آقای بشیر بغلانی :
* در نامه ی ایشان بررسی کوتاهی انجام شده است از موقعیت گذشته وحال زبان فارسی، طوایف حاکم در خراسان و پویایی و ماندگاری فرهنگ خراسانی در برابر فرهنگ و زبان مهاجمان خارجی از دیر تا امروز. گمان میکنم آمدن واژه دری در شعر شاعران، دقیقاً تا کیدی بر مو جودیت سه گویش از یک زبان در سه قلمرو جغرافیایی پهناور ایران زمین است. از شعری در همین زمینه مدد می گیرم :
منشــور هفت رنگ مطلا ست فارسی طومار دیر سال سخن هاست فارسی
بردشت دشت گویش شیرین لحظه ها سرمست از حلاوت دلهاست فارسی
چون نی به ناله میکشد آ واز سوزناک پروردگــار واژه ی زیبـاست فارسی
در بستر کلام ( دری ) میتوان ســرود لیکن شتا ب گردش دریاست فارسی
در شرق بیکرانه و در غرب پـــایدار از چین تا شمال بخاراست فارسی
خواهی دری بخوانیش وخواه تاجیکی در سه نماد جلوه یکتاست فارسی
گویند هرکرا به زبان دگر خوش است لیکن کلام گرم تو گیراست فارسی
الخ...
* رواج دادن نام افغانستان و تلاش های داخلی و خارجی برای ته نشین ساختن آن در بخش کوچکی از گستره خراسان زمین. یعنی تجزیه خراسان وپارچه پارچه کردن فرهنگ وزبان فارسی برای جلو گیری از رشد و پرورش بیشتر آن. بنا برآن استعمار کشورما را " افغانستان " نام گزاری نموده است.
* حکومت قبیله تلاش کرد تا قبایل پشتون را از جنوب به شمال ومرکز جابجایی کند. پروسه ناقلان ( نه مهاجران ) از شرق و جنوب به شمال، بزرگترین خصم و کینه های رضایت ناپذیری را در اقوام رانده شده ی شمال و نقاط دیگر موجب شده است.
* پاره پاره سازی تبار تاجیک ، ترک و حتی گروه های مردمی اندک واقل در جنوب، شمال، شرق وغرب ، باعث تشکیل دولت سست وپشتون بنیاد افغانستان شد. جداکردن مردم از تبار خود آنها هیچ گونه عقل ملی را بر نمی تابد. مبهم گذاشتن مرز کشور در قلمرو پشتونها در بیش از صد سال گذشته، اما تطبیق جدا سازی مردم در حوزه ی شمال کشور، بی خاصیتی و دشمن خویی امیران قبیله را به نمایش می نهد.
* در سراسر نامه ی آقای بغلانی به مردم افغانستان اشاره شده است که کفاره ی حکومتهای نا کار آمد و خرد گریز طایفه گرای حاشیه نشین در تاریخ فرهنگی افغانستان را کشیده اند. البته در برخی زمینه ها بیان واژگان درشت و چالش ساز را بکار برده اند. پاسخ نامه ایشان از سوی آقای سادات ، نه برای غیر واقعی بودن، که برای گویا نا مناسب بودن؛ کار برد کلمات در مورد قبیله و امیران ونسبتهای تاریخی آنان در اجرای نقش وابسته به استعماراز یکسو و از جانبی دوران قیادت ح.د.خ.ا و حکومتهای حزبی به تبع از سیاست ایدیو لوژیک آن، صورت داده شده است.
* دفاع و جانبداری جناب بغلانی وزیر عدلیه سابق از پایداری مجاهدین، موثریت شیوه های کار مقاومت برهبری زنده نام احمد شاه مسعود، از پا در آوردن نظام حاکم ( حکومت دکتور نجیب الله ) و پاشیدن انسجام حزب وطن هم بدلیل کودتا های پیهم حزبی وانشعاب فروریزان شاخه های گوناگون، وهم بجهت برگشتن برخی چهره های فعال جناح وفادار به مرحله ی شش جدی ( برهبری مرحوم ببرک کارمل ) درعرصه های سیاسی – نظامی طاقت حزب و حاکمیت آنرا به ضعف جدی پایین کشید. در نامه مذبور، نویسنده نشان داده است که مجاهدین از مشروعیت برخوردار هستند، اما جناههای حزب در حاکمیت چهار دوره یی از این مشروعیت نتوانستند بهره ی کار ساز ببرند.
* در مورد رویداد های پس از یازدهم سپتامبر2001 و ضرورت بر گزاری اجلاس بن نیز آقای بغلانی روی خوش نشان نداده است. در نوشته ایشان اجراات دولت موقت ، کاملاً غیر از آنچه که در ترتیبات بن بیان شده بود را نشان میدهد. اما با همه ی ا ین علامت زنیها، اگر اصطلاحات کار بردی در متن نسبت به تبار قومی طایفه تمامیت خواه حاکم ، و سپس در کاراکتر ( ح.د.ا. و حزب وطن ) کمی شدید و غیر دوستانه بنظر میرسند معنای آنرا ندارد که در این نوشته دروغ و تهمت ویا کتمان حقیقت شده است.
* اعتراضات ایشان نسبت به قانون اساسی از نام یک حقوقدان عین حقیقت اند. قانون اساسی جرگه بازیهای اخیر نه دارای روان ملی است، نه بر معیار ترمینولوژیها ی حقوقی بنیاد دارد، نه جامعه را نهادینه میکند و نه برابری را پایه ی عدالت قرار داده است. اینجا باید جناب میر سادات اعتراض مینمودند، که قانون نامه ی ما وثیقه و سند ملی برای هویت برابر و شخصیت واقعی کشور ومردم مانیست !
دراین بخش نتیجه را چنین اعلام میدارم :
- آقای بشیر بغلانی در سه محور اساسی با تاریخ معاصر افغانستان سازگارا نیستند. این سه محور متفرعات بسیاری دارند، که هر بخش مستلزم بررسی و گفتمان اهل نظر بصورت جدا ازهم اند. سه محور مورد نظز ایشان اینهاست :
1- مساله زبان و بنیاد قومی – تباری در افغانستان : معنای این جملات آنست که در افغانستان دوصد سال پسین، ما هیچگونه وحدت ملی، مشارکت تباری، و روش عادلانه استفاده از فرهنگ زبان را بر مبنای اهمیت و قابلیت واقعی آنها نداشتیم.
2- فرهنگ دولتمداری هرگز به مرحله ی نهادینگی نرسید و مردم ما به نسبت بیعدالتی و خوی استبداد در حاکمان عیاش و نا آگاه علیه تمام اقشار گوناگون، با حس نفرت در برابر آنان برای جریان ملت شدن شانس نیافتند. یعنی با استقرار دولت قبیلوی در افغانستان ، همواره جنبشهای ملی و آزادی طلبانه خصمانه سر کوب شدند. ملت نتیجه ی بلوغ جامعه در توانایی فرهنگی و قابلیت سازی اجتماعی است. از همین خیزشهای ملی و حرکتهای سازنده مردم است که هویت شکل می یابد و ملت بر شالوده ی این عناصر پایه گذاری میشود.
دولتهای قبیلوی ما در سه دهه پیشتر از امروز، خوا ند ن رمان ، داستان و کارنامه اد بی را جرم میدانستند، اصل این کار برای جلوگیری از آگاهی مردم در سیاست و مبارزه برای آزادی نبود. آنچه هنوز نا گفته مانده است و آقای سادات به آن اند یشه ریشه ی ذهن خویش را نبرده ا ند، آنست که چرا رما نهای فارسی در چین ، در ایران وروسیه منتشر میشوند و این گسترد گی زبان به مردم مجازات شده ی تاجیک تبار افغانستان به اضافه ی تبار ترکی و اقوام هزارستان امکان آنرا بدهد که از قوانین قبیله، واز ستمگری خا ندان بی خاصیت و نا بکار حاکم در این کشور فرمان نبرند.
پرسش آنست که چرا در طایفه ی حاکم ا نسان شایسته بسیار اند ک ودر اقوام محکوم ، شخصیت های سنگین نام بظهور میرسند ؟ جواب عامیانه و ساده این پرسش آنست که، یک قوم 25 درصدی، براریکه ی قدرت سیاسی با ساختار 87 درصد تک قومی، جامعه را با هزار گونه جبر و خشونت در سمت نابودی دیگران وجازدن خویش در مقام اکثریت ؛ میراند. مسلماً برای دوام حاکمیت یا بایستی رضایت مردم باشد، یا قاطبه و کافه ی مردم. چون نظا مهای دوصد سال پسین ما از این دو شرط محروم بودند ناچار به بیگانه تکیه کنند و مردم خویش را د یوانه سازند ! که کرد ند .
3 - هویت ومشروعیت : در این دو مقوله نیز آقای سادات جان سختی و حقیقت گریزی نشان میدهد، تصور ایشان آنست که هرچه اجداد حاکمیت در این کشور انجام داده اند، مساله یی ندارد! آری هرچه از عبدالرحمان به بعد و حتی قبل از وی انجام شد، اگر شاه امان الله را به برکت موجودیت روشنفکران فرزانه و آگاه مشروطه خواهی کنار ببریم؛ نمونه پیش وبعد از آنش در کارنامه حیوانات عالم هم نیست. مگر ما هنوز نوکران و بی خبران باشیم که از دوران مواحش در این سرزمین تعبیر مدرنیسم بدهیم !؟
فرار از دولت مرکزی و طرح برنامه های جدا سری در شیوه ی اداره ی افغانستان ، برای آن نیست که این کشور را بند بند جدا کنند، مساله اینجاست که هیچکس حاضر نمیشود، هویت و اعتبار خویش را بپای دیگری بریزد. غیر از تاجیکها تمام اقوام خورد وبزرگ دیگر هنوز در فرهنگ آمیزش اجتماعی سازش ناپذیری و خودی وغیر خودی نمایش میدهند. هزاره با پشتون نمی آمیزد، ترک وازبک نیز کمتر میتوانند، با چنین آمیزشها روی خوش نشان دهند. پشتونها نیز به ندرت با اقوام غیر بنای خویشاوندی می گذارند.
ملت در کجای این نمونه جا گرفته است؟ همه جامعه شناسان باور دارند که حد کم یکی از زمینه های ملت سازی در ساختار دولت ملی نهفته است. دولتهای ما هنوز از سهمیه ی اقوام شکل می یابند، پس وجوه ملی و مشارکت سیاسی در چه شرایطی ممکن خواهد بود ؟ بقول مولای بلخ :
هفت شهر عشق را عطار گشت ماهنوز اندر خم یک کوچه ایم
درنگی بر فراز نبشته میرعبدالواحد سادات
باور دارم که آقای سادات بیشتر ازمن وخیلی کسان دیگر، به نا کار آمدی و ظرف زد گی نظامهای پیشین افغانستان آگاهند. اما هنوز سنت نشده است که هنجار هارا به نیک وبد تصنیف کنیم وبرای سهولت بررسی وارزیابی ، قرار خاصی صادر نماییم. ایشان دهها مورد قا بل انتقاد در بستر اند یشه و نگرش سیاسی ساختار های پیشین داشتند ودارند. اما به نسبت آنکه جمع سیاسی ایشان حاضر نیست گذشته را بگذرد؛ مانده ا ند. یکی از پیامد های در معلقه ماندن همین است که آیین سازمانی دین میشود، ودین حزبی بسیار کسانی را منجمد میکند.
1- وحدت ملی : ( یعنی هیچ وپوچ )
یکی از عواما نه ترین شعار های توخالی و باور نا شد نی به اصطلاح روشنفکران پریشان بین افغانستان، کلیشه سازی و الگو برداری بسیار نا جایز از تعریفا ت توهم آمیز بازمانده از دوران جاهلیت مافبل فرهیخته سالاری است. وقتیکه امیر عبدالرحمان آزادگان و آزاد ی خواهان ملی و مرد می را بشدت سر به نیست مینمود، اعلا میه میداد که این دشمنان دین، به دولت عالیه و کیاست ما در رهبری اتباع خیانت مینمود ند.
امیر حبیب الله خان و دونوبت بعد تر نادر شاه وهاشم خان ، وحشت ملی ( وحدت ملی ) را بهتر از نیاکان تأمین کرده بود ند. دهها هزار انسان در شمال کشور به بهانه های گونا گون اعدام شد ند. مجازات آن بود که سرش را بزنید، خونش مباح ، ملک و جایدادش سرکاری، زنش کنیز وفرزندانش غلام... !؟ انصافاً این بخش نامه را ها شم خان به غیر ا نسا نی ترین صورت اجرا مینمود.
هنوز این آقای میر سادات فرمایش میکنند ، که وحدت ملی موجب موجودیت افغانستان است. هیچ شکی نیست که فرمایش آنها دقیق است، اما بشیوه وحشت غیر ملی واستبداد ضد مرد می، ستمگری ضد انسانی. حالا باید نام افغان را که بهمین آ یین بر من غیر افغان گذاشته اند، استقبال هم بکنم. ازان گذشته نا م یک طایفه ی کوچکی از طوایف این سرزمین ( افغان ) را بر نعش جان باخته ی کشور پینه پاره شده ی عظیم ما ( ایرا ن شرقی ) یا خراسان بزرگ نهادند و میگویند :
" تا یکنفر افغان است زنده افغانستان است! " ومن میخوام همین پارچه را بر گردانم بصورت صحیح تر آن که میشود : " تا یکنفر افغان نیست هرگز افغانستان نیست ! " می بینیم که پاسخ دادن بسیار ساده است. اما برخورد با واقعیتهای تلخ ودشوار این سرزمین اندیشه های آینده را بنا میکند.
آقای سادات را با خود بر میگردانم تا گل سخن بچینیم !
اگرازعامگویی به شفافیت برداشتها تحول کنیم، اگراز جهالت سیاسی به دراکیت و تیز هوشی روشنفکرانه برسیم ، اگراز خشم و خشونت ذهنی به شکیبایی و استغنای اند یشه دست پیدا کنیم ، اگراز نیا موختن وکور باوری به آگاهی و باور دانشی متکی شویم ، اگراز دلبستگیهای خود به رود بی قرار حقیقت در نهر مردم نگاه کنیم، اگر از خامجوشی و چشم پوشیها به بینش ونگرش آگاهانه و انسانی تمکین داشته باشیم، اگراز خوی دشمنی و حرمت شکنی به خوشبینی و حرمتگری ازنو عادت کنیم، اگر از پل دوستی وراه های راستی به خیابانهای همگذر بگذریم، اگر بدی را بد باشیم و نیک را همیشه وهمراه ، اگراز سکوی مباهات خود ساخته و دروغین به جایگاه شا یسته و راستین استوار شویم، اگراز دشنام نامه نویسی در جلگه ی دشمن تراشی دیگران نسبت بخود به تبار شناسی این بیماری و انگیزه شناسی نا سازگاریها بپر دازیم، اگر از تلخی سخن راست نرنجیم و به شیرینی پذیرا بودن شاد مان شویم، اگراز روان برابری نا پذیر به روان برابری خواه در خویش مایه بگذاریم، اگراز بد خواهی ودشمن سازی عامه با خویش به آگاهی دادن عامعه بیش از پیش توجه کنیم واگر این همه اگر هارا در بحر بیکرانه ی اندیشه و مفهوم بشر اندازیم
میشود کار درست ... !
میشود غم نا بود،
میشود مشکل حل ،
میشود زند گی وهمپا یی،
میشود راه یکی و یکسان،
میشود دامنه زندگی از باور پر،
میشود حوصله ها دامنه دار،
میشود گوهر اندیشه بهر بیشه نصیب یاران،
میشود ابردر این خاکه زمین سوزان ،
میشود عاقبت آنجا باران .
میر فرموده اندکه :
" یک - هد ف ا ز نوشته ایشا ن ؛ زدودن وافشای اندیشه های که افتراق ملی را شدت می بخشند، و وحدت ملی را تخدیش میکنند " مبیاشد .
دو - نقد وبررسی اندیشه هایی افغانستان ستیز که آب در آسیاب دشمنان تا ریخی وطن میریزد، اندیشه های بد یل ووطندوستانه ، سرشارازروح ملی و فراقومی، فرا سمتی ومنورانه ارایه گردد ".
همانگونه که در نامه آقای بغلانی به موارد هشتگانه ، با فشردگی نگاه عمودی کردیم ، در پاسخنامه ی آقای سادات نیز همان کاررا انجام میدهیم . دراصل کار ایشا ن بررسی اندیشه ها و شاید ها وباید های حوزه هویت فرهنگی مردم افغانستان قرار ندارد، بلکه عصیان نامه یی است که بهر سخن نا خوش آیند وبهر واژه ی نا مکرراز ادبیات سیاسی که در اسم برد نها و نامید نها از سوی آقای بغلانی بکار گرفته شده است ، ژاژ نامه نوشته اند وخرده گرفته اند. درحالیکه در ماده دوم منظور خود از نوشتن این یادداشت به اندیشه های بدیل انگشت اشاره برده اند. اندیشه بد یل برای ( اندیشه های بر انداز و افتراق آمیز ضد وحدت ملی ! ) .
بدون درک وحدت ملی ، اندیشه های مخالف آنرا میشناسد، بدون فهم کردن اندیشه های ملی، تفکر غیر ملی را معرفی مینماید، بدون صلاحیت در حوزه ی اد بیات وزبان فارسی با نمونه آوردنهای ناشیانه به داوری میپر دازد، بدون آگاهی از دانش سیاسی و تاریخ ( ننگ نامه ) پرماجرای معاصر برای روشنفکران پژوهشگر و کار شناس این زمینه هدایت میدهد، بدون خواندن یک ورق کاغذ از علم جامعه شناسی کل جامعه ی خیالی خویش را گز وپل میکند، بدون ورود واشراف در قضایای سیاسی یکدهه ی اخیر افغانستان حکم خاین وخادم صادر مینماید، بدون توجه به اصل نظر ومنظور دیگران در بیان اندیشه ها و انگیزه ها مشی ملی وراه ناچار گذرعمومی ارایه میدهد وماشاءالله بدون داشتن آگاهی از کار و تجربیات نهاد های سیاسی غیر از سازمان مربوطه خویش اهداف مرامی و جامع دیگران با باطل اعلام میکند، بدون اشاره به دوصد سال سیاه بازی و تاریکی تاریخ فرمایش میکنند که نام ما افغان است ونام این سرزمین افغانستان است . اما نمیداند که این نام چگونه بر این سرزمین گذاشته شد، وچگونه چهار گوشه ی این سرزمین بریده شد، وچگونه اهداف استعمار در کسوت طایفه ی افغان دراین جایگاه تاریخی شد، و...!
افغانستان کنونی در بخشی از جایگاه خراسان قدیم مو قعیت دارد، اقوام باشنده همانهایی اند که بوده اند، حالا شاید برخی طوایف با سپاه و لشکر مهاجمان خارجی امده باشند واکنون جز اقوام این سرزمین خوانده شوند. اما این بحث مربوط تاریخ است و بماند بیک زمان د یگر . هیچکس هم ادعا ندارد که پشتونها یک قوم خراسانی نیستند، بسیاری از مورخان ادعا دارند که ایشان از تبارهای اصیل آریایی ( ایران تبار ) هستند.
بحث در نا رواداری وناروایی حکومتهای قبیله گرا در سده های پسین است. ما در حوزه ی تاریخ معاصر و آنچه در این دوران شده است را مراد کرده ایم. خوشبختانه اکنون امکان آن میسر آمده است که همه اقوام افغانستان خودرا برتا بند و شعاع وجودی خویش را برای احراز مقام اجتماعی خویش به نمایش بگذارند.
امروز هما ن هزاره ی ناگزیر واسیر که بجرم بیدفاعی بغلامی کشانده شده بود، یکی از چهار قوم اساسی وکامل الحقوق با پیشرفـتهای بسیار شتا بناک در بستر فرهنگ وسیا ست و تحولات اجتماعی درفوق خط بنفش همان جامعه است.
همان ازبک درمانده و محاصره شده که بخش عظیمی از زمین و دارایی اش مصادره و به ناقلان توزیع شده ا ست ، همان ترکمن های هنر ورز و صنعتگر که نقشهای خوبی از دل تاریخ در قالیهای رنگین و پر قیمت خویش زده اند، همان عربهای همگذر با ترکتبارها در ترکستان زمین ، همان ایما قهای پراکنده شده در شمال و کوهستانات مرکزی ( غور وبادغیس و کندز و... ) وهما ن بلوچ و گروه های مردمی بیشتردر... به برکت جنبشهای بیداری بخش ملی، د یگر هرگز بدنبال سنتهای پوسیده و دوران گذشته ی قبیلوی نمیروند. دیگر کشتزارهای آنان را هاشم خانی نیست که به علفچر تاراجگران وسپاه عبدالرحمانی تحت پروژه ی ( کوچیها ! ) واگذار کند.
برای آقای میرعبدالواحد سادات، روشنفکری وروشنگری همانست که از گذشته یادی نرود، ازهنجار های بد آن دوران سخنی بمیان نیاید، خشونت غیر انسانی حاکما ن آن روزگار پوشیده بماند، تاریخهای جعلی وهویتهای ساختگی بی ریشه و فاقد اندیشه برهمه مردم این سرزمین تحمیل گردد، مردم ستمکش وحقارت شده در نظامهای منحط و منحوس گذشته دلجویی نشوند، تاریخ امروز از همان ننگین ترین اوراق استبداد گران دیروز پاسداری کند، روشنفکر جامعه هما ن روشی را درپیش بگیرد که قوانین مطلق الاختیار سران قوم در مناسبات قبیلوی افغانستان برآن سند یت ساخته بود.
ایشان این داوریهارا اندیشه ی تخدیش وحدت ملی میشناسند، وحدت ملی یکطرفه ، وحشت ملی غیر قابل تصور، خشونت ملی قانونی شده ، بیدادگری حیوانی و غیر بشری، قتل عام مردم بدهها بهانه و بسی مسایل دیگر. اما دوقرن جبر و ظلم ، حق تلفی و ناروایی، مردم آزاری و خشونت ، تمامیت خواهی و نفی دیگران ، سلب مالکیت کردن و تبعید، بدار کشیدن و کله منارها، وهزار گونه روش جبارانه ی ضد انسانی را در برابر مردم فقیر و محروم این سرزمین چنان نادیده می گیرند، که انگار هیچ اتفاقی نه ا فتاده است و ما در دوسده ی پسین دموکراسی هم داشته ایم !؟ جزاک الله !
انصافاً خیالات آقای سادات در زمینه های درست هستند ، اما از دید ونگرش ایشان به مسبت مصلحت های امروز. ما به وحدت ملی احتیاج داریم، وحدت ملی یک فرمان شتابان دولتی نیست. این کار زمان میبرد و فرهنگ پیش زمینه برای خودش را هموار میکند.
ایشا ن در پانزده صفحه تمام تیرو تبر خویش را بسوی آقای بغلانی در مورد همان هشت بابت مسایل سیاسی ومردمی کشور، توجیه کرده اند. من ایشان را انتقاد نمی کنم. نقد اصلاح امر سودمندی است که نویسنده ویا صاحبنظر به اشتباه دچار خطا و نا صواب گویی میشود. پس منتقد باید راه خطا را ببند د و مسیر درست وخرد گرایانه را علامت بدهد.
من همانگونه که در آغاز اشاره کرده ام، دربرخی نکات مهم نظر خودرا به نسبت این گونه روشها ی کفر ورزی سیاسی وپاسخ خشونت آمیز، ابراز نمودم . بد لیل تفاوت دو دیدگاه در برابر حوادث سیاسی افغانستان خواننده را به خواندن این دو نبشته بصورت مقایسوی توصیه میکنم و آنگاه خوانندگان خود به حقیقت های نهفته در متن این دونامه ها پی خواهند برد.
در پایان اگر سخنی گفته باشم که سزاوار نامه های مورد نظر و شخصیت نویسندگان آنها نباشد، ایشان حق دارند سخنم را برگردانند. انشاء الله در آینده وحدت ملی بیاید، نام افغانستان به توافق گذاشته شود، مردم روزی ملت شوند، دولتهای ما از مردم دلجویی کنند، تاریخ واقعی با تحلیل نگارش یابد، عقب ماندگیها جبران شوند، روشنفکر خرد ورز و عقلایی به حقیقت ها تمکین کند، حقوق شهروندی مردم تأمین گردد، شعاع وجودی اقوام در پرتو نظام شایسته سالار و ارزش باور شناسایی گردد و تمام نادرستیها به درستی برگردد.
دموکراسی می آید وما به خرد مردم تعظیم خواهیم کرد. هرچه حقیقت است روشن باد وهرکه با حقیقت است زنده باد.
ومن الله توفیق
بیژنپور ( آ.آبادی )
برگرفته از ویبلاگ رستاخیز ملی
www.kabulzameen.persianblog.ir

