تماس با من
پروفایل من
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاریخی)
پشتووال مرض قابل درمان نویسنده: - ۱۳۸٧/۱٢/٩
 

پشتو-وندالیسم؛

سخنی در باب رمز و راز فرهنگ و سیاست در افغانستان/ پشتوـ وندالیسم نوعی مرض است، مرضِ خطرناک، اما قابل درمان؛ اگر بر آنیم صلح و ثبات به این سرزمین برگردد، مردم افغانستان و جامعه جهانی باید دست به دست هم داده و بیمارانِ مبتلا به این مرض را تداوی نمایند

پنج شنبه 26 فوریه 2009, نویسنده: اسد بودا 


I.

افغانستان سرزمینِ ظلمت و تاریکی و فاجعه ها و ویرانی ها و در واقع تنها کشوری است که در قرن 21 در آن مردمانی زندگی می کنند که با مظاهر فرهنگ و تمدن آشکارا دشمنی دارند. «11سبتمامبر»، برای برخی از افراد سطحی نگر و ساده لوح پایان خشونت ها بود، اما خشونت های و ناامنی ها عمیق تر و تاریخی تر از آن است که با یک رخدادِ کوچک و پیش پا افتاده ای چون 11 سبتامبر و یا جایگزین سازی امارتِ طالبان به دولتِ دموکراتیکِ باندی ای که به لحاظ ماهوی تفاوتی با دولتِ طالبان، جمهوریِ داودخانی و نظام ناعادلانة شاهی ندارد، حل گردد. همة این نام ها قباهایی گوناگونی هستند بر قامتِ قدرت «پشتو-وندالیستی» که خود بزرگترین منبعِ ناامنی و تباهی است. مشکلاتِ تاریخی و اجتماعی فغانستان آنقدر ریشه دار و پیچیده اند که رخدادهای چون 11سبتامبر در قیاس به آنها به رویای خوش و شیرین می ماند و حتی در حد یک کابوسی که خواب ها را پریشان کند، هم نمی تواند باشد. آمارها نشان می دهند که ناامنی روندی صعودی دارد. «دکتر سیما سمر» رییس کمسیونِ مستقلِ حقوق بشر افغانستان، به جامعة جهانی هشدار داده است که روندِ رو به افزایشِ ناامنی ها زندگیِ مردمِ افغانستان را تهدید می کند و حتی رسانه های چون رادیو بی بی سی که مبلغِ سینه چاکِ آقایِ کرزی بود و استراتژیِ اصلی آن سرپوش گذاشتن روی فاجعه ها و تحریفِ واقعیت ها در راستایِ خوب نمایاندنِ دولتِ معیوب و باندی-مافیایی کنونی، پس از چندین سال بزرگنمایی دولتِ کرزی، پخشِ گزارش های دروغ و تحلیل های گمراه کننده، اکنون اعتراف می کنند که «افغانستان در سال 2008، یکبار دیگر خونین ترین روزهای خود را پس از فروپاشیِ رژیم طالبان تجربه کرد» مطابقِ این گزارش که به مناسبتِ پایانی یافتنِ سالِ 2008 میلادی منتشر شده «آماری که از سوی نهادهای مستقل و حکومتی منتشر شده، نشان می دهد که در جریان سال 2008، تلفات غیرنظامیان و تلفات نیروهای افغان و خارجی در این کشور، به تناسب سال های گذشته به شکل بی سابقه ای بیشتر شد. بیش از 300 نفر از سربازان خارجی در طی سال 2008 در افغانستان کشته شدند که در مقایسه با آن، تلفات نیروهای افغان به مراتب بیشتر بوده است .» این گزارش و گزارش های مشابه آن اما فقط کشته شدنِ سربازانِ خارجی یا همان "300نفر" را برجسته سازی می کند و حوادثِ خونباری چون کشته شدنِ افراد بیگناه، کودکان و به ویژه تجاوزِ کوچی ها به بهسود را که جوهرِ اصلی ناامنی را افشا می کند که دولت موجود خود به آن دامن می زند، به حاشیه می رانند. واقعیت بسی دهشتناکتر و خوفناکتر از آن چیزی است که در رسانه های خبری و یا گزارش های نهادهای دولتی و غیردولتی انعکاس می یابد. افغانستان، به معنای واقعیِ کلمه «دیستوپیا» و به تعبیرِ فارابی «مدینه جاهله»-ای دنیای معاصر است، میدانِ تاخت-و-تاز «پشتو-وندال»-های خونآشامی که انسانها را می کشند، نه یکی یکی بلکه بسیار، خانه ها و شهرها و آثارفرهنگی و تمدنی را تخریب میک نند، مدارس را آتش می زنند و هر نوع جنایتی که حتی در تخیلِ انسانهای دیگر نگنجد، در این سرزمین وجود دارد. با آنکه اغلبِ تحلیلگران، این وضعیتِ خوفناک و فاجعه بار را نوعی «این هم بگذرد» و آن را در قالبِ کلیشة مخدوشِ «دورة گذار» می گنجانند، ولیکن به گمانِ مااشتباه است اگر آن را ̓استثنا̔ تصور کنیم؛ این وضعیت ̓قاعده̔ است، قاعده دیروز و امروز ما و اگر روند به شکلِ موجود ادامه یابد و خشونتهای افسارگسیخته و توحشِ سیاسی سازمان یافته کنونی مهار نگردد، فردای ما نیز، فردایِ فاجعه بار و حتی سیاه تر و دهشتناک تر از امروز و دیروز ما خواهد بود. رعب و دهشتی فاجعه ها از یکسو، اتبذال گرایی و سطحی نگری در فرهنگ و تفکر و رسانه های دولتی و خصوصی از سوی دیگر، تامل در بابِ فاجعه ها را به امر محال بدل کرده است. فاجعه آفرینی و قساوت و بیرحمی امرعادی و در واقع بخشی از «زندگیِ‌روزمرة» ما به شمار می رود، اما اندیشدن در بابِ فاجعه و تامل در فرهنگِ فاجعه ساز و جلادپرور که در آن وندالهای جلاد گردِ نیستی و تباهی می پاشند، کردارِ خطرناک و غیر معمولی که به «وحدتِ ملی»، آسیب می رساند. تنها سخنی مشروع ستایشِ فاجعه ها و افتخارشمردنِ ریختنِ خون و در واقع «نقضِ حیات» است. پاسخ هایی که از سوی روشنفکران و تحلیلگرانِ ما به این معضلِ تاریخی داده می شوند، پاسخهایِ کلیشه و بیربط و انحرافیِ هستند که نه تنها گره از کارِ فرو بسته ما نمی گشایند، بلکه مشکل را پیچیده تر می کنند. یکی از کلیشه های رایج که فراوان در تحلیلهای فرهنگی و سیاسی به کار می رود، فرافکنیِ گناه خشونت های موجود و حتی قتلِ عام های تاریخی و جنایت های چون اخراجِ سرزمینی، گورهای دسته جمعی، پولیگون، افشار، مزار... و در کل، نسبت دادن تمامیِ مشکلات به گردن دشمنِ خارجی و به طورِ معمول قدرت های استعماری و امپریالیستیِ شرق و غرب است؛ کلشیه ی بدتر و غیرِ اخلاقی تر از آن تعمیمِ اخلاق و رفتارِ ضدِ فرهنگی و مدنیت ستیزانة قوم همواره بر سر اقتدار بر اقوام و گروه هایی که قربانی خشونت ها و فاجعه های تاریخی بوده اند. این هردو پاسخ، نه بر اساسِ فهم و شعور، بلکه مبتنی بر خودفریبی و شعارند و در واقع ربطی به سرشتِ مسئله افغانستان ندارند. پاسخی بیربط و بسی ساده لوحانه ی دیگری وجود دارد که ریشة آن به سید جمال الدین افغانی و اقبالِ لاهوری بر می گردد: دورشدنِ مردم مؤمن و متدینِ افغانستان از اخلاق و فرهنگِ دینی! این دریافتِ ساده لوحانه، بی آنکه توضیح دهد میان ایمان و قساوت و تدین و قتل عام ها چه نسبتی وجود دارد و سکوتِ تاریخی سیدجمال در بارة فاجعه های انسانی را چگونه می توان توجیه اخلاقی کرد و یا مدیحه سرایی های رمانتیک، به دور از واقعیت و حتی مبتذلِ اقبالِ لاهوری بر سرِ گورِ پادشاهانِ کوچی و قسی القلبِ افغانی که جز تخریب و فاجعه اثرِ برجای نگذاشته اند، چه ارتباطی به احیای تفکرِ دینی دارد، اکنون از سوی «واعظانِ مرگ» و «رتیلانِ بازار» به این مشکلِ تاریخی داده می شود. پاسخی ما به این مسئله اما یک پاسخ کاملا انضمامی و عینی است: پشتون-وندالیسم؛ ریشة تمامیِ فاجعه ها و مصیبت ها را می بایست در «پشتو-وندالیسم» جست-و-جو کرد. فهم فاجعه ها و کشفِ رمز و رازِ حقیقیِ سیاست و فرهنگ تنها از طریق تامل در «پشتو-وندالیسم» میسر خواهد بود. درست است که «اَوغُو-فوبیا» و هراسِ روانیِ ازبیک ها، هزاره ها، تاجیک ها، قزلباش ها و... از «اَوغُو»، سبب شده «پشتو-وندالیسم» این واقعیتِ تاریخی و عینی در ناخودآگاه رانده شود، اما اگر شجاعتِ اندیشیدن و تامل و اگر تاب-و-توانِ مواجهه شدن با مسئله اصلی را داشته باشیم، به صراحت می توان گفت که از سیاستِ سرزمین سوختة هوتکیان و غارت ها و تخریب های ابدالی گرفته، تا کشتارِهمگانی امیرعبدالرحمن که یک فاجعه دهشتناک و بی مانند در حوزه تمدنِ اسلامی است و بالاخره رفتار ضدِ فرهنگی و تمدن ستیزانة گروه طالبان به رهبری ملا عمر، پولیفیموس و هیولایِ تک چشمِ قرن بیست-و-یک، واقعیت های عینی و شواهدِ متیقنِ تاریخی هستند که سرشتِ وندالیستیِ فرهنگ و سیاست در افغانستان را آشکار می سازند. پشتو-وندالیسم را باید رمزِ و رازِ اصلی سیاست قومی و قومی سازیِ سیاست در افغانستان و سرچشمة تمامیِ فاجعه ها و بدبختی های فرهنگی و تاریخی دانست.

II.

یکی از موانع اصلیِ اعتراف به بلاآفرینی «پشتو-وندالیسم» را می توان «پشو-هراسی» اقوامِ غیرِ پشتون و به بیان دقیقتر «اَوغٌو-فوبیا» دانست. بیگمان اگر «اَوغو-فوبیا»که رویة دیگر و در حقیقت پیامدهای روانی و اجتماعی «پشتو-وندالیسم» است، تار-و-پود هستیِ ساکنانِ این سرزمین را کاملا تسیخر نمیکرد، مواجهه با این مسئله تا حدودی آسانتر میبود، اما از آنجا که این «آسیب» به مثابهی ̓توهمِ فراگیر̔ بر جان و روانِ این مردم سایه افگنده، به دشوار می توان جان های زخمی را از خوابِ غفلت بیدار کرد. اگر همانندِ بسیاریِ از سیاستمداران و روشنفکرانِ ما که به خاطر ترس از «پشتو-وندالیسم» از روی عمد تلاش می کنند روی واقعیتهای عینی و تاریخی سرپوش بگذارند، در کجراهة همیشگی گام برداریم، نسبت دادنِ فاجعه هایِ انسانی به قدرت های بیگانه و در نتیجه تطهیرِ پشتونها از ̓گناهانِ جمعی̔ و تاریخی پاسخی کاملا مناسب و معقول به معضلِ فرهنگی-سیاسی کنونی خواهد بود، اگر بر آنیم سنتِ فرصت طلبیِ روشنفکری ای با همه کس بودن و در عینِ حال با هیچ کس نبودن را در پیش گیریم، فی المثل هم «سالکِ طریقتِ آدورنو باشیم و هم خادمِ دولتِ لیبرال»، در این صورت می توان به حیثِ یک «افغان وطن پرستِ تمام عیار» به باند ِ«افغان ملیتی»-ها پیوست و یا همچون «حسنِ کاکر» و «میرغلام محمد غبار» که اولی عبدالرحمن را تطهیر و ستایش میک ند و دومی تمامیِ قتل عام ها را به گردنِ فئودالها و اربابان و میران می اندازد، گناه تاریخی و سیاسی را به تمام و کمال به گردنِ ستمدیدگان انداخت و یا مانندِ بسیاریِ از روشنفکرانِ امروز، قاتل و قربانی، هردو را همزمان، یکسان پاک-و-گناهکار دانست؛ یعنی از یکسو «پشتو-وندالیسم» را که به گمان ما یک فاجعة تاریخی در حوزه ̓تمدنی-فرهنگی خراسان̔ و در حقیقت شاه کلید انحطاط فرهنگی و اخلاقی این حوزة جغرافیایی است، بر همة ساکنانِ این سرزمین تعمیم داد، حتی بر قربانیان و آنهایی که به خاطرِ دفاع از هستیِ شان قربانی شده-اند و از دیگرسو پشتون ها را که با لشکریانِ بیش از صدها هزارنفری همواره جان و مالِ اقوام دیگر را تباه- و- تاراج نموده و از سرهایِ قربانیان «منارهایِ یادگار برایِ تنبیهِ اقوامِ غدارِ غیرِ پشتون» برافراشته اند، مشمولِ همان ستم ها و جنایتهای خوفناکی دانست که بر قربانیان رفته-اند، اگر هدف تحمیق و ̓خرکردنِ مردم̔ و در واقع پاک کردن صورت مسئله است می توان رهروِ سینه چاکِ راه سیدجمال الدین افغانی بود که عمری سر بر آستانِ شاهان سایید و به جای آنکه یار مردم باشد، خاکِ حریمِ حرم شاهانِ مستبد شد و البته هر از چندگاهی به خاطرِ خالی نماندن عریضه، بی آنکه کارِ زمین کند در آسمان پنجه می انداخت: سردادنِ شعارِ عزتِ بر باد رفتة مسلمین در سرِ سفرة ذلت بار شاهانِ خونخوار و بیرحم، و باالاخره می توان بدون هیچ درک و فهمی از اسلام، تئوریسین دین و ملا و مولوی و امیرالمؤمنین شد و با جسم و جانِ آلوده به بدی و جنایت و دستانِ آغشته به «خون»، مردم را به خدا و پاکی و «اخوت دینی» دعوت کرد و یا اساسا راهی سهل و ساده ای در پیش گرفت: ساجیقِ دموکراسی، حقوق بشر، تجدد، آزادی و برابری و مفاهیم مدرنِ مانندِ اینها را در دهان گذاشت و با نشخوار و تکرارِ بی معنای آنها خویشتن را در قبایِ شیکِ روشنفکری آراست. در سرزمینی که »جهالت» و »بدویتگرایی» ارزش است، «شعور» «شعار»، ایل و «تبار» «خدا»، «فاجعه» رخدادِ «طبیعی» و انسان یزیستن «تابویِ هراس آور»، هرگز شگفت انگیز نخواهدبود اگر افراد سرشتِ گناه آلود و چرکینِ شان را این چنین باژگونه به نمایش بگذارند! به بیان دیگر، در سرزمین ظلمت و جهل فراگیری که ابوالهولِ هولناکِ قومیت گرایی و جهل و بی عدالتی «شتابان و خروشناک» همه را می بلعد و دامنة فاجعه آنقدر دهشتناک و فراگیر است که در قرن بیست-و-یکم آدمها در پایتختِ این کشور(کابل جان!) از سرما و گرسنگی می میرند و کودک و میانسال و بزرگسال، یکسان محکوم-اند به نیستی، هر ادعای مضحک و بی معنایی معنادار تلقی می گردد، هر فاسدالاخلاقی چون ̓آیت الله آصفِ محسنی̔، ̓برهان الدینِ ربانی̔ و ̓عبدالرسولِ سیاف̔، صلاحیت دارد مروجِ اخلاق و آداب باشد، هر مُلیِ ملا و مولوی، هر سگِ وفادار دربارِ ظلمه و «کفره» امیرالمومنین و هر بیسواد و درس نخوانده و فرصت طلبی روشنفکر. افغانستان به معنای واقعی کلمه چاله مرگ و تباهی و نیستی است، «دیستوپیا» -یی های که هیچ آرمان انسانی و اخلاقی در آن یافت نمی شود؛ معیارِ فرهیختگی و فرزانگی جهالت است، معیارِ ایمان قساوت، معیار سیاست مداربودن بی رحمی و دروغگویی، معیار انسانیت «کوچی گری»، بزرگترین هنر «سگ جنگی»، سنتی ترین شادی «رقصِ اتن» که جز خشونت کوچی گری هیچ عنصر زیبایی شناختی در آن وجود ندارد، برجسته ترین اثرِ تاریخی «کتابِ مجعول پته خزانه»، والاترین افتخار «غارت» و «آدمکشی»، هرچه آدمها جاهل تر باشند، فرهیخته تر و فرزانه تر خواهند بود. جایگاه هرانسانیِ، متناسب با توانایی او در انجام و یا توجیه جنایت تعریف می گردد و با این حال همه خود را معصوم و بی گناه می دانند، گویی این همه جنایت از آسمان نازل شده اند. همة این بلاها و بدبختی ها سویه های ناآشکار و پنهانِ «پشتو-وندالیسم» را عیان می سازند.

III.

پشتو-وندالیسم، یک واقعیت است، اما واقعیتی قابل تغییر. اشتباه است اگر وضعیتِ حاضر تقدیر طبیعی یا الهی فرض شود. این وضعیت، یک وضعیت تاریخی و برساخته است و بنا بر می توان فراسوی این وضعیت گام نهاد و در نظم موجود دستکاری کرد. اگر به گفتة برتولت برشت«آنچه ثابت و برجاست، ثابت و برجا نیست و دنیا این چنین که هست، نمی ماند» در اینصورت برای آفریدن یک دنیای انسانی و اخلاقی و در هم شکستنِ این تقدیرِ تراژیکِ تاریخی می بایست تلاش کرد. پشتو-وندالیسمِ یک پدیده فرهنگی و تاریخی است؛ پدیدة فرهنگی-تاریخی که جز آسیب و ویرانگری و تخریب پیامدِ دیگری در پی نداشته است اما نخست باید به این پرسش پاسخ دهیم که «پشتو-وندالیسم» چیست؟ توضیح و تفصیل این پرسش، به زمان مناسب واگذار می گردد. گفتارِ حاضر بر آن است در حد طرح مسئله، به توضیح و بیانِ اجمالی این موضوع بپردازد؛ با آنکه یقین داریم «شرایطِ آرمانیِ گفتار» فراهم نیست و به جای گفتار، زور فرمان می راند، اما به هرحال از فرهنگیان و روشنفکرانی که سودایِ تغییر تقدیرِ تراژیکِ تاریخی این سرزمین را در سر دارند، انتظار می رود به حیثِ همراه و همگام و یا دستِکم مخالف و منتقد در این مسئله عمیقا تامل نمایند. پاسخ به پرسش«پشتو-وندالیسم چیست؟» را با واکاویِ واژه های به کاررفته در این مفهوم آغاز می کنیم. اصطلاح، پشتو-وندالیسم، ترکیبی است از «پشتو» و «وندال». پشتو، پختو، پکتهه، یا پتان نام قومِ کوچی و بیابانگردی است که فاقدِ پیشینة فرهنگ شهری-مدنی و متونِ مکتوبِ تاریخی است؛ قومی کوچی و صحرانشینی که از حدود سه قرن است که هر از چندگاهی به شهرها و مراکزِ فرهنگی-تاریخی هجوم آورده، مردمان را قتلِ عام کرده اند، مال و اموالِ آنها را با خود برده-اند و اموالِ غیر منقول و آثارِ فرهنگی-تاریخی را تخریب و ویران نموده و به آتش کشیده-اند. مورخین «نخستین زیست‌گاه پشتون‌ها را کوه‌های سلیمان و سرزمین‌های مجاور در غرب رود خانة سند دانسته‌اند. به همین دلیل عرب‌ها پشتون‌ها را سلیمانی می ‌نامیدند. آنان به تدریج در قندهار، کابل، هرات و حتی هند گسترش یافتند. در هند پشتون‌ها که ”پتان“ نام گرفتند به روهیله، یعنی کوهستانیان معروف شدند(دانشنامه جهان اسلام، 1377: 660).» با آنکه این قوم چندین بار بر بزرگترین شهرهای چون بلخ، کابل، اصفهان و دهلی تسلط یافتند، هیچ اثر فرهنگی-تمدنی از خود به یادگار نگذاشتند که بر هویتِ تاریخیِ آنها دلالت کند و هیچ متنِ مکتوبِ تاریخی، جز «پتة خزانه» مجعول از سوی «دَ تاریخ تولنه»، به زبانِ پشتو وجود ندارد که دستِکم قدمتِ چند صدساله داشته باشد، اما آثار فرهنگی و تاریخیِ که آنها تخریب نموده اند بیش از آن است که در این بیان بگنجد، آخرینِ آثار فرهنگی-تاریخی که آنها ویران کردند، مجسمه های «بودا» در بامیان بود، اثری که تخریبِ آن بزرگترین ضربه بر پیکرِ فرهنگِ بشر، به ویژه فرهنگِ معناگرایی شرق بود. ویژگیِ اصلی نهفته در مفهومِ «پشتو» ویرانگری، تعصبِ ایلی و تقدیسِ آداب و فرهنگِ کوچیگری و ضدیت با فرهنگِ شهری است؛ هراس عمیق از شهر و مدرسه و آموزش. مورگنستیرنه، پژوهشگر و زبانشناسی که سالها در مورد زبان و فرهنگِ پشتون‌ها پژوهش کرده در این باره می‌گوید:«پشتون کسی نیست که فقط به پشتو تکلم می‌کند، بلکه کسی است که پشتو دارد... و پشتو نه تنها به زبان که به شرف و حیثیتِ قومی دلالت دارد(همان: 658)» بخشی دیگرِ این اصطلاح، «وندالیسم(Vandalism)» است که از »وندال(Vandal)» بر گرفته شده است. وندال، نام قومی از اقوام «ژرمن-اسلاو» است که «در قرنِ پنجم میلادی در سرزمین های واقع در میان دو رودخانه «اودر» و «ویستول» زندگی می کردند. آنان مردمانی جنگجو، خونخوار و مهاجم بودند که به کرات به نواحی و سرزمین هایِ اطرافِ خود تجاوز کرده و به تخریب و تاراج مناطقِ متصرفه می پرداختند. روحیة ویرانگرانة قومِ وندال سبب گردیده است که در مباحثِ آسیب شناسی کلیة رفتارهای بزهکارانه ای که به منظورِ تخریبِ آگاهانة اموال، اشیاء و متعلقاتِ عمومی و نیز تخریب و نابودیِ آثارِهنری و دشمنی با علم و صنعت و آثار تمدن صورت می گیرد به گونهای به وندالیسم منتسب گردد.(تبریزی، 1383: 21)» پاتریسژانورن، وندالیسم را «به معنایِ ویرانگری، وحشیگری و خرابکار به کار می برد(همان: 22)» مطابقِ شواهد و اسناد تاریخی، سرکوب و چپاول پایتخت امپراتوری روم توسط «وندال»-های ژرمن حدودِ دو هفته طول کشید. آنها علاوه بر چپاول شهر، تمامی فضاهای شهری را ویران و تندیس های با ارزش را خرد و خراب کردند، کتاب ها را سوزاندند و ساختمان ها را به آتش کشیدند. فقط روم توسطِ وندال ها غارت و تخریب نشد، آنها در هرجایی که یورش می بردند، اموال ساکنانش را به چپاول می بردند و اشیا و آثار غیرقابل حمل را نابود می کردند.از آنجا که ویژگیهای قوم «وندال» با ویژگیهای قوم «پشتون» همخوانی دارد، بنابراین می توان گفت کاربرد اصطلاح وندالیسم در مورد پشتون ها به لحاظِ مفهومی کاملا درست است و مفهوم ترکیبی «پشتو-وندالسیم» می تواند کلیدی باشد برای فهم تاریخ سر به سرفاجعه ای افغانستان. تنها نگاه گذرا به تاریخ کافی است تا دریابیم که تمامیِ ویژگیهای قوم وندال بر قومِ پشتون صدق می کند. پشتونها نیز مانند وندال ها روحیة ضدِ مدنی دارند، شهرها را آتش می زنند، کتاب ها را می سوزانند و تندیسها و مکان های فرهنگی-تاریخی را تخریب می کنند. به بیانِ دیگر، پشتو-وندالیسم مفهومی است که می توان آنرا بر کلیتِ تاریخِ افغانستان تعمیم داد. البته این ویژگیهای ناشی از نوع شیوة زندگی آنهاست و نباید آن را ذاتی تلقی کرد. اما به هر حال این مفهوم بر واقعیتِ عینی و تاریخی دلالت دارد که در تاریخ ما فاجعه آفرین بوده و هنوز هم در سیمایِ خشونت و تخریب و فاجعه خود را نشان میدهد. بنا بر این با آن می توان شیوه ی رفتاریِ خاص جامعة افغانی را آناکاوی کرد. هدفِ ما از برساختنِ این مفهوم نه توهین و تحقیر قوم پشتون، زیرا توهین و تحقیر به حیثِ مانع تفکر عمل می کند، بلکه ترسیم آیدیال تایپی است که امکان فهم واقعیت های عینی و تاریخی را که بیش از صدها سال است با آن درگیر هستیم، فراهم سازد.

IV.

با وجودِ آنکه «پشتو-وندالیسم» یک واقعیتِ عینی و انضمامی است؛ واقعیتی که همواره خود را در سیمایِ خشونت، ویرانگری و تخریب نشان داده، اما اشتباه است اگر آن را «امر ذاتی» تصور کنیم؛ پشتو-وندالیسم، واقعیتِ تاریخی و هستیِ برساخته است و درست به دلیل این ویژگیِ تاریخی و پدیداری بودنش است که مشمولِ حکمِ اخلاقی قرار می گیرد، مشمول حکم «خوب» و «بد». پشتون ها نیز مثل دیگر مردمانِ جهان انسان اند و بنابراین اگر بخواهند می توانند از اخلاقِ وندالیستی فاصله بگیرند؛ به جای تخریبِ مدارس و ویران کردن مراکز فرهنگی-تمدنی به مدرسه سازی و فرهنگ سازی روی آورند. اما اینکه چرا این اتفاق نیافتاد و چرا افغانستان از این زندگیِ عصر حجری فراتر نمی رود، راز این امر را باید در «پشتو-وندالیسم» جست-و-جو کرد. هرچند توضیحِ این امر برای ما به حیثِ بازماندگانِ فاجعه که صدای ما به حیث طردشدگان در حوزة ممنوع سخن در پژواکِ سکوت ناپدید می گردد، کاری بسیار دشوار خواهد بود؛ زیرا کمتر کسی تاب-و-توان شنیدنِ صدای ما «ساکنانِ جمهوریِ سکوت» را دارد. این صدا از آنرو که از اعماقِ سکوت و فراموشی به گوش می رسد طنین بسی غم انگیز دارد و حتی برای خود ما حکمِ «زاولِ گمشده» را دارد، نا آشناست، گنگ-و-رازآلود و نا مفهوم، اما برای در هم شکستنِ این بن بستِ دوری، به ناگزیر این موضوع باید توضیح داده شود. برای توضیح این پدیده از نظریههای بسیاری میتوان سود جست. فی المثل اگر از منظر روانکاوانه به این موضوع بنگریم، می توان گفت وندالیسم فوران غرایز سرکوب شده است؛ غرایزی که تحتِ فشارِ ارزشهای قبیله ای به قلمرو ناخودآگاه رانده شده اند در موقعیت های بحرانی در سیمای خشونت های سیاسی افسارگسیخته خود را نشان می دهند. تخریب گری و عمل وندالیستی، ریشه در بحرانِ شخصیت دارد و وندالیستِ «اتنو-سنتریک»، کسی نیست جز همان «اِگُو-سنتریکِ» که به بلوغِ شخصیتی و مرحلة اخلاقی نرسیده و فرمانِبر و بردة مطلق «اگو» است. پشتو-وندالیست فروماندگی در محدودة اصل لذت است؛ اصلی که ریشه رفتار جانور بودگی انسان بر می گردد و تنها با گذار از این اصل است که انسان به حیطة اخلاقی پا می نهد، امیالِ نامحدودش لگام می زند و غیریتِ غیر را می پذیرد. به بیان دقیق پشتو-وندالیست، تجلی مرحلة از رشد است که میان «نهاد»، «خود» و «فراخود» همخوانی و تناسب وجود ندارد. در شکل بنیادی تر می توان میانِ خشونتِ وندالیستی و غریزة مرگ نوعی ارتباط برقرار کرد. به عقیدة روانکاوان غریزه مرگ، یکی از غریزه های بنیادی است که سرکوب کاملِ آن امکان ندارد. آدمیان مرگ را سرکوب می کنند، اما امر سرکوب شده نابود نمیشود، در قلمرور ناخودآگاه ته نشین می گردد و امکان دارد به صورت خشونتِ منعطف به درون یا بیرون فوران پیدا کند. پذیرش مرگ هراس پایان را در دل آدمی بر می انگیزد و به یادآوردنِ آن همراه است با عذاب و دهشت؛ به همین سبب انسان ها معمولا غریزه مرگ را سرکوب می کنند. سرکوب غریزة مرگ، اما، مسئله را حل نمی کند، آنرا به قلمروِ «نظام ناخود-آگاه(Unc)»می راند. در نهایت این غریزه، به صورت «سادیستی-مازوخیستی»، جهتگیری معطوف به بیرون یا درون پیدا می کند. در مقامِ جهتگیریِ درونی به صورتِ تنبیه خویشتن، کلبی مسلکی و در شدیدترین حالت خودکشی می انجامد، اما در مقامِ جهتگیریِ بیرونی به شکل دشمنی و خصومت با دیگران و تا آنجا که به بحثِ حاضر مربوط میگردد، به صورت «پشتو-وندالیسم» و قتل و تخریب آثار فرهنگی و تمدنی، نمودار می گردد. فرد سادیست، از دیگری، فرهنگ و جامعه انتقام می گیرد، زیرا فرهنگ و جامعه قلمروِ نامحدودِ آرزوها و امیالِ او را، محدود می کند. اگر غریزه مرگ معطوف به درون باشد، فرد با خود (دیگری مزاحم) غریبه» می گردد و اگر متوجه بیرون گردد با «دیگران» غریبه خواهد بود. در دو صورت میل به «مرگ» تعلق می گیرد: مرگِ خود یا دیگری. برخی از نظریه های اجتماعی وندالیسم را به فقدانِ تجربة عاطفی در زمان کودکی و بحرانِ تربیت درخانواده نسبت می دهند؛ به عنوان نمونه می توان به «ویلیام گود» و هارلیک اشاره کرد. از این منظر می توان گفت رابطه به شدت خصومت آمیز و آمرانة پدر در جامعه قبیله ای و تربیتِ ناقص در شیوهای زندگی کوچیگری، موجبِ رفتارِ وندالیستی است. در واقع این حسِ ویرانگری و تخریب به اجتماعی پذیریِ ناموفق افراد بر می گردد.

V.

هدفِ ما برشمردن و توضیح نظریه های وندالیستی نیست و به همین سبب وارد نظریه های پیچیدة سایکولوجیک و سوسیولوجیک نمی شویم. به گمان ما دیدگاه میلوان جیلاس می تواند ما را در فهم این پدیده یاری کند، بنابراین سعی می شود به جای پیچیده تر کردن مسئله از نظریة «میلوانجیلاس» برای توضیح آن کمک بگیریم. جیلاس در اثر تحت عنوان «زمین بدونِ عدالت» از منظرِ تاریخی به این موضوع پرداخته و سعی می کند میان «رهزنی» و خشونت افسارگسیخته «قومی» و نژادی نوعی پیوند بر قرار سازد. به نظر او «جامعه رهزنان» دچار فقر ذهنی و اخلاقی است. فقر ذهنی و اخلاقیِ آنها کنش های فرهنگیِ پیچیده را ناممکن م یسازد. اریکهابزباوم، منطقِ فروپاشیِ عام اخلاقی در جامعة سنتی را که هر نوع جنایتی از قبیلِ تجاوز، قتلِ عامِ کودکان، تجاوزِ جنسی و تخریب بی معنا می گردد، بر اساس دیدگاه جیلاس توضیح داده و می گوید:«ما نمونه های جالبی از این نوع فروپاشیِ عام روش ها و ابزارسنتی در اختیار داریم: میلوانجیلاس، در اتوبیوگرافیِ خود تحتِ عنوان ̓زمینِ بدون عدالت̔، فروپاشیِ نظامِ ارزشی حاکم بر رفتارِ مردمانِ را در زادگاهش مونتهنگرو ، در سالهای پس از جنگِ جهانیِ اول شرح می دهد. او به واقعة عجیب اشاره می کند. در میانِ مونتهنگرویی های ارتدوکس اقدام به غارتِ همسایه های قومی، یعنی آلبانیهای کاتولیک، مسلمانانِ بوسنی و همچنین غارت شدنِ توسط آنها همواره امری آشنا و مرسوم و همچون ستیزهای و مرافعاتِ داخلیِ خودِ شان، عادی بوده است. در اوایل دهه 1920 گروهی از مردانِ مونتهنگرویی، به پیروی از رسم به قدمتِ تاریخ بشریت، برای غارتِ دهکدة بوسنیایی به راه افتادند. اما این بار آنان با دهشتی عمیقی خود را سرگرمِ کارهای یافتند که غارتگران هرگز نکرده بودند، اعمالی که از دیدِ خودشان نیز نادرست بود: شکنجه، تجاوزِ جنسی، قتلِ عام کودکان و با این همه آنها از مهارکردنِ خود عاجز بودند(فرهادپور، 1387: 207)» اینکه چرا دزدان به تخریب و خشونتِ افسارگسیخته روی می آورند و حتی مرتکبِ کارهای می شوند که از نظرِ خود شان نیز «نادرست» است، از نظر تئوریک قابل توجیه است. دزدان و غارتگران کوچ نشین دچارِ فقرِ اخلاقی و فرهنگی هستند و بنا براین در وضعیتهای بحرانی و موقعیتهای بحث برانگیز، توان مواجهه اخلاقی با وضعیت را ندارند. روابطِ شهری بر بنیادِ تراکمِ مادی و اخلاقی استوار است، از آنجا که رهزنانِ صحرانشین توانِ کنش در این دنیای پیچیده را ندارند، به ساده سازی وضعیت و روستاسازیِ شهر، روی میآورند و درست در فرایندِ این ساده سازی است که فاجعه های انسانی نظیر قتل عام و تخریب روستاها و شهرها اتفاق می افتد. اگر احمدشاه ابدالی بسیاری از شهرهای خراسان و دهلی را غارت و تخریب و انسان ها را قتل عام کرد، محمودِ افغان کرمان و اصفهان را، دوست محمد خان بلخ را آتش کشید، عبدالرحمن هزاره جات، هرات و کابل را و طالبان تقربیا تمامیِ افغانستان را و در عین حال هیچکدام فرهنگ و تمدن شهری از خود برجای نگذاشتند، به سببِ فقر فرهنگی بود که توانِ زندگی در جامعۀ پیچیدة شهری را نداشتند. دنیای پشتونها در سیاه غژدی خلاصه می شود، معیشت آنها بر الگوی کوچیگری و غارت و تجاوز و «سرقت»استوار است، در هرکجا گذر کنند گردِ تباهی و نیستی می افشانند. ناامنی مسیر قندهار و کابل، بیش از آنکه به گروه های طالب ارتباط پیداکند، به فرهنگِ دزدی و غارت و به اصطلاح «اقتصادِ سرگردنه» ارتباط دارد. جامعة بسیط و فاقدِ تخصص در دنیای گزلشافتی که بر بنیاد تقسیمِ کاراجتماعی است، نمی تواند نان به دستآورد، بنابراین دزدی و سرقت و رهزنی یک ضرورتِ معیشتی است. فرهنگِ دزدی و غارت که نمونه هایی از آن حتی در «خراسان» و جود داشته و به غلط به عنوان «جوانمردی» و «عیاری» از طرفی برخی ستایش می شود، در میان پشتونها که گروه کوچی همواره سیار بوده اند، ریشة تاریخی دارد.«یوداش تادوش کروسینسکی(Judasz Tadeusz Krusinsky)» راهبِ لهستانی، در گزارشی که «دو سرسو» بر پایة آن کتابی در دو مجلد تحت عنوان «تاریخِ واپسین انقلابِ پارس» به رشتة تحریر درآورده، تعبیرِ «مشتی وحشی(طباطبایی، 36)» را در موردِ ̓محمودِ افغان̔ و لشکریانش به کار می برد. بنا به روایتِ دوسرسو، زندگیِ افغان ها «در راهزنی دائمی و یورش به همسایگان برای غات آنها خلاصه می شد... افغانان در آستانة لشکرکشی به تختگاه صفویان از عقب مانده ترین اقوامِ ایرانی به شمار می آمدند... تا زمانِ ورود به اصفهان صابون ندیده بودند، چنانکه جمعی از آنان در جلفای اصفهان قالب های صابون را به گمانِ اینکه قند است، خورده بودند(همان: 46)» یکی از مهمترین بخشهای گزارش دوسرسو که در فهم سبکِ زندگی پشتونها اهمیتِ بسیار دارد، ورودِ مادرِمحمود به شهر اصفهان است. بنا به روایتِ کروسینسکی مادر محمودِ افغان هیچ شباهتی به مادرِ شاه نداشت. او می نویسد:«مادر شاه جدید، نیم هبرهنه و بسیار ژولیده، در لباسِ کمی که برتن داشت، بی آنکه همراهانی، اعم از زنان، امیرانِ سپاه و خدمه، داشته باشد، سوار بر مرکبی، در حالیکه با حرص و ولع بسیار کلمی را که با دو دست گرفته بود گاز می زد، از میدانی که درِ ورودیِ قصر در آن قرار داشت، گذر کرد؛ او بیشتر به عجوزهای هزارداماد می مانست تا به مادرِ شاهی بزرگ!(همان، 69)» شاید گزارش این راهبِ لهستانی، برای کسانی که با سبکِ زندگی پشتونها چندان آشنا نیستند، اغراق آمیز به نظر آید، اما اگر این داستان به درستی دنبال شود، در خواهیم یافت که این سبکِ زندگی یک الگوی عام و فراگیری است که در سرتاسر تاریخِ زندگی پشتونها دیده میشود. نمونه های از این دست را به صورت فراوان در «خاطراتِ امیر عبدالرحمن» می بینیم. با آنکه اغلب کتاب های تاریخی و مذهبی از او به حیثِ امیر الامیران یاد می کند، او از اطرافیان خود شکایت دارد که « روزی به حمام می رفتم که مرد-و-زنی تند به عقبِ من تاخته و داخل حمام شدند و شوهر ضعیفه ریشِ مرا از جلو گرفت، ضعیفه هم مرا از عقب می کشید. از این کشمکش خیلی متاثر شدم، چراکه شخصِ مذکور ریشِ مرا به طورِ سختی می کشید... متاثر بودم که چرا رسمِ فرنگی ها نداشتم که ریشِ خود را پاک می کشید(امیرعبدالرحمن، 1381: 246)» تنها «کروسینسیکی»، راهبِ لهستانی نیست که تعبیر «مشتی وحشی» را در بارة پشتونها به کار می برد، امیر عبدالرحمن نیز درباریان و وزرای خویش را «حیواناتِ وحشی» دانسته و اظهار می دارد:«این بود که وقتی خوانچه های شیرینی را به دربار می آوردند وزرا و صاحب منصبان به عوض اینکه منتظرِ قسمت باشند به طرفِ شیرینی ها تاخته، خود را روی یکدیگر می انداختند که هر شخص عنفاً می تواند شیرینی بردارد. اگرچه خیلی سعی کردم به آنها حالی نمایم که این کار به جهتِ آنها و پادشاه آنها اسبابِ افتضاح است که مثلِ "حیوانات وحشی" در حضور او رفتار نمایند ولی به حرفِ من اعتنایی نداشتند. یک مرتبه در موقعِ جنگیدن بین خودِ شان به جهتِ شیرینی این قدر متغیر شدم که به سربازهای قراول حکم دادم آنها را به هر سختی که می توانند بزنند، قدری محظوظ و قدری هم متاسف شدم که سرهای آنها شکسته و از ضربِ چوب قراولها که به آنها زده بودن خون می ریخت!(همان، 247).»

VI.

لزومی نیست به خشونت های تاریخی «پشتو-وندالیسم» اشاره شود. انداختنِ ریک داغ میان یخه قربانیان، پایین انداختنِ از فراز کوه آسمایی، مثله کردن، رقصِ شاهی، گوشِ زنان و دختران را بریدن و همچنین سیاستِ سرزمین سوخته، غارتِ و سوزندانِ شهرها و تخریب آثارِ فرهنگی و تمدنی را خودشان در تاریخِ رسمیِ شان به حیثِ افتخار ثبت کرده-اند و در عوض هیچگاه احساس تاسف نمی کنند که چرا در برهة زمانی بیش از دو صد-و-پنجاه سال نتوانسته اند آثارِ فرهنگی و تمدنیِ بزرگی پدید آورند و یا دستِ کم تلاش کنند در حیات معمولی شان مثل دیگر مردم دنیا زندگی کنند. هنر، فرهنگ و آگاهی در شیوة زندگیِ وندالیستی نه تنها ارزش نیست، بلکه ضد ارزش به شمار می رود، بنابراین باید هنر، آثارِ فرهنگی-تمدنی و مدارسِ آموزشی باید ویران گردد. نکتة اصلی که می خواهم بگویم آن است که مردمِ افغانستان و جامعة جهانی می بایست به «پشتو-وندالیسم» به حیثِ آسیب و مرض نگریسته و در درمان و ریشه کردن این مرضِ اپیدمیک که اکنون به بیرون از مرزهای افغانستان گسترش یافته، تلاش نمایند. همانگونه که «وندالیسم» مفهومی است که در علوم انسانی، به ویژه در «روانشناسیِ اجتماعی» به ویژگی های از قبیل خشونت و تخریب و ضدیت با مظاهر فرهنگ و تمدنِ انسانی دلالت دارد، پشتو-وندالیسم نیز باید به حیثِ «مرضِ فرهنگی» در نظر گرفته شود که در دنیایِ امروز فاجعه می آفریند و روندِ توسعه و امنیت را کاملا مختل کرده است. در عصری که هرچیزی قابلیتِ جهانی شدن دارد، حتی مرض «سارس»، پشتو-وندالیسم نیز می تواند به یک مرضِ جهانی تبدیل گردد. باید خاطر نشان کرد که در اینجا فرد مراد نیست، بی تردید در میان پشتونها نیز افرادی وجود دارند که از این وضعیت ناراضی هستند و «پشتو-وندالیسم» را تقبیح می کنند، منظور ما «فرهنگِ عمومی» است که حتی نخبگانِ پشتون را نیز می بلعد. فقر فرهنگی و شیوة تاریخی مبتنی بر سرقت و چپاول سبب شده که آن ها نتوانند در موقعیت های حساس رفتار مدنی و معقول از خود نشان دهند. هر مردمی چیزهایی را ویران ساخته و خراب کرده، اساسا راه ابادانی از مسیرِ تخریب میگذرد، اما در فرهنگ «پشتو-وندالیسم» نفسِ ویران ساختن «غایتِ اعلی» تصور می گردد، نه تخریب به هدفِ ویرانی. در اینجا باز هم از آوردنِ شواهد و مصادیقِ تاریخی صرف نظر می کنم، زیرا این مسئله آن قدر بدیهی است که نیاز به آوردن شاهد ندارد. آنچه برای پژوهشگرانی چون «کروسینسکی»، «دوسرسو» و دیگران شگفتِ انگیز است، برای ما بدیهی و معمول، زیرا هر صبح و شب با این پدیده مواجه هستیم و برای ما کاملا عادی شده است. پشتو-وندالیسم، یک نوع بیماریِ فرهنگی است و باید مداوا گردد. تجدد گرایی افغانی در فرهنگِ پشتوـ وندالیستی استحاله شد و در نهایت از «تولواک بازیهای» مبتذلِ امانی و «پشتو-وندال زبانی» محمودِ طرزی سر برآورد که در درون آن فاشیست های چون «حسنِ کاکر» زاده می شوند که عاشق تام و تمام جهل و تخریب است و ستایشگرِ چپاول و کشتار و غارت و یا کسی چون «کریمِ خرم» که واژه های «دانشگاه» و «فرهنگستان» تارـوـپودش را به آتش می کشد . پشتوـوندالیسمِ زبانی که «محمود طرزی» را می توان پایه گذار آن دانست، ویران سازی ادبیات و زبان بود و درست در فرایند ویرانی زبانی است که این سرزمین بیش از پیش از اخلاق و فرهنگ و معنویت تهی گردیده و مردم این دیار به کودکان بی زبان(حیوان غیرناطق) بدل می گردد که بلد نیستند با هم گفت و گو نمایند. پشتوـوندالیسم طیف گسترده ای از پشتو-وندالیسمِ زبانی و فرهنگی، تا پشتوـوندالیسم سیاسی، مذهبی و اقتصادی را در بر می گیرد. رسالتِ مردم افغانستان، جامعة جهانی و از همه بیشتر آن دسته از فرهنگیان پشتون تباری که برای بهترشدنِ وضعیتِ قوم پشتون می اندیشند آن است که «پشتوـوندالیسم» را نه به حیثِ ملی گرایی و آزادی خواهی، بلکه به حیثِ مرضِ تاریخی برساخته و قابل درمان بنگرد. کلیپ های ویدیوئی که از سر بریدنِ افراد پخش می شوند، کوچی شیدایی عجیب و غریب و امثالِ این ها بدون شک نوعی بیماری است تا استراتژیِ سیاسی معقول مبارزه، حتی اگر صرفا برای بهترشدنِ وضعیتِ قوم پشتون باشد. در یک فرهنگ کاملا بیمار است که «تحصیل» و اندوختنِ دانش در دلِ آدم ها هراس ایجاد می کند و به رغمِ آنکه این جامعه خود را پیروِ دین اسلام می داند که در آن مقامِ عالم و جاهل به هیچ وجه برا نیست(هل یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون(قرانکریم))، فرزندانِ شان را از حق آگاهی که نخستین و ضروری ترین حق یک انسان است، محروم نموده و مدارس تخریب می نمایند. اگر مردمِ افغانستان، جامعة جهانی و سرانِ قوم پشتون با بیماریِ فرهنگی «پشتوـوندالیسم» درست مقابله نکنند، روندِ شتابانِ گرایش به فرهنگِ جاهلی سرعتی بیشتر خواهد گرفت و در قلمروهای بیرون از افغانستان نیز گسترش خواهد یافت. طالبان در آغاز، طالبان قندهار بود، به اندک زمانی به طالبان پشتون و طالبان افغانستان بدل شد، اکنون از «طالبانِ پاکستان» سخن به میان است؛ طالبانی که ارتشِ آهنین پاکستان را با مشکل مواجه کرده، اگر این بیماری معالجه نشود، بی هیچ تردیدی دیری نخواهد پایید که مطبوعات و رسانه های جهان از «طالبانِ هند»، «طالبان عرب»، «طالبان مسلمان» و «طالبانِ جهان» سخن خواهند گفت و این چیزی نخواهد بود جز اپدمیک شدن «بیماریِ پشتو وندالیستی.» دامنه «تعطیل اجباری مدارس دخترانه» به پاکستان نیز رسیده است. هر نوع چاره اندیشی در باب معضلاتِ منطقه بدون توجه به «پشتو- وندالیسم» عقیم خواهد بود، تفاوتی نیست مجری آن جهان اسلام باشد، غرب، آمریکا و یا خودِ مردم افغانستان. آن هایی که برای خوش بختی قوم پشتون تلاش می کنند، نیز باید پس از چندین سال تجربه تاریخی بپذیرند که «پشتو- وندالیسم» فقط برای اقوام غیر پشتون فاجعه بار نبوده، برای خود پشتون ها که پس از بیش از دو صد و پنجاه سال حکومت نه تنها به رفاه و آموزش دست نیافته اند، بلکه کین توزی آن ها نسبت به صلح و توسعه مدارس و شهر نشینی و آموزش هروز تشدید می گردد، نیز فاجعه بار بوده است. پشتوـ وندالیسم نوعی مرض است، مرضِ خطرناک، اما قابل درمان؛ اگر بر آنیم صلح و ثبات به این سرزمین برگردد، مردم افغانستان و جامعه جهانی باید دست به دست هم داده و بیمارانِ مبتلا به این مرض را تداوی نمایند.

                                                       برگرفته ار کابل پرس

  نظرات ()
به کاندیدان ریاست جمهوری نویسنده: - ۱۳۸٧/۱٢/٧

 لطیف کریمی استالفی      

 

خوارج مُتهم اند ، برئ الذمه نمیشوند !.

( آقایان بشردوست ، احدی ، تنویر ، احمدزی و جلالی بدانند ، که از فرمول های کهنه بیزاریم )

 

از آنجائیکه امواج فریاد داد خواهی ، همیشه از قعر جوامع زخم خورده و مجروح بلند میشود ، بنده با حفظ همه احترامی که بمقام علمی و شخصیت فردی کاندیدان ریاست جمهوری دارم ، مگر حُب وطن اجازه ام نمیدهد ، تا خموشی گزنیم و شاهد آبستن حوادث المناک دیگر وسالوس ارثیۀ شوم اساس گذاران حکومت جناب کرزی ، که از بعیت دست کشیده اند ، باشم .

        طی دونیم قرن ، مردم بلاکشیدۀ افغانستان ، شاهد رژیم های استبدادی ، امارتی ، سلطنتی ، تک قومی ، تحمیلی ، ضد ملی و دموکراتیک و اخیراً سیستم ریاستی بوده اند ، که اثرات تلخ وناگوار رژیمهای گذشته و حال ، تاکنون پا برجاست .

در جامعۀ سر بستۀ ما ، همیشه سنتگرایان بدون در نظر داشت منافع ملی ، تصمیم گیریها ی مصلحت آمیزقومی را شتاب زده و با فرمول های نادرست ، آنهم وابسته به اجانب ، بر ملت تحمیل و خواستهای مشروع توده های وسیع کشور را نادیده گرفته اند ، بدین ترتیب طی هفت سال حکومت  آقای کرزی ، مسائل حادی که باید حل می شد ، بدبختانه پیچیده تر گردید ، روشن است که عامل بوجود آورندۀ این همه نابسامانها ، بدبختی ها ، نتنها کرزی ، بلکه سیاست های نا عاقبت اندیشانۀ انگلیس و امریکا و بنیان گذارانی که شهامت مبارزه را نداشتند ، فرار را بر قرار ترجیح دادند و حالا بخت آزمایی می نمایند ، نیز میباشند .  دولتمردانی که هم حکومت بودند هم دولت و هم ملت ، از آنجمله میتوان ، آقایان اشرف غنی احمد زی ، جلالی و احدی را نام بُرد .

قبل ازینکه وارد بحث شو م ، طنز شیرینی که همخوانی با شرایط وطن مان دارد ، پیشکش تان میکنم .

    روزی پسری در حال نوشتن دروس خانگی خود بود ، از پدرش پرسید :

 سیاست چیست ؟

پدر برای اینکه آسانتر و بهتر او را فهمانده باشد ، خانوادۀ خود را مثال آورد و گفت :

1 ـ من مسولیت ادارۀ خانه را بدوش دارم [ حکومت ام ] .

2 ـ مادرت که تمام کار های خانه را روبراه می سازد [ دولت ] است .

3 ـ مستخدمۀ ما زن بیچاره و گرسنه ی که از صبح تا به شام عرق می ریزد و کار شاقه می کند [ ملت ] است .

4 ـ  توکه درس میخوانی و به مسائل عمیق ملی می اندیشی  [ روشنفکر ] هستی .

5ـ برادر کوچکت [ نسل آینده ] .

این بود مثال جامع از سیاست که برایت تشریح دادم ، فردا از تو می پرسم ، حالا برو بخواب .

نیمه های شب بود که ، گریۀ برادر کوچکش ، او را از خواب بیدار ساخت ، دید که برادرش خود را کثیف کرده ، به اتاق والدین رفت ، تا مادرش را بیدار کند ، هر قدر مادر را تکان داد ، مادر بخواب عمیقی فرورفته بود ، بیدار نشد ، ناگزیر به اتاق مستخدمه رفت تا اورا بیدار سازد ، دید که پدرش روی سینۀ برهنۀ مستخدمه لمیده ، ناگزیر همه را بحال خودش گذاشت و به بستر رفت .

 فردا درهنگام صرف صبحانه ، پدر معنی سیاست را از پسرش پرسید : پسرک جواب داد : آری پدر، دیشب بسیار خوب فهمیدم که سیاست یعنی چی !! .

سیاست اینست که : حکومت از خواب عمیق دولت استفاده کرده ، کار ملت را حتا در بستر انجام می دهد . در حالیکه دولت به خواب عمیق رفته ، سرو صدای روشنفکر بجایی نمی رسد ، ودرین گیر وداراست که نسل آینده در گهُ خود ، چارغوک می کند .

   محترم آقای انورالحق « احدی » !

پاراگراف زیر را از مقالۀ ( عوامل زوال پشتونها ) که بقلم و اندیشۀ ناب جنابعالی  نگارش یافته انتخاب ، غرض داوری شخص خود شما و خوانندگان تقدیم میدارم .

« ... پشتونها معتقد اند که آنها اکثریت را در افغانستان تشکیل می دهند و دولت افغانستان بوسیلۀ پشتونها تشکیل شد و افغانستان تنها دولت پشتونی درجهان است واقلیت ها باید هویت پشتونی دولت افغان را بپذیرند . پشتونها مناقشه می کنند که این قاعده باید در مورد افغانستان نیز صدق کند ...سلطۀ پشتونها احتمالاً دوباره رجعت میکند » .

آقای احدی !

احسنت به تسویل ، طرز تفکرارتجاعی واندیشۀ برانگیختن احساسات قبیلوی کاملاً نادرست شما !

 سوگمندانه باید گفت: تا هنوز ارقام قابل اعتماد و سرشماری کل نفوش کشوررا ، حاکمان حریص ، مبنی برطماع سلطه جویی دوامدار ، بدسترس ملت قرار ندادند ، شما  باید این حقیقت وواقعیت را بپذیرید که اکثریت و اقلیت در افغانستان ، جـُز افسانۀ سلطه جویان ، چیزدیگری بیش نیست ، هیچ فردی تا سرشماری حقیقی کشور، صلاحیت اینرا نخواهد داشت که ازاکثریت واقلیت قلمفرسایی نماید .

دوم اینکه ، وطن تاریخی ما ، قبل از تأسیس حکومت 1747 ابدالی ، سرزمین ناشناخته ی نبود ، که شترکوچی بیابان گردی ، نا خود آگاه درعلفچرآن زانو زده و صاحب شتر بهت زده چاراطراف خود را خالی از سکنه یافته و از کشف سرزمین جدیدی فریاد خوشی برآورده و بدون فوت وقت پرچم قبیلۀ خود را به اهتزاز و آنرا هویت داده باشد؟! . چگونه شما بخود جرآت داده ، بروی اوراق زرین تاریخ خراسان زمین ، پردۀ سیاه می کشید و تاریخ را وارونه جلوه می دهید ! جای تشویش ، سوال برانگیز و خجالت آورست ، حتا این نوع طرز نگرش ، شخصیت شما را نیز زیرسوال می برد . سوال اساسیی که اینجا پیدا میشود اینست : از سدۀ پنجم تا سدۀ نزدهم ، آغاز بقدرت رسیدن طایفۀ سدوزایی آیا این کشور نه نامی نه نشانی و نه رهبری داشت ؟. آیا درتأسیس و حفظ استقلال این سرزمین تنها پشتونها رول داشتند یا اقوام دیگری هم جانهای شیرین شانرا درین راه فدا کرده اند ؟ . چرا شما از دولت های مستقلی چون طاهریان ، صفاریان ، سامانیان ، غزنویان ، غوریان ، تیموریان ، عمداً چشم پوشی واولین مؤسس دولت مقتدر ومستقل طاهر فوشنجی را بباد فراموشی می سپارید ، اگر قرار باشد قدرت سیاسی را پتانها در هندوستان بدست بگیرند و نام تاریخی آنرا پتانستان بگذارند ، آیا این نام به جامعۀ جهانی و مردم بومی آنجا مورد قبول قرار میگیرد ؟ . در صورت « رجعت سلطۀ » ! پیش بینی شما چیست ؟ همان نسل کشی طالبی ، یا به بهانۀ آوردن امنیت بمعنی تأمین کنندۀ حکومت قوم خاصی بر ملت ؟!. همان طرز نگرشی که الزاماً جز شکست نتیجۀ خوبی نخواهد داد .

 جناب احدی صاحب ! .

ملت ما آن مردم صد سال قبل نیستند که آبریزۀ شستشوی پای « پیر» ها را تبرک گفته بنوشند ؟! . خوب می دانند که هدف و سلوک شما ، معضلات را پیچیده ترومشکلات را عدیده تر می سازد ، بهتراست دم از برابری و وحدت ملی نزنید ، تا زمانی ملت برشما مشکوک خواهند ماند ، و رأی مردمی را بدست نخواهید آورد ، که حسابات مُبهم و سوال برانگیزدورۀ کار کردگی وزارت مالیه ، وازاهداف فاشیستی حزب افغان ملت به پیشگاه مردم حسابدهی شفاف و معذرت خواهی نکنید .

جناب آقای بشردوست !

مصاحبه ی از شما شنیدم که میگفتید : اگر من رئیس جمهور شدم ، بیرق احمد شاه بابا را بلند می کنم . چه شعار درد آفرینیکه ، تکرار تاریخ خونبار تجاوز را نوید می بخشد . جای بسی اندوه است که ما اولین قدمهای خود را در دیار تمدنها میگذاریم و شما این ملت را به سه قرن قبل به عقب برمیگردانید !! .

      احمد خان درانی بخاک هندوستان ، چندین بار حمله کرد ، درین حملات جُزخون فرزندان این ملت بخاک ریخت ، کدام ارمغان نیکی که منافع ملی افغانستان در آن بوده باشد ، بجا نمانده ، او به امپراطوری ایران بزرگ پُشت و رو به هندوستان کرد ، آنقدر در خاک هندوستان تباهی براه انداخت که زمینۀ استعمار انگلیس ها را مساعد گردانید ، در کشور ما هیچ آثاری از خدمات این « بابا » دیده نمی شود . اگر شما رئیس جمهور شوید ، با بلند کردن بیرق احمد شاهی چند بار به هند حمله خواهید کرد ؟.

آقای بشر دوست ! با آنکه نود در صد شعار های شما مورد تائید است ، اما شعار وعمل زمین تا آسمان تفاوت دارد ، سیاست های نا سنجیده ونا اندیشمندانۀ شما که گاهی از پنجده ، گاهی از مشهد ، گاهی از پشاور یاددهانی میدارید ، تعرض مستقیمست در امور داخلی کشور های همسایه ، آیا اوضاع کشور را متشنج تر و در انزواتر قرار نمی دهید ؟ شما فکر نمی کنید که افغانستان محاط به خشکه ، نیاز به همکاریهای همسایگان دارد ، زمانیکه شما گاه گاهی کنایه آمیز به احمدی نژاد یا زرداری یا پوتین چیز چیزهایی بزعم خود تان ملیگرایانه میگوئید ، اگر آنها راه های ترانزیت خود را بروی کشور ما ببندند ، کدام ترانزیت هوایی شما را یاری خواهند رساند . سقراط میگوید : خشم و غضب در درگاه مردان با اراده راهی نیست . باربار دیده شده ، بدون اینکه گفته های تانرا با حوصله مندی به کرسی عمل بنشانید ، خشمگینانه مجلس را ترک نموده اید . با عجله و احساسات نمی شود کاری ساخت . این نوع پالیسی های عجولانه غیر منطقی واحساساتی و برأت دادن مُشتی آدمکش چون طالبان ، بخاطر برانگیختن احساسات آنها جز ندامت ثمرۀ دیگری در قبال نخواهد داشت . امید وارم مصاحبه های بعدی شما ، با نهایت تعمق  ، تفکر کامل و رعایت موازین دپلوماتیک بوده ومنحیث یک انسان روشنفکر از تکراریهای بی حاصل ، عقاید و رسوم های کهنه گریزان باشید .            

 آقای اشرف غنی احمد زی !                                  

حضرت موسی علیه السلام میفرماید : از آنهائیکه دو رو هستند بیشتر متنفرم تا آنهایی که دو  خداوند دارند . جناب داکتر صاحب ! هرگاه به حافظه بسپارید ، شما گفته بودید : اکثریت مردم افغانستان ازطالبان دفاع می کنند . تعجب برانگیزاست که داکتر کشورما بنا بر مصلحت های قومی دروغ بافی کرده ، به زخم ناسور مردم نمک پاشی میکند ، مردم ما به همان پیمانه ی که از ابوجهل ، یزید ، شداد ، نمرود ، فرعون و چنگیز نفرت دارند ، هزار مرتبه بیشتر از طالبان متنفرند ، وشما هستید که در دفاع از حاکمیت وحشت ، گلو پاره نموده و در زمان رژیم طالبان حیثیت سخنگوی افتخاری آنها را اختیار کردید  . گذشته از آن ، شما مگر از اساس گذاران پایه های حکومت مفسد کرزی ، از مشاور ارشد گرفته تا وزیر مالیه و رئیس دانشگاه کابل نبودید ! مسأله ی که ذهن ملت را بخود معطوف گردانیده ، علت استعفای شماست ، لطف کنید بدون طفره علت را واضح سازید . 

 سنگ اول چون نهد معمار کج                   تا ثریأ میرود دیوار کج

   شما نهال بد بختی انجو ها را در کشور ما غرس و احدی آبیاری کرد ، شما منافع ملی را فدای قوم پرستی وخصوصی سازی و بازار بی بند وبار آزاد کردید .

 لطفاً بگوئید که در زمان ریاست دانشگاه و وزارت مالیه چه دست آورد ی که منافع ملی درآن متصور بوده باشد ، دارید . شما که از ادارۀ دانشگاه کشور عاجز آمدید ، آیا یک کشوری را که در طوفان های حوادث گونه گونه دست و پا می زند ، نجات داده می توانید ؟.

    سر انجام ازسیمای تان پیداست که شما شخص عصبی مزاج ، بنیاد گرأ و در مقابل غیر خودی ها متعصب هستید ، تدریس شما در مدارس کراچی و لاهور پاکستان مبین بنیادگرایی و افراط گرایی شماست ، چون انگلیسها همیشه کوشیده اند با چنین اوصافی شخصی را پیدا و حاکم بر سر نوشت ملت ما سازند ، بعید نیست که به یاری آنها صاحب منزلتی نشوید ، اما در بین ملت پایگاه ندارید ، قدرت باید طبیعتاً به قشری سپرده شود که مترقی ترند ، کاندیدی شما هزاران شبهه را دراذهان مردم فراهم کرده است . شما  تا هنوزاززمان کارکردگی خود بصورت شفاف بمردم جواب نداده اید ، با این مصاحبه ها  ، ترفند ها وتلبیس ها میخواهید خود را از گناه مُبری سازید ، اما نزد ملت برئ الذمه شده نمیتوانید .

و اما آقای جلالی !

شما نیز از پایه گذاران حکومت آقای کرزی بودید ، حکومتی که مزه تلخ آنرا همه چشیدیم ، گلایۀ جامعۀ روشنفکری و مردم کشور از شما اینست که با وجود داشتن پُست وزارت داخله ، یارای مقابله را در مقابل ریشه کن ساختن مواد مخدر و افشای لست قاچاقچیان نداشتید ، صحنه را ترک و حتا در امریکا که هیچگونه خطری متوجۀ تان نبود ، لست قاچاقچیان را افشا کرده نتوانستید ، بصراحت لهجه میتوان گفت که مبارزات شما  بعنوان «مبارزۀ بُزدلانه » ثبت تاریخ خواهد شد ؟ .

آقای حلیم تنویر!

بطلمیوس میگوید : حکمت درختی است که ریشۀ آن در قلب و میوۀ آن در زبان است .

در حقیقت میوۀ زبان شما را که از قلم تان تراوش کرده ، بسیار تلخ و ناگوار یافتم . لطفاً یکبار به صفحۀ 153 مجموعۀ طنز « خر بی فرهنگ » خود سری بزنید ، من بطور فشرده سه پارگراف آنرا انتخاب و دراینجا ذکر میکنم .

« ... ناموس خود را بره روسها دادند ، ده زیر ریش امریکایی ها دمبوره می زنند » .

     آقای تنویر اگر برای شما یک مثال زنده از زبان صبغت الله مجددی بیاورم که گفته بود : « والله کاری ما کردیم که روسها نکرده بودند ». جناب مشاور ارشد وزارت اطلاعات وفرهنگ ! همین اکنون شما در کجا قرار دارید ! در زیر ریش امریکایی ها دمبوره می زنید یا بخاطر حرمت ریش گلبدین طبله می نوازید ، در کجائید ! .

در جای دیگری می نویسید : « خیره که خر هستیم ... یک موجود بیگناه خدا هستیم از همی ظاهر شاه کده خو شرف داریم » .

آقای تنویر ! نوشتن روزی جواب دادن دارد ، ما به حیات سیاسی سیاه ظاهر خان درینجا به بحث نمی نشینیم ، اما از دیدگاه نویسندگی علمی و منطقی که خداوند انسانها را اشرف مخلوقات خلق کرده ، میتوان خر را با شرف تر از یک انسان ، آنهم چهل سال سلطنت کرده باشد مقایسه کرد ، آیا این نوشتۀ شما کاریست معقول ! . اگر اوشان پست تر از خر بودند ، لازم نبود که درمرگ شان به عزأ داری نشسته و مویه سر می دادید .

 بینیم در پاراگراف بعدی چه در فشانی کرده اید . « ... یکروز چند تا کمونست ره مجاهدین  اسیر گرفتند و ازش تحقیقات میکدن یکی پرسید نام بابیت چیست ...؟ بندی چُپ بود و گپ نمی زد ، مجاهد قار شد گفت : او بچۀ خر میگم نام بابیت چیست ...؟ مه ده خود خوردم و خجالت کشیدم ... زبان نداشتم که بری مجاهد میگفتم : همی ماره هرچه که تحقیر میکنی خیره ... خو نگو که پدرش از خاندان ماس که دیگر آبرو و عزت بری همگی ما خر ها نخات ماند » .

    آقای تنویر !

تو چه دانی که پس پرده کی خوب است کی زشت .

قسمیکه میدانید ، اکثریت پدران اعضای ح د خ ا ، بزعم شما [ کمونیستها ] مسلمانان بسیار صدیق ، مردمان متدین ، علمأ ی دین وافسران وطنپرست واقعی بودند ، آیا این یک توهین آشکار بمقام والای انسانیت نیست ؟ آیا خداوند بخاطر پسر، پدری را عذاب می کند، یا هرکس از عملکرد خود جوابگوی است ؟ .

 اگر قرار باشد ، اعمال شنیع پدرها را ، پسرها جوابگو باشند ، پس پسر شما بعد از مرگ تان ، آنمقدار پولهائیکه شخصاً بعنوان کمک به مهاجرین و مجاهدین از افغانستانی های مقیم هالند ، بلجیم ، آلمان و غیره کشور های اروپایی جمع آوری و حیف و میل کردید ، حتماً جوابگو خواهد بود .

شما دریکی از بیانات خود گفتید : ما نمی توانیم بعضی حقایق را بیان کنیم ... دست ما کوتاه است ... آزادی بیان وجود ندارد ... نظام مردمی نیست ... کجایش دموکراسی است .

خجالت آوراست که شما یکی هم از حکومت آقای کرزی شکایت دارید ، کسی که ولینعمت شماست و شما را تا اینجا و اینمقام رساند ، کفران نعمت میکنید !! وگرنه شما واین نام و نشان خیلی بدور است . شما کدام حقایق را میخواهید بیان کنید ؟ لابد از ترس ملت گفته نمیتوانید که ای امریکایها ! گلبدین را در رهبری کشور بیاورید ، مقام صدارت  را بمن وباقی تما م ارگانهای دولت را به طالبان بسپارید .

جناب تنویر صاحب ! فجائع و مصائبی که از ناحیۀ انسان ستیزی طالبان و خود سریها ی لجوجانۀ گلبدین دیدیم ، فراموش نا شدنیست ، و شما همیشه بدفاع نامقدس از آنها پا ها را بیک موزه نموده اید ، پیامبر اسلام میفرماید : هر کسی با ستمگری همراهی کند و بداند که او ستمگر است ، مسلمان نیست ، در حالیکه شما ستمگران را همراهی می کنید ،آیا حدیث را بپذیریم یا شما را ؟ . این قلم معتقد است که ابداً رأی مردمی نخواهید آورد .

آقای عبدالجبار ثابت !

زندگی سیاسی ، عملکرد ها ، جهت گیری ها ، جبهه گیری های شما سراسر ننگین  و سیاه است ، نمیخواهم بیشتر در مورد تان چیزی بنویسم ، حرکات تان ، حرف زدن های تان ، در هنگام صحبت کردن با چشم بالا و پائین نگریستن ، تکبر و غرور تان ، دست بریش بردن های بیموقع ، نکتایی با ریش شما که همخوانی ندارد ، همه وهمه نمایندگی از اخلاقیات و طرز تفکرروحی تان می کند ، شما هر کاری را که شروع کرده اید ، ناتمام گذاشته اید ، حتا جهاد علیۀ فساد را ، تا زمانیکه چند دوکتور معتبر از نگاه روانی شما را معاینه نکند و بمرد م نگویند که اختلالات روانی ندارید ، هیچگاه مردم شما را بصفت یک انسان نورمال نشناخته ونمی پذیرند . هرقدر شما خود را در لباس مسلمان واقعی جا بزنید ، بفرمودۀ پیامبر : پیدا کردن مسلمان واقعی درین دنیا به مانند پیدا کردن آب در صحرای سیناست .

هموطنان گرامی !

در کشور مظلوم ما سبز و سرخ و سیاه ، همه کفر و دین ایمان شانرا آزمودند ، وبر تجربه های مان افزودند ، اگربازهم آزموده ها را آزمایش کنیم ، نتنها خطای بزرگی را مرتکب می شویم بلکه به مقام عقلانیت انسان توهین کرده ایم .

    مصاحبه های چرب و نرم کاندیدان هریک نمایانگر علایق  و اندیشه های شخصی خود آنهاست ، ملت ما در انتخاب زعیم آیندۀ کشور باید هوشیار باشند و فریب سخنانی را نخورند که خدای ناخواسته یک عمر ندامت در پی داشته باشد .

   با آنچه که گفته آمدیم ، قابل تذکر می دانم که ملت ما فریب شعار های کذایی « تغیرات بنیادین » را نیز نخورند ، در امریکا و انگلیس ، اگر هزار ها سفید و سیاه و سرخ بقدرت برسند  ، سیاست داخلی و خارجی را پنتاگون و سی آی ای رقم می زنند ، اینهمه هیاهو ، یک بازی « چشم پتکان » بیش نیست ، آنها منافع کشور های خود را در نظر دارند ، آنقدر احمق هم نیستند که بخاطر من و تو دلشان بسوزد ، آنها اهداف خود را در منطقه به پیش می برند . اگرواقعاً امنیت کشور مارا آرزو دارند ، از اربکی سازی که جز وحشت ، تفرقه ، خانه جنگی ودشمنی دو برادر بوجود می آید پرهیز و اردوی ملی ما را با احضار جوانان سنین خدمت زیر بیرق ، تجهیز ، تمویل و با پرداخت سوم حصۀ حقوق یک سرباز امریکایی تأمین نمایند ، نفع آن در اینست که از یکطرف تا حدودی از جمع جوانان بیکار کاسته می شود و از طرف دیگر فرزند این کشور خوبتر و بهترتر از یک بیگانه  در تامین امنیت کشورش کوشا می باشد.

                بااحترام            

                                برگرفته از فراترازمرزها

 

  نظرات ()
یک گفتگوی جالب نویسنده: - ۱۳۸٧/۱٢/٦
عصر دولتشاهی

مناظره با یک هموطن پشتون

زرور افغان  ------ ساختار نظام سیاسی در افغانستان تحقیقی در بیراهه

این ادعای جناب دولتشاهی دایر بر اینکه ، شاه حسین هوتکی فرزند میرویس هوتکی موسس سلاله هوتکیان با به قدرت رسیدن لقب "حسینقلی" را از سوی پادشاه ایران گرفت، جای تردید فراوان دارد، چون نه شاه حسین هوتکی به تاج و تخت ایران رسید و نه هم از سوی شاه حسین صفوی لقب حسینقلی یافت، . زیرا آن شاه بیچاره صفوی قبلاً به دستور شاه اشرف هوتکی ( پسر کاکا شاه حسین هوتکی) توسط سپهسالار سیدال خان ناصری قبل ازسوقیات شاه اشرف هوتکی برعلیه ترکان عثمانی سربه نیست شده بود. اینکه نزد جناب دولتشاهی هیچ دلیلی نمیتواند وجود داشته باشد که سلطنت هوتکیان را پدیده یی ملی ومتعلق به مردم امروز افغانستان چی که حتی متعلق به قوم هوتکی بداند کاری نداریم اما در دنیایی که همه به دنبال تشکیل اتحادیه ها، کنار آمدنها و کمرنگ کردن اختلافات هستند، متاسفانه عده ای در سرزمین ما به ایده های قوم گرایانه و عقب افتاده خود محکم چسپیده اند. اگر ما واقعاً همه وامدار فرهنگ کلان ملی سرزمین آریانا هستیم و افغان، کرد و بلوچ و تاجیک و آذری و لر و گیلکی، همه میراث خوار یک فرهنگیم. واختلاف زبانهای ما اختلاف نژادی نیست پس تا بکی ه موج بی خبری و نا آگاهی آمیخته با تعصب های کور وجود داشته باشد؟. مورخین ایرانی از یک سو با عقده های نوستالژیک سقوط سلاله صفوی ایران را بدست شاه محمود هوتکی غایله و فنته اشرار افاغنه میدانند از سوی دیگر بدلیل استیلای نظامی بالای کندهار و هرات ادعای ارضی روی آن مناطق را هم دارند. مسخره است که کندهار را جز ایران بدانیم و مردم آن را غیر ایرانی و اشرار خطاب نمایم .


زرور افغان  ------ zrawarafghan@yahoo.com

با عرض سلام جناب دولتشاهی با تصحِح یک قسمت از مقاله از انتشار بقیه تبصره حقیر خود داری نمودید ، کوتاهی در این زمینه یا سانسور مجال و فرصت گفتمان را در این ویب سایت میبندید. والسلام

 


عصر ------ هموطن زرور من، سلام!

حرف شما قسماً درست است. بنده ریفرینس دقیق تاریخی درموردسرنگونی حکومت صفوی بدست شاه محمود هوتکی نداده و دچار اشتباهی شده بودم که آنرا اصلاح کردم. اما چگونگی حکومت هوتکی یک مثال بود و هرگز نمیتواند نیتجه گیری نهایی را تغییر دهد. البته از پیام های شما خبر نداشتم. بلکه بنده خود متوجه شده بودم که آنجا یک اشتباه وجود دارد.

 

درمورد این که ایرانی ها افغان ها را ایرانی (ایران بزرگ پیش از تشکیل ایران امروزی) نمیدانند گناه خود شان است و "بد میکنند" که نمیدانند. اما تصور نکنم همهء ایرانی ها به این باور باشند. با اینهمه، سخن برسر بازخوانی تاریخ است. نمونه هایی که بنده در مورد تاریخ افغانستان داده ام این نکته را روشن میسازد که تاریخ را قدرت های تاریخی به نفع خود و به نفع تداوم قدرت خود جعل کرده اند. اینک این دران به پایان رسیده است. دیگر نمیشود تاریخ خود را برمردم جعل کرده و تحمیل کرد.

سخن اینجاست که، تاریخنویسی به گونه یی که حبیبی نوشت و دیگران، حتی غبار وکهزاد، آنرا تعقیب کردند، دران برههء زمانی که ما قرار داشتیم، یکی از نیاز ها بود. یعنی ساختن تاریخ برای سرزمینهایی که تعریف های سیاسی تازه یافته بودند، یکی ازنیازها به شمار میرفت. نه تنها در افغانستان بلکه در سایر کشورها نیز "تاریخسازی"ها ادامه داشت. برخی ازین کشور ها توانستند با ساختن "جعل" خیرخواهانهء تاریخ زمینه یی بسازند برای وحدت ملی شان. ایران با برگزیدن این نام تاریخی برای خود توانست تمامی اقوامی را که دران کشور زندگی میکردند، زیر یک بیرق بیاورد و تاکنون منحیث یک کشور نیرومند درمنطقه با سرفزاری به موجودیت خود ادامه بدهد. در پاکستان نیز به نا "مسلمانان هند" و "باشندگان وادی سند" یک کشور ملت ساخته شد... اما در افغانستان فاجعه ازهمان آغاز تشکیل کشوری به این نام آغاز می یابد. از یکسو نام اینکشور به نام یک قوم گذاشته شده و سایر اقوام ازان برون ماندند و از سوی دیگر، حکومت های قومپرست به خصوص از زمان نادرخان-هاشمخان- محمدگل مهمند –داوود ونعیم، تلاش های بسیار خطرناک وضد ملی آغاز شد که این سرزمین را به نام یک قوم سجل کنند. اینست که این کشور هنوز تشکیل نشده ومردم به وحدت ملی نرسیده اند... پس باید تاریخ را دوباره خواند و تاریخ را دوباره باید نوشت. حق و جایگاه هریک از اقوام ومردمی که درین کشور زندگی میکنند داده شود....

من نیز باشما موافقم که پشتون ها ایرانی هستند و ایرانی بوده اند. سخن من هم همین جاست که هوتکی ها خود را ایرانی میدانستند. هوتکی ها اصفهان را اشغال نکردند بلکه یکی از سلاله های دیگری بودند که ساکن ایران بودند و در ایران به سلطنت رسیدند. از همینروست که احمدشاه ابدالی خود یکی از افسران اردوی نادرشاه افشار است. نادر افشار همان کسی است که به حکومت هوتکی ها در جنگ دامغان خاتمه می بخشد. اوست که هرات، کندهار، کابل و حتی بلخ را فتح میکند وتاهندوستان لشکر کشیده آنرا تصرف میکند... و احمد شاه ابدالی درکنار نادر شاه افشار هم در فتح هرات وکندهار قرار دارد و در سرنگونی حکومت هوتکی درکنار نادر افشار شمشیر میزند. پس درینجاموضوع افغانی و غیر افغانی (پشتونی و غیر پشتونی) اصلاً مطرح نمیشود. احمد خان ابدالی یکی از سرداران اردوی ایران است...

حرف اینجاست که تاریخ را ما دیگر با آن ترتیب و مقصدی که تاکنون به خوردما داده اند نمی پذیریم. درمورد پشتون ها و تعلق شان به اقوام آریایی من شکی ندارم. اما باید دریافت که منطور از پشتون ها چه کسانی اند. هرکسی که پشتو میگوید، پشتون نیست. همانگونه که همهء فارسی زبان ها تاجک نیستند. از جملهء پشتو زبان ها درمورد ابدالی ها بسیاری را عقیده بران است که آنها یهودی اند. درین مورد دلایل و شواهد زیادی وچود دارد. اما در مورد سایر پشتون ها، به خصوص غلجایی ها من هیچ شکی ندارم که از اقوام آریایی اند. با این همه حتی ابدالی ها نیز برای من اکنون عضو جامعه یی اند که افغانستان نامش نهاده اند وبا آنها سرنوشت مشترک داریم. ابدالی ها هم هموطن ما اند هیچ تفاوتی ازدیگران نمیتوانند داشته باشند.. اگر بخواهیم این کشور را کشور مشترک خود بدانیم باید برای دستیابی به مشترکات و فرهنگی و تاریخی خویش بپردازیم وآنرا تقویه کنیم. هرقدر بر طبل اختلاف بکوبیم، به همان اندازه سرنوشت همهء ما به خطر می افتد...

با ببیشتر حرف های شما موافقم آقای زرورافغان. من بدین باورم که باید تاریخ را دوباره بنویسیم. چنانی بنویسیم که دران تمام اقوام کشور جایگاه خودش را داشته باشد، افتخارات خود را داشته باشد و آن آفتخارات را دیگران نیز بپذیرند و به آن احترام بگذارند. حرف من متوجه کسانی چون شما نیست. حرف من متوجه "میرویس ویار" ها و آنهای است که افغانستان را کشور بابایی تنها پشتون ها میدانند و دیگران را مهاجر میخوانند. شمااظهارات وکیل کوچی ها در شورای ملی را به یاد دارید؟ وقتی ما حرف آنها را میشنویم، مجبوریم به تاریخ برویم و دریابیم که مثلاً کندهار را پشتون ها پنجصد سال پیش با یورش آوردن پشتون های کوچی از کوه های سلیمان اشغال کردید. کندهار در اصل یک شهر ویک ولایت تاجک نشین است. مجبوریم به آنها بگوییم که افغانستان در آنسوی دیورند قرار دارد نه در اینسو... این حرف ها برای آنهاییست که مانند میرویس ویار سخن میگویند. اما وقتی با شما روبرو میشویم، در می یابیم که حرف های شما از یک تمدن و یک فرهنگ عالیتر سرچشمه میگیرد. شما خواهان زندگی مساویانه و برادرانهء تمام اقوام درین کشور معلوم میشوید. اگر چنین باشد، ما شما مشکلی نداریم. اما شما از یک روند فغال سیاسی درمیان پشتون ها نمایندگی نمی کنید. امروز فاشیزم افغان ملتی اراده و رای پشتون ها را به گروگان گرفته است. ما مجبور استیم در برابر این فاشیزم خانمان بر انداز، تمام قد بیایستیم. این ایستادگی در برابر قوم پشتون نیست. در برابر شما نیست. در برابر حرف های منطقی شما نیست. در برابر نویسندگان "دویمه سقوی" و آنهایی است که میخواهند، افغانستان را پشتونستان بسازند.... شما به سلامت باشید.

 


زرور افغان ------ تحقیقی در بیراهه

با عرض سلام حظور جناب دولتشاهی: انتقاد برای بسیاری انسانها خوش آیند نیست ؛اما هستند افرادی که فقط یک نوع انتقاد را دوست دارند که دامان آنها را نگیرد ؛ آنجا که انتقاد مربوط شد به من و شما خوشما نمی آید و این مساله بیشتر جنبه ی روانی دارد. فراموش نباید کرد در مورد مسایل کلان ملی و فرهنگی مردم کشور اوهام و خرافات شوربختانه دامان ما افغانها را گرفته است. و از همینروست که تمامی حسنات را به ناف خود میبندیم و اسباب سیه روزی خود را به شکل غیر منصفانه در حاکمیت این قوم و تهاجم آن قدرت خارجی تشخیص میدهم. در افغانستان هر کس بنوعی وابسته به باور یا عقیده ایست .

 بایسته است به باور دیگران احترام گذاشت ولو در راستای تفکر ما نباشد و یا بهتر است دست کم نویسندگان افغان در خارج از کشور عقاید خود را دایر بر مسخر نمودن و اهانت به طرف مقابل نزد خود نگهدارند. برخی اندیشمندان ما‏ حینیکه چند تا کتاب و مقاله ای ‏را‏ مطالعه نموده اند سپس بزودی تحت تاثیر دیدگاه های مطرح در آن قرار میگیرند. شایسته‏ بود‏ اگر آنان ‏‏راههایِ‏ برون‏ رفت ‏از معضلات و حل مسایل ملی را نشان‏ میدادند و با کنکاش علمی و بدور از عصبیت قومی ‏نگاهِ‏ ‏به‏ ریشه های واقعی‏‏ مشکلات ‏بیندازند‏‏ و دریابند که در کنار‏ ناهمگونی های ما‏ تجلی وحدت نیز بوضوح نمودار است. جناب دولتشاهی با احترام به شما متاسفانه از نوشته تان چنین برمیاید که با این ادعای مورخین برتری طلب ایرانی موافق هستید که کندهار جز ایران است اما مردم آن قبایل یهودی اشغالگر و مهاجر از آن آنسوی کوهای سلیمان اند. ودرحالی که کندهار در اصل یک شهر ویک ولایت تاجک نشین است! و گویا دلایل فراوان هم در این زمینه دارید و ظاهراً ترجیع دادیدکه آنها را ننویسید. مگر واقعیت اینست که این ادعا چیزی جز همان اوهام تاسف آور مورخین متقلب و برتری طلب ایران نیست . وانگهی این ادعای شما مگر با اظهارات همان وکیل ولسی جرگه تفاوت دارد؟ اهانت که شاخ و دم ندارد . مگر اهانت به هرکس وهر قوم وتحقیر فرهنگ مردم در هر شرایطی دور از شان انسانها وبه نوعی نژاد پرستی محسوب نمیشود؟.

جناب دولتشاهی شما خود قضاوت کنید امروزه بیشترین اهانت ها زمانی که توسط برخی فعالان سیاسی فرهنگی و نویسندگان وابسته به احزاب مانند لطیف پدرام و یا فرشته حضرتی به هموطنان ما صورت میگیرد ولی آب از آب تکان نمیخورد. که شایسته است توسط همه روشنفکران واقعی بشیوه های متمدنانه محکوم شود. ولی تا یک اعتراض کوچک که آنهم قابل مزمت است توسط کدام نو جوانی بنام میرویس ویار احتمالاً به استناد به نوشته های امثال ( احمدبهار چوپان پنجشیری که در نوشته ای از سوی خود در ویب سایت پیمان ملی زادگاه اصلی خانواده خود را ده بید ثمرقند مینویسد) و یا هم شاید در اعتراض به هتاکی های مشمئز کننده لطیف پدرام بلند میشود شماری نویسندگان افغانستانی، به قول معروف از کوره در میروند

 این ادعای شما که ابدالی ها یهودی و شهر کندهار را پشتون ها پنجصد سال پیش ا یورش آوردن از آنسوی کوه های سلیمان اشغال کردند و درحالی که کندهار در اصل یک شهر ویک ولایت تاجک نشین است. و افغانستان در آنسوی خط دیورند قرار دارد نه در اینسو". به همان اوهام الله بختکی لطفعلی شاه قاجار میماند که روزی به جان ملکم خان سفیر هند بریتانوی گفته بود" این ناپلیون بناپارت را من بقدرت رسانیده ام. ببینید با این دیدگاه ها چطور میشود دست کم به یک گفتمان سازنده و علمی ادامه داد. امروزه بیشترین مطالب که در در رسانه های مربوط به افغانها توسط برخی نویسندگان برتری طلب و متعصب وابسته به احزاب در داخل و خارج انتشار میابند، آیا شبیه به مواد تبلیغاتی سیاسی دوران رایش سوم، به رهبری آدولف هتلر در المان نازی بر علیه اقلیت های یهودی در اروپا نیست؟. شیوه کلیشه ای مطالب رسانه ها یک سره بدون تفکیک و کنکاش اگاهانه و علمی صرفاً بر پایه استناد به ترکیب عمدتاً پشتونی جریان های جناح خلق ، افغان ملت ، حزب اسلامی، اتحاد اسلامی و طالبان را یکسره بعنوان نمایندگان گویا انتخابی پشتونها و در کل فاشیزم پشتونی خوانده و دقیقاً با کاپی از همان شیوه تبلیغاتی آلمان نازی با Demonize کردن و ایجاد تنفر از پشتون ها و دامن زدن به آن در گستره منطقه و جهان کار میگیرند.

اینبار مشکل این است که کاپی کننده های این تبلیغات منفی با استفاده از بستر ایجاد شده توسط بی 52 لباس دموکراسی را بتن کرده اند! اگر لطیف پدرام یا خانم فرشته حضرتی به مقتضای سرشت و شخصیت های شان به مشاهیر سیاست ، ادب و فرهنگ مردم شما به بدترین شکل فحاشی کند و آن را به اسم "آزادی بیان" بگذارد؟ شما چه واکنشی نشان میدهید. هر چیزی یک خط سرخ دارد که یک انسان منصف و باشعور از آن فراتر نمیرود . نقطه ضعف این روش این است که کلیه اعمال خشونت آمیز بیشتر به آدرس یک قوم و فرهنگ مردم آن نسبت داده میشود . هرکس حق دارد که به تاریخ رجوع نماید و تاریخ بنویسد و چنان بنویسد که دران تمام اقوام کشور جایگاه شان را داشته باشند، افتخارات خود را داشته باشند و آن آفتخارات را همه بشمول پشتونها هم پزیرفته اند و میپذیرند و به آن احترام میگذاریم. مقصود شما را از اینکه دیدگاه های امثال من از یک روند فعال در میان پشتونها نمایندگی نمیکند! نمیتوان فهمید. مگر مطمین باشید که این دیدگاه ها در میان پشتون ها بدون اندک ترین ابهام کاملاً رایج است . این را هم نگفته اید که چگونه به این استنباط دست یافتید که حزب افغان ملت اراده و رای پشتون را گروگان گرفته است؟. اراده مردم را که نمیتوان با اسانی به گروگان گرفت. چنانچه با توجه به ترکیب احزاب اثر گذار سیاسی در سه چهار ده اخیر در کشور هیچ جریان سیاسی به یک جریان حاکم در کشور مبدل نگردیده و اراده مردم را تمثیل ننمودند. اگرخوب توجه کنیم و رخدادهای در کشور و واکنش بعضی از رسانه ها را پشت سرهم بچینیم از مجموع این واکنش ها بخصوص جنگهای خرد و کلان مطبوعاتی را که در شماری از روزنامه در کابل ورسانه های خارج از کشور توسط احزاب سیاسی در داخل راه اندازی میشود،بیافزائیم به این فرجام میرسیم که ناقصان اتحاد و برادری افغانها در بیم از دست دادن منافع خود این دسیسه ها را طرح ریزی و اجرا میکند تا به افکار عمومی جهان القا کند که طالبان از قوم پشتون نمایندگی نموده وبنوعی گویا پشتون ها مانند فاشیزم در اروپا خطر بزرگی اند تعداد از فعالان سیاسی و نویسندگان متعصب وابسته به احزاب مانند لطیف پدرام، حفیظ منصور، داکتر مهدی و یا خانم فرشته در اظهار نظر های خویش این کار را دفاع از آزادی بیان دانسته و با مثال آوردن کارنامه های طالب ها و عبارات کلیشه ای مانند فرهنگ قبیله به محکوم کردن قوم پشتون میپردازند و انرا توجیه میکنند. هموطنان که در داخل کشور زنده گی میکنند جنایات هولناک و سفاکی قبیله جنگ سالاران خود را علیه اقوام باهم برادر افغان دیده و تجربه کرده اند، هیچگاه گول چنین ادعا های را نمیخورند.

 

تعدادی دیگر از همین نویسندگان میکوشند بخاطر همدستی طالبان بالقاعده با محکوم کردن پشتون ها احزاب خودرا نزدیک به انچه سیاست ها وفرهنگ غرب میخوانند نشان دهند ولی اگر عمق ادراک جامعه بین المللی را از وضعیت قبیله خود آنان در افغانستان درک کنند و بدانند که با این قرائت از اوضاع کشور ترفندها آنان هیچگاهی اثر گزار نمیباشد، خیلی ها سرخورده خواهند شد. واقعا مایه شرمندگی هست که شماری از نویسندگان متعصب خواه افغان ملتی باشند یا ستمی خواه نویسندگان دویمه سقوی باشند یا از قماش پدرام ، حفیظ منصور ، داکتر مهدی و یا خانم فرشته که ادعای روشنفکری دارند ولی یک سری در دفاع از فرهنگ اهانت نظر میدهند. نوشته ها آنان به طرزی وقیحانه به اقوام و فرهنگ مردم افغانستان توهین میکند و به هیچ عنوان پیامی جز کینه ندارند. نویسندگان مانند خانم فرشته و امثال وی که پیوسته دم از منطق و آزادی بیان میزنند باید درک کنند یک هموطن بدخشی بالای هموطن خوستی و نیمروزی برتری ندارد. مردم ما از کلیه اقوام کشوردر زندگی دارای ارزشهایی مشترک هستند که باید محترم شمرده شوند. و عجیب اینکه این افراد نه تنها کمترین آگاهی از وجوهات اشتراک مردم کشور ندارند بلکه شهامت برخورد با واقعیت رانیز ندارند.وقتی چشم برروی واقعیات بسته می شود نتجه اش شعارهای شعورتهی است.. . والسلام علی من تبع الهدی

 


عصر  ------ تحقیق در صراط مستقیم.

هموطن عزیز، جناب زرور افغان، بازهم سلام! چنانچه در پیام گذشته ام یاد آور شده بودم، از کلام شما تاکنون چنان دریافته ام که شما فرهنگ و ادب مباحثه را میدانید و گوش های تان برای شنیدن حرف های دیگران باز است. این را هم میدانم که سی سال اخیر بسیاری از زمینه های مشترکی را که برای یک گفتمان ملی ضرور است، ازمیان برداشته است. ازینرو اختلاف ما برسر برخی مسایل اساسی درمورد کشور، تاریخ و هویت آن طبیعی است. این که شما حاضرید روی این اختلافات صحبت کنید و ما را مانند برخی ها "پختون دخمن" و "ایرانپلو" خطاب نکرده اید، خود نکتهء مثبتی است که ما را به ادامهء بحث امیدوار می سازد.

 

از شما میخواهم که حوصله داشته باشید و مانند دفعهء پیشتر بحث را رها نکنید. بیایید مانند دو برادر که درسرزمینی به نام افغانستان، صرفنظر ازینکه این نام برای ما پذیرفتنی است یا خیر، بنشینم و روی مسایل ملی صحبت کنیم. ما بخواهیم یا نخواهیم هموطن یکدیگر هستیم.از گشاد آن گشاد ما روی میدهد و از فساد آن فساد همهء ما. بیایید به جای رفتن در پی برآوردن مقاصد شخصی، فردی و قومی برای همهء کشور و منافع همه فکر کنیم و راهی بسازیم که همه همدل و همدست، برای آزادی، رفاه و سربلندی مردم عمل کنیم. این کار ممکن نیست مگر این که نظام سیاسی مورد پذیرش هم ایجاد نشود واین نظام سیاسی مورد پذیرش همه را زمانی میتوانیم بسازیم که یک روند فکری نیرومندی ایجاد کنیم تا منافع ملی مورد پذیرش برای همه را تعریف و تنظیم کند. این منافع ملی از هویت ملی مشترک آغاز می یابد. هویتی که دران همه خود بیابند و به آن ببالند و به آن افتخار کنند. ازنظر من ما درهمینجا در جا زده ایم. حکام افغانستان کوشش کرده اند تا افغانستان به نام یک قوم تسجیل شود. از پذیرش نام افغانستان تا عنوانی ملیت مردم در تذکره "افغان" و پس ازان برنامه هایی پردامنه و منظمی که برای پشتونیزیشن افغانستان جاری بودو اکنون نیز جاریست و تا دکترین حزب افغان ملت زیرعنون "بخشیدن هویت پشتونی" به افغانستان همه و همه ره به همین ترکستان برده روان اند.

آقای زرور افغان! بحثی که شما دارید دو جنبه دارد. یکی این که آیا گفتگو در مورد باز نگری تاریخ نیاز است و یا خیر؟ دوم این که آنچه در بازنگری های خود ما به آن دست یافته ایم و با تاریخ سرکاری درتعارض است، بنیادی دارند یا خیر؟ پاسخ بنده درهردو مورد، آری است. قرائت تاریخ بدانگونه که تاکنون صورت گرفته سبب شده تا علم کوچی تصور کند که کوچی ها مالک افغانستان اند. ازینرو نیاز است تا ما به بازنگری تاریخ نیاز داریم و دیگر جنتر و منتری به نام "نگو که وحدت ملی خراب میشود" نمیتواند مانع ما شود. چرا که میدانیم وحدت ملی حقیقی زمانی به میان می آید که مردم برمبنای واقعیت ها قرارداد های اجتماعی خویش را بسته باشند نه برروی دروغ ها و فریب ها. ببینید، سخنان علم گل کوچی چقدر مسخره است. کسی که ساکن یک سرزمین نیست، چگونه میتواند مالک آن باشد. کوچگیری و باشندگی در زمین دو اصلی اند که نقیض یکدیگر اند و در یکجا به هم نمی آیند. اما تبلیغات افغان ملت برمبنای تاریخ های ساختگی و سرکاری و زمانی هم فیصدی نفوسی که "انعام الله واک" از کمپیوتر هایش در "گل حاجی پلازه" کشیده است، سخن را به جایی رسانده که درنظر علم گل ها تنها کوچی ها و پشتون ها مالک وباشندهء سرزمینی که انگلیس افغانستانش خواند، جلوه کند. آیا ما حق داریم درین حالتی که کارد به استخوان ما رسیده، علیه این طرز تفکر و علیه این تاریخ بشوریم و برویم به مطالعهء دریافت تاریخ حقیقی حضور اقوام مختلف درین سرزمین بپردازیم. شما برگفتهء من که کندهار را دراصل سرزمین تاجک نشین گفته، اظهار تعجب کرده اید. شما بروید یک بار دیگر تاریخ های حافظ رحمت خان، مخزن افغانی، تاریخ سلطانی و حتی تاریخ احمدشاهی را بخوانید تا دریابید که کی در کجا بوده است. اگر این تاریخ ها را بخوانید، در می یابید که حتی پشاور سرزمین دیگانان یعنی تاجکان بوده است. شما آقای زرور افغان بروید تاریخ افغانستان در پنج قرن اخیر نوشته میرمحمد صدیق فرهنگ را بخوانید که دریابید که "شلمانی ها" در پشاور کی ها بودند؟ فصل و باب این بحث در کتاب فرهنگ این است: جلد اول، قسمت اول، باب سوم. دراین کتاب شما میتوانید تاریخ حضور پشتون ها در نقاط مختلف دو سوی دیورند را مطالعه کنید. مسالهء قندهار که سرزمین تاجک ها بود یک حقیقت غیر قابل انکار است. بروید وتاریخ "چگونگی استیلای نظام قبیله سالاری در افغانستان" از قلم پوهاند داکتر جلال الدین صدیقی را بخوانید تا دریابید که چگونه حکومت صفوی 3600 قلبه زمین تاجک هارا غصب و به غلجی ها داد. جنگ غلجی ها و ابدالی ها و جنگ های بین قومی خودشان به خاطر تصاحب زمین و همچنان خدمت سران این دو قبیله به طور نوبتی به کورگانیان هند و صفوی ها برای بدست آوردن غنیمت و تصاحب زمین دیگران رانیز میتوانید در تاریخ های مختلفی که به این مساله پرداخته اند، دریابید. حرف های ماحرف "الله بختکی" نیست، جناب زرورخان! شما بروید تاریخ را بخوانید تا دریابید. این که گفته ام افغانستان اصلی آنسوی دیورند است، نیز مبتنی بر حقایق است. دلیلی بزرگتر ازین چی که اکثریت پشتون ها (افغان ها) در آنسوی دیورند زندگی میکنند. البته این اکثریت شامل پشتون هایی که درین سی سال آخیر واپس به آنسوی دیورند، رفته اند نمی باشد. دلیل دیگر این که همهء تواریخ و اسناد معتبر داخلی و خارجی نشان میدهد که محل اصلی زندگی پشتون ها کوه های سلیمان در آنسوی دیورند بوده و آنجا به سوی شرق و غرب پراگنده شده اند. شماری به گونهء مسالمت آمیز با کار وزندگی درین سرزمین ها تازه در پهلوی باشندگان بومی آن زندگی اختیار کرده اند و شماری هم با روی آوردن به خشونت به اشغال و غصب خانه وزمین باشندگان بومی پرداخته اند. البته این غصب و اشغال در برخی موارد شامل حال پشتون های دیگر نیز شده است. جنگ میان غلجایی های هوتکی و ابدالی ها یا میان صافی ها و یوسفزایی ها در دره های سوات قصه های زیادی ازین سلسله اشغال و غارتگری قبیلوی علیه یکدیگر و علیه سایر اقوام دارد...

 

حضور تاجک ها در ولایت های جنوب شرق ناشی از مهاجرت آن به این سرزمین ها نیست. همین حالا 27- 30 فیصد مردم لغمان، 12 فیصد مردم ننگرهار، 31 فیصد مردم لوگر، تاجک و فارسی زبان اند. تاجک ها درگردیز، ارگون وکندهار هنوز هم هستند. این ها باشندگان اصلی وبومی این سرزمین ها اند. با اینهمه، هدف من از بازخوانی تاریخ به این منظور نیست که مانند فاشیست ها خود را باشندهء اصلی بخوانم ودیگران رامهاجر و بگویم که دیگران باید ازین ملک برآیند. بلکه هدف من و آن سایرینی که درین مورد می نویسند، این است تا بگوییم که ما درین سرزمین بوده ایم و حرف فاشیست ها نادرست است. گیرم تاریخ این که کی درین سرزمین کی پیش آمده تثبیت شد و نشان داده که کی پیش تر وکی بعد تر درین سرزمین متوطن شده است، آیا حکومت و نظام سیاسی یی که شما میخواهید باید تنها متشکل ازآنهایی باشد که "سند" تقدم زیستن درین سرزمین را دارند؟ اگر چنین باشد، این سند چگونه معین میشود و کی ثابت میکند که کدام قوم و کدام خانوده پیشتر آمده است؟ آیا مهاجرت به اساس خانواده و شخص درین سرزمین صورت گرفته یا این که اگر یک نفر از یک قوم به این سرزمین مهاجرت کرد، برای همهء همقومان خود جای "غروچ، یا قروغ" میکند؟ اگر چنین نیست، چگونه میتواند حضور یک افریدی و یک ختک، درینسوی دیورند برای همهء افریدی ها و ختک ها درین سرزمین حق شهروندی بدهد؟ اگر چنین است چرا برای تاجک ها و ازبک ها هزاره ها و ترکمن ها چنین حقی قایل نمی شویم. چرا خان عبدالغفار خان فخر افغان خوانده میشود و امام علی رحمان ویا کریموف و یا نیازوف فخر افغان (اگر افغان باشندهء افغانستان معنی بدهد) نیستند؟ چرا چنگیز خان مغول چنگیز بابای کبیر، که در "کبیری" کسی چون او کبیر هم نبوده است، فخر ما و بابایی برای مردم ما پذیرفته نمیشود؟ اگر تاجک و ازبک و هزاره دروازه را بروی همقومان خود در دگرسوی سرحدات بسته است، چرا این دروازه در شرق و جنوب بسته نمی شود؟ آیا کشور های دیگر ومتمدن جهان به همین گونه اساس و نظام سیاسی خود را ساختند که هر که سند تقدم زیستن داشت حق سرداری و حاکمیت دارد؟ آیا همهءاقوام پشتو زبان و همهء فارسی زبان ها تاریخ واحد متوطن شدن در افغانستان امروزی را دارند؟ آیا اگر این مساله را بنیادی برای معین ساختن سهم اقوام درساختار سیاسی کشور بپذیریم، بسیار احمقانه نیست؟ پس بحث روی تاریخ های ساختگی و یافتن قرائت تازه ازان یک بحث ضروری و از روی اجبار است.

همچنان اسنادی که ما ارائه کرده ایم، بنیاد منطقی و تاریخی دارد. درموردبرخی نکات آمده در پیام تان، آقای زرور افغان! شما از برخی شخصیت ها یاد آور شده اید و چنان القا میکنید که آنچه آنها گفته اند، گویا انگیزه های سیاسی دارد. خدمت شما عرض شود که هم شما سیاسی حرف میزنید و هم من و هم آنها. مهم اینست که آیا حرف شان درست است یاخیر. باید بپذیریم که سیاسی ها هم حرف درست میتوانند بگویند. همانگونه که غیر سیاسی ها نیز میتوانند حرف نادرست گفته باشند. کاش دقیق میگفتید که مثلاً کدام حرف حفیظ منصور یا داکتر محی الدین مهدی، نادرست است. تا جایی که من به یاد داریم، منصور گفته بود: "من افغان نیستم، افغان نام برادر من است." ازنظر من پخته تر و دقیقترازین حرف نیست که منصور گفته است. ما یا ازبکیم، یا هزاره، یا پشتون (افغان) یا تاجک یا نورستان و یاهم پشه یی و بلوچ یا ترکمن... استیم. ما با هم برادرانیم وازیک مادر که همین سرزمین امروزی ماست، تغذیه میشویم. ما باید منابع ما را جمع کنیم و با هم بخوریم. ما از شمال به جنوب خربوزه و غله میفرستیم و از جنوب چارتراش و جلغوزه میگیریم. ما داشته های ما را در طبق اخلاص میگذاریم و هرچه داریم با هم برادرانه تقسیم میکنیم. ما همین را میخواهیم. اما ما نام های جداگانه داریم. افغان یعنی پشتون... حرف منصور همین بود. ومن دران نقصی نمی بینم بلکه آنرا در اوج برادری خواهی و برابری خواهی می یابم. داکتر محی الدین هم در جواب مقالهء انوارالحق احدی زیرعنوان "زوال پشتون ها" نوشته است که در نوشته های او نیز من چیزی که مخالف اصل های برادری و هموطنی باشد، نمی یابم. هردو شخصیت خواهان برابری و برادری میان اقوام بوده و مخالف هرگونه امتیاز قبیلوی و قومی اند. درین مورد با شما موافقم که ما تاجک ها نیز به سهم خود و همانند هر مسلمان شرقی دیگری به جای رسیدگی به ضعف های خود و به جای دست وآستین برزدن برای حل مشکلات خویش همیشه تنها به ملامت دیگران پرداخته ایم و دیگران را علت ناکامی خویش میخوانیم. گاهی پشتون است، گاهی مغول، گاهی ترک است وگاهی انگلیس، گاهی روس است وگاهی یهود و گاهی هم نصاری. همیشه همهء ما وشما به جای پرداختن به حل مشکلات خویش ناله میکنیم و نوحه می کنیم از دیگران و دست به کار نمی شویم که مشکل خود را خود حل کنیم. چون دیگران را ملامت مشکل خود میدانیم، همیشه هم چشم به راه دیگران می نشینیم که "همانگونه که خراب کرده اند بیایند و دوباره بسازندش"- کاری که هرگز شدن نیست. برادر عزیز، آقای زرور افغان! ما همین حالا با برنامه های پشتونیزیشن افغانستان از سوی حلقات خاص در حکومت کرزی و حتی شخص کرزی روبرو هستیم. همچو برنامه هایی اگر درگذشته ها میتوانست برای مدتی سبب تامین منافع یک گروه شود، اما در شرایط کنونی جز ضیاع وقت و امکانان چیز دیگری نیست. ما و شما باید از ضیاع وقت و امکاناتی که برای ساختن یک افغانستان با ثبات میتواند شود، جلوگیری کنیم. ورنه همین امکانات دردست فاشیست های افغان ملتی سبب تباهی هرچه بیشتر کشورخواهد گردید. اگر عبدالرحمن خان و نادرخان و استبداد هاشم خانی نتوانست حکومت قومی یی افغانستان بسازد که پایدار بماند، حالا که به هیچ صورتی نمیتوان به این مقصد رسید. ما باور عمیق داریم که افغان ملت یک پروژهء ناکام است. اما میخواهیم بگوییم که بیایید وقت و انرژی تان را برای ساختن کشور مصرف کنیم.

 


زرور افغان ------ ساختار نظام سیاسی در افغانستان -تحقیقی در بیراهه

جناب دولتشاهی بدون تردید در نوشتار های شما به عنوان یک فردی اصولگرا و معتقد به یک رشته ارزشهای مشترک وطنی دیدگاه ها ارزشمند با برخی انتقادات موجه وجود دارند . با اینحال جناب شما نیک میدانید که نویسندگان سیاسی برای به کرسی نشاندن ایدیولوژی های شخصی و فرقه ای خود، نشر ادعاهای بی پایه و غیرمستند تاریخی و مردم شناختی را پیشه ی خود ساخته اند. کتاب افغانستان در پنج اخیر صدیق فرهنگ، پوهاند جلالدین صدیقی و با کمال احترام به شما دیدگاه های جنابعالی پیرامون خاستگاه اصلی پشتونها ، مساله هویت ملی( نام افغان بعلاوه حدود طبیعی افغانستان ) آمار داده شده در مورد هموطنان تاجیک در برخی ولایات نیز جزو چنین نوشتارهایی است که برای القای فرضیه های نادرست سیاسی، که در آن اقدام به تحریف تاریخ و آمار در مورد تعداد به عمل میآید.

در این پاسخ، من سعی میکنم تنها روی بحث تاریخی، آمار، منشا ادعای خیال بافانه و مغرضانه "پشتونیزیشن" تمرکز ننمایم چون بر همه روشن است که نوشتارهای که استدلال درآنها بر ادعا و اسنادی جعل استوار باشد، ناچار نتیجه گیری ها و توصیه های سیاسی در آن نیز نمی تواند راهگشای مسایل امروز و فردا افغانستان باشد. طوریکه میدانیم بیشتر اقوام ساکن در افغانستان آریایی‌ها هستند که از 3 هزار سال پیش به تدریج به این سرزمین آمده‌اند. اینکه نام افغانستان صرفاً مقارن با جلوس احمدشاه ابدالی پس از احیای وحدت سیاسی کشور درپی یک دوره فتور و تشتت طولانی در افغانستان گذاشته شد، کاملاً واهی است. کلمه افغان دست کم 1700 سال قدامت تاریخی اصالت ملی دارد دانشمندانی زیادی به این واقعیت تاریخی معترفند که افغانها بعنوان مردمان بومی در بین وادی غور، هلمند ،کابل و سند زندگی مینمودند. حتی کتیبه سنگی نقش رستم مربوط به دوره شاه پور اول دومین شاه ساسانی ( 260 قبل ازمیلاد) که در دو زبان پهلویاشکانی و پارتی میباشد و درشیراز ایران امروزی دریافت شد جمله : ګوندیفر، ابغان، رسمون (Goundifer Abgan Rismaud) ) وجود دارد که بخاطر شکست امپراطور روم Valerian در جنگ اودیسه درآن حک گردیده است. در بند دوم ترجمه کتیبه که در جلد چهارم صفحه 181 گزارشات باستانشانسی منتشره سال 1959 شیراز ایران از شهر پشکاپور pashkabur به عنوان یک شهر در جنوب شرق کشور کوشانی ها نیز نامبرده شد است و داننشمند آن را معادل کسپاپوروس یونانی و لوشاپولو هیون تسانک چینی و پرشاپور و برشاوور( پیشاور ) اسلامی دانسته اند در قسمت ششم این کتیبه از"وینده فرو ابگان رزمه ود" در زمره سپهسالاران مهم شاپور ساسانی تذکار رفته که پروفیسور سپرنگ لونگ (Sprengling) محقق امریکایی برای اولین بار آن را ترجمه نمود و د رمجله سامی 1940 یک مقاله نوشته و قاطعانه اپکان Apkan را لقب یا صفت افغان در دربار ساسانی میداند . از همینروست که س اولف کیرو نیز درانیان ویوسفزایی را از اعضای مهم دربار ساسانی میداند. رجوع شود به صفحه 80.متن انگلیسی پتانان در داستان فریدون نام آوگان ازجمله سپهسالاران فریدون دوبار امده است: سپهدار چون قارن کاوګانسپه کش چو شیروی وچون آوګان(شاهنامه، چاپ مسکو، جلد اول صقحه، 110) در همین داستان جای دیگر آمده است:: همه ګرد ایوان، دورویه سپاه بزرین عمود و به زرین کلاه سپهدار چون قارن کاوان به پیش سپاه اندرون آوګاگن (جلد اول صفحه ، 166) هرچند داستانهای شاهنامه به طور قطع اسناد تاریخی نیستند اما برخی واقعیت های زباستانی در آن درج میباشد. مستشرقین و مورخین این اوگان را همان ابگان عهد ساسانی میدانند و بوستی المانی در کتاب نام های ایرانی خود اوه گان را اوستایی میداند و سپرنګ لنګ و اولف کیرو به این عقیده اند که نام و صفت افغان به شکل ابګان و اپه ګان از سده سوم عیسوی گرفته شده و شاهان وحکام با آن آشنایی داشتند. همچنان در منابع قدیم هندی به شکل اوه گانه(Avagana) قید است و با ابگان و اپه گان دوره ساسانی مشابه میباشد . در اثار هندی ورهامی هیرا (Varha-Mihira) شاعر و منجم که در اوخر قرن پنجم عیسوی در راجین هند میزیست در کتاب مشهور خود "پنچه سید هانتیکا" (Pance Siddhantika ودر باب جفرافیه و موضوعات دیگر هند سحن رانده در ابیات 11 16 او 31،16 نام افغان را به شکل اوه ګانه درج نموده است و موسیو فوشه فرانسوی در کتاب " تکسیلا راه قدیمی باختر و هند" خود که در سال ( 1947 در پاریس چاپ، 235، 252 صفحات، 17 نوت) شرح داده که اوه گانه در اوسط قرن ششم میلادی باستانی ترین نام افغان است . ازاینرو منجم هندی "ورهامیهیرا" در سال 587ع کال وفات نموده و ابوریحان بیرونی دو کتاب او را به عربی ترجمه نموده است ، این دوکتاب نامبرده در میان علما شهرت زیاد داشته و قابل اعتماد پنداشته میشوند . بر پایه همین سند کلمه افغان در منابع هندی دست کم 1400 سال قبل نیز تذکر یافته است. سفرنامه هیون تسنگ یا خاطرات کشورهای شرقی که از زبان چینی به انگلیسی ترجمه گردیده است به عنوان یک اثر معتبر در مورد مردم جغرافیا ی افغانستان و باورهای دینی سیاسی و واجتماعی مردم آن معلومات قابل توجهی را ارایه میدارد. در صفحه 265 ترجمه انگلیسی آن امده است"حین بازگشت از هند به ولایت بنو نام منطقه ی موسوم به"او _ پو _ کین" (o-po-kien) افغان که در قسمت شمال غربی بنو حاشیه ای جنوب غزنی موقعیت دارد، را در یادداشت خود قید نموده است. وقبل از وی یک زایر دیگر چینی فاهیان نیز از همین منطقه دیدار نموده بود . محققان مخصوصاٌ جنرال کننګهم نویسنده جغرافیای هند باستان او" – پو – کین را با کلمه اوه گان ( افغان) تطبیق میدهد و تاکید میکند که زبان مردم آن هندی نیست ولی با آن شباهت دارد. به قول نامبرده مراد از آن همین قبایل افغان اند که بین ولایات سند، ملتان ، غزنی ، غور بودباش دارند. مورخین خارجی همین سه سند در دوره قبل از اسلام در منابع باستانی ساسانی ، هندی و چینی کافی میدانند و پس از آن در دوره اسلامی کلمه " افغان "در کتاب های پارسی او عربی مکرراً امده است که قدیمی ترین آن در "حدود العالم" سال 372 هـ (982ع) مربوط خانواده جوزجان ال فریغون ، در کتاب"تاریخ یمینی" عبدالجبار عتبی "تاریخ یمینی " در عهد سبکتګین و محمود غزنوی و سلاله غزنوی ، ابن اثیر در کتاب الکامل کی آن را ابغان با املا کهنه مینویسند. میر غلام محمد غبار نیز در اثر جفرافیای تاریخی افغانستان در مورد جغرافیای و بستر زیست پشتونها مینویسد: " درازمنهء قبل التاریخ، بعد از آن که آریان ها، وارد هرات و بلخ گردیده و از آنجا به سایر صفحات افغانستان منقسم شدند، قسمتی هم از شاخه پختانه ها به دره های ولایت غور سرازیر گردیده و در ارتفاع جبال و دره های سهمناک او مسکن گزیدند.. وطن اینها بعدا معروف به غور گردید و بنوعی که ما در قسمت تاریخ پاختیا نوشتیم، کلمه غور و یا غریت لفت قدیم پختانه بوده و تا امروز در زبان پشتو مستعمل و موجود است. تحریفات و تبدلات این کلمه به مرور زمان غرج و غرچ و عرش شده و در دورهء اسلام مشهور به غرجستان گردید.

اسم طایفه بزرگ پختانه ( غلجایی و یا غلزایی ) نیز منسوب به همان نام ولایت غرچ و یا غور است که بعضی مورخین آنها را به نام خلج و خلجی یاد کرده اند. با کل حال اسم غور که محرف غرو است و غرو در پختانه جمع غر ( کوه ) و به معنی کوه ها و کوهستان میباشد، مناسب ترین اسمی است که در مورد این ولایت کوهستانی اطلاق گردیده است بطور حتم با نام کک کوهزاد افغان اشنایی دارید از آنچه که فردوسی در مورد سرگذشت کک کوهزاد افغان در حکایت دوم شاهنامه بیان میدارد بر می آید که جغرافیایی طبیعی و کشور افغانها که کک کهزاد شاه و سردار آنها می باشد برون از حوزهء سیستان واقع نبوده است. و در استناد به جغرافیایی تاریخی این راهم میدانیم که زابل ، قندهار ، بست شامل حوزهء سیستان بوده است ، شاهنامه در موردموقعیت دژ کک کوهزاد میگوید: که نزدیک زابل به سه روزه راه -- یکی کوه بد سر کشید بماه --به یکسوی او دشت خرگاه بود-- دگر دشت زی هندوان راه بود--نشسته در آن دشت بسیار کوچ - ز افغان و لاچین و کرد و بلوچ." . همچنان فردوسی در مورد کک کوهزاد ادامه داده میگوید: نژادش ز افغان سپاهش هزار --- همه ناوک‌انداز و ژوبین گذار--به بالا بلند و به پیکر سطبر-- بحمله چو شیر و به پیکار ببر چنانکه حتی در این اواخر خود ایرانیان مخصوصاً ا نوبانینی با استفاده از اثر هاشم رضی ظهور سوشیانت ، اثر پور داود, سوشیانس و مزیسنا، محل فرمانروایی کک کهزاد افغان و جغرافیایی طبیعی قبایل افغان را در سیستان بلوچستان در فاصله ء بین زاهدان و زابل ایران در حوش و حول منطقهء بنام کوه خواجه کشف نموده اند. مینویسد: مورخان بعد از آ ن چون فخر مدبر در اداب الحرب والشجاعه، قاضی منهاج سراج جوزجانی در طبقات ناصری، حمدالله مستوفی در تاریخ ګزېده و محمد قاسم فرشته در تاریخ فرشته و دیگران نام افغان قبایل"اوغانی" بار بار ذکر و معلومات شایان توجهی ارایه مینمایند همینطور کلمه افغانستان (700) قبل جلوس احمدشاه ابدالی در تاریخ هرات سال 721 هـ (1321ع) که توسط سیفی هروی تالیف شده میبینیم که مناطق مناطق شرقی افغانستان فعلی الی وادی سند را بنام افغانستان درج نموده است . مولانا کمال الدین عبدالرزاق سمرقندی هروی که درسال 816 هـ (1413ع) در هرات متولد گردیده در کتاب "مطلع سعدین و مجمع بحرین" در سال 875 هـ (1470ع) تاحدی وسعت جغرافیایی افغانستان را که سیفی هروی میشناسد مکرراً ذکر مینماید. در تاریخ فرشته که شما هم آن را ذکر نمودید برخلاف گفته شما تاریخ فرشته افغانستان را از هرات الی حسن ابدال قید مینماید نه آنسوی خط دیورند و کوهها سلیمان و تذکرات تاریخ فرشته در ادبیات پشتو نیز زیاد تکرار گردیده است. همینطور معین الدین اسفزاری در روضات الجنات و بابر در سال 932 هـ (1526ع) که بدعوت دولت خان لودی افغان حاکم پنجاب سلاله لودی افغان در دهلی از افغانستان به هند رفت و امپراتوری گورگانیان هند را بر خرابه های سلاله لودی افغان ناسیس نمود در کتاب سفرنامه بابری مشهور آن میبینم که جفرافیای افغانستان به مفاهیم جغرافیایی متفاوت از وادی کابل الی سرزمین هند مستعمل بود. در این دوران دیده میشود که مردم این مناطق مشغول دفاع و جنگ به مقابل متجاوزین گورگانی هند و صفویان ایران اند تااینکه پس از دو قرن مقاومت در نتیجه قیام های میرویس هوتکی و احمدشاه ابدالی وحدت سیاسی در این قلمرو احیا میگردد. از جانب دیگر مسالک و ممالک اصطخری، مسالک و ممالک ابن خردادبه، صورت الارض ابن حوقل، احسن‌التقاسیم مقدسی، الاعلاق‌النفیسه ابن رسته، البلدان یعقوبی، تقویم‌البلدان ابوالفدا، حدودالعالم من المشرق الالمغرب، تاریخ گردیزی، تاریخ بیهقی، تاریخ سیستان، تاریخ بخارا، معجم‌البلدان یاقوت حموی بغدادی، جغرافیای حافظ ابرو و سایر منابع تاریخی و جغرافیایی و سفرنامه‌ها و متون ادبی، این حقیقت را به درستی به اثبات می‌رسانند که حدود و ثغور کشور خراسان و افغانستان در آثار این جغرافی ‌نگاران با تفاوت واختلاف فراوان سخن به‌میان آمده است. طوریکه گفته شد نام خراسان تمامی حدود ومناطق افغانستان امروز را در بر نمیگیرد. و اما اطلاق نام افغانستان دست کم در این چند قرن بر تمامی حدود کشور از شمال تا جنوب و از جنوب تا شمال تسجیل است. جناب دولتشاهی با مرور منابع و متون معتبر تاریخی که در بالا از انها تذکار رفت درمیابیم که پشتونها تنها سلیمانی نیستند و خاستگاه طبیعی آنان محدود به کوهپایه های سلیمان و یا انسوی خط دیورند هرگز نبوده است. کسانی که اهل فکر هستند به اسانی می دانند پشتونها سه صد و یا پنجصد سال قبل در اطراف کوهپایه های سلیمان از زمین سمارق وار سر بیرون نیاورده اند. پشتونها در کنار سایراقوام شریف کشور در تمدن این منطقه در طول تاریخ سهیم اند. بدون تردید نام افغان با 1700 سال قدامت و افغانستان با 700 سال قدامت بعنوان مبدا سوابق تاریخی اقوام ساکن در این جفرافیا تسجیل است و اصرار بر این ادعای بی اساس که افغانستان کشور جدیدالولاده از سوی بریتانیا است و پشتونها ساکنین بومی افغانستان نیستند ، غیر از پشتون ستیزی پان ایرانسیم و پان فارسیسم نمیتواند نام دیگری داشته باشد. اتکا به منابع غیر موثق علمی و قرائت واژگون از تاریخ انهم از روی تعصب پان ایرانسیم در برابر نام افغان و افغانستان هیچگونه مبنای عقلانی و اکادمیک ندارد.

آقای دولتشاهی همه می دانیم زمان بیداری مردم و وحدت ملی واقعی که همه اقوام درآن عادلانه و با احترام متقابل در کنار هم با تعامل سازنده با هم زندگی کنند فرا رسیده است، همه می دانیم ایجاد تفرقه قومی، مذهبی و زبانی نقشه طراحی شده خارجی برای تضعیف وحدت اقوام ساکن در افغانستان است، همه می دانیم پان ایرانیسم بر سر 30 میلیون ترکتبار ایران و بلوچ های آن کشور چی آورد. همه می دانیم پان ایرانیسم چگونه اهل تسنن که شمشیر در مقابل فزونی خواهی های رژیم تهران بودند را بی هویت کرد، همه می دانیم چه کسانی و با چه نیتی کوروش خونریز و هخامنشی وحشی را برای مقابله با تمدن سترگ اسلامی علم کردند، همه می دانیم که چه کسی و با چه نیتی گفت کوروش بخواب که ما بیداریم، همه می دانیم چه کسانی و به دستور کدام گروهها جهت مخدوش کردن وحدت اقوام، با جعل تاریخ ترکتباران و پشتونهای کشور را که تهدیب و تمدن اسلامی در جنوب آسیا و شبه قاره هند مدیون رشادتها و افکارسازنده آنان است را ایرانی معرفی میکنند ، ولی نمی دانیم چگونه در جمهوری اسلامی ایران تعصبات شدید پان فارسیسمی با باورهای اسلامی عجین شده و به نام اسلام و هویت ایرانی به خورد اذهان نویسندگان به اصطلاح اسلام گرای جمعیت اسلامی و تکنوکرات تاجیک افغانستان داده می شود وچگونه ایرانیت جعلی ساخته و پرداخته ذهن تاریخ نویسان مغرض غربی و غرب زده از اسلامیت پیشی گرفته است؟ مگر ما در عهد حجر زندگی میکنیم که افغان های آریایی را یهود و بیگانه خواند و جایگزین هویت افغانی را در فارس خلاصه کرد، عناصر منفور تاریخ منتسب به قوم مجهول پارس را با نام ایرانیت از اعماق تاریخ بیرون کشیده با جعل واقعیتها، همه اقوام افغانستان را مجبور به ستایش آنان نمود آقای دولتشاهی، دشمن می داند که جهت تفرقه بین اقوام افغانستان روی کدام قوم دست بگذارد و بهترین امید او در این راه پان فارسیسم و تشیع واردشده از ایران است. فارسی که ما به آن احترام می گذاریم تنها با اسلام و اشعار اسلامی سعدی، حافظ و مولانا و. . معنی دارد. آقای دولتشاهی دشمنان افغانستان با اعمال شیطانی وسوسه انگیز خود با تکیه بر عصبیت قومی فارسی، و تشیع جمهوری اسلامی بدون هیچ هزینه ای به تمام آرزوهایی که در سر می پرورانند می رسند و متاسفانه آنانی که به تز آریایی برتر و قوم فارس شاهنامه ای اعتقاد پیدا کرده اند بی اجر و مواجب آب در آسیاب دشمنان می ریزند. برای رسیدن به وحدت ملی بایستی تاریخ را آنچنان که بوده به صورت لخت و عریان و منطبق بر واقعیت بیان کرد وافسانه پشتونیزیشن و پروژه افغان ملت را از ذهنها زدود تا افراد مغرضی که تحمل بقای افغانستان را ندارند نتوانند، به بهانه هویت افغان، بین اقوام پشتون، تاجیک و اوزبیک وهزاره تنش ایجاد کنند. ، اگر موافق تکثر گرایی اندیشه و فرهنگ هستید، اگر معتقد به تز گفتگوی فرهنگها و اقوام می باشید، اگر به وحدت و برادری اعتقاد دارید، اگر مخالف تهاجم فرهنگی هستید، شما هم بایستی پای در رکاب این دیدگاه غرض یک سرانجام بهتر برای همه بگذارید که این انتظار ما از جناب شما و سایر اندیشمندان واقعبین و عدالت محور است. من ا. . . التوفیق و علیه التکلان

 


عصر ------ تحقیق در صراط مستقیم

آقای زرور افغان، سلام! اگر اجازه دهید یک شوخی کنم. شما خود را زرورافغان میخوانید. غیر زرور افغان ها هم وجود دارند یا نی؟ آنها کیانند؟ اگرهمه افغان ها دلاور اند، دیگر انتخاب این تخلص چه خصوصیتی به شما میدهد؟ بگذریم.... واما، یش از ادامهء این گفتگو میخواهم یک بار دیگر اذعان بدارم که هدف من از بحث روی محل اصلی زیست پشتون ها این نیست که مانند علم گل کوچی به مهاجر خواندان کسانی و صاحب این ملک خواندن کسانی بپردازم. بلکه من بدین باورم که درجهان امروز مسالهء زندگی باهمی در یک جامعه برمبنای قرارداد اجتماعی صورت میگیرد که قانون اساسی اش میخوانند و مطابق آن همه کسانی که باشندهء یک سرزمین مشخص تعریف شدهء سیاسی بوده و خود را تابع آن قانون اساسی میدانند شهروندان متساوی الحقوق آن کشور اند. هیچ ارزشی ندارد که کسی بگوید کی از چه زمانی درین سرزمین بود و باش داشته است. شرط پذیرفتن و یا ترک تابعیت یک جغرافیای سیاسی تنها و تنها بستگی به تامین حقوق انسانی افراد دارد و بس. این اندیشه که پدران ما درفلان سرزمین زندگی میکرده اند و امروز باید مال ما باشد، تنها فرهنگ صیهونیست ها گنجایش دارد و بس. واما مسالهء سیاست و تحقیق تاریخی که موضوع گفتمان ماست.

آنچه بنده از کتاب "نقدی برساختارنظام در افغانستان" نوشته ام درست مبین این نکته است که تاریخ را و حتی علم را قدرت های سیاسی زیرتاثیرداشته اند آنرا طوری نگاشته اند که تامین قدرت سیاسی شان را توجیه کند. امروز نیز قدرت های سیاسی و احزاب سیاسی به همان تعبیری از تاریخ باور دارند که دسترسی یا هم بقای شان را در قدرت تامین کند. این یک مسالهء روشن است. برای رسیدن به یک توافق سیاسی میان نیروهای دخیل و ریشه در یک جامعهء باید همان تعبیر و تفسیر و قرائتی از تاریخ مورد پذیرش به مثابهء تاریخ یک کشور قرار بگیرد که با آن نفع همهء احاد و اقشار جامعه تامین شود. دادن چنان قرائتی از تاریخ که دران هویت هایی حذف شود و بر هویتی تکیه صورت بگیرد، سبب بی ثباتی دایمی دران جامعه شده و مانع تشکیل دولت ملی یی که ممثل خواست و ارادهء همه مردم باشد، میگردد. همین است اساس و اصل بحث ما. واما این که شما تاریخ فرهنگ و جلال الدین صدیقی را "سیاسی" میخوانید، اختیار دارید. من هردو منبع را معتبر میدانم. چرا که مبتنی برهمان شواهد ودلایلی اند که شما نیز ازانها یاد آوری کرده اید. درمورد آمار فیصدی تاجک ها در ولایات کشور نیز، منبع من احصائیهء زمان خلقی هاست که آخرین احصاییه از نفوس کشور است. آیا شما ازوجود تاجک ها در لغمان، ننگرهار، پکتیا و پکتیکا انکاردارید؟ احصاییهء شما چقدر است؟ بنده که از هرلغمانی پرسیده ام، جواب شان همین بوده است که این ولایت تقریباً مساویانه میان پشه یی ها، پشتون ها وتاجک ها تقسیم است. ولسوالی دولتشاه را که من به یقین میدانم تاجک اند. همین قسم مرکز لغمان و نواحی آن تاجک ها اند. در ولایت ننگرهار، مردم سرخرود اکثراً تاجک اند. در مرکز جلال آباد نیز شمار تاجک ها اندک نیست....

اگر آماری که من داده ام درست نیست، آمار شما چند است؟ واما در مورد محل بود و باش اصلی پشتون ها شما خودموید ادعا من استیدو تمامی اسنادی که شما زحمت کشیده و گرد آورده اید نشان میدهد که محل زیست اصلی پشتون ها آنسوی دیورند در اطراف کوه های سلیمان است. من نیز ادعا نکرده ام که پشتون ها از زیربته اند. آنها وجود داشته اند و در طول تاریخ درهمین مناطق زندگی کرده اند. افسانهء کک کهزاد نیز بیانگرهمین نکته است که پشتون ها در جنوب غزنی زندگی میکردند. به هوش باید بود که معنی غزنی حدود کنونی غزنی نیست که در تقسیمات اداری امروز افغانستان نشان داده میشود بلکه ولایت های پکتیکا وپکتیای امروزی را نیز در برمیگیرد. نشانه هایی که شما از کتاب های مختلف ارائه داده اید، همه بیانگر وموید همین نکته است که محل بود و باش پشتون ها آنسوی دیورند است.

واما درمورد رابطهء غور و پشتون ها، آین جناب شما استید که با تاسف دچار اشتباه شده اید. غور وغوریان هیچ پیوندی با پشتون ها ندارد و افسانه های من در آوردی آقای حبیبی هرگز جایی را نگرفته است. ما هیچگونه نشانه یی از حضور پشتون ها در غور در دست نداریم. سلاطین غوری تاجک اند و امروز نیز باشندگان غور همه تاجکان و ایماق ها اند. البته در مورد این که ایماق ها به کدام نسلی تعلق دارند دو نظروجود دارد که یکی آنها را ترکیبی از ترک و تاجک میدانندو شماری هم آنها را مطلق تاجک میخوانند. درمورد تفاوت ابدالی ها با غلجایی ها از شما میخواهم که یک بار به ساختمان فزیکی چهره افراد این دو قوم توجه کنید. غلجایی ها بیشتر ازان که به ابدالی ها شبیبه باشند چهره های ترکی دارند. بینی و روی های پهن نشانه های بارزچهرهء غلجایی هاست درحالی که ابدالی ها دارای بینی های دراز عقابی و روی های بیضوی اند. صحبت به یک زبان هرگز نمی تواند مبین این نکته باشد که همهء گویندگان آن دارای یک نژاد باشند. چنانچه هزاره ها و تاجک ها با وجود همزبانی، نژاد های متفاوت ازهم دارند. به همین ترتیب تفاوت در رسم و رواج ها میان ابدالی ها و غلجایی ها مبین دیگر این نکته است که این ها همزبان اند اما هم نژاد نیستند. به طور مثال رسم "اتن" درمیان ابدالی ها وجود ندارد. بگذریم ازین که اتن درمیان بسیاری از قبایل دیگر پشتون نیز وجود ندارد و یا ازهم متفاوت اند. بگذریم ازین که دهل و سرنا و رقصیدن به دور یک حلقه خاص پشتون های غلجایی نبوده و درمیان بسیاری از قبایل پنجابی هم رواج دارد. این مساله که بسیاری از اقوام پشتو زبان خود را بنی اسراییلی میدانند به همگان روشن است.

فلم مستند آن یهود کانادایی زیرعنوان "تلاش برای یافتن قبایل گمشده" مبین این نکته است که ابدالی ها، افریدی ها، شینواری ها و جدون ها یهود بوده قبایل گمشدهء یهودی اند. زیستن درمیان پشتون ها و آموختن زبان پشتون ها نمیتواند ریشهء اسراییلی بودن آنها را ازبین ببرد. چنانچه هزاره ها با فارسی زبان شدن، تاجک نشده اند. تازه این نکات میرساند که پشتون نمیتواند نام یک گروه قومی باشد بلکه یک گروه زبانی را نشان میدهد. بازهم اذعان میدارم که وقتی قبایلی مسلمان شده و به زبان پشتو صحبت میکنند هموطن ما اند مانند هرمسلمان دیگری با ما برادر اند وحتی اگر به دین یهود هم میماندند امروز هموطن ما بودند و هیچ انسان متمدنی نمیتواند ادعا بکند که آنها چون یهود اند، نمیتواننددرین کشور حق مساوی با ما داشته باشند- چه رسد به این که آنها مسلمان هم اند. این که جایگاه پشتون ها کوه های سلیمان است، یک حقیقت است وازهمانجاست که به دو سوی کوه های سلیمان پراگنده شده اند. این هم روشن است که بیشترین نفوس پشتونها (پشتو زبان ها) در آن سوی دیورند ودر پاکستان است نه در افغانستان امروزی. درمورد این که ایران په برنامه هایی دارد، باید عرض کنم که قربانی اصلی پان ایرانیزم تاجک ها اند. چرا که تمامی افتخارات تاجک ها را امروز ایران می بلعد. افتخارات فرهنگی خراسان تاریخی که بیشتر سنی مذهب بوده اند، امروز همه در پای تشیع سجل میشود. ایران هرگز نمیتواند دوست تاجک ها باشد. وانگهی ما که با ایرانی ها تنها زبان مشترک داریم اما سرنوشت مشترک ما با کسانی است که در جغرافیای سیاسی یی به نام افغانستان باهم گرد آمده اند. ما این را به خوبی میدانیم. تجربهء شخصی من نشان میدهد که ما تاجک ها هرگز نمیتوانیم حالا دریک نظام سیاسی مشترک با ایرانی ها زندگی کنیم. چرا که ایرانی ها افتخارات ما را می دزدندو دزدیده اند. ما همیشه با آنها دعوا داریم. پشتون ها تنها برسر سید جمال الدین دعوا دارند که آن هم یک مسالهء حل شده است و آرامگاه آن مرد بزرگ در افغانستان به هرگونه دعوی نقطهء پایان داده است. اما این ما هستیم که مولانا و جامی و فردوسی و سعدی و حافظ وسنایی و ردودکی ما را که همه سنی هم بوده اند، ایرانی ازخود میدانند... شما لطفاً مغالطه نکنید. مسالهء پان ایرانیزم که امروز به پان شیعه ایزم تبدیل شده است، از مسالهء ما جداست. این که هرگونه ادعای طرف مقابل را انگیخته از سوی خارجی ها بدانیم، مشکل ما را حل نمیکند. ما به نمایندگی از پان ایرانیزم و پان شیعه ایزم با شما حرف نمی زنیم. ما حرف های خود را داریم. شما با این حرف تان که ادعای هموطنان خود را به خواست وارمان خارجی ها پیوند میدهید، از یکسو از بحث میگریزید و اصل مساله را لاینحل باقی میگذاریدو از سوی دیگر به هموطنان تان توهین میکنید. همین ادعا را که شما درمورد دیگران میکنید دیگران نیز درمورد شما میتوانند بکنند. ایران هیچگونه ادعای ارضی و بدست آوردن اراضی افغانستان را در ظاهر نداشته است و ایران بیشتر مصروف جبههء غربی خود است و پس از شکست هرات در قرن نزده دیگر به افغانستان توجهی درحد ارضی نداشته است. اما به همگان معلوم است که پاکستان خواهان کنفدریشن با افغانستان است و ایجاد گروه طالبان و گرفتن افغانستان توسط پاکستان زیرنام پروژه طالب و بلند کردن مسالهء پشتونیزم و دفاع مشرف از پشتون ها تاکنون از سوی پاکستان ادامه دارد آنها اندکه میخواهند توسط طالبان پشتون افغانستان را قبضه کنند، چنانچه کرده بودند. ما تاکنون حتی افغان ملت را نوکر پاکستان نخوانده ایم بلکه اذعان برین داشته ایم که برنامه های افغان ملت در خدمت ستراتیِژی پاکستان است که طالبان را با درنظر داشت ذهنیت قبیله گرایی میان پشتون ها ایجاد شده اند.....

پشتونیزیشن و برنامه های پشتونیزیشن افغانستان توسط افغان ملت به ادامهء برنامه های نیمه تمام هاشم-نعیم-داوود-محمد گل مهمند و نادرخان به شدت ادامه دارد. این تنها یک رویا و خیال نیست که من ویاکسان دیگری آنرا ازکله برون بکشیم و مساله حل شود. دوست عزیز، جناب رروره افغان! مشکل دیگر ما خط دیورند است. تا وقتی که دروازه را نبسته اید و خط دیورند را خط فاصل میان افغانستان و پاکستان ندانید، هرگز افغانستان ساخته نمیشود. پشتون های آنسوی سرحد پاکستانی اند. چنانچه تاجک های انسوی سرحد در شمال تاجکستانی اند و ازبک های آنسوی سرحد نیز ازبکستانی.... اگر چنین نیست، هیچ دلیلی ندارد که دروازه های جنوب و شرق باز باشد و شمال را ببندیم. اگر پشتون ها قوم و قبیل در آنسوی سرحدات دارند، دیگران نیز دارند. این مشکل بسیار اساسی ماست. این را هم باید عرض کنم که ما درمیان پشتون های آنسوی سرحد اراده و خواستی نمی بینیم که باافغانستان یکی شوند یا کشور مستقلی را بسازند. آنها در بست در اختیار کشور پاکستان اند. آنها یگانه کاری که خواهند کرد همین خواهد بود که ما را نیز مانند خود وابسته به پاکستان بسازند. من برای همه برادران پشتون خود میگویم که اگر برتری جویی های دیوانه وار قومی را رها کنند، سایر اقوام سال ها به جان ودل حاکمیت و پادشاهی شان را پذیرفته اند ازین پس هم در صورتی که مطابق اصل های پذیرفته شدهء انسانی و عدالت اجتماعی به حاکمیت و ریاست برسید، تردیدی در پذیرش تان نداریم. اما باید بدانید که درصورت یکی شدن با پاکستان و یا حتی ایجاد کشور مستقل پشتونستان ویکی شدن مناطق پشتون نشین افغانستان با آن ، پایتخت در پشاور خواهد بود نه قندهار ویا جلال آباد و پشتون های افغانستان حیثیت تابعین درجه دو را خواهند داشت. همین سرنوشت را تاجک ها و هزاره ها و ازبک ها با کشور های دیگر همزبان خود نیز میداشته باشند....

 پس بهتر همان است که در ها را ببندیم و دست یکدیگر را بگیریم و باهم سرنوشت تباه مشترک خود را ترمیم کرده و کشور مشترک خود را بسازیم. و اما بررسی های تاریخی به مثابهء حقایق علمی همیشه میتواند مورد بحث قرار گیرد. هیچ ادعای تاریخی را نمیشود صد در صد پذیرفت بلکه منحیث یک موضوع مورد بحث علمی همیشه دروازهء جدل و استدلال درمورد شان را باید باز گذاشت. حقایق تاریخی نباید وسیله یی شود برای امتیاز گرفتن و امیتاز باختن توده های امروزی مردم که بنا به هنجار های کاملاً متفاوت از دیروز گرد هم آمده اندو خواهان ساختن یک زندگی مشترک اند. ورنه امریکاییان هرگز نباید به سیاهپوست اجازه بدهند که رئیس جمهور شان شود ویا مسلمانان عضو مجلس عوام انگلیس شوند....

هدف من از راه اندازی این بحث امتیاز سیاسی گرفتن نیست. بلکه این افغان ملت و سایر حلقات فاشیستی اند که می خواهند با جعل تاریخ کوچ اجباری مردم را در نقاط مختلف کشور و اسکان جبری کوچی ها دران جا ها را توجیه کنند. این فاشیست ها اند که به جعل تاریخ می پردازند. حرکت برضد این جعل تاریخی نیز به خاطر جلوگیری از امتیازگیری قومی است که در برنامهء کار فاشیزم قراردارد.... و دراخیر یک نکته را برایتان روشن بسازم جناب زرور افغان صاحب که همانگونه که پشتو زبان ها صرفنظر از تفاوت های فرهنگی ، لهجه یی و حتی مذهبی شان ( تشیع در پشتون ها نیز وجود دارد و وهابی ها هم در میان شان کم نیست)، امروز خود را یک قوم یعنی پشتون میدانند، فارسی زبان ها نیز اعم از شیعه و سنی و تاجک و هزاره و ایماق و غیره همه خود را فارسی زبان میدانند ویک قوم اند. حتی اگر در گذشته هم نبودند امروز از برادران پشتون خویش آموخته اند و می آموزند که وحدت زبانی خود را با گذشتن از اختلافات دیگر باید حفظ کنند. اینست سیاست که امروز همه دیگر آموخته اند. ورنه چنانچه یاد آور شدم، دریک نظام انسانی و مردمسالار همه باهم برادریم و همه مشترکاتی داریم که میتوانیم برادروار زندگی کنیم. حالا کی کدام را انتخاب میکند؟ نتیجه روشن است. دهرچا عمل، دلاری مل!

                   برگرفته ازوبلاگ رستاخیزملی

  نظرات ()
پیشنهاد برای بهبودزبان نویسنده: - ۱۳۸٧/۱٢/٦

احمد شکیب حمیدی

                            

فراخوان برای ایجاد فرهنگستان

-

زبان فارسی دری

هر چند زبان"  دری" از گذشته ها تا امروز به عنوان یکی از زبانهای رسمی در قانون اساسی کشور ما تسجیل گردیده و دولت مکلف به رشد , شگوفائی و انکشاف آن  میباشد  اما برعکس از نیم قرن بدینسو این زبان فخیم عمدآ در برزخی قرار گرفته است , میان کهنه ای که در حال فرو ریختن است و نوی که  توسط سیاست بازان دستگاه حاکم و  چاپلوسان حرفوی,  نخست باخمیرمایه ترمینولوژی به اصطلاح ملی خمیر گردیده و سپس به اصطلاح شیر و شکرش ساخته اند و سرانجام از آن نان فتیری را ,با هزاران عیب وعلت پخته اند که فقط شایسته خوان جغرافیای کشوری بنام افغنستان باشد و اکنون  تلاش دارند تا این مولود ناقص را حتا در ویکیپیدیا نیز رسمیت بخشند!این" دری مخلوط "یا" دری سر کاری"  که بصورت غیر علمی با جوانه های متزلزل، ناپایدار، معمایی و پرسش برانگیزبنایافته است در واقع«برایند فکر» و «پیامد ذکر» به اصطلاح روشنفکران واپسین دهه دموکراسی بوده است که با تعمیم این سیاست درواقع خشت اول  عمارت تخیلی" مانیفیست دوهم سقاوی "را در «کوره ی تاریخ» پخته اند!که تا امروز ضربات جبران ناپذیری را ما پارسیگوییان متقبل شده ایم !بنابرین برای اینکه بتوانیم تاریخ معاصر کشور مانرا  از چرخه ی تکرار خوشباوری ویا هم اشتباهات گذشته  دور و از تسلسل شکست و ناکامی به در آوریم لازمست تا بجای  شعاردادن و گله و گذاری کردن با یک حرکت فراگیر و عقلانی به مبارزه برخیزیم.

چی باید کرد؟

هویداست که  مبارزه  برای بدست آوردن دوباره مقام شامخ" زبان فارسی دری" در شرایط کنونی, در برابر حاکمان قومگرا فارسی ستیز  دولتی , چالشها, دشواریها و  پیچیدگی های بسی بیشتر از گذشته را بهمراه خواهد داشت !بعید نیست که با نخستین حرکت در این راستا و در  فاصله ی اندک زمانی،نه تنها حکومتیان بلکه همه لمپنان و سفلگان از سراسر دنیا  ، چون قارچ های مسموم، در زمین ، سر از شکاف یرون خواهند آورد و تمامی تلویزیونها و  سایت های انترنتی را به نکبت خودشان آلوده تر از پیش خواهند کرد. اینها، غالباً با مبتذل ترین و پیش پا افتاده ترین دلایل غیر علمی و غیر عقلانی، به صورت مستمر علم مخالفت با فرهنگ به اصطلاح بیگانه را بر میدارند تا این نخستین حرکت را در نطفه خنثی کنند!! بنابراین برای اینکه بتوانیم در مقابل این امواج  کمر شکن در یک نبرد نابرابر ایستادگی کنیم. لازم است تا همه پارسیگویان  بایک انسجام درونی بنای محکمی را در داخل و خارج کشور مطابق به قانون اساسی نافذه کشور پی ریزی نمایئم تا بتوانیم پس از این در مقابل  وزش هرگونه طوفان سیاسی ایستادگی  نمایئم!

مسلمآ این معادلۀ چند مجهوله و پیچیده فرا تر از ظرفیت فکری و راه حل های فردی است. اما بررسی مجموعۀ نظریات و پیشنهادات عملی و منطقی پیرامون این موضوع توسط خردمندانیکه در این سالها با امکانات اندک توانسته اند در این راستا گفتمان سالم را براه اندازند , میتواند راه گشایی  حل این طلسم قدیمی باشد. بنظر نگارنده انجام این امر مهم نیازمند برداشتن گام های خیلی بزرگ و غیر عملی نیست. میتوان ساده ترین میکانیزم ها را برگزید، زیرا اگر هرکسی  به اندازۀ توان و انگیزۀ خود همّت گمارد بدون شک شاهد پیروزی های چشمگیری خواهیم بود.خوشبختانه در داخل کشور شخصیت های فرهیخته فرهنگی در تمامی نهاد های مدنی ,دولتی, حقوقی و حتا پارلمان و قضاوجود دارند که نیاز به یک انسجام دارند و اگر شخصیت های برون مرزی بتوانند فقط انگیزه انسجام و کار گروهی برای احیای مجدد زبان پارسی را فراهم نماید بدون شک که هر ناممکنی ممکن میگردد علاوه برآن همین گردانندگان سایتهای انترنتی میتوانند با نظر خواهی بشکل انتخابی کار های ذیل را سازماندهی نمایند

-فراخوان عمومی توسط تارگاه های انترنتی و تلویزیونهای خودی برای انتخاب اعضای اصلی و افتخاری این انجمن ! یقینآ در سمت گیری یک حرکت  و پروسه  شکل گیری آن، عوامل مختلفی چون ساختارهای فرهنگی، تاریخی و  نیروهای فعال روشنفکری نقش به سزایی  دارند. بنابرین بدون در هم شکستن قالب های سیاسی نمیتوان موفق به این مامول شد ساده تر بگویم معیار انتخاب اعضا فقط تسلط و تعلق بزبان فارسی دری باشد نه ایدیالوژی, بشرطیکه اینبار از زبان بجای ایدیالوژی استفاده ابزاری صورت نگیرد شوربختانه استفاده ابزاری از دین, قوم و زبان در کشور ما از سنت بسیار دیرینه برخوردار است.

-ایجاد دوباره انجمن ادبی زبان فارسی و نشر دوباره مجله کابل که زمانی رشک دنیای پارسی زبانان بوده است از مجرای کاملا قانونی مطابق به قانون اساسی کشور!

 - ایجاد فرهنگستان زبان در کشور

با اینکار ها ما توانسته ایم که از یکسو از نفوذ عناصر مخرب , لمپنی و دوست نما, دشمن در داخل انجمن جلوگیری نمائیم و از سوی دیگر ما صاحب یک مرجع با صلاحیت منتخب علمی و قانونی میگردیم, مسلمآ آنهای میتوانند در مورد زبان فارسی حکم صادر نمایند که صلاحیت صدور حکم را هم از منظر حقوقی و هم از منظر علمی داشته باشند نه هر کس و نا کس دیگر!

در اخیر ترجیح میدهم که بحث را با یاد آوری اززمانی که هنوز  دیو هفت سر فاشیسم در روند غلبه تدریجی اش بر دستاوردهای جهاد و مقاومت مردم ما شمشیر زهرآگین اش را بطور عیان از نیام  نگشوده بود خاتمه دهم. در آن زمان علیرغم پنجه کشیدن تمامیت خواهان بر اعتماد مردم، سیاست ناکام فارسی زدائی همچنان در پهنه کشور  بوضوح قابل رویت بود ولی کسی باآن توجه نداشت,  تلخبختانه همین سیاست که نتیجه آن  فرو ریختن امید , انگیزه و اعتماد عمومی مردم رانسبت به دولت در پی  داشت تا هنوز ادامه دارد با این تفاوت که اکنون  دوکتورین سیاست پارسی زدایی بکلی مطمئن شده اند که تمام نیرنگ ها از ایجاد دیوار میان فارسی و دری گرفته تا ترسانیدن از هجوم فرهنگی به اصطلاح بیگانه در جهت فریب مردم گاملا بی اثر شده است بنابرین برگ آخر را ببازی گرفته اند و آن اینست که خود را همرنگ جماعت ساخته و مدعی میراث داری از زبانهای به اصطلاح آریائی خویشند!

                                          برگرفته از حماسه زن

 

 

  نظرات ()
قسمت دوم نویسنده: - ۱۳۸٧/۱٢/٥

بررسی کوتاهی از پته خزانه

"استاد سرور همایون" بخش دوم
1- شریف الادریسی در نزهه المشتاق فی الاحتراق الآفاق در باره حقایق موجود بین سنوات (800تا1150م) 184هجری قمری تا545 ه ق معلومات میدهد (ص15 ) در مقدمه می گوید:
نام ملتان از بتی گرفته شده که به شکل انسان بود در ملتان لقب فرج بیت الذهب دارد . مردم ملتان اکثراً مسلمان اند و پادشاه آن مسلمان است امیر ملتان به قول ابن حوقل (ص322)از اخلاف سامه بن لؤی بن غالب است. در قدیم سند از هند جدابود و در سند مهم منصور، در شمال شرق حیدر آباد امروزه و ملتان از خیلی دور در شمال شرق است .
خاندان شیخ حمید، عرب بودند از نسل جلم بن شیبان که پس از سال 340 در ملتان امارت اسماعیلی تأسیس نمود. این مؤلف به اشتباه فرشته اشاره نموده است. مرحوم حبیبی گوید این مؤلف نامهای عربی حمید و نصر، داوود، ابوالفتوح را دیده و آنها را عرب خوانده است (تعلیمات ص178)
حبیبی می گوید پته خزانه ثابت کرد که سخن فرشته جعل نبوده است و پیش از آن هم مورخین آنرا نگاشته و ثابت است که آنها افغان لودی بوده که اعقاب این عشیره بعد از قرن 8 باز در هند پرچم شاهنشاهی افراشته اند تا اینکه در میدان پانی پت بابر مغول آن راسرنگون کرد (632)
حبیبی دوموضوع را قصداً غلط می کند تا ماهی مقصود را آسان تر صید کند، حرف این است که اشتباه فرشته در این نیست که دودمان لودی پیش از زمان او وجود نداشته، همه مؤرخین از دودمان لودی معاصر بابر و پیش ازو خبر دارند؛
اشتباه فرشته درین است که یک دودمان 800 سال قبل از زمان خود را نیز لودی می خواند که اثبات لودی بودن آن سند قابل اعتمادی غیر از پته خزانه را انتظار می کشد.
در تعلیق شماره 45 هم شرح مفصلی در باره کامران خان می نویسد که گره اساسی را نمی گشاید و چه خواننده می خواهد معلومات صحیح و درشتی در باره کتاب «کلید کامرانی» بخواند نه در باره شخصی و آبا و اجداد کامران خان اینرا که این کتاب کلید کامرانی را هیچ کسی ندیده و در کتابی جز پته خزانه از آن یاد نشده و لابد این حالت بر تعداد شکوک چندان می افزاید که بالاخره تواتر شکوک مبدل به یقین می گردد که پته خزانه تألیف خود جناب حبیبی است نه محمد هوتک! چه این پته خزانه هم مانند مؤلف و حامی و نسخه اش از عجایب بی مانند و نظیر تاریخ ثقافت بشری است که همه چیزش مجهول است. می گوید تاریخ سوری، مذکور در پته خزانه مکرراً تألیف محمد بن علی البستی مأخذ شیخ کته در تألیف «لرغونی پیشتانه» هم از بین رفته ولی چگونه شد که نام این آثار و مؤلفین شان هم صرفاً به نام هم جایی دیده نشده است؟
پته خزانه آغاز تألیف روز جمه 16 جمادی الثانی 1141 هجری قمری (تحقیق شود)
بر طبق زین الاخبار سلطان محمود ابوالفتوح داوود بن نصر را به غزنی آورد و به قلعه غورک زندانی کرد. روایت است که بعداً او نادم و مسلمان شد بنابرآن امکان دارد که او از غزنی از خدام و درباریان سلطان محمود شده باشد، چه در تاریخ غزنویان باز از حوادث اطلاع می یابیم که دست افراد دودمان این جلم بن شیان در آن داخل بوده است.
در دوره بهرام شاه غزنوی جنگ او با آل بوحلیم (یابا هلیم) سپهسالار لاهور، گماشته ارسلان شاه غزنوی که بار اول (در سال 512 طبقات ناصری 27 رمضان 241) مغلوب شد و اشارات آن در مقدمه کلیله و دمنه و تاریخ فرشته نیز آمده و مختاری و سیدحسن غزنوی به این فتح تهنیت را قصیده گفته اند.
محمد باهلیم اسیر و بعداً عفو و مجدداً سالار هند مقرر شد. دوباره یاغی شد. این بار او و آل و اولادش در باتلاق فرو رفتند. قصیده مختاری مربوط به فتح اول است (دیوان مختاری، همایی، تهران، ترجمه و نشر کتاب، 1341، حاشیه ص82) مختاری در قصیده دیگر از دو تن این خاندان به نام های ربیع و مامون نام برده و مراد از ربیع «ربیع شپانی» از بزرگان خاندان«زریری» و «آل بوحلیم شپانی» است که ارسلان غزنوی او را سپهسالار لاهور گماشته بود.
مسعود سعد را در حق این خاندان مدایح است مخصوصاً در ستایش ربیع شپانی. ربیع برادری به نام محمد داشته که مسعود سعد او را سپهبد نامیده است. او ظاهراً همان محمد باهیله است که پس از ارسلان با بهرام شاه نساخت و یاغی شد. استاد جلال الدین همایی شواهدی نقل می کند در اثبات این که خانواده باحلیم با خانواده زریری و خانواده شپانی یکی است و تعدد نام ها سبب جدایی نشود «حاشیه 280»
ادامه دارد
  نظرات ()
خاطرات از مولانا باعث نویسنده: - ۱۳۸٧/۱٢/۳

عبدالواحد " فیضی"     ازدنمارک

 

مولا نا باعث را آنگونه که من میشناسم

       درجریان این هفته حین مرور برسایتهای برون مرزی، خبر دلنشینی را درمورد تجلیل ازشخصیت مولانا باعث ، درآستانۀ سی ومین سال شهادتش، درسایت " فراتر ازمرزها "، بدست آوردم که مایۀ مسرت برای همه انسانهای آزادی دوست و عدالتخواه کشورمان می باشد.

      ازآن جایی که این کمترین همه ، ازگذشته ها شناختی ازشخصیت پرمقیاس مولانا باعث دارم ؛ برخود واجب دانستم تا نخست ازهمه مراتب خرسندی بی پایانم را مبنی براین تصمیم بجا، حضورهمه سازماندهنده گان آن تقدیم نموده و موفقیتهای مزیدی را درامربرگزاری هرچه شکوهمند تر این یادبود ،آرزو نمایم.

      واما، تجلیل و گرامیداشت ازشخصیتهای تاریخی، (دانشمندان، مخترعان، شعراء ، نویسنده گان، مورخان مردمسالار، اندیشمندان ، مبارزان آزادیخواه وسایر رادمردان بزرگ دنیای اندیشه وتفکر)، یکی از سنتهای گرانسنگ و ماندگارهمه ملتها، ازجمله مردم حق شناس کشورما میباشد. زیرا این فرزانه گان رسالتمند، با اندیشه و عمل، عزم و ارادۀ آهنین ، راهی جادۀ کار، پیکار، پژوهش وکلیه فعالیتهای ثمربخش و سرنوشت ساز گردیده، با ابداع، تعمیم وگسترش عالیترین اندیشه های انسانی ؛ با بسررسانیدن وظایف خلاقه بشری؛ با ازخود گذری واقدامهای جسورانۀ تاریخی ، بهترین ارزشهای مادی و معنوی ماندگاررا درپهنای زنده گی بشریت پیشکش و با کارنامه های پرافتخارخویش برگه های زرین تاریخ را رقم زده وره آوردهای درخشان را بخاطرایجاد جو مناسب زیست باهمی و عدالتخواهی به نسل های بعدی، به ارث گذاشتند .

      آریانای کهن، این سرزمین آبایی مان نیز دردرازای زمانه، درآغوش گرم و پرمهر خود، رجال وشخصیتهای نامداررا پروریده ، که کارنامه های درخشان آنان دردل تاریخ حک است و همه ساکنین قدرشناس وطن به آن مباهات میدارند.

      درزمرۀ فرزندان نامی میهن مان یکی هم مولانا بحرالدین باعث است. این روحانی مبارز آزادنگر ، نواندیش ، آزادیخواه، عدالت پسند،  مدافع راستین منافع زحمتکشان و دشمن آشتی ناپذیرستمکاران 29 سال قبل بدست قاتلان حرفوی به شهادتش رسید واکنون دوستدارانش ازجایگاه والا ی انسانی، دانش و خرد، عزم ورزم وی تجلیل بعمل می آورند.

      ازاین روبرخود  ضرور دانستم تا پیش ازهرچیزدیگر تذکاردهم که نوشتن این سطور و ذکرخیر ازکار و پیکارمولانا باعث، برسبیل مد روز ویادرنظرداشت مناسبات فامیلی، قومی، زبانی و سمتی ( زادگاه مولانا باعث دروازبدخشان واز نگارنده نجراب کاپیسا میباشد) نبوده؛ بلکه بنا برشناخت دقیقی که (سابقۀ آن ازسال 1345 آغاز و تا واپسین روزهای حیاتش ادامه یافت) داشتم، بربنیاد دوستی بی شایبه وروابط نیک، خاطرات خویش را حالی میدارم:

      نویسندۀ این سطوردرسال 1345 بحیث کارمند ریاست تدقیق ومطالعات " ستره قضایی تولنه " وقت مشغول کاربودم، درنیمۀ دوم همان سال مولانا باعث نیز، بحیث عضو مسلکی دراین اداره شامل کارشد.   فقط بعد ازسپری شدن دو ویا سه روزاز ماموریت نوآغازبود که درنشستیکه دردفتررئیس اداره ( دوکتورعبدالرحیم ضیایی برادر عبدالحکیم ضیایی قاضی القضات بعدی) داشتیم، ازجمع حاضرین یکی پرسید که این جوان جدید تازه کارخوش صحبت کیست؟

 محمد اسماعیل " قاسمیار" مدیرتحریرات ریاست (رئیس اولین لویه جرگۀ حکومت کرزی) که شخص با معلومات بود، دراین رابطه بگونۀ آتی صحبت نمود:

« تاجایی که من معلومات دارم، باعث از جملۀ محصلان فاکولتۀ شرعیات می باشد ومقاله ای درمورد " شق القمر" نوشته و طی آن این واقعه را رد کرده بود، که بموجب آن وی بازداشت و دوسیۀ بزرگی برایش ترتیب گردید. قراربود تا او را به اتهام این مقاله که ملا ها را تحریک نموده بود، محاکمه و مجازات نمایند؛ ولی باعث، طی عریضه ای به وزارت عدلیه، تقاضا نمود که پولیس و هیأت تحقیق دوسیه، نسبت برداشت قشری فهم شان ازتفسیروتحلیل اساسات واصول اسلام، مفهوم تعبیر و تفسیری را که ازقرآن و اصول دین اسلام  درمقاله و جواباتش کرده، نمیدانند. بنابرآن تقاضا کرده تا دوسیه را قبل ازارجاع به محکمۀ شهرکابل، بمقام عالی تمیزمحول نمایند و خودش را بحضور مولوی عبدالبصیر رئیس تمیز( دادگاه نهایی ) افغانستان، که عالم جید دینی میباشد، ببرند. آنگاه هرحکم و تصمیمی که رئیس و هیأت قضایی مقام عالی تمیزاتخاذ و صادرفرمایند، بآن قناعت می نماید".

      همانا دوسیۀ بریاست عالی تمیزگسیل یافت ومولانا باعث درجلسۀ قضایی ازمتن قرآن و حدیث پیغمبراسلام، آنقدر استدلال محکم نمود که درختم جلسه، رئیس مقام عالی تمیز، به رهایی باعث اززندان و حفظ دوسیه حکم صادرکرد. ازاینکه باعث مدتی ازتعقیب جریان دروس فاکولته بازمانده بود؛ بنابران بموجب برائتش ازاتهام وارده، از طرف مقام وزارت عدلیه امرتقررش بحیث عضو مسلکی این اداره داده شد.

      نخستین خاطره: درموسم زمستان، روزی همه کارمندان مسلکی و اداری، پیش از آغازبه کار، به دفتر رئیس تدقیق و مطالعات رفتند. درخلال صحبتها یکی ازحاضرین گفت که امشب رادیو افغانستان خبرمرگ " گاگارین " فضا نورد شوروی را به نشرسپرد. مولانا باعث با تعجب پرسید: گاگارین درگذشت؟  پس از یک مکث کوتا این آیت قرآن را خواند " انا لله و انا الیه راجعون ".

     ازجمع اعضای مسلکی ریاست، شخصی به اسم مولوی محمد نعیم سابق رئیس محکمۀ ولایت لوگر که بعدآ دربست رتبه 3 بحیث عضو مسلکی تدقیق این ریاست مقررشده بود، گفت: « ای خبیث چی گفتی؟ ».

رئیس دفتر گفت، مولوی صاحب آرام. سپس رشتۀ سخن را باعث در دست گرفت؛ ازمتن قرآن و احادیث پیغمبر، ازمنطق و کلام، با فصاحت و بلاغتی که آفریدگارهستی و تفکر انسانی به او بخشیده بود، آنگونه استدلال، تفسیرو تحلیل منطقی نمود که همه را درسکوت فروبرد. صحبت باعث بحدی جذاب بود که مولوی محمد نعیم و دوتن یارانش که میخواستند مداخله کنند مجال سخنرانی رانیافتند.  

      سرانجام داکتر ضیایی که انسان خیلی مؤدب و با دانش بود، برای این که طرف مقابل خجالت نکشند، بصورت عاملانه اظهارداشت که وقت رسمی است باید همه بدفاترخویش بروند ومصروف کارشوند. بدین ترتیب بحث به نفع تبحرودگراندیشی وبه زیان تحجر پایان یافت.

   خاطرۀ دیگر: درنیمۀ دوم سال 1348 تعدادی از کادرهای جناح پرچم ح. د . خ. ا ( نجیب- وکیل- نجم الدین ...) باتهام شرکت درتظاهرات ضد امریکایی و آتش زدن بیرق امریکا و پرتاب نمودن سنگ، میوه های گندیده  و تخم مرغ بالای موترحامل" اکسپرو اگنیومعاون رئیس جمهور امریکا " هنگام سفرش به کابل، بازداشت  شدند. بعد ازمدتی به منظور احوال پرسی اززندانیان حزب به توقیف خانۀ ولایت کابل رفتم. درهمان ساعت مولانا باعث نیزبا آنها یکجا نشسته و سرگرم صحبت بودند.

    من مولانا باعث را به اساس شناخت قبلی  با گرمی به آغوش کشیدم. یکی ازرفقا پرسید که باعث صاحب را ازکجا می شناسید. درجواب همان خاطرات ششماهه ی سال 1345 را یکایک قصه کردم.

   سپس نجیب گفت: مولانا باعث کاربزرگی را انجام داد که همه زندانیان ولایت کابل را ازتکلیف بد خویی و آزار یک ملای دیو بندی نجات داده و به سخنانش چنین ادامه داد: (( درهمسایگی ما یکتن از ملاهای فارغ مدارس دیوبند پاکستان نیززندانی بوده، نیمه های شب از خواب برخاسته به آوازبسیاربلند تکبیر و تذکیرمی نمود، سپس صدابلند کرده میگفت:

   همه باید برخیزید و قرآن بخوانید، توبه کنید که روزقیامت نزدیک شده میرود؛ درغیر آن به قهر و غضب خداوند گرفتار می شوید . بدنبال آن بدون شناختن وقت نماز و حالت زندانیان، به آوازبلند اذان میداد و بعد با استعمال کلمات زشت ودرشت همه را دشنام داده میگفت: ای جاهلان برخیزید ازخواب وبیایید به غرض ادای نمازصبح در جماعت؛ درغیرآن به قهر و غضب خداوند گرفتارمیشوید....

    اما زمانی که مولانا باعث وارد زندان شد و جریان دشنام دادن آن ملا را شنید، به همراهی دوتن بحیث شاهد وناظربحث، نزد او رفت. فقط یک ساعت با او صحبت نمود و درپایان بحث او را متوجه ساخت که آنچه وی از اسلام و قرآن برداشت کرده، همه نادرست و گمراه کننده بوده، مردم را ازارشادات و سجایای دین مبین اسلام دور و بی باورنموده ساحۀ زنده گی را برای مردم تنگ تر می سازد.

   بعد ازآن مباحثه، دیگر آن دشنامها و بد گویی های ملای مذکورازفضل خداوند و برکت این مولانای دانا وآگاه ازدین ودنیا بگوش ما نرسید و همه زندانیان از شنیدن فحش و ناسزاگویی ها نجات یافتند.)) 

   پس ازرهایی مولانا باعث اززندان، تا آن زمانی که در کابل مصروف تحصیل و کاربود، گاه گاهی باهم می دیدیم و بحث می نمودیم.

    برداشت و باوری که طی ده سال آموزش امور دینی و به تعقیب آن خوشه هایی که ازخرمن بزرگان ادب بحیث شاگرد دانشکدۀ ادبیات داشته ام؛ این است که مولانا باعث ، آنچه را که مولانای بلخ فرموده اند:

  ما ز قرآن مغز را برداشتیم         پوست را بردیگران بگذاشتیم

   واقعآ همانگونه اوبا فرا گرفتن، فقه و لغت، صرف و نحو، منطق و کلام، فصاحت و بلاغت، تفسیروتحلیل قرآن و انطباق آن درشرایط کنونی با دستاوردهای علوم؛ درحقیقت مغز قرآن را برداشته بود، یعنی قدرت خارق العاده ای ازتفسیر و تحلیل ژرف ازمتن قرآن و فلسفۀ اسلام را دارا بود.

       باعث روزی بیان داشته بود: "هرگاه انسان بخواهد روی یکی ازدانشهای بشری داوری کند، باید نخست مبادی و اصول  آن را خوانده باشد تا بعدآ  وارد متن شده بتواند و سپس درمورد درست ونا درست بودن آن به داوری بنشیند. تا آن زمانی که انسان برنامۀ یک حزب، متن یک کتاب، اساسات یک مکتب سیاسی و  مفاهیم و مقولات یک اثر فلسفی را مطالعه نکرده باشد؛ چگونه میتواند بر صحت ویا سقم مسائل آگاهی حاصل کند و قراری صادر نماید".

     به اتکای سخنان  بالا، آنچه را که نگارنده ازدانش و بینش مولانا باعث واقف بوده ام، با طرز تفکر ونگرش شماری ازدوستان گرانمایه، ازجمله آقای بیژنپور درمطابقت قرارمیگیرد. لیکن متأسفانه پاره دیگری از نبشته ها، با اندیشه های گرانسنگ باعث  بزرگوارهمخوانی پیدا نمی کنند.

    چنانچه یکی صرف ازمولانا وشهادتش نام گرفته؛ بجای بحث و مداقه پیرامون ژرفای آگاهی ودانش گهربارش؛ به تبارزعقده های شخصی پرداخته و به برخی ازاحزاب، سازمانها و مخالفین سیاسی زشت و ناروا گفته است.

  شماردیگری ازشخصیت مولانا باعث چنان تصویرپردازی کرده اند که خوانندۀ نا آشنا، به اشتباه آن غواص اقیانوس رنجهای بیکران مردم را، چیزدیگری تصورخواهند نمود.  درحالیکه باعث برخلاف این پندارهای خام ، به باوراین قلم " چگووارای سرزمین مردخیز خراسان پرفروغ دیروز و افغانستان پرآشوب امروز" بوده، هیچگاهی درجریان مبارزات سیاسی با پیروان اندیشه های تحجر همفکری وهمراهی نداشته؛ بلکه دریک سنگربا شهید محمد طاهر بدخشی و دیگریاران جنبش چپ دموکراتیک و عدالتخواه افغانستان قرارداشت و درکوره راه گرم مبارزۀ  رویاروی برضد فاشیسم و مزدوران استعمارو امپریالیسم رزمیدند و قهرمانانه جام شهادت نوشیدند.

    امید است تادوستان گرامی درارتباط به شخصیت مولانا باعث پژوهشهای ژرف و مسؤولانه نمایند و باعث متبحررا اززاویۀ دید شخصی، به قضاوت نگیرند، بلکه درمتن دیدگاه و جهان بینی خودش، آن طوری که بوده است، مطالعه بدارند تا شخصیت علمی و مقام معنوی وماندگار باعث گران ارج درزیرتأثیر اوضاع تیره وتارکنونی و تفکرات کوته بینانه وهوسبازی های روشنفکری، مکدر وغبارآلود نگردد.

      درفرجام، روان پاک باعث گرامی و همه شهدای راه وطن راکه بخاطر دفاع از آزادی وتأمین عدالت اجتماعی رزمیده اند، شاد و خاطرات شان را تابناک میخواهم.

  بگذار درفش مبارزات برحق وطنپرستان تا جاودان دراهتزاز باشد!

                                                             

                                                      با عرض حرمت

                                       برگرفته از فراترازمرزها

  نظرات ()
به یاد مرد دانش نویسنده: - ۱۳۸٧/۱٢/۳

 

شهید محمد طاهر

(بدخشی) روشنگروروشن نگری

 از اعماق ظلمت های بیکرانه واندیشمندی فراتر از زمان خویشتن

مردی که دشمنان آزادی وعدالت مردم ما در حدود سه دهه قبل برین ستیغ قامتش را گلوله باران کردند ویکجا با هزاران قربانی دیگر در خاکش نهفتند ، وگمان بردند که آفتاب حقیقت را خاکسپاری وابرسیاه استبداد را ابدیت می بخشند  . ولی ما با گذشت زمان شاهد آنیم که نخل اندیشه وباور این بزرگ مرد تاریخ میهن ما که سرچشمۀ جوشانی از ضلال واقعیت ها در جهت نیل به سر منزل حیات واقعی انسان مسکون دراین سرزمین ا ست ، با گذشت هر روز تنومند تر وپر بار تر میشود ، ومژدۀ محو نا برابری وستمگری بارسیدن مجموع مردم ما به معراج آگاهی وخود آگاهی انسانی ، آخرین حاصل آن برای جامعه  ومیهن ما خواهد بود .

 در آن شبستان شوم  وتهی از بود انسانی تاریخ این مرز وبوم که از یک جهت پایه های لرزان کاخ جبروتی قبیله سالاران ظلمت پرست که در تبانی با اجانب  کشور مارا اندر تمادی سالیان درازبه جولانگاه  سیطرۀ حاکمیت خود و تعمیل  آرزو های شوم دیگران مبدل نموده بودند ، در حال  واژگونی ،و سلطنت قرون اوسطائی ضل اللهی باآخرین وارث جمهوریخواه آن در واپسین نفس های زوال ونابودی خود قرار داشت ،واز جانب دیگر بذرافشانی جانبازانۀ پیام آوران حق ،عدالت وآزادی انسان در کشتزار سوخته وخاکستر شدۀ  سرزمین  ما،با نوید رویش نطفه های آگاهی وخود آگاهی مردم ، درجهت  رهیابی به مسیر رستگاری در حال قوام قانونمند خود بود ، که از بخت واژگون ،کاروان دیگری از تاجران ظلمت وبردگی با باری از شعار های فریبنده وکذائی  که باز هم وامی بود مقلدانه والتقاطی از اجانب ، از مسیر دیگری وارد عرصۀ حیات جامعۀ ما گردید  .

      این کاروانیان رنگ ها ونیرنگ ها ، که همسان با گذشتگان خود، جز ریا وتزویر ، بردگی وبیگانه پرستی ،تقلید ودنباله روی ، ودشمنی ابلهانه با ارزشها واعتقادات  مردم ما تحفۀ دیگری با خود نداشتند ،همانند اسلاف خود ها که از هر نیرنگی  با رنگی استفاده می بردند ،آنان نیز ، نظر به ایجابات زمان ،با علم نمودن شعار های  کذائی مبارزه بر علیه نابرابری  وبیداد گری ، جهل عقب ماندگی چنان بساط عظیمی از بیداد وستمگری ، خونخواری ووحشت  را در میهن ما  برپا  نمودند ،که تاریخ کمتر نمونۀ ازین گونه خوان خون با خونخورانی از این قماش را درنهاد خود سراغ دارد .

   با شیوع زمامداری این جلادان محیل تاریخ بود که حیلۀ دفاع از حق مظلوم  یکجا با بکار گیری قدرت دیکتاتوری تک حزبی و استفادۀ وحشیانه از کلیه افزار فشار وسر کوب تا سرحد دعوت بیگانگان وبسیج قشون غارتگر قبایلی  درین خوان یغمای وحشتناک ، با هدف نیل به امیال طاغوتی ، غصب وحفظ قدرت  مورد استفادۀ سوء قرارگرفته ، وباور انسانی یکجا با خود انسان این مرز وبوم موردتجاوز وهجوم واقع شد . در نتیجه چنان  فاجعۀ عظیمی ونا مکرری در تاریخ  کشور ما بر پا گردید که در متن آن ، خونبهای هزاران فرزند  ظلمت ستیز تاریخ این سرزمین ،در جهت نیل به آزادی  وعدالت ،  از بامداد تاریخ تا آن روز گاران یکجا با امید وآرزوهای انسانی مجموع مردم ما یکباره به کام نیستی فرورفت. وطلیعۀ امید رسیدن به حق وعدالت چنان در محاق ظلمت وتیره روزی محکوم به اسارت یأس آو ساخته شد ، که بی هیچ تردیدی نامرادی های امروزی جامعۀ ما خود فرآیند شوم آن روزگار سیاه ومحصول اعمال آن جلادان بی مایه  در تاریخ کشور است  که تا اکنون هم اثرات رنجبار آن در کلیه شئون زندگی مردم ما پا بر جا وجاری  میباشد .

    این جلادان بی مروت تاریخ سرزمین ما که با سر دادن شعار های دروغین حق، عدالت ، ترقی ، آزادی ،رفاه ، دفاع از حقوق طبقات ستمدیده  ، محو امتیازات طبقاتی وغیره از طریق یک کودتای خونین نظامی پا به عرصۀ قدرت نهادند ، برخلاف آنچه که ادعا مینمودند اولین تیر های زهر آلود خود را به سوی آن مردم  مومن وتهیدستی نشانه رفتند  که نسل اندر نسل در فقر وسیه روزی به سر برده  وامید آخرت با عبودیت وتسلیم در برابر ارزش های  دینی واخروی یگانه دستمایۀ رایگان ایشان درین جهان پر آشوب بود .ویا هم آن   فرزندان پاک سرشت وآگاه مردم  ما را آماج حملات  وحشیانه وخونین خود قرار دادند که هر یک از ایشان عمری رادر مبارزه  بر علیه اسارت وبیدادگری ها به سر برده ونمونه های گویای پایداری ومقاومت در نبرد بی امان  شب ستیزی و ظلمت شکنی ، برعلیه حاکمیت های ارتجاعی واستبدادی آن روز گار هریکی به شیوه ورسم خود محسوب میگردیدند ، وقلوب ایشان سرشار از محبت وایثار در راه رسیدن به آزادی وعدالت واقعی مردم در سرتاسر این جغرافیای محکومیت واسارت بود، وهیچ آرزوئی هم جزتأمین آزادی وعدالت به معنی واقعی آن ،در سرزمین ما وبالآخره جهانی که ما درآن به سر میبریم نداشتند .

   دستگاه استبدادی فاشیستی نوین با شعارهای فریبنده قدم در راه نا بودی شعور ها و وجدان های بیدارمردم ما گذاشت  ، برده سازی آیدآلوژیکی وحزبی به نفع آیدآلوژی  وحزب طراز فاشیستی حاکم  با موجی از بی سابقه ترین کشتار انسانی ، صرف به جرم داشتن اندیشۀ مستقل وجدا از اندیشه وباور جلادان برسر اقتداروباداران اجنبی ایشان  در سرتاسر کشور به راه افتید وهزاران هزار انسان نخبه صرف با داشتن همین گناه راهی زندان ها وشکنجه گاه ها شدند وهزاران دیگر هم مورد تجاوز وتعدی به اشکال مختلف قرار گرفته ومجبور به ترک خانه وکاشانۀ خود وپناه بردن به خاک کشور های همسایه گردیده ، ونخستین جرقه های فاجعۀ که تا امروزهم از مردم ما قربانی میگیرد بدان ترتیب شعله ور شد .

   کشتار وپاکسازی کشور از وجود نام آوران سر به کف آزادی وعدالت تحت عناوین مختلف اولین هدف نامقدسی بود که عملی گردید  وکار طبق برنامۀ تدوین شده در دستگاه استخبارات  ک، جی،بی و اکسا وخاد به پیش رفت  وسرتاسر میهن ما با خون آبیاری شد که :  محمد طاهر بدخشی یکی از نخستین قربانیان مظلوم وبی شماری است با قلبی مملو از عشق به حق وعدالت زیست و به همین گناه محبت به مردم خود جان باخت.

 

  روحش شاد ویاد ش جاویدان باد !

یک بار دیگر تکرار میکنم که :بدخشی وهزاران دیگر ، از تبار نخبگان اندیشه ومعرفت انسانی میهن ما  که عمری را با پاسداری از خونبهای آزاد مردان ظلمت ستیز میهن ما  به سر آورده و در جستجوی راه نجات جامعه از گرداب اسارت شب پرستان ذلیل  بودند ، نخستین قربانیان عدم تمکین بر خواست های اهریمنی  این دجالان پر هیا هو،باتبارز استقلال اندیشه وعمل انسانی خود ها بودند ،که  نقد جان را درین راه هدیه داده ،وبا خون خود ها  درسنامه های ماندگار رزم ومقاومت در راه دفاع از حق وعدالت را برای نسل های بعد از خود رقم زدند .

  طنین نام محمد طاهر (

بدخشی ) درارتعاش  امواج نا کرانمند تاریخ روشنگری وروشن نگری  این سرزمین، بخودی خود فرا خوان  ماندگار وفنا نا پذیری است  ، به ضیافت آگاهی وخود آگاهی انسان مسکون درین جزیرۀ  ظلمت ومذلت  تاریخ  ، که درس مایه های ناب  ونجات بخش آن را پیام رستگاری از دخمه های متعفن وسیاه  اسارتگری واسارت پذیری در کلیه ابعاد و جلوه های آن تشکیل میدهد .

      درین ضیافت جاویدان ، خون بدخشی با یاران مصلوبش  نمادی ازعصاره های خویشتن سوزی وپرتو افگنی درعمق ظلمات  جا معۀ ما با تاریخ رقم خوردۀ دروغین وحقیقت  برباد رفته در این جغرافیای تبعید است که باشندگان آن ، از زمانه های دور تا امروز، موهبت  انسانی زیستن رازیر سیطرۀ نا خدایان وحشت وبربریت  از یاد برده  ، وتداوم حیات  در قعر این جهنم  عریان را  به تقدیر خود ها مبدل نموده بودند .

     بدخشی سلطۀ  این اوضاع اسفبارباراستبداد زده و متحجری را که زندگی مردم را در جالی از اوهام وخود گمگشتگی ها فرو برده ، وهجوم سیل آسای اندیشه های وارداتی وجدا از واقعیت های عینی چپ وراست در نبود خلاقیت فکری ، عمق این بیگانگی از خویشتن حقیقی جامعه را هر روز عمیق وعمیقتر میساخت، با درایت وشهامت مورد مطالعه عمیق وهمه جانبه قرار داده  ودر نتیجه  معتقد بدان میشود که : نبود تحلیل  ونگرش واقعاًعلمی وجامعه شناسانه از چگونگی حقایق موجود در تاریخ وزندگی گذشته وحال مردم این سرزمین ، عملاً تلاش های رزمجویانه وعدالتخواهانۀ مردم مارا در نبود اندیشه های رهنمودی ملی ومیهنی  از درون دچار گندیدگی وسر در گمی ساخته و زمینه های عملی  پیوند خلاق مبارزات مردم مارا بادست آورد های  مردم منطقه وجهان درین رابطه مخدوش وخنثی میکند ، و چه بسا که جای استفادۀ  سازنده از تجارب مبارزاتی دیگران را دنباله روی کور کورانۀ و فاقد خلاقیت فرا میگیرد . که این خود بعد مرگبار یک فاجعۀ فکری ومعنوی  در یک جامعه است که داعیان روشنفکری جامعه راپیشتر از آنکه مبشر راه  رستگاری مردم باشند ، خود در باطلاقی از خود گم کردگی وبیخودی  غرق ، وبشترینه منادی پیام های از بر خواندۀ  از لای کتب منتسب به این یاآن  رهبر، در این و یا آن کشوراروپائی ، آسیائی ، افریقائی ویا هم امریکای لاتین میسازد، تا درد ورنج واقعی مردم خویشتن .

 بدخشی با درک این واقعیت های  دردناک مصمم بدان میشود که با تشریح وکالبد شگافی این حقایق همانند طبیب حازقی که در پی ریشه یابی ومحو کامل مرض باشد تا تسکین آن ، گام در راه مبارزات بی برگشت فکری وعملی تاریخی خود گذاشته وبه افشای عوامل انحطاط وفساد در نظام روشنگری جامعه بپردازد . واصولهای ماندگار فکری خویش را که در واقعیت امر اولین تجربۀ خویشتن شناسی آگاهانه وعلمی در سرزمین ماست بی هراس از همه بهتانات ،توطئه ها وتوهین های آگاهانه ویا غیر آگاهانۀ دیگران ، با عناوین حل عادلانه ودیموکراتیک مسألۀ ملی ، سیاست عدم دنباله روی ، طرح جبهۀ فراگیرسیاسی در جهت تشکیل دولت وسیع البنیاد ،برخوردمسئولانه با اسلام وارزشهای فرهنگی مردم  به جامعه تقدیم وخود پیام آورانه در راه توضیح وتکوین آنها وارد صحنۀ عمل میشود  .

 این کار بدخشی درین مقطع زمان یک انقلاب فکری عظیمی است که اولین مکتب تدریس وتحلیل حقایق عینی جامعه  از آن آغاز واو با فراصت کم نظیری  در مییابد که مردم این سرزمین مشکلات وپرابلم های منحصر به خود را دارند که دریافت  راه حل آن ها بدون مراجعه به اصل حقایق وواقعیت های موجود درین جامعه ، با الگو برداری کورکورانه از عمل کرد های انجام شده در این یا آن کشور خارجی ممکن نیست  .

     درین مقطع حساس وپیچیدۀ تاریخ است که  بدخشی  درد ناکترین ،عقده های ناسور شده در مناسبات با همی مردم ، وسر کوب شد ه ترین خواست های انسانی باشندگان  مجموعی این سر زمین  را به منظور در یافت واقعی ترین ومنطقی ترین راه علاج ، شجاعانه به بررسی  وتحلیل میکشد  . وداهیانه در مییابدکه التیام این زخم ها نیاز عمیق وتأخیر نا پذیر به تشریح  واقعیت ها وعوامل این جراحت هادارد تا پرده پوشی وماستمالی که اکثراً مدعیان روشنفکری آن روزگار با توسل به اندیشه های التقاطی وهضم ناشدۀ انتر ناسیونالیستی  چنان میکردند وهستند هنوز هم کسانی که بدان ادامه میدهند . که حاصل آن مزمن نمودن دردها ومصیبت هاست  تا علاج قطعی ونهائی آن درد ها ومصائب .که نتایج چنان از پهلونگریستن ها و کج گذشتن های گذشته را همین اکنون هم با وضاحت تمام ما میتوانیم در کشور خود شاهد باشیم که همانا بسته بودن اشتر قبیله به دنبال مرکب قبیله سالاران در جهت حفظ  بلا منازع قدرت قبایل حاکم  ،با ساربانی قدرت های استعماری جهان وجارینگهداری  دریائی ازخون وماتم در سرتاسر میهن با تباعد روز افزون فقر ، محرومیت ، جهل،فساد  وبالآخره همه زوایای زشت زندگی بر مردم بیچاره ومظلوم ماست  که هرچشم بینا ووجدان بیداری از هر گوشۀ جهان که خواسته باشد میتواند این حقیقت را نظاره کند وقضاوت نماید !

 . به همه حال ! 

     بدینترتیب محمد طاهر بدخشی باب مدرسۀ خلاق فکری خودرا که همخوان با واقعیت های عینی جامعه بود مفتوح نمود وبی باکانه به تعلیم وتدریس حق ادامه داد تا آنکه در همین راه وسنگر جان باخت .

   وامروز باز هم ما میبینیم که سی سال بعد از شهادت مظلومانۀ بدخشی ، با همه تلاش های کینتوزانۀ که دشمنان رنگارنگ  از استقامت های مختلف برعلیه آن به سر رسانیده وادامه میدهند ، هنوز هم قوت اندیشه وصلابت افکار ماندگار او از کران تا کران سرزمین مارا در می نوردد و طلسم بیداد را در کلیه مظاهر وجلوه های آن مورد هجوم قرار میدهد ، وآن فروغ ماندگاری را ماناست که تلاش دشمنان در جهت خاموش سازی آن به قوت وبالندگی هرچه بیشتر آن مددمیرساند .  واین رهتوشۀ معنوی مظلومان سر تاسر این خطه  تا زمانیکه بساط ظلم وبی عدالتی د ر کلیه اشکال  ومظاهر آن به انجام نرسیده همچنان چراغ راه وهادی مبارزات مردم ما درین شبستانهای ظلم وبی عدالتی است وباقی خواهد ماند .

این کاج همیشه سبز اندیشه وباور انسانی که بذر اندیشۀ مبارزه بر علیه کلیه اشکال بیداد گری ،تفکرافنای امتیازات غیر عادلانۀ قومی وقبیلوی در مناسبات باهمی اقوام وملیت های ساکن کشور، احتراز ازسیاست های القاحی ودنباله روانه بارجوع به اصل تضاد های جاری وحاکم در حیات روز مرۀ مردم ما ، دوری جستن  از قبله سازی کور کورانه در رابطه با مراجع بزرگ قدرت در جهان ، مراجعه واحترام به خواست های برحق وعادلانۀ مردم  ، استفادۀ خلاق از تجارب دیگر جوامع بشری در جهت از بین بردن نابرابری های اجتماعی  در جامعه واحتراز از ذهنیگرائی با قبله سازی های برده منشانه  وپذیرائی همزیستی اندیشه های متفاوت انسانی در حیات سیاسی جامعه ونفی طرز دید ی که اختلاف اندیشه را به معنی دشمنی واختلاف در همه چیز میپندارد  با  قیام شجاعانه وعمیقاً علمی بر علیه مظاهر نفوذ اندیشه های نژاد پرستی وفاشیستی تحت نام وعنوان آریا و آریا بازی در روابط باهمی اقوام وملیت های ساکن کشور ، بنیاد خارائین  آن مکتب اصیل آزادیخواهی وعدالتجوئی است که که در نصوص آن نه راهی برای برده شدن وجود دارد ونه هم برده سازی دیگران .

   اندیشه های شهید بدخشی که ورای ناسیونالیسم وانتر ناسیونالیسم های شعار گونه ودیگر دگم ها وایسم های  فریبنده وغیر انطباقی در جامعۀ ما ، محض برمحور حق وحقوق طبیعی انسان چون داشتن هویت ،فرهنگ ، زبان ، وحق برابری در برخورداری از ارزشها همسان با سایر انسانها در اجتماع خود ، آزادی عقیده  وتفکر ، حق انتخاب  ، تنوع وهمزیستی ،خود شناسی  ، دیگر شناسی  وجهان شناسی تکوینی شاخصه های انسان میچرخد برخلاف تصورات باطل دشمنان رنگارنگی که از سال ها بدینسو مصروف تبلیغات زهر آگین برعلیه آن اند جز انسان وحقوق تثبیت شدۀ آن هیچ هدفی را احتوا نکرده و هیچ مرجعی هم کوچکترین سندی راکه دال برگرایشات  قومی  وقبیلوی ستمگرانه درین مدرسۀ فکری باشد نمیتواند ارائه نماید  .

    تعلیمات بدخشی در جهت تکوین مبارزه بر علیه بیداد گری ملی  واستبداد قبیلوی، در هیچ مقطعی حامل پیام بر تری ویا فروتری  این یا آن قوم وقبیله ، این یا آن گروه انسانی با تعلقات نژادی ویا مذهبی وغیره نسبت به همدیگر نبوده ونیست . پیام بدخشی همیشه رسا وعاری از آلایشات برتری جویانه است که در آن تأمین برابری حقوق انسانها در رابطه با هم فقط با معیار های انسانی مطرح است وبس .

    چنانچه اگر کسی به آثار آن شهید زنده یاد مراجعه ومایه های فکری آنرا در رابطه با محکومیت ملی واثرات آن بالای مناسبات اجتماعی یک جامعه مطالعه کند با وضاحت در می یابد که دغدغۀ خاطر بدخشی  صرفاً متوجه محرومیت اقوام وملیت های هزاره ، ازبیک ، تاجیک ، نورستانی ، تورکمن ، پشه ای ،بلوچ  ، ایماق وغیره در داخل کشور ما نیست بلکه محکومیت اقوام وقبایل پشتون وبلوچ در آن سوی خط دیورند  وملیت های در بند آن زمان در چوکات اتحادشوروی سابق ودیگر کشور های منطقه چون ایران ، عراق وغیره نیز بصورت اساسی وعمیق مورد ارزیابی قرار گرفته وراه های مبارزه برعلیه آنها توضیح گردیده است  .

   عمق انسان سالاری مکتب بدخشی را ما زمانی بهتر میتوانیم غواصی نمائیم که با اندیشه های بدخشی در رابطه با استبداد زدگی ومظلومیت کوچی ها ، ومجموع قبایل پشتون در نظام قبیله سالاری  وپشتونیزم عظمت طلب کشور که چگونه توده های مردم به سلاح دفاع از منافع حاکمیت طلبان  وعظمت طلبان مبدل و اسارت تا سر حد حفظ مناسبات  بردگی تمام عیار مادی ومعنوی ،  در یک فضای آماسیدۀ خود بر تر بینی قومی به وسیلۀ تفاخر آن تودۀ بی خبر وتخدیر شده مبدل میشود  مورد مطالعه قرار دهیم  .

    از همین جاست که بدخشی  امر مبارزه مشترک وهمه جانبه بر علیه  بیداد گری ملی را به عنوان کلید اتحاد کلیه مظلومین سرزمین ما در برابر عاملین اسارت وبد بختی همۀ آنها ارزیابی وپرورش  مفکورۀ ایجاد  نفرت در برابرکلیه اشکال بیدادگری در بین توده های مردم را وظیفۀاصلی ونخستین مجموع پیشگامان نهضت روشنگری جامعۀ ما ارزیابی  وتأکید میکند .        

واین حکم قاطع  تاریخ راکه راه حل معضلات هر جامعه قبل از همه نیاز مراجعه  به حقایق همان جامعه را دارد ، تا سر فرو بردن در لای کتب ضخیم  ومملو از  اندیشه های های وارد شده از جوامع دیگر، آن پیام ماندگار  بدخشی  وهم سنگران او است که  صحت وصلابت آن با گذشت هر روز نمایان تر میشود

.

                                                        

  نظرات ()
اعلان نویسنده: - ۱۳۸٧/۱٢/۱

بنیاد آرمان شهر

دعوتنامه

 

بنیاد آرمان شهر با همکاری مرکز فرهنگی فرانسه در کابل از جناب عالی دعوت به عمل می آورد تا در بیست و نهمین برنامه ی ماهانه ی «گفتگو  پلی میان نخبگان و شهروندان» شرکت نمایید.

 

              موضوع:

جایگاه مردم افغانستان در سیاست دولت جدید باراک اوباما کجا است؟

 

سخنرانان:

            آقای داکتر  محی الدین مهدی ( نویسنده و تحلیل گر مسایل سیاسی)

            خانم ثریا پرلیکا (رییس اتحادیه سراسری زنان افغانستان)

            آقای غلام محمد محمدی ( معاون دوره ای شورای متحد ملی)

               

گفتگو گردان:

             مجیب الرحمن مهرداد (نویسنده و شاعر)

 

تاریخ: روز چهارشنبه 30 دلو 1387 ساعت 2:00 بعد از چاشت

نشانی: مرکز فرهنگی فرانسه، کابل- لیسه استقلال رو به روی شهرداری کابل

 

برای دریافت کارت دعوت حتماً با ما تماس بگیرید و یا آن را خود فوتو کاپی کنید

 

شماره گان تماس: (0700047523) و (0775321697)

armanshahrfoundation@gmail.com

توجه، توجه!

مرکز فرهنگی فرانسه از قبول شرکت کنندگان بدون کارت دعوت و از ورود وسایط به داخل محوطه معذور است

لطفاً هنگام ورود کارت را با خود داشته باشید

 

  نظرات ()
مطلب در مورد پته خزانه نویسنده: - ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

بررسی کوتاهی از پته خزانه

"ستاد سرور همایون" بخش اول
اشکالی که به عقیده من اصالت پته خزانه را مواجه به خطر میکند به جز خط و پختگی سبک آن که اولی به دست حبیبی است ودومی بسیار جدید مربوط میشود به اخبار و اشعاریکه دراین کتاب به شیخ حمید پادشاه ملتان در قرن چهارم نسبت یافته است . آقای پوهاند حبیبی این کس و خانوادۀ اورا لودی تصور نموده و بنا برآن پشتون تصور نموده بین این پادشاه و برادرزاده اش قصه ساخته و این قصه رابه شعر در آورده و آن اشعار را دستمایه خدمت ادبیات پشتو گردانیده است . پوهاند حبیبی در ترجمه دری چنین نوشته است :
کامران بن سدوخان در شهر صفا در سال1038ه کتاب کلیدکامرانی نوشت ودر آن از کتاب شیخ احمد بن سعد "اللودی" به عنوان العلام اللوذعی فی اخبار اللودی ) نقل نمود که شیخ رضی لودی برادر زاده شیخ حمید پادشاه ملتان بود . او برادر زاده اش را جهت نشر اسلام به پشتون خواه فرستاد نصر پسر شیخ حمید در ملتان با ملاحده آمیخت و به عقاید آنها گروید، پس از وفات شیخ حمید، نصر پادشاه شد و به ترویج الحاد پرداخت . شیخ "رضی که مسلمان پاکیزه بود به عم زاده اش نصر اشعار نوشت و در آن اورا متهم به الحاد نمود . شیخ احمد لودی نقل مینماید که نصر لودی جواب شیخ را نوشت ، به اشعاری به پشتوکه در پته خزانه هر دو پاسخ و پرسش موجود است و در طی آن اتهام الحاد را ناشی از افترای دشمنان وخود را پیرو دین آبایی و تابع سنت ، از دود مان حمید و لودی خوانده است "ص28" این بود فشرده آنچه در کتاب پته خزانه مفصل تربه نظم و نثر آمده است.
در سطور فوق اشکالات علمی هست که آنهارا در ذیل، شماره وار توضیح میکنیم:
1. پادشاه ملتان پشتون خوانده شده است در صورتیکه او عرب و عربی زبان بوده است نه پشتون .
2. پادشاه ملتان نوشته که او نه ملحد بود ، بلکه بر کیش سنت و دین آبایی خود بوده و هست و ملحد خواندن او افترای دشمنان است .در صورتیکه اسناد وجود دارد که پادشاه ملتان بدون تردید فاطمی بوده است .
3. پادشاه ملتان خود را از افراد قبیله لودی تصریح نموده است ، در صورتیکه چون او عرب بوده نمیتوانست لودی و پشتون بوده باشد .
اکنون همین سه مطلب را گسترده تر میکنیم و به دلایل منطقی ،شواهد و اسناد علمی و تاریخی مستند میگردانیم .
1. سرزمین سند، پناه گاه مطمئنی برای مخالفین خلفای بنی امیه و بنی عباس بوده است .بعداز پخش اسلام به وسیله محمد بن قاسم در این اراضی کانون های اسلامی به میان آمدند که به مرور زمان منتهی به کانون های حکومت های مستقل شدند. درباره نشر اسلام و ایجاد حکومت های اسلامی در این منطقه آثار نسبتاً زیادی نوشته شده که در کتاب متعلقات هند و عرب ( تألیف شاید سید سلیمان ندوی ) به زبان اردو اشارتی به آنها صورت گرفته است . بر علاوه منابعی که نویسنده آن زیر نظر داشته، بعضی منابع دیگر را نویسنده، مسطور تشخیص نموده که همه دلالت صریح دارند که شاهان و امرای ملتان در قرن چهارم بویژه در برهه ای که در کتاب پته خزانه مطرح است عرب و اسماعیلی بوده اند . یکی از اینها کتاب خیلی معروف حدود العالم از مؤلف نا شناخته که در سال 372 ه تالیف شده است یعنی درست در سالهایی که سبکتگین در غزنه سلطنت مینمود . ویکی از غزواتش عبارت بود از جنگ ملاحده ملتان یعنی همان امرایی که از قرار حدود، قریشی است و از فرزندان شاست و خطبه بر مغربی کند ( دانشگاه تهران ستوده، صفحه 68) این قریشیان علوی و اسماعیلی حتی از دوره بنی امیه در سند پناه گزین شده بودند . در تاریخ طبری ضمن واقعات سال 142 ق عینیه بن موسی بن کعب خلیفه اموی را خلع کرد ( ترجمه پاینده تهران، بنیاد فرهنگ جلد 11 "ص" 34-47 )و در خلال حوادث سال 151 ق در خلافت ابو جعفر منصور دوانیقی ابو الحسن محمد علوی کلنی به ابن اشتر پرچم باطنی گری رادر سند برافراشت (ایضاً جلد یازدهم "ص496 -61-49 " تردیدی نیست که همین دودمان سید قریشی تا زمانی به حیات خود ادامه داد که سبکتگین بساط شانرا در نوردید و بقایای باطنیه را سلطان محمود فرزند سبکتگین از بین برد. در ایام او داود بن نصر امیر ملتان بود (جنگ سال 396 ه زین الاخبار "ص 178") و در سال 401 ه محمود باز برای سرکوب همان الفتوح ابوداود بن نصر رفت و قرامطه (منظور است است ) را بکشته و بعضی را دست برید و برخی را زندانی نمود و داود را به غزنین آورد و بعد اورا به زندان قلعه نمورک فرستاد (ایضاً180 ) بنا برآن او قطعاً عرب بوده است . دلیل مزید در شماره سوم دیده شد .
2- در شعر پادشاه ملتان اشاره شده که پیرو مذهب سنت است و الحاد و افترا دشمنان اوست در صورتیکه اسناد و شواهد فوق دلیل روشن است که او ملحد شده است زیرا که جنگ های سبکتگین و محمود در ملتان صرفاً بخاطر اسماعیلی بودن آنها صورت گرفت و در این باره آثاری از قبیل حدود العالم که به صراحت میگویند که پادشاه ملتان قریشی است که خطبه بر مغربی میکند. در آن روزگاران مراد از مغربی خلفای فاطمی مصر بوده اند که کیش اسماعیلی داشتند و چون در غرب العالم الاسلام واقع بوده اند آنها را مغربی وحتی سکه های شانرا دینارو درهم مغربی مینامیدند در برابر عباسیان که در شرق العالم الاسلام حکومت میراندند . اگر عالم اسلام را دوبخش کنیم در غرب آنها و شرق اینان بودند . نویسنده،چون در کتاب جغرافیای خود فقط اراضی عباسی ووابسته بدان وواقع در شرق را مطالعه نموده کتابش را "اراضی خلافت شرقی "نامیده است پس تردیدی نیست که مراد از مغربی اسماعیلیه مصر بوده است که انها را ملحد باطنی وقرمطی می نامند .
3- پادشاه ملتان خودرا از قبیله لودی یعنی پشتون خوانده است در صورتیکه چون عرب و از پناهنده گان قریشی نسب بوده است، نمیتوانست به مفهومی که در پته خزانه منظور است ایشان پشتون بوده باشند . اما سوالی که اینجا خوامخواه در ذهن خواننده القا میشود و باید پاسخی داشته باشد اینست که : پس چگونه شد که اینان را لودی خوانده اند ؟ زیراواقعاً این سلسله امرای ملتان در برخی منابع متأخری که در موارد مناقشاتی بی اعتبار میشوند و تا اخبار شان در منابع دیگر تائید نگردد مورد قبول واقع نمیگردند لودی نامیده شده اند . قدیمی ترین اثر شناخته شده که امرای قرن چهارم ملتان را لودی خوانده عبارت از : کتاب گلشن ابراهیمی مشهور به تاریخ فرشته تالیف محمد قاسم فرشته که اثر خود را در قرن یازده هجری نوشته است و در این مورد بخصوصی که مطرح است لفظ لودی را ذکر نموده ولی نگفته که ایشان لودی به چه دلیل و برمبنای چه کتاب معتبری نوشته است. این جر و بحث به دلیلی کاملاً وارد است که مولف در باره موضوعی معلومات میدهد که از زمان او هفتصد سال فاصله دارد؛ بر علاوه مطلب مذکور متنازع با حقایق انعکاس یافته در کتب دیگر است . به نظر من فرشته اشتباه نموده است و اشتباه او ناشی از این نکته تاریخی شده که در قرن دهم هجری یعنی حدود صد سال یا کمتر از زمان او یک دودمان لودی پشتون در هندستان سلطنت داشت که آخرین فردش ابراهیم لودی در هجوم ظهیر الدین محمد بابر برهند سقوط یافت(932هجری) و این ابراهیم لودی را بعداً عفؤ نمود و با مادرش از نزدیکان بابر وابسته به ادبار او بوده اند تا اینکه همین مادرابراهیم احتمالاً در مسموم کردن بابر دست داشته و بر اثر این اتهام آنهارا از خود راند و قدر مسلم اینکه نام قبیلوی این پادشاه، لودی بوده است . به زعم من فرشته تاثیر آشنایی به این نام امرای ملتان را که از نسل لوی بوده اند لودی خوانده یا اینکه سر چشمه کار او لوی را لودی نوشته بوده و فرشته بدون اینکه تحقیق کند، امرای ملتان را لودی نامیده است . برای اینکه مطلب روشنتر شود متذکر میشود که قبیله قریش در مجموع، سلسله نسب یعنی شجره ای داشته که فرد ایشان لوی بن غالب بوده است چنان که اگر به شجره حضرت پیامبر اسلام "ص" رجوع بکنیم هم، این لوی بن غالب را میبینیم . چون بر اساس استدلال فوق ثابت شد که امرای ملتان مطرح در پته خزانه سید قریشی بوده اند. طبیعی است که از نسل لوی بن غالب فرود آمده اند.)چون مرحوم حبیبی به هنگام تألیف پته خزانه هنوز به این صداقت نرسیده بوده در صورتیکه او خبر ندارد و تصریحات وجود دارد که فرشته امرای ملتان را سهواً لودی خوانده و فکر میکرده که حقیقت است که از قلمش تراوش نموده این است که مطلب را سهل گرفته و آن شاهان را پشتون تصور نموده به نام شان سخنانی آورده که گویا واقعاً پشتون باشند . آنچه این تصور مرا تقویه مینماید یکی این است که این مطلب فقط درکتاب پته خزانه محفوظ مانده است وچون منابع آن که به قول ایشان عبارت بوده از کلید کامرانی تألیف کامران بن سدوخان در سنه 1038 و آن هم متکی و مستند بوده است بر الاعلام اللوذعی فی الخبار اللودی تألیف شیخ احمد بن سعید اللودی ، این آثار نه فقط موجود نیستند بلکه همچون موجودات تخیلی باقی مانده و حتی یادی و ذکری هم از آنها در جایی دیده نمیشود تا چه رسد به اصل این کتابها محققین آنها را بخوانند و متیقین شوند که واقعاً اگر ماست خورد ه شده ، کنری اش برجای است ، میبینید که خلا ها خیلی زیاد است و زیر پای پته خزانه چندان سست است که هرچه در باره آن غور بیشتر کنی باز به جایی نمی رسی . تعجبی ندارد که آقای پوهاند حبیبی که تعلیقات وسیع لغوی و تاریخی حتی در مواردی که بسیار حتمی بنظر نمی رسد بر کتاب پته خزانه نوشته در باره منابع پته خزانه هیچ تماس نگرفته و تاریخ اللودی را کتاب موثق خوانده (صفحه 176 تعلیقات) ولی نشانی از آن کتاب در جایی دیده واخباری ِ از آن جز در پته خزانه خوانده نشده است.
ادامه دارد
                                       برگرفته از پیام مجاهید
  نظرات ()
نوروز نویسنده: - ۱۳۸٧/۱۱/٢٩

دکتور شمس الحق آریانفر

 

 

عوامل ماندگاری وسیر تاریخی نوروز

 

ملت های جهان، ازبدوی تامتمدن،همه جشن های دارند، وآیین های ویژۀ دربرگزاری اعیاد وجشن ها،نزد آنان وجوددارد.

 جشن های باستانی واساطیری، جشن های تاریخی وملی،اعیاد وجشن های مذهبی ودینی، جشن های موسمی،جشن های سیاسی وجشن های خانواده گی ازشمار آن مناسبت ها وجشن های است ،که ملت های جهان هریک به شیوه یی ،گونه یی ازآن راجشن می گیرند.

 جشن نوروز،که رستاخیز طبیعت وجشن رویش ونوشدن هستی است،جشنی است باستانی واساطیری که درطول تاریخ، درموسم بهار به گونۀ ملی ومذهبی تجلیل می گردیده است.

                      درین جستار،درنگی داریم برماندگاری و سیرتاریخی نوروز؛ واین که نوروز دردوره های مختلف تاریخ سرزمین ما، ازچه زمانی وچه گونه برگزار می شده است.

 پژوهشگران،پیشینۀ این جشن راتاعهد کیومرث نخستین فرمانروای عجم می رساند وهمین گونه به روایت فردوسی نوروز را، روز تخت نشینی جمشید می دانند.

 نوروز درعهد زردشتیان تجلیل می گردیده است،ازین روبرخی آنرا عید زردشتی دانسته اند،

 اما مهرداد بهار می نوییسد: درادبیات دینی زردشتی سخنی ازنوروز مهرگان واعیاد بزرگ ملی نیست و این عیادملی یااعیادبومی به پیش ازعصرآریائیان مربوط بوده است(1))

بهرصورت این جشن بومی، درعهدآریائیان وزردشتیان ادامه یافت وتجلیل گردید. علل استواری وماندگاری این جشن رادرچند اصل خلاصه می کنند.

 نخست این که نوروز درآغاز بهار ونوزایی طبعیت،طبیعی ترین جشن بودکه طبق ناموس طبیعت،زمین وزمان به شوروحرکت می آید واین بهترین فرصت برای تدویرجشن بود. که آریائیان آنراتجلیل کردند.

 انگیزه دیگردرماندگاری نوروز این است، که اول سال واول ماه، نزد زردشتیان مقدس بود به خصوص روز اول ماه، روز خداونداست ازین رو جشن نوروزگونۀ مذهبی هم می یافت.

 همچنان زردشتی ها معتقد بودند، فره وشی ها، درده روزآخرسال به زمین فرودمی آیند ودراول هرسال نیز چنین می کنند . ازینرو مردم برای خشنودی ارواح نیاکان وپذیرایی ازآنها،مراسمی رابرپامی داشته اندکه نوروز ازآن زاده شده است.

 این روایت نیز وجوددارکه حسین بن عمروالرستمی یکی از سرداران
 مامون الرشید، از موبد موبدان خراسان برسید: چرانوروز راجشن می گیرند؟ اودرپاسخ گفت و زمانی دربطیحه (بصره) وبایی  پدیدارآمد وساکنان آنجاهمه مردند. چون اول فروردین رسید،خداوند بارانی برایشان ببارید وآنان رازنده کرد وایشان به مساکین خود بازگشتند ،پس پادشاه زمان گفت: “ این نوروز است “ درنتیجه این روز به نوروز مسماگردید ومردم آن رامبارک شمردند.

 همین گونه،نوروز را، روزپیروزی جمشید براهریمن که برکت رااززمین برده بود، دانسته اندکه درنتیجۀ پیروزی جمشید، برکت به زمین برگشت ومردم گفتند:اینک روز نو.(2)

عوامل دیگر دربرگزاری وماندگاری نوروز رامؤرخان چنین تذکر کارداده اند.

 دراین روز کیومرث زاده شده است،هوشنگ پیشدادی درهمین روزبه دنیا آمده است،تهمورث درین روز بر دیوان فایق آمد وآنان رادربندکرد، فریدون درهمین روز کشور رامیان فرزندان خود تقسیم نمود. سام نریمان درهمین روز، مردم آزاران راسرکوب کرد، کیخسرو درهمین روز زاده شد.زردشت درهمین روز ازسوی اهورا مزدا به پیامبری رسید. گشتاسپ شاه درهمین روز آیین مزد یسنا راپذیرفت ودرعهد اسلامی هم باوربراینست که حضرت علی (ک) درهمین روزبه تخت خلافت نشست.

نوروز شد وجمله جهان گشت معطر
ازبوی خوش لاله ونسرین وصنوبر
 برتخت خلافت بنشست آن شۀ ابرار
 دامادنبی،شیرخدا ساقی کوثر

 

 نوروز درفرمانروایی آریانا:

 دردوره های مختلف تاریخی این خطه،شاهان وفرمانروایان، نوروز راجشن می گرفته اند درهرزمانی آداب ومراسم خاص وجود داشته است.

 نوروز درروزگار هخامنشیان: تاریخ نشان می دهدکه هخامنشیان نوروز رامی شناختند ودرآن آداب ویژه ی می داشتند شاه بارعام می داد،نمایندگان ایالات مختلف را می دید وهدایای شان رامی پذیرفت.

 ازآثار بازنده بابل برمی آید که داریوش هخامنشی ( ۵۲۱_ ۴۸۶ ق.م ) درنوروز به معبد بعل مردوک رب النوع بزرگ بابل، می رفت ودست آنرا می گرفت .

به قول مهرداد بهار، درآغاز هرسال درتخت جمشید مراسمی برگزار می شد.

م.موله، دانشمند فرانسوی نیز،مراسم درتخت جمشیدراتائید می کند ومی گوید: شاه طی مراسمی نوروز راپرپامی داشت وباخدای خود اهورامزدا گفتگو می کرد.(3)

نوروزدر عهد اشکانیان:

                      روایت های ادبی وتاریخی نشان می دهد که اشکانیان مهرگان ونوروز را جشن می گرفته اند. فخرالدین اسعد گرگانی درمثنوی ویس ورامین که متن آن مربوط عهد اشکانی هاست، ازنوروز یادمی کند واز عقب افتادن کبیسه سالها،که جشن نوروز ازموضع طبیعی ونجومی خودخارج گردیده بود.

چو گردشهای ایشان رابدیدند
زآذرماه روزی برگزیدند
 کجا آنکه زگشت روزگاران
 درآذرماه بودی نوبهاران
 منم آزار وتونوروز خرم
 هرآیینه بود این هردو باهم
 سرسال وخجسته روز نوروز
 جهان پیروز گشت ازبخت پیروز(4)

 

نوروز درعهد ساسانیان:

ساسانیان بامراسم خاصی نوروزرا تجلیل می کردند. درصبح نوروز موبد موبدان اولین شخص بودکه نزد شاه می آمد وسرود خسروانی “ یاسرود موبد موبدان راتقدیم وبه آن اساس نوروز را به شاه تبریک می گفت، سرودخسروانی چنین آغازمی شد.

 شها جشن فروردین، به ماه فروردین،آزادی گزین بریزدان ودین کیان.

 سروش آوردترا دانایی وبینایی به کاردانی سرت سبزبادو جوانیت چون خوید ...

 شاه دراین روز به عزل ونصب حکام می پرداخت،مالیات جمع شده رادراین روز به حضور شاه تقدیم می کردند درصبح نوروز مردم درکنار رودها ونهرها رفته،خودراشستشو می کردندبه همدیگرآب می پاشیدند وشیرینی تعارف می کردند. دراین روز سکۀ نومی زدند وآتشکده هاراپاک می کردند(5). درکتاب پهلوی دنیکرت آمده است: هرپادشاهی ردین روز فرخنده رعیت ممالک خویش راقرین شادی وخرمی می ساخت .سلاطین وشهرداران و اسپهبدان در این روزبه شاه هدیه می دادند و شاه نیز هدایایی به آنها می داد.

 

 

نوروز درزمان غزنویان:

 غزنویان نیزمراسم دریافت هدایا رادوست داشتند ودردربارهای خویش به این مناسبت نوروز راتجلیل می کردند .

ابوالفضل بیهقی ازسلطان مسعود یادمی کند که در ۴۲۹ هجری قمری هدایا راپذیرفت وتوبۀ خوددرشرابخواری رابشکست. دراین ایام مردم نوروز رابه پیمانۀ وسیع برگزار می کرده اند. بهاریه ها ونوروزی های شاعران در دربار محمودو عصرغزنوی به روشنی مبین این امراست. آنگونه که منوچهری گفته است

برلشکر زمستان نوروز نامدار

 کرده است رای تاختن وقصد کارزار

 نوروز درعهد سلجوقیان: سلجوقیان نیزبه گونه غزنویان آیین هدیه دادن وهدیه گرفتن رادرنوروز زنده نگهداشتند ونوروز راتجلیل نمودند. درادبیات عصرسلجوقی این رویداد بازتاب گستردۀ داشته است به این ابیات ازامیرمعزی درمدح ملک سلجوقی توجه نمائید:

باد میمون ومبارک صدهزاران جشن جم

برخداوندی که چون جم بند ه دارد صدهزار.

 بانشاط ورامش وپیروزی ونیک اختری

 همچننین نوروز وصدنوروز دیگر برگزار

 

عهد خوارز مشاهیان: کتاب سیرۀ جلال الدین منکبرنی،نشان می دهدکه نوروز توسط خوارز مشاهیان نیزتجلیل می شده است .فتنۀ چنگیز خراسان رابه تباهی کشاند،ولی نوروز بعدازآن گونۀ بیشتر ملی یافت وتجلیل ازآن،تجلیل ازعظمت واحیای روحیۀ ملی وتشویق آزاده گی دربرابر غاصبان شد.

 درروزگار تمیوریان هرات،تجلیل نوروز بازیارت آرامگاه حضرت علی (ک) ومیلۀ گل سرخ پیوند داده شد .واین جشن باستانی،مایه های ملی ودینی به خودگرفت که خودبحث جداگانه است.

نوروز بعدازظهور اسلام:

 روایت های تاریخی نشان می دهدکه اعراب پیش ازاسلام باجشن های مهرگانی ونوروز آشنا بوده وآنها راجشن می گرفته اند.

 الوسی می نویسد: “مردم مدینه پیش ازاسلام دوعیدداشتند .نوروز ومهرگان وچون رسول اکرم (ص) به مدینه آمد برآداب ورسوم ایشان دراین دوعید آگاه شدگفت: خدای تبارک وتعالی به جای این دوعید بهترازآنها رابه شما ارزانی داشته، که یوم الفطر ویوم النحراست.(6)

درروایت دیگرآمده است:

 بااین همه دردوره های اسلامی نوروز باقی ماند:دانشمندی می نویسد: سبب اصلی ماندگاری نوروز دردولت اسلامی ،همان سرسال بودن آن بودکه زمان خراج قرارمی گرفت. (7) چنانکه اسدی طوسی می گوید:

 نوندی سرسال نوکرد راست
 خراج خداوند کابل بخواست
                      همچنان نوروز زمان پیش کش نمودن هدایابودکه فرمانروایان عرب نیز آنرامغتنم شمردند ونگهداشتند وقتی به همت خراسانیان وابومسلم خراسانی بساط امویان برچیده شد،عباسیان درتأثیرپذیری بیشتر از خراسان،این جشن راتجلیل کردند. واژۀ آیین رادرین جشن بکاربردند.

 ابن زبیرمی گوید: دریک نوروز بازی سماجه یی (باز یگران نقابدار)دربرابر معتضدخلیفه برگزار شدکه سیزده هزاردینارصرف آن شد.(8)

 

پانویس ها :

1-مهرداد بهار،اساطیر ایران ، ص 205

2-البیرونی آثار باقیه ۲۱۵)

                      3-م.موله ، ایران باستان ،ترجمه دکتر ژاله ، 1372،ص13

                      4-ویس ورامین ؛ ص269

                      5- کریستن سن ، ایران درزمان ساسانیان ، 1368،ص205

6-_ امیرمعزی،دیوان، اهتمام عباس اقبال،ص ۳۱۲.

7- آلوسی،بلوغ الارب، چ۱، چاپ قاهره، ۱۹۲۵ ص ۶۴ م .

8- رضاشعبانی،آداب ورسوم نوروز،تهران ۱۳۷۹، ص ۱۱۴.

                                                         برگرفته از آریایی

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
مطالب اخیر ولاگه بانه سیاست میکنه!؟!؟! انتخابات ریاست جمهوری سال 1393 به پیشواز بهار و نو روز دوست عزیزآقای دکتر رنگین !! عچب روزگار است !! قسیم اخگر درگذشت ! شاه دخت دروازی در گذشت! دوستم باید چند قفاق محکم به دهان اشرف غنی می کوبید شب یلدا نشان پیروزی روشنی بر تاریکی عبدالغفارخان یا یون؟
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان داکتر مهدی برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی تلویزیون یک عیاران شمالی روزنامه ماندگار دختری از دیار بدخشان رخنامه ورزش ایرانی پرتال زیگور طراح قالب