روز نوروزه خدا جان جَنده بالا می شود - از کرامات سخی جان کور بینا می شود.
نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱٠
نوروز قرنهای دراز است که بر همه جشنهای جهان فخر می فروشد؛ چونکه یک قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین، آسمان و آفتاب و جوشِِ شکفتن ها و شورِ زادن ها و سرشار از هیجانِ هر «آغاز».
جشنهای دیگران غالبا انسانها را از بیرون و از کارگاهها در زیر سقفها و پشت درهای بسته و آراسته با گلهای کاغذی جمع میکند. اما نوروز دست مردم را میگیرد و از زیر سقفها به دامن آزاد طبیعت آراسته با شکوفه و جوانه و سبزه، میکشاند.
نوروز تجدید خاطره بزرگی است؛ خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال این فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد میبرد، با یاد آوری های وسوسه آمیز نوروز، به دامن وی باز میگردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن میگیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند، چهره اش از شادی می شکفد، اشک شوق می بارد، فریادهای شادی میکشد؛ جوان میشود، حیات دوباره میگیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار میشود.
تمدن مصنوعی ما هرچه پیچیده تر و سنگین تر میگردد، نیاز به بازگشت و بازشناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر میکند و بدینگونه است که نوروز، بر خلاف سنتها که پیر میشوند و فرسوده و گاه بیهوده، رو به توانایی و جوانی میرود.
نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست؛ نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست.
هیچ ملتی با یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد؛ ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است. اما زمان، این تیغ بیرحم، پیوند نسلها را قطع میکند، میان ما و گذشتگان مان- آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند- دره هولناک تاریخ حفر شده است؛ قرنهای تهی ما را از آنان جدا ساخته اند؛ تنها سنتها هستند که، پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر میدهند و با گذشتگان و یا گذشته های مان آشنا میسازند. و جشن نوروز یکی از استوار ترین و زیباترین سنت ها است.
نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش، از آن سخن گفته اند.» [3]
مورخان دوره اسلامی چون ابو عثمان جاحظ و خیام نیشابوری و ابوریحان بیرونی و... در باره نوروز و دیگر جشن های باستانی به گستردگی سخن گفته و روشنگرانه به پیشینهی نوروز و ویژگیهای آیین های آن پرداخته اند.
بیرونی نوشته است: نوروز را ازین جهت نوروز نامیدند؛ زیرا که پیشانی و سرآغاز سال نو است؛ [4] و نام پارسی آن بیان کننده این معنی است... بارش باران و بر آمدن شکوفه ها و سبز پوشیدن طبیعت و درختان و نغمه سرایی پرندگان و جوشش چشمه زارها و اوج جریان آبها و میل حیوانات به جفت گیری و ... در فصل بهار است. این بود که باستانیان خوش سلیقه و طبیعت دوست ما، نوروز را دلیل پیدایش و آفرینش جهان می دانستند و گفته اند: در این روز بود که خداوند افلاک را پس از آنکه مدتی ساکن بود به گردش درآورد... و زمین و مخلوقات را در این روز آفرید و کیومرث (نخستین پادشاه و بانی شهر بلخ) در این روز به پادشاهی رسید و این روز روز جشن او بود و در واقع جشن نوروز و مهرگان که در اعتدال (برابری شب و روز) بهاری و خزانی است، تعیین کننده زمان هستند.[5]
در روز ششم ماه فروردین، نوروز بزرگ است که پارسیان آن را عید بزرگ دانسته و می گفتند که: خداوند در این روز از آفرینش جهان آسوده شد؛ زیرا این روز، آخرین روزهای شش گانه است... زردشتیان می گویند که در این روز، زردشت [بلخی] توفیق یافت که با خداوند مناجات کند و کیخسرو [بلخی] در این روز به آسمان عروج کرد و در این روز برای ساکنان کره زمین خوشبختی بخش می کنند و از این جا است که اهل عجم این روز را روز امید نام نهاده اند.» [6]
بانیان نخستین نوروز
مورخان، شاهان پیشدادی و کیانی را نخستین بانیان جشن نوروز نوشته اند. ابوریحان بیرونی در کتاب «التفهیم» و عمر خیام در «نوروزنامه» که دو اثر مشهور پارسی قرن پنجم هجری است، شاهان پیشدادی چون کیومرث و هوشنگ و جمشید و فریدون و گشتاسب کیانی را به ترتیب از نخستین بانیان و برگزار کنندگان جشن نوروز و جشن مهرگان و جشن سده نام برده اند. [7]
بدون تردید مراسم نوروز و چهار شنبه سوری و شب یلدا، همانند سرودهای ویدی و اوستایی و فرهنگ و آیین زردشتی و زبان و ادب پارسی دری و نامها و اسطوره های جمشید و شاهنامه ها، همگام با خورشید، از باختر و خراسان زمین، یعنی از بلخ و زابلستان، به سمت غرب گسترش یافته است. همانطوری که تاریخ بلخ از کیومرث آغاز میشود، تاریخ نوروز نیز از کیومرث و جمشید آغاز میگردد.
روشن شدن زادگاه مراسم نوروز به روشن شدن جایگاه کیومرث و جمشید و زردشت و به روشن شدن جایگاه نخستین فرهنگ و ادب پارسی بستگی دارد.
جایگاه جمشید و سرانجام کار او
نگارنده باور دارد که کیومرث و جمشید نام یک نفر بوده که در طول زمان دراز دو شخص پنداشته شده است. کیومرث لقب جمشید است. نظر مورخان دوره اسلامی در باره جایگاه کیومرث یا جمشید تا حدودی مشوش است. ابوعثمان جاحظ و احمد دینوری (قرن 3) بابِل (اقلیم بابل، یا ایرانشهر) را جایگاه جمشید نوشته اند[8] و طبری (قرن 3) و پس از او بلعمی و مسعودی و ابوریحان بیرونی (سده 4) دنباوند در جبال طبرستان را شهر کیومرث و جمشید نوشته اند،[9] و اتابک احمدشاه سَلغُری، صاحب «تاریخ معجم» (قرن 6) از اصطخر فارس (شیراز) به عنوان شهر و جایگاه جمشید نام برده است. [10] و صاحب روضت الصفا (قرن 9) حوالی دنباوند در طبرستان را «مقر عزت» و جایگاه سلطنت کیومرث دانسته است. [11] هم چنین صاحب روضت الصفا، سیستان را دارالملک جمشید و شیراز را تختگاه وی نوشته است. [12] و ابوزید بلخی البرزکوه [در جنوب بلخ] را به عنوان جایگاه اصلی جمشید یاد کرده است. [13]
میرخواند بلخی نوشته است: در بعضی تواریخ مسطور است که جمشید در مبادی سلطنت از «سجستان» که دارالملک او بود به جانب فارس رو نمود و بنایی بی نظیر در جهان به طول دوازده فرسنگ بنیاد نهاد که آغازش صحرای خفرک و پایانش میانه رامجرد از توابع شیراز بود و امروزه پایه های آن آشکار و نمایان است و نام آن را چهل منار گویند. جمشید فرمان داد تا اشراف و اعیان ملک جمع شوند و خود در آن مقام شاد و مسرور بر سریر سروری و مسند جهانبانی برآمد و بساط شادی و فرش عیش و عشرت بگسترد، و این روز را نوروز نام نهاد. [14]
نقد نظر مرحوم دینوری و طبری در بارة پایتخت جمشید و نتیجه گیری
بدون شک نظر اساتید و مورخانی چون دینوری و طبری و پیروان بعدی آنها نظیر بلعمی و مسعودی و بیرونی و میرخواند و... که محل اقامت کیومرث و جمشید و... را در بابِل و یا در دنباوندِ طبرستان دانسته اند، بازتاب متون پهلوی عهد ساسانی (خوتای نامک یا شاهنامه بزرگ) است که بنام «سِیر مُلوکِ الفُرس» توسط عبدالله ابن مقفع شیرازی (دانشمند و ترجمان دوره منصور عباسی، 142 هجری) در قرن دوم از پهلوی به عربی ترجمه شده است. این ترجمه، یکی از منابع مهم مورخان دوره اسلامی در باره تاریخ پارسیان باستان بوده است.
«ابو مشعر منجّم [بلخی] گوید: بیشتر سنوات تاریخی مغشوش و نادرست است؛ زیرا قومی سالیان و روزگاران دراز زندگی میکنند و چون تاریخ آنان را از کتابی به کتاب دیگر یا از زبانی به زبان دیگر نقل میکنند، کم و بیش، غلط روی میدهد.»[15]
ابن خلدون نگاشته است: «تاریخ نویسان و مفسران و پیشوایان روایات، وقایع و حکایات را بصرف اعتماد به راوى یا ناقل خواه درست یا نادرست بىکم و کاست نقل کرده و مرتکب خبط ها و لغزشها شده اند.»[16]
اگر به تاریخ دینوری و طبری و مسعودی و برخی دیگر از مورخان دوره اسلامی که به زبان عربی نوشته شده اند، دقت کنیم می بینیم که نویسندگان آن عاری از تعصب نبوده و از نفوذ نوشتار مغان عهد ساسانی و حاکمیت اعراب بدور نبوده اند. آنها سعی کرده اند که اساس تاریخ پارسیان باستان را از حوزة شرق کویر نمک به محیط غرب، یعنی از بلخ به عراق منتقل سازند. دینوری و طبری در بحث کیومرث و جمشید، بر خلاف نویسندگان پارسی زبان، کمتر اشاره یی به ایرانِ اوستایی و شاهنامه ای (بلخ و زابلستان) کرده اند، در حالی که بیشتر مورخان پارسی نویس چون بلعمی و صاحب مجمل و... از فرار جمشید به جبال زابلستان سخن گفته اند و اَوِستا و ابوزید بلخی از کوه البرز (هندوکش و بابا) و صاحب روضت الصفا از سیستان به عنوان دارالملک جمشید یاد کرده اند.
بنا بر این نگارنده خود را ملزم می بیند که نوشته های مورخان دورة اسلامی منجمله گفته های دینوری و طبری را با اصل متون قدیمة پارسیان باستان چون ریگ بَید و اوستا و شاهنامه ها و با منابع پارسی دیگر که در خراسان زمین نوشته شده اند، مقایسه کرده و نتیجه گیری نماید. به گفتة خود مرحوم طبری: «هر قومى پدران و نسبها و مآثر خویش را بهتر از دیگران می شناسند و در هر موضوع مورد گفتگو، به اهل آن باید رجوع کرد.»[17]
نامهایی مانند: «ایرانویجه» «آریاوَرته» «آریَه» «آریان» «ایران» و «یَمَه» (جمشید) و «تریته» (فریدون) و «آبتین» (پدر فریدون) و «سام» و «کرشاسب» و نام رود «سَرَسْوَ تِیSaras vati» (هیرمند) نخستین بار در سرودهای مقدس «رِیگ بَید» ذکر شده و سپس تمام این نامها به اضافه نامهای کیانیان و کوه هَراییتی و هَربُرز و البرز و اُوپَارسِین (رشته کوه هندوکش و بابا) و رود داییتی (رود بلخ) و زردشت و گشتاسب کیانی حامی وی، در «اَوِستا» آمده و پس از آن در متون پهلوی و در شاهنامه های دری بازتاب یافته اند.
اوستا ایرانویجه را سرزمین پیشدادیان و کَیانیان و گودرزیان و نوذریان و گرشاسپ و کُورنگ و سام پورِ نریمان و زال و رستم زابلی و گشتاسب (پنجمین پادشاه کیانی) و جایگاه ظهور زردشت و ... که از تبار کیومرث و جمشید و هوشنگ و منوچهر بامی بودند، معرفی کرده اند. ایرانویجه در اَوِستا برترین زمین ها است و به گفته ریگ بید[18] و اَوِستا، در آنجا است که یَمَه خَشِئتَه (جمشید) بهشت آسایش (وَر جمکرد) و ناز و نوش خود را پی افکند و در آنجا زردشت دیده به جهان کشود.
در بحث مربوط به جمشید، نامها و جغرافیای ذیل بسیار مبنایی و تعیین کننده اند. 1) ایرانویجه و رود داییتی (جایگاه اقامت و زندگی یمه - جمشید یا کیومرث- و جایگاه انجمن کردن وی با اهورا مزدا و جایگاه «ور جمکرد» - نخستین شهر و پناهگاه ساخته شده توسط جمشید- و نخستین ستایشگاه جمشید و زردشت) 2) شانزده شهر اهورایی در اوستا 3) کوه هایی مانند: «هراییتی» و «هرابرز» و «البرز» و «هُکَر» (مرکز خلقت به باور پارسیان و جایگاه مرکزی آریانها و جایگاه پل صراط و جایگاه آرامش و ستایش یَمه هُورمک و فریدون و سام نریمان و جایگاه عروج روح یمه به عرش) و کوه «اُپارسین» (کوه پارس) و کوه «اُوشِیدم» (محل وحی و الهام به زردشت) و رود «راگا» ( محل تولد زردشت و جایگاه پورشسب و دغدود پدر و مادرش) 4) دریاچه فرزدان (جایگاه ظهور منجیان موعود زردشتی چون سوشیانت و هُوشِیدر بامی که از فرزندان زردشت اند) 5) ورنه چهار گوشه که جایگاه فریدون قاتل ضحاک است. 6) زادگاه و جایگاه نخستین فرهنگ و ادب اوستا و کهن ترین شعر و نثر و ادب پارسی و نخستین شاعران دری. 7) جایگاه کیانیان و بویژه پایتخت گشتاسب شاه کیانی (حامی و پشتیبان زردشت که آیین وی را به کمک اسفندیار فرزند خود در جهان گسترش داد) 8) جایگاه خاندان سام و زال و رستم زابلی که همیشه از یلان جنگ و سپهبدان لشکر ایران کهن بودند و سرزمین شان بنام زابلستان مقر دایمی لشکر ایران بود.
جغرافیا و مشخصات ایرانویجه و نام شاهان آن در یشتها که کتاب چهارم اَوِستا است، مانند: آبان یشت (یشت5) و کیان یشت (یشت19) و فروردین یشت (یشت 13) به تفصیل یاد شده است.
به نظر نگارنده: با یک اشاره مبهم تاریخ طبری و پیروانش که دنباوند را جایگاه جمشید نوشته اند، یا شاهنامه نشست فریدون در حین جنگ را در تمیشه مازندران خوانده است، مسأله پایتخت و جایگاه تاریخ جمشید و فریدون و پیشدادیان روشن نمیشود.
آنچه که بسیار مهم و زیربنایی است اینکه اوستا و یا متون دیگر و نوشته های مورخان خورد و کلان را با علایم و قراینی مانند فرهنگ و زبان و نامهای باستانی طوایف موجود در یک منطقه و با نشانه ها و آثار باستانی موجود که آن را تایید کند، در کنار هم سنجیده شده و مانند یک تابلو به آن نگرسته شود و سپس قضاوت گردد که آیا این تابلو با رنگ و رخ کدام سرزمین و مردم مطابقت دارد، و کیها می توانند مدعی میراثداری بیشتر باشند.
اگر اوستا و متون پهلوی و شاهنامه ها و منابع عربی و پارسی دوره اسلامی روی هم رفته بررسی شود، دیده میشود که: تاریخ ایران کهن اوستایی و شاهنامه ای مانند سر و ته یک کرباس، یک مجموعه به هم پیوسته و دارای مشخصات جغرافیایی و قومی و فرهنگی و ادبی و آثار باستانی ویژه است و نمی توان این تاریخ بهم پیوسته را بر اساس نقل قول های پراکنده، تکه تکه کرده و به جاهای ناهمگون بخش نمود. هرگاه هر مردمی بر اساس اوستا و تاریخ ادبیات دری و منابع تاریخی و جغرافی دیگر و بر اساس دلیل و تحلیل و شواهد و قراین فرهنگی و زبانی و گویشی و بر اساس نامهای قومی و خرابه های باستانی باقی مانده و... بتوانند این هشت نقطه کلیدی و زیر بنایی یاد شده را از آن خود کنند، بیشترین سهم از فرهنگ و تاریخ و میراث ایران کهن و پارس تاریخی را نیز از آن خود خواهند کرد.
جمشید در ریگ بَید
نخستین منابعی که از کیومرث یا جمشید سخن رانده اند، به ترتیب کتاب ریگ بَید و اوستا و شاهنامه های پارسی است. [19] اهل تحقیق میدانند که بخشهای نخستین ریگ بید و نیز تمام اوستا و شاهنامه های پارسی در حوزة بلخ و زابلستان سروده شده اند.
در ستایش82 ریگ بَید که مخصوص ستایش از «یَمَ» Yama (جم) است، از وی به عنوان پادشاه گله داران مهاجر و به عنوان نخستین شخصی که مردم خود را در کنار چراگاههای مطلوب مستقر ساخته است یاد شده است. و نیز در ریگ ودا جمشید به عنوان رئیس ارواح مردگان و نخستین کسی است که به بهشت رفته است و اشخاص دیندار و خیّر پس از مرگ در نزد او میروند.[20]
جمشید در اَوِستا
در فصل دوم وندیداد اوستا نیز همانند ریگ بَید، از جمشید به عنوان رئیس مهاجران یاد شده که از راه « هُور» (خورشید) به سوی روشنایی ها مهاجرت کرده و زمین را گسترش داده است. جمشید در اوستا به عنوان نخستین پادشاه و نخستین کسی یاد شده که با اهورا مزدا (خداوند) در کنار رود دائیتی (رود بلخ) سخن گفته و به دستور خدا « وَر جَمکرد » (قلعه یا شهر چهار پوششه) را به منظور مقابله با طوفان آب در ایرانویجه در کنار رود دائیتی (رود بلخ) ساخته است.
در تمام اوستا به دنباوند و طبرستان یا شیراز و بابِل (Babel) به عنوان جایگاه و پایتخت جمشید اشاره ای نشده است. در هر جای اوستا که از جمشید یاد شده، کوه هُوکَر (یکی از بلند ترین قله های البرز، یعنی قله جبال هندوکش و بابا) به عنوان نیایشگاه و ستایشگاه وی و فرزندان و نوادگانش معرفی شده است.
در جای جای اوستا از جمله در رام یشت بند(15) و در آبان یشت بند 25 و در ارت یشت چنین آمده است: «او (اردویسور ناهید یا ایزد بانوی آّب) را ستایش نمود جمشید دارندة گله و رمة خوب در بالای هُکَر بلند سراسر درخشان. جمشید خوب رمه در پای کوه هُکَر، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند را پیشکش او (ایزد بانو) آورد... و از وی خواستار شد: ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین ! مرا این کامیابی ارزانی دار که من بزرگترین شهریار همهی کشورها شوم؛ که بر همهی دیوان و مردمان [دُروَند و دروغگو] و جادوان و پریان و «کَوی»ها و «کَرَپ»های ستمکار پیروز شوم؛ که من دیوان را از دارایی و سود و از فراوانی و رمه و از خشنودی و سرافرازی بی بهره کنم. اَرِدویسوَر اَناهیتا او را کامیابی بخشید.»[21]
وندیداد اَوِستا، هنیرة درخشان و رود هیرمند درخشان و سرزمین درخشان آریا و جمشید درخشان را در کنار هم ستایش نموده و گفته است: «کشور خنیره درخشان را ستایش می کنم. رود هیرمند دولتمند درخشان را ستایش می کنم. مُلک درخشان آریا را ستایش میکنم. جمشید درخشان دارای نوکرهای بسیار را ستایش می کنم.» [22]
وَرِ جَمکَرد
داستان طوفان در تمام کتابهای مقدس منجمله قرآن کریم بیان شده است. در قرآن برای مقابله با طوفان ، داستان کشتی نوح مطرح است؛ اما این داستان کشتی در اوستا بنام داستان «وَرِ جَمکَرد» یا شهر جمشید یاد شده است.
بر اساس اوستا منظور از « وَرِ جمکرد» قلعه یا شهر چهار پوششه ای بوده است که جمشید به امر خدا در کنار رود داییتی (رود بلخ) ساخته است. به احتمال زیاد منظور از «ور جمکرد» بنای نخستین شهر بلخ یا بامیان باشد که توسط جمشید ملقب به کیومرث، بنا شده است. به نظر میرسد که این داستان در حقیقت مربوط به آغاز دوران سکونت و شهر سازی مردم باستانی این حوزه بوده که تاریخ آن به شکل داستان ور جمکرد باقی مانده است.
چکیدة گزارش اوستا در باره ورجمکرد چنین است : اهورامزدا با جمشید هشدار میدهد که مردمانش گرفتار سی زمستان و یخ بندان هراس انگیز خواهند شد که در پی آن همة مردمان و جانوران و گیاهان نابود خواهند گشت. به راهنمایی اهورامزدا و برای چاره اندیشی در برابرچنین تبهکاری مرگباری، «جم» پناهگاهی ساخت که آن را «وَرِجمکرد» گویند و تخمة گونههای جانوران و گیاهان و بِهین مردمان را به آن جا برد و به دور از سرما و گزند آنها را نگاه داشت تا پس از به پایان رسیدن زمستانهای سرد و مهیب، که در پایان هزاره، «اُوشیدر بامی» (منجی موعود) پیش میآید و در پی گزند رسانیهای دیو «ملکوش» مردم و جانوران مفید نابود میشوند، درهای این پناهگاه را بگشاید و دوباره جهان آبادان و آکنده از مردم گزیده نژاد و نیک تبار گردد. از این پناه گاه در اوستا بنام «وَر ِجمکرد» یاد شدهاست.
«در فصل اول وندیداد از کشورهای ایرانی نشین مزدا آفریده و از آفت هایی که در برابر هر یک از این کشورها به وسیله اهریمن پدید آمده، یاد شده است. در فصل دوم راجع به مکالمات اهورامزدا با جمشید [در ایرانویجه در کنار رود دائیتی] و زندگی اولیه انسانی است و اهورا مزدا در این مکالمات به جمشید پیشنهاد نمود در ترویج آیین وی بکوشد؛ اما جمشید خود را در انجام این امر ناتوان دید و پیشنهاد را رد نمود و قبول کرد مردمان را سلطنت کند و روی زمین را آباد و وسیع و پر حاصل سازد و به دستور اهورامزدا غار بزرگی بنام «غار جمکرد» ساخت و نژادهای مختلف از گیاهان و جانداران نیک و انسان را در آن جای داد تا نسل آنان پس از فرو نشستن سیل و یخ بندان که اهورامزدا پیشگویی نموده بود، در روی زمین باقی بماند.» [23]
جایگاه جمشید و نوادگانش در زابلستان
بلعمی داستان فرار جمشید از دست ضحاک تازی و پناه بردن به جبال زابلستان و نام فرزندان و نوادگان وی درین سرزمین را چنین شرح داده است: «جمشید به طبرستان بود به دماوند، چون جمشید آگاه شد از وی بگریخت و یکسال پنهان شد. [24] و پارسیان گویند بیرون ازین کتاب، که جم بگریخت و به زاولستان شد، و گفتند دختر شاه زاولستان او را بیافت و زن او گشت و پدر ندانست، و پدرش امر [ازدواج را] بدست دختر کرده بود، پس چون دست بدین دختر دراز کرد، پسری آمدش تور نام کردش... و آن پسر را پسری آمد شیداسب نام کرد، و او را پسری آمد طورک نام کرد، وی را پسری آمد شَهم نام کرد، و وی را پسری آمد اثرط نام کرد، وی را پسری آمد گرشاسپ نام کرد، وی را پسری آمد نریمان نام کرد وی را پسری آمد سام نام کرد، وی را پسری آمد دستان نام کرد، وی را پسری آمد رستم نام کرد، وی را پسری آمد فرامرز نام کرد، و حدیث ها و اخبار و سرگذشت های ایشان بسیار است و بسیار گویند [و] ابوالمؤید البلخی یاد کند به شاهنامة بزرگ.»[25]
بجز بلعمی مورخان دیگر چون ملحقات شاهنامه و صاحب مجمل التواریخ والقصص نیز از گریختن جمشید به جبال زابلستان و ازدواج وی با دختر «کوهرنگ» پادشاه زابلستان به تفصیل سخن گفته اند.[26]
صاحب مجمل التواریخ والقصص نگاشته است: «چون ضحاک تازى برخاست، [جمشید] بگریخت و ده سال تنها ناشناس در عالم بگردید، و به زابلستان بماند، تا پس از بیست سال او را از دختر شاه زابل فرزند آمد، چون راز او خواست آشکار گردد، بگریخت و به هندوستان اندرونى افتاد.» [27]
صاحب مجمل اسامی تمام فرزندان و نواسه گان (نوادگان) جمشید در زابلستان را ، به ترتیب ذیل ذکر کرده است: 1-«ثور» از پرى چهره دختر زابل شاه، به همرای دو پسر از دختر ماهنگ، مالک ماچین، به نام «هتوال» و «همایون». 2- «آبتین». 3- «افریدون». 4- «شیداسب». 5- «طورک». 6- «شم». 7- «اثرط». 8- «گرشاسپ». 9- «نریمان». از دختر ملک روم. 10- «سام» از دختر ملک مصر. 11- «زال». 12- «رستم» و برادرش «زواره» از رودابه دختر مهراب شاه کابل. 13- «فرامرز» و دو خواهر به نام «بانو گُشَسب» و «زربانو» از خالة شاه کیقباد. 14- از فرامرز «آذربرزین». 15- از «زواره» «فرهاد» و «تخواره». صاحب مجمل سر انجام افزوده است که: ایشان سخت دلاور و مبارز بودند .[28]
کوتاه سخن: 1) تاریخ بلخ بامی از کیومرث و جمشید آغاز میشود. 2) داستانها و افسانه ها و شاهنامه های جمشید و فرزندان وی چون سام و زال و «وَر زال» (در شارستان دیکندی) و رستم و... با نام بلخ و زابلستان درهم آمیخته و در این سرزمین باقی مانده اند.3) آثار باستانی زیادی بنام شهر ضحاک و غار ضحاک و غار فریدون و زیارت کاوه آهنگر و شهر نریمان و ... در بامیان موجود اند که با جمشید ارتباط دارند. 4) در بحث البرز شرح داده شده که رشته کوه البرز تاریخی و اوستایی که با جمشید ارتباط دارد، در جنوب بلخ و به قول صاحب برهان در مرز ایران و هند واقع است[29] و به گفته شاهنامه فردوسی زادگاه و پرورشگاه فریدون و زال نیز در البرزکوه یا کوه هند و در سر مرز هندوستان بوده است. [30]
از اسناد و شواهد یاد شده به خوبی دانسته میشود که افسانه و تاریخ جمشید متعلق به سرزمین بلخ و بامیان و زابلستان است نه مربوط به بابِل (عراق) و دنباوند و طبرستان و شیراز، آنطوری که طبری و پیروانش نوشته اند. زیرا یاد و خاطرات جمشید چون انجمن کردن با اهورامزدا و ساختن «وَرِ جَمکرد» در کنار رود «داییتی» و هم چنین نامهای تمام فرزندان و نوادگان وی چون گرشاسپ و سام و زال و رستم و... در نوشته ها و کتابهای تاریخی و ادبی بلخیان و زابلیان باقی مانده است و تمام شاهنامه ها و ادبیات کهن دری و شاعران نخستین دری ، در این نواحی زاده و پرورده شده اند، از اینجا این نتیجه قابل قبول بدست می آید که زابلستان، نه فقط فرارگاه موقت جمشید بوده، بلکه دارالملک او و سرزمین هم تباران وی بوده است.
با توجه به سخنان گذشته این پرسش مهم بی پاسخ میماند که اگر جمشید متعلق به سرزمین بلخ یا زابلستان باشد، پس بناهای عجیب باستانی بنام تخت جمشید در شیراز را کِی ساخته است؟
در پاسخ این پرسش باید گفت که: نگارنده بجز نوشته میرخواند بلخی (قرن 9) صاحب کتاب روضت الصفا، تا کنون به هیچ منبع موثق و معتبری دیگر بر نخورده است که از تختی بنام تخت جمشید در شیراز نام برده باشد. به نظر میرسد آنچه که امروزه بنام تخت جمشید معروف شده است، در گذشته بنام قلعه هزار ستون بوده که توسط ملکه «همای» دختر اردشیر بهمن کیانی بلخی ساخته شده است.
ابن جریر طبری و احمد دینوری (قرن 3) و حمزه اصفهانی (قرن 4) و صاحب مجمل التواریخ (قرن 6) و... همگی ملکه همای مادر «دارا» و دختر اردشیر بهمن کیانی بلخی را بانی بناهای شگفت انگیز معروف به تخت جمشید دانسته و نوشته اند: «خمانى به فارس رفت و شهر استخر را بنا گذاشت و پیاپى به جنگ روم سپاه فرستاد و پیروزى یافت... و اسیران بسیار براى وى آوردند. به بنایان رومى که در آن میان بودند دستور داد در هر گوشه از حوزه استخر بنایى بلند و شگفت آور به سبک روم بسازند. یکى از بناها در شهر استخر بود و دیگرى در راه داراب گَرد در یک فرسخى شهر بود و سومى در چهار فرسخى شهر در راه خراسان بود و خمانى در طلب رضاى خدا عزوجل سخت بکوشید و نصرت و ظفر یافت و خراج از رعیت برداشت و مدت پادشاهى وى سى سال بود.» [31]
«خمانى گروهى از بناهاى رومی را با خود آورد و براى او در فارس سه ایوان بزرگ ساختند، یکى در میان شهر اصطخر و دیگرى در کنار راه اصطخر به خراسان و سومى در راه دارابگرد و در فاصله دو فرسنگى اصطخر.» [32]
«هُما» بنّایان ایشان (رومی) را به ساختن بناهای موسوم به «مصانع اصطخر» که به فارسی هزار ستون گویند بر گماشت.... در اصفهان نیز در روستای موسوم به تیمُره شهری زیبا و شگفت آور ساخت و آن را حُمَهَین (هما میهن)[33] نامید. این شهر به دست اسکندر ویران شد.» [34] به پارس اندر سه بنا کرد یکی به جانب هزاران استون که اصطخر است. [35]
« گلپایگان نام شهری است به عراق در میان اسپاهان و همدان و بانی آن همای چهره آزاد بنت بهمن دراز دست پسر اسپندیار روئین تن بوده و آنرا «چهرزادگان» می نامیدند و جرفادقان عربی شده آن است.» [36]
مورخان دوره اسلامی همه متفق اند که شهبانو هُمای دختر اردشیر بهمن کیانی بلخی بوده و پس از پدر به تخت نشسته است. حمزه اصفهانی نام وی را «شمیران» دختر بهمن و لقبش را «هُما» ذکر کرده و نشستگاه او را در بلخ نوشته است. [37]
منهاج سراج جوزجانی (سدة 6 هجری) نیز نشستگاه اصلی ملکه همای را در بلخ نوشته است. [38]
خلاصه: با توجه به آنچه گذشت، این نتیجه قابل قبول به دست می آید که همان گونه که سرآغاز فرهنگ و ادب پارسی و اساس داستانها و افسانه ها و نام و نشان و حکایات و روایات کیومرث و جمشید و فرزندانش چون گرشاسب و نریمان و سام و زال و رستم و زردشت و گشتاسب کیانی و ... در کتابها و متون کهن مذهبی و ادبی سرزمین بلخ و زابلستان میباشند، خاستگاه نخستین مراسم نوروز که از آداب و رسوم آنها است، نیز ساخته و پرداخته همین سرزمین خواهد بود.
نوروز در افغانستان
پوهاند حبیبی نوشته است: باری مردم افغانستان از زمان اوستایی که بلخ و سیستان و تمام خراسان پرورشگاه کیش مَزدیَسنا بود، درین سرزمین با عقاید و رسوم و سنن قدیم خویش می زیستند و در قرن نخستین نشر اسلام نیز موجود بودند... جشن «نوکروز» در [زبان] پهلوی و «نوروز» در [زبان] دری که اعراب هم نوروز یا نیروز گفتند، از بزرگترین اعیاد مردم خراسان در اوایل اسلامی بود. [39]
امروزه در بیشتر شهرهای افغانستان نوروز را به نام آغاز سال نو و به یاد مولا علی خلیفه رسول الله جشن می گیرند. نگارنده معتقد است که شاید در هیچ جای دنیا جشن نوروز به اندازة افغانستان ، با شکوه و نزدیک به شکل باستانی خود برگذار نمی شود. در نوروز هر سال ، رئیس مملکت یا نمایندة خاص وی همراه شخصیت های کشوری و لشکری در بلخ (مزار شریف) حضور می یابند و در جمع صدها هزار نفر شرکت کننده داخلی و مهمانان خارجی، سخنرانی کرده و جهندة سخی (پرچم علی) به بلندی 20 متر را برافراشته، و جشن چهل روزه نوروز را آغاز میکنند و این پرچم تا چهل روز در اهتزاز است. این جشن چهل روزه بنام میله سخی جان و میله گل سرخ نیز یاد می شود.
بلخ در کتاب اَوِستا و دیگر منابع تاریخی، به نام بلخ افراشته درفش یاد شده است. به احتمال زیاد منظور از درفش افراشتة بلخ، همان درفش معروف کاویانی (کیانی) بوده که همیشه در بلخ پایتخت کیانیان، برافراشته بوده و یا در روزهای ویژه ای چون روز جنگ و روز نوروز آن را می افراشتند.
در فش کاویانی در فرامرزنامه بنام درفش کیانی یاد شده است. مانند: بشهر اندورن کوس بنواختند- درفش کیانی بر افراشتند.[40] این درفش تاریخی امروزه بنام جهنده سخی یعنی بیرق علی پرچمدار رسول خدا یاد میشود.
به نظر میرسد که پس از اسلام مردم خراسان (افغانستان) به نوروز باستانی کم کم رنگ جدید دینی دادند و نام نوروز جمشیدی را به نام مولا علی پیشوای مذهبی و نام درفش کاویانی را نیز به نام جهنده سخی تغییر دادند. همان گونه که مردم بامیان بند بربر بامیان را که شاید توسط شاهان مقتدر بربر ساخته شده بود، بند امیر نامیدند و داستان قهرمانی و اژدها کشی گرشاسب زابلی پهلوان اوستا و شاهنامه را به نام علی تغییر دادند.
در کابل، پایتخت، نیز زیارتی است که به آن زیارت سخی می گویند. مردم کابل جشن نوروز را در زیارت سخی برگزار می کنند و در آنجا نیز جهنده سخی را می افرازند. شعرها و دو بیتی هایی در رابطه با نوروز و علی وجود دارد. از جمله:
روز نوروزه خدا جان جَنده بالا می شود - از کرامات سخی جان کور بینا می شود.
فلسفه نوروز
نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۸
داکتر علی شریعتی

سخن تازه از نوروز گفتندشوار است. نوروز یک جشن ملی است،جشن ملی را همه میشناسند که چیست، نوروز هر ساله برپا میشود و هر ساله از آن سخن میرود. بسیار گفتهاند و بسیار شنیدهاید؛ پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مکرر نمیکنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و ادب تکرار ملالآور است و بیهوده؛ “عقل” تکرار را نمیپسندد؛ اما “احساس” تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است، طبیعت را از تکرار ساختهاند؛ جامعه با تکرار نیرومند میشود، احساس با تکرار جان میگیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن، طبیعت، احساس و جامعه هر سه دستاندرکارند.
نوروز که قرنهای دراز است بر همة جشنهای جهان فخر میفروشد، از آن رو “هست” که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست، جشن جهان است و روز شادمانی زمین، آسمان و آفتاب، و جوشِ شکفتنها و شور زادنها و سرشار از هیجانِ هر “آغاز”.
جشنهای دیگران، غالباً انسانها را از کارگاهها، مزرعهها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اطاقها و زیر سقفها و پشت درهای بسته جمع میکند: کافهها، کابارهها، زیرزمینیها، سالنها، خانهها … در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گلهای کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و … اما نوروز دست مردم را میگیرد و از زیر سقفها، درهای بسته، فضاهای خفه، لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانهها، به دامن آزاد و بیکرانة طبیعت میکشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هیجانِ آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از:
“بوی باران، بوی پونه، بوی خاک،
شاخههای شسته، باران خورده، پاک” …
نوروز تجدید خاطرة بزرگی است: خاطرة خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال، این فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساختههای پیچیدة خود، مادر خویش را از یاد میبرد، با یادآوریهای وسوسهآمیز نوروز، به دامن وی باز میگردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن میگیر: فرزند، در دامن مادر، خود را بازمییابد و مادر، در کنار فرزند، چهرهاش از شادی میشکفد، اشک شوق میبارد، فریادهای شادی میکشد؛ جوان میشود، حیات دوباره میگیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار میشود.
تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیدهتر و سنگینتر میگردد، نیاز به بازگشت و بازشناخت طبیعت را در انسان حیاتیتر میکند و بدینگونه است که نوروز، برخلاف سنتها که پیر میشوند و فرسوده و گاه بیهوده، رو به توانایی میرود و در هر حال، آیندهای جوانتر و درخشانتر دارد، چه، نوروز راه سومی است که جنگ دیرینهای را که از روزگار لائوتزو و کنفسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی میکشاند.
نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست، نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر و تحول، گسیختن و زایل شدن، درهم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن، آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری؛ چه چیز میتواند ملتی را، جامعهای را، در برابر عرابة بیرحم زمان – که بر همه چیز میگذرد و له میکند و میرود، هر پایهای را میشکند و شیرازهای را میگسلد- از زوال مصون دارد؟
هیچ ملتی با یک نسل و دو نسل شکل نمیگیرد؛ ملت، مجموعة پیوستة نسلهای متوالی بسیار است، اما زمان، این تیغ بیرحم، پیوند نسلها را قطع میکند؛ میان ما و گذشتگانمان- آنها که روح جامعة ما و ملت ما را ساختهاند- درة هولناک تاریخ حفر شده است؛ قرنهای تهی ما را از آنان جدا ساختهاند؛ تنها سنتها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این درة هولناک گذر میدهند و با گذشتگانمان و با گذشتههایمان آشنا میسازند. در چهرة مقدس این سنتها است که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنار خویش و در “خودِ خویش”، احساس میکنیم؛ حضور خود را در میان آنان میبینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنتها است.
در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا میداریم، گویی خود را در همة نوروزهایی که هر ساله در این سرزمین برپا میکردهاند، حاضر مییابیم و در این حال، صحنههای تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق میخورد، رژه میرود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا میداشته است، این اندیشههای پرهیجان را در مغزمان بیدار میکند که: آری، هر ساله! حتی همان سالی که اسکندر چهرة این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعلههای مهیبی که از تخت جمشید زبانه میکشید، همانجا، همان وقت، مردم مصیبتزدة ما نوروز را جدیتر و با ایمان بیشتری برپا میکردند؛ آری، هر ساله! حتی همان سال که سربازان قتیبه بر کنارة جیحون سرخ رنگ، خیمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام میکرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکدههای سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن میگرفتند.
تاریخ از مردی در سیستان خبر میدهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفة جاهلی آرام کرده بود، از قتل عام شهرها و ویرانی خانهها و آوارگی سپاهیان میگفت و مردم را میگریاند و سپس، چنگ خویش را برمیگرفت و میگفت: “اباتیمار، اندکی شادی باید”! نوروز در این سالها و در همة سالهای همانندش، شادییی اینچنین بوده است، عیاشی و “بیخودی” نبوده است، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانة پیوند با گذشتهای که زمان و حوادث ویرانکنندة زمان همواره در گسستن آن میکوشیده است.
نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان، همه نوروز را عزیز شمردهاند و با زبان خویش، از آن سخن گفتهاند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفتهاند: “نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز، خلقت جهان پایان گرفت و از این رو است که نخستین روز فروردین را هورمزد نام دادهاند و ششمین روز را مقدس شمردهاند”.
چه افسانة زیبایی؛ زیباتر از واقعیت! راستی مگر هر کس احساس نمیکند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است، مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلما بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلما اولین روز بهار، سبزهها روییدن آغاز کردهاند و رودها رفتن و شکوفهها سرزدن و جوانهها شکفتن، یعنی نوروز.
بیشک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز نوروز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است.
اسلام که همة رنگهای قومیت را زدود و سنتها را دگرگون کرد، نوروز را جلای بیشتری داد، شیرازه بست و آن را، با پشتوانهای استوار، از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم، هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی! آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانة نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت؛ سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازهای که در دلهای مردم این سرزمین برپا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و، در دوران صفویه، رسما یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژة خویش. آنچنان که یکسال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!
نوروز- این پیری که غبار قرنهای بسیار بر چهرهاش نشسته است- در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خویش میشنیده است؛ پس از آن، در کنار آتشکدههای زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمة اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش میخواندهاند؛ از آن پس، با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل میکردهاند و اکنون، علاوه بر آن، با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی، او را جان میبخشند و در همة این چهرههای گوناگونش، این پیر روزگارآلود، که در همة قرنها و با همة نسلها و همة اجداد ما- از اکنون تا روزگار افسانهای جمشید باستانی- زیسته است و با همهمان بوده است، رسالت بزرگ خویش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و درآمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و، عظیمتر از همه، پیوند دادن نسلهای متوالی این قوم- که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم میگسسته است و نیز پیمانیگانگی بستن میان همة دلهای خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانة دورانها در میانهشان حائل میگشته و درة عمیق فراموشی میانشان جدایی میافکنده است.
و ما، در این لحظه، در این نخستین لحظات آغاز آفرینش، نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز برمیافروزیم و در عمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگزدة قرون تهی میگذریم و در همة نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما برپا میشده است، با همة زنان و مردانی که خون آنان در رگهایمان میدود و روح آنان در دلهایمان میزند شرکت میکنیم و بدینگونه، “بودن خویش” را، به عنوان یک ملت، در تندباد ریشه برانداز زمانها و آشوبِ گسیختنها و دگرگون شدنها خلود میبخشیم و، در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و، “خالی از خویش”، بردة رام و طعمة زدوده از “شخصیت” این غرب غارتگر کرده است، در این میعادگاهی که همة نسلهای تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند، با آنان پیمان وفا میبندیم و “امانت عشق” را از آنان به ودیعه میگیریم که “هرگز نمیریم” و “دوام راستین” خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایة “اصالت” خویش، در رهگذر تاریخ ایستاده است، “بر صحیفة عالم ثبت” کنیم.
تارگاه : خاهان
فلسفهی طبیعی نوروز و تقویم شمسی
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

درک اندیشه¬ی تجلیل ازنخستین روز سال، بدون تحقیق در چگونگی بوجود آمدن آن، ممکن نیست. این اندیشه، از نخستین اندیشه های آریائی هاست. گفته می شود نخستین اندیشه¬ی مذهبی آریائی ها «آئین مهر» یا «زروانی» (زمان خدائی) و یا «مزدیسته» است. اما رسیدن به نتیجه¬ی قطعی در این باره ممکن نیست، چون هر سه اندیشه¬ی مذکور ریشه در باورهای بسیار ابتدائی بشر، در مورد طبیعت دارند و برخاسته از شناخت انسان از عوامل و رویدادهای طبیعی است. تجلیل از نوروز در هر سه باور مذکور وجود دارد.
تجلیل از نوروز به «طوفان آریائی» ارتباط می گیرد؛ از این طوفان در اوستا اینطور یاد می شود: «آنگاه من (اهورمزدا) به جم دو ابزار دادم، یکی نگین زر و دیگری عصای زرنشان.
این چنین جم صاحب اقتدار گردید، سیصد زمستان از سلطنت وی گذشت؛ زمین از چهارپایان خرد و بزرگ و مردم و سگها و مرغکان و شعله های سرخ آتش پر شد؛ به طوریکه جا به چهار پایان خرد و بزرگ تنگ گردید؛ پس از آن من، جم را آگاه نمودم، گفتم: ای جم زیبا، پسر ویونگهان: زمین از چهار پایان خرد و بزرگ و مردم و سگها و مرغکان و شعله های سرخ آتش پر گشته و جا به ستوران خرد و بزرگ تنگ گردیده. آنگاه جم، در نیمروز به سوی فروغ روی نموده به راه خورشید در آمد؛ با نگین زرین خویش زمین را بسود و عصای زرنشان خویش به آن بمالید و گفت سپندارمذ محبوب (فرشته¬ی موکل زمین) پیش رَو و خویشتن بگشای تا چهار پایان خرد و بزرگ و مردمان را در بر توانی گرفت. پس زمین دامن بگشود و یک ثلث بزرگتر گردید، چهار پایان خرد و بزرگ و مردمان به میل و آرزوی خویش جای گزیدند.
«اهورمزدا گفت: ای جم زیبا پسر ویونگهان: به جهان مادی زمستان سختی خواهد رسید، و سرمائی شدید تباه کننده از پی خواهد آمد: دانه های برف از بلندترین کوه به بلندی چند آرش ببارد؛ یک ثلث از جانوران هلاک شوند، چه در محل های هولناک، بیابان و کویرها و چه در بالای کوهها و چه در دره ها؛ پیش از این زمستان، این مملکت دارای چراگاههاست؛ وقتی که برف آب شود، آب فراوان روان گردد؛ این جهان غیر قابل زیست به نظر خواهد رسید. از برای پیشگیری از این حادثه باغی (ور) بساز که از چهار طرف به بلندی یک میدان اسب باشد؛ در آنجا تخم چهار پایان خرد و بزرگ و سگها و مرغکان و شعله های سرخ آتش را جمع کن و این «ور» را که از هر یک طرف به بلندی یک میدان اسپ باشد. برای مسکن مردمان بساز» (اوستا هوم یشت 9).
دانشمندان این یخبندان را، همان یخبندان دوره¬ی چهارم جیولوژیک «پله ایستوسن» می دانند که مناطق شمال خط سرطان (معتدله¬ی شمالی و قطب شمال) را در بر گرفت.
پیش آمد یخبندان، برای مردمان ساکن در شمال آسیا (چون هنوز در شمال اروپا و شمال امریکا پای بشر نرسیده بود) غیر مترقبه بود؛ بنابرین، خاطره ها و تاثرات عمیقی بجا گذاشت، و موجب معتقداتی شد که تا کنون پا برجاست.
این زمستان و در پی آن، آن طوفان فرا رسید؛ مردمان ساکن در آن مناطق، بخشی کوچیدند، و در این کوچ کشی، آنان را گاو کمک کرد؛ برخی با تحمل مشکلات در آن جا ماندند. گویند این زمستان، سیصد سال به درازا کشید. حقیقت، علت و جهت این حادثه برای مردمان آن زمان معلوم نبود (امروزه گفته می شود که سنگی آسمانی به زمین اصابت کرد و اثرات نجومی آن چندان بود که محل زندگی مردمان آریائی، به قطب شمال تبدیل شد)؛ ترس و وحشت از این حادثه، واکنش طبیعی انسان است. آنان ناگهان در می یابند که شبی فرا رسیده، و آن شب صبحی در پی ندارد؛ تاریکی و ظلمت جهانِ آنانرا فرا گرفته است. تاریکی چون فرمانروای پیروز، وحشت و دهشت فراوان به دنبال خود دارد. سرما، یخبندان، بیماری و مرگ، ارمغان این فرمانروا است. شبی طولانی، شبی که باید در سوگ نور و روشنائی بگریند و فریاد کنند. آنها نه حساب ساعات را به دست داشتند، و نه از دقایق و ثانیه ها آگاه بودند. طبیعی ترین تقویم آنها، بانگ خروس بود که اینک خبر نادرست پخش می کرد.
شفق های قطبی و بازی های امواج نور، در نظر آنان جنگ و جدال عفریتهائی جلوه می کرد که برای پیروزی خود به جنگ و زور آزمائی برخاسته بودند: گاه آسمان به زمین می رسید، و گاه زمین به آسمان بر می شد. گاه تاریکی، برای لحظاتی لگد کوب و منکوب انواری رنگارنگ می شد، قوس های قزح با بلعجبی ها و پایکوبی ها و رقصها به زمین می آمدند و پس از حرکات تند و سریع به زمین فرو می رفتند. بینندگان تصور می کردند که اهریمن کمان می کشد تا نور را مقهور کند (انوار رنگین قطبی را، کمان اهریمن از همین زمان خوانده اند). دمی چند، زوبین هایی از زمین رو به آسمان شلیک می شد که باز هم به گمان نگرندگان، پدافند و پیروزی لشکر نور بود بر لشکریان ظلمت. این حوادث که با ریتم و تناوب معینی، هر از چندی، از سر گرفته می شد؛ مردمان را بر آن می داشت که به وجود عفریتهای آسمانی و فرشته ها معتقد شوند که بطور پیگیر با هم در رزمند و هر یک می کوشد، تا رهبری و فرمانروائی جهان را بدست گیرد. اساس جدال اهریمن و اهورمزدا از همین رویدادها برخاسته است. این جدال، ابتدا در آئین مهر، سپس در زروانی و بالاخره در آئین زردشت که پیراینده¬ی آئینهای باستانی است گردآمدند؛ زردشت آنرا اینطور توجیه کرده است: «هر آفریننده¬ی پاک سرشت باید در زندگی جهانی بکوشد تا با کارهای نیک و پیروی از گفتار و پندار و کردار نیک که نیروهای مینوی مزدا هستند، خود را برای مبارزه و نابودی اهریمنان که پندار و گفتار و کردار بد و زشت است آماده کند تا نیکی بر بدی و زیبائی بر پلیدی پیروز گردد، و زشتی ها از جهان بر افتد و جهان، جهان مینوی شود.»
گفتیم مردمان را در آن روزهای دشوار، گاو کمک کرد: علاوه بر گاو، آتش، سگ، قوچ و شاهین را نیز گفته اند. اما نقش آتش نا گفته پیداست. مردمان به یاد روزهای نورانی و گرم گذشته، گاه و بیگاه پیرامون آتش فروزان گرد می آمدند و به نیایش می پرداختند. نیایش غیر از پرستش است. بر خلاف پندار بسیاری ها، زردشتیان و پیشینیان آنها، هیچکدام آتش پرست نبودند. مانند اینکه، بودائیان، در برابر مجسمه¬ی بودا به نیایش و تفکر فرو می روند (مجسمه را به حیث مدل برای تمرکز تفکر در برابر خویش می گذارند و مردمان نادان تصور می کنند، آنان بودا یا بت را می پرستند)، زردشتیان و دیگران در برابر آتش به تفکر و نیایش می پرداختند. مضمون این نیایش روشن است: بیان غم نهان از نبود و فراق مهر و روشنائی، و ستایش از گرمی و پرتو مهر عالم افروز. هر قبیله سرود یا «گاه» خود را داشت. گاهها یا گاثاهای اوستا، به فاصله¬ی زمان بسیار زیاد پس از آنها سروده یا در واقع جمع آوری شده اند.
در آئین مهر، گاو را قربانی می کنند؛ اما زردشت که پس از این دوره است، و او را پیامبر عصر کشاورزی می دانند؛ پیروان آئین مهر را، به سبب کشتن گاو نکوهش می کند و آنان را پیروان اهریمن می خواند؛ چون آنان گاو را که عامل اصلی کشت و بذر است از بین می برند.
به هر حال، سر انجام یا آن سرما و یخبندان تقلیل یافت، و یا آریائی ها خود را به مناطق گرم اطراف بحیره¬ی خزر رساندند؛ در این محل نیز گاه گاهی، یخبندان و سرما به سراغ آنان می آمد. در یکی از قبایل آریائی بنام «پرثوه» دانائی ظهور کرد بنام «جم» یا «یما» (جم یا جمشید یا یم نام یک سلسله است نه نام یک شخص). جم یا یم آریائیان را از یخبندان دیگری که پایان سرما و سیاهی طولانی است خبر داد. وی دستور داد که زیر زمینی ها تعبیه کنند؛ این زیر زمینی ها را آهور یا «آخور» می گفتند. در آنجا آذوقه و هیزم گرد آوردند. این یخبندان به درازا نکشید، تا یم مژده¬ی پایان آنرا داد. مردمان برای روز موعود با بی تابی دقیقه شماری می کردند. آن روز فرا رسید: سپیده دمید و خورشید با گردونه¬ی زرین خود، در پهنای آسمان خرامید و «نوروز» یا روز نو آغازید.
به فرمان یم برای نیایش و سپاسگزاری به درگاه «ایزدان مهر»، آریائیان، آنروز تا هفت روز که عدد مقدس بود (چون مهر جهان را در هفت روز آفرید) جشن گرفتند و به نیایش و ستایش مهر، و نشانه¬ی او یعنی آتش پرداختند. آن روز همچنان «نوروز» نام گرفت، چون با محاسبات نجومی یم، روزی بود که سال آغاز می شد و فصل اولی چهار فصل آغاز می شد. همانطوریکه گفتیم، همین روز پایان یخبندان دوره¬ی چهارم بود که اینک ده هزارسال شمسی از وقوع آن می گذرد. با اینحال، طوریکه از کتیبه¬ی بیستون معلوم می شود، هخامنشیان تقویمی که آغاز آن خزان بوده نه بهار، استعمال می کردند. اما در آن تقویم نیز سال را دوازده ماه حساب می کردند و نام تعدادی از ماهها که از آنجا خوانده می شود قرار آتی بود: «ثوراواهار» (ماه اول بهار)، «ثایگارچیس»، «آدوگانیس»، «گرماپادا» (ماه اول تابستان)، «باگایادیس» (ماه اول خزان)، «آتریادیا» (ماه سوم خزان)، «آناماکا» (ماه اول زمستان)، «پارکازانا» (ماه دوم زمستان)، «یاخنا» (ماه سوم زمستان). ظاهراً این تقویم کهن ترین تقویم رسمی و کتبی است که در دست داریم. اما تاریخی که بعد از اسلام برای ترتیب حساب سال و ماه موسوم به تقویم پارسیان شده است، تاریخ یزدگردی می باشد و آن روز جلوس یزدگرد پسر شهریار (یزد گرد سوم) است که مطابق با روز سه شنبه بیست و سوم ماه ربیع الاول سنه 11 هجری قمری، 16 حزیران سال 943 رومی (یا اسکندری) و یا 16 ژوئن 632 میلادی است. در این تقویم نیز سال 365 روز و دوازده ماه است (از فروردین تا اسپندارمذ). تمام ماه ها 30 روز اند. پنج روز کمبود را به آخر ماه آبان (مطابق عقرب) می افزودند. تقسیم ماه به چهار هفته، به شکل کنونی آن معمول نبود؛ اما هر روز نامی مخصوصی داشت: روز هشتم را «دیباذر»، روز پانزدهم را «دیبمهر»، و روز بیست و سوم را «دیبدین» می گفتند. به این ترتیب ماه به چهار حصه تقسیم می شد: 8 ، 7 ، 8 ،7 . سال یزدگردی شمسی حقیقی نبود، چون سال را 365 روز حساب می کردند؛ در حالیکه سال 365 روز و چند ساعت است. به دلیل حساب نکردن این کسر بود که در زمان ساسانی ها، نوروز جمشیدی، یعنی روز اول بهار، مطابق اول حمل یا نقطه¬ی اعتدال ربیعی و اول فروردین ماه همیشه در یکجا ثابت نمی ماند و تقریباً هر چهار سال یک روز عقب تر رفته، در طول سال سیر می کرد. تا اینکه در وقت سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقی، سال 471 هجری، اول حمل تقریباً مصادف با 18 فروردین ماه یا به عباره¬¬¬ی دیگر، نوروز در سیزده برج حوت واقع شد. در حالیکه در سال 392 هجری قمری،آغاز سال شمسی مصادف به اول حمل بوده است. دوره¬ی کبس تاریخ یزدگردی 1440 سال است؛ یعنی پس از انقضای همین مدت، هر روزی به نقطه¬ی اول خود باز می گردد. گفته می شود که این تقویم پیش از یزدگرد نیز میان مردم معمول بوده، اما پادشاهان معمولاً، سال جلوس خود را مبداءِ حوادث بعدی می گرفتند. پس از یزدگرد کسی پادشاه نشد که رسم او را بشکند؛ از این رو، آن تقویم باقی ماند. تقویم دیگری نیز رایج بوده، و آن اینکه کسر زاید بر 365 روز را پس از هر 120 سال- که یک ماه می شده- جمع می کردند و بر سال می افزودند و سال صد و بیست و یکم را سیزده ماه حساب می کردند، و دو فروردین ماه داشتند؛ در سال دو صد و چهل، دو اردیبهشت و قس علیهذا. سالهائی را که سیزده ماه داشت «وهیکک» (= بهیزک به معنای مبارک و میمون) می خواندند. این را می دانیم که در زمان نوشیروان خمسه¬ی مسترقه در آخر آبانماه بوده، پس تا آن زمان هشت بار کبیسه به عمل آمده بوده است.
در تقویم یزدگردی- به دلیل آنکه کبیسه رعایت نمی شده- عید نوروز همیشه با اول حمل و نقطه¬ی اعتدال ربیعی مصادف نمی گردید؛ بلکه مانند اعیاد و ایام قمری در تمام فصول سال در گردش بود. ابتدا متوکل عباسی در سال 243 هـ ق، سپس معتضد بالله در سنه¬ی 282 ، برای اینکه نوروز را به موقع اصلی خود یعنی اول حمل بر گردانند، محتاج به اصلاح کبیسه¬ی اهمال شده گشتند؛ و از زمان یزدگرد سوم تا زمان خودشان را حساب نموده کبیسه کردند تا نوروز به محل اصلی خود برگشت. سلطان جلال الدین ملکشاه در سال 471 ، بار دیگر کبیسه¬ی اهمال شده را اصلاح نمود و هجده روز از فروردین ماه قدیم یزدگردی را کبیسه کرد و نوروز را روزی قرار داد که در نصف النهار آن روز، آفتاب در اول درجه¬ی حمل باشد و در نصف النهار مقدم در آخر حوت. همین روز را، نوروز جمشیدی می خوانند. فردوسی با اشاره به آنچه پیش از این گفتیم می گوید:
جهان انجمن شد برِ تخت او فروماند از فره¬ی بخت او
به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
گفته می شود که داریوش پس از درج تقویمی که در کتیبه¬ی بیستون دیدیم، رأی به تغییرآن تقویم و آغاز سال از اول فروردین ماه داده است؛ این نکته از آنجا استنباط می شود که پیش از سلطنت یزد گرد سوم (632-651م)، مبدأ اتحاد اعتدال ربیعی و اول فروردین ماه، به 1108 سال شمسی پیش از هجرت، یا در حدود 487 قبل از میلاد می رسد، که بی تردید سالهای آخر سلطنت داریوش است. پس از این، کبیسه¬ی هشتم در 474 میلادی صورت گرفته است. اما با توضیحاتی که گفتیم، در طول این مدت، به دلیل حساب نکردن کسر زاید بر 365 روز، همواره روز نوروز از جای اصلی اش (اتحاد اعتدال ربیعی با اول حمل) بی جا می شده است.
مثلاً در وقت وضع تاریخ جلالی، از موقع انطباق آخری 67 سال گذشته بوده است.
میدانیم که تا زمان خلافت عمر ابن خطاب (رض)، عرب تاریخ واحد و معینی نداشته؛ هر قبیله ای، مبدئی برای خویش قایل بودند: دسته ای ریاست عمرو بن ربیعه؛ عده ای وفات ولید بن مغیره؛ برخی وفات هشام بن مغیره¬ی مخزومی؛ جمعی آتش نمرود؛ عده ای بنای کعبه را و هر قومی چیزی را مبدأ تاریخ قرار می دادند؛ و این تواریخ هم دایمی و همیشگی ما بین آنها نبوده بلکه تغییر می کرده است. از سال هجرت تا وفات پیامبر (ص) نیز، هر سالی بنام امر مهمی شهرت می یافت. مثلاً سال اول هجرت «سنه الاذن»، سال دوم را «سنه الامز» سال سوم را «سنه التمحیص» (سال آزمایش) و سالهای بعدی را به ترتیب «سنه الترفیه»، «سنه الزلزال»، «سنه الاستیناس»، «سنه الاستغلاب»، «سنه الاستوا»، «سنه البرائه»، و بالاخره سال دهم را «سنه الوداع» می گفتند. در سال هفدهم هجرت (به قولی سال هجدهم) بود که حضرت عمر به مشکل نبودن تقویم ملتفت گشت. دلیل آن وسعت قلمرو اسلامی و ایجاد مشکل در امر محاسبه و مکاتبه و صکوک و سجلات بود. چنانکه گفته اند:
نامه ای به حضرت عمر رسید که در آن ماه شعبان درج بود؛ عمر به فکر اندر شد که کدام شعبان، شعبان کدام سال؟ او از همین جا به فکر ایجاد تقویم شد، و اصحاب به او مشوره دادند که از عجم استمداد جسته شود. در میان پارسیان مقیم مدینه، کسی بنام «هرمزان» بود، او گفت که ما در میان خود برای ضبط اوقات حساب «ماه روز» یعنی ایام و شهور داریم (گفته می شود که کلمه¬ی «مورخ» معرب «ماه روز» است). مسلمین بر این امر اتفاق کردند؛ پس از آن در انتخاب تواریخ معمول متردد بودند:
تاریخ یزدگردی (یا پارسی)، میلادی، رومی یا اوستائی؟ بالاخره به فکر اختصاص تاریخ برای خود شدند و ظهور پیامبر را بزرگترین حادثه برای تعیین تاریخ یافتند. از میان چهار حادثه¬ی مربوط به پیامبر: تولد، بعثت، هجرت و وفات، هجرت را مبدأ قرار دادند. هجرت در روز سه شنبه هشتم ربیع الاول اتفاق افتاده است؛ ولی برای مبدأ تاریخ اول محرم همان سال (یعنی شصت و هشت روز عقب تر را) قرار دادند. این کار به دلیل اهمیت ماه محرم نزد عرب بوده است. اما سال را از روی گردش ماه گرفتند که در عرب مرسوم بود؛ یعنی دوازده ماه هلالی را که هرگز کمتر از 29 روز و بیشتر از سی روز نباشد، یکسال خواندند. بنابرین سالها و ماههای آنان قمری حقیقی است، یعنی کسری باقی نمی ماند تا مجبور به کبیسه شوند. در حالیکه می شد حالتی از ماه غیر از هلال (یعنی تربیع، استقبال یا کدر و غیره) را مبدا قرار دهند. هلال را به دلیل مضبوط تر بودن و نزدیکتر بودن به حس، یا به قول منجمین «حکم بعث بعد الموت» را داشتن آن بر گزیده اند. چرا گردش قمر را مدار سال قرار دادند؟ عربستان سعودی در فاصله¬ی میان منطقه¬ی معتدله¬ی شمالی و منطقهی حاره قرار دارد. در این منطقه و در تمام مناطقی که در این عرض جغرافیائی قرار دارند، تغییرات فصلی سال چندان مشهود نیست. آنجاها زمستان سرد ندارد که آمدن بهار بسیار محسوس باشد. از جانب دیگر عرب به حکم مالداری و بادیه نشینی، بیشتر در شب تحرک داشتند و از نور و حرکت (خرد شدن و بزرگ شدن) و طلوع و غروب ماه حساب می بردند؛ انتخاب دور قمری برای سال اسلامی، تأسی به سنت قدیم عرب نیز بوده است. مع الوصف، دلیل اصلی وضع تاریخ جلالی را، بی کبیسه (وهیکک) شمردن سال از جانب پارسیان می دانند، که سبب می شد نوروز در یک جا ثابت نماند، و همیشه با اول بهار که آغاز سال طبیعی است مطابقت نکند. چنانکه در عهد ملکشاه با اواسط حوت مقارن شده بود. لذا عجم دوست داشت که این روز را به جای اصلی اش- جائی که جمشید و داریوش برای آن برگزیده بودند- به روز اتحاد ربیعی یا اول ماه حمل برگردانند. پس از آن، مخصوصاً در دوره¬ی جدید که با آلات دقیقه، محاسبات دقایق و ثانیه های گردش زمین به دور آفتاب، سهل شده است، تقسیم روز، ساعت، دقیقه و ثانیه بر روزها و ماههای سال، کاری ساده شده است؛ بنابرین نوروز همیشه و بلا تغییر با روز اول سال مصادف می شود. اما نکته¬ی آخری که برای آگاهی بیشتر مبتدیان باید اضافه کرد: اینکه زمین در طی گردش خود به دور خورشید مسیری را طی می کند که «طریق الشمس» خوانده می شود؛ در طی این مسیر از برابر مجموعه های از ستاره گان می گذرد که به آنان «نصف النهار» می گویند. منجمین این مجموعه ها را نظر به شباهتشان به اشکال شناخته شده و مأنوس چنین نام گذاری کرده اند: حمل (شکل سر بره)، ثور (شکل گاو)، جوزا (شکل جفت یا جوره)، سرطان (شکل خرچنگ)، اسد (شکل شیر)، سنبله (شکل خوشه¬ی گندم)، میزان (شکل ترازو)، عقرب (شکل گژدم)، قوس (شکل کمان)، جدی (شکل بزغاله)، دلو (شکل سطل)، حوت (شکل ماهی). این نامگذاری هر چند عربی است، اما در نجوم عرب رایج نبوده است.
برگیرفته از ویبلاگ دوکتور مهدی
برای ما علما ی دین حقوق شرع بالاتر از حقوق زن است
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
پیام شورای علما و روحانیون به مناسبت یوم النسأ!
قلمزن : بازبین
به مناسبت قطع شدن خمس و ذکات ممالک آتازونی و فرنگی در سال 2014 نصرانی، و اهم امورات رضایت برادران ناراضی شاه شیران، ما اعضا شورای علما و روحانیون با در نظر داشت سیاست های روز و با نظر داشت پله میزان، برای جلوگیری از نشر و ترویج فرهنگ نصرانی در مملکت اسلامی خویش، که در ده سال اخیر نسبت به بعضی معاذیر شرعی اقدام به جلوگیر آن نکرده بودیم و ازجانب دیگر برآورده شدن اهداف مقدس برادران ناراضی شاه شیران، ما علما و روحانیون کشور فتوی ذیل را به مناسبت یوم النسأ صادر نمودیم. جناب شاه شیران هم منحیث "اولی الامر " توشیح فرمودند:
بر تمام زنان کشور سر از یوم النسأ واجب میباشد که، مواد فتوی ذیل را رعایت نمایند. تا به اجر اخروی برسند و از آتش دوزخ درامان بمانند.
الف – میراث: بعضی از شما زنان که بر بعضی از ما ها حق مادری دارید و بهشت به زیر پای شما میباشد. ما دو دو یا چها چهار از شما زنان را به عقد خود در میآوریم .که آخری آن نابالغ ویا از نواده نو جوان ما چهار سال جوانتر باشد، به نصف ما مردان متوانید میراث ببرید. اما در کشور ما بهترین راه حل ندادن میراث شما عاجزه ها میباشد. چون مطابق مواد ( و.ظ.ح )این فتوی شما از آن استفاده کرده نمیتوانید.
ب – مهریه : حق مهریه مربوط و مختص به شما زنان میباشد. طویانه، شیربها و پیشکش شرعاً مجاز نمیباشد. اما نظر طبق فتوی مولوی اعظم دویبندی نظ به انکه ما مرد ها حق پدری و برادری داریم و حق قوامیت شما به ما مردان داده شده است. پس عرف را شرع قرار میدهیم گرفتن این بدعت ها کاملاً مجاز میباشد. چون شما که به عقد مرد ی درآئید، آن مرد بر شما حق تملک دارد.
ج– حق انتخاب زوج: حق انتخاب زوج با خود شما زن ها و دختران بالغ میباشد. ازدواج اجباری هیچ نوع جنبه ی شرعی ندارد. اما حق پدری و کفائت ما مردان همچنان محفوظ هست و تصمیم نهائی هم از آن کس است که حق کفائت دارد. پس شما کسی را که در قلب خود انتخاب میکنید اگر جرائت داشتید برای ما بگوئید.در اصل شرعیت اختیار شما زنان به ولی شما داده شده است ولی شما هست که شما را به عقد مرد دلخواه خود درمیاورد . در مورد دختران نابالغ هم تمام حقوق مربوط به ولی دختر نابالغ هست، چون دختر نابالغ به شر و خیر خود عاقل دانا نیست اما ما مردان و علما هر آئینه این را بهتر میدانیم.
د – حفظ و رعایت حجاب کامل اسلامی: اگر یک تار موی شما در هوای مثبت (39) درجه یا بیشتر ظاهر گردد، رفتن شما به مکتب، دانشگاه، دفتر، شفاخانه، بازار و دیگر اماکن عمومی و خصوصی حرام مطلق میباشد. چه برسد به اینکه با آرایش بر صفحه تلویزون ظاهر شوید. چون ما اعضا شورا علما و روحانیون ضعیف النفس هستیم و با دیدن شما ضعیفه ها وسوسه میشویم که ضعیف ترین نوعش فکر ازدواج پنجم است، که گاهی فرض الهی اجازه آنرا نمیدهد. پس بهتر آست که چادر برقع یا چیزی پوشیده تر بپوشید تا ما زوایایی برجستگی پنهان بدن شما را نبینیم. تا بدین صورت شیطان به ما تقرب نکند.
تبصره: پوشیدن لباس شبیه پسران، حرام مطلق هست. پوشیدن لباس مردانه تفکیک بین پسران زیبا و خوش صورت و دختران را مشکل میسازد. و ما در انتخاب پسران زیبا باعث خطا میگردیم.
ه – رعایت و قبول تعدد زوجات واجب مطلق هست: چون جای زن در منزل میباشد و زن باید در خانه هم کلام داشته باشد. ما مرد ها یومیه از منزل بیرون میرویم. بودن زن تنها در خانه جائز نیست و امکان دارد که با اجنه همکلام و همدم گردد. پس تعدد زوجات این مشکل را حل میکند. حال کدام کافر میگوید ما زنستیز هستیم؟ ما شصت هفتاد سال عمر داریم و چند تا ضعیفه سر و نیم سر در منزل!! بنابر این هر قدر خواستید با هم مباشرت کیند. مانع شرعی وجود ندارد.
و- سفر بدون محرم شرعی جایز نیست: چون زن ها ناقص العقل هستند. امکان دارد به عوض حج راهی ترکستان شوند و راه خود را گم نمایند. حتی حدیث مبارکه "اطلبوا العلم ولو بالصین" هم از این امر مستثنی نیست.
ز- خلط شدن شما زن ها با مردها حرام مطلق هست: چه در محیط کاری و چه تعلیمی. بودن شما با مردان حرام است حرام. باید جدا باشید. چون اگر چشم پاک ما مرد ها به شما زن ها بیافتد باعث تحریک افکار شیطانی ما میگردد. گویا شما نوعی با شیطان همکار هستید. ما را از صراطالمستقیم بدر مینمائید و ما مردان بیگناه را به گناه کبیره سوق میدهید.
ح- حق طلاق با مردان هست: اگر شوهر شما سالی یکبار به نزد شما بیآید شکر گذار باشید که مرد شما دل از آن مهروی چهارده ساله اش برای چند ساعتی هم که شده کنده و با شما خلوت نموده است. اگر نفقه شما را مرد نمیدهد یا به امورات شرعی زوج داری رسیدگی نمیکند حق به طرف مرد ها میباشد. چون مرد ها اصل هستند و شما زن ها فرع. حتماً شما به وظایف شرعی زنا و شوهری( سکسی) تان با مرد خود به طور درست رفتار نکردید. اگر مورد ضرب و شتم قرار میگیرید باز هم حق طلاق خواستن ندارید. چون شما مطیع مرد هستید و نباید نا فرمانی مرد را نمائید، در صورت رفتن به بیرون از منزل بدون اجازه شوهر و اطاعت نکردن از شوهر، این بدعت میباشد. بدعت خلاف شرع شرعیت است. لذا ضرب و شتم شما ضعیفه ها بر ما مردان واجب میگردد. آنوقت مردها باید پایبند امور شرعی باشند و نه حقوق زن!
نگارنده: بازبین
ما هم سوگواریم
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

مدیریت ویبلاگ درواز با سوگواری و درد و آه بی پایان مراتب تسلیت خود را به باز مانده گان حادثه خونین گیتی که جان ده ها دروازی عزیز مارا گرفت به همه مردم بدخشان که در روی دنیا پراگنده شده اند ، نماینده های مردم بدخشان در مجلس و باز مانده های قربانی های این حادثه ابراز داشته و برای تمام این جوانه مرگ شده ها فردوس برین آرزو می کند . از همه هم وطنان ، حکومت های محلی و مرکزی تمنا داریم تا به بازمانده گان ایشان رسیدگی شود. از نماینده های مردم ومقامات ولایت دوست داشتنی مان بدخشان تمنا داریم تا در آینده راه و چاره ی برای این مرگ و میر مردم عزیز ما جستجو کنند . به نظر مدیریت ویبلاگ درواز ، بهترین راه حلال مشکلات مردم درواز نقل دستجمعی آنها به ولایت نزدیکترین است . باید تمام مردم درواز به دشت های و زمین های دولتی که در ولایات تخار، قندز ، بغلان و مزار شریف موجود اند انتقال داده شوند . و درواز را علف چر ویا منطیقه ی سیاحتی بسازند . سالها درازی این مردم از حوادث طبعی جان باخته اند فکر میشود بس است باید در مورد مردم درواز اندیشید. ما فکر می کنیم هر آدم که در اثر چنین حوادث تلف می شود . گناه کار اصلی حکومت ، و حاکمان امور اند. رو شن نیگران دروازی مسعولیت دارند تا در این رابطه از خود ابتکار بخرچ دهند.
این خبری که دل هر انسان را می لرزاند و بدنش را تکان میدهد از اژانس پزواک نقل می کنیم .
نیلوفر ابراهیمى نماینده مردم بدخشان درولسى جرگه
تاکنون ۴۴ جسد و٧ مجروح در بدخشان اززیر برف بیرون آورده شده اند
کابل-فیض آباد (پژواک،١٧حوت ٩٠): نمایندگان مردم بدخشان درولسى جرگه ،خواهان فراخوان ملى براى نجات گیرماندگان برفکوچ درآن ولایت شده، میگویند که تیم نجات تاکنون ۴۴ جسد و ٧ مجروح را اززیر برف بیرون کرده اند.
شمارى از نماینده هاى مردم بدخشان در ولسى جرگه در نشست خبرى امروز(١٧ حوت) از فرود آمدن برفکوچ در قریۀ ده پسین ولسوالى شُکى در شب ١۵ حوت ، ابراز نگرانى نموده و خواستار کمک از دولت و آیساف براى نجات گیرماندگان شدند.
داکتر نیلوفر ابراهیمى نماینده مردم بدخشان درولسى جرگه در این نشست خبرى گفت که در مجموع ١٩٩ تن مربوط به ٢۵ خانواده در این قریه در برف گیر مانده بودند که تاکنون ۴۴ جسد و هفت مجروح از برف بیرون آورده شده اند.
مسوولان محلى بدخشان میگویند که گیرماندگان ،شامل١٠١ زن و طفل و٩٨ مرد می باشد.
داکتر ابراهیمى افزود که سه خانم و یک طفل به طور سالم از زیر برف بیرون آورده شده و تیم نجات در تلاش است که دیگران را نجات بدهند.
اما څارنوال عبدالرووف نمایندۀ دیگر مردم بدخشان در ولسى جرگه میگوید که امکان دارد بقیۀ کسانى که در زیر برف قرار دارند، تلف شده باشند.
این نمایندۀ مردم بدخشان میگوید که تکمیل نشدن سرک حلقوى و بازسازى میدان هاى هوایى که در ولسوالى هاى بدخشان درزمان حکومت داوود خان اعمار شده بود؛ باعث این فاجعه شده است و دولت باید کار سرک حلقوى را تکمیل کند.
وى علاوه کرد که راه هاى مواصلاتى ١٢ ولسوالى در یکسال به علت برف؛ بیش از شش ماه مسدود میباشد و اگر مشکل سرک حلقوى حل نشود و یا میدان هاى هوایى ولسوالى هاى بدخشان دو باره فعال نگردند؛ تلفات ناشى از برفکوچ و سردى بیشتر خواهد شد .
څارنوال عبدالرووف گفت که علاوه بر تلفات انسانى، هزاران راس مواشى بر اثر برفکوچ، نبود و قیمت علوفه در این ولایت نیز از بین رفته است.
این نمایندۀ مردم اضافه کرد که فعلاً یک بورى علوفه در بدخشان به ٢۵٠٠ افغانى رسیده ، مردم توان نفقۀ خود را ندارند، چه رسید به اینکه به مواشى خودعلوفه خریدارى نمایند.
درعین حال؛ شمس الرحمن شمس معاون والی بدخشان به آژانس خبرى پژواک گفت که تا کنون ٣٧ جسد و چهار مجروح از زیربرفکوچ در قریۀ ده پسین ولسوالى شُکى توسط مردم و تیم نجات موسسۀ فوکس بیرون آورده شده اند.
وی مجروحین را شامل یک طفل وسه زن خوانده، میگوید که آنها جهت تداوى به کلینیک ولسوالی انتقال داده شده اند.
شمس علاوه نمود که مردم ساحات همجواراین قریه ،همراه با تیم ٢٠ نفری نجات دفتر فوکس که از تاجکستان اعزام شده است؛ مصروف بیرون کردن گیرماندگان، از برف میباشند.
به گفته معاون والى بدخشان،دفتر فوکس،١٠٠ باب خیمه،۵٠ بسته وسایل منزل،١٠٠ تخته ترپال ویک تُن مواد غذایی را در مرکز ولایت آماده نموده و آنرا توسط دو هلیکوپتروزارت دفاع ملی براى آسیب دیدگان به ولسوالى شُکى انتقال میدهد.
از سوى دیگر، ثنا الله امیری رییس اداره آمادگى با حوادث بدخشان میگوید که تا کنون رقم افراد تلف شده در اثر برف باریها وبرف کوچهاى زمستان جارى در سطح این ولایت به ٧٠ تن میرسد.امانمایندگان مردم بدخشان درولسى جرگه تعداد تلفات را ٢٢٨ تن میخوانند.
سفارت امریکا مقیم کابل به خانواده های قربانیان برفکوچ ولایت بدخشان، اظهار همدردى و تسلیت و وعده کمک نموده است.
در خبرنامۀ که از سوى دفتر مطبوعاتى سفارت امریکا به پژواک ارسال گردیده؛ آمده است : "کارمندان و مقامات رهبری سفارت امریکا در کابل عمیقترین تسلیت خویش را به خانواده های قربانیان سانحه غم انگیز فرود آمدن برفکوچ در بدخشان ابراز میدارند."
در خبرنامه گفته شده که به منظور رسیدگی به بازماندگان قربانیان برفکوچ ،حکومت امریکا در همکاری با دفتر مساعدت با قربانیان حوادث طبیعی اداره انکشاف بین المللی آنکشور( USAID)کمکهای از قبیل خیمه و ترپال هاى پلاستیکی را توسط شریک تطبیق کننده خویش از شهر کروغ تاجکستان به بازماندگان برفکوچ انتقال میدهد.
lبرای ما علما حقوق شرع بالاست نه حقوق زن
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
پیام تبریکی شورای علما و روحانیون به مناسبت یوم النسأ!
به مناسبت قطع شدن خمس و ذکات ممالک آتازونی و فرنگی در سال 2014 نصرانی!
و اهم امورضائیت برادران نازاضی قبله عالم شاه شیران!
احترام مقام والا مادران که بهشت زیر پای ایشان هست!
ما علما و روحانیون کشور فتوای ذیل را صادر نمودیم و قبله عالم هم منحیث اولی الامر منکم توشیح فرمودند:
حقوق ذیل از برکت ما علما و روحانیون به زنان داده میشود. زنان مکلف هستند که سر از یوم النسأ به شکرانه این حقوق موظف به رعایت واجبات ذیل میاشند.
الف – میراث: میراث شما زنان که بر بعضی از ما حق مادری دارید و ما علما و روحانیون را به دنیا آوردید و چهار نفر شما را به عقد خود در میآوریم که آخری آن یا نابالغ ویا از نواده نو جوان ما 4 سال جوانتر باشد، به نصف ما مردان تقلیل داده شده است. اما در کشور ما بهترین را حل ندادن میراث شما عاجزه ها میباشد. چون مطابق ماده ---- این فتوا شما از آن استفاده کرده نمیتوانید.
ب – حق مهر مربوط و مختص به شما زن ها میباشد. طویانه، شیربها و پیشکش شرعاً مجاز نمیباشد. اما از آنجائیکه ما مردها حق پدری و برادری داریم و حق قوامیت شما به ما مردان داده شده است. پس عرف را شرع قرار میدهیم گرفتن این بدعت ها کاملاً مجاز میباشد. چون شما که به عقد مرد دیگر درآئید دیگر او بر شما حق تملک دارد.
ج– حق انتخاب همسر با خود شما زن ها و دختران بالغ میباشد. ازدواج اجباری هیچ نوع جنبه شرعی ندارد. اما حق پدری و کفائت ما مردان همچنان محفوظ هست و تصمیم نهائی هم از آنیست که حق کفائت دارد. پس شما کسی را که در قلب خود انتخاب میکنید اگر جرئت داشتید برای ما بگوئید. ولی مرد هست که شما را به عقد مرد یا پسر دلخواه خود در میآورد. در مورد دختران نابالغ هم تمام حقوق مربوط به ولی دختر نابالغ هست چون دختر نابالغ خوب و بد خود را نمیداند ولی ما مردان و علما هر آئینه بهتر میدانیم.
در مقابل این حقوق فراوان و به شکرانه این شما زن های عاجزه و سیاسر رعایت به مکلفیت های ذیل میباشید.
د – حفظ و رعایت حجاب کامل اسلامی یعنی با آرایش به صفحه تلویزون ظاهر نشوید اگر یک تار موی شما در گرمی 39 درجه یا بیشتر تابستان ظاهر گردد رفتن شما به مکتب، دانشگاه، دفتر، شفاخانه، بازار و دیگر اماکن عمومی حرام مطلق میباشد. چون ما اعضا شورا علما و روحانیون که ضعیف النفس هستیم با دیدن شما ضعیفه ها وسوسه شده و به فکر ازدواج پنجم میشویم ولی فرض الهی اچازه آنرا نمیدهد. پس بهتر هست که چادر بقره بپوشید که صورت شما پنهان باشد و اگر دنیا را از لای درز های آن میبیند گناه ما نیست. جبر شما هست که زن خلق شدید. جوراب سیاه بپوشید که سفیدی پای شما را ما نبینیم. تا بدین صورت شیطان به ما نقرب نکند.
تبصره: پوشیدن لباس شبیه پسران، حرام مطلق هست. پوشیدن لباس مردانه تفکیک بین پسران زیبا و خوش صورت و دختران را مشکل میسازد. و ما در انتخاب پسران زیبا باعث خطا میگردیم.
ه – رعایت و قبول تعدد زوجات واجت هست. چون جای زن در منزل میباشد و زن باید در خانه هم کلام داشته باشد. ما مرد ها یومیه از خانه بیرون میرویم. بودن زن تنها در خانه جائز نیست و امکان دارد که به اجنه همکلام و همدم گردد. پس تعدد زوچات این مشکل را حل میکند. میتوانید با همدیگر هر قدر خواستید مباشرت نمائید و در مواردی هم میتواند که خلا نبودن ما مردان را هم رفع نماید مانع شرعی هم وجود ندارد. در ضمن هیچ نا محرمی صدای فیمینیستی شما را هم نمیشنود.
و- سفر بدون محرم شرعی جایز نیست: چون زن ها ناقص العقل هستند. امکان دارد به عوض حج راهی ترکستان شوند و راه خود را گم نمایند. این باعث درد سر برای مرد ها میگردد. حتی حدیث اطلب العلم و لو کان به سین هم از این امر مستثنی نیست.
ز- خلط شدن شما زن ها با مردها حرام مطلق هست. چه در محیط کاری و چه تعلیمی. بودن شما با مردان حرام هست حرام. باید جدا باشید. چون اگر چشم پاک ما مرد ها به شما زن ها بی افتد باعث تحریک افکار شیطانی ما میگردد. گویا شما نوعی با شیطان همکار هستید. ما را از صراط مستقیم بدر مینمائید و ما مردان بیگناه را به گناه کبیره سوق میدهید.
ح- حق طلاق با مردان هست. اگر شوهر شما سالی یکبار به نزد شما بیآید شکر گذار باشید که مرد شما دل از آن مهروی 14 ساله اش برای چند ساعتی هم شده کنده و به نزد شما خلوت نموده است. اگر نفقه شما را مرد نمیدهد یا به امورات شرعی زوج داری رسیدگی نمیکند حق با طرف مرد ها میباشد چون مرد ها اصل هستند و شما زن ها فرع. لابد شما حتماً به وظایف شرعی زن و شوهری با مرد خود به طور درست رفتار نکردید. اگر مورد ضرب و شتم قرار میگیرید باز هم حق طلاق خواستن ندارید. چون شما مطیع مرد هستید و نباید نا فرمانی مرد را نمائید، در صورت رفتن به بیرون بدون اجازه شوهر از خانه و اطاعت نکردن از شوهر، این بدعت شما زن ها عذر شرعی تلقی شده و ضرب و شتم شما ضعیفه ها بر ما مردان واجب میگردد. آنوقت مردها باید پایبند امور شرعی شوند نه حقوق زن!