تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
حل مناسبات تباری نویسنده: - ۱۳۸٧/٧/۱٧

نظریه های «تأمین ثبات» و حل مناسبات تباری


"دکتر محی الدین مهدی"


یا ایّها الناس انا خلقنا کم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوباً و قبایل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم (آیه 13سوره ی حجرات(

پوزش: چشم انداز این مقاله فحوای کلام آسمانی فوق است، هیچکس بر هیچکس جز به تقوای فردی برتری ندارد. هیچ چیز و هیچ تعلقی از جمله نژاد، کثرت، قلت،زبان، مذهب، رنگ، سوابق تاریخی، مقام و دارائی سبب امتیاز ذاتی افراد نمیشود. هم هدایت آئین اسلام و هم مقتضای زیستن در قرن بیست و یکم بر این است که بر تفوق طلبی پشت کنیم و به یک نظام مردم سالار و خدا پسند روی آوریم. اگر هدفی جز طرح حقیقت، و بِیرون کشیدن افراد نا آگاه از تاریکی می بود، از آوردن بسیاری مسائل - بخاطر حفظ سلامت جامعه - اجتناب می کردم. اما کارد به استخوان رسیده است، به سمتی که تیم سیاسی حاکم روانست فاجعه بار می نماید، ناگزیر از فریاد کشیدن و هشدار دادن هستیم.
چیزی را که در این مقاله نظریه ی «افغان ملت» می خوانیم، عبارت از نگرش سیاسیئی عده ای از نخبگان است که هم در دوره ی طالبان و هم در حال حاضر در مسند قدرت نشسته اند و بازیهائی امثال آنچه در کارنامه ی طالبان درج است و آنچه در مقاله ی «زوال پشتونها در افغانستان» و کتاب «دوهمه سقاوی» نگاشته شده را به راه می اندازند. حساب این نوع نگرش ها از کلیت جامعه ی پشتون جدا است.
با اینحال، برای ایجاد تسویه در راه دست یابی به یک جامعه ی دارای حق شهروندی و مبتنی بر عدالت اجتماعی ناگزیر از پائین کشیدن بلند پروازانه ی هر طائفه ای هستیم؛ چون نویسندگان آثار متذکره با تاریخ سازی های کاذب، زمینه های غلیان احساسات قومی را فراهم می آورند.
چه بهتر می بود اگر قلمی از تبار اصیل پشتون، به این نگرش تفرقه افگن و غیر اسلامی خط بطلان می کشید؛ اما هنوز تب تبارگرائی چندان بالاست که وجدان های پاکِ بیزار از تبعیض مجال پرداختن به آن را نیافته اند.

3- نظریه ی تبار محورانه ی معروف به «افغان ملت»: این اندیشه که با تحلیل اقوام و ادغام آنان در هویت تک قومی افغان، صاحب هویت واحد می شویم و از طریق همسوئی با جامعه ی جهانی به ثبات و امنیت می رسیم؛ طیف های وسیعی از مسلکهای سیاسی- عقیدتی پیرامون آن جمع آمده اند و مبنای ثبات افغانستان را بخشیدن محوریت برای اقتدار سیاسی یک قوم و دادن هویت پشتونی بر کل کشور می دانند.
4- نظریه ی تأسیس نظام مردم سالار یا تأمین «حقوق شهروندی»: این اندیشه که با ایجاد نهادها و سازمان های تأمین و تضمین کننده ی حقوق برابر برای تمام شهروندان افغانستان می توانیم به ثبات و امنیت دست یابیم؛که از جانب اکثر احزاب سیاسی و نهادهای ملی جامعه ی مدنی و روشنفکران و اندیشمندان آزاد حمایه و تبلیغ می شود. اما از آنجائیکه مبانی تئوریک این نظریه تا هنوز - در افغانستان - تبیین و تدوین نگردیده، نمیتوان از جهت گیری های سیاسی کلان در این راستا مثال آورد. اینقدر هست که این نظریه حتا در همان بیان اجمالی خود یعنی «حق شهروندی» و «تأمین عدالت اجتماعی» نیز مخالفی نمیتواند داشته باشد.
البته نظریه های دیگری هم وجود دارد که یا به دلیل عدم شمولیت آنها و یا به دلیل عدم شهرت شان از ذکر باز می مانند.حرکتهای تبارگرایانه در افراد یا گروههائی از اقوام تاجیک، هزاره و ازبک ازین دسته اند. باید تصریح کرد که هیچکدام ازین حرکتها داعیه ی برتری جوئی و توسعه طلبی ندارند و عموماً حرکتهای دفاعی و عکس العملی در برابر نظریه ی تبار محورانه ی افغان ملت هستند.
باید توجه داشت که این تقسیمات منتزع و نامتداخل نیست، کم نیستند اسلامگرایانی که در مقیاس کشوری بر محوریت قومی می اندیشند؛ به همین ترتیب جناحهای معینی بازمانده از حزب دموکراتیک سابق، حل مشکل و آوردن ثبات به افغانستان را اقتدار بی چون و چرای یک قوم می دانند. از جانب دیگر چون اقتدار بی چون و چرای قومی، در کشور کثیر القومی افغانستان، امر ناممکن است، و به قول چارلی سانتوز این اقتدار هیچگاهی بدون حمایه ی نیروهای خارجی ممکن نبوده، ازینرو طرفداران نظریه ی تبارگرائی در عمل در یک همسوئی استراتیژیک با نیروهای بین المللی مستقر در افغانستان قرار گرفته اند. به عباره ی دیگر، اینان در محدوده ی افغانستان تبارگرااند،در عین حال جهانی شدن را در راستای تثبیت اقتدار قومی پشتیبانی می کنند.
اگر خواسته باشیم نظریه های چهارگانه ی فوق را در چهار چوب معیارهای متعارف ارزیابی نمائیم، ناگزیریم که تعریف یکی از مقوله های شناخته شده ی علوم اجتماعی را مورد بازبینی قرار دهیم:
«ملت (= مله) و ملی»: « هرگاه جمعیتی، حتا با اخـتلاف در عادات، زبان و باورهای مذهبی، در چهارچوب جغرافیای معلوم و مشخصی با یکدیگر همزیستی مسالمت آمیز داشته باشند و برای اعتلای جامعه ی خود کوشا باشند، از نظر حقوق بین الملل تشکیل یک ملت داده اند ?»، «طبیعی است چنین ملتی با داشتن مرزهای جغرافیائی معین زمانی تبدیل به یک کشور می شود که دولتی از هر دست با حکومتی مقتدر در رأس اداره ی جامعه ی خویش داشته باشد ?»
و اما «ملی»: اصطلاح ملی با وجود و فرت استعمال در افغانستان، هنوز از واژه ها و اصطلاحات غریب است که نتوانسته موارد استعمال اصلی و جایگاه اساسی خود را بیابد. «ی » پایان این کلمه همان یای نسبت است که درینحال معنای آن « از ملت» می شود. با توجه به تعریف ملت، ملی به آن چیزهای اطلاق می گردد که ملت شمول باشد؛ اگر به ساکنان جغرافیای افغانستان بتوانیم ملت بگوئیم، آنچه که به منافع آنان تعلق می رساند و آنچه که از وجوه مشترک آنان نمایندگی می کند، ملی خوانده می شود. به سخن ساده تر هر امری، هر موضوعی، و یا هر منبع اقتصادئی که منافع مادی و معنوی معین جمیعتی را که در محدوده ی جغرافیائی مذکور زندگی می کنند و حکومتی را تشکیل داده اند- تمثیل کند- ملی خوانده می شود. «پول ملی» سند بانکی  است که شهروندان یک کشور باآن داد و ستد می کنند؛ پس باید در آن سند حضور داشته باشند تا پول ملی خوانده شود. جغرافیای ملی، سرزمینی که به همه ی اتباع یک مملکت تعلق دارد، این جغرافیا باید معین و تعریف شده باشد.
به این ترتیب اندیشه ها و در مجموع اموری که به این جغرافیا تعلق نمی گیرند و ضامن تأمین منافع جمیعت داخل این جغرافیا نمی باشند، غیر ملی خوانده می شوند.این مقوله ی نا متعارف غیر ملی خود شامل دو بخش است: «فراملی» و «فروملی». فراملی به اندیشه ها و اموری اطلاق می شود که به مسائلِ بیرون از جغرافیای ملی می پردازد. فرو ملی به اندیشه ها و اموری گفته می شود که واحدهای کوچکتر از جغرافیای ملی را مبنای کار خویش قرار می دهد.
نظریه ی سوم:
و اما نظریه ی سوم علیرغم تضاد آشکارش با آموزه های اسلامی، و با وجود مخالفت پیدایش با مبانی حقوق بشر و دموکراسی، دستور العمل حاکمیت موجود افغانستان گردیده است. به همین دلیل به این مهم بیش از موارد دیگر باید پرداخت.
میتوان دو دلیل اساسی برای این کسب موفقیت و احراز قدرت نشان داد: نخست حمایه ی بی چون و چرایِ نیروهای بین المللی؛ این حمایه در راستای طرح شرق میانه ی بزرگ میباشد که هدف آن تجزیه ی کشورهای اسلامی به واحدهای کوچک قومی است. تشکیل کشورهای کوچک در خط قومی، با زمینه های درگیری های دائمی میان آنان، از اهداف استراتیژیک غرب است. لا اقل در حضور زلمی خلیلزاد نماینده ی سابق رئیس جمهور امریکا در افغانستان، مسأله ی تجزیه ی پاکستان مطرح بود. محمد اکرام اندیشمند می نویسد:«از اینرو رئیس جمهور کرزی و برخی از عناصر و حلقه هائی در داخل حاکمیت، حمایت از ناسیونالیسم پشتون را در دو سوی خط دیورند یگانه راه بیرون رفت از این بحران ]سوء اعتماد اسلامگرایان پشتون نسبت به کرزی[ ارزیابی کردند.
زلمی خلیلزاد سفیر و نماینده ی افغان تبار امریکایی یکی از چهره های مقتدر این اندیشه بود. سفیر ایالات متحده ی امریکا در داخل قصر ریاست جمهوری بارها با تیمی از ناسیونالیستهای سکولر و حتی مذهبی که در زیر سایه ی 52B حلقه ی محوری حاکمیت را تشکیل داده بودند موضوع تقویت ناسیونالیسم پشتون را در افغانستان و پاکستان مورد بحث قرار دادند. حتی گاهی از طرح پشتونستان بزرگ و از بین بردن خط دیورند سخن به میان می آمد. ?? » علاوه بر این، خلیلزاد طی صحبتی در تلویزیون محلی طلوع، در تفسیر شرق میانه ی بزرگ، خبر از ایجاد تغییرات از پاکستان تا المغرب داد.
دلیل دوم، شکست نظریه های «انتر ناسیو نالیسم پرولتاری» و «امت مسلمه» یکی پی دیگر، بعنوان مدعی تأمین ثبات در کشور افغانستان است. در واقع هر دو نظریه در عرصه ی عمل، توسط جناحهای متمایل به تبارگرائی به چالش و انشعاب کشانیده شد و از درون آن دو جریان، «افغان ملت» سربازگیری کرد. قابل یادآوری است که پس از اتکای مجریان این نظریه بر مسند قدرت سیاسی و دست یابی به منابع هنگفت مالی- چنانکه اشاره کردیم- علاوه بر اسلامگرایان و جناحهای معینی از حزب دموکراتیک سابق، بسا از گروههای قومی غیر پشتون چون جماعتهای تاجیکها، ترکمنها، هزاره ها و گروههای کوچک دیگر نیز چون حلقه های مؤید در اطراف تیم اصلی تبارگرا قرار گرفته اند.
با اینحال، آسیبهای نظریه های اول و دوم بیشتر جنبه ی خارجی داشت؛ نظریه ی تبارگرائی «افغان ملت»، علاوه بر حمایه از حضور نیروهای بین المللی و پیامدهای منفی آن، عملاً کشور را به «تجزیه ی ذهنی» سوق داده است.
نظریه ی «برتری تباری» بطور مدوّن- ولی فشرده- اولین بار طی مقاله ی زیر عنوان «زوال پشتونها در افغانستان» به زبان انگلیسی و در امریکا (در سال 1995میلادی) منتشر گردید. این مقاله توسط آقای انوارالحق احدی، در زمان تسلط طالبان بر نیمه ی جنوبی افغانستان نگاشته شده بود؛ و آن زمانی بود که سیطره ی محتوم طالبان بر افغانستان، بر هیچ صاحب نظری پنهان نمی نمود. ازینرو آقای احدی بی محابا و بدون پنهانکاری و خودسانسوری، مقاله ی خود را نگاشته و گوئی دلواپسی برگشت به افغانستان را نیز نداشته، چون مقاله آشکارا به تحریکات قومی دست یازیده و خطوط جدائی دائمی اقوام از همدیگر را بطور درشت ترسیم کرده است. گوئی نویسنده با توجه به جوّ ستیزه جویانه ی همان زمان، عمداً خواسته مخاطب خود را از میان اقشار نا آگاه جامعه، مخصوصاً فرماندهان جنگجوی طالبان برگزیند تا در همان گرماگرم ستیزه جوئی قومی، نظریه ی تبار محوری او کار ساز افتد. مخاطب دیگر این مقاله که به زبان انگلیسی نوشته شده است، طبعاً انگلیسی زبانان و انگلیسی دانان بوده که اثرات این بخش مقاله، به مراتب موثرتر بوده است؛ چه به قول مترجم فارسی مقاله (داکتر زیوری) «محققان غربی نیز وقتی می خواستند در مورد افغانستان تحقیق نمایند در اولین مراحل تحقیق که مطالعه ی منابعReview of Literature باشد از همین مقالات و کتب نوشته شده توسط نخبگان عمدتاً تک تبار بهره می برند و تحقیق شان احتمالاٌ از همان ابتدا با ذهنیتی خاص سر و شکل می گرفته است. نمونه ی واضح این رویکرد جهت دار را در ذهنیت سیاست سازان غربی می توان دید. ??»
غرب با این تصویر به افغانستان نگاه می کند:«سقوط رژیم نجیب الله در کابل در اپریل 1992 نه تنها دوران کمونیستی را در افغانستان به پایان برد، بلکه همچنین پیش درآمدی بود بر خاتمه ی سلطه ی پشتون در صحنه ی سیاسی افغانستان. در واقع برای بسیاری مفسرین و همچنین سیاستمداران، این تغییر روابط تباری از اهمیت بیشتری نسبت به شکست کمونیزم برخوردار است. ??»
«جان آرنو» نماینده ی سابق سازمان ملل در افغانستان، باری به جمعی در کابل گفت:«تصویری که خلیلزاد، ابراهیمی و رئیس جمهور کرزی برای ما ترسیم کرده بودند این بود که در افغانستان اکثریت مطلق را پشتون ها تشکیل می دهند. از چند قرن بدینسو این کشور با رهبری و زعامت پشتون به طور سالم اداره می شد. کودتای کمونیستی باعث تضعیف دولت مرکزی شد و زمینه را برای اقلیت ها مساعد ساخت تا مسلح شوند و با اعمال زور وارد رده های بالائی دولت گردند.
حال راه حل اینست که با برنامه ی DDR آنان (اقلیت ها)خلع سلاح شوند، و با برنامه ی PRR آنان از ادارات ملکی دور ساخته شوند. اما پس از سه سال کار در افغانستان دریافتم که این تصویر کاملاً نادرست بوده است.»15
بر هم خوردن نظام عشیره ئی در دوران جهاد حسرتی است که تبارگرایان خواهان برگشت به آن هستند. اینکه "این تغییر روابط تباری از اهمیت بیشتری نسبت به شکست کمونیزم برخوردار است.  حکایت از همین حسرت دارد. نگاه امثال آنان به عقب است نه به جلو، و الا آیا بهتر نبود به غرب به جای ترسیم یک نظام قرون وسطائی، یک نظام امروزین و مبتنی به اصل شهروندی را ترسیم می کرد؟
چرا به این تغییر با چنان حسرت و دلهره نگاه می کنند؟ از قلم چنگیز پهلوان می خوانیم:
«کودتا و جهاد علیه کودتا، نیروهای خفته ی قومی، دینی و زبانی را نیز بیدار ساخت و آنها را به شرکت در نبرد سراسری علیه حکومت خلقی بر انگیخت. تاریخ افغانستان که همواره حکایت از تسلط پشتون ها می کرد و خصلت یک قوم را تعمیم می داد و آنرا به صورت خصلت عام و به اعتبار "افغانی" جلوه گر می ساخت، در عمل مورد تردید قرار گرفت. پشتونیزم همواره کوشیده بود خصلت های سلحشوری، جنگجوئی و خلاصه همه ی فضیلت های زندگی عشیره ئی را منحصر کند به قوم پشتون. بنا بر تفکر رایج در پشتونیزم اقوام دیگر فاقد توانائی های لازم برای اداره حکومت هستند و چنانچه جسارت چنین کاری را بیابند می توان آنان را با بکار بستن قدرت سرکوب کرد. پشتونیزم در قرن اخیر نه تنها قدرت عریان را به رخ می کشید و با خشونت به رویاروئی دیگر اندیشان می رفت، بلکه در عین حال شروع کرد به تاریخ سازی و نفی فرهنگ و تمدن مشترکی که از قرن ها پیش در این منطقه وجود داشته است.
ایدئولوژی چپ پوشش مناسبی بود برای پشتونیزم تا به تنهائی بتواند عرض اندام کند و ملی گرائی کاذب و افراطی خود را موجه جلوه دهد و در همان حال هر تفکر و اندیشه ای را که جلوه ای انتقادی داشته باشد به اتهام ملی گرائی ]قوم گرائی[ مرعوب سازد.
جهاد در اساس زمینه ی بود برای ابهام زدائی. در طول جهاد معلوم گشت که رزمندگان دلیر و جسور منحصر به پشتون ها نمی شده است. از این گذشته آشکار شد که پشتون ها در افغانستان نسبت به دیگر گروههای قومی در اقلیت هستند در حالیکه خود را اکثریت جلوه گر می ساخته اند .» ??
دو نکته را باید به گفته ی پهلوان اضافه کرد: نخست اینکه تبار محوری یا به قول پهلوان پشتونیزم در دوره ی بعد از پیروزی مجاهدین از ایدئولوژی اسلامی همان استفاده ی ابزاری را نمود که از ایدئولوژی چپ؛ غیر پشتونها را به اتهام نا مسلمان بودن آماج حملات قرار داد و مراجعی در بیرون از افغانستان (ملا فضل الرحمن و ملا سمیع الحق - رهبران جمعیت العلمای پاکستان) حتی فتوای جهاد علیه تمام رهبران جبهه ی متحد سابق را صادر کردند. در دوره ی جدید (دولت کرزی) تبارمحوران ایدئولوژی لیبرالیسم و دموکراسی را به مثابهی حربه ئی در جهت کوبیدن دیگران در دست گرفته و بیش از همه به جهاد می تازد چون آنرا مخالف تصویر سازی و تاریخ سازی خود می بیند.
نکته ی دوم اینست که در حال حاضر در مرزهای شرقی و جنوبی افغانستان رویاروئی میان دو جناح تبارمحور یعنی طالبان که از حمایه ی پاکستان برخوردارند از یک طرف، و حکومت افغانستان که از حمایه ی قوای ائتلاف بهره می گیرد از طرف دیگر (آنها با شعار اسلام و اینها با شعار دموکراسی) جریان دارد. در واقع حکومت موجود (همان طوریکه ادعا می شود) حمایه ی اکثریت پشتونها را (نیز) از دست داده است؛ با این حال، لحظه ئی از دنبال کردن سیاست تبار محورانه باز نمی ایستد، چون مطمئن است که هنوز این سیاست با منافع ایالات متحده و موتلفینش در همسوئی و سازگاری قرار دارد.
کارکرد غرب در افغانستان بعد از سپتامبر 2001 را مطابق همین تصویر از زبان مترجم مقاله می خوانیم:«صرفاً بعنوان یک نمونه ی کوچک در میان ده ها نمونه می توان به مقالات آقای فردریک استار اشاره کرد. نه سال بعد از نگارش این مقاله [زوال پشتونها ...] وقتی فردریک استار- استراتیژیست امریکائی - در کتابی با نظارت فرانسیس فوکویاما دقیقاً بر همان پیش فرض ها استدلال می کند [این پیش فرضها را بعداً بررسی می کنیم] و تلاشهای ملت سازی امریکا در افغانستان را بعنوان جزئی از استراتژی مبارزه علیه تروریزم بر مبنای سلطه ی یک قوم می سنجد و تحسین می کند، بر اهمیت چارچوب های فکری مندرج در مقالاتی نظیر این مقاله بیشتر می توان پی برد.»
در اوج اقتدار طالبان و سلطه ی آنان در پایتخت و بخش اعظم کشور، مقاله ی احدی با شرح و اضافاتی در کتابی زیر نام «دوهمه سقاوی» بازنویسی شد. بدلیل حمایه ی بی دریغ پاکستان از طالبان، نویسندگان مقاله و آن کتاب، امیال خود مبنی بر ادغام بخشهای پشتون نشین پاکستان به افغانستان را مسکوت گذاشتند. اما پس از دست یابی آن تیم بر قدرت سیاسی افغانستان، آنرا عنوان کردند که باعث عکس العمل پاکستان در پوشش طالبان گردید.
رحیم وردک وزیر دفاع افغانستان در اکتوبر سال 2006 م. نظر رسمی حکومت افغانستان را چنین بیان کرد:«افغانستان مرز کنونی را با پاکستان به رسمیت نمی شناسد. این پیش آمدن و عقب رفتن 30 و 40 کیلومتر نیرو های پاکستانی در مرز اهمیتی ندارد. مرز افغانستان بسیار آنطرف هاست. و بسیار دور از این چند کیلومتر. »??   عبدالجبار ثابت دادستان کل کشور در مصاحبه ی در لندن به طور آشکار به رسمیت شناختن خط دیورند را خیانت ملی خواند. ??
نشریه ی «آسیا تایمز» در 29 اکتبر 2006 نوشت:«برخی مقامات افغانی صحبت از نقشه ی جدیدی می کنند که در آن شهرهای مهم پاکستان مثل پشاور و کویته جزو افغانستان محسوب می شوند. مقامات پاکستانی هم اخیراً از ملاقات های بین حامد کرزی و خان عبدالولی خان رهبر پشتون ها مطلع شده اند که باعث نگرانی آنها شده است. ملاقات اخیر حامد کرزی و ولی خان که بر خلاف روند مذاکرات برنامه ریزی شده ی رسمی در ایالت سرحد بلوچستان انجام شده بحث داغ پشتونستان را داغتر از همیشه کرد. موضوعی که به وضوح مورد حمایت امریکا هم است. » ??
بنا بر این، نظریه ی «افغان ملت» دو مؤلفه دارد: برتری حقوقی پشتون ها بر سایر اقوام ساکن در افغانستان، و الحاق اراضی ماورای خط دیورند تا اتک به خاک افغانستان. ??
نظریه ی برتری تباری «افغان ملت» بر سه فرضیه ی غلط بنا یافته است:
فرضیه ی اول:«دولت افغان توسط پشتونها تشکیل شد و افغانستان تنها دولت پشتونی در جهان است و اقلیت ها باید هویت پشتونی دولت افغان را بپذیرند.»
نویسنده این تصور را به خواننده ی مقاله القا می کند که سرزمینی که احمد شاه ابدالی در آن موفق به تاسیس کشور مستقلی گردید،قبلاًخالی از سکنه بوده است و افغانان آنرا از نو کشف کرده اند. در ذهن نویسنده، مُدل ایالات متحده ی امریکا، استرالیا و یا زیلاند نو تصویر شده که قبل از ورود سفید پوستان اروپائی به آن سرزمین ها،یا عمدتاًخالی از سکنه بوده و یا اقوام وحشی سرخ پوست، بدون مدنیت و دولت در آنجا می زیستند و این اروپائی های مهاجر یا دقیقتر بگوییم اروپایی های مهاجم بودند که آن سرزمین را کشف نمودند و در آنجا به تأسیس دولت و ایجاد مدنیت پرداختند.
با آنکه در باطل بودن این فرضیه هیچ ابهامی وجود ندارد،اما نکاتی از باب ایضاح بیشتر آورده می شود:
نکته ی اول اینکه دولت احمد شاه ابدالی در قلمرو وسیعی استقرار یافت (از دهلی تا مشهد) که اندکی پیشتر از احمد شاه، توسط ولینعمت او یعنی نادر افشار فتح گردیده بود. از نظر ترکیب قومی، این قلمرو نا متجانس بود (چنانچه همین اکنون نیز هست) و از این حقیقت که احمد شاهِ پشتون فاتحِ دومِ آن و تشکیل دهنده ی دولت مستقل در آن بود، به هیچ وجه نباید نتیجه گرفت که اقدام احمد شاه به معنای تسجیل حاکمیت قومی پشتون بر این سرزمین می باشد. کما اینکه فتوحات نادر را نمیتوان تثبیت حاکمیت ترکمن تلقی کرد و قس علیهذا.
از نظر تاریخی شایسته است جهانگشائی و فتوحات احمد شاه را به ادامه ی فتوحات و جهانگشائی های سلسله های پیش از او- از صفاریان تا افشاریه- و آخرین آنها بدانیم. قلمرو ایالات شرقی خلافت اسلامی، عرصه ی جولان جهانگشایانی چون یعقوب لیث صفاری، اسمعیل سامانی و اخلافش، الپتگین (به قول لورل کورنا بنیاد گذار اولین حکومت اسلامی در منطقه) و محمود، شهاب الدین و مملوکیه، طغرل و بازماندگانش، سلطان علاءالدین خوارزمشاه و فرزندش، چنگیز و دودمان مغول، تیمور و تیموریان و بالاخره نادر و احمد شاه بوده است. طوریکه می دانیم هر یک از این جهانگشایان، گوشه ای از قلمرو مذکور را مرکز قرار داده به نواحی دیگر تاخته است؛ علاوه بر این هر یک از این سلسله ها، به قومی و لابد به زبانی تعلق داشته است که عمدتاً تاجیکها و ترکها بودند و فقط آخرین آنان افغان بوده است. در حالیکه این قلمرو همچنان بجای خود ثابت و باقی بوده، چه دلیلی می تواند وجود داشته باشد که آغاز تاریخ این قلمرو را از ظهور صفاری، یا سامانی یا غوری یا غزنوی نگیریم؟ چه دلیلی وجود دارد که تاجیکها ادعا نکنند که بنیان گذار حکومت ملی در خراسان شرقی طاهر فوشنجی است، پس هویت دولت افغانستان فعلی - که در محدوده ی خراسان شرقی شکل گرفته - باید تاجیکی باشد؟ چرا ترکها ادعا نکنند که غزنویان موسس حقیقی حاکمیت در این قلمرو اند، پس هویت دولت و کشور باید ترکی باشد؟ همین طور چرا ایماقها و هزاره ها ادعا نکنند که روزگاری این قلمرو تا دهلی توسط همتباران آنها اداره می شد و اسلام توسط آنان بر هندوستان ترویج شد، پس هویت کشور باید ایماقی - هزارگی باشد؟
حقیقت اینست که حوادث مذکور در مقاطعی از تاریخ بوقوع پیوسته که زمینه ی جغرافیائی و بستر زمان اجازه ی بروز آنها را می داد؛ هنوز مرزهای جغرافیای سیاسی مشخص نبود، هنوز دولت به مفهوم امروزی آن یعنی «دولت - ملت» تشکل نیافته بود، هنوز تب ناسیونالیسم حاد نشده بود و در یک کلام مقوله ی «الملک لمن غلبه» حکمرانی می کرد.
اینکه احمد شاه، بیش از سایر اقوام به افغانها توجه داشت، یک امر طبیعی است؛ دیگرانِ قبل از او نیز به اقوام خود بیشتر اعتماد داشتند، و نباید اینرا دلیل تبارگرائی احمد شاه بدانیم. تبارگرائی با شروع سلسله ی بارکزائی و موازی با ورود استعمار در منطقه رشد میکند و در عهد نادرخان به اوجش می رسد.



نکته ی دوم اینکه هیچ سندی وجود ندارد که احمد شاه نام این قلمرو را افغانستان گذاشته باشد؛ به شهادت تاریخ، طایفه ی افغانها در اطراف کوههای سلیمان می زیستند، در دوره ی اسلامی ظاهراً حدود العالم من المشرق الی المغرب نخستین کتابی است که از قومی بنام افغان نام می برد و محل زندگی آنان را در ضمن برشمردن شهرهای هندوستان در شهر «سول» معین می سازد.??   بعد از حدودالعالم تاریخ یمینی و ترجمه ی آن ضمن محاربات محمود از افغانان و محل سکونت آنان در اطراف کوههای سلیمان در هند نام می برد. بیرونی در کتاب «تحقیق ماللهند» نوشته است:«قبایل افغان در کوههای غرب هندوستان به سر می بردند و تا به حدود رودخانه ی سند می رسند. » ??
کوههای سلیمان در محل سول به دو شاخه ی شرقی و غربی تقسیم می شود. سول شاخه ی غربی آن است که در زمان حاضر قبیله ی وزیر در آنجا سکونت دارند.
در مورد منشاء قبایل افغان پروفیسور «مورگنسترن» می گوید که «پکتوکی» (اولین بار توسط هرودت شناخته شد)یکی از یازده قبیله ی آریائی بود که از جنوب دشتهای آسیای میانه حرکت کرده، سلسله ی هندوکش را عبور و در دامنه های کوههای سلیمان جاگزین شدند.
با گذشت زمان به اثر زاد و ولد- اندک اندک- به اطراف پراگنده شدند. سیفی هروی صاحب تاریخنامه ی هرات (قرن هشتم هجری)،سرزمین میان سرحد قندهار فعلی تا رود سند را افغانستان می خواند.??  مناطق شمال کوه سلیمان شامل نواحی اطراف پشاور در این نامگذاری شامل نیست، زیرا افغانها در اواسط قرن پانزدهم به این مناطق دست یافته اند. نظر به تعریفی که حدودالعالم از خراسان شرقی دارد، پشاور و توابع آن در این حدود شامل است:«ناحیتی ست که شرق وی هندوستان است. و جنوب وی بیابان سند است و بیابان کرمان و شمالی وی حدود غرجستان و گوزگانان و تخارستان .??» نام گذاری افغانستان در تاریخنامه ی هرات رسمی نبوده، چون در کتب تاریخ و جغرافیای عصر مغولهای هند، که به تفصیل قلمرو امپراطوری گورکانی را بیان کرده اند (از جمله در آئین اکبری) چنین نامگذاری دیده نمی شود؛ محمد قاسم فرشته در کتاب خود بنام تاریخ فرشته نام افغانستان را از زبان مردم کابل و خلج، به جای کوهستان، که همانا محل زیست افغانان در کوههای سلیمان باشد، به کار گرفته است. ??
در نظام اداری امپراطوری گورکانی، قلمرو زیر سلطه ی آنان در غرب رود سند، شامل دو ایالت (صوبه) کابل و قندهار می شد. کابل در بر گیرنده ی تمام اراضی آبریز دریای کابل (شامل ولایات کنونی پنجشیر، کاپیسا، پروان، کابل خاص، میدان وردک، لوگر، لغمان، نورستان، کنر، ننگرهار، پیشاور، چترال و سوات) و مناطق شمال شرق کوههای سلیمان می شد. بامیان و غزنی نیز از مضافات صوبه ی کابل به شمار می رفت.
قندهار شامل آبریز دریای هلمند (در بر گیرنده ی ولایات هلمند، قندهار، دایکندی، ارزگان و زابل) و مناطق جنوب غرب کوههای سلیمان تا سواحل بحر هند می گردید. غزنی یا غزنین در منابع این دوره، نوار وسط قندهار و کابل تا مصب دریای توچی به رود سند که به دامان مسما است گفته می شود.
بنا بر این وقتی در منابع تاریخی گفته می شود که طوایف افغان در قندهار، کابل یا غزنی زندگی می کردند باید توجه داشت که مقصد آن نواحی دور دست این ولایات است که اکنون در خاک پاکستان موقعیت دارد.
فقط در اوایل قرن نزدهم است (1801) که برای اولین بار در یک مقاوله میان ایران قاجاری و هند بریتانوی نام افغانستان - با توسع معنا- به سرزمینی وسیع تر از آنچه سیفی گفته بود، و کوچکتر از فتوحات احمد شاه ابدالی ، اطلاق گردید. اما در مقاوله ی سه جانبه میان هند بریتانوی،شاه شجاع و رنجیت سنگهـ، حدود شرقی این نامگذاری به آنجاهایی کشیده شد که بعد از مرگ رنجیت سنگهـ ، انگلیس آنرا مرز میان قبایل آزاد و مناطق اداری می دانست. در معاهده ی میان انگلیس و یعقوب خان،این مرز غربی تر شد؛ و معاهده ی دیورند، در موقعیت فعلی میان پاکستان و افغانستان، آنرا تثبیت و معاهده های راولپندی و کابل (1919 و 1921 میان شاه امان الله و انگلیس) آنرا نهایی ساخت. در حقیقت استقلال افغانستان، پایان آن پروسه ی طولانی است که به «بازی بزرگ» مسما گردیده و نتیجه ی آن تشکیل ‏کشور مستقل افغانستان - منطقه ی حایل «‏Buffer State‏- 1873» میان دو قدرت بزرگ روس و انگلیس- است‏ ‏. بنا ‏بر این، این منطقه را نه احمد شاه ابدالی افغانستان نام نهاده، و نه همه پرسی یا رفراندمی در این خصوص به عمل آمده ‏بود.‏
آیا این حقایق با آن ادعا در تضاد نیست؟آیا نمیتوان ادعا کرد که بدنه ی اصلی افغانستان تاریخی در خارج از کشوری ‏که امروز بنام افغانستان خوانده می شود، موقعیت دارد؟این نکته را سه حقیقت تاریخی ثابت می کند:‏
یک- خاستگاه قوم افغان یعنی اطراف کوههای سلیمان، در قلمرو پاکستان امروزی موقعیت دارد‏ ؛ ‏ ‏26و 27




دو- نام افغانستان به معنای سرزمین افغانها، برای اولین بار به منطقه ی اطلاق گردید که فعلاًدر خاک پاکستان قرار ‏دارد؛
سه- از نظر کمّی، نفوس افغانهای مقیم پاکستان سه برابر افغانهای مقیم افغانستان است؛28‏
‏ به همین دلایل است که اولاٌ نصیر الله بابر که در دهه ی هفتاد میلادی استان دار ولایت سرحد بود، ادعا کرد که «دُهلی ‏را که داوود خان می نوازد، ما بهتر از او می توانیم بنوازیم» (اشاره به سرود دا پشتونستان زمونژ که سالیان متمادی از ‏طریق رادیوی افغانستان پخش می شد). ثانیاًمجلس ولایتی سرحد، اخیراً پیشنهادی به دولت فدرال سپرد که در آن تغییر ‏نام ولایت سرحد به ولایت افغانیه تقاضا گردیده است.پیشنهاد کنندگان، منطق طرح خود را به این حقیقت تاریخی متکی ‏ساخته اند که در سال1930 که چودری رحمت علی خان، نام پاکستان را به کشور موعود اسلامی پیشنهاد کرد، آنرا از ‏حروف اول پ (پنجاب)، الف (افغانستان)، ک (کشمیر)، س (سند) و تان (از بلوچستان) اخذ نموده بود. بنابرین نام ‏افغانیه به جای ایالت سرحد (که نام گذاری کاملاًسیاسی - نظامی بوده) پیش از این وجود داشته است.‏28
ادعای بابر را پیش از او، «منظور قادر» وزیر خارجه ی وقت پاکستان در مذاکره با سردار محمد نعیم وزیر خارجه ی ‏افغانستان در حکومت محمد داوود - از هواخواهان پروپاقرص داعیه ی پشتونستان - این طور مطرح کرده ‏بود:«خواست مردم پشتون در دو طرف خط باید معلوم شود که آیا جملگی مایلند در افغانستان زندگی کنند و یا اینکه ‏پاکستان را برمی گزینند؟ از آن جائیکه سکنه ی پشتون پاکستان طی یک همه پرسی پاکستان را برگزیده اند، بنا بر این ‏باید به روش مشابه از پشتون های افغانستان سوال کرد. در هر صورت رأی آنها بر له پاکستان خواهد بود، اگر غیر از ‏این باشد، موضوع می تواند مورد بررسی بیشتری قرار گیرد...» به دنبال آن منظور قادر پیشنهاد خود را به طور علنی ‏در هفتم مارس (1960) تکرار کرد:«از آنجائیکه دوسوم پشتون ها در پاکستان مأوا دارند و فقط یک سوم در افغانستان به ‏سر می برند، برای اقلیت معقول تر خواهد بود تا به اکثریت ملحق شود.‏ ‏»‏ 29
نکته ی سوم اینکه در کتاب «تاریخ احمد شاهی»که توسط محمود الحسینی منشی احمد شاه ابدالی- طی بیست و پنجسال ‏حکومت او در سفرو حضر- نوشته شده است، نه تنها اسمی از افغانستان برده نشده بلکه احمد شاه را پادشاه خراسان می ‏خواند. روشن ترین سند در این نکته که در حیات خود احمد شاه، قلمرو حاکمیتش خراسان خوانده می شد - علاوه بر ‏مندرجات کتاب تاریخ احمدشاهی - قول صابر شاه کابلی به نقل از کتاب «عبرت نامه» (تألیف علی الدین) ‏است:«شهنواز خان (حکمران لاهور) از صابر شاه سوال کرد: برادرم احمد شاه چه حال دارد؟ صابر شاه در جواب ‏گفت: گستاخی مکن، او پادشاه ولایت خراسان است و تو فقط صوبه دار پادشاه هندوستان.»‏ ‏ ‏30   جغرافیای سیاسی افغانستان فعلی بطور کامل در حدود خراسان شرقی واقع گردیده؛ بیجا نبوده که شاهان سدوزائی و ‏بارکزائی تا محمد افضل خان خود را شاه خراسان می خواندند.‏
نکته ی چهارم اینکه به شهادت تاریخ،افغانها آخرین دسته ی مهاجرین کتلوی قومی به خراسان هستند.
جریان جابجائی ‏قبایل افغان را در بخش های مختلف خراسان، به طور اختصار از نظر می گذرانیم:‏
متون فارسی دوره ی اول اسلامی حضور آنان را فقط در حاشیه ی شرقی افغانستان فعلی گزارش داده اند. به گفته ی ‏تاریخنامه هرات تا آغاز دهه ی سوم قرن هشتم (723هـ ق) افغان ها از ساحه ی افغانستان تاریخی به جانب خراسان ‏یعنی افغانستان کنونی گسترش نیافته بودند.‏ 31   سیف هروی از محلات، قلاع و شهر های ذیل در محدوده ی افغانستان تاریخی نام می برد: مستنگ، کهیرا، دوکی، ‏ساجی، تیری یا تیراه، خاسک، جاول، ‏?]?درابن?[?‏ محل اقامت قومی «سورنا» ‏?]?سروانی یا ستریانی?[?، کنکان و نهران (در ‏هفتاد فرسخی جنوب دوکی،?]?‏ قاضی گهار- واقع در غرب کوههای سلیمان مهتر یا کوه سیاه تشکیل کننده ی دیوار غربی ‏وادی رود سند?[?،به نقل از ریسنر، ص 116).‏
در مجموع گسترش و تغییر شکل زندگی افغانها، با حوادث هجوم  مغول و تیمور در ارتباط است؛ هرچند مغول ها ‏موفق به تسخیر هندوستان نشدند، اما جناح راست ساحل رود سند و پنجاب غربی در تصرف آنها در آمد. آنان به ‏مصروفیت های بزرگ جنگی با هند کشانیده شدند؛ این مناطق در طول قرن سیزدهم تا نیمه ی قرن چهاردهم به میدان ‏نبرد های طولانی و مداومی میان فرمان روایان مغول و سلاطین دهلی مبدل گشته بود.‏ ‏ ‏32   به اثر این تهاجمها بنیاد تمدن زراعتی دچار ضعف و ناتوانی گردید و دیگر نتوانست آبادی شهرها، رونق اقتصاد و ‏تجارت را مثل سابق تأمین کند. زمینهای بلا استفاده را قبایل پشتون که مالدار و خانه بدوش بودند، یا با اجازه یا بدون ‏اجازه از صاحبان شان که عمدتاً تاجیکان بودند تصاحب نمودند. ریسنر می نویسد:«زمین های هموار تخلیه شده در ‏قرون 13-17 که اهالی بومی یعنی تاجیکان آنرا در دامنه های شمال غربی کوههای سلیمان و اقوام مختلف هندی در ‏قسمت جنوب شرقی همین جبال کاملاً یا قسماً ترک نمودند، به تدریج توسط افاغنه اشغال شدند.‏33 ‏ اولین بار به اجازه ی ‏شاهرخ مرزا در اطراف قندهار ساکن شدند.‏ ‏34 ‏
عامل عمده ی دیگر در گسترش و نفوذ طوایف افغان در قلمرو خراسان شرقی، جنگ های دراز مدت تیموریان هند با ‏صفوی های ایران بر سر تملک قندهار بود. ابتدا تیموریان از افراد جنگجوی اجیر افغان در این جنگها استفاده کردند و ‏تعداد زیادی از خانواده های قبیله ی ابدالی با استفاده از این موقعیت در اطراف قندهار جاگزین شدند. اما از آنجائیکه ‏قندهار تا مرکز سلطنت یعنی دهلی فاصله ی زیاد داشت، قندهار اکثراً در دست صفوی ها می بود؛ از اینرو طوایف ‏افغان متمایل به صفوی ها شدند با استفاده از اقتدار آنان به غصب اراضی مالکان اصلی دست زدند.‏
شهر پشاور تا سده ی شانزدهم شهر فارسی گوی بود. در «تواریخ حافظ رحمت خانی» (از رهبران روهیله که ساکن ‏ملتان بودند) تألیف پیر معظم شاه که از روی نسخه ی قدیمتری به نام «تواریخ افغانیه» که در دو زبان فارسی دری و ‏پشتو در هم آمیخته در سال 1766م تألیف شده است می نویسد:‏
‏«یوسف زائی ها در اول به نشکی، و غوریا بخیل ها خصوصاً عشیره ی خلیل  در ترنگ و ... سکونت داشتند. پس از ‏آنکه میرزا الغ بیگ  در کابل هفتصد نفر  از ملکان آنها را در خیانت به قتل رسانید، آنها به سوی پشاور و کوهات ‏کوچیدند. ملک احمد رئیس ایشان از دلازکهای ساکن آن محال خواهش کرد که به ایشان جا بدهد، دلازک ها «دو آبه»را ‏به او دادند. چون زمین بیشتر خواستند، جواب دادند که «اشنتغر»‏ ‏ ‏35 ‏(به تحریر کاتب هَشت نِگر) هم مربوط دو آبه است، اما در دست شلمانی ها می باشد، اگر می توانید بگیرید. شلمانی ها ‏در اصل از قوم دهگان بودند. گویند اشتنغر بالا تا بیگاری حصه ی بلوله، شرخانی، مهورای و تمام سوات و بنیر ملکِ ‏سلطان بکهل بود و هر جا که دهقان سواتی زندگی می کرد، رعیت و مالگزار او بودند. یوسف زائی ها مناطق مذکور ‏را از دهقانها گرفتند و رئیس دهقانها نزد کفار پناه برد.»‏ ‏ 36  به همین دلیل است که حتا در اوایل قرن نزدهم، اجزای تشکیل دهنده ی قبیله ی یوسفزائی مشخص بود؛ الفنستن در ‏گزارش خود چنین می نویسد:«در بین یوسفزائی ها تعداد فقیران یا همسایگان، نسبت به تعداد پشتونها بیشتر است. اینان ‏مرکب اند از سواتی ها که پیش از آمدن پشتونها در آنجا سکونت داشتند،دیگانان،هندکی ها، کشمیری ها، هندوها و حتا ‏اعضای سایر قبایل پشتون.»‏ ‏ ‏37 طائفه ی دلازک یا به تحریر کاتب هزاره «دلازاک» از باشنده های اصیل پشاور اند که به اصل «گررانی» بر می گردد. ‏پدر آنان در تربیه ی عبدالله اورمری بوده و «در کتاب کهنه ی پشتو رقم کرده اند که گرران در کودکی از قشلاقی به ‏دست آمده، و اولادش که خلق کثیر و جمع غفیر و به افغان از راه جعل نسب دخیل و شهیر آمده اند... عبارتند از: ‏کودی، ککی، دلازاک، اروکزائی، منگل، توری، وهنی، وردک.»‏ 38
فرقه ی «شلمانی» که به نام اقامتگاه اولیه ی خود «شلمان» - کناره ی رود کُرَم - به این نام خوانده می شوند، اکنون در ‏موضع آله دند، علاقه ی سوات مقیم و مغلوب یوسف زائی اند.‏ 39
افضل خان ختک (نواسه ی خوشحال خان) در کتاب خود به نام «تاریخ مرصع» از مهاجرت قبایل از کوه های سلیمان به ‏قندهار (در عصر شاهرخ و الغ بیگ) و از آنجا به کابل و پشاور (به تفصیلی که بیان شد) و جانشین شدن شان در آنجا ‏ها بحث می کند. مومند ها و افریدی ها بعد تر از یوسفزائی ها (در عصر بابر) در شمال پشاور جابجا شدند. ‏
از قرن پانزدهم به بعد قبایل پشتون در اطراف قندهار جاگزین شدند. از آن جمله غلجائیان در شمال شهر در سمت غزنی ‏و عشایر مختلف ابدالی در جنوب و غرب شهر سکونت اختیار نمودند؛ در حالیکه هر دو به وادی حاصل خیز ارغنداب ‏نظر دوخته بودند.‏ 40
تاریخ سلطانی جاگزین شدن ابدالی ها را در مناطق هموار قندهار مربوط به قرن پانزده می داند و می نویسد: ابدالی ها ‏پس از گرفتن این ولایت، بر سر تقسیم زمین جنجال و دعوا کردند تا اینکه عمر نام را به پیشوائی انتخاب نمودند و ‏اختیار توزیع زمین به خانواده ها را به او تفویض نمودند.‏
در رقابت های دولت های صفوی و گورکانی بر سر قندهار، «ملک سدو» کلانتر شهر قندهار از قبیله ی پوپلزائی، ‏جانب هندی ها را گرفت (سال 1622م)؛ با تسلط دوباره ی صفوی ها بر قندهار (1649م) ملک سدو و اتباعش ناگزیر ‏به هند پناه بردند و از طرف اورنگزیب در ملتان برایشان جاگیر داده شد. حدود پنجاه سال بعد، دولت خان ابدالی از ‏اخلاف ملک سدو، در قندهار به دست گرگین کشته شد و بخش اعظم ابدالی ها به ایران (صحرای کرمان) تبعید شدند. در ‏هنگام جنگهای خسرو خان ( برادر زاده ی گرگین)، عبدالله خان سدوزائی - که وی نیز از احفاد ملک سدو بود - از ‏ملتان بازگشته و در فراه به قوای ایرانی پیوست تا علیه میرویس خان بجنگد، اما با شکست ارتش ایران از میرویس به ‏هرات فرار کرده در آنجا مقیم شد و رهبری ابدالیان هرات را بدست گرفت؛ اندکی بعد از استقلال قندهار به دست ‏میرویس، هرات به دست ابدالیان افتاد و اینان هواخواهان ایران را از هرات خارج نموده افغانان بادیه نشین اطراف ‏سبزوار را جانشین آنان ساختند.‏

در اوایل قرن شانزده، گروهی از قبائل افغان شامل یوسفزائی، مندوزائی و غیره به دنبال مبارزات طولانی و شدید با ‏اقوام و قبائل دیگر قسمت شمال شرقی منطقه ی سفلای رود کابل را تا محل پیوستن این رود به رود سند و نیز ولایت ‏کوهستانی سوات را اشغال کردند. وزیرستان در قرن شانزده توسط وزیری ها اشغال شد و در اوائل قرن هفده «وزیری ‏نرخ» که مجموعه ی قوانین عرفی بوده و یکی از احکام آن ترتیب تقسیم اراضی اشغال شده در بین شعب و اعضای ‏جداگانه ی قبیله را مقرر می داشت، تدوین شد. قبائل افغان ساکن دیره جات (قسمت جنوبی بنو) شامل گنده پور، ‏خروتها، اشترانه، بابریها و میاخیل ها که جمعاً از قبیله ی لوخانی هستند به ترتیب در قرن هفده، قرن شانزده و قرن ‏نزده وارد این سرزمین شدند.‏ 41
قبیله ی بنوچی در اواخر قرن چهارده و یا اوائل قرن پانزده از کوههای سلیمان به غرب حرکت کرده و قسمتی از جلگه ‏ی بنو واقع در بین رودهای توچی و کرم را اشغال کرد. مروتها که نیز به قبیله ی لوخانی تعلق دارند، در اواسط قرن ‏شانزده در زمان سلطنت جلاالدین اکبر، قبیله ی نیازی را که قبل از آنان در بنو مستقر بودند، بیرون راندند و قسمت بی ‏آب بنو را متصرف شدند. در مجموع مروت ها، بنوچی ها و عیسی خیل در ناحیه ی بنو، گندپورها، دولت خیل، ‏اشتران، بابریها و غیره طی قرون چهارده الی هفده در ناحیه ی دمن جاگزین شدند. ‏42
مینورسکی در تثبیت موقعیت«سول» حدودالعالم، اول از قول بیرونی (قرن یازدهم میلادی) در کتاب قانون مسعودی ‏آورده است که در جاده ی گردیز تا ملتان، پس از گردیز فرمل یا پرمل واقع است؛ این ناحیه بنام مردم تاجیک که در آن ‏زندگی می کنند شهرت یافته است و در کنار جاده ی که از غزنین به بنو یعنی منطقه ی سند می رود، واقع شده است. ‏سپس از قول بابر در بابرنامه(قرن شانزدهم میلادی)می آورد که مناطق فرمل، نگهر(به تحریر بابر «نغر»)، بنو و ‏سرزمین افغانان در جنوب کابل واقع اند. بنو در کنار شاخه ی راست رود کُرَم- که توچی خوانده می شود- واقع است؛ ‏در قسمت علیای دشت توچی، ارغون قرار دارد که مرکز ناحیه ی فرمل است. نام ارغون را در این ناحیه مقدسی در ‏احسن التقاسیم آورده است.‏ 43
ارغون نام ترکی است که وجود آن نشانه ی آشکار حضور ترکان در کنار تاجیکان در ماورای سرحدات کنونی ‏افغانستان در آن زمان است. علاوتاً توچی محلی است که دو سنگ نوشته به زبان باختری، از عهد شاهان یفتل

                                                                 برگرفته از تاجک مدیا

  نظرات ()
مطالب اخیر سروده از قدیره واسوخت مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست کبروغرور رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد پدرام شهروندتاجیکستان شد شیر افغان در مقابل ایران سکوت کرد
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من