تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
نو روز را مبارک، بهار ش را پربار و سالش را برای همه سال نیکو می خواهیم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢۸

قدیره واسوخت شاعر ونویسنده  زبان پارسی

 

 


متولی ولی رحمکیان نویسنده وشاعر فرزند بدخشان




بحری شاعر جوان وبا استعداد فرزند کوه پایه های درواز 






 
 
 

سرود های  نوروزی            
 
 
به قلم: متولی ولی رحمکیان   
 
 
 

بازنوروزوبهاری بحروبر خواهد خواهد رسید   
 
فیتنه  از فرهنگ  ما  بار دیگر  خواهد  رمید   

 باز  نوروز ولباس و جامه  های رنگ رنگ   
 دشمن  تاریخ  ما   پالان   خر خواهد   درید   

ناکسان  تکفیر  دارند  جشن   جمشیدی    ما   
با چنین هم میهنان خون از جگر خواهد چکید   

هرکی آتش بازی دارد نیست  او آتش  پرست   
تا خیالی طالیبیست  سر را زتن خواهد برید    

گر بداند از سری  آتش  چرا  ما می    پریم      
قاضی شرع از سری شب تا سحر خواهد پرید     

گر ملای  ما  بداند  هفت  ما هر هفت  نیست     
میوه های هفت سین را خشک وترخواهد خرید    

میری  نو روزی  ما بادوره ی پنج  روزه اش    
این  معمی  گوش  استبداد  کر  خواهد  شنید؟    

از  نمای  بازیهای   کودکان   در   کوچه  ها    
بر روند  زندگی   دل   بیشتر   خواهد    تپید    

هرغرض گر بی غرض گردد به حال خاک من   
از درون  خاک  من هر دم  گهر خواهد   پدید   

با  سفارش های  و خشور ایران  دهقان ما    
از کویر وشوره زارش هم ثمر خواهد که چید   

بهمن وبرف زمستان جان صدها تن گیرفت    
با بهاران این مصیبت ها به سر خواهد رسید   

کبک راغ و ماهی جیهون  وبلبل های  باغ    
دشت وصحرا لاله ها را بیشتر خواهد گزید    

غوک های جویبارومورچه های زیر خاک    
گوسپند گشنه  در کوه وکمر خواهد چرید     

هرچه مخلوق خدای هست حتی قوم جیل     
لذت از باد بهاری  بهرور خواهد چشید     

راز وصل عاشقان در پرده ی آهنگ مان    
بزم پیر و پیشوا را مکرر خواهد مرید     

شعر حافظ شعر سعدی شعر مولانای بلخ     
روح تازه  هستی را در بحر وبرخواهد دمید    

گرنسازیم جنبش  نوروزی با پاکیزه  گی      
خون مردم  پادشاه  بد سیر خواهد   مکید     

باور ما رحمکیان  از قدیم   این بوده است     
کین اهورا اهریمن از بوم وبر خواهد کشید    
 
 

 

به قلم: بحری

 

 

بهار

 

سال نو آمد و نوروز و بهاران آمد

بلبلان مست زهر گوشه غزل خوان آمد

 

رخت بر بست شب و روز هوای سردی

مژدۀ گرمی زدنیای بهاران آمد

 

برف ویخ بستر و بالین و گلیمش را چید

نرم نرمک زهوای قطره ای باران آمد

 

نسترن خنده کنان آمد و سوسن شادان

چون نگاریست که با چهرۀ خندان آمد

 

هر طرف سیر کنی دامن پر گل بینی

چون شب قدر که اقمار به پایان آمد

 

با لشان سطح زمین است و لحافان زفضا

جود وفضلیست که از خالق رحمان آمد

 

دلبران با می و معشوق روان چمن اند

ای زمین خوب خبر باش که دهقان آمد

 

 

وه !چه روزیست ،که بینی همه دلها را شاد

گوی که یوسف از مصر به کنعان آمد

 

دوستان گرم درودم به شمایان تقدیم

"بحریپیش همه تان با کف عریان آمد

 

 
 
به قلم :قدیره واسوخت             
 
خورشید آرزو زافق باز سرکشید     
بادبهاربه جان طبیعت همی دمید     

زنگاریخ وسیل خنک های جانگداز     
اندر قدوم سبز بهار گشت   ناپدید     

آمد بهاردشت ودمن عنبرین تن است    
درباغ وراغ صدای خوشی راهمی شنید    

رنگ صفا ومهرکه در دامن گل است    
بلبل چه   ناصبور گریبان  غم  درید    

سبزینه  پوش   کوه  بیبان  وهر کجا    
این دخت دهر جامه ی رنگینه ی خرید   

صحراست لاله زاروقناری غزل سرا   
بارشگوفه  قامت  شاخ  رسا  خمید   

ریحان وارغوان وشقایق بایاسمن   
نرگس ونازبو زدری باغ سرکشید   

برکوی وبرزن است نشان زجدوجهد    
عطرنسیم  صبح  بسوی چمن  وزید   

آب روان ورود خرو شان   ونیلگون    
بنگرغزال مست به طرف چمن دوید    

روزنو وبهار نو وماه  وسال   نو     
فصل تلاش گر سخن اهل دل شنید     

آری بهارپهنه ی سبز طبیعت است    
در نطفه باز می بکشاید دری جدید    

مردان به باغ کار و جوانان به باغ علم   
وان یک زبهر حفظ وطن رنجها   کشید   

آمد  بهار ومام   وطن   چشم    انتظار    
شاید که صلح وامن به میهن شود پدید    

این کشتی شکسته به ساحل همی رسد     
باید به جسم وجان وطن روح نو دمید     

طوفان ظلم  می   بکشد  روح     اعتلا     
از این فضا به سوی صفا جان ودل رهید    

ای آنکه گوی بخت به قید وقمارتواست     
هشدار  کین بقای  زمان  هیچ کس ندید    
 
چون   یادنو  بها ر  نمودم دراین   سرا    
 
مرغ   دلم  به  سینه  هجرت  زده   تپید    
 
 
   
 
           به قلم: بازبین  
       

مصاحبه نوروزی            

               

نوروز کابلی خبر نگار آزاد سالها پیش بعد از تحمل های زیاد توانست که رخ آن یار ندیده "امیرالمومنین" را زیارت نماید. از ایشان در باره جشن نوروز در افغانستان پرسش های به عمل آورد. اما نسبت به موجودیت موانع سانسوری، جلوگیری از حملات تروریستی و مهمتر راهی گوانتانما نشدن تا حال تنوانسته بودیم که این مصاحبه را به نشر برسانیم.

 

نورز کابلی: با عرض درود و سپاس از اینکه برای من وقت دادید که تا با شما مصاحبه نمایم.

سوال اولم اینست که چرا مراسم نوروز که در کشور ما افغانستان که قدامت چندین هزارساله دارد، شما برگذاری آنرا منع نمودید؟

 

امیرالمومنین: اول آدم سلام میدهد. آدم مسلمان میگوید السلام علیکم و رحمته الله برکاته. درود و دود چه معنی دارد. تو هم مثل ایرانی ها گپ میزنی. دوماً چرا نامت نوروز است. وقتی که طالبان به افغانستان آمدند یک قوماندان به نام نوروزعلی را اعدام کردند و به دوزخ فرستادند. تو همان نوروزعلی نباشی؟

نوروز کابلی: نی جناب امیرالمومنین من آن نیستم. من نوروز کابلی خبرنگار هستم.

امیرالمومنین: خو خیر پسان ما نامت را اسلامی میکنیم. حال به جواب سوالت بگوئیم:

همی نوروز جشن ایرانی ها است. تو کدام وقت دیدی که همی نوروز را در قندهار جشن بگیرند. این رسم را همی چند تا شیعه گان و هراتی ها از ایرانی ها تقلید کردند. ثبوتش هم اینست که ایرانی ها نوروز را جشن میگیرند. هفت سین درست میکنند. در افغانستان هم هفت سین و هفت میوه تیار میکنند. در همی هفت میوه ما شنیدیم که کشمش را در آب چند روز تر میکنند. خو همی خو او انگور است. و او انگور هم شراب میشه خوردنش بکلی حرام هست. همی شراب خوردن خو کار کافران میباشد.

دیگر در مزار کدام جای هست به نام روضه سخی. آنجا مردم نادان جمع میشوند و جنده سخی را بالا میکنند. این کار کجایش اسلامی و افغانی است، که جنده را در نوروز بالا میکنند. هزاران مرد هم به تماشای جنده میآیند. همی غیرت افغانی است. چرا هنوز در امارت افغانی ما اینقدر بی غیرت و کافر باشند که به تماشای جنده بروند.

نوروز کابلی: معذرت میخواهم جناب امیرالمونین در نوروز جهنده بر افراشته میشود. فکر میکنم که به عرض شما اشتباه رسانیده شده که جنده بالا میشود. آن جنده نیست، جهنده هست. جهنده به معنی همان عَلَم مبارک میباشد و جنده به معنی زن بد کاره.

امیرالمومنین: تو چی میگی کل طالب های ما میگویند جنده و باز همی فرقش چیست؟ تو میفامی یا طلبه کرام. همی نوروز را آتش پرستان زردشتی جشن میگرفتند. حالا هم ایرانی ها در نوروز از سر آتش میپرند. دیگر کدام کافر به نام جمشید در بلخ پادشاه بوده کار همی جمشید کافر هست. حالا هم پارسی وانا هیچ پشت همی کار های کافری و ایرانی خود را یلا نمیکنند.

نوروزکابلی: جناب امیرالمومنین صاحب اکثر مردم افغانستان آریایی نژاد هستند و افغانستان بخشی از آریانای کبیر. آیا تچلیل چنین جشن نشانه تاریخ و تمدن کهن ما نیست؟ دیگر اینکه جشن نوروز همه ساله در زیارت منسوب به خضرت علی کرام الله وجه در مزار شریف برگذار میگردید؟

امیرالمومنین: همی اسلام اجازه نداده که ما نوروز را چشن بگیریم. ایرانی ها به نورز عید میگویند. ما در پنج کتاب حدیث داریم، که مسلمان ها دو عید دارند. عید رمضان و عید کلان. در اینجا از عید نوروز یاد نشده. باز همی پارسی وانا هر کار را از ایرانی ها تقلید میکنید باز میگوید تمدن آریایی. ما تمام جشن ها را حرام میدانیم. یعنی حرام میاشد. فرق نمیکند که جشن عروسی باشد. جشن ختنه سوری باشد. باز دولت که جشن بگیرد کفر اندر کفر است. مثل جشن استقلال. جشن یعنی ساز و رقص. این دو هم لعب و لهن هست و حرام مطلق.

دیگر اگر واقعاً زیارتگاه حضرت علی کرام الله وجه در مزار میبود و این جشن از یما پادشاه برای ما میراث میرسد هیچ نوع مانعی از طرف ما نبود.

خلاصه مطلب اینکه من در این ملک امیرالمومنین هستم. در یک اقلیم خو دو امیرالمومنین جای نمیشود. پس زیارت سخی از حضرت علی کرام الله وجه نیست. ما نمیفهمیم که همی سخی کی هست، که ادعا کرده که نعوذبالله حضرت علی کرام الله وجه میباشد.

نوروزکابلی: در روز نوروز مردم اکثراً به زیارت ها میروند حالا که شما تجلیل نوروز را منع نمودید. آیا رفتن مردم در این روز به زیارت ها مانعی ندارد؟

امیرالمومنین: اگر نوروز کار اسلامی میبود خو در خرقه مبارک فندهار مردم جمع میشدند، باز یک گپ بود. در سعودی تمام زیارت ها را خراب کردند. ما هم به زودی از زیارت سخی گرفته تا خواجه غلتان ولی را خراب میکنیم، که دیگر مردم به بهانه زیارت رفتن جشن نیگیرند. هر کس که در نوروز از خانه خود به قصد جشن و شادی بیرون شود، کافر مطلق هست.

 

در خاتمه امیرالمومنین به مولوی های خود امر نمود که یک جزا برای نوروز کابلی به خاطر داشتن این نام غیر اسلامی تطبیق نمایند. طلبه ها نام نوروز را به حساب ابجد شمرده و نوروز کابلی سیاه بخت را 269 دُره بزدند. بعد نامش را اخترگل گذاشتند تا نامش نام ملی و اسلامی گردد.

 

 

نگارنده: بازبین

 

  نظرات ()
فلسفه‌ی طبیعی نوروز و تقویم شمسی نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


درک اندیشه¬ی تجلیل ازنخستین روز سال، بدون تحقیق در چگونگی بوجود آمدن آن، ممکن نیست. این اندیشه، از نخستین اندیشه های آریائی هاست. گفته می شود نخستین اندیشه¬ی مذهبی آریائی ها «آئین مهر» یا «زروانی» (زمان خدائی) و یا «مزدیسته» است. اما رسیدن به نتیجه¬ی قطعی در این باره ممکن نیست، چون هر سه اندیشه¬ی مذکور ریشه در باورهای بسیار ابتدائی بشر، در مورد طبیعت دارند و برخاسته از شناخت انسان از عوامل و رویدادهای طبیعی است. تجلیل از نوروز در هر سه باور مذکور وجود دارد.

 


تجلیل از نوروز به «طوفان آریائی» ارتباط می گیرد؛ از این طوفان در اوستا اینطور یاد می شود: «آنگاه من (اهورمزدا) به جم دو ابزار دادم، یکی نگین زر و دیگری عصای زرنشان.

 


این چنین جم صاحب اقتدار گردید، سیصد زمستان از سلطنت وی گذشت؛ زمین از چهارپایان خرد و بزرگ و مردم و سگها و مرغکان و شعله های سرخ آتش پر شد؛ به طوریکه جا به چهار پایان خرد و بزرگ تنگ گردید؛ پس از آن من، جم را آگاه نمودم، گفتم: ای جم زیبا، پسر ویونگهان: زمین از چهار پایان خرد و بزرگ و مردم و سگها و مرغکان و شعله های سرخ آتش پر گشته و جا به ستوران خرد و بزرگ تنگ گردیده. آنگاه جم، در نیمروز به سوی فروغ روی نموده به راه خورشید در آمد؛ با نگین زرین خویش زمین را بسود و عصای زرنشان خویش به آن بمالید و گفت سپندارمذ محبوب (فرشته¬ی موکل زمین) پیش رَو و خویشتن بگشای تا چهار پایان خرد و بزرگ و مردمان را در بر توانی گرفت. پس زمین دامن بگشود و یک ثلث بزرگتر گردید، چهار پایان خرد و بزرگ و مردمان به میل و آرزوی خویش جای گزیدند.


«اهورمزدا گفت: ای جم زیبا پسر ویونگهان: به جهان مادی زمستان سختی خواهد رسید، و سرمائی شدید تباه کننده از پی خواهد آمد: دانه های برف از بلندترین کوه به بلندی چند آرش ببارد؛ یک ثلث از جانوران هلاک شوند، چه در محل های هولناک، بیابان و کویرها و چه در بالای کوهها و چه در دره ها؛ پیش از این زمستان، این مملکت دارای چراگاههاست؛ وقتی که برف آب شود، آب فراوان روان گردد؛ این جهان غیر قابل زیست به نظر خواهد رسید. از برای پیشگیری از این حادثه باغی (ور) بساز که از چهار طرف به بلندی یک میدان اسب باشد؛ در آنجا تخم چهار پایان خرد و بزرگ و سگها و مرغکان و شعله های سرخ آتش را جمع کن و این «ور» را که از هر یک طرف به بلندی یک میدان اسپ باشد. برای مسکن مردمان بساز» (اوستا هوم یشت 9).


دانشمندان این یخبندان را، همان یخبندان دوره¬ی چهارم جیولوژیک «پله ایستوسن» می دانند که مناطق شمال خط سرطان (معتدله¬ی شمالی و قطب شمال) را در بر گرفت.


پیش آمد یخبندان، برای مردمان ساکن در شمال آسیا (چون هنوز در شمال اروپا و شمال امریکا پای بشر نرسیده بود) غیر مترقبه بود؛ بنابرین، خاطره ها و تاثرات عمیقی بجا گذاشت، و موجب معتقداتی شد که تا کنون پا برجاست.


این زمستان و در پی آن، آن طوفان فرا رسید؛ مردمان ساکن در آن مناطق، بخشی کوچیدند، و در این کوچ کشی، آنان را گاو کمک کرد؛ برخی با تحمل مشکلات در آن جا ماندند. گویند این زمستان، سیصد سال به درازا کشید. حقیقت، علت و جهت این حادثه برای مردمان آن زمان معلوم نبود (امروزه گفته می شود که سنگی آسمانی به زمین اصابت کرد و اثرات نجومی آن چندان بود که محل زندگی مردمان آریائی، به قطب شمال تبدیل شد)؛ ترس و وحشت از این حادثه، واکنش طبیعی انسان است. آنان ناگهان در می یابند که شبی فرا رسیده، و آن شب صبحی در پی ندارد؛ تاریکی و ظلمت جهانِ آنانرا فرا گرفته است. تاریکی چون فرمانروای پیروز، وحشت و دهشت فراوان به دنبال خود دارد. سرما، یخبندان، بیماری و مرگ، ارمغان این فرمانروا است. شبی طولانی، شبی که باید در سوگ نور و روشنائی بگریند و فریاد کنند. آنها نه حساب ساعات را به دست داشتند، و نه از دقایق و ثانیه ها آگاه بودند. طبیعی ترین تقویم آنها، بانگ خروس بود که اینک خبر نادرست پخش می کرد.


شفق های قطبی و بازی های امواج نور، در نظر آنان جنگ و جدال عفریتهائی جلوه می کرد که برای پیروزی خود به جنگ و زور آزمائی برخاسته بودند: گاه آسمان به زمین می رسید، و گاه زمین به آسمان بر می شد. گاه تاریکی، برای لحظاتی لگد کوب و منکوب انواری رنگارنگ می شد، قوس های قزح با بلعجبی ها و پایکوبی ها و رقصها به زمین می آمدند و پس از حرکات تند و سریع به زمین فرو می رفتند. بینندگان تصور می کردند که اهریمن کمان می کشد تا نور را مقهور کند (انوار رنگین قطبی را، کمان اهریمن از همین زمان خوانده اند). دمی چند، زوبین هایی از زمین رو به آسمان شلیک می شد که باز هم به گمان نگرندگان، پدافند و پیروزی لشکر نور بود بر لشکریان ظلمت. این حوادث که با ریتم و تناوب معینی، هر از چندی، از سر گرفته می شد؛ مردمان را بر آن می داشت که به وجود عفریتهای آسمانی و فرشته ها معتقد شوند که بطور پیگیر با هم در رزمند و هر یک می کوشد، تا رهبری و فرمانروائی جهان را بدست گیرد. اساس جدال اهریمن و اهورمزدا از همین رویدادها برخاسته است. این جدال، ابتدا در آئین مهر، سپس در زروانی و بالاخره در آئین زردشت که پیراینده¬ی آئینهای باستانی است گردآمدند؛ زردشت آنرا اینطور توجیه کرده است: «هر آفریننده¬ی پاک سرشت باید در زندگی جهانی بکوشد تا با کارهای نیک و پیروی از گفتار و پندار و کردار نیک که نیروهای مینوی مزدا هستند، خود را برای مبارزه و نابودی اهریمنان که پندار و گفتار و کردار بد و زشت است آماده کند تا نیکی بر بدی و زیبائی بر پلیدی پیروز گردد، و زشتی ها از جهان بر افتد و جهان، جهان مینوی شود.»


گفتیم مردمان را در آن روزهای دشوار، گاو کمک کرد: علاوه بر گاو، آتش، سگ، قوچ و شاهین را نیز گفته اند. اما نقش آتش نا گفته پیداست. مردمان به یاد روزهای نورانی و گرم گذشته، گاه و بیگاه پیرامون آتش فروزان گرد می آمدند و به نیایش می پرداختند. نیایش غیر از پرستش است. بر خلاف پندار بسیاری ها، زردشتیان و پیشینیان آنها، هیچکدام آتش پرست نبودند. مانند اینکه، بودائیان، در برابر مجسمه¬ی بودا به نیایش و تفکر فرو می روند (مجسمه را به حیث مدل برای تمرکز تفکر در برابر خویش می گذارند و مردمان نادان تصور می کنند، آنان بودا یا بت را می پرستند)، زردشتیان و دیگران در برابر آتش به تفکر و نیایش می پرداختند. مضمون این نیایش روشن است: بیان غم نهان از نبود و فراق مهر و روشنائی، و ستایش از گرمی و پرتو مهر عالم افروز. هر قبیله سرود یا «گاه» خود را داشت. گاهها یا گاثاهای اوستا، به فاصله¬ی زمان بسیار زیاد پس از آنها سروده یا در واقع جمع آوری شده اند.


در آئین مهر، گاو را قربانی می کنند؛ اما زردشت که پس از این دوره است، و او را پیامبر عصر کشاورزی می دانند؛ پیروان آئین مهر را، به سبب کشتن گاو نکوهش می کند و آنان را پیروان اهریمن می خواند؛ چون آنان گاو را که عامل اصلی کشت و بذر است از بین می برند.


به هر حال، سر انجام یا آن سرما و یخبندان تقلیل یافت، و یا آریائی ها خود را به مناطق گرم اطراف بحیره¬ی خزر رساندند؛ در این محل نیز گاه گاهی، یخبندان و سرما به سراغ آنان می آمد. در یکی از قبایل آریائی بنام «پرثوه» دانائی ظهور کرد بنام «جم» یا «یما» (جم یا جمشید یا یم نام یک سلسله است نه نام یک شخص). جم یا یم آریائیان را از یخبندان دیگری که پایان سرما و سیاهی طولانی است خبر داد. وی دستور داد که زیر زمینی ها تعبیه کنند؛ این زیر زمینی ها را آهور یا «آخور» می گفتند. در آنجا آذوقه و هیزم گرد آوردند. این یخبندان به درازا نکشید، تا یم مژده¬ی پایان آنرا داد. مردمان برای روز موعود با بی تابی دقیقه شماری می کردند. آن روز فرا رسید: سپیده دمید و خورشید با گردونه¬ی زرین خود، در پهنای آسمان خرامید و «نوروز» یا روز نو آغازید.


به فرمان یم برای نیایش و سپاسگزاری به درگاه «ایزدان مهر»، آریائیان، آنروز تا هفت روز که عدد مقدس بود (چون مهر جهان را در هفت روز آفرید) جشن گرفتند و به نیایش و ستایش مهر، و نشانه¬ی او یعنی آتش پرداختند. آن روز همچنان «نوروز» نام گرفت، چون با محاسبات نجومی یم، روزی بود که سال آغاز می شد و فصل اولی چهار فصل آغاز می شد. همانطوریکه گفتیم، همین روز پایان یخبندان دوره¬ی چهارم بود که اینک ده هزارسال شمسی از وقوع آن می گذرد. با اینحال، طوریکه از کتیبه¬ی بیستون معلوم می شود، هخامنشیان تقویمی که آغاز آن خزان بوده نه بهار، استعمال می کردند. اما در آن تقویم نیز سال را دوازده ماه حساب می کردند و نام تعدادی از ماهها که از آنجا خوانده می شود قرار آتی بود: «ثوراواهار» (ماه اول بهار)، «ثایگارچیس»، «آدوگانیس»، «گرماپادا» (ماه اول تابستان)، «باگایادیس» (ماه اول خزان)، «آتریادیا» (ماه سوم خزان)، «آناماکا» (ماه اول زمستان)، «پارکازانا» (ماه دوم زمستان)، «یاخنا» (ماه سوم زمستان). ظاهراً این تقویم کهن ترین تقویم رسمی و کتبی است که در دست داریم. اما تاریخی که بعد از اسلام برای ترتیب حساب سال و ماه موسوم به تقویم پارسیان شده است، تاریخ یزدگردی می باشد و آن روز جلوس یزدگرد پسر شهریار (یزد گرد سوم) است که مطابق با روز سه شنبه بیست و سوم ماه ربیع الاول سنه 11 هجری قمری، 16 حزیران سال 943 رومی (یا اسکندری) و یا 16 ژوئن 632 میلادی است. در این تقویم نیز سال 365 روز و دوازده ماه است (از فروردین تا اسپندارمذ). تمام ماه ها 30 روز اند. پنج روز کمبود را به آخر ماه آبان (مطابق عقرب) می افزودند. تقسیم ماه به چهار هفته، به شکل کنونی آن معمول نبود؛ اما هر روز نامی مخصوصی داشت: روز هشتم را «دیباذر»، روز پانزدهم را «دیبمهر»، و روز بیست و سوم را «دیبدین» می گفتند. به این ترتیب ماه به چهار حصه تقسیم می شد: 8 ، 7 ، 8 ،7 . سال یزدگردی شمسی حقیقی نبود، چون سال را 365 روز حساب می کردند؛ در حالیکه سال 365 روز و چند ساعت است. به دلیل حساب نکردن این کسر بود که در زمان ساسانی ها، نوروز جمشیدی، یعنی روز اول بهار، مطابق اول حمل یا نقطه¬ی اعتدال ربیعی و اول فروردین ماه همیشه در یکجا ثابت نمی ماند و تقریباً هر چهار سال یک روز عقب تر رفته، در طول سال سیر می کرد. تا اینکه در وقت سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقی، سال 471 هجری، اول حمل تقریباً مصادف با 18 فروردین ماه یا به عباره¬¬¬ی دیگر، نوروز در سیزده برج حوت واقع شد. در حالیکه در سال 392 هجری قمری،آغاز سال شمسی مصادف به اول حمل بوده است. دوره¬ی کبس تاریخ یزدگردی 1440 سال است؛ یعنی پس از انقضای همین مدت، هر روزی به نقطه¬ی اول خود باز می گردد. گفته می شود که این تقویم پیش از یزدگرد نیز میان مردم معمول بوده، اما پادشاهان معمولاً، سال جلوس خود را مبداءِ حوادث بعدی می گرفتند. پس از یزدگرد کسی پادشاه نشد که رسم او را بشکند؛ از این رو، آن تقویم باقی ماند. تقویم دیگری نیز رایج بوده، و آن اینکه کسر زاید بر 365 روز را پس از هر 120 سال- که یک ماه می شده- جمع می کردند و بر سال می افزودند و سال صد و بیست و یکم را سیزده ماه حساب می کردند، و دو فروردین ماه داشتند؛ در سال دو صد و چهل، دو اردیبهشت و قس علیهذا. سالهائی را که سیزده ماه داشت «وهیکک» (= بهیزک به معنای مبارک و میمون) می خواندند. این را می دانیم که در زمان نوشیروان خمسه¬ی مسترقه در آخر آبانماه بوده، پس تا آن زمان هشت بار کبیسه به عمل آمده بوده است.


در تقویم یزدگردی- به دلیل آنکه کبیسه رعایت نمی شده- عید نوروز همیشه با اول حمل و نقطه¬ی اعتدال ربیعی مصادف نمی گردید؛ بلکه مانند اعیاد و ایام قمری در تمام فصول سال در گردش بود. ابتدا متوکل عباسی در سال 243 هـ ق، سپس معتضد بالله در سنه¬ی 282 ، برای اینکه نوروز را به موقع اصلی خود یعنی اول حمل بر گردانند، محتاج به اصلاح کبیسه¬ی اهمال شده گشتند؛ و از زمان یزدگرد سوم تا زمان خودشان را حساب نموده کبیسه کردند تا نوروز به محل اصلی خود برگشت. سلطان جلال الدین ملکشاه در سال 471 ، بار دیگر کبیسه¬ی اهمال شده را اصلاح نمود و هجده روز از فروردین ماه قدیم یزدگردی را کبیسه کرد و نوروز را روزی قرار داد که در نصف النهار آن روز، آفتاب در اول درجه¬ی حمل باشد و در نصف النهار مقدم در آخر حوت. همین روز را، نوروز جمشیدی می خوانند. فردوسی با اشاره به آنچه پیش از این گفتیم می گوید:


جهان انجمن شد برِ تخت او فروماند از فره¬ی بخت او
به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند


گفته می شود که داریوش پس از درج تقویمی که در کتیبه¬ی بیستون دیدیم، رأی به تغییرآن تقویم و آغاز سال از اول فروردین ماه داده است؛ این نکته از آنجا استنباط می شود که پیش از سلطنت یزد گرد سوم (632-651م)، مبدأ اتحاد اعتدال ربیعی و اول فروردین ماه، به 1108 سال شمسی پیش از هجرت، یا در حدود 487 قبل از میلاد می رسد، که بی تردید سالهای آخر سلطنت داریوش است. پس از این، کبیسه¬ی هشتم در 474 میلادی صورت گرفته است. اما با توضیحاتی که گفتیم، در طول این مدت، به دلیل حساب نکردن کسر زاید بر 365 روز، همواره روز نوروز از جای اصلی اش (اتحاد اعتدال ربیعی با اول حمل) بی جا می شده است.


مثلاً در وقت وضع تاریخ جلالی، از موقع انطباق آخری 67 سال گذشته بوده است.


میدانیم که تا زمان خلافت عمر ابن خطاب (رض)، عرب تاریخ واحد و معینی نداشته؛ هر قبیله ای، مبدئی برای خویش قایل بودند: دسته ای ریاست عمرو بن ربیعه؛ عده ای وفات ولید بن مغیره؛ برخی وفات هشام بن مغیره¬ی مخزومی؛ جمعی آتش نمرود؛ عده ای بنای کعبه را و هر قومی چیزی را مبدأ تاریخ قرار می دادند؛ و این تواریخ هم دایمی و همیشگی ما بین آنها نبوده بلکه تغییر می کرده است. از سال هجرت تا وفات پیامبر (ص) نیز، هر سالی بنام امر مهمی شهرت می یافت. مثلاً سال اول هجرت «سنه الاذن»، سال دوم را «سنه الامز» سال سوم را «سنه التمحیص» (سال آزمایش) و سالهای بعدی را به ترتیب «سنه الترفیه»، «سنه الزلزال»، «سنه الاستیناس»، «سنه الاستغلاب»، «سنه الاستوا»، «سنه البرائه»، و بالاخره سال دهم را «سنه الوداع» می گفتند. در سال هفدهم هجرت (به قولی سال هجدهم) بود که حضرت عمر به مشکل نبودن تقویم ملتفت گشت. دلیل آن وسعت قلمرو اسلامی و ایجاد مشکل در امر محاسبه و مکاتبه و صکوک و سجلات بود. چنانکه گفته اند:

نامه ای به حضرت عمر رسید که در آن ماه شعبان درج بود؛ عمر به فکر اندر شد که کدام شعبان، شعبان کدام سال؟ او از همین جا به فکر ایجاد تقویم شد، و اصحاب به او مشوره دادند که از عجم استمداد جسته شود. در میان پارسیان مقیم مدینه، کسی بنام «هرمزان» بود، او گفت که ما در میان خود برای ضبط اوقات حساب «ماه روز» یعنی ایام و شهور داریم (گفته می شود که کلمه¬ی «مورخ» معرب «ماه روز» است). مسلمین بر این امر اتفاق کردند؛ پس از آن در انتخاب تواریخ معمول متردد بودند:

تاریخ یزدگردی (یا پارسی)، میلادی، رومی یا اوستائی؟ بالاخره به فکر اختصاص تاریخ برای خود شدند و ظهور پیامبر را بزرگترین حادثه برای تعیین تاریخ یافتند. از میان چهار حادثه¬ی مربوط به پیامبر: تولد، بعثت، هجرت و وفات، هجرت را مبدأ قرار دادند. هجرت در روز سه شنبه هشتم ربیع الاول اتفاق افتاده است؛ ولی برای مبدأ تاریخ اول محرم همان سال (یعنی شصت و هشت روز عقب تر را) قرار دادند. این کار به دلیل اهمیت ماه محرم نزد عرب بوده است. اما سال را از روی گردش ماه گرفتند که در عرب مرسوم بود؛ یعنی دوازده ماه هلالی را که هرگز کمتر از 29 روز و بیشتر از سی روز نباشد، یکسال خواندند. بنابرین سالها و ماههای آنان قمری حقیقی است، یعنی کسری باقی نمی ماند تا مجبور به کبیسه شوند. در حالیکه می شد حالتی از ماه غیر از هلال (یعنی تربیع، استقبال یا کدر و غیره) را مبدا قرار دهند. هلال را به دلیل مضبوط تر بودن و نزدیکتر بودن به حس، یا به قول منجمین «حکم بعث بعد الموت» را داشتن آن بر گزیده اند. چرا گردش قمر را مدار سال قرار دادند؟ عربستان سعودی در فاصله¬ی میان منطقه¬ی معتدله¬ی شمالی و منطقه‏ی حاره قرار دارد. در این منطقه و در تمام مناطقی که در این عرض جغرافیائی قرار دارند، تغییرات فصلی سال چندان مشهود نیست. آنجاها زمستان سرد ندارد که آمدن بهار بسیار محسوس باشد. از جانب دیگر عرب به حکم مالداری و بادیه نشینی، بیشتر در شب تحرک داشتند و از نور و حرکت (خرد شدن و بزرگ شدن) و طلوع و غروب ماه حساب می بردند؛ انتخاب دور قمری برای سال اسلامی، تأسی به سنت قدیم عرب نیز بوده است. مع الوصف، دلیل اصلی وضع تاریخ جلالی را، بی کبیسه (وهیکک) شمردن سال از جانب پارسیان می دانند، که سبب می شد نوروز در یک جا ثابت نماند، و همیشه با اول بهار که آغاز سال طبیعی است مطابقت نکند. چنانکه در عهد ملکشاه با اواسط حوت مقارن شده بود. لذا عجم دوست داشت که این روز را به جای اصلی اش- جائی که جمشید و داریوش برای آن برگزیده بودند- به روز اتحاد ربیعی یا اول ماه حمل برگردانند. پس از آن، مخصوصاً در دوره¬ی جدید که با آلات دقیقه، محاسبات دقایق و ثانیه های گردش زمین به دور آفتاب، سهل شده است، تقسیم روز، ساعت، دقیقه و ثانیه بر روزها و ماههای سال، کاری ساده شده است؛ بنابرین نوروز همیشه و بلا تغییر با روز اول سال مصادف می شود. اما نکته¬ی آخری که برای آگاهی بیشتر مبتدیان باید اضافه کرد: اینکه زمین در طی گردش خود به دور خورشید مسیری را طی می کند که «طریق الشمس»‌‌ خوانده می شود؛ در طی این مسیر از برابر مجموعه های از ستاره گان می گذرد که به آنان «نصف النهار» می گویند. منجمین این مجموعه ها را نظر به شباهتشان به اشکال شناخته شده و مأنوس چنین نام گذاری کرده اند: حمل (شکل سر بره)، ثور (شکل گاو)، جوزا (شکل جفت یا جوره)، سرطان (شکل خرچنگ)، اسد (شکل شیر)، سنبله (شکل خوشه¬ی گندم)، میزان (شکل ترازو)، عقرب (شکل گژدم)، قوس (شکل کمان)، جدی (شکل بزغاله)، دلو (شکل سطل)، حوت (شکل ماهی). این نامگذاری هر چند عربی است، اما در نجوم عرب رایج نبوده است.

 

  برگیرفته از ویبلاگ دوکتور مهدی

  نظرات ()
نوبت ترور فرمانده جلالدین ناکام شد نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٥

توطئه ترور جلال الدین یفتلی، فرمانده نیروهای ویژه‌ی افغانستان خنثی شد

jalaludin_yaftali

 

 

جلال الدین یفتلی از فرماندهان مقاومت علیه طالبان که اکنون فرمانده‌ی قوای ویژه یا ( Special force ) در چوکات وزارت دفاع افغانستان  را دارد، روز گذشته از یک سوء قصد جان به سلامت برد.  قوای ویژه‌ی افغانستان با همکاری نیروهای جامعه‌ی جهانی مؤثر ترین نیرو علیه طالبان به شمار می روند.

این نیروها در عملیات‌های شبانه و غافیل گیرکردن دشمن، کاراترین نیرو ثابت شده اند. بازداشت سران طالبان در مناطق جنوب و فعالیت چشمگیر جلال الدین یفتلی در بازداشت و سرکوب طالبان، او را خار چشم حلقه‌ی فاشیستی و طالبانی حکومت ساخته است.

چندین بار، حلقه‌ی حکومتی همفکر با طالبان خواهان برکناری او شدند، اما توانایی این فرمانده سابق مقاومت و صداقتش در اجرایی وظیفه، حمایت زیادی داخلی در حکومت و همکاران بین المللی نیروهای نظامی افغانستان را به همراه داشته است، تا دشمنانش را نگذارند که علیه او توطئه نموده و اورا از وظیفه دور کنند.

پس از این که حلقه‌ی حکومتی در چندین اقدام شان برای برکناری او موفق نشدند، اکنون خواستند با ترور وی این قهرمان وطن، کسی که شب و روزش برای تأمین امنیت افغانستان و جنگ در برابر طالبان و القاعده می گذرد را، با جا بجایی نفوذی دشمن در میان افرادش ترور کنند که خوشبختانه، فردی که می‌خواست این عمل شوم را انجام بدهد، با فعالیت دلیرانه‌ی سربازان نیروهای ویژه‌ی افغانستان روز یک شنبه، 21 حوت در مرکز فرمانده‌ی نیروهای ویژه بازداشت شد.

عامل ترور فرمانده‌ یفتلی، جنت گل، سرباز ارتش ملی افغانستان که باشنده‌ی اصلی ولایت نورستان است معرفی شده. او که با استفاده از لباس ارتش و کارت هویت سربازان ارتش، به مقر فرماندهی نیروهای ویژه نفوذ کرده بود، می‌خواست با اسلحه ی دست داشته فرمانده یفتلی را ترور و بعد خود را انتحار کند که خوش بختانه پیش از هرگونه‌ اقدامی، باز داشت شد.

ترور زنجیری فرماندهان مقاومت، ادامه دارد و دشمنان مردم افغانستان با استفاده از خائنان حکومتی، موفق شدند که جنرال داوود داوود، فرمانده زون 103 شمال، مولانا سید خیلی فرمانده امنیت کندز، تاج محمد مجاهد فرمانده امنیت کندهار، شاه جهان نوری فرمانده امنیت تخار و در آخرین عمل شوم شان، استاد برهان الدین ربانی رهبر مقاومت را شهید ساختند.

حکومت ناکارای افغانستان به جای تلاش بر گرفتاری عاملان این حوادث شوم، برای تقویت تفکر طالبانی و آوردن آن‌ها تلاش دارد که این سبب نارضایتی شدید مردم شده و افغانستان را از رفتن به سوی توسعه و آینده‌ی روشن باز داشته است.

  نظرات ()
اعلامیه ی شورای علما ( بلی گوی به خواست حکومت ) نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٠

‍نقد بر اعلامیه ۱۲حوت ۱۳۹۰ شورای سرتاسری علمای افغانستان

 
 
 

این نقد بگونه خط به خط صورت گرفته و بهتر است تا اول اعلامیه بخوانش گرفته شود. 
   ده سال تمام کشور در آتش خشونت های دهشت افگنان سوخت و هزاران انسان بکام مرگ و بدبختی فرستاده شد ولی هر گز شورای علما٬ مرتکبین این جنایات را به اساس اصول دین جنایت کار نخواند. آیا این شورا میپذیرد که سیاست در افغانستان آلوده به ناپاکی هاست و هر گاه آنها از دریچه دین وارد سیاست میشوند٬ در حقیقت نام دین را با این ناپاکی ها گره میبندند؟ زمانیکه هزاران انسان که در قلبشان قرآن حفظ هست سر بریده شدند٬ مساجد و قرآن ها سوختانده شد و اطفال و زنان با بی رحمی کشته شدند٬ آیا این روحانیون آیات قرآن را نمیشناختند؟ آیا شما اعضا شورا حاضرید همه پول های را که تا هنوز از آدرس شورا به بهانه های مختلف ولی از امکانات جامعه بین المللی گرفته اید دوباره باز گردانید و اعلام نمایید که دیگر از معاش حکومت که همه چیزش مدیون کمک های جامعه بین الملی هست استفاده نمی نمایید؟ خانه های عصری و لکس بعضی از شما ها پول آبله کدام دستان است؟
در قسمت قبول تصمیم شورای جهادی و ریاست  جمهوری از سوی این شورا٬ مردم تصویر چندتن از این رهبران جهادی را در ذهنشان مجسم نمایندو و قضاوت کنند که این شورا دین و نام خدا و کلام خدا را بخواست چی کسانی استفاده میکند.؟ امروز آقای کرزی در راس یک حکومت سرا پا آلوده به فساد قرار دارد ولی این شورای نجات بخش٬ جز جلالتمآب گفتن برای ریس جمهور پیام دیگری ندارند و شما مردم دلیل این همه را میدانید. این شورا اگر به دهل سیاست حکومت نمیرقصد چرا تا دیروز در باره زندان های افغانستان خاموش بود؟ از مدتی بدینسو که قرار است این زندان به حکومت تسلیم داده شود٬ همسو با حکومت مردم فریبی میکنند. حملات شبانه با وجودیکه متاسفانه تلفات ملکی دارد ولی دهشت افگنان و آنانی را آدرس قرار میدهد که با حملات انتحاریشان جان هزاران انسان بیچاره را میگیرند. پس چرا این جانیان که در خانه های مردم پنهان میشوند و انسان های بیگناه را سپر خود میسازند با آیات و فتوا های دینی محکوم نمیشوند که بساط جنگ و نا امنی ریشه کن شود و دست آی اس آی از سر زمین ما کوتاه شود. نزد شورا و اعضای آن تجاوز پاکستان بدلیل رابطه های سلیقویشان با این کشور هیچ عیبی ندارد. آیا همین رهبران سیاسی٬ نظامی و دینی پاکستان که شما ملاقات با آنها را مثمر میدانید و به دهل زدنهایشان میچرخید یک بخش عظیم عاملین جنگ و بدبختی امروز کشور ما نیستند؟ هر اعلامیه یا حرکت که به نفع آی اس آی و گروه های دهشت افگن مربوط به آن تمام شود را شورای شما مثبت ارزیابی میکند ولی مردم میدانند که سیاست های وارد شده از پاکستان همه هست و بود مادی و معنوی ما را به نیتستی کشانیده است. استفاده از آدرس دین برای اهداف قومی٬ زبانی٬ سیاسی٬ مادی و گروهی خیلی ها نادرست و تاسف برانگیزاست. شما به عنوان شورای علما در انتظارید که رهبران سیاسی٬ نظامی و دینی پاکستان برای شما صلح بیاورند ولی ما میدانیم که شما میدانید این چال و نیرنگی بیش نیست. شما به عنوان شورای علما در تلاش هستید که به خواست پاکستان و سلیقه های شخصی خودتان گروه جنایت کار حکمتیار- طالب را به قدرت بکشانید٬ چی آبرو عزت برای مردم و باورهای مقدس آنها  باقی خواهد ماند؟ سو استفاده از نام دین برای به قدرت کشانیدن عاملین راکت بارانی های کابل٬ خون ریزی ها و انتحاری ها٬ از دین چی چهره به ذهن مردم افغانستان و دنیا معرفی خواهد کرد؟ از شما به قول خودتان علما میپرسم که آیا خون اطفال٬ زنان و مردان بیگناه که بدست این گروه های جنایت کار ریزانده شده اند از مقدسیت خون یک انسان برخوردار نیست؟ ریزاندن خون انسان و آنهم مسلمان در دین چی حکمی دارد؟ آیا صلح و ثبات بدون عدالت و دادخواهی یکی از اهداف این شوراست؟ اگر چنین است پس این هدف با دین چی ربطی دارد؟ 
 آیا درجریان ده سال  شما این آیات  قرآن را نمیدانستید و تازه آموختید؟ اگر این اعلامیه فرمایشی از جانب پاکستان و راه باز کردن به گروه های وابسته به آن نیست٬ چرا در طی ده سال در این مورد خاموش بودید  و چرا در عین اعلامیه که در آن از پاکستان و رهبران آن تمجید میشود و به طالبان و حکمتیار خوشامدید گفته میشود از آیات قران  استفاده میکنید  و افکار طالبانی را منطق دینی بخشیده و مردم را مجبور به پذیرش آنها میسازید؟ حکمتیار علیه حکومت خودشان یعنی حکومت مجاهدین که او نخست وزیر آن بود جهاد میکرد و طالبان هم از نام دین به درخت٬ خانه٬ زمین٬ مسجد٬ طفل٬ زن و مرد رحم نکردند و هرچی از دست این گروه تاریک آمد انجام داد ودر ادامه شما آیات قرآن را وسیله برای به قدرت رسیدن این گروه ها قرار میدهید. پس واضیح است که پالیسی شما٬ پالیسی مشترک فریب مردم از آدرس دین و قرآن است.  ریس  شورا خود بار بار در کنار خانم ها حضور یافته است که تصاویرش موجود است. پس یا این آیات را نمیدانسته یا به آن اعتنایی نداشته یا هم این آیات را امروز سو استفاده میکنند و پول بدست میاورند.
اگر مردم در مقابل این مکرو فریب سیاسی شورای معاش خوار حکومت خاموش بنیشینند یا بهراسند که نام دین و آیات قرآن را در آن بخاطر خاموش ساختن همه استفاده کرده اند٬ فردای تلخ در انتظار همه خواهد بود. چنانچه به باداران پاکستانی و برادران دهشت افگنشان وعده سپرده اند که به موارد بیشتر در وقت لازم پرداخته خواهد شد. آن موارد دقیقا تطبیق یک حاکمیت تفکر تنگ و تاریک طالبانی به دستور آی اس آی خواهد بود نه دستور قرآن.

سید قباد زارع 
فرستنده : منحاج الدین پامیری
  نظرات ()
هویدا دیگر هویدا نیست . نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

افغانستان

آخرین دیدار با هویدا

یما ناشر یکمنش، صحرا کریمی و ناهید مهرگان، سه تن از فرهنگیان و نویسندگان افغان مقیم آلمان، دو روز پیش از وفات ظاهر هویدا، با او دیداری داشتند. این نوشته، برداشت های ناهید مهرگان از این دیدار است.

عصر روز شنبه، 3 مارچ 2012، برای اولین بار دیدن مردی می رفتم که صدایش مرا در کودکی از بازی هایم بیرون می کشید. بارها از عزیزی خواهش نموده بودم مرا دیدنش ببرد و هر بار میسر نشده بود. بالاخره بخت یاری کرد و با صحرا کریمی به دیدنش رفتیم. خانم هویدا، زنی خندان و زیبا دروازه را به روی ما باز کرده ما را بوسید. چقدر چهره اش آشنا بود. اول من داخل خانه شدم و حس کردم خانه و فضای خانه با من بیگانه نیست. مردی قد بلند و پر ابهت که جاکتی یخن بلند به رنگ سفید پوشیده بود، طرفم آمد، بدون هیچ نوع لبخندی دستش را طرفم دراز کرد. ترسیدم انگشتانش را بفشارم و پرده های ساز بشکند. چهره اش جدی، تکیده و اندوهگین بود ولی ته ی چشمانش لبخندی رفیقانه داشت. رو به رویش نشستم. می خواستم کسی حرف نزند. حتا نمی خواستم خودش حرف بزند. من با دیدن چیزی بکر و توصیف ناشدنی در او به تنهایی شدیدی نیازمند شده بودم و به همین خاطر نمی توانستم حرف بزنم. صحرا در مورد خود و تحصیل و کارهایش برایش گفت و او هر چند لحظه یکبار چشمانش طرفم دور می خورد یعنی که تو هم چیزی بگو. ولی من هیچ چیزی برای گفتن نداشتم که هوایش را دگر کند و تا آخر هم غیر از چند جواب کوتاه از من چیزی نشنید. او با صحرا حرف می زد و من فقط نگاهش می کردم. در تمام آن لحظات حتا یکبار به موسیقی اش فکر نکردم، در خود او جوهری ته نشین شده بود که می خواستم باورش کنم. بشناسمش.

در او حداقل یک چیز غریب وجود داشت. او می توانست در عین حال بر چند موضوع تمرکز مطلق داشته باشد و با مخاطبان خود به گفتگو بنشیند، آنهم برای مدتی طولانی. او رو به دیگران داشت و در مورد زندگی اش و چگونگی روی آوردنش به ساز و آواز خیلی آرام و دقیق حرف می زد ولی هر چند لحظه یکبار خیلی گذرا ولی پرنفوذ به من چشم می دوخت و سراغ چیزی را می گرفت که در من نبود و چیزی برایم می گفت که از درکش عاجز بودم. تا پیش از دیدن او فکر می کردم صمیمی تر از پدرم مردی را در روی زمین نخواهم شناخت ولی در همان لحظات حس کردم هویدا صمیمتی دارد که لازم نیست عمری را با او بگذرانی تا به این صمیمیت پی ببری. او حرف می زد و هیچ پا فشاری بر رد یا قبول حرف هایش نداشت. فقط کلمات انتخابی اش غم انگیز بودند، طوری که آنها را استفاده می کرد، غم انگیز بود ولی در تُن صدایش این موضوع حس نمی شد. احتمالا یک ماه می گذشت از روزی که برایش گفته بودند در گلویت سرطان جای خوش کرده است. می گفت قرار بود برای معاینات اولیه پیش داکتر برود و به زودی عملیات شود ولی گفت نرفتم. احتمالا در حال سبک و سنگین کردن چیزی بود. این را حالا می فهمم. و یا وقتی از او پرسیدند آهنگ تازه ای ثبت نکردی؟ خیلی ساده گفت: نه، بچه ها حالا که دیدند دیر شده می رود، اصرار دارند آهنگ ثبت کنیم. این را به قدری طبیعی گفته بود که من چند ساعت بعد در راه آمدن به خانه وقتی جملاتش را با خود مرور می کردم، متوجه شدم.

 

این عکس ظاهر هویدا، فقط دو روز پیش از وفات اش توسط یما یکمنش گرفته شده است.

این عکس ظاهر هویدا، فقط دو روز پیش از وفات اش توسط یما یکمنش گرفته شده است.

نشسته بودیم و او از عشق و شوق اش به موسیقی حرف می زد. از اولین باری که برای یک کنسرت با همسر نازنینش به کندز سفر کرده بود و در هوتل سپین زر اتاقی شیک برای شان در نظر گرفته شده بود و صبحدم از صدای پرشور سار و مَینا و پرنده های دیگر، بیدار شده بود. او وقتی این را گفت، احساس کردم آن لحظات رو به روی چشمان او و همسرش جان گرفتند. او از مسافرتش به تاجیکستان حرف زد، از آواز خوان تاجیکی که بچه اش را "هویدا" نام مانده بود و گفته بود این نام در تاجیکستان معمول نیست و می خندید. شروع کرد که از کنسرت ایرانش حرف بزند و در بین قصه، کوتاه به همسرش نگاه کرده به ما گفت این قصه ها برای شما جوانان شاید جالب باشد. همسرش خندیده گفت، برای من هم جالب است. احترامی که در فضای خانه بین آن دو رها بود، تکرار نشدنی و ناب بود. او با اشتیاق حرف می زد. از درس خواندن با صنفی اش هارون شاه پسر وزیر دربار تا به دوم نمره گی رسیدن او و از مجله های ایرانی که در عوض درس خواندن با او، از او دریافت می کرد. می گفت پانزده افغانی قیمت داشت، اما من دو افغانی برای کرایه یک کتاب نداشتم، کی می توانستم آنها را بخرم؟ او از رادیوی دست سومی که از پول دروازه بانی سینما خریده بود تا موسیقی بشنود، حرف می زد. از صاحبخانه ای که در روز، فیوز برق را می کشید تا رادیوی شان مصرف برق را بالا نبرد. از تمام کتاب های قطوری که به خاطر نداشتن چهار افغانی پول کرایه اش، در مکتب غیرحاضری نموده و در بیست و چهار ساعت خوانده بود تا فقط دو افغانی بپردازد. از تمام روزهایی که به خاطر شنیدن موسیقی دست و پایش را زیر لودسپیکرهای که بر پایه های چوبی بازار آویزان بودند، یخ می زد. از شبی که برای گرفتن کتابی از این سر کابل به آن سر کابل پیاده رفته بود و هنوز در تعجب بود که چگونه گرگ های گرسنه در برف او را تکه تکه نکرده بودند. می گفت هر شب گرگ ها در نزدیکی پل آرتل از کوه پایین می شدند و بعد از خوردن روزی خود، یعنی یکی دو نفر دوباره به کوه می رفتند. از پدرش که در سی و چند سالگی مرده بود و تمام مسوولیت زندگی را بر دوش او و مادرش گذاشته بود. از چوب خط نانوایی که روزی یکدانه نان می گرفت با نخود گرم و می رفت تا با برادرش تمرین موسیقی کند، آنهم تنها زمانی که صاحبان آلات موسیقی برای نان خوردن یا تفریح بیرون می رفتند. او حتا یکبار در مورد مریضی اش و غربتی که آوازش را از او گرفته بود، حرف نزد. او نشسته بود و با اشتیاق از عشق اش به موسیقی و سال های که پر از زندگی و موسیقی و خاطره بودند، حرف می زد و از فقری که تمام راه ها را برایش پر از سنگ نموده بود و من به همت انگشتان و کمری می اندیشیدم که هنوز مثل هندو کوه استوار بود.

 

از راست به چپ: ناهید مهرگان، ظاهر هویدا، صحرا کریمی، وحیده هویدا. این عکس دو روز پیش از وفات ظاهر هویدا گرفته شده است.

از راست به چپ: ناهید مهرگان، ظاهر هویدا، صحرا کریمی، وحیده هویدا. این عکس دو روز پیش از وفات ظاهر هویدا گرفته شده است.

برایش گفتند که من پرستاری خوانده ام. درست بعد از شنیدن این حرف، نگاهش برایم روشن تر شد. شاید بیش از حد روشن و من نمی خواستم یا نمی توانستم این همه روشنی را باور کنم. در زندگی چیزهایی وجود دارد که حتمی نیست عضو نزدیک فامیل یا رفیق نزدیک کسی باشی تا آن را بفهمی. وقتی روی سی دی آلبوم "ای کاش، ای عشق" اش برایم می نوشت، پهلوی چوکی اش روی زمین زانو زده به رد پای زمان و زندگی بر چهره و انگشتانش چشم دوختم. سرش را بلند کرد و سی دی را به دستم داد، نمی دانم در نگاهم چه دید که لبش به لبخندی باز شد و هر دو چشمش را با تایید آرام بست و دوباره باز نمود.

به پهلوی چپ اش نشستم تا عکس بگیریم. دستش را روی شانه ام انداخته بازویم را گرفت، دستم را روی انگشتانش که دور بازویم بود، گذاشتم. می خواستم نبض ساز را زندگی کنم. می خواستم زمان از حرکت بایستد تا تمام زاویه های آن لحظات را لمس کنم. به یکباره فکر کردم یونیفورمم را پوشیده ام و پهلوی مردی نشسته ام که تن اش با من حرف دارد و متوجه لرزش خفیف دستانش شدم، متوجه سطحی تنفس نمودنش و آنچه تکانم داد ضربان خیلی خیلی کُند قلبش بود. احساس کردم اگر آن جاکت یخن بلند سفیدش را بالا کنم، قلبش را از قفسه ی سینه اش می توانم ببینم. جریان کُند خون را و اگر همان گونه نگاهم بالا خزد، خرچنگ گلویش و تمام سرودهای نخوانده که دور خرچنگ تار ریسیده اند را ببینم. انگار این را فهمید که مرا به خود فشرد و چیزی درونم شکست.

 

DW.DE

 

کابلیان در سوگ مرگ ظاهر هویدا

در دومین روز مرگ ظاهر هویدا، صدای آهنگ های او در برخی نقاط شهر کابل طنین انداز بود. همچنان مرگ این هنرمند افغان در شبکه های اجتماعی مانند فیس بوک، بازتاب گسترده داشت. (06.03.2012) 

ظاهر هویدا، هنرمند مشهور افغانستان وفات کرد

دوباره رو به رویش نشستم. موقع رفتن شده بود. آدرس خانه اش را گفت برایم بنویسم تا کتابی را برایش پُست کنم که قصه ی "کتابفروش دیوانه" نوشته ی سپوژمی زریاب در آن چاپ شده بود. می خواست حتما آن را بخواند. موقع خداحافظی گفت خیلی دوست دارد یکی دو شعر از فریدون مشیری را بخواند. گفت از همه بیشتر دلش می خواهد شعر "آدمیت مرده بود" را بخواند.

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است...

هنوز چهل و هشت ساعت از این دیدار نمی گذرد که می گویند هویدا، رفت. به تمام کسانی که ممکن است راست بگویند زنگ می زنم ولی همه دروغ می گویند و من فکر می کنم به همان چهل و هشت ساعت پیش که در میان آنهمه حرفی که زد،حتا یکبار نگفت هوس رفتن به افغانستان را دارد. گویا با این شوق کم کم بیگانه شده بود. فقط گفت وقتی تلویزیون افغانستان را آدم می بیند، حیران می ماند. انگار این فقط دل وامانده ی من بود که می خواست کسی هویدا را به افغانستان دعوت کند تا او ببیند ما هنوز به آهنگ هایش گوش می دهیم، هنوز با آهنگ هایش خاطره می سازیم، ما هم صدایش را شریک حساس ترین لحظات خود می کنیم. کس چه می داند، شاید لبانش به لبخندی باز می شد. ما نسل بدبختی هستیم که نتوانستیم برای مردی که یکی از بهترین های روزگار ما بود بفهمانیم برای ما مهم است. آن از ساربان و امانی آن سرزمین و اینهم از هویدایش. حالا صدایش در تمام اتاقم پیچیده و چهره ی خانم هویدا یک لحظه از ذهنم بیرون نمی شود. انگار این آهنگ را فقط برای همین روز برای همسرش خوانده بود... من شریک غم جانکاه تو ام، گریه مکن/ همدم و همدل و همراه تو ام گریه مکن/ مرگ بگرفته هواخواه تو را اما من/ تا دم مرگ، هوا خواه تو ام گریه مکن.

نویسنده: ناهید مهرگان

ویراستار: عارف فرهمند

یادداشت: عکس های این نوشته از یما ناشر یکمنش است

     برستنده :  حاجی  نیرنگ خاشی

  نظرات ()
برای ما علما ی دین حقوق شرع بالاتر از حقوق زن است نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

      

  

       پیام شورای علما و روحانیون به مناسبت یوم النسأ!

  قلمزن : بازبین

به مناسبت قطع شدن خمس و ذکات ممالک آتازونی و فرنگی در سال 2014 نصرانی، و اهم امورات رضایت برادران ناراضی شاه شیران، ما اعضا شورای علما و روحانیون با در نظر داشت سیاست های روز و با نظر داشت پله میزان، برای جلوگیری از نشر و ترویج فرهنگ نصرانی در مملکت اسلامی خویش، که در ده سال اخیر نسبت به بعضی معاذیر شرعی اقدام به جلوگیر آن نکرده بودیم و ازجانب دیگر برآورده شدن اهداف مقدس برادران ناراضی شاه شیران، ما علما و روحانیون کشور فتوی ذیل را به مناسبت یوم النسأ صادر نمودیم. جناب شاه شیران هم منحیث "اولی الامر " توشیح فرمودند:

بر تمام زنان کشور سر از یوم النسأ واجب میباشد که، مواد فتوی ذیل را رعایت نمایند. تا به اجر اخروی برسند و از آتش دوزخ درامان بمانند.

الف – میراث: بعضی از شما زنان که بر بعضی از ما ها حق مادری دارید و بهشت به زیر پای شما میباشد. ما دو دو یا چها چهار  از شما زنان را به عقد خود در میآوریم .که آخری آن  نابالغ ویا از نواده نو جوان ما چهار سال جوانتر باشد، به نصف ما مردان متوانید میراث ببرید. اما در کشور ما بهترین راه  حل ندادن میراث شما عاجزه ها میباشد. چون مطابق مواد ( و.ظ.ح )این فتوی شما از آن استفاده کرده نمیتوانید.

ب – مهریه : حق مهریه  مربوط و مختص به شما زنان میباشد. طویانه، شیربها و پیشکش شرعاً مجاز نمیباشد. اما نظر طبق فتوی مولوی اعظم دویبندی  نظ به انکه ما مرد ها  حق پدری و برادری داریم و حق قوامیت شما به ما مردان داده شده است. پس عرف را شرع قرار میدهیم  گرفتن این بدعت ها کاملاً مجاز میباشد. چون شما که به عقد مرد ی درآئید،  آن مرد بر شما حق تملک دارد.

ج– حق انتخاب زوج: حق انتخاب زوج با خود شما زن ها و دختران بالغ میباشد. ازدواج اجباری هیچ نوع جنبه ی شرعی ندارد. اما حق پدری و کفائت ما مردان همچنان محفوظ هست و تصمیم نهائی هم از آن کس است که حق کفائت دارد. پس شما کسی را که در قلب خود انتخاب میکنید اگر جرائت داشتید برای ما بگوئید.در اصل شرعیت اختیار شما زنان به ولی  شما داده شده است  ولی  شما هست که شما را به عقد مرد دلخواه خود درمیاورد . در مورد دختران نابالغ هم تمام حقوق مربوط به  ولی دختر نابالغ هست، چون دختر نابالغ به شر و خیر خود عاقل دانا نیست اما ما مردان و علما هر آئینه این را بهتر میدانیم.

د – حفظ و رعایت حجاب کامل اسلامی: اگر یک تار موی شما در هوای مثبت (39) درجه یا بیشتر ظاهر گردد، رفتن شما به مکتب، دانشگاه، دفتر، شفاخانه، بازار و دیگر اماکن عمومی و خصوصی حرام مطلق میباشد. چه برسد به اینکه با آرایش بر صفحه تلویزون ظاهر شوید. چون ما اعضا شورا علما و روحانیون ضعیف النفس هستیم و با دیدن شما ضعیفه ها وسوسه میشویم که ضعیف ترین نوعش فکر ازدواج پنجم است، که گاهی فرض الهی اجازه آنرا نمیدهد. پس بهتر آست که چادر برقع یا چیزی پوشیده تر بپوشید تا ما  زوایایی برجستگی پنهان بدن شما را نبینیم. تا بدین صورت شیطان به ما تقرب نکند.

تبصره: پوشیدن لباس شبیه پسران، حرام مطلق هست. پوشیدن لباس مردانه تفکیک بین پسران زیبا و خوش صورت و دختران را مشکل میسازد. و ما در انتخاب پسران زیبا باعث خطا میگردیم.

ه – رعایت و قبول تعدد زوجات واجب مطلق هست: چون جای زن در منزل میباشد و زن باید در خانه هم کلام داشته باشد. ما مرد ها یومیه از منزل بیرون میرویم. بودن زن تنها در خانه جائز نیست و امکان دارد که با اجنه همکلام و همدم گردد. پس تعدد زوجات این مشکل را حل میکند. حال  کدام کافر میگوید ما زنستیز هستیم؟ ما شصت هفتاد سال عمر داریم و چند تا ضعیفه سر و نیم سر در منزل!! بنابر این هر قدر خواستید با هم مباشرت کیند. مانع شرعی وجود ندارد.

و- سفر بدون محرم شرعی جایز نیست: چون زن ها ناقص العقل هستند. امکان دارد به عوض حج راهی ترکستان شوند و راه خود را گم نمایند. حتی حدیث  مبارکه "اطلبوا العلم ولو بالصین" هم از این امر مستثنی نیست.

ز- خلط شدن شما زن ها با مردها حرام مطلق هست: چه در محیط کاری و چه تعلیمی. بودن شما با مردان حرام است حرام. باید جدا باشید. چون اگر چشم پاک ما مرد ها به شما زن ها بیافتد باعث تحریک افکار شیطانی ما میگردد. گویا شما نوعی با شیطان همکار هستید. ما را از صراطالمستقیم بدر مینمائید و ما مردان بیگناه را به گناه کبیره سوق میدهید.

ح- حق طلاق با مردان هست: اگر شوهر شما سالی یکبار به نزد شما بیآید شکر گذار باشید که مرد شما دل از آن مهروی چهارده ساله اش برای چند ساعتی هم که شده کنده و  با شما خلوت نموده است. اگر نفقه شما را مرد نمیدهد یا به امورات شرعی زوج داری رسیدگی نمیکند حق به طرف مرد ها میباشد. چون مرد ها اصل هستند و شما زن ها فرع. حتماً شما به وظایف شرعی زنا و شوهری( سکسی) تان با مرد خود به طور درست رفتار نکردید. اگر مورد ضرب و شتم قرار میگیرید باز هم حق طلاق خواستن ندارید. چون شما مطیع مرد هستید و نباید نا فرمانی مرد را نمائید، در صورت رفتن به بیرون از منزل بدون اجازه شوهر و اطاعت نکردن از شوهر، این بدعت میباشد. بدعت خلاف شرع شرعیت است. لذا ضرب و شتم شما ضعیفه ها بر ما مردان واجب میگردد. آنوقت مردها باید پایبند امور شرعی باشند و نه حقوق زن!

 

نگارنده: بازبین

  نظرات ()
ما هم سوگواریم نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

 

 

 

مدیریت ویبلاگ درواز با سوگواری و درد و آه بی پایان  مراتب تسلیت خود را به باز مانده گان حادثه خونین گیتی که جان ده ها دروازی عزیز مارا گرفت به همه مردم بدخشان که در روی دنیا پراگنده شده اند ، نماینده های مردم بدخشان در مجلس  و باز مانده های قربانی  های این حادثه  ابراز داشته  و برای تمام این جوانه مرگ شده ها فردوس برین آرزو می کند . از همه هم وطنان ، حکومت های محلی و مرکزی تمنا داریم تا به بازمانده گان ایشان  رسیدگی شود. از نماینده های مردم ومقامات ولایت دوست داشتنی مان بدخشان تمنا داریم تا در آینده راه و چاره ی برای این مرگ و میر مردم عزیز ما جستجو کنند . به نظر مدیریت ویبلاگ درواز  ، بهترین راه حلال مشکلات مردم درواز نقل دستجمعی آنها به ولایت نزدیکترین است . باید تمام مردم درواز به دشت های و زمین های دولتی که در ولایات تخار، قندز ، بغلان و مزار شریف  موجود اند انتقال داده شوند . و درواز را  علف چر ویا منطیقه ی سیاحتی بسازند . سالها درازی این مردم از حوادث طبعی جان باخته اند فکر میشود بس است باید در مورد مردم درواز اندیشید. ما فکر می کنیم هر آدم که در اثر چنین حوادث تلف می شود . گناه کار  اصلی حکومت ، و حاکمان امور اند. رو شن نیگران دروازی  مسعولیت دارند تا در این رابطه از خود ابتکار بخرچ دهند.

این خبری که دل هر انسان را می لرزاند و بدنش را تکان میدهد از اژانس پزواک نقل می کنیم .

 

نیلوفر ابراهیمى نماینده مردم بدخشان درولسى جرگه 

تاکنون ۴۴ جسد و٧ مجروح در بدخشان اززیر برف بیرون آورده شده اند

 

کابل-فیض آباد (پژواک،١٧حوت ٩٠): نمایندگان مردم بدخشان درولسى جرگه ،خواهان فراخوان ملى براى نجات گیرماندگان برفکوچ درآن ولایت شده، میگویند که تیم نجات تاکنون ۴۴ جسد و ٧ مجروح را اززیر برف بیرون کرده اند.

شمارى از نماینده هاى مردم بدخشان در ولسى جرگه در نشست خبرى امروز(١٧ حوت)  از فرود آمدن برفکوچ در قریۀ ده پسین ولسوالى شُکى در شب ١۵ حوت ، ابراز نگرانى نموده و خواستار کمک از دولت و آیساف براى نجات گیرماندگان شدند.

داکتر نیلوفر ابراهیمى نماینده مردم بدخشان درولسى جرگه در این نشست  خبرى گفت که در مجموع ١٩٩ تن مربوط به ٢۵ خانواده در این قریه در برف گیر مانده بودند که تاکنون ۴۴ جسد و هفت مجروح از برف بیرون آورده  شده اند.

مسوولان محلى بدخشان میگویند که گیرماندگان ،شامل١٠١ زن و طفل و٩٨ مرد می باشد.

داکتر ابراهیمى افزود که سه خانم و یک طفل به طور سالم از زیر برف بیرون آورده شده و تیم نجات در تلاش است که دیگران را نجات بدهند.

اما څارنوال عبدالرووف نمایندۀ دیگر مردم بدخشان در ولسى جرگه میگوید که امکان دارد بقیۀ کسانى که در زیر برف قرار دارند، تلف شده باشند.

این نمایندۀ مردم بدخشان میگوید که تکمیل نشدن  سرک حلقوى و بازسازى میدان هاى هوایى که در ولسوالى هاى بدخشان درزمان  حکومت داوود خان اعمار شده بود؛ باعث این فاجعه شده است و دولت باید کار سرک حلقوى را تکمیل کند.

وى علاوه کرد که راه هاى مواصلاتى ١٢ ولسوالى در یکسال به علت برف؛ بیش از شش ماه مسدود میباشد و اگر مشکل سرک حلقوى حل نشود و یا میدان هاى هوایى ولسوالى هاى بدخشان دو باره فعال نگردند؛ تلفات ناشى از برفکوچ و سردى بیشتر خواهد شد .

څارنوال عبدالرووف گفت که علاوه بر تلفات انسانى، هزاران راس مواشى بر اثر برفکوچ، نبود و قیمت علوفه در این ولایت  نیز از بین رفته است.

این نمایندۀ مردم اضافه کرد که فعلاً یک بورى علوفه در بدخشان به ٢۵٠٠ افغانى رسیده ، مردم توان نفقۀ خود را ندارند، چه رسید به اینکه به مواشى خودعلوفه خریدارى نمایند.

درعین حال؛ شمس الرحمن شمس معاون والی بدخشان به آژانس خبرى پژواک گفت که تا کنون ٣٧ جسد و چهار مجروح از زیربرفکوچ در قریۀ ده پسین ولسوالى شُکى توسط مردم و تیم نجات موسسۀ فوکس  بیرون آورده شده اند.

وی مجروحین را  شامل یک طفل وسه زن  خوانده، میگوید که آنها جهت تداوى به کلینیک ولسوالی انتقال داده شده اند.

شمس علاوه نمود که مردم ساحات همجواراین قریه ،همراه با تیم ٢٠ نفری نجات دفتر فوکس که از تاجکستان اعزام شده است؛ مصروف بیرون کردن گیرماندگان، از برف میباشند.

به گفته معاون والى بدخشان،دفتر فوکس،١٠٠ باب خیمه،۵٠ بسته وسایل منزل،١٠٠ تخته ترپال ویک تُن مواد غذایی را در مرکز ولایت آماده نموده و آنرا توسط دو هلیکوپتروزارت دفاع ملی براى آسیب دیدگان به ولسوالى شُکى انتقال میدهد.

از سوى دیگر، ثنا الله امیری رییس اداره  آمادگى با حوادث بدخشان میگوید که تا کنون رقم افراد تلف شده در اثر برف باریها وبرف کوچهاى زمستان جارى در سطح این ولایت به ٧٠ تن میرسد.امانمایندگان مردم بدخشان درولسى جرگه تعداد تلفات را ٢٢٨  تن میخوانند.

سفارت امریکا مقیم کابل به خانواده های قربانیان برفکوچ ولایت بدخشان، اظهار همدردى و تسلیت و وعده کمک نموده است.

در خبرنامۀ که از سوى دفتر مطبوعاتى سفارت امریکا به پژواک ارسال گردیده؛ آمده است : "کارمندان و مقامات رهبری سفارت امریکا در کابل عمیقترین تسلیت خویش را به خانواده های قربانیان سانحه غم انگیز فرود آمدن برفکوچ در بدخشان ابراز میدارند."

در خبرنامه گفته شده که به منظور رسیدگی به بازماندگان قربانیان برفکوچ ،حکومت امریکا در همکاری با دفتر مساعدت با قربانیان حوادث طبیعی اداره انکشاف بین المللی آنکشور( USAID)کمکهای از قبیل خیمه و ترپال هاى پلاستیکی را توسط شریک تطبیق کننده خویش از شهر کروغ تاجکستان به بازماندگان برفکوچ انتقال میدهد.

  نظرات ()
lبرای ما علما حقوق شرع بالاست نه حقوق زن نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

پیام تبریکی شورای علما و روحانیون به مناسبت یوم النسأ! 

 

به مناسبت قطع شدن خمس و ذکات ممالک آتازونی و فرنگی در سال 2014 نصرانی! 

و اهم امورضائیت  برادران نازاضی قبله عالم شاه شیران! 

احترام مقام والا مادران که بهشت زیر پای ایشان هست! 

ما علما و روحانیون کشور فتوای ذیل را صادر نمودیم و قبله عالم هم منحیث اولی الامر منکم  توشیح فرمودند: 

حقوق ذیل از برکت ما علما و روحانیون به زنان داده میشود.  زنان مکلف هستند که سر از یوم النسأ به شکرانه این حقوق موظف به رعایت واجبات ذیل میاشند. 

الف  میراث: میراث شما زنان که بر بعضی از ما حق مادری دارید و  ما علما و روحانیون را به دنیا آوردید و چهار نفر شما را به عقد خود در میآوریم که آخری آن یا نابالغ ویا از نواده نو جوان ما 4 سال جوانتر باشد، به نصف ما مردان تقلیل داده شده است. اما در کشور ما بهترین را حل ندادن میراث شما عاجزه ها میباشد. چون مطابق ماده ---- این فتوا شما از آن استفاده کرده نمیتوانید. 

ب  حق مهر مربوط و مختص به شما زن ها میباشد. طویانه، شیربها و پیشکش شرعاً مجاز نمیباشد. اما از آنجائیکه ما مردها حق پدری و برادری داریم و حق قوامیت شما به ما مردان داده شده است. پس عرف را شرع قرار میدهیم گرفتن این بدعت ها کاملاً مجاز میباشد. چون شما که به عقد مرد دیگر درآئید دیگر او بر شما حق تملک دارد. 

ج حق انتخاب همسر با خود شما زن ها و دختران بالغ میباشد. ازدواج اجباری هیچ نوع جنبه شرعی ندارد.  اما حق پدری و کفائت ما مردان همچنان محفوظ هست و تصمیم نهائی هم از آنیست که حق کفائت دارد. پس شما کسی را که  در قلب خود انتخاب میکنید اگر جرئت داشتید برای ما بگوئید. ولی مرد هست که شما را به عقد مرد یا پسر دلخواه خود در میآورد. در مورد دختران نابالغ هم تمام حقوق مربوط به ولی دختر نابالغ هست چون دختر نابالغ  خوب و بد خود را نمیداند ولی ما مردان و علما هر آئینه بهتر میدانیم. 

در مقابل این حقوق فراوان و به شکرانه این شما زن های عاجزه و سیاسر  رعایت به مکلفیت های ذیل میباشید. 

د  حفظ و رعایت حجاب کامل اسلامی یعنی با آرایش به صفحه تلویزون ظاهر نشوید اگر یک تار موی شما در گرمی 39 درجه  یا بیشتر تابستان ظاهر گردد رفتن شما به  مکتب، دانشگاه،  دفتر، شفاخانه، بازار و دیگر اماکن عمومی حرام مطلق میباشد. چون ما اعضا شورا علما و روحانیون که ضعیف النفس هستیم با دیدن شما ضعیفه ها وسوسه شده و به فکر ازدواج پنجم میشویم ولی فرض الهی اچازه آنرا نمیدهد. پس بهتر هست که چادر بقره بپوشید که صورت شما پنهان باشد و اگر دنیا را از لای درز های آن میبیند گناه ما نیست. جبر شما هست که زن خلق شدید.  جوراب سیاه بپوشید که سفیدی پای شما را ما نبینیم. تا بدین صورت شیطان به ما  نقرب نکند. 

تبصره: پوشیدن لباس شبیه پسران، حرام مطلق هست. پوشیدن لباس مردانه  تفکیک بین پسران زیبا و خوش صورت و دختران را مشکل میسازد. و ما در انتخاب پسران زیبا باعث خطا میگردیم. 

ه  رعایت و قبول تعدد زوجات واجت هست. چون جای زن در منزل میباشد و زن باید در خانه هم کلام داشته باشد. ما مرد ها یومیه از خانه بیرون میرویم. بودن زن تنها در خانه جائز نیست و امکان دارد که به اجنه همکلام و همدم گردد. پس تعدد زوچات این مشکل را حل میکند. میتوانید با همدیگر هر قدر خواستید مباشرت نمائید و در مواردی هم میتواند که خلا نبودن ما مردان را هم رفع نماید مانع شرعی هم وجود ندارد. در ضمن هیچ نا محرمی صدای فیمینیستی شما را هم نمیشنود. 

و- سفر بدون محرم شرعی جایز نیست:  چون زن ها ناقص العقل هستند. امکان دارد به عوض حج راهی ترکستان شوند و راه خود را گم نمایند. این باعث درد سر برای مرد ها میگردد. حتی حدیث اطلب العلم و لو کان به سین هم  از این امر مستثنی نیست.  

ز- خلط شدن شما زن ها  با مردها حرام مطلق هست. چه در محیط کاری و چه تعلیمی. بودن شما با مردان حرام هست حرام. باید جدا باشید. چون اگر چشم پاک ما مرد ها به شما زن ها بی افتد باعث تحریک افکار شیطانی ما میگردد. گویا شما نوعی با شیطان همکار هستید. ما را از صراط مستقیم بدر مینمائید و ما مردان بیگناه را به گناه کبیره سوق میدهید.  

ح- حق طلاق با مردان هست. اگر شوهر شما سالی یکبار به نزد شما بیآید شکر گذار باشید که مرد شما دل از آن مهروی 14 ساله اش برای چند ساعتی هم شده کنده و به نزد شما خلوت نموده است. اگر نفقه شما را مرد نمیدهد یا به امورات شرعی زوج داری رسیدگی نمیکند حق با طرف مرد ها میباشد چون مرد ها اصل هستند و شما زن ها فرع. لابد شما حتماً به وظایف شرعی زن و شوهری با مرد خود به طور درست رفتار نکردید. اگر مورد ضرب و شتم قرار میگیرید باز هم حق طلاق خواستن ندارید. چون شما مطیع مرد هستید و نباید نا فرمانی مرد را نمائید، در صورت رفتن به بیرون بدون  اجازه شوهر از خانه و اطاعت نکردن از شوهر،  این بدعت  شما زن ها عذر شرعی تلقی شده و ضرب و شتم شما ضعیفه ها  بر ما مردان واجب میگردد. آنوقت مردها باید پایبند امور شرعی شوند نه حقوق زن!  

 

 

  نظرات ()
سرخ بُت و ید بیضاء امیر الجاهلین ملا عمر کور ! نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱۳

« جاهلی و کودنی و احمقی دارد حدی 
فرق بودا را ندانستند از لات و منات
هر گزا محمود از غزنی نیامد بامیان 
رفت بهر بت شکستن رو بسوی سومنات » 
دهم مارچ سالجاری مصادف است با یازدهمین سالروز سخت... دردناک ، اسفبار و شرم آور نا بودی تندیسه های « سرخ بت » و « خنگ بت » این دو عاشق و معشوق ، که سالهای متمادی در تپه ای گرانسنگ آرام و خاموش آرمیده بودند . با درد و دریغ !! . که بدون هیچ جرم و جنایتی بحکم آی اس آی پاکستان توسط طالبان تاریک اندیش سیاه دل ، نا مسلمان و ضد ارزشهای فرهنگ بشری ، که خود بی هویت بودند و خواستند تا دیگران را نیز همانند خود سازند ، با شلیک توپ این پیکرۀ های زیبا و تاریخی کهن زمین ما را منهدم ساختند . مرحوم کوهدامنی ازین عمل شنیع امیر الطالبین کور چنین سرود .
... زین کار جاهلانه ، شد اسلام در شگفت 
بودایی و مسیحی و موسایی و هنود 
این کور از کجاست خودش ؟ با کدام چشم
ویران کند نگاره و آثار و یاد بود 
ای قامت بلند تو ، تاریخ را نماد 
ای نام با شکوه تو فرهنگ را ، نمود 
در ماتم تو گریه کند تا به رستخیز
آمویه و فرات و هریوا و زنده رود .
آری ... این وحشیان قرن بیست و یکم تاکستان های انگور را آتش زدند، پسران و دختران زیبا را با خود بردند و مردم را به ترک خانه و کاشانه شان مجبور ساختند ؛ باغهای زمردین استالف زیبا را که محل تفرج و تفریحگاه مردم بود به خاکستر مبدل ساختند ، کاری کردند که در واقعیت چنگیز خان نکرده بود. تندیسه های بودا را چنگیز و هلاکو ، تیمور و حتی سلطان محمود بت شکن نشکست . اما ملای کور رهبر طالبان گفت: (آنچه ما می شکنیم یک سنگ است.) در طول تاریخ همچو یک انسان بی فرهنگ را سراغ نداریم. بدنیست درینجا دو شعار از آیین بودا را نیز تذکر بدهم: در آیین بودا میخوانیم:
1. هیچگاه دشمنی ها با دشمنی ها از میان نمی رود. دشمنی ها تنها با نا دشمنی ها از میان میرود.
2. با هیچکس سخن درشت مگوی تا پاسخ درشت نشنوی سخن خشم آلود براستی رنج آور است و به تو همان می رسد.
بیائید عمق فاجعه ها را مو شگافی نماییم ! . در کشور مصر بزرگترین دانشگاه اسلامی الازهر و در ضمن غنی ترین مجسمه های فراغنه مصر باستان را در خود جا داده است ، شما شنیده باشید که علمای الازهر فتوای انهدام این مجسمه ها را داده باشند ؟ نـــه !! . سوالی پیدا می شود که یا آنها مسلمان نیستند و یا اینها از اسلامیت نمی فهمند ! . هر دو پرسش جواب نـه دارد . زیرا آنها مسلمان هستند و اینها هم از قوانین اسلامی می فهمند . اما ؛ درین جا از سیاست بی هویت سازی دیگران ، با فتوای دین کار گرفتند و عملی را انجام دادند که تا روز قیامت لعن و نفرین جامعۀ بشری را بخود اختصاص دادند . با پارچه شعریی از خودم و با شعار ننگ نفرین بر شما ای طالبان وحشی !!! . به این سوگنامه خاتمه می بخشم .شام تلخ

در کوچه ، کوچه بوی گلی از چمنی بود
در دره ، دره خــیل خـِتـا و خـُتـنی بـود

در قـریـه ، قـریـه بـود سـپیـدارهـا قیــام
در خـانه ، خـانه غلـغله ای انجمنی بـود

صُلح وصفا به مسجدوبتخانه جلوه داشت
بـُت را نبـودمـلال تـبر بُـت شـکنی بــود

پــیـغـام دادنــد ، کـه سپـاه خــدا رســیــد
دردا نـبـود سپــاه خـدا ، اهــریـمـنی بــود

یـک شـام تـلـخ قـامـت بــودا شکستــنــد
تا صـبحـدم زفتـح چـمن هم سـخـنی بود

دیــدم چــه ارمـغـان زفتـح چـمـن صـبـا
تـابـوت مـرغ بـدوش گـلی یـاسمـنی بـود

دیـشب بـه نـاله مرغ مهاجرهمی سـرود
واحـســرتا ! آخ ، چه زیبا وطـنی بــود

آخـونـد کور فـاتـح گـوراز تـن لطیـف
آخـر ربـود ، آنـچـه میـان کـفـنی بــود

 

 برگیرفته از تارگاه  غزال در بند

  نظرات ()
در ییلاق‌گاه جلال‌آباد نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٦


ظهورِ امر غریب در لمقان

فیض‌محمد کاتب هزاره: سراج‌التواریخ، جلدچهارم، بخشِ سوم، صص 603- 604

 

و هم در هنگامی توقفِ موکبِ همایونی در ییلاق‌گاه جلال‌آباد، مسماة فاطمه دخترِ یکی از اهالیِ لمقان [i]«آلتِ رجولیت» از خرقه‌پارها ساخته و آن‌ را رفاده‌آسا بر عانه و زیرِ نافِ خویش بربسته، ابراز داد که در شب، پیر صاحب عبدالقادر جیلانی، رحمه الله‌علیه را در خواب دیده، از او به زبانِ ضراعت و استکانت خواستار شدم که مرا به کرامت و خرقِ عادت مرد بسازد و آن جناب به دستِ مبارک قْبْلِ مرا مس کرده، فرمود:«برخیز و خود را مرد مشاهدت کن.» چون از خواب به‌شتاب برخاستم ودست به شرم‌گاهِ خویش بردم، خودم را مرد یافتم و در بامداد، این خواب، و مرد شدنِ خود را سمر و مشتهر کرده، هرکه از مردان به‌ دیدن و زیارتِ کردنش می‌آمدند، از روی زیرِ جامه آماسیدگی آن را نشان همی‌داد و مردم از اطراف به زیارتِ او گرد آمده و خیرات صرف کرده، تحفه و هدیه برای او همی‌آوردن گرفت. و هنگامی که به‌روی کارآمده، پدرِ ریش سفیدش عواید و مدخلِ تحایف و هدایا و نذرِ آن‌ها را همی‌اندوخته، گردنِ مفاخرت برافراخت و خود او پس از چندی که زنان مردش دانسته، نزدیکش نمی‌شد[ند] و مردان به مشاهدتِ همان برخاسته‌گی رویِ زیرِ جامه اکتفا کرده [و] عریانش کرده نمی‌دیدند، لباسِ مردانه در بر و دستار بر سر کرده، با جوانان در خلوت و جلوت و مجالس مسرت مصاحب و دمساز آمد و در صحرا و کوه و بیابان با ایشان راهِ سیر و گردش بر گرفت.  

 

 

 

 

  نظرات ()
نگاهی کوتاه به نوشته مسعود فارانی به عنوان نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/۱

 

 

  نعمت الله ترکانی

 ( قضاوت یکجانبه عادلانه نیست)

این نوشته آقای مسعود فارانی در چند بخش خلاصه شده است که بصورت خاص انگشت گذاری روی مسله ای زبان فارسی دری است نه چیز دیگر و ایشان خیلی  ماهرانه حقایق را هم از روی سکه و هم از پشت سکه خوانده اند. اما چیزیکه در نوشته ایشان متناقض جلوه میکند برخورد یکجانبه به مسلۀ رشد زبان وادبیات  فارسی دری و معرفی باز یافته های غیر موجه  از به حاشیه کشیدن زبان اکثریت نفوس افغانستان عزیز است.

فارسی دری اکنون وسیله افهام و تفهیم نود در صد نفوس افغانستان است. با پیدایش مدیای جهانی چون انترنت، تیلویزیون، رادیو و پیام رسانی توسط تیلفون های همراه مسلمن هر زبان با لهجه و معنای کامل آن وسیله افهام و تفهیم انسانها میگردد. هرچند در ایران افغانستان و تاجیکستان فارسی دری در گفتار، لهجه های متفاوت و اصطلاحات گوناگون دارد ولی زبان گویش ادبی و نوشتاری آن یکی است.

آقای مسعود فارانی هم مثل کریم خرم، فاروق وردک، اسماعلیون، و دست اندرکاران افغان جرمن آنلاین  و افغان ملتی ها روی مسلۀ دانشگاه، دانشجو، افغانستانی و دیگر واژه های مرسوم در نوشتار فارسی دری را برتری بخشیدن به بیگانگان خوانده و ماهرانه قضیه را بی ارتباط به فعالیت های فایشستی مشتی از حاکمان و سرتمداران قدرت های دولتی در نیم قرن اخیرارزیابی کرده اند.

هر چند طرح این مسله که واژۀ پوهنتون از سالیان دراز درمیان مردم افغانستان عمومیت یافته و در هر دو زبان پشتو و فارسی رواج یافته است. باید گفت در مراجعه به تاریخ واژه معادل آن برای اولین مرتبه به عوض واژه عربی دارالعلوم و یا فخرالفنون در مقابل واژه انگلیسی یونیورستی در نیمۀ اول قرن بیستم در ایران خلق گردیده وعمومیت یافته است. حتا اگر این واژه دانشگاه را با پوهنتون مقایسه کنیم. عیننا مثل وآژه ( لمری وزیر) بر گرفته شده از ( نخست وزیر)  ایرانی ها در دورۀ حکومت خلقی ها به سرتمداری حفیظ الله امین است. آقای مسعود فارانی و دوستان شان فکر کنند که از کلمات لویه جرگه و ولسی جرگه در ایران و تاجکستان شنونده های رادیو و تیلویزیون چه چیزی برداشت میکنند.

پایفشاری آقایان سراج وهاج، مسعود فارانی، حفیظ الله خالد  بخاطر دست برداشتن  بنگاه خبر پراکنی بی بی سی و یا تیلویزیون ها و روزنامه های افغانستان از استعمال واژه های فارسی دری چه بد نامی برای شان به ارمغان میاورد. نویسندگان افغانستان آنانیکه شعری مینویسند، داستانی مینویسند و یا خبری را میرسانند نه تنها برای مردم افغانستان بلکه برای اضافه از یکصد و پنجاه ملیون شنونده فارسی زبان در سراسر جهان سر وکار دارند. گذشته از اینها واژه پوهنتون در انطرف سرحد میان پشتون های پاکستان ناشناخته است زیرا آنها با واژۀ یونورستی و کالج خوی گرفته اند. .برعلاوه در آنطرف سرحد بر دروازه هیچ بیمارستانی روغتون و داروخانه ای درملتون نوشته نیست. پس اگر نویسنده ای به زبان فارسی بخواهد در یکی از اشعارش واژه بیمارستان و یا دارو خانه را روغتون و یا درملتون بگوید این داستانش را غیر ازبیست و شش ملیون  مردم افغانستان چه کسی خواهد فهمید؟

آقای مسعود فارانی و یاران ایشان هیچگاهی به این فکر نیفتاده اند که کتاب های فارسی دری  رسیده از هند، ایران و پاکستان هیچگاهی با چنین واژه های چون پوهنتون، روغتون، درملتون، شاروالی ووو آراسته نشده و این واژه ها در زمان حکومت های نادر خان، ظاهر خان و خلقی ها به زبان فارسی دری مخلوط گردیده. نه تنها واژه ها بلکه اماکن و مناطق جغرافیای به فرمان یک فایشست بر سر قدرت تغیر یافته است. دور نمیرویم در ماه گذشته مکتب نسوان بی بی مهرو  توسط فاروق وردک به مکتب پوهاند عبئالقیوم وردک نامگذاری  شده است. حالا منطقه بی بی مهرو در بخش جنوبی فرودگاه کابل هم فردا به نام یکی از وطنداران وردکی ما مثما خواهد شد. قیوم وردک اسیستانت یک آموزگار المانی در سالهای 1350 الی 1353 دانشکدۀ علوم طبیعی دانشگاه کابل به کجا و بی بی مهرو به کجا! عبدالقیوم وردک بعد از ده دقیقه لکچر آموزگار المانی فیزیک برق؛ یک دقیقه با ادبیات یک کودک دبستانی گفته های این آموزگار المانی را ترجمه میکرد و هر چند مورد تمسخر محصلین قرار میگرفت برویش نمیاورد، اما بی بی مهرو زنی که داستانهای مبارزات او در یکقرن گذشته سرخرویی تاریخ ماست توسط یک فایشست بخاطر فارسیوان بودن اش فراموش میشود و یک چاپلوس و بوت پاک جای آنرا میگیرد. قیوم وردک  مثل فاروق وردک یک متملق و آستان بوس دربار محمدداود بود که مثل خود فاروق وردک  که به مقام وزارت معارف افغانستان در کابینۀ کرزی رسید.. در ولایت هرات سبزوار که نامش قدامت تاریخی هزار ساله داشت به شیندند، بخشداری فشگان به پشتون زرغون، و بخشداری قره تپه به تورغندی مبدل شده است. این ها تصادفی نبوده در پشت مبادلۀ این نام ها در اکثر مناطق (فارسیوان )ها به دستور فایشست ها یک هدف سیاسی و شیطانی تعقیب گردیده است.

در سال 1352 زمانیکه در باشگاه شبانه ای دانشگاه کابل بودم.  نصرالله حافظ شاعر و ادیب گرانمایۀ زبان پشتو را یکشب با خود داشتیم. آنروز ها در مقابل جملۀ زمزمه های شبهنگام به زبان پشتو افادۀ (دشپی ژغونه) رواج داشت. پیشنهاد یکی از دانش آموزان برای او که یک عضو و گرداننده ای این بخش بود ارایه شد که زمزمه های شبهنگام با (دشپی ژغونه) هیچ ارتباط معنایی ندارد. در شب سگ ها هم پارس میکشند و سوسک ها هم وز وز میکنند اما مراد از زمزمه آواز نیست. بلکه زمزمه گفتار میان دو دلداده است... یک هفته بعد در اثر  این پیشنهاد (دشومدمو انگازی )  عوض دشپی ژغونه مرسوم گشت.

حالا بگفتۀ آقای مسعود فارانی چه کسانی میخواهند  با مغالطه کاریها ضروریات را از انظار مردم پنهان کنند و برای وحدت ملی زیان وارد نموده و باعث زمزمه های مشتی عصبانی و جواسیس بیگانه کلماتی چون آریانا، خراسان و افغانستانی را خلق کنند. من اصلن نمیدانم برداشت آقای فارانی و دوستان شان از واژه افغانستانی چیست؟ در حالیکه این واژه هم افغان و افغانستان را در بر دارد و تنها یک (ی) نسبتی افراد این سرزمین را بنام افغان معرفی میکند. خیال میکنم یا اینها سواد ندارند و یا خر جهالت خود را چپه سوار شده اند. این درست مثل آنست که یک فرد تاجیک را تاجکستانی و یا عرب را عربستانی و یک  ترک را ترکی هوویت بدهیم. اما در سایت های فایشست های افغان ملتی  ازین واژه پیراهن عثمان غنی ساخته و آنقدر به آن تاخته اند وپرداخته اند به اصطلاح مقاله نوشته اند که استفراق آدم در میاید .

در یکی از نوشته های سراج وهاب حتا به واژه های سوچه زبان دری خط بطلان کشیده شده و این درست بدان معناست که باید روی تمام متون ادبی و تاریخی زبان فارسی دری  خط بطلان کشید. مشاور فرهنگی آقای کرزی اسماعلیون حتا زبان فارسی دری را در مقابل زبان انگلیسی در افغانستان به حال محو شدن قلمداد نموده و صریحا نوشته است ازین به بعد زبان پشتو زبان درباری است. همه فایشست ها به این نتیجه رسیده اند که زبانی به نام فارسی وجود ندارد و این زبان در حال فراموشی است وهمچنان عده ای پای بند کرده اند که استعمال واژۀ فارسی و یا پارسی اشتباه است و کسانیکه زبان فارسی میگویند از وابستگان ایران اند. همه چیز فراموش آقایان شده. آنی که در سالهای 1340 دانش اموز دبستان بودند فراموش کرده که بالای مجلد اموزش زبان فارسی دری نوشته شده بود ( قرائت فارسی)  و حالا از برکت دولت امریکایی کرزی و آزادی بیان نیشخوار فایشیزم اینست؛ ( دری نه فارسی )...

اول اینکه این بازی سیاسی غیر از یک مضحکه چیز دیگری نیست. زیرا بنام پارس و یا فارس دیگری کشوری در جغرافیای جهان وجود ندارد که این زبان بدان منسوب باشد. در ثانی هم کرزی و هم اکثر این فایشستان جیره خواران ایران اند که ماهانه از خرانه های ایران ملیونها دالر را بخاطر پیشبرد برنامه های تفرقه افکن و حکومت کن را بدست میاورند. همین حالا اضافه از دو ملیون پناهنده افغان پشتون و ( فارسیوان) در جمهوری اسلامی ایران مهاجر اند و منتظر لحظه ای اند که بساط این جباران برچیده شود و به موطن خود بر گردند. این مهاجرین عزیز میهن آنقدر با زبان و فرهنگ ایرانی ها خوی گرفته اند که دیگر نه یادی از پوهنتون و نه روغتون و نه هم درملتون دارند.

آقای مسعود فارانی در پشت سکۀ سیاست فایشیزم به کشف تازه دست یافته اند و ان اینست که مرحوم علی احمد کهزاد در رکاب ولی نعمت اش شاه محمود خان صدراعظم،  قلمفرسایی داشت هرگز پیشنهادی نداشت  مبنی براینکه کلمات  و لغات پشتو اززبان  فارسی دری برداشته  و یا حذف شود ... این به چه معنی است در حالیکه خود جناب فارانی صاحب اعتراف میکند که محمد گل خان مهمند که پشتو خواهی اش کاملا عیان است نیز در رکاب ولی نعمت اش شاه محمود  پیشنهاد نکرد تا تمامی کلمات و لغات فارسی دری اززبان پشتو حذف و برداشته شود و این کلمات تازۀ زبان پشتو در زمان همین فایشست با فرمان های جداگانه تشکیل ( پشتو تولنه) و اموختن جبری زبان پشتو در کورسهای خاص عرض اندام کرد... خوب من میگویم اگر آقای مسعود فارانی سواد کافی دارد باید بداند که واژه های فارسی دری نه تنها در زبان پشتو بلکه در زبان اردو، ترکی و عربی  موجود است. تنها در زبان پشتو و اردو اضافه از چهل در صد واژه های این زبان هارا احتوا میکند و هر گاه محمد گل خان مهمند پیشنهاد میکرد که واژه های زبان فارسی دری از زبان پشتو برداشته شود دیگر اشعار خوشحال خان ختک، رحمان بابا، حمید ماشوخیل و حتا شاعران معاصر زبان پشتو بکلی محو میگردید. زیرا هشتاد در صد ردیف و قوافی زبان پشتو و اردو  از زبان فارسی دری و عربی گرفته شده است. این برعلاوه واژه های زبان فارسی دری و عربی است که در متن اشعار همه شاعران زبان پشتو موجود است. پس هم ولینعمت مرحوم علی احمد کهزاد و هم پدر فایشیزم افغانستان محمدگل مهمند میدانستند که چنین امری  خارج از امکان بوده  و مردود است.

موضوع دیگری را که آقای  مسعود فارانی مطرح میکنند و خیلی هم خنده آور است تماس ایشان در یک مقطع خاص تاریخ است که حد اقل نسلی  از نیمه قرن بیستم آنرا بیاد دارند. طرح ایشان خیلی  ماهرانه است و به اصطلاح با مشتی از خاک به چشم همه میزنند و بعد به اصطلاح کیف میکنند. ایشان چنین میپندارند که خوشرقصی  روشنفکران و یا احیانا سرتمداران سیاست های تفرقه بینداز و حکومت کن در « سره سازی» زبان و فرهنگ  و آن هم از غرب افغانستان ( ایران) کارش را کرد و علت اساسی جنگهای ویرانگر شد . پارسی بازی ها روسها را بر سرنوشت مردم ما مقرر کرد... القاعده را به افغانستان دعوت  نمود  و بعد امریکا ــ انگلیس را میدان داد و نتیجۀ آن پیدایش کدورت های شد که زباله آتش آن از محافل و سایت های انترنتی  برخاست...

باید از آقای مسعود فارانی پرسید: بگفتۀ شما دراین دوران چه کسانی  مسوول چنین کدورت ها بودند؟ آنان کی بودند و حالا کی هستند؟ خیال میکنم آخرین جواب ایشان این باشد که اعضای دولت دسنشاندۀ خلق و پرچم، جهادی هایکه بر مادر و پدر خود رحم نکردند و همه را بخاطر گرفتن قدرت دولتی کشتند، مهاجر ساختند و خانه و کشانه ای شانرا ویران نمودند و به دنبال آن طالبان جهالت و تیم امریکایی کرزی! حالا وطنخواهانی که نه بر "پارسی"بازی افراطی و نه بر "پشتو"بازی افراطی علاقه داشتند، در موقعیت دشواری قرار گرفتند... غیر از همین مردم بیچاره ایکه سی سال است بر سر شان بم میبارد، مزارع شان  مین کشت میشود ، خانه ای شان ویران میگردد و مجبور میشوند یا به خارج از افغانستان و یا در داخل افغانستان به زیر خیمه ها زندگی کنند، چه کسانی اند؟! من از آقای معسود فارانی میپرسم: زبان فارسی را که ربان مهر و دوستی است  چه کسانی به کین و نفرت و توهین مبدل کرده است؟! چرا برف بام خود را به خانۀ دیگران می اندازید. مگر شما درین معرکه اول وکیل دعوای چه کسانی هستید؟ میخواهید از کریم خرم که واژه ای  دانشگاه  را غیر اسلامی خواند دفاع کنید و یا از آقای سراج وهاج  که همه کتاب های این زبان را مردود میشمارند؟ و یا هم  از اقای حفیظالله خالد که گویندگان اخبار بی بی سی به زبان فارسی دری را میخواهند به محکمه بکشانند؟ اگر دست آویزی غیر از نشیخوار های چند سمت پرست ندارید و اشاره ای شما به نفوس فارسی زبان افغانستان نیست! فکر میکنم باید به عقاید خود تجدید نظر کنید. زیرا 90 درصد مردم افغانستان از نعمت سواد محروم اند و افاده های به نام تفکیک و سره سازی زبان را نمیدانند. 

آقای مسعود فارانی با انداختن تیر به تاریکی مینویسند«... وجود خیلِ از"نویسندگان" که به نرخ روز نان می خورند و بعضی از آنها گذشته های ننگین و جنایت بار شان را در زیر پرده ساتر قوم گرایی پنهان می دارند، درد اصلی نیست...» چرا آقای فارانی این نویسندگانرا معرفی نمیکنند. اینها کیستند؟ مگر ترس از قلم تیز آنان آقای فارانی را از آوردن نام ایشان  منصرف میسازد؟ درد اصلی آقای فارانی چیست؟ با این طرز نوشتن به قناعت چه کسی میپردازند؟  آنانیکه زبان پارسی و یا فارسی میگویند نه فارسی دری. و آنانیکه خراسان، هزارستان و یا آریانای کبیر میگویند نه ( لوی اقفانستان)... برای اثبات ادعا های کاذب بهتر از آقای فارانی دلیل و برهان میاورند یا عکس آن؟ توجه به این مسله بدون درک از توطعه های سیاسی امکان پذیر است یانه؟ آیا وحدت ملی، همدلی و وطنداری با نشان دادن چنین عکس العمل های فایشستی میسر میگردد یانه؟ و بالاخره سرنخ این همه تفرقه افکنی ها بدست کیست؟...

مگر موجودیت کلمات فارسی در زبان پشتو و یا کلمات پشتو در زبان فارسی میتواند درد مردم ما را مداوا کند؟ من میگویم تمام این ها همه ترفند بازی به نام زبان، سمت، قوم، قبیله و نژاد یگانه سلاح برندی است که در شکستن وحدت ملی، همزیستی برادرانه و حکومت قانونی و شرعی شده است. کسانیکه این مسایل را دامن میزنند یا وابسطه به کشور های همسایه و یا هم امریکا ــ انگلیس اند.

آقای مسعود فارانی  در ادامۀ  دُر فشانی های خود میفرمایند: «... اکنون که مشکل „دانشگاه“ و „پوهنتون“ بی جا سربلند نموده، موازی با آن چندین سوژۀ غیر ضروری که بوی نفاق و جدایی (آنهم درین مرحلۀ حساس) ازآن بمشام میرسد، نیزسر بلند کرده است...» اعتراف میکنم که در زبان همه مردم افغانستان واژه پوهنتون نسبت به دانشگاه  قابل فهم است و واژه دانشگاه راکسی نمیشناسد. ولی این بدان معنا نیست که این واژه را کسی بما صادر کرده باشد. دانش با پساوند گاه در زبان فارسی محل فراگیری دانش را تلقین میکند و این واژه  نه به خاطر انداختن نفاق میان دو ملیت بزرگ افغانستان بلکه زبان نوشتاری در متون زبان فارسی دری است. اگرمن مینویسم و یا  بنگاه خبر پراگنی بی بی سی بدان اشاره میکند نه تنها برای نفوس افغانستان بلکه  صد و پنجاه ملیون فارسی زبان دنیا را در نظر داریم  و اگر هر فارسیوان آنرا به زبان بیاورد هدفی غیر از معرفی این اسم مکان ندارد. مگر که با جزم اندیشی فایشستی آنرا به جدایی ملیت های وطن نسبت دهد.

آقای مسعود فارانی  در نوشته ای شان به اصطلاح  عده ای را به خاطر به رسمیت شناختن خط دیورند که فکر میکنم خارج از جنگ زبانی است مسوول  دانسته  اند. هر چند به عقیده ای من طرح عدم شناسایی خط دیورند با وجود معاهدات امیر عبدالرحمن خان در یکصد و پنجاه سال قبل با دولت انگلیس و بی اهمیت بودن این مرز و بعد بوجود آمدن جغرافیای پاکستان با همین مرز یک دسیسه ای  بیش نیست اما باید اذعان کرد که مرز دیورند علت اساسی کشیدگی های سیاسی، تهاجم رسمی سیاسی پاکستان علیه افغانستان است. هرچند این مرز غیر از یک مرده ریگی میان افغانستان و پاکستان شمرده نمیشود و در دو طرف آن اقوام و قبایل پشتون بدون ویزه های رسمی رفت وآمد داشته و تجارت آزاد را دوام میدهند اما هم اکنون بزرگترین کانون تشنج زایی در هر دو طرف مرز را بوجود آورده است. تمام اعضای القاعده و تروریست های ممالک عربی و آسیای میانه درآن ساحات لانه کرده اند. حتا تشنج های سیاسی و سلیقه ای در آنطرف خط دیورند در زمان سلطنت ظاهر خان و محمد داوود باعث مهاجرت عده ای از بزرگان نشنل عوامی پارتی به خاک افغانستان میشد... حالا پرسش اساسی از آقای مسعود فارانی اینست که اگر کسی بگوید باید بلاخره مرز دیورند را به رسمیت شناخت نقص و یا مفاد این مسله به چه کسانی برخورد میکند؟ اگر مراد از به رسمیت نشناختن مرز دیورند این باشد که چهل ملیون  ملیت پشتون آنطرف مرز هم مربوط  به افغانستان است به خاطر آنکه افغان اند باید از افغانستان باشند خیال میکنم کودک دبستانی هم با این طرز بینش ما خنده خواهد کرد. و اگر مقصد چنین نباشد پس  باید بر عکس آنرا فکر کرد و به خیال من الترنیف دیگری هرگز نمیتواند این دو ادعا را حل کند.

سوبه سرحد یکی از ایالات پاکستان است که از سال 1947 به این نام از پیکر هندوستان جدا شده و هرنوع دعوای مالکیت افغانستان برآن غیر از یک دروغ  چیز دیگری نیست. کسانیکه این خواست های مردم بخاطر تامین امنیت و دست برداری پاکستانی ها از سرنوشت ما را ایجاد نفاق میان ملیت ها میدانند مثل همه اسلاف خود در بحر فایشیزم افغانی  غرق اند و آب به آسیاب امریکا ــ انگلیس میریزند.

هر چند آقای فارانی  در تعمیر دوباره وفاق ملی و از بین برداشتن کدورت ها میان اقوام و ملیت های برادر افغانستان به نام اذهان نیرو های بالنده و سازند ( یعنی نیرو های قرن هیچ) با دور اندیشی یاد کرده اند و این نسل را سازنده و بالنده خوانده اند. اما مسلۀ که نزد ایشان لزومن در خور تعمق بیشتر است اشاره به نسلی است که بعد از هجوم روس ها به اشاره ای حفیظ الله امین و بعد از آن کسب قدرت یکماهه توسط صبغت الله خان مجددی، یکه تازی های ملا محمد عمر امیرالمومنین و نمایندۀ شرکت نفتی یونوکال امریکا جناب حامد کرزی شریک غایلۀ از هم پاشیدگی وحدت ملی شدند را باید معرفی کرد. زیرا این ساختدار های کامپلکس سیاسی که  بوجود آمد. نشانه ای غیر ازین ندارد که برای تثبیت وحدت ملی امریکا و یاران غربی شان هجوم آوردند و بهانه شان از میان برداشتن تروریزم بود و دیگر هیچ! و خوش به حال این نخبگان ساده و خوش قلب که نمیدانند همین ملت از پشتون گرفته تا فارسیوان، هزاره ازبک، از شمال، غرب، شرق و جنوب در مقاطع تاریخ پوزۀ همه متجاوزین را به خاک مالیده اند.

آقای مسعود فارانی در بخشی از نوشته ای شان اشاره ای به کتب وارده از پاکستان و ایران دارند. ایشان را نظر بر اینست که کتاب های رسیده از پاکستان ( هر چند نظر به تاریخ تشر این کتب به نام پاکستان محل جغرافیایی و جود نداشته) خیلی مفیدتر نسبت به کتب وارده از ایران است که در دوران حاکم امریکایی افغانستان (ولسمشر کرزی ) در دریای هیرمند به آب انداخته شد. ولی ایشان غیر از طرح همان مسلۀ دانشگاه و پوهنتون که در یکی ازین کتب از آن ذکری  نیست و شاید هم در نقطه مقابل این نظریات فایشستی بود...  مسله را ماهرانه به ایران پرستی اقوام تاجیک سرزمین افغانستان ارتباط داده اند. افسانه های جعلی از پذیرش فرهنگ ایرانی را به نام ملیت فارسی زبان افغانستان یادآوری کرده اند و چنان با این مسله خود را در گیر کرده اند که گویی شبانه ده ها تروریست و انتحاری از مرز های ایران بسوی شهر های افغانستان سرازیر شده و ملت بیچاره را به خاک و خون میکشند. و لزومن از کرزی گرفته تا پائین ترین عضو دولت افغانستان هر روز و هر شب از کردار دولتمردان پاکستان داستانسرایی میکنند. آقای مسعود فارانی هم  از زبان همکاران خود و هم از زبان شخصیت های مجهول الهویتی مثل سراج وهاج، حفیظ الله خالد، اسماعلیون ووو در سایت های فایشستی  پشتونیزم نقل و قول های میاورند و خود شان  چک چک میکنند.

این آقای مسعود فارانی،  سدید، وهاج ، نوری ووو باید بدانند که زبان وسیله آمیزش بشر و اسباب افهام و درک انسانهاست. آنکه فارسی صحبت میکند ضرورت دارد که با همین زبان به قناعت جانب اش بپردازد. و آنکه پشتو صحبت میکند باید با زبان اش به قناعت جانب مقابل اش بپردازد مسلمن اگر یک افغان برای یک ایرانی و پاکستانی بگوید من فارغ پوهنتون کابل ام جانب مقابل اش او را درک نمیکند. چون واژه پوهنتون مربوط به افغانستان است.

نعمت الله ترکانی

  نظرات ()
مطالب اخیر سروده از قدیره واسوخت مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست کبروغرور رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد پدرام شهروندتاجیکستان شد شیر افغان در مقابل ایران سکوت کرد
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من