هالند خیلی زیاد است، لذا لطیف را در روز معینه در شهر اتریخت که از مرز آلمان دوصد کلومتر فاصله دارد ملاقات نمودم. و یاداشتهای او را گرفتم و سپس از آنجا روانه المان شدم.

لطیف دو موضوع جالبی را هم برایم قصه کرد: موضوع اول اینکه سنگر از قوماندان نعمت میدانی جزیه میطلبید و او از پرداخت جزیه و حق السکوت ابا ورزیدبود. بنابران به اثر اطلاع سنگر، قوماندان نعمت توسط یک شبکه دستگیر و به شهر ادیسه طور گروگان انتقال یافت تا اینکه  با پرداخت مبلع سی هزار دالر امریکایی نجات یافت. تا اخیر نخواست به سنگر جزیه بپردازد.  سنگر به دسایس بیشتری علیه او دست زد و بالاخره زمینه کار و فعالیت قاچاقبری برایش تنگ شد و اکرائین را ترک گفته توسط عبدالرب قاچاقبر در بدل چهار هزار دالر با مکیاژ از طریق هوا اانتقال وبه هالند فرار کرد.

قصه دوم لطیف در باره خانمی بود که شوهرش محبوب نام داشت. محبوب برنامه انتقال فامیل خود را از طریق هوا بکمک قاچاقبران تنظیم کرد اما خانم حامله بود. شوهرش سخت تلاش داشت تا قبل از ولادت خانم به یکی از کشورهای غربی انتقال داده شود. همه به میدان هوایی گرد امده بودند و ترتیبات سفر توسط سنگر و نوید گرفته شده بود. از قضا زمان ولادت فرا رسید و خلاف اراده شوهر و قاچاقبر، خانم به زایشگاه شماره (2) انتقال و نوزادی را بدنیا بار آورد. سفر برهم خورد و قاچاقبر صحنه میدان هوایی را ترک گفت و در میدان هیاهیوی زیادی برپا شد.قاچاقبر به دلیل اینکه گویا مصارف انتقال را به شبکه های ارتباطی شان پرداخته و از استرداد پول به محبوب سرباز زدند و او را تهدید به زندان کردند. محبوب که به لسان و محیط بلدیت نداشت مجبور شد تا از پول صرف نظر کند.

در خزان سال 1998 یک گروپ هجده نفری که شامل افغانها، بنگله دیشی ها ، هندیها و پاکستانیها بود از طریق دشتی و سنگر به مرز انتقال و تسلیم رضا ایرانی شده بود. این آوره گان بیچاره در یک خانه محقر مرزی که پنجره ها و دروازه آن آهنی بود جابجا گردیده بودند.  دروازه را  ازعقب قفل زدند. از قضا باران شدید صورت گرفت و سیل خروشان سرازیز شد و همان خانه محقر را با آواره گان بیچاره یکجا با خود برد. زیرا دروازه قفل و راه فرار وجود نداشت.

این ظالمان خداناترس موضوع مرگ آنها را نادیده گرفته و با بی شرمی و چشم سفیدی از فامیل های شان پول مطالبه کردند. راستی مشاهده این وضع مرا خیلی تکان داد. و نتوانستم بیشتر با این گروه همکار باشم و تصمیم گرفتم تا به دربار خدا رو آورده و توبه کنم و خود را  از دایره گناه و مصیبت بیرون کشم.

لطیف برعلاوه قصه های مختصر بالا این شماره های تلفون قاچاقبران را بی ارتباط به این داستان نمی باشد برایم سپرد. یاداشتهای لطیف غرض آگاهی خوانندگان عزیز تقدیم میشود:

1.    آغا صاحب ، موظف انتقالات سلواک 421907111616

2.    قوماندان نعمت میدانی موظف انتقالات هالند 31610360264

3.    صابر سنگر    80677630654

4.    ساشا مسئول انتقالات ازمنسک 80172455206

5.    ساشا مسئول انتقالات از منسک 80296524934

6.    حاجی شاه جان مامور حواله 2374031

7.    عظیم جان مسئول شهر دوشنه 336549

8.    شماره تلفون لاگرهای سلواک 421905199267

9.    شماره تلفون لاگرهای سلواک 421905103216

10.                        شماره تلفون ستار قاچاقبر خط هوایی 4883210

11.                        فرید مسئول انتقالات شهر دوشنبه 217111210051

12.                        کارمند مسئول سفارت که همکای داشت 5450807

13.                        رهنمای معاملات که برای قاچاقبران اپارتمان تهیه میکرد: شماره تلفون الیونا 5343417و شماره تلفون ایرا 5452253

14.                        رضا ایرانی مسئول عبور از مرز 4920678

15.                        برادر رضا اقای پرویز که اکنون در قاچاقبرخانه سنگر و دشتی کارمیکند 4674530

16.                        نیاز توتله 5680320

17.                        نجیب قروت 2479118

18.                        کبیر تلفونچی که مسئولیت ارتباط سراسری شبکه قاچاقبری را از طریق مخابرات تامین میکرد 5463202و 5781625و 2371189

خلاصه شبکه قاچاق مواد مخدره و قاچاق انسان، هردو خط سیر منظم ترافیکی و مرتبط داشت . اگر داستان کشور اکرائین را خلاصه سازم در یک جمله باید بگویم که تا روز بیرون رفت از اینجا فقط دریافتم که دراین شهرارواح خبیثه برای خود لانه ساخته اند. زیرا تا وقت برامدنم داستان، داستان تاراج، داستان مرگ ، داستان جنایت وداستان واقعی وطنداران آوره تان بود خدمت تان بمثابه مشتی نمونه خروارعرض نمودم.

 

 

 برگرفته از

www.tajikmedia.com 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر سروده از قدیره واسوخت مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست کبروغرور رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد پدرام شهروندتاجیکستان شد شیر افغان در مقابل ایران سکوت کرد
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من