

٩ تن که جدیداً به ولسى جرگه معرفى شدند و9تن که بیرون می شوند
کمیسیون مستقل انتخابات، ٩ تن از کاندیدان معترض انتخابات سال
گذشتۀ ولسى جرگه را که قبلاً ناکام اعلام کرده بود، موفق خواند.
فضل احمد معنوى رئیس کمیسیون مستقل انتخابات، امروز در کابل
به خبرنگاران گفت که ٩ تن یادشده، کاندیدانى هستند که در نتایج
ابتدایى انتخابات مؤفق بودند؛ اما در لست نهایى، از لست افراد موفق
خارج شده بودند.
به همین ترتیب، موصوف گفت که این ٩ تن شامل ۶٢ کاندیدى هستند
که توسط محکمۀ اختصاصى موفق خوانده شده اند.
موصوف گفت که به اساس فیصلۀ نهایى این کمیسیون؛ محمودخان
سلمان خیل به عوض عبدالقدیر وکیل فعلى پکتیا در ولسى جرگه،
څارنوال عبدالرؤف به عوض عبدالولى نیازى وکیل بدخشان، حاجى
عاشق الله وفا به عوض محمدظاهر غنى زاده در ولایت بغلان، احمدخان
سمنگانى به عوض محمدطاهر زهیر از ولایت سمنگان، گل محمد پهلوان
به عوض شاکر کارگر در فاریاب، نثاراحمد غوریانى به عوض
محمد رفیق شهیر در هرات، و رحیمه جامى به عوض سمین بارکزى
در همین ولایت، معلم میرولى به عوض مسعود خان نورزیى در هلمند،
و حمید الله توخى به عوض عبدالحبیب اندیوال، به ولسى جرگه
معرفى میشوند.
موصوف علاوه کرد: این افراد که تا حال عضویت ولسى جرگه را داشتند،
از این خاطر به عوض ٩ کاندید مؤفق عضویت خود را از دست میدهند
که آراى آنها در ولایات مربوطه کم است.
این فیصله، درحالى توسط کمیسیون مستقل انتخابات صورت گرفته است
که رئیس آن قبلاً گفته بود که تغییر در نتایج اعلام شدۀ انتخابات،
ناممکن است و هیچ ارگان حتى خود کمیسیون هم نمیتواند در آن
تغییر وارد نماید.
انتخابات ولسى جرگه، به تاریخ ٢٧ سنبلۀ سال گذشته، برگزار
و نتایج نهایى آن توسط کمیسیون مستقل انتخابات اعلام گردید،
که شوراى ملى بعداً توسط رئیس جمهور افتتاح شد.
اما زمانى که نتایج این انتخابات به علت تقلبات، توسط څارنوالى
نادرست خوانده شد، یک محکمۀ اختصاصى براى تقلبات انتخاباتى
به اساس پیشنهاد ستره محکمه و منظورى رئیس جمهور تشکیل گردید.
این محکمه، بعد از بررسى ها ۶٢ تن از کاندیدان معترض را به
کمیسیون مستقل انتخابات معرفى نمود، تا از این راه به ولسى
جرگه معرفى شوند.
اگر این فیصله که با عکس العمل شدید کمیسیون یادشده و اعضاى
ولسى جرگه مواجه و غیرقانونى خوانده شده است، عملى میگردید،
۶٢ تن از اعضاى جرگه عضویت خود را از دست میدادند.
فیصله محکمۀ اختصاصى، به محکمۀ استیناف سپرده شد
و استیناف، در مورد حل مشکلات انتخاباتى، به رئیس جمهور صلاحیت داد.
رئیس جمهور با صدور یک حکم، کمیسیون مستقل انتخابات
را مؤظف ساخت تا بخش حقوقى این موضوع را هر چه زودتر تکمیل نماید.
محکمۀ استیناف، در مورد فیصله محکمۀ اختصاصى، به رئیس
جمهور صلاحیت داد تا در مورد آن تصمیم بگیرد.
رئیس جمهور با صدور حکمى، تمام موضوعات ولسى جرگه
سال ١٣٨٩ خورشیدى را که بدون کمیسیون مستقل انتخابات،
در هر مرجع دیگر تحت دوران قرار داشت، ختم شده دانست.
اما در حکم آمده است که موضوعات جرمى به استثناى تخطى
هاى انتخاباتى، که در ماده ۶٣ قانون انتخابات ذکر گردیده است،
از این حکم مستثنى میباشند.

به پیشواز 28 ـ اسد
تجاوز
انگلیس ، روس و امریکا بر افغانستان
یک دروغ بزرگ
مردم سرزمین ما از چندین قرن است که دروغها را نه تنها باور نموده و به دروغ ها عادت نموده اند که اتفاقأ برخی از دروغ ها به امری مقدس درنزد ایشان تبدیل گردیده و به وجدان شان مبدل شده است. جای بس تأسف اینست که اینها در آتش تنورۀ دروغ ها و ترفند ها میسوزند ، ولی با آنهم نمی خواهند از تنوره بیرون آیند،عکس آن ، با آتش تنوره ساخته و می سازند. یا به عبارت معمول تر، ضرر اعتیاد به تریاک را می دانند ، اما ترک آن را پندارگونه موجب مرض می شمارند بهر حال این بحثی دیگریست اندر جای دیگر.
یکی از دروغهای که عمدأ از سوی ماموران فرهنگی، که بیشتراز یک قرن در ترویج آن سعی به عمل آورده اند، تا مردم را به راست بودن آن متقاعد سازند ، که بدبختانه در این امر موفق هم شده اند، همانا ، ادعایی تجاوز انگلیس ، بعدأ تجاوز روس و امروز هم تجاوز امریکا ، در جنب اینها تجاوز (پاکستان ـ ایران ) و غیره است .
بدون شک سایۀ ابر تجاوز بر آسمان افغانستان واقعیت تلخی است که آسمان کشور ما را از چندین قرن تا به امروز تاریک ساخته و مردم سرزمین ما درتیرگی این سایۀ لمیده اند. در طول تاریخی به ویژه چهارده قرنۀ این سرزمین، نمی توان مرحله ای از تاریخ راپیدا نمود که مردم افغانستان برون از این سایۀ سرد و تیره ، در نورآفتاب گرم و روشن آزادی جان وتن آراسته باشند.
سوگوارانه، سایۀ تجاوزات واقعی بر افغانستان، تا جای نقش و رنگ بازی نموده است، که توانسته خود را به انگارهء وجدان مردم تبدیل نماید. پس از این رنگ بازیها و رنگ فروشی ها بوده که، نه تنها متجاوزین ننگ و ناموس وطن محکوم نگردیده اند ، بلکه از ایشان استقبال هم به عمل آمده و بر روح و روان متجاوزین واقعی درود و دعا و بر قبور شان نذر داده می شود و سر تسلیم خم می گردد. مردم به ویژه از سوی مامورین نیزه دار و شمشیر زن و میرزا بنویس ها یا بگفته فروغ فرخزاد {دلقکان پست فرهنگ } وادار شده اند و می شوند که سر تسلیم به نیکویی در برابر آن تجاوزات و متجاوزین بگذارند، تا جای که این تسلیمی را به صفات متعالی مردم سرزمین ما تبدیل نموده اند. به همین لحاظ است که اوراق زرین ادبیات و تاریخ کشور ما را با قلم های «نابکار» خویش سیاه نموده و می نمایند. کم اتفاق افتاده که از معنی کلمه ء( تجاوز) ، تعریف به عمل آورده شود و مشخص گردد که تجاوز چیست و متجاوز کیست؟. در روند این درک نا مشخص بوده که واژۀ تجاوز در مراحل گوناگون از تاریخ کشور ما مفاهیم خاصی پیدا نموده است . وچه اندوهبار است که از سوی هم شیخکان فرهنگی و هم شحنه گان مذهبی سعی گردیده، متجاوزین واقعی در کشور ما ،که زنان و دختران یعنی ناموس مردمان را به کنیزی و جوانان کشورما را به برده گی بردند و فروختند زنا ولواط کردند، پدران و مادران را در حضور خانواده های شان که به کنیزی و غلامی در آمده بودند گردن میزدند و به قتل می رسانیدند، همۀ این شنیع ترین تجاوزات را در طی چندین قرن بر مردم ، از دیدها پنهان و از گفتن ها باز نگهداشته اند، و از سوی بازهم به گفته فروغ فرخزاد ( دلقکان پست فرهنگ) و شحنه گان مذهب تلاش گردیده و می گردد که آن همه نامردمی را سزاوار مردم خوانده و مردم را به نماز و ستایش آن متجاوزین سر به زمین نگهدارند تا به غیر ازستایش متجاوزین هرگز حرفی دیگری بر زبان نیاورند .
یا بازهم در اثر همین عدم تعریف ومعنی از تجاوز و تفسیر واقعی آن بوده است که در یک برهۀ از تاریخ ملاحظه می گردد که متجاوزین چندگاه پیش ، ناگهان به متولی تبدیل می شود و متولی ، متجاوز میگردد. و کلمه تجاوز بر متجاوز واقعی به معنی ( اخوت) و ارادت الهی معنی و تعریف پیدا می کند.
به هر حال، از گذشته اینجا بحث نمی کنیم ، از یکی دوقرن اخیر صحبت می نمایم.
بنا به تعریف ومعنی واقعی کلمه یا مقولهء تجاوز نمی توان گفت که در دو قرن اخیر بر افغانستان از سوی اجنبیان تجاوز صورت گرفته است . از همین دو قرن و چند دهه یاد می کنیم .
ملاحظات تاریخی نشان می دهد که نه انگلیس به افغانستان تجاوز نموده ، نه روس و نه امریکا یا در جنب اینها نه پاکستان و نه ایران. هر چند که در بند کشیدن، تجزیه و تبدیل این کشوررا به خاک و به نفع خود، در سر می پرورانیدند که برخی از این نیات شوم خود را به گونۀ ماهرنه برآوره کردند بدون آنکه خود متجاوز معرفی شوند.
اکنون پیش از آنکه به بررسی های تاریخی این دوره از تاریخ پرداخته شود . بهتر آن است که تجاوز را معنی کرد ، تا در پرتوی معنی تجاوز دریافت که آیا بر افغانستان چنانکه ادعا می شود تجاوز صورت گرفته یا خیر .
تجاوز ـ در تمام کتب لغت بگونه یکسان معنی شده است : یعنی :گذشتن از حد ـ از حد در گذشتن افراطی ـ از حد خود تجاوز کردن ـ به حریم غیر نا خواسته قدم گذاشتن.
تجاوز از سالها بدین سو است که از یک لغت ساده ، تبدیل به یک مقوله سیاسی شده است. این مقوله درتمام عرصه های حیات سیاسی اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی و غیره بکار برده میشود. این لغت به مثابۀ مقوله نیز تعریف همانند دارد . یعنی گذشتن از حد و مرز خویش به حد و مرز دیگران بدون اراده ، خواست ، میل و آرزو ی طرف .
بنا بر تعریف این لغت یا مقوله ، وقتی بتاریخ کشور خویش نظر می اندازیم ، در هزار و چند صد سال اخیر فقط تاریخ ملت ما شاهد یک تجاوز اجنبی به مفهوم واقعی تعریف تجاوزاست و آن تجاوز اعراب است.
در طی هزار و چند سال فقط این تجاوز را میتوان از سوی نیروی خارجی به کشور ما نام برد. دیگر، اکثر کشمکش ها و جنگ ها در جغرافیای کشور ما مثل جنگ های خانواده ها ( آل ها) که موجودیت شان شامل حوزه جغرافیایی کشوربوده و از لحاظ فرهنگی و سنت ها و آیین ها و دیگر ساختار های اجتماعی و نگرشی با هم تفاوت چندان نداشتند ، آنها را میتوان جنگ های قبیلوی خواند، همچنان حملۀ چنگیزیان که نمی توان آن را تجاوز گفت بلکه صیغۀ انتقام را دارا است. این بحث دیگری است که از حوصله این مقال بیرون است.
بیایید بحث را از نزدیک تر آغاز نمایم. از زمان تشکیل سرزمین به نام افغانستان.
پس از آنکه احمد شاه درانی به پادشاهی میرسد ، افغانستان چنانکه بعد از به قدرت رسیدن غزنویان خود به یک دولت متجاوز تبدیل یافته بود ، در این زمان یعنی در زمان احمد شاه درانی نیز دولت افغانستان دست به اعمال تجاوزکارانه به ویژه در مقابل هندی ها زده است. بنا بر تعریف که از تجاوز نمودیم افاغنه تجاوز کرد و متجاوز شد. شرح این تجاوز را میتوان در تاریخ ( احمد شاهی ) اثر محمود الحسینی المنشی ابن ابراهیم و تاریخ غبار و سایر تواریخ مشاهده نمود ، هرچند که بسیار شرمگینانه در برخی از رسالات و کتب تاریخ، این تجاوز و تجاوزات مایه افتخار و دلیری مردم افغانستان توصیف شده است. خنده دار ترین طنز تاریخ این است که مردم ما هم تجاوز بر خویشتن خویش را و هم گاهی که خود تجاوز نموده اند هر دو را مایۀ فخر و مباهات و رستگاری خود میدانند. به هرروی، در تاریخ احمد شاهی کشتار مردم هند بدست متجاوزین دولت احمد شاهی چنین با مباهات نقل می گردد :
« . . . غازیان فیروزمند دست به کافر کشی و خصم افگنی گشادند و سر و سینه آن طایفه پر کینه را حواله گاه تیغ و سنان ساخته ، و تا ده فرسخ راه به تعاقب یکصد هزار نفر از آن جماعت تیره اختر را به مقر سقر فرستادند . و تمامی سرداران نامی کفار به زخم شمشیر و خنجر و کارد از دست بهادران بهرام شعار در عین کار زار کشته شدند ، و جمعی دیگر از روسای نامدار با ده تن از بچه و مرد و زن گرفتار قید آثار غازیان نصرت شعار و اسطر سلاسل و اغلال فرمان ذوالجلال گشتند ... و نسیم عنبر شمیم فتح از مهب عنایات ربانی براز هار قلوب دولتخواهان اعلیضرت خاقانی ورزید . صدای کوس فتح به نه گنبد داور پیچید و زمزمه شادیان تهنیت به گوش ساکنان اقطار رسید :
بنازم به اقبال شاه جهان
که هر جاست نصرت به او همغان
درین رزم تا رایت افراخته
شکوهش عدو را فنا ساخته
به یمن قدوم شه کامران
نماند از مخالف به میدان نشان
تو گفتی که نصرت در ین گیرو دار
پی مقدمش بود در انتظار
چو این هر دو سر کردهء کافران
به خواری در ان رزم دادند جان
شده منهزم فوج اعدای دین
به اقبال خاقان روی زمین
گریزان شده هندوی خانه سوز
بدانسان که خیل شب از ترک روز
سر کافران تبه روزگار
دلیران بریدند همچون خیار
در آن رزم از آن لشکر سر نگون
هزاران فتادند در خاک و خون
سیاهان برابر به خاک سیاه
چون سایه شده پایمال سپاه
سراسر سیه روز و بر گشته بخت
زهنگامه جنگ بردند رخت
همه روی صحرا پر از کشته گشت
وزان کشته ها پشته گردید دشت
زتن های بی جان در ان ترک تاز
دد و دام گشتند زان طعمه ساز
جهان گشته دریای خون زانقلاب
نهنگ فلک همچو کشتی در آب
شد از طالع شاه فتح عجیب
بیکبارگی غازیان را نصیب
زهی طالع فرخ شهریار
که باشد موید ز پروردگار
ملازم بود در رکابش ظفر
ز امرش سلاطین نپیچند سر
بهر جا سپاه فلک دستگاه
ظفر یاب کردد به اقبال شاه
خدایا تو این شاه منصور را
بلند آفتاب پر از نور را
به گردش بود تا که لیل و نهار
نگهدار از گردش روزگار
از روی تواریخ معتبر و کتب مبسوطه اخبار و سیر به ظهور می پیوندد که بعد از بعثت حضرت پیغمبر آخر زمان علیه الصلوات السلام من العزیز الرحمن تا این زمان هیچیک از سلاطین نامدار و خواقین المقدار اسلام چنین جنگ با کفار تیره انجام نکرده و در قلع وقمع ارباب ظلام این قدر سعی و کوشش به ظهور نیاورده ، » 1
در رابطه به تجاوزات دولت افغانستان در زمان سلطنت احمد شاه درانی به هند گزارشات زیاد در تواریخ ثبت است که هر مکتب خواندهای از آن باخبر است ، اما بدبختانه نه به مثابۀ تجاوز ، که به مثابۀ جز از افتخارات این کشور . از این شرمگیانه های تاریخ ، که دلقکان پست فرهنگ ومشاطه گران چهره های زشت برای آراسته کردن دیو های آدم روی از انواع رنگهای ذهن خویش استفاده برده اند تا از ابلیس ها فرشته بسازند در تاریخ کشور ما کم نیستند به ویژه پس از به قدرت رسیدن سلطان محمود غزنوی که از آن زمان به بعد کشور افغانستان به یک دولت مستبدۀ متجاوز تبدیل می یابد و تا زمان تجاوز امپراطوری انگلیس در هند و بیرون کشیدن هند از سلطه افغانها ، ادامه پیدا می کند.
در این زمان است که جنگ های قبیلوی در افغانستان به ویژه میان شهزادگان به اوج خود می رسد و دریغ نمی دارند که جهت رسیدن به قدرت و شکست دادن حریف به نیروی خارجی متوسل شوند .
مثلأ در رابطه به انگلیس ها در تاریخ می خوانیم که: « . . . در همین گیر و دار که جمعی از شهزادگان سدوزایی مثل : شاه محمود ، حاجی فیروز الدین ، شهزاد کامران ، شهزاده قیصر ، شهزاده یونس و جمعی دیگر از رجال متنفذ مثل : وزیر فتح خان بارکزایی ، عبدالله خان الکوزائی ، شیر هحمد خان مختار دوالدوله ، فیض الله خان پوپلزائی ، میر علم خان ، مدد خان و غیره روی صحنه برله و بر علیه شاه و در میان خود زور آزمائی داشتند ، الفسنتن انگلیس بار اول در پشاور با شاه سدوزائی ( شاه شجاع) ملاقات نمود و معاهده میان شاه شجاع و نماینده بر یتانیا به تاریخ 17 جون 1807 مطابق جمالی الول 1224 علیه نقشه های فرانسه و ایران قاجاری امضا شد . » 2
بنا به پژوهش روان شاد احمد علی کهزاد ، این اولین معاهده ایست که میان دولت سدوزائی افغان و نماینده انگلیس در داخل افغانستان به امضا می رسد . کهزاد در این رابطه می نویسد: « متأسفانه این معاهده برای شا ه شجاع و برای دود مان سدوزائی کدام افتخاری ندارد زیرا حوزه حرکت و آزادی عزم و اراده را سلب کردن نشان می دهد . . . . روح این معاهده بر این استوار بود تا افغانستان سدوزائی که ساحۀ وسیعی داشت از هر گونه همکاری با فرانسه ناپلئون و ایران قاجاری احتراز کند . . . چون فرانسه ، ایران قاجاری را به همکاری و همنوائی حاضر ساخته بود اندیشه انگلیس ها مضاعف شده بود که مبادا افغانستان سدوزائی هم به این نقشه ها ملحق شود . »3
در این جا منظور این نیست که تاریخ بصورت کل به بیان گرفته شود ، سعی در این است که به گونه هر چند مختصر این نکته ثابت شود که انگلیس در افغانستان تجاوز نکرده است چنانکه روس و امروز هم امریکا اقدام به تجاوز به افغانستان ننموده اند .
مثلأ در کشمکش ها و جنگ های میان شاه محمود و شاه شجاع ، این رنجیت سنگ معروف نیست که به کشمیر حمله و یا تجاوز می نماید. بلکه رنجیت سنگ به بهای نقد کشمیر را از جهانداد خان خریده است . این معامله را کهزاد چنین می نویسد : « جنگ های داخلی دورهء اول پادشاهی شاه محمود وشاه شجاع و خود سری های حکام افغانی در کشمیر و بی اتفاقی سرداران ما و اغراض شخصی به رنجیت سنگ که روزی در عصر زمانشاه حکمران دولت سدوزائی در اینجا بود موقع داد که روز به روز کسب قدرت کند تا اینکه بعد از فتح کشمیر بدست وزیر فتح خان و متفرق شدن عطا محمد خان بامیزائی و برادران وی ، قلعه اتک را از جهانداد خان یکی از برادران اخیر الذکر خرید و بدین ترتیب کلید دروازه ء شرقی قلمرو سلطنت سدوزائی بدست وی افتاد .» 4
مثلأ همین وزیر فتح خان که در تواریخ از آن قهرمان ساخته شده است یکی از عواملی است که باعث شده دست انگلیس را در افغانستان باز نگهدارد و منافع انگلیس را تامین نماید . در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ در رابط به کشمیر نوشته است که : « . . . وزیر فتح خان بعد از تامین داخله در صدد عزل عطا محمد خان حاکم کشمیر بر آمد ، در حالیکه او شاه شجاع را حبس کرده و با شاه محمود اختلافی نورزیده بود . اما فتح خان میخواست او را که مردی متنفذی بود ، از بین بردارد و کشمیر را به برادران خود سر دارعظیم خان بدهد . پس در سال 1812 با سپاهی از کابل بطرف کشمیر حرکت کرد ، اما شنید که عطا محمد خان با قوت بسیار برای دفاع حاضر شده است . لهذا وزیر فتح خان با دولت سکهه پنچاب در تماس شد و قرار داد که با قشون امدادی رنجیت سنگ حکومت افغانی را در کشمیر سقوط دهد. و در عوض دست خارجی را در اداره حکومت کشمیر دخیل سازد . وزیر قبول کرده بود که بعد از اشغال کشمیر ثلث مالیات آنولایت سهم حکومت پنچاب است .» 5
این گزارش تاریخی لازم به تفسیر و تبصره ندارد، هر آدم که تا صنف ششم مکتب اگر درس خوانده باشد رول فتح خان را تشخیص داده میتواند .
وقتی در مکتب بودیم در مضمون تاریخ میخواندیم که وزیر محمد اکبر خان یکی از مردان ملی و ضد انگلیسی است تا جای که مثلأ امروز یکی از کارته های معتبر کابل به نام این مرد به اصطلاح ضد انگلیسی مسمی است. در حالیکه همین وزیر اکبر خان به خاطر تامین سلطنت پدرش امیر دوست محمد خان از هیچ کرنش در مقابل انگلیس ها دریغ نورزیده است . توجه کنید به این گزارش تاریخی :
« امیر دوست محمد خان از شنیدن خبر آمدن برنس به حیث نماینده انگلیس به کابل بسیار خوش بود و پیوسته از ( مسن ) انگلیس که به حیث واقعه نگار در بالا حصار شهر رهایش داشت نسبت به تاریخ رسیدن او به سرحد استفسار می کرد. برنس با 12 تن سواران غربی به تاریخ 2 سپتامبر 1837 از درۀ خیبر گذشت و از طرف شاه آقاسی گل محمد خان . میرزا آقا جان و سعادت خان مهمند و ناظر علی محمد خان با فیر توپ استقبال شد. قراریکه خود برنس و منشی او موهن لال می نویسند هئیت انگلیسی در بت خاک از طرف سردار محمد اکبر خان و دسته رساله استقبال شد و از آنجا سردار برنس را پهلوی خویش در فیل سوار کرده بطرف کابل حرکت کردند . در کوچه ها ی شهر مردم دو طرف صف کشیده و طبق دستور امیر، خوش آمدید می گفتند. و لی روز بعد حینی که برنس از ملاقات رسمی از دیار امیر بر میگشت مردم به شهادت خود برنس صدا می زدند( کابل هوش تان باشد ، کابل را خراب نکنید ) . بهر حال سردار محمد اکبر خان به همان روز ورود 20 سپتامبر برنس را به حضور امیر آورد و خانه و باغ بزرگی در بالاحصار برای رهایش ایشان تعین گردید .» 6
باری همین وزیر اکبر خان بود که تسلیم توطئه ء انگلیس که با امیر دوست محمد خان یکجا طرح گردیده بود ، شده و زمینه آمدن انگلیس ها به افغانستان رافراهم نمود . به این گزارش توجه فرماید: «چون خبر حرکت قوای فرنگی به سر کردگی جنرال پالک به کابل رسید محمد اکبر خان فوری در صدد مقابله بر آمد اولتر احمد خان را بطرف تیزین خارج کابل سر راه جلال آباد فرستاد و سپس خودش روانه آن طرف شد و با اینکه قوای ملی در مقابل 20 هزار عسکر مجهز برطانیه محدود و نا مجهز بود باز هم همه مصمم بودند تا راه را به تجاوز جدید انگلیس مسدود کنند . ولی همانطوریکه اشاره شد چون از امیر دوست محمد خان وعده جنگ مصنوعی را و رجعت و عدم مقابله جدی را گرفته بودند نامهء امیر مبنی بر این مسائل به پسرش وزیر محمد اکبر خان رسید و علاوه بر نامه عینک و قطی نصوار خود را نشانی فرستاد.
وزیر محمد اکبر خان در مقابل هدایت پدر چاره ندید جز اینکه به جنگ های مصنوعی تظاهر کند و با تظاهر به جنگ خود و قوای خود را به عقب بکشد . روی این مفکوره به کابل مراجعت نمود و بدون توقف از صحنه بکلی بر آمده اول به بامیان رفت و از آنجا عازم تاشقرغان شد و راه برای پیشرفت قوای برتانیه و جنرال پالک باز گردید .»7
با این سازش ها بود که انگلیس ها داخل افغانستان شد این دخول در اثر سازش های سرداران یا به اصطلاح برخی ها (ملییون) کشور است که انگلیس وارد افغانستان می شود. اگر ادعا میشود که وزیر اکبر خان مکناتن را کشته، واقعیت ندارد. این حقیقت زمانی میتواند روشن شود که تاریخ به دقت بررسی و به مطالعه گردد. اکبر خان، مکنا تن را به خاطری تجاوز انگلیس به افغانستان به قتل نرسانیده، بلکه در رابط به این که از مکناتن میخواسته که شاه شجاع را خلع و پدرش دوست محمد خان را به سلطنت برساند که در آن زمان در نزد انگیس ها پناه برده بود، اختلاف پیدا می کند و دربگو مگو دست به یخن می شوند و در اثر سوء تفاهم تصادفاً مکناتن به وسیلۀ اکبرخان به قتل می رسد. این قتل عمدی و و دارای هدف ملی نبوده است.
با این ترتیب ملاحظه می شود که انگلیسها عکس ادعای تجاوز، به افغانستان دعوت شده اند. دست یک افغان بود که دامن انگلیس را گرفت و زبونانه خواست که اورا به سلطنت برساند . گفتنی است که در پشت سر شاه شجاع و دوست محمد خان و یعقوب خان که معاهدهء گندمک را امضا کردند خیلی از افغانها ایستاده بود به ویژبانفوذ ترین افغانها. اگر روزی به گفته روان شاد احمد علی کهزاد: «همانطوریکه وزیر اکبر خان در عصر پدرش امیر دوست محمد خان (برنس) را در هودج فیل با خود گرفت و به کابل آورد . سردار عبدالله خان نماینده امیر محمد یعقوب خان کمناری را به سواری فیل با خود بر داشت و وارد شهر شد و با فیر توپ استقبال شانداری از وی به عمل اورد »8
بدینگونه، چنانکه از مقولهء یا لغت تجاوز تعریف به عمل آمد، ملاحظه می شود که انگلیس به افغانستان دعوت شده و تجاوز نکرده است . زیرا تجاوز را گفتیم که عمل ناخواسته و خلاف اراده و میل طرف است، نه اینکه او را با سواری فیل بیاورند و برای بدرقه اش گل ها بیفشانند .
دراینجا لازم به یاد آوری است، آنچه که شاه امان الله انجام داد ، در حقیقت دفع تجاوزات انگلیس نبود بلکه اخراج نیرو های خارجی بود که به دعوت خود افغانها و کمک ایشان در تصاحب قدرت و سلطنت خواسته شده بودند. این نیروی خارجی اگر مقاومت کرد ، در واقعیت حق به جانب بود، زیرا وقتی شاه شجاع و یا دوست محمد خان و یا یعقوب خان از ایشان دعوت نموده و آنها را با فیل های مست بدرقه نموده، آوردند و خواهشات خویش را به وسیله انها بر آورده ساختند ، مگر انگلیس ها هیچ پیش شرط نداشتند؟ که داشتند ، همه پیش شرط ها در عهد نامه ها به امضا رسیده بود ، بالای آنها توافق صورت گرفته بود. این توافقات نه یک جانبه بلکه به میل و درخواست خود افغانها به میان کشیده شده بود . در اثر این توافقات بود که انگلیسها جانها و مالهای بسیاری را خود را فداکردند به مصرف رساندند ، میلیون ها کدار و پوند خرچ کردند، کشته های بسیار دادند . همه به خاطر چه بود؟ به خاطر بر آورده شدن اهداف که داشتند . کسی که برای برآورده شدن اهداف خود تلاش می کند و با رضایت جانبین می خواهد مقصد خویش را بر آورده سازد آیا مقصر است؟ بد نیست در این مورد مثل ارائه شود تا مطلب روشن تر بیان کردد.
چند برادر را در نظر بگیرید که صاحب زمین های وسیع میراثی اند ، و این ها در وسط دو همسایهء باهم رقیب قرار دارند ، برادر ها هم خواهان زمین و ملک یک دیگر اند ، به این لحاظ برای بدست آوردن زمین و کلان ارباب شدن دریغ نمی کنند که به خانۀ همسایه روند و از او طالب همیاری شوند ، همسایه هم که در آروزی چنین فرصت است تا از طریق خاک آنها به حریف آنسوی این خاک غالب آید و یا حداقل این مرز را حد فاصل تعین نمایند ، دعوت ایشان را پذیرفته به کمک یکی از برادران برمیآید واز تمام سعی و نیروی خویش در خدمت گذاری که در واقعیت خدمت در جهت منافع خودش نیز است دریغ نمی ورزد. معاهده امضا می شود و با پذیرایی و استقبال وارد خاک همسایه خود شده و در خلع و نصب ها با استشاره و مشورت اقدامات سیاسی و نظامی می نماید . در این صورت کی متجاوز خوانده می شود ؟ یا به یک عبارت دیگر کسی در جستجوی تریاک است ، دوکانداری حاضر می گردد که تریاک او را فراهم نماید ، و فراهم می کند ، مشتری تریاک مورد نظر خویش را از فروشنده به قیمت گزاف می خرد . اکنون کی مقصر است ، فروشنده تریاک یا خریدار ؟ پاسخ باید روشن باشد .
منظور انگلیس ها از قبول دعوت شاهان افغانی و شتافتند به کمک آنها در نظر اول این بود که از نفوذ روسیه تزاری که قصد رسیدن به آبهای گرم هند را داشت جلو گیری نماید ، گذشته همزمان با آن مسله ناپلیون و حمله فرانسه و دست برد های آن تابه ایران رسیده بود ، انگلیس ها در پی تدبیرشدند که منافع منطقه یی خود را حفظ نموده تا فرانسه و در قدم نخست روسیه تزاری نتواند که به مستعمرات او که عبارت از هند بود برسند . چنانکه اولین ملاقات الفنستن با شاه و انعقاد اولین معاهدۀ مرزی بین انگلیس و شاه شجاع در همین مورد بوده است. احمد علی کهزاد می نویسد : « هیئت انگلیسی الفنستن وارد پشاور شد و اولین ملاقات تاریخی میان اولین هیئت انگلیس و شاه شجاع الملک یکی از پادشاهان سدوزائی در پشاور منتج بر عقد معاهده مرزی شد که از متن آن همگان آگاه اندو قرار مدلول آن در مقابل جبهه فرانسوی و ایرانی جبهه افغانی و انگلیسی به میان آمد و طبعأ منظور اصلی آن صیانت خاک هندوستان در مقابل نقشه های نا پلیون بود . » 9 و بازهم شاد روان کهزاد در جای دیگر نیت انگلیس در افغانستان رابه صورت واضع بیان داشته می نویسد :« روسیه با سیاست عنعنوی تزاری مایل به پیشرفت بطرف جنوب به آبهای سواحل هند بود و انگلیس که چنین حرکاتی را خلاف مصالح حیاتی خود در هند می دانست از خلیج فارس و تهران تا لاهور و سمله به شمول هرات و قندهار و کابل در فعالیت بود .. . مراقبت هند از هر گونه خطر احتمالی محور سیاست و اعمال و نظرایات ایشان را در این گوشه شرق تشکیل می داد . » 10
واقعیت همین است که انگلیس ها می خواستند حائل در برابر پیشرویی های فرانسویها و روس ها به وجود آورند ، که در دراز مدت به این ارزوی خود هم رسیدند. این حائل فقط افغانستان بود و در به وجود آوردن این حائل پیش از انکه انگلیسها اقداماتی به عمل آورند، رقابت های قبیلوی و قدرت طلبی های سرداران و شاهان افغانستان و خود فروختگی های شان باعث گردید که انگلیس ها برای یک چنین نیت خود از سوی خود افغانها دعوت به داخل افغانستان شوند . آیا دعوت را میتوان تجاوز خواند؟ . ببینید مرحوم غبار چه خوب می گوید وقتی می نویسد که : « البته این یک واقعیت تاریخی است که دولت بریتانیا با آن قدرت و عظمتی که در شرق و غرب جهان داشت ، یعنی در پنج قطعه روی زمین بالای بیشتر از 450 میلیون نفوس بشری فرمان می راند و از جنبه فرهنگ و تخنیک و اقتصاد و قشون در صف اول دول بزرگ دنیا قرار داشت ، پس وقتی که با افغانستان مقابل شد تا جای که حریف او دولت های افغانستان بودند ، در تطبیق تمام پلانهای خود موفق و کامیاب بود .
انگلیس توانست توسط شاه شجاع پادشاه ابدالی افغانستان، معاهدات لاور و قندهار را ( 1838 ـ 1839) بر افغانستان تحمیل و ولایات شرقی کشور را مجزا نماید و هم طبق پلان ولسلی قوای نظامی خود را در مملکت مسلط و اداره کشور را نظارت نماید. امیر دوست محمد خان نیز از مقابل قشون دشمن جنگ ناکرده به بخارا فرار کرد و باز جنگ نا کرده به انگلیس تسلیم شد و با یکصد و پنجاه نفر خانوادهء خود در هند رفت و جیره خوار انگلیس گردید . همچنین او در سلطنت دوم خود معاهدۀ پشاور ( 1855 ) را با فداکردن استقلال افغانستان قبول نمود و هنگام انقلاب هندوستان با اصراریکه مردم افغانستان نمودند ، در صدد استراداد ولایت شرقی و از دست رفتهء افغانستان بر نیامد.
امیر شیرعلی خان هم مثل پدر از مقابل قشون انگلیس جنگ نا کرده فرار کرد و به غرض استمداد از یک دولت خارجی دیگر ( دولت استعماری روسیه زاری ) به مزار رفت ، یعنی از زیر باران بر خاست به زیر ناودان نشست . امیر محمد یعقوب خان به قشون انگلیس تسلیم گردید ،معاهده ننگین گندمک ( 1879 ) را امضا و طوق سیستم ولسلی را بر گردن گذاشت و قسمت از مناطق دیگر شرقی کشور را به دشمن داد و اقامت قشون انگلیس را در افغانستان با حق مداخلۀ نماینده سیاسی او در امور داخلی کشور و تمدید خط تلگراف انگلیس را به کابل قبول نمود . امیر عبدالرحمن خان که سه صد هزار سپاهی داوطلب ملی در معیت خود داشت ، بدون جنگ ، قشون محصور و هراسان و گریزان انگلیس را از شمشیر ملت نجات داد . و بر معاهدات مطلوبه انگلیس امضا گذاشت . او تمام ولایات مهمۀ شرقی افغانستان را طبق معاهده دیورند ( 1893 ) به دشمن مغلوب سپرد و استقلال کشور را فدای ( دوستی) با انگلیس نمود . امیر حبیب الله خان طبق معاهده 1905 تمام تعهدات پدر را با انگلیس ( صمیمانه) رعایت نمود و از وضع انگلیس در جنگ عمومی اول برای استرداد استقلال افغانستان و یا اعادۀ ولایات مغصوبه از افغانستان یک قدم بر نداشت . پس انگلیس ها در مبارزات نظامی و سیاسی و تبلیغاتی خود علیه دولت های افغانستان غالب بودند . اگر مردم افغانستان در لحظات خطرناک مقدرات خود را تابع رفتار امراء و شهزادگان می نمودند ، شک نیست که افغانستان با تمامیت خود معدوم شده بود . ولی این طور نبود ، وقتی که حکومات افغانی شمشیر دفاع را بر زمین می گذاشتند ، مردم شمشیر از نیام می کشیدند .» 12
نتیجه که مرحوم غبار می گیرد که :« وقتی که حکومات افغانی شمشیر دفاع را بر زمین می گذاشتند ، مردم شمشیر از نیام می کشیدند » به هیچوجه مورد تایید تاریخ به پس از دعوت انگلیس ها به افغانستان تا به رویداد های امروزه نمی تواند باشد. حتی پس از آنکه مردم افغانستان در پی مقاومت های چند قرنه سر انجام مجبور شدند که طوق بردگی و بندگی اعراب را بر گردن افگنند و فرهنگ عرب را قبول نمودند، دیگر شمشیر ها از نیامها کشیده نشد. اگر پیشنه ها را در مورد کنار بگذاریم، که مسلمأ اینجا جای بحث آن نیست ، تنها به اصل موضوع بپردازیم ملاحظه می شود که آنچه که ادعا می شود که گویا مردم علیه تجاوز انگلیس بر خلاف خواست شاهان قیام نموده اند ، صحت ندارد. وزیر محمد اکبر خان که در راُس به اصطلاح قیام ملی قرار داشت ، خواندیم که چگونه از انگلیس زمانی که منافع پدرش ایجاب می کرد پذیرایی نمود. و وقتی رهبران ملی که در راس آنها اکبر خان قرار دارد در دسمبر 1841 معاهده یی را با مکناتن انگلیس به امضا می رساند ، بیشترین مفاد معاهده به جای انکه به نفع ملت بی خبر از همه چیز باشد به خاطر بازگشت امیر دوست محمد خان و کسب غنایم جهت تقویه مزدوران جنگی ( رهبران ملی ! ) است. این معاهده 12 شرط یا ماده دارد . از 12 شرط یا ماده چهار آن به خاطر برگشت با عافیت امیر دوست محمد خان است، این چنین :
« شرط پنجم : این که مال و اسباب بندگان امیر دوست محمد خان از توپ خانه و غیره که نزد صاحبان باشد ، همه را واپس مسترد کنند .
شرط هفتم : اینکه انچه از اعیال شاه شجاع از جهت عدم بار گیری در این جا بماند ، در بالاحصار به خانه حاجی خان جای داده می شود ، هر وقت که بندگان امیر دوست محمد خان و غیره مردم افغان با اهل و عیال شان در پشاور رسیدند ، مرخص می با شند که به ملک هندوستان بروند .
شر ط هشتم : اینکه افواج صاحبان که به پشاور رسیدند ، تدارک بندگان امیر دوست محمد خان و غیره مردم افغان را نمایند که با اهل و اعیال به زودی به کابل برسند و به خیریت روانه کنند .
شرط نهم : اینکه موازی شش نفر معتبر و معتمد صاحبان انگلیس به طریق یر غمل در کابل باشند ، هر ساعتی که امیر دوست محمد خان و باقی افغان ها معه اهل و اعیال وارد پشاور شدند ، بعد از آن مرخص باشند ..
« شرط دهم اینکه دو مراتبه صاحبان انگلیس خواهش ملک افغانستان را بهیچوجه نکنند و نسل ها بعد نسل فی مابین رابط دوستی و اتحاد مربوط و مظبوط باشد ، و سرکار افغانیه هر گاه به جهت مدافعت اعدای بیرون امداد بخواهند ، سرکار انگلیسه در تبلیغ آن دریغ و مضایقه نکنند . در این صورت سرکار افغانیه به سرکار غیر ، بدون صلاح سرکار انگلیسه ، عهد نکنند . هرگاه از آن طرف در امداد قصور به وقوع رسد ، بعد از آن مغیر می باشند .
شرط یازدهم : اینکه اگر صاحب از صاحبان انگلیس به جهت بعضی واقعات رفته نتواند و در این جا بماند ، بنا بر خواهش صاحبان به همراه او رفتار و سلوک نیک و خوب شود»13
شرط دهم به خوبی کرنش و نیات پنهانی سرداران ملی را نشان می دهد . بهر حال قصد ما این نیست که اعمال آنان را بررسی کنیم مطلب این است که آنچنان که مدعی اند نه وزیر اکبر خان شخصیت واقعأ ملی بوده و نه میر مسجدی خان ، البته از این دو نفر ، مشت نمونه خروار نام برده می شود.
به نظر می رسد که شخصیت ملی باید کسی باشد که منافع و مصالح ملت خویش را مدنظر داشته و در همین راستا فعالیت نماید ، و به عبارت دیگر شخصیت ملی باید تکیه بر ملت داشته باشد و به آن حدی از صلاحیت فکری رسیده باشد که منافع ملت را برای ملت، بدون هراس از هر دغدغۀ فکری یا عقیدتی توضیح کرده بتواند . اما وقتی تاریخ ملاحظه می شود، هیچکدام از این به اصطلاح سرداران ملی داری این چنین یک اوصاف نبودند . مثلاً یکی دیگر از این مجاهدین ملی را میر مسجدی خان نام می برند
میر مسجدی خان:
. آقای میر مسجدی خان نیز این صلاحیت رانداشت و از آنجاییکه فاقد یک چنین صلاحیت بود، اظهار خدمت گذاری به امیر دوست محمد خان را می نماید و دست او را می بوسد کسی که حاضر شده بخاطر تامین منافع خود از شاهی دست کشیده و وزیری شاه شجاع را قبول نماید. بوسیدن دست امیر وطن فروش و اظهار بندگی به چنین یک شخصی در شأن یک عنصرملی میتواند باشد؟ . در باره چه خوب است که تاریخ منظوم را که غلامی کهستانی که گفته می شود شاهد عینی حوادث هم بوده به خوانش بگیریم :
« که چون دوست محمد سرفرازکین
بدو ملک زینت کابل زمین
در اثنای آن جنگ با خویش گفت
نخواهد مرا فتح گردید جفت
گر امروز در جنگ آید شکست
بترسم فلک بندم آرد بدست
برندم بر شاه نصرانیان
که عمرم به غم بگذرد جاویدان
گزین کرد آنجا بخود پنج تن
سواران دانا و صاحب سخن
از آن رزم گاه رو برتافت زود
که اگه ز کردار او کس نبود
سوی ملک نجراب بنهاد رو
جهانید یکسان بدشت و به کوه
برفتی سوی مسجد شهریار
که او بود در بستر درد خوار
خبر بردند انگه بنزدیک او
که آمد شه کابل ای نامجو
بفرمود که از جاش برداشتند
روانش به نزدیک شاه داشتند
بیامد بر شاه و بوسید دست
بخواهش زبان بر گشود ونشست
بپرسید زآن پس از او شهر یار
که ای مرد دانای فیروزگار
سر بختم از خواب ناید برون
نگردد سوی دولتم رهنمون
دگر در خیالم ره چاره نیست
چو هیچم از این چاره بیچاره نیست
بهر جا روم کار گردد تباه
نه گنج است بر من نه خیل سپاه
از این پس سوی لات رو آورم
تن خود به آتش چو مو آورم
به شاه گفت پس مسجدی نامدار
که ای شاه فرخ دل کامگار
فزونست ترا دانش و خرمی
از آن رو که تو شاهی و من رعی.
زمن عقل و دانش ترا بیشتر
بباشد آیا خسرو تاجور
ولیکن به گفتار من گوش کن
که کار آزموده است مرد کهن
تو گر سوی لات آوری روی خویش
ببند افگنی دست و بازوی خویش
فرستد ترا سوی هندوستان
که محروم مانی تو از دوستان
ویا بر فرستد به شاه فرنگ
ترا و تهی گردد از بیم جنگ
نماند کسی هیچ جنبیده سر
به کابل زمین در رخ کینه ور
مدارای ما در مداری توست
وگرنه زما بر توان کند پوست
بگردد جهان بیتو زیر و بر
تویی پرده دار و مشو پرده در
* * *
جواب امیر دوست محمد خان:
بدو گفت پس شاه کابل زمین
که هان ای خردمند با عقل و دین
ترا گفته ها باشد از راستی
زبانت ندارد سر کاستی
ولیکن مرا چاره زین کار نیست
که در رنج من بوی تیمار نیست
که تا من سوی لات رو ناورم
یقین دان بکف آبرو ناورم
بود اهل من نیز آنجا ببند
پی چاره کار من مستمند
روم تا ببینم دیدار هم
بسنجیم در چارهء کار هم
* * *
مانع شدن میر مسجدی خان:
زنو باز میر مسجدی نامدار
سخن گوی گردید بر شهریار
ولیکن نیاورد شاه رو بدو
به جز باد نشمرد گفتار او
حرکت امیر دوست محمد خان به طرف کابل به عزم تسلیم شدن به سر ویلیم جی مکناتن معروف به لات نائب ، سلطان الکی زائی را بیشتر نزد لات فرستاد:
زجا جست بر شد به بالای زین
روان گشت بر سوی کابل زمین
وداع کرد و بنهاد در راه رو
بدان پنج تن خسرو نامجو
جهانید چون برق اندر شتاب
ره و بیره و کوه و دریا و آب
بسر برد آخر رهء بیکران
رسید ی بکابل شهء کاردان
وزان پس سوی لات بنهاد رو
که تا برود نزد آن نامجو
فرستاد ز خویشتن پیشتر
ز خدمتگزاران خود تا جور
بدی نام سلطان بدان نام جو
بدو گفت ان خسر کامجو
که از من ببر آگهی سوی لات
بگویش که ای یار بادت حیات
بیامد برت شاه کابل کنون
بسوی تو بختت شدش رهنمون
پذیرانده بشنود گفتار شاه
از آن پس سوی لات پوهیده راه 14 ..
فکرم می کنم این شعر ضرورت به تأویل و تفسیر ندارد. شخصیت میر مسجدی خان کاملاً تصویر گردیده است.گذشته ازاین ها، همین رهبران ملی که در پی سود خویش بوده اند دریغ نمیدارند که داماد شاه شجاع شوند و شاه شجاع را به دامادی خویش قبول نمایند در تاریخ غبار می خوانیم که :
« نمایندگان ملیون به او ( شاه شجاع) پیشنهاد کرده بودند که رهبران بزرگ ملی حاضر هستند برای از بین بردن مخالفت های قدیم با دختران شاه ازدواج کنند و هم دختری به ازدواج شاه بدهند .»15
اگر چه تا کنون تاریخی فارغ از غرض و تعلقیت های فکری و قبیلوی کمتر در افغانستان نوشته شده است با آنهم از خلال همین تواریخ میتوان به برخی از واقعیت های که عمدأ زیر خاکستر شده ، پی برد، و به این نتیجه رسید که انگلیس بر افغانستان تجاوز نکرده است ، بلکه این افغانها است که به وسیله انگلیس بر خاک و ناموس وطن خویش تجاوز نموده اند. وسوگمندانه تر اینکه مردم هم در خدمت متجاوزین خودی بوده است ، که در باره نقش جامعه در پایان همین مقاله حرفهای خواهیم داشت. و بدین گونه جا دارد که اصطلاح {خود تجاوزی} را در فرهنگ سیاسی ، تاریخی افغانستان باید اضافه نمود.
بدینگونه ملاحظه می شود، حتی آنهایی که به هر رنگ و رسم، به مثابۀ رهبران ملی در ذهن مردم نقش زده شده اند و مردم نیز در اثر بی سوادی و عدم اگاهی از تاریخ، این رنگ و رسم ها را پذیرفته اند، این رهبران ملی کسانی بوده اند که حتی به بهایی ناموس حاضر شده اند که با میزبانان انگلیس مانند شاه شجاع معامله ناموسی نمایند ، تا منافع خویش را تامین کرده باشند . اما آنهایی که واقعأ عناصر ملی بوده اند ، تاریخ نشان میدهد که در زندان ها جان باخته و یا در تعبید و آوارگی دنیا را پدرود گفته اند. در این جا برای این که روشن شود این شخصیت های ملی که شجاعانه علیه عاملین داخلی تجاوز یعنی متجاوزین خودی اقدام به عمل آورده و سرفرزانه شراب شهادت نوشیده اند، باید یاد کرد مانند مولوی سرور خان واصف ، لعل محمد خان کابلی ، محمد ایوب خان پوپلزایی ، محمد عثمان خان پروانی ، جوهر شاه خان غوربندی ، سعدالله خان و عبدالقیوم خان الکوزی که امیر حبیب الله خان آنها را اعدام کرد و عده زیاد دیگران تازمان دوره سلطنت امان الله خان ، مدت یازده سال را در زندان های ارگ و شیرپور قید و محبوس ماندند. 16
همچنان عده زیادی دیگری است که چون موضوع بحث ما مکث روی جنبش های مشروطه خواهی نیست از آن صرف نظر می نمایم . اما قصد فقط از یاد آوری کوتاه در این خصوص این بود که مشروطه خواهان که نیت آزادی و تامین عدالت اجتماعی را داشتند ، کمتر اتفاق افتاده است که حتی جان به سلامت برده باشند چه از سوی دولت و چه از سوی جامعه. با آنکه اکثر ایشان دارای تفکری نبوده اند که اصول کامل آزادی ها را در بر داشته باشد ، بلکه در چوکات اسارت مطلق فکری در پی آزادی های نسبی بوده اند و میخواستند اندکی هم اگر شده از قیود رهایی یابند با حفظ تفکرات اسارتی که از قرنها بدینسو حاکم بر جامعه بوده است و خود نیز به آن ایقان داشته اند، که این هم بحث دیگریست . اما چه سوگوارانه است که مثلأ تا به امروز از کسانی به مثابه مشروطه خواهان و مردان بزرگ نام برده می شود که میبایست تند یس خجالت جامعه و تاریخ اجتماعی آن جامعه باشند. مانند سید جمال الدین افغانی که اگر او مورد تقدیر باشد باید که طالبان به مثابه نیروی تکاملی همه رهبران مجاهدین اسلامی نیز مورد تقدیر و پشتیبانی قرار بگیرد، زیرا از لحاظ تفکر بین آقای سید جمال الدین وملا عمر و دیگررهبران اسلامی هیچ تفاوت وجود ندارد
بهر حال مطلب از حاشیه رفتن از موضوع اصلی این بود که حتی در عرصه فرهنگ و سیاست هم برخی اگر با حفظ تعبد های عقیدتی نا خود آگاه منظور های آزادی خواهی سر می داند برخی دیگر در حفظ همان تعبد ها ماهرانه علم به اصطلاح مبارزه را بلند می کردند ، مانند آقای سید جمال الدین افغانی که در زیر شعار ضدیت با انگلیس و روس میخواست استعمار و استبداد چندین قرنه اعراب را بر افغانستان حفظ نموده و نگذارد که مردم با فرهنگ و تمدن غیر عربی آشنا شوند، و ازطرف دیگرچنین کسانی نه تنها در عرصه ادب و سیاست بلکه با شمشیر و چماق هم سعی دارند که مردم به آنچه که واقعأ تجاوز بوده یعنی تجاوز اعراب پی نبرند و در گودال تفکرات ملا و مذهب باقی بمانند . در رابط به تجاوز اعراب توجه خواننده به کتاب که اخیرأ از چاب برامده بنام{ سیطره 1400 سالهء اعراب بر افغانستان} جلب میشود.
بهر حال باملاحظه اوراق تاریخ این مهم ثابت می گردد که انگلیس ها بر افغانستان تجاوز نکرده اند ، بلکه انگلیس ها چنان که بر شمرده شد از سوی افغانها دعوت شده بودند برای مقاصد معین که همه ثبت تاریخ است.
تجاوز روسها:
به همین گونه هیچ سندی وجود ندارد که ثابت نماید که روس ها منظور از اتحاد شوروی سابق است که بر افغانستان تجاوز نموده باشد . بلکه اینها نیز مانند انگلیس ها به افغانستان از سوی خود افغانها دعوت گریده اند ، این واقعیتی است که امروز بر روی اسناد و مدارک بیشماری بر آمده است.
از جمله مثلأ اقای محمد نبی عظیمی که خود عضو حزب و شخصیت بلند رتبه نظامی در ارتش افغانستان بوده به وضاحت و مستند روی این مطلب تاکیدات دارد چنانکه می نویسد :.
« تحققیات و مطالعات امروز ثابت می کند که نه تنها شوروی علاقمند به پیاده کردن نیرو های خود در افغانستان نبود ، بلکه رهبران دولت ج . د. ا - تره کی با ر ها و بار ها ، شوروی را برای پیاده کردن نیرو های شان تشویق و تحریک کرده و بار ها تقاضای رسمی با آن دولت ارائه کرده اند.
در یکی از روزنامه های مسکو بنام کرسنایا زویزده چاپ مسکو در 1990 و نیز در کتاب ( شرح مسبوط در موردی لشکر کشی اردوی سرخ به افغانستان) حقایق با استفاده از اسناد محرم آرشیف ستر درستیز و اظهارات جنرالان و مشاورین دست اندر کار شوروی در افغانستان تحریر گردیده است که به وضاحت اعتراف می گردد چگونه زمامداران افغانستان خاصتأ حفیظ الله امین با اصرار و ابرام تقاضای پیاده کردن قوای شوروی را به افغانستان نموده اند.
جنرال محمد نبی عظیمی از قول تورن جنرال متقاعد کریلوف نیکولایچ که به حیث سر مشاور نظامی در افغانستان کار می کرد می نویسد: .
«. . . دو رهبر افغانستان بار ها و بار ها در مورد حضور نظامی شوروی و افزایش آن در افغانستان تماس می گرفتند آنها تقاضای فرستادند تقریبأ دو فرقه شوروی را به ج . د. ا داشتند و می گفتند که در صورتیکه این دو فرقه به افغانستان بیاید اعلان می گردد که دعوت قوا بنا به درخواست حکومت قانونی افغانستان صورت گرفته است . در مقابل این در خواست ها به رهبری افغانستان گفته می شد که اتحاد شوروی به چنین عملی مبادرت نخواهد ورزید و لی آنها نمی فهمیدند و تقاضا تکرار می گردید .
بتاریخ 11 اگست رئیس اکسا سروری تقاضای امین را مبنی بر فرستادن 3 کندک کوماندو و هلیکوپتر ها با عملهء آن به اطلاع ما رسانید. پوزانف ، ایوانف ، گوریلوف 1979 ـ 8 ـ 12 .
11 اگست به اساس تقاضای امین با وی مصاحبه صورت گرفت ، در جریان صحبت توجه روی فرستادن قطعات شوروی به ج.د.ا معطوف گردید . امین قاطعانه ضرورت فرستادن قطعات شوروی به کابل را از هیأت رهبری اتحاد شوروی خواهش نمود ، او چندین بار تکرار کرد که ورود قطعات شوروی باعث افزایش مورال ما می گردد . و زمینه اعتماد به نفس ما را فراهم می سازد. او اضافه کرد : امکان دارد که هیأت رهبری اتحادشوروی به خاطر این مساله نگران گردند و دشمنان جهانی ما این مسله را به مثابه مداخلهء اتحاشوروی در امور داخلی ج.د.ا تلقی نمایند. اما من به شما اطمینان می دهم که دولت افغانستان آزاد و مستقل است و تمام مسایل را مستقلانه حل وفصل می نماید. قطعات شما در فعالیت های نظامی سهم نخواهد گرفت از انها صرف در شرایط دشوار و مشکل استفاده خواهد شد فکر می کنم آمدن قطعات شوروی الی بهار برای ما ضرورت است . گوریلوف1979 ـ 8 ـ 12
وسر انجام چنانکه اقای نبی عظیمی از قول ببرک کارمل که پس از ورود با قطعات شوروی وارد افغانستان می شود و در مصاحبه حضور عساکر شوروی یا به عبارت دیگر دعوت انها را توجیه میدارد می نویسد: « علت آمدن قطعات شوروی به افغانستان مطابق مواد معاهده 9 دسامبر 1978 که بین سران دوکشور امضا شده است آمدن این قشون یک امری موجه است و به آزادی و استقلال افغانستان هیچگونه صدمه نمی زند . وی از دولت شوروی وسربازان انتر ناسیونالیست آن که در روز های دشوار به کمک همسایه خویش شتافتند اظهار سپاس و امتنان کرد » 19
بدینگونه است که عساکر شوروی داخل افغانستان می شود و به صراحت ملاحظه می گردد که روس ها قصد تجاوز به افغانستان را نداشتند و حتی از پیشنهاد افغانها مبنی بر مداخله و دعوت هم طفره می رفتند. اما در اثر اصرار سر انجام تصمیم می گیرند که پرسش افغانها را پاسخ بدهند و قوا به افغانستان بفرستند . در این جا بازهم وقتی بنا بر تعریف که از تجاوز نمودیم، این سوال پیش می آید که کی باید متجاوز باشد . افغانها یا روس ها.
آیا تره کی یا امین و کارمل رئیس دولت افغانستان نبوده اند؟ اما اینجا یک مسلۀ دیگر را باید خاطر نشان کرد، که اگر قوای اتحاد شوروی به افغانستان نمی آمد و کار مل را یاری نمی کرد چه بلای های نبود که از سوی دار و دسته امین بالای مردم افغانستان نازل نمی گردید. به این مساله هم باید واقعبیانه پرداخته شود ، این مساله عین مساله ایست که اگر نیرو های بین المللی به افغانستان دعوت نمی شد چه جفا های نبود که مردم از سوی طالبان به مثابۀ متکاملترین شکل مجاهدین نمی کشیدند.
آیا امریکا و ناتو به افغانستان تجاوز کرده اند؟
حالا بیایید ببینیم که آیا امریکا بر افغانستان تجاوز کرده است یابه عبارت دیگر نیرو های خارجی و امریکایی که در افغانستان امروز حضور دارند به معنی تجاوز بر افغانستان است ؟ و یا در آینده در تاریخ ما نوشته خواهد شد که تجاوز امریکا بر افغانستان ! و یا آیا پاکستان در امور داخلی افغانستان مداخله می کند و تجاوز کرده است ؟
مسلمأ کسانی که عاجز از تعریف تجاوزاند و یا در تعلق و تعبد های فکری قرار دارند پاسخ مثبت می دهند .اگر همین دسته از شارلاتان ها تاریخ بنویسند و جهاد نامه مردم افغانستان را که بسیار هم نوشته اند، مسلمأ نسل های بعدی اگر تنبلانه به گذشته ها برخورد نمایند حرفهای اینان را باور خواهند کرد. چنانکه امروزینه ها باور دارند که انگلیس ها بر افغانستان تجاوز نموده اند و روز استقلال را بدون آنکه متجاوزین راستین را بشناسند تجلیل می نمایند.
پس برای آنکه نسل های آینده بتوانند در باره واقعیت های کشور شان قضاوت کرده بتوانند و از آنهائی که در کشور شان میزبان و مهمان بوده اند و از متجاوز و تجاوز شناخت واقعی داشته باشند لازم است که فرصت را برای کاذبین و دلقکان پست فرهنگ تنگ نموده گفت که امریکا در افغانستان تجاوز نکرده است. حضور امریکا در افغانستان ناشی از واقعیت دیگریست. واقعیت که بر خاسته از تضاد و تقابل دو ایدیالوژی و دو سیستم مختلف سیاسی اقتصادی بوده واست، امپریالیزم و سوسیالیزم و تقابل این دو سیستم سیاسی اجتماعی مربوط به دهه حضور نظامی شوروی وقت در افغانستان نمی شود. بلکه بر می گردد به صد سال قبل از حضور نظامی شوروی وقت به افغانستان، به جنبش های کارگری در انگلستان ، آلمان ، فرانسه و در مجموع در قاره های امریکا و اروپا. چیزی که مهم است این است که دعوت روسها به افغانستان فقط بهانۀ شد تا امپریالیزم جهانی برای نبرد با دشمن خویش دستآویز پیدا نماید. آنهم نه نبرد رویاروی بلکه از خط سوم. خط سومی که بسیار هموار و پیشوایان و پیروان آن صداقت مزدوری و خیانت به منافع ملی را بار ها در تاریخ به اثبات رسانده اند. امپریالیزم جهانی با در یافت یک چنین واقعیت و تجارب تاریخی ، توانست امیران جدیدی را همانند دوست محمد خان و شیرعلی خان و فتح خان و اکبر خان و بسیار شاه شجاع های دیگر در آغوش رنجیت سنگ های مانند ضیاالحق و نوازشریف از دامن مادر چون بینظیر بوتو تولید و پرورش دهد. با پرورش این وطن فروشان و مزدوران بود که نبرد را با با دشمن شماره یک خود آغاز نمود. نبردی که میدان آن افغانستان تعین شد.
سرانجام در این نبرد جهانخوارگان سرمایه پیروز شدند و تا به امروز هم پیروز اند. منظور تا به امروز این است که تا زمانی که مشت از خود فروختگان و ملا های لنگ در جامعه حاکم باشند و جامعه مرید و پیرو آنها باشد امپریالزم پیروز است. این واقعیت است که به عینیت مشاهده می شود. چیزی دیگری که نباید فراموش شود این است که جهانخوارگان و ستم پیشگان جهانی همیشه با شعار دفاع از مردم وارد عرصۀ نبرد با مردم می شود و یا به عنوان دفاع از دین و مذهب. چنان که این توطئه را در کشورعراق به عنوان دفاع از مردم به راه انداختند. سلاح اتمی را بهانه آوردند و آن کشور را به خاک و خون کشاندند. آیا سلاح اتمی در عراق بود؟ نه.
جالب اینست زمانی که معلوم شد که سلاح کشتار جمعی وجود ندارد، بجایی آنکه انگلیس و امریکا از ملت عراق معذرت میخواست ناگهان برای تطبیق پلانهای از قبل داشته شدۀ خود دایۀ مهربان تر از مادر شد و تجاوزخود را با بهانه ء اینکه صدام دشمن مردم عراق بود و ما دشمن مردم عراق را از بین بردیم خواست موجه بسازد و هیچکس هم صدا نکشید که چرا کاری که مردم عراق خود باید انجام بدهند، امریکا بدون آنکه مردم عراق از او دعوت چنین یک همکاری راکرده باشد دست به اقدامات نظامی زد، که این یک تجاوز آشکار است و باید امریکا محکوم می شد که نشد .
اما در افغانستان مسله رنگ دیگری گرفت، و این رنگ بر اساس تجارب تاریخی که انگلیس از خود فروختگان افغانی داشت روی صفحۀ حوادث نقش گردید. یعنی دفاع از دین( اسلام در خطر افتاد) و در دفاع از این شعار، به تاسیس اردوگاه اجیران بومی نمود و به وسیلۀ این اجیران صف آرایی در مقابل رقیب سیاسی و اقتصادی جهانی خود راآغاز کرد. در این نبرد مسلماً چنانکه گفته شد انگلیس و امریکا پیروز گردید. پس از پیروزی و شکست رقیب، امپریالیزم جهانی میبایست حضور فزیکی( نظامی - سیاسی) خود را در افغانستان موجه می گردانید. بدین لحاظ طرح توطئۀ حضور خویش را با ایجاد گروۀ به نام القایده و طالب ریخت و در عمل پیاده کرد.
در این پروسه ذکر یک نکته لازم است که در برابر این توطئه جهانخوارگان تنها احمد شاه مسعود (البته شخصی احمد شاه مسعود نه تیم کاری او) و عبدالخالق بود که مخالفت نمودند که به بسیار سادگی هر دو را با همکاری تیم کاری خودشان از بین بردند. پس ازدسیسۀ ترور مسعود و عبدالخالق، چندی بعد برای انعقاد کنفرانس بن جهت تأیید استقرار حکومت دلخواه خود زمینه سازی کردند. بعد از آن اقدام ترورریستی از قبل سازمان یافتۀ برج های نیویارک به وقوع پیوست که در پی آن حضور نظامی خود را در منطقه به بهانۀ قلع و قمع القایده مطرح و مصوبه شورای امنیت راهم در زمینه گرفتند. ما میدانیم که ملل متحد و شورای امنیت آن ارکان پلان سازی منافع امریکا به شمار می آید که در این باره نباید شک نمود. مزدوران داخلی طبق دستور امریکا پس از طی همه مراحل اولیه به انجام وظیفۀ بعدی خویش یعنی اصرار به دعوت نظامی امریکا پرداختند. حضور نظامی امریکا را به رسمیت شناختند و عنوان مبارزه با تروریزم دادند. اما باید گفت که همه این فداکاریهای ضد ملی و مردمی فقط به بهایی آن بود که دارودسته مزدوران باید شامل قدرت باشند و از سوی امریکا و انگلیس حفظ گردند. این پیش شرط مزدوران داخلی پذیرفته شد و چنانکه ملاحظه می گردد تا به امروز به قوت خود باقی است. در این صورت این امریکا نیست که ناخواسته پا به حریم کشور ما گذاشته است ، بلکه این خودفروختگان و خود باختگان اند که از امریکا و انگلیس دعوت کردند که برای حفظ ایشان در قدرت و غارتگری به این سرزمین سرباز آورند و در غارتگری شریک هم باشند
آیا پاکستان و ایران به افغانستان تجاوز کرده؟
درمورد پاکستان باید گفت که پاکستان و ایران هرگز به افغانستان تجاوز ننموده است و هرگز هم جرئت این را نداشته اند که بسوی افغانستان با سوء نیت بنگرد . بلکه این افغانها و پیشوایان افاغنه بوده که بدامن پاکستان و ایران در گروه (هفت و هشت) چهارده سال جهت تجاوز بر افغانسان آویزان بودند وخاک پای بی نظیر بوتو ، ضیاالحق و نوازشریف و خمینی و خامنه ای را سرمه چشم خویش ساخته بودند.
قبلأ گفته آمدیم که انگلیس ها می خواستند که افغانستان، حائل بین روس و انگلیس باشد ، به همین خاطر سعی داشتند که حکوماتِ را پشتبانی نمایند که این اصل را به نفع انگلیس باید مراعات می نمود و گفتیم پیش از سعی انگلیس ها افغانها خود دست به دامن انگلیس ها انداختند ، و از انگلیس ها دعوت حضور مستقیم را نمودند.
همچنان با ارائه مثال یاد آور شدیم که مشتری در جستجوی فروشنده یی است که متاع مورد نظرش را تهیه نموده بتواند و این جستجو تا زمان ادامه دارد که مشتری زنده است و به آنچه می خواهد دست یابد. نیاز انگلیس رسیدن به ریگ های پرنفت و گاز اسیای میانه و ذخایر دست نخوردۀ افغانستان از یک سو، و جلو گیری از پیشرفت های در حال تشدید کمونیزم به سوی جنوب شرق آسیا و کشور های هند و چین از سوی دیگر بود. نیاز روس راهم رسیدن به آنجاههای که انگلیس و امریکا نمی خواست و از رسیدن روس به آنجاها هراس داشت، تشکیل میداد. وقایع داخلی افغانستان طوری پیش آمد که زمینه نفوذ روس ها را چنان که در دهه 18 میلادی زمینه نفوذ انگلیس ها را مساعد ساخت ، مساعد بسازد. این وقایع پس از کودتا ی سردار محمد داود و سپس سرنگونی آن بدست کودتاچیان چپی طرفدار روسیه اغاز یافت. زد و بند هاو گیرودار ها ، وجنگ میان های خلقی ها و پرچمی ها همچنان بعدآ میان تنظمیم های مجاهدین، کاملأ همانند رقابت های های امیر دوست محمد خان و شاه شجاع در تاریخ کشور ما تکررأ اتفاق افتاد. تنهابا این تفاوت که میان شاه شجاع و امیر دوست محمد خان مسایل خانوادگی و قبیلوی در میان بود، اینجا مسایل رقابت های درون حزبی ، سیاسی ، شخصی و قبیلویی . بهر حال گفته شد که سرانجام به وسیله باز هم خود افغانها روس ها به افغانستان دعوت شدند . اینجاست که انگلیس متوجه پاکستان و حاکم نظامی ان ضیاالحق به مثابه رنجیت سنگ هند بریتانوی می گردد . انگلیس و امریکا هم در طی مدت که افغانستان حالت بیطرفی داشت دست زیر زنخ ننشسته بود. مخصوصأ که رژیم جمهوری سردار محمد داود که شخصیت مستقل بود و یکی از بنیادگذاران جنبش عدم انسلاک به شمار می رفت، نمی توانست مورد تأیید امپریالیزم انگلیس و امریکا و کمونیزم روس و چین قرار بگیرد. راستی ها از آغاز رژیم جمهوری، دست به اقدامات تروریستی زدند و چنانکه در یک پلان تروریستی کلان ، برای ضربه زدن به رژیم جمهوری داود می خواستند عده از وزرای دولت را در یک روز ترور نمایند که تنها موفق شدند علی احمد خرم و زیر پلان را ترور کنند، اما نیرو های چب موفق شد که خود داود را باتمام خانواده و دولت او ترور نمایند و خود قدرت را غصب کنند. در تاریخ سیاسی کشور مان در دوقرن اخیر اگر بدون تعصبات ملی و سیاسی اظهار عقیده شود ، در پهلوی شخیصت چون اعلیحضرت امان الله ، از سردار محمد داود و داکتر نجیب الله میتوان به مثابه شخصیت های ملی سیاسی نام برد، گرچه هر دو این دیگر مانند اعلیحضرت امان الله خان خالی از اشتباهات خاص خویش نبودند جالب اینست که هر دو شخصیت، داکتر نجیب الله و سردار محمد داود و احمد شاه مسعود به وسیله خیانت رفقای همرزم ، ومتحدین دیروز شان به شهادت رسیده اند. قتل و ترور هر سه شخصیت ملی فقط به بهایی رسیدن به قدرت و غارتگری صورت گرفت. چنانکه نادرخان برضد امان الله خان دست به چنین جنایت زد و به وسیلۀ انگلیس نخست حبیب الله کلکانی را در تبانی با مجددی ها تربیه نمود تا بغاوت نمایند بعد خود را به انگلیس ها مطرح می کند . میر محمد صیدق فرهنگ از طرح نادر خان نزد انگلیس هامی نویسد « . . در صحبت که بین محمد نادر خان و همفریز وزیر مختار انگلیسها در وزارت مختاری رخ داد ، سپه سالار از اصلاحات امان الله خان و روش سیاسی او بطور عام انتقاد نمود و در ضمن اظهار مخالفت با امیر و همکاران نزدیک او چون محمود طرزی ، تمایل خودش را با اتکای افغانستان به دوستی برتانیه ابراز داشت.
. . . استنکاف محمد نادر خان از رهبری عملیات نظامی علیه شورشیان نه تنها موجب تشویق مخالفان در داخل کشور گردید بلکه هستهء از مخالفت را در خارج تأسیس کرد که بعد ها دو برادر دیگر محمد نادر خان ، محمد هاشم خان و شاه ولی خان نیز به آن پیوستند ، در حالیکه حضرت نور المشایخ هستهء فعال دیگر را در نقطهء نزدیک تر به افغانستان یعنی در هند برتانوی به وجود آورد.
همچنان صدیق فرهنگ از خیانت کسانی دیگری نام می برد که در پی سقوط و توطئه علیه امان الله خان بودند . فرهنگ می نویسد : «. . . در همان روز های اول پادشاهی امان الله خان یک نفر از درباریان که بعد ها به مقام ریاست شورای دولت رسید با حافظ سیف الله واقعه نگار حکومت برتانیه که به دهلی باز می گشت در خفا ء ملاقات نموده از جانب خود و یک عده از { بزرگان افغان } به حکومت هند پیام فرستاد تا به کابل لشکر فرستاده حکومت معتدلی را بجای امان شاه برقرار نماید . سند دیگری میرساند که سفیر افغانستان در مسکو در 1926 با سفیر انگلیس در آن شهر از امان الله شکایت نموده او را خاین خواند و در سال بعد والی کابل ضمن ملاقات با یکی از کارکنان وزارت مختاری برتانیه آمادگی خود را برای اجرای یک کودتا اظهار داشت و همکاری دولت مذکور را تقا ضا کرد.»20
عین حادثه را در مورد داود ونجیب هم میتوان خواند.
در تواریخ از زند بند های روحانیون با انگلیس ها به ویژه خاندان ( استخاره چی) اسناد فراوان موجود است، چون توطئه گری و کذبیت که عادت ذاتی و پیشه همیشگی نه تنها خانواده پیر ها و دیگر سادات بلکه همه مذهبیون است که ذکر آن در این نوشته ای کوتاه تکرار مکررات خواهد بود ، و ما توجه خوانندگان را به تاریخ های قابل دسترس مانند "افغانستان در مسیر تاریخ" و "افغانستان در پنج قرن اخیر" و آثار شادروان کهزاد و عبدالحی حبیبی جلب میداریم. همین طور تاریخ شهادت می دهد که سردار محمد داود به وسیله کسانی ترور گردیده که در گرفتن قدرت، داود را یاری رسانده بودند. یا مثلأ داکترنجیب الله که در پسانها پس از آن که به قدرت رسید چون یک قامت ملی رشد نمود و قد برافراشت، دیده شدکه چگونه به وسیلۀ همرزمان خاینش که در اطراف او حلقه زده بودند و دست به دامن راستی های که سوابق تاریخی خدمت به اجانب داشتند ، به بهانه ملیت و زبان و قوم قبیله پناه بردند تا سرانجام موجبات به دار آویختن نجیب را فراهم آوردند، اما جالب اینست که همین عناصر بازهم با تمام وقاحت و پرروی به نام های مختلف جمع آمدند که خدمت به مردم نمایند که تا باشد که چه کسانی دیگری را به دار ها رهنمون شوند .
این نکته را باید در نظر داشت که شخصیت ملی از بطن مادر زاده نمی شود ،فرد، فراز و نشیب های زیادی را بایست بگذراند تا به پختگی و قابلیت های شخصیت ملی شدن نایل آید . اینجا عرض فقط روی شخصیت های ملی مطرح در رهبری سیاسی است . که تصور نشود که ما شخصیت های ملی در عرصه فرهنگ و وسایر عرصه ها ، اندکی داریم ، نه تاریخ کشور ما از شخصیت ملی فرهنگی که بدبختانه ازکمترین ایشان نام برده می شود، زرین کوب است.
بهر حال حرف روی این بودکه، چپی ها که ریزرف های اتحادشوروی در سالیان دراز در افغانستان به شمار می آمدند موفق می شوند داود را نابود نمایند . در حین وقوع این واقعه، غرب هم ریزرف های خویش را داشت ، همانگونه گفتیم دست زیر زنخ ننشسته بودند. همینکه ریزرف های شوروی قدرت راماهرانه غضب می کنند . انگلیس که گفتیم ریزرف های خود را از چند قرن بدینسو در افغانستان داشت ، فوری در مقابله با روس ، متوجه ریزرف های خود که ازسالهای قبل اظهار امادگی خدمت به شرط رسیدن به قدرت را نموده بودند، می شود ، این ریزرف ها از جمله و بگونه مثال، یا مشت نمونهء خروار عبارت بودند:
برهان الدین ربانی :
در مورد آقای ربانی گفته شد که در زمان داود خان که رژیم وی اسلامی بود و هیچگونه مسله الحاد هم نمی توانست مطرح باشد ، برای رسیدن به قدرت خود را به دامن پاکستان انداخته بود. جناب ، و ـ منیب که دیپلوم دعوت و ارشاد را از انستیتوت عالی امام ابو حنیفه پشاور اخذ ونویسنده و مترجم در مجله الموقف پشاور و مدیر مسول اداری مجله منبع الجهاد پشاور بوده ، در باره ربانی می نویسد :
« او ( ربانی ) در سال 1353 ش در حالیکه رژیم داود برنامه دستگیری او را صادر کرده بود به همکاری محصلین از کشور موفق به فرار گردیده به پاکستان پناهنده شد ، بعدأ مدتی به عربستان سعودی رفت در اوایل سال 1357 دو باره وارد پاکستان شده و به حیث رهبر جمعیت اسلامی نقش مهم و کلیدی در جهاد اسلامی علیه قوای متجاوز روسی ایفا نمود .
جمعیت اسلامی مدعی حاکمیت نظام سیاسی اسلام بر اساس معیار های بین المللی و اصول خلفای راشدین بوده است و با سازمانهای جهانی اسلام در مصر ، ترکیه ، پاکستان و کشور های عربی در طول جهاد روابط دوستانه داشته است و کمک های سازمانهای اسلامی ، کشور های اسلامی و غیر اسلامی را در مقابله با قوای روسی در یافت کرده است . سازمان مذکور را حکومت پاکستان ، ایالات متحده ، بریتانیا ، چین ، مصر ، لیبیا ، و سایر کشور ها و سازمانهای ضد روسی همکاری و کمک نظامی و مالی می نمودند. مجاهدین آن هم مانند سایر مجاهدین افغان از آزادی کامل در داخل پاکستان بهره مند بودند ، نظامیان پاکستانی اسلحه و مهمات کافی در اختیار ان قرار می دادند . . . .
مجاهدین جمعیت مانند سایر مجاهدین از مناطق دور و نزدیک جهت کسب تعلیمات نظامی و اخذ سهمیه نظامی وارد پاکستان می گردیدند و بعد از مدتی با اسلحه وارد شده توسط نظامیان پاکستانی مسلح گردیده دوبار راه پر مشقت را در پیش می گرفتند. » 21
گلبدین حکمتیار:
گلبدین حکمتیار از جهاد اسلامی یکی از رهبران شهیر جهادی بود ، او در سال 1351 ش در عهد ریاست جمهوری محمد داود مدت پیشتر از یک سال محبوس گردید و در سال 1353 ش وقتی رژیم داود عزم گرفتاری او را نمود به اطراف جنوبی کشور فرار نموده بعدأ به پاکستان پناهنده گردید و در مهمانی سازمان جماعت اسلامی پاکستان به سر می برد ، او از همانوقت با حکومت ذوالفقار علی بوتو معرفی گردید و حمایت او را در مقابل رژیم چپی داود بدست آورد .. . . ایالات متحده امریکا بخش عمده کمک های نظامی و مالی مجاهدین را به عهده داشت که توسط کشور های سعودی عرب ، مصر ، خلیج و پاکستان به شکل غیر مستقیم به حزب اسلامی رسانیده می شد.»22
بدین گونه همه رهبران (هفت پشاور) و (هشت تهران) را میتوان به حساب آورد که اگر به سوانح هر کدام از این ها پرداخته شود به وضاحت پیدا می گردد که همه اینان اجنت های انگلیس و عرب وپاکستان بوده اند. چنانکه دیدم پس از کودتا حزب خلق طرفدار شوروی همه این اجنت ها در پاکستان { نزد رنجیت سنگ دهه 18 میلادی} روی می آورند و به فرمان اربابان امریکایی و پاکستانی خویش جهت رسیدن به قدرت گردن می نهند و در پی ویرانی و بفروش رساندن خاک و وطن خویش می بر آیند. چنانکه اقای و منیب در کتاب جریانات تاریخی افغانستان که خود شاهد ماجرا ها بوده می نویسد : « افغانهای مجاهد در کورسهای خصوصی پاکستان دستور می گرفتند ، مکاتب را آتش زنند ، پلها را ، فابریکه ها، مکاتب ، پایه های برق و تلفون ، بند ها ، و سایرعمارات دولتی و ملی را باید تخریب گردد ، هر چه از ممتلکات ملی و دولتی را در یابند آزادانه چپاول نموده و به حیث مال غنیمت شمرده تقسیم نمایند . بدین قسم از همان آغاز جهاد دشمنان دوست صفت به افغانها ی مجاهد روحیه تخریب وطن را تلقین می نمودند . » 23
و بدینگونه ملاحظه می شود که تجاوز به ناموس و شرف وطن به وسیله عساکر پاکستانی صورت نگرفته و افغانهای مجاهد بوده که تجاوز نموده اند .
چنانکه قبلأ اشاره رفت ، امروز هم صداها بلند است که امریکا بر افغانستان تجاوز کرده و حکومت دست نشانده خود را به قدرت آورده است . اگر گفته شود که امریکا و انگلیس به عراق تجاوز نموده و این صدا از حنجره یک عراقی بیرون میاید بدون شک مانند آفتاب روشن و انکار ناپذیر است . اما اگر افغان چنین یک ادعای مینماید . تاریخ حق دارد که بر ریش آن بخندد زیرا توضیح گردید که امریکا برای دعوت خود، رضایت "دولت افغانی تشکیل شده بر اساس موافتنامه های بن" و ارکانهای صاحب صلاحیت یعنی اکثریت تنظیم های مجاهدین را کسب نمود . هر انسان بالغ و یا کسی که حداقل سن بیست سال داشته باشد می داند که کی ها بودند که با بدرقه طیارات امریکایی لنگ لنگان در حالیکه گروه وسیع از پیروانش بدنبال بود از دروازه شمالی کابل وارد شهر کابل می گردیدند ، و کی بود که هنگام بمباران شهر و نواحی کابل از غوندی های پنجشیر با خوشی و شعف بسیار می گفت که « نه نه طیارات امریکایی مواضع را درست بمباران می کند و به هیچیک از غیر نظامیان آسیب وارده نشده است » این صدا ها در رسانه های گروهی از جمله بی بی سی ثبت است و از آن نمی شود انکار کرد. مگر نه اینست که نیروهای امریکایی پس ازتوافق با افغانها در مبارزه بر ضد القاعده و طالبان وارد افغانستان شده اند .
این که این مسله چقدر ضرورت بود حرفی دیگر است ، اما ادعای تجاوز سخنی دیگری . آمدن قوای امریکا و آیساف به افغانستان و نجات مردم از شر طالبان همانند دعوت قوای شوروی به منظور نجات افغان ها از شر فاشیزم امینی ها می تواند باشد. اما با یک تفاوت که طالبان ساخته و پرداختۀ خود امریکا بود و به دستور امریکا و انگلیس وارد صحنه شدند و تا به امروز هم به حیث سپاه مزدور امریکا عمل می نمایند، چنانکه القایده نیز سپاه سی آی ای می باشد. این خود بحث دیگریست . اما سخن ما بالای این است که در افغانستان تجاوز صورت نگرفته است . انگلیس ، روس و امریکا به دعوت افغانهای مزدور دست به کار شدند . یا پاکستان قادر نبوده است که مستقیمأ به افغانستان تجاوز کند ، افغانها خود به دامن پاکستان و ایران آویزان شدند که شرایط برآورده شدن نیات خویشتن و پاکستانی ها و ایرانی ها را بر آورده سازند ، و چنانکه گفته شد مشتری مقصر نیست قصور را باید از فروشنده دانست. فروشنده ء ناموس، شرف، عزت، خاک، به بهای رسیدن به مقاصد شخصی، سیاسی ، گروهی و قومی ومحلی .
اینجا لازم می آید که روی یک مقوله ء دیگر نیز بایست مکث نمود . و آن مقوله شخصیت ملی است.
این مقوله نیز بی ربط به تعریف و تفسیر تجاوز به ویژه تجاوز بر منافع و مصالح ملی نیست.
در پرتوی تفسیر مقوله شخصیت ملی قصد بر این است تا شناخت حد اقل از ملت پیدا شود .
شخصیت ملی به فردی اطلاق می شود که طرف تایید همه ملت باشد ، یعنی ملت در مجموع این شخصیت یا فرد را بپذیرفته باشد ، در اتکا به این تعریف ، آیا ملت افغانستان اگر از دور ها صرف نظر نمایم در سه قرن اخیر در عرصه سیاسی، شخصیت ملی داشته است؟ منظور از فردی است که مورد تایید عام ملت باشد ؟ در بالا اعلیحضرت امان الله خان را به حیث شخصیت ملی یاد نمودیم آیا اعلیحضرت مذکور از سوی ملت مورد تایید بود ؟ متکی بر اسناد بی شمار تاریخی پاسخ منفی است . نه تنها که مورد تایید نبود بلکه بخشی از ملت که یوغ بندگی و بردگی مذهب و مذهبیون بر گردن انداخته بودند بر علیه او بر خاسته و او را به انواع قصور محکوم نمودند .پس اگر چنین است اکنون باید به این پرسش پاسخ داد که نخست بطور مثال امان الله خان را چگونه یک شخصیت باید گفت ، اگر ملی بگویم که همین ملت که احکام اسارتبار بار مذهب را نسبت به آزادی های انسانی ترجیع میداند بر علیه او قیام نموده اند. که در این صورت دادن صفت ملی به امان الله خان در حقیقت بخشی بزرگ ازملت را محکوم نموده ایم. چون که ملت در برابر او قرار داشت و بر ضد او ایستاده بود .
و اینگونه مثالهای زیاد در تاریخ کشور ما وجود دارد . پس کی مقصر است ملتی که با او ستیزیده و یا شخصیت های مانند امان الله خان؟ مسلماً ملت
به نظر می آید به اشخاصی که هدف جز خدمت به ملت نداشته اند ، و جز به رفاه و ازادی ملت اندیشه دیگر ومقصودی دال بر منافع شخصی و گروهی و یا قومی و قبلیه ء نداشته اند ، این ها را ملی باید گفت.
در این صورت است که مرز میان شخصیتی که به ملت می اندیشد و ملت که در خط نفی خدمتگذاران خویش قرار داشته و فاقد تشخیص سیاه از سفید است کشیده می شود .
با این وصف ، با تاسف باید گفت که کمتر اتفاق افتاده است که ملت یا جامعه مقصر نشان داده شود، همیشه جامعه مورد ستایش قرار گرفته ، همیشه از جامعه اوصاف به عمل آمده که هرگز شایسته آن نبوده است . و انتقاد از جامعه و محکوم کردن ملت گناه کبیره شناخته شده است . در حالیکه ریشه همه بدبختی های یک ملت بدست خود آن ملت آبیاری گردیده و یا میگردد . وقتی ملتی اگر نخواسته باشد که طوق بندگی به گردنش انداخته شود ، هیچ نیروی نمی تواند بیاندازد و انها را را بنده بسازد . بگفته لئو تولستوی آزادگی و بندگی در دست خود مان است . لئو تولستوی در نامه ای که به یک نفر هندی در سال 1908 میلادی نوشته می نویسد :
«. . . یک شرکت تجارتی یک ملت دویست میلیونی را بنده و غلام خود ساخته است . اگر این سخن را به آدمی بگوئی که سابقه ذهنی ندارد باور نخواهد کرد و هرگز معنی آنرا نخواهد فهمید . چطور ممکن است که هزار نفر آدمهائی که نه تنها پهلوان نیستند بلکه میتوان گفت مردمی ضعیف و عامی هستند دویست میلیون موجود نیرومند و با هوش و با استعداد و قابل را که به آزادی علاقمند هستند اسیر و بنده ء خود ساخته باشند. آیا این ارقام و اعداد نمی رساند که این انگلیسها نیستند که هندی ها را اسیر و غلام خود ساخته اند بلکه در واقع خود هندی ها هستند .
هندی ها البته از اینکه اسیر و بنده شده اند شکایت دارند ولی این درست حکم آن را دارد که اشخاص مست شکایت داشته باشند که اسیر شراب فروشهائی شده اند که در میان آنها زیست می کنند . اگر به آنها بگوئید که خوب است دیگر الکلیات ننوشید جواب خواهند داد که چنان بدان خو گرفته ایم که دیگر برایمان امکان پذیر نیست از نوشیدن الکل صرف نظر کنیم و حتی کم کم الکل برای تقویت مزاج و حفظ نیروی ما ضرورت حاصل نموده است . آیا احوال این دویست میلیون آدمی که سر باطاعت دویست هزار ( و چند صد نفر اشخاص دیگر از هموطنان خود و یا بیگانگان دیگر ) فرود آورده اند حالت همین آدم های مست و شرابخواره نیست ؟ » 24
نامه تولستوی عین واقعیت است که امروز مخاطب آن میتواند جامعۀ ما باشد. با درک این واقعیت اگر بازهم دلقکان پست فرهنگ از جامعه ستایشهایی به عمل می آورند که ملت فاقد آن است و صدای همرنگی با چنین یک جامعه را با غرور کاذب بلند میدارند، باید تعجب کرد؟ بدون شک باید گفت که مداحان ملت خواه کاذب اند . یا کاذب اند و یا جاهل . اگز جاهلانه مداحی می کنند. تقصیر ندارند چون خود متعلق به یک جامعۀ عقب مانده و بی سواد اند و بی خبر اند. اگر کاذبانه مداحی می کنند باید گفت که برای رسیدن به منافع شخصی خود می کنند. اما در هر صورت کاذبانه مداحی کردن خیانت نه تنها به خود که به جامعه و مردم خویش می نمایند که با یک جامعه فرسوده از لحاظ اندیشه و اراده همرنگی نشان میدهند.
جان استوارت میل به نقل از کتاب ( آزادی و آزادی خواهان ) تالیف چارل اسپرادینگ می گوید:
« امروز همینقدر که آدمی همرنگ جماعت نباشد و از مطیع بودن به عادات و رسوم و محترم شمردن آنها بخود نبالد خدمتی به جامعه انجام داده است . عقیده مردم در حق امور و در باره اشخاص بقدری استبداد آمیز است که کافی است کسی همرنگ جماعت نباشد تا او را خاین و جنایتکار بشناسند و لهذا برای درهم پاشیدن چنین سد استبدادی لازم است که اشخاص از همرنگی با جماعت بپرهیزند و به اصطلاح اکسانتریک ( خارج المرکز) باشند، یعنی کار و رفتار و فکر شان شبیه با مردم نباشد و بدانند که همرنگ جماعت نبودن با شجاعت اخلاقی وشهامت روحی توأم و همرکاب است و در هر جامعه هر قدر شمارهء اشخاص نارنگ بیشتر باشد نبوغ و نیروی معنوی و شهامت اخلاقی در محیط و در آن جامعه زیاد تر خواهد بود. امروز بزرگترین خطری که دوره و زمان ما را تهدید می کند همانا قلت اشخاصی است که جرئت و شهامت همرنگ نبودن با جماعت را ندارند. » 25
متأسفانه واقعأ چنین است ، کمتر واقع شده است که از مردم نکوهش به عمل آید ، جامعه مقصر خوانده شود ، ملتی که عنان بدبختی و خوشبختی را خود بدست دارد و خود علت و معلول بندگی و ازادگی ها به شمار می آید ، موارد غفلت و بی مایه گی هایش اشکار گردد، مثل ؛ جهل ، ترس ، بنده منشی ، چابلوسی ، ودم غنیمت شمردن. علی دشتی مانند اندکی دیگر از فرهیختگان ادب و فرهنگ ایران در پسینه سالها وقتی معتقد می گردد که عامل بدبختی ها متداوم جامعه و ملت ایران ، خود مردم ایران است که فرهنگ و سیطره اعراب را قبول نمودند، چه خوب ایرانیان را در برابر اعراب انتقاد می نماید و می گوید:
« ایرانیان شکست خورد ، متوالیأ شکست خورد ، در قادسیه و همدان شکست خورد ، بطور ننگین و درد ناکی شکست خورد ، شکستی که استیلای اسکندر و ایلغار مغول در جنب آن کمرنگ است ، ایران شهر به شهر و ایالت به ایالت تسلیم گردید و ناگزیر شد یا اسلام بیاورد ( تسلیم شدن م ) و یا در کمال خواری و فروتنی جزیه بدهد . گروهی برای فرار از جزیه مسلمان شدند ( خود را تسلیم کردن م ) . ایرانیان مطابق شیوه ملی خود در مقام نزدیک شدن به قوم فاتح بر آمدند و از در اطاعت و خدمت وارد شدند . هوش و فکر و معلومات خود را در اختیار ارباب جدید خود گذاشتند زبان آنها را آموختند و آداب آنها را فرا گرفتند ،لغات قوم فاتح را تدوین و صرف و نحو آن را درست کردند و برای این که فاتحان آنان را به بازی بگیرند از هیچ گونه اظهار انقیاد و فروتنی خود داری نکردند . در مسلمانی از خود عربها پیشی گرفتند و حتی در مقام تحقیر دین و عادات گذشته خود بر آمدند و به همان نسبت در بالا بردن شأن عرب و بزرگان عرب تلاش کردند و اصل شرف و جوانمردی و مایه سیادت و بزرگواری را همه در عرب یافتند. هر شعر بدوی و هر مثل جاهلانه و هر جمله بی سروته اعراب جاهلیت نمونه حکمت و چکیده معرفت و اصل زندگانی شناخته شد ( خواننده که ذهن تنبل و کور نداشته باشد میداند که منظور از شعر و مثل جاهلانه وجمله ء بی سر وته که چکیده معرفت و نمونه حکمت و اصل زندگانی شده است چیست . م) به این که مولای فلان قبیله و کاسه لیس فلان امیر باشند اکتفا کردند . افتخار کردند که عرب دختر شان را بگیرد و مباهات می کردند که نام عربی بر خود گذارند . فکر و معرفت آنان در فقه و حدیث و کلام و ادب عرب بکار افتاد و هفتاد در صد معارف اسلامی را ببار آوردند . در بادی امر از ترس مسلمان شدند ، و پس از دو سه نسل در مسلمانی از عربهای مسلمان نیز جلو افتادند. » 26
عین نکوهشی را که شادروان علی دشتی به آدرس مردم ایران نوشته است صد برابر بیشتر متوجه مردم افغانستان نیز است ، با این تفاوت که مردم افغانستان در برخی مناطق پنجصد سال در برابر تجاوز اعراب مقاومت نمودند . اما وقتی بنا به خیانت ها مجبور می شوند که تسلیم اعراب شوند یعنی مسلمان شوند بعد از چند ی واقعأ صدبرابر بیشتر از مردمان پارس که فقط بیست سال مقاومت کرده بودند به اعراب متجاوز وابسته می کردند . اگر ایرانیان بر خود نام عربی می گذارند ، افغانها صد کام جلو تر افتاده در نام های خود ، خویش را غلام اعراب خطاب می کنند مانند غلام عمر ، عبدالخالد ، خادم علی ، عثمان قل و غیره . و هرگز نمی خواهند حتی بدانند که چگونه زنان و دختران سرزمین شان را اعراب به هزارها هزار به کنیز و غلامی بردند و در هنگام حمله و ایلغار بر سر زمین های شان چگونه اعراب وحشیانه به ناموس وشرف ملت شان تجاوز می کردند. هرگز نمی خواهند بدانند که چگونه اعراب دسته دسته سر از تن پدران و برادران شان جدا می نمودند و بسیار وفجایع دیگر که بازگوی همه آن فجایع و شقاوت ها بر مردم افغانستان لازمه صد دیوان کتاب است که باید نوشت. اما جالب این است که اگر امروز آن جنایات گفته شود و یا کسی جرئت بکند که بگوید آنان که به غلامی اعراب شهادت خوانده و داده اند سگالیده و ناسگالیده بپا می خیزند تا از بردگی وبندگی و وابستگی خویش به آنچه که اعراب بالای شان به زور شمشیر قبولانده و این ها هم بدون در نظر داشت تاریخ مبارزات پدران ، بدون آگاهی از دین فرهنگ و رستگاری های تاریخی شان ،قبول نمودند دفاع نمایند.
بیاید اندکی مردم خود را در طی این چند دهه اخیر بشناسیم .همیشه گفته شده است که مردم قهرمان، با شهامت و با غیرت افغانستان. همیشه این اوصاف از زبان کسانی بر می آمد و می آید که قصد ویژۀ برای نیات شخصی، سیاسی و یا گروهی خود داشته است. این مردم قهرمان هم بدون کوچکترین تفکر و اندیشه به خود بالیده اند. اما واقعیت چی است؟ واقعیت آنستکه ، یکی آمد بروت های شان را تراشید ریش فرمایش داد و این مردم قهرمان و باشهامت و با غیرت چنان کردند. و دیگری آمد ریش های شان را تراشید و بروت رواج داد و این مردم قهرمان و باشهامت چنین کردند . ویکی آمد شلوار (تنبان ـ ایزار ) ها را منع کرد پطلون پوشاند و دیگری آمد پطلون ها را کشید و شلوار پوشاند. این مردم قهرمان، کشیدند و پوشیدند.
زن در یک جامعه یی به ویژه شرقی، ناموس آن جامعه به شمار می رود و وظیفه همه افراد آن جامعه است که در حفظ ودفاع عفت و شرف و آبروی زن به مثابهء ناموس جامعه غیرت بیاورند . اما همین زن را یک مدافع افغانی عرب در روی جاده می نشاند و به جرم اینکه بدون محرم شرعی از خانه برای خرید نان بیرون برآمده دره می زند ؛ و هزار ها رهگذر از این مردم قهرمان و با شهامت و با غیرت افغانستان در حالیکه صدای شلاق وگریه زن را می شنوند و می بینند که چگونه ناموس جامعه بنا به دستور فرهنگ و آئین عرب توهین و تحقیر می شود بدون کوچکترین عکس العملی خاموشانه از محل رد می شوند ، یا در میدان که یک زن را به جرم هرچه باشد یک زن را ،آورده اند که به مرمی میزنند این مردم قهرمان به تماشای آن جمع میایند ، حتی وقتی بازهم بنا به دستور فرهنگ عرب زنی را می خواهند سنگسار کنند همین مردم قهرمان است که سنگ می اندازند و صداقت خویش را به آئین عرب نشان میدهند و شوهر و یا پدر آن زن هرگز ننگ نمی آورد که ناموسش را در حلقه یی از مردان نا محرم تا به سینه به خاک فرو میکنند و چندین مرد نامحرم بر سر و صورت او سنگ می اندازد. سوال این است که چگونه مردی حاضر می شود که زن یا دختر خود را در ملای عام بیرون آورد که تا او را دیگران به سنگ بزنند . یا مثلأ مگر افراد همین جامعه نیست که دختران و کودکان هموطن خویش رامی ربایند تا اعضای بتن شان را به پاکستانی و عرب ها بفروشند، و یا دختران نوبالغ را در کشور های عربی و غیر عربی برای فساد بکشانند. یا مگر افراد همین جامعه نیست که در بدل دریافت پول هموطنان بی گناه خود رابا راکت و بم بسته اند و می بندند؟ یا مگر افراد همین جامعه نیست که در بدل دالر و کلدار و پوند سپاهیگری جنایتکار ترین افراد و عناصر را قبول کرده و می کنند؟ . مگر افراد همین جامعه نیست که برای منافع شخصی خویش تریاک می کارند و و به سلامت بشریت خیانت روا می دارند ؟ ، خلاصه اینکه به ناموس وطن نمی اندیشند و قتل می کنند ، کودک می دزد ند ، ناموس مردم را بی عفت می سازند ، ثروت های ملی را به غارت می برند و چه هایی دیگری است که نمی کنند . وعده ی که ازاین افعال خو د را مبرا می دانند و هستند . شعاری جز این ندارند که : { به خیر کس کار نداریم به ما شر مرسان }و این است آن اراده ایکه آنها دارند . اما واقعأ با شهامت و با غیرت هستند ولی در جغرافیایی خانواده خویش نه در جغرافیایی منافع عموم . واقعأ قهرمان هستند و دود از دماغ دشمن بر می کشند ، اما وقتی که مزد خوب بگیرند و برایشان انگاه بی تفاوت است که دشمن کیست ؟، هموطنش یا انگلیس ، روس ، امریکایی و یا پاکستانی .و هچنان بی تفاوت است که از کی مزد خوب دریافت می کند از عرب ، انگلیس ، پاکستانی یا امریکایی.
آیا چنین اعمال از سوی انگلیس ، روس و یا امریکایی ها با این وسعت روی داده است ؟، چرا شکنجۀ چند زندانی را در زندان کوانتانامو می نگریم واز شکنجه ای که از سوی افراد جامعه بر جامعه روا داشته می شود چشم می پوشیم ، چرا دعوت انگلیس و روس و امریکایی ها را تجاوز نام می نهیم و اما تجاوزات هزار و چند صد ساله اعراب را به دیده قدر نگریسته دعوت به اجتهاد در راه خیر ملت وانمود می کنیم .
در همین زمینه باید گفت که پس از حمله اعراب بر افغانستان ، دروغ بزرگ است اگر ما ادعادی آزادی و استقلال را داشته باشیم . ملت ما تا به امروز در بند اسارت مادی و معنوی اعراب به رضا و رغبت خویش به سر می برند. { جامعه از لحاظ تفکر خود در مجموع طالب و طالبی می اندیشد}.
با بیان این مختصر دربارۀ 28 است روز به اصطلاح آزادی ،باید گفت که اگر ادعا شود که اعلیحضرت امان الله خان موفق شد که به مردم آزادی کامل ببار آورد ، باز هم دروغ بزرگ است. اعلیحضرت امان الله خان فقط توانست مهمانان دیر مانده را که ادعای غرامت زحمات و دعوت خویش داشتند و در راه حصول آن طالب امتیازات بودند ، بیرون کشد و به خانه ء شان فرستد البته به زور شمشیر.
اما موفق نشد که آزادی را در جامعه به هدیه بیاورد ، زیرا جامعه معنی آزادی را نمی دانست و ملت به اسارت عادت نموده بودند. در زمان شاه امان الله وقتی جامعه در برابر سوال آزادی و اسارت قرار می گیرند دیده شد که مردم از آزادی سر باز می زدند و به نفع اسارت ، اعطای آزادی راکه از سوی اعیلضرت امان الله خان به مثابه قانون در آمده بود رد کردند و به جهاد علیه امان الله و قوانین آزادی بخش او پرداختند. مثلأ یک نمونه در این رابطه را در شورش منگل می خوانیم که : « این شورش که در آن علاوه بر افراد قبیله منگل ، بعضی از سایر قبایل سمت جنوبی مثل احمد زایی ، جاجی و سلیمان خیل هم شرکت داشتند در اوایل سال 1924 رخ داد و تا اخیر سال مذکور ادامه یافت. بنیان گذاران محلی آن ملا عبدالله معروف به ملای لنگ و همکار او ملا عبدالرشید بودند که برای تحریک مردم علیه شاه موضوع مذهبی بخصوص قانون جزاء را که تازه در محاکم در محرز تطبیق قرار گرفته بود، بهانه ساخته در حالی که در یک دست قرآن کریم و در دست دیگر قانون مذکور را گرفته بودند از مردم سوال می کردند که کدام یک را قبول دارند ، طبعأ مردم وابستگی شان را به قرآن مجید اظهار می داشتند و آن گاه ملا یان مذکور آنان را به قیام علیه امان الله خان و بر نامه اصلاحات او دعوت می نمودند .» 27
وقتی بتاریخ مراجعه شود عوامل ضدیت با آزادی ، با تحریک مذهبیون و واستقبال مردم از ضد آزادی به وضاحت پیدا است تا این که تراژیدی بر ضد آزادیخواهی امان الله خان به گفته صدیق فرهنگ با « شبخون توسط دسته ای از رهزنان جسور کهدامن و کوهستان صورت گرفت که توسط حبیب الله معروف با بچه سقاء رهبری می شد » 28
با این ملاحظات پیدا است که مردم افغانستان پس از حمله اعراب و قبول آئین و فرهنگ تازی، آزادی و استقلال خویش را از دست داده اند و معتاد به استبداد و اسارت گردیده اند، و هرگاهی که بوی شبحی بخاطر ازادی از این اسارت به مشام ها رسیده اهریمن چاهها کنده و دار ها بر پا ساخته است که بدبختانه با بیل و ریسمان مردم و بوسیله ی مردم و پشتیمانی مردم بوده است .
سوگوارانه باید گفت که در بر پایی این ماتم و اندوه نقش معلم و متکلم به مثابه گلهای سر سبد جامعه در درازنای تاریخ کشور ما برجسته بوده است . معلم بوده که واقعیت ها را خود نیاموخته و فرمایش ها را تدریس کرده و متکلم بوده که برای آنکه همرنگی با جامعه کرده باشد اگر حرفی زده و انتقاد کرده است صرف از عمیق کندن چاهها و بلند بودن دار ها گفته و بس ، نه از نا انسانی بودن این عمل.
پس آزادی زمانی به سراغ مردم خواهد آمد که نخست بتوانند از غل و زنجیری که خود به سر و پای خویش آویخته اند خود را آزاد بسازند تا آنگاه با سر افراشته و کامهای استوار به تخریب دامهای که اجانب در بدام افگندن آنها چیده است اقدام نمایند. اصلاح نخست را باید از خویشتن آغاز کرد.
نتیجه:
در افغانستان نه انگلیس، نه روس و نه امریکا تجاوز کرده است. همۀ اینها به دعوت سران افاغنه داخل خاک ما شدند. متجاوزین حقیقی دعوت کنندگان اجانب هستند نه اجانب .
و من الخرد التوفیق
یادداشت :این نوشته با اختصار، دوباره به مناسبت 28 اسد به نشر سپرده شد.
پی نوشتها :
1 ـ تاریخ احمد شاهی ، تالیف محمود الحسینی المنشی ابن ابراهیم الجامی ، ص 409 ـ 410
2 ـ بالاحصار کابل ، مولف احمد علی کهزاد ، ص 366
3 ـ همانجا ، ص 367
4 ـ همانجا ، ص 393
5 ـ افغانستان در مسیر تاریخ ، مولف میر غلام محمد غبار ، ص 401
6 ـ بالاحصار کابل ، ص 435 ـ436
7 ـ همانجا ، ص 532
8 ـ همانجا ، ص 605
9 ـ همانجا ، ص 376
10 ـ همانجا ، ص 438
11 ـ افغانستان در مسیر تاریخ ، ص 447
12 ـ همانجا ، ص 448 ـ 449
13 ـ همانجا ، ص 451 ـ 452
14 ـ بالاحصار کابل ، ص 469 ـ 471
15 افغانستان در مسیر تاریخ ، ص 555
16 ـ پاکسازی برگه های از تاریخ ، محمود نجفی ، سایت اریایی
17 ـ سانسور کردمش (نویسنده)
18 سانسور کردمش ( نویسنده)
19 ـ اردو و سیاست ، محمد نبی عظمی ، ص 213 ـ 215 ـ 227
20 ـ افغانستان در پنج قرن اخیر ، میر محمد صدیق فرهنگ ، جلد اول ، ص 515 ـ 537
21 ـ جریانات تاریخی افغانستان ، مولف و ـ منیب ، ص 203
22 ـ همانجا ، ص 207
23 ـ همانجا ، ص 140
24 ـ آزادگی و بندگی در دست خود مان است ، لئوتولستوی ، بقل از کتاب ازادی و حیثیث انسانی تالیف ، سید محمد علی جمال زاد
25 ـ همانجا ، ص 76 ـ 77
26ـ سیطرهء 1400 ساله اعراب بر افغانستان ، تألیف سلیمان راوش، جلد اول ص 217 ، و 23 سال رسالت تالیف علی دشتی ، ص 402 ـ 403
27 ـ افغانستان در پنج قرن اخیر ، ص 514
28 ـ همانجا ـ ، ص 524
کرزی مهره سوخته و ناکارآمد
ایجاد دولت مقتدر ملی نیاز به تخصص وتعهد دارد که کرزی بعنوان یک رهبر فاقد آنست(نجیب الله اخلاقی دانشجوی علوم سیاسی )
آغاز اداره انتقالی وموقت روزنه یی بود برای مردم که سالها سلی ستم را خورده بود و همواره با فقر و مصیبت دست درگریبان بوده اند ، روزهای آغازین که آقای کرزی بر تخت حاکمیت تکیه زد و با شعارهای پراکنده اما فریبنده ، به استقبال مردم رفت ، اکثراٌ تصور میکردند که شب به پایان رسیده و فصل نفس کشیدن برای زندگی واقعی فرارسیده است .
اداره موقت وانتقالی با همه نا به سامانی ها و کم کاری ها به پایان رسید ، ومردم با توجه به زجر گذشته کمتر متوجه ضعف ها ، تک محوری ها و سازوکارهای غیر عقلانی و منطقی بودند و دربرابر ترس از گذشته کرزی را فرشته نجات شان میدانستند .
اما کرزی که فاقد درایت سیاسی ، وتعهد ملی بود ، نتوانست از اعتماد مردم برای ایجاد یک دولت مقتدر ملی استفاده نمایند و با بازی ها ی کودکانه تمام آرزوهای مردم را در بدل خواست های مجموعه خاص خودش به قمار زد .
آغاز اولین انتخابات ریاست جمهوری و نخستین تجربه عملی دموکراسی درکشور صحنه شور انگیز مردمی بودند که در آرزوی رهایی از خشونت و نفرت ، تبعیض و استبداد ، گرسنگی و بیچارگی بصورت سیل آسا پای صندوقهای رای رفتند وبه امید اینکه دیگر از خودکامگی و قوم محوری خبری نباشد ، ودیگر نان وزنده ماندن تنها دغدغه مردم نباشد ، اما بازهم کرزی ونماد از بی تفاوتی دربرابر مردم ، به قدرت رسید . وبه همه آروزهای مردم بی باکانه پشت پا زد .
دوره اول کاری آقای کرزی درگیرودار جنگ و خشونت و جابجایی پولهای کمکی و انتصاب خویشاوندان و نزدیکان به پست های کلیدی سپری شد ، ومردم که با دنیای امید به چشم انداز بهتر می اندیشید ، بکلی فراموش شد ، افراد دست نشانده کرزی در حکومت اژدها گونه به سراغ مردم رفت ، عدالت قبل از تولد نابود شد ، دستگاه عدلی وقضایی بعنوان مرکز ترویج فساد اداری ورشوه ستانی عرض وجود کرد ودها نا به سامانی دیگر .
دور اول ریاست جمهوری آقای کرزی با همه تخطی ها و عبور از خطوط قرمز سپری شد ، پول های مساعدت شده به باد فنا رفت ، و فقط عده خاصی که استعداد مافیایی داشتند به اوج ثروت وقدرت رسیدند اما طبقه متوسط و زیر دست ، رو به زوال نهادند ، به تعبیر آگاهان بدترین نوع حکومت با فجیع ترین رفتار ها در تاریخ افغانستان بالای مردم تحمیل شد
اما دور دوم :
برهمگان هویدا است که آقای کرزی در دور دوم انتخابات چگونه به قدرت رسید ، نیازی به بحث ندارد .
اما باید گفت که این بار کرزی چنان بی باکانه و جسوارنه وارد میدان شد که همه ارزشهارا در معرض مسخره گرفت .
قانونمداری ، دموکراسی ، حقوق بشر ، ارزشهای شهروندی همه وهمه قربانی باورهای بی پایه و کلیشه یی کرزی شد .
البته نمیتوان از آقای کرزی انتظار بیشتر داشت ، زیرا کوچکترین ویژگی یک رهبر سیاسی دروجود ایشان متبلور نیست
تعهد به مردم و ارزشهای ملی دروجود ایشان مرده است ، زیرا در دو دور انتخابات شعارهای بلند بالای کرزی را همه بیاد دارند ، وبراساس ارزشهای دموکراسی وقرار داد اجتماعی این شعار ها درواقع اسناد غیر نوشته شده میباشد که مردم با اعتماد به آن به کرزی رای داد و اکنون ذره ازآن عملی نشد .، به نوعی همه شعار ها پوسیده ازآب درآمد .
دانش وتخصص که باید یک رهبر سیاسی داراء باشد ، متاسفانه آقای کرزی ازآن مبراء است ، یک رهبر سیاسی که قادر به تدوین اندیشه سیاسی برای یک کشور نباشد ، آن کشور بصورت اتوماتیک به بحران می انجامد .
زیرا یکی از اساسی ترین شاخص ها برای ساختن یک ملت اندیشه سیاسی است وبدنبال آن علت وجودی و هویت ملی که درحقیقت شهروندان را به همدیگر پیوند میدهند و درنتیجه منجر به ظهور دولت مقتدر ملی میگردد ، نه درگذشته ای افغانستان محسوس بوده ونه درزمان حکومت کرزی به آن پرداخته شده .
یک رهبر سیاسی که از نزدیک به سی ملیون جمعیت نمایندگی میکند وآنهم درقرن بیست ویک ، چنان با باور های سنتی و قبیله یی در مناسبات داخلی وروابط خارجی برخورد میکند که انگار کودک بد مزاج با عروسک بازی میکند .
هر روز تغییر موضع ، یک روز دوست ، روز دیگر اشغالگر ، یک روز درارگ به ضیافت شام وروز دیگر مخالف سیاسی ، یک روز برادر ، روز دیگر تروریزم ، و دها مورد ازین دست .
اکنون ده سال از حضور جامعه جهانی درافغانستان میگذرد ، وکمک ها کم کم روبه کاهش نهاده است ، اگر به ده سال گذشته به فرصت ها و زمینه های مناسب که برای مردم افغانستان فراهم شد نگاهی انداخته شود ، از دید واقعبینانه باید گفت که کرزی بدترین نوع جنایت علیه مردم افغانستان روا داشته وباید محاکمه شود .
زیرا اگر یک رهبر سیاسی کارآزموده ، متخصص ، متعهد و مردم محور درین ده سال در راس امور میبود ، یقیناً فقر موجود ، نا به سامانی های فرهنگی واجتماعی و پراکندگی های درون کشوری و مناقشات سیاسی دامن گیر کشور ومردم نمی بود .
امروز ما بجای اینکه وحدت ملی را بعنوان اصل اساسی درکشوری که اقوام مختلف با باورهای مختلف زندگی میکنند ، تقویت کرده باشیم ، متاسفانه اختلافات ملی با دسیسه ها وتوطئه ها هر روز داغ تر میشود که عامل اصلی این فاجعه شخص کرزی وتیم منافع طلب و قوم گراء است .
دریک نگاه کلی باید گفت که کرزی نه یک رهبر کارآزماتیک که مردم براساس ویژگی های شخصیتی ازآن حمایت کنند ، نه یک فرد دانشمند که قادر به تدوین اندیشه سیاسی مبتنی بر اصل ملت سازی باشد ، نه یک چهره متعهد که حد اقل به آرمانهای مردم خیانت نکنند و مردم را به قمار نزند .
بناً این مهره سوخته ایست که ده سال برگرده مردم تاخت و هیچ اثری مثبتی از عملکردهای ایشان به مشاهده نرسید .
بنابراین مردم باید بگونه دیگر به آینده کشور باندیشند و هرقدر که از زمامداری آقای کرزی میگذرد به همان اندازه بحران ومشکلات عمیق تر میگردد و درد ها وآلام مردم زیادترمیشود.
فقط یک راه برای رهایی کشور از بحران وفاجعه وجود دارد ، کنار رفتن ویا کنار زدن آقای کرزی از قدرت ، درصورتیکه اقای کرزی حاضر به کنار فتن از قدرت نگردد که مطمئناً ایشان هیچگاهی چنین کاری را نخواهد کرد زیرا نه مدرن می اندیشند ونه به ارزشهای دموکراسی معتقد اند که اگر نتوانست به آنچه را که به مردم وعده داده عمل کنند محترمانه از مردم معذرت خواسته واستعفا دهند قسمیکه درنظامهای مدرن وبراساس قرار داد اجتماعی وجود دارد .
یگانه راه خیزش مردمی در برابر نظام که همه ارزشهارا دفن نموده وگرایش به استبداد دارد میباشد .
زیرا درنظام که با شعار دموکراسی ومردم سالاری بناشده ، باید توسط مردم هدایت شوند و مردم درمحور قرارگیرند .
پارسی، دری و تاجیکی، سه نام برای یک زبان
جعل نمیتواند راهی برای بازسازی هویت تاریخی و زبانی باشد
بردیا بهراد
دیوارهای انجمن قلم افغانستان با نقاشی و تصویرهای اهل زبان پارسی آراسته شدهاند. وقتی این آراستهگی با پیشخوان «دل ماست پارسی» گره میخوَرد، شکوه و بزرگیِ تاریخ زبان پارسی و پارسیان بهرُخ کشیده میشود. انجمن قلم افغانستان فراخوانی را زیر نامِ «دل ماست پارسی»
و سرفصلِ «آیا زبان پارسی، دری و تاجیکی سه زباناند؟» را، از راه پایگاههای ارتباط همهگانی پخش کرده بود و کسانی که این فراخوان را خوانده بودند خواسته و ناخواسته چشم بهراه از راهرسیدن اینهمایش بودند.
چترِ انجمن قلم افغانستان با این که دلگرمی پنجشنبهروزهای اهل فرهنگ و ادب کابل است؛ اما این پنجشنبه، متفاوتتر از دیگر پنجشنبهها بود؛ شرکتکنندهگان، با دیدن تصویر فردوسی فکر میکردند
که این سخنسرای بزرگ، همین اکنون از سرودن شاهنامه فارغ شده و آهنگ غزنه کرده است؛ وقتی با تصویر مولانا جلالالدین بلخی چشمدرچشم میشدند فکر میکردند او هنوز با اشترهایی که بزرگی بلخ را بار زده است از قونیه میگذرد و بلخ را در سراسر جهان میگرداند.
از مولانا که گذر میکنند چشمها به رابعه بلخی میافتند و گمان این را که هنوز خون از رگهای رابعه روان است و گرمابهیی را در بلخ رنگ میکند در ذهن تداعی میشود و دیدن به نیمرُخ ناصرخسرو بلخی گاهی آنان را به بلخ میبرد و گاهی هم به یمگان بدخشان:
من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمتی دُر لفظِ دری را
سخنرانان این همایش، دُکتور سید اکرامالدین حصاریان، دُکتور محمد حسین یمین و دُکتور عبدالقیوم قویم استادان دانشگاه کابل بودند که همه دریافتها و جستارهایشان را در پیوند به سرفصلی که «آیا زبان پارسی، دری و تاجیکی سه زبان اند؟» با شرکتکنندهگان در میان گذاشتند.
بناهای آباد گردد خراب ز باران و از تابش آفتاب پی افگندم از نظم کاخ بلند که از باد و باران نیابد گزند نمیرم از این پس که من زندهام که تخم سخن را پراگندهام
این شعر، سرآغاز بهگپآمدن این برنامه بود که با آواز کاوه جبران که گردانندهی این برنامه بود به گوش همه، پیچیدن گرفت.
دُکتور حصاریان نخستین سخنرانی بود که برای پاسخدادن به این پرسش که «آیا زبان پارسی، دری، و تاجیکی سه زباناند؟» به جایگاه سخن فرا خوانده شد. او دریافتها و خوانش خود را چنین گفت: «به روایت کتاب اوستا و پژوهش دانشمندان زبانشناسی، تیرهیی از آریایان که در حواشی دریای کسپین میزیستند
به علتهای جغرافیایی و اقتصادی به بلندیهای پامیر آمدند. آنان در اینجا خود را آریا و سرزمینشان را آریاناویچ یعنی سرزمین آریاییها نام نهادند سپس به دو سوی دریاهای سیحون «امیر دریا» و جیهون «آمو دریا» در نواحی بلخ سُغدیانه و تخارستان پراگنده شدند و به راحتی دولت شاهی را در بلخ پایه گذاشتند. سپس طوایف گوناگون آنان با هم در جستوجوی اراضی بهتر به مهاجرت پرداختند؛
طایفهیی از راه کوهای کابل به هند رفتند و مدنیت زبان ویدی را اساس گذاشتند که بعدها زبانهای پراکراتها و در دورهی جدید زبانهای بنگالی، هندی، و... بهوجود آمده است. دستهی دیگری از آریاییهای باختری به جنوب بلخ رفته و در غرب ایران قدیم مدنیتها و دولتهای هخامنشی را بهوجود آوردند که آنان نیز در دورهی میانه باعث پیدایش زبانهای پارسی میانه (پهلوی ثانی) شده و در مرحلهی جدید زبانهای چون: لُری، کُردی، آذری و...
را ایجاد کردند. اما آریاییهای که در بلخ باقی ماند در دورهی باستانی زبان اوستایی و در دورههای میانه زبان پهلوی (پارتی)، اشکانی و زبانهای سُغدی، خوارزمی و بلخی را بهوجود آوردند و در دورهی جدید زبانهای پشتو، بلوچی و زبانهای دیگری را ایجاد کرد.»
پس از او، استاد عبدالقیوم قویم بهجای استاد حصاریان قرار گرفت و گفت: «تلاشهایی در جریان است که زبان پارسی دری را سه زبان نشان دهند و این کوششها از سالهای درازی تا هنوز ادامه دارند.
ما باید جلو این تلاشها را با همایشها و نشاندادن هویت تاریخی و مباحث مستدل و منطقی بدون هیچگونه تعصب بگیریم؛ ما باید این را تفهیم کنیم که جعل نمیتواند راهی برای بازسازی هویت تاریخی و زبانی باشد. اما متأسفانه حلقاتی در داخل افغانستان و حلقاتی در کشورهای همسایه برای چندپارهسازی این زبان و برای غصب هویتِ مشترک فرهنگیمان تلاش دارند.
تنها راه مبارزه با این نابخردی، برگزاری این گونه همایشها و نوشتن مقالات مستند است. این در حالیست که ذهن جهانیان امروز به سوی آثار گذشتهگان ما که بیشترینشان در بلخ و غزنه آفریده شدهاند معطوف شده است.» او به دنبالهی گپهایش به کتاب اوستا اشاره کرد و در پیوند به ارزش و جایگاه آن روشنی انداخت.
پس از آن، دُکتور محمد حسین یمین پیرامون تاریخچهی زبان پارسی دری صحبتهایش را آغاز کرد. او در سخنانش به سرود آتشکدهی کرکوی و آفرینشهای کهن پارسی پیش از دورهی اسلام اشاره کرد و گفت: «در این گونه آثار، نشانهها و واژههایی دیده میشود که همه آشکار کنندهی این است که زادگاه زبان پارسی بلخ، هرات و سیستان، تخارستان و بدخشان بوده است.»
او افزود: «با درنظرداشت مدرکهای بهجامانده به جز از افغانستان و غیر از خراسان دورهی اسلامی هیچ جغرافیای دیگری بوده نمیتواند که بتوان پیدایشگاه زبان پارسی را بر آن نام نهاد.» او همچنان گفت: «همه شاعرانی که در قرن چهارم و پنجم صاحب نام و نشانی هستند به این خطه ]جغرافیای امروزی افغانستان[ تعلق دارند.
در این سدهها، هیچ شاعری در جغرافیایی که امروز بهنام ایران یاد میشود، زندهگی نداشته است.» او برای اثبات گفتههایش بهگونهی اجمالی، سری به وضعیت زبان پارسی از هزار سال پیش از میلاد تا سدهی چهاردهم هجری زد که همه مستند به تاریخ این زبان بودند و از شاعران بیشماری نام بُرد که چندین قرن پیش از جغرافیای امروزی ایران در بلخ آنروزی و امروزی به سرایشگری آغاز کردهاند.
او همچنان از اختلافهایی میان زبانشناسان ایرانی هم یاد کرد و افزود که دُکتور پرویزناتل خانلری و ملک الشعرا بهار چندین جا در نوشتههایشان آوردهاند که پارسی پیشتر از این که از ما ایرانیها باشد از بلخ و بلخیان است.
همایش با نگرسنجییی که آیا پارسی، دری و تاجیکی سه زباناند یا زبان واحد؟ پایان یافت.
فرستنده: الحاج بیردی ناخنک
از بررسی سرودهای ویدی و اوستایی و از مطالعه تاریخ شعر و ادب و شاهنامه های پارسی دری و از بررسی تواریخ دوره اسلامی به این نتیجه قطعی می رسیم که حوزة بلخ و بامیان و زابلستان و سیستان نخستین زادگاه و پرورشگاه زبان دری بوده است.
محمد مقدسی شامی (ق 4 هجری) سرزمین عجم را هشت بخش نموده و نوشته است: هشت اقلیم عجم شامل: خاوران، دیلم، رحاب، جبال، خوزستان، فارس، کرمان، و سِند است. [1]
وی در مورد زبان عجم و خراسان نوشته است: « زبان مردم این هشت اقلیم، عجمى است، برخى از آنها درى و برخی پیچیده ترند. همگى آنها فارسى نامیده مىشوند. [2] [خراسانیان] لهجههاى گوناگون دارند و زبان نیشابور رساتر و گیراتر است... مردم طوس خوشزبان ترند. سخن سیستانیان با یورش دشمنانه با صداى بلند از سینه بیرون مىآید. زبان بُست (هیلمند و لشکرگاه و قندهار) بهتر است. زبان هر دو مرو (مرو و مرو رود) بد نیست. زبان مردم بلخ شیرین ترین زبانها است، جز اینکه [خود آنها] بد زبانند. [3] زبان هرات وحشیانه است. یورش مندانه نهیب مىزنند و با فشار سخن را آلوده بیرون مىدهند. از یاران معدانى شنیدم که یکى از شاهان خراسان به وزیرش دستور داد تا مردانى را از پنج خوره اصلى گرد آورد، پس چون آماده شدند و سگستانى (سیستانی) به سخن آمد، وزیر گفت: این زبان براى جنگ خوبست، سپس نیشابورى به سخن آمد او گفت: این زبان مناسبِ داورى است، سپس مروزى به سخن آمد و او گفت: این زبان مناسبِ وزارت است. سپس بلخى سخن گفت، پس او گفت: این زبان مناسبِ نامه نگارى و کتابت است و چون هراتى به گویش آمد، او گفت: این زبان مناسبِ مستراح است.[4] زبان قوهستان نیز خوب نیست وکشش دارد.
این زبانهاى اصلى خراسانند و دیگران پیرو ایشان اند و از آنها ریشه گرفتهاند و بدانها باز مىگردند. مثلا : زبان طوس و نِسا نزدیک نیشابورى است، و زبان سرخس و ابیورد نزدیک به مروى است زبان غرج الشار، میان زبانهاى هرات و مرو است. زبان جوزجان میان مروى و بلخى است، و زبان بامیان و تخارستان نزدیک به بلخى است ولى کمى گرفتگى دارد، و زبان خوارزمى فهمیدنى نیست و در زبان مردم بخارا تکرار است... البته این زبان درى مىباشد و از آن روى اینگونه زبان را درى نامند که نامههاى شاهان بدان نوشته مىشود و به وى مىرسد و از ریشه در ساخته شده، زیرا که زبانى است که درباریان بدان گفتگو میکنند. مردم سمرقند نیز حرفى دارند که صدایش میان کاف و قاف است و مىگویند: « بکردکم، بگفتکم» و مانند آن، که سرد مىباشد. زبان مردم شاش (چاچ) بهترین زبانهاى هیطل است. سُغُدیان نیز زبانى جداگانه دارند که نزدیک به زبان روستائیان بخارا مىباشد.» [5]
در کتاب فضایل بلخ که یکی از منابع مهم از قرن ششم هجری است نوشته شده است: پارسی دری مخصوص ملوک خراسان و بلخ بوده است. فارسی دری زبان بهشتیان است. [6]
مردم بلخ از دیر زمان به فارسی تکلم می کردند و چنین نبود که این زبان در اواخر دوره ساسانیان در بلخ رواج پیدا کرده باشد. پیش از این دوره ، زبان دری زبان دربار حکام بلخ بوده است. [7]
«مردم بلخ تا زمان مولف ذخیره خوارزمشاهی (نیمه اول قرن ششم هجری) به فارسی تکلم می کرده اند. و اولین سازنده آن را لهراسب شاه نوشته اند. در زمانهای پیش از اسلام بلخ از مراکز دین بودائی ومحل معبد معروف نوبهار بود‚ و در دین زردشتی نیز اهمیت داشت. اولین حمله مسلمانان به بلخ در سال 32 ه . ق. بسرکردگی احنف بن قیس بود. در سال 34 ه . ق. دگر بار بتصرف مسلمانان درآمد در اواسط قرن هیجدهم میلادی بلخ بتصرف افاغنه افتاد خرابه های بلخ قدیم اکنون ناحیه وسیعی را اشغال کرده است.» [8]
آریانپور بامیانی مینویسد: «زبان دری زبان مردم بومی آریانا بود و در ماوراء النهر و برخی نواحی شرقی ایران کنونی در دورة سامانیان ظهور یافت ، نه به طور عمومی بلکه توسط افرادی به دربار سامانیه و برخی افراد سرشناس و بعدها به توده سرایت کرد. تا این زمان زبان دری از این طرف جیحون پا به آن طرف جیحون چندانکه حساب شود نگذاشته بود. منشأ آن در این دوره زابلستان بود.- این نکته را هم فراموش نکنیم که زابلستان منحصر به غزنه و توابع آن نمی شود بلکه تمام جبال هندوکش تا انتهای غور، زابلستان گفته می شود یعنی انحناء کوه هندوکش- زیرا در اثر تهاجمات شمالی ها ، دری زبانان در کوهستان مرکزی زابلستان فشرده و رانده شده بودند و این زبان را خالص و سُچّه حفظ کردند و بعدها به اطراف گسترش یافت. چنانکه در این مورد مینورسکی به این عقیده بود که :«فکر باز آفرینی فارسی نو (= زبان دری) از غزنه به دیگر نقاط سرایت کرده است.»[9] که مراد از این باز آفرینی توسط مردم بومی این ناحیه است ، نه از غزنویان . زیرا غزنویان توان این بازآفرینی را نداشتند و تا زمان مسعود به زبان ترکی صحبت می کردند و نیاز به تعلیم و تدریس داشتند با توجه به اینکه غزنویان باعث گسترش زبان دری گردید و تاجیکان هم ازین زمان به بعد زبان دری را پذیرفتند.[10]
آریانپور زبان دری را زبان اصلی هزاره ها دانسته و تصریح کرده است که: «من به این باورم و قطعی نیز هست که اقوام دیگر، زبان دری را از هزاره ها پذیرفته اند . به این معنی که آثار ادبی و فرهنگی هزاره ها زبان خود را به دیگران تحویل داده است و آنها تحویل گرفته اند . در هزاره جات به زبان کتابت و قلم ، تَولِی(تحویلی) خوانند و به آن، لَوظ ( لفظ) قلم می گویند. لذا لهجة افغانان و تاجیکان و دیگران را که به زبان دری صحبت کنند ، تحویلی و لفظ قلم خوانند و لهجة خودشان گویش محلی و تقریری می باشد. پس زبان تحویلی یا لفظ قلم ، زبان تحریری یا گویش کتابی هزاره ها است. چنانکه محاورة عادی هزاره ها زبان تقریری و گویش محلی و محاورة زبان دری است و لهجة هزارگی به جز گویش محلی دری چیز دیگر نیست. در میان مردم هزارستان تاکنون کلمات و لغاتی اصیل و ریشه دار وجود دارد که با همة اصالت خود، در زبان و قلم گویندگان و نویسندگان راه نیافته و در تداول اهل ادب و فضیلت دیده نمی شود . بسیاری از آن ها نمایندة مفاهیم دقیق ذهنی و فکری هستند که گاه مرادف ادبی ندارند . و اگر همة این کلمات و لغات در یک مجموعه فراهم آید بسیاری از نیازهای لغوی ما را مرتفع خواهد ساخت و نیز در یافتن معادل های مناسب برای کلمات خارجی کمک خواهد کرد.» [11]
آریانپور افزوده است: «از بین این طوایف (هزاره) شعرایی چون مولانا جلال الدین بلخی و ناصر خسرو قبادیانی، امیر خسرو دهلوی و سنایی و... ظهور کرده اند. ما کار به این نداریم که امروزه چه کسانی آنها را از خود می دانند. اما فیلسوف و حکیم مشهور ابوعلی سینا و صدها شخصیت علمی و کلامی مانند ابو خالد کابلی و امثاله متعلق به قوم هزاره اند. اگر مثنوی مولوی و دیوان ناصر خسرو و باقی شعراء که خاستگاه هزارگی دارند جمله هایی که به کار برده اند با محاورة امروزی هزاره ها تطبیق شود برای هیچ باسوادی حتی بی سوادان تردیدی باقی نمی ماند که مولوی ها و امیر خسروها و سنایی ها هزاره بوده اند و بجز قوم هزاره به هیچ یک از اقوام دیگر مرتبط نمی باشند. زیرا همان لغات و واژه هایی که این شعرای نامی به کار برده اند، امروز در هزارجات به طور عادی صحبت می شوند و محاورة متداول هزاره های مرکزی می باشند.
برخی واژه ها که در اشعار مولوی، ناصر خسرو، امیر خسرو، سنایی، عنصری، و بلخی ها و غزنوی ها و کتب قدیمه آمده اند و در کشورهای جهان به ویژه در ایران و پاکستان رفته اند و لیکن در محاوره، معمول و متداول نگشته اند و بایستی در فهمیدن معنی آن واژه ها به لغتنامه مراجعه کنند تا بفهمند چه معنایی دارند. اما در هزارجات حتی کودک دوازده ساله و زنهای بی سواد و دهاتی به محض شنیدن این واژه ها به طور عادی متوجه معنی آنها می شوند. چون مسبوق ذهن دارند و تلفظ می نمایند به خلاف ایرانیها و پاکستانیها (البته فرهنگیان شان) حتی افغانان و تاجیکان در افغانستان کنونی که سالها است هم نشین با هزاره ها بوده اند و هم صحبت اند، غالب این واژه ها را نمی دانند.»[12]

بلخیان و زابلیان باستانی به چهره و جامه هزارگی
نگارنده نیز باور کامل دارد که:
الف) امروزه بسیاری از لغات خالص دری و واژه های کهن اوستائی و کلمات نامعلوم محلی دیگر در گویش هزارگی محاوره میشود که در لغتنامه ها و ادبیات موجود نیامده است، بدین سبب نباید پنداشت که این واژگان، ترکی یا مغولی است، و بر این اساس هزاره ها را به ترک یا مغول پیوند داد. زیرا بجز یک نامه به زبان مغولی که هلاکو از پایتخت خود از تبریز برای بیزانس پادشاه فرانسه فرستاده است، هیچ کتاب و سند مکتوب و لغتنامه از زبان مغولی باقی نمانده است، تا این واژگان با آنها سنجیده شود. تاریخ مغولان (ایلخانان، تیموریان، و بابریان) بیشتر به زبان دری یا ترکی جغتایی نوشته شده است.
ب) اینکه عده ای از محققان معاصر واژگانی در گویش هزارگی را که به ترکی نسبت میدهند ، احتمالی و تخمینی است. زیرا هیچ دلیل قانع کننده ای نیست که ثابت کند این کلمات ترکی باشند. برای اینکه : 1) تا نیمه قرن پنجم هجری که محمود کاشغری «دیوان لغات الترک» را تألیف نمود، هیچ اثر مکتوبی به زبان ترکی وجود نداشت، و امکان دارد بلکه احتمال قوی میرود که این واژگان از زبان پارسی دری به گویش ترکان رفته باشد. زیرا نه تنها در دوره اسلامی بلکه پیش از اسلام زبان پارسی دری در مسیر جاده ابریشم زبان بین المللی برای بازرگانان بوده و شهر بلخ محل تلاقی بازرگانان جهان بوده است. 2) دیان لغات الترک در زمانی نوشته شده است که زبان پارسی دری نه تنها در ترکستان غربی و شرقی بلکه در آن سوی دیوار چین نیز راه یافته بود و ترکان چون دُر ناب خریدار آن بودند. محمود کاشغری واژگانی را که ترکان در قرن پنجم هجری به کار میبردند، گرد آورده و لغات ترک خوانده است، بدون اینکه به اصل ریشه آن توجه کند. بنا بر این لغاتی که از زبانی به زبان دیگر وام گرفته میشوند متعلق به زبان اول است نه به زبان دوم. 3) صرف نظر از اینکه در دوره چند هزار ساله که پیشدادیان و کیانیان همواره با تورانیان همسایه بوده و با آنان برخورد نظامی و اقتصادی و احیانا روابط دوستانه داشتند، از قرون نخست میلادی یعنی از زمان تسلط ترکان تخاری (کوشانی) تا ظهور اسلام و تا قرن پنجم هجری زابلیان و بلخیان با ترکان محشور بودند. بدیهی است که این همنشینی دو هزار ساله، به بسیاری از عادات و رسوم از جمله زبان اثر متقابل میگذارد و در نتیجه بسیاری از لغات مشترک بوجود می آیند که متعلق به هر دو زبان اند، که برخی واقعا ریشه ترکی و برخی دیگر ریشه دری دارند. پس هزاره های زابلی تبار را از کیانیان بریدن و به تورک و مغول پیوند زدن یک سخن بی دلیل و زورگویی آشکار است.
پ) ساختار اصلی گویش هزارگی و بیش از هشتاد درصد واژگان دری موجود را باید مبنی قضاوت و نظر قرار داد، نه چند واژه ترکی مغولی را، که شاید کمتر از حدود ده تا بیست در صد گویش هزارگی را تشکیل نمیدهند.
به نظر میرسد که از ساکنان کنونی افغانستان، مردمی که لغات اوستایی در زبان شان بیشتر به چشم میخورد مردم جبال مرکزی کشور است. برای نمونه و مقایسه به واژه های اوستائی ذیل در گویش هزارگی توجه کنید.
ریشه های اوستایی گویش هزارگی
-
1- آبَست: (هزارگی، به فتح باء) یار و یاور و دوست.
این واژه در گویش هزارگی همیشه با واژة دوست یکجا تلفظ میشود . چونکه این واژه یک واژة کهنه بوده لذا همیشه کلمة « دوست» را برای تفسیر او می آورند. مانند که گفته می شود: فلانی «دوست آبَست» دارد. یا «دوست آبَست» ندارد. یعنی فلانی دوست و یار و پناهگاه و همکار و هم دست و ریشه و اساس دارد یا ندارد. یا گفته میشود فلانی ها با هم بند و بَست کرده اند یعنی با هم پیمان یاری و دوستی بسته اند تا کاری کنند.
اَوِستا، آبِستا: (اوستائی)
پروفسور گِلدنر اوستا شناس غربی و نیز لغتنامه دهخدا ، اَوِستا را به معنی اساس و بنیان و متن اصلی و پناه و یاوری نوشته اند.[13]
اُوپَستا: Upasta (اوستائی) یار ، همدست، پشتیبان : احسان بهرامی ، فرهنگ واژههای اوستاج1 ص286 .چ تهران، انتشارات بلخ 1369ش.
-
2- آبِست: (هزارگی، به کسر باء) آبستن، باردار، زاؤزاد تو. احتمالا با آبَست وآبِِستا واوِستا ارتباط دارد.
آبِست مخفف آبستن است. مولوی گفته است: آنچه آبِست است شب، جز آن نزاد - حیله ها و مکرها باد است باد. (دهخدا، آبِست)
-
3- آرُووار: (هزارگی) = آرو بارو. آرو و حرکت و توش و توان.
بارو: (فارسی) حصار دور قلعه و باره و شهرپناه است.
سِبلتِ (بروت، سبیل) تزویرِ دنیا برکنند - خیمه را بر باروی نصرت زنند.
بر سر بارو یکی مرغی نشست - از سر و دُمش کدامین بهتر است. مولوی. (دهخدا، بارو)
-
4- اِسپی: (هزارگی) سفید
سْپی : Spi : (اوستائی) سپید بودن، پاک شدن. (فرهنگ واژههای اوستا، ، ج3، ص1417.
اسپی دیو از تو هلاک آمده - مرا از تو هم سر به خاک آمده. فردوسی
-
5- اِیتَه: (هزارگی) این، این است، اینجا است.
1ِِیْتِ اِیتئِی: Ite itei (اوستائی) برای این. (یسنا68 و 14) (فرهنگ واژههای اوستا» ، ج1، ص240 ).
اِتَ : Aeta(اوستائی) = it انگلیسی: این، آن = ضمیر اشاره. (همان ص22 و 23)
این واژه150 بار به همین معنی در اوستا تکرار شده است؛ من جمله در یشت5 و 13 و 22 و 14؛ و در یسنا 19. (ف. ک)
اِیتْ : (اوستائی) این. (هاشم رضی، اوستا ص259. یسنا 30-39-43)
-
6- اُُوتَه: (هزارگی) آن، آن است، آنجا است.
اُوتَ : (اوستائی) یعنی او. (هاشم رضی، اَوِستا، ص129)
-
7- اشتر: (هزارگی) شتر
اُوشْتْرَ: (اوستائی) شتر نر. یشت 17: بند 13. «فرهنگ واژههای اوستا» ج1، ص319 (10 بار)
گفت پیغمبر به آواز بلند- با توکل زانوی اشتر ببند. مولوی.
اوشترُوستانَ: (اوستائی) جای شتر، شترستان، آخور شتر. (همان ج1 ص319)
-
8- جُنگ: (هزارگی) چَمرَس، زور، مهارت. مثلا گفته میشود فلانی جُنگ دست دارد یا بسیار بی جُنگ (بی چمرس) است. یا گفته میشود زیاد بی جُنگله نکن، درست کار کن.
اُُجَنْگْهْ: Aojanh (اوستائی) نیرو، زور. احسان بهرامی، فرهنگ واژههای اوستا» ج1، ص32 (28 بار در اوستا)
اَ اُجَنْگْهَه: Aojonha (اوستائی) نیرومند، زورمند، توانا. (همان ج1، ص 32).
-
9- اَغبَد: (هزارگی) بد شکل، بد نما، بد سَمبَل، بد جِیسَل.
اَکْوَدَ: Akuda (اوستائی) بد نهاد، بد بنیاد. اَغَ: بد، بدی، زشت، گناهکار. (فرهنگ واژههای اوستا، ج1، ص37 ).
-
10- اِِینگَه: (هزارگی) اَپسُو، نسبت دو زن برادر با هم.
اِنْگْها: Anha (اوستائی) بستگی خانوادگی ـ پیوستگی تبار. (همان، ص45.)
-
11- اَید: (هزارگی) آگاه کردن، گفتن، قصه کردن.
پِیچِه سِیا بَلِه رُوی شِی رَغَسَه-ایِد «اَید» نَکُو دَمَه شِیفتِ نفَََسَه (شعر هزارگی)
اََزْدا: Azda (اوستائی) گفتن، آگاه : . (همان، ص54)
-
12- اُوثَه: (هزارگی دیزنگی) سپس، بعد ازان.
اََثَ: (اوستائی) بدینسان، سپس ـ اکنون ـ اما، مگر. (همان، ص60 ). (19 بار در اوستا به همین معنی)
اَوَثَ: Avaca (اوستائی) بنابراین ـ سرانجام. (همان، ص133)
-
13- اِیثَه: (هزارگی دیزنگی)
اِیثَ: Ica (اوستائی) همچنین، بدین روش، بنابراین، اینطور (یسنا 10- 17. یشت10 ـ یشت 19 ) (فرهنگ واژههای اوستا، ، ج1، ص240. (جمعاً 10 بار)
-
14- آوُر: (هزارگی) ابر
اَوْرَ ، اَوْرا : (اوستائی) ابر . (همان، ج1، ص142 )
-
15- آشُو: (هزارگی) صاف کردن و ستردن. سفید کردن خانه با گِل سفید،
اَشُو انگهَنْ: Aso anhan : (اوستائی) نیک خواهی، خواهش پاکی. (همان، ج1ص178 ).
اَشُوْ ، ستوتْ: (اوستائی) ستاینده راستی. (همان، ج1، ص181 ). لقب زردشت نیز اَشو است. اَشوزردشت به معنی زردشت پاک و پارسا.
-
16- اُوبَه: (هزارگی) انبوه، بلند و روی هم انباشته. قُوبی (سرزمین بلند تر از قول) و توپ (سنگهای روی هم انباشته) و کُوب (پشت بلند) و... نیز با اُوبه در معنی نزدیک اند.
اُپَه : Upa : (اوستائی) این واژه به معنای بالا، بالایی، رویی، بلندی و بسیار به کار میرود. (همان ج 1، ص276 / هاشم رضی، وندیداد ص244 . (20 بار در اوستا)
-
17- اِکِرتَه: (هزارگی) یکباره، یک دفعه ای.
هَکِرِتْ : Hakeret : (اوستائی) یکبار، یکگاه، نه بیشتر. یکباره، (یشت14: بند37) . (فرهنگ واژه های اوستا، ج3، ص1521.
-
18- پِیتَو: (هزارگی) کوه یا زمین مقابل آفتاب صبح
اَرِم پیتْوا : Arem pithava : (اوستائی) نیمروز. (هاشم رضی، اوستا، ص 58)
-
19- اُولوم: (هزارگی) معبر آب. جائی از رودخانه که ته آب بلند باشد و آب در آنجا کم عمق باشد. اوُلوم ندیده موزه نکش. تَولَی (خرگوش) نکشته شِیخ رَسْ نکن (ضرب المثل هزارگی)
وُلوم: Wlwm در اَوِستا به معنی آبگیر است. (مهرداد بهار، بندهش ایرانی، ص173)
-
20- پیس: (هزارگی) نوعی بیماری پوستی که لکه های سفید در پوست دست و صورت پیدا میشود.
پَئِسَ Paesa : (اوستائی) زیور، آرایش. پیس، پیسی. (نام بیماری). (یشت5: بند92) . (پورداود، یسنا، ج2، ص867 .
-
21- تفت: (هزارگی) گرم، بخار آب یا زمین در اثر گرمی
تَفْتَ : Tafta : (اوستائی) گرم شده، تب بیماری. (همان، ج2، ص619 تا 629)
-
22- خاتو: (هزارگی) خاتون. خانم. زن محترم
خَوَ تُو: (اوستائی) خودش (زن) : Xvato . (فرهنگ واژههای اوستا ، ج1، ص391)
-
23- خرد تو، هوش تو، عقل تو، چم تو، چمرس تو و ... (هزارگی) هوشمند، خردمند. ماهر.
خَرَتُو: Xartu (اوستائی) دارندة خرد فریب ناپذیر، هوشیار. (همان، ج1، ص65 )
خرَ تو: Xratu (اوستائی) دانائی، خردمندی، چم درست. یشت 1 : بند7 ؛ یشت 10 : بند 107 . (همان، ج1 (ص415). (32 بار در اوستا تکرار شده)
-
24- خُو: (هزارگی) خوب
هُوْ: Hu : (اوستائی) خوب، نیک، بِه، زیبا، بسیار. (فرهنگ واژههای اوستا، ج3، ص1778)
-
25- خُوسُور: (هزارگی) پدر زن و پدر شوهر
خَوَسُورَ : Xvasvra . (اوستائی) پدر زن : (یشت 10 : بند 116) همان، ج1، ص401)
-
26- خومبه (هزارگی)
خومْبَ : Xumba (اوستائی) خُم = کوزه بسیار بزرگ سفالی که بیشتر در باستان در زیر زمین مینهادند. (همان، ج1 ص413).
-
27- زاتی: (هزارگی) اصلی، منسوب به زاد
زاتَ : Zata : (اوستائی) زاده، آورده به هستی. (یشت 13: بند 94) (همان، ج2، ص584)
-
28- سَر: (هزارگی) سرپرست. بی سر به معنی بی سرپرست.
سارْ : Sar : (اوستائی) سر، پیشوا، رهبر، برتر. (همان، ج3، ص1419 )
-
29- سَرَت: (هزارگی) سرزمین سردسیر در مقابل گرمسیر.
سَرِتَ : Sareta : (اوستائی) سرد، سرما. (همان، ج3، ص1412)
-
30- شُوده: (هزارگی) سست و بیکار و تنبل.
اَئیپی شُوتَ : Aipisuta (اوستائی) با کوتاهی، با سستی، با نادرستی. «فرهنگ واژههای اوستا» ج1، ص5 )
-
31- قُول و قُوبی: (هزارگی) زمین گود و بلند.
کُول: (فارسی) تالاب و استخر و آبگیر بود. ترکان هم تالاب را کول میگویند. به ترکی هم کول به معنی حوض و آبگیر آمده‚ ولی به کاف فارسی(گول) تکلم نمایند. (آنندراج(. (دهخدا، کول) کابل وکاوُل، از ریشةکول گرفته شده که به معنی سرزمین باتلاقی است. به واژة کاول رجوع شود.
-
32- کَپُو: (هزارگی) پیر زن مکار.
کپُوْ : Kapo (اوستائی) گیاه زهردار، دیو فریب و نیرنگ: . (یشت8: بند56 و یشت14: بند 48 .) (فرهنگ واژههای اوستا» ج1، ص353).
-
33- کَتَه: (هزارگی) کلان، بزرگ.
کاتَ : Kata (اوستائی) فرزانه، دانای بزرگ، خرد دوست :. (فرهنگ واژههای اوستا ، ج1، ص373 .
کَر، کَرِی: (هزارگی) کار، کار کردن. مانند: کریز را کر کردم. جوی را کر کردم. یا مانند وقتی که پدر ها با عصبانیت می گوید: این چه کری است که میکنی؟ یعنی این چه کار است که میکنی؟
کئِیرْیَ : kairya (اوستائی) کارکردن ، کار و... (فرهنگ واژههای اوستا، ج1، ص346) ُ
اُوپَِئیرِی کئِرْیَ: kairya Upairi (اوستائی) کارکننده در بالا ـ آفریدگار ـ اَبَرکار ـ سخت کار . یشت13: بند 31 . (همان، ج1 ص277)
-
34- کَرَت: (هزارگی) دفعه، بار، مرتبه.
کِرِتَ : Kereta (اوستائی) کرده، انجام داده، درست کرد. یشت 5 : بند 129 . (فرهنگ واژههای اوستا، ج1 ص380)
على بن عبد الله را ولید عبد الملک مروان، دو بار تازیانه زدن فرمود. یک کرت به جهت آنکه زن هِشته ولید را در حکم خود آورد، یک کرت دیگر از وى نفى کرده بودند.( طبقات ناصرى، ج1، ص:103)
لشکر مغل کرت دوم در شهور سنه خمس و عشرین و ستمائة (625هجری) بطرف نیمروز آمد. (طبقات ناصری، ج1، ص 285)
دو سه کرّت دیگر کس فرستاد و همین نوع عرضه داشت هیچ جوابى به صواب نفرمودند. تاریخسیستان، ص412
در این راه چند کرت گفت دریغ آل برمک، سخن یحیی مرا امروز یاد می آید. (تاریخ بیهقی(.
شیخ روزی چار کرت چون فقیر - بهر کدیه رفت در قصر امیر. مولوی. (لغتنامه دهخدا، کرت)
-
35- کَرش، کَرشه، کَرّاش: (هزارگی غزنی و جاغوری) کوه سنگلاخ و سخت گذر.
کَرش: (پارسی) «کَرش پاره ای زمین بلند یا پشته می باشد». (دهخدا، ذیل واژه کَرش)
گرشاسب، کرشاسپ: (اوستایی) آخرین پادشاه پیشدادی آریانای باستان (زابلستان و کابلستان) بوده است. دکتر پورداود نوشته است: نام گرشاسب جهان پهلوان در اَوستا بارها یاد شده این نام در اوستا به صورت کَرساسپه (Keresaspa.) و در سانسکریت به صورت کرساسوه (Krsasva.) آمده است.[14]
توضیح: هزاره ها کَرش و قرخ را به معنی سرزمین و سخره های سخت گذر کوه به کار می برند. بنا بر این، گرشاسپ در اصل «کرش+ اسپ» است، که در نوشته ها گرشاسپ شده است. گرشاسب به معنی اسپ کوهستانی یا صاحب اسپ کوهستانی می باشد. چنانچه گفته خواهد شد گرشاسب در زابلستان تاریخی میزیسته است. نام زابلستان باستان در دوره های پسین، گرشِستان، غرشستان، غرجِستان و هزارستان شده است. غرجستان در اصل کَرشِستان بوده که به معنی کوهستان وسرزمین کوهستانی است و سپس گرشستان و غرشستان و غرجستان شده است. هم چنانکه کلمة غُور از کور و گور (سرزمین تنگ و تاریک) به غور تغییر یافته، غرجستان نیز از کرشستان و گرشستان تبدیل به غرجستان شده است.
-
36- کُوپ: (هزارگی) برآشفتن، ناراحت شدن، پرباد شدن چهره از خشم. بالا آمدن بندهای پشت در اثر بیماری.
کُوپْ: Kup (اوستائی) برآشفته شدن، وادار شدن : . (فرهنگ واژههای اوستا» ج1، ص378 ).
-
37- کَوسَره: (هزارگی) پا افزار، کفش چرمی
اُثْرَ: Aosra (اوستائی) موزه، پاپوش،کفش. (احسان بهرامی، فرهنگ واژههای اوستا، ج1، ص34)
کَوَسَرَ: (اوستائی) خالی. یسنا 10 . (پورداود یسنا. ج 1، ص173)
-
38- گََرِی: (هزارگی) گری نام یکی از چهار طایفه بزرگ جاغوری است که در ناوه نیرون زندگی میکنند.
سپیت گُون گَئیری: (اوستایی)
دکتر پورداود نوشته است: «سپیدگُونَ گَیری به معنی«سفید کوه» است. «دار مستتر» فرانسوی کوه سفیدگون را مانند کوههای دیگر این فقره [از فقرات اَوِستا] از سلسة هندوکش دانسته، به دو شعبة «کوه بابا» که هر دو سفید کوه خوانده میشوند منتقل شده است.» یسنا 10 بند 11 و 12. پورداود، یسنا، ج 1، ص172 تا 174.
-
39- گیرو: (هزارگی) کوه پشت به آفتاب و زمین سایه رخ
گِرْیُوَ : Griwa (اوستائی) گردنه (کوه) جای تنگ و باریک، گریوه. (هاشم رضی، وندیداد، ج1 ص484.
رِِِیوُه: (فارسی) مخفف گریوه است که کوه کوچک و پشته بزرگ باشد. (فرهنگ فارسی معین) (دهخدا)
-
40- گیمیز: (هزارگی) شاش
گَئُو مَئِیزَ: Gaomaeza (اوستائی) پیشاب گاونر . (فرهنگ واژههای اوستا، ج1 ص 452 ). (وندیداد باب 19 بند 21، هاشم رضی، وندیداد، ج4، ص 1733)
شاش اسم فارسی بول است که گمیز نیز نامند. شاشیدن مصدر آن است. (فرهنگ آنندراج) (دهخدا، شاش)
-
41- مانه: (هزارگی) اطاق چپری تابستانی، محل نشیمن موقت در کوه یا بیابان که دارای سایبان باشد.
نْمانَ: Namana (اوستائی) خانه، خانمان، جایگاه، جای آرمیدن یک خانوار. (فرهنگ واژههای اوستا، ج3، ص935 ) رستم نریمان به معنی نر خانواده.
-
42- مََنتَر: (هزارگی) دعا خوانی، دعا خوانی برای بیرون شدن جن از بدن جن زده.
مانْثْرَ: مانثره: (اوستائی) مانتره، از ریشة «مَن» به معنی اندیشدن گفتار ایزدی و سخنی که اندیشههای پاک را به دیگران منتقل میسازد. (فرهنگ واژههای اوستا، ، ج2، ص1137
مانْثَرواک: (اوستائی) آگاهی کنندة مانتره. (همان، ج2،ص 1138 )
مانتر واک: (اوستائی) نام پیشوای دینی و صاحب آتشکده (فروردین یشت بند105 ؛ (پور داود، یشتها، ج2، ص89 )
-
43- واک: (هزارگی) اختیار، اجازه
-
44- نِپشِی: (هزارگی) نم کردن آب از زمین یا چاه یا کاریز
اَئیوِی نپتی: Aivi napti (اوستائی) نمناک ـ خیس خوی تن(عرق) . (فرهنگ واژههای اوستا، ج1، ص14 )
-
45- وار: (هزارگی) لانه و شهر مورچه، غار گرگ یا روبا با توله هایش.
وٰارَ : (اوستائی) بال ـ پر ـ پناهگاه، نگهداری، پشتیبانی. (سینا 10: بند 14). (فرهنگ واژههای اوستا» ج3، ص1315 .
وَرْ : Var : (اوستائی) پوشانیدن، پنهان کردن، پناه دادن، (یشت 13: بند 15). (همان، ج3، ص1279 .
وَرَ : Vara : (اوستائی) جای سرپوشیده، پناهگاه، غار. (وند 2 : بند 25) (همان، ج3،ص1282 .
(وِر جَمکرد: خانه ای که جمشید در کنار رود داییتی (رود بلخ) ساخت. (همان، ج3، ص1283)
-
46- وُرزه: (هزارگی) غیرت، شجاعت، مردی و دلیری. بی وُرزه: بی غیرت، نامرد.
هُورَ ئُذَ: Huraosa : (اوستائی) بلند بالا، خوش ساخت، خوش پیکر، زیبا. (همان، ج3 ص1600)
-
47- وُیِه: (هزارگی) گریه و زاری
وُوْیَ : Voya : (اوستائی) ناشاد بدبخت، بیچاره، سوگوار، سوگدار. (فرهنگ واژههای اوستا، ج3، ص1382 .
وَ یُوئِی: Vayoi : (اوستائی) وای، آه، افسوس. (یسنا 53: بند 7 ) (همان، ج1 ص1278
آوُوْیَ : Avoya : (اوستائی) غم و اندوه، آه، افسوس. (یشت 19 و 63 و 3 و 14و 73) (همان، ج1 ص226).
جمهوری سکوت
تا همین امروز ما همان راهی را رفته ایم که قدما مان گشوده اند. ما آدمهای جادوشدۀ دست دوم از سحر اسلام و مجذوب جادوشده های دست اول، یعنی قدما مان، در سازندگی این پرورشگاه فرهنگی هر عنصر دخیل در اسلام را آنقدر تراشیده و ساییده ایم تا میان درزها و شکافهای آیات قرآنی و احادیث قدسی جا گیرد، یا قرآن را آنقدر با تعبیر، تفسیر و تأویل "مثبت" سفته ایم تا خفایایش جایی و منشأیی برای عناصر بیگانه شوند.
تا آنجا که من می دانم تنها کتابی که تا هنوز در نقد عرفان نوشته شده، جزوه ایست با نام "صوفیگری" متعلق به احمد کسروی، که نسخۀ رایگان الکترنیکی آن با فرمت پی دی اف در انترنت موجود است. آرامش دوستدار احمد کسروی را پژوهشگر ساده دل می خواند و جزوه ای او را کار جدی نمی داند. بهرحال، مطلب ذیل نگاهی است به اعماق و ریشه های تاریخی و فلسفی عرفان. بدون هیچ تردیدی می توان ادعا نمود که هیچ مطلبی همطراز و همسنگ این مقاله ای آرامش دوستدار در مورد منشأ تاریخی عرفان در زبان فارسی وجود ندارد. من این مطلب را به صورت کامل تایپ نموده ام که در دو بخش نشر خواهد شد. تنها تلاشی که می شد برای جلوگیری از نقض حق نشر صورت بگیرد، عدم درج مآخذ مقاله بود. این مقاله 27 مأخذ دارد(اغلب مآخذ کتابهای به زبان آلمانی اند.). درضمن، امیدوارم نشر این مطالب بتواند موجب شود تا علاقه مندان کتابهای چهارگانه ای، امتناع تفکر در فرهنگ دینی، ،درخششهای تیره، ملاحظات فلسفی در دین و علم و خویشاوندی پنهان را به دست آورده و بخوانند.
نشر الکترنیکی و یا چاپی این مطلب بدون درج لینک کامل این صفحه اجازه نیست و مبادرت به آن سرقت است.
جعفررضائی
گنوس و بینش آن(قسمت آخر)
نویسنده: آرامش دوستدار
آدمی به زعم گنوس در نوعی هبوط، وجود خاکی یافته و زندانی تن شده است. باید برای رهایی او از این زندان خاکی چاره ای اندیشید و راهی به برون بر او گشود. به کدام برون؟ به آن برونی که زمانی جایگاه حقیقی او بوده است. جایگاه حقیقی برای گنوس یعنی جهان دیگر. بدینسان مسئله برای گنوس این می شود که چگونه می توان آدمی را در همین زندگانی خاکی اش از اسارت آن نجات داد و برایش راهی به جهان دیگر بازنمود. گشودن چنین گرهی معنایی جز دل کند از جهان نمی توانسته داشته باشد. چگونه می توان در این جهان زیست و از آن دل کند؟ با نفی آن. نفی جهان، چنانکه دیدیم، عنصر دوم بینش گنوسیک بود. در واقع بن بستی که با نخستین عنصر گنوسیک، دوآلیسم روح و جسم، راه را بر آدمی می بندد و او را گرفتار وجود خاکی اش می کند با این عنصر دوم باز می شود. اما آدمی چگونه می تواند به نفی جهان کشانده شود، جهانی که آدمی با تمام ذرات وجودش وابستۀ آن است؟ از طریق Gnosis="شناخت" این حقیقت که آدمی روحی ست گرفتار این خاکدان. این بیداری و آگاهی را "گنوزیس" میسر می کند. "گنوزیس" به یونانی یعنی شناخت. افلاطون آن را با "حقیقت" همراه می آورد و منظورش شناخت ناظر بر "هستندۀ حقیقی"ست، و از آن معنای دانش مبتنی بر عقل و استدلال نیز مراد می شده. اما شناخت گنوسیک شناختی است بی واسطه، آن که ما وحی و الهام یا کشف و شهود می خوانیم. نام مأنوس و عام این شناخت در سنت و تداول فرهنگ ما "عرفان" است. چکیدۀ بینش گنوستیک را تئودوتوس، گنوسی نیمه دوم سدۀ دوم میلادی، در سخنان چهارگانۀ زیر آورده است:
هان که بدیم این ما/خود چه رسید برما
کجا بدیم از پیش/کجا فتاده از خویش
به سوی خویش تازیم/رسته زبند سازیم
به خویش زادن است این/خود ره باز زادن است این
سخن بالا در چهار پارۀ دو نیمه یی اش، آنچنان که ادوارد لوزه نشان داده، دو عنصر اصلی گنوسیک، یعنی دوآلیسم و نفی جهان را منعکس می سازد. دوپارۀ نخست به گذشتۀ آدمی می نگرد و دو پارۀ آخر به آیندۀ او. نیمۀ اول از پارۀ نخست برآنچه آدمی اصالتاً بوده نظر دارد، و نیمۀ دوم آن برآنچه سپس بر آدمی رسیده است. نیمۀ اول دومین پاره از جایگاه آسمانی آدمی می گوید و نیمۀ دوم آن از هبوط او به خاکدان. پارۀ سوم در نیمۀ اولش حاکی از کوشش آدمی در بازگشت به اصل است در نیمه دومش عاطف به برداشتن مانعی که راه بازگشت را بسته است. و سرانجام در ادامۀ این بینش ناظر بر آینده، پارۀ چهارم در نیمۀ اولش بازگشت به اصل و در نیمۀ دومش رستن از خاکدان را به ترتیب به خویش زادن و باززادن آدمی تعبیر می کند. "اگر این شناخت که هم علت فاعلی و هم علت غایی اش در واقع خداست حاصل نشود آدمی از دست رفته است. چه در اینصورت به زندانی بودنش واقف نخواهد گشت تا امکان رهایی از آن را بشناسد. از آنجا که هیچ راه خاکی بی واسطه به خدای ناشناخته و نایافته نمی رسد، بلکه خداست که خود راه رستگاری را به آدمی خواهد نمود، بازگشت به اصل در کشف و شهود برای او میسر خواهد گشت. بنابراین آگاهی عرفانی ست که آدمی را به زندانی بودنش در این جهان واقف می سازد. بدین ترتیب آدمی از معرفت شهودی، که آتش نیمه خاموشش را خدا در او برمی افروزد، به ضرورت نفی جهان می رسد، جهانی که به اصطلاح مانع اشتعال نور معرفت در دل او بوده است."
راه به اصل را به دو گونه می توان بازگشت. یکی با درگذشتن از دنیا با ریاضت و مجاهدت، و دیگری با بریدن از دنیا و هرچه دنیا هست به وسیع ترین معنایش. این دومی در غایت افراطش یعنی به هیچ گرفتن و بازیچه ساختن جهان و جهانیان در هرچه می گویند و می کنند، در هرچه می پسندند یا می نکوهند. شق دوم درست بر ضد شق اول که زهد و ریاضت باشد می تواند حتا پرهیز از جهان و پرهیز از جهان ورزی را به جدی گرفتن آن در برابر هستی مطلق خدا حمل نماید و مآلاً هرگونه رویگردانی از تمتع و تلذذ دنیوی را مردود شمارد. مثلاً با این زبان حال که در برابر هستی مطلق خدا: یکسره پوچ است و هیچ، یکسره بازیچه است، یکسره نابوده است هرچه جهان هست و نیست؛ با این نتیجۀ پیشساخته در آن مقدمه که: روی متاب از هیچ، در نگذر زنا بود، گر گذری بوده است! انعکاس و تأثیر این بینش و روش گنوسیک را می توان نزد ملامتیان به رای العین دید. ملامتیان گروهی از صوفیه بوده اند که قربت حق را در اعراض هرچه بیشتر از خلق و خوی گیریها و پایبندیهایش می دیدند، و این تعارض میان خدا از یکسو و جهان و جهانیان را از سوی دیگر با خرق عادات، یعنی شکستن هرچه معمول و مقبول عام بوده است علناً به افراط نشان می داده اند. شعر زیر که حسب حال ملامتیان و نشانۀ تعمد آنها بر ضد پسند عام است تا مردم از آنان برمند و زبان به ملامتشان گشایند و اینان، در مقابل، با تجاهر به هرگونه بی بندوباری و قلندرمآبی ممکن به اصطلاح رویین تنی معنوی خود را ثابت نمایند، می تواند به تعبیری دیگر نمودار رندی تهی از معنا و بی بنیادشده ای باشد که می خواهد از مایۀ بیعاریهای مجنونانه اش شالودۀ فضیلت بسازد:
رندیم و ملامتی و بدنام/قلاش و حریف ساغر و جام
بدمست و قمارباز و بیباک/معشوقه پرست و دردی آشام
اوباشم و عاشق و نظرباز/آزاده زقید ننگ و از نام
در مستی و عاشقی و رندی/انگشت نمای خاصم و عام
بی مطرب و می، دمی اسیری،/جان و دل ما نگیرد آرام
از این خرقهای سودازده عطار کم ندارد. مثلاً در اشاره به آیه 171 از سورۀ اعراف:
ما زخرابات عشق مست الست آمدیم/نام "بلی" چون بریم؟ چون همه مست آمدیم
یا:
گهی سجاده و محراب جستیم/گهی رندی و قلاشی گزیدیم
یا:
ما مردم کلیسا و زناریم/گبر کهنیم و نام برداریم
با جملۀ مفسدان به تصدیقیم/با جملۀ زاهدان به انکاریم
تسبیح و ردا نمی خریم الحق/سالوس و نفاق را خریداریم
یا:
ما ننگ وجود روزگاریم/عمری به نفاق می گذاریم
محنت زدگان پر غروریم/شوریده دلان بی قراریم
یا:
منم آن گبر دیرینه که بت خانه بنا کردم/ شدم بر بام بت خانه در این عالم ندا کردم
صلای کفر در دادم شما را ای مسلمانان/که من آن کهنه بتها را دگرباره جلا کردم
از آن مادر که من زادم دگرباره شدم جفتش/از آنم گبر می خوانند که با مادر زنا کردم
اینکه عرفا، چنانکه شعرهای عطار گواهی می دهند، دامنۀ خرق را به زبان متعارف نیز می کشانند و از الفاظ آن معانی دیگر یا غالباً ضد معمول آنها را مراد می کنند_مثلاً از "گبر" یک رنگی، یا از "کفر" ایمان حقیقی یا پوشاندن کثرت در وحدت در واقع نشانۀ دیگری از بی حقیقتی این جهان در برابر حقیقت الاهی است.
بینش و جهانبینی گنوسیک پس از رخنه اش در مسیحیت از طریق رهبانیت آن وارد اسلام می شود و به نوبۀ خود موجبات پدیداری بینش عرفانی آن را فراهم می آورد، یا آتش این گونه شوریده حالیها و سودازده گیها را در آن نیز بر می افروزد. اما اینکه عرفای نامی ما چنین بینشی را مستقیماً از خفایای آیات قرآنی بر می خوانند_چنانکه آبای کلیسا به علت زمینۀ فرهنگی و پرورشی یونانیشان اندیشه های یونانی را پس از پیچاندن و تاباندن آن در پندار مسیحی شان می خزانند تا آنها را از نو در مسحیت بازیابند و مسیحی بفهمند، یا از اندیشۀ یونانی در پسنگریهای چه بسا معصومانه و خیالپردازنه شان پشتوانه برای "حقیقت مسیحی" تعبیه می کردند، می تواند علل گونانگون تاریخی، جامعه شناختی و روان شناختی داشته باشد.
در وهلۀ اول چون باورهای فرهنگ اسلامی ما و نیز باورهای فرهنگی و جهانبینانۀ اسلام در مورد ادیان به اصطلاح "نیای" اش (یهودیت و مسیحیت) همه بر قرآن مبتنی اند و هم عملاً و هم منطقاً باید ناشی از آشنایی محمد با فرقه های یهودی و مسیحی بوده باشند، نه می شود مواد ومصالح قرآنی را از عناصر گنوسیک عاری پنداشت و نه آشنایی نخستین مسلمانان با رهبانان سریانی و در نتیجه با عادات و خویهای رهبانیت مسیحی را که خود متضمن اینگونه عناصر بوده اند نادیده گرفت و پدیداری عرفان اسلامی را بدون آنها ممکن پنداشت. این یکی از جنبه های بهره وری محمد از دارایی خالص یا ناخالص دین یهودی و مسیحی ست. جایی که بستگی دینی به ماسبق و عطف به "حقایق" ادیان پیشین محور نهان یا آشکار دین بعدی باشد، نفوذ ادیان پیشین در پیکرگیری دین بعدی چه از طریق توارث فرهنگی و چه از طریق اکتساب آگاهانه یا ناآگاهانه به همان اندازه طبیعی و مسلم است که نوآوریهای دین بعدی فقط بر اساس تصرف در همین تأثیرپذیریها می توانند صورت گیرند، خصوصاً وقتی دین بعدی خود را در "حقانیتش" بر ادیان قبلی متکی بداند یا بپندارد و عملاً بدون چنین بنیادی در پندار نگنجد. نمونۀ این مقولۀ آخر دینهای مانوی و مزدکی اند: اولی در تأثیرپذیری اش از یهودیت-مسیحیت، دین بودایی و عنصرهای ویژۀ دینهای ایرانی، و آخری در وابستگی اش به دین مزدایی. نمونۀ آن مقولۀ نخست، یعنی متکی بودن به زنجیر دینهای پیشین، به ترتیب مسیحیت است نسبت به یهودیت، اسلام است نسبت به هردو و سرانجام بهائیت است نسبت به هرسه. از حلقۀ آغازین در حلقه های بعدی تا حلقۀ پایانی این زنجیر که بنگریم، هر حلقۀ پسین برای حلقه یا حلقه های پیشین بیگانه و ناحقیقی ست: بهایت برای اسلام، اسلام برای مسیحیت و مسیحیت برای یهودیت و مآلاً هر حلقۀ بعدی برای همۀ حلقه های قبلی. در واقع بیگانگی و مردود بودن هر دین نو برای هر دین کهنۀ پیشینش در نوآوریهای بنیادگذاری شده که دین نو را با استفاده از همان بنیادهای توارثی و اکتسابی و تصرف در آنها اساساً به وجود آورده اند. به همین جهت هر دین بعدی نظراً و عملاً دین یا ادیان قبلی را نه هرگز نفی بلکه نسخ می کند و خود با همین روند توسط آنها نفی می شود. نسخ کردن روندی ست نسبت به ادیان گذشته به معنای حفظ "حقانیت" ادیان دیرین در پیکرگیری دین نو و نفی کردن هر دین ضرورتی ست طبیعی از جانب ادیان گذشته در مورد دین نو بمنزلۀ جعل و تزویر. تازه این میان حساب عناصر به اصطلاح "غیردینی" دخیل در دینهای به هم زنجیرشده یا گسسته ازهم جداست. اینگونه عناصر را عمدتاً پژوهشهای غیر ایمانی می یابند و می شناسانند. پایه گذاران فرهنگ ما به سبب ایمان دینی شان امکانی برای یافتن و دریافتن دیدها و دیدگاههای دخیل و درز کرده در جهانبینی اسلامی نداشته اند، ناچار آنها را زادۀ فطرت اسلامی می پنداشته اند، فطرتی که خود می بایستی از نطفۀ کلام الله ازلاً آبستن بوده باشد. آنچه بر محمد و قرآن در ترتب زمانی و تاریخی مسبوق بوده آنها به پیروی از محمد و کلامش آن را معطوف به اسلام می انگاشتند، و آنچه پس از پدیداری اسلام روی می دهد یا قرار است روی دهد، مفطور در آن. در روند و رویداد فرهنگی که بگیریم تا همین امروز ما همان راهی را رفته ایم که قدما مان گشوده اند. ما آدمهای جادوشدۀ دست دوم از سحر اسلام و مجذوب جادوشده های دست اول، یعنی قدما مان، در سازندگی این پرورشگاه فرهنگی هر عنصر دخیل در اسلام را آنقدر تراشیده و ساییده ایم تا میان درزها و شکافهای آیات قرآنی و احادیث قدسی جا گیرد، یا قرآن را آنقدر با تعبیر، تفسیر و تأویل "مثبت" سفته ایم تا خفایایش جایی و منشأیی برای عناصر بیگانه شوند.
به هر ترتیبی که گنوس به اسلام راه یافته باشد، و محمد و قرآن قطعاً یکی از شاهراها بوده اند، دو عنصر مهم گنوسیک، یعنی دوآلیسم و نفی جهان، در لابلای سخنان منظوم و منثور قدمای ما موج می زنند. چندانکه بدون دو عنصر نامبرده عرفان اسلامی و نوع ایرانی اش نه قابل فهم است، نه اصلاً تصورپذیر. و این از نظر فرهنگی برای ما اهمیتی قاطع دارد. چون بینش عرفانی در احساس، درک و دریافت ما نسبت به جهان، جامعه و آدمی از دیرباز مستولی ترین، پربُردترین و سخت جان ترین دیدگاه بوده است. تعلق روان آدمی به جهانی دیگر، توصیه به گریختن از قفس تن و خاک و پرواز به لاهوت را، که حاکی از دوآلیسم و نفی جهان در بینش گنوسیک باشد، از جمله در این شعرهای قابل تعویض با سدها همانند دیگرشان آسان می توان منعکس یافت و از مضمون کانونی آنها به اصل گنوسیک شان رسید:
ازسنائی:
بر این خاکدان پر از گرگ تا کی/ کنی چون سگان رایگان پاسبانی؟
به بستان مرگ آی تا زنده گردی/ بسوز این کفن ژندۀ باستانی
و زین کلبۀ جیفه مرگت رهاند/ که مرگ است سرمایۀ زندگانی
ز نادانی و ناتوانی رسی تو/ از این کنج صورت به گنج معانی
از عطار:
بنده را زین بحر نامحرم در آر/ تو در افکندی مرا هم تو در آر
مرده ام من می روم بر روی خاک/ بازگردان جانم ای جان بخش پاک
با دلی پر درد و جانی بیدریغ/ ز اشتیاقت اشک می ریزم چو میغ
رهبرم شو زانکه بی راه آمدم/ دولتم ده گرچه بی جاه آمدم
هرکه در کوی تو دولتیار شد/ در تو گم گشت و زخود بیزار شد
و نیز:
ماهی از دریا چو بر صحرا فتد/ می تپد تا بو که در دریا فتد
می تپد پیوسته در سوز و گداز/ تا به جای خود رسد ناگاه باز
از مولوی:
بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو/ مگریز اگر چه حالی شور وشر است مردن
چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن/ چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن
چون حق ترا بخواند، سوی خودش کشاند/ چون جنت است رفتن، چون کوثر است مردن
پایه های دوگانۀ سرگذشت آدمی آنچنانکه در آغاز نخستین دفتر مثنوی به زبان حال جلاالدین بلخی حکایت می شود بازتاب آشکار دو محور گنوسیک، یعنی دوآلیسم و نفی جهان است. این شالوده در تمثیلها و قصه های مثنوی به صورتها و شکلهای گوناگون همواره از نو بازمی گردد. وملاک برآورد کلیت سخنان او می ماند. خود مولوی با سودازدگیهای عرفانی اش که هیچ صراطی مستقیم نیستند یا در واقع قادرند هر راه کژی را به گونه ای راست بنمایانند به دفعات نشان داده که چگونه هر فرعی را می توان به آن اصل دوگانه-دوآلیسم و نفی جهان- واگرداند تا معنای "حقیقی" اش را بیابد!
از جمله:
مکرها در کسب دنیا بارِد است/ مکرها در کسب دنیا وارد است
مکر آن باشد که زندان حفره کرد/ آن که حفره بست آن مکری است سرد
این جهان زندان و ما زندانیان/ حفره کن زندان و خود را وارهان
چیست دنیا از خدا غافل بُدن/ نی قماش و نقره و فرزند و زن
مال را کز بهر دین باشی حمول/ نعم مالُ صالحُ گفت آن رسول
وقتی به زعم مولوی این جهان زندان و ما زندانی اش باشیم، وقتی باز به زعم او دنیا غافل ماندن از خدا باشد، باید از هر ابزاری برای رهیدن از آن استفاده کرد. این وارهی را مولوی به کنایه در اینجا دین می خواند که برای رسیدن به هدفش از مال هم ابزار می سازد، چنانکه رسول الله گفته است. عرفان شعری ما با شوریدگی و پراکنده خویی مهارناپذیرش ثابت می کند که نه می خواهد و نه می گذارد به هیچ گونه ای در راه وصول حق، معبود یا معشوق مهار شود. این معنا و توضیح همۀ تعارضها و تضادهایی ست که داربستشان اشعار عرفانی ما را به فراز می برند و با چنین هیبتی ما را همواره مجذوب و مبهوت می سازند. (درخششهای تیره، چاپ سوم،
فرستنده: الحاج نا خنک
کرزی مرتکبِ «خیانت ملی» شده است!
گفتگوی ویژه با بکتاش سیاوش
محمد منصوریان
بحران سیاسی - امنیتی، افغانستان را در مرحلهی حساس تاریخی قرار داده است؛ نهادهای داخلی و بینالمللی بحران موجود در کشور را در ده سال گذشته «بیسابقه» عنوان کردهاند. در مورد ریشههای اصلی تشدید بحران گسترده و فراگیر در کشور، گفتگوی ویژهیی را با «بکتاش سیاووش» نمایندهی مردم کابل در مجلس نمایندگان و به گفتهی خودش «نمایندهی نسل جوان افغانستان» انجام دادهایم.
در این گفتگو ابتدا از زندگی خودش و سپس از اوضاع نابههنجار سیاسی افغانستان پرسیدهایم، که اینک میخوانید: آقای سیاووش، لطفاً از خود و از مصروفیتهایت به ویژه پس از ورود به پارلمان افغانستان به عنوان یک وکیل جوان، صحبت کنید؟
نامم بکتاش است و تخلصم سیاووش و شناختی که من از خود دارم همین است. در یک خانواده روشنفکر به دنیا آمده و تربیت یافتهام و با توجه به پیشینهی خانوادگیام که بیشتر مصروف کارهای رسانهای بوده اند، من نیز به همین سو آمدم.
در کار خبرنگاری و گردانندگیِ بحثهایِ سیاسی، خود را موفق احساس میکردی و یا در مجلس نمایندگان؟
من همیشه به یک مسأله فکرکرده ام؛ اینکه چگونه میتوان خوبتر به مردم خدمت کرد. زمانی ایجاب میکرد که به عنوان گرداننده در تلویزیون کار کنم و به منظور انعکاس واقعیتها مردم را در جریان قرار دهم، اما این روش در درازمدت کارساز نبود و برای ایجاد تغییر در ساختار نظام باید از مجراها و شیوههای مختلف استفاده میکردم.
از جانبیهم کارم در تلویزیون طلوع به بنبست رسیده بود و به مرحلهای رسیده بود که هیچ مقام دولتی آمادهی گفتگو با من نبود و این مسأله کار من و طلوع را با بنبست روبهروساخته بود.
یا با این بنبست ادامه میدادم که خیلی دشوار بود و یا اینکه از موضع خود عقبنشینی میکردم و روش خود را تغییر میدادم و شیوهی نرمتری را مطابق با خواست حکومت انتخاب میکردم که در حقیقت برای من یک انتحار سیاسی بود و اعتماد مرا پیش مردم زیر سوال میبرد.
من امروز خوشحال هستم که به عنوان نمایندهی مردم زیر فشار هیچ تهدید و تطمیعی قرار نگرفته و به وظیفه خود عمل میکنم. برای نخستین بار صدای به دادگاه کشانیدن رییسجمهور را در مجلس نمایندگان من بلند کردم و فریاد زدم که بیشتر از این نباید اجازه دهیم که رییسجمهور به قانون شکنیهایش ادامه دهد.
این موضعگیریهایم در آنزمان با واکنش شدید و حتا حملات فزیکی طرفداران رییس جمهور در داخل مجلس مواجه شد.
شما که خودتان را نماینده نسل جوان در مجلس نمایندگان میدانید، تا حال چه کارهایی برای جوانان انجام داده اید و در آینده چه برنامههایی را روی دست دارید؟
- من حضورم در پارلمان را مدیون جوانان میدانم؛ جوانانی که بدون هیچگونه تعصب و تبعیضی به من رأی دادند و به من اعتماد کردند. من همین حالا نبود جوانان را در پارلمان احساس میکنم. وقتی صدای خود را بلند میکنم کسی نیست که از من حمایت کند. چون بعضیها فکر میکنند که من جوان هستم و احساساتی برخورد میکنم.
بنابرین من برنامههای دقیقی برای نسل جوان دارم. نخست اینکه تعیین جایگاه جوانان درعرصهی سیاست گذاریهای کلان مملکت از مهمترین خواستههای من است. و من میخواهم ثابت کنم که جوانان دارای ظرفیتها و تواناییهای بالایی هستند.
از جانب دیگر تمام تلاشم این است که فضا را برای راهیابی جوانان بیشتر به دور بعدی پارلمان بازتر کنم و در این راستا موفقیتهایی هم داشته ام.
برمیگردیم به اوضاع کشور، به نظر شما ما حالا در چه وضعیتی به لحاظ سیاسی، اجتماعی و امنیتی قرار داریم؟
با آنکه ده سال یک فرصت طلایی برای مردم افغانستان بود، اما متأسفانه رایگان از دست رفت و من وقتی به ده سالی که گذشت میبینم، متأسف میشوم که مردم ما چه فرصتهای طلایی را از دست داده اند.
پس از حادثه یازدهم سپتمبر، توجه جامعه جهانی به افغانستان بینظیر بود و هیچگاه چنین توجهی به هیچ کشوری صورت نگرفته بود. چهل و دو کشور همزمان وارد افغانستان شدند و تمام امکانات نظامی و اقتصادیشان را در اختیار دولت افغانستان گذاشتند تا ما بتوانیم نخست دولتسازی کنیم
و سپس ملتسازی نمایم و در آخر به روی پای خود ایستاده شویم. اما مهمترین عامل از دست دادن این فرصتها، نبود ظرفیت در درون ساختار نظام افغانستان و ادارهی فاسدی بود که رهبریاش را آقای کرزی به عهده داشت و متأسفانه هنوز هم دارد.
از جانب دیگر، برخورد مقطعی و متناقض جامعهجهانی، نقش مهمی در ناکامی مردم افغانستان برای ساختن کشور آباد و دولت مقتدر داشت. که از این میان حضور کشورهای مختلف در ولایتهای به خصوص، سوال برانگیز بوده است. به گونهی مثال: بریتانیا با نه هزار و پنجصد سرباز، باشعار اینکه ما به مردم افغانستان کمک میکنیم
به هلمند میروند درحالی که افغانستان تنها هلمند نیست، اینکه آنان چرا به جاهای دیگر توجه نمیکنند سوالبرانگیز است. یا هم آلمانها که با استقرار در ولایتهای شمال کشور میگویند آنان جنگ نمیکنند و به عنوان پاسدار صلح در افغانستان آمده اند،
حالی که چیزی به نام صلح در افغانستان وجود ندارد. این درحالیست که در جریان این سالها هیچ هماهنگی میان این نیروها برای تطبیق برنامههای شان در ساختار نظام سیاسی و تقویت نهادهای امنیتی افغانستان وجود نداشت.
بریتانیاییها درحالی تمام امکانات و ظرفیت خود را در هلمند مصرف کردند که همین ولایت در زمان طالبان در تولید مواد مخدر صفر بود، اما حالا هلمند بزرگترین تولیدکنندهی مواد مخدر در سراسر جهان است. بنابرین اگر این نیروها در مبارزه با مواد مخدر و تروریزم صادق میبودند هیچگاهی مواد مخدر زیر پرچم آنها اینگونه رشد
نمیکرد و طالبان نیرومند نمیشدند. همچنان برخورد دوگانهی آنان با پاکستان و جانبداری از آنان، عدم صداقت امریکا در سالهای گذشته به خاطرفشار آوردن و نابود سازی پایگاههای اصلی تروریزم از سوالهایی است که هنوز در نزد مردم افغانستان وجود دارد و پاسخ نیافته است.
باتمام احترامی که به پرچم و نظام افغانستان دارم، وزارت دفاع کشور شبیه یک انجیو است.هیچ کسی توجه نکرده است که درکجای دنیا ارتش ملی یک کشور بر اساس قومیت ساخته شده باشد. اینجا حتماً باید دو نفر پشتون یکنفرتاجیک یکنفر هزاره و یک نفر ازبیک باشد که اردوی ملی نامیده شود.
ماطرفدار تفکرملی هستیم نه ساختارقومی. من آسیبی را که برای آینده افغانستان پیشبینی میکنم از ناحیهی همین اردو است. متأسفانه امروز این اردو فاقد تفکر ملی است، اردویی که متعهد به افراد و احزاب و گروهها است. چندی پیش کسی نزدم آمد که میخواهم در اردوی ملی شامل شوم.
زمانی که با مقامات وزارت دفاع تماس گرفتیم گفتند: تنها تنظیمی که برای معرفی باقی مانده حزب اسلامی است که آقای سباوون باید زیرعریضه آن امضاء کند تا آن زمان وی و بر اساس تأیید وحیدالله سباوون به اردو جذب شود. آیا این اردوی ملی افغانستان است یا اردوی گلبدین حکمتیار؟!
ما شدیداً نگران هستیم که نیروهای مسلح کشور با سی درصد فرار، بیش از بیست درصد معتاد و بیش از نود درصد بیسواد، چگونه آینده افغانستان را تضمین خواهند کرد؟ و اما موضوع انتقال مسوولیت بهانهای برای حفظ سلطنت حامد کرزی پس از سال 2014 میلادی و خروج نیروهای جامعه جهانی از افغانستان است.
جالبتر اینکه کسی در رأس انتقال مسوولیت قراردارد که پاسپورت خارجیاش در سرجیبش قراردارد. کسیکه امروز فریاد میزند که ما آماده انتقال مسوولیت هستیم با کوچکترین مشکلی اولین کسی خواهد بود که پیش از امریکاییها از افغانستان فرار کند. بهتر بود که روند انتقال مسوولیت به کسی داده میشد که درهر شرایطی در کنار مردمش باشد با آنان زندگی کند و در کنار آنان بمیرد.
برداشت شما از شخصیت فردی حامد کرزی به عنوان رییس جمهور افغانستان چه است و او چی نقشی را در این ده سال بازی کرده است؟
نخست اینکه پس از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری، من موافق دادن لقب رییسجمهور به حامدکرزی نیستم، چون وی بر مبنای قانون اساسی کشور نتوانست پنجاه به علاوه یک در صد آرا را به دست آورد و بنابرین فاقد مشروعیت است. آقای کرزی فردی است که با مسایل کلان مملکتی برخورد شخصی و سلیقهای میکند.
مثلاً: او میخواهد که بحث مذاکره با طالبان به گونهای زمینهسازی شود که او بتواند به آنان بفهماند که هنوزهم در همان خطوط طالبانی است و بارها با افتخار گفته است که من یکی از بنیانگذاران طالبها بودهام. او کسی بوده که رابطهی طالبان با امریکاییها را تأمین میکرد. همین آقای کرزی و برادرانش بودند که در واشنگتن هوتلداری میکردند و هیأتهایی که از طالبان به امریکا میرفتند در هوتل آنان شب را سپری مینمودند.
برداشت من از آقای کرزی این است که وی فاقد یک دیدگاه ملی است و این بزرگترین آسیب برای یک ملت است که کسی که در رأس نظام قرار دارد فاقد دیدگاه ملی باشد. بنابرین موجودیت فردی که فاقد دیدگاه ملی، فاقد ابتکار و قاطعیت لازم برای نجات مردمش از بحران باشد، طبیعی است که این شخص خودش در دامنزدن به نا آرامیها و تشدید بحران نقش بسیار بزرگ دارد.
خوب، شما(مجلس نمایندگان) در زمینهی جلوگیری از خلافکاریهای حکومت و آقای کرزی، تا حالا چه کارهایی انجام دادهاید؟
متأسفانه مجلس از نخستین روزهای کاریاش با ساطور حکومت روبه روشد. و نخسین مقابلهای را که انجام داد مجادله قانون با زوربود. ما در نخستین روزهای پس از گشایش پارلمان با واکنش رییسجمهور روبرو شدیم که خواستار تغییر و مهندسی آرا در انتخابات خلاف تمام موازین پذیرفته شدهی دموکراسی و قوانین افغانستان بود. وی صراحتاً از کمیسیونها خواست که توازن قومی را در شماری از ولایتهای مشخص رعایت کنند، اما این انتخابات بود نه انتصابات. بنابرین تلاش آقای کرزی این بود که وقتی پارلمان از من نمیشود برای مردم هم نشود.
متأسفانه ما دستاورد واقعی در راستای خدمت به مردم نداریم و دلیل عمده هم این است که حکومت ما را مصروف یک بازی باطل ساخت و ما مجال پرداختن به قوانین را نیافتیم. به گونهی مثال:
ما نتوانستیم به قانون تحصیلات عالی، قانون انتخابات و حتی تعدیل در اصول وظایف داخلی مجلس، بپردازیم. تمام کار ما موضعگیری در مقابل برنامههای حکومت است. بنابرین بخش بزرگ این بحران به آقای کرزی بر میگردد که تلاش دارد تا وکلا همیشه به ارگ ریاست جمهوری بروند و او نیز با لحنی با آنان صحبت کند که گویا شما نمایندگان مدیون و قرضدار من هستید. من بودم که پارلمان را افتتاح کردم و گرنه شما مشروعیت نمیداشتید.
همانگونه که کرزی ادعا کرده بود که انتخابات ریاست جمهوری را خارجیها زده و زخمی ساختند، انتخابات پارلمانی را خودش زده و زخمی ساخت. از ایجاد کار مجلس تاکنون ما شاهد به کارگیری شیوههای مختلف از سوی حکومت برای خُرد ساختن و زمینگیر ساختن مجلس نمایندگان بوده ایم، چرا؟
حامد کرزی برای رسیدن به اهدافش پس از 2014 میلادی که دوام قدرتش و روابط استراتیژیک دولت او با امریکا بخشی از آن است، مجلس گوش به فرمان میخواست
. مجلسی که به هر دستورش بلی بگوید؛ اما زمانی که به خواستش نرسید و دید که نمیتواند از این طریق زمینه را برای تعدیل قانون اساسی برابر سازد و از سوی هم اعضای همین مجلس روابطش با امریکا را زیر سوال برده اند میخواهد این مشکل را با ایجاد جرگه عنعنهای که مبنای قانونی ندارد حل کند و از جانبی هم اعتبار مجلس نمایندگان را زیر سوال ببرد.
در حالی که مردم نگران سرنوشت و آینده شان هستند و با گذشت هر روز و تشدید ناامنیها به این نگرانیها هم افزوده میشود؛ حامد کرزی در اندیشهی چگونه دوام دادن به قدرت است. درحالی که ما با حضور یکصد و چهل هزار نیروی خارجی نتوانستیم انتخابات شفاف برگزار کنیم چگونه میتوانیم در نبود آنان و در وضعیتی که نهادهای امنیتی ما قرار دارند انتخابات داشته باشیم.
بنابرین وقتی ما به سال دوهزار و چهارده برسیم کرزی مفکورهای را مطرح میکند که زمان برای برگزاری انتخابات مساعد نیست،جرگهای را فرا خواهد خواند و کلاه را برسرش نهاده و سلطانی به تمام معنا خواهد شد. برای رسیدن به این هدف باید وی مشروعیت نهادهای دموکراتیک به ویژه پارلمان را زیر سوال ببرد، چون اگر پارلمان مشروع ومقتدر و بر آمده از دل انتخابات و مورد اعتماد مردم باشد به هیچ عنوانی برای کرزی اجازه نخواهد داد که پس از سال 2014به سلطنت خود ادامه دهد.
به نظر شما راه بیرونرفت از بحران کنونی در کشور چه است و چه باید کرد؟
یگانه راه این است که پارلمان نباید منفعل باشد و باید با تحرکاتش افکارعامه را به سوی خود جلب کند، تا فریب ارگ نشینان را نخورند. یقیناً که با دوام این قانون شکنیها وضعیت کشور بدتر خواهد شد و ما این مشروعیت نیمبند و امنیت نیمبند را نیز از دست خواهیم داد.
با موجودیت حامدکرزی بر اریکه قدرت سالهای آینده سالهای دشوار و سختی برای مردم افغانستان خواهد بود. به این لحاظ برای نجات مردم از این بحران یک راه وجود دارد، اینکه مجلس نمایندگان با استفاده از صلاحیتهای قانونی خود با پیشنهاد یک ثلث و تایید دو ثلث دیگر، آقای کرزی را مطابق ماده 69 قانون اساسی به خیانت ملی متهم نموده و زمینه را برای خلع وی از قدرت برابر سازند.
و ما برای تطبیق ماده شصت و نهم قانون اساسی اسناد و شواهد زیادی در دست داریم که آقای کرزی را از دیدگاه مردم و قانون متهم به خیانت ملی سازد. گرفتن بکسهای پول ازسفارت ایران خلاف تمام قوانین افغانستان بود، جالب اینکه کرزی با افتخار میگوید که من آقای داوودزی را گفتم که پولها را از سفارت ایران بگیرد. آیا این خیانت ملی نیست و نباید مورد پرسش قرار گیرد؟ اینکه این پولها کجا رفت،
چه کسانی آن را مصرف کردند و چه مقدار آن در کمپاین انتخاباتی مصرف شد و مهمتر اینکه غرور و صلابت ملی ما را خدشهدار ساخت و زیرسوال برد.
از جانبیهم بیتفاوتی حامد کرزی به تعیین خطوط اساسی سیاست خارجی که در هیچ جای قانونی نیامده که کرزی صلاحیت تعلیق قانون اساسی را دارد. نه فرستادن وزرا و ذوات مندرج در ماده شصت و چهار قانون اساسی برای گرفتن رأی اعتماد از مجلس خود خیانت ملی است.
پاکستان همه روزه بر ولایات جنوب- شرقی ماحملات راکتی و توپخانهای میکند، اما کرزی که در رأس نظام قرار دارد برای پاکستانیها ضمانت میدهد که هیچگاهی در برابر آنان حمله نخواهد کرد.
شواهد و قراینی وجود دارد که آقای کرزی سند دیورند را در زمان جنرال مشرف با پاکستانیها امضاء کرده و پاکستانیها با استفاده برهمین سند به کرزی هشدار دادند که اگر در برابر حملات توپخانهای ما میایستی و اگرانتحار کنندههای پاکستانی را بازداشت و پاکستان را مورد انتقاد قراردهی، ما این سند را به رخ مردم افغانستان و جامعه جهانی میکشیم. و امضا کردن این سند به معنای دوام سلطهی پنجابیها بر افغانستان و تبدیل کردن افغانستان به صوبهی پنجم پاکستان است که این درحقیقت خواب چندین ساله پاکستانیها است.
ما با استناد برهمین اسناد و مدارک میتوانیم کرزی را به عنوان کسی که خیانت ملی را انجام داده مطابق با ماده شصت و نهم قانون اساسی برخورد کنیم و از قدرت عزلش کنیم و این اقدام سبب میشود که وی فاقد مشروعیت شود و مشروعیت نیمبندی را که دارد نیز از دست بدهد
و آنگاه زمینه برای یک ادارهی عبوری موقت مساعد خواهد شد که این اداره سازو برگها برای برگزاری انتخابات مجدد را در زودترین فرصت آماده سازد.
آنهم در حضورجامعه جهانی، نه آنگونه که کرزی فکرمیکند. تنها راه حل برای بیرون رفت از بحران کنونی برای مردم افغانستان همین است و گرنه دوام کار آقای کرزی برمسند قدرت، افغانستان را به بربادی سوق خواهد داد
منبع: رستاخیزملی
علی عبدالله
بنام پرودگار
هم دیاران عزیز دروازی های گرانقدر، دینداران روزه گیرونازنین در هر کجای این کره خاکی که هستید نخست از همه درود وسلام مارا پذ یرا شوید.
مدیریت تارگه درواز و هم کاران قلمی ونظری تارگه درواز رسیدن ماه پرهیزگاری و روزه داری را به تمام شما مبارک می گوید.
امید واریم 365 روز سال را مانند 30 روز ما روزه پرهیزگار وبا تقوا باشید . آرزو داریم تا تمام عمر مانند ماه روزه از بدی ها دوری و به خوبی ها نزدیکی کنید .
ماه مبارک روزه داری را برای شما ، اهل خانواده ای شما وتمام آفریده های خدا ماه پربرکت ،امن ،امانی ، صلح وصفا آرزو داریم .
به درگاه پرودگار دعا می کنیم تا شما وعزیزان شما را به برکت ما روزه از گزند های زمان و دشمنی های انسان ،امراض بی درمان ،گرسنگی ،تشنگی ،غم آب ونان بدور بدارد.
آواره ها ودور مانده ها را بهم برساند دشمنی ها و از خود بیگانگی هارا از میان بردارد .
ماه مبارک روزه داری را با خوشی ،خوش حالی ،سعادت عید کنید ، راست پنداری ، راست کرداری ،راست گویی و پرهیزگاری را پیشه خویشتن داشته باشید .
عمر دراز وبی درد سر برای شما از خداوند یکتا نیاز ماست
با تقدیم احترام مدیریت تارگه درواز
آیا رقابت های کور سیاسی در کشور پایان خواهد یافت؟
به گزارش خبرگزاری ها روز دوشنبه این هفته عبدالرؤف ابراهیمی، رییس پارلمان و تعدادی از نمایندگان با رئیس جمهور کرزی دیدار نمودند. بر اساس معلومات دفتر مطبوعاتی ریاست جمهوری، در این دیدار، نمایندگان نگرانی های جدی شان را در رابطه به مسایل انتخابات پارلمانی با رییس جمهور در میان گذاشتند، آنان گفتند که برخی از سفارت خانه ها و نمایندگیهای خارجی در گفتگو با وکلا، آنها را به بحران آفرینی و اجرایی اعمال خلاف مصالح ملی تحریک و تشویق می کنند...
اختلاف میان قوای سه گانه دولت افغانستان، داستان هزار یک شب به خود گرفته است، هیچ یک از قوای سه گانه مجریه و مقننه و قضائیه کشور از خواسته های خود کوتاه نمی آیند و همچنان بر خواسته ها و منافع خود شان تاکید می کنند.
اگر موضع گیری های قوای سه گانه کشور را به صورت جدا گانه بررسی کنیم، این گونه به نظر می رسد که قوه قضائیه بر اجرای رای دادگاه خاص انتخاباتی تاکید دارند و عملکرد کمیسیون مستقل انتخابات را در مورد شمارش آرا و معرفی نامزد وکیلان برنده را، ابهام آمیز و توام با تقلب می دانند و عملکرد دادگاه خاص انتخاباتی را قانونی و رای آن را لازم الاجرا می دانند. در مقابل قوه مقننه با موضع گیری تند در برابر دادگاه خاص انتخاباتی عملکرد کمیسیون مستقل انتخابات را تایید نموده و نظر این کمیسیون را لازم الاجرا می دانند و دادگاه خاص انتخاباتی را مردود و غیر قانونی می خوانند؛ بخصوص دخالت این دادگاه در شمارش آرا و بررسی جرایم غیر جرمی جریان انتخابات را خارج از صلاحیت قوه قضائیه می دانند. به همین دلیل برای آن که نمایندگان مردم بالای قوای قضائیه فشار وارد نمایند، اعضای اصلی استر محکمه را در پارلمان استیضاح کردند و با عدم حضور آنان در پارلمان، نمایندگان مردم رای به عدم صلاحیت آنان دادند و اکنون برای فشار بیشتر برقوه قضائیه، نمایندگان مردم تلاش دارند طرح محاکمه برخی از اعضای استرمحکمه را فراهم بیاورند.
در مقابل این موضع گیری متناقض قوه مجریه که همان حکومت باشد، سیاست سکوت را پیشه خود ساخته است، چندی است که ادبیات سیاسی در افغانستان در لفافه های ابهام و دوپهلویی گرفتار شده است که اصلا روشن نیست که بزرگان و مقامات بلند پایه ای که اداره امور مملکت را در دست دارند، چگونه یک دیگر افهام و تفهیم می کنند، سئوالی است که جواب روشنی ندارد. به هرحال سیاست سکوت و موضع گیری حکومت در برابر انتخابات پارلمانی سال گذشته سبب ابهام در موضع گیری های سیاسی در کشور گردیده و بسیاری از کارها و امور ضروریی که باید به آن پرداخته می شد، فراموش گردیده و نمایندگان مردم و قوای قضائیه و نیز برخی از اعضای حکومتی را گرفتار رقابت های غیر دموکراتیک و خارج از ارزش های ملی کرده است. به هرحال گمان می رفت آقای کرزی با این همه مشکلات سیاسی که این فرایند به وجود آورده است، سرانجام موضع سیاسی خود را به صورت روشن و شفاف بیان کند و بیش از این مردم و کشور را در گردابهای سیاسی و دایره های ابهام فرونبرد، اما بازهم متاسفانه هیچ روزنه امیدی باز نگردید، قرار بود تعدادی از نمایندگان پارلمان همراه با رئیس خود با آقای کرزی رئیس جمهور افغانستان دیدار نموده و به قول خود نمایندگان آخرین سخنان و آخرین خواسته های خود را با رئیس جمهور مطرح کنند و به عبارت دیگر آخرین حرف خود را با رئیس جمهور بازگو نمایند تا رئیس جمهور مجبور گردد، موضع خود را به صورت شفاف و روشن بیان داشته و به بحران چندین ماهه سیاسی در کشور پایان دهد، اما متاسفانه باریگر پاشنه سیاست بردایره ابهام چرخید و هیچ تغییری حاصل نگردید.
به گزارش خبرگزاری ها روز دوشنبه این هفته عبدالرؤف ابراهیمی، رییس پارلمان و تعدادی از نمایندگان با رئیس جمهور کرزی دیدار نمودند. بر اساس معلومات دفتر مطبوعاتی ریاست جمهوری، در این دیدار، نمایندگان نگرانی های جدی شان را در رابطه به مسایل انتخابات پارلمانی با رییس جمهور در میان گذاشتند، آنان گفتند که برخی از سفارت خانه ها و نمایندگیهای خارجی در گفتگو با وکلا، آنها را به بحران آفرینی و اجرایی اعمال خلاف مصالح ملی تحریک و تشویق می کنند. در همین حال رییس جمهور با تأیید نگرانی های نمایندگان از ناحیه مداخلات خارجی گفت که در این رابطه مسؤلیت خود میدانم تا با اتخاذ کلیه تصامیم لازم از امنیت و ثبات کشور حراست نموده و به هیچ صورت اجازه ندهم تا کشور گرفتار بحران سیاسی شود. رئیس جمهور همچنین به نمایندگان مجلس اطمینان داد که با در نظرداشت مصالح علیای کشور و جلوگیری از بحران به زودی اقدامات مقتضی را روی دست می گیرد.
متاسفانه این سخنان بجای آن که پرده ابهام را از وضعیت سیاسی کشور بردارد، دایره دیگری برای ابهام ایجاد کرد و سئوالات بی پاسخ بیشتری را خلق نمود، به راستی چه کشورهایی در امور سیاسی کشور دخالت می کنند که نمایندگان مردم آلت دست آنان قرار گرفته اند؟. اساس چرا زمینه ای چنین دخالت هایی برای خارجیان، در امور داخلی کشور داده شود؟. آیا دایرهای متعد ابهام در فضای سیاسی کشور زمینه را برای دخالت های بیگانگان فراهم نکرده است؟. ادامه این روند بدبینی ها و دشمنی ها را بیشتر نخواهد کرد؟. از ادامه تنش میان قوای سه گانه چه سودی عاید مردم و کشور افغانستان می شود که عده ای هم چنان سعی می کنند برطبل اختلاف بکوبند؟.
طی ماههای اخیربا گسترش خشونت ها و ترورهای خونین شخصیت ها، اگر دستآوردهای مفید قوای سه گانه را خدمت به مردم و کشور به شماربرود، مورد محاسبه قرار داده شود، روشن خواهد شد که کمترین دستآورد کارهای مفید را طی ماههای اخیر هرسه قوا داشته اند و بیشتری وقت شان صرف رقابت های و بازی های بیهوده سیاسی در قالب رقابت میان قوای سه گانه شده است و چنین دستآورد سبب گرانی کارلاهای اساسی برای توده های مردم و عدم اجرا شدن کارهای عمرانی گردیده و خشونت ها و بی اعتمادی را ها در کشور تشدید کرده است. زیرا تعدادی از نمایندگان پارلمان که سرنوشت شان در پرده ابهام قرار دارد، دست به دامان سازمان ملل شده اند و این سازمان نیز قول داده اند که از حق آنان حمایت کنند. از طرف دیگر قوه قضائیه برای آن که کارهای خود را موجه جلوه دهد، دادگاه استناف تشکیل داده اند، تا از این طریق به خواسته های شان برسند. محکمه استیناف در حال بررسی فیصله های انتخاباتی است. اما نمایندگان پارلمان دادگاه استیناف را هم قبول ندارند و برگه های تجدید نظر را پرنکرده اند.
با توجه به وضعیت موجود و ادامه رقابت میان قوای سه گانه طی چند ماه اخیر، از آقای رئیس جمهور باید پرسید که بحران تاکجاهها باید یش برود که برای جلوگیری از آن اقدام عملی صورت گیرد؟. ایا ادامه وضع موجود به صلاح مملکت است که نفراول مملکت از آن جلوگیری نمی کند؟ و نیز در صورت ادامه این بحران و گسترش بی اعتمادی ها و رقابت ها و کارهایی که برعلیه یک دیگر انجام داده اند و انجام می دهند، آیا مهار بحران در آینده قابل کنترول و مهار خواهد بود؟.
تجربه نشان داده است که بسیاری از مسایل کوچک در زمان مناسب مهار نگردیده تبدیل به غده های سرطانی بحران گردیده و کشور را به یک فاجعه تبدیل کرده است، آیا وضعیت سیاسی موجود به سوی یه بحران فاجعه بار سیاسی و غیر قابل کنترول به پیش نمی رود؟.
فرستنده : مولوی جمبوقی
رستاخیزملی فرترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من

