تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
سیاست نویسنده: - ۱۳۸٧/٧/٢٢

سیاست؛ برداشت ها و روش های سیاسی متفاوت سیاسیون

و قدرتمندان کشور ما !

 

Politics:

١- علوم سیاسی ، تدبیرگان شناسی ،

٢-  امورسیاسی ، خط مشی ، تدبیر ، عقیده ( یا عقاید ) سیاسی

٣- سیاس – ص ( سَ یِ) سیاستمدار ، کسی که سیاست کند ، کسی که خوب داوری کند . این کلمه در فارسی ساخته شده ، به عربی سائس میگویند.

۴-  سیاست – مص ( ع ) " سیاسیۀ" (سِ سَ) اداره کردن امور مملکت، مراقبت امور داخلی و خارجی کشور، اصلاح امور خلق ، رعیت داری ، مردم داری ، پلتیک. در فارسی به معنی عقوبت و مجازات هم میگویند.

اینها معمول ترین معانی واژۀ سیاست هستند، که بیشترینه پس از خوانش یا شنیدن آن در ذهن تداعی میشوند و اکثر دانشمندان علم اجتماع نیز بر این عقیده اند که انسان پس از ترک زندگی غار نشینی و گذر از دورۀ شکار به مرحلۀ کشاورزی و زندگی باهمی یا " اجتماعی " بگونۀ خود کار " سیاسی " شده و حتی ادارۀ امور خانواده خود کنش سیاسیست، زیرا عالی ترین هدف سیاست بر آوردن نیاز های زندگی انسان است.

در کشور ما اما مردم یا بقولی " عوام " به " سیاست " با دید دیگری می بینند و درک شان از سیاست وارونه است!

سیاست برای " عوام " ما در تزویر، دروغ و کلاه گذاری خلاصه میشود! اما چرا ... چنین است ؟

خواص ما هم کمتر از عوام ما نیستند. آنها نیز سیاست را مرادف دروغ می پندارند.

خوب جواب روشن است؛ از بس دانش و هنر سیاست را به گند دروغ و تزویر و جاه طلبی آلوده اند، مردم از سیاست و سیاستمدار دلزده شده اند!

سیاست، عمری به درازای عمر بشر دارد؛ و برای اثبات همزادی انسان و سیاست فرموده های اندیشمند کهن، افلاطون را میارم که به قول آگاهان اولین کسی است که از " هنر سیاست " سخن گفته است.

افلاطون، همانگونه که بیشتر مطالب خود را از زبان سقراط نقل می کند، در این مورد نیز از همان روش پیروی نموده و در کتاب " پروتاگوراس " یا " در بارۀ تربیت " فضای گفتگوی سقراط و پروتاگوراس را باز آفرینی نموده است.

در آنجا سقراط میگوید :" ... پروتاگوراس چون حرف مرا تا آخر شنید جواب داد : سقراط تو بسیار خوب سوال می کنی و من هم از جواب دادن به کسانی که راه سوال کردن را بلد اند خوشم می آید. اگر هیپو کرات شاگرد من بود، بلا هایی که برسر شاگردان صوفیست های دیگر می آید، به سر او نخواهد آمد. زیرا صوفیست های دیگر، با جوان ها رفتار بسیار بدی می کنند یعنی این جوانان را که تازه از رنج درس های مدرسه خلاص شده اند برخلاف میل آنها به درس های دیگر می کشانند... اما آنچه او در پیش من بدست خواهد آورد عبارت از بصیرت و درایت، خواه در کار های تخصصی و خصوصی – که چگونه خانه خود را اداره کند – و خواه در کار های دولتی – که چگونه و از چه راه از عهدۀ ادارۀ کار های مملکت برآید و یا در بارۀ آنها سخن براند.

گفتم : اگر گفتۀ ترا درست فهمیده باشم، منظور تو " هنر سیاست" است و کار تو اینست که برای ادارۀ امور دولت مردان لایق تربیت کنی ؟

گفت " آری، همین است آنچه من همواره و همه جا داوطلب تعلیم آن هستم .

گفتم : اگر تو این هنر را دارا باشی باید گفت که صاحب هنر بسیار خوبی هستی، اما پروتاگوراس ، عقیدۀ من تا حال این بوده که این هنر – یعنی هنر سیاست – قابل آموختن نیست، ولی وقتی تو میگویی آموختنی است نمیدانم چگونه گفتۀ ترا قبول نکنم کنون باید بی پرده بگویم که چرا به عقیدۀ من  این هنر نه یاد دادنی است و نه کسی می تواند آن را به دیگران ببخشد."4

" پروتاگوراس، من به نوبۀ خود خیال نمی کنم که قابلیت سیاسی آموختنی باشد."5

و در همین منبع در مبحث دیگر میاید که :" فضیلت" ، " قابلیت "، و " هنر سیاست" آموختنی نیستند."6

ساختار های زنده  ( دودمان، مردم و یا ملت ) نیاز به دانش سیاسی دارند تا در روند گسست نا پذیر زمانی که تاریخ اش مینامند، در پرتو آگاهی و هنر به کار برد آن تحرکیت و پویایی شان ادامه یابد و زندگی اجتماعی به گونۀ منطقی حفظ شود.

متفکر بزرگ دیگر، که نظریاتش در میان اهل تفکر و هم عصرانش همیشه جنجال برانگیز بوده است، اشپنگلر، در مورد سیاست چنین نظریه دارد:"... سیاست بزرگ به معنی هنری آن، با حوادث و امور ممکنۀ این جهان سر و کار دارد نه با امور عقلی و خیالی. همان هنر سیاسی که از نظام تصوری و از هر وهمی مبرا و بیزار است، سرجای آن خواهد آمد آن چنان سیاستی که با کمال چابکی و مهارت با امور محققه باز می کند..."7

وقتی به تاریخ حد اقل معاصر کشور مان – سه سده اخیر – نظری هرچند شتابنده داشته باشیم، در خواهیم یافت که واقعا دانش سیاست یا به قول سقراط، هنر سیاست آموختنی نیست.

به تعبیر دیگر سیاست هنریست که سیاستمدار برسر قدرت با داشتن و بکاربستن هنرمندانۀ آن قادر به " داد گستری " در اجتماع هم نوعان – هموطنانش – شود!

اگر سیاست را از این دید بنگریم، و وظیفۀ سیاستمدار را تامین احتیاجات مادی و ادارۀ امور نظام – دستگاه بیروکراتیک- بینگاریم، بار دیگر متوجه خواهیم شد که نه تنها در کشور ما ، بلکه در حوزه تمدنی ما از دیرهای تاریخ بدینسو کمتر سیاستمدار و دستگاه بیروکراتیک – یا همانا دولت که مجموعۀ از نخبه گان در تشکل آن جمع باشند- به این مامول مهم دست یافته است.

در کشورهای غربی، که نمونۀ رسیدن به اجتماعات باز از نقطۀ نظر فکری و مرفه از نگاه مادی اند، شاخصۀ اصلی سیاست ورزی ، همانا مردم گرایی – ولو در ظاهر- و پیروی از اصول بنیادین سیاست است، از جمله اینکه جوامع غربی پس از انقلاب فرانسه که شعار " آخرین دکتاتور را با رودۀ آخرین کشیش به دار بیاوزید " را مرحلۀ آغاز کار جدا سازی دین از دولت قرار داد، تا در عمل نیز این دو دستگاه یعنی دستگاه " دین گستر" و دستگاه " داد گستر" را از هم جدا نمودند.

در تاریخ حوزۀ تمدنی ما، دانشمندان هخامنشیان را پایه گذار نظام سکولار میدانند.

کوروش کبیر، با آن متن مشهوری که آنرا اولین اعلامیه حقوق بشر مینامند؛ شهنشاه ایست که هرودت و گزنفن او را مهربان نامیده اند و در مقایسه با دیگر حاکمان ستایش کرده اند.

تازگی ها کتابی به اسم " از زبان داریوش"، که نویسندۀ آن ایران شناس مشهور آلمانی، خانم هایدی ماری کخ است، منتشر شده و در آن کتاب خانم نویسنده حتی ادعا دارد که کوروش کبیر، در سرزمین های تحت اداره اش، روش های که امروز در جوامع غربی به عنوان خدمات یا تسهیلات اجتماعی برای شهروندان مهیاست، در زمان حکمروایی خود

فراهم نموده بوده است، از جمله مرخصی همراه با حقوق زنان بار دار ومزد برابر کار زنان با مردان.

از جانبی دیگر تاریخ گواه هست ، که کوروش آخرین قبایل در حال فرار یهود را که بخت نصرکمر قتل عام و نابودی شان را بسته بود، از چنگال بخت نصر نجات داده، در قلمرو خودش برای آنان سرزمین وسیعی را مشخص ساخت و آزادی زیستن و برپا داشتن آئین های مذهبی و فرهنگی را به ایشان داد.

کشف استوانه یی که آنرا نیز متعلق به دوران هخامنشیان میدانند و خطوط مرقومه آن نیز منتسب به کوروش کبیر است یافته ها و نظریات قبلی را در مورد هخامنشیان و خصوصا کوروش کبیر، تائید میکند و قوت می بخشد.

پس از مطالعه خطوط روی آن استوانه متن آنرا چنین برگردان کرده اند:" من به عنوان دوست به سرزمین بابلیان گام گذاشتم. تصاویری که از خدایان جمع آوری کردم، به جایگاه هاشان بازگرداندم."

یعنی در برابر مقدسات باشندگان بابل قدیم، بی حرمتی روا نداشتم و از ویران سازی مکان های مقدس احتراز جستم.

اینها میرساند که کوروش کبیر، همانگونه که دانشمندان میگویند، نظام حقوقی ایرا برپایه داد گستری و نه دین گستری، ایجاد کرده بود. 8

 می بینیم که هنرسیاست ، یعنی اداره امور مملکت ،ادارۀ امور داخلی  و خارجی ، اصلاح امور خلق و همه به نحو احسن در عصر وعهدی که از نظر امروزیان عهد عتیق است صورت میگرفته ! در عصری که این همه دانشگاه های بزرگ  که دانش سیاست و هنر آنرا تدریس کند وجود نداشت و در حالیکه کوروش هم مدرک دکتورا و فوق آنرا در علوم انسانی بدست نیاورده بود!

این برگشت به تاریخ، را بنده به آن منظور داشتم که عرض کنم از زمان فرمانروایی کوروش تا امروز که عصر مهمانی رفتن انسان ها به کیهان است، برابر با عمر دایناسور ها، فاصله داریم ؛ اما وقتی حرف از هنرسیاست ،فضلیت و قابلیت ، باشد ، دروجود هیچ فرمانروایی از تبار و زیستگاه خودمان این فضایل را نمی یابیم!

سقراط حکیم درست فرموده بوده که این فضایل بزرگ آموختنی نیستند!

پس از گسترش اسلام، و رسیدن آن تا خراسان شرقی، به همان اندازه که فاصله ارضی و زمانی از مبدا یا مسقط الراس آئین شکوهمند دور تر میشود، جنبۀ عدالت گستری – داد گستری- که آئین اسلام با تکیه بروحی آسمانی و قران پاک، سخت به آن بها میگذارد و اسلام و عدالت را هم نوع میداند، تحت الشعاع " دین گستری " محض قرار میگیرد، ورنه مشهور است که حضرت پیامبر اسلام (ص) همیشه هنگام فتح مناطق جدید برای همراهان و لشکریان خود فرمان میداد تا از جور و تعدی بر اسیران، دست درازی بر زنان، غارت اموال و حتی قطع درختان جدا خود داری نمایند و متخلف مورد باز خواست قرار میگرفت. ارتشهای مسلمان یک یا چند قاضی هم با خود می داشتند تا در میان مردم عدالت نمایند.

آن حضرت (ص)، به حدی در اجرای عدالت پابند بود که وقتی هنگام رحلت اش نزدیک بود و خود ایشان به این امر آگاه ، هنگام صحبت (اگر اشتباه نکنم خطبه آخر) فرمودند هرکسی برمن حقی دارد، یا از من بد دیده و شکایتی دارد ببخشاید و یا همین دم مواخذه نماید. که داستان بلند شدن آن صحابی که گفت حضرتا شما هنگامی که در فلان جنگ بودیم برپشتم تازیانه زدی!

میخواهم حالا جبران نمایی! حضرت فرمودند : بیا تازیانه بردار و بزن !

گفت آن هنگام که شما برمن تازیانه زدید، پشتم برهنه بود!

آن حضرت پشت مبارک را برهنه میکند و آماده خوردن تازیانه میشود؛ که صحابی به پای مبارکش می افتد که یا رسول الله ببخشا ، قصدم بوسیدن ودیدن مهر نبوت بود!

قصه آزاد کردن برده ها، و هم نشینی با بلال حبشی ، و آزاد کردن اسیران جنگی یی که به ده تن از همراهان حضرت رسول (ص) سواد خواندن میاموخت را همه کماکان میدانیم! تا آنجا که خلیفه را پیامبر تعیین نکرده است ، چون این امر را حق مردم می دانست و حتی خودش به عنوان رهبر سیاسی دولت مدینه بر اساس قراردادی حکومت کرد که اعضای آن جامعه بر سر آن رای داده بودند. زیرا  بیعت خود بمعنی رایدهی است. یکی از تفاوتهای دیدگاه تشیع و تسنن هم بر سر همین مسئله است.

آیا تمام اینها دلایل روشن برعدالت خواهی حضرت رسول اکرم (ص) نیست؟

آنجا که کوروش حاکم بود سیاست اش برپایه داد و دهش بود، و تا نوبت به اسلام رسید، باز این عدالت از سیاست نه برید، بلکه مدار سیاست بود که امت باید در آسایش بزید و شکر خدا به جا آرد.

بالاخره مرکب همیشه روان زمان یا " تاریخ " و چرخ گردون، فرصت از هم پاشی فرمانروایی " نادر افشار" را میارد و یکی از سرلشکر های او به اسم " احمد شاه ابدالی " در بدل دریافت الماس کوه نور مامور نجات حرم نادر افشار میشود، و در ضمن ساحاتی در خراسان شرقی در ید صلاحیت او در میاید تا از شورش برضد نادرافشار در آن مناطق جلوگیری نماید.

اما این پیشامد سرآغاز ظهور امپراطوری جدیدی، که بنیانگذارش احمد شاه ابدالی را میدانند، پس از تاج پوشی او توسط صابرشاه ملنگ ، میشود و وسعت اش تا دهلی گسترش می یابد.

مرگ احمد شاه ابدالی، سبب شورش فرزندان او و دیگر طوایف و قبایل که خواهان بدست آوردن قدرت اند، میگردد و منازعه های خانوادگی و ایل و تباری ، بالاخره قدرت آن امپراطوری را به تحلیل میبرد و مرز هایش را محدود میگرداند.

در سراسر آن دوره ، جز لشکر کشی های متعدد به هند و غارت ثروت آن سرزمین، علی الخصوص ثروت زیارتگاه های اهل هنود که دانه های قیمتی و طلای بسیاری را برای آراستن یا هم وقف نمودن در راه خدایان شان مصرف میکردند، دستاورد دیگری که نمونۀ سیاست ورزی و داد گستری باشد به چشم نمی خورد.

سلسله جنگ های خانوادگی و بده و بگیر خشونت آمیز قدرت، که حتی برادران از کشتن همدیگر در راه بدست آوردن آن ابا نورزیده اند، که بهترین نمونه آن قتل های خانوادگی و برادر کشی کارستان های شاه محمود و شاه اشرف است

 تا رسیدن قوا انگلیسی به سرزمین های خراسان شرقی ادامه می یابد و اوضاع طوریست که حاکمیت ها تنها به فکر حفظ خود شان ، ولو به قمیت تن در دادن به هر گونه معاملۀ خفت بار.

متاسفانه در این برهۀ از تاریخ نیز ما شاهد ظهور هیچ سلطان و فرنفرمای داد گستر نیستیم ، جز همان خود خواهی و جاه طلبی و جاهلیت بدوی که با قدرت در آمیخته .

وقتی هم انگلیس برمنطقه حاکم میشود، پا به پای منافع خویش، فتنه میافریند و شخصیت سازی و شاه سازی میکند تا تاریخ ما شاهد ظهور شاه شجاع ها و عبدالرحمن ها، نادر ها و حبیب الرحمن ها باشد!

در اینکه عبدالرحمن هیچ گونه اقدامی برای تامین عدالت در قلمرو تحت حاکمیت اش نکرد، شکی نمیتوان کرد؛ بلکه او نمونه کامل بیعدالتی و خونریزی است که تمام همٍ اش را برای سردار سازی قوم خودش بکار گرفته بود و در این راه کله منار ها افراشت و نسل کشی ها کرد که قتل عام هزاره ها به اسم غالی و کافر توسط لشکریان قبایلی شاهد مدعاست!

آیا آنچه نادر،عبدالرحمن،محمد گل مومند و دیگرانی از ایندست برسر مردم شان آوردند را میتوان سیاست ورزی یا هم اصلاح امور خلق نامید؟

" ... همه میدانیم که نظریه ی عدالت، قلب هر نظریه ی سیاسی است و لذا اگر ما رای روشن و تئوری مدونی در باب عدالت نداشته باشیم، بدیهی است که سیاست و نظریه های سیاسی ما هم از قدرت و عمق کافی برخوردار نخواهد بود"9

اینجاست که دلیل ناکامی های تاریخی ما آشکار میشود! نظام های خانوادگی – استبدادی که هیچ نظری به عدالت در رفتار و تئوری های سیاسی شان نداشتند ، در حالیکه عدالت منحیث قلب نظریه های سیاسی شناخته شده ؛ چگونه موفق به سامان دادن امور اجتماع و امور خلق خواهند شد؟

تا اینجا نگرشی خلاصه به پس منظر تاریخی و چگونگی نظام های سیاسی .

از اینجا به بعد همین نگرش را در مورد نظام های که القابی چون جمهوری و دموکراسی تاج دار، و دهه دموکراسی ، جمهوری دموکراتیک خلق ، و بالاخره جمهوری دمکراتیک کرزی ! را تعمیم میدهیم.

اگر قرار باشد جنبش های مشروطه خواهی در کشور خودمان را، سلسله جنبان یا هوا دار برپایی نظام های قانونمند عدالت گستر بشناسیم، ذکر سرنوشت سید جمال الدین به عنوان یکی از پیشروان و بنیان گذاران این جنبش، که باوجود داشتن منصب عالی در دربار امیر محمد اعظم خان (صدارت ) با آنهم چون نظریاتش منجر به کاهش قدرت امیر و متمایل به جانب عدالت گستری بود، مورد دشمنی دستگاه حاکم قرار گرفت و فراری شد و تا اخیر هم تعبیدی باقی ماند.

به همین گونه سرنوشت اعضای مشروطیت اول یا " جمعیت سری "  از مولوی سرور واصف قندهاری و تقریبا همه یاران او به اعدام توسط توپ یا شیوه های بسیار مخوف دیگر انجامید.

چرا؟ برای آنکه اصول مرامی ایشان در جهت تقسیم قدرت یا هم تعدیل قدرت و ثروت بود و اینها تحمل اش برای دستگاه حاکم و امیر حبیب الله که از سیاست تنها همان عقوبت کردن و مجازات نمودن را میدانستند، قابل قبول نبود.

ورنه با یک نگاه اجمالی به اصول مرامی " جمعیت سری " یا مشروطه اول در می یابیم که اینان برای گسترش عدالت در اجتماع شان مشتاق بوده اند!

" 1- پیروی از احکام اسلام .

2- استقرار مشروطیت .

3- تشویق مردم به کار نامه های درخشان ملی و میهنی.

4- تقویت دوستی و تفاهم میان اقوام و قبایل افغانستان .

5- انجام اصلاحات اجتماعی به شیوه های مسالمت آمیز.

6- مبارزه برای تعمیم معارف و مکاتب و مطبوعات.

7- تاسیس شورای ملی از راه انتخابات.

8- نیل به آزادی و استرداد استقلال سیاسی کشور.

9- تامین اصول مساوات و عدالت اجتماعی .

10- بنای زندگی نوین، اقتصاد و فرهنگ پیشرفته و عصری،جوهر و مضمون اساسی اصول مرامی مشروطه خواهان اول است."10

تمام این اهداف و شخصیت های فرهیخته که برای تحقق این اهداف انسانی تلاش داشتند، فدایی استبداد نظری – سیاسی امیرحبیب الله میشوند و بار دیگر ناکامی تاریخی تکرار میشود.

اگر سخن را به درازا نبرم، دهه دموکراسی، و حاکمیت چهل سالۀ محمد ظاهر، فرا میرسد که این دوره تقریبا بدون کدام شورش و اغتشاش یا جنگ با همسایه و قدرت های خارجی سپری میشود.

در همین دوره قانون اساسی تعدیل میشود؛ ولی آغاز آن با " شخص شخیص شاه واجب الاحترام، دارای صلاحیت و بدون مسوولیت میباشد"! آغاز میگردد. معلوم که چنین آغازی ، حسن آغاز نیست، زیرا شاه منحیث سایه خدا از هرگونه صلاحیتی برخوردار و برعکس هیچ مسوولیتی به عهده اش گذاشته نشده و واجب الاحترام بودنش را نیز با درج آن در قانون اساسی مشروعیت و قدرت قانونی بخشیده اند!

خود این مواد و تشریح آن با نفس عدالت جور در نمیاید ! در چنین فضا و درسایۀ اینگونه قانون هاست که مامورین دولت " نوکر " اربابان قدرت شناخته میشدند ، نه خادمین مردم ؛ و به همین دلیل است که تا امروز وقتی صبح ها مردان خانواده به سوی محل کار خویش روان میشوند میگویند " نوکری میرویم "! و هیچ ناراحتی هم از بکار گیری کلمه نوکر حس نمی کنند! در حالیکه تفاوت بزرگیست بین " نوکری " و " وظیفه " رفتن !

بساط حاکمیت چهل سالۀ بیکاره، با کودتای خانوادگی – تکرار همان حادثات تاریخی و چرخیدن در در همان پاشنه کهنه- برچیده میشود و نظام جمهوری جای آن را میگیرد.

اگرچه در این دوره تلاش های برای ردیف کردن امورات مهمه صورت گرفته است، اما جا افتادگی استبداد و استبداد زدگی مردم به حدی بود که از تغییر اوضاع دلخوشی نداشتند و می ترسیدند تا به مصیبت بزرگ تری دچار نشوند.

داود خان که جمهوری را به قیمت ساقط کردن پسر عمو و برادر زنش از قدرت خریده، خریده بود؛ در میان امواج تحولات جهانی – منطقوی و داخلی گیر میاید تا بالاخره موج خون فشان سیاست جانش را می ستاند و به دست کودتا چیان دیگری به قتلگاه های حزب دموکراتیک خلق افغانستان فرستاده میشود.

حزب دموکراتیک که خود اسیر استبداد نظری بود؛ از همان آغاز با هر نوع دگر اندیشی به مبارزه پرداخت و به قولی تنها در سالهای اول حاکمیت اش 3000 تن از روشنفکران و تحصیل یافته گان را به نحوی از انحا نابود کرد.

"استبداد نظری یعنی جلو سوالات را گرفتن، یعنی یک رشته مواضع دگماتیک را معرفی کردن و برآنها جاودانه پا فشاری کردن. استبداد نظری یعنی به روی اندیشه های نو در ها را بستن، پرونده فکر را مختومه اعلام کردن و برای همیشه فکر مطلوب خود را ترویج کردن و دیگرانی را که واجد آن اندیشه ها نیستند، بیگانه پنداشتن، کنار گذاشتن و حتی حذف فزیکی کردن. استبداد نظری یعنی جواب همه ی پرسشها را آماده داشتن وپرسیدن را گناه و شبهه محسوب کردن و منقادان را برتر از نقادان نشاندن."11

فکر مطلوب حزب دموکراتیک خلق، همانا پیروی اندیشه های کمونیسم بود، و هرکسی واجد آن اندیشه نبود میشد ضد انقلاب، اشرار، جاسوس سی آی ای ، و وو تا سرنوشتش به نابودی می کشید.

کجایی آن اعمال را میتوان در جهت داد گستری در اجتماع توجیه کرد؟

و اما قصۀ عدالت و اینکه عدالت چگونه مفهومی است :" ... عدالت یک " فضیلت زائد " است و غَرضَ از زائد بودن عدالت، بیهوده بودن آن نیست بلکه بدین معناست که عدالت، فضیلتی "در کنار " سایر فضایل " و علاوه " بر آن ها نیست بلکه عین مجموعه فضایلی است که در علم اخلاق از آن سخن میرود."12

محرومیت از عدل و داد در سایۀ همۀ رژیم های سه صد سال اخیر، داغیست که برپیکر تمامی اهالی آن سرزمین نشانه هایش باقیست!

اما بدی کار در آن است که این بیعدالتی که همزمان با آغاز کار جنبش های مشروطه و تجدد طلبی تعدادی روشنفکر خود برتربین که رابطه های خونی – خانوادگی با اربابان قدرت آن زمان داشتند، نه تنها اینکه برای استبداد زدایی کاری نمی کنند، بلکه اندیشه های برتری قومی را در صدر سیاست های نظام ها قرار داده ، آشفته گی اجتماع را دو چندان میسازند.

نقش محمود طرزی، عبدالحی حبیبی ، غلام محمد فرهاد و مجریان متعصبی مانند محمد گل مهمند در این راستا برجسته تر از دیگران است. عبدالحی حبیبی ، آنیست که نسب نامه های برای سلاله و دود مان های قوم اش نوشت که نیست اندر جهان! و چنان کیسه های اربابان قدرت را از بادام تلخ آن اندیشه های بزرگ نمایی شده پر کرد که تا امروز سلف شان قادر به تشخیص راست از دروغ نیستند! خود حبیبی پس از آنکه از طرف ظاهر شاه ، مورد بی مهری قرار گرفت و به پاکستان تبعید شد، آنجا طی یک مقالۀ که منشتر ساخت به این امر اعتراف کرده است* که این من بودم که برای اینها نسب نامه نوشتم و من بودم که برای زبان شان دستور زبان درست کردم در غیر آن اینها کی بودند، خود میدانند.

تاریخ کشور ما از اینجا با شدت بیشتری به پرتگاه بیعدالتی و حق کشی سقوط کرده است! بلکه هر نوع بیعدالتی و ستم ورزی در چوکات سیاست های نژاد پرستانه دولت ها روا گشته است.

این امر تا امروز ادامه می یابد و همیشه دربرنامه های سیاسی دولت های تک قومی - تحمیلی در صدر قرار دارد.

شما با یک نگاه به " آئین نامۀ ناقلین به سمت قطغن " که در زمان حاکمیت شاه امان الله، که ویرا تجدد طلب و مترقی مینامند در خواهید یافت که ایشان نیز به میراث بجا مانده از اسلاف ، خلف خوبی بوده اند!

یعنی عدالت گستری که روش حاکمان نبوده، دین گستری هم نقابی برای اعمال خلاف آئین های انسانی بکار میرفت و در کنار اینها قوم گستری یا " پشتون گستری " میشود سیاست مقبول دولت ها تا امروز !

در سراسر دورۀ تقریبا سه صد سال اخیر، کمتر مجالی برای کسانی که میخواستند قدرت را نقد اخلاقی کنند، یا هم در تلاش تببین رابطه های آزادی و قدرت سیاسی برآمدند، و یا اینکه خواستند استبداد سیاسی را که فرزند استبداد نظریست به جامعه معرفی نمایند، یا تاثیر مثبت دین برقدرت سیاسی را شرح نمایند ،  یکا یک  زیر چرخ های عظیم استبداد تاریخی – سیاسی له شدند ولی از هیبت استبداد کاسته نشد. شاید این استبداد تاریخش بیشتر از سه صد سال باشد.

شما نقش دین را در اجتماع در نظر بگیرید. دانشمندان وظیفه اصلی دینرا " اخلاقی " کردن اجتماع میدانند. و چنین هم است زیرا تمام تعالیم دینی در راه منزه سازی اخلاقی افراد است. و اگر رهبران دینی اجتماعات قدرت سیاسی را نقد اخلاقی و مهار اخلاقی نمایند، آنهم در جوامع دینی مثل کشور ما ، به یقین که قدرت سیاسی شاخ در نمی آورد و سم نمی اندازد!

اما متاسفانه پیشوایان دینی یا با قدرت سیاسی در آمیخته اند و به هر غلط اربابان قدرت مهر شرعیت زده اند، یا خود شده اند قدرت دینی – قدرت سیاسی و مشروعیت قدرت سیاسی شانرا الهی و دینی معرفی کرده اند!

برخی از این زمامداران با آنکه طرفدار جدایی دین و سیاست بوده اند ولی هدف اصلی ایشان جدایی آن بخشی از دین است که قدرت ایشان را محدود می سازد ورنه خود عملا برای توجیه قدرت خویش شب و روز آیت و حدیث زمزمه می کنند. ترکی را همه بیاد داریم که از نخستین لحظات حکومت خویش تا واپسین روزهای قدرتش، آیت (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم) که به اطاعت از خدا و پیامبر و زمامداران توصیه می نماید ، بار ها تکرار می نمود. غافل از اینکه توصیه بر اطاعت از زمامدار برای ایجاد جامعه ای سیاسی و جلوگیری از انارشی و تجاوز است.

حالا شما بیا و بگو که در چنین فضایی عدالت چگونه در اجتماعی حکمفرما شود؟

بناً با نتیجه گیری از این نظریات ، که البته نظر بنده با پشتوانه نقل قول از بزرگان دانش و اندیشه در موارد یاد شده میاید، و احتمال خطا و لغزش در آن موجود است، وظیفه آگاهان اجتماع ما تنها مبارزه علیه استبداد مثلا حاکمیت کرزی نیست ! بلکه به مراتب سنگین تر از این است؛ و آن اینکه اجتماع را باید از اصل مفاهیم سیاسی – اخلاقی آگاه کرد و بدینوسیله به جنگ استبداد رفت. در غیر آن تا زمانیکه حاکمان از سیاست فقط عقوبت و مجازات را به مردم هدیه میدهند، و پیشوایان دینی ما قاطی قدرت سیاسی میشوند ، و روشنفکران ارگانیک – کسانی که در همراهی با قدرت تلاش برای افزایش قدرت سیاسی میورزند- ساز و کار نظام های منحط را توجیه کنند ، و سیاست مداران برسر اقتدار، و یا آنانکه در حواشی قدرت قرار دارند و آروزی رسیدن به متن را می کشند، همۀ امور سیاست را با " مصلحت " عوضی بگیرند یا با مصلحت ورزی سیاست کنند،  روز ما به نخواهد شد. زیرا اگردر همۀ امورات کشوری و لشکری که اداره اش با " هنر سیاست " میسر است، مصلحت پیشه کنیم و سیاست را یکسره به مصلحت بسپاریم، آنگاه هم سیاست  بجایی نخواهید رسید مصلحت جویی- نه حقیقت جویی - به تنها گزینۀ آسان یاب برای حل مسایل مبدل خواهد شد!

مصلحت از جنس سیاست نیست؛ ولی میتواند هم نشین و همراه اش باشد. زیرا سیاست هنر تشخیص مصالح است ! آنجا که معانی لغوی سیاست را دید زدیم، و بعد نظر بزرگان اندیشه را در مورد ماهیت و چگونی عملی اش مطالعه کردیم از " فضیلت"،" قابلیت " و " هنر سیاست" سخن میرفت و حتی اشاره یی هم به " مصلحت " نشده بود. اما بدون شک سیاست باید به رسیدن به مصالح بزرگ در سطح اجتماع بیانجامد، زیرا مصلحت یا مصالح در لغت به مفهوم آنچه که مایۀ سود و آسایش و صلاح انسان است میاید، و سیاست نیز هنریست که در تامین آسایش اعضا اجتماع بکار میاید.

در حال حاضر کشور ما به رهبران و شخصیت های سیاسی یی نیاز دارد، که در کنار " فضیلت"، " قابلیت " و " هنر سیاست " از مقدار بالای " شجاعت سیاسی " نیز برخوردار باشند. شجاعت برای بکار گیری هنرسیاست به منظور تشخیص حقیقت، تا دیگر حقایق فدای مصلحت ها نشوند و مصلحت بر حقیقت ارجحیت نداشته باشد.

شاید بهترین راه رسیدن به مصالح ملی در نظر گرفتن حقایق باشد، نه فدا کردن آن در پای مصلحت!

 

 

احمد بهار چوپان

 ____________________________________________

با سپاس فراوان  از برادر دانشمند و فرهیخته آقای بشیر احمد انصاری که در اصلاح این مقاله قبل از نشر وقت گرانبهای  شانرا صرف نموده ، بر بنده و خواننده گان منت نهادند.

   

رویکرد ها 

 

1-     فرهنگ همراه پیشرو آریان پور انگلیسی – فارسی ، برگ 636

2-     فرهنگ دو جلدی عمید ، برگ 819   

3-     فرهنگ دو جلدی عمید، برگ 818

4-     افلاطون در بارۀ تربیت " پروتاگوراس" ، ترجمۀ دکترکاویانی، دکتر لطفی – به نقل از کتاب نقش و مقام روشنفکر در جامعه – اثر دکتور سینا دلیری . برگ 36

5-     6 و 7 همان منبع ، برگ های 37 -40

8-     پروفیسور ریچارد فرای  استاد ایران شناسی در دانشگاه هاروارد، در گفتگو با مجلۀ چکاوک هفته، و با استفاده از یادداشت های شخصی نگارنده.

9-     ادب صدق و ادب عدل، عبدالکریم سروش، برگ 4

10-  ظهور و زوال حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دستگیر پنجشیری، برگ 48

11-  اسبتداد نظری ، استبداد سیاسی ، عبدالکریم سروش ، برگ 83

12-  ادب صدق و ادب عدل، عبدالکریم سروش ، برگ 5

 

  نظرات ()
مطالب اخیر سروده از قدیره واسوخت مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست کبروغرور رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد پدرام شهروندتاجیکستان شد شیر افغان در مقابل ایران سکوت کرد
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من