تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
یهود یهودی میسازد نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٧/۱

 

israel_afg

 

پایگاه خبری الجزیره در مقاله‌ای به نام "صنعت یهودی‌های افغان " به قلم "بشری الانصاری " گزارش کرد که رژیم صهیونیستی برای حل مشکل و بحران در نسل یهودیان دست به دامن قبایل بدوی در افغانستان شده است و در صدد است آنان را یهودی کند و سپس به فلسطین اشغالی انتقال بدهد. 
 

الجزیره با به استهزا گرفتن موجودیت، تاریخ و ‌هویت رژیم‌صهیونیستی نوشت: چه بدبخت است این دولت عبری [رژیم صهیونیستی] با آن جغرافیای محدود و تاریخ ساختگی و هویت دروغین و بمب بحران جمعیتی که در قلبش کاشته شده و هر لحظه آماده انفجار است. چنین افکار و دغدغه‌های هولناکی همیشه با دولت‌های مختلف در اسرائیل بوده و سبب شده است تا اسرائیل در فکر یهودی کردن قبایل و سپس مهاجرت دادن آنها به "سرزمین موعود " باشد تا بدین ترتیب از یک سو نیاز خود به دفاع و امنیت و از یک سو خطر جمعیتی را که سرنوشت اسرائیل را تهدید می‌کند، پاسخ بگوید. 

 

بشیرالانصاری افزود: در راستای همین اهداف، اسرائیلی‌ها به تاریخ‌سازی بر اساس افسانه‌ها و نسب‌سازی در قبایل مختلف که برخی از آنان کاملا با هم متفاوت است روی آورده‌اند سپس طرحی را آغاز کرده‌اند مبنی بر پیدا کردن قبایل گم شده یهودی در روسیه، هند، اتیوپی، آسیای میانه، گینه، چین، نیجریه، ژاپن، قبایل سرخ‌پوست آمریکای شمالی و اخیرا نیز در زیر آوارها و خرابه‌های افغانستان. این جستجو بر اساس آیه شماره 12 باب یازدهم "سفر اشعیاء " کتاب مقدس (تورات) است که می‌گوید: پرچمی برافراشته می‌شود و پراکنده‌شدگان اسرائیل و تبعیدشدگان یهود از چهار سوی زمین گرد هم جمع می‌شوند ". اسرائیلی‌ها هر گونه که بخواهند و با منافع‌شان سازگار باشد و هر گونه که بر رژیم آنان سرپوش سیاسی، دینی ‌یا قانونی بگذارد تفسیر می‌کنند همانطور که تلاش می‌کنند مهندسی ژنتیک را بهانه‌ای قرار ‌دهند برای مشروعیت بخشیدن علمی به مقوله‌های تورات. 
 

الجزیره نوشت: پس از آنکه طرح سازش با برخی دولت‌های عربی به پایان رسید، دیدگان موسسات و نهادهای اسرائیل به افغانستان دوخته شد تا بدین صورت به قلب بزرگ‌ترین جامعه قبیله‌ای کره خاکی نفوذ کنند. قبایل پشتون مسلمانی که در نوار مرزی افغانستان و پاکستان زندگی می‌کنند. 

از اصالت نژاد تا نژاد ساختگی 

الجزیره نوشت: بر عکس مسیحیت که در افغانستان سابقه‌ای ندارد شهرهای بزرگ افغانستان مثل کابل، هرات، بلخ، میمنه، غزنه و قندهار در طول قرون اخیر شاهد اقلیت‌های یهودی بوده است. اقلیت یهودی در افغانستان به اندازه تاریخ مکتوب این کشور سابقه دارد. علاوه بر این مقبره‌ای یهودی در ولایت غور وجود دارد که نوشته‌های آن به زمان ماقبل حمله مغول‌ها باز می‌گردد. مورخان پیشین مانند ادریسی،ابن‌حوقل، جوزجانی، المقدسی و یعقوبی به وجود برخی گروه‌های یهودی در برخی شهرهای افغانستان اشاره کرده‌اند. 
 

الجزیره افزود: جوزجانی مؤلف کتاب طبقات ناصری (1260 م) از وجود اقلیتی یهودی در منطقه غور در غرب افغانستان سخن گفته است. علاوه بر این ابن‌حوقل و ادریسی نیز از وجود اقلیتی یهودی در کابل سخن گفته‌اند. ابن‌حوقل در کتاب "المسالک و الممالک " از حضور گروهی یهودی در کابل نوشته است.

سپس ادریسی (492-559 هجری) عبارت ابن‌حوقل را با کمی تغییر در کتاب "نزهة المشتاق فی‌اختراق الآفاق " ذکر کرده که: کابل از شهرهای مجاور هند در بلاد بخارستان و شهری جلیل‌القدر و خوش‌ساخت است... دژهایی مستحکم دارد و هیچ راهی برای بالا رفتن از آن نیست. در این شهر مسلمانان بسیارند و گروه‌هایی از کفار یهود در آن حضور دارند. 

همچنین مؤلف "حدودالعالم " (327 هجری) از منطقه‌ای که یهودی نام داشت سخن گفته است: جهودان شهری آباد و با خیر و برکت است. این شهر بر دامنه کوه و در خود مقری برای ملک جوزجان دارد. همچنین المقدسی (قرن 4 هجری) در "احسن‌التقاسیم " و یعقوبی (287 هجری) در معجم‌البلدان از شهری در افغانستان که یهودی نامیده شده است سخن گفته‌اند. 

گروهی از یک مرد 

الجزیره نوشت: طبق اعلام روزنامه "هرالد تریبون " (شماره 4 نوامبر 1969) اقلیت‌های یهودی در اوایل قرن بیستم حدود 10 هزا نفر می‌شده است که پس از تاسیس اسرائیل در سال 1948 و پس از جنگ 1967 و آتش زدن مسجدالاقصی در سال 1969 اقلیت‌های یهودی با حساسیت مردم افغانستان روبه‌رو شدند. امری که سبب مهاجرت ثروتمندان یهودی به شهر نیویورک آمریکا و مهاجرت فقرای آنان به محله "بخارا " در قدس و تل‌آ‌ویو شد و جز 30 خانواده یهودی از آنان در افغانستان باقی نماند. 

به نوشته الجزیره، تعداد یهودیان افغانی‌الاصل که اکنون در اسرائیل هستند طبق منابع اسرائیلی حدود 10 هزار نفر است و شهر نیویورک فقط 200 خانوار از یهودیان افغان را در خود جای داده است. نخستین کسی که مهاجرت یهود افغان را به فلسطین آغاز کرده فردی به نام "ملا بنیامین " در سال 1892 بود. 
بنابر این گزارش، یهود افغان، همانطور که "اسحق بن زوی " از روسای اولیه اسرائیل اعلام کرده است ویژگی‌های خاص خود را دارند اینان القاب دینی رایج میان علمای مسلمانان افغان مانند ملاجردشی، ملاجان، ملاکویین و ملابنیامین برای خود استفاده می‌کنند. 

عجیب این است که اسحق لوی که در ژانویه 2005 در کابل از دنیا رفت و به فلسطین منتقل شد تا در جبل زیتون دفن شود آیات قرآن را مانند حرز و دعا می‌نوشت و به مشتریان افغان خود می‌داد. پس از مرگ وی "زبلان سمنتو " سخنگوی گروه یهودی‌های افغان شد. زبلان در کنیسه یهودی زندگی می‌کند که 40 سال پیش در خیابان "محلات الزهور " در کابل پایتخت افغانستان ساخته شد و آرزو دارد که او نقطه پایانی تاریخ اقلیت یهود در خاک افغانستان را به نام خود ثبت کند ولی آیا وی موفق می‌شود یا اینکه صهیونیسم می‌تواند صفحه تازه‌ای رقم بزند و دوباره تاریخ افسانه‌ای جدیدی خلق کند؟ 

یهودی‌سازی قبایل پشتون افغانستان، دستاویزی برای ناامن کردن خاورمیانه 

الجزیره در ادامه تصریح کرد، رژیم صهیونیستی با دو هدف در صدد جعل انساب قبایل افغانی و منسوب کردن آنان به اقوام یهودی است. 

الجزیره با اشاره به تلاش رژیم صهیونیستی برای هویت‌سازی و جعل هویت یهودی نوشت: عادت و رسمی در قبایل افغان وجود دارد که بر اساس آن هر قبیله‌ای نسب خود را به یک پیامبر یا یک نماد بزرگ تاریخی منسوب می‌کند. داستانی در میان قبایل پشتون و نسبت آنان به یکی از سبط‌های بنی‌اسرائیل وجود دارد و می‌گوید که بخت‌نصر پس از کشتار وسیع آنان، آنها را در کوه‌های غور در غرب افغانستان اسکان می‌دهد و سید جمال‌الدین [همدانی] مشهورترین فردی است که از این افسانه سخن می‌گوید: محل زندگی خود را به یادبود سرزمین خود در خاک شام، غور نامیدند و همچنین به بگتو نامیدند که تغییر یافته بختو منسوب به بخت‌نصر است. سپس جمعیت آنان افزایش یافت و بر منطقه حاکم شدند و میان آنان و یهودیان ساکن سرزمین‌های عربی مراسلات و نامه‌نگاری‌هایی بود. 

الجزیره افزود: زمانی که یهودیان عرب وارد اسلام شدند... "افغان‌ها جماعتی از امرای خود را [نزد آنان] فرستادند و در میان آنان فردی بود به نام قیس که با چهل و هفت واسطه به یکی از سبط‌های بنی‌اسرائیل و با پنجاه و پنج واسطه به ابراهیم (ع) منسوب بود. "خالد "[؟] آنان را به نزد رسول خدا (ص) برد و این جماعت افغان مشمول عنایت پیامبر شدند و پیامبر قیس را مشمول عنایت خاص خود کرد و او را عبدالرشید خواند و به او لقب امیر داد و اعلام کرد که وی شایسته این لقب است زیرا وی از نسل امرای بنی‌اسرائیل است ". ولی کوچک‌ترین مشابهتی بین زبان پشتو، زبان افغان‌ها و زبان عبری‌ها وجود ندارد. 

الجزیره افزود: بله اعتقاد آنان به این امر با توجه به بُعد مسافتی که بین سرزمین آنان و مقر اسرائیلی‌هاست و وجود مکانی به نام "خیبر " ‌در سرزمین‌شان شاید موجب پدید آمدن این تصور شده است که این روایت درست است (افغانی، ‌تتمه‌البیان ص 17-19 چاپ الموسوعات، مصر 1901) 

جنگ نسبت‌ها 

بشیرالانصاری نویسنده مقاله در ادامه با اشاره به روایت مذکور می‌نویسد، داستانی که افغانی در کتاب خود اشاره کرده است برای نخستین بار درباره جهانگیر، سلطان مغول در سال 1613 م. در هند و به دست نعمت‌الله هروی مؤلف کتاب "مخزن افغانی " ترویج شده است. 

این کتاب که باستان‌شناسان و مورخان و سیاستمداران صهیونیست،‌ گمشده خود را در آن پیدا کردند چنان محل سرمایه‌گذاری صهیونیسم قرار گرفته است که دیگر ارزش علمی خود را از دست داده است. علاوه بر این، کتاب مذکور در فضای دشمنی و رقابت حکومت‌های مغول در هند از یک سو و رقابت برخی از قبایل پشتون مانند "یوسفری " و "ختک " از سوی دیگر نوشته شده است. 

به نوشته الجزیره، به استناد این داستان‌ها گروهی از صهیونیست‌ها سندی جعلی و ساختگی به زبان انگلیسی با نام "در جستجوی قبایل گمشده "، خلق کردند که از قبیله‌ای یهودی و گمشده سخن می‌گوید که در گذرگاه خیبر در مرز افغانستان و پاکستان مستقر شده است و سپس اسلام آورده و به نام پشتون معروف شده است. این گروه صهیونیست‌ سپس این سند جعلی را به مراکز صهیونیستی ارائه و آن را در شبکه‌های تلویزیونی اسرائیل و غیر آن به نمایش گذاشتند. 

بنابر این گزارش، سپس خاخام الیاهو ابیحایل به میدان آمد و به روزنامه صهیونیستی یدیعوت آحارونوت اعلام کرد که وی بقایای میراث و خون یهودیان را در رگ‌های طالبان مشاهده کرده است. 

وی همچنین مدعی می‌شود که نام "ربانی " تحریف نام یهودی "رابین " است و بر همین اساس خواستار تقویت این ارتباط خونی و سرمایه‌گذاری بر آن شد. مشابه چنین مقاله‌ای در روزنامه صهیونیستی هاآرتص نیز منتشر شده است. 

الجزیره به تلاش‌های سیاسی رژیم صهیونیستی برای خلق هویت ساختگی برای قبایل افغانستانی نیز اشاره کرد و نوشت: تلاش‌های سیاسی برای این امر در اقدام وزارت خارجه اسرائیل به اعطای بورس تحصیلی "شهناز علی " پژوهشگر زن هندی در مسائل علم ژنتیک نمود یافت. فردی که از خون اعضای قبیله پشتون ساکن در شهر "لکنهو " هند نمونه‌برداری کرد تا با همکاری پژوهشگران اسرائیلی در مرکز اسرائیل "تخنیون " در شهر حیفا رابطه ژنتیک پشتون‌ها و قبایل گمشده یهودی را بیابد. علاوه بر این فردی هندی به نام "ناوراس افریدی " ومنسوب به یکی از قبایل مدنظر رژیم صهیونیستی وجود دارد که وی نیز برای طرح کشف ریشه‌های یهودی درقبیله خود بورس تحصیلی دریافت کرده است. 

خلق کانون بحران در قلب آسیا / ارتباط پشتون با یهود، تحریف تاریخ و نژاد است 

الجزیره در ادامه به هدف دیگر رژیم صهیونیستی از خلق هویت جدید در افغانستان و منسوب کردن آنان به قبایل یهودی اشاره می‌کند و می‌نویسد یکی دیگر از اهداف خلق هویت، ایجاد نقطه‌ای بحرانی و اختلافی در افغانستان و منطقه، برای سوء استفاده از آن در مواقع ضروری است. 

الجزیره نوشت: اگر برخی ملت‌ها و نژادها برای جذب افراد منسوب به خود تلاش می‌کنند، صهیونیسم جهانی برای صید همه قبایل دنیا تلاش می‌کند. آنچه درباره ارتباط قبیله پشتون با قبایل یهود گفته می‌شود چیزی جز تحریف حقایق تاریخی و تحریف عرق و نژاد وتاریخ سازی نیست. 

همانطور که سیدجمال‌الدین [همدانی] گفته است، کوچک‌ترین ارتباطی بین زبان پشتو و زبان عبری نیست همانطور که "جیمز درمستتر " زبانشناس فرانسوی که تحقیقات بسیاری در حوزه زبان‌های افغانستانی دارد، اعتقاد دارد که زبان پشتو از اصالت آریایی سرچشمه گرفته است و هیچ ارتباطی به زبان‌های سامی ندارد. درمستتر کسی است که خود متولد شده از پدر و مادری یهودی است. 

الجزیره تصریح کرد: همانطور که "اسحق بن زوی " از رؤسای اولیه اسرائیلی ذکر کرده است یهودی‌های افغان همه و بدون استثنا به زبان فارسی سخن می‌گوید زبانی که روزگاری زبان ارتباطی ساکنان منطقه از آسیای میانه تا شمال چین و قلب هند و منطقه وسیع خاورمیانه بوده است. 
نویسنده مقاله افزود: تاریخ‌نگاران افغان همه اتفاق نظر دارند که پشتوها از قبایل آریایی (سیدبهادر شاه،‌پشتو در آئینه تاریخ) هستد. تصور نمی‌کنم که پژوهش علمی که در مرکز اسرائیلی تخنیون و براساس کشف رمز ژنتیکی پشتوها در جریان است بتواند اشتراکی در ژن‌های پشتوها و یهود بیش از آن اشتراک‌های عمومی چیزی بیابند که میان یهود و پسر عموهای آنان از اعراب فلسطین که روزانه منازل آنان بر سر کودکان شیرخوارشان خراب می‌شود وجود دارد. 

بنابر این گزارش، پس از بازگشت مهاجران اروپایی از اسرائیل به کشورهای اصلی خود، دولت عبری زبان تلاش می‌کند تا اعضای قبایل فقیر جهان سوم را در ماموریتی که تحمل آن برای اروپایی‌ها دشوار است به فلسطین اشغالی جذب کند. "جعفر هادی حسن " پژوهشگر امور اسرائیل معتقد است که سازمان‌ "شابی اسرائیل " توانسته است برخی از افراد قبایل پشتون را یهودی کند و به اسرائیل مهاجرت بدهد تا وظیفه مراقبت از مرزهای اسرائیل و راه‌ها و حدود و ثغور آن را بر عهده بگیرند. همچنانکه این سازمان اکنون تلاش می‌کند تا آداب دین یهود را به زبان پشتو ترجمه و آن را میان افراد این قبایل توزیع کند. 
الجزیره تصریح کرد: طرح صهیونیسم جهانی این است که قبایل پشتو را برای کاشت تخم اختلاف دینی و نژاد و دودستگی به دو گروه یهودی و غیریهودی تقسیم و پشتوانه‌ای راهبردی برای دولت اسرائیل ایجاد کند تا با خلق کانون بحران‌ در قلب آسیا مقدمات درگیری‌های قبیله‌ را در منطقه فراهم کند. 

نویسنده در پایان تاکید کرد: دو دهه پیشین شاهد پدیده‌ای به نام "اعراب افغان " بود که این امر منبع نگرانی شدیدی برای اسرائیلی‌ها شده بود. آیا صهیونیسم جهانی با "صنعت یهود افغان " خود در حال پاسخ دادن به این پدیده است و خطاب به ملت‌های منطقه می‌گوید: این پاسخ آن؟

                                                      جاویدان

 


لینک      نظرات ()      

باز بنام اسلامی واسلام خرابی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/۳۱

  

 

              والی بلخ: حزب اسلامی شمال را نا امن کرده است


والی بلخ ادعا کرد که عامل بیشتر نا امنی ها در ولایات شمال، افراد وابسته به حزب اسلامی به رهبری انجنیر گلبدین حکمتیار اند. 

عطاء محمد نور که دیروز به مناسبت گرامیداشت از روز جهانی صلح در مزار شریف سخن میزد، ابراز امیدواری کرد که صلح پایدار در کشور برقرار شود. والی بلخ ابراز تاسف کرد از اینکه افراد وابسته به حزب اسلامی در شمال ، نفوذ کرده و نمی گذارند تا صلح پایدار در این بخشی از کشور تامین گردد. وی، اظهار داشت: 

یک اندازه اسناد و شواهد را در دست دارد و نشان می دهد که بیشتر کسانی که (درولایت های شمالی )با دولت در جنگ هستند افراد حزب اسلامی اند، نه طالبان. مسوولان حزب اسلامی تا هنوز در این مورد اظهار نظر نکرده اند. والی بلخ می گوید جنگ در کشور معلولیت، مهاجرت، بیماری روانی و از دست دادن عضوی از اعضای خانواده را به دنبال داشته و تاکید می کند که مردم شدیدا به یک صلح واقعی نیازمند اند.

 عطاء محمد نور ابراز امیدواری کرد که دیگر مردم قربانی جنگ و ناامنی در کشور نگردد و مخالفان مسلح دولت نیز به پروسۀ صلح بپیوندند. . روز جهانی صلح همه ساله در سراسر جهان به روز بیست و یکم سپتامبر برگزار می شود

                                                     آریانا نت
لینک      نظرات ()      

بدخشانی ها با برګه های رای دهی که بعداز ۴عصر رسیدند باید چنین می کردند نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/٢۸

 

مردم تعدادی از اوراق رایدهی را در بدخشان حریق نمودند

فیض آباد (پژواک ٢٨ سنبله ٨٩): مردم ولسوالی جرم ولایت بدخشان، تعدادی اوراق رایدهی را در مرکز رایدهی این ولسوالی حریق کردند.

دولت محمد ولسوال جرم، امروز(٢٨سنبله) به آژانس خبری پژواک گفت که در حدود ١٠٠٠تن، از مردم مرکز خوستک پایین این ولسوالی، بعد از آنکه ساعتها به انتظار رسیدن مواد انتخابات ماندند، با رسیدن این مواد در ساعات ختم پروسه رایدهی، خشم خود را با آتش زدن به آن  نشان دادند.

به گفتۀ وی تا حوالی ساعت چهار بعدازظهر دیروز، مواد به این مرکز نرسیده بود و مردم تا حدود شش ساعت در صفوف رایدهی به انتظار رسیدن مواد بودند.

دولت محمد از میزان این اوراق، اظهار بی اطلاعی کرد.

امین الله سهیل سخنگوی والی بدخشان، ضمن تائید آتش زدن اوراق رایدهی در جرم، به پژواک گفت که مردم با این کار، خشم خود را بخاطر محروم ماندن از حق رایدهی ابراز کردند.

در عین حال، نامبرده افزود که در حدود شش هزار تن از باشنده گان واجد شرایط در ولسوالی مامی نیز از حق رایدهی محروم ماندند.

وی دلیل این امر را نرسیدن مواد انتخاباتی به مراکز این ولسوالی دانست.

در ولایت بدخشان ٩٣تن به شمول١٧ زن خود را برای تصاحب ٩ کرسی که  ٣ آن برای زنان می باشد، نامزد کرده و دو ماه مبارزات  انتخاباتی را راه اندازی کرده بودند.

                                                                   منبع سایت پژواک

لینک      نظرات ()      

در جاغوری مردم از روند انتخابات سخت شاکی اند نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/٢۸
  ګزارش انتخاباتی

 در جاغوری کارت رای دهی ساعت 11 روز به اتمام رسید و هزاران نفر بدون رای دهی با قهر و خشم دست به تظاهرات زدند . اخرش هم نتیجه نداد . ایا ارسال نمودن کارت رای دهی به قدر نا کافی از طرف دولت کرزی تبعیض اشکارنیست ؟.
 سران این مردم قبیله گرا با پلان های طرح ریزی شده بالای اکثریتهای محروم پلانهای شوم شان را تا اکنون خوب توانست عملی کند و چرا از طرف اکثریتهای محروم هم قبل ازین طرح کمی غور نشد؟

امید واریم بعداز این همه تبعیض مافیای قدرت ازطرف قبیله ګرایان یک کمی هشیار شویم وهمه برای یک رستاخیز ملی به پا خیزیم

                                                        جاغوری


لینک      نظرات ()      

ګزارش انتخاباتی از درواز نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/٢۸



بیانیه‌ی مطبوعاتی

بی‌توجهی کمیسیون مستقل انتخابات به رای دهندگان در بدخشان.

امروز روز ملی رای دهی در ولایت بدخشان- به شهرستان ماه‌می ( درواز  بالا) یکی از شهرستان‌های این ولایت برگه‌های رای دهی تا آخر روزنرسید؛ هزاران تن ازمردم مشتاق و منتظر در صف‌ها ولی با تاسف با دست خالی به خانه هایشان باز گشتند.

به‌‌این شهرستان که 8 هزار رای دهنده دارد، کمیسیون انتخابات بدخشان تنها 1 هزار و 8 صد برگه‌ی رای دهی فرستاده بود. باشندگان این شهرستان به دلیل کم بود برگه‌های رای دهی و بی‌توجهی کمیسیون انتخابات اعلام کردند که در چنین  شرایط غیر دموکراتیک و مغرضانه تا زمانی که برگه‌های رای دهی به حد کافی یعنی به تعداد رسمی و ثبت شده‌ی رای دهندگان آن محل نرسد اشتراک نخواهند کرد.

مسوولان کمیسیون انتخابات در محل و پایتخت طی تماس‌های مکرر شهروندان این شهرستان وعده دادند که برگه‌های رای دهی به حد کافی به این شهرستان از طریق چرخبال می‌فرستند. اما تا ساعت 5 عصر خبری نشد و به خواسته‌ی مردم پاسخی ارایه نکردند.

این درحالیست که عبداللطیف پدرام رهبر حزب کنگره‌ی ملی افغانستان، نامزد سرشناس این ولایت و یکی از منتقدین جدی نظام افغانستان از این شهرستان بوده و محبوبیتی خاصی در این منطقه دارد و اکثریت تام آرای رای دهندگان ماه‌می را به خود اختصاص می‌دهد. این عملکرد کمیسیون مستقل انتخابات خلاف قانون اساسی کشور و قانون انتخابات است. زیرا طبق قانون اساسی کشور و تمام شهروندان واجد شرایط کشور از حق مساوی رای دهی برخوردار هستند.

این نمونه‌ی واضحی از عدم استقلال و کار آیی کمیسیون مستقل انتخابات است که دست خوش دخالت‌های حکومت در امر انتخابات می‌باشد.

کنگره‌ی ملی افغانستان و ستاد انتخاباتی لطیف پدرام به صورت عاجل از کمیسیون مستقل انتخابات و نهادهای ذی‌دخل در پروسه می‌خواهد تا به خواسته‌ی بر حق مردم رسیدگی نماید در غیر آن ما مکلف هستیم به مانند همیشه ازتمام راه‌های موجود و قانونی ازحقوق حقه‌ی مردم دفاع نماییم. و شکایت‌های مردم را به گوش افکار عمومی برسانیم.

واحد خبرگزاری کنگره‌ی ملی افغانستان

کابل

شنبه 27 سنبله 1389 ساعت 6 بعد از چاشت.

لینک      نظرات ()      

اعمال قران خوران تا قران نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/٢٧

حماقت یک کشیش، جهالت و خشونت یک قوم

protest_quran_kabul

 

حملات ترورستی یازدهم سپتامبر در آمریکا که یکی از فاجعه های هولناک تاریخ آن کشور به شمار میرود، روابط اسلام و جهان غرب را دگرگون و دچار چالش های تازه نمود. نه سال است که به یاد بود آن روز محافل عزاداری از طرف دولت آمریکا و مردم آنکشور برای قربانیان آن فاجعه برگزار میگردد. گرچه در اتفاق افتیدن این فاجعه پرسش های فراوانی نزد جهانیان موجود است که در این جا مورد بحث ما نیست.

اخیراً کشیش یک کلیسا در ایالت فلوریدای آنکشور تصمیم گرفت تا به یاد بود آن فاجعه نسخه های از قرآن مجید را به رسم اعتراض علیه بنیاد گرایی اسلامی به آتش کشد. این تصمیم کلیسا با مخالف های گسترده جهانی مواجهه شد ،تصمیم این کشیش را تقبح کردندو دولت آمریکا، پاپ رهبرروحانی مسیحیان نیز اقدام این کشیش را توهین به مقدسات ادیان دانستند.

در کل مخالف های جهانی به ویژه فشارهای مسلمانان و ثانیا مشکلاتی که دولت آمریکا در خاورمیانه و خاصتا در عراق و افغانستان به آن مواجه است، مقامات آنکشور را وادار ساخت تا کشیش کلیسا را متقاعد سازد که از این عمل خشونت خیز و غیر اخلاقی خود بپرهیزد.

خوشبختانه کشیش موصوف از سوزاندن قرآن دست کشید و به مشکل پیش آمده نقطه پایان گذاشت. گمانه زنی ها نشان میدهد که اقدام کشیش ممکن از خصومت علیه اسلام بوده باشد و یاهم قصد مطرح شدنش به یک چهره جهانی.

اقداماتی از این دست محکومیت های جهانی را به ویژه در جهان اسلام همیشه به همراه داشته است. ولی بدبختانه درکشور ما که جهل مرکب حاکم است این نوع اقدامات یعنی توهین به مقد سات رگ جهالت، تعصب و خشونت گرایی قوم را چنان برجسته وپرتاب میسازد که گوی قرآن به همین جاهل های خشونت طلب وحی شده باشد. اقدامات جاهلانه و خشونت طلبانه مشتی از اوباش بی دین چندیست که گاه و ناگاه زندگی شهری را ناآرام ساخته و با شعار های ضد آمریکایی و مسیحی خویش در صدد آن اند که زیر عنوان مظاهره دست به خشونت بزنند امنییت نیم بند شهر را در هم بزنند و از وضیعت پیش آمده دست به چور ، چپاول و غارت دوکان ها ،مغازه و مارکیت ها بزنند.

درشرایطی که کشور در انبوهی از بحران ها درگیر است و دشمنان سوگنده خورده مردم در کمین اند تا از وضیعت پیش آمده سوَء استفاده و فشار های بیشتر را به نظام وارد نمایید، مظاهرات خشونت طلبانه یک عده بی دین در زیر لباس دین غیراز آشوب گری ، خشونت گرایی تعصب خشک چه بوده میتواند؟

عوامل عمده این گونه حرکت های خشک و مقدس مابانه میتواند درجهل ، تعصب، ریاکاری و تذویر این قوم نهفته باشد که از حقیقت ، محتوای قرآن بی خبر اند وبیشتر در پوست چسپیده اند تا مغز.

بیش از یک ملیارد مسلمان در سراسر دنیا زنده گی میکنند آنها نیز اقدام جاهلانه آن کشیش را به شدت محکوم کردند و خواهان توقف اقدام غیر اخلاقی آن کشیش شدند . ولی ندیدم که مردم به کوچه ها سرازیر شوند دست به آشوب گری و خشونت بزنند. من واقعا نمی دانم اگر مردم ما این قدر به اسلام و دین معتقد اند و سرنوشت شان واقعا باقرآن مجید عجین شده است چرا به مرداب این بدبختی ها ی سه دهه و ماقبل آن افتاده اند؟؟ اگر واقعا با این کتاب هدایت سروکاردارند چرا سالهاست به جان هم افتاده اند و حکم قتل و مرگ یک دیگر را صادر میکنند؟؟

پیام قرآن پیام صلح و اخوت است چرا بجای صلح جنگ و به جای برادری دشمنی حاکم است؟؟

اگر واقعا با قرآن زندگی میکنند چرا 98 فیصد این قوم بیسواد است؟؟ در حالیکه تاکید بسیار زیاد این کتاب وحیانی بر خواندن ،نوشتدن ، فکرکردن و تعقل نمودن است چرا این قوم در مرداب جهل ، و نادانی دست پامیزند؟؟

اگر واقعا به این کتاب ایمان دارند چرا عقب مانده ترین مردم جهان اند؟ چرا مسلمانان سایر کشور ها دست به خشونت و آشوبگری نمی زند چرا آنها این قدر سروصدا را به راه نمی اندازند؟ این فقط ما استیم که سنگ دوستی و محبت این کتاب را به سینه میکوبیم؟؟

اکثریت این قوم به جز از بوسه زدن به قرآن و مخفی نمودن آن در هفت پارچه تکه رنگارنگ ، خواندن آن بالای قُبُور ،نگاه داشتن آن بالای سر عروس هنگام ازدواج ، وسیله معیشت زندگی و بدتر از آن سوء استفاده ابزاری برای توجیه اعمال ضد انسانی خود کاربرد و استفاده دیگری در این کشور ندارد. اگر واقعا به پاره کوچکی از هدایات این کتاب که درهمزیستی برادران مسلمان آمده است عمل میکریم به حق که اینقدر ذلیل و خوار نمی شدیدم و به جان هم نمی افتیدیم که تو کافر استی و من مسلمان!!!تواز شمال استی و من از جنوب ، توپشتو زبان استی و من فارسی زبان!!

این حرکات خشونت بار و آشوبگری های مدهش نشانه کم خردی و اوج جهالت این قوم را نشان میدهند که ظاهرا با قرآن آند و باطنا با شیطان.

مولانای بزرک نیک میدانست که قومی سروکارشان با کاغذ ، جلد وصفحات قرآن است و از حقیقت و محتوا آن اصلا بی خبر اند. حقیقت ومغز نزد کسانی و قومی است که عشق ، محبت ، و انسانیت ، مکارم اخلاقی را از آن آموخته اند.

ما زقرآن مغز را آموختیم   « پوست را نزد خرآن انداخیتم»

این خرآن چون به پوست چسپیده اند فقط خشونت ، جهالت ، تعصب، آدمکشی،آشوبگری چیزدیگری نیاموخته اند.

ندیدم مردم در موفق ترین و سالم ترین کشورهای مسلمان دنیا یعنی مالیزیا واندونیزیا به خیابان ها برآیند دست به آشوبگری و خشونت بزنند . ندیدم مردم در هندوستان، عربستان، سوریه ، مصر، لبنان، عمان، کویت، ایران، سودان، تاجکستان، و سایر کشور های اسلامی با یک اقدام احقانه و غیر اخلاقی یک کشیش نا اهل دست به خشونت و آشوب گری بزنند و تحت عنوان دفاع از قرآن درصدد چور و چپاول دوکان ها و مارکیت ها باشند.

این قوم بی تدبیر میخواهد خود را حامی قبله و قرآن معرفی کند و نشان دهد که مدافعان اصیل قرآن همین ها اند!

قومی که 98 درصد آن در جهل و بیخبری از قرآن و جهان به سرمیبرند حقیقت ، معنی و محتوای قرآن را در طاقچه بالا گذاشته مصروف دفاع از جلد ، صفحه و کاغذ شده اند و با این حرکت های آبروریزانه خود نشان دهند که قرآن شناسان و نگهبانان دین و آیین ابراهیمی اند!!

حرکت های خشونت طلبانه و جاهلانه این قوم بی تدبیر نشان میدهد که واقعا نه خود را شناخته اند نه دین را شناخته اند ونه از قرآن چیز درستی میدانند.

اگر واقعا با قرآن اینقدر اُنس ، محبت و آگهی دارند کجاست این پیام قرآنی که خداوند (ج) فرموده است « و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لاتفرقوا» این پیام کجاست ؟ چرا این پیام کارکردی ندارد؟ اولین پیامی که برای این قوم ایجاد اعتماد به خود و دوری از نفاق و تفرقه را مینماید کجاست؟

کجاست این پیام الهی که میگوید « إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَانًا وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ [ انفال / 2] « مؤمنان کسانی هستند که وقتی نام خدامی رود دل آنها می لرزد ووقتی که آیات خداوند رابرآنان می خوانند ایمانشان فزونی می گیرد.»

وبلاخره کجاست این پیام الهی که میفرماید :« وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا [ نمل / 14] باآنکه دردل به آن یقین آورده بودند، ازروی ستم ، جهل وبرتری جویی انکارش کردند.»

اگر این قوم به یک پاره ای از این آیات الهی واقعا و حقیقتا عمل میکردند امروز خوار و زبون نمی بودند. جلد پرستان، کاغذ پرستان مسلمان نما ذره ای از حقیقت آن کتاب آگهی ندارند قرآن درست نمی دانند. به یک پیام آن جواب مثبت نداده اند. برعکس سالهاست به جان هم افتاده اند و به نام خدا و قرآن آدم میکشند ، مکتب میسوزانند، انسان حلال میکنند . قومی که به نام خدا و قرآن کودک را حلال میکند،قومی که با نام خدا و قرآن آدم میکشد، قومی که بانام خدا و قرآن گوش و بینی مردم را قطع میکنند صد ها مرتبه و حتی هزاران مرتبه فجیع تر شنیع تر از عملی است آن کشیش مسیحی انجام میدهد. قومی که به نام قرآن فرمان سنگسار زن حامله را صادر میکند به مراتب پست از عملیست که آن کشیش مسیحی انجام میدهد. انتحار کردن، مردم را به خاک و خون کشانیدن،رُعب و وحشت در میان شهروندان ایجاد کردن نظم عامه را برهم زدن ، تحت نام قوم ، زبان، منطقه ، سمت شهروندان را تقسیم کردن عملیست فروتر از عمل آن کشیش مسیحی. اگر این قوم بی خرد تعلق خاطری با این کتاب میداشتند نیازی نبود که مسیحیان 36 کشور جهان تحت عناوین مختلف به کشور شان سرازیر میشدند. و از آدم کشی کوچه به کوچه و خانه به خانه آنها جلوگیری میکردند.

اگر آن مسیحی متعصب جلد و کاغذ قرآن را میخواست آتش زند، این قوم سالهاست حقیقت و محتوای قرآن را به آتش کشیده است.

سالهاست که حقیقت قرآن زیر پاشده است حقیقت قرآن در میان این قوم سالها قبل به خاکستر مبدل شده است. از آتش کشیدن جلد و صفحه قرآن به خشم می آیند ولی از حقیقت و معنی کلام خدا که سالهاست نزد شان مکتوم و پنهان مانده و کوچکترین اثری در سلوک شان پدید نیامده و از سر جهل و تعصبی که دارند تکانی نمی خورندخم به ابرو نمی آورند وشرمی به خود احساس نمی کنند. این کتاب از جهالت و بیخبری بی حد و حصری که در میان این خشکه مقدسان حاکم است ابزاری بوده برای قتل مردم بیگناه برتری جوی ها تحت عناوین مختلف .کاغذ پرستان حقیقت سوز اگر اینقدر به قرآن تعلق خاطر دارند و آنرا رهنمای دین و دنیای خود میدانند بفرمایند نشان دهندکه درطول چند صد سال کدام تفسیری به این کتاب نوشته اند؟ تاریخ کشور سراغ ندارد که یک روحانی یک عالم این کشور تفسیری بر این کتاب نوشته باشد. حتی کسی را سراغ نداریم که به یک پاره آن تفسیری نوشته باشد. در فهم و عملی نمودن آن به نظرنمی آیند ولی از سر جهل ، تعصب ، آشوبگری مانند کوهی ظاهر میشوند و ندا وفریاد محبت به دین و قرآن را بلند میکنند!!

اقدامات از این دست نشان میدهد که ما درقرن بیست یک هنوز هم با فرهنگ آشوبگری خشونت، جهالت پیوند عجیبی داریم . کسانیکه پیام اصلی قرآن را درک کرده اند و اقعا با این کتاب اُنس و الفت دارند میدانند که با این عمل جاهلانه یک کشیش متعصب کوچکترین آسیبی به پیام این دین نخواهد رسید. نظام کمونستی شوری هفتاد سال در صدد ریشه کن نمودن دین تلاش نمود ولی نتوانست دین داری و گرایش های مذهبی مردم را با سرکوب از میان بردارد.

تعصب های کور وخشک این قوم تحت نام ایمان که تماما تقلیدی، وراثتی و علتی است با عمل احمقانه یک کشیش میتواند زیرروشود وبا آتش کشیدن جلد و کاغذ قرآن ایمان مقلدانه شان نیز به خاکستر مبدل شود.

 

                                           از   جاودان

 

لینک      نظرات ()      

بیانیه بنجادرصد نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/٢٦


 
بیانیه کمپاین 50% زنان افغانستان

در آستانه دومین انتخابات پارلمانی در سال 2010

انتخابات سالم و شفاف، گام اول برای تامین دمکراسی در افغانستان

روز شنبه 18 سپتمبر 2010 دومین انتخابات پارلمانی برگزار می گردد.  نحوه برگزاری و نظارت در انتخابات قبلی و تقلب های صورت گرفته در آن، کشور را با خطری جدی مواجه کرد که می توانست تمام تلاش جامعه بین المللی، دولت افغانستان و مردم این کشور را در طی چند سال گذشته به شکلی آنی با شکست مواجه کند و در نتیجه افغانستان را یک بار دیگر به قهقرای بنیادگرایی و آشوب زدگی جنگی بکشاند. انتظار می رفت که حکومت و افراد قدرتمند از گذشته بیاموزند و تمام کوشش خود را برای برگزاری یک انتخابات واقعی، سالم و عادلانه به کار گیرند تا مبادا حیثیت و مشروعیت خانه ملت از بین برود.

علاوه بر مشکلات و چالش های عظیمی که بر سر راه یک انتخابات واقعی در افغانستان وجود دارد که از آن جمله می توان به نا امنی و بسته شدن نزدیک به هزار حوزه رای گیری بنا به دلایل امنیتی (دلایلی که هنوز به طور شفاف به مردم اعلام نشده اند)، عدم وجود آمار دقیق از نفوس کشور، توزیع کارت های متعدد و جعلی، اعلام نکردن دلایل رد صلاحیت بسیاری از کاندیداها، حضور دوباره متهمان نقض حقوق بشر منحیث نامزد، عدم رسیدگی به شکایات مردم  علیه ناقضان حقوق بشر و ... زنان نامزد انتخابات در کارزار های انتخاباتی با چالش های جدی تری نسبت به مردان مواجه بوده اند.

بسیاری از زنان با تهدیدات جانی رو به رو شده اند. اعضای ستاد انتخاباتی آنها تهدید و در مواردی کشته شده اند. فعالیت های تبلیغاتی وسیعی علیه آنها صورت گرفته است. در رسانه های صوتی، تصویری و چاپی به صورت مستقیم مورد توهین و تحقیر قرار گرفته اند. حذف نام برخی از نامزدان زن راحت تر از مردان و بدون ارائه دلیل صورت گرفته است. زنان هم از لحاظ اقتصادی و هم از لحاظ سیاسی در موقعیت نابرابر و با چالش های جدی رو به رو بوده اند. در انتخابات قبلی نیز بسیاری از رای دهندگان زن با خطرات جانی تهدید شدند و حتا مردان بسیاری به جای زنان رای دادند.

تمام این موارد هشداری است مبنی بر اینکه در جریان انتخابات موانع جدی بر سر راه نامزدان زن و زنان رای دهنده وجود دارد. ایجاد ممانعت برای زنان رای دهنده و تقلب در شمارش آرا و ادامه تبلیغات رسانه ای علیه زنان از سوی رسانه های زن ستیز می تواند روند برگزاری انتخابات سالم و عادلانه را مختل سازد و مشروعیت آن را زیر سئوال ببرد.

در روزهای پایانی نزدیک به انتخابات فرصت ایجاد اصلاحات اساسی در روند انتخابات باقی نمانده است اما  کمپاین 50% زنان افغانستان ضروری می داند برای اطمینان از برگزاری انتخابات پارلمانی شفاف و مشروع، توجه دولت افغانستان و جامعه بین المللی را به نکات زیر جلب نماید:

1- دولت افغانستان باید تمام تلاش خود را برای برگزاری سالم، شفاف و عادلانه انتخابات به کار گیرد. و از هر نوع اقدامی که علیه زنان نامزد از سوی قدرتمندان محلی، رسانه ها، مخالفان مسلح و ... صورت می گیرد، مقابله جدی نماید.

2- دولت افغانستان موظف است امنیت جانی رای دهندگان و نامزدان را در سراسر کشور تامین نماید و از بروز هر نوع ناامنی که روند انتخابات و نتایج آن را زیر سوال ببرد جلوگیری کند.

3- نواقص جدی در روند اداره و برگزاری انتخابات دلیل بحران مشروعیتی است که دولت افغانستان با آن مواجه است و امکان بیشتری را برای اعمال جنایتکارانه مخالفان مسلح فراهم می کند.

4- کمیسیون های برگزاری انتخابات و سمع شکایات باید در مورد گزارش های مربوط به ایجاد اخلال و شکایات نامزدان از تخطی های انتخاباتی تحقیق نمایند و اقدامات قانونی مورد نیاز را انجام و به افکار عمومی اطلاع دهند.

5- دولت باید با برنامه های توهین آمیز رسانه ها که در آستانه انتخابات تشدید یافته است، برخورد جدی نماید و به شکایات زنان از این رسانه ها در اسرع وقت رسیدگی نماید.

6- جامعه بین المللی، نهادهای مختلف سازمان ملل به خصوص یوناما و حامیان بین المللی دولت افغانستان که در ابتدای امر به نام نجات و رهایی زنان افغانستان حضور خود را در این کشور توجیه نمودند باید تمام کوشش خود را برای برگزاری شفاف و عادلانه انتخابات در افغانستان به کار گیرند و از برخوردهای دوگانه بپرهیزند. انتخابات واقعی در تمام جهان برای برقراری دمکراسی ضروری است و افغانستان در این زمینه استثنا نیست. بنابراین، کوشش در راه ایجاد شفافیت کامل و برگزاری یک انتخابات سالم گام اول برای دستیابی به خواست های مردم است.

8- ناظران ملی و بین المللی حاضر در حوزه های انتخاباتی باید به طور دقیق و بدون چشم پوشی از کوچکترین تخطی ها نتایج نظارت و بررسی ها ی خود را تا قبل از پایان شمارش آرا به اطلاع جامعه جهانی و مردم افغانستان برسانند و خواستار پیگرد قانونی متخلفان باشند.

لینک      نظرات ()      

از جواد دروازیان نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/٢٦

 

 

گزارشی از سمینار مبارزه با بی سوادی:

از بی سوادی تا جنگ ، از جنگ تا بی سوادی

بنیاد آرمان شهر به مناسبت روز جهانی سواد سمینار مبارزه با بی سوادی را با همکاری موسسه ملی افغانها برای آموزش بزرگسالان و معینیت سوادآموزی وزارت معارف روز یکشنبه 5 سپتامبر 2010 در شهر کابل برگزار کرد.

در این سمینار که جمعی از نخبگان، استاتید دانشگاه، دانشجویان و شهروندان اشتراک کرده بودند، دو میزگرد تدویر یافته بود که هر میزگرد حاوی بخش  پرسش و پاسخ شهروندان نیز بود. در میز گرد نخست که پرسش اساسی آن « چرا این قدر بی‌سواد در افغانستان داریم؟» بود آقایان سرور حسینی معیین سواد آموزی وزارت آموزش و پرورش افغانستان، عبدالصمد مشتاق استاد جامعه شناسی دانشگاه، داوود شبرنگ، رییس حقوقی اتحادیه ملی کارگران افغانستان و آقای ضیاء مبلغ رییس موسسه حقوق و  دموکراسی به ترتیب صحبت کردند و در میز گرد دوم آقایان نصیر احمد فرهمند استاد فلسفه و جامعه شناسی دانشگاه آموزش وپرورش، خانم شفیقه یارقین معیین سابق سواد آموزی، آقای حیات الله  میرزا یار  معاون تدریسی موسسه‌ی ملی افغان‌ها برای آموزش بزرگسالان و آقای سخی غیرت فعال سیاسی سابق و کارمند وزارت اموخارجه در پاسخ به این پرسش اساسی که « چرا مبارزه با بی سوادی در صدر اولویت های دولت قرار ندارد؟ » صحبت کردند.

آقای سرور حسینی در باره ی وضعیت سواد و سیاست های دولت افغانستان در زمینه سواد آموزی  در دوران کنونی صحبت کردند و در اهمیت سواد آن را امری فردی و اجتماعی برشمردند. امر فردی است به خاطر اینکه وابستگی‌های فرد به دیگران کم می‌شود و خود فرد اعتماد به نفس و مهارت پیدا می‌کند. امراجتماعی است به این خاطرکه انشکاف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی یک جامعه وابسته است به سطح آگاهی یک کشور. ایشان در ادامه گفتند دو رویکرد عمومی در زمینه سواد آموزی وجود دارد یکی سواد آموزی ساده و دیگری سواد آموزی کاربردی (آموزش خواندن و نوشتن و مهارت) که به گفته‌ی ایشان رویکرد وزارت معارف سوادآموزی کاربردی است که رسیدن به این سطح نیازمند معلمین در این سطح، نصاب درسی متناسب و سواد آموزشی متناسب دارد . ایشان آمار با سوادی در افغانستان را در سنین بین 15 تا 45 سال در حدود 26% ذکر کردند. او گفت « درسال جاری اظافه از 550000 هم وطن بی‌سواد مصروف آموزش در کورس‌های معینیت سواد آموزی و موسسات غیر دولتی هستند. حدود 4200معلم دایمی وزارت معارف( در هر ولسوالی 6 نفر) مصروف تدریس می باشند که 34 درصد معلمان را زنان تشکیل می‌دهند. در سال جاری میزان شمولیت زنان در برنامه‌های سواد آموزی افزایش یافته و 62در صد را زنان تشکیل می‌دهند. »

آقای حسینی چالش‌های فراروی امر سواد آموزی و معینیت سوادآموزی را این طور مطرح کرد: 1- کمبود بودجه دولتی (معینیت سواد آموزی تنها 1% بودجه ی وزارت معارف را در بر می گیرد) و کمک های بین المللی 2- کوتاه بودن دوره آموزشی به دلیل کمبود بودجه 3- عدم آگاهی عامه در زمینه فواید سواد آموزی 4- مشکلات اقتصادی و عدم وجود انگیزه در کلان سالان برای حضور در دوره های آموزشی 5- لزوم رایزنی در بین مسئولان، جامعه مدنی و رسانه ها برای حمایت از برنامه های سواد آموزی. ایشان همچنین از تاسیس دانشسرای تربیت معلم برای آموزش بزرگسالان در آینده نیز خبر دادند.

آقای عبدالصمد مشتاق که در باره‌ی وضعیت سواد آموزی در دوران مجاهدین و طالبان صحبت نمود، گفت: « آموزش و سواد یگانه پدیده‌ی است که انسان را از صغارتش بیرون می‌کند و او را در مسیر غایت جوهری اش قرار می دهد» به سخن هانتینگتون ( متفکر فقید امریکایی) « در هر جامعه دو هرم قدرت وجود دارد، یکی قدرت قیصر و دیگری قدرت افراد فرهیخته که از بین آموزش جامعه بر می خیزد.»

مشتاق در باره‌ی سواد آموزی در دوران مجاهدین وطالبان گفتند « اگر به وضعیت آموزشی یک دهه حاکمیت مجاهدین و طالبان با نگاه آسیب شناسانه نظر کنیم می بینیم که این دوران یک گشتاور تاریخی است که متاسفانه هنوز حلاجی و تحقیق نشده است... عوامل بحران در امر آموزش در این دوره را می توان در چند عامل دید: 1- سیاست‌زدگی یا غالب بودن سیاست بر سایر حوزه ها 2- حالت نظامی جامعه و صرف قسمت بزرگی از منابع اقتصادی به امورنظامی  3- نا امنی و انقطاع آموزش (مکاتب یک روز باز می‌شد و روز دیگر دو باره بسته می‌شد) 4-  عدم مدیریت استراتیژیک و توسعه نیافتگی فرهنگی در این دوران از عوامل تضعیف امر آموزش در کشور و از عوامل افت تحصیلی بود». ایشان مسدود شدن کانالهای فرهنگی، فقدان بودجه فرهنگی و فقدان تولیدات و فرصت های فرهنگی را از شاخص های عدم توسعه نیافتگی فرهنگی در دهه مذکور نام برد.

ایشان در ادامه علاوه نمود: «ما در دوران مجاهدین با یک رکودآموزشی مواجه شدیم که این رکود دو جنبه کمی و کیفی داشت: ازلحاظ کمی در این دوره‌ بیشترین آسیب را دانشگاه، مکتب و سایر مراکز آموزشی دید. از لحاظ کیفی نیز هم غایت آموزشی ما دچار بن بست شد و هم اخلاق آموزشی یا عقلانیت حاکم بر نظام آموزش به مشکل مواجه می‌شودکه در دوران طالبان این رکود به اوج خود می رسد. اولین کار طالبان این بود که نیمی از مردم را رسماً و با تصویب قوانین از سواد محروم ساختند. برعلاوه‌ی این که از سواد محروم می‌ساختند، بسیاری از امتیازهای سیاسی، فرهنگی و مدنی شان را نیز گرفتند. ایشان ویژگی‌های نظام آموزش در دوران طالبان را اینگونه بر شمرد: 1- عدم یک پارچگی و نا منسجم بودن آموزش 2- تبعیض جنیسیتی که طبق قانون معارف دوره‌ی طالبان که در ماده‌ی دوم آن تذکر داده شده «آموزش و پرورش حق مساوی تمام اتباع افغانستان است.» اما در ماده‌ی سوم این قانون زنان را مجزا از این امر می‌سازد 3- دینی ساختن معارف افغانستان 4- تجدد ستیزی در آموزش و پرورش، اگر چه در زمان مجاهدین هم رویکرد تجدد ستیزی  وجود داشت اما طالبان کاملاً مضامین دینی را در نصاب تعلیمی حاکم ساختند که باز هم اخلاق آموزشی و غایت آموزشی را به اوج بن بست رسانید 5- روا داری تبعیض جنسی، قومی، مذهبی 6-  احیای رادیکالیسم دینی. در مجموع اهداف آموزشی طالبان این بود که از طریق سازوکارهای آموزشی یک چرخش فکری در نسل نوظهور افغانستان به وجود بیاورند که دیگر دغدغه‌ی روشنفکری و تجدد گرایی نداشته باشند و به شکل کوردلانه و متعصبانه با قضایا بر خورد کنند.

در هر دو دوره ما شاهد افت تحصیلی هستیم که باعث شد فرصت‌های فرهنگی از ما گرفته شود و گراف سواد در افغانستان عقب بماند و هیچ پیشرفتی نداشته باشد. ایشان تقویت مدیریت استراتیژیک آموزشی را یگانه راه حل معضل آموزش و بی سوادی در افغانستان دانست که باید جدی گرفته شود.

آقای محمد داوود شبرنگ به عنوان سخنران سوم در باره ی وضعیت آموزش و پرورش از 1310تا1370 صحبت کرد. او گفت همین اکنون در افغانستان ده میلیون بی‌سواد وجود دارد و 5 میلیون طفل از رفتن به مکتب محروم هستند. ایشان تاخت و تازهایی را که در این 60 سال بر سرزمین افغانستان رفته است را در امر آموزش نیز تاثیرگذار دانسته و گفت « اساسا نظام حکومت ظاهر شاه بر بنیاد زمین داری، فئودالی و ملاکی بوده و نگاه به مسائل اجتماعی و فرهنگی نیز از همین امر پیروی می کرده است. در این دوران هیچ برنامه‌ی حداقلی یا میکانیسم مشخص برای از بین بردن بی سوادی وجود نداشت. تنها در اواخر این دوره یک برنامه زیر عنوان سواد برای اکابر یا کورس اکابر در چوکات مدیریت‌های معارف ولایات برای خان‌ها و ملاکین تاسیس شد. این خان‌ها و اکابر چون سواد نداشتند زمانی که به  دیدار شاه می‌آمدند شاه با آن‌ها به مشکل مواجه می‌شد. به همین خاطر شاه در نظر گرفت این‌ افراد باسواد شوند.

به گفته‌ی شبرنگ شاه پایه های حکومت خود را با نگه داشتن مردم در جاهلیت محکم می کرد تا مردم را از مشارکت در مسائل ملی و  امور سیاسی، اقتصادی و اجتماعی باز دارد. چرا که اگر مردم آگاه می‌شدند و در نظام اشتراک می‌کردند در مقابل آن‌ها به پا می‌خواستند. به گفته‌ی او در آن زمان برای دو میلیون نفوس ولایت‌های کاپیسا و پروان ( سابق) تنها دو لیسه وجود داشت. 

او گفت: « در دوران حکومت محمد داوود اراده و برنامه‌ برای سواد آموزی مردم وجود داشت اما متاسفانه داوودخان فرصت نیافت که این برنامه را عملی سازد چرا که این برنامه یک برنامه‌ی جدی، طولانی مدت و مشکل بود و ابتکارات بیشتری را می طلبید»

او در بررسی کارنامه حکومت حزب دموکراتیک خلق گفت: « نخستین اقدام حزب دموکراتیک فرمان رییس جمهوری برای سازماندهی امر سوادآموزی در کل کشور بود که به دلیل عقب ماندگی زیاد جامعه و شتبازدگی دولت چالش ها و مقاومت هایی را در سطح جامعه ایجاد کرد.  اما هدف دولت خلق تشنج نبود برای همین در مرحله‌ی بعدی برای رفع این نقصیه اقدام‌های جدی از جانب دولت صورت گرفت که از آن جمله می توان به ایجاد اداره ی سواد آموزی در سطح کشور اشاره نمود که دولت بودجه ی گزافی را در این اداره سرمایه گزاری کرد و برنامه ی ملی را با استفاده از تجارب کشورهای خارجی و همسایه ها ایجاد کرد. علاوه بر آن هر عضو حزب دموکراتیک مکلف بود که یک فرد را در طی یک مدت زمان معیین با سواد سازد و گزارش دهد. همین گونه در ارگان‌های قوای مسلح نیز بخش آموزشی سواد آموزی ایجاد شد تا در کنار آموزش‌های نظامی سواد آموزی هم تدریس شود. سیستم سواد آموزی منظم و همین طور مکتب‌های کارگری و مکتب های مسلکی ساخته شد. اما بدون شک در تطبیق این برنامه ها هم چالش‌ها و مشکلاتی وجود داشت». او گفت « من به‌یاد دارم که در آن زمان یکی از سازمان‌های بین المللی به افغانستان در امر سواد آموزی مقام اول را داد »

آقای ضیاء مبلغ به عنوان آخرین سخنران میزگرد اول از دوارن طالبان و مقاومت فرهنگی مردم در مقابل بسته شدن مکاتب صحبت کرد و گفت: «متاسفانه در قرن 21 که قرن کنوانسیون ها و میثاق های بین المللی مبتنی بر حقوق بشر است ما در افغانستان با دو خیزش ضد تحصیلی در همین قرن مواجه بوده ایم یکی بعد از امان الله خان که نظام آموزش و پرورشی را که امان الله خان تهیه کرده بود به دوران قبل از او بر گرداند. و دیگری زمان طالبان که حتا قانونی تدوین کردند که رسماً زنان را از سواد محروم می ساخت.» او افزود: اگر بخواهیم رویکرد طالبان را بسنجیم نیاز به تحقیقات وسیع روانشناختی، جامعه شناختی و انسان شناسانه است اما در یک کلیت طالبان نمایانگر تقابل سنت و مدرنیته است. یکی از ریشه‌های تاریخی حمله به مکاتب و منع دختران از تحصیل را می‌توانیم در دیدگاه تبعیض مبتنی بر مرد سالاری مطرح سازیم. یعنی مردان می خواهند همان نقش هایی را در جامعه ایفا نمایند که در خانه دارند یعنی نفقه آور، تامین کننده رفاه خانواده، سرپرست زن و حراست از خانواده. بنابراین در فرهنگ مردسالار تنها مردان نیاز به ایفای نقش های اجتماعی دارند و نه زنان؛ از این رو زنان نیاز به تعلیم و تربیه ندارند. از سوی دیگر فرهنگ قبیله‌ای هم مانع حضور زن در جامعه حتی با چادری می شود. و متاسفانه اینکه هر دو این باورها در یک زمینه شرعی و دینی مطرح می شوند و  شریعت هم رنگ و بوی همین باورها را به خود می‌گیرد که منجر به افراط گرایی می‌شود و افراط گرایی فتوا می‌دهد: « در حال حاضر تحصیل دختران از نظر شریعت به مانع مواجه است. »

آقای ضیاء مبلغ در ادامه علاوه بر عقب ماندگی فرهنگی، فقر اقتصادی را مانع دیگری بر سر راه دسترسی دختران به معارف دانست: «وقتی خانواده ای هزینه‌ی تحصیل دختر و پسر را ارزیابی می‌کند، می بیند که سرمایه گذاری برای تحصیل پسر فایده‌ی بیشتری برای آینده شان دارد. چرا که در این فرهنگ پسر تامین کننده‌ی هزینه های دوران پیری خانواده خود است. ازسوی دیگر آموزش سیستماتیک و نظام مند یک پدیده جدید و مدرن در جهان است به ویژه تحصیل دختران که در زمان امان الله خان در افغانستان مطرح شده است. این امر هم مانندموزآممانندما پدیده‌های مدرن دیگر مانند تصویر برداری، تلویزیون و ... از سوی طالبان که با مدرنیته مخالفت جدی داشتند، ممنوع اعلام شد.  

او در زمینه مقاومت فرهنگی گفت: « افرادی که در این دوران مقاومت فرهنگی را سازماندهی می کردند به رشد و اعتلای افغانستان نظر داشتند و لذا تلاش نمودند تا این نور خاموش نگردد برای همین مکاتب پنهانی در خانه های خود تشکیل دادند. او با اشاره به تجربه‌ی کشورها از جمله مالزی و اندونزی گفت: «در کشورهایی که شکاف جنسی در آموزش از بین رفته است به توسعه و پیشرفت رسیده‌اند برعکس کشورهای که شکاف جنسی هنوز در نظام آموزشی آن‌ها وجود دارد  در وضعیت بد یا عدم توسعه به سر می‌برند.»

او در اخیر برای از بین بردن بی سوادی و بهبود وضعیت آموزشی راه کارهایی را پیشنهاد کرد: 1- انجام اصلاحات اقتصادی در مناطق روستایی. 2- سرمایه گذاری های بیشتری در زمینه تحصیل دختران ( اگر یک مرد را تعلیم دهید یک فرد را تعلیم داده‌اید اما اگر یک زن را تعلیم دهید سه نسل را تعلیم خواهید داد.». 3- اصلاح قوانین و اجباری شدن  تکمیل تحصیل تا پایان دوره متوسطه (او با اشاره به قوانین سایر کشورها از جمله کشور سوریه توضیح دادند که چگونه پرداخت هزینه تحصیل زن از سوی شوهرش امروزه جزو نفقه زن محسوب می شود) 4- بسترسازی فرهنگی 5- اصلاح نصاب تعلیمی  مبتنی بر فرهنگ احترام به حقوق بشر، حقوق شهروندی، عدم تبعیض قومی و ... 6- آشکار شدن فساد سنن و باورهای گذشته.

در بخش پرسش و سنجش که دکترعالمه، اجمل بلوچ زاده و جواد دروازیان در آن اشتراک داشتند،  پرسش‌های خود را از سخنران‌ها مطرح کردند: و به مسایلی چون رابطه ی استعمار با بی‌ سوادی، نیاز به تاسیس وزارت سواد آموزی و همین گونه رابطه ی اسلام سیاسی با بی‌سوادی، مقایسه‌ی وضعیت سواد آموزی در حاکمیت حزب دموکراتیک و رژیم فعلی پرداخته شد.

آقای شبرنگ در مقایسه‌ی وضعیت سواد آموزی در زمان حاکمیت حزب دموکراتیک با رژیم فعلی اشاره کرد: در زمان حکومت دموکراتیک خلق یک تعهد حزبی بود که متاسفانه امروز آن تعهد وجود ندارد، با توجه به امکاناتی که امروز دولت دارد به دلیل عدم وجود یک برنامه ملی و جامع نتوانستیم کار زیادی انجام دهیم.

 آقای مشتاق هم در پاسخ به نقش اسلام سیاسی در افت سواد، گفت: « قران با کلمه اقراء آغاز می شود بنابراین نفس اسلام را نمی توان مانع سازندگی و پیشرفت دانست. هر متنی که وجود دارد می توان دو تعبیر از آن داشت یکی حسن تعبیر و دیگری سوء تعبیر. تعبیر بنیاد گرایانه از دین یکی از موانع جدی پیشرفت سواد در کشور بود. دین زمانی به افیون تبدیل می‌شود که با سوء تعبیر مواجه شود که متاسفانه در افغانستان مواجه شد.» او در ادامه و در پاسخ به نقش استعمار توضیح داد: کشورهای استعماری برای پیاده کردن اهداف خود در مستعمرات خود سعی می کنند کشور را در حالت ضعیف نگه دارند تا قدرت تفکر را از آن ملت بگیرند. از سوی دیگر استعمار نو گفتمان نوسازی را مطرح می کند به این معنی که جوامع انسانی قانونمند هستند و باید تجربه های واحدی را سپری کنند . پیروان این مکاتب باور دارند که کشورهای جهان سوم باید تجارب کشورهای پیشرفته را تجربه کنند.

پس از بخش پرسش و پاسخ میزگرد دوم برای پاسخ به سئوال: چرا مبارزه با بی سوادی در صدر اولویت های دولت قرار ندارد؟ با سخنرانی آقای نصیر احمد فرهمند آغاز شد: آقای فرهمند بیشتر روی کم سوادی و مشکل دانشگاه‌ها صحبت کرد: « متاسفانه در نهاد آموزش و پرورش ما، یک دیدگاه کهنه وفرسوده‌ی سنتی وجود دارد. این جریان کهنه حتا در محتوا و نصاب درسی وزارت معارف نیز وجود دارد. هنوز یک دانش آموز ملزم است که 12 سال عمومی درس بخواند در حالی که این روند در جهان منسوخ شده است. دانش آموز پیش از دانشگاه اصلاً خبر ندارد که رشته‌ ای به نام جامعه شناسی، فلسفه، منطق و ... در دانشگاه‌ها وجود دارد. درحالی که این رشته‌ها را نمی‌شناسد، دانشجو چگونه می‌تواند آن‌ها را انتخاب کند؟ این دیدگاه در همه بخش‌های آموزشی ما غلبه دارد. مدیریت آموزشی ما یک مدیریت سخت نقد ناپذیر است که هیچ گاه امکان نقد آن وجود ندارد.»

 به گفته‌ی آقای فرهمند ایجاب می‌کند که بیشترین سرمایه گذاری ما در بخش آموزش صورت بگیرد. به خاطر این که زیر بنای تمام تغییرات اجتماعی آموزش است درحالی که در افغانستان فعالیت‌های آموزشی درحاشیه‌ی برنامه‌های دولت قرار دارد. اگر شما بخواهید که توسعه‌ی سیاسی، توسعه‌ی اقتصادی و توسعه‌ی اجتماعی داشته باشید محال است که بدون آموزش و پرورش به آن برسید. همه‌ی این‌ها نیروی تحصیل کرده نیاز دارند. او گفت وقتی دانشجو وارد دانشگاه می شود ما مجبور هستیم تمام کاستی‌های دوازده سال معارف را در چهار سال جبران کنیم درحالی که وظیفه ی دانشگاه تنها هموار کردن راه است برای باز‌دهی بیشتر وتحقیق بیشتر دانشجو.

آقای فرهمند مثل سایر سخنرانان به حاکیمت عقلانیت مذکر در نظام آموزش و پرورش اشاره کرد و گفت « یکی از آسیب های بنیادین در نظام آموزشی غلبه عقلانیت مذکر بر این نظام  و محروم ماندن نیمی از جمعیت کشور است. تا زمانی که دیدگاه ما به زن به عنوان یک انسان محق تغییر نکند و تا زمانی که در جهت رفع بی‌عدالتی در نظام معارفی تلاش نکنیم، با برگزاری چند سیمینار و ورکشاپ کاری نمی‌توان انجام داد چون همه‌ی این‌ها مقطعی و گذرا خواهد بود.» او در ادامه با انتقاد از خصوصی سازی مکاتب و دانشگاهها گفت: « نظام آموزشی ما در کام اژدهایی به نام نظام خصوصی آموزش افتاده است. که این فروش فرهنگ و به حراج گذاشتن نظام فرهنگی کشور است که شما مردمی را که زیر خط فقر زندگی می‌کنند، در حالت وحشتناکی می‌بینید. نظام آموزشی خصوصی به طور وحشتناکی در حال رشد است این‌ها پیامد‌ها و آسیب‌های اجتماعی خواهد داشت که در آینده بیشتر خود را آشکار خواهد کرد. چرا که این‌ها بی‌عدالتی را تقویت می‌کنند و باعث خشونت‌های اجتماعی خواهد شد. از طرفی کیفیت مدارس خصوصی هم خیلی بالا نیست، معلمی که در مکتب دولتی درس می‌دهد بعد از پیشین در مکتب خصوصی درس می دهد. »

فرهمند در بخش دیگر صحبت خود به استادان سالخورده، نقد ناپذیر و منابع درسی قدیمی اشاره کرد و یکی از راه های  حل مشکل کم سوادی در دانشگاه ها را ورود کادرهای جوان به دانشگاه دانست. در بخش دیگر نیز با ایدیولوژیک ساختن دانشگاه مخالفت کرد و به طور نمونه از مضمونی به نام ثقافت اسلامی یاد کرد که یک دانشجو مجبور است 8 سمستر این مضمون را بخواند. ولی کسی نمی‌خواند به این دلیل که  آن را در دوازده سال مکتب خوانده است. مشکل دیگر دانشگاه به باور ایشان خود سانسوری دانشگاه است که به شدت وجود دارد. « یگانه نهادی که رسانه‌ها حق ورود به آن را ندارند دانشگاه است.» او گفت رسماً از طرف وزارت تحصیلات عالی مکتوب آمده که استادان و دانشگاهیان حق ندارند با رسانه‌ها در دانشگاه مصاحبه کنند.

سخنران دیگر این بخش خانم شفیقه یارقین بود که بیشتر مشکلات کتاب‌های سواد آموزی را با معیار‌های مورد نظر بررسی کرده و از نگاه تکنیکی و محتوایی کتاب‌ها را مورد نقد قرار داد: ازجمله به عدم مطابقت عناوین‌ با متن، عدم داشتن تصاویر مناسب، مشکلات ادبی، مشکلات خطی، مشکلات املایی، کم توجهی به کیفیت این کتاب‌ها، اشتباه در جملات، یا کم توجهی در ویراستاری این کتاب‌ها از جمله مشکل‌های است که در کتاب‌های سواد آموزی وجود دارد و مجموعه اینها باعث کم سوادی سواد آموزان می شود.

آقای حیات الله میرزایار معاون تدریسی موسسه ملی افغان ها برای آموزش بزرگسالان سخنران دیگر برنامه بود. او گفت:  با توجه به این که بیشتر از ده میلیون از مردم افغانستان بی‌سواد هستند این مشکل را به تنهایی دولت و وزارت معارف نمی‌توانند حل کنند. این به بسیج مردم و هماهنگی جامعه‌ی جهانی و دولت و سایر افراد کشور نیاز دارد.  او مثالی از هندوستان پیش‌کش نمود که: «در هندوستان اگر یک مامور دولت یک نفر را باسواد بسازد، برایش معاش بخششی  و یا ترفیع داده می‌شود. حتا اگر یک دانشجو کسی را با سواد بسازد دولت امتیاز‌هایی را برای آن در نظر می‌گیرد.» او به فعالیت‌های نهاد های مدنی و موسسات دیگر که در کنار وزارت معارف در زمینه‌ی سواد آموزی کار می‌کنند مثل یونسکو، جی تی زد، هبیتات، جاپان، موسسه ی ملی افغان ها برای آموزش بزرگسالان اشاره کرد. او هم چنین به جلسات ماهانه Life یا ( سواد آموزی برای توانمندی ) اشاره کرد که موسسان آن در هرماه یک بار در معینیت سواد آموزی گرد هم می آیند. این برنامه فعلاً در چهار ولایت تحت آزمایش قرار دارد از جمله ولایت بلخ، بامیان، ننگرهار و ولایت بدخشان. وی در گزارشی از فعالیت های موسسه‌ی ملی افغان‌ها برای آموزش بزرگ سالان گفت در سال گذشته ما  حدود 1257 نفر را تحت پوشش سواد آموزی قرار دادیم که در پهلوی آن حرفه‌هایی را نیز ایجاد کرده اند.

آخرین سخنران برنامه آقای سخی غیرت بود که با ذکر خاطره‌ی از داکتر یوسف ( نخست وزیر سابق افغانستان ) صحبت های خود را آغاز کرد که داکتر یوسف در یک جلسه با دانشجویان در مسکو گفته بود : « ما با بی‌سوادها مشکل نداریم، دهقان افغانستان بسیار خوب می‌داند که چگونه زمین خود را شخم بزند، چه طور تخم بکارد و ... مشکل ما با باسواد‌های افغانستان است. ما تا امروز یک بینش مشترک به خاطر فهم موقعیت تاریخی و سیاسی جامعه‌ی خود نداریم. » او گفت ما مسایل مشخص روز را مطرح می‌کنیم اما رویای ملی خود خود را  برای آینده‌ی افغانستان تعریف نکرده ایم. متاسفانه تا امروز در عرصه‌ی بسیج ذهنیت اجتماعی به دور یک محور مشخص کاری انجام نشده است. او در بخشی از بحث‌های خود گفت ما سه نکته را باید در برنامه‌ی آینده ی خود قرار دهیم:

1-     ارائه تعریفی نو از افغانستان، افغانستان جامعه‌ی مدار بسته ی دیروز نیست.

2-     بسیج ذهنیت ها، ما تا صاحب ذهنیت منسجم ملی نباشیم بسیار دشوار است که برای مشکلات مان راه حل های دوامدار داشته باشیم.

3-     بسیج مردم و نهادینه ساختن امر سواد آموزی در ذهنیت مردم.

او گفت اگر امروز مساله‌ی سواد آموزی به به عنوان یک خواست سیاسی از طرف مردم مطرح نمی‌شود دو دلیل اساسی  دارد یکی غم نان و دیگری غم جان. هم مشکل فقر داریم و هم مشکل امنیت. متاسفانه بسیج اجتماعی مردم برای طرح خواست‌های سیاسی و اجتماعی بسیار ضعیف است.

در پایان این سمینار اشتراک کنندگان به این جمع بندی رسیدند که مبارزه با بی سوادی باید در صدر اولویت های دولت قرار گیرد و با تخصیص بودجه های مناسب برنامه های جامعی برای آن طرح ریزی شود. موفقیت برنامه های سوادآموزی نیازمند بسترسازی فرهنگی و بسیج مردم و توجه و حمایت همه جانبه دولت از آن است.

 

لینک      نظرات ()      

مسعود در زبان ادبیات نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/٢٥

مسعود در آئینه اشعار -درین شب تنهایی

"عبدالطیف پدرام "


   نام ترا، ترانه پرشور می‏کشم
                       شکل ترا، ستاره پرنور می‏کشم

    یک دشت پر شقایق و سنبل، بهار و گل
                  یک داربست، خوشه انگور می‏کشم

    وصلت پرنده‏یی در آن سوی قاف‏ها
                گر راه می‏کشم، همه تا دور می‏کشم
   
    قدت پری گمشده‏گی‏های دره‏هاست
            هی چهره می‏کشم، همه ناجور می‏کشم

     خنیاگرم دونت بناهای منجمد
                  عصیانگرم، زمانه منفور می‏کشم

    من دالی‏ام،‌درخت، یکی دست، حافظه
                 بر ریسمان خانه مهجور می‏کشم

     این میز در مقابل تو، باغ آیینه
        آن مرگ و مرده را، همه کافور می‏کشم

     من شاعرم،‌بخواهم اغراق کنم
            بر دار شعر، گردن منصور می‏کشم

     من خود نگارخانه چینم، ـ نگارگر
             یک تک سوار مرد سلحشور می‏کشم

     گر دره برکشم همه پنجشیر می‏کشم
            مسعود اگر کشم، سر مغرور می‏کشم

                                   برګرفته از پیام مجاهد
لینک      نظرات ()      

تجزیه شږد؟ نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/٢٥

'اجازه دهید افغانستان تجزیه شود'

blackwill_partitionafg

 

به گزارش جاودان به نقل از تلگراف، مشاور اسبق امنیت ملی امریکا هشدار داد که به افغانستان اجازه داده شود تا در امتداد خطوط قومی تجزیه گردد؛ در این صورت ناتو میتواند که نیروهای خود را از افغانستان خارج کرده، اعلام کند که طالبان در منطقه مرکزی خود شکست نمی خورند.

رابرت بلاک ویل، معاون "کاندالیزا رایس" از سال 2003 تا 2004 در سمت مشاور امنیت ملی، قرار است که امروز دوشنبه در سنخنرانی خود در مرکز تحقیقاتی استراتیژیک در لندن خواستار «تغییرات جدی» در اهداف جنگ امریکا در افغانستان شود.

وی به روزنامه دیلی تلگراف گفت که سیاست افزایش نیروها از دو سال به اینسور برای ایجاد ثبات در افغانستان رو به شکست است، و به توجه به شماری کشته شدگان در این جنگ ما قیمت گرانی را می پردازیم. 

وی گفت: "طالبان در این جنگ در حالت برنده شدن هستند، و ما در شکست خوردن. آنها روحیه قوی دارند، و به شورش خود ادامه می دهند. طرح A یا الف رو به شکست است، ما باید طرح B یا ب را روی دست گرفت."

وی در ادامه افزود: "اجازه بدهید که تا طالبان در مناطق پشتون ها در جنوب و شرق افغانستان حکومت کنند، در غیر آن امریکا و متحدین باید قیمت به مراتب بیش از حد را برای جلوگیری آن بپردازند."

آقای بلاک ویل گفت که در رویکرد غرب در افغانستان در یک دهه گذشته «اشتباهاتی بی حد» وجود دارد. برجسته ترین تغییر در سیاست امریکا بعد از حوادث 11 سپتامبر سال 2001، از نابودی القاعده در افغانستان بر تخریب طالبان و نسب یک حکومت دیموکراتیک در کابل بود.

وی در ادامه افزود: "نتیجه این بود که امریکا برای هر گروپ برآورد شده ی 100 نفری القاعده مستقر در افغانستان، 1000 عسکر امریکایی را با مصرف سالانه ی 100 میلیارد دالر متحمل گردد."

آقای بلاک ویل معتقد است که ایلات متحده نه تنها به دنبال دفاع از مردم غیر پشتون باشد، بلکه پایگاه های خود را از جنوب افغانستان نیز تخلیه کند.

"با پذیرش اینکه طالبان حق حکمرانی را در کندهار و سایر مناطق پشتون نشین دارند، امریکا میتواند در صورتی طالبان را در جنوب تهدید کند که آنها اجازه دخول به تروریستان القاعده دهند و یا اینکه آنها دست دارزی به سمت شمال افغانستان کنند."

همچنان وی می افزاید: "آیا چقدر مردم بر این معتقد اند که کندهار مرکزی برای تمدن غرب است؟ هدف دخول ما در افغانستان کنترول کندهار نیست."

"اولویت ما پیش از حمله در افغانستان بر این بود تا طالبان دست از حمایت  القاعده در افغانستان بکشند، نه تغییر رژیم. اداره اوباما هم می گویند که هدف جنگ در افغانستان از میان بردن القاعده است."

به گفته ی وی، در کنار استراتژی منحرف شده، «فساد مطلق» دولت رئیس جمهور حامد کرزی امیدواری های ناتو را برای جلوگیری از رشد مجدد طالبان پس از شکست در سال 2001 تحت تاثیر قرار داد.

"اگر قرار باشد که ما پیش از سال 2015 افغانستان را ترک کنیم، در مرحله ی که ما معتقد شویم که اهداف امنیتی خود را کسب کردیم، این خبر در واقع برای جهادیست ها در سراسر دنیا انگیزه داده، تا نیروی رادیکال و خشونت آمیز اسلامگرایان افراطی خود را جمع و رشد دهند."

در اخیر وی می افزاید: "این خود دلالت بر این خواهد کرد که ما نتوانستیم که به حل و فصل اخلاقی، و سیاست شکیبایی، آنچه را که ما خود به عنوان امری ضروری برای امنیت ملی توصیف کرده بودیم، نائل گردیم."

                                              جاویدان

لینک      نظرات ()      

عید به همه روزه داران مبارک نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/٢٠

خواهران و برادران خراسان زمین!

فرارسیدن عید سعید فطر را بنمایندگی مدرسه فردوسی و بنیاد ورزش خراسان به همه شما مردمان بافرهنگ در هر کجایی جهان که زندگی مینمایید صمیمانه تبریک گفته و از خداوند متعال استدعا میدارم به برکت عید سعید فطر،  فرهنگ و هویت پرافتخار گذشته ما که در اثر حکومات تحمیلی و فرهنگ ستیز کم رنگ گردیده است دوباره احیا گردد و بروح پاک شهدا و سر سپرده گان راه آزادی مانند ابومسلم خراسانی ، میر مسجدی خان کوهستانی، میربچه خان کوهدامنی، حبیب الله کلکانی، طاهر بدخشی،  ، مصطفی کاظمی و میر علی گوهر غوربندی، عبدالخالق هزاره ، مجید کلکانی، اسطوره مقاومت و الگوی ایمان  احمد شاه مسعود و سایر شهدای که در راه شکستن زنجیر استبداد و رژیم های خونخور جان های شرین شان را از دست دادند دعای خیر میدارم. روز های خوش و پُراز شادی و پیروزی برای شما انسان های پاک اندیش و محافظین تمدن پرافتخار خواهانم.

 

دکتر نورالحق نسیمی خراسانی

 
لینک      نظرات ()      

قهرمان عالم بشریت است مسعود نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/۱۸
شــناخت جهـــان امـــروز، از احمــدشــاه مســعود


   

شــناخت جهـــان امـــروز، از احمــدشــاه مســعوداکنون پس در نُهمین سالروز شهادت قهرمان ملی افغانستان شهید احمد شاه مسعود، استراتیزیستان جهان در طرح راهبردهای نظامی – سیاسی شان در مبارزه علیه دهشت افگنی وبه اهمیت تکتیکها و راهبردهای نظامی در مبارزه موثر احمدشاه مسعوددکتر صاحبنظرمرادی در برابر تروریسم بخوبی پی برده اند. مسعود که به تنهایی اما در همگامی بامردم افغانستان دربرابر غول دهشت افگنی استوار ایستاد وباعزم راسخ دربرابر معاون وزیرخارجه امریکا خانم رابین رافایل اظهار نمود که اگر به اندازه کلاهم درافغانستان جای داشته باشم دربرابر دسایس پاکستان وایادی آنها القاعده وطالبان مبارزه و از افغانستان دفاع میکنم.  

 

درحال حاضر کشور های عضو پیمان ناتو درحدود چهل کشور جهان باداشتن بیشتر از یکصد هزار نیروی کماندویی بااسلحه وتخنیک پیشرفته نظامی پس ازنه سال افت وخیز نظامی واستخباراتی نتوانسته اند در مقابله باطالبان برتری نظامی حاصل کنند؛ وپیوسته به شکست استراتیژی جنگی خود در افغانستان معترف هستند. این درحالیست که حدود بیشتر از دوصدهزار نیروی همکار درتشکیل اردوی ملی وپلیس ملی افغانستان پیش مرگ صحنه های عملیاتی آنها بوده وازین نیروها استفاده موثری بعمل می آورند.

به اعتراف مقامات دولتی درحدود چهل هزارفرد مسلح مربوط به شرکتهای امنیتی خصوصی مشغول تامین امنیت موسیسات خارجی وداخلی هستند وشایددرهمین حدود درچارچوب امنیت ملی فعالیت میکنند. یعنی با یک محاسبه تقریبی درمیابیم که حدود چهارصدهزارفرد مسلح درمقابل عوامل تروریسم درصحنه نبرد وجوددارند، اما سروصدای آنها مبنی برنیرومندی دشمن وامکانات باخت شان درین آزمون مورال صعیف پنتاگون وناتو رابرمیتاباند.

غرب وامریکا باشناخت ناقص ازعمق ساختارهای سیاسی استراتیژیک وماشین جنگی فعال شده توسط (آی ایس آی) درمنطقه که قدمه های نخست عملیاتی خودرادرزمان دولت مجاهدین (1373-75) با حمله به افغانستان آغازکرد ودریک حرکت دراماتیک پیروزگردید، هم خود وهم افغانستان رابه سراب پریشانی وپرتگاه بحران تباهی آور کشانیده اند. برمبنی همینگونه شناختهای سطحی بود که پس ازخارج نمودن طالبان ازقرارگاههای جنگی شان به خاطرقلع وقمع آنها به تعقیب شان نپرداختند وبا نادیده گرفتن عمق استراتیژی مداخله گرانه پاکستان درافغانستان زمینه احیاء وبرگشت دوباره طالبان رابه نمایش قدرت فراهم نمودند.

اشتباه دیگرغربیها وامریکایی ها درکارمبارزه با هراس افگنی، حذف سنگرداران طبیعی آن زیر نام جبهه متحد ملی درین کارزار ازصحنه مقابله باطالبان بود. چنانکه میدانیم چریکهای رزمی این جبهه تحت رهبری احمد شاه مسعود درراستای نبردبا طالبان ازتجربه وپختگی لازم برخورداربودند، وبا طبعیت ارضی وتکتیک حمله وگریزدربرابرحریفان خویش چون طالبان مهارت وشهامت خوبی داشتند.

اخیراً کوراسول گلدستین استاد علوم سیاسی دردانشگاه دولتی کالیفورنیا واستراتیژیست درمقاله ای تحت عنوان "اوباما درجستجوی مسعودجدید" چاره کاررادرامحای خطرات تروریستی وبرونرفت امریکا ازلجنزارطالبان درتجزیه کشورمطرح نموده است، واین طرح رامقدم برکوراسول دیپلوماتهای دیگرامریکایی مثل بلک ویل هم عنوان نموده اند، که درجای خودش قابل توضیح میباشد.

دانشمند امریکایی به دولت بارک اوبا پیشنهادنموده است، تابمنظور مبارزه جدی علیه دهشت افگنی عملیات هوایی خودرابا فعالیتهای چریک های افغانستانی ضد طالبی وضد پاکستانی (منظورش مجاهدین جبهه مسعود است) برنامه ریزی مشترک نماید.او باورمند است که "گروههای مسلح افغانستانی باجنگ سرسختانه علیه طالبان شاید نتایج بهتربدهد نسبت به عملیاتهای عظیم سربازان امریکایی واروپایی به کمک مشکوک ارتش وپولیس افغانستان. به مشکل میتوان باورکرد که سربازان افغانی تربیت یافته دست امریکا که نیروهای ناموثروغیرقابل اعتمادهستند ودرصفوف آنها بسیارزیاد طالبان واستخبارات پاکستان نفوذ دارند، بتوانند جای نیروهای امریکا وناتو که افغانستان راترک میکنند، پرکنند."

اکنون برای مردم افغانستان وجهان شناخت مسعود دررابطه بادودیدگاه مهم وی پیرامون خطرکمونیسم صادراتی واشغالگرشوروی درقرن بیستم، وخطربروز وتوسعه یابی تروریسم درآغاز قرن بیست ویکم اهمیت زیادی پیداکرده است. اوبا درک این تهدید، خود تاپای جان درمقابله باین دوخطربزرگ جهانی سنگرداری نمود وبه موفقیتهای هم نایل آمد.

آنچه درشناخت مسعود پس ازپایان زنده گیش درآئینه عملکردهای پیروانش قابل یادکرد است بسیاردردانگیز وسوال سازگردیده است. اوکه بارامانتهای ارزشی چون جهاد، اسلام وساختاریک نظام ملی فاقد استبداد وقوم سالاری رابدوش کشید، ازخون او وسنگینی محموله تعهداتش ازسوی اکثردوستان نیمه راه بخوبی تمثیل وپاسداری نشده است، وکسانی هم حتی ازنام مسعود نردبان شهرت برافرشتند وخود ندانستند که هدف ازشناخت مسعود تکرارنام اودرتریبونهای نمایشی محافل مجلل نبوده، بلکه میبایست تا ازنام وآدرس مسعودوخونهای ریخته شده فرزندان معصوم میهن برسرزمین افغانستان درزیرلوای آزادی وشرافت انسانی، برای حل دشواریهای موجود وساختاریک دولت فرگیر ملی فارغ ازتناقضات قومی، مذهبی وسمتی استفاده بعمل می آمد.

امروزکه امریکائیان به ارزش شخصیت واهمیت کارمسعود پی برده اند، این شناخت میتوانست قبل ازوقوع وقایع استخوان شکن ازسوی دوستان مسعود به مجامع ذیعلاقه درکارزارافغانستان پیشکش شود تامردم ماازفرورفتن درعمق چالشها، ناباوریها ودفع همدیگرنجات مییافتند.

یادکرد وتجلیل ازشخصیت مسعود باگذشت نه سال سناریوی تکراری باجمع کردن آدمهای زیادی درزیریک سقف وبا رنگ ولعاب نمودن تصاویراین قهرمان صحنه های رزم وپیکار وبازگویی خاطرات کسانی که با او همکارفزیکی بوده اند، نه همپیوند اندیشه وفکر، دیگربه یک نمایش بیهدف وبازاری درآورده شده است.

نباید فراموش کرد که مسعود همیشه گفتنی داشت مبنی برینکه "وحدت ملی زمانی تامین میگردد که مبنای کاررعایت عدالت اجتماعی باشد" واین گفته او فوق العاده درنظام اجتماعی وسیاسی افغانستان ازعمق وپهنای منطقی بهره میگیرد، وبه یقین گفته میتوانیم که مسعود مصصم بود تاخود درین پویه تاآخر خط برود، وتازمانی ادامه دهد که دیگر درذهن دولتمداران افغانستان بجای کلمه "قوم وقبیله" نام "مردم" جانشین گردد. این پیامی بود که میبایست ازحنجره همرزمان مسعود بگوش نسلهای آینده طنین میانداخت. درود برروان همه راهیان راه آزادی وشرافت ملی.

لینک      نظرات ()      

یادآمیر صاحب ګرامی باد نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/۱٧

 

 

مهمان سرکش 

٠

 جلسه القاعده در قندهار

 

بخش اول

 

درسال های 1997- 2000 فشار اداره کلنتن و مقامات سعودی بر طالبان به منظور راندن و یا تحویل دهی اسامه بن لادن به امریکا، به حدی بود که سران طالبان را در باره این که بار اسامه را چه گونه از دوش خود بردارند، بر سر دو راهی دردناکی قرار داد. سلمان عمری سفیر عربستان سعودی در کابل در دیدار با ملاحسن وزیر خارجه طالبان با صراحت لهجه گفت:

شما باید روی این پیشهاد فکر کنید و سپس آن را عملی نمائید:

یک: اسامه را به حکومت عربستان تحویل دهید.

دو: او را از افغانستان برانید.

سه: او را بکشید.

چهار: و یا به امریکا تحویل بدهید.

ملاحسن در پاسخ به سفیر عربستان گفت:

ما هیچ یک ازپیشنهادات شما را نمی توانیم عملی کنیم.

سفیر سعودی ناگاه بر آشفته شد. درحالی که از در اتاق بیرون می رفت، به استماع دلایل ملاحسن علاقه نشان نداد. ملا حسن درادامه سخنانش به سفیر سعودی گفت:

این که ما شما را محترم می شماریم، دلیلش این است که قبله مسلمانان در خاک شماست وگرنه مردانه گی شما برای ما معلوم است!

درحالی که عربستان از حامیان آشکار تحریک طالبان به شمار می رفت، پاسخ قاطع ملاحسن به سفیرسعودی، مقامات عربستان را در نا امیدی فروبرد وسبب شد که سلمان عمری به زودی کابل را ترک کند.

مقارن همین حوادث، طالبان در تلاش برای اقناع امریکا وغرب برای کسب مشروعیت جهانی، به هر دری می کوبیدند اما امریکا و عربستان از آنان می خواستند که اسامه را به آنان تحویل دهند؛ این چیزی بود که در آن سال ها از حیطه قدرت طالبان که خود با جنگ فرسایشی وبدون نتیجه با احمد شاه مسعود درگیر بودند، فراتر بود.

سازمان جاسوسی امریکا فاش کرده است که شهزاده ترکی مقام برجسته دولت سعودی بعد از تسخیر کابل به دست طالبان، به رهبران آن گروه گفت که دولت سعودی به خاطر پناه دادن اسامه بن دلادن در افغانستان کدام اعتراضی ندارد. وی مدعی شده بود که طالبان به دربار سعودی پیام داده اند که آیا بن لادن را تحویل می گیرید، یا آن که در افغانستان باقی بماند؟

رهبری سعودی درجواب گفته بود: بهتر است درافغانستان بماند.

قبل از آن، وقتی بن لادن در ماه مه 1996 بار دیگر با گروهی از جنگجویان عرب، محافظان و اعضای خانواده اش- از جمله سه همسر و 13 فرزندش- به وسیله هواپیمای کرایه شده آریانا در جلال آباد فرود آمد، عربستان سعودی هیچ اعتراضی نکرد. وی تا زمان تسخیر کابل و جلال آباد توسط طالبان در سپتامبر 1996، در آنجا تحت محافظت شورای جلال آباد به سر می برد. او در 1996 اولین اعلامیه جهاد علیه امریکایی ها را انتشار داد که به گفته وی قصد داشتند عربستان سعودی را به اشغال خود در آورند. در اعلامیه آمده بود:

«دیوار های سرکوب و تحقیر جز با رگبار گلوله ها ویران نمی شود».

او در سال 1997 با بر قراری رابطه دوستانه با ملا عمر به سوی قندهار حرکت کرد و تحت حمایت طالبان در آمد.

مولوی محمدیونس خالص اولین رهبر جهادی بود که به بن لادن بیعت کرد. به زودی پیشروی های طالبان به سوی کابل آغاز شد و اسامه بن لادن درآستانه سقوط جلال آباد از سوی طالبان، سه میلیون دالر در اختیار آن گروه قرار داد و پناه گاه خود درجلال آباد را« سرزمین خراسان» نامیدکه اشاره ای به پیشینه امپراطوری اسلامی درین مناطق بود.

درهمین زمان امریکا پیام سری فرستاد:

خواهان تماس با طالبان هستیم!

به نظر می رسید که خطر القاعده برای کاخ سفید چندان به اندازه ای جدی نبود که امریکا به حذف فزیکی اسامه بن لادن راضی شود. یک مقام سیا در کاخ سفید اظهار داشت:

استفاده از قوه نظامی برضد بن لادن را زمانی مجاز می دانم که حمله بن لادن برضد امریکا یک امر حتمی باشد.

درآن زمان احمدشاه مسعود فرمانده اصلی جنگ برضد طالبان والقاعده که به سوی گردنه های هندوکش عقب نشسته بود، اعلام کرد:

بیست وهشت هزار افراطی عرب و پاکستانی برای حمله قطعی برای اشغال کل کشور وارد جبهات نبرد شده اند. بربنیاد اسناد سیا، مسعود به رهبران امریکا هشدار داد:

امریکا در نهایت به این نتیجه خواهد رسید که طالبان دشمن آن کشور اند.

مسعود در دیدار با هیأت سی آی ای و کارل اندرفورث مقام ارشد وزارت خارجه امریکا گفت: برنامه سیا بر علیه بن لادن محکوم به شکست است. زیرا امریکا تمام توجه خود را علیه بن لادن و چند تن از همکارانش معطوف داشته و عواملی را که باعث نیرومند شدن او شده، ازنظر انداخته است.

مسعود افزود:

اگر بن لادن بازداشت هم شود، امریکا با مشکلات بزرگی درافغانستان مواجه خواهد بود؛ زیراالقاعده بزرگ تر از بن لادن وظواهری است وصدها وهزاران پیرو بن لادن به کمک طالبان به حملات علیه امریکا و کشور های آسیای میانه دست خواهند زد.

با این حال پیش از آن، بانو رابن رافایل معاون وزارت خارجه امریکا درجلسه سری شورای امنیت سازمان ملل متحد گفته بود:

طالبان اکنون یک واقعیت بین المللی اند. به نفع افغانستان و هیچ کدام ما نخواهد بود که آنان را تجرید کنیم.

سازمان سیا افشا کرده است که درآن زمان، امریکا هنوز متقاعد نشده بود که مسعود می تواند یک«متحد مطمئن» باشد.

با روی کار آمدن مولوی عبدالوکیل متوکل به کرسی وزارت خارجه طالبان، فشار ها بر اسامه بن لادن افزایش یافت. متوکل هوشمند ترین چهره سیاسی طالبان، برخلاف بسیاری از سران آن گروه احساس کرده بود که اگر حکومت نوبنیاد طالبان، اسامه را از آغوش خویش به دور نیاندازد، به مشروعیت بین المللی دست نخواهند یافت. وی سعی داشت وضعی پیش بیاید که طالبان اراده خود را برای اخراج و یا تحویلی اسامه به امریکا مشخص کنند تا بقای حکومت طالبان دست کم در انظار غربی ها مسجل شود.

در زمان حضور متوکل در وزارت خارجه، بحران رابطه میان وی و اسامه وایمن الظواهری از پرده برون افتاد و تقریبا شکل علنی به خود گرفت. حتی در ایام عید، اسامه به دیدار متوکل نرفت و آقای متوکل نیز از رفتن به خانه اسامه که در جوار خانه ملاعمر واقع بود، احتراز جست. آقای متوکل با اشاره به حضور اسامه در افغانستان، گفت:

مهمان نباید خانه را خراب کند!

پیش از آن، به دستورمقامات طالبان، تجهیزات ارتباطی و تبلیغاتی اسامه بر ضد عربستان وامریکا ضبط شده بود و بن لادن در رهبری جنگجویان و اصدار دساتیر به شبکه های خویش به خارج از افغانستان، با دشواری های دست و پاگیری رو به رو شده بود. اسامه از مولوی متوکل عمیقا ناراض بود و از فشار های وی به ستوه آمده بود. او درجایی گفته بود:

ما دو دشمن داریم، یکی امریکا و دیگرش وزارت خارجه طالبان!

برای رفع کدورت میان مولوی متوکل و بن لادن، تصمیم گرفته شد که ملا امیرخان متقی عضو شورای رهبری طالبان، با بن لادن ملاقات کند.

ترجمان افغان که صورت گفت وگو های بن لادن و متقی را به زبان پشتو و عربی برگردان می کرد، چنین می گوید: نام وشهرت ترجمان بن لادن و متقی محفوظ است.

هنگام نزدیک شدن به خانه، بن لادن شخصا در آستانه در ظاهر شد. خانه اسامه مسما به دارالسلام بود که درجنوب شهر قندهار واقع بود. این خانه از خشت خام درست شده و دیوارهای کاه گلیش هنوز رنگ نشده بود. درمیان اتاق چند دوشک هموار بود و نقشه بزرگ کره زمین از دیوار آویخته بود. کشورهای اسلامی درین نقشه، با خط درشت سبز مشخص شده بودند. وما را به درون هدایت کرد. اسامه بلافاصله از موقعیت خویش ابرازنارضایی کرد و طالبان را مورد ملامتی قرار داد. وی گفت:

شما ( طالبان) وقت مرا ضایع کردید. درین گوشه، دستانم را بسته اید. ( اسامه با حرکات دست خویش، حالت دسته بسته بودن خویش را تمثیل می کرد) و زبانم را نیز مهر کرده اید. (او دست خود را به سوی دهانش برد و بستن دهان را تمثیل کرد. ) مرا از فریضه جهاد مانع می شوید. این چه وضعی است؟ چه گونه ممکن است این وضع ادامه یابد؟ شما باید وضع وموقعیت جهان اسلام را در نظر داشته باشید که در فلسطین، کشمیر و چچین چه می گذرد؟

ملا امیرخان متقی در پاسخ اسامه گفت:

وقتی یک مسلمان عقب امام اقتدا می کند، باید از وی متابعت کند.اشاره به ملاعمر رهبر طالبان است که بر اثر یک شورای چند صد نفری به حیث امیرالمؤمنین اعلام شد که ظاهرا اسامه نیز نسبت به این گزینش بیعت کرده بود و درسایه حکومت طالبان زندگی می کرد. اگر چنین نکند، نمازش اجابت نمی شود. ما از بابت حضور شما در افغانستان به شدت زیرفشار هستیم. حالا که افغانستان حداقل پناه گاه مسلمانان است، اگر این جا هم خراب شود، چطور خواهد شد؟ وقتی بر امامی اقتدا کردید، آیا در نصف نماز می توانید قطع نیت کنید؟ امارت اسلامی یک چیز می خواهد و شما چیز دیگر. ما زیر فشار جنگ و مشکل اقتصادی قرار داریم و در برابر مردم خویش نیز مسئولیت هایی داریم.

مترجم می افزاید:

متقی در توجیه اعمال فشار طالبان بالای اسامه، از مقاومت مسعود به حیث بزرگترین معضل داخلی یاد آوری کرد وفشار های عمومی جهانی برضد اداره طالبان را تشریح کرد.

بعد از صرف غذای چاشت، اسامه با کلماتی فشرده و احتیاط آمیز به طور سربسته به ملا متقی گفت:

من مشکل داخلی شما را حل می کنم!

سخن اسامه هرچند کوتاه و فاقد توضیح جزئیات بود، اشاره قاطعی به حل «مشکلات داخلی» بود. چون دیگران حضور داشتند، استعمال عبارت مؤجز از سوی اسامه، قابل درک بود؛ اما من متوجه شدم که ملامتقی پیام مهمی را از گفتار کوتاه اسامه در نیافته است و درین باره سوالی هم مطرح نکرد. فکر کردم که وی برای طالبان، امکانات مالی و تجهیزات جنگی ویا کمک های مالی بیشتر فراهم می کند؛ اما آینده نشان داد که اسامه احمد شاه مسعود را به عنوان یکی از"مشکلات" کلیدی در سرنوشت خودش و طالبان، هدف گرفته بود.

بخش دوم

جلسه القاعده درقندهار

سال 2000

اسامه نشست بزرگی را به اشتراک سران چند کشوری القاعده درخانه اش درقندهار ترتیب داد. محمد هاتف و ابوحفص"کبیر" از مهره های درشت شبکه القاعده نیز حضور داشتند. اسامه در جمع حضار، از وضع دشوار القاعده در قلمرو طالبان سخن راند و ضرورت همکاری اساسی با طالبان را در امر درهم کوبیدن "جبهه مقاومت" به فرماندهی احمدشاه مسعود مطرح کرد. به زودی روشن شد که هدف اصلی این نشست، جو سازی علنی درمیان فرماندهان و فعالان القاعده به منظور حذف فزیکی احمدشاه مسعود بود.

جلسه قندهار در پایان فیصله کرد که "ابوحانی" یکی دیگر از سران القاعده که با استاد سیاف درافغانستان از گذشته رابطه نزدیک داشت، طرح ترور مسعود را تهیه کرده و در محضر رهبر القاعده نهایی سازد. ابوحانی ظاهرا دربوسنیا ازدواج کرده و درهمان جا زندگی داشت. وی ریش سرخ رنگ و صورتی خال دار داشت واز زمره فعالان عملیاتی القاعده به شمار می رفت. ابوحانی که خود نویسنده مستعد بود، در زمان جهاد، مدیر مسئول مجله عربی زبان البنیان المرصوص ارگان نشراتی اتحاد اسلامی به رهبری استاد عبدالرب رسول سیاف در پشاور بود.او در چچین، سومالیا وتاجکستان نیز جنگیده بود.

ابوحانی برای اجرای مصوبه جلسه القاعده از بوسنیا وارد قندهار و کابل شد. مانع اصلی بر سر اجرای برنامه ترور مسعود، روند پیچیده قانع کردن فعالانی بود که باید برای اجرای عملیات انتحاری آماده می شدند. طالبان در آوان مقابله با مسعود، قصد ازمیان بردن او را نداشتند. تا حالا نیز مدارکی در خصوص دست داشتن صریح مقامات طالبان درترور مسعود در دست نیست. اگر چنین نیتی در کار بود، طالبان به آسانی قادر بودند که مسعود را در جریان مذاکره در شهرستان میدان شهردرسال 1374، بازداشت و یا نابود کنند. سازمان القاعده با درک این نکته که مسعود همچون دیوار استواری در رخنه به سوی آسیای میانه و افغانستان در برابر برنامه "جهانی" القاعده قرار گرفته است، ظاهراَ از مدت ها پیش، تلاش هایی را آغاز کرده بود تا روحیه فعالان خود را برای حذف مسعود از صحنه جنگ، تغییر بدهد؛ اما این تلاش ها هنوز نتیجه دلخواه به بار نیاورده بود.

اعضای القاعده دست کم می دانستند که مسعود یک فرمانده مسلمان است و قتل فرمانده مسلمان جایزنیست. مسأله ترور مسعود از نخستین حملات گسترده طالبان والقاعده در خطوط نبرد"شمالی" درزمستان سال 1375 خورشیدی باردیگر به عنوان یک امر کلیدی مطرح شده بود. در حملات نوبتی هزاران طالب و جنگجویان عرب بر مواضع مسعود در شهرک های قره باغ و بگرام و نواحی وسیع کوهدامن، تقریبا تمامی طلایه داران یا «خط شکنان» به سوی پنجشیر کشته شده و یا به دام افتاده بودند.

نتیجه گیری سران القاعده و طالبان این بود که پروژه اشغال سراسر افغانستان در موجودیت مسعود، عملی نخواهد شد؛ مگر این که احمد شاه مسعود از صحنه خارج ساخته شود. مانع دیگر درامر تعمیل برنامه القاعده آن بود که در وصیت نامه عبدالله عزام، مؤسس سازمان القاعده با صراحت ذکر شده است که اعضای القاعده باید به رهبران جهاد افغانستان، فرماندهان ارشد آنان به خصوص احمد شاه مسعود، احترام داشته باشند!

دکتر عبدالله عزام در ابتدا مخالف احمدشاه مسعود بود اما وقتی به پنجشیر- پایگاه مسعود- سفر کرد و از نزدیک با مسعود آشنا شد، تغییر عقیده داد و به خدا سوگند خورد که مسعود بزرگ تر از ناپلئون است که زمانی کمر به فتح سرزمین روسیه بسته بود اما شکست خورده بود. منظور دکترعزام آن بود که مسعود امپراطوری شوروی را بر لبه پرتگاه شکست رسانیده است که زمانی همین امپراطوری، ناپلئون را مغلوب کرده بود. دکتر عزام در24 نوامبر سال 1989همراه با دو فرزندش در پشاور به هنگام ورود به مسجد براثر انفجار بم از پا درآمد. براساس اسناد سازمان سیا، عزام بنیان گذار سازمان حماس فلطسین نیز بود. بدین ترتیب خیلی احتمال دارد که اسرائیلی ها درعقب ترور وی قرار داشتند. گروهی بدین باورند که ممکن است حکمتیار و بن لادن در قتل وی دست داشتند اما سازمان سیا احتمال می دهد که بن لادن درقتل وی دست نداشت؛ زیرا "وی تا هنوز آبدیده و بی رحم نشده بود

رهبران القاعده در جلسه قندهار به وصیت دکترعبدالله عزام التزام چندانی نشان ندادند و برای ایجاد یک بهانه قوی و تولید عصبیت در ذهن مجریان ترور تلاش های شان را دو برابر کردند. در نشست های قبلی طالبان و القاعده، دست کم در باره بازداشت احمد شاه مسعود توافق حاصل شده بود.

در مرحله نخست، درطرح القاعده، بازداشت مسعود بیش بینی شده بود. به همین منظور ابوعلی یکی از کادر های القاعده که درزمان جهاد با انور"دنگر" فرمانده جمیعت اسلامی درقره باغ کابل ( که به تازه گی به طالبان پیوسته بود) مأمور اجرای این برنامه شد. براساس طرح ابوعلی، نیروهای انوردنگردر خطوط مقدم نبرد درشمالی، براساس یک سازش قبلی، باید صف طالبان را ترک کرده و به نیروهای تحت فرمان مسعود تسلیم می شدند و دریک عمل مشترک ناگهانی، مسعود را به دام می افگندند و یا به زندگی اش خاتمه می دادند.

پیش بینی القاعده چنین بود که بعد از تسلیمی افراد دنگر، روحیه رزمی نیروهای مسعود بالا می رفت و احساس قدرتمندی برای شان دست می داد و به زودی به سوی کابل یورش می بردند. برای نیروهای خط اول طالبان دستور داده شده بود که در صورت یورش قوت های مشترک مسعود و انور دنگر به سوی گردنه های اطراف پایتخت، عقب نشینی کنند و مهاجمان را فرصت دهند که به کابل نزدیک شوند. پیش بینی ابوعلی آن بود که مسعود ازین فتح بزرگ و غیرمنتظره به هیجان می آید و به زودی برای دیداراز صحنه های جنگ در خطوط مقدم می شتابد که به زودی از سوی نیروهای انور دنگر بازداشت شده به کابل انتقال داده می شد و یا در بدترین حالت به قتل رسانیده می شد.

بر بنیاد طرح القاعده نخست تصمیم گرفته شد که خانواده های رزمندگان خط اول تحت فرمان انور"دنگر" که به طور ساخته گی به نیروهای مسعود ملحق می شدند، درکابل و قندهار اسکان داده شوند. هدف ازین اقدام، تأمین مصئونیت خانواده ها و اطمینان خاطر جنگجویان خوانده شده بود، اما این اقدام در واقع مقابله احتمالی با تفنگدارانی بود که احتمال می رفت دریک موقعیت متغییر، واقعا با مسعود متحد شوندو درجهت خلاف نقشه طالبان والقاعده عمل کنند. انتقال خانواده ها نوعی اسارت غیررسمی آنان به شمار می رفت. اما فرد رابط میان طالبان و مسعود به زودی اطلاع داد که شبکه مسعود ازین طرح آگاه شده است!

یکی از سران القاعده با لحنی صریح به ملاعمر می گوید:

این راز از سوی افراد شما فاش شده است. این شخص بدون شک با مسعود رابطه نزدیک دارد!

ملاربانی رئیس شورای رهبری طالبان درکابل درجلسه القاعده و طالبان حضور داشته است و نتیجه گیری احتمالی این بود که ملا ربانی ازین راز پرده برداشته است. آنان به یاد می آوردند که ملاربانی درجریان مذاکره مسعود با سران طالبان درمیدان شهر در سال 1373 نیز حضور داشت. واقعیت این است که مسعود با تکیه بر حضور ملاربانی حاضر شده بود برای مذاکره با سران طالبان با دست خالی به میدان شهر برود. شرح بیشتر این قضیه را درکتاب" مسعود درنبرد استخباراتی" نوشته همین نویسنده می توانید دنبال کنید.

القاعده همچنان درکمین فرصت بود تا برای از بین بردن مسعود، ازحوادث بهره برداری کند. تبلیغات القاعده به منظور مخدوش کردن اعتبار جهادی و اسلامی احمد شاه مسعود از سال ها قبل درسراسر جهان اسلام ادامه یافته بود.

همزمان با افزایش تنش ها در افغانستان، زمین لرزه مرگباری در شهرک رستاق ولایت تخار، جان هزاران تن را گرفت و آبادی های زیادی را ویران کرد. دولت اسلامی به رهبری پروفیسور برهان الدین ربانی که با طالبان درچندین جبهه می جنگید، از تأمین خواروبار و سرپناه برای هزاران تن از زلزله زده گان عاجز بود. مترجم افغانی الاصل القاعده می گوید:

شماری از کشور ها به آسیب دیده های زمین لرزه شهرستان رستاق کمک های اضطراری بشردوستانه ارسال کردند. به سازمان القاعده گزارش رسید که دولت اسرائیل نیز محموله های امدادی را از طریق خاک تاجکستان به رستاق فرستاده است و سرپرستی ارسال کاروان های امدادی اسرائیل به ولایت تخار به دوش سفیر آن کشور در دوشنبه پایتخت تاجکستان بوده است. کشف خبر ارسال محموله های امدادی اسرائیل وپذیرش آن از سوی حکومت آقای ربانی به القاعده فرصت فراهم کرد که این مسأله را در یک عملیات بمباران تبلیغاتی برای پیروان خویش در سراسر جهان تسری بخشد. القاعده همچنان درتبلیغات خویش پیوسته شایع می کرد که دولت اسلامی به رهبری آقای ربانی از سران اسرائیل تقاضا کرده است که درزمینه رابطه دولت اسلامی با ایالات متحده امریکا، به آنان یاری برساند. مطبوعات پاکستان براساس هدایات سازمان استخباراتی آن کشور نیز با نشر اخبار وعکس های احمد شاه مسعود و پروفیسور برهان الدین ربانی درین تبلیغات از قبل سازماندهی شده، شرکت جستند. تا کنون فرد و یا افراد رابط که به گفته مترجم القاعده از سوی حکومت اسلامی با اسرائیل در ارتباط بوده است، معرفی نشده و هیچ مدرکی نیز درین زمینه فاش نشده است.

با انتشار این شایعات در واقع تبر القاعده دربرخورد با دولت اسلامی به ویژه برضد احمد شاه مسعود دسته پیدا کرده بود. از لابه لای عملیات تبلیغاتی القاعده که عمدتا ازطریق پخش اوراق تبلیغاتی و پیام های ویدیویی انجام می گرفت، به مخاطبان این طور تلقین می شد که احمد شاه مسعود با جهان اسلام به مقابله برخاسته است و حاضرشده است که حتی از اسرائیل- دشمن سوگند خورده مسلمانان- کمک دریافت کند.

  

 

به سوی هندوکش

بخش دوم 

انگیزه آفرینی القاعده بر ضد مسعود به مراحل نهایی خود نزدیک می شد. چون آغاز حرکت به یک رشته تحولات دیگر نیز وابسته بود، فضا آفرینی و تربیت افراد برای اجرای عمل انتحاری هرچند به معنای پایان پروژه حساب نمی شد؛ اما پروسه تقرب به این هدف متوقف نشده بود. دکترابوحانی مجری این پروژه اکنون به قندهار احضار شده بود.

القاعده مدت ها پیش در باره ترور احمدشاه مسعود پژوهش هایی انجام داده بود. اینک دو تن از تروریستان حرفه ای به نام های جعلی محمد کریم توزانی و محمد قاسم بقالی که ظاهراَ اهل مراکش معرفی شده اند، آماده انجام عملیات انتحاری برضد مسعود بودند. درحقیقت امر، اسم اصلی کریم توزانی، عبدالستار دهمن و نام قاسم بقالی، السویر بود. القاعده پاسپورت های بلژیکی برای آنان تهیه کرده و شناسنامه های خبرنگاری از نام سازمان « المرصدالاعلامی الاسلامی» نیز دراختیارآن ها قرار داده شده بود. خلیل الرحمن سکرتر اول سفارت پاکستان در لندن در پاسپورت های آنان، ویزای «ملتی پل» پاکستان را صادر کرده بود. هردو خبرنگار نامه ای را درجیب داشتند که از طرف «یاسرالتوفیق السدی» یاسرالتوفیق السدی یک پناهنده مصری در انگلستان است. وی درسال های دهه شصت خورشیدی بعد از ترور انورالسادات رئیس جمهور سابق مصر مظنون واقع شد و به لندن گریخت. مرکز اسلامی را که وی درلندن تأسیس کرده است، تحت پوشش سازمان استخبارات انگلیس است.مدیر مرکز اسلامی المرصد الاعلامی الاسلامی به آدرس استاد عبدالرب رسول سیاف تحریر شده بود.

این دو خبرنگار (طوری که بعداَ فاش شد) درهیچ یک ازمراکز خبری سابقه کاری نداشتند.

ترجمان افغانی الاصل القاعده شرح می دهد:

سازمان القاعده در ولایت قندهار نهاد آموزشی – تبلیغاتی "مکتب الاعلام" را تأسیس کرده بود. چاپ و نشر اوراق و جزوه های تبلیغاتی و مجله ها به زبان عربی یکی از وظایف کلیدی این مرکزبه شمار می رفت. محصولات این مرکز به تمامی شبکه های وابسته به القاعده در سراسر دنیا به طور منظم ارسال می شد. این مرکز دارای دستگاه های الکترونیک چاپ ونشر به خصوص ابزار های کمپیوتری بود. لوازم و قطعات دستگاه های کمپیوتری در آن سال ها در افغانستان بسیار محدود بود و قطعات ضروری آن با استفاده از هواپیما های کوچک سازمان ملل متحد که درهر هفته میان اسلام آباد- کابل و قندهار در رفت و آمد بودند، از بازار های پاکستان تأمین می شد. لوازم تحریر و قطعات مورد نیاز دستگاه های کمپیوتری نیز هر چهارشنبه به قندهار منتقل می گشت.

در یک چهارشنبه سال 2000 هواپیمای ملل متحد در قندهار به زمین نشست اما مأموران مکتب الاعلام از میدان هوایی دست خالی برگشتند و اطلاع دادند که محموله های مورد نیاز کمپیوتر های این مرکز از اسلام آباد ارسال نشده است. دفتر القاعده درقندهار با مرکز خویش در پاکستان تماس برقرار کرد تا علت نرسیدن ابزارهای موردنیاز را جویا شود. دفتر القاعده در پاکستان توضیح داد که وسایل مورد نیاز از طریق دفتر کویته مرکز ایالت بلوچستان از طریق زمین به قندهار ارسال خواهد شد.

یک هفته بعد، موتری از راه رسید که محموله هایی به شکل کارتن را از کویته انتقال داده بود.

ترجمان به نقل از مسئول مکتب الاعلام ادامه می دهد:

دستور دادم که کارتن ها و بسته های ارسالی را در انبار( گدام) جا به جا کنند. قرار شد روز شنبه محموله ها را باز کنند. شب در خانه ابوحفص صغیر( اهل موریتانیا) مهمان بودم. وقتی غذای شب را صرف کردیم، فرد ناشناسی که چهره اش بیشتر به افغان ها شبیه بود، وارد اتاق شد و بیخ گوش ابوحفص چیز هایی گفت. ابوحفص رو به من کرد وپرسید:

چیزی هایی از کویته برای شما رسیده است؟

جواب دادم: آری چند بسته و کارتن رسیده است.

ابوحفص به همان فرد شبیه افغان اشاره کرد:

یک کارتن مواد رسیده، مربوط این هاست!

شاید مهمانی من درخانه ابوحفص، ازقبل سازمان دهی شده بود. فردا، دونفر، یکی نسبتا چاق و دیگری ریش دار به اتفاق یک کودک، سوار بر یک موتر نوع سراچه موتر هایی است که واگن کوچکی درعقب خود دارد. در شهرکابل و دیگر شهرهای افغانستان اکثراَ ازین نوع موترها به حیث تاکسی استفاده می شود.برای گرفتن بسته خویش به انبار آمدند. وقتی وارد انبار شدیم، یکی ازآنان به یک کارتن اشاره کرد:

این بسته از ما است!

اگر چه کارتن متعلق به آن ها چندان سنگین نبود، به شکل ویژه و با دقت بسته بندی شده و بر چهار اطراف آن چسب زده شده بود. من گفتم:

باید کارتن ها را باز کنیم... زیرا احتمال دارد این کارتن مال مکتب الاعلام باشد و شما سرگردان شوید! یکی از آنان کارتن را گشود. مشاهده کردم که یک کمره فیلم برداری مستعمل درمیان کاک های سفید رنگ با احتیاط جا به جا شده بود و چیز دیگری که توجه مرا جلب کند درکارتن وجود نداشت. تعجب کردم که این کمره کهنه چه ارزشی دارد که با چنین وسواس و دقت درین کارتن جا گرفته و به قندهار فرستاده شده است!؟

ازآنان سوال کردم:

این کمره کهنه چرا درین کارتن با احتیاط جا داده شده است؟

آن دو نفر نا خود آگاه با یکدیگر نگاه های معنا داری مبادله کردند؛ اما پرسش مرا بی جواب گذاشته و پی کار خود رفتند.

ترجمان سخنان خود را این گونه پی می گیرد:

من ازین جریان از زبان مسئول مکتب الاعلام مطلع شده بودم. چند روز بعد، همان دو مرد ناشناس که کمره را از انبار مکتب الاعلام تحویل گرفته بودند، نزد من آمدند. یکی ازآنان گفت:

می خواهیم با مولوی عبدالوکیل متوکل مصاحبه انجام دهیم؛ از شما انتظار داریم که وظیفه ترجمه سوال ها و جواب ها را برعهده بگیرید!

با آنان به سوی دفتر مولوی متوکل به راه افتادیم. درمیان اتاق، کمره را از میان یک بکس بیرون کردند و روی پایه گذاشتند. با توجه به توضیحات مسئول مکتب الاعلام، دقیقا نتیجه گرفتم که این همان کمره ای بود که درمیان یک کارتن از کویته ارسال شده و به آنان تحویل داده شده بود.

پرسش های آنان دربرابر مولوی متوکل، غیرماهرانه، بدون جاذبه، تکراری و بی اهمیت بود. خبرنگاران معروف و بی شمار، ماه ها درتماس می بودند تا فرصت مصاحبه با متوکل به آنان مساعد شود. همچنان سوال هایی که معمولا برای آقای متوکل مطرح می شد، بسیار قوی، کنجکاوانه، عمیق و با اهمیت می بود؛ اما پرسش های این دو مرد عرب، به حد کافی سطحی نگرانه، گنگ و فاقد اطلاعات لازم بود.

با خود گفتم:

چه سوال های مزخرفی!

در پایان مصاحبه مولوی متوکل از من خواهش کرد تا از خبرنگاران عرب یک نوار کاپی مصاحبه اش را بگیرم و برایش ارسال کنم. مردان عرب، با سکوت و بی اعتنایی، کاپی نوار مصاحبه متوکل را دراختیار من نگذاشتند.

چند روز بعد، مقامات طالبان به من هدایت دادند که این دو خبرنگار عرب می خواهند به کابل پرواز کنند. شما آن ها را تا میدان هوایی قندهار همرایی کنید. به مهمان خانه القاعده رفتم. چهره های ارشد القاعده مانند سیف العدل، ابوحفص کبیر، ابوحفص صغیر، سلیمان ابوغیث و دیگر مقامات بلند پایه درآن جا حضور داشتند. تعجب کردم و این سخن از ذهنم پرید:

این دو خبرنگار این قدر مهم اند که سران القاعده همه برای خداحافظی با آنان حاضر شده اند؟

هریک از سران القاعده به هنگام خداحافظی، آن دو نفر را به آغوش می کشیدند.

با دو خبرنگار به سواری موتر به سوی میدان هوایی قندهار به راه افتادیم. ابوهانی نیز در موتر حضور داشت. موتر حامل ما در چند قدمی ایستگاه بازرسی (پاتک) در داخل شهر از سوی نفرات طالبان توقف داده شد. یک طالب سرش را به کمی به پائین خم کرد و با اشاره به مهمانان عرب پرسید:

این ها چرا ریش ندارند؟

پاسخ دادم:

مهمان هستند!

طالب سوال کرد:

مهمان کی اند... از کجا آمده اند؟

گفتم:

مهمان مولوی صاحب متوکل هستند!

طالب مصرانه سوال قبلی خود را تکرار کرد:

گفتم چرا این ها ریش ندارند؟

یک لحظه تصمیم گرفتم به زبان پشتو با طالب ها حل مطلب کنم تا سخت گیری شان در برابر مهمانان کمتر شود؛ اما حس کردم که شاید این کار من برعصبانیت آنان بیافزاید. سرانجام طالب گفت:

کافرها همه رفقا و مهمانان مولوی متوکل هستند... بروید!

در ترمینال میدان هوایی که هیچ فرد بدون ریش به چشم نمی خورد، ظاهر شدن دو جوان ریش تراشیده، توجه همه را به خود جلب کرده بود. مهمانان به افراد مؤظف در میدان هوایی قندهار تحویل داده شدند.

                                                                                                    حماسه زن

لینک      نظرات ()      

داستان ملت سازی روستار ترکی ادامه دارد نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/۱٦
تشـــکر تشــکر تشــکر، روســتار تــره کی!!!

مقـــــــالات - اجتمـــاعی

تشـــکر تشــکر تشــکر، روســتار تــره کی!!!هفتۀ گذشته، عصری، با استفاده از فراغت روزهای مبارک رمضان، ویبسایت ها را زیر و رو میکردم که به ناگاه، عنوان مقاله ای چشمانم را حاکمانه بسوی خود کشید. علتش هم ذکر اسم "روستار تره کی" دران بود، من با نام مزبور، از قبل آشنایی داشتم. آشنایی بدین معنا که: وقتی نیروهای ارتجاعی -با توطئه چینی- توانستند شخصیت فاضل و آزاده ای چون داکتر سید مخدوم "رهین" (وزیر اطلاعات، فرهنگ و جوانان) را، برای بار اول، از عهده اش برکنار کنند، وحتا پیشتر از آن، روزنامۀ "سهار" در پشاور، همین آقای روستار تره کی را مناسب ترین شخص، برای احراز مقام آن وزارت، عنوان میکرد.

 

من که خودم را از لنگان راهیان راه مبارک علم و فرهنگ میدانم، خیلی دلم میخواست، از طریقی، این "مناسب ترین شخص"، برای چنان مقامی را، خوبتر بشناسم. چنانچه درجایی خواندم: جناب شان، قبلاً استاد فاکولتۀ حقوق و همچنان از رده های بالایی گروه «افغان ملت» نیز بوده اند. برای من، عنوان مقاله، (تبصره ای بر فرمایشات "قبیله محوری" روستار تره کی! "اثر: آقای ق. خ.")، هم در بارۀ موصوف، سوال بر انگیز بود، وهم در باب صداقت و استقلال روزنامۀ سهار. با ولع خاصی، سراپای نوشته را خواندم. در مقاله، ادعا شده بود که گویا استاد، در مجلس مناظره ای، در برنامۀ "پرگار" رادیوی بی بی سی، بتاریخ 3 اگست2010، درقبال عملیۀ ملت سازی درافغانستان، نظریۀ امحای فزیکی و یا خراج تمام اقوام غیر از قبیلۀ خودش از کشور را، مطرح نموده وعجیب تر اینکه آنرا، هم یگانه راه حل و هم مطابق قانونمندی طبیعی خوانده اند؛ بناءً با ناباوری تمام، به اصل برنامه مراجعه و آنرا دقیقاً مشاهده کردم. با کمال تأسف و تألم دیدم: این "مناسب ترین شخص؟!" واقعاً به همان نظر اند و از ابراز نظر شان نیز نه تنها شرمی بر چهره و خلشی بر وجدان ندارند که اصلاً با پر رویی بیمارگونه ای بر به اصطلاح، نظریه پردازیهای علمی!! شان مفتخر نیز هستند.

من که تا آنوقت، لحن مقاله را در مورد موصوف، درشت می انگاشتم، بعد از سمع سخنان عالمانه!!، درک قلب بسیار بسیار نظیف!!، ذهن صد درصد ملی!! و بالاخره، وجدان تاماً و کاملاً سالم!! جناب شان، به این نتیجه رسیدم که: برخورد مقاله با جناب شان، برخلاف نظر قبلی ام، نه تنها درشت نیست بلکه بسیار مسامحه کارانه نیز هست. یکبار، دلم به اصطلاح عوام، "جُغو زد" که چشمانم را ببندم و آنچه درخور شأن همچه "چیز" هایی هست همه را بیرون بریزم، اما با خود اندیشیدم که اگر من چنان کنم، نتیجه چه خواهد بود؟! اولاً: من نیز تا سطح او پایین می آیم. در ثانی: از احساساتم چنان استفاده خواهد شد که گویا: «چون دلیلی برای رد نظراتش، نداشته ام به دشنام پناه جسته ام»، و بالاخره سوم هم اینکه: بعد از استعمال کلمات درشت، هر قدر دلیل و برهان قوی، در رد آن تئوری های خوشبو!! ارائه نمایم همه در لحاف احساسات خواهند پیچید و کسانی که میخواهند از حقایق آگاه شوند ویا از نوشته، استفادۀ مثبتی بنمایند، ازان محروم خواهند شد. چنانچه چندین مقالۀ دیگر، چون نوشتۀ محترم عزیز احمد بارز و دیگران، که روی عین موضوع، و در سایت ها بوده؛ و هر کدام، در جای خود، خوب اند ولی متأسفانه لحن بسیار احساستی، از تأثیر کلام شان کاسته است. پس بهتر است دندان بر جگر نهاده و فرض را بر این قرار دهیم که مثلاً آقای روستار تره کی از افغانستان نبوده، و فرمایشات شان هم از یک فرد مسلمان نه، بلکه فرضاً از آقای "لارنس" میباشد. حالا که چنین تصور کرده ایم بهتر است آیدیا های شان را، بنا بر حکم مبارک «فبشر عبادی الذین یستمعون القول» به دقت تمام شنیده و اهم نظریات شان را بیرون نویس و ترتیب نموده بعد تر بکوشیم بند - بند آنرا با درنظرداشت معاییر علم، دین، اخلاق، جامعه، تاریخ و بالاخره وجدان، به دقت ارزیابی، و صحت و سقم آنرا با خاطر آرام، هویدا سازیم. چه بسا که ایشان درست فرموده باشند و ما از سر تعصب، ایشان را به ناحق، مورد ملامت قرار داده باشیم.

بلی دوستان، اگر چنانچه ویدیوی مناظره را مشاهده نکرده باشید، باید گفت که: در نشست مزبور، غیر از متصدی ایرانی برنامه (داریوش کریمی)، چهار تن دیگر، حضور دارند، دو نفر منحیث طرفین مناظره:

1 – آقای روستار «تره کی» سابق استاد دانشکده (پوهنجی) حقوق در کابل؛

2 – آقای مجیب الرحمن «رحیمی» پژوهشگر مسایل سیاسی در دانشگاهی در لندن؛

و دو تن دیگر به حیث سامع:

1 – عارف «سحر» دانشجو؛

2 – محمد فهیم «وردگ» که متصدی برنامه، ایشانرا "نمایندۀ جرگۀ افغان ملت در لندن" معرفی می کند.

متصدی برنامه، سخنانش را با ارائه این مفاهیم، به شکل مقدمه آغاز میکند:

«افغانستان به کدام سو میرود؟! آیا وجود قوای صلح بین المللی در افغانستان، کمکی به ایجاد صلح و امنیت و پروسۀ ملت سازی در افغانستان خواهد کرد؟.... الخ» و بعد از معرفی اعضای اشتراک کننده، به طرح سوالات از طرفین مناظره میپردازد. آقای تره کی که پس ازین، بخاطر رعایت اختصار، آقای «ت» اش خواهیم خواند، در مقاطع مختلف گفتار شان چنین می فرمایند:

"من اینطور فکر میکنم که پروسه ملت سازی در کشور های به اصطلاح عقب نگه داشته شده قوانین خاص خودش را دارد..."

یا "... محور قدرت به شکل طبیعی بوجود می آید که این محور قدرت در اطراف قوم، قبیله یا یک فرهنگ مسلط تبارز میکند. و این، آهسته آهسته سایر مرکبات اجتماعی را که قوت فزیکی لازم را برای رقابت در عرصه احراز قدرت سیاسی ندارد در خود حل و هضم میکند و راه را برای تشکیل دولت، تشکیل ملت و هویت ملی هموار میسازد... قوانین خاص خودش را وضع میکند و این قوانین را تطبیق میکند.

این پروسه را در قرن هفده و هجده، ممالک ارو پایی طی کرد... اگر دور نرویم خود انگلستان در قرن (17) به هزارها وحتی ملیونها سکاتلندی را مجبور به تبعید به طرف آسترالیا ساخت..."

و یا: "... بناً محور قوم مسلط، قبیله مسلط، این جزء طبیعی پروسه ملت سازی درین کشورهاست. ملتی که بدین مفهوم بوجود میآید؛ این ملت طبعا از یک ملتی که در یک کشور پیشترفتۀ دارای ساختار های دیموکراتیک عرض وجود میکند متفاوت است."

و یا: "... با در نظر گرفتن اینکه من فکر میکنم که جامعه افغانی یک جامعه قبیلویست؛ اصتکاک هایی که در طول تاریخ در بین اقوام مختلف افغانستان صورت گرفته، بالاخره یکی توانسته درسیستم طبیعی تقسیم قدرت، در راس هرم قرار بگیرد. یکی توانسته، یک قوم توانسته، محور قدرت را در معادله قدرت ایجاد کند. در صورتیکه به این باور دارید بفهمید که آن قومیکه توانسته خود را در راس قدرت قرار بدهد آن اکثریت است. او زور فزیکی زیاد دارد، قوت اینرا دارد که دیگران را مطیع و تابع خود بسازد. این درست است که حرف شما و آقای رحیمی هم به این اشاره کرد ممکن عادلانه نباشد، اما یک صفت و امتیازی که میتواند در جوامع قبیلوی و طبیعی رو به رشد داشته باشد او [آن] عبارت ازین است که ثبات سیاسی را تامین میکند. ثبات سیاسیی که به رشد سیاسی اقتصادی این کشور ها اهم ضرورت است."

حالا که با شیوۀ بیان جناب «ت» آشنا شده اید، چون اصل مناظره، حدود یک ساعت را در بر میگیرد، با ما موافق خواهید بود که از یک سو آوردن تمام فرمایشات جناب شان، مطلب را به درازا می کشاند و از سوی دیگر چون شدیداً لازم است تک – تک افراد ملت آن مجلس مناظره را پیدا نموده و خود، مشاهده اش بنمایند، باز آوری تمام گفته های «ت»، غیر ضروری به نظر میرسد. پس برای آسانی کار، نکات مهم تیوری پردازیهای ایشان را، اعم از آنچه نقلاً آمد و آنچه روایتاً می آریم، تلخیص و ترتیب نماییم، تا خوانندۀ، معانی کلام و عزایم اصلی جناب شان را، به دور از لفاظی های به اصطلاح دیپلوماتیک!، طور برهنه و شفاف، درک نموده و جایگاه لاشۀ خویش را در سر سیخ های سلاخ خانه «ت» ها، به تماشا بنشیند؛ وهمچنان، بتواند دلایل ما را در رد آن تیوریها، منصفانه! زیر ذره بین قضاوت قرار دهد. پر واضح است که بحث در بارۀ تیوری های خوشبویی!! که در طول یک ساعت تمام، شفاهاً گفته شده، هر قدر کوتاه گردد باز هم طویل خواهد بود. ولی چنانکه شاید احساس کرده باشید، آهسته آهسته میخواهند کارد را در گلوی من و تو، هر که هستی و در هرجایی که هستی بگذارند و بکشند، تو خوانندۀ عزیز نیز، مجبوری آن همه را، با حضور دل و دماغ و با دقت، بخوانی و حتا بکوشی آنچه از ما فرو مانده است تو اش مورد توجه قرار دهی و باز آری، و خودت را در مقابل حملۀ متصور، آماده کنی. در غیر آن خودت باید بدانی که....

از مفاهیم فرمایشات ایشان این ها را انتخاب، تلخیص و ترتیب کرده ایم:

  • افغانستان یک کشور قبایلی است.
  • هرم قدرت در بین مردمان قبایلی، توسط زور تشکیل میگردد.
  • تشکیل هرم قدرت توسط زور یک عمل طبیعی است و دخالت بیرونی، آنرا مختل میکند.
  • قبیله، قوانین خودش را میسازد و تطبیق میکند
  • اقلیتها، یا نابود، یا اخراج ویا در قبیلۀ پرزور هضم شوند. چون انگلیسها، صرب ها و ترک ها عین کار را کرده اند.
  • در اواخر جمهوریت محمد داوود، در افغانستان، احصایه صورت گرفته است و مطابق آن، پشتون ها، 55 الی 60 فیصد نفوس کشور را می سازند. بناً دیگران، همه اقلیت ها اند.
  • اگر احصایه را درنظر هم نگیریم، طالبان چون توانستند، نودفیصد خاک افغانستان را تصرف کنند، چون قوت فزیکی بیشتر داشتند پس اکثریت بودند.
  • نیرو های خارجی مانع روند طبیعی تشکیل قدرت در افغانستان شده اند.
  • آنها اقلیتها را در آغوش گرفته و تقویه میکنند.
  • شکوه هایی که از طرف اقلیت ها عنوان میشود اکثراً غلط است و تنها یک مورد آن قابل توجیه میباشد که چون پیش ازین، سهم اقلیت ها در حکومت، به مراتب، بیشتراز حقوق شان بوده است، حالا برای شان، کمتر معلوم میشود.
  • اقلیت ها جنگ را تجربه کردند و نتیجۀ آنرا دیدند.
  • اقلیت هایی که خواست های اضافی دارند جواب شان را اصطکاکات (برخوردها) خواهند داد.
  • تا هنوز ما به مرحله ای که حکومت را از طریق انتخاب و مشارکت ملی بسازیم نرسیده ایم.
  • تشکیل طبیعی محور قدرت، تنها از طریق زور قبیلۀ قوی ممکن است و بس.
  • اقلیت ها با پشت گرمی نیرو های خارجی خواست های اضافی شانرا مطرح میکنند.
  • حالا در کشور بجای تصاویر کسانی که برای ملت ما مایۀ الهام بوده اند تصاویر جنگسالاران در همه جا آویخته است.

قبل ازآنکه به تبصره روی تئوری های محیر العقول آقای «ت» پرداخته باشیم بی انصافانه میدانیم اگر از استدلال های بسیار قوی آقای مجیب الرحمن «رحیمی» در رد آنها، یاد نکنیم. باید اذعان کرد که جواب های بسیار سنجیده و مقنع آقای «رحیمی» برای رد نظریات آقای «ت» کاملاً کافی بوده و اصلاً ضرورتی به نگاشتن جوابیه ها و تبصره های دیگر نیست. صریحانه باید عرض کنم که منظور من از نگارش تبصره، اولاً فقط، نشان دادن مخالفت با آن فلسفه بافی های خوشبو!! است که در ذهن خوشبوی آقای «ت» جایشان داده اند. تا هم مردم افغانستان وهم دست های کارفرما درعقب آقایان «ت» ها بدانند که «رحیمی» ها تنها نیستند. ملت افغانستان بیداری سیاسی لازم را در مکتب جنگهای تحمیلی، آموخته است. در ثانی جواب های آقای رحیمی، نظر به کمی فرصت بسیار کوتاه اند اما مسائل، نیازمند کاوش های بیشتر، که اکنون، در حد توان، به آن میپردازیم.

چون بند اول از سلسله تئوریهای آقای «ت» اَسِّ اساس تمام غریدن های اوست، بناً ما میکوشیم این بند و دو سه بند دیگر را که ادامۀ یک توطئۀ واحد اند، دقیق تر بکاویم. ایشان ادعا دارند که: "افغانستان یک کشور قبایلی است."

  • با عرض معذرت از خوانندۀ عزیز، قبل از تبصره روی مطلب، میخواهم جملۀ معترضه ای به سمع، برسانم: اگر در عصر حاضر، از یک فرد افریقایی بپرسید: "آیا زندگی مردمت تا هنوز در سطح قبایلی مانده است؟ ولو اینکه موصوف، واقعاً زندگی قبایلی داشته هم بوده باشد. از شرم، یا قطعاً انکار خواهد کرد، یا اگر انکار هم نکند، بعد از تن و من زیاد، به طور غیر مستقیم، جواب مثبت خواهد داد. از قاری محترم مضمون میخواهم در قبال ادعای آقای «ت»، به این بیندیشند که چطور شده است که جناب شان، نه تنها از قبول آن، شرمی احساس نمی کنند، بلکه بران مفتخر نیز هستند؟!

تبصره: مراد از قبایلی چسیت؟ نظر به معیار های جامعه شناسی، بزرگترین مشخصه قبایلی بودن، خون مشترک است. یعنی اعضای قبیله معمولاً از اولاده یک نفر میباشند (جد مشترک). پس وقتی در کوچه ای، دهی، قریه ای یا... در پهلوی خانۀ آقای کاکری، آقای پوپلی وجود داشت، این درست است که آن هردو، وابسته به قبایل خاصی هستند، ولی همینکه درپهلوی همدیگر واقع شده اند، دیگر به آن حوزه جغرافیایی خاص، نمی شود "ناحیۀ مربوط به فلان قبیله" نام داد. دیگر امکان ندارد آن مجموعۀ انسانی را قبیلۀ «الف» با قبیلۀ «ب» جا زد. تا چه رسد به اینکه در آن مجموعۀ انسانی، یک فامیل بلخی، ننگرهاری ویا مثلاً میمنه گی را نیز، در هر چند خانه بعد تر، بیابیم. زیرا دران صورت، بعد از گذشت اندی، خون ها مخلوط و فرهنگ، وسیع میشود. همینکه این دو تغییر دریک مجموعۀ بشری رخ داد دیگر نمیشود نام آن مجموعه را "قبایلی" نهاد. این هم درست است که با بکار گیری کوشش های سیاسی، میشود تعصب قبایلی را در ذهن روشنفکر نماهای فریب خورده و احساساتی، تا زمانی دیرتر، به شکل کاذب، نگهداشت، ولی آن تعصبات، فقط در سطح اذهان خواهد بود وبس، و قاعدۀ اصلی آن، برخلاف ادعا ها، کاملاً متمدنانه و شهری میگردند.

حالا با در نظر داشت مشخصۀ فوق، شهر های مهم افغانستان را، سر از جلال آباد پیش نظر تان مجسم نموده بعد بسوی شمال حرکت کنید. از مراکز ولایت لغمان و کنرها تا بدخشان و رفته به سوی غرب تا فاریاب پیش بروید. هرات را در نظر آورید و بسوی جنوب تا مرکز قندهار، مرکز ولایت هلمند و مرکز و حصص زیادی از ولایت نیمروز را محاسبه نمایید. ولایات مناطق هزاره نشین چون بامیان پروان و دایکندی و غیره در حلقۀ مرکزی کشور را، و در پهلوی آن، کابل و پروان و کاپیسا و پنچشیر وو... را در نظر آرید، میدانشهر و مرکز و نیمی از ولایت وردگ را بر آن بیفزایید. مرکز ولایت غزنی و نیمی از اطراف آن ولایت را نیز بر آن علاوه فرمایید. مرکز ولایت لوگر و مناطق فارسی زبان و هزاره نشین آن را بر محسوبه های قبلی علاوه فرمایید. مرکز و بعضی حصص ولایت گردیز را نیز بر آن بیفزایید و این همه را روی نقشه ای از افغانستان، با قلم سرخ نشانی کنید. بعد، خود قضاوت نمایید که بغیر از اطراف چند ولایات معدود جنوبی کشور، چه باقی می ماند. آیا میشود با یکجا کردن مناطق باقی مانده، حکم کرد: "افغانستان یک کشور قبایلی است؟!" آنگاه است که سخت خنده دار بودن اصلی ترین ادعای جنابان «ت» ها به شما هویدا میگردد.

یکی از مشخصات دیگر قبیله، که بسیار مهم است، بیگمان این است که اعضای قلبیه، چندان اراده و اختیار از خود نمی داشته باشند. در محیط قبیله، مقنن، نافذ قانون و داور قانونی، تنها و تنها "مشر" یا به اصطلاح "ملک" یا "ریش سفید" قبیله است. اگر رئیس قبیله گفت: آن ازدواج باید صورت بگیرد و این نه، دیگر کسی برای مخالفت با آن نباید وجود داشته باشد. اگر وجود داشت یا دارد، معنی اش این است که اساسات قبیله گرایی دران جا، دیگر مخدوش شده است، دیگر نباید به جرئت گفت: درینجا قوانین زندگی قبیلوی حاکم است.

حال اگر مشخصۀ فوق را بر مناطق باقی مانده تطبیق نماییم، چند فیصد ازان مناطق، به شکل صاف و خالص باقی خواهد ماند. مثلاً حتا در مورد همان مناطقی که قلعه و قلۀ یا حصن حصین ذهنیت قبیلوی محسوب میشوند، باید گفت: حدود پنجاه سال پیشتر از امروز، دخترانی از فامیل های قدرت مند و مرفهی از آنان، در رادیوی کابل آواز خوان بوده اند. آیا با در نظر داشت چنین واقعیت ها، میشود حکم کرد که آن فامیل ها بغیر از اسم قبیله، چیز دیگری از قبایلی گری را در اذهان شان حفظ کرده بوده باشند؟!

ازینها گذشته، شخص خود جناب «ت» را مد نظر گیرید. اگر شما از جناب شان بپرسید: آیا تو خودت، تابع فرهنگ قبایلی هستی؟ درجواب، آنچنان "بلی" محکم خواهید شنیدید که پردۀ گوش تان به تکلیف شود. ولی آیا این شخص، با ریش تراشیده، موهای به طرز اروپایی آراسته و ملبس به سوت و بوت و یخن قاق، تناسبی با زندگی قبیلوی دارد؟ آیا واقعاً آقای «ت» از دستور ملک قریه ای که بر قبیلۀ «تره کی» در پکتیکا فرمان می راند، در مورد عروسی دخترش، اطاعت خواهد کرد؟ نظر به مشخصه های معینه، بر شخص آقای روستار تره کی، که مبلغ سیستم قبایلی در کشور هستند، نمیشود حکم قبایلی بودن را صادر کرد.

در مجلس مناظره، نمایندۀ جرگۀ افغان ملت، با ظاهر ساختگی قبایلی اش، در لندن نشسته ولی هیچ متوجه نیست که «وردگ» تخلص میکند. «وردگ» اسم مکان است نه اسم قبیله یا نشان دهندۀ خون آباء، و این، مؤید تغییر روحیه جناب شان است از قبیله گرایی آبا پرستانه به ناسیونالیزم اروپایی یا ناسیونالیزم کشوری، که بین این دو، از زمین تا آسمان فاصله است.

به تاریخ کشور مراجعه می نماییم. اولین پشتونی که به فکر استقلال از ایران افتاد، میرویس خان هوتکی بود. آیا او اقداماتش را به نام قبیله آغاز کرد یا بنام تفاوت مذهبی، آیا او برای جامۀ عمل پوشیدن بر تصمیماتش، از سمت قبایلی شخص خودش استفاده کرد؟ یا آیا وی به کدام میر و ارباب قبایلی دیگر مراجعه نمود؟ که معلوم دار است نه و نه! مگر نه چنین است که او برای عملی کردن نقشۀ سیاسی اش، به عربستان سعودی مراجعه و فتوای مفتیان آن کشور را حاصل نمود؟! پس حکم باید کرد که تلاش های میرویس نه تحت عنوان اختلاف قومی آغاز شد و نه تحت آن عنوان، به انجام رسید. آیا آقای «ت» از سر اخلاص و صداقت حکم کرده میتوانند که اگر میرویس هوتکی، منحیث رئیس قبیلۀ اش، دستور اجتماع مردمان زیر دستش را تحت عنوان اختلاف نژادی، برای جنگ با ایران صادر میکرد، آیا موفق به جمع آوری لشکر میشد؟! معلوم دار است که نه! زیرا اگر میشد زحمت رفتن به عربستان سعودی را بر خودش هموار نمی کرد. پس پیروزی میرویس، مدیون و مرهون احساسات مذهبی مردمش بود نه مدیون قوانین قبایلی.

احمد شاه ابدالی، شخص خودش، متولد ملتان بود و قبل از رسیدن به پادشاهی، فرمانده دسته ای از ترکان، آنهم در سپاه یک فرمانده ترک نژاد. نام پسرش را بدون مشوره با آقای «ت»، تیمور گذاشته بود، و آن، یک نام ترکی – مغولیست. در زمان احمد شاه، والی بزرگترین ولایت بعد از پاتختش، یعنی هرات، یک نفر هزاره بود، و عجیب تر اینکه در بین ریشسفیدان هزاره، این قصه سینه به سینه تا عصر ما رسیده است که: بعد از فوت زمان خان، مادر احمد شاه یا بیوۀ زمان خان، با همان والی هرات که از مردم هزاره بود، ازدواج کرده بوده است، "علی ایّ حال"، مهم نیست. از قضایا، کلاً چنین برداشت شده میتواند که در 1747 شهر قندهار از مراحل زندگی بدوی قبیلوی که مورد نظر آقای «ت» است فرا تر رفته بوده است.

خدمت آقای «ت» باید عرض شود که کسانیکه در قندهار چهار صد نفر را برای عنوان بخشی به ملا عمر، دور او جمع کردند آن چهار صد نفر همه از ملا ها بودند و از مناطق مختلف بودند و در بین شان سندی ها و پنجابی ها نیز وجود داشت. همچنان آنان عنوانی را که برای ملا عمر انتخاب کردند، "امیر المؤنین ملا محمد عمر مجاهد" بود نه "خان محمد عمر خان". ممکن است بگویند: اگر ملا عمر اوزبک میبود شاید تحریکش موفق به فتوحات نمی شد. خدمت شان عرض شود که اگر ملا عمر برای ملایان میگفت من این کار را برای به قدرت رسیدن قبیله امی میکنم نیز نه تنها به جایی نمی رسید بلکه شاید فی الفور، تکفیرش هم میکردند. اگر مسئلۀ سؤ استفاده از شوق بهشت و نجات از آتش دوزخ نمی بود و تنها احساسات قبیلوی در کار، خالص و حکمتیار با روحیه اخوانی شان قبلاً به شدت، دروازه قبایلی گری را دق الباب کرده بودند ولی ازان دروازه، چندان کسی برای شان لقمه نینداخته بود. این هم نا گفته نماند که تبلیغات چیان آقای حکمتیار، زمزمۀ "د پشتنو یوازنی غشتلی لارشود" را برای وی خیلی ها نشخوار کردند ولی هیچ کارگر نیفتاد.

حالا که حالاست و انتحاری های سندی و پنجابی بمب ها را در سینه وبغل شان بسته زن و مرد و اطفال افغان مسلمان را بنام امریکایی و انگلیسی میکشند، علت اصلی آن نیست که از کدام قبیلۀ کذایی اند. علت اصلی آنست که بیچاره ها فریب روایتی را میخورند که مطابق آن، هر یکی از آنان، هفتاد تن از اعضای فامیل شان را با خود به بهشت برده میتوانند. در غیر آن، عناوین پوپل و کاکر، به درد سندی و پنجابی نمی خورند. فکر میکنم برای اقناع کسانی که فریب «ت» ها را خورده و خود و خویشاوندان شان را بناحق وابسته به انحطاط قبیلیوی میدانند، شاید به همین اندازه کافی باشد. شاید جوانان زیرک برادران پشتون مان بدانند که آنچه «ت» ها، عنوان میکنند در اصل، برای شان افتخار نه، بلکه انحطاط و اهانت است. امروزه الحمد لله، برادران پشتون مان افتخارات بلندی از تمدن دارند. سید جمال الدین، گرچه خون پشتونی نداشتند اما از فرهنگ کنر برخاستند و از جملۀ مصلحین بزرگ بشری به حساب آمدند، خلیلی شاعر نابغۀ عصر، پشتون بود، به عقیدۀ بعضی ها حسن میمندی وزیر محمود غزنوی در اصل (مومندی) بود. داکتر محمد صدیق خان پشتون است. و به هزاران داکتر و متخصص در بین پشتون ها وجود دارد. پشتون ها افتخارات بلندی از تمدن عصری را دارند. به هیچ صورت درست نیست و ضروری به نظر نمی رسد، مالیخولیایی بیاید و همه را به اهانت سیر قهقرایی گیرد.

بند دوم: هرم قدرت در بین مردمان قبایلی، توسط زور تشکیل میگردد.

تبصره: بحث جالبی است، اگر قرار مان بر اختصار نمی بود، مطالب مفیدی ارائه میشد ولی مختصراً باید عرض کرد:

هزاران سال پیش از امروز، در مراحل ابتدایی تشکل قدرت دولتی در بین بشر (عصرحجر)، شاید زور مطلق، مطرح بوده، اما قرار نظر مورخین بزرگ، حتا در کلده و آشور که از اولین تمدن های بشری هستند. بزودی، فرمانرویان، به راز شدت تأثیر مذهب و روحانیون، در ادامۀ قدرت پی برده و یا آن و آنان را با خود یا خود ها را با آن و آنان، شریک کردند. در آریانا، راز مراجعۀ زرتاشتر سپین تمان به گشتاسب، در همین نکته نهفته است. در اعصار بعدی بود که آهسته آهسته عناصری چون: اقتصاد، وراثت، دانش، تدبر، مشورت، تبلیغات وبه ترتیب، به دهها عنصر دیگر بران افزوده شده رفت. حالا در قرن بیست و یکم، تلاش برای تشکل قدرت از طریق زور خالص، جنون بازگشت به حدود بین هشت تا ده هزار سال قبل است. افسوس که وقتش نیست ورنه به صد ها دلیل وجود دارد که دیگر آن روحیه که مورد ادعای آقای «ت» است حتی در جنگل های افریقا هم پیدا شده نمی تواند.

به رهبران مناطق قبایلی جنوب خط دیورند توجه فرمایید: خان عبدالغفار خان، خان عبدالصمد خان، خان عبدالولی خان، اسفندیار ولی خان و به دها مشر دیگر، آیا اینان بیشتر پهلوانان بوده و هستند یا بیشتر وجوه سیاسی (دانش) شان مطرح بوده است؟! آیا تحریک "خدایی خدمتگاران"، یک تحریک سیاسی بود یا یک نمایش زور آزمایانه؟!

... و یک مطلب بسیار خنده دار دیگر! تیمور شاه درانی پسر احمد شاه ابدالی چرا پایتخت را از قندهار به کابل انتقال داد؟ آیا شما تا هنوز همان دروغ بزرگ کتب درسی مکاتب را قبول دارید که میگفت: علت آن انتقال، مرکزیت جغرافیایی کابل در افغانستان بود؟ آیا اصل واقعیت این نسیت که او از شر قبایل نزدیک به خودش به کابل گریخت و گارد ها و سپاهش را از ترک نژادان (قزلباشان) انتخاب کرد؟! آیا قبایل مومند قصد کشتن او را در پشاور نکردند؟! و هزاران نکته دیگر. آیا فارمول «ت» بر واقعه، قابل تطبیق است؟

... و بالاخره مطلب آخر درین خصوص، اگر منظور آقای «ت» از هرم قدرت، قدرت دولتی باشد، باید خدمت شان عرض شود که اگر استثنائاتی چون چنگیز، آتیلا و کینگ کان را که اصلاً راز به قدرت رسیدن شان در نبوغ جنون آمیز نظامی شان نهفته بوده است در نظر نگیریم، زیرا استثناء استثناء است و در هر امری از امور اجتماعی ممکن است اتفاق بیفتد ولی استثناء را نباید با قاعده به اشتباه گرفت. بدین حساب، قدرت دولتی در بین قبایل، اصلاً چانس بسیار بسیار کمی برای تشکل دارد. در عربستان قبل از اسلام، اعراب، زندگی قبایلی داشتند، از همان رو آنقدر به اصطلاح، روز شان بد بود که شاه ایران، حتی برای حصول باج و خراج بدان جا نمی رفت و پادشاه حبشه را به طور نمایدۀ خویش تعیین کرده بود. این از برکت اسلام عزیز بود که همان قبایل بدوی، در ظرف مدت کوتاهی به مرحلۀ "ملت یا امت"، متحول و به بزرگترین قدرت سیاسی- نظامی جهان مبدل شدند. بلی در طول مدت صرف و صرف بیست و سه سال. توجه داشته باشید. قبیلۀ آقای «ت» هفت هزار سال پیش، شاه داشت ولی حالا قبیله گرا شده است.

بند سوم: "تشکیل هرم قدرت توسط زور، یک عمل طبیعی است و دخالت بیرونی، آنرا مختل میکند".

تبصره: آقای «ت»! اگر شما با کلمۀ ملوک الطوایفی برخورده باشید این همان آخرین درجۀ تشکل قدرت در بین قبایل است. بیشک که ممکن است یکی از ملوک الطوایف به مرحلۀ پادشاهی برسد، چنانچه یمای فرزانه، هزاران سال پیش، بدان رسید. ولی آن، زمانیست که شرایط عینی یا ذهنی شهریت و تمدن دران جا به میان آمده باشد.

اگر از نگاه فوق، شهر قندهار و درمجموع، مناطق غربی افغانستان را که میرویس هوتکی و احمد شاه ابدالی ازان ظهور کردند، مورد ارزیابی مختصری قرار دهیم قضیه روشنتر خواهد شد. برای روشن شدن مطلب توجه شما را به کتاب "تاریخ معاصر افغانستان" نوشتۀ دانشمندی شاید از برادران پشتون (مرحوم محمد ابراهیم عطایی) معطوف میدارم. مرحومی، در صفحۀ 25 کتاب فوق الذکر، می نویسند:

«بعد از ظهیر الدین بابر، پسرش همایون، پسر وی جلال الدین محمد اکبر، پسر وی جهانگیر، پسر وی شاه جهان و پسر وی عالمگیر اورنگزیب هریک با اردوی بزرگ در میدان جنگ قندهار با رقیبان ایرانی صفوی خویش از سلطان حسین گرفته تا شاه عباس جنگیده بودند و به همین سبب، اهمیت وضع الجیش و سوق الجیش این منطقه نهایت زیاد بود.

دوم: قندهار حیثیت مارکیت سودا گران امپراتوری روم (صفوی فارس و کورگانی هند) را به خود گرفته بود، شب و روز کاروان های اموال هندی و ایرانی به اینجا میرسید که چشمان تاجران، بسوی آن دوخته بود»

چطور است آقای «ت»، آیا فکر نمی کنید شهری که در عرصۀ کمتر از صد، سال بیش از ده بار صحنۀ جنگ واقع شده و هر بار ادارۀ آن از دستی به دستی دیگر رفته، شعور سیاسی بالا تر از سطح قبیله، دران جا ایجاد گردیده باشد؟!

... و اما در مورد تشکل قدرت، درست بر عکس ادعای شما، ذهنیت قبیلوی، اکثراً مانع تشکل قدرت دولتی به معنای امروزی آنست. اگر چنان نمی بود، در عربستان قبل از اسلام که پیچیده ترین طرز زندگی قبایلی دران جا وجود داشت، دولتی بوجود می آمد. حقیقت این است که معکوس نظر شما درست تر است. زندگی قبایلی اکثراً مانع تشکل قدرت میشود. برای اینکه بیطرفی خودم را حفظ کرده باشم مثال قضیه را باز هم از صفحۀ 26 تاریخ معاصر افغانستان، نوشتۀ مرحوم ابراهیم عطایی انتخاب نموده ام که عین جملات خود ایشان را برایتان نقل مینمایم:

  • "با وجود آنکه هوتکیان بنیاد گذار استقلال افغانستان شمرده میشوند ولی خصلت قبیلوی آنان صیقل نشده بود، و به همین سبب رهبران هوتکی، یکی بر ضد دیگر ایستادند. طی این اختلافات، عبدالعزیز برادر میرویس خان به وی (میرویس خان) زهر داد. او این کار را به دستور ایرانی ها نمود تا امارت پشتون ها برایش داده شود."

من این مثال را بخاطری به زبان خود نیاوردم، که به هر زبانی که برایتان عرض میکردم این شبهه در ذهن مطاله کنندۀ پشتون مان ایجاد میشد که شاید از سر تعصب گفته باشم. بناً عین کلمات مرحوم عطایی را آوردم. تا خوب بدان توجه و تأمل فرمایند.

از هوتکیان بگذریم... از اثر اختلافات کهنۀ دو خاندان سدوزایی و محمد زایی بود که امپراطوری کاپی ایران احمد شاهی از بین رفت. از اثر همین اختلافات بود که افغانستان به آتش کشیده شد و اکنون باید شرمسارانه بپذیریم که عقب افتاده ترین کشور جهان، کشور ماست. همین اختلافات قبیلوی بود که پای اجانب را به کشور باز کرد، و بالاخره همین اختلافات قبایل بود که برای گرفتن قدرت، سر خوانین گردن کش را به پای اربابان خارجی مالید. از آقایان «ت» ها میخواهم که علت اصلی امضای معاهدۀ ننگین گندمک را بر خویش معلوم کنند و راز کشتار غلجایی های پشتون، توسط امیر عبدالرحمن آهنین نمای چوبین پای را... اگر آن چوبین پای مزدور، هزاره ها را بخاطر عقده های قبایلی اش کشته باشد باز هم یک راهی. غلجائیان را چرا قتل عام کرد؟؟

و به جواب جزء دوم تئوری تان (و دخالت بیرونی، آنرا مختل میکند) باید بگویم: درست برعکس فرمایش تان، اگر جناب شما، جریانهای به قدرت رسیدن شاه شجاع، امیر دوست محمد، امیر عبدالرحمن، نادر و ملاعمر را به طور حقیقی و بدون تعصب، بر خویش معلوم دارید، خود به خود اعتراف خواهید کرد که، واقعاً این دخالت بیرونی بوده است که قبیله پرستان را به میان آورده و باز هم همان دخالت بیرونی بوده که باعث تداوم آنان روی کرسی قدرت شده بوده است.

بند چهارم: "قبیله، قوانین خودش را میسازد و آنرا تطبیق میکند."

تبصره: بلی! کاملاً درست می فرمایید، قبیله، قوانین خودش را میسازد و آنرا به شدت تعصب آلودی تطبیق نیز میکند. از قوانین قبیله، چند تای آنرا من برای تان بازگو میکنم:

  • قبیلۀ همجوارت را تاراج، افرادش را قتل عام و زنانش را اسیر ساز؛
  • برادرانت و پسرانش را به هر ذریعه که میتوانی بکش تا میراث نبرند؛
  • زنان را چون حیوانات، بخر و بفروش و در شرط بندی ها بباز؛
  • اگر کسی نام تعلیم و تربیه را گرفت سرش را ببر؛
  • اگر کسی از راه قبیله ات گذشت ازش باج بگیر؛
  • به جهالتت افتخار کن و نفهم که مایه های افتخاراتت، همه در اصل شرم آورند.

چه فکر میکنید آقای «ت»؟! بس است یا به صد های دیگر از قوانین قبیله را برای تان قطار کنم؟!... و باز هم اگر عرایض مرا در زمینه، متعصبانه تصور می فرمایی، به کتاب وزین افغانستان در مسیر تاریخ مراجعه نمای و ببین که چگونه آقای غبار، برا تأیید مطلب، داستان شرم آور کشته شدن برادر زاده ها، با فرو بردن سر های شان در آب، توسط کاکای شان را شرح مینماید و اینرا نیز علاوه میکند که: برادر زادۀ خورد سال، که شاهد خفه شدن برادرانش بوده از کاکایش میپرسیده است: "کاکا جان! نوبت من کی میرسد؟"

هان، نا گفته نماند که اگر منظور تان از قوانین، قوانین پیشترفته تر باشد، آن قوانین اصلاً در بین قبایل ساخته نمی شوند. اگر بر فرض ساخته هم شوند یا از اثر تعلیم خواهد بود یا از اثر تماس با خارج از حوزۀ قبیله. امید است دیگر به قوانین «قبیله Made in»، افتخار نکنید و اتکاء نورزید، زیرا سخت گمراه کننده و اهانت آمیز اند.

بند پنجم: اقلیتها، یا نابود، یا اخراج ویا در قبیلۀ پرزور هضم شوند. چون انگلیسها، صرب ها و ترک ها عین کار را کرده اند.

تبصره: عین جمله را ملا نیازی در روز مسلط گردانیده شدنش، بر مزار شریف نیز گفته بود. فرمایشات ملا نیازی یک بخش، بیشتر داشت: "یا مذهب تان را تغییر دهید". و روشن است که فارمول فوق را جنرال نصیر الله بابر، بنا بر نقشۀ ISI میخواست عملی کند و ملا نیازی دستور او را نشخوار مینمود. تازه آنهم دران وقت، به فارمول فوق، صبغۀ مذهبی داده شده بود نه رنگ قبایلی. ملایان ساختگی دران جا یک مقدار زیاد آلات، ادوات و ادویه مخصوص قطع نسل را برای اوزبیکان، تاجیکان و هزارگان با خود برده بودند که آنهمه در فابریکات کراچی و جا های دور تر و پیشرفته تر ازانجاها ساخته شده بود، نه در بین قبایل بدوی. نکند خدای نخواسته، تئوری شما نیز ادامۀ همان نقشه ها باشد؟!....

واما مثالهای تان... در قرن هفده انگلیسها در آغاز مرحله سرمایه داری بودند و عمل شان مبتنی بر یک نظریه فلسفی نژاد گرایانۀ شهری، نه ناشی از یک ذهنیت قبیلوی. صرب ها هم مسلمان کشی های شان، سر در آخور مذهب داشت نه در قبیله گرایی، حتی ترک ها هم آن اعمال را با تأثیر پذیری از فلسفه های شاخدار غربی مرتکب میشدند. پان ترکیزم را نمی توان قانون قبیلوی دانست. مستر لارنس با استخدام همین گونه تفرقه افگنیها بود که موفق شد ملت یک پارچۀ عرب را به بیشتر از سی پاره تبدیل کند و مصر را به روی ترکیه زند تا مجرای عبور به ایران از سوی شمال (از راه ترکیه) برای کشور خودش میسر آید. همین مستر لارنس بود که بنام مستر "شا" در لاهور به حیث انجینیر طیاره و بعداً بنام "شاه محمد" در بین قبایل مورد نظرشما زندگی میکرد و مقدمات ایجاد انواع تفرقه را در بین مردم افغانستان میریخت که بدبختانه، ثمرۀ شیرین!! آن شما ها هستید.

در ثانی، من از شما آقایان «ت»ها و «کمپنی» میپرسم: در جهان، به هزاران و ملیونها واقعه، اعم از بد و نیک، صورت میگیرد. شما چرا ذره بین گرفته، تنها در پی بدها و بدترین هایش هستید؟ نکند این هم از وظایفی باشد که به شما ها داده میشود. بیایید به پاس هرچه به آن عشق میورزید، اگر به دیگران دل نمی سوزانید، حد اقل به تازه جوانان پشتون دل بسوزانید و بناحق، و به فریب، گوشت دم توپ شان نسازید. در کشمیر پشتون می میمیرد، در کابل پشتون خودش را انفجار میدهد. در کراچی، لاهور و اسلام آباد، جوان پشتون غرقه در خون میشود. در چچن پشتون فرستاده میشود. در بغداد جوان پشتون به خاک و خون میغلطد، ولی شما تنها از دو طرف خط دیورندش یاد میکنید و از باقی چشم می پوشید. بیایید بخاطر خدا ازین تجارت خون بگذرید. جوانان کم تجربۀ قبایل، اگر اولاد شما نیستند همدین، همکشور، همسایه و بالاخره همنوع ما هستند. ما از کشته شدن بیجای فرد فرد شان خون گریه میکنیم. شما هم لطفاً از مفاد ناچیر تان دست بردار شوید.

و حالا لازم است، قضیه را اندکی از نظر معتقدات دینی کسانی که (از نظر شما) قبایلی هستند نیز به بسیار اختصار، ارزیابی نماییم، زیرا مردم شما که مردم ما نیز هستند، خلاف نظر و روش شما که واضحاً، غیر اسلامی و غیر دینی میباشد، سرسختانه مسلمان اند و تا هنوز لائیک نشده اند. از نظر یک فرد مسلمان، حکم کسی که فردی مؤمن به توحید یا کلمه گوی را به عمد بکشد، صریحاً چنین است: جزای او جهنم است، او در جهنم، مخلد است، و غضب الهی بر او نازل خواهد شد و مورد لعن خداوند «ج» نیز قرار خواهد گرفت. این همه را من از شکم خود نمی گویم. این همه، ترجمۀ مفهومی نص قرآن پاک است. در حدیثی این هم آمده است که قتل عمدی مسلمان، بزرگترین گناه بعد از شرک است.

در مورد اخراج کسی از منزل و مأوایش، آیا از قصۀ مشهور محمود غزنوی و برادرش بهلول عاقل خبر داری؟ اگر نداری آنرا به تفصیل بخوان، برایت خوب است. محمود، از اثر شکایت جمعی از مسلمانان، از بوی بد محلۀ هندوان، آن بیچارگان را از منازل شان اخراج و راهی دشت و صحرا نمود. بهلول، برادر به ظاهر دیوانه اش، شام همان روز، در مسجدی، صفوف نماز گذاران را دریده و با عقب زدن امام، خودش برجای او ایستاد و سورۀ مبارکه فاتحه را چنین به قرائت گرفت: "الحمد لله رب المسلمین".مردم، بخیال اینکه بهلول، از شدت دیوانگی، چنین میکند، نماز را رها نمودند، قضیه به شاه رسید و او برادر را خواست و علت قضیه را جویا شد. بهلول در جواب محمود گفت: "اگر خدا، تنها خدای مسلمانان نه، بلکه خدای همه مخلوقات است، پس تو چگونه هندوان را از منزل و مأوای شان اخراج و راهی دشت و صحرا نمودی؟! گویند: محمود، به مجرد شنیدن، از تخت به زیر افتاد و غش کرد.

شما چطور، آقای «ت»، بروت تان خم خواهد شد؟؟!!

در اخیر تئوری تان، کلمۀ "هضم" را نیز بکار برده اید. بسیار جای افسوس خواهد بود اگر به آن نپردازیم. اگر منظور تان از هضم، عملیه خود به خودی و از طریق اختلاط باشد که هیچ کسی مخالف آن نیست. وسعت و ارتقای فرهنگی همین را میگویند. یعنی اینکه تأثیرات، معمولاً متقابل اند و دو فرهنگ (اگر باشد)، در تعامل، فرهنگ سومی را بوجود می آورد. همان گونه که جانشینان چنگیز در کلتور خراسان جذب و به اصطلاح شما هضم شدند. ولی متوجه هستید که فاتح، در کلتور مفتوح، هضم شده است یعنی چه؟ یعنی اینکه فرهنگ قبایلی در فرهنگ شهری هضم میشود نه فرهنگ شهری در قوانین تنگ قبیلوی. درست همان گونه که در افغانستان، از زمان احمد شاه ابدالی تا کنون صورت گرفته آمده است. اما اگر منظور تان از کلمۀ هضم، هضم شدن فرهنگ شهری در قوانین قبیله باشد. دران صورت، کلمۀ هضم، به معنای بیولوژیکی اش مطرح خواهد بود. یعنی اینکه قبایلیان آمده و بزور آی اس آی، شهریان را خواهند خورد و در معده هایشان هضم خواهند کرد. چطور آقای «ت»، همین طور نیست؟! پس اشتهای خوب....

بند ششم: در اواخر جمهوریت محمد داوود، در افغانستان، احصایه صورت گرفته است و مطابق آن، پشتون ها، 55 الی 60 فیصد نفوس کشور را می سازند. بناً دیگران، همه اقلیت ها اند.

تبصره: آخرین زیرلباسی های آن احصایه گیری را: اوسط گیری های جاپانیان، لویی دوپری، ورلد المانک، کتاب «انکشاف مناطق مرکزی» منتشره گستتنری وزارت پلان زمان شاه، مقالۀ محترمه ثریا بهاء در ویبسایت حماسۀ زن وو... مدت ها قبل، از تنش بیرون کرده اند و این حقیقت را شما نیز بخوبی میدانید، اما متأسفانه بخاطر بیشتر شدن معاش تان، جوانان ساده اندیش قبایل دو طرف خط دیورند را با سر دادن این دروغ بزرگ که "پنجاه ملیون پختون در منطقه افتاده است" مست میکنید تا زود تر بر خر شیطان سوار شده و در چهار گوشۀ جهان، خویشتن را به کشتن بدهند.

بند هفتم: اگر احصایه را در نظر هم نگیریم، طالبان چون توانستند، نود فیصد خاک افغانستان را تصرف کنند، چون قوت فزیکی بیشتر داشتند پس اکثریت بودند.

تبصره: جناب آقای «ت»! یک بار دست بر دل گذاشته و از صمیم قلب، بدون آنکه عرق شرم بر جبین تان نشسته باشد و اگر جای حروف (و) و (ج) در وجدان تان، پس و پیش نشده باشد، به این سوال جواب بده: آیا واقعاً آن جنگ را قبایلی ها بردند یا پول سعودی + فرماندهی نظامیان پاکستانی + طلاب مدارس از سر تا سر پاکستان + کمونسیت های تنی + استفاده از تبلیغ برگشت محمد ظاهر + خلاصی از شر تفنگ داران + سؤ استفاده از احساسات مذهبی + کار شدید استخباراتی آی اس آی در بهم اندازی نیرو های ملی و مردمی در افغانستان؟ اگر می گویید نه! چنین چیز هایی نبوده است، صرف لطف نموده بگویید سرو صدای زنان هزاره، اوزبک و تاجیک که ناموس وطن و وطنداران شما غیرتی ها!! هستند و به اسارت برده شده اند، از خانۀ صاحبمنصبان پاکستانی در سند و پنجاب، چرا بگوش ها میرسد؟ لطف نموده بگویید که گناه ملا بورجان، (دگرمن بورجان خلقی) چه بود که در دامان کابل، در روز سقوط آن شهر، از پشت سر مرمی خورد؟ نکند رازش این بوده باشد که چون وی فکر میکرد: "ما باید در دامان کابل تا آمدن شاه، منتظر بمانیم" ولی آی اس آی چنان نمی خواست. مهربانی فرموده بگویید: راز کشته شدن عبدالاحد کرزی، قبله گاه حامد کرزی رییس جمهور فعلی و راز نابودی قهرمان عبدالحق چه بود؟! نکند آنان با وجودی که ریشه های قبایلی داشتند تنها گناه شان این بوده باشد که افغانستان را آزاد از آقایی آی اس آی میخواستند؟!

و اگر به تئوری شما از زاویۀ دیگری بنگریم، آیا تمام فاتحان از اکثریت، آنهم اکثریت قبیلوی برخوردار بوده اند؟ اگر چنین است، پس بابر که صرف با چند صد نفر بسوی جنوب مارش کرد و در راه تا کابل لشکرش به دوازده هزار نفر رسید و تا وقتی به دهلی رسید تعداد عساکرش از سی هزار نفر تجاوز نمی کرد، بر تمام افغانستان و کل هند از نگاه کثرت می چربید؟! لطفاً اندکی صفحات تاریخ را دوباره ورق بزنید، شاید فراموش تان شده باشد. مگر نشنیده اید که گفته اند:

دوصد مرد جنگی به از صد هزار سیاهی لشــــــــــــــکر نیاید به کار

بند هشتم: "نیرو های خارجی مانع روند طبیعی تشکیل قدرت در افغانستان شده اند".

تبصره: قربان دهن تان! چه حقیقت بزرگی، بر زبان تان جاری شده است. چه باور کنید و چه نکنید. قسم به آنچه نزد شما عزیز است که تمام پارچه های تحت ستم ملت، از مؤیدان سینه چاک این نظر شما هستند و بدین باورند که از مدت شاید بیشتر از دو قرن است که نیرو های خارجی مانع روند تشکیل طبیعی قدرت در افغانستان گردیده اند. در طول بیشتر از دو قرن است که گاه این مزدور و گاه آن مزدور دیگرش را بر ما تحمیل میکنند. تازه حالا میخواهند ارتجاعی ترین شان، و عصر حجری ترین شان را تحت پوشش قوانین قبیلوی بر ما حاکم گردانند. ما این را نیز میدانیم که آنها حتی همان ارتجاعی ترین ها را نیز فریب داده و روزی مانند ملا بورجان از پشت خنجر شان خواهند زد. من مطمئنم شما اینرا به خوبی میدانید که این تقویه هم تا گرفتن آخرین "بودنه" (تجزیۀ یا تصرف کشور) توسط این "زاغ" های ساده لوح و احساساتی، ادامه خواهد داشت، نه بیشتر ازان.

بند نهم: "آنها اقلیتها را در آغوش گرفته و تقویه میکنند".

تبصره: فدای زبان تان! به کلی درست می گویید. بیشتر از دو قرن بدین سو!!

بند دهم: "شکوه هایی که از طرف اقلیت ها عنوان میشود اکثراً غلط است و تنها یک مورد آن قابل توجیه میباشد که چون پیش ازین، سهم اقلیت ها در حکومت، به مراتب، بیشتراز حقوق شان بوده است، حالا برای شان، کمتر معلوم میشود".

تبصره: نمی دانم شما بیشتر از کدام دروغها وغلط بیانی های اقلیتها صحبت میکنید، و ما پیشتر از کدامهایشان برای تان بگوییم؟ مثلاً بگوییم ما دروغ میگوییم که افغانستان اصلاً کشور اقلیت هاست و اکثریت مطلقی وجود ندارد ولی منابع خارجی بخاطر تأمین منافع شان تلاش دارند اقلیتی را به زور بر ما اکثریت بقبولانند!!، یا ازین بگویم که مثلاً توسط مزدوری از مزدوران شان بنام احمد گل مومند، ناقلین هزاره و اوزبیک و تاجیک را بزور بر زمین های صالح الزراعۀ جنوب و شرق کشور مسلط ساختند!! مثلاً این دروغ را ما اقلیتها ساخته ایم که هزاره ها تکفیر شده و سپس 66 فیصد آن توسط یک مزدور استعمار، آنهم بخاطر مطامع استعماری از بین برده شدند؟ مثلاً اقلیتها دروغ میگویند که باغ های پر حاصل اوزبیکان و ترکمانان در بدل یک توپ تکه به ناقلین و کوچی ها داده شد؟ مثلاً بر غلط تاجیکان ادعا دارند که یک ناقل بیسواد بنام ناشر پادشاه دوم زون شمال شرق مقرر شده بود. یا مثلاً دروغ میگویند که علیه فهیم، عبدالله، دوستم، محقق، رهین، بشر دوست و دها و صد های دیگر توطئه ها صورت گرفت تا جاهایشان، برای اتمر ها خالی شود و آنها بتوانند گماشتگان آی اس آی را توسط هیلیکوپتر به صفحات شمال انتقال دهند؟! و و و و هزاران «و» دیگر... بلی! واقعاً همه دروغ میگویند و تنها شما راست می گویید.

بیایید بکلی زمینی و از صحنۀ عملی کابل صحبت نماییم. توجه دارید که هرکه از به اصطلاح اقلیت ها، روی کرسی وزارتی تکیه میزند، دو سه روز بعد، سرو صدای دسته ای توطئه گر، او را به چیزی متهم می کند و بعد، توطئه پشت توطئه واقع شده میرود تا آن شخص از جایش بر کنار شود، ولی کسی که از سوی دارودستۀ شما مقرر شد همه را حتا در حضور میدیا، تحدید و تهدید می فرماید. در شورای ملی شوونیست ها کمرۀ تلویزیونی را می شکنند و به زور، دروازۀ شورا را بروی میدیا می بندند. اما بروت کسی هم خم نمی شود.

بر گردیم به موضوعی که از نظر شما قابل توجیه است و شما، در حکومات سابقه، نقش اقلیت ها در دولت را بیشتر از حقوق شان میدانید. بدبختانه، عین نظر را درنوشته های تعداد زیادی از نویسنده گان، از دار و دستۀ شما، قبلاً نیز خوانده ایم. این را بشدت تکرار میکنند ولی هیچ کس نمی گوید چرا؟ از چرایش صحبت نمی کنند و چنین نشان میدهند که گویا صِرف، پای "حاتم بخشی" در میان بوده است. براستی چرا در حکومات سابق که بمراتب قبایلی تر از امروز بودند، بخش دفاعی بدستان قوی ترکمانان و قزلباشان، بخش تحریر تاریخ بدستان هنرمند و با کفایت هزاره و دفتر داری و اداره بدستان مبارک تاجیکان داده شده بود. چرا عقب ماندگان دیروز از متجددان امروز، سینه هایی فراخ تر داشتند؟ براستی چرا؟؟؟؟؟

اگر اندکی خشک تر سخن بگوییم، جواب، ازین قرار خواهد بود: استعمار، که میخواست "بفر استیت" خودش را تحت سرپرستی قبایلیان قرار دهد، چون در بین آنان کسانی را که تجربه و مطالعۀ کشور داری را، از محاسبه گرفته تا مکتوب نویسی و نظم و نسق سپاه و نوشتن تاریخ و غیره بلد باشد نمی یافت، بنا بر مجبوریت، دست به دامان اقوامی که از نگاه فرهنگی پیشرفته تر بودند زد. مدت درازی را در بر گرفت تا کادر و پرسونل فنی و فرهنگی در بین نسل های جوان ایل های قبایلی پیدا شد و بخش های زیادی از آنان متمدن شدند. حالا که آن ضرورت ها تا حدی مرفوع گشته است، به گماشتگان خود هدایت داده اند تا با تحریک احساسات قبیلوی، "آنهایی" را که_نظربه پختگی سیاسی_ فریب استعمارچیان را نمی خورند، به بهانه های مختلف، از صحنه بردارند.

طرز بیان فوق، اگر چه تا حدود نود فیصد درست و واقعی است اما ما که با خود و با شما وعده سپرده ایم تا منصفانه قضاوت کنیم نه دشمنانه، اگر پهلوهای دیگر قضیه را نکاویده بگذریم، اگر چه راست گفته ایم ولی باز م به صورت مکمل نه! راست مکمل این است که در سابق، واقعاً تعصبات، کمتر و اخوت اسلامی و انسانی، بیشتر بوده است. روی همان احساس اخوت ها بود که احمد شاه ابدالی، والی بزرگترین والایتش را از بین هزاره ها انتخاب میکند. تیمورشاه درانی و فرزندش محمود، سلامت و امنیت شان را به ترکمانان قزلباش اعتماد میکنند و آنان هم صادقانه برایش جانفاشنی می نمایند. هزاره ها با ایوب خان در جنگ میوند سهم برابر می گیرند و ترکمانان، هزارگان و تاجیکان، اکبر خان را که تازه از مسیر قندوز، مزار، بامیان و شمالی به کابل رسیده و عساکر ایله جاری ولایات مسیر راه، تحت عنوان جهاد، با او همراه شده اند در جنگ با انگلیسها آنچنان شجاعانه میرزمند که انگلیسها به شکست مواجه، و اکبرخان، به قهرمانی تبدیل می شود که به قول آقای «ت» برای همه "الهام بخش" است. در سابق، در تمام شرق، اخصاً در بین مسلمانان، آنقدر چرک که در نهاد «ت» ها انباشته است، وجود نداشته و حتا همین حالا که حالاست و دستان پلید استعمار برای درهم اندازی اقوام، بسیار کار کرده است نیز، در بین مردم عام، در بین تاجیکان، اوزبیک ها، هزاره ها و پشتون ها وجود ندارد. این همه کینه و عداوت، حالا هم از بیرون، و با صرف اقسام و انواع بانکنوت ها، در بین برادران دینی مان، پخش و دامن زده میشود. در سابق این همه کینه که در نهاد مزدوران است وجود نداشت. و به اصطلاح ایرانیان، فشیزم هیتلری برای ما تئوریزه نشده بود.

بند یازدهم: "اقلیت ها جنگ را تجربه کردند و نتیجۀ آنرا دیدند".

تبصره: بلی، یار عزیز! اقلیتها نتیجه جنگ با روسها، و با سرمایه های عربی و با نظامیان پاکستانی و با کمپنی های نفتی بزرگ جهان ووو... همه را دیدند و هنوز هم می بینند. و شاید در آینده نیز تجربه کنند. چاره چیست؟ فقط باید هوشیار شوند و با هم بسازند. تشکر و تشکر و تشکر از شما که موضوع را بیاد همه دادید. منتها ما هم میخواهیم چیز فراموش شده ای را بیاد شما بدهیم که: چاره و تداوی خلاصی از شر جنگ در اتحاد است نه در قبیله گرایی.

بند دوازده: "اقلیت هایی که خواست های اضافی دارند جواب شان را اصطکاکات (برخوردها) خواهند داد".

تبصره: درین که شما خود، کی هستید، کی ها را اقلیت میخوانید، و چگونه جوابی میخواهید به آنان بدهید، طرز بیان جنگ طلبانه، از خود شماست یا از کسان دیگری، ما باصطلاح، اقلیت ها، همه اش را میدانیم. تنها چیزی که به وضاحت، قابل درک نیست عبارت از مفهوم "اضافی" میباشد. اگر آنرا قدری توضیح میکردید بسیار خوب میشد. فکر میکنم اگر ما همه پارچه های ملت، این بیت سابقه را در یک کمپوز جدید، برای تان به شکل کورس (آواز دسته جمعی) بخوانیم، ممکن است شما و محرکان تان ازآن کلمه "اضافی" دست بردارید؟ تصور کنید تمام به اصطلاح شما اقلیت ها یکجا شده و میخوانند:

بهر شامت گاو باشد گوسفندت در پسین ناشــــتایت ماکیان، والله خیر الرازقین

چطور آقای «ت»؟! مثلیکه هنوز هم راضی نیستی؟! ای شوخک!!!

بند سیزدهم: "تا هنوز ما به مرحله ای که حکومت را از طریق انتخابات و مشارکت ملی بسازیم نرسیده ایم و توقع آنگونه چیز ها خیالپردازی میباشد".

تبصره: بلی، آقای «ت»، آدمی خواران افریقا بدان جا رسیدند ولی شما که ادعای تاریخ هفت هزار ساله دارید تا هنوز نرسید اید. آیا فکاهی "گریه آسمان" را شنیده اید؟ اگر نشنیده اید، ضرور پیدایش کنید و بشنوید زیرا تا آسمان گریه نکند، شما به آن مرحله نمی رسید. نمی رسید، بخاطری که خود تان نمی خواهید. بنا بر حکم قرآن، خداوند «ج» تغییر نمیدهد قومی را خودش نخواهد خود را تغییر دهد.

درحصه اینکه توقع آن گونه چیز های عجیب و غریب، به حساب شما، خیال پردازی است، باید عرض کنم که بنیان گذار این خیالپردازیها، شخص حضرت محمد مصطفی «ص» بودند که در مدت کوتاه بیست و سه سال، توانستند از قبایلی بدوی تر از قبایل شما، ملتی بسازند، یکپارچه، که افراد آن، "مثل دندانه های یک عدد شانه، مساوی تلقی میشندند" و سلمان فارسی و بلال حبشی با عرب قریشی که پردار کعبه بود، برابر و زانو به زانو مینشستند و هیچ یکی را بر دیگری نه تنها دعوای برتری نبود که یکی برای دیگری جان هم میداد. آقای «ت»! از شما میپرسیم: آیا واقعاً شما توان درک آنهمه زیبایی ها را دارید؟؟ آیا میدانید که پشتون ها مسلمانان سرسختی هستند قبل ازانکه قبیله گرای و فشیست باشند؟! آیا به این ایمان دارید که اسلام و نژاد پرستی قطعاً با هم سازگار نیستند؟؟!!

بند چهاردهم: "تشکیل طبیعی هرم قدرت، تنها از طریق زور قبیلۀ قوی ممکن است و بس".

تبصره: بلی، شما شاید درست بگویید بشرطی که باز هم ISI و سرمایۀ عربی وو... دست به دست هم بدهند و بخواهند شب را بر روز حاکم کنند. مشت و دروش برابر نیست. اما اگر شما و قبیلۀ تان به تنهایی باشید مطمئن باشید که حالا حتی پشتون های متمدن، که الحمد لله در بین شما هم اکثریت دارند طرفدار آن چنان هرم قدرتی نمی باشند که شماش میخواهید. تا چه رسد به تاجیکان و اوزبیکان و هزارهها و ترکمانان و غیره. هرگاه، برفرض، ISI باز هم در تبانی با ریال و پوند و دالر و حرص تیل و غیره، موفق به آنچه شما میخواهید گردد: شکل آن هرم، ازشکل طبیعی هرم قدرت، در بین انسان ها، اندکی متفاوت خواهد بود. بنگرید:

 

 

 

 

 

 شکلی که شما میخواهید شکل طبیعی هرم قدرت

ما میدانیم که غریدن های دوطرفۀ شما از اثر نوشادری هست که ISI کار گذاشته است. منتها شما هم باید بدانید که چنین سیری، قهقرایی خوانده می شود نه ارتقایی. و تمام فلاسفه و جامعه شناسان بدین قول متفق اند که سیر تاریخ، ارتقایی است. سیر قهقرایی محکوم به زوال است اگر چه پشتیبانان زیادی هم در آشکار و نهان داشته باشد، زیرا نور و عدالت، حق است و ظلم وجهالت، باطل، و حق آمدنیست و باطل رفتنی. پیامبر بزرگوار اسلام «ص» ارشادی بدین مفهوم دارند که هرگاه جهال شما در رأس شما قرار گیرند. زیر زمین بودن تان بهتر است از روی زمین بودن تان. در این قسمت بیتی دارم که سخت مناسب حال شماست. پس همیش زمزمه فرماییدش:

 ترقی های عالم رو به بالاست من از بالا به پائین می ترقــم

بند پانزدهم: "اقلیت ها به پشت گرمی نیرو های خارجی خواست های اضافی شانرا مطرح میکنند".

تبصره: من در تبصره بر آن تئوری شما که در بند دهم مطرح کرده ام مسئلۀ خواست های اضافی را مورد بحث قرار داده ام. هر کدام ازان خواسته ها سر از همان روزگار عملی شدن افکار فشیستی بر اقوام مظلوم، مطرح شده آمده اند و به هیچ صورت خواست های جدیدی نیستند تا در سایۀ و پشتگرمی کدام نیرویی ایجاد شده باشند. بهترین جواب برای شما درین زمینه، وجود نهضتی به شهرت "ستم ملی" به رهبری طاهر بدخشی بوده میتواند. او حتی بدین عقیده بود که در کشوری که ستم ملی وجود دارد، طرح باقی مراحل مبارزاتی، بی مورد است. غیر از ستمیان، علامه سید اسمعیل بلخی، محمد یوسف بینش، اسماعیل مبلغ، علی اصغر شعاع، ابراهمی بیگ و به صد ها تن دیگر، از قربانیان این راه اند. خواهش است وقتی دروغ میگویید. اندکی چهار طرفش را بسنجید ورنه چنین مفتضحانه گیر می مانید.

هان! اگر منظورتان از گفته ها، این باشد که گویا با پشتگرمی از نیرو مجتمیع در جنوب خط دیورند، همه را تهدید به رفتن نیرو های بین المللی میکنید. نه تنها حرف زیادی ندارم، بلکه بازهم به شدت از شما متشکرم زیرا درست همان گونه که سالها قبل مولوی خالص از نیات باداران شما پرده برداشته بود، شما نیز آنرا تکرار و مارا از نیات باداران خویش در قبال آیندۀ ما خبر دار کردید. اکنون بر ماست که تصویر آیندۀ خویش را در آیینۀ گفتار شما بنگریم. باز هم من حرفی ندارم جز اینکه بگویم: شاید تمام “صحنه سازیها” به همین منظور تنظیم شده باشد، تا شما و کمپنی، همچنین، از هردهن، بغرید. تنها یک اصل حقوقی - وجدانی را میخواهم به یاد فرستندگان آن نیرو ها بدهم:

ای شما فرستادگان نیروها بر افغانستان! صدای انسانی ما را با گوش های باز بشنوید! با آمدن نیرو های شما در افغنستان، مردم صلح دوست و متمدن کشور ما، تمام اسلحه و مهمات شان را به دولت بوجود آمده از اثر کنفرانس بن تسلیم کردند و با این امید که نیرو های صلح بین المللی، امنیت کامل را در کشور شان، تأمین خواهد کرد، از مشغولیت های نظامی دست بردار شدند. اما می بینید ک دستان اجانب، قصابان آنسوی مرز را تا دندان مسلح کرده و میخواهند بر گردۀ ملت متمدن افغانستان سوار نمایند. این مسئولیت اخلاقی و وجدانی شماست که قبل از بیرون رفتن تان از کشور ما، یا ترتیبی بگیرید که پای متجاوزان خارجی به طور قطع و یقین از ورود به افغانستان قطع گردد، یا دوباره مردم متمدن کشور ما را به قدر کافی مسلح سازید تا حد اقل با دستان خالی، با نیمه وحشیان تروریست در نیفتند. در غیر آن، مسئولیت اخلاقی و بدنامی تاریخی نزد ملل جهان، نصیب شما خواهد شد و اثرات غمبار آن تا چندین نسل، مایه شرمساری شما و باعث عذاب وجدان اولاد شما خواهد گردید.

و در اخیر این بحث یک سوال از آقای «ت»: اگر چیزی در ضمیر تان هنوز دارید لطفاً بگویید: آیا ما از نیرو های خارجی دعوت کرده بودم، یا آیا اعمال ما باعث کشیده شدن پای آنان به افغانستان شده بود تا ازانها پشت گرمی داشته باشند؟!...

  • بند شانزدهم: "حالا در کشور بجای تصاویر کسانی که برای ملت ما مایۀ الهام بوده اند تصاویر جنگسالاران در همه جا آویخته است".

تبصره: یکی از کسانی که تا حدی میشود گفت: برای اکثریت مردم افغانستان منبع الهام است وزیر اکبر خان قهرمان، پسر امیر دوست محمد مزدور است. -نا گفته نماند که حتا بعضی از پشتون ها اورا نیز در گناه پدرش شریک میدانند- همین وزیر اکبر خان چه کرده بود؟ با انگلیس ها جنگیده بود و انگلیسی را به ضرب گلولۀ تفنگچه، کشته بود. چه کرده بود؟ جنگیده بود! بناءً جنگ سالار بود. ملا مشک عالم نیز یک جنگ سالار بود. امیر آهنین نمای که او هم برای شما الهام بخش ترین فرد در طول تاریخ جهان است، ملا مشک عالم را ملا موش عالم میخواند. منظور این است که یک منبع الهام شما، منبع الهام دیگر تان را "موش" میخواند. شما چه عقیده دارید؟ امیر آهنین نمای چوبین پای برای تان بیشتر منبع الهام است یا موش عالم. شما ازین دو صرف یکی را میتوانید انتخاب کنید. دیگرش به صورت خود بخودی به جنگ سالار تبدیل میشود. اگر منظور تان از جنگ سالار، فرمانده احمد شاه باشد، من شخصاً بدین باورم که او یک انسان بود و بقول هندی زبانان: انسان مجسمۀ اشتباهات است. او اشتباهات زیادی داشت ولی با وجود تمام آن، یک فرمانده برجسته، شجاع، آزاده و وطن دوست بود. باید اعتراف کرد که اگر او نمی بود قطعاً نقشۀ رفیق شما آی آس آی در مورد "به پس خانه تبدیل کردن افغانستان"، سالها قبل از امروز، عملی شده بود. پس احمد شاه مسعود کسی هست که حتی برای عده ای زیادی از مخالفان خودش نیز منبع الهام میباشد. ازینرو از نظر ما، وقتی شما او را جنگ سالار میخوانید ما دلیل دیگری بغیر ازینکه بر صداقت شما در قبال وطن و وابستگی تان به خارج، مشکوک شویم چارۀ دیگری نداریم.

در ثانی شما میدانید که اصطلاح جنگ سالار، اختراع و ابداع کیست؟! اختراع و ابداع همان مقامی که باعث تشهیر نظر قبیله گرایانۀ شما در چنین برهه ای حساس از شرایط وطن ما میگردد و معنی آن از نظر سیاسیون پوشیده نیست.

برای هزاره ها، مزاری یک پدر است و برای شما یک جنگ سالار، برای اوزبیکان، رشید دوستم یک برادر بزرگ است، برای شما یک جنگ سالار، برای تاجیکان، احمد شاه مسعود یک چشم جهان بین است برای شما یک جنگ سالار، از شما میپرسم: برای شخص شما، تنی خان چه حکمی دارد: جنگ سالار است یا منبع الهام، بورجان چطور، حکمتیار و خالص چطور؟؟ ناگفته نماند که این تقسیم، کاملاً قومی نیست. برای همۀ ما عبدالحق شهید نیز یک قهرمان است.

جناب آقای «ت»، من مطمئنم شما این را میدانید که جنگ دو طرف دارد، جنگ تدافعی و جنگ تعرضی، جنگ بخاطر احقاق حق و جنگ بخاطر غصب حقوق دیگران. وزیر محمد اکبر خان برای همۀ ما و شما بخاطری منبع الهام است که از حقوق و آزادی مان دفاع کرده است. چه فکر میکنید از نظر باداران تان آی اس آی و بالاتر ازان، اکبر خان یک شخصیت الهام بخش است یا یک جنگ سالار؟ امید است ازین به بعد بخاطر خوشی باداران تان، افتخارات ملی را توهین نفرمایید.

 

یک نظر اجمالی:

باریک اندیشان میدانند که دشمن، وقتی بخواهد طرف را خراب کند، یا به اصطلاح نظامیان: عملیات اوپراتیفی راه بیندازد، یکی از وسایلی که ازان میتواند به سهولت استفاده نماید اینست که توسط متخصصان هر بخش، میکوشد دلایل مقنع نمای و عوام فریب برای مسخ و تخریب نظرات مفید دران جامعه و برعکس دلایل موجه نمای و مفید مانند برای عوامل منفی درانجا بتراشد و به چند نفر از گماشتگان شان وظیفه میدهد تا ازان نظرات، با شدت و حدت آتشخوارانه ای، به دفاع برخیزند، پهلوهای منفی نمای نظریات مثبت را به شکل بسیار درشت و دراماتیک برای عوام، بزرگ کنند و طوری نشان دهند که اگر از فلان راه رفتید اصلاً همه به هلاکت می رسید. برعکس در حصۀ نظریات منفی، به هزار فن و فریب آنها را شیرین میکنند و آنچنان آنرا می آرایند که اگر گویا ازان راه رفتید همه باغ های بهشت فرعون در انتظار شماست و شما بزودی دران مخلد خواهید شد.

به راه و طریق پیشنهادی آقای «ت» توجه فرمایید. این دستۀ آقایان «ت» و کمپنی، که ماشاء الله کم هم نیستند و در بین همه اقوام و در همه سطوح اجتماعی حضور دارند، حالا برای عده ای ساده اندیش از برادران همدین، هموطن و بالاخره همنوع پشتون مان، شاید این را نجوا کنند که اگر قبیله، قبیله گفتیم شما احساس حقارت نکنید. این یگانه بهانه برای حفظ قدرت است، ورنه همه چیز از دستمان خواهد رفت و اوزبیکان و تاجیکان و هزارگان بر ما حکومت خواهند کرد. اگر از همین راه پیشنهادی ما بروید به حکومت میرسید در غیر آن غلامی در انتظار شماست.

در حالی که در اصل چنین چیز هایی ممکن نمی باشد، تعداد نفوس برادران پشتون مان در کشور آنقدر کم نیست که اگر به کمک خارجی متکی نباشند، همه چیز از دست شان برود. این ترسی هست که متخصصان دشمن برای شان ایجاد مینمایند.

هدف اصلی دشمن از طرح برنامۀ قبیله گرایی این است که آنان، نظر به مطالعۀ دقیقی که از افغانستان دارند، میدانند که تناسب نفوس اقوام در افغانستان، بسیار به هم نزدیک است و اگر بین آنان جنگ واقع شود. برنده ای وجود نخواهد داشت. اگر داشته هم باشد، درست مثل حکومت سابق طالبان، در مسائل برون مرزی، آنقدر ضعیف خواهد بود که برای ایستادنش همه وقته به دستان ما ضرورت خواهد داشت تا زیر بغلش درامده و سر پایش نگهداریم. تا آنکه بالاخره روزی همان گونه که سالها قبل از دهن حکمتیار اعلام کردیم، از دهن ملایی و یا خان قبیله ای این اعلامیه را صادر کنیم: "ما تصمیم گرفته ایم با حکومت پاکستان، در یک نظام فدرالی یکجا شویم".

بزرگان و ریش سفیدان گفته اند: "بسیار غیرتهاست که بیغرتی به بار می آورد". این، یکی از همان موارد است. ستراتژستان دشمن، در نهان، زیر زبان زمزمه میکنند: "بنام زبان، قوم، منطقه، مذهب، مکتبی، ملی گرا، شرق زده، غرب زده، شر و فساد، غیره همچون طفلکان کودن، به قدر کافی جنگیدید. دیگر عناوین فوق، هم روبه کهنگی میروند و هم بسیار وحشیانه نیستند. این بار، تحت عنوان غیرت قوم و قبیله، آنچنان ددانه به جان هم بیفتید و یکدیگر را پاره کنید و بخورید، تا سرزمین تان دشت – دشت و دره – دره خالی شود. تا دره های خالی شده از شما را، ذخیره گاه دستگاه های اتومی سازم تا هدف گیری شان، توسط راکت های دوربرد، خارج از امکان گردد، و ساده دلان باقیماندۀ تانرا به عنوان گوشت دم توپ، به جنگ چچن، هند، ایران، آسیای میانه، ترکستان چینی و هرجایی که دلم بخواهد، بفرستم. شما که دعوای تاریخ شاهنشاهی هفت هزار ساله داشتید و با "اتک" خواهی های تان، باعث درد سرم شده بودید، تا "متک" را از شما نگیرم و خود تان را به عصر حجر بر نگردانم کی میگذارم تان...".

 

 ابوالقاسم

 کابل- افغانستان

                                                    خاوران


لینک      نظرات ()      

افغانستان باید تغیر نام بدهد نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/۱٦

 

 

  

تغییرنام افغانستان به خراسان

  یک زبانی ، زبان فارسی درافغانستان

  شناسایی خط دیورند

 

ورود قرن بیست ویکم آغازگرجنبش خود آگاهی ملی واستقرار حاکمیت قانون و محو دایمی ساختار قدرت شؤونیزم قبیله درافغانستان و منطقه می باشد. 

ما همه میدانیم که دولت حامد کرزی و تیم تمامیت خواهش موفق به حل عادلانه قضایای سیاسی و امنیتی در افغانستان نیستند .

مدت 9 سال واندی که گذشت ، این دولت بی کفایت بدور از اخلاق انسانی با شعار های متضاد انتزاعی بازارمطبوعات را گرم نگهداشته ومردم را فریب دادند و جامعه را بسوی خشم و خشونت وانشقاق ، سوق نمودند .

اگر تاریخ را ورق زنیم آشکارا می بینیم که اسلاف حامد کرزی و تیم مرکزگرایش :  از احمد شاه درانی ( 1717  میلادی ) شروع تا ملا محمد عمر( 1996 میلادی ) یکسره بدون استثنا حکومات وامارت های : جنگ جو ، خشونت پیشه ، متعرض ، بی کفایت ، ضد صلح و آزادی و ضد تعادل حقوق شهروندی ووابسته به ارتجاع منطقه وبین المللی بوده وهستند .

هدف و مرام نهایی همۀ این حکومات و امارت های ستم گستر صــــرف حفظ حاکمیت شؤونیزم قبیلـــه ( ماشین سرکوب کنندۀ ملیت ها و اقوام ستمدیده  )  چیز دیگری نبوده ونیست . زیرا با این شیوه توانسته اند همه دارائی های این سرزمین را در چنگال ملکیت تصاحبگراوغانی  خویش نگهدارند .

ازسوی دیگر به مردم ما و منطقه نیز  مفهوم است که تقریباً نزدیک بکل ،  تمام متخصصین وروشنفکران پشتون افغان درداخل و خارج کشور ، در دنیای باطن خویش  ، از حاکمیت تمامیت خواه شؤونیزم اوغانی با دل و جان دفاع می کنند. مگر در ظاهرامر خود را شهروند انساندوست جا می زنند . این افراد با داشت غرض سیاسی  و موقعیت اجتماعی وعلمی خویش پیوسته  خود را جهت ادای وظیفه پشتون خواهی در سه گروه فعالان سیاسی جامعه ما ، تقسیم می نمایند .

گروه سیاسی اول : این قماش در رهبری دولت وظیفه شؤونیستی و پشتو سازی حاکمیت را به مراتب عالی نهادینه می سازند . بگونه مثال : حامد کرزی و تیم اش .

گروه سیاسی  دوم  : رهبری مخالفین مسلح دولت را در پیوند با ارتجاع منطقه و بین المللی عهده دار می شوند . بگونه مثال : ملا محمد عمر ، حکمتیار ، حقانی واحزاب وابسته ای ایشان .

گروه سیاسی سومی : آنعده ازروشنفکران پشتون است که  در ظاهربا لفاظی های جنگ زرگری گویا ضد دولت حاکم مبارزه می نمایند . اما در حقیقت امر با ایجاد احزاب وابسته سیاسی روشنفکری خویش  ، فعالیت های سیاسی تاجیکها و هزاره ها و ازبکها را تحت کنترول می آورند و از روند همبستگی فارسی زبانان افغانستان علیه حاکمیت شؤونیزم قبیله جلو گیری می نمایند . و بنحوی رسالت ایمانی خود را درراه حفظ حاکمیت توتالیتر قبیله مستقیم و غیر مستقیم به انجام می رسانند .

بگونه مثال : ده ها شخصیت سیاسی و علمی ایکه در مبارزات پارلمانی و مبارزات سیاسی احزاب بدور از وابستگی های اندیشه بنفع حاکمیت حامد کرزی و تیمش رای می دهند و فعالیت می نمایند  .

با این تکتیک های سیاسی عظمت طلبانه  در طول تاریخ پشتون ها توانسته اند  موفقانه در سه جبهه مختلف از یک هدف نا مقدس دفاع کنند . که آن هدف عبارت از حفظ حاکمیت پشتونیزم یعنی غصب رهبری : سیاست ، اقتصاد وفرهنگ این جامعه است .

اما می بینیم که دست آورد این همه دولت های توتالیتر شؤونیزم قبیله اوغانی غاصب ، جز ویرانی ، عقب ماندگی ، فقر ، گرسنگی ، بیسوادی ، بی خانگی ، جنگ و قتل و غارت ـ  چیز دیگری به ارمغان نه آورده است .

باید این گروه های ناکام وبی کفایت در برابرمردم این سرزمین سر تعظیم فرود آورند ومعذرت بخواهند. نه اینکه با دیده درایی ممتد دعوای زعامت نمایند .  بخصوص حامد کرزی و تیم تمامیت خواه بی لیاقت وابسته به غیر اش . 

 

شهروندان نهایت محترم !

باید دانست که این گروه های طرفدار حکومت پشتونی  اوغانی در هر جبهه ایکه قرار دارند به دوام نوع حاکمیت توتالیتر قبیله عمل می نمایند وهیچگاه رضاکارانه صحنه را به نیرو های اصیل بومی این سرزمین که واقعاً طرفدار صلح و ثبات و تعادل حقوق مشارکت در حاکمیت و قدرت سیاسی هستند ، رها نمی کنند .

یگانه راه مسالمت آمیزیکه میتواند کشور مارا بسوی صلح و همبستگی ملی و تشکیل ملت یکپارچه رهنمون گردد . این است که ما باید مؤلفه ای صلح و ایجاد زیر ساخت های عینی ملت را شناسایی کنیم . یعنی همه ارزش های هویتی ایکه در جریان زیاده از دوصد و پنجا سال حاکمیت پشتون ها در این سرزمین از سر جایش بی جاه شده ، بدون قید و شرط دوباره باید سر جایش آورده شود .

وآن ارزشهای بی جا شده ، هویت ملی شهروندان این سرزمین است . واپس گیری هویت ملی خراسانی ما آغاز سر برزدن آفتاب صلح و آزادی ومحوشؤونیزم قبیله  خواهد بود .

 

 

یک ـ تغییر نام افغانستان به  خــــــراسان

 

کشور ما از صدو یازده سال پیش اسمش خراسان بود . چنانیکه امیر عبدالرحمان بنام امیر خراسان یاد می شد. در اسم خراسان هویت ملی ازبکها ، پشتون ها ، هزاره ها و تاجکها و سایر اقوام دیگر تبلوریافته بود . تغییر نام خراسان به اوغانستان طبق ارادۀ وبرنامه استعمار انگلیس و رهبران تمامیت خواه قبیله پشتون عمل نادرست وستمگستری بود که برهویت چندین هزار ساله تاجیک ها و هزاره ها و ازبکها خط بطلان کشیده شد ونام و هویت یک قوم اقلیت افغان بالای اکثریت مطلق شهروندان ساکن این کشور گذاشته شد .

با شناخت از دست آورد های سیاسی و تاریخی جهان وبویژه  افغانستان ــ از اهمیت وارزش هویت و تثبیت هویت ملی ونقش سازندۀ این ارزش در همبستگی ملی وتأمین امنیت ، ما   دراوائل سال 2006 میلادی طرح سیاسی تغییر نام افغانستان به خراسان را بمقام محترم دولت جمهوری اسلامی و پارلمان افغانستان ارائه داشتم . ودر آن از تمام نهاد های سیاسی و اجتماعی کشور وقوای سه گانه دولت اسلامی آرزو برده شده است که به تائید و تصویب ماهیت صلح آمیز این راهبرد سیاسی تمکین وارج گذاشته شود. مگر دولت حامد کرزی و تیم تمامیت خواهش به این پیشنهادات صلح آمیز توجه اخلاقی و انسانی نکردند ودر زیر سایه نهاد های بین المللی سرمایه هنوز هم بی شرمانه در تطبیق برنامه های پشتونیزه سازی نهاد های سیاسی واقتصادی کشورما مشتغل اند .

ازدید انسانی و بشر دوستی تغییر نام افغانستان به خراسان  راهبرد عقلانی و مدخلی در راه  حل اساسی مسئله ملی و ایجاد ملت سربلند خراسانی است . که با تحقق این راهکار سیاسی بوسیلۀ همه پرسی عمومی از طریق مردم ما ویا تائید شورای ملی منتخب عملی میگردد . در آن مرتبه همۀ منازعات و جدال تباری و اتنیکی ایکه میان قبایل و ملیت های ساکن کشور مان در حال و گذشته جریان داشته ودارد برچیده می شود .

 اسم میهن ما خراسان یگانه اسم مناسب وپیام آور بخت و افتخاری ست که ازمکان نور و روشنایی ، آفتاب برآمد مشتق شده ، و کدام مناسبت ذاتی خونی و ریشه ای به کدام تباری ، ، ملیتی و قومی هم ندارد .

تحت نام نورانی  خراسان و ملت خراسان  میتواند یک هندوتبار ، یک نورستانی ، یک تاجیک ، یک پشتون ، یک هزاره ، یک بلوچ ، یک عرب تبار ، یک ازبک ، یک ترکمن یک پشه یی ووو وطن ما تثبیت هویت شود وخود را خراسانی بداند و به آن افتخار نماید و به ارزشهای فرهنگی مشترک آن ببالد . و سربلندی وعزت وغرور سالم قومی و ملی خود را درارزش های معرفتی و هویتی آن دخیل بیند.

با نام خراسان وخراسانی شهروندان میهن ما نصیب هویت فرهنگی یکهزارو پنجصد سالۀ این خطۀ باستانی می شوند که در بستره آن بزرگترین علما فضلا شعرا دانشمندان و خردمندان شهیری ظهور نمودند وفرآورد های نابی درعرصه های علوم دینی ، عقلی ، طبی ، ادب و شعر ووو به جهان بشریت از خود بجا گذاشتند که امروز باعث افتخار و سربلندی ما و جهانیان می باشند

 تحقق سیاسی چنین ارمان مقدس تاریخی و مردمی از راه اتحاد و همبستگی سیاسی تمام نیرو های تحت ستم دریک روند خود گردانی ملی در مبارزات حق خواهانۀ جنبش دموکراتیک میهن مان به نحو مسالمت آمیزاز طریق حمایت توده های ملیونی و آراء نمایند گان واقعی منتخب مردم در پارلمان افغانستان میتواند توضیح و تفسیروتطبیق  شود.

 

فارسی زبان همبستگی وتفاهم ملی

 

قبول زبان فارسی در قانون اساسی ، بمثابه یگانه زبان رسمی سراسری و تفاهم ملی ، زبان علم ، اقتصاد ، سیاست وفرهنگ وادبیات در افغانستان نمود صلح و روشنایی است .

مردم کشور ماآگاه هستند که یکی از بُرُوز مشکلات عمده سیاسی ـ فرهنگی و اجتماعی وتشدید نفاق ملی، میان شهروندان ساکن این سرزمین از صد سال اخیر تا امروز، مسئلۀ چگونگی برخورد با هستی وگویش زبان رسمی فارسی، از سوی حاکمان قبیله گرا وگروهک های سیاسی وابسته و روشنفکران ضعیف نفس، مادی پرست دنباله رو و بی هویت بوده است .

خاندان آل یحیا یعنی نادر خان ، هاشم خان، شاه محمود خان ... وخانواده ایشان توانستند با اجرای چنین ستمی، سیاست استعمارکهن انگلیس را که علیه نابودی زبان فارسی دراوایل قرن نوزدهم در هند برتانوی آغاز کرده بودند، دراواسط قرن بیستم درخراسان زمین این مهد پیدایی زبان فارسی به انجام رسانند.

حامد کرزی نیز با پیروی از سیاست فارسی ستیزی  استعمار کهنه انگلیس در هند برتانوی و فعالیت های فارسی ستیزی آل یحا در افغانستان  ، راهکرد تضعیف زبان فارسی را یکی از الویت های عمل سیاسی تیمش قرار داده است .

زبان فارسی درجریان ده ها سدۀ تاریخی بمثابه زبان حوزۀ تمدنی بخشی آسیا وزبان اول عِرفان جهان  وزبان  دوم جهان اسلام ازموقعیت وعظمت فرهنگی ویژۀ برخوردار بوده است . کنون در ردیف زبان های بین المللی جهان نظیر انگلیسی، اسپانیایی، فرانسوی، روسی، عربی، آلمانی، و... ؛ زبان فارسی مقام شامخ ومراتب رفیع همسنگی علمی ـ فرهنگی ـ اقتصادی وسیاسی را دارد که احراز می کند.

مردم ما وجود همۀ زبان ها وگویش های محلی درافغانستان را ازافتخارات وغنای فرهنگی تمامی گروهای قومی ولایه های اجتماعی کشورقبول،مگرزبان فارسی را زبان مادر یا پایه، زبان رسمی سراسری تفاهم و همبستگی ملی، زبان اقتصاد، سیاست و فرهنگ جامعه خود می شناسند .

اما با تأسف که فارسی ستیزان با شماتت خاص بدون احترام به این زبان پیر وغنامند علمی برخورد کودکانه مینمایند ودست اندر کاران رسانه های فرهنگی تصویری و گویشی با پیروی از سیاست پشتو سازی مطبوعات ــ علیه زبان ملی ورسمی فارسی این زبان تفاهم ملی قرار می گیرند .

من نمیدانم که چرا یک روشن فکر پشتون از این اصل مهم چشم پوشی می کند که در یک نشست جمعی که درمورد مسایل کشور بحث می شود .

شاملین این مجلس متشکل از هزاره ، پشتون ، تاجیک ، ازبک ، نورستانی ، عرب تبار و هندو تبار وترک تبار ... کشور ما می باشند با کدام یکی از زبان های مادری این افراد میتواتنیم تفاهم را میان ایشان برقرار کنیم . واضح است که همه زبان فارسی را خوبتر از یکدیگر میدانند .

پیش کردن گویش پشتو وتحمیل سیاسی آن بالای مطبوعات نه به منظور رشد علمی وفرهنگی آن بلکه جهت حفظ حاکمیت سیاسی قبیله پشتون بکار گرفته می باشد . واین عمل نادرست کشور را به جزایر زبانی تبدیل مینماید وبه نفع صلح و همبستگی خدمت نمی کند .

تاریخ جوامع بشری نشان داده ودر کشور های غرب صنعتی نیز تجربه شده است که صرف با یک زبان سراسری، ملت و دولت نیرومند ایجاد می شود . خوشبختانه که در افغانستان زبان فارسی از این موقعیت شایسته فرهنگی وسیاسی و علمی برخوردار است . بناً تطبیق سیاست چند زبانی در افغانستان به هر نحوی که تعبیر گردد فقط جلوگیری از روند ملت سازی بوده و جزحفظ انشقاق ملی ونوع تحکیم حاکمیت شؤونیزم قبیله چیز دیگری بیش نیست .

بخاطر همین ضرورت های اجتماعی، علمی، فرهنگی وسیاسی درراه همجوشی ملی وتشکیل ملت یک پارچه خراسانی وایجاد صلح پایداردرافغانستان می باشد، که ما به یک زبانی، زبان فارسی رأی عقلانی وفارغ ازهرگونه عصبیت نژادی میدهیم .

 

شناسایی خط دیورندآغازطلوع آفتاب صلح بر فراز

 افغانستان و پاکستان

 

با پیروی از تحقق مؤلفه های اندیشه ثبات و امنیت در منطقه وجهان، وتحکیم حاکمیت قانون در افغانستان وایجاد پل دوستی پایدار میان میهن ما وکشور های همسایه .

طرح راهکارسیاسی صلح : تحت نام شناسایی خط دیورند آغاز طلوع آفتاب صلح بر فراز افغانستان و پاکستان ازجانب ما در اوائل سال 2007 میلادی به مردم و مقام محترم جمهوری اسلامی و پارلمان افغانستان ارائه داشتیم . ودر آن طرح از تمام نهاد های سیاسی و اجتماعی کشور وجهان خواسته شده بود که از داعیه صلح درمبارزه بخاطر محوکامل پایه های تروریزم ودهشت افگنی وجنگ در منطقه حمایت عملی نمایند .

ما با آموزش دقیق از تاریخ کشور مان وریشه یابی منابع خشونت میان پاکستان و افغانستان به این اندیشه تأکید می ورزیم که گره همه مشاکل، منازعات شصت سال اخیردرمنطقه به حل معضلۀ " خط دیورند" پیوند تنگاتنگ دارد.

شناسایی خط دیورند ( 2430 کیلومتر )  ازسوی دولت جمهوری افغانستان منحیث مرزمشترک بین المللی میان دوکشور واخذ حق ترانزیت آزاد برای کالاهای تجارتی افغانستان، گام سیاسی بجا در تحکیم صلح میباشد .

گرچه حدود اربعه پاکستان ازروز تولدش (1947 میلادی ) نزد ملل متحد ، امریکا ، انگلستان کشور های  اروپائی  و روسیه وسایر کشور های جهانیکه با آن کشور روابط سیاسی دارند معلوم و شناخته شده است . ونزد جمهوری اسلامی افغانستان هم چنین است .

زیرا مسؤلین دولتی پشاور وسایر استان های پشتون نشین پاکستان ازطرف اسلام آباد تقرر می یابد ، نه از طرف کابل .

دولت افغانستان سفیرکبیر در اسلام آباد ودفتر قونسلگری سیاسی در پشاور دارد . موجودیت این دفاترسیاسی بخصوص درپشاور،  خود نماینگری شناسی خط دیورند و احترام به حدود اربعه پاکستان می باشد .

اینکه راه ترانزیت ورفت و آمد ترافیک میان دوکشوراز حُسن همجواری وهمسایگی خوبی برخوردار نیست ! زیرا حفظ چنین وضع متشنج در سرحد مشترک ،  از نیت وارادۀ ناپاکیزۀ رهبران  هردو دولت منشاء می گیرد . و پیش برد چنین سیاست سرحدی میان پاکستان و افغانستان بنفع حفظ بقاء حکومات  توتالیترهردو کشور تمام می شود .

ما امید واریم که مردم ما بالای  رهبران سیاسی دولت جمهوری اسلامی افغانستان وبخصوص حامد کرزی و تیم تمامیت خواهش  فشار بیآورند تا به منافع کل کشور اندیشه نمایند، دگر با موانع خود ساختی پشتون والی دروغین همچو حکومت های پیشین با شعار هــــــای انتزاعی داؤد خانی به اصطلاح داعیه پشتونستان خود را فریب ندهند، وبه نیت صلح خواهانۀ مردم ارج بگذارند، ودرراه اصول شناسایی خط دیورند گام عملی بگذارند وبرای همیشه گلم این ماتم نیم قرنه خشونت وبی اعتمادی را از بین دو کشور بردارند . وپل دوستی سیاسی، انسانی، اقتصادی واجتماعی و فرهنگی میان خلقهای دوکشور مستقل و مشترک منافع را صادقانه وبادستان پاکیزه بدون اَغراض اعمار نمایند .

سوای این سه طرح بزرگ صلح ، برخی از راهبرد های سیاسی دیگریکه زیرساخت های جامعه نوین در افغانستان را نهادینه می سازد و مناسبات شؤونیزم قبیلوی را که ضد صلح و امنیت و ترقی و تکامل است از بیخ و بن نابود مینماید و عبارت اند از :

یک ـ آوردن تغییرات اساسی در قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان بنفع انسان و آزادی وصلح و تأمین تعادل حقوق شهروندی.

دو ـ  پذیرش سیستم نظام پارلمانی و انتخابی بودن تمام ارگان های قدرت و ادارۀ دولتی از علاقه داری تا ولایات ومرکز درقانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان.

سه ـ عملی نمودن سرشماری دقیق نفوس وتوزیع شناسنامۀ شهروندی خراسانی بی غرضانه و صادقانه و شفاف.

اینها وده ها مؤلفه های ناب دیگریکه درراه حل اساسی مسئله ملی در افغانستان خدمت میکنند و جامعه را بسوی ملت سازی و همجوشی ملی و هویت سازی ملی سوق می دهند. عملی نگردد. تبر تیز حاکمیت شؤونیزم قبیله با نتایج دست داشته اش همچو خون و خشونت ، قتل و کشتار ، تعرض وتعصب با نیرومندی وافتخارهرچه بیشتر ریشه های تازۀ درخت هستی مادی و معنوی مردم بومی میهن مارا قطع و خشک خواهد نمود.

 

زنده و جاویدان باد ارمان مقدس راه همبستگی ملی ، وتأمین آزادی وصلح و عدالت اجتماعی در کشور ما و منطقه و جهان.

 

به امید تشکیل ملت سربلند خراسانی

بااحترام

همشهری شما

کامجو

Basirkomjo@yahoo.de

لینک      نظرات ()      

تجزیه به نفع کیست؟ نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/۱٥

 


طــرح تجــزیه افغــانســتان بربنیــاد چــه اهــدافی دنبــال میشــود ؟


مقـــــــالات - ســـــیاسی
  دکتر صاحبنظرمرادی   
 

دکتر صاحبنظرمرادیمفکوره ساختار "خاورمیانه بزرگ" و "آسیای مرکزی نیرومند" ومتحد امریکا وغرب ازسالها وسده ها بدینسو ازرویاهای استراتیژیستان امریکایی بود؛ وبرای ازقوه به فعل درآوردن این رویای دست نیافتنی همواره درجستجوی بهانه ها وفرصتهای مساعدی تلاش میکردند. هجوم عراق به کویت درسالهای1988 منجربه راه اندازی عملیات "توفان صحرا"ازسوی قوای امریکایی درعراق مقدمه ای برین خواسته بود؛

امابا باخروج عساکرعراق ازامارت کویت، دیگردلیلی برای باقیماندن امریکایی هادرعراق باقی نماند. بهانه ساختن اسلحه کیمیاوی وکشتارجمعی درعراق توسط جورج بوش دوم موجبات خیزش دوباره امریکا وحمله تمام عیارآنها رادرسال 2003برای تفتیش چنین اسلحه ای به عراق فراهم ساخت که فصل دوم فعلیت بخشیدن به این استراتیژی بود، اما چنین اسلحه ای درعراق وجودنداشت وامریکا با دستگیری صدام حسین واعدام او به حاکمیت گروهی "حزب بعث" پایان داد، وجنگهای فرقه ای شیعه وسنی وقومی کرد وعرب رابرانگیخت وخودرابنام ساختار"خاورمیانه بزرگ" که مسلماً هدف اصلی حاکمیت بالای چاههای نفت درکشورهای این حوزه بود، درگیریک جنگ فرسایشی نمود، اما این بارهم بگونه مطلوب بخت یاری نکرد.

زیرا، مسئله افغانستان درموازات گرفتاریهای امریکادرعراق تهدیدهای جدی تری رامتوجه امریکا نمود، امریکاکه میبایست پروژه افغانستان راخوداشراف میکرد، اما توجه اصلی خودرابه حوزه نفت خیزخاورمیانه به امید دریافت نتایج کوتاه مدت بدانسومبذول داشت، وفکرسرکوبی القاعده وطالبان رادرافغانستان تمام شده ارزیابی میکرد. باگذشت سالی چند برین رخدادها، کم توجهی وفرعی انگاشتن مسئله افغانستان برای غرب بیشترغامض ودردسرآفرین گردید. اکنون برای کشورهای شامل اتحاد وتحلیل گران مسایل افغانستان درتعریف مشخص واقعیتها وپیامدهای جنگی دربسترمعاملات پنهانی هردوجانب جنگ وبامداخلات استخباراتی پاکستان بسیاربغرنج ومرکب گردیده ودورنمای مکدری دارد.دربررسی قضیه افغانستان عمدتاً طرح دوسال ذهن ناظرین سیاسی و مردم رابخود مشغول داشته است:

1-      چگونه ممکن است یک نیروی ساقط شده فراری که تحت تعقب جامعه بین المللی برهبری امریکا وناتو قراردارد، بدون حمایت قوی(لوژستیکی وتسلیحاتی وحتی تعلیمی وتربیتی) پاکستان که خودراعضو این اتحاد میداند، تجهیزو به نمایش قدرت تاسرحد رویارویی بانیروهای مجهزومیکانیزه ایتلاف بین المللی بپردازد؟ آیا کسانیکه این روندرارهبری میکنند ازدخالت پاکستان چیزی نمیدانند؟ واگرمیدانند چراتصمیم نمیگیرند وقرارگاهها وپایگاههای آنان رابحیث عوامل کشتاروتلفات افراد خود در خاک پاکستان ازمیان نمی بردارند؟ معلوم میشود درزیراین کاسه نیم کاسه ای هست.

2-      درصورتیکه امریکائیان به تجهیزطالبان وماندگاری القاعده درمنطقه درزیرپوشش استخبارتی پاکستان به نوعی آگاهی ورضائیت دارند، پس چرا اینهمه قربانی وتلفات روزافزون برمردم وخودشان تحمیل میگردد؟ وبه پرستیژواعتبارجهانی خود درتمثیل ناتوانی هایشان درمدیریت جنگ لطمه جبران ناپذیری میرسانند؟ پاسخ دادن باین کنکاشهای روانی علی رغم مشکل بودن آنها ناممکن نخواهدبود؛ واین پاسخها مقداری درنگرش روزمره وپیگیر یونت های نظامی ایتلاف درولایات کشور درمسایل مربوطه برملا میشود.

باورود قوای ایتلاف بین المللی به افغانستان شعار مبارزه علیه دهشت افگنی به منظورایجاد منطقه امن درپهنه "آسیای مرکزی بزرگ" افاده میگردید، اما امورمبارزه علیه طالبان با بیرون راندن آنها ازقرارگاههای شهری شان درکابل وولایات پایان یافته تلقی گردید، ودرتعقیب ودریافت پایگاههای اصلی آنها درمیان مرزهای افغانستان وپاکستان نه تنها جدیتی بکارگرفته نشد، بلکه قوای بین المللی درتعقیب اهداف شان دچاررخوت زده گی وروزگذرانی محسوسی گردید. مسئولان آیساف وناتوبارهاخودازموجودیت شورای کویته، اسامه وملاعمردرمناطق سرحدی ابرازنظر نمودند، اما گاهی به سراغ این مناطق نرفته اند وبا توظیف هواپیماهای بی سرنشین شان درمناطق وزیرستان اتمام حجت نموده اند.

این نوع برخوردها برخلاف شعارهای ریشه کن سازی تروریستان توجه مارابه سمت وسوی اهداف دیگری میکشاند که بایست آنراشناسایی نمود. درواقع منظورآنانی که امروزدرعصرفروپاشی انقطابهای جهانی، امورسیاسی ورهبری جهان رابصورت یک جانبه اداره میکنند، طرح ایجاد منطقه امن ودرگستره جغرافیای سوق الجیشی پرپهنا وفارغ ازدردسرازاهداف ورویاهای درازمدتی است که بایست درتحقق آن باحوصله مندی بیشتروقبول ریسک وقربانی ها مساعی زیادی بخرچ دهند.

باورکردنی نیست که امروزامریکاوشرکایش باپذیرش اینهمه تلفات روزمره مالی وجانی بنام بشرخواهی وتامین دموکراسی برای مردم افغانستان آمده است؛ تاکشور را ازوحشت تروریسم وازوطه بحرانهای مزمن داخلی آن برهاند. زیرااگرآنها خودراپسرخاله وعموی ماهم بدانند بازمقیاس بذل وبخشش آنها حدودی دارد، ونمیتواند باقربانی هزاران سربازوهزینه جنگی ملیاردها دالرتامرزهای نامکشوف ازمیان برداشتن خطرتروریسم درمنطقه ادامه یابد.

اگربرای امریکاهدف واقعی ازمیان برداشتن تروریسم طالبانی والقاعده میبود آنها میتوانستند باعزل طالبان ومهمان آنها "القاعده" ازسکوی قدرت، انتقام تصادم دادن هواپیماهای تروریستی رابرمرکز تجارت جهانی تحقق شده اعلام کنند، وبه کشورخودبرگردند وباقی کارزار مبارزه علیه تروریسم درکشورهایشان باایجاد فضای همیاری درین مبارزه ادامه می یافت. تحلیل قضایای جنگی درافغانستان وچشمدیدها واطلاعات مردم میرساند که شرارت پیشه گان برخلاف تشتت ظاهری شان درفرصتهای مقرربه نفع موجدین خودکارمیکنند وازسوی آنها بصورت مرموز وآشکارحمایت واکمال میشوند، این واقعیت رامیتوان درفصلهای انتخابات ریاست جمهوری وپارلمانی کشوربدقت ازنظرگذراند. چیزیکه فیدل کاسترواخیراًدریک کنفرانس مطبوعاتی بیان نمود که "اسامه بن لادن برای امریکا کارمیکند."

تعمق درکارزارتبلیغاتی غرب درجهت نیرومندی طالبان وتقویه سازی مخالفین مسلح با چرخ بالهای ایتلاف درمناطق مختلف افغانستان میرساند که مبارزه علیه تروریسم طالبانی والقاعده برای غرب وامریکا راه اندازی بازی بزرگ واستراتیژیک درمنطقه میباشد، تا درسایه انارشیسم خودبرانگیخته شان اهداف خودرا به سرمنزل مقصود دنبال کنند. باچنین مفکوره ای بایست همزمان باشعارمبارزه علیه تروریسم وتقویت هدفمندانه مخالفین مسلح خویش ابتداء باترویج خشونتهای جنگی وتضعیف روحیه ملی دربرابرطالبان فضا سازی کنند، وازاین روند بخاطر پخته سازی شرایط عینی وذهنی جامعه افغانستان وایجاد فضای مساعد بخاطرتحقق میکانیزمها درماندگاری شان درمنطقه بهره برداری نمایند، واین پروسه را به تانی وآهستگی به پیش ببرند. به بیان دیگر خورش استراتیژی امریکا برای ماندگاری وپایگاه سازی درافغانستان ادامه جنگ است، وباین پایگاه سازی بایست همچو برج دیدبانی برنحوه کاروفعالیتهای سیاسی نظامی کشورهای دارای قدرت هستوی چون ایران، روسیه، هند وچین واستفاده ازحوزه های نفتی آسیای میانه نظارت داشته باشند.

شاید هدف امریکاییها ازراه اندازی چنین برخوردهای متضاد ودشمن پرور آن باشد تامردم افغانستان درشرایط داغ نظامی برنامه خروج قریب الوقوع سربازان امریکایی رادرجولای 2011 وبه اهداف پایگاه سازی امریکا درافغانستان تعویض نمایند. هرچند اوباما درآخرین سخنرانی خودبخاطرقطع عملیات نظامی امریکا درعراق برتحقق استرتیژی خودتاکید کرد وگفت: اشتباه "نکنید انتقال[ازافغانستان]آغازخواهدشد؛ زیرا جنگ نامحدود به نفع مایا به سودمردم افغانستان نیست" امااوبامابرخروج تدریجی بانظرداشت شرایط افغانستان نیزتاکید دارد، جنرال دیوید پطریوس ازبرنده شدن درجنگ علامت میدهد ویکی ازسخنگویان آنها ازاحتمال موجودیت شان درافغانستان برای حداقل پنجاه سال آینده سخن گفت. حال ازخروج وعدم خروج امریکائیان حتی خودشان هم نمیتوانند بدرستی ابرازنظر نمایند، اماقراین میرساند که آنها بزودی افغانستان راترک نخواهندکرد.

بنابرآن درراستای عملی سازی این اهداف مجموعه دیگری ازشعارهای تبلیغاتی وتهدیدی رابه حلقات حاکم درمنطقه بنام تجزیه کشورهانیزگوشزد میکنند؛ وساختارهای کج ومعوج کشورهای منطقه ازجمله افغانستان برای چنین تهدیدها وهشدارهای ازقبل قدواندام گرفته شده ومقداری همنوایی هم دارد.

ساختار"آسیای مرکزی نیرومند" ازنظرامریکا وانگلیس با تجزیه کشورهای منطقه که ازلحاظ جابجایی های اتنیکی ناقص ومجروح ساخته شده اند؛ وگروههای خونی وقومی درآنها بادلهره های روانی ناشی ازجداییهای فرهنگی وسرزمینی وتهدید فرهنگ وهویت ملی شان درآینده توسط قلدران حاکم بسرمیبرند، میتواند گامی درجهت راضی ساختن گروههای ناراضی این کشورها درپذیرش استراتیژی امریکایی ها وهمدستان شان با عملی ساختن تجزیه کشورهای منطقه میسرگردد.

نخست بایست به ساختارسیاسی و بافت اجتماعی کشورهای منطقه درسده های 18 و19 میلادی توجه نمود. چنین ساختارهای سیاسی بحیث کشورهای معاصردرمنطقه بامفکوره جغرافیای مصلحتی استعمارآنروزبین روسیه وانگلیس مهندسی وبه اجرادرآمده است، وآنها اهداف درازمدت خودرادر ایجاد این مجموعه های ناقص الخلقه وآسیب پذیردرآینده با تعبیه عوامل نفاق واختلافات قومی ومذهبی وغیره بخوبی برنامه ریزی کرده اند، ورازهای سربسته آنرادرلفافه سیاستهای دورنگرانه استعماری خود جاداده وبخوبی بدان واقفند.

انگلیسها وروسها پس ازسالها رقابت های توسعه جویانه درمنطقه موردنظرشان تحت نام "سیاست پیشقدمی" سرانجام مصلحتهای شان رادرآن دیدند، که علی العجاله بخاطربرونرفت ازتهدیدهای دیگری که درشرایط آنروزازسوی دراروپا درشرف وقوع بود؛ پرونده رقابت پیشقدمی راباگنجانیدن مجموعه ای ازبحرانهای لاینحل درساختارهای غیرطبیعی این کشورهاباحدبخشی چالش آورسرحدات مشترک بین این کشورها ازافغانستان بحیث جغرافیای حایل توافق نمایند. بهمین لحاظ کشورهای رادرنقشه آسیای مرکزی خط کشی نمودند، که نه ازلحاظ توحید اقوام درجغرافیای معیین سیاسی، ونه هم تعیین مرزهابروفق رعایت پیوند های تاریخی و فرهنگی اقوام مسکون درآنها متجانس نبوده، و منزل تحمل وپذیرش آنهاازین تقسیمات غیرمنطقی کوتاه مدت ونهایتاً تغیریابنده خواهد بود.

درین کشورهاکه اکثراًمجموعه های تباری دورهم جمع کرده شده اند و کشورهای بااقلیتهای قومی راساخته اند، ازیک سودغدغه امیداتحاد مجدد این کمیتهای مماثل قومی خط حایلی را درهمجوشی روحی اقوام درجغرافیای سیاسی جدید درجهت ملت سازی ایجاد کرده است، ازسوی دیگرانحصارقدرت درین کشورها عمدتاً بوسیله خانواده وقبیله های معین وبانقض بیرحمانه حقوق بشری وهموطنی آنها وراه اندازی بی عدالتی های گسترده اجتماعی توام باسرکوب وخشونتهای قومی، زمینه ایجاد روابط مدنی وشهروندی آنهاراعمیقاً جریحه دارنموده است.

حال پس ازگذشت حدودیکصدسال ازمرزبندی های روسها وانگلیسها درمنطقه، درین ساختاری سیاسی دیده میشود که عوامل متعددی درمناسبات تباری اقوام این کشورها، آنهارادربرابردولتهای سیطره گرومستبد تک ملیتی وغصب حقوق اجتماعی ونقض هویتی وفرهنگی شان، درادامه وضعیت بی تحمل، منزجروبه ستوه آورده است. که اینهمه نزاکتهای مسئله ساز را دست اندرکاران امورسیاسی منطقه وافغانستان بخوبی میدانند.

شاید طرح تجزیه افغانستان وپاکستان بحیث کشورهاییکه درمقدمه رخدادهای جنگی وآجندای تصمیگیری کشورهای شامل ایتلاف بین المللی قراردارند، درصدرکشورهای منطقه به منظورسروی ذهینت سیاسی واجتماعی مردم وروشنفکران وآگاهان سیاسی درین کشورها ودریافت واکنشهاوعکس العملهای مشخصی مطرح شده باشد. زیرا نقض قراردادهای سرحدی وتجدید نظر در ساختارسیاسی کشورتنها براساس مناطق تاریخی وفرهنگی منحصربه خط دیورند، تعیین دولت پشتونخوا، وحتی تغیرسیمای سیاسی افغانستان محدود نمانده وافغانستان بامجموع معضلات وناهنجاریهای استثنایی که دارد، میتواندنمونه ای ازساختارسیاسی وجغرافیایی مجموع کشورهای منطقه و همسایه بوده باشد. بگونه ایکه معلومست سرنوشت بلوچها باتجزیه کشورهای افغانستان، ایران وپاکستان رقم میخورد، پشتونها دردوسوی خط منازعه دیورند درکشورهای افغانستان وپاکستان مسکون هستند، ترکها درمجموع کشورهای منطقه آسیای میانه ودرشمال افغانستان وایران مستقرهستند، وتاجیکها(فارسی زبانان)درهرچهار کشورافغانستان، تاجیکستان، ازبکستان وایران بسر میبرند. بنابران هرنوع تغیردرساختاریکی ازین کشورهامیتواند الگویی برای راه اندازی داعیه های خودمختاری ومطالبه حق تعیین سرنوشت توسط گروههای قومی مختلف وناراضی درمنطقه گردد. باین دیده میشود که مشکل تجزیه تنها منوط به افغانستان نمیباشد وسراسرمنطقه آسیای مرکزی رادربحران فراگیرسیاستهای جدایی طلبانه غوطه ورمیسازد که حل وفصل نهایی آن نه توان سیاسی، بلکه نبوغ میخواهد.

ازسوی دیگرموجودیت دولتهای مطلق العنان وتمامیت خواه وقوم محور،گروههای قومی وحتی ساختارنظام قبیلوی را علی الخصوص درافغانستان بشدت بطرف مرکزگریزی میکشاند، وآنها باتوجه به وضع عقیم دولتهای قبیلوی طی دونیم قرن گذشته درسازماندهی وتشکیل دولت مربوط به همه باشنده گان کشور، بی توجهی محض به امورزندگی مادی ومعنوی همه اقوام، ودرعوض نواختن آهنگ مطنطن خودبرتربینی وعظمت طلبی قومی وتوهین اقوامدیگربنام اقلیتها توسط چهره های زشت فاشیستی مربوط به قوم حاکم، بصورت قطع خواهان ادامه این وضعیت فلاکت بار نیستند وبرای تغیرموقعیت سیاسی وتثبیت معیارهای حقوقی شان خواهان اقدامات عملی درتجدید ونوسازی نظام سیاسی فراگیر ومردم محورهستند. آنسان که درطرح پروفیسورکوراسول گلدستین میخوانیم: "یکی ازعوامل شکست غرب درافغانستان تحمیل نظام متمرکزدرتحت رهبری یک قوم بدون درنظرگرفتن حقوق اقوام دیگراست." موصوف برای برونرفت غرب ازتنگنای افغانستان مسئله تجزیه کشوررایگانه راه حل برای اوباماپیشنهاد نموده است، به عقیده موصوف "ملتی بنام افغان برخلاف تبلیغات وجودندارد" اما این بیانها وقضاوتها توسط افغانستان شناسان خارجی که درزمینه فراوان کنکاش نموده اند، هرگزذهن رهبران افغانستان رابه مکث وتامل برکارکردهای تکان دهنده نیای شان برسرمردم افغانستان، وتجدید رویه بهبود خواهانه نسبت به آینده وانداشته است.

رهبران قومی ودولتی حاکم بعوض جستجوی راههای برونرفت ازگرداب تنشهای قومی بنابدستورقبیله گرایان فروخفته درخواب ناآگاهی وشوینیسم چون روستارتره کی، فاروق اعظم، عصمت قانع و... میکانیزم تکبروسرکوب وخشونتهای طالبی رابالای سایراقوام تاکید میکنند وازقبولاند دولت متمرکزمتکی به نیروی فشاروسرکوب براقلیتها سخن میگویند، که چنین ناراحتی شوینیستان جزهذیان خواب قدرت چیزی بوده نمیتواند که درین عصروزمان خواب است وخیال است ومحال است.

جنرال حمیدگل پاکستانی رئیس سابق وبازنشسته استخبارات آنکشور ومادرطالبان بدان تاکیددارد که "هیچ نیرویی نیست که درمقابل طالبان مقاومت کند، مسعود هم دیگردرین جهان نیست که بجنگد، وغرب دیگربا تمام قدرتش توان جنگیدن باطالبان راندارد." این گفته حمید گل برحرمت مردم افغانستان و تحویل گرفتن حیثیت جامعه جهانی توجهی نداردوانگیزه های لجاجت وماندگاری درمواضع ستیزیدن راآبیاری میکند. حمید گل دربیان این گفته خودرافریفته است، اگرامروزمسعود درافغانستان زنده نیست، اما کوهپایه های هندوکش ودره های عمیق دشمن کش وپرجمعیت آن درکنارهم نفس میکشند وگورمهاجمان همواره با عزم ودستور اینان کنده شده است. پاکستانیها باید فکرشان راازمحدوده آنهاییکه به نوکری استخدام نموده اند، درسطح تصمیم گیری برسرنوشت دیگران پریشان نسازند.

بنابه نوشته گلدستین "مناطق پشتون نشین جنوب افغانستان راپاکستانیها توسط طالبان به پاکستان عملاً ملحق نموده است، وپاکستانیهاازدرزهای قومی افغانستان بسیاراستفاده هوشیارانه میکنند ودرتحت نام حمایت پشتونها صاحب بخشی ازافغانستان شده اند." پاکستان درین اواخربرای جلب اراده وتوجه سایرپشتونهای افغانستان وبخاطر تغیردربازخوانی شعار"داپشتونستان زمونژ" یک حرکت سیاسی دیگرهم انجام داد ونام ایالت "صوبه سرحد" راکه درآن پشتونهای پاکستان زنده گی میکنند، به "پشتونخوا" تبدیل نمود. این برای آن بود که توجه پشتونهای افغانستان رابخاطرایجادیک دولت ملی درزادگاه آبایی شان جلب نموده وآنها رابااقوام غیرپشتون درافغانستان نامنعطف ودرجهت پیوستن باطالبان تشویق نماید. چنین فرصتی برای حلقاتی که عمری درافغانستان درتب قبیله گرایی ورویای سرزمینی بایگانگی وحاکمیت قومی میسوختند، خودبخود زمینه تجزیه راکشورراواقعیت میبخشد، اما نه آنگونه که نقشه آنرامطابق میل شان ازقبل آماده ساخته اند ونه هم مطابق خوش بینی برخی ازروشنفکران افغانستان برپایه باورکاذب همیشگی ازدست ندادن پشتونها وتمثیل نمایشی وحدت ملی، بلکه این برنامه باساختارپشتونستان بزرگ به اشتراک قوم پشتون دردوطرف خط دیورند عملی خواهد شد، وشاید بافرارسیدن استراتیژی عقب نشینی غرب ازافغانستان پاکستانیها منتظرباشند تاسایرمناطق پشتون نشین جنوبی راباین حلقه ارتباط دهند.

باینکه وضعیت سیاسی نظامی توسط طالبان واتحادچندین ملیتی بنیادگریان مخالفین مسلح دولت درجهت نامطلوب ساختن اوضاع به پیش میرود؛ اما راههای وجوددارند که میتوانند افغانستان راازبحران داخلی، خطرتجزیه وفروپاشی اینچنینی نجات بخشند، وزمینه برگشت سربازان خارجی راازکشورمانیزمساعدگردانند. یکی ازین راههای ممکن که درتاریخ مبارزات سیاسی کشورودرطرح مسوده های قانون اساسی سابقه ای هم دارد؛ ایجاد نظام فدرال میباشد ووطن دوستان کشورنباید این ضرورت تاریخی رابادید سلطه گرایان بخوانند وفرصت تطبیق آنرانارسیده اعلام کنند. حداقل کاری که درین راستا میتوان کرد، توافق به برقراری نظام مردم پسند غیرمتمرکزدرافغانستان میباشد.

فدرالیسم برای پاسخ گفتن به تمایلات عمومی اقوام کشور درجهت دستیابی حقوق سیاسی، اجتماعی وفرهنگی آنها ومشارکت عملی شان درنظام سیاسی برپایه مردم محوری درساختارهای محلی ومرکزی قدرت بهترین گزینه ملی وتاریخی برای رسالتمندان ومردم افغانستان میباشد. حالا پس از گذشت دونیم قرن ازشعارایجاد نظام متمرکز درافغانستان باوجودتاکید وتولای اقتدارگرایان، چنین ساختاری درقدم نخست ازسوی مدعیان قدرت درنظام قبیلوی موردحمایت قرارنگرفت وگاهی عملی نگردید. نظام ریاستی هم چنانکه دیدیم به انحصارقدرت، قوم محوری وشیوع فسادفراگیرانجامید وحضورلایه های غیرقبیلوی راازگردونواح خود دفع نمود. حال چاره دیگری جزبرگزیدن نظام فدرال که بانظام پارلمانی موردنظراپوزیسیون دولت تفاوت قابل ملاحظه ای ندارد، برای مردم افغانستان باقی نمانده است. درهمین نظام است که وحدت درتنوع تحقق مییابد وگروههای قومی باخواستهای مشروع شان چون طالبان تندرو بنیاد گرا، جنبش اسلامی رادیکال، واسلام گرایان معتدل که هرکدام برپاره ای ازمناطق کشوردرمیان جمعیت مردم حضوردارند، خودرامییابند. فدرالیسم یگانه بدیل والترناتیف جوامع پرکثرت ونامتجانس میباشد وتجربه آن درمدیریت بحران زدایی کشورهای جهان خود شاهد این مدعاست. درنظام فدرال، کشورچیزی رابنام مردم ومنطقه ازدست نمیدهد وبازهم دارای پرچم، مرکزیت کل سیاسی، پول ملی، سرودملی، سیاست خارجی مشترک، ارتش وپولیس ملی، بودجه اقتصادی مرکزی وهویت عام کشوری مشترک خواهیم بود. چنین نظامی باتوجه به اهتمام به اراده ومشارکت مردم درانتخاب قدمه های مسئول دولتهای محلی ومرکزی دارای حد اعلی دموکراسی ومردم سالاری خواهد بود.

                                                                              خاوران

لینک      نظرات ()      

درواز قریه جامرچ نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/۱٢

تیم صحی با ادویه و وسایل طبی توسط 2 هلیکوپتر به ولسوالی درواز ارسال شد

  اخبار وزارت صحت عامه افغانستان

کابل، وزارت صحت عامه، 11 سنبله 1389: به اساس هدایت جلالتمآب دوکتور ثریا دلیل سرپرست وزارت صحت عامه جمهوری اسلامی افغانستان، امروز مقداری ادویه، لازم و وسایل طبی نسبت بندش راه های مواصلاتی و آب خیزی دریای آمو، توسط دو فروند هلیکوپتر با تیم صحی 5 نفری به لسوالی در واز قریه چامرچ ولایت بدخشان ارسال گردید.

این تیم در بازگشت 6 تن از بیماران عاجل را به شفاخانه مرکزی فیض آباد انتقال داده است و نیز بیماری اسهالات در آن ولسوالی تحت کنترول در آمده و همچنان مقداری ادویه از طریق موتر از راه اشکاشم و کشور تاجکستان به ساحه اعزام گردیده است.

برمبنای گزارشات، به تاریخ 31 اسد سال روان تعدادی باشنده گان قریه چامرچ مربوط ولسوالی درواز ولایت بدخشان، به مرض اسهالات مصاب گردیده که رخی واقعات قوی از آن گزارش شده است.

راه مواصلاتی قریه چامرچ ولسوالی مذکور در اثر طغیان و آب خیزی دریای آمو زیر آب بوده، عبور و مرور مردم از طریق زمینی به آن منطقه کاملا مسدود شده است.

گفته میشود که بیماری اسهالات در آن ساحه از اثر آب خیزی و آلوده شدن آب آشامیدنی، به وجود آمده است.

در حصه انتقال ادویه ولوازم طبی به آن ساحه وزارت صحت عامه همکاری وزارت دفاع ملی را در خور ستایش و قدردانی قرار داده که دو فروند هلیکوپتر را در این زمینه در اختیار وزارت صحت عامه قرار داد.

                                                                     کوکچه پرس

 

لینک      نظرات ()      

زبان فارسی دربستر زمان نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٦/۱٢

یادی از زبان فارسی دری

                                            

زبان فارسی دری در سرزمین مقدس ما از نظرتاریخی، زبان دیپلماسی و وسیله گفتمان ملی کشور بوده و در یک کلام زبان گفتاری ـ نوشتاری در صحنه های علمی و اجتماعی بوده است. و از نظر اهل قلم و پژوهش کشور، جای شک و تردید نیست که این زبان جذاب و دل انگیز ازاین سرزمین ظهور و به سایر کشورها انتشاریافته است.تاریخ ادبیات درایران جلددوم/332میگوید: « علاوه بر رواج زبان فارسی در خارج از ایران باید متوجه این نکته بود که لهجه ی دری و ادبیات آن در داخله ی ایران نیز به تدریج از مشرق به سایر نواحی تجاوز کرد، از اوایل قرن پنجم اندک اندک زبان دری در ولایات مرکزی و دیگر نواحی ایران گویندگانی پیدا کرد

از آنجائیکه این زبان دارای جاذبه اسرار آمیز و قابل توجه بوده، توانست به زودی جایگاه شایسته خویش را بدست آورد.وما برای اثبات همین مدعای خود مطالبی را تحت عنوان " یادی از زبان فارسی در افغانستان " گرد آوری کردیم، که به یاری خداوند متعال به طور آزمایشی برخی، از مطالب مهم آن به چاپ می رسد به این امید که عاشقان این زبان شیرین از نظر شیوه نگارش، اسناد و مدارک مساعدت لازم را نمایند!

 نوشته های موخود  به چند بخش و فصل دسته بندی  شد وازباب ضرورت وتاکید، بعضی اززیر مجموعه ها تکراری آورده شده است:

فصل اول از یک مطالبی جغرافیای زبان های رائج در افغانستان بود،بعدازینکه جغرافیای زبانهای رایج کشوررا به  بررسی گرفتیم عنا وین دیگری را مورد توجه قرار دادیم که براساس نیاز به قرار زیردسته بندی شده است:

1- دفاع از زبان فارسی یک وظیفه ملی است،

2- انگیزه های دفاع از زبان فارسی دری

3- همبستگی زبانی در صحنه های فرهنگی- سیاسی

4- برتری قدرت زبان فارسی دری

5- قلمرو زبان فارسی در افغانستان،  

1- دفاع از زبان فارسی یک وظیفه ملی است

    تمام اقوام کشور و مجامع جهانی می دانند که نه تنها در این چند سال اخیر توسط قوای فاشیستی مزاحم و رقیب برای زبان شیرین فارسی ایجاد شده  بلکه زبان باستانی و با سابقه دری موردشدیدترین ومرگبارترین حملات قرارگرفته است.اما این جوهره ای تفکیک نا پذیر و میراث گرانبهای ملی و بین المللی از میان تمام حوادث ناگوار و سوء قصد های تلخ جان سالم بدر برده و اینک سر بلند و با وقار همانند گذشته ها، همان شکوه و جلال تاریخی خود را حفظ کرده اما آنچه که برای گویندگان و عاشقان زبان اسرار آمیز دری لازم بنظر می رسد اینست که باید از این سرمایه بزرگ  ملی و رکن اصلی فرهنگ و ادب سرزمین خویش، با حرارت و فاطعیت در عین حال با منطق، حفظ اخلاق اسلامی ، برهان و استدلال معقول، به عنوان یک اصل مسلم به دفاع برخیزیم.زیرا،همانطوری که آقای افشاریزدی به دفاع اززبان فارسی استدلال می کندزبان فارسی زبان  علم وزبان ادب افغانستان است: « در حال حاضر هم رایج ترین  زبان، و زبان علم و ادب افغانستان است. هیچ کس نمی تواند منکر شود که پشتو یک زبان محلی و محدود است که جزء در قسمتی افغانستان ... پاکستان گوینده مادر زادی و ادبیات قابل توجهی هم ندارد، در صورتی که فارسی زبانی است که رواج و توسعه زیاد تری داردو هزار ها کتاب از قدیم و جدید بدین زبان در کتابخانه های دنیا جای گرفته است.»(یزدی،9:1363 )

طبیعی است برای رسیدن به هدف در صحنه بین المللی و داخلی نخست شناخت جغرافیای زبان باستانی دری و اندازه کار برد، میزان ضرورت، قابلیت و صلاحیت این گوهر تابناک و نیز شناخت دوستدارن و گویندگان آن، یک امر کاملاً ضروری و لازم می باشد. ما باید برای دفاع از زبان و فرهنگ و ادبیات ملی خود ملاک و معیار تعریف شده و قابل قبول داشته باشیم. آنگاه دوستداران و گویندگان زبان خود را در صحنه های بین المللی و داخلی و منطقه شناسای کنیم و سپس وارد معرکه شویم.چنانچه درمقدمه کتاب تاریخ وزبان میخوانیم:

« اصرار من به عنوان یک نفر ایرانی بر اینکه میخواهم زبان دری  در افغانستان زبان رسمی و ملی باشد این است که هر قدر زبان کشوری توسعه داشته باشد از کتب و مجلاتی که در کشور های هم زبان تآلیف و چاب، و اشعاری که گفته شده یا میشود ، می توان استفاده نمود. خیلی از کتوب ادبی و اشعار و زبان فارسی در افغانستان یعنی خراسان سابق و بوسیله خراسانیان نوشته و گفته شده است و امروز ما ایرانیان هم از آنها استفاده می کنیم.» (یزدی درمقدمه کتاب تاریخ وزبان هروی،10:1363 )  

بنابراین، در قدم اول باید تلاش و کوشش صورت گیرد، تا از طریق همه پرسی و آرای  اکثریت ملت، دوباره زبان دری را بهمان مقام و موقعیت اصلی و تاریخی آن ( به عنوان تنها زبان رسمی، علمی، اداری، تجاری وآموزش سراسری) بازگردانیم، زیرا به گفته بعضی ازدانشمندان کشور:  «دو گانگی زبان در افغانستان جامعه را بی سامانتر کرده و تشتت و پراکندگی را فرهنگی، اقتصادی را حدتو شدت بخشیده »

بدیهی است امروزه، دفاع از زبان فارسی و ارزشهای فرهنگی و ملی درصحنه های سیاسی، اجتماعی، و اداری بیش از گذشته مطرح گردیده است؛ منتها بسیاری از شعارها و دفاعیات لفظی از زبان دل انگیز فارسی، ابزار سیاسی قرار گرفته است که بازهم خالی از فائده نیست. چنانچه در کتاب افغانستان – اقوام کوچ نشین می نویسد: « امروزه، به همراه جستجوی راه حلی سیاسی در جهت تشکیل حکومتی که نماینده مردم افغانستان به شدت هرچه تمامتر مطرح شده است.» ( به کوشش پاپلی یزدی،20:1372 )

البته به مراجعه به آیین نامه یا جزوه بنام طرز العمل انتخابات اعضای لوی جرگه اضطراری برای اولین بار حقوق نسبی همه ی اقوام در نظر گرفته شده است ( اکثریت اعضاء را فارسی زبانها و دوستداران زبان دری تشکیل می دهند.)

به هرحال، سخن دفاع از زبان فارسی وحفظ این میراث گرانبهای ملی برای تمام مردم افغانستان وکشورهای فارسی زبان جهان واجب است.هرروزغفلت ازرشدوتکامل زبان فارسی به مثابه نابودی این گوهر گرانبهای تاریخی قلمداد می شود. چنانچه در کتاب تاریخ و زبان در افغانستان می نویسد:

« اگر فارسی زبانان افغانستان در مقابل هجوم کلمات پشتو زبانهای دیگر مقاومت نکنند، بدون شک نقش زیبای آفرینی گونه فارسی زبانان به مخاطره می افتد، و پایه های زبان فرومی غلطد و سرانجام از پشتوانه آهنگین زبان کاسته می شود و اهل زبان ضعف درونی و بی رمقی ویژه ای در زبان خود احساس می کنند و دیگر قند پارسی طوطیان هند را شکر شکن نخواهد کرد.» (مایل هروی،116:1372)

2- انگیزه دفاع از زبان فارسی دری

انگیزه اصلی دفاع از زبان فارسی، قطع نظر از ارزش ذاتی، فرهنگی به عنوان سرمایه ملی و جذابیت و سابقه تاریخی که در زبان دری وجود دارد؛ تهاجم بی امان و بی رحمانه دشمن به زبان فارسی در صحنه های سیاسی اقتصادی فرهنگی و علمی است، زیرا تهاجم به زبان و فرهنگ و سنت یک ملت و یک قوم، بمعنی حذف و طرد همان ملت یا قوم تلقی و ارزیابی می شود، ما هر وقت که به تاریخ سرزمین خونبار خود نگاه بکنیم، نمی توانیم در برابر بغض و غضب ناشی از ظلم و ستم و تاراج فرهنگی و نابودی هویت قومی، زبانی و مذهبی مهر سکوت برلب بزنیم.اینک ازلا بلای هزاران سند و مدرک موجود، از جمله به تاریخ هزاره های افغانستان نگاه کنیم که چه نوشته است!

« مدارس و دانشگاه های ویژه زبان پشتو همراه با بورسیه تحصیلی منحصراً برای شاگردان پشتو زبان ( حتی پاکستانیها ) تأسیس یافت. و بالاخره پشتو، زبان رسمی و ملی کشور اعلام شده و کاربرد آن در ادارات و سازمان های آموزشی الزامی گرید. از مهمترین پیامد های سیاست جدید بازنویسی کامل تاریخ افغانستان از دهه 1930- 1970 م. بود که توسط انجمن تاریخ زیر نظر مستقیم – پشتو تولنه ( فرهنگستان پشتو ) انجام گرفت. برای پیشبرد این هدف ها تحقیقات گسترده صورت گرفت، تا ساختار تفکر و اعتقادات برتر را توجیه کند» (عسکرموسوی،29:1379 )

 اگر چه تقویت و ترویج زبان پشتو به عنوان یک زبان محلی به اندازه نیازمندی  و کاربردی محلی آن خالی از قائده نخواهد بود، اما اگر به منظور حذف و طرد زبان تاریخی و زبان اکثریت مردم گامهای برداشته شود برای هیچ عاقلی وانسان آگاه قابل تحمل  نیست چنانچه درتاریخ میخوانیم که دشمنان ملت مردم افغانستان نوشته است:

« پشتوزبان مادری نوددرصدمردم افغنستان است اماچون بسیاری ازهمین پشتوزبانان لهجه فارسی راهم میدانند می توان گفت که بیشترمردم افغانستان زبان فارسی دری میدانندواین زبان بیش ازلهجه های دیگرمورد استفاده است،خاصه درسیاست وادب.زبان مادری مردم پایتخت کابل نیزفارسی می باشد.»(یزدی بنقل ازپل باستید،199:1361)

بدیهی است که هرکردار و عملی عکس العملی را در پی خواهد داشت. و ترویج زبان از راه  زورواجبار یک خیانت ملی وبین المللی قلم داد می گردد، و توهین به یک زبان توهین باهل آن زبان محسوب می شود آنهااقوام فارس را ده درصد بنویسد درمقابل فارسها آرام نخواهدگرفت و سکوت در برابر تهاجمات بی رحمانه در تمام صحنه های علمی، زبانی، ادبی، فرهنگی و ... بی معنی خواهد بود.

سیاست تقویت زبان پشتو به معنی تضعیف و حذف و طرد زبان فارسی نشان دهنده این بود که اقوام فارسی زبان یک یا چند اقلیت ناچیز است و کم جلوه دادن گویندگان فارسی دری در کشور پیامد های بسیار نا گواری ازقبیل جنگهای داخلی وتشدید بحران هویت را در پی دارد چنانچه بسیاری از نویسندگان کشور فارسی زبان از جمله ایران اسلامی را به غفلت و سردرگمی مطلق گرفتار ساخته است، برای نمونه دانشنامه ادب فارسی در افغانستان هویت ملی مارا وارونه نوشته وزبان فارسی عنصر اصلی هویت ملی مارا نادیده گرفته ودرواقع مرتکیب یک ظلم تاریخی شده که عین عبارات ایشان به قرارزیراست:

زبانهای رسمی:

1- پشتو: پشتو که زبانی 50 – 55 % افغانستانی ها است، در سال 1939 م. به تصویب دولت وقت، به عنوان یکی از دو زبان رسمی کشور رسید پشتو زبانان عمدتاً در نواحی شرقی، جنوب و جنوب غربی کشور هستند.

2- فارسی: فارسی، زبان 25 %  ساکنان مردم بومی افغانستان است و خود شامل چند گویش است. اصطلاح دری را سالها پیش، نویسندگان افغانی برای فارسی افغانی جهت تمایز آن با فارسی افغانی جهت تمایز آن با فارسی ای