درواز Darwaaz
(ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
رهبران تاجیکستان در سوگ استاد ربانی رهبر جهاد ،مقاومت وقهرمان صلح
نویسنده: م.و.ر - ۱۳٩٠/٦/۳۱
امام علی رحمان ریس محترم تاجیکستان : ترور استاد ربانی رهبر جهاد ،صلح ومقاومت تلاش برای ادامه جنگ است
برهانالدین ربانی شام روز سهشنبه سپتامبر در منزل خود ترور شد
امامعلی رحمان، رئیس جمهور تاجیکستان ترور برهانالدین ربانی، رئیس شورای عالی صلح و رئیس جمهوری پیشین افغانستان را تلاشی برای ادامهجنگ در این کشور ارزیابی کرد.
وی در پیام تسلیت خود گفته است: “پرفسور ربانی از بزرگترین شخصیتهای تاریخ معاصر افغانستان، منطقه و جهان بود. نقش این ابرمرد عالم سیاست در جستجوی بهترین راههای استقرار صلح و آرامی در سرزمین اذیت (رنج) کشیده افغانستان لایق داستانهاست، چون آخرین مسندی که مرحوم داشت، وظیفه رئیس شورای عالی صلح در کشور بود”.
مطالب مرتبط صبح روز چهارشنبه آقای رحمان در دیدار با عبدالغفور آرزو اخترمحمد، سفیر افغانستان در تاجیکستان اظهار داشت که “به مرگ استاد برهانالدین ربانی تنها نیروهایی میتوانند، منفعتدار باشند که جانبدار ادامه یافتن جنگ و جدال، ناآرمی و بیثباتی و تفرقهاندازی میان قومهای افغانستان هستند، زیرا این مرد بزرگ برای برقرارسازی حیات آسایشته و روزگار باسعادت مردم شریف افغانستان پیوسته و مدام جهد و تلاش می کرد
سیفالله سفراف، معاون رئیس مرکز مطالعات استراتژیک تاجیکستان، میگوید که آقای رحمان با برهانالدین ربانی دوست بود و ترور این شخصیت برای رئیس جمهور تاجیکستان خبری اندوهآور است.
پرفسور ربانی از بزرگترین شخصیتهای تاریخ معاصر افغانستان، منطقه و جهان بود
به گفته آقای سفراف، نقش برهانالدین ربانی در صلح تاجیکان خیلی بزرگ است. وی گفت او نخستین شخصی بود که رهبران نیروهای درگیر در جنگ داخلی تاجیکستان را در سر یک میز گرد هم آورد و آنها با هم دست دادند.
سیفالله سفراف که خود قبلاً با برهانالدین ربانی از نزدیک دیدار داشته است میگوید که “این ابرمرد تاجیک از وقوع جنگ میان تاجیکان سخت ناراحت بود و برای پایان این درگیری تلاشهای زیادی به خرج داد”.
محیالدین کبیری، رهبر حزب نهضت اسلامی تاجیکستان در برقیه (تلگرام) تسلیت خود گفته است که “رفتن او برای همه ملتهای منطقه تلفات (زیان آور) است، ولی برای تاجیکان بزرگترین تلفات در سالهای اخیر میباشد. او رمز تاجیکیت و اسلامیت بود.”
آقای کبیری با یادآوری از گریزگان (مهاجران) تاجیک در جنگ داخلی تاجیکستان افزود: “شکی نیست که برای صدها هزار مهاجر تاجیک، که در زمان جنگ خانمانسوز در افغانستان پناه جسته بودند، شهادت او مصیبتی است برابر از دست دادن پدر. او امکانات کشور جنگ زدهاش را با هم ملتان مهاجر خویش تقسیم نمود و باز خود را معذور میدانست که کاری کرده نتوانسته است.”
ابراهیم عثمان اف، سیاستشناس تاجیک که نیز در مذاکرات صلح میان تاجیک از جانب دولت تاجیکستان شرکت کرده است، میگوید که ۱۱ سپتامبر سال ۱۹۹۶ آقای ربانی در "خوسده" (در تخار) به جانبهای درگیر تاجیک گفت: “ما در افغانستان به جز خودکار (مسلسل) کلاشنیکف چیزی را نمیدانیم. ولی از تاجیکستان نکهت (بوی) صلح میآید، آن را از دست ندهید.”
آقای کبیری میگوید که برهانالدین ربانی رمز تاجیکیت و اسلامیت بود
سیفالله سفراف تأکید کرد که حتی پس از از امضای سازشنامه صلح میان تاجیکان در سال 1997، برهانالدین ربانی پیوسته به وضع تاجیکستان توجه میکرد و چند بار اظهار داشت که “اگر خواهید که صلح تاجیکان استوار باشد، دولت باید به مخالفان خود احترام گذارد.”
حکمتالله سیفالله زاده، رئیس مرکز تحلیلی موسوم به “دیالوگ”، نیز سهم آقای ربانی در صلح تاجیکان را ارزشمند نامید.
وی گفت: “حالا از سهم کشورهای خارجی در صلح تاجیکان ابراز نظر میشود. ولی خدمتی که استاد ربانی برای رسیدن به صلح تاجیکان کرده است، بیبها است. استاد نوری (رهبر وقت مخالفان تاجیک) به حرفهای برهانالدین ربانی گوش میدادند و به این دلیل میتوان گفت که استاد ربانی شریک مستقیم صلح تاجیکان بود.”
در همین حال، بیشتری از صاحبنظران و سیاستشناسان تاجیک بر این نظرند که ترور برهانالدین ربانی میتواند، وضع امنیتی نه تنها در افغانستان، بلکه در منطقه را نیز خدشه دار سازد.
حکمتالله سیفالله زاده، میگوید که شخصیت برهانالدین ربانی در عرصه جهانی مطرح و تأثیرگذار بود. وی گفت: “استاد ربانی شخصی بود که توان استقرار صلح در افغانستان را داشت. فکر میکنم، حالا در افغانستان نفری نیست که تواند جایگزین استاد ربانی باشد.”
آقای سیفالله زاده بر این نظر است که سهم برهانالدین ربانی در صلح تاجیکان "بینظیر" است
آقای سیفالله زاده بر این نظر است که ترور برهانالدین ربانی وضع سیاسی افغانستان را باز هم پیچیده تر ساخته و این امر به وضع امنیت کشورهای هم مرز نیز اثر خواهد گذاشت.
ابراهیم عثمان اف بر این نظر است که ترور آقای ربانی توازون نیروهای سیاسی در افغانستان را تغییر خواهد داد. زیرا به گفته آقای عثمان اف، "برهانالدین ربانی نه تنها از تاجیکان افغانستان، بلکه از اقلیتهای دیگر این کشور، که تحت پرستاری تاجیکان قرار داشتند، نمایندگی میکرد."
آقای عثمان اف افزود که “ترور برهانالدین ربانی ادامه ترور احمدشاه مسعود در ۹ سپتامبر سال ۲۰۰۱ است.”
محیالدین کبیری نیز در برقیه تسلیت خود به این نکته تأکید کرده است: “اگر ما تاجیکان برای صلح و وخدت خویش از کسی منتپذیر باشیم، پس این افراد استاد ربانی و شهید مسعود میباشند که دشمنان ملت هر دو را از ما گرفتند.”
آقای کبیری خبر داد که دو روز قبل در تهران با آقای ربانی دیدار داشته و او را به دوشنبه، برای شرکت در انجمن حزب نهضت اسلامی تاجیکستان دعوت کرده بود و برهانالدین ربانی این دعوت را پذیرفته بود.
بی بی سی
درد ناک ترین واقعیت ها به تکرار تجربه می شوند
نویسنده: م.و.ر - ۱۳٩٠/٦/۳٠
دو انتحاری به تکرار دوره ی عبدالرحمن خانی و نادرخانی
واقعیت عینی و دردناک اینست که کرزی و تیم غربی تکنوکراتش از بدنه ی جبهه ی متحد تغذیه کرده فربه شدند و در مقابل طالبان را قدرت و مشروعیت بخشیدند تا به زوال پشتون ها خاتمه بخشند. آنچه خیلی عجیب به نظر می رسد اینست جبهه ی متحد و طرفداران ان به عدالت اجتماعی حقوق شهروندی می اندیشند و برای آن حتی مبارزه ی مصلحانه میکنند. ولی طالبان و تیم فاشیست کرزی به حکومت مطلق تک قومی می اندیشند و برای آن مبارزه ی مصلحانه میکنند. برای تحقق این هدف طرح توطئه ی فوق العاده سری را در مراحل مختلف ریختند و به اجرا گذاشتند.
مرحله ی اول: آغاز کار پنهانی
اولین ضربه: پاشیدن تخم نفاق دربین گروه های جبهه ی متحد با امتیاز دهی تیم پنجشیر به رهبری مارشال فهیم بر دیگران.
ضربه ی دوم: گرفتن عقل جبهه با منزوی ساختن افراد نخبه ی آن
ضربه ی سوم: حذف فزیکی کسانی که ازین دو ضربه جان به سلامت بردند مانند کاظمی و عبدالقدیر خان
ضربه ی چهارم: خورد سازی قدرت اعضای جبهه توسط یکدیگر. استفاده از اعضای غیر پنجشری جبهه ی متحد برای خورد سازی قدرت تیم پنجشیر. آمدن ضیا مسعود به حیث معاون اول با حمایت استاد ربانی بجای مارشال فهیم. قدرت گرفتن ضرار احمد مقبل با پشتیبانی حاجی الماس به طرفداری کرزی در مواجهه با تیم پنجشیر.
ضربه ی پنجم: از بین بردن پایه های نا متزلزل جبهه در ولایات با حذف فزیکی متحدان آن. کسانی که معامله نکردند و با هیچ توطئه یی خودرا نباختند باید از صحنه حذف می شدند مانند جنرال داوود داوود تخار، مولانای سید خیل پروان، خان محمد مجاهد قندهار، جنرال شاه جان نوری تخار، عبدالله لغمان و دیگران.
ضربه ی ششم: حذف رهبران، آغاز آن با استاد ربانی و اختتام آن با محقق و دوستم خواهد بود. این از مراحل آخری پنهان توطئه است.
مرحله ی دوم: آغاز کار علنی اما بدون خشونت
اول: با ایجاد هراس مرگ و از بین رفتن بقیه اعضای جبهه را به خارج فرار میدهند.
دوم: نوبت به آن عده از اعضای جبهه میرسد که در تمام این مراحل همکار توطئه گران بوده اند. اینها بخاطر دست داشتن در قتل اعضای جبهه و جنگ های داخلی مجرم ملت شناخته میشوند و با اعلامیه های سیاسی ملل متحد محکمه خواهند شد.
سوم: توصل به زور برای دستگیری عناصر ضد پاکستانی و طالبان جبهه که از تمام مراحل توطئه جان به سلامت برده اند تحت عنوان موانع بر سر راه صلح با برادران نا راضی حکومت گران.
مرحله ی سوم: آغاز کار خشونت بار دوره ی عبدالرحمان خانی و نادر خانی
اول: آمدن طالبان با زور و تسخیر تمام مناطق جبهه ی متحد. چور و چپاول دار و ندار مردم بی دفاع و بی غرض مناطق مرکزی و شمال کشور.
دوم: فرار نخبه گان و مقاومت گران به دلیل نداشتن رهبری واحد
سوم: تعرض به ناموس مردم مانند گذشته
چهارم: عسکر گیری نسل جوان این خطه برای خدمت به نظامی که سران آن مخالفین هویت و افتخارات شان است.
پنجم: مصادره ی اموال و دارایی های مردم تحت نام عناصر ضد رژیم.
ششم: کوچ دهی مردم به مناطق خشک و تقسیم اراضی برای فاتحان ناقل
هفتم: از بین بردن تمام مظاهر هویتی و فرهنگی اقوام مغلوب.
هشتم: سرکوب خشونت بار هر خیزش مردمی تا در زباله دانی تاریخ جا بگیرد.
نهم: از بین بردن تمام زیر ساخت ها و امکاناتی که در اینده بتواند سر بلند کند.
دهم: استقرار حکومت قبیله و زیر پا شدن تمام دست آورد های مردم که حاصل خون ملیون ها شهید و سالها مبارزه ی شان برای تحقق عدالت اجتماعی و حقوق شهروندی انسانی شان بود.
اگر همین الآن هم تکان نخوریم و بخود نیاییم. دیگر جان به سلامت بردن ازین توطئه در مراحل بعدی آن خواب و خیال باقی خواهد ماند.
کسانی که به حمایت غرب از دموکراسی و حقوق بشر فکر میکنند که و در خیال آنند که غرب جلو طالب و فاشیست هارا خواهد گرفت، کافیست که بدانند تقریبا 100 سال میشود که امریکا از حکومت مستبد و فاشیست عربستان سعودی حمایت مستقیم میکند.
برای ما لازم است که به رویکرد جدیدی برای مبارزه و عمل سیاسی بیاندیشیم. به منطق جدیدی فکر کنیم چون منطق قبلی با آنکه از ماهیت خوبی برخوردار است اما بدلیل داشتن مخالفین متجر کار ساز و کار آمد نیست.
برگیرفته از تارگه حماسه زن
تارگاه رستاخیز ملی شهادت استادبرهان الدین ربانی را تسلیت گفت
نویسنده: م.و.ر - ۱۳٩٠/٦/۳٠
رهبر جهاد،مقاومت و صلح افغانستان
استاد برهان الدین ربانی
جاودانه شد!
( پیام تسلیت تارگاه رستاخیز ملی بمناسبت شهادت استاد ربانی)

انالله و انالیه راجعون
شام روزسه شنبه 29 سنبله سال 1390طالبان (برادران نا راضی حامد کرزی) به دستور باداران خارجی خود جنایت دیگری را مرتکب شدند ودست به ترور رهبر معنوی جهاد ومقاومت مردم افغانستان پروفیسور برهان الدین ربانی زدند.
مرگ یک حقیقت است و هیچ کس را از آن گریزی نیست ولی خوشا بحال انانیکه نه در بستر بلکه در سنگر میمیرند و استاد مردانه در سنگر شهید شد و به آرزویش که قلهء شهادت است رسید. پس جا دارد تا رسیدن به درجهء عالی شهادت را برایشان تبریک گفت.
ما با انکه نبود استاد ربانی منحیث معلم جهاد ومقاومت را ضایعهء جبران ناپذیر میدانیم ولی متیقین هستیم که راه او را شاگردانش با سربلندی ادامه خواهند داد.
گردانندگان تارگاه رستاخیز ملی شهادت مظلومانهء استاد بزرگ را برای اعضای خانواده، همرزمان و هواداران ایشان وهمه مردم عدالتخواه، مجاهد و مبارز افغانستان تسلیت میگویند و برای روح ایشان دعا میکنیم و جایشان را بهشت برین میخواهیم.
همچنانیکه زندگی استاد ربانی تاثیر برزگی در تاریخ نیم قرن اخیر کشور داشت، مسلمآ شهادت ایشان نیز همین تاثیر را خواهد داشت.
بنظر ما حالا زمان ان فرا رسیده است تا همسنگران، رهروان و هواداداران استاد یک بار دیگر سر در گریبان فروبرند و این مسایل را به ارزیابی بگیرند که از پراگندگی های موجود طی یک دههءاخیر و همکاری ایشان با حاکمیت هوادار طالبان چه چیزی نصیب شان شده است؟
یاد آن معلم موی سفید ورهبر جهاد ومقاومت جاودانه باد و راهش مدام!
رهبر جهاد و مقاومت مردم افغانستان به شهادت رسید
نویسنده: م.و.ر - ۱۳٩٠/٦/٢٩
پیام تسلیت :
نوشته شده توسط مدیریت و نویسنده های ویبلاگ درواز
استاد برهان الدین ربانی ، رهبر جهاد و مقاومت مردم افغانستان ،مدیریت ویبلاگ درواز شهادت را نخست از همه برای خودت مبارک می گوید و بعدا برای پیروان واقعی ،اهل خانواده ،باز مانده ها ، مردم مظلوم واکثریت محروم سرزمین مان تسلیت عرض میداریم و از تمام مردم سرزمین مان تمنا داریم تا علیه آدم کشان ، و قاتلین شخصیت ها ی سرزمین مان ورهبران اقوام خویش بپا خیزند و برای خاتمه دادن آدم کشی ،انتحار وانفجارمقاومت کنند.
استاد برهاندالدین ربانی رهبر جهاد ومقاوت مردم افغانستان یکبار دیگر شهادت را برایت تبریک می گویم، بدون شک جایگاهت فردوس برین در کنار مردان خدا است ،راه عدالت خواهی وحق طلبی پر روهرو ،اندیشه های داد خواهی مستحکم باد

سوگ سپیدار
چگونه جنگل انبوه را زدند آتش
چسان صلابت یک کوه را زدند آتش
چگونه در دل امواج پرتلاطم عشق
حماسه پرور نستوه را زدند آتش
چرا؟ چگونه تبر پروران چقماقی
بنای همت بشکوه را زدند آتش
چسان به سوگ سپیدار سر دهم فریاد
به عمق عاطفه، اندوه را زدند آتش
درفش عشق بلند است و آسمان گریان
ز مرگ آرش آتش نفس ، کمان گریان
قسم به آتش ققنوس پرور جنگل
قسم به سورهء سرسبز دفتر جنگل
درفش عشق بلند است از تداوم راه
چنین نوشته چنین کلک باور جنگل
به سنگ سنگ وطن درس استقامت داد
به اوج لاله ترین فصل، رهبر جنگل
ز برگ برگ درختان چکد چکامهء خون
گرفته سیل شقایق سراسر جنگل
درفش عشق بلند است و آسمان گریان
ز مرگ آرش آتش نفس، کمان گریان
اگر عقاب پرافشاند، کهکشان باقی است
و راز رونق پرواز همچنان باقی است
خروش موج بلند است و ناخدا خاموش
دلی به وسعت دریای بیکران باقی است
نشان روشنی مرز عشق ، ناپیدا است
بیاد آرش آتش نفس ، کمان باقی استو
فرستنده بدخشی
مسعود راهت ادامه دارد
نویسنده: م.و.ر - ۱۳٩٠/٦/۱۸

پروفیسوردکتورلعل زاد
لندن: سپتمبر2007
بمناسبت بزرگداشت ازششمین سالروزشهادت جانگدازاحمد شاه مسعود (درمحفل لندن) وکلیه شهیدان گلگون کفن میهن که روح شان شاد، خاطره شان گرامی وجنت فردوس جای شان باد.
مسعود؛ راهت ادامه دارد ...
سخن برسرابرمردیست درتاریخ سرزمین ما که حدود 30 سال ازعمرعزیزخویش را در مبارزه بر علیه استبداد داخلی، اشغال خارجی وتروریزم بین المللی وقف کرده و دراوج افتخاروعظمتی که شایسته اوست، 6 سال قبل ازامروز، جام شهادت مینوشد.
آغازفعالیت سیاسی ومقاومت برضد اشغالگران سرخ:
بلی سخن برسرمسعود بزرگ است که درسال 1352 که هنوزدانش آموزانستیتوت پولیتخنیک کابل است، با پیوستن به "جمعیت اسلامی"، فعالیت سیاسی خویش را آغازمیکند. درسال 1354 علیه رژیم استبدادی داود درپنجشیربقیام برمیخیزد، ولی این قیام بشکست میانجامد.
مسعود درسال 1358 عملا به نبرد مسلحانه برضد رژیم استبدادی تره کی درپنجشیرمیپردازد و بعدا مقاومت مسلحانه خویش بر ضد اشغال ارتش سرخ شوروی را گسترش میدهد. مقاومت پیروزمندانه مسعود درکوهپایه های هندوکش برعلیه ارتش سرخ درطول دهسال، اورا به مظهر درخشان مقاومت مبدل میکند و به شیرپنجشیرمشهورمیشود.
شکست حملات پیهم ارتش سرخ دربین سالهای 1358 – 1361 دردرۀ پنجشیراورا بسطح جهانی شهرت میدهد ونام مسعود منحیث یک قهرمان شکست ناپذیردرردیف سایرقهرمانان جنگهای گوریلایی جهان قرارمیگیرد. پنجشیرطی 10 سال مقاومت، شاهد 7 بار لشکرکشی سنگین قوای شوروی میشود وهریکی ازین حملات درچندمرحله اجراوهریک بشکست میانجامد.
با وجوداینکه سیاستهای مستقلانه مسعود دربرابرکشورهای خارجی باعث میشود تا وی از کمک های زیادی برخوردارنگردد، ولی بآنهم مسعود موفق میشود در5 ثور1371 رژیم دست نشانده شوروی راسرنگون ساخته وبحیث قهرمان جهاد وارد کابل میگردد.
مسعود وحکومت داری مجاهدین:
با پیروزی مسعود وایجاد حکومت مجاهدین درکابل، آرزوهای پاکستان بخاطربقدرت رسانیدن حکمتیاربه یاس مبدل میگردد. درنتیجه، حکمتیاربه راکتباران شهرکابل اقدام نموده وشهر زیبای کابل را به ویرانه تبدیل میکند.
شاید سخت ترین وتلخ ترین دوران حیات سیاسی مسعود همین دوران حکومت مجاهدین در کابل باشد. با وجود اینکه حکمتیارپیروزنمیگردد اما ازایجاد یک حکومت با ثبات درکابل جلوگیری میکند. تلاشهای مسعود درجلب همکاریهای سران ورهبران سیاسی تنظیم های مجاهدین توفیق نمی یابد وازپشتیبانی موثرکشورهای خارجی وبخصوص همسایگان نیزبی بهره میماند. بنابرین، موصوف ازوضع کابل و بی بندوباری مجاهدین دراین دوران سخت ناراض است و بنا بگفتۀ همرزمانش باربار از اینکه قبل ازرسیدن بکابل شهید نشده، اظهار اندوه وتاسف میکند.
مسعود ومقاومت برضد اشغالگران سیاه:
ناکامی حکمتیاردرمبارزه با مسعود باعث ایجاد وارسال نیروی جدیدی - بنام طالبان - ازطرف پاکستان میشود. این نیروی تازه وارد بکمک ارتش پاکستان موفق میشود قسمتهای زیادی از کشور را اشغال وبطرف کابل پیشروی کند. مسعود پس ازارزیابی اوضاع، با قوای خود بطرف شمال پایتخت عقب نشینی نموده وطالبان درمیزان 1375 وارد کابل میشوند وباینترتیب آرزوی دیرینه پاکستان مبنی برایجاد رژیم طرفدارپاکستان درکابل وتبدیل افغانستان بصوبه پنجم آنکشورعملی میگردد.
دراین زمان است که شخصیت استثنایی مسعود – منحیث سمبول واقعی واسوۀ مقاومت – باردیگر گل میکند. زیرا درهمین شرایط است که همه رهبران وفرماندهان درداخل وخارج کشور، مقاومت را بیهوده پنداشته وازاومیخواهند که باید کشوررا ترک گوید. اما اوبا صدای رسای خویش چنین فریاد میزند: اگریکنفرهم باقی بمانم نه تسلیم میشوم ونه فرار میکنم، بلکه مقاومت میکنم.
بلی، همین پایداری وایستادگی بینظیر دربرابرطالبان قرون وسطایی - این ارتش سیاه - اورا به سردار مقاومت ملی دربرابرطالبان پاکستانی وتروریزم بین المللی مبدل میکند وهنگامیکه ابر های یاس و نومیدی سراسرکشوررا فراگرفته است، مسعود بازهم درگوشۀ ازمیهن با امکانات نهایت محدودی، پرچم مقاومت ملی درمقابل اشغالگران خارجی را دراهتزاز نگه میدارد.
حماسه مقاومت دلیرمردان کوهپایه های هندوکش درطول پنجسال وپیوستن فرماندهان و رهبران گروهها واقوام مختلف کشوردرمناطق زیرکنترول وتحت رهبری خردمندانه مسعود دردرون ساختارجبهه متحد ملی درمقابل لشکریان جهل وظلمت ازجمله افتخارات بزرگ مسعود وفصل نوینی درزندگی سیاسی موصوف پنداشته میشود. دراین هنگام است که شخصیت مسعود ابعاد جدیدی پیدا میکند ومسعود از "آمریت درسطح پنجشیر" به یگانه امید و "رهبردرسطح کشور" مبدل میگردد. مسعود پس ازسفربه اروپا، منحیث شخصیتی درسطح جهانی، مطرح و مورد پذیرش قرارمیگیرد.
اینجاست که دیگرتروریزم بین المللی متوجه رشد شخصیت مسعود درمقیاس جهانی گردیده وبرای برداشتن موصوف ازسرراه، با شیوه های نامردانه وفرومایه وارد عمل میگردند وازهمان اسلوبی کارمیگیرند که سالها قبل، همتبارانش درقتل ابومسلم خراسانی – رهبر آزادیخواه ومقاومت خراسان زمین - کارگرفته بودند.
بلی، ما را درسوگ مسعود نشانیدند وتراژیدی اشغال خارجی واستبداد داخلی ادامه دارد! اما امروزنام مسعود احیا کنندۀ حیٍثیت های ازدست رفته، غرورهای شکسته شده وآرمانهای برباد رفته مردم ما است.
+ + +
دوستان: سخن برسربزرگ سازی ویا معصوم سازی مسعود نیست. دیگرمسعود درکنارما وجود ندارد اما زندگی عملی، بینش سیاسی وسابقه مبارزاتی اوازمسعود چنان شخصیتی ساخته است که با وجود تمام اشتباهات سیاسی که انجام داده ونیزانتقادات جدی ایکه دربعضی موارد (بخصوص دردوران حکومتداری مجاهدین درکابل)، علیه اووجود دارد اورا به یک "اسطوره" ویک "مکتب" تبدیل نموده است. زیرا اوفرماندهی است برخاسته ازمیان مردم که دربین آنها زندگی میکند. درمیان سربازانش غذامیخورد ودرکنارآنها میجنگد. درجمع آنها میخوابد ودر نبردهای بزرگ درخط مقدم قراردارد. مسعود درعفت وپاکدامنی بیمانند است وهیچکس نتنها ذرۀ انحراف اخلاقی دراوسراغ ندارد بلکه، بقول همرزمانش، هیچکس شاهد فحش وناسزا اززبان وی نبوده است.
تاکنون هیچگونه سند یا شاهدی وجود ندارد تا نشان دهد که مسعود درفکراندوختن مال ومقام بوده باشد. مسعود میتوانست مانند سایررهبران وفرماندهان، پولداربزرگی باشد اما وی زاهدانه زندگی میکند. مسعود میتوانست مانند تعداد زیادی ازرهبران وفرماندهان جهادی، هرچند گاهی ازدواج جدیدی کند ولی او با یک ازدواج ساده ودورازهرگونه آوازه وتشریفات اکتفا میکند.
مسعود به تاریخ، فرهنگ وگذشته سرزمین ونیاکانش افتخاردارد وبآن عشق میورزد. مسعود معتقد است که آزادی بدون آگاهی میسرنیست! اومیگوید اگر قرارباشد سه کتاب را بهمراه ببرم – قرآن مجید، مثنوی معنوی وشاهنامه فردوسی را برمیگزینم. درمورد حافظ میگوید که غزلهای او سرود های من است.
پیام مسعود واضح وآرمان مسعود روشن است: مقاومت وایستادگی در مقابل اشغال خارجی و استبداد داخلی - یعنی آزاد سازی کشوروتامین عدالت اجتماعی دربین مردم. مسعود نظراتی صریح دربارۀ حکومت آینده دارد؛ چنانچه درمصاحبه ای میگوید: حکومت آینده باید از طریق انتخابات و آرأ مستقیم مردم که درآن زنان و مردان اشتراک داشته باشند بوجود آید. یگانه طرز حکومتی که بتواند عدالت اجتماعی را در بین اقوام مختلف برقرارسازد دموکراسی وانتخابات مردمی است.
+ + +
گرچه تاکنون مقالات بیشماری درمورد اوصاف وابعاد مختلف شخصیت مسعود برشته تحریر در آمده است. اما، بعقیده من، آنچه شخصیت مسعود را یک سروگردن ازتمام فرماندهان و رهبران دیروزی ومدعیان امروزی آن متمایز و محبوب القلوب خاص وعام میسازد، سه اصل زرین است:
1. تقوا و پاکدامنی درزندگی شخصی وخصوصی، نه آلودگی وفساد؛
2. مقاومت و پایداری درمقابل اشغال واستبداد، نه معامله وسازش درمقابل پول ومقام؛
3. استقلال وغیروابستگی در رابطه به بیگانگان، نه مزدورمنشی و دست نشاندگی.
باینترتیب، من سخت باوردارم که بزرگداشت وتجلیل ازشخصیت ومقام مسعود بمعنی مبالغۀ اوصاف، کارکردها، مقدس سازی ها ویا اشک ریختن ها درسوگ اونیست، بلکه تجلیل واقعی، دوست داری، وفاداری و پیروی از مسعود، همانا تعقیب "مکتب" او و ادامه "راه" او یعنی تقوا و پاکدامنی، مقاومت وپایداری و استقلال وغیروابستگی درعمل است و بس!
مزن ای مدعی دست طمع بردامن یوسف زلیخا نیستی، قدرخریداری نمیدانی
منابع:
1. احمدشاه مسعود شهید راه صلح وآرامی (مجموعه مقالات). بکوشش مجیب الرحمن رحیمی. 1382
2. ویب سایت احمدشاه مسعود (مجموعه مقالات)
منبع لعلستان
هفته شهید و روز شهادت آمیر صاحب را گرامی میداریم
نویسنده: م.و.ر - ۱۳٩٠/٦/۱٤
یادداشت مدیریت ویبلاگ درواز!
مدیریت وبلاگ درواز دهمین سال روز شهادت آمیر صاحب شهید ، سالار شهیدان راه آزاده گی ،آزادی خواهی وحق طلبی را به همه آزاده گان وآزادی خواهان و رهروان راه شهید آحمد شاه مسعود تسلیت و تبریک عرض میدارد. وبه احترام ازپیشواز و گرامیداشت هفته ای شهید و به بهانه ای این روز به روح مقدس تمام شهیدان راه آزادی درود میفرستد. هم چنان نبشته ای از آقای ریگستانی یار و هم سنگر قهرمان ملی و ملیت های در بستر فرهنگی زبان پارسی را به زبان پارسی بدست نشر می سپارد تا همه دوست داران و به اندوه نشسته گان آمیر صاحب در سرزمین های فلات ایران از این نبیشته بهر مند شوند .دست اقای ریگستانی بی درد و قلمش توانا ، روح پاک آمیر صاحب شهید آسوده وارام تر ، راه مقاومت و آزادی ، را ه برگیزیده اش پر رهرو باد.
مدیریت ویبلاگ درواز
همه مسـافـر و مـن در عـجب ی بر آن کسی که به مقصد رسیده می گیریند
حوالی بعد از ظهر نهم سپتمبر 2001 بود. من از پنجره مراسم جشن استقلال تاجکستان را تماشا می کردم، که ودود برایم زنگ زد، صدایش می لرزید، مانند کسی که در حالت دویدن یا تیز رفتن با کسی تلفونی صحبت کند. گفت: هرچه عاجل آمادهی رفتن شو، پاسپورتت را هم با خود بگیر. گفتم: چه گپ شده؟ گفت: از نزدیک برایت می گویم، من در راه هستم و تا چند لحظهی دیگر می رسم...
عبدالودود از سال 1997 تا 2000 که من در تاجکستان به حیث آتشهی نظامی و نمایندهی احمد شاه مسعود کار می کردم، به حیث معاون من ایفای وظیفه می نمود. در سال 2000 من به حیث آتشهی نظامی در مسکو مقرر گردیدم و وی به حیث آتشهی نظامی در دوشنبه.
من در همان هفته به دوشنبه رفته از مسعود – که ما او را آمر صاحب می گوییم – اجازه خواستم تا به امریکا رفته خانواده ام را به مسکو منتقل کنم، که اجازه داد و گفت: "در آنجا دیر نمان و زود برگرد". به عجله لباس پوشیده از بالکن نگاه کردم، ودود هنوز نیامده بود، دلم آرام نگرفت، دوباره برایش زنگ زده پرسیدم چه خبر است؟ گفت: یک دقیقه بعد می رسم. گفتم: همین حالا بگو چه خبر است؟ گفت: آمر صاحب زخمی شده است. گفتم: زیاد یا کم؟ گفت: نمی دانم. پرسیدم: کی گفت؟ گفت: جمشید - مسوول تلفون وی-
تا آمدن ودود زمان زیادی بر من گذشت، نمی دانم چرا ما هیچ وقت دربارهی شهادت مسعود یا زخمی شدن او زیاد فکر نمی کردیم. شاید به خاطری که او را بسیار دوست داشتیم و هرگز چنین افکاری را به ذهن خود راه نمی دادیم، یا او را مطمئنانه به خدا سپرده بودیم و باور داشتیم که به او گزندی نمی رسد. من فکر می کنم علت دیگری هم داشت که گاهگاهی چنین به زبان آورده می شد: اگر خدانخواسته یک لحظه آمر صاحب نباشد همه چیز...! ما بر این نکته خوب واقف بودیم که چگونه همه رشته ها به او گره خورده بود. عبدالودود رسید و به طرف میدان هوایی دوشنبه حرکت نمودیم. از سفارت امرالله کارمند وزارت خارجه و داکتر عصمت الله را با مقداری دوا نیز با خود گرفتیم. در راه از جزئیات حادثه از او پرسیدم، گفت: همینقدر گفتند دو نفر عرب عملیات انتحاری انجام داده خود را در نزدیکی آمر صاحب منفجر کرده اند. وقتی به فرودگاه رسیدیم هلیکوپتر ما نیز رسیده بود. سوار هلیکوپتر شده به طرف افغانستان حرکت نمودیم. آمر صاحب را قبل از رسیدن ما به شفاخانهی کوچکی در سرحد تاجکستان – افغانستان که جهت تداوی زخمی های عاجل جنگ احداث کرده بودیم- انتقال داده بودند. از دوشنبه تا آنجا چهل و پنج دقیقه فاصله هوایی وجود داشت.
هنگامی که به هلیکوپتر سوار شدیم، پیلوتان مرا به کابین سه نفری خودشان دعوت کردند. این کاری بود که پیلوتان برای مهمانان یا دوستان خود می کردند. پهلوی کپتان پیلوت که عبدالواسع(بعدا شهید شد) بود نشسته به فکر فرو رفتم. ده ها سوال در ذهنم خطور می کرد. بیشتر این سوالات در بارهی این نبودند که چطور دو تروریست به احمد شاه مسعود نزدیک شده اند، و یا از ترتیبات امنیتی مسعود موفق به عبور شده اند، زیرا اوهمیشه به خاطر بی باکی اش نسبت به امنیت خود مورد انتقاد ما قرار داشت. من بازرسی یا تلاشی هیچ خبرنگار و یا مهمانی را که به ملاقات مسعود رفته اند، به یاد ندارم.
او بارها به خطر مواجه شده و نجات یافته بود، درین مورد کمتر به مشورت ها و تقاضاهای دوستانش توجه می کرد. سالهای زیادی از دوران جهاد را با دوسه محافظ که هیچ کدام آنها کدام آموزش خاص در این باره ندیده بودند، به گشت و گذار و سیر و سفر می پرداخت. ما یک تعداد جوانانی که از نزدیک با اومحشور بودیم، داستان های زیادی از او داریم که در بسا موارد خود را به خطر انداخته و نجات یافته بود. در این باره آرزومندم هفته نامهی وزین امید(وسایررسانه ها) صفحهای یا بخشی را تحت نام "در بارهی مسعود" و یا عنوان دیگری بگشایند تا همهژ آنهایی که در بارهی او خاطراتی دارند، به نگارش خاطرات خویش پرداخته و از این مجموعه کتابی یا رسالهای در بارهی او به چاپ رسد. البته این می تواند در مورد شناخت تحلیلی ابعاد شخصیت او کمک نماید.
به داخل هلیکوپتر بر می گردیم، آنچه مرا به شدت آزار می داد، این بود که اگر خدای ناخواسته او در اثر همین جراحت ها شهید شود، چه خواهد شد؟ حتی فکر کردن در بارهی آن رنج آور و تکان دهنده بود چه رسد به مواجه شدن به آن. با خودم در جنگ بودم تا فکرم را به چیز دیگری مشغول کنم، اما موفق نمی شدم. نمی دانم چرا رویم را به طرف کپتان عبدالواسع گردانیده از وی پرسیدم: وضع مریض ما چطور بود؟ وی که گوشی ها در گوشش بود، مثل اینکه درست نشنید، یا متوجه نگرانی من نشد،گوشی را از گوشش کمی دور کرده گفت: نفهمیدم. تکرار کردم وضع مریض ما چطور بود؟ گفت: کدام مریض؟ متوجه شدم وی از جریان بی خبر است، برای فرار از حقیقت به دروغی متوسل شده گفتم: خبر نداری که موتر استاد ربانی در بدخشان چپه شده و کمی زخمی شده است؟ گفت: نی خبر ندارم، بلکه ما از پنجشیر آمده می خواستیم خواجه بهاء الدین پایین شویم، قوماندان امیر جان گفت: مستقیم به دوشنبه رفته ریگستانی و ودود را بیاورید، حالا هم نمی دانم کجا باید برویم، بدخشان؟ گفتم: نخیر به فرخار می رویم. پس فضای سکوت بین ما حکمفرما شد و من همچنان با افکار پریشان در جنگ بودم.
بالآخره به میدانچهی کوچک فرخار- فرخار تاجکستان- رسیدیم، به مجرد پایین شدن از هلیکوپتر ده ها تن از پیلوتان به طرف هلیکوپتر هجوم آورده ما را حلقه کردند، کسی از من چیزی نپرسید، اما همه با نگاه های حیران و غمزده به طرف ما نگاه می کردند. آمر صاحب را یک ساعت قبل از رسیدن ما، به همانجا آورده و از آنجا به شفاخانهای که قبلاً تذکر دادم، برده بودند. تعداد کمی از پیلوتان موفق شده بودند او را ببینند، زیرا همه کارها به سرعت انجام گرفته بود. در آنجا دیر نمانده به طرف شفاخانه حرکت نمودیم، تا شفاخانه پانزده دقیقه با موتر فاصله بود، در نیمهی راه دو موتر دیگر از مقابل ما آمده با چراغ موترشان به ما علامت توقف دادند. اختم شاه رییس امنیت کولاب بود، از موتر پایین شده به مجردی که مرا دید به گریه افتاد، مرا در آغوش گرفته گفت: آمر صاحب بندگی کرد – اصطلاح تاجکی که برای وفات اشخاص به کار می برند – من این خبر را چگونه درک کردم و یا چه احساس کردم، درست به خاطرم نیست، اما هرچه بود من آرام بوده گریه نکردم، تعجب نکنید چرا؟ هنوز خیلی زود بود باور کنیم که خداوند مسعود را از ما گرفته است، آنهم به این سهولت و سادگی، نه در یک جنگ خونین، نه در یک محاصرهی خطرناک، نه در یک مبارزهی تن به تن. به شفاخانه رسیدیم، داخل محوطهی شفاخانه عدهای آرام و حیران، بهت زده و خاموش به ما می نگریستند. ما را به اتاقی که آمر صاحب بود رهنمایی کردند. به روی تخت پارچهای سفید بر روی او کشیده بودند. بلی، درست می گفتند آمر صاحب شهید شده بود. هنگامی که پارچه را از روی او دور کردم تا او را ببینم، غوغایی از گریه برخاست، همه به سختی گریستند، کاش نویسندهی خوبی می بودم تا کلماتی مناسبی برای به تصویر کشیدن آن لحظات می یافتم. ممکن است درست باشد اگر بگویم: همه زار زار می گریستند، مثل گریهی مادری برمرگ فرزند جوان، گریهی عروس بیوه بر مرگ ناگهانی شوهر، گریهی فرزندی بر مادر، گریهی پدری برخانوادهای از دست رفته، یا گریهی خانوادهای بر پدر از دست رفته، گریهی اصحاب بر جنازهی پیامبر یا اهل بیت بر علی و یا مسلمانان بر حسین در کربلا.
در چهره اش آثار کمی از پارچه های بمب دیده می شد، زیر چشم راستش زخمی کوچک اما عمیق به چشم می خورد، سینه اش سوراخ سوراخ و خونین بود، دو زخم عمیق و فرو رفته دقیقاً بر روی قلبش وجود داشت، که سفیدی استخوان سینه اش از آن معلوم می شد. قسمتی از انگشتان دست راستش قطع شده و در همان طرف زخم بزرگی به قطر پنج سانتی متر در قسمت لگن خاصره دیده می شد. استاد ربانی در اعلامیهای که به نسبت شهادت وی به قلم خودش نوشته بود. کلمهی "پیکر خسته و خونین" را در مورد او بسیار به جا به کار برده بود، پیکر خسته و خونین.
من نمی دانم او چه زحمتی کشید و چه رنجی برد، و اینک خود آرام خفته، و ما را با یک جهان مشکلات تنها گذارده بود. در حالی که به چهره اش نگاه می کردم، این آرزویش را که بارها از او شنیده بودیم به خاطر آوردم که می خواست در راه خدا شهید شود، و شد. آخرین بار این آرزویش را در سال 1992 که در جبل السراج بودیم و قرار بود به کابل برویم، از زبان وی شنیدم. گفت: مرحلهی انتقالی مرحلهی بدنام کننده است، خوشا به حال آنهایی که قبل از رسیدن به کابل شهید شدند. آدم اگر در راه خدا سوراخ سوراخ می شد چقدر خوب می شد. عادت داشت "من" نمی گفت، و به جای آن کلمهی "آدم" را به کار می برد. او واقعاً چنین آرزو داشت، اما ما هرگز چنین چیزی برای او آرزو نداشتیم. پارچه را دوباره بر رویش کشیده به صحن حویلی شفاخانه برگشتم، متوجه شدم عدهای دور کسی جمع شدند، به طرف آنها نزدیک شدم، دیدم جمشید مسوول تلفون وی است، بیهوش شده بود، دیگران هم حالت کمی از او نداشتند. در صحن حویلی تعداد زیادی نبودند، چهار یا پنج نفر داکتر، تعدادی از محافظان وفادار او رستم، ودود، عالم، ناصر و غیره، امیرجان قوماندان غند هلیکوپتر، خلیل معاون آتشهی نظامی و ما چهار تن که از دوشنبه رفته بودیم.
آن مجموعهی کوچک به یتیمان بی پدر می مانست، من از حیث سابقه از دیگران بزرگتر می نمودم. ما باید دست به کار می شدیم، ساعت سه بعد از ظهر شده بود، ما دیگر رهبر نداشتیم، ما خود باید تصمیم می گرفتیم، درمورد کشور، در مورد مردم، درمورد او، در مورد خودمان و ده ها مورد دیگر. زمان به سرعت می گذشت و من می دانستم اگر دشمن و دوست از این حادثه خبر شود، چگونه در چند ساعت همه چیز از هم خواهد پاشید. لهذا همگی را به آرامش دعوت کرده، تصمیم گرفتم محمد قسیم فهیم را که در فرخار افغانستان بود با انجنیر عارف و قومندان گدا دعوت نمایم. به فهیم خان زنگ زده گفتم: هر چه زود تر با انجنیر عارف و قوماندان گدا به محل ما بیایند. پرسید: وضع آمر صاحب چطور است؟ گفتم: داکتران گفته اند حد اقل دو هفته باید در بستر بماند، زخم ها عمیق اند، اما خطرناک نیستند، هدایت داد شما را طلب نمایم. نیم ساعت گذشت و آنها آمدند، هنگامی که فهیم به اتاق داخل شد، در دهن درب میخکوب شد، گفت: من چنین فکر نمی کردم. یکبار دیگر همه به گریه افتادند، غمی بزرگ بود، من آنروز بی مبالغه رنگ غم واقعی را دیدم، همه چیز سیاه بود، کاملاً سیاه و زشت. شاید بگویید: احساس درونی من بوده است، نخیر، من آن را دیدم برهمه جا گسترده بود.
از اتاق خارج شده در حویلی جمع شدیم. اینها بودیم: فهیم خان، انجنیر عارف، قوماندان گدا، عبدالودود، خلیل خان معاون وی، امیرجان قوماندان غند هلیکوپتر، امرالله صالح ،داکتر عصمت الله، حاجی رستم، عبدالودود و عالم محافظان وی، جمشید و ناصر مسوولین تلفون، نگارنده و چند تن دیگر که به خاطرم نمانده. من اول به سخن گفتن آغاز کردم. بعد از اتحاف دعا به آمر صاحب، گفتم:
برادران! ما رهبر خود را از دست دادیم، اما سنگر را نباید از دست بدهیم، آمر صاحب در راه دفاع از حفظ همین سنگرها به شهادت رسید، ما اگر خود را کنترول کرده بتوانیم اوضاع را هم کنترول کرده می توانیم، برای حقانیت راه ما چه دلیلی بالاتر از اینکه ما در این راه مسعود را قربانی داده ایم. سپس فهیم خان سخن گفت، و برادامهی راه او تأکید نمود. در مقابل ما، انبوهی از مشکلات قرار داشت که عمده ترین آنها عبارت بودند از:
1 – دشمنان نباید از شهادت او مطلع شوند.
2 – دوستان باید از شهادت او مطلع گردند، اما نه یکباره.
3 – مجاهدین و مردم هم باید مطلع شوند، اما نه ناگهانی.
4 – رهبر جدید کی باشد؟
5 – مراسم تدفین و تشییع جنازهی آمر صاحب چه وقت و چگونه انجام شود؟
بعد از مدتی بحث و غور به این فیصله رسیدیم:
1 – راه مسعود ادامه داده شود.
2 – فهیم خان رهبری را به دست گیرد.
3 – در قدم اول، در خارج کشورهای دوست از حادثه مطلع شوند و در داخل رییس جمهور و رده های بالای دولت و جبههی متحد و برادرانش.
4 – در قدم بعد مجاهدین و مردم.
5 – این کارها در مدت یک هفته یا کم و زیاد انجام گیرد خانوادهی وی فقط یکی دو روز قبل از مراسم تشییع و دفن جنازه مطلع ساخته شود، سپس مراسم انجام گیرد، تا آن وقت جنازه در محلی مصئون مخفی گردد.
6 – این فیصله به اطلاع مقاماتی که لازم است رسانده شود، تا اگر کمبودی در آن وجود داشت، اصلاح گردد.
7 – موضوع از مطبوعات و هرکس دیگر غیر از آنچه گفته آمد، مخفی داشته شود.
برای اجتناب از تفصیل، در چند جمله موضوع از این قرار بود:
1 – رهبری جدید و بازماندگان مسعود خود را با شرایط جدید که دیگر در آن مسعود حضور نداشت، وفق دهند.
2 – عکس العمل کشورهای دوست معلوم گردد که پشتیبانی خود را ادامه خواهند داد، یا مانند بعضی کشورها که تنها با سقوط شهر تالقان نزدیک بود طالبان را به رسمیت بشناسند، اینک با شهادت مسعود تغییر سیاست خواهند داد.
3 – حالت شوک و تکان شدید به جبهه وارد نشود تا از هم نپاشد بلکه نیروهای مسلح و مردم آهسته آهسته قبول کنند که حادثهای رخ داده است.
بر اساس همین فیصله هر کدام وظایفی به دوش گرفته به کار آغاز نمودیم. وظیفهی من و همراهانم ودود، امرالله صالح، خلیل و داکتر عصمت این شد که جسد شهید را به جایی مخفی انتقال دهیم، سپس من به دوشنبه رفته با مطبوعات کار نمایم، طوری که مطابق برنامه باشد. فهیم خان و دیگران به طرف افغانستان پرواز کردند، و من و همراهانم جنازهی آمر صاحب را حوالی شام از مقابل شفاخانه با هلیکوپتر برداشته به طرف نقطهای که هیچکس جز خدا و ما چند نفر نمی دانست، پرواز نمودیم.
بر من روزی سخت تر از آن نگذشته است که او را در سردخانهای تنها گذاشتم و درش را مهر و لاک نمودیم. آخر مسعود برای ما فقط یک رهبر نبود، او برای ما پدر بود، رهبر بود، برادر بود و رفیق بود. او تمام خصایل را داشت، ما از او خاطره های زیادی داریم، ما نسبت به او چند یار وفادار با اخلاص زیاد که آدمی را کور می کند و عیب طرف را نمی بیند، نبودیم. ما عمیقاً او را می شناختیم، بر صواب هایش تحسین می کردیم و بر خطاهایش انگشت انتقاد می گذاشتیم، او خود دارای چنان شجاعتی بود که به اشتباهاتش صادقانه اعتراف می نمود، و ما را رهبر بودن، یا بهتر بگویم انسان بودن را می آموخت. او مظهر والایی از خصایل انسانی بود که تعریفش در این مقال نمی گنجد. اما باید آن را در ذخیرهی معنوی این ملت گذاشت و به نسل های بعدی منتقل کرد، مگر می شود بدون مطالعهی کارنامه های نیک بزرگان این ملت، اساس فردا را گذاشت؟ در راه تا دوشنبه همچنان به فکر فرو رفته بودیم، در دل دعا می کردم که خداوند مردم ما را کمک کند، من می دانستم که اگر جبهه با قهر نظامی دشمن بشکند، طالبان با مردم چه معامله خواهند کرد، حتی تصورش انسان را شکنجه می داد! ساعت از دوی شب گذشته بود که به دوشنبه رسیدم. اولین دروغ را به مادرم گفتم، وقتی پرسید: آمر صاحب چطور است؟ گفتم: خوب است بسیار قابل تشویش نیست.
فردای آن ساعت هشت صبح بود که خانوادهی مسعود به دوشنبه آمدند، ما آنها را احتیاطاً منتقل کردیم تا اگر شکست و ریختی در جبهه آمد، به آنها دیگر بیشتر از این آسیب نرسد. اما آنها برعکس آمده بودند تا مسعود را ببینند. به میدان هوایی نرفتم تا به سوالهای آنها روبرو نشوم، پسرش احمد به برادرم سلیمان که به استقبال آنها رفته بود، گفته بود: در داخل هلیکوپتر مرا خواب برد، پدرم را دیدم که پیرهن در تنش نیست و سینه اش خونین است. ساعتی از آمدن شان نگذشته بود که احمد برایم زنگ زد. گفت: کاکا من احمد هستم، گفتم: احمد چطور هستی؟ به سوالم جواب نداده پرسید: کاکا پدرم چطور است؟ گفتم: خوب است، پسر زیرک و هوشیاریست، سوالهای زیادی در بارهی او کرد، و من همچنان برای وی دروغ می گفتم، نقش آزار دهندهای را بردوش من گذاشته بودند، دروغ گفتن، دروغ گفتن به همه کس، حتی به خانوادهی او. ما نزدیکترین کسان او، امروز به خانواده اش، به پسرش، به برادرانش دروغ می گفتیم، خداوند مرا ببخشد. گفت: کی مرا پیش پدرم می بری؟ گفتم: پس فردا. گفت: چرا فردا نی؟ گفتم: فردا بسیار کار دارم. باز پرسید: کاکا همراه پدرم در آنجا کیست؟ اولین بار بود که در مقابل یک کودک مات می شدم، اینجایش را هیچ کدام ما فکر نکرده بودیم، بلی، پدرش هم چنین حساس و دقیق بود، چگونه متوجه این نکته شده بود؟ ما باید یکی دو تن را به عنوان اینکه در خدمت وی هستند، در جایی پنهان می کردیم، چنانکه بعداً جمشید مسوول تلفون وی را در خانه مخفی کرده گفتیم نزد آمر صاحب است. اما اینک من چارهای جز این نداشتم که از جواب فرار کنم. گفتم: بچیم چقدر سوال می کنی، پس فردا با هم می رویم خودت از نزدیک او را می بینی.
در کنار صدها تلفونی که در طول شب و روز به آن جواب می دادم، تلفون های احمد نیز همچنان ادامه داشت، تا زمانی که یک روز قبل از انتقال جنازه اش، آنها را به دیدن مسعود بردیم. درین مورد نمی خواهم چیزی بنویسم، شما خود می توانید تصور کنید که زن، پسر و پنج دختر کوچک وی بر پیکرهی خسته و خونین او چه کشیده اند. دنبالهی ماجرا را خوانندگان حتماً از طریق تماس و مطبوعات می دانند و ذکر آن تکرار است. اینک می خواهم چند نکتهای را در مورد آخرین روزهای زندگی مسعود بگویم: من آخرین بار او را در دوشنبه دیدم، در خانه اش، عبدالودود هم بود. از روسیه و مسکو و کارهای ما پرسید، برایش پاسخ دادم. بعد پرسید: کار نوشتن کتاب (مسعود وآزادی)را به کجا رساندی؟ گفتم: بسیار پیشرفت نکرده، اما قدم هایی برداشته ام. باید تذکر دهم هنگامی که من به مسکو مقرر شدم، به احمد شاه مسعود گفتم: در نظر دارم با تعدادی افسران و عساکر شوروی که در جنگ افغانستان اشتراک نموده بودند، و همچنان کمونیست های داخلی دیده، کتابی بنویسم. به این موضوع بسیار علاقه گرفت و گفت: حتماً این کار را بکن، و رهنمایی هایی نمود، از جمله گفت: من آثاری را که تا حال نویسندگان افغان و شوروی نوشته اند خوانده ام بعضی بسیار به خطا رفته اند و عدهای هم حقیقت و کذب را با هم مخلوط کرده اند. از جمله از چند خطا در اثر جنرال گروموف و "چهره های عریان" گلبدین یاد کرد. سپس گفت: از آتش بس (1982) در پنجشیر آغاز کن، من گفتم: آتش بس با شوروی ها در پنجشیر یک گوشهی از جهاد است، در فرصتش به آن خواهم پرداخت. گفت خیر در این باره تمام نویسندگان شوروی و افغان به خطا رفته اند. از همینجا آغاز کن. بر اساس همین برنامه کار را آغاز کردم، او خود برای اولین بار در بارهی علت آتش بس با شوروی ها سخن گفت و من سخنان او را ثبت کردم. همچنان با چند تن افغان دیگر و ترجمان های تاجکی که در جریان مذاکرات بودند، ملاقات نمودم. قرار بود با جنرالانی که در آن وقت از طرف شوروی نماینده بودند نیز ملاقات نمایم، و مسعود همان موضوع را می پرسید.
پرسید: تا حال با کدام های شان ملاقات کرده ای؟ گفتم: با رده های بالا هیچ کدام، اما با پایین ترها تعدادی را دیده ام. گفت: چرا با رده های بالا که جریان را می فهمند ملاقات نکرده ای؟ گفتم: تعداد زیادی از آنها حالا بسیار پول دار و منصب دار شده اند، و این برای من مشکلاتی را پیش می کند. به طور مثال اگر من آنها را دعوت کنم به دفتر من نمی آیند، اگر من بخواهم به دفتر آنها بروم در آنجا حاضر نمی شوند یک صحبت طولانی در بارهی گذشته انجام دهند. اگر به محل سوم بروم باید رستوران باشد، در رستوانهای عادی آنها نمی آیند، و در رستوران های مجلل توان اقتصادی من اجازه نمی دهد که آنها را دعوت نمایم. تبسمی نموده گفت: "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها!" خندیدیم، و سپس قسمتی از کتاب را که نوشته بودم برایش خواندم، که مورد پسندش واقع شد. گفت: مطالعهی کتاب های نظامی عموماً برای همگان خسته کن است، کوشش کن جریان حوادث داستان گونه بیاید، تا اینجا خوب پیش رفته ای. این آخرین دیدار من با مسعود بود، فکر میکنم اواخر ماه اگست 2001 بود.
در اینجا می خواهم در بارهی آخرین روزهای زندگی مسعود از زبان همسرش، محافظانش، مسعود خلیلی و دیگران چیزی بگویم. احتمالاً پنجم ماه سپتمبر یعنی آخرین باری که خانواده اش مسعود را دیده اند، بیرون خانه بالای چوکی نشسته بوده، قسمت ساعد دستش را بر روی چشمهایش گذارده بود. ناگهان دستش را از روی چشم برداشته به خانمش می گوید: من به زودی شهید می شوم، نمی دانم سرنوشت تو چه خواهد شد، خیاطی را هم نمی دانی که کار کنی و زندگی ات را پیش ببری. سپس اشارهای به تپهای در عقب باغ شان نموده می گوید: مرا در آنجا دفن کنید.
خانمش در این جریان چندبار سخنان او را قطع می کند و می گوید: تو چه می گویی؟ اما او ادامه داده بعد به احمد پسرش می گوید: تو می توانی به یک نفس تا سر قبر پدرت بدوی؟ بعداً قلم و کاغذ را می گیرد تا وصیتی نماید، خانمش به گریه افتاده کاغذ را از نزدش گرفته نمی گذارد چیزی بنویسد. روزی که از پنجشیر به شمال پرواز می کند، هنگام لباس پوشیدن به خانمش می گوید: این آخرین لباس پوشیدن من در این خانه است. گویا او در این چند روز اخیر چند بار همسرش را به گریه انداخته است. آن شب با مسعود خلیلی صحبتی طولانی می کند، از سیاست کمتر صحبت می کند و بیشتر به سخنان معنوی علاقه می گیرد. خلیلی گفت: از هر در سخنی گفتم، از اولیا، مرشدان مشهور، صوفیان بزرگ، روح، خدا و آسمان ها. بسیار به دقت می شنید، بیشتر شنید وکمتر گفت. در میان سخنان این شعر را بسیار پسندید و آن را چند بار بالایم تکرار نمود، هر بار که می خواندم به آن عمیق می شد و می گفت یکبار دیگر بخوان:
فریب جـهان قصهی روشـن است
ببین تا چه زاید شب آبستـن است
تا ساعت سه شب همچنان من سخن گفتم و وی شنید. چون ساعت سه شد از او اجازه خواستم که بروم بخوابم، و الا برای نماز بیدار نخواهم شد. گرچه قلباً نمی خواست اما اجازه داد. بعد از مرخص شدن مسعود خلیلی وضو گرفته به خواندن نماز تهجد آغاز می کند. مسعود همیشه نماز تهجد می خواند، به وضو گرفتن و نماز خواندن و قرآن خواندن بسیار حریص بود و علاقه داشت، اما هیچگاه افراط نمی کرد.
محافظینش گفتند: آن شب تا صبح نماز تهجد خواند و نخوابید. بعد از نماز صبح و طلوع آفتاب، که عادت داشت کمی خواب می کرد بازهم نخوابید. حوالی صبح ناگهان همه محافظین خود را طلب نموده دستور می دهد در یک صف مقابل وی بایستند. سپس از اتاق خارج شده بدون اینکه چیزی بگوید به چهرهی یک یک آنها خیره می شود.ای کاش آنها می دانستند که این نگاه های وداع با دوستان وفادار اوست. بعد آنها را مرخص می کند. محافظانش ازین حرکات اخیر او هیچ چیزی نمی دانند، آنها بعداً دانستند که آن نگاه ها، نگاه های جدایی بود. در مورد جریان حادثه در داخل اتاق در فرصت های بعدی خواهم نوشت. همچنان اگر فرصتی بود و مهلتی، آنچه من از مسعود می دانم و به خاطر دارم، خواهم نوشت و آرزومندم دیگران هم چنین کنند. مسعود رفت و ما با او وداع گفتیم، اما با جسم او، نه با فکر او.
ستراتژی او بسیار روشن بود: افغانستان مستقل، مترقی، بزرگ و قوی با اسلام معتدل. او نمونهی خوبی از یک رهبر افغان و مسلمان بود. دارای صفاتی والا، مومن، شجاع، صبور و دانا. و می گفتی این صفات مانند ابزار کار در دست اویند که می داند آنها را در کجا و کدام موقع به کار برد، هوش، دقت، خشم، رحم، سکوت، صمیمیت، مزاح، صبر و عفو. اما چهار چیز را بسیار دوست داشت، چنانکه بعضی اوقات آدم نمی دانست کدام یک را بیشتر دوست دارد: دینش، سرزمینش، مردمش و آزادی!
بر گیرفته از ویبلاگ ریگستانی
کودتای مدرن حکومت علیه مجلس با 8 نماینده بعداز تقریبا 8 ماه با زور نظامی
نویسنده: م.و.ر - ۱۳٩٠/٦/۱٢
حکومت با محاصرهی مجلس، هشت عضو جدید را وارد نمود
آثار حکیمی
هشت تن از نُه نامزد برنده اعلام شده، سوگند وفاداری به جا نمودند
در پیوند به عملی شدن فیصلهی کمیسیون انتخابات، امروز هشت تن از نُه نمایندهی برنده اعلامشده که با حمایت نیروهای امنیتی وارد مجلس شدند، سوگند وفاداری به جا آوردند.
در واکنش به این تصمیم، ائتلاف حمایت از قانون که مخالف هرگونه تغییر در ترکیب فعلی مجلس است، دست به اعتراض زده و خواست تا نمایندگان سلب صلاحیتشده را با خود به مجلس ببرد اما توسط نیروهای امنیتی از ورود اعضای این ائتلاف که دو تن از 5 عضو هئیت مدیرهی مجلس در میان شان بودند، جلو گیری شد.
این ائتلاف، توسل حکومت به نیروی نظامی در معرفی این افراد را "کودتا" عنوان نموده و آن را خلاف قانون میخواند.
عبدالظاهر قدیر، رهبر ائتلاف حمایت از قانون، ممانعت از ورود اعضای ائتلاف حمایت از قانون توسط نیروهای مسلح به صحن مجلس را، کودتای رییس جمهور در برابر نمایندگان مردم عنوان نمود. آقای قدیر گفت: "موضع ما در مورد تغییر در ترکیب مجلس روشن است. ما هرگونه تغییر در ترکیب مجلس را خلاف قانون میدانیم. امروز حکوت با توسل به زور، خلاف قانون، شماری را به مجلس معرفی نمود که از نظر ما مشروعیت ندارد و این، کودتا در برابر آرای واقعی مردم است."
با آن که شمار اعضای حاضر در مجلس به سی تن نمی رسید، هشت تن از نُه نامزدی که در فیصلهی کمیسیون انتخابات، برنده اعلام شده اند، در حضور عبدالرئوف ابراهیمی، رییس مجلس نمایندگان سوگند وفاداری به جا نمودند.
همچنان تصاویر نُه نمایندهی سلب صلاحیت شده از سوی کمیسیون، در درِ ورودی مجلس نصب شده بود تا نیروهای امنیتی از ورود آنها جلوگیری نمایند.
نیروهای امنیتی با مسدود ساختن دروازههای ورودی مجلس،
از ورود اعضای ائتلاف حمایت از قانون جلوگیری نمودند.
یکی از مسئولان امنیتی که نخواست نامش فاش شود، در گفتگو با "بامداد" اظهار نمود که آنها به فرمان مستقیم ریاست جمهوری از ورود نمایندگان سلب صلاحیتشده و اعضای ائتلاف حمایت از قانون جلوگیری نموده اند.
مراسم ادای سوگند هشت نامزد در حالی برگزار شد که اطراف مجلس نمایندگان، توسط نیروهای مسلح محاصره شده بود و اعضای ائتلاف حمایت از قانون، اجازهی ورود به مجلس را دریافت نکردند.
آقای ابراهیمی در این مراسم گفت: "حکومت نباید در معرفی این افراد، به نیروی نظامی متوسل میشد. من مسئولیت پیامد این کار را به عهده نمی گیرم و هرگونه مسئولیت عواقب این رفتارها به دوش حکومت میباشد."
رییس مجلس: حکومت نباید در معرفی این افراد، به نیروی نظامی متوسل میشد. من مسئولیت پیامد این کار را به عهده نمی گیرم و هرگونه مسئولیت عواقب این رفتارها به دوش حکومت میباشد.
اما اعضای "مجمع اصلاحطلبان" که گفته میشود با حمایت حکومت ایجاد شده است، با حمایت از عملی شدن فیصلهی کمیسیون انتخابات، عملی شدن این فیصله را برای پایان بحران انتخابات در افغانستان، کار درست میدانند.
مولوی شهزاده شاهد، نمایندهی مردم کنر و عضو مجمع اصلاح طلبان، میگوید: "دیدگاه ما با ائتلاف حمایت از قانون در بحث غیر قانونی بودن دادگاه ویژهی انتخابات، یکسان بود؛ اما فیصلهی نهایی کمیسیون انتخابات به عنوان مرجع قانونی از دید ما قابل اجرا و در پایان دادن به بحران انتخابات، تصمیم درستی میباشد."
پس از حدود نُه ماه جدال بر سر نتیجهی انتخابات میان حکومت، کمیسیون انتخابات و مجلس، کمیسیون انتخابات در مغایرت با فیصلههای قبلی اش، یک شنبه 30 اسد، نُه نمایندهی مجلس را سلب صلاحیت نمود و به جای آنها نُه تن را از میان نامزدان معترض برندهی انتخابات اعلام نمود.
مجلس نمایندگان در واکنش به این تصمیم کمیسیون، آن را غیر قانونی خوانده و آوردن هرگونه تغییر در ترکیب مجلس را، به بحران کشاندن کشور دانسته بود.
با این حال هرچند امروز هشت تن از نُه نمایندهای که کمیسیون انتخابات آنها را برنده اعلام کرده است، سوگند وفاداری به جا نمودند اما هنوز روشن نیست که این اقدام حکومت به بحران موجود پایان خواهد بخشید یا این کار، میتواند سبب کشمکشهایی تازه در افغانستان شود.
منبع بامداد
مجلس نماینده گان و تنش های تازه
نویسنده: م.و.ر - ۱۳٩٠/٦/۱٢
با تصمیم حکومت افغانستان برای معرفی افراد برنده معرفی شده انتخابات پارلمانی به مجلس نمایندگان، شماری از نیروهای امنیتی در اطراف ساختمان مجلس مستقر شده اند.
روز شنبه، ۱۲ سنبله/شهریور، مقام ها به همراه هفت تن از ۹ نفری که کمیسیون مستقل انتخابات اخیرا آنها را برنده انتخابات ۲۷ سنبله سال گذشته اعلام کرد
اما اعضای ائتلاف حمایت از قانون که این تصمیم کمیسیون انتخابات را غیرقانونی می دانند، واکنش شدیدی نسبت به تصمیم مقامهای حکومتی برای حضور در صحن مجلس و معرفی این افراد نشان دادند.
از سوی دیگر نیروهای پلیس هم در اطراف ساختمان مجلس مستقر شده و مانع ورود ۹ نماینده سلب صلاحیت شده از جانب کمیسیون به مجلس شده اند.
در همین حال، به خبرنگاران مستقر در ساختمان پارلمان افغانستان اجازه داده نشده که به محل ویژه خبرنگاران در صحن مجلس نمایندگان بروند.
اعضای ائتلاف حمایت از قانون در پی اعلام تصمیم اخیر کمیسیون انتخابات دست به تحصن زدند
احمد بهزاد نائب رئیس دوم مجلس گفته است که مقامهای حکومت قصد دارند که افراد تازه معرفی را شده را "به زور" به مجلس معرفی کنند و آنها به همراه نیروهای مسلح به مجلس آمده اند.
این در حالی است که اعضای ائتلاف حمایت از قانون نمایندگان سلب صلاحیت شده از جانب کمیسیون را "نمایندگان منتخب" می دانند و تلاش دارند که آنها را علیرغم ممانعت پلیس، وارد مجلس کنند.
وحید پیکان، خبرنگار بی بی سی در مجلس نمایندگان می گوید که دهها مامور پلیس ضدشورش در اطراف ساختمان مجلس مستقر شده و مانع ورود اعضای ائتلاف حمایت از قانون، که شمار آنها در حدود ۶۰ یا ۷۰ نفر میرسد نیز شده اند.
با این حال، به احمد بهزاد، عبدالظاهر قدیر، رئیس ائتلاف حمایت از قانون و دیگر نمایندگان عضو این ائتلاف اجازه حضور در صحن مجلس داده نشده است.
آقای قدیر گفته است که حامد کرزی، رئیس جمهوری تلاش دارد تصمیم اخیر کمیسیون انتخابات را که مورد حمایت او است از طریق نظامی به اجرا بگذارد و افراد تازه معرفی شده را به زور نیروهای مسلح وارد مجلس کند.
خبرنگار بی بی سی می گوید که تا حال مراسم معرفی آنها در مجلس هم برگزار نشده و وضعیت در مجلس پرتنش است.
بی بی سی
دوپارچگی مجلس نماینده گان افغانستان
نویسنده: م.و.ر - ۱۳٩٠/٦/٦

مجلس شورای ملی افغانستان در جلسه علنی وعمومی روز شنبه زمانی که مولوی شهزاده شاهد یک تن از اعضای گروپ پارلمانی بنام مجمع اصلاح طلبان حمایت خویش را از فیصلۀ اخیر کمیسیون انتخابات اعلام کرد فضا متشنج شده به برخورد لفظی و فزیکی میان وکلا در داخل خانۀ ملت مبدل شد.
گفته میشود این مجمع خط ارگ را دنبال میکنند.
زمانی که مولوی شاهد یک بخشی از متن بیانیه یی از قبل تهیه شده را در مجلس به خوانش گرفت، خانم سیمین بارکزی وکیل ولایت هرات که در فیصله اخیر کمیسیون رد صلاحیت شده است، چادر سیاه خود را به سوی آقای شاهد پرتاب کرده وی را "رو سیاه" خطاب کرد .
به دنبال آن اعضای ولسی جرگه از چوکیهای شان برخاسته وتعدادی ازین نماینده گان ولسی جرگه بر یکدیگر حمله ور شدند. از زبان شماری از وکلا این شعار بلند شد که ملا شاهد " غلام پاکستان است " و درین هیاهوی وبرخورد های لفظی وحتی فزیکی رئیس ولسی جرگه ختم جلسه عمومی را ختم اعلام کرد.
درین حال شماری از اعضای ولسی جرگه درداخل تالار باقی ماندند وتعدادی اعضای مجلس که خود را عضو گروپ پارلمانی مجمع اصلاح طلبان میگفتند تالار را ترک کرده به غرض شرکت در نشستی که از سوی اصلاح طلبان در محوطه ولسی جرگه ترتیب شده بود در حرکت افتادند.
دقایقی بعد که جلسه مجمع اصلاح طلبان دایر شد، با نشر یک اعلامیه مطبوعاتی سه ماده یی پشتیبانی خود را از فیصله کمیسیون مستقل انتخابات اعلام کردند که از سوی سازمان ملل متحد، کمیسیون اروپایی، سفارت ایالات متحده امریکا در کابل استقبال شده است.
قابل یادآوری است که رئیس جمهور کرزی نیز پس از خاموشی پنج روزه از آن تایید به عمل آورده آن را اجرایی دانسته است.
اعلامیه نکات ذیل را در بر داشت که توسط ملا شاهد به خوانش گرفته شد:
" نخست , مجمع پارلمانی اصلاح طلبان علی الرغم برخی از اتهامات فیصله کمیسیون مستقل انتخابات را یگانه راه حل بیرون رفت از معضله دانسته از تطبیق آن حمایت میکند. دوم، به خاطر مصالح ومنافع ملی لازم است به بحران موجود نقطه پایان گذاشته شود. سوم، افرادی که از فیصله یی کمیسیون مستقل انتخابات متضرر شده اند از جانب رییس جمهور اعاده حیثیت شوند."
واما اسدالله سعادتی، سخنگوی گروپ پارلمانی حمایت از قانون، درمورد جنجال وپرخاش در مجلس مدعی است که یک کودتا از سوی حکومت در درون پارلمان سازماندهی شده بود که با واکنش جدی نماینده گان مردم به ناکامی مواجه شد:
" متاسفانه امروز برخلاف توقع وانتظار، گروهی بنام اصلاح طلبان که در واقع اجندای حکومت را پیش می برند خواستند یک کودتای را از طرف حکومت در داخل مجلس سازماندهی نمایند برای تطبیق خواسته های حکومت. وبه بهانه ای اظهار نظر گفت که تصمیم کمیسیون مستقل انتخابات مورد حمایت ماست باید تطبیق شود واین موضوع سبب جنجال شد و وکلای مردم به یک واکنش جدی دست زدند وجلسه مختل شد و کودتا به ناکامی انجامید."
تحلیل گران و آگاهان مسایل حقوقی وسیاسی به این هیاهوی وغوغا در پارلمان و در مجموع به بحران جاری در کشور دیدگاه متفاوت داشته و به این اندیشه اند که برای بحران کنونی که عمداً از سوی رئیس جمهور جهت دستیابی به اهداف آشکار وپنهان ایجاد شده است، راه حل حقوقی وقانونی وجود ندارد.
داکتر فاروق بشر، استاد حقوق وعلوم سیاسی در دانشگاه کابل در مورد گفت:
" اصلاً جایی که قانون است بی قانونی صورت گرفته ومرتکب جرم شده اند. باید هر دو جناح مجازات شود تا قانون مورد تطبیق قرار گیرد. اما بدبختی مملکت درینجاست که فعلاً قوه های مقننه و قضایه و اجرائیه زیر سوال مشروعیت بسر می برند. تا زمانیکه مسأله مشروعیت نظام حل نشود عدالت تامین شده نمی تواند."
عبدالستار سادات، وکیل مدافع وآکاه به مسایل حقوقی اینگونه مسایل را یک امرمعمول پنداشته میگوید که پارلمان ما ازینگونه مسایل زیاد تجربه کرده است:
" فکر میکنم که این مسایل درپارلمان بوجود می آید و زیاد هم طول نمی کشد بخصوص پارلمان ما که تجارب اینگونه نزاعها را زیاد دارد. در نهایت امر این 9 نقر جدید به پارلمان راه خواهند یافت."
واما هستند تعدادی از تحلیل گران که هر دو جناح را به خویشتن داری دعوت نموده راه حل را مربوط میدانند به میزان تنزل طرفین قضیه، زیرا به باور این دسته از آگاهان مسایل سیاسی، راه حل حقوقی و قانونی وجود ندارد و پایان دادن به بحران کنونی در کشور هم یک ضرورت ونیاز مبرم مملکت است.
صدای امریکا
ایرانویچه سرزمین اهورا وشهرهای اهورای دراویستا زردشت (ابرم سپنتمان)
نویسنده: م.و.ر - ۱۳٩٠/٦/٤
در عهد کیانی که در واقع عهد اوستا و زردشت است، سرزمینهای غرب کویر نمک تا کوههای آرارات در ترکیه امروزی بنام مازندران یاد میشده است، و مازندران کنونی بنام بیشه مازندران بوده است نه اصل مازندران. مردم مازندران در اوستا و شاهنامه بنام دیو خوانده شده است. دیو به معنی حیوان شاخدار و دم دار نبوده است، بلکه دیو به معنی مردم صحرانشین و وحشی و بی تمدن بوده است. نویسندگان یونان باستان این حوزه را بنام میدیا و میدُوس (ماد) یاد کرده اند، که میدوس یونانی همان دیو شاهنامه و وحشی عربی میباشد. در شاهنامه بخش شرقی این ناحیه بنام گرگساران و سکَساران یاد شده است...

آتشکده نوبهار یا کعبه زردشت در بلخ (معروف به مسجد نه گنبد)
شهرهای اَهورایی در اَوِستا
در فصل نخستین وندیداد (کتاب سوم اَوِستا) که در بارة آفرینش جهان است، از سرزمین «ایرانویجه» و شانزده شهر اهورایی نام برده شده است. «ایرانویجه» همراه با «رود دائیتی» (رود بلخ) به عنوان نخستین سرزمین اهورایی است. فصل دوم وندیداد در باره مکالمات اهورامزدا با جمشید در ایرانویجه و زندگی اولیه انسانی و ساختن «ورِ جمکرد» (شهر بامیان یا بلخ) توسط جمشید است.[1]
جغرافیای مملکت ایرانویجه در اوستا با نام پانزده شهر یا ایالت مشخص شده است. یعنی شهرهای اهورایی عبارت از پانزده حوزة مسکونی بوده که آریاها از تبار کیومرث در آن ساکن بودند. این سرزمین از شرق تا رود سِند، از غرب تا کویر نمک، از شمال تا کوههای حصار و دروازة آهنین و از جنوب تا توران جنوب (مُکران= بلوچستان کنونی) و دریای عُمان، محدود شده است. بیرون ازین حدود توران و مازندران خوانده شده است.
نخستین سرزمین اهورایی در وندیداد، «اِیریاناوَئِجه» (ایرانویجه) همراه با «رود دائیتی» (رود بلخ) است.[2] 2- سُغُدا یا گَوَ 3- مَؤرو (مرو) 4- بَخذِی (بلخ) 5- نِسایه (نِسا یا استر آباد در جنوب میمنه) 6- هَرِیوا (هرات) 7- وَهکرت (کابل) 8- اُرُوَ (توس یا غزنی) 9- خَنِنتَه (کنرها) 10- هَرَخوَتی (حوزة عُلیای هیرمند) 11- هِیتُومند (= الرخج= هیلمندِ جنوب و محدودة قندهار و نیمروز) 12- راگا (راغ و بدخشان) 13- کَخره یا چَخرَ (سرزمین قرخ، غرجستان) 14- وَرَنه (بامیان) 15- هَپتَه هِندو (سند و پنجاب در پاکستان کنونی) 16- رنگها (ختلان) میباشد. [3]
بجز شهرهای یاد شده، در اوستا از دو هزار و دوصد و چهل و چهار کوه و شمار زیادی رود و رودخانه نیز نام برده شده است. کوه البرز و اُپارسِین و هُوکَر از جمله مهم ترین و بنیادی ترین کوهها، و رود داییتی (رود بلخ) و فراخکرت (رود هیرمند) و رنگها (رود جیحون یا آمودریا) از جمله مهم ترین رودهای اهورایی شمرده شده است.
به نظر میرسد که بیشترین شهرها و رودها و کوههای اوستایی بر حوزه افغانستان کنونی قابل تطبیق است. [4] پوهاند عبدالحی حبیبی درین مورد نوشته است: در کتاب سوم اوستا (وندیداد) از شانزده قطعه سرزمین معلوم آن وقت یاد شده که برخی از آن سرزمینها در افغانستان کنونی یا خراسان واقع شده اند. هم چنین در یشتهای اوستا نامهای کوهها و رودهایی آمده که همة آن در این سرزمین اند.[5]
دکتر پورداود یکی از مورخان پیشگام ایرانی نوشته است: «اسامی ممالکی که در اوستا از آنها نام برده شده، غالبا در شرق ایران [پهلوی] واقع است.[6] کلیة ممالک شمال شرقی و شرقی ایران [پهلوی] و در جزء آن قسمتی از خاک افغانستان، سرزمین نشو ونمای دین زردشتی است و همین ممالک نیز سرزمین داستان ملی ما و میدان کار زار یلان و ناموران است. شمال ایران [پهلوی] بویژه ایالت های گیلان و مازندران در تاریخ دینی ایران [کهن] مسکن دیوها نامیده شده است... در تاریخ دینی از جنوب ایران [پهلوی] اصلا صحبتی نیست. از هیچ یک از ایالتها و کوهها و رودهای آن سامان در کتب مقدس نام و نشانی نیست. [7]
در عهد کیانی که در واقع عهد اوستا و زردشت است، سرزمینهای غرب کویر نمک تا کوههای آرارات در ترکیه امروزی بنام مازندران یاد میشده است، و مازندران کنونی بنام بیشه مازندران بوده است نه اصل مازندران. مردم مازندران در اوستا و شاهنامه بنام دیو خوانده شده است. دیو به معنی حیوان شاخدار و دم دار نبوده است، بلکه دیو به معنی مردم صحرانشین و وحشی و بی تمدن بوده است. نویسندگان یونان باستان این حوزه را بنام میدیا و میدُوس (ماد) یاد کرده اند، که میدوس یونانی همان دیو شاهنامه و وحشی عربی میباشد. در شاهنامه بخش شرقی این ناحیه بنام گرگساران و سکَساران یاد شده است.
سرزمینهای یاد شده در عهد ساسانی به نام «اِرانشَتر» (ایرانشهر، شهر ایران) خوانده شده و در منابع دورة اسلامی به مدت بیش از هزار سال بنام پارس و عراق و گیل و دیلم و آذربایجان یاد شده است.[8]
نام رسمی کشور پارس، هفت دهه پیش از این، یعنی در سال 1314 خورشیدی در عهد رضا شاه پهلوی به نام «ایران» تغییر داده شد. [9]
دکتر محمود افشار یزدی درکتاب «افغان نامه» درمورد نام گذاری جدید ایران، مینویسد: «طبق دایرت المعارف بریطانیا (جلد17 ص647 چاپ1968م) در21 مارس 1935م (1314ش) دولت ایران از دول خارجه که به زبان های خود به عادت قدیم و تقلید از یونانی ها و رومی ها، ایران را «پارس» می نامیدند، خواست که او را ایران بخوانند نه «پارس و پِرس». بعضی کسان از این خواهش نا راضی بودند، حتی چرچیل سیاست مدار انگلیس اکراه خود را اظهار کرده بود.»[10]
غلام محمد غبار مورخ هموطن می گوید: «باید توجه داشت که کاربرد کلمة «ایران» در حدود فعلی یعنی جانشین شدن کلمة فارس، از محدودة پنجاه سال تجاوز نمی کند و به این مفهوم، نام کاملا جدید است.»[11]
متن اوستا و شهرهای اهورایی
لازم به یادآوری است که محتوای اوستا غالبا مطابق با واقع و بسیار طبیعی است، مگر آنکه موضوعات ساده و طبیعی را که خود ما همیشه در طی زندگی روز مره ناظر آن هستیم، با زبان مذهبی و در قالب شعر و با تعبیرات شاعرانه و کنایی بیان کرده است، لذا خواندن ترجمة آن که تقریبا لفظ به لفظ صورت گرفته، سنگین است و نیاز به حوصله و دقت فراوان دارد.
اینک شما را به خواندن متن اوستا در باره شهرهای اهورایی و رود داییتی، بر اساس ترجمه وندیداد (کتاب چهارم اَوِستا) توسط هاشم رضی دعوت می کنم.[12]
وندیداد: فصل 1- بند (1) و (2) «اَهُورمُزد[13] به اِسپیتْمَه زرتشت گفت: ای سپی تمه زرتشت من جای رامش بخش (آرامبخش) را آفریدم. ای سپیتْمَه زرتشت اگر من نمیآفریدم جای رامش بخش را، هیچ جا شادی نبود. پس همة مردم جهان اَستومَنْد (مادی) ایران ویج را فراز میشد. [یعنی به ایرانویج بالا می آمد و زندگی سخت می شد].»
بند (3) « من که اهورامزدا هستم، نخستین از جاها و شهرهای بهترین را آفریدم، «ایرانویج» با «دائیتیای» نیک بود. آنگاه برای آن آفت را فراز آفرید،[14] اَنْگَرَمینوی پرمرگ، مار «رَاُئیذیِتَه» (مارآبی بزرگ، نوعی مار سرخ یا اژدها) و زمستان دیو آفریده را.»
بند (4) «آنجا [15] ده ماه زمستان و دو ماه تابستان است (هفت ماه هست تابستان - پنج ماه زمستان آشکارا) و این ده ماه سرد هست، آبها سرد، زمینها سرد...» [16]
وندیداد: فصل 1- بند (5) «من که اهورامزدا هستم، دومین از جاها و شهرهای بهترین را آفریدم، «گَوَ» است که نشیمنگاه سُغْدیهاست.»
بند (6) «من که اهورامزدا هستم سومین از جاها و شهرهای بهترین را آفریدم، «مرو» است با مردم دلیر و اَشَهگرای.»
بند (7) «چهارمین از جاها و شهرهای بهترین را آفریدم من که اهورامزدا هستم، «بلخ زیبا» و افراشته درفش است.»
بند (8) «پنجمین از جاها و شهرهای بهترین را آفریدم ... «نِسایه» (نِسا) است که میان مرو و بلخ واقع است.»
بند (9) «ششمین از جاها و شهرها که آفریدم ... «هرات» است که در آنجا به هنگام وقوع مرگ خانه را رها میکنند.» [17]
بند (10) «هفتمین از جاها ... را آفریدم ... «وَئِکِرِتَه» [18] (کابل) است که آنجا خارپشت سکونت دارد.» [19]
بند (11) «هشتمین از جاها ... را آفریدم «اُورْوَ» پرچراگاه است.»
بند (12) «نهمین از جاها را آفریدم، «خَنِنْتَه» میباشد که نشیمنگاه وِهِرکانَه (گرگان است).[20] آنگاه اَنْگَرَمینو برای آن گناهان بدون توبه و کردار کون مرزی (لواط) را آفرید.»
بند (13) «دهمین از جاها را آفریدم، «هَرَخْوَ ئِیتِی زیبا» است. یازدهمین از شهرها را آفریدم «هَئِتومَنتِ» (هیلمند) شکوهمند و خُرهمند است.» [21]
بند (16) «دوازدهمین جاها را آفریدم «رَی سه تیره» (راغ سه تیره) است.»
بند (17) «سیزدهمین از جاها را آفریدم، «چَخْر» است با مردم دلیر و اشهگرای.» [22]
بند (18) «چهاردهمین از جاها را آفریدم «وَرِنه ی چهارگوش» است، که در آنجا، فریدون کشندة اَژَی- دهاک، زاده شد.»
بند (19) «پانزدهمین از جاها و شهرها را آفریدم ... «هَپْتَه هیندو» (= پنجاب هفت رود است) که از خاور هند به سوی باختر امتداد دارد.»
بند (20) «شانزدهمین از جاها را آفریدم، نزدیک در «سرچشمههای رود رَنگها» است که در آنجا مردم بیسردار و خودکامه به سر میبرند. اهریمن در آنجا زمستان دیو آفریده پدید آورد و «تئوریّه» را در آنجا مسلط نمود.» [23]
بند (21) «هستند دیگر جاها و شهرهای نیک و ژرف و ارجمند و با برکت و درخشان به جز آن شهرها که گفته شد.»[24]
بندهش پهلوی نیز این شانزده شهر اهورایی را با اندکی تفاوت، ذکر نموده و سرانجام افزوده است که: «این شهرستانها در ایرانشهر نامور ترند.»[25]
«در یسنا 9 بند 14 آمده است: نخست زرتشت نامدار در ایرانویج چهار بار «یتا اهو» (دعای شریف) بسرود... در بُندِهِش در فصل 32 بند 3 آورده است: آنگاه که زرتشت دین خود را ظاهر نمود، نخست در ایرانویج مراسم ستایش بجای آورد. و «مدیوماه»[9] به او ایمان آورد. در بندهای 17 و 18 آبان یشت می خوانیم که «اهورا مزدای آفریدگار» در ایرانویج در کنار رود نیک دایتی به ایزدِ آبِ ناهید (اناهیتا) درود و آفرین خوانده در خواست نمود، که زرتشت پسر پورشسپ را در پندار و گفتار و کردار، دیندار سازد...

•1) واژه شناسی ایرانویجه
از بررسی متون اوستایی و تواریخ پارسی دری و عربی دوره اسلامی چنین دانسته میشود که نامهای تاریخی افغانستان بنام «هَنِیره بامی» و « ایرانویجه» و «ایران» و «خراسان» بوده و در حدود دو قرن اخیر موسوم به «افغانستان» شده است. [1]
ایرانویجه اَوِستا و ایرانِ شاهنامه یک چیز است. ایرانِ شاهنامه شامل دو بخش به نام زابلستان (از واخانِ بدخشان تا هرات و زرنج) و کابلستان (کابل تا رود سِند) یعنی از مُلتان تا گرگان و از واخان تا کرمان بوده است.
ایرانویجه به معنی جایگاه و سرزمین آریانها است. جایگاه آریاها در ریگ ویدای سروش ( 1500 تا 2500 پیش از میلاد) بنام «آریاوَرتَه» و در اَوستای زردُشت (660 پیش از میلاد) به صورت «اِیرْیانا وَ ئِجا Aeryana vaeja» و در کتب پهلوی (قرون نخست میلادی) «اَیرَانَ وَ یَچَ » Ayrana vaycha » درج شده که در عصر حاضر «ایران ویچ» مینویسند، و در نوشته های یونانی بنام «آریانا- آری یر» و در شاهنامه ها بنام «ایران» و ایرانشهر و «ایرانزمین» و در منابع عربی دوره اسلامی بنام «آریان» یاد شده است. همه نامهای یاد شده یک چیزند و به معنی جایگاه آریانها و معادل «کشور ایران» میباشد. پس واژة ایران، مخفف و صورت ادبی آریانا است نه ترجمه آریانا که بعضی از اروپائیان چنین پنداشته اند. [2]
وَرتَه و وَئِجَه در اوستا به معنی جایگاه است. هزاره ها هم اکنون «ورته» را به معنی جایگاه نشست و محل اجتماع و مکان حادثه به کار میبرند. هم چنین در هزارستان از ریشة واج به معنی جایگاه، نامهای زیادی موجود است. مانند: آووُج (آب بند، جایگاه آب) اُوجَی (نام منطقه یی در بهسود) وُچُون خرس (غار خرس، جایگاه خرس) و...
تندیس سنگی به شکل سرخ بت و خِنگ بت بامیان. از دوره میترایی یا بودایی. پیتَو، کاپیسا، شمال کابل، موزه کابل
•2) ایرانویجه سرزمین مقدس و شهر پیامبر پارسی
نامهایی چون «ایرانویجه» «آریاورته» «آریَه» «آریان» «ایران» و نام پادشاهان پیشدادی چون: «یَمَه» (جمشید) و «تریته» (فریدون) و «آبتین» (پدر فریدون) و «سام» و «کرشاسب» و نامهای کیانیان و کوه هَرا و هَربُرز و البرز و اُوپَارسِیَن و نام رود «سَرَسْوَ تِیSaras vati» یا هَرَخوَتی (هیرمند) نخستین بار در سرودهای مقدس «رِیگ بَید» و سپس در «اَوِستا» ذکر شده و پس از آن در متون پهلوی و در شاهنامه های دری بازتاب یافته اند.
اوستا ایرانویجه را سرزمین پیشدادیان و کَیانیان و گودرزیان و نوذریان و گرشاسب و کُورنگ و سام نریمان و زال و رستم زابلی و گشتاسب کیانی و جایگاه ظهور زردشت و ... که از تبار کیومرث و جمشید و هوشنگ و منوچهر بامی بودند، معرفی کرده اند. ایرانویجه در اَوِستا برترین زمین ها است و به گفته ریگ بید[3] و اَوِستا، در آنجا است که یَمَه خَشِئتَه (جمشید) بهشت آسایش (وَر جمکرد) و ناز و نوش خود را پی افکند و در آنجا زردشت دیده به جهان کشود.
دکتر پورداود اوستا شناس پیشکسوت ایرانی نوشته است: « رود دائیتی بیش از ده بار در اوستا ذکر شده و غالبا از ایرانویج جدا نیست، لذا تعیین محل این رود وابسته به دانستن محل کشور ایرانویج است. جاهایی که در اوستا از رود دائیتیا نام برده شده از این قرار است: وندیداد، فرگرد 1، بند 3. فرگرد 2، بندهای 20 و 21. فرگرد 19، بند 2. هرمزد یشت، بند 21. آبان یشت، بندهای 17 و 104 و 112 گوش یشت و... دائیتیا از ریشة کلمة دات (داد، قانون) به معنی موافق قاعده و قانون است. دائیتی مکررا در اوستا با مملکت ایرانویج یکجا ذکر شده و گاهی بدون آن آمده است. گاهی با صفت ونگوهی که به معنی وِه[4] (بِه) و نیک است آمده است. در کتب پهلوی «بِهرود» نامیده شده و نزد چینیان نیز چنین خوانده می شده است.[5] در اَوِستا و در کتب دینی پهلوی غالبا به فقراتی بر میخوریم که گویای جنبة تقدس ایرانویج و رود دایتی میباشد. خاکی است که جایگاه نزول پرتو جلال اهورامزدا و ایزدان، و گهواره تمدن و دین ایران [کهن] است. پیغمبر در کنار رود این سرزمین به الهام غیبی رسید. یلان و ناموران در کنار آب این خاک، ایزدان را ستوده و نذر نموده و از آنان رستگاری و کامیابی درخواسته اند. از آن جمله در فرگرد 2 وندیداد در بندهای 20 و 31 آمده است: «انجمن کرد اهورا مزدا با ایزدان (فرشتگان الهی) در ایرانویجِ مشهور [در آنجایی که رود] نیک دایتی است. انجمن کرد جمشید دارندة رمة خوب با بهترین مردمان در ایرانویج مشهور [در آنجایی که رود] نیک دایتی است.» [6] «در آن انجمن بیامد اهورمزد با ایزدان، به ایرانویج نامی به کنار وَ نگوهی دائیتی. در آن انجمن بیامد جمشید[7] خوب رمه به همراه بهترین مردان به ایرانویج نامی به کنار وَ نگوهی دائیتی.» [8]
«در یسنا 9 بند 14 آمده است: نخست زرتشت نامدار در ایرانویج چهار بار «یتا اهو» (دعای شریف) بسرود... در بُندِهِش در فصل 32 بند 3 آورده است: آنگاه که زرتشت دین خود را ظاهر نمود، نخست در ایرانویج مراسم ستایش بجای آورد. و «مدیوماه»[9] به او ایمان آورد. در بندهای 17 و 18 آبان یشت می خوانیم که «اهورا مزدای آفریدگار» در ایرانویج در کنار رود نیک دایتی به ایزدِ آبِ ناهید (اناهیتا) درود و آفرین خوانده در خواست نمود، که زرتشت پسر پورشسپ را در پندار و گفتار و کردار، دیندار سازد... و در بندهای 104 و 105 آن می خوانیم که زرتشت پس از بجای آوردن مراسم ستایش در ایرانویج در کنار رود نیک دایتی، درخواست نمود که به دین درآوردن گشتاسب کیانی پسر لهراسب کامیاب گردد... در بندهای 112 و 113 آبان یشت و در بندهای 29 و 30 گوش یشت می خوانیم که: زریر پسر لهراسب برادر گشتاسب، و خود کی گشتاسب در کنار آب دایتی فرشته آب و فرشته گوش (فرشته نگهبان حیوانات) را ستایش کرده و نذر تقدیم کرده و درخواست نمودند که به رقیبان خود چون «ارجاسب» پادشاه توران و دیگر ناموران تورانی دیویَسنا (دیوپرست) دست یابند و در پیکار آنان پیروز برآیند.» [10]
هاشم رضی مترجم وندیداد (کتاب سوم اوستا) در باره ویژگیهای ایرانویجه در متون پهلوی چنین نوشته است: به موجب بخش دوم بُندهِش، دربارة آفرینش مادی اورمزد آمده است: پنجم: گاو یکتا آفریده را در ایرانویج آفرید، به میانة جهان، بر بالای رود «وِه دائیتی» که در میانة جهان است.[11] ششم: کیومرث را آفرید... بر ساحل رود دائیتی که در میانة جهان است.[12] در کتاب «زات سْپَرَم» در شرح زندگانی زردشت نقل شده است که: پیامبر اندر ماه اردیبهشت، در کنار «وِهدائیتی» به معراج میرود. به موجب دینکرد، کتاب هفتم، بخش 2، بند 30، پورشسب (پدر زردشت) چون قرار شده که زرتشت از تخمه و نسل وی به وجود آید، به موجب الهامی در مییابد که باید از گیاه مقدس «هُوم» که بر روی درختی در کنار رود دائیتی، رسته است استفاده کند. به موجب دینکرد کتاب 7، بخش 3، بند 51، زرتشت از کنار رود «وِه دائیتی» به راهنمایی «بهمن امشاسپند» (فرشته بهمن) چندین بار به آسمان بالا میرود. در بُندهِش، جایی که از رودهای مشهور یاد شده، گوید: سرچشمة دائیتی رود از ایرانویج است. [13] و دربارة سروری آب ها نقل است که: رود دائیتی، آبهای تازنده را سرور است. [14]... بنا بر تصریح بُندهش و به موجب اوستا آفرینش اورمزد از کنار همین رود شروع شده و بالا رفتن زرتشت به آسمان از کنار همین رود است. به موجب یشتها و وندیداد، این رود مقدس در ایرانویج جاری و خانة پورشسب بر ساحل آن قرار داشته است. [15]
اگر اَوستای مقدس بیطرفانه و بدون غرض بررسی شود، به خوبی دیده میشود که نام های ایرانویجه و رود داییتی (رود بلخ) و رود راگا (راغ در بدخشان) و رود هیرمند و مرورود و هری رود و نام کوههایی چون: البرز و اُپارسِین و اُوشِیدم و هُوکَر (رشته کوه هندوکش و بابا) و هُوم مقدس[1] و نام بامیان و بلخ بامی و کیانیان و زردشت و ... از نامهای زیربنایی و کلیدی سرزمین اوستایی و شهرهای اهورایی میباشند، و این نامها به اندازه ای درهم آمیخته و با هم گره خورده اند، که قابل جدایی نیست، و هر کودکی می فهمد که داستان از چه قرار است.
اوستا شناسان کوه اُشیدَم یکی از قله های کوه بابا در حوزه بامیان را جایگاه نزول وحی به زردشت نوشته اند.
دکتر پورداود نوشته است: « اُوشِیدَم Usidam و اُوشِیدَرنَه Usidarena به معنی هوش بخشنده، هردو نام یک کوه است. کوهی است که زردشت در بالای آن به الهام غیبی رسید. [16] و اهورا مزدا بِهدینی (دین مزدا پرستی) را در آنجا به آشو زردشت آشکار نمود.[17] احتمالا منظور از کوه اُوشیدَرن یا اُوشیدم که مکررا در اوستا یاد شده، همان سلسله کوهی باشد که سرچشمه رود هیلمند است. بسیاری از خاورشناسان به کوه بابا که 5490 متر ارتفاع دارد متوجه شده اند. در بندهش فصل 12 بند 15 این کوه «اوشتاشتار Ustastar » نامیده شده و قید گردیده که در سیستان است. اما تعیین چنین کوهی چون در دشت پهن و هموار سیستان آسان نیست، لذا به ناچار باید به کوههای سرچشمه هیلمند متوجه گردیم و بند 66 زامیاد یشت نیز این مطلب را تایید نموده و در آنجا تصریح کرده است که: « فر کیانی از آنِ کسی است که شهریاری وی، از آنجایی برخاسته است که رود هیلمند دریاچة کیانسیه (هامون) [18] را تشکیل میدهد و در آنجاییکه کوه اوشیدم واقع است و از گرداگرد آن، آب بسیاری از کوهها آمده با هم سرازیر میشود.[19] در بند هش فصل 20 بند 17 آمده است: رود هیلمند در سیستان است و سرچشمه اش در اُپارسن Aparsan میباشد. اپارسن در بند 3 زامیاد یشت (یشت 19) اُپائیری سئن Upairi saena نامیده شده است... این کوه را نیز می توان شعبه ای از هندوکش تصور نمود.» [20]
دکتر پور داود در جای دیگر این مطلب مهم را تکرار کرده و تصریح کرده است: « به قول بارتولومه و دیگران: اُوشِیدَرِنَ و اُوشِیدَمْ هر دو نام یک کوه است. این کوه به قول بُندِهش در فصل 12 بند 15 در سیستان است. بنابراین در سرزمینی است که در سنت کهن «وطن کیانیان» میباشد. از این جهت غالباً با «فر کَیانی» یکجا نام برده شده است. نظر به بند 66 زامیاد یشت، رود هیلمند از سلسلة کوه اُوشِیدَم بر میخیزد ... دارمستتر (اوستا شناس فرانسوی)احتمال داده که این کوه ، در جزء سلسله جبالی باشد که سرچشمة رود هیلمند و رودهای دیگر سیستان است، یعنی کوه بابا یا کوه سیاه.» [21]
بُندِهش هندی در بخش کوههای اوستایی ویژگیهای کوه اُشیدم و کوه اُپارسِین را یکسان ذکر نموده است. بُندِهش کوه اُپارسِین را کوه پارس خوانده و موقعیت آن را در بین سیستان و چینستان نوشته و آن را به عنوان سرچشمه رودهای بلخ و هیرمند و هرات و مرو معرفی کرده است. بُندِهش هندی چنین آورده است: «این را نیز گوید که جز البرز کوه، اَبَرسِین بزرگترین کوه است. کوه ابرسین را کوه پارس خوانند. بُن آن در سیستان، سر (آن) به چینستان است...کوه بس شگفت، آنکه به پارس از همان کوه ابرسین است. کوه سیاه مند، کوه برفمند (سیاه کوه در 70 مایلی مرکز یکه اُلنگ و سفیدکوه معروف به فیروز کوه در غور)[22] که از ایشان [کوههای] کابل و آن نواحی تا سوی چین رسته است.» [23] « هریرود از کوه ابرسین بتازد. سر چشمه های رود هیرمند در سیستان از کوه ابرسین است... مرورود رود فرهمند، در خراسان از کوه ابرسین بتازد. بلخ رود (از) ابرسین کوه بامیان بیاید، به «بِه رود»[24] ریزد... داراجه رود (رود راغ) در ایرانویج است، که خانة پوروشسپ [25] پدر زردشت در ساحل (آن) بود. » [26]
همه محققان در توضیح کوه اُپارسین تکرار و تایید کرده اند که: «کوه ابرسین نام اوستایی اش اُوپائیریسَئِنَ Upairi-saena- است... و در بُند هش، رودهای هریرود، هیلمند، مرورود و بلخ رود، از این کوه جاری می شوند. در قلة آن گیاه هوم می روییده است. دانشمندان آن را یکی از قسمتهای غربی هندوکش می دانند که سلسله کوه بابا است.[27] کوه پامیر یا بام دنیا به نامهای هندوکش و بابا به سمت جنوب غربی متوجه میشود و در شمال هرات، پست شده مبدل به تپه های مواج می گردد. استرابون این کوههای شرقی را پاراپامیزاد خوانده و در اوستا نام آن به صورت «اُوپَئِیرِی سَئِنا» (برتر از شاهین) آمده است.[28] اُوپائیریسَئِنَ Upairi saena به معنی بالاتر از پرواز سیمرغ (سینمرغ) یا عقاب است. به این معنی که این کوه به اندازه ای بلند است که عقاب هم بر بالای آن نمیتواند پرواز کند.[29] کوه اُوپائیریسَئِنَ در یسنا 10، بند 11 نیز آمده و کوهی است که در آنجا گیاه هُوم میروید. در فصل 20 بندهش که از رودها سخن رفته، آمده است: هریرود از اُپارسَن جاری است. هیلمند رود ... سرچشمهاش در اُپارسَن میباشد. مرورود از اُپارسَن میآید. بلخ رود از کوه اُپارسَن به بامیکان میآید. بنابراین اُوپائیریسَئِنَ در اوستا و اُپارسَن در بندهش، عبارت از قسمت غربی «هندوکش» است که سلسلة «کوه بابا» باشد. کلیة خاورشناسان متفقاند که اُوپائیریسَئِنَ شعبهای از هندوکش است.[30]
[1] هوم در اوستا و سوم در سانسکریت همان هوم سپید یا درخت گوکرن (قرغنه هزارگی) است که زردشتیان از آن [شراب جاودانگی یا] نوشابه ای میسازند که در رستاخیز سبب جاودانگی میگردد... (نک: یسنا 9 بند 4) رقیه بهزادی، بند هش هندی، صص257- 258
[1] ر.ک: دائرت المعارف آریانا، ص17، چ کابل، 1334 ش.
[2] به یشتهای پورداود، یشت 1 و 3 و 5 و 18 و به «فرهنگ واژههای اوستائی» نوشته احسان بهرامی، ج1 ص9، چ 1369 ش، و آریانپور، خراسانیان در قرون وسطی، صص7- 8 . رجوع شود. گفتنی است که توضیح تبدیل نام خراسان به افغانستان را در کتاب « افغانستان در مسیر تاریخ» نوشته غبار، ص310 ( چ پیام مهاجر، قم ، 1359ش) بخوانید
[3] ریگ ودا، ترجمة محمد رضا جلالی نائینی ص262 (ماندالای دهم/135)
[4] کلمات « وَهْ وَهْ » و « بَه بَه » که امروزه ما در وقت تحسین و خرسندی به کار میبریم، احتمالا از یک ریشه اند که به معنای « بسیار خوب » است.
[5] دکترپورداود، یسنا، ج 1، صص 49 و50. به هاشم رضی، وندایداد، ج 1، ص 306 نیز رجوع شود.
[6] دکتر پورداود، یسنا ج 1، ص 45.
[7] جمِ شید یعنی جمِ درخشان. جزء دوم (شید) صفت است برای یَیْمَه یعنی جم. (هاشم رضی، وندایداد، ج 1، ص 307، زیرنویس 210)
[8] وندیداد، فرگرد2 فقرات 21- 22- 23- 24 . هاشم رضی، وندایداد، ج 1، ص 253
[9] مدیوماه پسر عموی زدشت و نخستین کسی که به او ایمان آورد.
[10] دکتر پورداود، یسنا، جلد 1 ، ص 46- 47
[11] به بند هش فرنبغ دادگی، گزارش مهرداد بهار، ص40 نیز رجوع شود
[12] به بند هش فرنبغ دادگی، ترجمه مهرداد بهارص40 و41 رجوع شود. به گفته بند هش، مرگ گاو یکتا آفریده وکیومرث در ناحیة نیمروز اتفاق افتاده است. به بند هش ایرانی ترجمه مهرداد بهار ص69 رجوع شود.
[13] به بند هش فرنبغ دادگی، ترجمه مهرداد بهارص75 نیز رجوع شود
[14] به بند هش فرنبغ دادگی، ترجمه مهرداد بهارص89 نیز رجوع شود
[15] وندیداد، هاشمرضی، ج 4، صص 1746 و 1747، زیرنویس 18
[16] پورداود، یشتها ج1 ص65
[17] یشت 19: بند2 ؛ یشت1: بند 131 ؛ و 28 ؛ یشت19. یسنا 2: بند 14، یسنا 25: بند 7 ؛ یسنا1: بند 14؛ یسنا 3 : بند 16 . احسان بهرامی، فرهنگ واژه های اوستا، ج1، ص315.
[18] ...کیانسه (دریاچه هامون در نیمروز) از آن جهت (گویند) که تخمة کیان آنجا است. بندهش هندی ص105.
[19] نک: زامیاد یشت بندهای 59 و 65 و 66 / پورداود، یشتها، ج 2، صص 342-343
[20] پورداود، یشتها، ج 2، ص 297
[21] پورداود، یشتها، ج 2، ص 323
[22] ر.ک: دایرت المعارف آریانا (چاپ کابل) ذیل سفیدکوه و سیاه کوه
[23] رقیه بهزادی، بند هش هندی صص86- 87- 88 . به مهر داد بهار، بند هش ایرانی ص71 نیز رجوع شود.
[24] دائیتی رود همان وِه دائیتی است. ولی در این متن و بخش بعدی آن وِهرود را از دائیتی جدا دانسته است. مهرداد بهار، بند هش ایرانی ص 174
[25] دارندة اسپ پیر. بندهش هندی ص266)
[26] رقیه بهزادی، بندهش هندی، صص102- 103- 104. به مهرداد بهار، بندهش ایرانی، صص75 - 76- 77 نیز رجوع شود.
[27] رقیه بهزادی، بند هش هندی زیر نویس ص 234
[28] دکتر جواد مشکور، ایران در عهد باستان، ص2
[29] پورداود، یشتها، ج 2، زیرنویس ص 326..
[30] . دکتر پورداود، یشتها، ج 1، ص 575
[1] نک: دارمستتر، وندیداد یا مجموعه قوانین زردشت، ترجمه دکتر موسی جوان، ص 287- 288 / چ اول.
[2] نک: دارمستتر، وندیداد یا مجموعه قوانین زردشت، ترجمه دکتر موسی جوان، ص 287- 288 / چ اول.
[3] به منظور شرح و جزئیات بیشتر شهرهای اهورایی و تفاوت نظرات محققان به کتاب «وندیداد» نوشته هاشم رضی و «وندیداد» نوشته پروفسور محمد علی هندی و به «مجموعه قوانین زردشت» نوشته دارمستتر و به «بندهش هندی» و «بندهش پهلوی» رجوع شود.
[4] ر.ک: دکتر ابراهیم پور داوود، گاتها، ص 45 / یشتها / 1 / 222 / یسنا / 1 / ص 46- 47 / عبدالحی حبیبی، تاریخ مختصر افغانستان، ص25
[5] عبدالحی حبیبی، تاریخ مختصر افغانستان، ص25
[6] دکتر پورداود، یشتها، ج، ص221-222
[7] دکترپورداود، یسنا، ج1، ص 46- 47
[8] ر.ک: جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی» ص200 / لغتنامه دهخدا، ذیل «عراق عجم».
[9] لغتنامه دهخدا، و دایرت المعارف بزرگ نو، ذیل ایران پهلوی/ و ایران در بین دو انقلاب، صفحات میانی کتاب
[10] دکتر محمود افشار یزدی، افغان نامه، ج1 ص133
[11] میر غلام محمد غبار، جغرافیای تاریخی افغان، پیشگفتار، صفحة ط . دکتر محمود افشار یزدی، افغان نامه، ج3، ص339
[12] این متن در کتاب «وندیداد» ترجمه دکتر هاشم رضی، ج1، صص193 تا صفحه 197 ترجمه شده است./ می توانید ترجمه متن وندیداد را در کتاب مجموعه قوانین زردشت (وندیداد اوستا) به قلم جیمس دارمستتر ترجمه دکتر موسی جوان، با کمی تفاوت نیز مطالعه کنید.
[13] خدای دانای مطلق (وندیداد، ص 9، نوشته پروفسورسید محمد علی حسنی حیدر آباد دکن هند/ 1367 ق/ 1327 ش/ 1948م)
[14] یعنی پتیاره و آفت را خلق کرد.
[15] آنجا، اشاره به ایران ویج است. (هاشم رضی، وندیداد، ج1، ص 204، زیرنویس 30)
[16] هاشم رضی، وندیداد، ج 1، ص 193 (تلخیص و ویرایش) / نیز نک: دکتر جواد مشکور، گفتاری در بارة دینکرد، ص165.
[17] هاشم رضی، وندیداد، ص 194
[18] در گزارش پهلوی، Kawul (= کابل) و در پارسی باستان گندارَ Gandara آمده است. (هاشم رضی، وندیداد، ج 1، ص 217، زیرنویس 72)
[19] هاشم رضی، وندیداد، ج 1، ص 195
[20] هاشم رضی، وندیداد، ج 1، ص 195
[21] هاشم رضی، وندیداد، ج 1، ص 195
[22] راجع به معنی اشه گرای به فقرة 6 که دربارة مرو سخن رانده شده، رجوع شود.
[23] . به یشتهای پورداود، ج1، ص225 و هاشم رضی، وندیداد، ج1، ص 245 ، زیرنویس 151 رجوع شود.
[24] هاشم رضی، وندیداد، ج 1، ص 197
[25] فرنبغ دادگی، بند هش ایرانی، ترجمه مهرداد بهار، ص
برگرفته : از جمهوری سکوت