تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
پتان ریشه در اویستا کتاب مقدس زردشت دارد؟ نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/٢٧

تأملی بر پریشان رفتاری تاریخ نگاری در افغانستان (قسمت دوم) / مصباح زاده

نظریه آریایی تباری و دیرینگی پشتون‌ها از طریق تطبیق نام و واژه‌ی پشتو با واژه‌های سرود‌های اساطیری «ریگ ویدا» و تاریخ هرودت به آسانی ثابت شده نمی‌تواند.
 

نظریه‌ی آریایی تباری پشتون‌ها
   نظریه‌ی آریایی تباری قوم پشتون (افغان) مبتنی بر مقایسه‌ی نام قبایل و مناطق جغرافیایی مندرج در سرود‌های باستانی «ریگ ویدا» و تاریخ «هرودت»، با نام واژه‌ها و جای واژه‌های زبان پشتو است. این کار ابتدا توسط دانشمندان اروپایی انجام شد و سپس مورخان افغان در انجمن تاریخ افغانستان با تفصیل به آن پرداختند. کریستین لیسن (Christain Lessen) برای اولین بار ادعا کرد که نام «افغان» برآمده از کلمه (Ashvaka) در سانسکریت است. جی. دبلیو مک کریندل (J.W.McCrindle)، ام. وی دیسنت مارتین (M.V.DeSaint Martin) و ای. ریکلوس (E.Reclus) نیز این نظریه را تأیید کردند و تعدادی از دانشمندان معاصر هم از آن حمایت نمودند.
   پروفسور دورن (Dorn) استاد دانشگاه خارکوف، قبیله‌ی پاکتویس(Paktues) که «هرودت» مورخ یونانی از آن نامبرده است را به پشتون ارتباط داده و می‌گوید که نیاکان واقعی افغان‌های امروزی بخصوص پشتون‌ها همان پاکتویس‌ها بوده‌اند.(1) پروفسور گاردون(Gordon) نیز پشتون‌ها را از نسل «پاکتویس» یا «پکتویس» می‌داند.(2)
   علی‌‌احمد کهزاد وعلامه عبدالحی حبیبی، پژوهشگران نامدار افغانستان، واژه‌ی«پکت‏ها» یا «پکهت»، نام یکی از قبایل دهگانه متخاصم آریایی را همان «پکتویس» در تاریخ هرودت دانسته و آن را با«پختون» یا «پشتون» و «پختانه» تطبیق کرده اند.(3)
در سرود هجدهم کتاب «سرودهای ریگ ویدا» جلد دوم، فرد 6 و 7 در صفحه 17 و 18 چنین آمده است:«پکت‏ها، بهالانا، الیناها، شیواها، ویشنانن‏ها، با هم یک جا گرد آمدند. رفیق آریایی برای راهنمایی آنها نزد قبیله‌ی تریتسو(Tritsus) آمد. این آمدن در اثر عشق به نبرد و محبت به جنگ دلیرانه بود.»(4)
 در تاریخ هرودوت نیز چنین آمده است:«مردم پاکتویس‌ها در مملکت «پکتوایکی» در کنار دریای اندوس سکونت دارند.»(5)
   و اما، دانشمندان مشهوری، معادل بودن واژه‌های‌ «پکهت» و «پاکتویس» را با واژه‌ی «پشتو» یا«پختو» رد نموده و این واژه را مشتق از فارسی قدیم می‌دانند. در دایرة المعارف اسلامی جلد اول صفحه 150 آمده است: «نظریه‌ی رابطه‌ی کلمه‌ی پاکتویس و کلمه‌ی پاکتوایکی هرودت با کلمه‌ی پشتون و پختون، نخست از طرف لیسن (Lessen) مطرح شد، بعدها مورد تأیید ترمپ (Trmpp) و گریرسون (Grierson) قرار گرفت. اما این نظریه نزد اسپیگل (Spiegel) و گایگر (Geiger) آلمانی خیلی مشکوک است. به عبارت دیگر دو نفر اخیرالذکر یقین ندارند که در میان کلمات فوق‌الذکر رابطه‌ای وجود داشته باشد.
نظریه‌ی گریرسون،چنین است که رابطه میان کلمه‌های فارسی «پشت» و«پشته» و کلمه ویدی «پکهت» و کلمه «پاکتویس»- که هرودت ذکر می‌کند- و کلمه «پرسوایتی» که بوتولمی می گوید اغلب درست به نظر می رسد.
  نظریه‌ی دارمستر فرانسوی چنین است که کلمه اخیرالذکر از طرف بوتولمی تلفظ شده با صورت ابتدایی کلمه، یعنی نزدیک به اصل به نظر می‌رسد؛ ولی کلمه پاکتویس که هرودت ذکر کرده است با صورت ابتدایی کلمه فرق داشته و صورت تلفظ آن قریب به کلمه پارشتیس (Parshtyes) می باشد.
خیلی نادرست به نظر می‌رسد که صورت یک کلمه مانند «پاکتوایکی» که صرف در یونانی دیده می‌شود باعث تولید و ایجاد کلمه «پښت» یا «پخت» که در زبان جدید امروزی دیده می‌شود بگردد.»(6)
   جرج مورگن استرن (George Morgen Stierne) نارویژی از مستشرقین متأخر که اصالت کتاب «پته خزانه» را نپذیرفت، در کتاب لغات اشتقاقی پشتو (Etymological Vocabulary of Pashto) می نویسد: «جیکس، تطابق عادی کلمه «پشتون» را با کلمه «پاکتوا» خیلی به نظر شک می نگرد. حقیقت این است که قسمت تاریخی و جغرافیایی مسأله واضح و روشن است. گمان نمی رود که « ښت» پشتو توسط حرف (xt) یونانی (500 ق.م) اظهار شده باشد و «پتهان» هندی آشکار می‌نماید که الحاق ابتدایی (آن – an) بود، نه (اون – un).»(7)
در همین رابطه آقای جرج مورگن استرن در نامه‌ای مفصلی به تاریخ 20/12/1939 میلادی به انجمن ادبی کابل چنین می‌نویسد: «ښت (st) پشتو نظر به یک تعداد صدا و حالت‏ها یقیناً از (rs) ایرانی قدیم اشتقاق یافته است؛ هم‌چنان که (زد- ZD) از (rz) مشتق شده است. مثلاً در کلمه زدن (zdan) که فارسی آن ارزن(arzan) است یا «اوزد- uzd» به لهجه وزیری «ویزد- vizd» به معنی دراز، از کلمه اوستایی «برز- brz» و غیره. از اینرو ممکن است که کلمات «پشتو» و «پشتون» از یک شاخه‌ی قدیم پارس(Pars) اشتقاق و استخراج شود.» (8)                                                      
در مقاله‌ای در دایرة المعارف ایرانیکا، نیز رابطه‌ی کلمه «پشتو» با پاکتویس (Paktues) رد شده و آمده است: «در نظریه‌ی رایج قبلی مبنی بر اشتقاق پشتو از قبیله‌ی (Paktues) در تاریخ هرودت از لحاظ آوا شناختی قابل دفاع نیست. u و kt یونانی هیچ‌کدام امکان ندارد بتوانند صداهای نام ایرانی قرن پنجم پیش از میلاد را ارائه کنند. حرف u ی ńPaxtu (جمع مذکر Paxtâne) در آن زمان - (n)a - و xt احتمالا چیزی از قبیل (t)rs بوده است. تلفظ «سخت» امروزین xt به صورت xt به گویش‌های شمال شرقی محدود است، و چنان که از رسم الخط نیز بوضوح پیداست، منشائی متاخر دارد. Pathân هند و آریایی علی القاعده باید از pastan پشتو اقتباس شده باشد.»(9)
  آقای صدیق رهپو طرزی که خود از قوم پشتون و متعلق به خانواده فرهیخته‌ی محمود طرزی، مؤسس نشریه «سراج الاخبار افغانیه» و جنبش مشروطه دوم در سال 1290 هجری شمسی می‌باشد، معتقد است که «واژه‌ی «پشتو» از آغاز سده‌ی بیستم به کار گرفته شده است.»(10) و در رابطه با منشأ آن می‌نویسد: «پروفسور «تاکور» به این باور هست: از آن جایی که «افغانان» در هند در محلی به نام «پَتَنَه» ساکن شده اند، هندیان آنان را «پتان» یاد می‌نمودند. در این راستا آن افغانانی را که درجایی به نام «روهه» زندگی می‌نمودند،هندیان آنان را «روهیله» می‌خواندند. به این گونه دیده می‌شود که واژه‌ی پشتو و پشتون از همین واژه «پتان» گرفته شده است. نویسندگان افغان تلاش دارند تا این واژه را به کلمه «پکتیکا» که هرودت مورخ معروف یونانی، در اثرش آن را به کار برده است، پیوند بزنند.»(11)
  از مقایسه‌ی استدلال‌های موافقان و مخالفان نظریه‌ی مساوی بودن واژه‌ی«پشتون» با واژه‌های «پکهت» سانسکریت و «پاکتویس» یونانی چنین برمی‌آید که استدلال مخالفان، علمی تر و قوی تر است. بنابراین، نظریه آریایی تباری و دیرینگی پشتون‌ها از طریق تطبیق نام و واژه‌ی پشتو با واژه‌های سرود‌های اساطیری «ریگ ویدا» و تاریخ هرودت به آسانی ثابت شده نمی‌تواند.
  این که «زبان پشتو در اصل و ساختمان خود یکی از زبان‌های ایرانی است»(12) اغلب دانشمندان و زبان شناسان خارجی و داخلی – به استثنای عبدالحی حبیبی– اتفاق نظر دارند. اما ایرانی و آریایی بودن زبان الزاماً آریایی بودن یک قوم را اثبات نمی کند. مطالعه‌ی دقیق و بی طرفانه‌ی نام‌های افراد و مناطق جغرافیایی پشتون‌ها و متون باستانی نیز نشان می‌دهد مطابقت‌های که انجام داده اند مبتنی بر احتمال و فرضیه‌هاست که دلایل قناعت بخشی برای اثبات آن‌ها ارائه نشده است.


نظریه‌ی عرب تباری پشتون‌ها

   آقای عظیم افریدی، از پشتون‌های پاکستان در مقاله‌ای تحت عنوان «تاریخ قوم پشتون و شباهت آنها با اعراب» دلایل موافقان و مخالفان نظریه‌ی اسرائیلی تباری پشتون‌ها را ذکر نموده و این نظریه‌ را با این استدلال که پشتون‌ها بیشتر با عرب‌ها شباهت دارند، رد می‌کند.
  عظیم افریدی نظریه آریایی تباری پشتون‌ها را هم جدی نگرفته و می‌نویسد: «اگر منشأ یک قوم بر معیار رسوم و روایت‌ها می‌تواند شناخته شود، در آن صورت پشتون‌ها به عرب‌ها نزدیک ترند. مطالعه‌ی جوامع عرب و پشتون شباهت‌های قابل توجهی را میان آنان نشان می‌دهد. بخصوص در سازمان قبیله و عادت‌های اجتماعی، هر دو گروه قومی ارزش‌ها و ساختار یکسانی دارند. استقلال خواهی، دلیری، شکیبایی، مهمان نوازی و کینه جویی ارزش‌های اجتماعی مهم اعراب قبل از اسلام بود. در حالی که ارزش‌ها وصفات پیش‌گفته زیربنای قانون شرافت نفس پشتون‌ها(پشتونوالی) را نیز تشکیل می‎دهد.»(13) 
   آقای افریدی در ادامه‌ی مقاله‌اش برای اثبات شباهت پشتون‌ها به عرب‌ها، ساختار قبیله، ارزش‌های قبیله‌ای، نقش ملک پشتون و شیخ عرب، محل شورا – دارالندوه در میان اعراب و حجره در میان پشتون‌ها – و خط را میان اعراب و پشتون‌ها مقایسه می کند و آن هارا کاملاً شبیه هم می یابد.
   نظریه‌ی قبطی بودن پشتون‌ها که توسط فرشته در قران 16 میلادی اعلام شده و یا نظریه ارمنی تبار بودن آن‌ها بر مبنای روایت یک جهانگرد آلمانی که افغان‌ها را در ارمنستان دیده و یا این که قومی در ارمنستان به نام «اغوانان» وجود دارد، نظریات کم اهمیت به شمار می‌روند که در تاریخ شفاهی و کتبی پشتون‌ها جایگاهی ندارد و دانشمندان هم به آن توجهی نکرده اند.


نظریه‌ی اسرائیلی تباری پشتون‌ها

  نظریه‌ی اسرائیلی تباری پشتون‌ها نخستین بار حدود 398 سال قبل (1021 هجری قمری) توسط خواجه نعمت‌الله سامانی هروی(14)، از کارگزاران امپراتوری جلال‌الدین اکبر، پادشاه هندوستان، در کتاب «مخزن افغانی» مطرح شد. این کتاب که به دستور خان جهان‌خان لودی، تدوین شده مبتنی براطلاعات یکی از شخصیت‌های نامدار پشتون در آن زمان به نام «هیبت خان کاکر» و پژوهش‌های میدانی است که توسط اعضای هیأتی از ملازمان خان‎جهان خان لودی به نام های قطب خان، سرمست خان ابدال (جد احمدشاه ابدالی) حمزه‎خان توخی، عمرخان کاکر، و ظریف خان یوسف زی(زایی)، در افغانستان، در رابطه با اصل و نسب افغان‌ها صورت گرفته بود. در این کتاب نسب نامه پشتون‌ها از ساول (طالوت) تا قیس (عبدالرشید) بطور مفصل نگاشته شده است.
  در کتاب مخزن افغانی در رابطه با تباراسرائیلی پشتون‌ها مطالبی آمده است که آقای محمدمعصوم هوتک در کتاب «پشتنی قبیلی او روایتی شجری» مضمون آن را چنین می‌نگارد: «بنابر روایت‌های مخزن افغانی، پشتون‌ها بنی اسرائیلی اند و در بنی اسرائیل از نسل ساول (طالوت) پنداشته شده اند. گفته می‌شود که ساول در زمان حضرت داوود (ع) پادشاه بنی اسرائیل بود و دو پسر داشت که یکی «ارمیا» و دیگری «برخیا» نامیده می‌شدند. برخیا وزیر حضرت داوود (ع) و ارمیا سپهسالارش بود. پسر ارمیا «افغنه» نام داشت که سپهسالار حضرت سلیمان (ع) بود و نام پسر دیگر ارمیا، آصف بود که سمت وزارت داشت. خداوند به افغنه چهل فرزند داد و به آصف هژده فرزند. در زمان درگذشت حضرت سلیمان (ع) از اولاده‌ی این دو برادر یک قبیله‌ی بسیار نیرومندی به میان آمد که در تمام بنی اسرائیل نظیر نداشت. می‌گویند بنی اسرائیل بعد از حضرت سلیمان (ع) به نافرمانی از خدا کمر بستند و خداوند بخت‌النصر، پادشاه بابل را بر آن‌ها مسلط کرد. برخی از قبایل بنی اسرائیل به عربستان و برخی دیگر به غور مهاجرت کردند.»(15)
  بعد از کتاب«مخزن افغانی» که در این زمینه کتاب مادر و مرجع شناخته می‌شود کتاب‌ها و نوشته‌های متعددی از سوی مورخان مسلمان و غیر مسلمان از قرن هفدهم تا قرن بیستم میلادی در تأیید صریح و ضمنی نظریه‌ی اسرائیلی تباری پشتون‌ها نوشته شده است. در ذیل فهرستی از آثار اسلامی و اروپایی ارائه می شود.

الف – منابع اسلامی
1- مخزن افغانی، تألیف نعمت‎الله هروی(1020 هجری= 1611 میلادی).
2- تاریخ فرشته یا گلشن ابراهیمی، تالیف محمدقاسم هندوشاه، مشهور به فرشته (1015 هجری= 1606 میلادی).
3- تواریخ رحمت خانی، تألیف حافظ محمد صدیق (1031 هجری= 1622 میلادی).
4- مرآت العالم، تألیف محمد بختاور (1087 هجری= 1667 میلادی) در این کتاب گزارش واضحی از مسافرت افغان‌ها از سرزمین مقدس به غور، غزنی و کابل داده شده است.
5- خلاصة الانساب، تألیف حافظ رحمت بن شاه‎علم کته‎خیل (1184 هجری=1770میلادی).
6- تواریخ خورشید جهان، تألیف شیرمحمد گنداپور ابراهیم زایی (1311 هجری).
7- تاریخ مرصع، افضل خان ختک.
8- انساب افاغنه، فریدالدین احمد.
9- صولت افغانی
10- شوکت افغانی
11- توزک افغانی
 13-ارمغان اسرائیل
14- بنی اسرائیل یا افاغنه، سید عبدالجبار استانوی
  علاوه بر منابع فوق الذکر شخصیت‌های دیگری از جمله قاضی عطاءالله خان و داکتر عبدالغنی پنجابی در نوشته هایشان بر اصالت اسرائیلی پشتون‌ها بیشتر تکیه کرده اند. قاضی عطاءالله در کتاب «دپشتنو تاریخ»، می‌نویسد: «یک و نیم هزار سال پس از حضرت سلیمان (ع)، حضرت محمد (ص) ظهور کرد و 9 سال بعد از نبوت ایشان، خالد بن ولید که در اصل یک اسرائیلی الاصل بود از جمله اصحاب آن حضرت به شمار می‌رفت. خالد را می‌توان جد افغان‌ها دانست. قبیله «بنکش» را «خالدی» نیز می‌نامند.»(16)
   همچنین داکتر عبدالغنی پنجابی معلم مکتب حبیبیه و رئیس جناح «جان نثاران اسلام» در جنبش مشروطه اول (1909 میلادی) افغانستان در رابطه با اصل و نسب افغان‌ها چنین می نویسد:«درباره جد افغان‌ها، شش نظریه پیش کش شده است؛ و مورخین مختلف افغان‌ها را به کویت‌ها، یهودی‌ها، گرجی‌ها، تولک‌ها، منگول‌ها و یا ارمنی‌ها نسبت می‌دادند. اما منشأ اصلی آن‌ها روشن نیست. بیشتر به اصالت یهودیت محتمل است و آن هم از مشخصات ممیزه و عشق به پول ناشی می شود.»(17)
  افزون بر دانشمندان و نویسندگان مسلمان، سه تن از امیران و شاهان افغانستان نیز بر اسرائیلی بودن تبار خود اعتراف کرده اند:
1- امیر دوست محمد خان در پاسخ به سؤال الکساندر بورنس، سفیر بریتانیا در کابل درباره‌ی اسرائیلی بودن اصل و نسب پشتون‌ها گفت: «مردم در این مورد شک ندارند.»(18)
2- امیر شیرعلی خان در وقت وفات خود گفت:«ما اصلا از اهل اسرائیل می باشیم.»(19)
3- امیر عبدالرحمان خان با استناد به کتاب‌های تاریخ پشتو و تذکرةالملوک، اظهار می‌‌کرد که افغان‌ها نام شان را از نام «افغانه» سپهسالار حضرت سلیمان اخذ کرده اند، و بعضی افغان‌ها از نسل افغانه و بعضی دیگر از نسل ارمیا فرزند پسری شائول یا ساول، نخستین پادشاه یهود، هستند. ( 20)

ب – منابع اروپایی 
نظریه‌ اسرائیلی تباری پشتون‌ها و این که آن‌ها مربوط به یکی از ده قبیله‌ی گمشده‌ی اسرائیل هستند برای نخستین بار در قرن 19 توسط مورخان و خاورشناسان غربی مورد بحث قرار گرفت. شاید اولین کسی که در این رابطه با صراحت اظهار نظر کرد سر الکساندر بورنس(Sir Alexander Burnes) سفیر بریتانیا در کابل- که در قیام هفتم رمضان سال1841میلادی مردم شهر کابل کشته شد- بوده باشد. بورنس در کتاب «مسافرت در بخارا» که در سال 1835 منتشر شده است می‌نویسد: «افغان‌ها خودشان را بنی اسرائیل می‌خوانند، اما اگر واژه‌ی یهودی استفاده شود از مخالفان و سرزنش کنندگان یهود هستند. آن‌ها می‌گویند که بخت‌النصر بعد از برانداختن اسرائیل آن‌ها را به شهر غور نزدیک بامیان منتقل کرد و در آنجا بعد از درگذشت رئیس‏شان «افغان» نامیده شدند. افغان‏ها می گویند تا زمانی که در قرن اول هجری از سوی خالد بن ولید به اسلام دعوت شدند با هویت اسرائیلی زندگی می‌کردند. با وجود روایت‌ها و تاریخِ به صراحت بیان شده‌ی افغان‌ها، من دلیل خوبی برای بی اعتبار ساختن این روایت‌ها نمی‌بینم.»(21)
  الکساندر بورنس در جای دیگری می‌نویسد: «در صورتی که بعضی از قبایل اسرائیل به شرق مهاجرت کرده اند، پس چرا ما تأیید نکنیم که افغان‌ها از اخلاف آن‌ها بوده و بعداً به دین اسلام مشرف شده اند.»(22)
طوری که پیش از این گفته شد، الکساندر بورنس در دومین سفرش به افغانستان و ابتدای سفارتش در کابل در سال 1837 از امیر دوست محمد خان درباره اسرائیلی بودن اصل و نسب پشتون‌ها پرسید. دوست محمدخان چنین پاسخ داد: «مردم او در این مورد شک ندارند؛ با وجود آن ایده‏ی یهودیت را رد می کنند.»(23)
   نام‌های برخی دانشمندان و خاورشناسان غربی موافق اسرائیلی تباری پشتون‌ها و نظریات شان به شرح زیر است:
1- الکساند بورنس (Alexander Burnes) (1841- 1805).
2- ویلیام مورکرافت (William Moorcraft): ویلیام مورکرافت که در سال‌های 1825-1819 میلادی در کشورهای مختلف همجوار هند سفر کرده است در رابطه با پشتون‌های دره‌ی خیبر می‌نویسد: «خیبری‌ها همه بلند قد بوده و به طرز عجیبی چهره و سیمای یهودی دارند.»(24)
3- سر ویلیام جونز (Sir William Jones): ویلیام جونز خاورشناس، می‌گوید:«افغان‌ها از جمله ده قبیله‌ی گمشده‌ی اسرائیل می‌باشند که حضرت ادریس از آن‌ها نام برده است. آن‌ها از اسارت فرار کردند و در کوهستانات ارزرات (Arsareth) پناهنده شدند.»(25)
4- جی. بی. فرزر (J. B. Frazer): فرزر، انسان شناس اسکاتلندی در سال 1843 میلادی می‌نویسد: «مطابق به روایت‌های خودشان، پشتون‌ها عقیده دارند که از تبار یهود هستند. آن‌ها اصالت یهودی شان را تا زمانی که مسلمان شدند حفظ کرده بودند.»(26)
5- جوزف پیرفریر(Joseph Pierre Ferrier): جوزف پیرفریر، در کتاب تاریخ افغان‌ها، در سال 1885 نوشت که افغان‌ها ده قبیله‌ی اسرائیلی را نمایندگی می‌کنند و برای اثبات نظرخود داستانی از زمان نادرشاه افشار را چنین نقل می کند: «زمانی که نادرشاه برای فتح هند به پیشاور رسید، رئیس قبیله‌ی یوسف‌زی با هدیه‌ی یک کتاب مقدس تورات به زبان عبری، و چند نوشتار دیگر مذهبی یهودی- که در قدیم برای عبادت از آنها استفاده می‌کردند و آن‌ها را تا آن زمان نگه داشته بودند- از نادرشاه افشار پذیرایی کرد. این نوشتارها توسط فرد یهودی که همراه لشکر نادرشاه بود شناسایی شدند. بنابراین، وجود تورات در میان قبایل افغان یهودی بود آن‌ها را نشان می دهد.»(27)
6- میجر اچ. دبلیو. بیلیو (Major H. W.Bellew): بیلیو در سال 1891 کتابی تحت عنوان «جستجویی در نژاد شناسی افغانستان» نوشت. او در کتاب خود به «قلعه یهودی» به عنوان مرز شرقی قبایل افغان اشاره می‌کند واز دشتی به نام «دشت یهودی» در منطقه «مردان» سخن می‌گوید. این مناطق هم اکنون در پاکستان واقع شده اند. بیلیو از مطالعات خود چنین نتیجه می‌گیرد که: «روایت افغان‌ها از یعقوب، عیسی و موسی و مهاجرت یهودی‌ها و گزارش افغان‌ها از جنگ اسرائیلی‌ها و فتح فلسطین و گزارش آن‌ها از صندوقچه میثاق (صندوقچه سلیمانی) و انتخاب ساول به عنوان پادشاه و ... به روشنی مبتنی بر گزارش‌ها و یادداشت های تورات است. و بوضوح نشان دهنده‌ی آگاهی آن‌ها از عهد عتیق است، آگاهی که اگر حضور یهودیان را اثبات نمی‌کند، حداقل ادعای آن‌ها را که افغان‌ها خوانندگان کتاب‌های پنجگانه‌ی عهد عتیق بودند را تأیید می نماید.»(28)
7- توماس لیدلی (Thomas Ledlie): لیدلی در سال 1898 نوشته است، اروپایی‌ها زمانی که به این حقیقت برمی‌خورند که افغان‌ها خود را بنی اسرائیل می‌دانند و در عین حال تبار یهودی خود را انکار می‌نمایند، همواره مسائل را در یکدیگر خلط می‌کنند. گرچه افغان‌ها ایده‌ی یهودی تباری را رد می‌کنند، با وجود آن ادعا دارند که از تبار بنی اسرائیل هستند. لیدلی توضیح می‌دهد که:«اسرائیلی‌ها با ده قبیله‌ای که بعد از جدا شدنشان از بارگاه داود(ع) عنوان اسرائیل برایشان به کاربرده می‌شود و قبیله‌ی یهودا (Judah) که نام یهود را حفظ کرده اند، از آن به بعد، تاریخ جداگانه دارند. این قبیله‎ی آخری «یهود» نامیده شد و در شرق و غرب از بنی‏اسرائیل تفکیک می‏شوند.» (29)
8- هنری جورج راورتی (Raverty): راورتی معتقد است که یهودی‌ها مردمان خودسر و لجوج بودند؛ کورش این قبیله را به ایالت کم نفوس و دور دست امپراتوری فارس [دامنه‌های کوه سلیمان] انتقال داد.(30)
9- رومودین (Rumodin):رومودین، دانشمند خاور شناس روسی می‌نویسد: «در تورات کتاب مقدس عبرانی‌ها کلمه «افغانه» و یا چهره‌ی افغانه با تکرار ذکر شده است و افغانه را نوه‏ی ساول معرفی می‌کند. بازماندگان افغانه توسط زمامدار وقت در ردیف سایر اسرائیلی‌ها به سوی کوهستان‌های غور، غزنی، کابل، قندهار و فیروز کوه فرستاده شدند.»(31)
10- اسحق بن زفی، دومین رئیس جمهور اسرائیل: اسحق بن زفی در نوشته‌ی خود در سال 1957 تحت عنوان «تبعید شدگان و نجات یافتگان» می نویسد که مهاجرت یهودی‌ها در افغانستان با تبعید آنان از شهر سامریه توسط شلمانسر پادشاه آشوری‌ها (719 ق.م) اغاز شد. بن زفی ادامه می‌دهد: «قبایل افغان که در میان آنها یهودیان برای چندین نسل زندگی کردند، مسلمانانی هستند که روایت‌هایشان را درباره‌ی قبایل دهگانه هنوز حفظ کرده اند. این یک روایت قدیمی است و نه یک توجیه تاریخی. عده‌ای از پژوهشگران یهودی و غیر یهودی که در زمان‌های مختلف از افغانستان دیدن کرده‌اند و دانشجویان حوزه‌ی افغانستان شناسی که در منابع ادبی جستجو کرده‌اند، به این روایت پشتون‌ها که در چندین دائرة‌المعارف به زبان‌های اروپایی نیز بحث شده برخورده اند. این حقیقت که به این روایت و نه هیچ روایت دیگر، در میان قبایل پشتون پافشاری می‌شود، به ذات خود ارزشمند است.
   ملت‌ها معمولا خاطراتشان را با نقل کردن دهان به دهان، نسل به نسل زنده نگه می‌دارند و بخش بیشتر تاریخ‌ شان بر اساس روایت‌های شفاهی ساخته شده و نه بر اساس روایت‌های مکتوب. این وضعیت بخصوص درمورد ملت‏ها و جوامع ساحل خاوری مدیترانه صدق می کند. به طور مثال مردم شبه جزیره عربستان اطلاعات شان درباره‌ی آیین شرک- که با پذیرش اسلام منسوخ کردند- و مشرکین را از طریق چنین روایت‎های شفاهی به دست آورده اند. به همین ترتیب مردم ایران که قبلا زردشتی بودند، قبایل ترک و مغول که بودایی و شامانیست بودند و سوری‌ها که مسیحی بودند از روایت‌های شفاهی استفاده کردند. بنابراین، اگر قبایل افغان به این روایت پافشاری می‌کنند که آن‌ها زمانی اسرائیلی بودند و به مرور زمان به اسلام گرویده اند و کدام روایت جایگزین این روایت در میان آن‌ها وجود ندارد، آن‌ها به یقین یهودی هستند.» (32)
11- دکتر آلفرد ایدرشیم (Dr. alfred Edersheim) از نویسندگان معاصر می‌گوید: «تحقیقات جدید تأکید بر آن دارد که افغان‌ها از تبار قبایل گمشده‌ هستند.»(33)
12- اولاف کاروی (Sir Olaf Caroe): اولاف کاروی، آخرین حکمران بریتانیا در صوبه سرحد شمالی نوشته است:«سیدعبدالجبارشاه، مرد بزرگ و خردمند، متدین و آگاه از تمام دو قرن اخیر است. او اعتقاد کامل به این دارد که افغان‌ها و پشتون‌ها از نژاد سمتی (سامی) اند نه آریایی. زبان دلیل ثبوت اتنیکی شده نمی تواند.»(34)
13- جورج روز 
14- چارلز میسن
15- جورج مور
16- ژنرال جورج ماکمون
17- کلنل جی. بی. مالسون
18- کلنل فایلسون
19- جورج بیل
20- ای. بالفور
21- سر هنری یول
22- توماس هالدیث
23- شالوا ویل
   دلایل موافقان اسرائیلی تباری پشتون‌ها را می‌توان حول هشت محور به شرح زیر برشمرد:
1- نسب نامه‌های پشتون‌ها که در کتاب مخزن افغانی جمع آوری شده است.
2- روایت‌های شفاهی در میان قبایل پشتون.
3- شباهت‌های فیزیکی و سنت‌های قبیله‌ای.
4- تأیید مورخان و واقعه نگاران مسلمان در دوره‌ی اسلامی.
5- تأیید تعداد قابل توجه دانشمندان اروپایی از قرن 19 تاکنون.
6- وجود کتاب مقدس تورات و نوشتارهای مذهبی یهودیان در میان قبایل پشتون.
7- قرینه‌ی برخی نام‌های طوایف و مناطق، مانند سلیمانی، خالدی، دشت یهود، قلعه یهود، کوه سلیمان و دره‌‌ی خیبر.
8- شباهت‌های ژنتیکی و DNA پشتون‌ها با یهودیان.


مخالفان نظریه‌ی اسرائیلی تباری پشتون‌ها

    در بخش پیشین روشن شد که دانشمندان، مورخان و نویسندگان مسلمان و به خصوص پشتون، از قرن شانزدهم تا بیستم میلادی با اتفاق از نظریه‌ی اسرائیلی تباری پشتون‌ها با ذکر آن در نوشته‌های شان حمایت کرده‌اند. جمع کثیری از دانشمندان و خاورشناسان اروپایی از کشورهای مختلف نیز این نظریه را پذیرفته اند.
  شمار اندکی از نویسندگان و دانشمندان اروپایی با نظریه‌ی اسرائیلی تباری پشتون‌ها مخالفت کردند. یکی از نخستین مخالفان این نظریه «مونت استوارت الفنستون» انگلیسی معرفی شده است. در حالی که او نظر موافقان اسرائیلی تباری پشتون‌ها را نقد کرده و احتمال منشأ اسرائیلی آن‌ها را رد نکرده است. با آن هم دلایل الفنستون برای بی اعتبار ساختن نظریه‌ی مذکور ضعیف است.
  از دیگر مخالفان، برنارد دورن (Bernard Dorn)، وارتان گریگوریان و مورگن استرین هستند که دلایل قانع کننده‌ای ارائه نکرده‌اند. و اما، مورخان معاصر و شناخته شده‌ی افغانستان از جمله میرغلام‌محمد غبار، احمدعلی کهزاد و میرمحمدصدیق فرهنگ، نظریه‌ی اسرائیلی تباری پشتون‌ها را افسانه و نادرست خوانده و آن‌ها را آریایی نژاد معرفی کرده‌اند. گفتنی است که مورخان معاصر افغانستان به این مسأله اگر پرداخته اند بسیار کوتاه و با اشاره گذشته و استدلال جامع و کافی نکرده اند.
مخالفان نظریه‌ی اسرائیلی تباری پشتون‌ها بیشتر از استدلال انکار کرده‌اند؛ دلایل آن‌ها را می‌توان حول دو محور خلاصه کرد:
1- روایت اسرائیلی تباری پشتون‌ها با متن تورات مطابقت ندارد؛ در حالی که در بخش پیشین روشن شد که برخی پژوهشگران اعتراف به مطابقت آن کرده‌اند.
2- پشتون‌ها به خاطر مصلحت اجتماعی و سیاسی به بنی اسرائیل نسبت داده شده اند.


ارتباط ژنتیکی پشتون‌ها با اقوام اسرائیلی
  در سال 1388خورشیدی (جنوری 2010) روزنامه بریتانیایی گاردین گزارش داد، شماری از مردم شناسان اسرائیلی نوشته اند که درمیان اقوامی که ادعا می‌شود با ده قبیله‌ی گمشده‌ اسرائیلی ارتباط دارند، پشتون‌ها موارد قناعت بخش‌تری در این مورد دارند. به نوشته گاردین شباهت‌هایی در نام گذاری، سنتها، شیوه‌ی لباس پوشیدن و مواد خوراکی پشتون‌ها و یهودی وجود دارد. علاه بر آن در روایت‌های شفاهی پشتون‌ها ریشه‌ی اسرائیلی آنان ذکر شده است. گاردین نوشته بود که شباهت‌هایی که میان پشتون‌ها و اقوام اسرائیلی وجود دارد، ثابت کننده‌ ریشه‌ی نژادی آن‌ها نیست، اما تحقیقات ژنتیکی نشان خواهد داد که میان آنان ارتباط 2700 ساله‌ای که عنوان شده درست است یا نه. (35)
  روزنامه گاردین در این زمینه نتیجه مطالعات یک دانشمند هندی را نیز گزارش داد. بر اساس این گزارش دکتر نورس افریدی، مورخ هندی مطالعات ژنتیک، روی قبیله‌ی آفریدی پشتون‌ها در منطقه «ملیح آباد»، در ایالت «اتراپرادیش» انجام داده است. از مجموع 1500 فرد پشتونی که نمونه‌های خون آنها مورد مطالعه قرار گرفته، 650 نفر دارای خصوصیات ژنتیکی مشابه یهودی‌ها بودند.(36)
  به دنبال گزارش روزنامه گاردین برخی منابع خبری گزارش دادند که وزارت خارجه اسرائیل بورس تحصیلی را به یک دانشمند علم ژنتیک هندی به نام «شاهناز علی» اعطا کرده تا تحقیقی را در مورد ثابت کردن این که پشتون‌ها از نژاد و ریشه یهودی هستند انجام بدهد. این دانشمند در شهر حیفا در یک مرکز تحقیقات تکنولوژی اسرائیلی به نام «تکنسیون اسرائیل» با همکاری تعدادی از پژوهشگران یهودی متخصص در علم ژنتیک مشغول تحقیق می‌باشد.
قبل از آن در سالهای 1983 تا 2004 نیز پژوهشگران روی DNA پشتون‌ها تحقیقاتی انجام داده بودند. پژوهشگران نه تنها وجود ارتباط میان پشتون‌ها و یهودی‌های (اشکنازی، سفاردیک، میزراحی) را کشف کردند، بلکه این مطلب را نیز دریافتند که DNA پشتونان بعد از DNA یهودیان ایرانی و عراقی (6709)، دومین DNA نزدیک (6801) به یهودی های اشکنازی می باشد.(37)
  اکثر پژوهشگران، نمونه‌های خون تحقیقاتی‌شان را از اقوام پشتون یوسف‌زی، افریدی یا ختک در پاکستان و هند گرفته بودند که نتیجه‌ی آن می‌تواند در مورد DNA پشتون‎های افغانستان هم تعمیم داده شود.
  بر اساس پژوهش‌های انجام شده شواهدی از یک بیماری ژنتیک یهودی‌ها، در میان پشتون‌ها مشاهده شده‎است. بیماری عضلانی خاصی که سبب ضعف عضلات می شود، یک اختلال ژنتیک است که خواستگاه اصلی آن جوامع یهودی هستند. اکثر بیماران این نوع بیماری، یهودیان ایرانی هستند، اما چند تایی هم متعلق به پشتون‌های افغانستان شناخته شده اند.(38)
  بیماری مشترک دیگر میان یهودیان و پشتون‌ها بیماری (G6PDH) است. این بیماری میان یهودیان کردستان، عراق، ایران، یمن و پشتون‌های افغانستان مشترک است.(39)
   
  
برداشت واپسین

  روایت اسرائیلی تباری پشتون‌ها متکی به تاریخ شفاهی مورد توافق عام قبایل پشتون، تأیید مورخان و پژوهشگران مسلمان و حتی توافق اکثریت انسان شناسان و خاورشناسان اروپایی از قرن 16 تا قرن بیستم میلادی است. علاوه بر آن، تحقیقات ژنتیکی دانشمندان در سال‌های اخیر حاکی از شباهت (DNA) بیش از 43 درصد پشتون‌های مورد آزمایش قرار گرفته با یهودی‌ها، به خصوص یهودی‌های اشکنازی و نیز وجود بیماری‌های مشترک میان پشتون‌ها و برخی اقوام اسرائیلی می‌باشد؛ و روایت اسرائیلی تباری پشتون‎ها را تقویت می‌کند. با وجود آن تا کنون هیچ روایت و نظریه‌ی علمی و تاریخی قطعی در مورد منشأ تباری پشتون‌ها ارائه نشده است؛ و هنوز نمی‌توان با قاطعیت پشتون‌ها را اسرائیلی تبار نامید.  
ادامه دارد...

--------------------------------  
پانوشت‌ها
1- محتاط، عبدالحمید تاریخ تحلیلی افغانستان، فصل اول، قسمت 3.www.mandegardaily.af/spip.php?article480
2-  همان منبع، قسمت چهارم. www.mandegardaily.af/spip.php?article499
3- کهزاد،علی‌احمد، تاریخ افغانستان،جلد اول،ص 89؛ و حبیبی،عبدالحی، تاریخ مختصر افغانستان، 1368، ص 8.
4-  تاریخ افغانستان، جلد اول، ص94.
5- دکابل کالنی(سالنامه کابل)، سال 1320، پشتو تولنه، مطبعه دولتی، ص 240.
6- همان منبع، ص 241.
7- همان، ص 242.
8- همان، ص 244-243.
9- افغانستان (مجموعه مقالات)، ترجمه سعید ارباب شیرانی و هوشنگ اعلم، بنیاد دائرة المعارف اسلامی، چاپ اول، 1376، ص 118.
10- طرزی، صدیق رهپو، ما، اسطوره- واقعیت. www.tarzi.blogfa.com/post-49.aspx
11- همان.
12- پته خزانه، ص3
13- www.khyber.org/pashtohistory/ethnology-arabs.shtml   
14-  خواجه نعمت الله هروی (1630 م - 1613) فرزند خواجه حبیب الله که او را پشتون و از قوم نورزی (نورزایی) معرفی کرده اند. در ابتدا کتابدار کتابخانه عبدالرحیم خان، سپهسالار جلال الدین اکبر و بعداً واقعه نویس دربار جهانگیر (شهزاده سلیم) امپراتور مغول در هند بود. نعمت الله 35 سال در محکمه شاهی جلال‌الدین اکبر و یازده سال واقعه نویس دربار جهانگیر بود. او سپس در خدمت خان جهان خان لودی از سرداران نظامی امپراتوری مغولی قرار گرفت و در سفری که با سردار موصوف برای سرکوبی مرهته‌ها به دکن در سال 1018 هجری قمری داشت، با هیبت‌خان کاکر آشنا شد و به تشویق او و توجیه خان جهان خان لودی به پژوهش در مورد اصل و نسب پشتون‌ها پرداخت و کتاب مخزن افغانی را در این رابطه در سال 1611 میلادی تألیف نمود. 
15-   www.payamewatan.com/articles/a.s=13.html،
آکادمیسین سیستانی به نقل از کتاب «پشتنی قبیلی او روایتی شجری»، ص 19.
16-  تاریخ تحلیلی افغانستان، www.mandegardaily.af/spip.php?article499
17-  همان
18- Sir Alexander Burnes, Travels in to Bokhara,vol.2:139-141.  
19-   شهرانی، دکتر عنایت الله، «تاریخچه اقوام و نژادها در افغانستان»، سپتمبر 2007به نقل از «سفارت روسیه تزاری به دربار امیر شیرعلی خان»، ترجمه عبدالغفور برشنا، ص 34.
20- گریگوریان، وارتان، ظهور افغانستان نوین، ترجمه عالمی کرمانی،ناشر: ابراهیم شریعتی، تهران، 1388، ص 46.
   21- Travels in to Bokhara,vol.2:139-141 

22-  سفارت روسیه تزاری به دربار امیر شیر علی خان، ص 34.
23-  Travels in to Bokhara,vol.2:139-141 
24-  Moorcraft, Travels in Hemalayan Provinces, of Hindustan and the punjab: in Ladakh and Kashmir, in Peshawar, Kabul, Kunduz and Bukhara,12.                                                                           
25-  - تاریخ تحلیلی افغانستان
26- J. B. Frazer, A Historical and Describtive Account of Persia and Afghanistan,298 
27- Ferrier, History of the Afghans,1858.  
28-   H. W. Bellew, An Enquiry into the Ethnography of Afghanistan,34.  
29- Calcutta Review, January,1989. 
30-  تاریخ تحلیلی افغانستان
31-  همان. 
32- Ben-Zvi, The Exiled and the Redeemed,1957,176. 
33- Dr.Alfred Edersheim, The Life and Times of Jesus, The Messiah,15. 
34-  تاریخ تحلیلی افغانستان. 
35-  Pashtan clu  to last tribes of Israel(http://www.guardian.co.uk/world/2010/jan17). 
36-  http://www.guardian.co.uk/world/2010/jan17). 
37-  DNA& Tradition:The genetic link to the ancient Hebrews,by Yaakov kleiman.Yaakov Kleiman-2004-204 pages-page 71.
38- Focus on Genitic Screening Research, by Sandra R.Pupecki-2006-149 pages-page62.
39- The Unfit:A history of a bad ideaElof Axel Carlson,cold spring Harbor Laboratory press,2001-451pages-page300.
 

             بر گیرفته از آفتاب

  نظرات ()
اعتراض دانش جویان دانش گاه بدخشان نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/٢٠

 

دانش جو ها ی دانشگاه بدخشان خواهان برکناری رئیس این نهاد شدند

 

فیض آباد (پژواک ٢٠قوس٩٠): محصلین دانش گاه ولایت بدخشان، دردومین روزاعتراضات شان بخاطر لت و کوب یک تن از استادان ؛ خواهان برکناری رئیس این دانش گاه شدند.یکتن از استادان دانش گاه ولایت بدخشان روز سه شنبه هفته گذشته؛ ازسوی افراد مسلح ناشناس در صحن این دانش گاه مورد لت و کوب قرار گرفت.

طارق پیمان یکتن ازاین دانش جویان به پژواک گفت :«رئیس دانش گاه در لت و کوب استاد ذبیح الله یکتن از استادان دانش کده ژورنالیزم این دانشگاه  ، دست داشته و باید برکنار شود.»

این دانش جو که به نماینده گی از معترضین در حضور والی بدخشان صحبت می کرد، افزود که ریاست دنش گاه تا حال نتوانسته امنیت استادان را تامین کند ورییس دانش گاه؛ خود در لت و کوب استادان دست دارد..

معترضین قطعنامه پنج ماده ای  را صادر کردند که در آن گفته شده است که رئیس دانش گاه باید برکنار شود، عاملین لت و کوب استاد ذبیح الله گرفتار ومحکمه شوند، امنیت استادان وردانش جویان دانش گاه باید تامین گردد.

شاه ولی الله ادیب والی بدخشان به پژواک گفت که این موضوع به جدیت بررسی می شود.

وی در حالی که دانش جویان  را به آرامش دعوت میکرد، گفت که این موضوع، نباید مانع حضور آنها در صنوف شان گردد.

در عین حال، عبدالقدیر مهال رئیس دانش گاه بدخشان، ادعای دانش جویان را رد کرده و به آژانس پژواک گفت که این موضوع به وی هیچ ارتباطی ندارد.

بر اساس معلومات منبع، استاد ذبیح الله بارها در دانش گاه به اختلافات سمتی و مذهبی دامن زده است .

مهال افزود که این موضوع چندمراتبه  به استاد ذبیح الله گوشزد شده بود؛ اما وی به آن توجه نکرده و روز سه شنبه هفته گذشته ؛از سوی افراد مسلح ناشناس مورد لت و کوب قرار گرفت.

به دلیل آنکه استاد ذبیح الله برای تداوی درمسیربدخشان –کابل  درحرکت بود، پژواک موفق به گرفتن نظر وی نشد.

گفتنی است که این برای اولین بار است که یک استاد دانش گاه بدخشان؛ از سوی افراد مسلح ناشناس مورد لت و کوب قرار می گیرد.

                   منبع : پژواک

  نظرات ()
به خودم می بینم از هویتم میشرمم که افغانم نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/۱٢

 

احساس تلخ افغان بودن در یک لحظه غربت

مهدی زرتشت

فکر می کنم با وجود همه تلاش ها، گفته ها کمی به درازا کشید. این همه چیزی نیست جز یک درد دل در دفاع از خود مان، از وجود مان و از بودن مان. و در معنای فراتر از این، در دفاع از آزادی و انسانیت و عدالتی که سالهاست از آن خبری نیست یا هم در انزوای رقت انگیزی فرو خزیده است. اگر زندگی به گفته رومن رولان «یک سری مرگ ها و رستاخیزهاست» پس چه خوب که همه چیزش با افتخار شروع بشود و با همان افتخار و خوشی به پایانش برسد. امیدوارم در جریان خواندن این سطور، احساس کسالت و خستگی نکنید. اگر هم کردید، مرا مورد عفو قرار دهید.

هر مردمی، دارای هویت مشخص است. هویت یعنی چیزی که انسان به آن تعلق دارد و در نظر یک بیگانه، از این آدرس معرفی می گردد.

اما در این نوشته، هویت طبیعی افراد (منظور آنچه که طبیعت به انسان داده، یعنی نژاد و ساختمان فزیکی انسان) قابل بحث نیست. در این جا، آنچه که از واژه هویت منظور می گردد، قرار گرفتن یک شخص و همین طور یک جماعت در یک بخش و یا به اصطلاح در یک دسته است که به توسط داشته های فرهنگی و جغرافیایی و تاریخی و کارنامه های مختص به خود، با در نظر داشت سایر چیزها، تعریف و مشخص می گردد. در این تعریف، هویت ملی یک شخص از کشوری و جامعه ای گرفته می شود که شخص در آن تولد یافته و بزرگ شده است. بر طبق این طرز دید که بی گمان شایع ترین نوع دید در میان کشورهاست، شخصی که در یک کشور با فرهنگ، صنعت و اقتصاد بزرگ شده و متعلق به چنین جامعه و کشوری می باشد، مورد احترام است. چه آنکه این شخص قبل از همه، در چشم دیگران، به عنوان یک بخش از پیکر همان صنعت، فرهنگ و اقتصادی است که تا کنون مورد توجه عموم بوده است. بر عکس، کسی که در یک کشور پر از جنگ، فتنه و آشوب بزرگ شده و جامعه اش در حال حاضر در رکود فرهنگی، اقتصادی و سیاسی قرار دارد، اگر حتا خوب و با صفات انسانهای متعلق به جامعه و کشور نوع اول که ذکر آن رفت، باشد هم هویت کلی جامعه او و کشور او بر او حمل می گردد. آنگاه چنین فردی، از روی کشور و جامعه ای تعریف می گردد که فرد در آن بزرگ شده و متعلق به آن می باشد. بر این اساس، کسی که از کشور همیشه انتحار و انفجار و انسان کشی است، در نظر یک فرد بیگانه به عنوان یک انسان کش و دشمن بشر شناخته می شود. بر عکس، کسی که متعلق به کشورهایی با فرهنگ عالی، سیاست و اقتصاد می باشد، او نیز نماد همان داشته های فرهنگی خود می شود.

اما این احساس در دل کمتر کسانی ایجاد می گردد که هویت اش در دنیای خارج از زادگاهش، بر اساس چه معیار و ارزشی تعریف می گردد. ولی دقیقاً نمی دانم. شاید خیلی ها مثل خودم باشند که شاید نتوانسته ام آنها را شناسایی کنم. آنهایی که از این واقعیت کسالت بار، همیشه رنج می برند! هرچند که نمی توان این تقصیر را به دوش افراد انداخت چرا که قضاوتی چنین سطح بینانه دارند. چه تقریباً طبیعی به نظر می رسد که الف به عنوان یک شهروند مثلاً فرانسوی، دیدگاهش در مورد  به عنوان شهروند افغانستانی همان تصویر کلی سیاسی و واقعیت های موجود جامعه افغانستانی است. همان تصویر آتش، جنگ، توحش و رذالت های مفتضحی که در آن نه از ارزش انسان خبری است و نه از زندگی. تنها یک نوع دلخوشی خیلی کاذبانه که اکثراً با صفت های جانوران خشن و درنده صفت، خود شان را مورد تمجید قرار می دهند. در این ارتباط، البته می شود یک دلیل گفت و آن اینکه، الف به خاطری ب را (اگر حتا این ب انسانی تر از انسان باشد- به قول نیچه- که خودش بیشتر از دیگران از وضعیت رذالت بار و خفت بار جامعه اش رنج می برد) یک فرد وحشتناک می بیند که جامعه ب وحشتناک است. الف به خاطری ب را آدمکش می داند که آدمکشان جامعه ب، از کشتن آدم و قتل نفس ابایی نمی ورزند. گویی توحش و انسان کشی و بربریت در این جامعه تبدیل به یک فرهنگ شده است. البته دلیل کلی این طرز دید بدون شک این است که الف به عنوان یک شهروند فرانسوی از جامعه شناسی مردمی ب متعلق به کشور افغانستان و از واقعیت های جز به جز افغانستان بی اطلاع است. او فقط همان قدر می داند که افغانستان مرکز فعالیت های تروریستی است، او همان قدر می داند که زنان در افغانستان از حق و حقوق انسانی برخوردار نیستند، او همان قدر از افغانستان می داند که اجساد سوخته و نیمه جان در آتش انتحار و انفجار از جلو کامره های خبرنگاران رد می شوند! این است که هویت یک شخص در عالم غربت از روی کشورش و جامعه ای که در آن زندگی می کند، مشخص می گردد. اگر حتا ب هیچ ربطی به چنین اوضاع و سامان بی همه چیز، نداشته باشد؛ اما به قضاوت الف، او مظهر آدم کشی، انتحار، انفجار و تریاک فروشی است. ورنه منطقی به نظر نمی رسد که انسانی از انسانی دیگر و از نوع خودش بترسد و هراس ببرد.

اما هویت افغانی!

به گفته لاک «عقل طبیعی» بشر حکم می کند که افراد ملزم به حفظ آزادی خود باشند. آزادی که از طرف طبیعت به آنها داده شده است، هرگونه اعمال زور و فشار را که منجر به نفی آزادی افراد می گردد، منتفی می داند. در انطباق به این قرائت، هر گونه اسم، هویت و نشانی که بر انسان بر خلاف میل و اراده و آزادی اش، اعمال شده، در حقیقت آزادی او را بی رحمانه سلب کرده است. چون هویت واقعی بشر، با داشته های طبیعی تعریف می گردد، یعنی آن همه چیزی که طبیعت به آنها داده؛ زیرا از یکسو عقل حکم می کند که فرهنگ تنها داشته های اکتسابی انسانهاست. فرهنگ هیچ وقت ذاتی و فطری نیست. بر این اساس، آنچه که اصالت دارد، فطرت طبیعی انسان است. پس هر آن نام و شعار و عنوانی که از سر اجبار روی افراد گذاشته شود، در مخالفت با آزادی است. زیرا با این اجبار است که اساس خود فرد مورد تعرض قرار می گیرد. این است که اگر فلسفه انسانی را بر معیار عقل، مورد سنجش قرار بدهیم، آزادی انسانها در صدر تمام مسائل قرار می گیرد. همانگونه که یک هویت و نام اجباری و تحمیل شده، آزادی یک تعداد شهروندان یک کشور را بی رحمانه سلب کرده و به یغما برده است. (بخواهیم یا نخواهیم، اما سیر طبیعی زندگانی بشر به همین سمت پیش می رود. در ادامه این راه، حتا هیچ سدی نمی تواند جلو آن را بگیرد. پس عقل حکم می کند تا در جست و جوی راه عقلانی باشیم نه ادامه راهی که بر اساس موازین غلط، بنا شده و هویت افراد را نفی کرده است. زیرا طبیعتاً چیزی که بر خلاف خواسته های انسان به شکل اجبار و تحمیل بنا شده باشد، بخواهیم یا نخواهیم محکوم به زوال است.) اما وقتی از هویت ملی در کشوری حرف می زنیم که شهروندانش متعلق به ملیت های مختلف است، هویت ملی البته در صورت نیاز، جایز است. این هم زمانی جواز دارد که تمام شهروندان- متعلق به هر قوم، قبیله و ملیتی که هستند- باید آن را از صدق دل بپذیرند. یعنی در دادن هویت، نباید کوچکترین اجبار صورت بگیرد چه برسد به اینکه به زور شمشیر و تفنگ و چماق، بخواهیم هویتی را بر همه شهروندان تحمیل کنیم. این از اساس غلط است و بخواهیم یا نخواهیم محکوم به زوال است. زیرا انسانها فطرتاً آزاد اند و به آزادی نیاز دارند. آزادی در این معنا، مساوی به وجود انسان است. کسی که آزادی مرا سلب کرده به این معناست که آشکارا در صدد حذف من است. در این میان، من به حکم طبیعت، ملزم به دفاع از خودم هستم. با حفظ و با نظر داشت این اصل کلی، هویت افغانی حتا از منشأ مورد انتقاد قرار می گیرد. چه آنکه هویت ملی زمانی شکل می گیرد و هویت عینی پیدا می کند که هویت طبیعی افراد- به گونه ای که در ابتدای نوشته از آن تعریف گردید- مد نظر قرار داده شده، و با حذف آن، یک نام واحد که مورد قبول و پسند عموم باشد، در سطح کشور و با تشکیل یک دولت در نظر گرفته شود.

بگذریم از همه چیز. آنچه قابل بیان بود، بصورت خیلی خلاصه بیان شد. با یک اشاره خیلی کوتاه و مختصر. اما شهروندان افغانستان در عالم غربت، همه هویت یکسانی دارند: سمبول خشونت، قهر، انسان کشی، ناقضین قانون، مؤلدین میکروب های اجتماعی و فرهنگی، زارعین تریاک و هیروئین و در نهایت همه به عنوان انسان کشان بی رحم. این همه را کی به این شهروندان بیچاره داده است؟ گفته می شود در هر جایی که اسمی از افغان و افغانی (در عالم غربت) برده می شود، مردم از آنها فاصله می گیرند، فرار می کنند و حتا در بسیاری از جاها، اعلام انزجار و نفرت می نمایند. در چنین یک موقیعیتی از زندگی است که یک انسان حساس، با وجدان و شعور انسانی که دارد، اگر حتا سالها هم در میان آتش جنگ و فرهنگ کشی و انسان کشی افغانستان بزرگ شده باشد، رنج می برد. دلش می خواهد برود و با هر کدام از کسانی که با نام افغانی این چنین مشکل دارند، استدلال کند. اما به راستی راهی استدلال برای دفاع از خود مان باقی مانده است؟ و اصلا آیا اکنون ما به راستی هویتی داریم که معرف خود ما باشد و مورد قبول؟

در بسیاری از جاها وقتی کسی می پرسد اهل کدام کشورید، وقتی گفته شود، افغان، مخاطب با لبخند تلخ و تمسخر آمیزی می گوید: آها، تریاک، تروریست، انسان کش. با تمام دردی که از این واقعیت حاصل می شود، من به آنها حق می دهم. صعنتی ترین کشور مثلا شاید ده درصد موتر مورد نیاز تمام کشورهای جهان را تولید کند. اما افغانستان به تنهایی با همان جغرافیای کوچکش، 90 درصد تریاک جهان را تولید می کند. در خشن ترین و نا امن ترین کشور جهان، شاید بطور اتفاقی در طول سال بیشتر از چند انفجار رخ ندهد. در حالی که در افغانستان بطور اوسط ماهانه چند بار انفجار و انتحار صورت می گیرد و ده ها نفر قربانی می گردند. در بی سواد ترین کشور، مکاتب و مراکز تعلیمی به جای آنکه به آتش کشیده شود، اعمار و بازسازی می گردد اما در افغانستان، مکتب ها آتش زده می شود. و همین طور، تصویر فزیکی جامعه افغانستانی، نماد و نمونه خشن ترین و عجیب و غریب ترین فرهنگ در میان تمام کشورهای جهان است: زنها در میان خریطه ها همچون یک چاکلیت و کچالو زندگی می کنند، دولت مردان با شکل و ظاهر عجیب و غریب در محافل سیاسی ظاهر می گردند (که حتا برخی آداب نشستن بالای چوکی در یک محفل سیاسی را بلد نیستند: با لباس های محلی و آویزان از هر طرف پاهای لخت و یا چپلق دار شان را روی هم می اندازند و چنان ظاهر می گردند که گویی اینجا دیگر مرحله نخستین از زندگی سیاسی بشر در قالب گروهک های محلی تشکیل شده باشد)، فضای گفتمانی در افغانستان محدود و حتا ناشناخته و بیگانه، تکثرگرایی عام، همچنان بیگانه و دور از ذهن و نظر افراد، روحیه افراد سخت خشن و ملامت گر. و بسیاری چیزهای دیگر که قلم از گفتن آن همه، احساس خجالت و کسالت می کند. با این حال، من بیشتر از آن توقع ندارم که وقتی در عالم غربتم، کسی بهتر از این با من برخورد بکند. از سویی، اعتراض من از اینجاست من که افغانی نیستم، چرا برخی از این موجودات بی درک و شعور، مرا به اسم افغانی خطاب می کنند. اگر به لحاظ نوع باشد، انسانم و اگر به لحاظ تیره و ملیت سنجیده شود، هزاره هستم (درست است که هزاره بازهم یک اسم است. اما معرف جامعه ای است که بر اساس تیره طبیعی خود، مشخص می گردد) و هیچ گاه انکار هم نمی کنم. بر منبای اعتقادی که به قانون طبیعت دارم، خودم را متعلق به آن می دانم. من هیچ وقت افغان نیستم و نمی توانم باشم، چون نیستم. افغان اسمی متعلق به یک ملیت(پشتون) کشوری با نام فعلی افغانستان است که البته در معنای ملیت خود، مورد احترام من است- به تمام ملیت های بشری، احترام ویژه دارم، چون همه مربوطه به جماعت انسان است و در نهایت، همه مربوط به هستی و بخشی از هستی- اما خودم افغان نیستم. کشوری نیز که به آن متعلق ام و رگ و ریشه ام در آنجاست، هنوز هیچ اسمی ندارد. چون در آنجا عدالت وجود ندارد. در جریان تاریخ سیاه و سراسر نکبت آن، ظلمی صورت گرفته و نام یک قوم نام یک کشور انتخاب شده و سپس هویت و یا ملیت افراد بدون کوچکترین اختیار و یا رضایت از همین نام گرفته شده است.

فخر فروشی های جاهلانه و دلخوشی های کاذبانه!

ابتدا حکایتی را از زبان یک دوستم روایت کنم. او می گوید آقای کرزی رئیس جمهور کشور به خاطر گفتن شعر: گرندانی غیرت افغانی ام/ چون به میدان آمدی می دانی ام، بیست و پنج میلیون افغانی خسارت داد. بدین حکایت: چندی قبل (حدوداً دو سال پیش) روابط میان افغانستان و پاکستان به تیرگی گراییده بود. این امر سبب بروز یک سری تشنج، مخالفت ها و اعتراض در میان شهروندان دو کشور افغانستان و پاکستان شد. در ادامه این روند، شعر "غیرت افغانی" همچون ماده ای بیهوش زا، عقل و هوش یک تعداد را به اسارت گرفته و معترضین افغانی در کابل بالای سفارت پاکستان یورش برده و آن را به آتش کشیدند. در مقابل، شهروندان پاکستانی با حمایت سیاسی از سوی دولت شان، بر سفارت افغانستان در اسلام آباد یورش برده، و آن را به آتش کشیدند. چندی نگذشت که آقای کرزی با همان غیرت افغانی، با هزینه دولت سفارت را در پاکستان از نو ترمیم و باز سازی کرد با این غرور که غیرت افغانی دارد. به گفته او، هر چه قدر پاکستانی سفارت افغانستان را تخریب کند، او دوباره آن را بازسازی خواهد کرد. اما در مقابل، دولت پاکستان تا آنجایی سکوت کرد که بالاخره دولت افغانستان به محکومیت از سوی سازمان ملل، مجبور شد مبلغ بیست و پنج میلیون افغانی را به عنوان خسارت به سفارت پاکستان بدهد. این شد نتیجه غیرت افغانی! یعنی شعار پوچ و بی معنا و ناشی از بی عقلی محض.

من هم دوست دارم انسانها با غرور زندگی کنند. غرور به زندگی افراد سبک و سیاق خاصی می بخشد، غرور یک داده و بخشایش طبیعی است. اما غروری که خیلی عقلانی و سنجیده شده باشد نه غرور کاذبانه. ساختن هویت نیک و بد در دست خود ماست. ماییم که از خود تعریفی بیرون می دهم، ماییم که خود و جامعه و فرهنگ خود را به دیگران معرفی می کنیم. به اعتقاد من، غرور و افتخار به هویت و نام زمانی می تواند پسندیده و عقلانی باشد که ما داشته های فرهنگی نیکی داشته باشیم، غرور وقتی به ما می زیبد که کشورمان زیبا ترین، صنعتی ترین و مرفه ترین کشور با تاریخ درخشانی و زمان حال مناسبی در میان کشورهای جهان باشد. غرور و افتخار مکرر با تاریخ سراسر نکبت و بردگی، خیلی ناشیانه می نماید. من به این باورم که ابتدا باید به تمام اشتبهاهات گذشته و حال خود آگاه شویم و به آن اعتراف کنیم. زیرا سخن یکی از بزرگان است(اسم مشخص آن فعلا به ذهنم نیست) که می گوید اعتراف به گناهان (به مفهوم عام یعنی اعتراف به اشتباهات) خود گامی در راه رفتن به مسیر درست است. با این اعتراف، انسان نشان داده است که به اشتباهاتش متوجه شده و دیگر راه درستی را در پیش می گیرد. منظورم در اینجا فرد خاصی نیست. بلکه مخاطب من عموم کسانی است که بر هویت فعلی شان بی رحمانه و بدون کمترین مکث و تفکری، فخر می ورزند. مسلماً این تعداد به تعریف انسان شناسان مدرن، در قطار ابلهان قرار می گیرند. ابلهانی بیرون آمده از داستان "راز ناخدا" که با سرنوشت اسف بار، اما حال و هوایی به ظاهر خوشی را دارند و از سر نادانی به آن افتخار می ورزند.

خیلی دردناک است که به کرات دیده می شود، وقتی یک شهروند افغانی کار نادرستی را هم انجام می دهد، با افتخار تمام می گوید: من افغان هستم. من فکر می کنم ابتدا اینکه یک هویت نو باید ساخت. هویتی که معرف تمام مردم کشورم باشد. هویتی که با آن ملت ساخته شود، هویتی که مورد قبول همه باشد، هویتی که تحمیلی نباشد و آزادی انسانها را به اسارت نگرفته باشد، یک هویت مشترک، همه جانبه و متعلق به عموم. در ثانی، فخر به هویت فقط با ساختن فرهنگ والای انسانی معقول به نظر می رسد، با آزادی، با برابری، با عدالت، با سواد و دانش و آگاهی، با هنر و فلسفه، با اقتصاد و رفاه همگانی. افتخار به هویت چه معنا می دهد زمانی که نه آزادی داریم، نه فرهنگ داریم، نه دستآوردهای علمی و تجربی داریم و نه معیار عقلی برای سنجش همه چیز؟ فخر به هویت زمانی معنا می دهد که آزادی حاصل گردد، در سراسر کشور برابری و عدالت بوجود بیاید، 90 درصد تولید تریاک به صفر درصد کاهش پیدا کابد، خشونت و زورگویی و تحمیق سازی و توده سواری با هر عنوان و اوصاف گول زننده ای، به پایان راه خود برسد، صنعت رشد کند، مشارکت سیاسی به مفهوم راستین آن بوجود بیاید، فرهنگ گفتمان و بحث و باسواد سازی رشد کند، و تمام داشته های زندگی اجتماعی با اوصاف و خصایل دنیای مدرن و قرنی که در آن زندگی می کنیم، برابر گردد.

کلام آخر

با وجود این همه، در لحظه های نابی از غربت، اما انسانی از قلمرو کشوری به نام فعلی افغانستان، وقتی با احساسی انسانی به صلابت یک صخره، از این همه بی عدالتی ها و عصیان ها به تنگ می آید، دلش فقط برای زادگاهش، کشورش، آزادی و برابری تنگ می شود. شرف مرده است و از درک و شعور انسانی خبری نیست. او از فخر فروشی های کاذبانه دلتنگ می شود و نومیدانه بر بع بع جماعتی که چندین قرن از حکومت عقل و آگاهی و انسان دوستی به دور مانده اند، و جماعتی نیز که جز استثمار و استحمار جامعه انسانی، چیزی در ذهن نمی پروند، لبخند تلخ و گزنده ای سرمی دهد، با هویتی که متعلق به عموم مردم کشورش نیست، او خود را آن قدر بی هویت می یابد که چاره ای ندارد جز اینکه به خودش بگوید: اکنون تنها فقط یک موجودم با یک نام: انسان! فقط و فقط. نه هویتی دارم و نه کشوری. دنیا تنها دهکده ای کوچکی در میان جماعت کهکشان هاست که من فقط پاره ای از تن اویم. او در این میان، تنها با اراده که از ابتدای خلقت بر خویشتن اش تحمیل شده، زندگی می کند و روی این خاکدان به باطن گذرا و خالی از معنا، پرسه می زند. ولی با خود می اندیشد: از میان هزاران سخن در باب معنا و هستی، اما از کنار این سخن نمی توان به سادگی گذشت که به گفته کوئلیو:«هدف زندگی در هر لحظه ای زندگی است» پس ما هم برای یک لحظه بودن، به دودمانی از خود مان نیاز داریم. دودمانی که با عسرت و عصیان و آشفتگی های مفتضح انسان، روز به روز چونان هر یکی از ما، به سوی انزوای محض فرو می رود! اما نا امیدی شرط پیروزی نیست و راه زندگی هنوز هم باقی است. اگر حتا نیم لحظه نفس بزنیم، به زندگی نیازمندیم. این قله دشوار و سراسر نکبت مستلزم فتح کردن است اگر پشت آن، حتا خلای پوچ تر از خواب در انتظار مان باشد.

جمهوری سکوت 

  نظرات ()
سفارت برنانیا در تهران نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/۱٠

گزارشی از حمله به سفارت انگلیس و باغ قلهک در تهران !


سفارت انگلیس در خیابان فردوسی و باغ قلهک تهران (یکی از مراکز سیاسی این کشور در تهران) عصر دیروز ۸ آذر (۲۹ نوامبر) مورد حمله عده ای دانشجوی بسیجی که به سیاست های انگلیس در قبال ایران اعتراض داشتند قرار گرفت بطوریکه معترضین در شعارهای خود سفارت انگلیس را لانه جاسوسی عنوان کردند و خواستار تعطیلی کامل سفارت انگلیس شدند. 

به نقل از خبرگزاری ها، تعدادی از دانشجویان خشمگین که قصد تصرف سفارت را داشتند، کوکتل مولوتف و سنگ به داخل سفارت پرتاب کردند و شیشه های سفارت را شکستند و طولی نکشید که گوشه ای از ساختمان کوچک پشت درب اصلی سفارت نیز آتش گرفت". دانشجویان بسیجی پس از تجمع مقابل سفارت انگلیس از در سفارت بالا رفتند و پرچم این کشور را به پائین کشیدند و آن را آتش زدند.

در همین حال باشگاه خبرنگاران صدا وسیما اعلام کرد: "دود حاصل از آتش گرفتن تجهیزات این سفارتخانه در خیابان های اطراف سفارتخانه دیده می شود. دانشجویان از موانع آهنی داخل سفارت انگلیس نیز عبور کرده و وارد ساختمان های اداری این سفارتخانه شدند و قاب عکس ملکه انگلیس توسط دانشجویان ایرانی پایین کشیده شد. حضور دانشجویان در ساختمان های اداری سفارت انگلیس ادامه دارد و در حال جمع آوری اسناد از این لانه جاسوسی هستند کارمندان این سفارتخانه از درب دیگر گریختند." سرانجام با حضور سردار رادان جانشین فرمانده نیروی انتظامی و دادن التیماتوم به متصرفین سفارت انگلیس، این افراد از داخل سفارت به بیرون رانده شدند                                                                                                                                                                                                                                        منبع نامه های ناخواسته ی انترنیتی

 

 

 

 

  نظرات ()
اسمعیل یون خطا است (خلقی طالب اوغان ملت) نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/٤

     اسماعیل یون و "آیدئولوژی"! طالبان

 اسماعیل یون                                                     ملاعمر

دربرنامه ی مستقیم"دیدگاه"که دوشنبه29میزان1387خورشیدی برابربه20اکتوبر 2008 ازتلویزیون خصوصی آریانا درکابل منتشرشد فردی به نام اسماعیل یون نکات جالب وشگفت آوری رادرموردآیدئولوژی وجنگ طالبان اظهارکرد. شگفتی ابراز نظروتحلیل های اوبه هیئت ظاهری وهویت موصوف نیزبرمی گشت که به عنوان استاد پوهنتون کابل، عالی ترین مرجع علمی واکادمیک افغانستان باظاهر مدرن وبا کراوت ونکتایی درپشت مگرافون برای انجام یک تحلیل وبحث سیاسی وعلمی قرارداشت. نکته ی دیگری که مایه ی شگفتی باور ودیدگاه او درمورد آیدئولوژی طالبان می شد، به زمان بیان دیدگاه او تعلق می گرفت. طالبان سه روز پییش (16اکتوبر)ازاین اظهارات اسماعیل یون 30 نفر اهالی ولایت لغمان را درمسیر قندهار-هرات به قتل رساندند. سخنگوی آنها این کشتار را پذیرفت ومقتولین را سربازان ارتش ملی ساکن لغمان خواندکه به دعوت گلاب منگل والی هلمندعازم آن ولایت بودند. طالبان برخی از این افراد رادرسرک عمومی همچو گوسفند سربریدند. اما علی رغم این جنایت هولناک، شخصی که استادپوهنتون درشهرکابل پایتخت افغانستان بود و نه همچو باقیافه ی ظاهری طالبان با رییش دراز(بلند)وعمامه برسر، بلکه باریش تراشیده، با کراوت و نکتایی به گردن آویخته، آیدئولوژی طالبان را آیدئولوژی دینی ومذهبی، گروه طالبان راگروه غیرقومی وجنگ آنها رامقاومت اعتقادی وارزشی خواند. پرسش اصلی این است که دیدگاه وتحلیل اسماعیل یون تا چه حدی یک دیدگاه درست وتحلیلی منطبق برضابطه های علمی و همسو باصداقت وبیطرفی درمعرفی هویت وعملکرد دیروز وامروزگروه طالبان است؟ تأثیر اینگونه نگرش ها وتحلیل ها براوضاع بحرانی وبی ثبات افغانستان چیست؟ 

 

طالبان؛ گروه غیرقومی:

اسماعیل یون گروه طالبان افغانستان رایک گروه غیرقومی خواند. او جهت اثبات این ادعایش به این نکته اشاره کردکه طالبان درگذشته ودردوران حاکمیت شان گروه قومی نبودند واکنون نیزگروه قومی نیستند.

اماآیا واقعاً طالبان درگذشته گروه قومی نبودند واکنون نیزچنین است؟

درپاسخ به پرسش بالابهتراست تابه جای استدلال وبحث که نویسندگان و تحلیلگران خارجی وداخلی نیزبه آن پرداخته اند مستقیماً به سراغ تشکیلات طالبان دردوران حکومت شان رفت ونمونه هایی ازعملکردآنها راتذکرداد.

رهبران ، فرماندهان ومسئولین طالبان دردوران حکومت شان باتعلقات قومی و ولایت های مربوط ی شان بدین شرح بود:

ملاعمر رهبر طالبان،  پشتون ازقندهار

ملامحمدربانی رئیس شورای سرپرست طالبان درکابل، پشتون ازقندهار

 ملامحمدحسن معاون شورای وزیران حکومت طالبان، پشتون ازقندهار

مولوی عبدالکبیر معاون شورای وزیران بخش اقتصادی، پشتون ازپکتیا

 ملاعبیدالله وزیردفاع طالبان پشتون، ازقندهار

ملا عبدالرزاق وزیرداخله حکومت طالبان، پشتون ازقندهار

ملا عبدالوکیل متوکل سخنگوی ملاعمر وسپس وزیرخارجه، پشتون ازقندهار

ملاغوث وزیر خارجه، پشتون ازقندهار

ملاآغاجان معتصم وسپس ملاحاجی محمد وزیران مالیه، پشتون ازقندهار

ملامحمدیحی وزیر آب وبرق، پشتون ازقندهار

ملاشهید ورور وزیرفواید عامه، پشتون ازقندهار

 ملا عباس آخند وزیرصحت عامه، پشتون ازقندهار

ملا حبیبب الله وزیر ترانسپورت پشتون ازقندهار

مولوی یارمحمد وسپس ملااحمدالله مطیع، وزیر مخابرات پشتون ازقندهار

 ملانورالدین ترابی وزیرعدلیه، پشتون ازقندهار

ملاحاجی محمد وزیرمالیه ویک دوره رئیس بانک مرکزی، پشتون ازقندهار

قاری احمدالله رئیس امنیت دولتی، پشتون ازغزنی

ملاامیرخان متقی وزیر اطلاعات وکلتور ویک دوره رئیس عمومی اداره امور، پشتون ازهلمند وساکن لوگر

حمدالله نعمانی وزیر تحصیلات عالی ویک دوره شاروال کابل، پشتون ازغزنی

 قاری محب الله وزیر تجارت وسپس وزیر حج واوقاف، پشتون ازهلمند

مولوی جلال الدین حقانی وزیرسرحدات، پشتون ازپکتیا

ملاعبدالرزاق وزیرتجارت، پشتون

احسان الله احسان رئیس بانک مرکزی، پشتون از پنجوایی قندهار

ملاعبدالطیف منصوروزیرهوانوردی ویک دوره وزیر زراعت  پشتون از پکتیا

ملاطاهرانوری رئیس عمومی اداره امورویک دوره وزیرمالیه ووزیرپلان، پشتون ازپکتیکا

ملامحمدعمرفاروقی رئیس احصایه ی مرکزی، پشتون ازپکتیکا

مولوی سیدمحدحقانی معین وزارت خارجه، رئیس اداره امور وسفیر حکومت طالبان، پشتون ازقندهار

مولوی خلیل الله فیروزی رئیس اکادمی علوم، پشتون ازپکتیکا

مولوی نجیب الله حقانی معین وزارت مالیه، پشتون ازکنرها

مولوی عبدالرحمن زاهد معین وزارت خارجه، پشتون ازلوگر

ملاعباس ستانکزی معین وزارت خارجه، معین وزارت صحت عامه، پشتون ازلوگر

مولوی ارسلارحمانی معین وزارت تحصیلات عالی، پشتون ازپکتیا

ملا سعدالدین سعید معین وزارت فواید عامه، پشتون

ملاالله داد آخند معین وزارت مخابرات، پشتون ازقندهار

ملاهوتک معین وزارت اطلاعات وکلتور، پشتون

مولوی نورجلال معین وزارت داخله، پشتون

مولوی عزت الله معین وزارت پلان، پشتون،

ملا رحمت الله آخند لوی درستیز، پشتون

ملاعبدالحمید آخندزاده،مولوی دیوبندی، مولوی محمودالله بالترتیب معاونین اول، دوم وسوم بانک مرکزی، پشتون از قندهار، لوگر وزابل

ملافیضان معین وزارت تجارت، پشتون از پکتیا

سید عبدالغفور رئیس عمومی سره میاشت، پشتون ازقندهار

مولوی روحانی رئیس پوهنتون کابل، پشتون ازپکتیا

مولوی قلم الدین رئیس امر به معرف و نهی ازمنکر، پشتون ازلوگر

ملامحمدحسن والی قندهار، پشتون ازقندهار

ملایارمحمد والی غزنی، پشتون ازقندهار

ملاخاکسار، رئیس زون شمال غرب، پشتون ازقندهار

ملاخیرمحمدخیرخواه والی کابل وهرات ویک دوره وزیرداخله پشتون ازقندهار

ملامحمدفاضل رئیس نیروی زمینی، ملا جمعه خان، ملامحمدیونس، ملامحمدگل، ملامحمدعزیزخان وملا محمدطاهر قوماندانان فرقه وهمه پشتون. قوماندانان معروف طالبان که فرماندهی وصلاحیت جنگ وجبهات را داشتند همه پشتون وبیشتر ازقندهار بودند. مانند: ملابرادرآخند، ملا دادالله،ملابورجان وغیره  

افراد متعلق به سایر اقوام افغانستان درحکومت طالبان عبارت بودند از:

قاری دین محمد وزیرپلان ویک دوره وزیرتحصیلات عالی، تاجک ازبدخشان

ملاسیدغیاث الدین آغا وزیرمعارف، ازبک ازفاریاب

ملاعبدالرقیب وزیرشهدا ومعلولین، تاجک ازتخار. البته ازهزاره های افغانستان و مذهب تشیع هیچ کسی درکابینه ی طالبان وحتی درسطح معینت وریاست  دروزارت خانه ها قرار نداشت.

یکی از نکات دیگری که طالبان را برخلاف ادعای اسماعیل یون به عنوان یک گروه تبعیضگرا ومتعصب قومی درافغانستان نشان داد، برخورد آنها با قوماندانان تنظیم های مجاهدین بود. طالبان جنگ خودرا علیه حکومت مجاهدین بنام جنگ با نیروی شروفساد عنوان کردند و قومندانان تنظیم ها را قوماندانان شروفساد نامیدند. اما درعمل آنها قوماندانان پشتون این حکومت و تنظیم ها رادرکابل وولایات شمال افغانستان درکنارخودگرفتند و شریک حاکمیت خود ساختند، برخلاف قوماندانان غیر پشتون رابنام شروفسادموردتعقیب قراردادند وبا آنهابه جنگ پرداختند. به گونه ی مثال طالبان این قوماندانان تنظیم های مجاهدین راتنها باانگیزه ی قومی شامل دستگاه اقتدار وحاکمیت خودکردند:

انور خان ازشکردره کابل، عارف خان ازقندز ، شمس الرحمن ازنهرین بغلان،عبدالروف خان ازتگاب، حبیب افغان ازشمالی، قوماندانان جمعیت اسلامی،  ناصر ازقندز قوماندان محاذ ملی، باقی ازتالقان قوماندان حزب اسلامی مولوی خالص، غلام ازخان آباد قوماندان اتحاد اسلامی، ارباب هاشم ازقندز، اختر وامیرجان ناصری ازبلخ، مجیدپاچا خان ازتاشقرغان، سیدرحمن وبشیرخان ازبغلان، قوماندانان حزب اسلامی حکمتیار، حضرت گرگری ازبلخ قوماندان نیروهای دوستم وملک و. . .    

درحالیکه قومی بودن گروه طالبان یک پدیده ی روشن وغیرقابل بحث است، اما بین قومی بودن گروه طالبان و نمایندگی آنها ازقوم پشتون تفاوت عمده وجود دارد. عملکرد طالبان گویای قومی بودن این گروه وتعصب وتبعیض آنها برمبنای قومیت است، اما آنها را نمی توان نماینده ی قوم پشتون درافغانستان به حساب آورد. به عبارت دیگر قومی بودن گروه طالبان به این معنی نیست که آنها ازمنافع ومصالح قوم پشتون درافغانستان دفاع می کنندو عملکرد شان درجهت منافع پشتونها است. طالبان با عملکردهای خود بی اعتمادی، کینه وخصومت قومی را در افغانستان تشدیدکردند وعمیق ساختند. تشدیدبی اعتمادی و دشمنی میان اقوام دریک کشورچند قومی به نفع هیچ گروه قومی نیست. من به این باورنیستم طالبان منافع ومصالح پشتونها رادرافغانستان تأمین می کند. به یقین می توانم بگویم که اکثریت روشنفکران پشتون کشوربامن دراین دیدگاه همنوا هستند. گروه طالبان چه ارمغانی رابرای جامعه ی پشتون آوردند؟ آیا مکتب سوزی، زرع وقاچاق موادمخدر وتشویق جوانان پشتون به حملات انتحاری منافع پشتونها است؟

 

"آیدئولوژی"! دینی ومذهبی:

اسماعیل یون آیدئولوژی طالبان را آیدئولوژی دینی ومذهبی خواند.

قبل ازهمه بایدگفت که بکاربردن مقوله ی آیدئولوژی برای اندیشه وعملکردطالبان غیرعلمی ونادرست است. حتی بسیاری ازدانشمندان علم جامعه وسیاست برسر کاربرد این مقوله درمورددین ومذهب بحث و اختلاف دارندکه آیا می توان مقوله ی آیدئولوژی رابه باورها واعتقادات دینی ومذهبی تعمیم دادو در درون تعالیم ومعارف دینی به سراغ آیدئولوژی رفت؟ صرف نظر ازدرستی ونادرستی این نظریه واستنتاج از آیدئولوژی، باورمن این است که طالبان یک گروه جنگجو، عقده مند، بدوی، وابسته به حلقه های مختلف استخبارات خارجی، مرتبط به گروه های مافیایی قاچاق مواد مخدر وفاقد هرگونه آیدئولوژی درعرصه ی سیاست، اقتصاد وجامعه هستند. برداشت طالبان ازدین ومذهب، برداشت بدوی، غیر علمی، متشتت، متناقض، متحجرانه وجاهلانه است. طالبان نه به عنوان یک گروه منسجم و یکپارچه، بلکه به عنوان افراد ودسته های مختلف تصورات وبرداشت های خودرا ازدین ومذهب به نام تعالیم واحکام شریعت اسلامی ارائه می کنند. دربسا موارد و مناطق این برداشت هابا تناقض وتضاد برمبنای سلیقه وسطح سواد ومعاشرت اعضای مسئول طالبان بیان می شود.

من نمیدانم که اسماعیل یون به حیث استادپوهنتون تا چه حدی درمورد معارف وتعالیم اسلام ومذاهب اسلامی آگاهی دارد؟ او درزمانی آیدئولوژی طالبان را دینی ومذهبی گفت که طالبان سه روزقبل از این گفته های او سی نفر ازمسافرین  شاهراه قندهاررابه گونه ی وحشت ناکی به قتل رساندند. ویک روزبعد مدیرمکتب و یک معلم رادرپکتیا کشتند. آیا اسماعیل یون درکتاب دینی و مذهبی به چنین فتوا وتعلیم دینی ومذهبی برخورده است که مسلمانها معلمان مکاتب رابکشند، مکتب هارا بسوزانند ومردم رامثل حیوانات سرببرند؟ مثلاً اگرهمین ادعای سخنگوی طالبان درست باشدکه 27نفر لغمانی به درخواست گلاب منگل والی هلمند از لغمان عازم هلمند بودند، آیا دراین صورت دین ومذهب اسلام حکم می کند که طالب ها این افراد را ازموترها پایین کنند و بکشند؟ آیا اسماعیل یون درمورد قصاص و قتل در اسلام وبرمبنای شریعت اسلامی معلومات داردکه طالبان رابا این همه انسان کشی های شان دارای آیدئولوژی دینی ومذهبی می خواند؟

درهمین روزیکه اسماعیل یون طالبان را دارای آیدئولوژی دینی و مذهبی خواند، دوروز پیش آنها دوعضو معارف ولایت پکتیا راکشتند. یکی از آنها معلم بود. وظیفه اش تعلیم اطفال پکتیا بود. به یقین که آن معلم درس غیراسلامی هم به شاگردان ارائه نمی کرد. اما چرا طالبان آنها را به قتل رساندند؟

روزی پیغمبر اسلام(ص) واردمسجد درمدینه شد. دو گروه را دیدکه مصروف هستند. گروهی مشغول ذکر وعبادت وگروهی مصروف تعلیم وآموزش. پیغمر(ص) گفت هردو گروه خوب است، اما این ها که درس می خوانند برتراند و خودش رفت با آنها نشست و فرمود که من معلم فرستاده شده ام.

باری در یکی ازجنگ های زمان پیغمبر اسلام(ص) جمعی از مخالفین یا کفار اسیر شدند. پیغمبر آزادی آنها را دربرابر این کارشان تعیین کرد که اگر هراسیر باسواد، خواندن ونوشتن را به یک طفل مسلمان درمدینه بیاموزد، او آزاد است.

حالا من نمیدانم که این طالبان با این معلم کشی و مکتب سوزی چگونه آیدئولوژی اسلامی دارندکه اسماعیل یون شیفته ی آن آیدئولوژی دینی ومذهبی طالبان شده است؟

 

جنگ طالبان؛ مقاومت ارزشی واعتقادی:

اسماعیل یون جنگ طالبان درافغانستان را مقاومت ارزشی واعتقادی خواند.

مسلم است که وقتی اسماعیل یون جنگ طالبان رایک مقاومت اعتقادی و مقاومت دردفاع ازرزش ها واعتقادات می خواند، به حقانیت این مقاومت و پیروزی آن نیز باوردارد. این پیروزی طبیعتاً با شکست نیروهای غربی درافغانستان وسرنگونی دولت افغانستان حاصل می شود. اما پرسش مهم این است که اسماعیل یون درفرجام پیروزی مقاومت طالبان چه خوابی را برای افغانستان می بیند؟

صرف نظرازاین نکته که خواب اسماعیل یون درفرجام پیروزی مقاومت ارزشی طالبان تعبیر می شود یا نه، این نکته قابل بررسی است که آیا جنگ طالبان، مقاومت ارزشی و اعتقادی است؟ چون اسماعیل یون طالبان را یک گروه غیر قومی خواند وآیدئولوژی طالبان را آیدئولوژی دینی ومذهبی گفت. بدون تردیدمنظور او از مقاومت ارزشی واعتقادی طالبان مقاومت در راه ارزش ها واعتقادات اسلامی است. اگر چنین باشد پس این مقاومت ارزشی و اعتقادی چرا درسراسر افغانستان گسترش نمی یابد و چرا تمام مردم افغانستان وتمام اقوام ساکن افغانستان دراین مقاومت ارزشی و اعتقادی با طالبان سهیم نمی شوند؟ چرا طالبان درارزگان، هلمند وزابل مکتب را می سوزانند، معلمین را می کشند و برای کشتن نیروهای داخلی وخارجی دست به حمله های انتحاری می زنند؛ اما دردایکندی و درورسج وفرخار مردم به جای جنگ وانتحار ومکتب سوزی دختران وپسران خودرا به مکتب می فرستند وبرای تعلیم بهتر فرزندانشان، خود به معلمین حقوق اضافی می پردازند؟ آیا کسانیکه دراین مقاومت طالبان را همراهی نمی کنند، ایمان به ارزش ها و اعتقادات دین ومذهب ندارند؟ شاید طالبان واسماعیل یون به این پرسش نه بگویند. اما واقعییت چنین نیست. بسیاری از کسانیکه درافغانستان مخالف طالبان هستند وجنگ آنها رامشروع نمی پندارند، دین ومذهب را حتی بهتر ازطالبان میدانندوبه اعتقادات وارزش های دینی ایمان دارند. اماهرگز جنگ طالبان را، مقاومت ارزشی واعتقادی نمی دانند.   

 

تأثیر دیدگاه های حمایت ازطالبان در اوضاع افغانستان:

حمایت از افکارطالبان وجنگ طالبان به خصوص ازسوی کسانیکه درلباس وقیافه ی روشنفکر وتحصیل یافته ظاهر می شوند، یک خبط جبران ناپذیر است. به ویژه حمایت برخی ازروشنفکران وتحصیل یافتگان جامعه ی پشتون که بدون تردید شمارشان بسیار معدود وقلیل است اشتباهی شمرده می شودکه زیان آنرا قبل ازهرگروه وجامعه ی قومی دیگر، پشتونها درافغانستان بدوش می کشند. همسویی باطالبان وافکار طالبانی، همسویی با مکتب سوزی، همراهی با کشتار معلمین، تأیید سربریدن انسانها، حمایت از تفرقه وعصبیت های قومی وزبانی، پشتیبانی ازجهل وتحجر و بدرازا کشاندن بحران بی ثباتی وجنگ در افغانستان است 

اکرام اندیشمند     

  نظرات ()
از بن تا بن حکومت داری در افغانستان نویسنده: - ۱۳٩٠/٩/۳

حکومتداری در افغانستان از بن اول تا بن دوم

 
 

واژۀ حکومتداری که در برخی متون به نام «حکومتداری خوب» نیز آمده است، به معنای ارایۀ خدمات عادلانه، به موقع و متناسب منابع یک دولت، برای شهروندان آن، از طریق ادارۀ عامۀ یک نظام، با رعایت اصول تخصصی مدیریت و رهبری می باشد.

 

 

حکومتداری، در ادبیات حقوق اداری، به معنا جریان شکل گیری تصامیم و یا سیاست گذاری ها و تطبیق به موقع برنامه های ناشی از این تصامیم نیز آمده است. این جریان، حکومتداری محلی، حکومتداری ملی و حکومتداری نظام بین المللی را در بر می گیرد. خرد و منطق حکومتداری را، تحکیم رابطۀ ارگانیک میان سیاست و منابع یک نظام تشکیل می دهد. یعنی سیاست گذاری های یک نظام، که بتواند منابع بشری و اقتصادی یک دولت را از طریق ادارۀ عامه در خدمت شهروندان این نظام قرار دهد، «حکومتداری خوب» نامیده می شود.

«حکومتداری خوب»، رابطه میان حکومت و بازار، حکومت و شهروندان، حکومت و سکتور خصوصی، حکومت و سکتور اجتماعی (جامعۀ مدنی)، حکومت و سکتور سیاسی (احزاب سیاسی) و حکومت و جامعۀ بین المللی را تحکیم می بخشد.

«حکومتداری خوب»، دارای پیامدهای مهمی چون «مشروعیت و ایجاد اجماع ملی»، «ایجاد فضای مناسب برای مشارکت گستردۀ سیاسی شهروندان در نظام»، «رعایت حاکمیت قانون»، «رعایت ارزش های حقوق بشر»، «تعمیم فرهنگ حسابدهی رهبری و مدیریت در برابر جامعه»، «ترویج اصول شفافیت در ساختار نظام»، «مسؤولیت پذیری در برابر برنامه های ملی و بین المللی» و «رعایت فرهنگ تعادل و تناسب در ساختار نظام» برای اجتماع می باشد.

حکومتداری با این رویکرد معاصر در افغانستان پیشینۀ زیادی ندارد و برای نخستین بار پس از کنفرانس بن و سقوط حاکمیت طالبان، مورد استفاده قرار گرفته است. در اسناد کنفرانس بن، که در دسامبر سال 2001 میلادی به تصویب رسیده است، حرف هایی زیر عنوان دموکراسی، حقوق بشر و حاکمیت قانون، گفته شده است، که در واقع عناصر مهم «حکومتداری خوب» را می سازد؛ امَا در این کنفرانس بر ساختارها، میکانیسم ها و شیوه های اجرایی حکومتداری، چیزی نیامده است. کنفرانس بن، که در نخستین روزهای سقوط طالبان راه اندازی گردید، بیشتر بر محور تقسیم قدرت سیاسی می چرخید. به جز از کمیت محدود شرکت کنندگان این کنفرانس، بقیه همه دست اندرکاران نظام جنگی و قدرت سیاسی را در افغانستان، شکل می دادند. این اصل، سبب می گردید، که کسی بر چالش های مدیریتی این قدرت سیاسی کمتر تمرکز نماید.

در این مرحله، جامعۀ بین المللی که نقش مهمی را در شکل گیری نظام پساطالبان در افغانستان بازی نمود، دچار سه اشتباه مهم در پیوند به حکومتداری در افغانستان گردید.

نخست، جامعۀ بین المللی در انتخاب شریک (پارتنر) خود در افغانستان، دچار مغالطه گردید. جامعۀ جهانی به ویژه ایالات متحدۀ امریکا، پارتنر خود را از میان جنگ سالاران و متناقضین حقوق بشر برگزید. این کار سبب گردید، تا روحیۀ گرم مردم که در نتیجۀ حضور جامعۀ بین المللی در افغانستان شکل گرفته بود، به سردی گراید.

دوم، جامعۀ بین المللی تلاش نمود، تا ارزش های حکومتداری را توسط این جنگ سالاران در افغانستان تطبیق نماید. یکی از مؤلفه های مهم این ارزش ها را دموکراسی شکل می داد، چیزی که جنگ سالاران را به خشم وا می داشت و تناقض گویی را میان جامعۀ جهانی و ساختار جدید در افغانستان باعث می گردید.

سوم، خواستند ارزش های مانند حقوق بشر، حاکمیت قانون و جامعۀ مدنی را، توسط ناقضین این ارزش ها، که هیچ گونه باورمندی به این ارزش ها نداشتند، پیاده نمایند. این نحوۀ برخورد با افغانستان، آغاز نامیمونی را نسبت به «حکومتداری خوب» به بار می آورد. بنیادگرایان دینی که نقش مهمی را در ساختار جدید بازی می کردند دست به تخریب اندیشه های تغییر و ریفورم می زدند و تلاش می کردند این ارزش ها را برخلاف دین جلوه دهند.

حکومت مؤقت

با وجود تاکید به مبارزه با فساد در ده سال گذشته، فساد همچنان یکی از مشکلات اساسی در این کشور است. Bildunterschrift: با وجود تاکید به مبارزه با فساد در ده سال گذشته، فساد همچنان یکی از مشکلات اساسی در این کشور است. حکومت مؤقت، که در نتیجۀ کنفرانس بن شکل گرفت، از کمبود ارزش های «حکومتداری خوب» رنج فراوانی می برد. ساختار این حکومت را جنگ سالاران به دست گرفتند. به جز چند تکنوکرات، که در تبانی با ماشین جنگ سالاریزم پیوند داشتند، بقیه را نمایندگان گروه های درگیر جنگ، شکل می دادند. رده های دوم مدیریت و رهبری ادارات عامه، نیز از حلقه های سیاسی مشمول در جنگ های داخلی شکل می گرفت. حاکمیت و اداره، به معنای امتیازات سیاسی در میان گروه های سیاسی تقسیم بندی گردیده بود. این کار سبب گردید تا منابع سرشار، که از جامعۀ بین المللی به افغانستان سرازیر می گردید، توسط افراد و گروه های وابسته به این حلقه ها، مورد حیف و میل قرار گیرد و فساد اداری، دامنه اش را به شکل سرسام آوری بگستراند.

کمیت وسیع روشنفکران که در زمان جنگ های پی درپی افغانستان را ترک گفته و در کشورهای همسایه و دولت های غربی زندگی می کردند و با اشتیاق زیاد وضعیت را دنبال می کردند، از برگشت دوباره مأیوس گردیدند و منابع گسترده و از دست رفتۀ ملی نتوانست، جذب ساختارهای جدید حکومتداری در افغانستان گردد.

از سوی دیگر، تقویت منابع جنگ سالاریزم، سبب می گردید تا مردم در ایجاد تغییرات و اصلاحات، بی باور گردند. بدین ترتیب، عنصر مهم دیگرِ حکومتداری، که مشروعیت ارزشی و حقوقی نظام است، نیز صدمه دید.

حضور جنگ سالاران در ساختارهای نظام، از کم رنگ شدن ارزش های حقوق بشر سخن می گفت. هرچند نهادهای جامعۀ مدنی و حقوق بشر در افغانستان شکل گرفتند، امَا دامنۀ تخطی های حقوق بشر در کشور گسترده بود.  

حکومت انتقالی

حکومت انتقالی تفاوت زیادی با حکومت مؤقت نداشت. در این دوره، «کنفرانس برلین» و «کنفرانس توکیو»، تدویر گردید. هردو کنفرانس، بر «حکومتداری خوب» تأکید کرده و فساد اداری را مهم ترین چالش در برابر نظام جدید افغانستان نامیدند. هردو کنفرانس، حمایت جامعۀ جهانی را در افغانستان گسترش داد و زمینه های حمایتی بیشتر جامعۀ بین المللی را، برای «حکومتداری خوب»، فراهم گردانید؛ امَا هیچ راهکار ثمربخشی برای مهار فساد اداری به وجود نیامد و عملاً هیچ گونه تغیری صورت نگرفت. میزان فساد اداری بیشتر و جنایات سازمان یافته، گسترده تر گردید. هر دو کنفرانس جهانی، بر باز سازی زیر ساخت های نظام، توجه داشته و نظام افغانستان را، به اصلاحات ترغیب نمود؛ امَا هیولای فساد اداری، غیرقابل کنترول بود و قسمت زیادی از منابع جهانی را می بلعید. کمیت وسیع مردم افغانستان، که زیر خط فقر زندگی می کردند، نمی توانستند از این حمایت های جهانی مستفید گردند و جامعۀ جهانی به جای آن که دل ها و اندیشه های مردم را تسخیر کند، به شکل فرسایشی محبوبیتش را در میان مردم از دست می داد.  

در دورۀ حکومت انتقالی، رابطه میان جنگ سالاران و مافیای مواد مخدر، پیوند بیشتری حاصل کرد. ماشین جنگ سالاریزم، از دو منبع انرژی می گرفت: فساد اداری و تولید و قاچاق مواد مخدر. قاچاق بران محلی مواد مخدر، رابطه شان را با قاچاقچیان منطقه یی و بین المللی فعالتر گردانیدند و مافیای مواد مخدر از کنترول حکومت خارج گردید.

دستاورد مهم حکومت انتقالی، تدوین و تصویب قانون اساسی افغانستان در سال 2004 بود. این سند مهم زمینه ها را برای نضج گیری چارچوبه های حقوقی حکومتداری بر بنیاد ارادۀ مردم فراهم کرد. امَا حضور جنگ سالاران مشهور در ساختار نظام، سبب می گردید تا حاکمیت قانون، که مؤلفۀ بسیار مهم «حکومتداری خوب» است، صدمه دیده و نقش خویش را در جامعه، از دست دهد. این جنگ سالاران مشهور، سمت های مهم اداره عامه را تصاحب کردند و به سادگی توانستند حکومتداری را در تأثیر خویش درآورند. آنها در رهبری پست های تعین کننده در مرکز و ولایت ها جا گرفتند و چالش مهمی را در برابر «حکومت داری خوب» به بار آوردند.

حکومت انتخابی

حکومت انتخابی که در نتیجۀ دو انتخابات ریاست جمهوری سال 2004 و پارلمانی سال 2005 شکل گرفت، در آغاز، تجربۀ خوبی برای ایجاد مردم سالاری در افغانستان به بار آورد. امَا با تأسف روند انتخابات، تصویر بدی در پیوند به حسابدهی و شفافیت، ارایه نمود. تقلب گسترده در انتخابات، تعهدات شهروندان را در پیوند به مشارکت سیاسی شان، آسیب رساند. همچنان در این دوره، نهادهای بین المللی، نیز به فساد اداری متهم گردیدند. دولت افغانستان نهادهای غیردولتی بین المللی را، در فساد اداری آغشته اعلام کرد و اعتبار دولت و جامعۀ بین المللی، نزد مردم، بیشتر خدشه دار گردید.

ضعف در مدیریت و رهبری، از دشواری های جدی «حکومتداری خوب»، به حساب می آیدBildunterschrift: ضعف در مدیریت و رهبری، از دشواری های جدی «حکومتداری خوب»، به حساب می آید در این مدت، کنفرانس های بین المللی در پاریس، هاگ و لندن راه اندازی گردیدند. در هر سه کنفرانس، تعهدات جامعۀ جهانی را پیرامون افغانستان، بازنگری شد و وعده های بیشتر همکاری به افغانستان ارایه گردید. در کنفرانس پاریس، بر نقش شفافیت تأکید زیادی صورت گرفت؛ حتا گفته شد، که ادامۀ کمک های جامعۀ جهانی، مشروط به شفافیت و حسابدهی دولت افغانستان خواهد بود؛ امَا، با وجود این تأکیدات، تغییرات خاصی اتفاق نیافتاد.

دست آورد مهم این دوره در پیوند به حکومتداری را ایجاد استراتژی توسعۀ ملی افغانستان شکل می داد. این استراتژی که به کمک جامعۀ بین المللی شکل گرفت، راه های رسیدن به حکومتداری خوب را به تصویر کشید. این استراتژی به سه مؤلفۀ مهم حکومتداری تأکید داشت؛ امنیت، حاکمیت قانون - حقوق بشر و توسعۀ اقتصادی و اجتماعی که بر اصل فقر زدایی استوار بود. بر بنیاد این استراتژی نهادهای نظارتی متشکل از متخصصین ملی و بین المللی در چارچوب ادارۀ رهبری نظام شکل گرفتند. از سوی هم برخی از میکانیسم ها برای هماهنگی استراتژی توسعۀ ملی با استراتژی های بین المللی راه اندازی گردیدند. استراتژی توسعۀ ملی که با مخارج فراوان جامعۀ بین المللی ساخته شد، سند خوبی به حساب می آید. اما هماهنگی برنامه های استراتژی توسعۀ ملی با ادارات حکومتی افغانستان با چالش های زیادی مواجه گردید. تعداد زیادی از نهادهای ادارۀ عامه مفاهیم این سند مهم را پی نبردند و بدین ترتیب روند تطبیق این استراتژی به کندی گرایید. از سویی هم برخی از نهادها، جهت مبارزه در برابر فساد اداری ایجاد گردید؛ امَا با وجود فعال شدن کمیسیون های مبارزه با فساد اداری، تا هنوز هیچ یک از اراکین بلند پایۀ دولتی، که به فساد اداری متهم هستند، به دادگاه کشانیده نشده است.

در تمام کنفرانس های بین المللی، بر نقش حقوق بشر به عنوان پیش شرط مهم، تأکید صورت می گرفت؛ اما ناقضین حقوق بشر، به صورت آشکار، فعالیت های شان را ادامه می دادند. آن ها، در مجلس نمایندگان راه یافتند و به سادگی توانستند قانونی را به تصویب برسانند، که در برابر هر نوع جنایاتی که مرتکب گردیده بودند، معافیت به دست آورند. این امر سبب گردید تا برنامۀ عدالت انتقالی نیز ناکام گردد و ناقضین حقوق بشر،برائت حاصل نمایند.

نبود هماهنگی میان ارگان های تقنینی، قضایی و اجرایی در نظام افغانستان، چالش دیگری را در برابر نظارت از حکومتداری پدید آورد. تصور می شود، که قدرت در انحصار رییس جمهور حامد کرزی، چنان درمانده است که نقش سایر نهادها، به نقش های نمادین مبدل گردیده است. تصامیم، در محدودۀ یک دایرۀ مخصوص اتخاذ می گردد و هرگونه واکنش نمایندگان مردم در شورای ملی، سبب تغبیر در تصامیم نمی گردد.

دموکراسی نوپا، جایگاه لرزانش را به خودکامگی هایی می دهد، که در چارچوبۀ نظام متکی به قانون اساسی دموکراتیک، شکل گرفته است. این رویکرد پارادوکسیکال، مستعد وارد نمودن صدمه به روند حکومتداری در افغانستان است.

کنفرانس بن دوم، بیشتر از همه به دورۀ جدیدی از تحولات در افغانستان، متکی خواهد بود. انتقال مسوولیت های امنیتی به افغان ها و استمرار و تقویت حاکمیت به وسیلۀ افغان ها مهم ترین عناصر این کنفرانس را تشکیل می دهد. ترغیب افغان ها به خودکفایی رزمی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، از پیام های مهم این کنفرانس در نظر گرفته شده است. در این کنفرانس، دولت های جامعۀ بین المللی، بر ایجاد یک نظام کارا و فعال، تأکید خواهند نمود. در این کنفرانس، بحث مدیریت و رهبری برنامه های نظام ملی و حمایت های جامعۀ بین المللی برای دولت افغانستان، از موارد مهمی به حساب می آید؛ امَا دولت افغانستان، چنین کارایی را دارد که بتواند این توقعات مهم جامعۀ بین المللی را برآورده سازد؟

امنیت

کنفرانس بن نخست به این باور بود که برای افغانستان پساطالبان، ارتش در حدود پنجاه هزار نفری کافی خواهد بود. این برداشت، ضعف عمیق دست اندرکاران این کنفرانس را برملا ساخت. اکنون تلاش می شود تا ارتش دو صد هزار نفری برای افغانستان در نظر گرفته شود. این در حالی است که نیروهای امنیتی افغانستان، از کمبود قوای هوایی فعال و دفاع هوایی کارا رنج می برد. قوت های راکتی افغانستان نیز دچار کمبود تجهیزات و نیروهای متخصص هستند. نیروهای پولیس افغانستان نیز از لحاظ تجهیزات و ظرفیت های بشری، خیلی ناتوان اند. وجود فساد اداری و کم ظرفیتی در ساختار پولیس سبب بی اعتمادی مردم افغانستان نسبت به پولیس گردیده است. نیروهای استخبارات افغانستان نیز دشواری های فراوان تجهیزات و تخصص دارند. آیا در جغرافیایی که خطرناکترین گروه های دهشت افگن بین المللی فعالیت دارند و به وسیلۀ همسایه های اتومی محاصره گردیده اند، می توان انتظار تأمین امنیت را داشت؟ این امر خیلی بعید به نظر می رسد.

امنیت اقتصادی، اجتماعی

نبود اشتغال برای جوانان سبب گردیده است، که با گذشت هر روز به تعداد جنگجویان، جنایت کاران و معتادین مواد مخدر، افزوده شود و دشواری های زیاد اجتماعی را به بار آورد. امروز، جاده های کابل را کمیت وسیعی از معتادین، که در حال تگدی هستند پر کرده است. دسترسی به امنیت اجتماعی از جمله بهداشت و آموزش و پرورش از دشواری های مهم دیگر به حساب می آید. اکثریت شهروندان افغانستان در زیر خط فقر به سر می برند و افغانستان از فقیرترین کشورهای دنیا محسوب می گردد. شهروندان افغانستان، از ابتدایی ترین اشکال امنیت اقتصادی و اجتماعی بی بهره اند.

مدیریت و رهبری

ضعف در مدیریت و رهبری، از دشواری های جدی «حکومتداری خوب»، به حساب می آید. مدیران برتر، با درآمد نسبتاً خوب، جذب نهادهای غیردولتی می گردند. دولت تا هنوز نتوانسته است برنامه های مفیدی برای جذب چهره های مفید و کارا، راه اندازی نماید. در بسیاری از ادارات دولتی، معاش ها توسط نهادهای بین المللی پرداخته می شود. این گونه برخورد، ضعف استمرار کاری را سبب گردیده و باعث سردی و ضعف مدیریت می گردد.

یکی از دشواری های مهم شیوۀ حکومت داری در افغانستان، ضعف نظارتی به شمار می رودBildunterschrift: یکی از دشواری های مهم شیوۀ حکومت داری در افغانستان، ضعف نظارتی به شمار می رود  ضعف و کمبود برنامه های استراتژیک در ساختارهای دولتی، یکی دیگر از معضلات مهم حکومتداری خوب را در افغانستان تشکیل می دهد. اکثریت ادارات حکومتی، از نبود برنامه های درازمدت و راهکارهای هدفمند رنج می برند. چنین تصور می شود، که رفت و برگشت به دفاتر بدون برنامه های کاری، به فرهنگ ادارات رسمی افغانستان مبدل گردیده است. این طرز برخورد سبب گردیده است تا کارمندان ادارات دولتی کمتر به رشد ظرفیت های شان بیندیشند و بیروکراسی در ادارات دولتی افغانستان، به شکل بی سویۀ وجود دارد، که مسبب تنزیل کیفیت برنامه های اجرایی نظام، گردیده است.

دولت جهت ایجاد حکومتداری خوب در افغانستان، نیاز به پیش زمینه های ذیل دارد:  

1.  ظرفت پروری کادری (مدیریتی)

دولت افغانستان باید برنامۀ ملی ظرفیت پروری کادری را در سطح کشور، راه اندازی کند. در این برنامه ها، کادرها و مدیرهای حکومتی، میکانیسم های حسابدهی، شفافیت و دموکراسی را در ساختارهای اداری، فرا بگیرند. از این فرصت مهم، با استفاده از حضور فعال جامعۀ بین المللی در افغانستان، استفاده گردد. استفاده از تجارب کشورهای جهان به ویژه از کشورهای در حال گذار از منازعه به سوی ثبات و صلح پایدار، تأثیرگذاری خوبی در این زمینه خواهد داشت.     

2. استراتژیک سازی برنامه های اجرایی اداره های عامۀ افغانستان

دولت افغانستان باید برنامه های اجرایی اداره های عامۀ خود را، که نخستین گره رابطه با شهروندان افغانستان است، با استراتژی های مفید هماهنگ سازد. در این استراتژی ها، اهداف، دورنما، مأموریت ها و برنامه های عمل برای اداره های عامه مشخص گردیده و تمام برنامه ها، زمانبندی گردد.     

3. ایجاد میکانیسم های مستمر و فعال

هیچ نوع ثبات مدیریتی را نمی توان بدون شکل گیری میکانیسم های فعال تصور کرد. استراتژی های دولت افغانستان باید در ساختار میکانیسم های اجرایی سازگار گردند. این میکانیسم ها، باید سلسله وار در برابر همدیگر حسابده بوده و زمینه های گزارشدهی را برای مردم افغانستان فراهم سازند.

4. شکل گیری میکانیسم های نظارتی

یکی از دشواری های مهم شیوۀ حکومت داری در افغانستان، ضعف نظارتی به شمار می رود. نبود پیوند گسست ناپذیر استراتژیک میان رهبری، مدیریت و کارمندان ادارۀ عامه، زمینه های نظارت را بر برنامه ها و میکانیسم های ساختار نظام در افغانستان، بسیار تضعیف کرده است. از سوی دیگر، رهبری و مدیریت در کانون های نظام افغانستان، مغالطه می شوند و سبب از هم پاشیدگی سیستم نظارت می گردد. رهبری از استراتژی های اداره های عامه نظارت می کند، در حالی که مدیریت، شیوه ها و میکانیسم ها را به چرخش می اندازد.          

5. دسترسی شهروندان به اطلاعات

یکی از راهکارهای مفید مبارزه با فساد اداری، دسترسی شهروندان به اطلاعات ادارۀ عامه است. تجارب مفیدی از جامعۀ جهانی وجود دارد، که دسترسی شهروندان به اطلاعات و آگاهی آنان از منابع بشری و مادی نظام را بالا برده و زمینه های نظارتی شهروندان را با استفاده از نقش جامعۀ مدنی، بالا می برد. دسترسی شهروندان به اطلاعات، زمانی میسر می گردد، که این روند، قانونمند گردد. یعنی قانون دسترسی شهروندان به اطلاعات، به تصویب برسد. این فرصت را قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان، در مادۀ پنجاهم چنین مهیا شده است: «اتباع افغانستان حق دسترسی به اطلاعات از ادارات دولتی را در حدود احکام قانون دارا می باشند. این حق جز صدمه به حقوق دیگران و امنیت عامه حدودی ندارد.»

اگر پیامدهای کنفرانس بن دوم طوری باشد که دولت افغانستان در زمینه های حکومتداری، با اصول مطروحه سازگار گردد، زمینه ها برای حل بحران مشروعیت، که متأسفانه دامنگیر افغانستان گردیده است، را مساعد خواهد نمود و ارادۀ مردم افغانستان را نسبت به حاکمیت قانون و دموکراسی مبنی بر ارزش های حقوق بشر، تقویت خواهد بخشید؛ امَا، از کنفرانس بن دوم، در حدود برنامه های رسمی، بدون راه اندازی میکانیسم ها و ساختارهای فعال و کارا، توسط حکومت افغانستان، نباید انتظاری زیاد داشت.  

نویسنده: ملک ستیز، پژوهشگر امور بین المللی

ویراستار: عارف فرهمند

  نظرات ()
مطالب اخیر نگاهی کوتاه به نوشته مسعود فارانی به عنوان فدرالیسم؛ طرح مناسب برای همزیستی، نه جدایی در بدخشان انتقاد از یک وکیل به چاقوکشی انجامید تاریخ ناموسی افغانستان ( وردک التاریخ) اندر باب بی بی مهرو و پوهاند عبدالقیوم وردک بی بی مهرو: و در فرجام چرا؟ به ادامه اعمال فاشیستی پشتون نیزه سازی به وردکیزه سازی انجامید فرصت طلایی برای طرح فدرالیزم در افغانستان باید‌ها و نبایدهای تغییر نظام سیاسی در افغانستان
دوستان من رستاخیزملی فرترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من