متاسفانه از شمال نیز نسيم ملايم نمی وزد :
ميترسم که ما هنوز ازيک مصيبتی بنام « پان آريانيزم» يا «آريا و آريا بازی » ( که مرتجعين پشتون و تاجک آنرا علم ميکردند و بعضا هنوزهم ميکنند) خلاص نشده ، به مصيبت ديگری بنام« پان ترکيزم » نيافتيم. از بعضی از نوشته ها چنين برمی آيد که اين مسئله تحت نام « فدراليزم» دامن زده ميشود و آرام آرام شاخ و برگ کسب ميکند. هويت سازی های جديد ( آنچنانيکه درزمان جنگ عمومی دوم جهانی و حکومت برادران نادرخان تحت نام نژاد آريايی شکل گرفته بود و ثمرهء زشت آنرا تا همين اکنون باگوشت ، پوست و استخوان خود همهء ما حس ميکنيم) صورت ميگيرد و خط کشی های جديدی را با استفاده از نام های استعماری به ميدان ميکشند. ( من البته مخالف ابراز نظر کسی نيستم و هر کس حق دارد طرز بينش خود را درهر مورد واز جمله در مورد فدرالی ساختن کشور و جغرافيای سياسی آيندهء آن و با هر نامی که مايل است بيان کند. هرکس که دراين راستا زحمتی بخود متقبل ميشود و چيزی مينويسد ، نمايندگی از احساس وطندوستانهء وی در قبال سرنوشت حال و آيندهء کشور ميکند، که قابل تقدير هم هست ، وباز نام ها مقولات قراردادی اند، هيچ نامی از ازل نبوده و هيچ نامی تا ابد نمی ماند. ) ورنه چه کسی نميداند که کلمه « ترکستان افغانی » همانقدر نادرست است که کلمه« سمت شمال » بی محتوا و نادرست است. اولا اينکه دراين ترکستان افغانی درهمان گذشته های دور تاجک ها و هزاره ها سکونت نداشتند ؟ حالا که اين « ترکستان افغانی » يا سمت شمال نه تنها وطن ازبک ها ،تاجک ها ، هزاره ها ، ترکمن ها بلکه ووطن بلا منازع پشتون ها و بلوچ ها نيز هست.
ثانيا آيا اين مليت های ازبک ، ترکمن ، قرغز وقزاق وغيره که درشمال افغانستان از هزاران سال سکونت دارند، ترک اند؟ اشتباهی نگيريد، لسانی از ريشهء زبان ترکی داشتن باترک تباربودن متفاوت است. زبان های ازبکی ، ترکمنی ، قرغزی، قزاقی ، آذری، تاتاری، باشقری، ايغوری، قره قلپايی و ترکی از ريشهء زبان های التايی هستند و مثلا زبان های پشتو، فارسی، کردی ، لری، بلوچی، هندی، پنجابی، سندی ، پشه يی ، اردو وغيره ازريشهء زبانهای هندوايرانی ويا هند واروپايی اند. حتی تمام زبانهای مروج اروپايی ( به استثنای ترکی، فنلندی و مجاری ) از ريشهء واحد هند اروپايی هستند. هم يشه بودن زبان ترکی با التايی ( مغولی) معنی آنرا ندارد که ترک ها از نژاد مغولی اند. ( ترک ها از نژاد سفيد اند نه از نژاد مغولی ). آنانيکه به اصطلاح حاتم بخشی ميکنند و تصديق مينمايند که زبان تاجکی ـ دری ـ فارسی يکی است ، چرا آگاهانه ويا نا آگاهانه چنين نتيجه گيری ميکنند که پس فرضا زبان قرغزی و ترکی و قزاقی نيز يکی است. همريشه بودن دو زبان چيزی ويک زبان واحد بودن چيز ديگريست. اگرفرضيه رابدين گونه استوار کنيم پس بايد بپندريم که زبان های فارسی، کردی، لری، بلوچی و اردو نيز يک زبان اند. چون هم همريشه اند و هم ساختار گرامری شبيه و هم کلمات مشترک فراوان دارند. درحاليکه چنين نيست و اين ها زبان های مستقلی اند.
وبازمليت ها و اقوام درپروسهء زمان تغيير ميکند. تغيير درساختار قومی سريعتر از تغيير درساختار نژادی صورت ميگيرد. وقتيکه ما قومی را مورد مطالعه قرارميدهيم اين فکتور را نيز بايد در نظر داشته باشيم.
اصطلاحاتی چون ترکستان روسی و ترکستان چينی همه اصطلاحات سياسی ـ استعماری و غيرعلمی اند که نميشود درسايهء اين نام ها به تاريخ و بافت اجتماعی منطقه به قضاوت نشست. اين نام ها را صرف دراسناد سياسی ـ دپلوماتيک روسيه تزاری و بريتانيای کبير ميتوان يافت، نه در هويت تاريخی اين مناطق و نه درکتب محققين تاريخ و جامعه شناسی. مثلا دراين ترکستان روسی، جمهوری تاجکستان نيز شامل است. به فرضی اگرديگر ملت های آسيای ميانه خود را ترک بنامند، تاجک ها که ترک بودن را نخواهد پذيرفت.
ثالثا آيا همين کشورهای مستقل که امروز خوشبختانه وجود دارند و منحيث ملتهای مستقل جامعهء بشری اند، چون ازبکستان، ترکمنستان ،قرغرستان ، قزاقستان و آذربایجان خود را ازبک ، ترکمن ، قزاق، و قرغز و آذر مينامند وياترک ؟ حتی در ترکيه اقليت موجود « ترکمن » خود را ترکمن ميدانند نه ترک و هويت قومی خود را حفظ کرده اند. من نميدانم اين « ترک بازی» چه درد مردم محکوم و محروم ازبک، ترکمن وقرغزافغانستان را دوا خواهد کرد. آيا ما ميخواهيم فرزندان ازبک و ترکمن ما به زبان مادری خود درس فراگيرند يا اينکه برآنها زبان و گويش« ترک استانبولی» و رسم الخط لاتین را تحميل ميکنيم؟ بالا کردن چنين شعار های سياسی- تبليغاتی ما را مواجه به مشکلات جديدی ميسازد ودرقدم اول به زيان مليت های برادر ازبک و ترکمن است وطرح فدرالی رانیز بدنام ميسازد.
اميدوارم دوستانی که از داعيه ترک، ترک تباری و ترک نژادی سخن ميگويند ، به عوض شعارهای تبليغاتی( که مفيد هم نيست و بر پروسه حق خواهی اين مليت های کشورو در نهايت برپروسه وحدت ملی کل کشور صدمه ميزند) مستند بر اسناد تاريخ منطقه دربارهء تاريخ ، فرهنگ و زبان اين مليت های برادر مقالات تحقيقی و مستند بنويسند تا حقايق روشنتر گردد. چون در کذشته ها به اين مسايل يا اصلا توجه نشده ويا هم خيلی کم کار شده است. البته در افغانستان مردمان ترک تبار چون بقايای سلاله های غزنوی ها ، سلجوقی ها، قزلباش ها، افشاری ها وغيره وجود دارند که بمرور زمان همه فارسی زبان شده اند.
به نظرمن چسپيدن به هويت های کذايی ازقبيل «پان آريايی» و « پان ترکی » همانقدر بی لزوم و مضر است که مثلا دامن زدن به « پشتونيزم» ، « تاجکيزم» و هر «ايزم » و يا « پان » ديگری.
ما به حکم زمان وجغرافيهء به ميراث ماندهء خود مکلف به زيست برادروار وبرابر درکنارهم هستيم وراه ديگری نيز موجود نيست و کشورما به هيچ دليلی قابل تجزيه نيز نيست. زيرا :
اولا اينکه، کششی بسوی تجزيه طلبی درميان مردمان افغانستان موجود نيست و ازگذشته تا اکنون هيچ گروهی، سازمان، حزب، تنظيم ويا شخصيت سياسی يی شعار تجزيهء کشور را نداده است.
ثانيا تجزيهء اين کشور به نفع هيچ کشوری درجهان و منطقه و حتی کشورهای همسايهء ما نيز نيست. اگر بالفرض افغانستان تجزيه گردد، نظم منطقه برهم ميخورد وبايد جغرافيای کل منطقه تغيير کند. از پاکستان و هند گرفته تا ايران، چين، ازبکستان، ترکمستان و تاجکستان ( يعنی تمام آسيای ميانه ). تا سرحدات سياسی با سرحدات قومی منطبق گردند. اگرفرضيهء تجزيه کشور عملی ميبود، سالها قبل دراثرمداخلات بيرونی و ملوک الطوايفی مسلط برکشور، کشور تجزيه شده بود. اين مسئله ( تجزيه) نه درحال حاضر و نه درآينده نه عملی است، نه ممکن و نه منطقی.
وثالثا مليت های مختلف افغانستان و بخصوص درشمال کشور چنان باهم درآميخته اند که خط کشی صرف قومی بين آنها ممکن نيست.
بازما به حکم زمان دارای کشور واحد وجغرافيای تثبيت شده ( اگر چندی بالاجبار و استعماری ) هستيم و « هويت ملی » ما صرف درهمين جغرافيه معنی دارد. نه يک وجب کمتر و نه يک وجب بيشتر .
باچسپيدن به کشورهای همزبان و هم تبار همسايه نبايد منافع « ملی » خود را پشت پا زد. البته موجوديت اين کشورهای همزبان و هم تبار درآينده بخاطر ايجاد، اتحاد های منطقوی مفيد خواهد بود و ايجاد اتحاديه های اقتصادی منطقوی را آسانتر خواهد ساخت.
واما سيستم فدرال درکشورما ( اگرقرار باشد که تطبيق گردد) فدرالی بخصوص افغانستان خواهد بود نه کاپی فدرالی فلان کشور دور و نزديک. هم چنانيکه دموکراسی افغانستان نيز نميتواند کاپی دموکراسی غربی باشد، بلکه بايد هم سویی با خصوصيات ملی ، مذهبی ، فرهنگی و سنت های مردم ما داشته باشد. به نظرمن ادارهء فدرالی درافغانستان با خط کشی های صرف قومی جور نمی آيد. چون اقوام افغانستان چنان باهم مخلوط گرديده اند که دربسا نقاط کشور نميشود آنها را ازهمديگر جدا ساخت و اداره فدرال ساختن به معنی کوچ اجباری يک کتله ء قومی ازيک جا به جای ديگر نيست. البته درجاهايی که اقوام يکدست باقی مانده اند مفيد خواهد بود آن منطقه را بحيث يک واحد فدرال پذيرفت مثلا درنورستان ، هزاره جات يا نيمروز ( که اکثرا بلوچ ها مسکون اند) ولی در ساير نقاط کشور بادرنظرداشت هويت تاريخی مناطق، واحد های فدرال بايد براساس مناطق بوجودآيند. البته حتمی نيست که نام منطقه « ايالت » گذاشته شود، همين کلمه ولايت برای مردم ما مفهوم تر و مأنوس تر است، مهم اينست که صلاحيت اداره محل به اهل محل سپرده شود. هکذا اين نيز حتمی نيست که درپيشوند نام افغانستان کلمه فدرالی يا متحده اضافه شود ، هدف ماهيت نظام اداری کشور است ، نه نام آن.
البته حدود و ثغور صلاحيت های واحد های فدرال توسط قانون اساسی کشور تعيين خواهد شد. داشتن ادارهء فدرال به هيچ وجه نفی حکومت مقتدر مرکزی نيز نيست ولی مسلما درسيستم فدرال حکومت مرکزی نبايد مطلق العنان ، غيردموکراتيک و همه کاره باشد. برعکس يکی از از شرايط نظام فدرالی داشتن حاکميت قوی مرکزی دموکراتيک، انتخابی و به نمایندگی از همهء مردم و اقوام کشور است.نه یک حاکمیت بالاجبارو تحت بهانهء دروغين به اصطلاح « وحدت ملی! ». همين اکنون مقتدرترين حکومت های جهان دارای نظام فدرالی اند. مگرآیا حکومت يا رئيس جمهور ايالات متحدهء امريکا ، حکومت ضعيف ويا رئيس جمهور بی صلاحيت است؟ يا صدراعظم المان ( حکومت آلمان) يا حکومت مرکزی هند ، رئيس جمهور پاکستان و حکومات هرکشور فدرالی ديگری در جهان حکومات ضعيف و کم صلاحيت اند؟ کذا بايدمتذکرشد که حدود صلاحيت های حکومت مرکزی و اقمار آن ( ايالات ) درکشورهای گونه گون نه يکسان بلکه متفاوت است. ولی درهر حالتی بايد اين صلاحيت ها ( صلاحيت های دولت مرکزی ) ، مسايل دفاع از تماميت ارضی کشور، استقلال ووحدت سياسی آن، رهبری اقتصادی کل کشور بشمول نشر پول، پلان و بودجهء ملی، حق استفاده از منابع آبی، زيرزمينی و طبيعی تمام کشور، کنترول بررشد متوازن تمام ولايات، رفراندم، تغيير در ساختار اداری کشور، سياست خارجی، اعلام جنگ و صلح، سيستم تقنينی واحد، تثبيت و اعلام زبان های رسمی کشور، تثبيت نام کشور، تصويب قانون اساسی ، پرچم ملی ،سرود ملی و سمبول ملی کشور را در برميگيرد.
دولت مرکزی ( متحده ) دارای قوای ثلاثه تقنينی ، قضايی و اجرايی خواهد بود.
قوای تقنينی يا پارلمان کشور دارای دو بخش ( دو اتاق) خواهدبود :
ـ شواری ملی متشکل از نمايندگان انتخابی تمام ولايات و مناطق کشور خواهد بود.
ـ مجلس سنا که متشکل از نمايندگان تمام واحد های فدرال ( ولايات ) به تعداد مساويانه از هرولايت خواهد بود. البته ميشود در ترکيب سنا تعدادی از علما و دانشمندان تثبيت شدهء کشور طور انتصابی از جانب رئيس جمهور پيشنهاد و بعد از تصويب شورای ملی ، به عضويت مجلس سنا درآيند.
اعضای قوهء قضايی از ميان نمايندگان مجلس سنا به پيشنهاد آن مجلس و تائيد شورای ملی و منظوری رئيس جمهور انتخاب خواهد شد.
قوه، اجرائيه از جانب، حزب ، گروپ ويا ائتلاف اکثريت درمجلس نمايندگان بايد انتخاب گردند.
حکومت های محلی ويا واحد های فدرال( ولايات ) نيز ميتوانند دارای شورای محلی انتخابی و از ميان آن ادارهء محل خود با تفکيک ادارات تاسيس نمايند. البته بايد متذکر شد که درسيستم فدرال ، واحدهای فدرال حق ندارند تا لوايح ، مقررات و قواعدی را وضع کند که درتضاد با قانون اساسی کشور باشد. حدود اختيارات واحدهای خود گردان محلی از طريق پارلمان مرکزی و درمطابقت با قانون اساسی کشور تعيين و تثبيت ميگردد. البته درهر يکی از واحدهای فدررال تعليم و تربيه به يکی از زبان های رسمی کشور درپهلوی زبان ملی اکثريت باشندگان آن محل ( واحد فدرال) درنظر گرفته خواهد شد.
دراين جا ميخواهم منحيث يک نظرفردی ( که بر درست بودن آن اصراری هم ندارم ) واحدهای اداری خود گردان محلی را با درنظرداشت خصوصيات تاريخی ، ترکيب قومی ، مذهبی ، زبانی و منطقوی ولايات ( ايالات) ذيل را پيشنهاد نمايم:
1 ـ ولايت کابل ( متشکل از ولايت کابل ، پروان ، کاپيسا، لوگرو ميدان شهر) مرکز شهرکابل.
2 ـ ولايت ننگرهار( متشکل از ولايت ننگرهار، کنر و لغمان ) مرکز شهر جلال آباد.
3 ـ ولايت نورستان
4 ـ ولايت پکتيا ( متشکل از ولايت پکتيا ، پکتيکا و خوست ) مرکز شهر گرديز.
5 ـ ولايت غزنه ( متشکل از غزنی ، زابل ووردک ) مرکز شهر غزنی.
6 ـ ولايت قندهار ( متشکل از قندهار ، هلمند و بخشی از ارزگان ) مرکز شهر قندهار.
7 ـ ولايت هريوا يا هرات ( متشکل از ولايت هرات ، غور و فراه وقسمتی از بادغيس) مرکز شهر هرات
8 ـ ولايت نيمروز ( منحيث مرکز اداری برای بلوچ ها )
9ـ ولايت غرجستان يا باميان (ولايت باميان ، قسمتی از ارزگان و قسمتهايی از پروان) مرکز شهر باميان
10- لايت فارياب(متشکل از ولايات فارياب و جوزجان و قسمتی از ولايت بادغيس) مرکز شهر ميمنه يا شبرغان
11 - ولايت بلخ يا بخدی ( متشکل از ولايت بلخ ، سرپل و سمنگان ) مرکز شهرمزار شريف.
12 ـ ولايت تخارستان ( متشکل از ولايات بغلان - پلخمری ، کندز و تخار ) مرکز شهر کندز.
13 ـ ولايت بدخشان.
ولی لازمهء تشکيل سيستم ادارهء فدرالی ، منحيث پيش شرط ها اقلا تحقق شرایط ذيل خواهد بود :
1 ـ خلع سلاح عام و تام کشور بدون تبعيض ويا امتياز به اين يا آن منطقه.
2 ـ سرشماری کامل نفوس به تفکيک مناطق، مذاهب و اقوام کشور، زيرنظارت سازمان ملل متحد.
3 ـ تطبيق نظام دموکراسی پارلمانی با تمام ملحقات و مولفه های آن.
4 ـ پذيرش اصل انتخابات ، آزاد ، سری و دموکراتيک با درنظرداشت حق شهروندی و اصل يک نفر يک رای.
5 ـ انتخابی بودن تمام ارگان های قدرت دولتی ازسطح قريه ( قريه دار ) تا سطح کل کشور ( رئيس جمهور )
بعضا چنين استدلال ميشود که شايد در اثرخود گردان شدن محلات و انتخابی شدن تمام ارگانهای قدرت دولتی، شايد به زيان اين « مليت » يا آن مليت تمام شود. اين طرز تفکر بی بنياد و غير مستدل است. زيرا درهمه جا اين اکثريت است که تصميم ميگيرد. چه در سطح محل و چه در سطح کشور. اگر درسطح محل بلوچ ها اکثريت اند ، رهبری محل بدست آنها ميرسد، اگردر سطح ولايت ازبک ها اکثریت اند، رهبری ولایت بدست ازبک ها گذاشته ميشود و اگر در سطح کشور پشتونها اکثريت اند ، رهبری کشور را آنها مستحق خواهند بود. ولی آنزمانيکه جامعه به سطح پختگی کافی برسد وما به يک «ملت واحد» به مفهوم واقعی کلمه رسيديم ، احزاب ملی ايجاد و در پروسه مبارزات دموکراتيک به پختگی لازم سياسی برسند و شايستگی رهبری کشور را کسب کنند. ديگر سوالی برای «اکثريت» و «اقليت» قومی باقی نميماند و درآن صورت است که نمايندهء اقليت نورستان نيز حق دارد رهبری کشور را بدست گيرد. ولی « اين سياست که ملت هنوز به پختگی نرسيده و مشتی محدودی از نخبه گان گروه اتنيکی معين به مثابهء « عقل کل » بايد ناظر اعمال و کردار ملت باشند ، در عمق خود از استبداد و خودسری آب ميخورد که درطول تاريخ مانع رشداستعداد های ايجادگر مردم شده است » (41 )
بايد خاطرنشان ساخت که صرف با داشتن سيستم ادارهء فدرالی نيز نميتوان به حل کامل مسئله ملی رسيد. فدراليزم ميتواند يکی از زمينه ها ووسايل برای حل مسئله باشد، اين مسئله در پهلوی فدراليزم نظام سياسی مردم سالار و متکی به ارزش های دموکراسی که درآن همه شهروندان دارای حقوق ووجايب مساوی باشند يا يک حکومت حقوق البنياد را ميطلبد يعنی با داشتن نظام جمهوری پارلمانی وسيستم ادارهء فدرال وتطبيق اصول دموکراسی ميتواند مسئله ملی حل کامل و دموکراتيک خويش را بيابد. ولی درهر حالتی برای قدم برداشتن در راه حل دموکراتيک مسئله ملی مسائل عمدهء زيرين ضروری است :
1 ـ اعطای استقلاليت فرهنگی : که همه، مليت ها حتی گروه های کوچک اتنيکی حق داشته باشند، زبان ، فرهنگ ، مذهب ، اعتقادات ، سنن و ارزشهای معنوی وقومی خود را حفظ ، رشد و گسترش دهند.
2 ـ حق تعيين سرنوشت و خود مختاری های محلی : اين حق غير قابل انکارهمهء خلق هاست که سرنوشت خود را خود تعيين نمايند. اين جزئی از اصول زرين دموکراسی و اعلاميه جهانی حقوق بشر نيز هست.
3 ـ اشتراک در حاکميت دولتی و ادارهء کشور : همه مليت ها ( اقوام کشور ) بايد بتوانند و حق داشته باشند به ميزان شعاع وجودی شان درکشور در « حاکميت ملی » قدرت و ادارهء دولتی سهيم باشند.
پيشنهاداتی برای قانون اساسی آيندهء کشور :
مسايل ذيل را منحيث نظر شخصی خود همچون يک شهروند افغانستان خدمت کميسيون محترم تسويد قانون اساسی آيندهء کشور به عرض ميرسانم:
ـ پذيرش اين اصل که افغانستان کشوريست آزاد ، مستقل ، غيروابسته ، واحد و غير قابل تجزيه و داری حاکميت ملی و تماميت ارضی.
ـ پذيرش اين اصل که حاکميت حق قانونی مردم کشور است که از طريق نمايندگان آنها تمثيل ميگردد.
ـ پذيرش نظام جمهوری پارلمانی با تفکيک قوای سه گانه و سيستم ادارهء دموکراتيک و معقول فدرالی.
ـ پذيرش اصول اساسی دموکراسی : آزادی عقيده ، بيان ، پلوراليزم سياسی ، حق شهروندی ، حق تشکيل احزاب سياسی، اتحاديه های صنفی، حق مخالفت با تصاميم حکومت و حق تظاهرات مسالمت آميز و قانونی.
ـ پذيرش اصل انتخابی بودن تمام ارگانهای قدرت و ادارهء دولتی از محلات تا مرکز. و اصل انتخابات براساس يک نفر يک رای و حق انتخاب شدن و انتخاب کردن برای همهء شهروندان کشور.
ـ پذيرش اين اصل که افغانستان خانهء مشترک تمام مليت ها ، اقوام ، قبايل ساکن در کشور است و هيچ قومی بر قوم ديگری و هيچ فردی بر فرد ديگری برتری ندارد.
ـ پذيرش اصل تساوی قانونی حقوق زنان با مردان و حق کانديد و انتخاب شدن زنان در مقامات عاليهء رهبری دولتی محلی و مرکزی کشور.
ـ پذيرش حق کودکان و جوانان برای کسب تحصيل ورشد موزون و تاکيد برنقش جوانان درساختار اداری و حاکميت دولتی درکشور.
ـ پذيرش اصل ملی بودن تمام زبان های رايج در کشور.
ـ پذيرش سه زبان عمدهء دری ، پشتو و ازبکی منحيث زبان های رسمی کشور.
ـ پذيرش رسميت دو مذهب عمدهء کشور : يعنی مذهب حنفی و مذهب شيعه. و یا آنکه صرف به رسمیت دین مبین اسلام اکتفا شود.
ـ تضمين آزادی مناسک مذهبی برای ساير اقليت های مذهبی باشندهء کشور.
پذيرش اين اصل که دولت مکلف و موظف به رشد و انکشاف همه زبانها و فرهنگ های همهء مليت های با هم برادرکشور است.
ـ پذيرش اين اصل که کودکان حق دارند به زبان مادری خود آموزش ببينند.
ـ پذيرش اين اصل که متهمين در دادگاه ها حق دارند بزبان مادری خود از خود دفاع کنند.
ـ پذيرش اصل مالکيت خصوصی و تضمين مصئونيت ان ازنگاه قانونی.
لغو مجازات فزيکی و شکنجه در مورد متهمين و لغو کامل مجازات اعدام برای متهمين و مجرمين سياسی.
ـ پذيرش اصل بيطرفی ، غيرمنسلک و غيرنظامی بودن افغانستان.
ـ پذيرش اين اصل که افغانستان کشوريست صلح دوست و ضد جنگ، به هيچ کشور حق مداخله درامور داخلی خود را نداده، در امور داخلی ساير کشورها ( بشمول کشورهای همسايه ) مداخله ننموده ، حاکميت ملی و تماميت ارضی آنها را احترام و رعايت ميکند.
ـ آرم ، بيرق و سرود ملی بايد ممثل وحدت ملی و هويت ملی تمام مردم کشور باشند.
***
نتيجه گيری :
افغانستان کشوری است کثيرالمله ، کثيرالمذهب و کثيرالفرهنگ که هنوز درآن پرسهء ملت ـ دولت يا« ملت واحد» تکوين
نيافته است. مداخلات بيرونی و سوء استفادهء تفنگداران محلی از عقده های سرکوفتهء گذشته و ميراث های شوم رژيم های استبدادی که بر مردم تحميل شده بود ، کشور را به ويرانهء تبديل کرده و آنرا در لبهء پرتگاه اضمحلال و نابودی کامل قرار داده است. برای برون رفت از حالت دشوار کنونی و فايق آمدن برفرهنگ « کمان سالاری » و نظام ماقبل ملوک الطوايفی راه ديگری وجود ندارد بجز آنکه کشور به سوی دموکراسی واقعی ( خوشبختانه دراين راستا کشور ما امروز پشتيبانی و حمايت ملل متحد و جامعه بينالمللی را نيز با خود دارد ( 42 ) ). با نظام سياسی جمهوری پارلمانی با سيستم ادارهء دموکراتيک و معقول فدرال ره بگشايد و شرايط نيز برای چنين نظام و اداره يی مساعد تر از هروقت ديگری است. ادارهء دموکراتيک و معقول فدرال نه تنها باعث پراگند گی و تجزيهء کشور نمی گردد، بلکه باعث وحدت آگاهانه ، داوطلبانه ، مساويانه و برادرانهء تمام اقوام ، مليت ها ، قبايل ، مذاهب و مناطق کشور نيز ميگردد. اين نوع اداره ديگر بهانهء برای جنگ سالاران محلی نمی گذارند تا بتوانند با سوء استفاده از اختلاف قومی و مذهبی ، حاکميت های محلی را غصب نمايند، به انزجار ها و تنفر ملی پايان ميبخشد و گرايش های جدايی طلبانه و تنگ نظرانهء محلی را از يک سو و گرايش های عضمت طلبانه، شئونستی و الحاق جويانه را از سوی ديگر لگام ميبزند. جلو کودتا ها و ديکتاتور شدن های مرکز را ميگيرد ، تفاوت رشد اقتصادی و فرهنگی ميان مرکز ومحلات ( در يک پروسهء طولانی تر ) را کمتر ميسازد و نتيجتا زمينه ها را برای حل کامل و دموکراتيک مسئلهء ملی درکشور ، ايجاد « تفکر ملی » احزاب سراسری ملی و « وحدت ملی » مساعد ساخته و پروسهء ايجاد « ملت واحد » افغان ( 43 ) را سريع تر می سازد.
اين معروضه را می خواهم با سخنان سه شاعر بزرگ پاکستانی، افغانستانی و کردستانی پايان بخشم :
خدا آن ملتی را سروری داد که تقديرش بدست خويش بنوشت
بدان ملت سروکاری نــدارد که دهقانـــش برای ديگران کشت
علامه اقبال لاهوری
په رشتيا هغه ملت دی بخــــــــــتور چه لری ملی نظــــام ملی رهبر
وی اصل حاکميت دخلکو په لاس کی حکومت وی دملی قدرت مظهر
نه تبعيض نه امتــــــــــــــيازنه تيری پــــــــه حقوق کشی خـــلق برابر
استاد گل پاچا الفت شاعر و دانشمند شناخته شدهء کشور
برادر بغدادی !
خواهر بصری!
بگذارشما از دست رنج خود ،
وما ازدست رنج خويش،
برسريک سفره، نان بخوريم!
برادر، خواهر ،
مافرزندان يک مادريم.
وحق داريم خانه و کاشانه ای، ازآن خود داشته باشيم!
وهريک از ما فرزندان خود رابپروريم،
اما ، مادر را ، عراق را ؛
يک لحظه هم از يادنبريم!!
صدقی جميل زهابی شاعر کردستان عراق (44)
*******

