آرشیو وبلاگ    صفحه نخست  
تماس با من
پروفایل من

آرشیو وبلاگ
خانه آرشیو وبلاگ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ آذر ۸٩ آبان ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ خرداد ۸٩ اردیبهشت ۸٩ فروردین ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ دی ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آذر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آبان ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ اردیبهشت ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤

      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
داستان زور ګوی روستا ترکی ادامه دارد نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/۳۱
نگاهی بر نظریه های سیاسی روستا تره کی!

نگاهی بر نظریه های سیاسی روستا تره کی!

در نظریۀ آقای تره کی مقتضای خلقت؛ منبع مشروعیت ازلی قدرت سیاسی دولت های پشتونی و پشتون محور است! به تعبیر دیگر خلقت ترجیح داده تا " پشتون" ها محور قدرت سیاسی باشند و حالا که چنین است و پشتوانۀ آن قدرت سیاسی از بیرون اجتماع انسانی میاید و انسان ها را در آن دست تصرفی نیست، پس باید آنرا با طیب خاطر پذیرفت و برای تغیر و تعدیل اش کاری نباید کرد یا گامی نباید برداشت! باید پذیرفت که " هرچیزی به جای خویش نیکوست."

گرۀ کور بحران سیاسی در کشور ما؛ و ضرورت گُشادن آن همانگونه که به برداشتن گام های عملی بسیار نیازمند است، به نظریه پردازی در زمینۀ های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و ارائه طرح و برنامه های جدید نیازمند تر است، تا با استفادۀاز آن نظریات از یکسو اشتباهات گذشته تکرار نگردد و از جانبی راه یا راه حل های معقول و همه پذیری پدید آید.

در حقیقت تبادل و تضارب آرا در مورد معضل پیچدۀ کشور مااگر به نتایج تازۀ نرسد و دریچه های نو از قعر تاریکی های چیره گشته برسرنوشت مان به سوی فردای بهتر نگشاید،فضل فروشی بیهودۀ بیش نخواهد بود.

این سطور همانگونه که عنوان آن میگوید؛ بر اطراف نظریه های سیاسی یکتن از شخصیت های اکادمیک کشور مان دور میزند و بنده تلاش خواهم کرد تا نقاط ضعف و قوت آنرا به بررسی گرفته از اینراه کار آیی یا ناکار آمدی آن نظریات را محک بزنم.

اگرچه نگارنده با نظریه های سیاسی آقای روستا تره کی، بعد از مطالعۀ کتاب ایشان زیرعنوان " افغانستان و ساختار های قدرت" و بعدا با پیگیری افاضات جناب شان که بیشتر در فضای مجازی انترنت مجال انعکاس می یابد قسما آشنایی داشتم، ولی انگیزۀ اصلی نگاشتن این سطور سخنان اخیر جناب استاد در برنامۀ " پرگار " تلویزیون فارسی بی بی سی گشت.

در آن برنامه آقای تره کی، مثل گذشته سقف منطق نظریات اشرا بر ستون های مداخله خارجی دلیل اصلی بدبختی های ما، محور قومی قدرت در افغانستان، اقلیت و اکثریت قومی، و نقش اکثریت قومی در ایجاد دولت - ملت ، زد .

به قول ایشان در کشور های عقب نگهداشته شده؛ که ساختار کثیرالقومی دارند اصل اساسی و طبیعی اینست که قوم دارای اکثریت با " غلبه " بر اقوام کوچکتر محور یا راس قدرت سیاسی را تصرف نموده و آنگاه دولت می سازند و ملت.

ایشان برای اثبات نظریات خود از مثال های تبعید اسکاتلندی ها توسط انگلیس ها، قلع و قمع ارامنه توسط ترک ها، کوچ و نابودی البانی ها توسط صرب ها ،استمداد جسته و این اعمال را سرآغاز شکل گیری روند ملت سازی در آن کشور ها میدانند.

بعد خاطر نشان میسازند که به دو دلیل روند ملت سازی در افغانستان مختل شده است: اولی مداخله خارجی. دوم نابودی محور طبیعی و قبیلوی قدرت!

به قول ایشان اقلیت های قومی ی که خواستار حضور قوای خارجی درافغانستان هستند،مسائلی چون ضیاع حقوق و حق طلبی را بهانه قرار داده و اسباب ادامه بحران و مُخل روند شکل گیری دولت - ملت شده اند. ایشان باور دارند که از فردای خروج قوای خارجی از افغانستان، افغانها در تفاهم و رضایت با هم یا با توسل به زور بالاخره راه حل مسئله را خواهند یافت.

در ادامه افاضات خویش جناب تره کی برای اثبات فرضیه اکثریت بودن پشتون ها، استدلال می نمایند که اگر ارقام منشتره مورد منازعه است و طرف قبول همگان نیست، میتوان با رجوع به حقایق تاریخی قضیه را روشن کرد! به قول ایشان هرگاهی که بنا به دلایل مختلف در میان اقوام افغانستان، اصطکاکاتی بمیان آمده همان قومی که از نظر کمی افراد بیشتر داشته و در نتیجه " زور" بیشتر داشته با " غلبه" بردیگران برمسند قدرت تکیه زده است.

دراینجا بنده سخنان رئیس کمیسیون ثبت احوال نفوس در اواخر زمامداری محمد داود، را که نه تنها نگارنده بلکه دوستان محترم و دانشمند دیگری نیز از زبان خودش شنیده اند نقل می کنم:" در اواخر سال 1356 بنا به دستور شخص محمد داود خان در راس هئیتی وظیفه گرفتم تا به شمارش نفوس کوچی های افغانستان بپردازیم. البته این کار زیر نظر مستقیم نمایندگان ملل متحد بود. آن زمان تعداد کوچی ها پس از شمارش تعداد در حدود 484 هزارتن معین شد. این روند بعد از کودتای حزب دموکراتیک و در سال 1357 خاتمه یافت. وقتی گزارش و نتایج کار ما به دسترس حفیظ الله امین قرار گرفت، او شخصا دستور داد تعداد کوچی ها از رقم 484 هزار به دو میلیون نفر افزایش عددی یابد و آنگاه ثبت اسناد و دفاتر رسمی گردد."

"تو خود حدیث مفصل بخوان از مجمل"!

خوشبختانه این شخصیت محترم زنده است و در میان ما حضور دارد اما بنده چون از ایشان کسب اجازت نکرده بودم از آوردن اسم شریف شان خود داری نمودم.

آقای تره کی ،در دوام افاضات خویش با تاکید، محور طبیعی و اصلی قدرت در افغانستان را همان قومی میداند که از نظر او دارای اکثریت کمی و قوت فزیکی است.

یعنی پشتون ها!

بحث را با رفتن به سراغ مفهوم لغوی واژۀ طبیعی آغاز می کنم.

" طبیعی یعنی مقتضای خلقت،یعنی مقتضای طبع انسان، دست نزدنی و دست نخوردنی."2

مامیدانیم که نظریات علمی ( سیاست هم به عنوان یک شاخۀ از علوم انسانی شامل این قاعده یا اصل است) را باید بر مبنای اصل تاریخیت مطالعه کرد .

یعنی اگر نظریۀ علمی ی را نتوان با خواسته های انسان امروز مطابق وموافق یافت، یا آن نظر توان پاسخ گویی به سوالات انسان امروز را نداشت دیگر منسوخ است و باطل!

اما جناب تره کی همیشه و با اصرار بر نظریۀ قبیلوی بودن ساختار اجتماعی افغانستان، محوریت پشتون ها به عنوان سازندگان ودارندگان قدرت سیاسی و در نتیجه به میان آمدن نیاز متابعت اقلیت ها از آن اکثریت اسمی و حلقه زدن به دور آن محور " طبیعی "؟ پا فشاری می نمایند.

ایشان براین حقیقت غیر قابل انکار عامدا و عالمن چشم می پوشند که اقوام غیر پشتون ( غیرافغان) قرن ها قبل مراحل زندگی بدوی و قبیلوی را پشت سرنهاده و وارد مرحلۀ مدنی و شهری شده اند.

ضعف اصلی نظریۀ ایشان در اینست که با اصرار بر طبیعی بودن محور پشتونی قدرت، آن را امری ازلی و الزامی میسازند!

یعنی مقتضای خلقت همین بوده که محور سیاسی قدرت در افغانستان پشتون ها باشند!و این امر باید ازلی و دست نخورده باقی بماند!

یعنی مشروعیت قدرت سیاسی منحصر برای پشتون ها مقتضای خلقت بوده بنا نیازی به کسب مشروعیت از منابع دیگری مثل مردم و شهروندان نمی رود!

در نظریۀ آقای تره کی مقتضای خلقت؛ منبع مشروعیت ازلی قدرت سیاسی دولت های پشتونی و پشتون محور است!

به تعبیر دیگر خلقت ترجیح داده تا " پشتون" ها محور قدرت سیاسی باشند و حالا که چنین است و پشتوانۀ آن قدرت سیاسی از بیرون اجتماع انسانی میاید و انسان ها را در آن دست تصرفی نیست، پس باید آنرا با طیب خاطر پذیرفت و برای تغیر و تعدیل اش کاری نباید کرد یا گامی نباید برداشت!

باید پذیرفت که " هرچیزی به جای خویش نیکوست."

اینجا نظریۀ آقای تره کی، شباهت دارد با نظریات مذهبیون جبری ارتدکس!

حتی اگر برای یک لحظه نظر ایشان را منحیث یک امر طبیعی ( به قول خود شان طبیحی )و بدیهی بپذیریم و آنرا در مطابقت با اصل تاریخیت محک بزنیم آنگاه خدمت شان باید عرض شود که :" بدیهی بود که زمین ساکن است ولی از بداهت افتاد."3

" دیگر هیچ متفکری فکر نمی کند که جامعه و سیاست یک امر طبیعی است مثل درخت و دریا.دیگر کسی مثل افلاطون فکر نمی کند که جامعه و سیاست یک موجود طبیعی مثل انسان است و راس و پایی دارد وقتی چنین برداشتی وجود نداشت و آدمی به توانایی خود ایمان آورد که همۀ اینها را میتواند خود بسازد و همۀ اینها از جنس صعنت است ،آن گاه خواستار مجالی میشود تا درآن مجال بتواند صنعت خود را تحقق بخشد. می گوید بگذارید سیاست و جامعۀ دلخواه خودم را بسازم."4

میدانیم که مفاهیمی چون دولت - ملت، مفاهیمی مدرن اند و پدید آیی مفاهیم جدید در عرصه سیاست واجتماع برآیند کار فکری متفکران بزرگی در سراسر عالم و در روند تاریخ بوده است.

در حالیکه فرمایشات آقای تره کی بر می گردد به عصر زندگی بدوی و قبیلوی!

بنا انسان امروز اجتماع ما؛ هیچ چراغی از نظریه های این چنینی نمیتواند فرا راهش بیفروزد!

تکیه بر قوت فزیکی و استمداد جستن از آن برای " غلبه" بر اطرافیان و تحمیل دولتی که فرایند اعمال زور باشد با تفکر ،درک و نیاز انسان امروز همسویی و همخوانی ندارد.

"...ما انسان های امروزین،انسان های دیگری شده ایم.اکنون آدمیانی که روی کرۀ زمین زیست می کنند،درک و تصویر دیگری از خود دارند و این درک و تصویر جدید،حقوق و نیاز های آنها را نیز عوض کرده است و به همین سبب آزادی، اکنون نزد ما محبوبیتی دارد که در گذشته نداشته است و اگر کسی این درک و تصویر را از انسان جدید نداشته باشد و هنوز در قرون گذشته سیرکند،آزادی خواهی او شعار میان تهی بیش نخواهد بود.آزادی به مفهوم مدرن،مولود و خواستۀ انسان مدرن است و جامه ای است مناسب اندام او."5

مگر نه اینست که عناصری مثل تعداد افراد و قوت فزیکی، عناصری تغییر یابنده اند؟

حالا اگر به قول جناب تره کی؛ اصل تعین کننده در بازی قدرت در افغانستان زور فزیکی و محور اساسی تشکیل دولت - ملت اکثریت کمی باشد، این اصل و آن محور و در نتیجه کُل معادله میتواند تغییر کند!

آنگاه بنا را باید برکدام اصل نهاد و محور را کجا باید انتخاب کرد؟

شکنندگی و تغییر یابندگی محور بنا یافته برکمیت بیشتر و قوت فزیکی برخاسته از آن را ما زمانی مشاهده و مطالعه کردیم که بهم پیوستن اقوام ازبک، تاجیک و هزاره،نظام تا بن دندان مسلح حزب دموکراتیک خلق را به سادگی فروپاشانید!

از سوی دیگر بزرگانی که در مورد مسایل سیاسی نظریه پردازی کرده اند، بر این عقیده اند که ما به هرنوعی که نظریات سیاسی مان را تنظیم کنیم نباید با استبداد کنار بیاید.

اما آقای تره کی که ظاهرا سالهاست علم حقوق تدریس کرده اند، اساس نظریۀ سیاسی اش بر" غلبه" و " زور " استوار است و اینها پایۀ های استبداد اند و در ضل و ذیل نظام های استبدادی، کمترکسی از حق حظی برده زیرا در منظومۀ استبداد حق جایگاهی ندارد!!

با دریغ که نظریۀ پشتون محوری قدرت سیاسی در کشور ما در طول تاریخ معاصر به نصب العین دولتها مبدل گشت و فاجعه آفرید.

و درست برعکس نظریۀ آقای تره کی و شمار دیگری از همین سنخ فکری، تجربۀ تاریخی ثابت ساخته است که دولتهای قومی ظرفیت و توانایی ملی شدن و ملی عمل کردن را نداشته اند زیرا تفکر و برنامۀ عمل و طرح های شان قومی بوده است.

همین تفکر و سیاست " پشتون محور" وقتی به سیاست مقبول و معقول برای نظام حزب دموکراتیک خلق که ظاهرا متعهد بر اصول مارکسیسم بود و از پی ایجاد انسان نوین و جامعۀ بی طبقه، مبدل گشت، منجر به انشعاب درون حزبی، ناکارآمدی و ناکامی نظام،و بالاخره فروپاشی آن گشت.

یعنی نظریۀ که جناب تره کی آنرا منحیث راه حل اصلی و اساسی معضل کشور ما معرفی می نماید در عرصۀ عملی نیز امتحان خودش را داده است و تقریبا تمام نظام های سیاسی اقلا صد سالۀ اخیر بر اساس چنین نظریۀ شکل گرفته و تفکر قومی در دستور کار آن نظام های استبدادی قرار داشته اند، اما افسوس که دولت - ملتی ساخته نشده چون اساس آن نظریه استبدادی است و استبداد شرآفرین است.

استبداد مانع استقرار عدالت است و نظام های استبدادی عدالت ستیز اند، بنا خیری از چنین نظام ها متصور نیست.

این جناب وقتی به تبعید اسکاتلندی ها توسط انگلیس ها اشاره میکند، ناگزیر باید اینرا بخاطر بیارد که اسکاتلندی ها چهل سال برای احقاق حق شان مبارزۀ مسلحانه کردند و تبعید و آتش و گلوله یا به قول جناب تره کی " زور" خاموش شان نساخت!

ارتش آزادی بخش ایرلند، و شاخه های دیگر آن که سیاست معتدل تری در عرصه مبارزه داشتند داعیه و اهداف شان چی بود؟

مگر کُرد ها در ترکیه حتی پس از قتل عام به قول ایشان خاموش اند و در هاضمۀ سیاست هرکس از ترکیه است ترک است ، دولت ترکیه فرو رفته اند؟

تشکیلات منظم و مسلح و قوی یی که " پ. کا. کا" نام دارد هدف و داعیه اش چیست؟

مگر ارامنه تمام سعی شان امروزه این نیست که دولت ترکیه را مجبور به عذر خواهی از اعمال آن سلاطین گذشته کند؟

آیا سیاست " انسان نوین " در شوروی سابق قادر به فرو بلعیدن هویت ملل ساکن در اقمار آن امپراطور ی گشت؟

یا برعکس حق طلبی و آزادی خواهی همان ملل محکوم و مظلوم و محروم؛بالاخره کمر استبداد را شکست و به عمر آن خاتمه بخشید؟

شما به هویت قومی کشور های همسایۀ افغانستان نظیر تاجیکستان و ازبیکستان اشاره می کنید، این را در نظر داشته باشید که آگاهان و خبره گان آن سرزمین ها برای آن تقسیمات واژۀ بسیار موزون و پر مفهوم" تبرتقسیم" را بکار میبرند!

یعنی تقسیمات استعماری و مغرضانه و مکارانۀ که تضاد های حل ناشدۀ بسیاری را بجا گذاشته است. نه تقسیمات تمدنی و قابل قبول برای ملت ها!

یکی از شمار همان کشور ها که هویت سیاسی شان مبنای قومی دارد، قرقیزستان است!

چگونه میتوان در مطالعات سیاسی و اجتماعی، عوامل قومی بروز تنش های خونباری که همین اکنون در آن کشور در جریان است را فروگذاشت و نا دیده انگاشت!

چنین دولتهای چون اساس شان برعدالت اجتماعی استوار نیست و عملکرد ملی نداشته اند، بنا سرنوشت محتوم شان فروپاشی بوده و فرو رفتن در کام بحران های پیهم سیاسی!

از سوی دیگر در همان کشور های مورد نظر جناب؛ در شناسنامه و اسناد هویت شهروندان تبار قومی آنها را بی هیچ تردید و ملاحظۀ می نویسند!

هیچ مسوول و غیرمسوولی در تاجیکستان نگفته و نمی گوید هرکس از تاجیکستان است تاجیک است!

بلکه در نوشته ها و بیانات شان میگویند تاجیکان و تاجیکستانی ها! و جامعۀ خودشان را جامعۀ شهروندی معرفی می نمایند نه قومی!!!

به همین منوال در هندوستان که بیشترین تعداد اقوام و ادیان را نسبت به کشور های دیگر منطقه درخود جا داده و اکثریت باشندگان و شهروندانش " هندو " ها اند چنین نیست که برای ساختن ملت هندی، هویت و فرهنگ بقیه ساکنین را فدای سر آن اکثریت کرده باشند و گفته باشند هر کس از هندوستان است " هندو" است! و همین را پایۀّ استوار سازی ملت قرار داده باشند! شما در آن سرزمین هندو دارید و هندوستانی! برای همین است که وقتی صحبت از دموکراسی و کثرت گرایی در کشور های جهان سومی میرود، به نمونۀ هند به عنوان موفق ترین نمونه نگریسته میشود! یعنی دولتمران هندوستان توانسته اند حقوق شهروندان را تا آن حد ممکن تامین کنند و هندو و مسلمان و سیک و بودایی و همه را به عنوان انسان و شهروند ساکن آن دیار مد نظر داشته باشند.

نکتۀ قابل بحث و یاددهانی دیگر اینکه معمولا در همچو بحث ها و از جناب چنین نظریه پردازانی یک مفهوم باز دارنده و در عین حال وسیعی به عنوان " منافع یا مصالح ملی " بکار میرود. مفهوم منافع ملی، پس از پدید آیی مفاهیم دولت و ملت یا دولت - ملت پدید آمده است و کار برد آن در مورد کشور های که درآنجا دولت - ملت حضور دارد بجا و مناسب است!

اما در کشور ما و در مورد مسایل کشور ما این مفهوم معنی نمی یابد و زمینۀ کار بردی دقیق ندارد!

درست است که اشارات سربسته و گنگی به " ملت افغان" صورت گرفته و می گیرد،ولی در عالم حقیقت ملت افغانی به معنای واقعی کلمه حضور تاریخی و فزیکی ندارد!

میگوید یا میگویند نه !

من سوال سادۀ از شما می پرسم: اگر واقعا اقوام ساکن در کشور ما پس از گذشتن از بحران های اجتماعی چندگانه و رسیدن به یک توافق نسبی در مورد پیش زمینه ها و شرایط ملت شوی، ملت شده اند، که نشده اند ؛ آنگاه چرا از سالها بدینسو ساختاری عریض و طویلی با بودجۀ اختصاصی زیر نام وزارت اقوام و قبایل در بدنۀ دولت هاداشته ایم؟

اینکه نمی شود که تمام ملت های دنیا هم ملت باشند و هم وزارت اقوام و قبایل داشته باشند! تصور کنید که اگر دولت هند چنین وزارتی میداشت چه برسرش میامد؟!

و نه تنها وجود و ضرورت وجود این وزارت، به تنهایی میتواند مدعیان ملت افغان را به چالش بکشد، بلکه عملکرد آن نیز مانع ملت شوی اقوام بوده و خواهد بود!

سهمیه برای ورود جوانان قبایل به گونۀ اختصاصی بدون اشتراک در امتحان ! بورسیه برای جوانان قبایل با همان امتیازات! و .... این حقیر کسانی را می شناسم که شهروند پاکستان اند و مربوط به قبایل وزیر و آپریدی، اما با استفاده از بورسیه های تحصیلی وزارت اقوام و قبایل افغانستان، به شوروی سابق رفته اند و حالا هم با استفاده از شناسنامۀ دولت افغانستان و از طریق کمیسیاری عالی ملل متحد در امور مهاجرت به امریکا رسیده اند!

بنا بهتر است تا حقایق و عینیت های جامعه را پذیرفت و با توجه به آن از پی چاره جویی شد.

بدون پذیرفتن تغیر و تحولی که در اجتماع ما رونما شده نمیتوان مسایل و معضلات را حل کرد. هر مقطع تاریخی سوالاتی و انتظاراتی بار میارد که در همان عصر باید مطالعه و شناسایی شده و جواب درخور و برابر به معیار های همان عصر باید برای شان جستجو گردد.

اگراستبداد رای و نظر را کنار نگذاریم قادر به ارایه نظریات سودمند و کار آ که توانایی گره گشایی از مشکلات امروزی و قابلیت پاسخ گویی به سوالات نو ظهور در عرصۀ اجتماع را داشته باشند نخواهیم بود.

به عقیده اندیشمندان استبداد نظری مولد استبداد سیاسی و هرنوع استبداد دیگریست،پس کار و مبارزه را از همین جا باید آغاز کرد تا شاید نتایجی برمبارزات عملی مترتب شود.

ورنه با چسپیدن به همان نظریه ها و شیوه های آزموده شده و ناکام مانده به هیچ جایی نخواهیم رسید و دور باطل عقبگرد های تاریخی سرعت خواهد یافت.

                                     احمد بهارچوپان

                                                     کامل پرس

لینک      نظرات ()      

ترکی ادامه جعل اوغانی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/۳٠



حـــمـــــاســــــــه ی زن

در گستره ی سیاست، هنر و ادبیات

 

 

ثریا بهاء

 

یک پاسخ مستند، به تلاش غیر مستند

-

جعل سالار کبیر (روستار تره کی)

 

اینبار جناب روستار تره کی قبله گاه فاشسیم قبیله را با یک پاسخ مستند به دادگاه وجدانش فرا می خوانم، تا این درخت کهن سال فاشیسم با ریشه های پوسیده،  گلهایی به پلاسیده گی ترفندهای جادوگران قبیله ندهد وآمارهای جعلی و شیادانه را برای اغفال مردم بینوا بر شمله ی ایل خود نبندد، چه زود بادی از سوی شمال خواهد وزید و این شمله داران ترفندها را به جنوب و فراسوی مرزهای جنوب پرتاب خواهد نمود و حقایق که‌ این‌ چنین‌ در اعماق‌ فریب‌ و خدعه‌ مدفون‌ شده‌ باشد بر خواهد تابید.

مردی که بدین‌ سان‌ قدرت‌ خلاقه‌ى‌ فکرى‌ و شعور خود را از دست‌ داده‌ باشد، مردی که برای برده سازی و به زنجیر کشیدن ملیت های تحت ستم محتاج‌ به ارایه آمار جعلی نفوس و دروغ گفتن باشد، مردی که اندیشه ی نژادپرستانه تا این حد بیچاره اش کرده باشد، تا در شبکه ی جهانی فارسی تلویزیون (بی بی سی) در برنامه ی  زیر عنوان " افغانستان به کدام سو می رود؟ " دریک بحث علمی و اکادمیک با جوان تیز هوش آقای مجیب الرحمن رحیمی کاندید دکتورا در رشته ی سیاست و پژوهشگر مسایل سیاسی در دانشگاه ایسکس لندن در برابر جهان بگوید: "  ارقام سرشماری در دوران جمهوریت محمد داؤود نشان داد که پشتون ها شصت در صد نفوس کشور اند" این (جعل سالار کبیر) یا از آشفتگی فکر و تعقل زیان دیده است و یا جلو اندیشه‌هاى‌ روشنگردیوارمى‌کشد ومى‌کوشد توده‌هاى‌ مردم‌ قوانین واحکام‌ فریب‌ کارانه‌ى‌ آنان را به‌ جاى‌ هر سخن بحث‌انگیزى‌ بپذیرند و اندیشه‌هاى‌ خود را بر اساس‌ همان‌ احکام‌ قالبى‌ که‌ برایشان‌ مفید تشخیص‌ داده‌ شده‌ است بازسازی کنند، بنابران پس از مصاحبه ی چند سال پیش بار دیگر یک پاسخ مستند برای تلاش غیر مستند وی می دهم وبرمی گردم به سال ١٣۵۶ ش که من مدیر طرح وتحلیل آمار نفوس شماری در اداره ی مرکز احصاییه بودم.

 

دراین روزها سرشماری نفوس برای نخستین بار در تاریخ کشور به هزینه ی سازمان ملل، از سوی اداره ی مرکز احصائیه روی دست گرفته شد. مشاوران آمارنفوس از کشور های هند، فرانسه و روسیه جهت تدریس شیوه های سرشماری نفوس به اداره ی مرکز احصائیه فرستاده شدند و از دو متیود سرشماری مکمل و نمونه یی برای کشور ما که کوهستانی بود سرشماری نمونه یی را و از سه متود احصاییه وی ( مود، میدیان و اوسط حسابی)  اوسط حسابی را برگزیدند. فورم های رسمی سرشماری از سازمان ملل متحد رسید و سرشماری آغاز گردید.

دراین سرشماری وزارت پلان و احصائیه مرکزی با کارشناسان سازمان ملل مشترکاً همکاری می کردند، آمار در ریاست طرح و تحلیل می آمد. رئیس طرح و تحلیل سردار عبدالله که چندان پشت کار هم نداشت، همه کارها  را به مدیرعمومی آقای وحدت که جوان بسیار فعال وزحمت کش هزاره بود و از امریکا دررشته ی احصاییه ماستری داشت، می سپرد. چون من در بخش توحید و تحلیل آمار کار می کردم،  کار توحید آنرا بمن سپرد.

سرشماری در بخشی ازمناطق  چون ننگرهار، کامه، لغمان، کنر، ساک، کمری و شیوه کی آغازگردید.

فورم های خانه پری شده دو کاپی داشت که اصل آن به ریاست طرح و تحلیل احصائیه مرکزی و یک کاپی آن به وزارت پلان برای توحید ارقام سپرده می شد.

با دشورای درچند هفته توانستیم آمار جمع آوری شده را با معیارهای احصاییوی توحید کنیم. با شگفتی به آمار دقیقی دست یافتیم که پشتونها در مناطقی که ادعای اکثریت دارند از ٣۵ درصد بیشتر نیستند. شماری از بین اینها هم می گفتند، ما پشتون هستیم، اما زبان ما فارسی است. بنابران درکامه، لغمان، ننگرهار، حسین خیل کمری و شیوکی  ٧۵ در درصد مردم به زبان فارسی سخن می گفتند.

بدینگونه با نیمه ی سرشماری نفوس به جعل و سفسطه « تیوری اکثریت » پی بردیم که سالها با  افسانه ی اکثریت مردم را شستشوی مغزی کرده و فریفته بودند.

ساعت پنج عصر در دفتر وزیر احصاییه مجلس بود که در آن مجلس علی احمد خرم، وزیرپلان و مشاور روسی (استرلسوف) با ترجمانش ( فرهاد علی اکبر اوف)، مشاورین هندی وسردار عبدالله رئیس طرح وتحلیل حضور داشتند. چون آمار در دفترما توحید می شد، باید آقای وحدت از چگونگی توحید آمار برای مجلس گزارش می داد. وی همه با دانش و بینش ژرف آدم ترسویی بود و یارای بیان حقایق را در حضور وزیر نداشت. بنابران ازمن خواست تا  همرای وی در این مجلس حضور یابم و اگرآقای حکیمی اجازه بدهد، چگونگی آمار را من گزارش بدهم.

پرونده ها را زیر بغل زدیم و داخل مجلس شدیم، آقای وحدت گفت: چون ثریا آمار را با وسواس ویژه ی خود توحید کرده است، خواستم تا وی پیرامون آن  گزارش بدهد.

عبدالکریم حکیمی که پدرش از لغمان و مادرش از قندهار وخودش یکی از پشتونیست های دوآتشه بود، نخست  مرا برای خرم و مشاوران خارجی بعنوان یک زن یونیک و با استعداد معرفی کرد و گفت:  این خانم جوان تازه از دانشکده ی اقتصاد فارغ شده است، من دقت و پشتکار وی را می ستایم. برای همین به وی اجازه می دهم تا از چگونگی آمار گزارش بدهد.

من آرام آرام آمار نفوس را گزارش می دادم، تا بدآنجا رسیدم که پشتونها در این مناطق اکثریت نیستند و مردم آنجا بیشتر به زبان پارسی  سخن می گویند.

 حکیمی هرگز تصور نمی کرد که من بی تردید به جعل تاریخی شان اشاره کنم. خواست جلو مرا بگیرد و با ناراحتی آمیخته با خشم گفت: هنوز سرشماری نفوس در تمام ولایات کشور به پایان نرسیده است و تا چند ماه دیگر همه چیز معلوم خواهد شد.

 علی احمد خرم (وزیر پلان) درتضاد باحکیمی گفت: اگر پشتون ها درمناطق خود اکثریت نیستند، پس در ولایت های شمال وغرب  و مرکزی کشور که هنوز سرشماری نشده،  چگونه می توانند اکثریت باشند؟  

آماری را که ما در وزارت پلان توحید کردم، همسانی با گزارش  این خانم دارد.

مشاوران سر کلافه را گم کرده بودند. حکیمی گفت : شما آقای خرم و شما خانم بهاء چیز تازه یی را کشف نکرده اید، ما بسیار چیزها را می دانیم، اما بخاطراهداف سیاسی دولت در پیوند با مسأله ی پشتونستان و خواست رییس جمهور، باید پشتونها را اکثریت نشان بدهیم و ارقام رادست بزنیم.

مشاورهندی گفت:شما که می خواهید آمارجعلی ارایه کنید، پس چه نیازی به هزینه ی چند ملیون دالری سازمان ملل برای این سرشماری بود؟

گفتمان شدید الحن بین حکیمی و خرم روی سیاست پشتونستان و(تیوری اکثریت)  بالا گرفت.

خرم گفت: مسأله ی اکثریت نشان دادن پشتونها درپالیسی های شوونیستی شما ابعاد گوناگون دارد. برجسته ترین ستم که در تاریخ معاصر افغانستان تداوم یافته اینست که از نظر ساختار سیاسی نظام قبیله یی افغانستان، وجود یک تاجیک، یک هزاره  و یک اوزبیک در حاکمیت دولت به گونه ی  غصب حاکمیت مورثی قبیله یی  به شمار می آید.

حکیمی برایم گفت: این مجلس بین دو وزیر و دو مشاوران خارجی است، شما می توانید  تشریف ببرید.

خرم گفت: آقای حکیمی شما نخست وی را بعنوان یک خانم  آگاه و یونیک اجازه ی نشستن و صحبت کردن دادید، حال که به حقایقی اشاره کرد، مرخصش می کنید؟

من مجلس را ترک کردم و خانه رفتم.

فردا که دفترآمدم، آقای وحدت برایم گفت: تنش ها بین دو وزیر شدت گرفت، اما من ندانستم که چرا استرلسوف مشاور روسی ازسیاست  دولت در قبال مسأله ی پشتونستان  و تیوری اکثریت  پشتون ها دفاع می کرد؟ 

 

پس چند روز به تاریخ ٢۵ عقرب ١٣۵۶ ( ١۶نومبر ١٩٧٧) خبررسید که شخصی بنام مرجان، وزیر پلان را ترور کرده است.

 به پندار آقای وحدت که رفیق نزدیک علی احمد خرم بود، علت ترورش را پافشاری وی روی سرشماری دقیق و شفاف نفوس و نفی سیاست پشتونستان می دانست که برمبنای سیاست های شوونیستی ترورش کرده ا ند.

 با یک حس گنگ دریافتیم که در فاجعه ی قتل خرم، بین استرلسوف مشاور روسی و مرجان (قاتل خرم) که از پیروان حزب دموکراتیک خلق بود، یک پیوند منطقی و سازمان یافته وجود دارد.

گروهی گفتند که بعد از سفر نا فرجام داؤود به ماسکو، شوروی ها درپی بهم زدن نظم و امنیت رژیم داؤود به ترور خرم دست زده اند و شاید هم چیزهای دیگری  زیر پرده ی ابهام قرار داشته باشد.

همان روز فرهاد علی اکبروف؛ ترجمان استرلسوف را در رهرو پایین دفتراحصاییه دیدم. وی که تاجیکی و خود هزاران داغ نهان از ستم گری روسها در دل داشت، از برخورد مجلس چند روز پیش و قتل خرم متأثر بود.من زمان را مناسب دانستم و پرسیدم : چرا آقای استرلوف از سیاست پشتونستان و تیوری اکثریت دفاع می کرد؟

وی بدور و برش از سر احتیاط نگاهی کرد و آرام گفت: چون دخترصادق و آزاد  منشی  هستی، برایت احترام قایلم و به تو اعتماد می کنم.  روسها پژوهش های در زمینه ی تاریخ افغانستان و تاریخ منطقه دارند. آنها می دانند که محمد داؤود از زمان نخست وزیری خود به سیاست شوروی و پشتونستان دل بسته بود. کرملین وی را به تار خام پشتونستان آزاد بسته است، تا تشنج وتنش ها را بین پاکستان و افغانستان  روی خط دیورند پیوسته داغ نگه دارد. اگر چنین نباشد، پاکستان با پیوند های نیک حسن همجواری افغانستان را بسوی پیمان نظامی سنتو و سیاتو می کشاند؛ آنگاه طرح مثلث سه گانه ی ( ایران، افغانستان و پاکستان ) عملی شده و افغانستان  در دامن امریکا خواهد  افتاد.

دراین اواخر محمد داؤود دریافته که پشتونهای قبایل آنسوی  مرز دیورند کوچکترین دلچسپی به افغانستان فقیر ندارند. آنها آنسوی مرز، کار و تجارت دارند، به دریا راه دارند، خط آهن دارند، بیمارستان و مکتب و دانشگاه دارند، اینجا چه دارند؟ حتا رهبران پشتون (نشنل عوامی پارتی)  گفته اند ما پاکستانی هستیم و پاکستان با همین نقشه هویت ملی و بین المللی  دارد وشناخته شده است. تنها چیزی که پشتونهای دو سوی مرز از شوروی ها می گیرند، پول است.

 

دو روز پس از قتل میر اکبرخبیر حکیمی در جمع همکاران گفت: چند شب پیش در دعوت سفارت شوروی نور محمد تره کی که سرش گرم ودکای روسی بود، برایم گفت، درمورد پروژه ی سرشماری نفوس اداره ی شما باید خاطر نشان کنم که "این سر شماری هرگز صورت نخواهد گرفت."

هنوز بیشتر از هشتاد درصد سرشماری باقی مانده بود که با کودتای ننگین هفته ثور تره کی وامین در تبانی با شوروی ها مانع تداوم سرشماری نفوس شدند.

پس از کودتای هفت ثور سلطان علی کشتمند بعنوان وزیر پلان کشور تعیین گردید، اما یک وزارت را توهین به ایمان انقلابی خودمی دانست، بنابران اداره ی مرکزاحصائیه را نیز از آن خود کرد.

به تاریخ ١٢ ثور عبدالکریم حکیمی به امتداد دهلیز مرکز احصائیه صدها چوکی چید و تمام کارکنان آن اداره را برای شناسایی وزیر جدید پلان و احصائیه مرکزی دعوت کرد.

سلطان علی کشتمند برسکوی سخنرانی بلند شد. نخست از برگشت نا پذیری « انقلاب شکوهمند ثور!؟»  سخن راند و سپس بزرگترین خیانت ملی را بشارت داد که سرشماری نفوس دیگرادامه نخواهد یافت. بی گسست بادی به غبغب گوشت آلودش انداخت و گفت: این اداره تا اکنون یک اداره امریکایی بوده است، نماینده های امپریالسم غرب  در این اداره گرد آمده اند و ما این اداره را تصفیه می کنیم. بنابر دستور کمیته ی انقلابی تحصیل کرده گان امریکا و انگلستان را ازاین اداره اخراج  می کنم. عبدالکریم حکیمی که نماینده و تحصیل یافته ی امپریالیسم امریکا است، ازاین اداره اخراج گردید و به زودی مورد باز پرسی کمیته ی انقلابی قرارخواهد گرفت. همچنان آقای سلطانی که در انگلستان تحصیل نموده است، ما به نماینده های استعمار انگلیس نیازی نداریم، ازاین اداره برطرف گردید. درباره ی سرنوشت دیگر تحصیل یافتگان غرب بزودی کمیته ی انقلابی تصمیم اتخاذ خواهد کرد وهمچنان خانم ثریا بهاء بعنوان عنصر ضد انقلاب از کار برکنار گردید.

 

جناب آقای تره کی !

پس از کودتای ننگین هفت ثور پروسه سرشماری را برادر قبیله یی شما نور محمد تره کی در تبانی با روسها متوقف کرد، تا راز (افسانه ی اکثریت) جعلی  شما از پرده بیرون نیفتد.

اما شما در یک بحث علمی و اکادمیک،  با ده درصد سرشماری نا مکمل چگونه به آمار  شصت در صد اکثریت پشتونی دست یافتید ؟

عالی جناب تره کی!

انسان‌ خردگراى‌ صاحب‌ فرهنگ‌ چرا باید نسبت‌ به‌ افکار و باورهاى‌ خود تعصب‌ بورزد؟ تعصب‌ ورزیدن‌ کار آدم‌ِ جاهل‌ِ بى ‌تعقل‌ِ فاقدِ فرهنگ‌ است‌، چیزى‌ را که‌ نمى‌تواند در باره‌اش‌ بگونه ی منطقى‌ بیندیشد، به‌ صورت‌ یک‌ اعتقاد دربست‌ پیش‌ ساخته‌ می پذیرد که پیامد آن کشور را به تجزیه می کشاند.

تاریخ کشور ما پر است از خونریزی ها، قتل عام ها، سربریدن ها، نسل کشی ها، فرهنگ کشی ها وسرکوبهای محلی و تباری که تنوع قومی و محل جغرافیایی آن سبب شده است که اراده دولت مرکزی (قومی) برای اعمال اقتدار خود، نخست از زور و سپس از ابزار های دیگر استفاده نماید و اقوام پراگنده را با روش استبدادی، ناگزیر به پذیرش اجباری قدرت دولت ( قبیله یی) می سازد، تا هیج ملیتی توان ابراز هویت منطقه یی مستقل خود را نداشته باشد. برای همین ازسیستم فدرالسیم هراس دارید و ملیت های تحت ستم را به تجزیه طلبی متهم می کنید ازین رو استبداد مرکزی با پایمال ساختن ویژه گی های فرهنگی و ملیتی حق مشارکت سیاسی ملیت های دیگر را نمی پذیرد، درنتیجه فرهنگ شهری و فرهنگ قبیلوی به گونه آشتی نا پذیری در دو قطب متضاد یکی سوی تمدن و دیگری سوی بربریت  سیر می کند که با اجبار بشکل تکه پاره های موزائیک دریک ساحه جغرافیایی پهلوی هم گیر افتاده اند.

 سربریدن ها، بم گذاری های انتحاری و ایجاد فضای ترس و لرز از فرهنگ قبیله وارد شهر می شود و زنده گی آرام ملیت های دیگر را مختل و بگونه یی مسیر زندگی مسالمت آمیز آنها را قربانی خشونت قبایلی خود می کند.

برای این قربانیان بیگناه جز جدایی و تجزیه کشور راهی دیگری نگذاشته اید، زیرا ملیت های تحت ستم نمی خواهند قربانی فرهنگ انتحاری و بربریت و وحشت  قبایل دو سوی مرزشوند، برای رهایی از تداوم جنایت سالاری ناگزیر مرز های جغرافیایی را بنابر خواست ملیت ها تغییر داد.

قدرت سیاسی حکومت های قبایلی، هیچگاهی براساس کنش و واکنش های شامل مباحثه، تفاهم  و مصالحه نبوده ،  بلکه براساس اصل قانون جنگل ( حق با زورمندترین است ) تعیین شده است و به عنوان یک سنت استبدادی از فرهنگ قبیله بر خاسته است. شاه سالاری، رئیس جمهور سالاری امیر سالاری بعنوان عامل تعین کننده ی سرنوشت تاریخی کشورما  بوده است،  یعنی کشور و همه افراد بخاطر شاه یا رییس جمهور  زنده اند.

این بستر نا سالم در جامعه سبب شد تا درعرصه فرهنگ و پرورش، امکان ترویج یک تفکر برمبنای رعایت حقوق انسانی فرد بوجود نیاید٠فرهنگ تربیتی مبتنی بر حفظ حرمت حیات ورعایت حقوق فرد بگونه ی مستقل وآزاد ازبندهای استبداد سالاری حاکم هرگز شکل  نگرفت.

محرومیت های جامعه ازیک فرهنگ مبتنی بر اصالت انسانی سبب شد که یک فرهنگ استبداد زده ی  قرون وسطایی آغشته به مذهب بر افکار عمومی غالب و دستمایه ی اصلی فرهنگ تربیتی توده های مردم شود، فرهنگی آمیخته  به ترس، جهل، خرافه که در متن آن استبدادگری، استبداد پذیری واستبدادمنشی رشد و قوام یافت. در دل این فرهنگ ، جنایتکاری به عنوان ابزار بقا، بستر مناسب رشد خود را پیداکرد.

                                                              حماسه زن

 تداوم تاریخی این فرهنگ ضد انسانی و فاجعه بار که پیوسته با سرکوب مردم همراه بوده است. جنایت پذیری مردم نمودی از ستم پذیری عمیق آنهاست. جنایت پذیری و ستم پذیری تاجیکان و هزاره ها خود یکی از مباحث روانشناختی و جامعه شناختی جامعه ی ماست.

استبدادگری وجنایت سالاری که با انگیزه های سیاسی، نژادی و یا قومی و مذهبی اتفاق می افتد،  بقای گروهی را در معرض خطر قرار می دهد. همچنان مسلح ساختن کوچی ها وحمله ی وحشیانه ی آنها بر مردم مظلوم هزاره و ( قوم کشی ها )  که قتل های سازمان یافته یی حکومت های فاشیستی شماست نیز جنایت بشری شمرده می شود وشما در دفاع از چنین روندی نقش یک نژاد پرست دو آتشه و یک  (جعل سالار کبیر)  را بر دوش می کشید.

لینک      نظرات ()      

این اوغانستان است یا جعلستان؟ نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/٢٩

جمعه 20 اگست 2010

 

دکتورلعل زاد: 29 اسد 1389

 

افغانستان: کشوری که حتی روز استقلال آن هم جعلی است!

آیا 18 اگست 1919 (28 اسد 1298 ش)  روز استرداد استقلال افغانستان است؟

افغانستان امروزی برخلاف ادعاهای بلندبالای تاریخ سازان سرکاری و درباری که برای آن تاریخ پنجهزارساله میسازند، کشوری جدیدی است در نقشۀ جهان که مرزهای آن (عمدتا) در زمان امیر عبدالرحمن (1880 – 1901 م) توسط انگلیس و روس (بحیث یک منطقۀ حایل) تعین گردیده و استقلال آن در زمان امیرامان الله (1919 – 1929 م) حاصل گردیده است.

پس از به قدرت رسیدن نازی ها در 1932 م، مسافرت هاشم خان (صدراعظم) به آلمان و ملاقات با هتلر، ایجاد انجمن تاریخ و آغاز تاریخسازی جعلی و اسطوره سازی دروغین برای یک قوم که در مقالات قبلی مورد بحث قرار گرفته اند (1)، حتی در مورد روز و تاریخ گویا استرداد استقلال افغانستان از انگلیس نیز جعلیاتی صورت گرفته که انسان را به حیرت می اندازد:

خط غلط، املا غلط، انشا غلط       چون به معنی بنگری، جمله سر تا پا غلط

چنانچه در یکی از بحث های تلویزیونی دراین مورد تذکر بعمل آمد که در زمان امان الله، 9 حوت 1297 ش را بحیث روز استقلال جشن میگرفتند. در زمان نادرشاه و اوایل ظاهرشاه، 6 جوزا 1298 ش بحیث روز استقلال شناخته میشد (روزیکه گویا نادرخان تل را تسخیر نموده است). اما از اواخر سال های ظاهرشاه تا اکنون، 28 اسد 1298 ش بحیث روز استقلال افغانستان تجلیل میگردد. باین ارتباط جناب عبدالحمید مبارز نیز طی مقالۀ از وزارت فرهنگ و اکادمی علوم افغانستان خواهان اعلام دقیق تاریخ استقلال کشور شده و 24 فبروری 1919 را روز استقلال افغانستان دانسته است (2).

جهت اثبات و دانستن روز استقلال افغانستان شاید کافی باشد به دو اثر تاریخی و تا اندازۀ قابل اعتبار میرغلام محمد غبار (افغانستان درمسیرتاریخ) و میرمحمد صدیق فرهنگ (افغانستان در پنج قرن اخیر) مراجعه کرد تا درک نمود که تاریخ دقیق استقلال افغانستان از استعمار انگلیس کدام روز است (از بحث سیاسی در بارۀ مفهوم و ارزش استقلال واقعی و پیآمدهای آن و اینکه افغانستان کشور مستقلی هست یا نه، یا اینکه افغانستان فعلی بطرف ثبات میرود یا بطرف تجزیه، صرفنظر میشود). اگر بآنچه در این آثار آمده باور نمائیم، کرونولوژی حوادث بترتیب زیر بوده است (3 و 4):

"-  امیرحبیب الله درشب 21 فبروری 1919 کشته میشود ...

-  امیرامان الله در 23 فبروری سلطنت خود را اعلام میدارد ...

-  امیرامان الله در 24 فبروری دراجتماع مردم کابل و قشون پایتخت درمیدان مرادخانی نطق مشهور تاریخی خویش را ایراد نموده، استقلال خارجی افغانستان و آزادی فردی در داخل کشور را اعلان میکند ...

-  امیرامان الله در 28 فبروری (9 حوت 1297 ش) توسط اعلامیه های مفصل چاپی مردم افغانستان را مخاطب قرارداده و میگوید ... من عهد بستم که بایستی دولت افغانستان مانند سایر قدرتهای مستقل جهان، درداخل و خارج کشورآزاد و مستقل باشد ...

-  امیرامان الله در 3 مارچ نامۀ به نایب السلطنه انگلیسی هند میفرستد که بایستی در معاهدۀ 1905 دولتین افغان و انگلیس تجدیدنظر بعمل آید ... امیرطی این نامه ازکشته شدن امیرحبیب الله، برتخت نشستن خود، استعفا و بیعت سردار نصرالله خبرداده و در ضمن معرفی نمودن افغانستان بعنوان یک دولت آزاد و مستقل، آمادگی اش را جهت انعقاد عهد نامۀ جدیدی اظهار میدارد ...

-  دولت شوروی توسط اعلامیۀ در 27 مارچ 1919 بحیث نخستین دولت جهان، استقلال افغانستان را به رسمیت می شناسد ...

-  امیرامان الله در 13 اپریل نطق با حرارتی درمحضر عام ایراد نموده طی آن با اعلان استقلال کشور، مردم را به اصلاحات مبنی بر آزادی و مساوات و رفع ظلم و رشوت و سایر قبایح اداری مژده داد ... نمایندۀ انگلیس درکابل که واقعه نگارنامیده میشد به حکومت خود اطلاع داد که امیر در بیانیۀ 13 اپریل 1919 و اعلان استقلال بسوی او رو آورده تاکید کرد تا موضوع را به اطلاع حکومت خود برساند ...

-  بعد ازیک سلسله مکاتبات بین حکومت افغانستان و حکومت انگلیسی هند، بالاخره یک هیئت صلحیه به ریاست علی احمد خان وزیرداخله ... در 25 جولای وارد راولپندی گردیده با سر هملتن گرانت فارن سکرتری و رئیس هیئت انگلیسی داخل مذاکره میشود... درنتیجه در 8 اگست 1919 معاهدۀ صلح دولتین در 5 ماده به امضا میرسد ... مطالب عمدۀ عهد نامه برقراری مجدد صلح بین دو کشور، منع تورید اسلحه به افغانستان، قطع امداد پولی هند به افغانستان و تصدیق مجدد خط دیورند ازجانب افغانستان و تعین خط سرحد درحصۀ تورخم به میل انگلیس میباشد ...

-  بعد از معاهدۀ صلح راولپندی دولت افغانستان با حکومت انگلیسی هند راجع به یک معاهدۀ کامل باساس حقوق مساوی (وشناخت استقلال) مکاتبات زیادی میکند ... محمود طرزی در 12 اپریل 1920 عازم منصوری هند میشود ... پس ازمذاکرات تقریبا 4 ماهه بدون آنکه قراردادی امضا کرده باشد در اول اگست 1920 به کابل برمیگردد ...

-  دراکتوبر 1920 امیرامان الله توسط نامۀ خطاب به ویسرا پیشنهاد میکند تا هیئاتی را جهت ادامۀ مذاکرات به کابل بفرستد ... دولت انگلیس هیئت سیاسی به رهبری سرهنری دابس را به افغانستان اعزام نموده و راه مذاکره را باز میکند. این هیئت در 9 جنوری به کابل میآید ... مذاکرات تقریبا 11 ماه در کابل طول میکشد ... بالاخره بتاریخ 22 نومبر 1921 معاهدۀ 14 مادۀ کابل بین سرهنری دابس رئیس هیئت و محمود طرزی وزیرخارجه به امضا میرسد. هرچند عنوان این عهد نامه دوستی و مناسبات تجارتی است، اما درواقع فقط معاهدۀ تصدیق استقلال افغانستان ... میباشد. چنانچه در مادۀ اول آن گفته میشود: دولتین علیتین برتانیه و افغانستان بالمقابل تمامی حقوق استقلال داخلی و خارجی یکدیگر خودشان را تصدیق نموده محترم میشمارند. در مادۀ دوم نیزحکومت افغانستان با الفاظ واضح و صریح خط دیورند را بعنوان سرحد دو کشور تائید نموده و باینصورت از تمام مدعیات خود در ماورای خط مذکور منصرف میگردد".

پس از ذکراسناد فوق، قضاوت را به خوانندگان گرامی میگذارم که تاریخ استرداد استقلال افغانستان از انگلیس را (هرچند از نگاه رسمیات، شکلیات یا ظاهری) کدام یک از روزهای زیر میدانند (و 28 اسد یا 18 اگست چه مناسبتی با این تاریخ ها دارد؟):

* 24 فبروری 1919 – نطق در میدان مرادخانی و اعلان استقلال

* 28 فبروری 1919 – اعلامیه چاپی خطاب بمردم و اعلان استقلال

* 3 مارچ 1919 – نامه به نایب السلطنه انگلیسی هند و خواهان تجدیدنظر در معاهدۀ 1905

* 27 مارچ 1919 – شناخت استقلال افغانستان توسط شوروی

* 13 اپریل 1919 – نطق درمحضردپلوماتهای خارجی (انگلیسی) واعلان استقلال

* 8 اگست 1919 م – معاهدۀ صلح در راولپندی

* 22 نومبر 1921 – معاهدۀ شناخت استقلال افغانستان توسط انگلیس درکابل

مهم اینست که اساس یا معیار حصول استقلال یک کشور مستعمره را چه چیزی میدانیم؟

اگراین معیار را امضای معاهدۀ شناخت استقلال کشور مستعمره (افغانستان) با مالک مستعمره (انگلیس) قبول نمائیم، 22 نومبر 1921 (مطابق 30 عقرب 1300 ش) روز استرداد استقلال افغانستان میباشد!

درغیر آن میتوان بر سر اولین نطق شفاهی به مردم (24 فبروری 1919)، یا اولین اعلامیه تحریری به مردم (28 فبروری 1919)، یا اولین ارسال نامه به انگلیس (3 مارچ 1919)، یا اولین شناخت رسمی توسط یک کشورخارجی (27 مارچ 1919)، یا اولین نطق شفاهی در محضر خارجیها (13 اپریل 1919) و یا اولین معاهدۀ صلح با انگلیس (8 اگست 1919) به بحث پرداخت.

منابع:

1.      http://lalzadabdul.blogfa.com/

2.       http://da.azadiradio.org/content/transcript/2130941.html

3. میرغلام محمد غبار. افغانستان در مسیر تاریخ. چاپ هفتم، تهران 1383

4. میرمحمد صدیق فرهنگ. افغانستان درپنج قرن اخیر. چاپ نزدهم، تهران 1385

دکتورلعل زاد

لندن – 20 اگست 2010

                                                           کوفی

لینک      نظرات ()      

رستا ترکی یا عقل ازدست داه ی دورا نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/٢٩
بحث دولت- مــلت و نظـــریۀ نــژاد پرســتانۀ روســتار تــره کی
مقـــــــالات - ســـــیاسی
نوشته شده توسط عبدالجبار آریایی   
چهارشنبه ، 27 مرداد 1389 ، 14:35

بحث دولت- مــلت و نظـــریۀ نــژاد پرســتانۀ روســتار تــره کیافغانستان کشوریست متشکل از اقلیت های قومی با فرهنگ های متفاوت و زبان بین القومی فارسی که همین تنوع و چند پارچگی به این سرزمین ویژه گی خاصی بخشیده است. ولی با تآسف باید گفت که مردمعبدالجبار آریایی این جغرافیا با مشکلات جدی بحران اجتماعی و هویت ملی روبروبوده و هیچ یک از زمامداران گذشته و فعلی افغانستان نخواسته هویت واقعی این سرزمین را بر اساس اقوام موجود در آن تعریف نماید و همیشه با جعل تاریخ و اسطوره سازی های مصنوعی به نحوی خواسته شده که تمام افتخارات تاریخی و فرهنگی این سرزمین در پای یک قوم خاص ریخته شود.

برای شنیدن گفت و شنود به اینجا اشاره نمائید!

 

تلویزیون جهانی فارسی بی بی سی که مقر آن در لندن است در برنامۀ پرگار یعنی "پرسشی برای تمامی فصلها" در ادامۀ برنامه های خویش هفتۀ گذشته بحثی را تحت عنوان افغانستان به کدام سو می رود؟ آیا تلاش غرب برای کمک به استقرار دولت ملی در افغانستان عبث است، راه اندازی کرده بود و جناب روستار تره کی "جوابی برای تمامی نسلها" ارائه نموده که نهایت دلچسب و آموزنده است.

 

درین بحث علمی و اکادمیک آقای روستار تره کی استاد سابق دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل وآقای مجیب الرحمن رحیمی کاندید دکتورا در رشتۀ سیاست و پژوهشگر مسایل سیاسی در دانشگاه ایسکس لندن و مخاطبان ایشان در استدیو بی بی سی آقای سحر و فهیم وردک نماینده حزب افغان ملت شرکت ورزیده بودند.

 

اهمیت این بحث درین است که از یک طرف برای اولین بار در سطح ملی و بین المللی یک بحث علمی در بارۀ مؤلفه های ایجاد دولت- ملت در تلویزیون جهانی مطرح میشود و از طرف دیگر نظریات و استدلال هایکه صورت میگیرد مثل گذشته ها یک جانبه نیست. متآسفانه با موجودیت حاکمیت های مطلقه در گذشته افغانستان به یک جزیرۀ بدون قایق تبدیل شده بود و هیچ فردی حق اظهار نظر در بارۀ هویت، تاریخ، زبان و فرهنگ را نداشت و کوچکترین تخطی از قراۀت تاریخ جعلی سنگینترین مجازات را به همراه داشت. خوشبختانه بعد از رویداد انقلاب حزب دموکراتیک و مترادف آن جهاد و مقاومت مردم افغانستان مرز های ظالمانه شکستانده شده و میلیونها انسان ازین معضله رهایی پیدا نموده به خودشناسی، خود باوری و حق اظهار نظر رسیده اند.

 

بیننده گانی این بحث متوجه خواهند شد که حل مسئلۀ قومی در افغانستان آنقدر ساده نیست که یکتعداد از هموطنان ما به آن خوشبینانه مینگرند، شما خود متوجه خواهید شد که یک روشنفکر طراز اول جامعه پشتون مؤلفه های ایجاد دولت- ملت را در محور قبیله گرایی و اکثریت دروغین یک قوم میخواهد وروی تمامی موازین ملی، بین اللملی، انسانی و حقوق شهروندی پا میگذارد. چون این موازین را درجامعۀ قبیلوی خودش قابل تطبیق ندانسته، قلع و قمع اقوام دیگر و ایجاد دولت- ملت قبیلوی را بر بنیاد "زور" یگانه مسیر طبیعی و عملی در افغانستان میداند، چنانچه میگوید اگر مداخلۀ جامعۀ بین المللی نمیبود، طالبان این پروسه را بانجام میرسانیدند. در مقابل طرح های نژاد پرستانه و تنگ نظرانۀ روستار تره کی جوان مستعد و با دانش کشور آقای مجیب الرحمن رحیمی با برخورد متمدنانه و استوار بر عقل، خرد و منطق علمی با باور های انسانی و تکیه بر حقوق شهروندی مؤلفه های ایجاد دولت- ملت را با پذیرفتن واقعیت های موجود در افغانستان یعنی تنوع قومی، زبانی و مذهبی مبنی بر حقوق شهروندی و نقد و باز نگری تاریخ جعلی و نظام های گذشته در افغانستان میداند و راه حل اساسی مشکل دولت- ملت را تفاهم اقوام و حضور ایشان در مراجع تصمیم گیری و تمام عناصر باز تاب دهندۀ هویت ملی (سرود ملی، بیرق ملی، پول ملی و...) میخواهد.

 

جهت اثبات نکات فوق و شناخت دقیق برنامۀ فاشیستی افغان- ملت بالای لینک های زیر مراجعه نموده وقضاوت نمایید.

 

http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2010/02/000000_ptv_pargar.shtml

                                               خاوران

لینک      نظرات ()      

به ادامه مقالات درمورد بزرګ مرد آسیا محمد طاهر بدخشی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/٢٤

اتحاد یګانه راه موفقیت است

 

نوشته شده توسط عنایت الله شهرانی   

شنبه ، 23 مرداد 1389 ، 11:59

عنایت الله شهرانیچو خود کردند راز خویشتن فاش
عــــراقی را چـــرا بدنام کــــردند

به آقای ضیأ باری بهاری و شُرکای ایشان!
مقاله ای را که گویا بر بطلان نوشته اینجانب درباره مرحوم طاهر بدخشی تحریر و نشر نموده بودید، مطالعه نمودم. پیش ازینکه به اعتراضات، انتقادات و اعصاب خرابی های جناب عالی و دوستان شان جواب بنویسم، به عرض میرسانم که یقین داشته باشید، کلمات ناسزا و دور از عفت قلم ویا از روی خفت طبع به شما استعمال نخواهم کرد.

 

سعی میدارم حقایق را به جای الفاظ پوچ و میانتهی بیاورم و بدانشمندان حق نگر واضح است که سخنان ناهنجار و بدون سند را کسی وقعی نمیگذارد و تنها به دلایل و اسناد اتکأ میگردد و نه به چیز های دیگر.

اینجانب بدخشانی الاصل میباشم، زبانهای تورکی و فارسی تاجیکی را به حد توان خود میدانم، ولی بزبان تورکی تحصیل نکرده ام و تقریباً بیش از نود در صد تألیفات و نوشته هایم به زبان فارسی میباشد و زبان فارسی نه تنها زبان دوم من است، بلکه جمله امپراطوران بزرگ، شهنشاهان جهانکشأ، فلاسفه، علمای متبحر و شعرای والا مقام که آنها را به اسم "تورکان پارسی گوی" میشناسیم، زبان فارسی را زبان دوم دانسته و آنرا جهان شمول ساخته بودند که با انقراظ امپراطوری آنها، ساحه گویش زبان فارسی نیز محدود گردید.

اگرچه بار اول است که بنام جناب ضیا باری بهاری آشنا میشوم، خوشحال هستم که نویسنده توانایی باشید، شما و همدستان تان متیقن باشید که از نسب سازی های جعلی و شخصیت ربایی هاییکه بعضی ها انجام میدهند، نفرت دارم و هیچ علاقه و دلچسپی به نسب سازی مرحوم بدخشی نداشته و نخواهم داشت. اما "چه کنم چرخ فلک نیست بفرمان کسی"، یکعده اشخاص و افراد در پی استخوان شناسی و استخوان یابی مرده ها میباشند، نمیگذارند آرام باشیم و ناگزیر آنچه را که چشمدید بوده باید نوشته شود، چنانچه که نوشته من، شما و امثال شما را سخت عصبانی ساخته است.

اینجانب آنچه را که حقیقت بوده و از زبان شخص مرحوم محمد طاهر بدخشی شنیده بودم، نوشتم. یکی از علل نوشته من همانا توهین شدن مرد محترمی چون غلام سخی خان غیرت در محضر عام بوده، وی مهمان تاجیکان یا پیروان خط بدخشی بود و منظوری بجز حق گفتن نداشت، نزاکتاً باید به یک مهمان بی احترامی نمیگردید و آن شخصیت محترم خبر نداشت، کسی که به رئیس کنفرانس نوته ویا یادداشت فرستاد، یک شخص تورک ستیز و نفاق افگن میباشد. و اگر با تعمق نگریسته شود، همه فتنه ها و ماجراجویی ها از آن دقیقه آغاز گردیده که بانی این فتنه ریزی را دوستان خواهند شناخت.

ارواح شاد محمد طاهر بدخشی شخصیت خوب عصر ما بود، با آن مرحوم دوستی و ارتباط بسیار نزدیک نداشتم و طوریکه در نوشته پیش تحریر نموده بودم فقط همانقدر بود و بس. در حزب سازا هرگز علاقه نداشتم که شامل آن گردم و تا اکنون پشیمانی برایم رخ نداده است. متوجه باید بود که در مقاله آقای بهاری آمده است گویا بنام رئیس سازا جهت ارتباط داشتن، افتخاری برایم حاصل شده باشد، هیچ افتخاری درین رابطه نداشته و نخواهم داشت. در حزب سازا شامل نشدن من، معنی محافظه کاری را نداشت، دوستانم را به وقت حبس ها احوال میگرفتم، در آن زمانها نوشته های زیادی را درباره فرهنگ بدخشان انجام میدادم و در آن وقت که اوج فاشیسم به شمار میرفت، مرا متهم به سمت گرائی و حتی ستمی میکردند که نه ستمی و نه سمت گرا بودم، اتفاقاً در خصوص ادبیات فلکلوری بزبان های تورکی، فارسی، پشتو، نورستانی و بلوچی تحقیقات زیادی کرده بودم که از آن جمله فارسی، تورکی و پشتو به چاپ رسید.

من در آنوقت کدام رتبه و موقف بزرگ نداشتم که در حزب سازا شامل نشوم و از آن عمل بترسم، به همان استادی خود در سه فاکولته تعلیم و تربیه، ادبیات و علوم بشری و هنر های زیبا قناعت داشته و به آن مقام علمی و معنوی علاقمند بودم و تا اکنون هم به کدام کرسی که رتبه دولتی داشته باشد، اعتنا ندارم و بروی آن ملحوظ محافظه کاری در شأن من موجود نیست و در حزب سازا شامل شدن مرا در کدام خطر مواجه نمیساخت و نه تنها به سازا علاقمند نبودم، بلکه در هیچ گروه و حزبی هرگز نخواسته بودم که شامل شوم.

من در خاطراتم با طاهر بدخشی، نامی از جناب محترم استاد واصف باختری برده بودم و آقای ضیأ بهاری نیز از ایشان نام برده اند. اتفاقاً یک نسخه از نوشته آن خاطرات را به خدمت جناب استاد باختری فرستاده بودم، بعداز رسیدن آن نسخه، استاد باختری طی تیلفونی برایم گفتند که دو گفتنی دارند، یکی اینکه باید به عوض ستم ملی، کلمه "سازا" را استعمال مینمودم، و دوم گفته مرا که طاهر بدخشی را تورکی الاصل و تورکی النسب معرفی کرده بودم، تائید فرمودند و گفتند که در تورک بودن طاهر بدخشی هیچ تردیدی و شکی موجود نمیباشد.

استاد واصف باختری را طوریکه همه میدانند در عصر حاضر مقام خسروی در عالم ادبیات دارند و سالها با طاهر بدخشی در ریاست تألیف و ترجمه همکاری داشتند و باهم محشور بودند. از جانب دیگر نظر و افکار استاد باختری نزد اهل ادب و خرد و دانش صائب میباشد. جناب استاد باختری مکرراً فرمودند که بدخشی را میشناسند که آن تورک و تورکی النسب میباشد و جناب استاد باختری هم اکنون در ایالت کلیفورنیا حیات بسر میبرند و خداوند آنها را صحتمند داشته باشد که غنیمت عصر ما میباشند.

جناب بهاری از نوشته من کوتیشن گرفته اند و در مقابل کلمه اشتباهی "لحجه" درست آنرا در هلالین "لهجه" تصحیح کرده اند:

عرض اینست که من حتی یک سطر از نوشته های خویش را از آغاز کارهای نویسندگی تاکنون تایپ نکرده ام و حتی پروف ریدینگ کتاب ها، رسالات و مقالات خویش را هیچ وقت انجام نداده ام و آنرا میدانم که سهو تایپی رخ داده است. و جواب شما درین انتقاد تان اینست که مقالات من زیر عنوان (لغات مستعمل در لهجه دری بدخشان) بیش از پنج سال بصورت مسلسل در اواخر دهه چهار و اوایل دهه پنج از طرف فاکولته ادبیات در مجله ادبی و علمی "ادب" در کابل به چاپ میرسید، اگر جناب عالی بهاری و مشاورین ایشان، بدخشان دوست و فارسی پرور میبودند، باید از آن مضمون های ادبی بی خبر نمیبودند، آن مقالات که تقویه بنیاد فرهنگ تاجیکی بود، حتی در ایران هم در مجله مشهور بنام "سخن" به همان عنوان بالا تقدیر گردید و مرحوم محمد طاهر بدخشی بارها در تکمیل آن مقالات تشویق مینمود.

این چه اتفاقی افتاده است که من زیر عنوان "لهجه" کتابی ضخیمی را تألیف کرده ام و شما نادانسته آنرا به ضعف املائی من نسبت داده اید! اگرچه خطا ازین نیست ولی اینرا اعتراف باید کنم که هر انسان خالی ازین اشتباهات نمیباشد و شاید دها بار اینطور سهو ها در نوشته هایم صورت گرفته باشد.

چون از نوشته آقای ضیا بهاری و همدستان شان دانسته میشود که علاقمندی به درست نویسی دارند، امیدوارم من بعد کلمه آقسقال را "افسقال" با حرف "ف" ننویسند و شما نادانسته آقسقال لطف الله لطفی را توهین کرده اید و کلمه (افسقال) در اصطلاحات محلی و عامیانه، کلمه سخیف و معنی بدی را میرساند که کنایتاً به اشخاص چشم سفید و روباه صفت نسبت داده میشود و نمیدانم که این کلمه را عمداً بخاطریکه کلمه تورکی است، مفرس ساخته اید ویا اینکه نمیدانسته اید. اصل کلمه "آق سقال" میباشد.

دیگر اینکه از نوشته جناب بهاری معلوم میگردد که آن عالی جناب به علم ساینس عقیده مند نمیباشند ویا اینکه به خاطر گریز و نفرت از تورک چنین انشاپردازی مینمایند و مینویسند: ( البته تا هنوز در جایی دیده نشده است که ملیت انسان ها را از طریق خون شان شناسائی کنند که شما با این کشف جدید میخواهید قوم و تبار انسان را از روی رنگ و خون آنها شناسائی کنید). وباز به تائید گفتار خویش از بیت ابولمعانی بیدل "ورنه یک رنگ است خون در پیکر طاووس و زاغ" آورده اند. جناب بهاری حضرت بیدل به تائید شعر افصح المتکلمین سعدی که گفته "که در آفرینش ز یک جوهر اند"، انسانها را در خلقت و مقام انسانیت یکی دانسته اند و آن با منطق شما، از زمین تا آسمان فرق دارد.

 

در علوم ساینس علمی مستقل وجود دارد که آنرا "جینایالوژی" میگویند و آن در خصوص اختلافات فردی چه در روانشناسی و چه در انسان شناسی وغیره بحث مینماید. شما با یک جمله بی باکانه و با جرئت تمام و غیرت بی مانند، از آن علم انکار کرده اید. خداوند به شما و همفکران تان انصاف بدهد تا پیش ازینکه به یک شخص تعرض های بیجا و کودکانه بفرمائید، اندکی فکر نموده و بعداز تفکر و تحقیق آنرا بروی صفحه بیاورید، تا در صحنه های مطبوعات بجای اینکه کسر شأن دیگری را کرده باشید، باعث شرمندگی خودتان نشود.

ساینس علم ثابت است و هر چیز که در آن است و گفته میشود، تثبیت میگردد، و مطابق آن هر انسان مشخصات خارجی رنگ و خون دارد و توسط (DNA) انسان ها و خون شان با دادن تست ۹۹،۹ فیصد درست شناسائی میشوند و این تست های (DNA) که ۹۹،۹ درصد درست میباشند، تمام فعالیت ها و تحقیقات نژاد شناسی، نسب یابی، تحقیقات پولیسی، تحقیقات جنائی وغیره فعلاً به پایه همین تست های (DNA) استوار میباشد. و جای تعجب است که با این زیبا نویسی و انتقادات ذهنیگرانه تان ازین علم بزرگ و مثبت بی خبر میباشید و آن علم را به شکل نهایت غلط و غیرعلمی به من نسبت میدهید و میگوئید: ( با این کشف جدید میخواهید قوم و تبار انسان را از روی رنگ و خون آنها شناسائی کنید).

امریکا چون یک مملکت آزاد و ارتباطات دو جنس آدمی زیاد به مشاهده میرسد، بسی مادران و پدران اطفال خود را تشخیص داده نمیتوانند، لذا به دفتر خون شناسی و (DNA) مراجعه مینمایند تا از طریق خون، نسل و نسب اطفال را پیدا نمایند و در تلویزیون ها شخصی بنام موری متصدی این پروگرامها میباشد.

اگر جناب بهاری و یاران شان واقف باشند، درین اواخر علمای جینیالوژی چندین کشور پیشرفته جهان تحت رهبری علمای فرانسه، به بیش از هزار تاجیک ساکن محلات کناره راه ابریشم با اجرای تست های (DNA) ثابت کرده اند که تاجیکها از نسل تورکان قرقز و قره قلپاق میباشند.

 

بیاد دارم روزی را که مرحوم شهید استاد عبدالعلی مزاری رهبر مدبر تورکان هزاره برایم گفت که وی نمیتواند از تورک بودن خود انکار کند و علاوه فرمود که زبان و مذهب را میتوان تغییر داد ولی چطور امکان دارد که خاصیت و مشخصات خون تغییر داده شود.

انکار نویسنده مقاله ازین علم بزرگ و مثبت جهانی ساینس یعنی تست های (DNA) ویا جینیالوژی فقط بخاطری است که محمد طاهر بدخشی را بدون دلیل و منطق تاجیک ثابت کنند.

به فکر من تورک بودن ویا تاجیک بودن طاهر بدخشی حایز اهمیت فوق العاده نمیباشد مگر آنچه از اهمیت زیاد برخوردار است، اینست که نباید هویت یک شخصیت تجعیل گردد، اگر شمایان که از حزب ایشان هستید و رهبر خود را ارج قایل هستید، پس نگذارید تا سوانح آنمرد تحریف و تخریب گردد.

به خاطر جلوگیری از جعلکاری هویت طاهر بدخشی بار دیگر تکراراً تأکید میگردد که ارواح شاد بدخشی یک تورکی زبان و تورکی التبار بود و دلایل زیادی ارایه گردیده است و این چند کلمه بصورت خلاصه مکرراً عرض میگردد:

- شخص محمد طاهر بدخشی بزبان خود گفته است که او یک تورک میباشد و صدای وی ثبت نوار و فعلاً موجود است و اگر کسی از آن انکار میورزد، هدف نامطلوب داشته و در حقیقت شخص طاهر بدخشی را کاذب معرفی میدارد و این جعلکاری توهین به شخصیت او میباشد.

- اینجانب به شهادت آقای محمد جان دیپلومات تاجیکی وقت شوروی ها و حاجی رحمن قل طوریکه در مقاله خاطرات خود نوشتم که از زبان شخص بدخشی در خانه اش واقع مکروریان شنیدم که فرمود او تورک است و تذکره خویش را جهت تثبیت گفتارش برای من و رحمان قل خان نشان داد. اتفاقاً در سال ۱۹۹۲ میلادی که بنده به دعوت موسسه "پیوند" به تاجیکستان رفته بودم، محمد جان را در همین تالار ملاقات کردم و از آن خاطره یادآور شدم و آن جوانمرد برایم گفت که بلی بمانند دیروز بیاد دارد. و اینک شما و آقای محمد جان در دوشنبه، شما میتوانید بروید و وقت خود را برای تاجیک سازی طاهر بدخشی صرف نمائید.

در همان روزیکه بدخشی به صراحت به تورک بودن خود با علاقه تام و جدیت زیاد اصرار مینمود همان روز محمد اکبر پامیری و عبدالملک رحمانی هیکل تراش و نقاش پامیری از زبان حاجی رحمانقل از موضوع واقف شدند و هردو حیات دارند و در تورکیه میباشند و شما میتوانید در تلاش های خود برای تاجیک سازی بدخشی ادامه دهید و از آنها نیز معلومات خود را تکمیل نمائید.

بدخشی به زبان خود میگوید که او تورک است و آدمک های ستیزه جو با تورکان، میخواهد او را دروغگوی معرفی نماید. و از جناب شما و همدستان تان باید پرسید که آیا بدخشی راست میگوید ویا شمایان؟!!!

- زمانیکه مرحوم وکیل ذاکر جان وکیل مشوره در شهر فیض آباد انتخاب گردید و همان روزها یک تعداد تنگنظران اعتراضات مینمودند که چرا به وکیل ذاکر تورک زبان رأی دادند و آنها که تاجیک بودند رأی نگرفتند. حالا جناب بهاری و امثال آن در صدد آن اند که فرزند وکیل ذاکر تورک تبار و تورک زبان یعنی محمد طاهر بدخشی را تاجیک ثابت کنند. فراموشم نشده است که این قضیه وکیل شدن مرحوم وکیل ذاکر جان را قاری صاحب جان دروازی تاجیک الاصل که در آنوقت خوردسال و در ارگو حیات بسر میبرد، در سال ۱۹۹۲ میلادی در اسلام آباد برایم حکایه نمود.

جناب بهاری! آیا چنین ممکن است که پدر از یک قوم باشد و پسر آن از دیگر قوم!!! شکی نیست که تنها مغرضین سیاسی میتواند چنین مداری گری ها را پیشه خود سازد و به جعلیات دست یازد.

 

من در تمام تألیفات مردم تاجیک که برادران اصلی، واقعی و قدیمی تورک میباشند، بار ها گفته ام تاجیکان قوم با فرهنگ هستند. ولی آقای بهاری و مشاورین شان با استعمال کلمات ناهنجار، نامطلوب و ناجوانمردانه کیفیت زیبائی فرهنگی تاجیک را بر زمین میزنند، ایشان میتوانستند با کلمات ستندرد و معقول تاجیک بودن بدخشی را به اثبات برسانند. من در پای نوشته ام در سایت خاوران، بسی الفاظ پوچ و خارج از آداب و معاشرت و تربیت، کلماتی را خواندم که باورم نمیآمد که برادران تاریخی اینقدر الفاظ بازاری و ناموزون را استعمال نمایند و بدتر اینکه از ترس و بی همتی بنامهای مستعار آن الفاظ رکیک را آورده بودند. و باید به صراحت گفته شود که صد حیف به این اشخاص بی فرهنگ که نام تاجیک را بد کرده اند. و اگر مبارزه و قوم دوستی همین است، آن شما و آن راه که انتخاب کرده اید، من از آن طریق نفرت دارم.

مکرراً میگویم که بنده به تورک سازی مرحوم بدخشی که برایش احترام زیاد دارم و یک بدخشانی محترم بودند، علاقه ندارم و تورک شدن و تورک سازی بدخشی کدام دردی را به تورک ها دوا نمیباشد.

در تاریخ تورک ها، ده ها هزار شخصیت های قابل افتخار گذشته اند. و هر آنچه را که درین اواخر تورک ها مینویسند، هیچ حرفی از آنها به مفهوم دشمنی با تاجیک نمیباشد، بلکه آنها سعی میدارند تا جلوگیری از جعلیات را نموده و به تاریخ موثقیت و حقانیت بدهند. من هم با این هدف مقاله گذشته و حالیه را تحریر کرده ام.

جناب آقای بهاری یا از قول مرحوم بدخشی ویا از خود قریه حافظ مغول را به تورک و مغول تعبیر نموده اند، نمیدانم که در تاریخ بمعنی تورک و مغول چقدر وارد میباشند، حافظ مغول مفرد است و قریه حافظ مغول همه از اولاده وی نمیباشند و مرحوم محمد طاهر بدخشی به تورک و مغول ارتباط ندارد، بلکه وی از قبیله برلاس و ارتباط مستقیم به شاهان بعداز دوره بابری دارد. و دانسته نشد که آقای بهاری چرا به تورک بودن پدر و پدرکلانهای مرحوم بدخشی تماس نگرفته اند، درحالیکه در میان ما مردم افغانستان و تورکستان، نسب را بر پدر نسبت میدهند.

 

موضوع دیگری درباره تاجیک سازی مرحوم بدخشی از جانب آقای بهاری و همقطاران شان اینست که میگویند بدخشی به تورکی صحبت کرده نمیتوانست. و این گفته بمانند انکار شان از تست علم (DNA) میباشد که بحث آن قبلاً مرور گردید.

جناب نویسنده! اولتر از همه اینکه تورکی ندانستن به معنی تورک نبودن نیست، شما احتمالاً بیاد دارید که خاندان سلطنتی افغانستان که متعلق به محمدزائی ها بودند، هیچ کدام به پشتو حرف نمیزد و گذشته از آن هیچ یک پشتو را یاد نداشت و همگی به فارسی صحبت مینمودند، درحالیکه همه برخاسته از قبایل پشتون بودند. ویا تورک های هزاره در ساحات هزاره نشین مرکز افغانستان بزبان فارسی هزاره گی آمیخته با تورکی چون تاجیکی به فارسی هزاره گی حرف میزنند، اما بنابر گفته مرحوم استاد مزاری دلیل و گواه بر اصالت خون نمیتواند بشمار آید.

آقای ضیا بهاری و مشاورین شان بحیث دوست وارد ویا ناوارد بدخشی که مرد دانشمند، نجیب و رهبر یک حزب بودند، به شخصیت شان با این فیصله قلابی و غیر مسئولانه خویش لطمه بزرگی را وارد کرده اند و بدخشی با شخص من بارها به زبان تورکی سخن گفته و در خانه اش در مکروریان در محضر محمد جان خان تاجیک و من با حاجی رحمانقل خان بزبان تورکی اوزبیکی سخن گفت و در آن روز طوریکه در گذشته یادآور شده بودم، با وی شوخی کردم و اینکه وی به لهجه قرغزی صحبت کرده، وی به قرغزی سخن نگفته بلکه سعی میکرد که گفتارش را به حاجی رحمانقل بداناند و تفاوت بین هردو لهجه چندان وجود ندارد و طاهر بدخشی یقیناً به قرغزی با کمک تورکی اوزبیکی میتوانست رفع احتیاج نماید. همچنان بدخشی با تجار صفحات شمال و بسی جاها بزبان تورکی صحبت میکرد و طوریکه در گذشته هم یادآور شده بودم که میر ولی جان مرد بزرگوار و اشراف زاده میران بدخشان گفت که او دیده است که در فامیل بدخشی در آوان خوردسالی همه به تورکی صحبت مینمودند و ارگو از محلات تورک زبان بدخشان میباشد. و این محل از عمده ترین تورکی گویان بدخشان بوده و مردم آن یک اکثریت بزرگ را تشکیل میدهند. نه تنها صدها قریه در ارگو بلکه جمعاً به صدها هزار بشمول کسانیکه در فیض آباد زبان شان را از دست داده اند، تورکانی میباشند که در بدخشان حیات بسر میبرند. مخصوصاً یفتل ها و یفتلی های تاجیکی گویان فیض آباد و ماحول آن.

شما باید بدانید که بدخشان یک منطقه کثیرالاقوام است، از خوبی هاییکه خداوند به بدخشان دوست داشتنی لطف و عنایت فرموده اینست، علاوه ازینکه الله سبحانه و تعالی در قشنگی و زیبایی طبعیت آنرا جنت نشان آفریده، اگرچه یک ولایت گفته میشود، ولی از نگاه کیفیت دوستی های تنگاتنگ اقوام مختلف، زبانهای مختلف، مذاهب مختلف و حتی فرهنگ مختلف به یک ملک بینظیر و بی مثال را مانند است. چه دوستی های زیادی از طریق خویشاوندی و همسایگی ها اندر میان تورک و تاجیک نبوده که به چشم مشاهده نکرده باشیم، چه لذت های نبوده که با عزیزان و گرامیان شغنانیان، واخانیان، اشکاشمیان، قرغزان وغیره از صحبت های بی آلایشانه ما از آن بهره ها نگرفته باشیم، از دروازیان با فرهنگ و با دانش چه افتخاراتی نبوده که به ما نصیب نشده باشد.

 

ای بسا بی فرهنگان و شیفتگان آشوبگری که این خانه پُر از محبت و نزدیک باهم را با سیاست های ناروا ازهم پاشان میسازند و مردم پاک و بی گناه را که بصورت یک کتله اند، ازهم جدا میکنند.

مردم بدخشان مردم اصیل و قدیم اند، واخانی ها دست کم دو هزار سال تاریخ دارند. و قس علی هذا.

تورک و تاجیک اعم از زیباکی، سنگچلی، منجی، اشکاشمی، شغنانی، واخی وغیره همه از پیکر پاک بدخشان میباشد و هر ریش سفید و سر سفید آن مقام معنوی پدری بر جوانان و اطفال و جوانان مقام فرزندی به کهن سالان دارند.

در نتیجه باید گفت که مرحوم محمد طاهر بدخشی اولاد خوب و صالح بدخشان با اسناد دست داشته و ارائه شده و خاطرات شناسائی نگارنده و دیگران، تورکی تبار بدخشانی بوده و زبان تورکی را بحد شفاهی به مانند دیگر تورکان افغانستان میدانست و انکار اشخاص مانند جناب بهاری در خصوص شخصیت علمی مرحوم بدخشی ضرر میرساند و دانش او در زبان تورکی و علمیت وی در ادبیات فارسی واضح و روشن است. آگاه باید بود که دانستن یک زبان بمنزله تحصیل در یک رشته و مسلک ادبی میباشد. و مرحوم بدخشی با همان لیاقت عالی و ذکاوت سرشار چطور تورکی را نیاموخته بود درحالیکه پدر و اقارب او در خانه و محیط بدان زبان تکلم میکردند.

مقالات دوران خورسالی مرحوم بدخشی زیر عناوین "بسوی اقوام پدر" و "بسوی اقوام مادر" که خودش در میرشکاران در میان این دو حیات بسر میبرد بیاد معمرین ما است.

موضوع دیگریکه به آن تماس گرفت اینست که آقای بهاری فرموده: (تورک و تاجیک در افغانستان به اندازه خلط گردیده... تورکان و تاجیکان با مشترکات عمیق... و در حقیقت یک قوم بزرگ به حسا‌‌ب میآیند). پس آقایان محترم چرا به این شدت قلم و عصبانیت به تاجیک سازی بدخشی تلاش مینمائید!

آقای بهاری و دوستان شان مثلیکه با مطبوعات درتماس نمیباشید، این آرزوها و باور های من است که از ده ها سال باینطرف از حنجره و قلم من میبراید.

جناب بهاری- من نمیدانم که شما کی هستید و سابقه مطبوعاتی، تحصیلات و موقف اجتماعی شما چیست و علاقمند هم نمیباشم که بدانم و از نوشته هایتان فقط همینقدر دانستم که بدخشانی بودن را پشت پا زده، با کلمات تعرض آمیز در قسمت القاب علمی گردیده اید و توقع نمیرفت به یک نفر خدمتگار اول و بی رقیب فرهنگ بدخشان، چون من سخن های بدی را استعمال کنید، گفته اند (وقتیکه منطق خاموش گردد، نوبت دشنام میرسد). البته قابل افتخار من خواهد بود کسی را دریابید که برابر من به بدخشان کار های فرهنگی انجام داده باشد.

ازینکه تورک و تاجیک را یکی دانسته اید، آفرین بر شما که اگر صادقانه فرموده باشید! پس چرا انتقادات خود را در خصوص گفته خلیل جان رستاقی که "بدخشی تورک نیست اما تاجیک است" چیزی ننوشته اید! آیا چنین دستور و فرمایش نگرفته اید ویا خود مغرضانه و آگاهانه از آن کنار گرفته اید! و باز کسانیکه درین اواخر دعوای سمرقند و بخارا بخاطر تاجیک بودن شان مینمایند، چرا خاموش مانده اید و اگر مطابق میل شما نیست سکوت تان چرا!

شما میدانید که در تاجیکستان در حدود دو ملیون تورک حیات بسر میبرند و مناطقی هم وجود دارد که اصلاً نفوذ و نفوس تاجیک بصورت قطعی دیده نمیشود. آیا کدام تورکی زبان را دیده اید دعوای خجند، کولاب (جای ابراهیم بیگ لقی مجاهد کبیر) و دیگر مناطق تورکی نشین تاجیکستان را کرده باشند، چونکه آنها ظرفیت دارند و میدانند که تورک و تاجیک یکی میباشند و چنانچه گفته شد که (DNA) تورک و تاجیک را یک قوم تشخیص کرده است و جدا ساختن این دو قوم به عقیده من خیانت و جنایت نابخشودنی است.

آیا در میدیا ها توجه دارید که حلقات بخصوص برادران تاجیک در خصوص گویا فاشیسم تورک ها در تاجیک پرس و تاجیک میدیا چه هزیاناتی را به نشر میرسانند، مگر نمیدانید که اینهمه گواهی بر عکس مسئله میکند! آیا شما میتوانید از نویسندگان تورک کسی را دریابید که برعلیه تاجیک قلم رانده باشد! یگانه وقتی که تورکان سخن میگویند، جواب های جعلکاری ها و شخصیت ربائی ها است و البته این موضوع به خیر و صلاح هردو قوم برادر و برابر تمام میشود.

اگر من بگویم که تورک و تاجیک را یکجائی ویا جدا-جدا دوست دارم، قطعاً و ابداً دروغ نیست، بدلیل اینکه در طول چهل و پنج سال سابقه مطبوعاتی، کتاب ها رساله ها و مقالاتی را تحریر کرده ام، کسی پیدا نخواهد شد که حرفی ویا کلمه یی را در متن آن ها پیدا کند که برضد تاجیک باشد و برخلاف هشتاد در صد به نفع تاجیک بوده و من صدها بار گفته ام که (تورک را با تاجیک آفریدند).

 

بسی اشخاص را میشناسیم که به خاطر داشتن عقده حقارت از ملیت خود انکار مینمایند. و برای اینکه خود را در ملیت نو رفته مطرح بسازند، از نگاه آرامش روانی و سایکالوجیکی شان بر علیه ملیت اصلی خود فعالیت مینمایند، که اینک شاید بزودی بعضی ها شناخته شوند.

اگرچه بیش از چهل سال به فرهنگ تاجیک خدمت کرده ام ولی بدون هیچ نوع تردید همه ملیت های بدخشان برایم یکسان میباشند و گواه من در ختم کتاب مرحومه مخفی بدخشی چاپ هند شاهد این مدعاست. همچنان در کتاب جمع آوری این نگارنده بنام "دوبیتی های تاجیکی" جمله اهدائیه کتاب چنین آورده شده است که دوستان ایرانی آنرا به چاپ رسانیده است: (این کتاب به همه کسانی تقدیم میشود که به برادری ایمانی تورک و تاجیک اعتقاد دارند. و فرهنگ مشترک اسلامی را ضابطه اصیل و پایه دار برای پیوستگی های ابدی آنان میشمارند و فی الحقیقه خود را مصداق این سخنان حضرت علامه اقبال لاهوری میپندارند که:

"نه افغانیم و نه تورک و تتاریم --- چمن زادیم و از یک نوبهاریم

تمیز رنگ و بو برما حرام است --- که ما پرورده یک شاخساریم").

 

آقای بهاری میگویند: "کسانیکه در گذشته از نزدیکی با زنده یاد محمد طاهر بدخشی و مکتب او سخت در حذر بودند که مبادا در نزد عناصر ارتجاعی و محافل حاکمه (به اصطلاح خودشان) به گروه {ستمیان} نسبت داده شوند، اما امروز از معرفت و قرابت با بدخشی و بزرگان سازا حرف میزنند".

به اطلاع جناب بهاری و مشاورین شان رسانیده میشود که بخش اول این تحلیل کودکانه در سطور گذشته داده شد که نه تنها حزب سازا بلکه احزاب دیگر هم مورد اعتماد بنده نبود، امابعد! جناب دانشمند پیرو خط مرحوم بدخشی لطفاً باید "خط مشی بدخشی" را شرح میدادند که دیگر ها هم از آن مستفید میشدند و ضمناً ای کاش چند بزرگی بگونه خود ایشان از سازا نام میگرفتند که ما میشناختیم، کسانی را که در حزب سازا میشناختم ویا میشناسم، فقط به خاطر دوستی ها و هموطنی ها بوده، هرگز به حضور آنها به خاطر اینکه بزرگان حزب میباشند، سری خم نکرده و نخواهم کرد، آن برادران عزیز را بخاطر دوستی و وطنداری احترام دارم و دوستی را فدای سیاست نخواهم کرد.

در خصوص اینکه در مقاله گفته شده " اما امروز از معرفت با بدخشی و بزرگان سازا حرف میزنند". مکرراً گفته میشود که آقای بهاری و همدستان شان صحبت ها و سخن های کودکانه و بی مسئولیت میزنند، و با کلام زشت خود جانب مقابل را وادار میسازد که به مرحوم بدخشی که مرد محترم و معززی بود بی احترامی نمایند. یقین داشته باشید این کلام ناموزون و فاقد معنی شما به جای اینکه به شادروان بدخشی مقام دهد، به ضرر شخصیت او تمام میشود. اگر افکار یک سازایی همینطور باشد که جناب بهاری و بعضی های دیگر دارند، و پیرو خط بدخشی خود را بگیرند، بجز خاموشی جوابی ندارم و قضاوت آنرا به هم حزبی های شما میگذارم.

شاید من بیش از عمر جناب ضیا خان بهاری بسویه مملکت تألیفات داشته باشم و ده چند مرحوم بدخشی به فرهنگ مردم بدخشان خدمت کرده ام، چه احتیاجی دارم که به قرابت با بدخشی و به خصوص با بزرگان سازا کوشا باشم. بسیار خوش میشدم که بزرگان سازا که من نمیشناختم در اعتراضیه تان توضیح میگردید تا میدانستم وقتیکه در راستای ایجاد سیستم فدرالی در افغانستان فعالیت میکردم و مرحوم بدخشی به آن علاقه داشت، مرا تنها گذاشتند.

شما چه ضرورت دارید که مرا به تحریک بیاورید تا خود را با مرحوم بدخشی مقایسه و مقابله نمایم، او شخص دیگری بود و من شخص دیگری میباشم و اینکه شما آن مرحوم را بدرجه اعلی پرستش ویا احترام دارید، خوشا بحال شما پیرو خط او هستید و حق با شماست به من تعلق ندارد و آن کار و راه شماست.

چون من به آنها احترام داشتم و هنوز هم به ارواح شان دعا مینمایم، چیزی نمیگویم و اگر جناب عالی و شُرکای ایشان در نوشتن این مقاله دوست "دانای" مرحوم بدخشی، این یاوه گویی ها را بر کسی دیگری میکردند، شاید الفاظ نا پسند می شنویدند که در آن صورت ارواح مرحوم بدخشی را ناشاد میکردند.

 

اصلاً من با مرحوم بدخشی نمیتوانم مقایسه شوم، البته او مرد بزرگ صاحب حشمت و جاه و علم و دانش و سیاست بود، مگر من هرگز اعتنائی به آن ندارم که قرابت خود را به وی ویا به اصطلاح طفلانه خودتان بزرگان! سازا نشان بدهم و از آن نزد جناب صاحب نظر! و سخنگوی! سازا یعنی بهاری موقفی را بدست آورده، آنرا غنیمت بدانم. از جانب دیگر اینک جناب شما را با روش "مردمی" تان درین مقاله درک کردم و

چطور وجدان من اجازه خواهد داد که درکنار جناب شما بهاری و امثال شما چهارزانو زده بگویم که اینک من از داخل نشدن خود در حزب سازا پشیمان میباشم و مرا در زیر حمایه خود و خط مرحوم بدخشی قرار دهید!!! در آنصورت با خود خواهم گفت که بدا بحالم!

امیدوارم کسانی محترم حزب سازا که اکنون منحل شده و وجود ندارد، منظورم از بزرگان سابق سازا مرا معذور بدارند. هیچ حرفی و سخن من جانب آنها نمیباشد، و هیچ کلمه من کنایتاً ویا غیر مستقیم به دوستان سازایی من نمیباشد و فقط طوریکه گفتم جوان محترم و دافع! سازا و همدستان شان که مرا به تلاش کریدت گرفتن به نزد سازا و بزرگان آن متهم کرده اند، همه گفتار من بخدمت آنها است و بس.

من به خلیدن خار درپای یک بدخشی روادار نمیباشم و اگر مرحوم بدخشی زنده میبود بیادش میآمد، وقتیکه در کارته سخی مدت کوتاهی بسر میبرد، چقدر زشت گویی ها کردیم، و در همان روزها بود که آغا صاحب سید عبدالحکیم از حزب سازا در نیمه شب با خشونت برامد.

همه گان نتیجه را دیدند که ستمی ها صدها اخوانی و اخوانی ها صدها سازایی را بقتل رسانیدند.

آیا تربیه یک حزب و صاحب خط همین است که برادر با برادر جنگ نموده و خون یکدیگر را بریزند! خلقی و پرچمی هم ازین جنایات علیه مردم بیچاره بدخشان دست نکشیدند، خیانتی را که در حق مردم مظلوم بدخشان اخوانی ها، سازایی ها، خلقی ها و پرچمی ها و دیگر احزاب ناموافق به افکار عامه انجام داده اند، هیچیک قابل بخشودنی نبوده و هنوز حیا را پشت پا زده میگویند که خود را به آنها قریب میسازم و این است منطق یک پیرو فداکار خط!

این احزاب بودند که بزرگان بدخشان از دست ایشان کشته شدند، مرحوم استاد محمد هاشم واسوخت یا پدر معارف بدخشان، حتی شخص خود محمد طاهر بدخشی و صد های دیگر از دست خون آشامان احزاب به قتل رسیدند. یکی از آن شخصیت های پست همت و بی ماهیت که در غیرانسانی بودن خود نظیر نداشت، عبارت از محمد منصور هاشمی است که از قریه تاجیکان خاش بود که چه وارسته بزرگان، چه شایسته موسفیدان و چه علمای خجسته و جوانان نورسیده نبودند که او نکشته باشد و هنوز از یاد هیچ انسان با عاطفه و مخصوصاً بدخشانی های با احساس نمیرود و نخواهد رفت و جناب بهاری مرا میگوید که بخاطر نزدیک شدن به سازا مقاله نوشته و هویت (اصلی) طاهر بدخشی را بیان کرده ام!

 

نتیجه همان خون آشامی ها در بدخشان در هدر رفت و هیچیک کامیاب نشدند، و این معنی آنرا میدهد که هیچ رهبری نتوانسته بود پیروان خود را بصورت درست در راه مبارزه برحق تربیه نماید و چندی از پیروانش شما جناب بهاری و همدستان شما میباشید که الفاظ دور از عفت قلم را میآورید درحالیکه مرحوم بدخشی حوصله مند ترین و با نزاکت ترین نویسنده ها بشمار میرفت و شما از پیروی اش روی گشتانده اید.

خون هر جوان بدخشی ولو در هر گروه و حزبیکه تعلق داشته میبود، اهمیت بزرگ دارد و چرا آن خونهای ناحق، زنان جوان را بیوه، مادران دلسوز را جگرپاره و اطفال معصوم را بی پدر بسازد و جوانان بدخشانی را که آینده بدخشان بدست آنها میبود نابود گرداند.

من گفتم که راه من راه اصلی خدمت بجامعه ای که مربوط هستم و زادگاهم میباشد، صاف و بی آلایشانه بوده، هیچ گرد و غباری و مطلب ملوثی نداشته، بی تعصبانه و دلسوزانه بوده است.

در مقاله قبلی خود گفته بودم که مرحوم بدخشی در قسمت انتخاب یک تعداد محدود پیروان خود ناکام بوده و دلیل آنرا گفته ام و نیز در قسمت سیاست که حفظ جان نیز در آن جمله شامل است ناآگاهانه خود را در کشتن داد ورنه میتوانست به مانند دیگر سیاست مداران از بیرون پیروان خود را در حرکت انداخته و در حکومت فاشیستی فشار وارد کند که نکرد، عقب نشینی یکی از راز های خوب کامیابی است که سلطان محمود غزنوی و امیر تیمور صاحبقران از آن استفاده ها کرده اند. اما متأسفانه و بدبختانه خودش اولتر از همه در حلقه فاشیسم بند و به شهادت رسید که خداوند او را در قعر جنت جای دهد. آمین.

آقای بهاری! نمیدانم چقدر سابقه سیاسی دارید، سیاستمداری هم یک تقوای واقعی ضرورت دارد و این نوع تپیدن ها مردم را کامیاب نمیسازد، و باید بدانید که بدون اتحاد، کاری انجام داده نمیشود. بیاد دارم وقتیکه مقاله من در باره مرحوم بدخشی به چاپ رسید، با اسمای مستعار آنقدر نامردانه حملات رخ داده بود که حیف کردم به کسانیکه میخواهند در سیاست کار نمایند. من نمیدانم که به آن نوع مبارزین؟ و شما چه نام بگذارم و به چه شکل بنام تان که خود را از یک قوم فرهنگی میدانید افتخار نمایم.

آیا شما دشنام را سیاست میدانید و آیا این راهی کج مذمت گویی ها را فرهنگ عالی مینامید؟! و با این حرکات ستیزه جویانه به هدف خود خواهید رسید؟! من بار بار در نوشته ها ذکر کرده ام ملیت تاجیک، قوم با فرهنگ میباشند، و ناگفته نماند که افکار مرا کسی نمیتواند با دشنام تغییر دهد مگر اینکه در گفته های آنها منطق و دلیل علمی باشد.

بخاطر کامیابی ها بهترین راه، راه اتحاد و همبستگی است که از ضروریات اولیه ما و شما بشمار می آید و متوجه باید باشید که هر کس حق دارد و حق مشروع اوست که درباره زادگاه، قوم و ملیت خود بنویسد و مربوطین خویش را معرفی نماید و این تا حدی روا و جایز میباشد که به اقوام دیگر تجاوز نگردد.

درین اواخر اندکی در خصوص گرامیان و عزیزان تورک کتابها و مقالاتی مینویسم که برمن حق زیاد دارند، ولی تنگنظران میدانند که هیچ کلمه من برضد ملیت های دیگر نمیباشد، مگر با آنکه برعلیه کسی نمیباشد، چون ظرفیت کم دارند، گمان میبرند، هر کلمه را که به نفع تورک بگویم به ضرر ملیت آنها تمام میشود که این یک فعل ناپسند و بد است و نباید آنطور فکر شود.

از عموم برادران تمنا میرود که آدم ربائی (شخصیت ربائی) ننمایند و برای شناسائی مربوطین ویا اشخاصیکه به ملیت های شان ارتباط دارد، آزادانه بنویسند و مقامهای قهرمانی بدهند ولی امید است از معرفی کردن دیگران درباره ملیت هایشان تنگنظرانه ننگریسته و حسادت و بخل نشان ندهند. امیدوارم دوست دیرین جناب آقای دانشمند محبوب الله کوشانی که سمبول اعلی سازا میباشد ازین جوابیه های من در مقابل پیروان (ناصحیح) خط مرحوم بدخشی مانند جناب بهاری متأثر نشوند.

با این نوشته خویش از دانشمند بسیار عالیقدر و نویسنده ولاگهر استاد غلام دستگیر پنجشیری که مرد بیدار و در سیاست آیتی میباشند و از راستی در وحدت و برادری تورک و تاجیک ایمان دارند، خواهشمندم اگر سهوی و خطائی گفته باشم مرا ببخشند.

همچنان از دانشمند وارسته، نطاق، سیاستمدار دلیر جناب داکتر عبدالطیف پدرام که از زیر دل طرفدار واقعی تورک و تاجیک میباشند، معذرت میخواهم درصورتیکه گفته هایم به حاشیه کشانده شده باشد.

این جوابیه را اصلاً نمی نوشتم و خاموشی من در مقابل آقای بهاری یا پیرو خاص! خط مرحوم بدخشی و امثال شان بهترین جواب بود، ولی دوستان فشار آوردند که چند کلمه ای بخاطر توضیح بعضی مسائل و برای جلوگیری از تکرار همچون شخصیت ربائی ها، باید بنویسم.

 

به امید وحدت عملی خلقهای تحت استبداد افغانستان

                                                                                           منبع خاوران

لینک      نظرات ()      

سازش یا باخت دربرابر طالب نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/٢٢

 

 

هسته‌های مقاومت ملی

یا مرگ یا آزادی

 

 

 

 

آنانیکه به بهانه ی ( وحدت ملی ) از طلب آزادی دست می کشند، هر دو را از دست خواهند داد!

                                    

           

http://zamaaneh.com/pictures-new/speech2.jpg

 

 کیهان بخشی

گفتگو با جنــایت کـــاران خیــانت مـــلی است

 

 

طرفندهای کرزی دیگر حدو مرزی را نمی شناسد. راستی کسی که برنامه نداشته باشد، کسی که دوست و دشمن را نشناسد، کسی که آدمکش را برادر خطاب کند، کسی که به فاشیزم معتقد باشد کسی که سیاست را ببازی و شهروندان کشور را به مسخره گرفته باشد و بلاخره کسی که بالای خود ریشخند زند ازاو چه توقعی باید داشت؟ سیاست بازیچه کودکانه ارگ نشینان بی نشان ما گشته است. گاهی کنفراس صلح دایر میکنند، میلیون ها دالرخیراتی را در کباب خوری و پلوخوری مصرف میکنند و بلافاصله در همان روز پاسخ خود را نه از هلمند و کندهار بلکه ازعقب خیمه جرگه صلح میگیرند. گاهی کنفراس صلح را در پاکستان دایر میکنند و پاسخش را با بم، راکت، انفجار و انتحار میگیرند. گاهی برقدم های آدمکشان حرفه ای خم میشوند و التجای صلح میکنند وجواب دندانشکن رد میگیرند.

 

گاهی خودی را دوشمن و آدمکشان را دوست و برادر خطاب میکنند و تا سرحدی پیش میروند که گفته میشود: «طالب ها بالای من حمله نمی کنند».

حالا طرفند دیگری را آزمایش میکنند. ملا را نزد چلی بخاطر برقراری صلح گسیل میدارند.

مردم ما از صلحی که از زبان ارگ نشینان بلند میشود خسته شده اند و حتی نفرت پیدا کرده اند.

صلح باکی؟ با هوا، بادرخت، با حیوان باکی؟ صلح با جنایت کار و خایین کشور؛ صلح با کسانیکه به هیچ موازین انسانی آشنایی ندارند؛ صلح با کسانیکه مرد وزن را یک رقم بدون کوچکترین درنگی به کام مرگ میبرند.

صلح با این نوع انسان نماها جنایت علیه بشریت است. جنایت علیه مقام والای انسان است.

چهارنفر جنایت کارجنایت میکند، چهل نفر سرخم میکنند. چهار آدمکش بنیاد دولت را متزلزل ساخته، چهل نفر دیگر هفته یک بار راهبرد جدید میسازد.

این بار در سریال «صلح نامقدس» که به کارگردانی ارگ نشینان به نمایش می آید، نقش را به روحانیون و به تعبیر عام ملاها سپرده شده است. سوال اینجاست که صلح برای چه؟ و برای کی؟

ارگ نشینان بی نشان ما کم کم فهمیده اند که جامعه ما یک جامعه سنتی دینی است. ودر طول هشت سال بهای بدان پرداخته نشد و این کم بهادادن ها منتج به بی باوری به ارزش های دینی شد و این مدخلی شد به آدمکشان حرفوی که دست آویز بسیار قوی برای خود آماده کنند. دولت را مزدور ودست نشانده کفری خوانند و شهروندانی که دردولت و موسسات خارجی کارمیکنند مباح الدم اعلان کنند.

طالب ها پیوسته گفتگو را رد کرده اند. و پیش فرض های مذاکره را که همانا خروج بدون قید وشرط خارجی ها و تاسیس یک امارت اسلامی است عنوان کرده اند. معلوم است که این پیش فرض ها برای جامعه جهانی و دولت کرزی غیرعملی است. و لی آنها بدون کوچکترین عقب نشینی مکرراَ بر پیش فرض های مذاکره خود اصرارکرده اند.

بسیار واضح است که طالب ها با این پیش فرض ها نشان داده اند که نمی خواهند مذاکره کنند. آنها بنحوی غیر صریح هرگونه مذکره را ردمیکنند. این فکر شیطانی از یک طالبی که بدون آدمکشی چیزدیگری نمی داند بعید است. ولی معلوم است که درعقب این بازی پاکستان است که سیاست های شیطانی خود را بجای رد صریح گفتگو و مذاکره، پیش فرض میسازد و ازطریق بلند گو (طالب ها) به گوش جهانیان میرساند.

من نمی دانم کسانیکه بیرحمانه و ظالمانه بینی یک زن را قطع میکنند، زن حامله را بدون هیچ گونه موازین انسانی و حقوقی گلوله باران میکنند، طفل کمتر از سن ده سال را حلال میکنند، فتوای مرگ ملیون ها شهروند کشور را به جرم کاردردولت مرکزی صادر مینمایند و بلاخره به هیچ یک از موازین اخلاقی و انسانی پابند نیستند و مستمراَ در مقابل پابوسی ها،نوحه گری ها، زاری ها، و تواضع های بیش ازحد ارگ نشینان بی نشان ما با انفجار، انتحار، جنایت،خیانت پاسخ میدهند آیا میشود با چنین سگ صفتان آدم نما صلح کرد؟

آقای کرزی با برادران گم شده خود گفتگو میکند که ظاهراًَ آدرس ندارند. و لی گاه و ناگاه این برادران شبخون میزنند و در حومه های ارگ خودر ا میرسانند و گروهی از شهروندان بی گناه مارا به قتل میرسانند. آیا با کسانیکه حتی یک بارهم به مذاکره لببیک نگفته اند. و هرگز با فرهنگ مذاکره و گفتگو آشنایی ندارند گفتگو امکان دارد؟؟

چقدر ملا و مولوی در جنوب کشور به بهانه جاسوسی به آمریکای ها به قتل رسیدند. چقدر انسان بی گناه بدون کوچکترین گناهی به قتل رساینده میشوند؟ آخر چرا این بازی موش و پشک ادامه دارد؟

چرا این جنایت کاران وحشی در جنوب کشور قویاَ حضور دارند؟ پاسخ به این پرسش چندان دشوار نیست.حضور طالب در جنوب نشان میدهد که پایگاه مردمی دارند و از طرف بیگانه ها سخت حمایت میشوند. ولی باید توجه داشت که بدون حمایت قوی مردمی در جنوب آدمکشان حرفوی نمی توانند تنها با کمک و یاری خارجی ها حضور خود را تثبیت کنند.

این مردم جنوب است که به دلایل متعدد (سمتی،قومی،زبانی،همفکری) از آنها برای عضب دوباره قدرت ظالمانه سه صدساله حمایت میکنند. حالا مردم خود قضاوت کنند که آیا جنگ ختم میشود؟ یک کتله بزرگی از مردم در جنوب عملا از طالب ها دفاع میکنند نه بخاطر دین و مذهب بلکه بخاطر بدست آوردن قدرت مطلقه سه صد ساله. این مطلقه گرایان به خوبی میتوانند حلقه غلامی به گردن بیاویزند سردر قدم پاکستان خم کنند.همانگونه تاریخ 10 سال قبل بخوبی نشان داد.

جنگ طالب ها (تروریزم)و معامله گران ارگ (فاشیزم) تا زمانی ادامه خواهد یافت که به گمان خود شان قدرت ازدست رفته مطلقه با همان خیانت هاو خباثت هایش دوباره احیا گردد.

نیروهای خارجی برای پلان های راهبردی خود قدرت نمایی میکنند و نیروی های ارتجاعی و فاشیستی دورنی برای بدست آوردن اقتدار مطلقه سه صد ساله خود در برابر شهروندان استاده اند. با این وضیعت آیا میشود به ملت باهم برادر قلابی و خیالی باورکرد؟

آیا میشود با کسانی مذاکره نمود که حتی نفس گفتگو را نمی پذیرند ؟ آیا میشودبا کسانیکه با انفجار و انتحار خود، به خون غلطیدن ده ها مادر،خواهر،برادر،کودک بیگناه راجشن میگیرند و برای خود در جنت قصری از الماس و طلا تصورمیکنند؟

این چه صلحی است که مردم منتظر آنند؟ آیا صلح نامقدس و ذبونانه خم شدن در قدم سگ صفتان انسان دشمن میتواند وقاری برای مردم ما باشد ؟ آیا صلح واقعی همین است؟

سگی که دیوانه میشود و سراز پا نمی شناسد و همواره به طرف مردم حمله میکند با او چه میکنند؟

کسانیکه برای ختم جنگ و تامین صلح از در جنگ پیش می آیند و هر پیشنهاد صلح را با انفجارواسکت جواب میدهند چه باید کرد؟

حضور گسترده آدمکشان در جنوب کشور نشان میدهد که اکثریت مردم جنوب با آدمکشان همدست اند و ازاعمال ضد انسانی آنها حمایت میکنند. ناگفته نباید گذاشت که ضعف مدیریت نظام کنونی در برقراری عدالت اجتماعی دراین حمایت بی تاثیر نمی باشد. ولی با آنهم نظام طالب که امارت اسلامی (پشتونی) را درسرمیپروراند یکی از عوامل اساسی و برجسته حمایت مردم جنوب از طالب ها است.

وقتی اضافه از بیست تن از هموطنان لغمانی ما که بخاطر کار عازم ایران بودند در هلمند به واسطه طالب ها گرفتار شدند وبه صورت خیلی دردناکی به قتل رسیدند میبینم که هیچ کسی سربلند نکرد و عمل طالب را محکوم نکرد. ولی زمانیکه نیروهای آمریکایی یک نفر را با پرتاب بم به قتل رساندن همه به مظاهره برمیخیزند جاده هارا مسدود میسازند و تمثال این و آن را به آتش میکشد.

این خود نمایان گر جنایت پروری یک قوم در برابر جنایت کارانی است که منسوب آن قوم و قبیله اند.

با این وضیعت صلح عملی در افغانستان کنونی به صلح خیالی و آرمانی مبدل شده است. صلحی که فقط در حد شعار محدودشده است و برایش جلسه میگیرند، برای برقراریش در هوتل های مجلل مراسم غذاخوری و سخن پرانی آماده میسازند، برایش معامله میکنند، و دها سازش های پشت پرده را برایش فراهم میسازند.

مردم در یک سردگمی و بی سرنوشتی عجیبی روز و شب میگذرانند.نظام ریاستی به دلایل موجوده هیج دردی را دوا نمی کند.نظام فدرال قدرت های محلی را تقویه میکند. تجزیه کشور بسیار زیان بار است. اگر طالب قدرت را غضب کند نسل کشی قوم کشی ادامه پیدا میکندپس کدام راه معقول و عامه قبول موجود است تا این کشتی نیمه غرق شده را به ساحل نجات هدایت کند؟

بین تجزیه که گفته میشود بسیار زیان باراست و نسل کشی و قوم کشی طالب چه تفاوتی وجود دارد؟

آیا تجریه افغانستان بهتر است یا تداوم قتل عام مردم ؟

آیا جنایت های مانند قطع گوش و بینی انسان، حلال کردن انسان ها با چاقو، تیر باران زنان حامله، قطع دست و پای ملا و مولوی، معلم، کارمند دولت، سوختاندن مکتب ودها جنایت دیگر فراتر از تجزیه است یا فروتر از تجزیه؟

آیا زمان آن نرسیده است بین بد و بدترین تمیز قایل شویم و راه بد را پیش گیریم و خط درشتی میان انسانیت و حیوانیت بکشیم؟

آیا زمان آن نرسیده است که حاضر به قربانی شویم طرف مدرسه و دانشگاه را بگیریم و آخورتحمیلی را به صاحبان اصلی آن واگذاریم و یک زندگی آرام فارغ از آدمکشی، دهشت و وحشت را برای نسل های آینده خود فراهم سازیم؟

                              

                                                                                 حماسه زن

لینک      نظرات ()      

این افغانها باعث تجاوزات اند نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/٢۱
تجـــاوز انگلیــــس، روس و امـــریــکا بــر افغـــانســـتان یا یــک دروغ بـــزرگ


مقـــــــالات - تاریخــــــی
نوشته شده توسط سلیمان راوش   
دوشنبه ، 18 مرداد 1389 ، 20:51

به پیشـــواز 28 ـ اســـدمردم سرزمین ما از چندین قرن است که دروغها را نه تنها باور نموده و به دروغ ها عادت نموده اند که اتفاقأ برخی از دروغ ها به امری مقدس درنزد ایشان تبدیل گردیده و به وجدان شان مبدل شده است. جای بس تأسف اینست که اینها در آتش تنورۀ دروغ ها و ترفند ها میسوزند، ولی با آنهم نمی خواهند از تنوره بیرون آیند، عکس آن، با آتش تنوره ساخته و می سازند. یا به عبارت معمول تر، ضرر اعتیاد به تریاک را می دانند، اما ترک آن را پندارگونه موجب مرض می شمارند بهر حال این بحثی دیگریست اندر جای دیگر.


یکی از دروغهای که عمدأ از سوی ماموران فرهنگی، که بیشتراز یک قرن در ترویج آن سعی به عمل آورده اند، تا مردم را به راست بودن آن متقاعد سازند، که بدبختانه در این امر موفق هم شده اند، همانا، ادعایی تجاوز انگلیس، بعدأ تجاوز روس و امروز هم تجاوز امریکا، در جنب اینها تجاوز (پاکستان ـ ایران ) و غیره است.

 بدون شک سایۀ ابر تجاوز بر آسمان افغانستان واقعیت تلخی است که آسمان کشور ما را از چندین قرن تا به امروز تاریک ساخته و مردم سرزمین ما درتیرگی این سایۀ لمیده اند. در طول تاریخی به ویژه چهارده قرنۀ این سرزمین، نمی توان مرحله ای از تاریخ راپیدا نمود که مردم افغانستان برون از این سایۀ سرد و تیره، در نورآفتاب گرم و روشن آزادی جان وتن آراسته باشند.


سوگوارانه، سایۀ تجاوزات واقعی بر افغانستان، تا جای نقش و رنگ بازی نموده است، که توانسته خود را به انگارهء وجدان مردم تبدیل نماید. پس از این رنگ بازیها و رنگ فروشی ها بوده که، نه تنها متجاوزین ننگ و ناموس وطن محکوم نگردیده اند، بلکه از ایشان استقبال هم به عمل آمده و بر روح و روان متجاوزین واقعی درود و دعا و بر قبور شان نذر داده می شود و سر تسلیم خم می گردد. مردم به ویژه از سوی مامورین نیزه دار و شمشیر زن و میرزا بنویس ها یا بگفته فروغ فرخزاد {دلقکان پست فرهنگ } وادار شده اند و می شوند که سر تسلیم به نیکویی در برابر آن تجاوزات و متجاوزین بگذارند، تا جای که این تسلیمی را به صفات متعالی مردم سرزمین ما تبدیل نموده اند. به همین لحاظ است که اوراق زرین ادبیات و تاریخ کشور ما را با قلم های «نابکار» خویش سیاه نموده و می نمایند. کم اتفاق افتاده که از معنی کلمه ء( تجاوز)، تعریف به عمل آورده شود و مشخص گردد که تجاوز چیست و متجاوز کیست؟. در روند این درک نا مشخص بوده که واژۀ تجاوز در مراحل گوناگون از تاریخ کشور ما مفاهیم خاصی پیدا نموده است. وچه اندوهبار است که از سوی هم شیخکان فرهنگی و هم شحنه گان مذهبی سعی گردیده، متجاوزین واقعی در کشور ما، که زنان و دختران یعنی ناموس مردمان را به کنیزی و جوانان کشورما را به برده گی بردند و فروختند زنا ولواط کردند، پدران و مادران را در حضور خانواده های شان که به کنیزی و غلامی در آمده بودند گردن میزدند و به قتل می رسانیدند، همۀ این شنیع ترین تجاوزات را در طی چندین قرن بر مردم، از دیدها پنهان و از گفتن ها باز نگهداشته اند، و از سوی بازهم به گفته فروغ فرخزاد (دلقکان پست فرهنگ) و شحنه گان مذهب تلاش گردیده و می گردد که آن همه نامردمی را سزاوار مردم خوانده و مردم را به نماز و ستایش آن متجاوزین سر به زمین نگهدارند تا به غیر ازستایش متجاوزین هرگز حرفی دیگری بر زبان نیاورند.


یا بازهم در اثر همین عدم تعریف ومعنی از تجاوز و تفسیر واقعی آن بوده است که در یک برهۀ از تاریخ ملاحظه می گردد که متجاوزین چندگاه پیش، ناگهان به متولی تبدیل می شود و متولی، متجاوز میگردد. و کلمه تجاوز بر متجاوز واقعی به معنی ( اخوت) و ارادت الهی معنی و تعریف پیدا می کند.

 به هر حال، از گذشته اینجا بحث نمی کنیم، از یکی دوقرن اخیر صحبت می نمایم.

 بنا به تعریف ومعنی واقعی کلمه یا مقولهء تجاوز نمی توان گفت که در دو قرن اخیر بر افغانستان از سوی اجنبیان تجاوز صورت گرفته است. از همین دو قرن و چند دهه یاد می کنیم.

 ملاحظات تاریخی نشان می دهد که نه انگلیس به افغانستان تجاوز نموده، نه روس و نه امریکا یا در جنب اینها نه پاکستان و نه ایران. هر چند که در بند کشیدن، تجزیه و تبدیل این کشوررا به خاک و به نفع خود، در سر می پرورانیدند که برخی از این نیات شوم خود را به گونۀ ماهرنه برآوره کردند بدون آنکه خود متجاوز معرفی شوند.

اکنون پیش از آنکه به بررسی های تاریخی این دوره از تاریخ پرداخته شود. بهتر آن است که تجاوز را معنی کرد، تا در پرتوی معنی تجاوز دریافت که آیا بر افغانستان چنانکه ادعا می شود تجاوز صورت گرفته یا خیر.

تجاوز ـ در تمام کتب لغت بگونه یکسان معنی شده است: یعنی:گذشتن از حد ـ از حد در گذشتن افراطی ـ از حد خود تجاوز کردن ـ به حریم غیر نا خواسته قدم گذاشتن.

تجاوز از سالها بدین سو است که از یک لغت ساده، تبدیل به یک مقوله سیاسی شده است. این مقوله درتمام عرصه های حیات سیاسی اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و غیره بکار برده میشود. این لغت به مثابۀ مقوله نیز تعریف همانند دارد. یعنی گذشتن از حد و مرز خویش به حد و مرز دیگران بدون اراده، خواست، میل و آرزو ی طرف.

 بنا بر تعریف این لغت یا مقوله، وقتی بتاریخ کشور خویش نظر می اندازیم، در هزار و چند صد سال اخیر فقط تاریخ ملت ما شاهد یک تجاوز اجنبی به مفهوم واقعی تعریف تجاوزاست و آن تجاوز اعراب است.

 در طی هزار و چند سال فقط این تجاوز را میتوان از سوی نیروی خارجی به کشور ما نام برد. دیگر، اکثر کشمکش ها و جنگ ها در جغرافیای کشور ما مثل جنگ های خانواده ها ( آل ها) که موجودیت شان شامل حوزه جغرافیایی کشوربوده و از لحاظ فرهنگی و سنت ها و آیین ها و دیگر ساختار های اجتماعی و نگرشی با هم تفاوت چندان نداشتند، آنها را میتوان جنگ های قبیلوی خواند، همچنان حملۀ چنگیزیان که نمی توان آن را تجاوز گفت بلکه صیغۀ انتقام را دارا است. این بحث دیگری است که از حوصله این مقال بیرون است.


بیایید بحث را از نزدیک تر آغاز نمایم. از زمان تشکیل سرزمین به نام افغانستان.

 پس از آنکه احمد شاه درانی به پادشاهی میرسد، افغانستان چنانکه بعد از به قدرت رسیدن غزنویان خود به یک دولت متجاوز تبدیل یافته بود، در این زمان یعنی در زمان احمد شاه درانی نیز دولت افغانستان دست به اعمال تجاوزکارانه به ویژه در مقابل هندی ها زده است. بنا بر تعریف که از تجاوز نمودیم افاغنه تجاوز کرد و متجاوز شد. شرح این تجاوز را میتوان در تاریخ ( احمد شاهی ) اثر محمود الحسینی المنشی ابن ابراهیم و تاریخ غبار و سایر تواریخ مشاهده نمود، هرچند که بسیار شرمگینانه در برخی از رسالات و کتب تاریخ، این تجاوز و تجاوزات مایه افتخار و دلیری مردم افغانستان توصیف شده است. خنده دار ترین طنز تاریخ این است که مردم ما هم تجاوز بر خویشتن خویش را و هم گاهی که خود تجاوز نموده اند هر دو را مایۀ فخر و مباهات و رستگاری خود میدانند. به هرروی، در تاریخ احمد شاهی کشتار مردم هند بدست متجاوزین دولت احمد شاهی چنین با مباهات نقل می گردد:

«... غازیان سر کشیک و دیگر بهادران و مبارزان نبرد از ما "باهو"ی فتنه جو را زنده گرفته و معقود به طناب عقاب کرده به حضور آوردند که به سزای اعمال رسید. بعد از کشته شدن باهو در لشکر هزیمت اثر او اضطراب و در صورت جمعیت آن فئه کثیر العدت انقلاب راه یافته متجنده هرزه ستیز رو به گریز نهادند، و غازیان فیروزمند دست به کافر کشی و خصم افگنی گشادند و سر و سینه آن طایفه پر کینه را حواله گاه تیغ و سنان ساخته، و تا ده فرسخ راه به تعاقب یکصد هزار نفر از آن جماعت تیره اختر را به مقر سقر فرستادند. و تمامی سرداران نامی کفار به زخم شمشیر و خنجر و کارد از دست بهادران بهرام شعار در عین کار زار کشته شدند، و جمعی دیگر از روسای نامدار با ده تن از بچه و مرد و زن گرفتار قید آثار غازیان نصرت شعار و اسطر سلاسل و اغلال فرمان ذوالجلال گشتند. و از سر داران آن فرقه نابکار سوای ملهار شقاوت آثار که دو زخم کاری از شمشیر بر داشته و نیم جانی از معرکه بدر برد، احدی از سرکرده های مدبر، جان به سلامت نبرد و خزائن نقود نامحصور که از گنج باد آور افزون در حساب و جواهرات قیمتی گرانبها که خاصه معادن و ابحار که در پیش کفره خسران ماب بود و صندوقخانه مملو از جنس پشمینه و زرینه و اقسام و الوان اقمشه نفیسه با تمامی اسباب توپخانه که مشتمل بوده بر ده لک بان برق افشان و سه هزار عراده توپ قلعه کوب قیامت اشوب و بادلیج، و ضرب زنگ و جزایر و رهکله مع یک صد هزار تفنگ و پنج هزار افیال کوه تمثال و جمیع احمال و اثقال اردوی مخالف به تصرف لشکر ظفر پرور در آمد، و در یک چشم زدن منطوق لارم الوثوق « کان لم یکن شئا مذکورا» عبرت افزای دیده وران روزگار گردید. همای دولت افزای فیروزی و نصرت بر پرچم رایات ظفر اثر بال گشا گردید، و نسیم عنبر شمیم فتح از مهب عنایات ربانی براز هار قلوب دولتخواهان اعلیضرت خاقانی ورزید. صدای کوس فتح به نه گنبد داور پیچید و زمزمه شادیان تهنیت به گوش ساکنان اقطار رسید:


بنازم به اقبال شاه جهان

 که هر جاست نصرت به او همغان

درین رزم تا رایت افراخته

 شکوهش عدو را فنا ساخته

به یمن قدوم شه کامران

 نماند از مخالف به میدان نشان

تو گفتی که نصرت در ین گیرو دار

 پی مقدمش بود در انتظار

چو این هر دو سر کردهء کافران

به خواری در ان رزم دادند جان

شده منهزم فوج اعدای دین

به اقبال خاقان روی زمین

گریزان شده هندوی خانه سوز

 بدانسان که خیل شب از ترک روز

سر کافران تبه روزگار

دلیران بریدند همچون خیار

در آن رزم از آن لشکر سر نگون

 هزاران فتادند در خاک و خون

سیاهان برابر به خاک سیاه

چون سایه شده پایمال سپاه

سراسر سیه روز و بر گشته بخت

 زهنگامه جنگ بردند رخت

همه روی صحرا پر از کشته گشت

وزان کشته ها پشته گردید دشت

زتن های بی جان در ان ترک تاز

دد و دام گشتند زان طعمه ساز

جهان گشته دریای خون زانقلاب

 نهنگ فلک همچو کشتی در آب

 شد از طالع شاه فتح عجیب

 بیکبارگی غازیان را نصیب

زهی طالع فرخ شهریار

 که باشد موید ز پروردگار

ملازم بود در رکابش ظفر

 ز امرش سلاطین نپیچند سر

بهر جا سپاه فلک دستگاه

 ظفر یاب کردد به اقبال شاه

خدایا تو این شاه منصور را

 بلند آفتاب پر از نور را

به گردش بود تا که لیل و نهار

 نگهدار از گردش روزگار


از روی تواریخ معتبر و کتب مبسوطه اخبار و سیر به ظهور می پیوندد که بعد از بعثت حضرت پیغمبر آخر زمان علیه الصلوات السلام من العزیز الرحمن تا این زمان هیچیک از سلاطین نامدار و خواقین المقدار اسلام چنین جنگ با کفار تیره انجام نکرده و در قلع وقمع ارباب ظلام این قدر سعی و کوشش به ظهور نیاورده، » 1

در رابطه به تجاوزات دولت افغانستان در زمان سلطنت احمد شاه درانی به هند گزارشات زیاد در تواریخ ثبت است که هر مکتب خوانده ی از آن باخبر است، اما بدبختانه نه به مثابۀ تجاوز، که به مثابۀ جز از افتخارات این کشور. از این شرمگیانه های تاریخ، که دلقکان پست فرهنگ ومشاطه گران چهره های زشت برای آراسته کردن دیو های آدم روی از انواع رنگهای ذهن خویش استفاده برده اند تا از ابلیس ها فرشته بسازند در تاریخ کشور ما کم نیستند به ویژه پس از به قدرت رسیدن سلطان محمود غزنوی که از آن زمان به بعد کشور افغانستان به یک دولت مستبدۀ متجاوز تبدیل می یابد و تا زمان تجاوز امپراطوری انگلیس در هند و بیرون کشیدن هند از سلطه افغانها، ادامه پیدا می کند.

در این زمان است که جنگ های قبیلوی در افغانستان به ویژه میان شهزادگان به اوج خود می رسد و دریغ نمی دارند که جهت رسیدن به قدرت و شکست دادن حریف به نیروی خارجی متوسل شوند.


مثلأ در رابطه به انگلیس ها در تاریخ می خوانیم که: «... در همین گیر و دار که جمعی از شهزادگان سدوزایی مثل: شاه محمود، حاجی فیروز الدین، شهزاد کامران، شهزاده قیصر، شهزاده یونس و جمعی دیگر از رجال متنفذ مثل: وزیر فتح خان بارکزایی، عبدالله خان الکوزائی، شیر هحمد خان مختار دوالدوله، فیض الله خان پوپلزائی، میر علم خان، مدد خان و غیره روی صحنه برله و بر علیه شاه و در میان خود زور آزمائی داشتند، الفسنتن انگلیس بار اول در پشاور با شاه سدوزائی ( شاه شجاع) ملاقات نمود و معاهده میان شاه شجاع و نماینده بر یتانیا به تاریخ 17 جون 1807 مطابق جمالی الول 1224 علیه نقشه های فرانسه و ایران قاجاری امضا شد. » 2

بنا به پژوهش روان شاد احمد علی کهزاد، این اولین معاهده ایست که میان دولت سدوزائی افغان و نماینده انگلیس در داخل افغانستان به امضا می رسد. کهزاد در این رابطه می نویسد: « متأسفانه این معاهده برای شا ه شجاع و برای دود مان سدوزائی کدام افتخاری ندارد زیرا حوزه حرکت و آزادی عزم و اراده را سلب کردن نشان می دهد.... روح این معاهده بر این استوار بود تا افغانستان سدوزائی که ساحۀ وسیعی داشت از هر گونه همکاری با فرانسه ناپلئون و ایران قاجاری احتراز کند... چون فرانسه، ایران قاجاری را به همکاری و همنوائی حاضر ساخته بود اندیشه انگلیس ها مضاعف شده بود که مبادا افغانستان سدوزائی هم به این نقشه ها ملحق شود. »3

در این جا منظور این نیست که تاریخ بصورت کل به بیان گرفته شود، سعی در این است که به گونه هر چند مختصر این نکته ثابت شود که انگلیس در افغانستان تجاوز نکرده است چنانکه روس و امروز هم امریکا اقدام به تجاوز به افغانستان ننموده اند.


مثلأ در کشمکش ها و جنگ های میان شاه محمود و شاه شجاع، این رنجیت سنگ معروف نیست که به کشمیر حمله و یا تجاوز می نماید. بلکه رنجیت سنگ به بهای نقد کشمیر را از جهانداد خان خریده است. این معامله را کهزاد چنین می نویسد: « جنگ های داخلی دورهء اول پادشاهی شاه محمود وشاه شجاع و خود سری های حکام افغانی در کشمیر و بی اتفاقی سرداران ما و اغراض شخصی به رنجیت سنگ که روزی در عصر زمانشاه حکمران دولت سدوزائی در اینجا بود موقع داد که روز به روز کسب قدرت کند تا اینکه بعد از فتح کشمیر بدست وزیر فتح خان و متفرق شدن عطا محمد خان بامیزائی و برادران وی، قلعه اتک را از جهانداد خان یکی از برادران اخیر الذکر خرید و بدین ترتیب کلید دروازه ء شرقی قلمرو سلطنت سدوزائی بدست وی افتاد.» 4

مثلأ همین وزیر فتح خان که در تواریخ از آن قهرمان ساخته شده است یکی از عواملی است که باعث شده دست انگلیس را در افغانستان باز نگهدارد و منافع انگلیس را تامین نماید. در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ در رابط به کشمیر نوشته است که: «... وزیر فتح خان بعد از تامین داخله در صدد عزل عطا محمد خان حاکم کشمیر بر آمد، در حالیکه او شاه شجاع را حبس کرده و با شاه محمود اختلافی نورزیده بود. اما فتح خان میخواست او را که مردی متنفذی بود، از بین بردارد و کشمیر را به برادران خود سر دارعظیم خان بدهد. پس در سال 1812 با سپاهی از کابل بطرف کشمیر حرکت کرد، اما شنید که عطا محمد خان با قوت بسیار برای دفاع حاضر شده است. لهذا وزیر فتح خان با دولت سکهه پنچاب در تماس شد و قرار داد که با قشون امدادی رنجیت سنگ حکومت افغانی را در کشمیر سقوط دهد.و در عوض دست خارجی را در اداره حکومت کشمیر دخیل سازد. وزیر قبول کرده بود که بعد از اشغال کشمیر ثلث مالیات آنولایت سهم حکومت پنچاب است.» 5

این گزارش تاریخی لازم به تفسیر و تبصره ندارد، هر آدم که تا صنف ششم مکتب اگر درس خوانده باشد رول فتح خان را تشخیص داده میتواند.

 وقتی در مکتب بودیم در مضمون تاریخ میخواندیم که وزیر محمد اکبر خان یکی از مردان ملی و ضد انگلیسی است تا جای که مثلأ امروز یکی از کارته های معتبر کابل به نام این مرد به اصطلاح ضد انگلیسی مسمی است. در حالیکه همین وزیر اکبر خان به خاطر تامین سلطنت پدرش امیر دوست محمد خان از هیچ کرنش در مقابل انگلیس ها دریغ نورزیده است. توجه کنید به این گزارش تاریخی:

 « امیر دوست محمد خان از شنیدن خبر آمدن برنس به حیث نماینده انگلیس به کابل بسیار خوش بود و پیوسته از ( مسن ) انگلیس که به حیث واقعه نگار در بالا حصار شهر رهایش داشت نسبت به تاریخ رسیدن او به سرحد استفسار می کرد. برنس با 12 تن سواران غربی به تاریخ 2 سپتامبر 1837 از درۀ خیبر گذشت و از طرف شاه آقاسی گل محمد خان. میرزا آقا جان و سعادت خان مهمند و ناظر علی محمد خان با فیر توپ استقبال شد. قراریکه خود برنس و منشی او موهن لال می نویسند هئیت انگلیسی در بت خاک از طرف سردار محمد اکبر خان و دسته رساله استقبال شد و از آنجا سردار برنس را پهلوی خویش در فیل سوار کرده بطرف کابل حرکت کردند. در کوچه ها ی شهر مردم دو طرف صف کشیده و طبق دستور امیر، خوش آمدید می گفتند. و لی روز بعد حینی که برنس از ملاقات رسمی از دیار امیر بر میگشت مردم به شهادت خود برنس صدا می زدند( کابل هوش تان باشد، کابل را خراب نکنید ). بهر حال سردار محمد اکبر خان به همان روز ورود 20 سپتامبر برنس را به حضور امیر آورد و خانه و باغ بزرگی در بالاحصار برای رهایش ایشان تعین گردید.» 6

باری همین وزیر اکبر خان بود که تسلیم توطئه ء انگلیس که با امیر دوست محمد خان یکجا طرح گردیده بود، شده و زمینه آمدن انگلیس ها به افغانستان رافراهم نمود. به این گزارش توجه فرماید: «چون خبر حرکت قوای فرنگی به سر کردگی جنرال پالک به کابل رسید محمد اکبر خان فوری در صدد مقابله بر آمد اولتر احمد خان را بطرف تیزین خارج کابل سر راه جلال آباد فرستاد و سپس خودش روانه آن طرف شد و با اینکه قوای ملی در مقابل 20 هزار عسکر مجهز برطانیه محدود و نا مجهز بود باز هم همه مصمم بودند تا راه را به تجاوز جدید انگلیس مسدود کنند. ولی همانطوریکه اشاره شد چون از امیر دوست محمد خان وعده جنگ مصنوعی را و رجعت و عدم مقابله جدی را گرفته بودند نامهء امیر مبنی بر این مسائل به پسرش وزیر محمد اکبر خان رسید و علاوه بر نامه عینک و قطی نصوار خود را نشانی فرستاد.

وزیر محمد اکبر خان در مقابل هدایت پدر چاره ندید جز اینکه به جنگ های مصنوعی تظاهر کند و با تظاهر به جنگ خود و قوای خود را به عقب بکشد. روی این مفکوره به کابل مراجعت نمود و بدون توقف از صحنه بکلی بر اآمده اول به بامیان رفت و از آنجا عازم تاشقرغان شد و راه برای پیشرفت قوای برتانیه و جنرال پالک باز گردید.»7

با این سازش ها بود که انگلیس ها داخل افغانستان شد این دخول در اثر سازش های سرداران یا به اصطلاح برخی ها (ملییون) کشور است که انگلیس وارد افغانستان می شود. اگر ادعا میشود که وزیر اکبر خان مکناتن را کشته، واقعیت ندارد. این حقیقت زمانی میتواند روشن شود که تاریخ به دقت بررسی و به مطالعه گردد. اکبر خان، مکنا تن را به خاطری تجاوز انگلیس به افغانستان به قتل نرسانیده، بلکه در رابط به این که از مکناتن میخواسته که شاه شجاع را خلع و پدرش دوست محمد خان را به سلطنت برساند که در آن زمان در نزد انگیس ها پناه برده بود، اختلاف پیدا می کند و دربگو مگو دست به یخن می شوند و در اثر سوء تفاهم تصادفاً مکناتن به وسیلۀ اکبرخان به قتل می رسد. این قتل عمدی و و دارای هدف ملی نبوده است.

 با ایتمرتیب ملاحظه می شود که انگلیسها عکس ادعای تجاوز، به افغانستان دعوت شده اند. دست یک افغان بود که دامن انگلیس را گرفت و زبونانه خواست که اورا به سلطنت برساند. گفتنی است که در پشت سر شاه شجاع و دوست محمد خان و یعقوب خان که معاهدهء گندمک را امضا کردند خیلی از افغانها ایستاده بود به ویژبانفوذ ترین افغانها. اگر روزی به گفته روان شاد احمد علی کهزاد: «همانطوریکه وزیر اکبر خان در عصر پدرش امیر دوست محمد خان (برنس) را در هودج فیل با خود گرفت و به کابل آورد. سردار عبدالله خان نماینده امیر محمد یعقوب خان کمناری را به سواری فیل با خود بر داشت و وارد شهر شد و با فیر توپ استقبال شانداری از وی به عمل اورد »8

 بدینگونه، چنانکه از مقولهء یا لغت تجاوز تعریف به عمل آمد، ملاحظه می شود که انگلیس به افغانستان دعوت شده و تجاوز نکرده است. زیرا تجاوز را گفتیم که عمل ناخواسته و خلاف اراده و میل طرف است، نه اینکه او را با سواری فیل بیاورند و برای بدرقه اش گل ها بیفشانند.

درهمینجا لازم به یاد آوری است، آنچه که شاه امان الله انجام داد، در حقیقت دفع تجاوزات انگلیس نبود بلکه اخراج نیرو های خارجی بود که به دعوت خود افغانها و کمک ایشان در تصاحب قدرت و سلطنت خواسته شده بودند. این نیروی خارجی اگر مقاومت کرد، در واقعیت حق به جانب بود، زیرا وقتی شاه شجاع و یا دوست محمد خان و یا یعقوب خان از ایشان دعوت نموده و آنها را با فیل های مست بدرقه نموده، آوردند و خواهشات خویش را به وسیله انها بر آورده ساختند، مگر انگلیس ها هیچ پیش شرط نداشتند؟ که داشتند، همه پیش شرط ها در عهد نامه ها به امضا رسیده بود، بالای آنها توافق صورت گرفته بود. این توافقات نه یک جانبه بلکه به میل و درخواست خود افغانها به میان کشیده شده بود. در اثر این توافقات بود که انگلیسها جانها و مالهای بسیاری را خود را فداکردند به مصرف رساندند، میلیون ها کدار و پوند خرچ کردند، کشته های بسیار دادند. همه به خاطر چه بود؟ به خاطر بر آورده شدن اهداف که داشتند. کسی که برای برآورده شدن اهداف خود تلاش می کند و با رضایت جانبین می خواهد مقصد خویش را بر آورده سازد آیا مقصر است؟ بد نیست در این مورد مثل ارائه شود تا مطلب روشن تر بیان کردد.

چند برادر را در نظر بگیرید که صاحب زمین های وسیع میراثی اند، و این ها در وسط دو همسایهء باهم رقیب قرار دارند، برادر ها هم خواهان زمین و ملک یک دیگر اند، به این لحاظ برای بدست آوردن زمین و کلان ارباب شدن دریغ نمی کنند که به خانۀ همسایه روند و از او طالب همیاری شوند، همسایه هم که در آروزی چنین فرصت است تا از طریق خاک آنها به حریف آنسوی این خاک غالب آید و یا حداقل این مرز را حد فاصل تعین نمایند، دعوت ایشان را پذیرفته به کمک یکی از برادران برمیآید واز تمام سعی و نیروی خویش در خدمت گذاری که در واقعیت خدمت در جهت منافع خودش نیز است دریغ نمی ورزد. معاهده امضا می شود و با پذیرایی و استقبال وارد خاک همسایه خود شده و در خلع و نصب ها با استشاره و مشورت اقدامات سیاسی و نظامی می نماید. در این صورت کی متجاوز خوانده می شود ؟ یا به یک عبارت دیگر کسی در جستجوی تریاک است، دوکانداری حاضر می گردد که تریاک او را فراهم نماید، و فراهم می کند، مشتری تریاک مورد نظر خویش را از فروشنده به قیمت گزاف می خرد. اکنون کی مقصر است، فروشنده تریاک یا خریدار ؟ پاسخ باید روشن باشد.

منظور انگلیس ها از قبول دعوت شاهان افغانی و شتافتند به کمک آنها در نظر اول این بود که از نفوذ روسیه تزاری که قصد رسیدن به آبهای گرم هند را داشت جلو گیری نماید، گذشته همزمان با آن مسله ناپلیون و حمله فرانسه و دست برد های آن تابه ایران رسیده بود، انگلیس ها در پی تدبیرشدند که منافع منطقه یی خود را حفظ نموده تا فرانسه و در قدم نخست روسیه تزاری نتواند که به مستعمرات او که عبارت از هند بود برسند. چنانکه اولین ملاقات الفنستن با شاه و انعقاد اولین معاهدۀ مرزی بین انگلیس و شاه شجاع در همین مورد بوده است. احمد علی کهزاد می نویسد: « هیئت انگلیسی الفنستن وارد پشاور شد و اولین ملاقات تاریخی میان اولین هیئت انگلیس و شاه شجاع الملک یکی از پادشاهان سدوزائی در پشاور منتج بر عقد معاهده مرزی شد که از متن آن همگان آگاه اند و قرار مدلول آن در مقابل جبهه فرانسوی و ایرانی جبهه افغانی و انگلیسی به میان آمد و طبعأ منظور اصلی آن صیانت خاک هندوستان در مقابل نقشه های نا پلیون بود. » 9 و بازهم شاد روان کهزاد در جای دیگر نیت انگلیس در افغانستان رابه صورت واضع بیان داشته می نویسد:« روسیه با سیاست عنعنوی تزاری مایل به پیشرفت بطرف جنوب به آبهای سواحل هند بود و انگلیس که چنین حرکاتی را خلاف مصالح حیاتی خود در هند می دانست از خلیج فارس و تهران تا لاهور و سمله به شمول هرات و قندهار و کابل در فعالیت بود... مراقبت هند از هر گونه خطر احتمالی محور سیاست و اعمال و نظرایات ایشان را در این گوشه شرق تشکیل می داد. » 10

 واقعیت همین است که انگلیس ها می خواستند حائل در برابر پیشرویی های فرانسویها و روس ها به وجود آورند، که در دراز مدت به این ارزوی خود هم رسیدند. این حائل فقط افغانستان بود و در به وجود آوردن این حائل پیش از انکه انگلیسها اقدماتی به عمل آورند، رقابت های قبیلوی و قدرت طلبی های سرداران و شاهان افغانستان و خود فروختگی های شان باعث گردید که انگلیس ها برای یک چنین نیت خود از سوی خود افغانها دعوت به داخل افغانستان شوند. آیا دعوت را میتوان تجاوز خواند؟. ببینید مرحوم غبار چه خوب می گوید وقتی می نویسد که: « البته این یک واقعیت تاریخی است که دولت بریتانیا با آن قدرت و عظمتی که در شرق و غرب جهان داشت، یعنی در پنج قطعه روی زمین بالای بیشتر از 450 میلیون نفوس بشری فرمان می راند و از جنبه فرهنگ و تخنیک و اقتصاد و قشون در صف اول دول بزرگ دنیا قرار داشت، پس وقتی که با افغانستان مقابل شد تا جای که حریف او دولت های افغانستان بودند، در تطبیق تمام پلانهای خود موفق و کامیاب بود.

انگلیس توانست توسط شاه شجاع پادشاه ابدالی افغانستان، معاهدات لاور و قندهار را ( 1838 ـ 1839) بر افغانستان تحمیل و ولایات شرقی کشور را مجزا نماید و هم طبق پلان ولسلی قوای نظامی خود را در مملکت مسلط و اداره کشور را نظارت نماید. امیر دوست محمد خان نیز از مقابل قشون دشمن جنگ ناکرده به بخارا فرار کرد و باز جنگ نا کرده به انگلیس تسلیم شد و با یکصد و پنجاه نفر خانوادهء خود در هند رفت و جیره خوار انگلیس گردید. همچنین او در سلطنت دوم خود معاهدۀ پشاور ( 1855 ) را با فداکردن استقلال افغانستان قبول نمود و هنگام انقلاب هندوستان با اصراریکه مردم افغانستان نمودند، در صدد استراداد ولایت شرقی و از دست رفتهء افغانستان بر نیامد.

امیر شیرعلی خان هم مثل پدر از مقابل قشون انگلیس جنگ نا کرده فرار کرد و به غرض استمداد از یک دولت خارجی دیگر ( دولت استعماری روسیه زاری ) به مزار رفت، یعنی از زیر باران بر خاست به زیر ناودان نشست. امیر محمد یعقوب خان به قشون انگلیس تسلیم گردید، معاهده ننگین گندمک ( 1879 ) را امضا و طوق سیستم ولسلی را بر گردن گذاشت و قسمت از مناطق دیگر شرقی کشور را به دشمن داد و اقامت قشون انگلیس را در افغانستان با حق مداخلۀ نماینده سیاسی او در امور داخلی کشور و تمدید خط تلگراف انگلیس را به کابل قبول نمود. امیر عبدالرحمن خان که سه صد هزار سپاهی داوطلب ملی در معیت خود داشت، بدون جنگ، قشون محصور و هراسان و گریزان انگلیس را از شمشیر ملت نجات داد. و بر معاهدات مطلوبه انگلیس امضا گذاشت. او تمام ولایات مهمۀ شرقی افغانستان را طبق معاهده دیورند ( 1893 ) به دشمن مغلوب سپرد و استقلال کشور را فدای ( دوستی) با انگلیس نمود. امیر حبیب الله خان طبق معاهده 1905 تمام تعهدات پدر را با انگلیس ( صمیمانه) رعایت نمود و از وضع انگلیس در جنگ عمومی اول برای استرداد استقلال افغانستان و یا اعادۀ ولایات مغصوبه از افغانستان یک قدم بر نداشت. پس انگلیس ها در مبارزات نظامی و سیاسی و تبلیغاتی خود علیه دولت های افغانستان غالب بودند. اگر مردم افغانستان در لحظات خطرناک مقدرات خود را تابع رفتار امراء و شهزادگان می نمودند، شک نیست که افغانستان با تمامیت خود معدوم شده بود. ولی این طور نبود، وقتی که حکومات افغانی شمشیر دفاع را بر زمین می گذاشتند، مردم شمشیر از نیام می کشیدند.» 12

 نتیجه که مرحوم غبار می گیرد که:« وقتی که حکومات افغانی شمشیر دفاع را بر زمین می گذاشتند، مردم شمشیر از نیام می کشیدند » به هیچوجه مورد تایید تاریخ به پس از دعوت انگلیس ها به افغانستان تا به رویداد های امروزه نمی تواند باشد. حتی پس از آنکه مردم افغانستان در پی مقاومت های چند قرنه سر انجام مجبور شدند که طوق بردگی و بندگی اعراب را بر گردن افگنند و فرهنگ عرب را قبول نمودند، دیگر شمشیر ها از نیامها کشیده نشد. اگر پیشنه ها را در مورد کنار بگذاریم، که مسلمأ اینجا جای بحث آن نیست، تنها به اصل موضوع بپردازیم ملاحظه می شود که آنچه که ادعا می شود که گویا مردم علیه تجاوز انگلیس بر خلاف خواست شاهان قیام نموده اند، صحت ندارد. وزیر محمد اکبر خان که در راُس به اصطلاح قیام ملی قرار داشت، خواندیم که چگونه از انگلیس زمانی که منافع پدرش ایجاب می کرد پذیرایی نمود. و وقتی رهبران ملی که در راس آنها اکبر خان قرار دارد در دسمبر 1841 معاهده یی را با مکناتن انگلیس به امضا می رساند، بیشترین مفاد معاهده به جای انکه به نفع ملت بی خبر از همه چیز باشد به خاطر بازگشت امیر دوست محمد خان و کسب غنایم جهت تقویه مزدوران جنگی ( رهبران ملی ! ) است. این معاهده 12 شرط یا ماده دارد. از 12 شرط یا ماده چهار آن به خاطر برگشت با عافیت امیر دوست محمد خان است، این چنین:

 « شرط پنجم: این که مال و اسباب بندگان امیر دوست محمد خان از توپ خانه و غیره که نزد صاحبان باشد، همه را واپس مسترد کنند.

شرط هفتم: اینکه انچه از اعیال شاه شجاع از جهت عدم بار گیری در این جا بماند، در بالاحصار به خانه حاجی خان جای داده می شود، هر وقت که بندگان امیر دوست محمد خان و غیره مردم افغان با اهل و عیال شان در پشاور رسیدند، مرخص می با شند که به ملک هندوستان بروند.

شر ط هشتم: اینکه افواج صاحبان که به پشاور رسیدند، تدارک بندگان امیر دوست محمد خان و غیره مردم افغان را نمایند که با اهل و اعیال به زودی به کابل برسند و به خیریت روانه کنند.

شرط نهم: اینکه موازی شش نفر معتبر و معتمد صاحبان انگلیس به طریق یر غمل در کابل باشند، هر ساعتی که امیر دوست محمد خان و باقی افغان ها معه اهل و اعیال وارد پشاور شدند، بعد از آن مرخص باشند..

 « شرط دهم اینکه دو مراتبه صاحبان انگلیس خواهش ملک افغانستان را بهیچوجه نکنند و نسل ها بعد نسل فی مابین رابط دوستی و اتحاد مربوط و مظبوط باشد، و سرکار افغانیه هر گاه به جهت مدافعت اعدای بیرون امداد بخواهند، سرکار انگلیسه در تبلیغ آن دریغ و مضایقه نکنند. در این صورت سرکار افغانیه به سرکار غیر، بدون صلاح سرکار انگلیسه، عهد نکنند. هرگاه از آن طرف در امداد قصور به وقوع رسد، بعد از آن مغیر می باشند.

شرط یازدهم: اینکه اگر صاحب از صاحبان انگلیس به جهت بعضی واقعات رفته نتواند و در این جا بماند، بنا بر خواهش صاحبان به همراه او رفتار و سلوک نیک و خوب شود»13

 شرط دهم به خوبی کرنش و نیات پنهانی سرداران ملی را نشان می دهد. بهر حال قصد ما این نیست که اعمال آنان را بررسی کنیم مطلب این است که آنچنان که مدعی اند نه وزیر اکبر خان شخصیت واقعأ ملی بوده و نه میر مسجدی خان، البته از این دو نفر، مشت نمونه خروار نام برده می شود.

به نظر می رسد که شخصیت ملی باید کسی باشد که منافع و مصالح ملت خویش را مدنظر داشته و در همین راستا فعالیت نماید، و به عبارت دیگر شخصیت ملی باید تکیه بر ملت داشته باشد و به آن حدی از صلاحیت فکری رسیده باشد که منافع ملت را برای ملت، بدون هراس از هر دغدغۀ فکری یا عقیدتی توضیح کرده بتواند. اما وقتی تاریخ ملاحظه می شود، هیچکدام از این به اصطلاح سرداران ملی داری این چنین یک اوصاف نبودند. مثلاً یکی دیگر از این مجاهدین ملی را میر مسجدی خان نام می برند. آقای میر مسجدی خان نیز این صلاحیت رانداشت و از آنجاییکه فاقد یک چنین صلاحیت بود، اظهار خدمت گذاری به امیر دوست محمد خان را می نماید و دست او را می بوسد کسی که حاضر شده بخاطر تامین منافع خود از شاهی دست کشیده و وزیری شاه شجاع را قبول نماید. بوسیدن دست امیر وطن فروش و اظهار بندگی به چنین یک شخصی در شأن یک عنصر میتواند باشد. در باره چه خوب است که تاریخ منظوم را که غلامی کهستانی که گفته می شود شاهد عینی حوادث هم بوده به خوانش بگیریم:

« که چون دوست محمد سرفرازکین

بدو ملک زینت کابل زمین

در اثنای آن جنگ با خویش گفت

نخواهد مرا فتح گردید جفت

گر امروز در جنگ آید شکست

بترسم فلک بندم آرد بدست

برندم بر شاه نصرانیان

که عمرم به غم بگذرد جاویدان

گزین کرد آنجا بخود پنج تن

سواران دانا و صاحب سخن

از آن رزم گاه رو برتافت زود

که اگه ز کردار او کس نبود

سوی ملک نجراب بنهاد رو

جهانید یکسان بدشت و به کوه

برفتی سوی مسجد شهریار

که او بود در بستر درد خوار

خبر بردند انگه بنزدیک او

که آمد شه کابل ای نامجو

بفرمود که از جاش برداشتند

روانش به نزدیک شاه داشتند

بیامد بر شاه و بوسید دست

بخواهش زبان بر گشود ونشست

بپرسید زآن پس از او شهر یار

که ای مرد دانای فیروزگار

سر بختم از خواب ناید برون

نگردد سوی دولتم رهنمون

دگر در خیالم ره چاره نیست

چو هیچم از این چاره بیچاره نیست

بهر جا روم کار گردد تباه

نه گنج است بر من نه خیل سپاه

از این پس سوی لات رو آورم

تن خود به آتش چو مو آورم

به شاه گفت پس مسجدی نامدار

که ای شاه فرخ دل کامگار

فزونست ترا دانش و خرمی

از آن رو که تو شاهی و من رعی.

زمن عقل و دانش ترا بیشتر

بباشد آیا خسرو تاجور

ولیکن به گفتار من گوش کن

که کار آزموده است مرد کهن

تو گر سوی لات آوری روی خویش

ببند افگنی دست و بازوی خویش

 فرستد ترا سوی هندوستان

که محروم مانی تو از دوستان

 ویا بر فرستد به شاه فرنگ

ترا و تهی گردد از بیم جنگ

نماند کسی هیچ جنبیده سر

به کابل زمین در رخ کینه ور

 مدارای ما در مداری توست

وگرنه زما بر توان کند پوست

بگردد جهان بیتو زیر و بر

تویی پرده دار و مشو پرده در

 

* * *

 

جواب امیر دوست محمد خان:

 بدو گفت پس شاه کابل زمین

که هان ای خردمند با عقل و دین

ترا گفته ها باشد از راستی

زبانت ندارد سر کاستی

ولیکن مرا چاره زین کار نیست

که در رنج من بوی تیمار نیست

که تا من سوی لات رو ناورم

یقین دان بکف آبرو ناورم

 

 

بود اهل من نیز آنجا ببند

پی چاره کار من مستمند

روم تا ببینم دیدار هم

بسنجیم در چارهء کار هم

 * * * مانع شدن میر مسجدی خان:

 زنو باز میر مسجدی نامدار

سخن گوی گردید بر شهریار

ولیکن نیاورد شاه رو بدو

به جز باد نشمرد گفتار او

 

 حرکت امیر دوست محمد خان به طرف کابل به عزم تسلیم شدن به سر ویلیم جی مکناتن معروف به لات نائب، سلطان الکی زائی را بیشتر نزد لات فرستاد:

 

 زجا جست بر شد به بالای زین

 روان گشت بر سوی کابل زمین

وداع کرد و بنهاد در راه رو

بدان پنج تن خسرو نامجو

جهانید چون برق اندر شتاب

ره و بیره و کوه و دریا و آب

بسر برد آخر رهء بیکران

رسید ی بکابل شهء کاردان

وزان پس سوی لات بنهاد رو

که تا برود نزد آن نامجو

فرستاد ز خویشتن پیشتر

ز خدمتگزاران خود تا جور

بدی نام سلطان بدان نام جو

بدو گفت ان خسر کامجو

که از من ببر آگهی سوی لات

بگویش که ای یار بادت حیات

بیامد برت شاه کابل کنون

بسوی تو بختت شدش رهنمون

 پذیرانده بشنود گفتار شاه

از آن پس سوی لات پوهیده راه 14..

 فکرم می کنم این شعر ضرورت به تأویل و تفسیر ندارد. شخصیت میر مسجدی خان کاملاً تصویر گردیده است. گذشته ازاین ها، همین رهبران ملی که در پی سود خویش بوده اند دریغ نمیدارند که داماد شاه شجاع شوند و شاه شجاع را به دامادی خویش قبول نمایند در تاریخ غبار می خوانیم که:

« نمایندگان ملیون به او ( شاه شجاع) پیشنهاد کرده بودند که رهبران بزرگ ملی حاضر هستند برای از بین بردن مخالفت های قدیم با دختران شاه ازدواج کنند و هم دختری به ازدواج شاه بدهند.»15

اگر چه تا کنون تاریخی فارغ از غرض و تعلقیت های فکری و قبیلوی کمتر در افغانستان نوشته شده است با آنهم از خلال همین تواریخ میتوان به برخی از واقعیت های که عمدأ زیر خاکستر شده، پی برد، و به این نتیجه رسید که انگلیس بر افغانستان تجاوز نکرده است، بلکه این افغانها است که به وسیله انگلیس بر خاک و ناموس وطن خویش تجاوز نموده اند. وسوگمندانه تر اینکه مردم هم در خدمت متجاوزین خودی بوده است، که در باره نقش جامعه در پایان همین مقاله حرفهای خواهیم داشت. و بدین گونه جا دارد که اصطلاح {خود تجاوزی} را در فرهنگ سیاسی، تاریخی افغانستان باید اضافه نمود.

بدینگونه ملاحظه می شود، حتی آنهایی که به هر رنگ و رسم، رهبران ملی در ذهن مردم نقش زده شده اند و مردم نیز در اثر بی سوادی و عدم اگاهی از تاریخ، این رنگ و رسم ها را پذیرفته اند، این رهبران ملی کسانی بوده اند که حتی به بهایی ناموس حاضر شده اند که با میزبانان انگلیس مانند شاه شجاع معامله ناموسی نمایند، تا منافع خویش را تامین کرده باشند. اما آنهایی که واقعأ عناصر ملی بوده اند، تاریخ نشان میدهد که در زندان ها جان باخته و یا در تعبید و آوارگی دنیا را پدرود گفته اند. در این جا برای این که روشن شود این شخصیت های ملی که شجاعانه علیه عاملین داخلی تجاوز یعنی متجاوزین خودی اقدام به عمل آورده و سرفرزانه شراب شهادت نوشیده اند، باید یاد کرد مانند مولوی سرور خان واصف، لعل محمد خان کابلی، محمد ایوب خان پوپلزایی، محمد عثمان خان پروانی، جوهر شاه خان غوربندی، سعدالله خان و عبدالقیوم خان الکوزی که امیر حبیب الله خان آنها را اعدام کرد و عده زیاد دیگران تازمان دوره سلطنت امان الله خان، مدت یازده سال را در زندان های ارگ و شیرپور قید و محبوس ماندند. 16

همچنان عده زیادی دیگری است که چون موضوع بحث ما مکث روی جنبش های مشروطه خواهی نیست از آن صرف نظر می نمایم. اما قصد فقط از یاد آوری کوتاه در این خصوص این بود که مشروطه خواهان که نیت آزادی و تامین عدالت اجتماعی را داشتند، کمتر اتفاق افتاده است که حتی جان به سلامت برده باشند چه از سوی دولت و چه از سوی جامعه. با آنکه اکثر ایشان دارای تفکری نبوده اند که اصول کامل آزادی ها را در بر داشته باشد، بلکه در چوکات اسارت مطلق فکری در پی آزادی های نسبی بوده اند و میخواستند اندکی هم اگر شده از قیود رهایی یابند با حفظ تفکرات اسارتی که از قرنها بدینسو حاکم بر جامعه بوده است و خود نیز به آن ایقان داشته اند، که این هم بحث دیگریست. اما چه سوگوارانه است که مثلأ تا به امروز از کسانی به مثابه مشروطه خواهان و مردان بزرگ نام برده می شود که میبایست تند یس خجالت جامعه و تاریخ اجتماعی آن جامعه باشند. مانند سید جمال الدین افغانی که اگر او مورد تقدیر باشد باید که طالبان به مثابه نیروی تکاملی همه رهبران مجاهدین اسلامی نیز مورد تقدیر و پشتیبانی قرار بگیرد، زیرا از لحاظ تفکر بین آقای سید جمال الدین وملا عمر و دیگررهبران اسلامی هیچ تفاوت وجود ندارد

 بهر حال مطلب از حاشیه رفتن از موضوع اصلی این بود که حتی در عرصه فرهنگ و سیاست هم برخی اگر با حفظ تعبد های عقیدتی نا خود آگاه منظور های آزادی خواهی سر می داند برخی دیگر در حفظ همان تعبد ها ماهرانه علم به اصطلاح مبارزه را بلند می کردند، مانند آقای سید جمال الدین افغانی که در زیر شعار ضدیت با انگلیس و روس میخواست استعمار و استبداد چندین قرنه اعراب را بر افغانستان حفظ نموده و نگذارد که مردم با فرهنگ و تمدن غیر عربی آشنا شوند، و ازطرف دیگرچنین کسانی نه تنها در عرصه ادب و سیاست بلکه با شمشیر و چماق هم سعی دارند که مردم به آنچه که واقعأ تجاوز بوده یعنی تجاوز اعراب پی نبرند و در گودال تفکرات ملا و مذهب باقی بمانند. در رابط به تجاوز اعراب توجه خواننده به کتاب که اخیرأ از چاب برامده بنام{ سیطره 1400 سالهء اعراب بر افغانستان} جلب میشود.

 بهر حال باملاحظه اوراق تاریخ این مهم ثابت می گردد که انگلیس ها بر افغانستان تجاوز نکرده اند، بلکه انگلیس ها چنان که بر شمرده شد از سوی افغانها دعوت شده بودند برای مقاصد معین که همه ثبت تاریخ است.

 تجاوز روسها:

به همین گونه هیچ سندی وجود ندارد که ثابت نماید که روس ها منظور از اتحاد شوروی سابق است که بر افغانستان تجاوز نموده باشد. بلکه اینها نیز مانند انگلیس ها به افغانستان از سوی خود افغانها دعوت گریده اند، این واقعیتی است که امروز بر روی اسناد و مدارک بیشماری بر آمده است.

از جمله مثلأ اقای محمد نبی عظیمی که خود عضو حزب و شخصیت بلند رتبه نظامی در ارتش افغانستان بوده به وضاحت و مسند روی این مطلب تاکیدات دارد چنانکه می نویسد:.

« تحققیات و مطالعات امروز ثابت می کند که نه تنها شوروی علاقمند به پیاده کردن نیرو های خود در افغانستان نبود، بلکه رهبران دولت ج. د. ا - تره کی و امین با ر ها و بار ها، شوروی را برای پیاده کردن نیرو های شان تشویق و تحریک کرده و بار ها تقاضای رسمی با آن دولت ارائه کرده اند.

در یکی از روزنامه های مسکو بنام کرسنایا زویزده چاپ مسکو در 1990 و نیز در کتاب ( شرح مسبوط در موردی لشکر کشی اردوی سرخ به افغانستان) حقایق با استفاده از اسناد محرم آرشیف ستر درستیز و اظهارات جنرالان و مشاورین دست اندر کار شوروی در افغانستان تحریر گردیده است که به وضاحت اعتراف می گردد چگونه زمامداران افغانستان خاصتأ حفیظ الله امین با اصرار و ابرام تقاضای پیاده کردن قوای شوروی را به افغانستان نموده اند.

 جنرال محمد نبی عظیمی از قول تورن جنرال متقاعد کریلوف نیکولایچ که به حیث سر مشاور نظامی در افغانستان کار می کرد می نویسد:.

«... دو رهبر افغانستان بار ها و بار ها در مورد حضور نظامی شوروی و افزایش آن در افغانستان تماس می گرفتند آنها تقاضای فرستادند تقریبأ دو فرقه شوروی را به ج. د. ا داشتند و می گفتند که در صورتیکه این دو فرقه به افغانستان بیاید اعلان می گردد که دعوت قوا بنا به درخواست حکومت قانونی افغانستان صورت گرفته است. در مقابل این در خواست ها به رهبری افغانستان گفته می شد که اتحاد شوروی به چنین عملی مبادرت نخواهد ورزید و لی آنها نمی فهمیدند و تقاضا تکرار می گردید.

بتاریخ 11 اگست رئیس اکسا سروری تقاضای امین را مبنی بر فرستادن 3 کندک کوماندو و هلیکوپتر ها با عملهء آن به اطلاع ما رسانید. پوزانف، ایوانف، گوریلوف 1979 ـ 8 ـ 12.

11 اگست به اساس تقاضای امین با وی مصاحبه صورت گرفت، در جریان صحبت توجه روی فرستادن قطعات شوروی به ج.د.ا معطوف گردید. امین قاطعانه ضرورت فرستادن قطعات شوروی به کابل را از هیأت رهبری اتحاد شوروی خواهش نمود، او چندین بار تکرار کرد که ورود قطعات شوروی باعث افزایش مورال ما می گردد. و زمینه اعتماد به نفس ما را فراهم می سازد. او اضافه کرد: امکان دارد که هیأت رهبری اتحادشوروی به خاطر این مساله نگران گردند و دشمنان جهانی ما این مسله را به مثابه مداخلهء اتحاشوروی در امور داخلی ج.د.ا تلقی نمایند. اما من به شما اطمینان می دهم که دولت افغانستان آزاد و مستقل است و تمام مسایل را مستقلانه حل وفصل می نماید. قطعات شما در فعالیت های نظامی سهم نخواهد گرفت از انها صرف در شرایط دشوار و مشکل استفاده خواهد شد فکر می کنم آمدن قطعات شوروی الی بهار برای ما ضرورت است. گوریلوف1979 ـ 8 ـ 12

 وسر انجام چنانکه اقای نبی عظیمی از قول ببرک کارمل که پس از ورود با قطعات شوروی وارد افغانستان می شود و در مصاحبه حضور عساکر شوروی یا به عبارت دیگر دعوت انها را توجیه میدارد می نویسد: « علت آمدن قطعات شوروی به افغانستان مطابق مواد معاهده 9 دسامبر 1978 که بین سران دوکشور امضا شده است آمدن این قشون یک امری موجه است و به آزادی و استقلال افغانستان هیچگونه صدمه نمی زند. وی از دولت شوروی وسربازان انتر ناسیونالیست آن که در روز های دشوار به کمک همسایه خویش شتافتند اظهار سپاس و امتنان کرد » 19

 

 بدینگونه است که عساکر شوروی داخل افغانستان می شود و به صراحت ملاحظه می گردد که روس ها قصد تجاوز به افغانستان را نداشتند و حتی از پیشنهاد افغانها مبنی بر مداخله و دعوت هم طفره می رفتند. اما در اثر اصرار سر انجام تصمیم می گیرند که پرسش افغانها را پاسخ بدهند و قوا به افغانستان بفرستند. در این جا بازهم وقتی بنا بر تعریف که از تجاوز نمودیم، این سوال پیش می آید که کی باید متجاوز باشد. افغانها یا روس ها.

 آیا تره کی یا امین و کارمل رئیس دولت افغانستان نبوده اند؟ اما اینجا یک مسلۀ دیگر را باید خاطر نشان کرد، که اگر قوای اتحاد شوروی به افغانستان نمی آمد و کار مل را یاری نمی کرد چه بلای های نبود که از سوی دار و دسته امین بالای مردم افغانستان نازل نمی گردید. به این مساله هم باید واقعبیانه پرداخته شود، این مساله عین مساله ایست که اگر نیرو های بین المللی به افغانستان دعوت نمی شد چه جفا های نبود که مردم از سوی طالبان به مثابۀ متکاملترین شکل مجاهدین نمی کشیدند.

آیا امریکا و ناتو به افغانستان تجاوز کرده اند؟

 سلام

 حالا بیایید ببینیم که آیا امریکا بر افغانستان تجاوز کرده است یابه عبارت دیگر نیرو های خارجی و امریکایی که در افغانستان امروز حضور دارند به معنی تجاوز بر افغانستان است ؟ و یا در آینده در تاریخ ما نوشته خواهد شد که تجاوز امریکا بر افغانستان ! و یا آیا پاکستان در امور داخلی افغانستان مداخله می کند و تجاوز کرده است ؟

مسلمأ کسانی که عاجز از تعریف تجاوزاند و یا در تعلق و تعبد های فکری قرار دارند پاسخ مثبت می دهند.اگر همین دسته از شارلاتان ها تاریخ بنویسند و جهاد نامه مردم افغانستان را که بسیار هم نوشته اند، مسلمأ نسل های بعدی اگر تنبلانه به گذشته ها برخورد نمایند حرفهای اینان را باور خواهند کرد. چنانکه امروزینه ها باور دارند که انگلیس ها بر افغانستان تجاوز نموده اند و روز استقلال را بدون آنکه متجاوزین راستین را بشناسند تجلیل می نمایند.

پس برای آنکه نسل های آینده بتوانند در باره واقعیت های کشور شان قضاوت کرده بتوانند و از آنهائی که در کشور شان میزبان و مهمان بوده اند و از متجاوز و تجاوز شناخت واقعی داشته باشند لازم است که فرصت را برای کاذبین و دلقکان پست فرهنگ تنگ نموده گفت که امریکا در افغانستان تجاوز نکرده است. حضور امریکا در افغانستان ناشی از واقعیت دیگریست. واقعیت که بر خاسته از تضاد و تقابل دو ایدیالوژی و دو سیستم مختلف سیاسی اقتصادی بوده واست، امپریالیزم و سوسیالیزم و تقابل این دو سیستم سیاسی اجتماعی مربوط به دهه حضور نظامی شوروی وقت در افغانستان نمی شود. بلکه بر می گردد به صد سال قبل از حضور نظامی شوروی وقت به افغانستان، به جنبش های کارگری در انگلستان، آلمان، فرانسه و در مجموع در قاره های امریکا و اروپا. چیزی که مهم است این است که دعوت روسها به افغانستان فقط بهانۀ شد تا امپریالیزم جهانی برای نبرد با دشمن خویش دستآویز پیدا نماید. آنهم نه نبرد رویاروی بلکه از خط سوم. خط سومی که بسیار هموار و پیشوایان و پیروان آن صداقت مزدوری و خیانت به منافع ملی را بار ها در تاریخ به اثبات رسانده اند. امپریالیزم جهانی با در یافت یک چنین واقعیت و تجارب تاریخی، توانست امیران جدیدی را همانند دوست محمد خان و شیرعلی خان و فتح خان و اکبر خان و بسیار شاه شجاع های دیگر در آغوش رنجیت سنگ های مانند ضیاالحق و نوازشریف از دامن مادر چون بینظیر بوتو تولید و پرورش دهد. با پرورش این وطن فروشان و مزدوران بود که نبرد را با با دشمن شماره یک خود آغاز نمود. نبردی که میدان آن افغانستان تعین شد.

 سرانجام در این نبرد جهانخوارگان سرمایه پیروز شدند و تا به امروز هم پیروز اند. منظور تا به امروز این است که تا زمانی که مشت از خود فروختگان و ملا های لنگ در جامعه حاکم باشند و جامعه مرید و پیرو آنها باشد امپریالزم پیروز است. این واقعیت است که به عینیت مشاهده می شود. چیزی دیگری که نباید فراموش شود این است که جهانخوارگان و ستم پیشگان جهانی همیشه با شعار دفاع از مردم وارد عرصۀ نبرد با مردم می شود و یا به عنوان دفاع از دین و مذهب. چنان که این توطئه را در کشورعراق به عنوان دفاع از مردم به راه انداختند. سلاح اتمی را بهانه آوردند و آن کشور را به خاک و خون کشاندند. آیا سلاح اتمی در عراق بود؟ نه.

 جالب اینست زمانی که معلوم شد که سلاح کشتار جمعی وجود ندارد، بجایی آنکه انگلیس و امریکا از ملت عراق معذرت میخواست ناگهان برای تطبیق پلانهای از قبل داشته شدۀ خود دایۀ مهربان تر از مادر شد و تجاوزخود را با بهانه ء اینکه صدام دشمن مردم عراق بود و ما دشمن مردم عراق را از بین بردیم خواست موجه بسازد و هیچکس هم صدا نکشید که چرا کاری که مردم عراق خود باید انجام بدهند، امریکا بدون آنکه مردم عراق از او دعوت چنین یک همکاری راکرده باشد دست به اقدامات نظامی زد، که این یک تجاوز آشکار است و باید امریکا محکوم می شد که نشد.

اما در افغانستان مسله رنگ دیگری گرفت، و این رنگ بر اساس تجارب تاریخی که انگلیس از افاغنه داشت روی صفحۀ حوادث نقش گردید. یعنی دفاع از دین( اسلام در خطر افتاد) و در دفاع از این شعار، به تاسیس اردوگاه اجیران بومی نمود و به وسیلۀ این اجیران صف آرایی در مقابل رقیب سیاسی و اقتصادی جهانی خود راآغاز کرد. در این نبرد مسلماً چنانکه گفته شد انگلیس و امریکا پیروز گردید. پس از پیروزی و شکست رقیب، امپریالیزم جهانی میبایست حضور فزیکی( نظامی - سیاسی) خود را در افغانستان موجه می گردانید. بدین لحاظ طرح توطئۀ حضور خویش را با ایجاد گروۀ به نام القایده و طالب ریخت و در عمل پیاده کرد.

 در این پروسه ذکر یک نکته لازم است که در برابر این توطئه جهانخوارگان تنها احمد شاه مسعود (البته شخصی احمد شاه مسعود نه تیم کاری او) بود که مخالفت نمود که به بسیار سادگی او را با همکاری تیم کاری خودش از بین بردند. پس ازدسیسۀ ترور مسعود، چندی بعد برای انعقاد کنفرانس بن جهت تأیید استقرار حکومت دلخواه خود زمینه سازی کردند. بعد از آن اقدام ترورریستی از قبل سازمان یافتۀ برج های نیویارک به وقوع پیوست که در پی آن حضور نظامی خود را در منطقه به بهانۀ قلع و قمع القایده مطرح و مصوبه شورای امنیت راهم در زمینه گرفتند. ما میدانیم که ملل متحد و شورای امنیت آن ارکان پلان سازی منافع امریکا به شمار می آید که در این باره نباید شک نمود. مزدوران داخلی طبق دستور امریکا پس از طی همه مراحل اولیه به انجام وظیفۀ بعدی خویش یعنی اصرار به دعوت نظامی امریکا پرداختند. حضور نظامی امریکا را به رسمیت شناختند و عنوان مبارزه با تروریزم دادند. اما باید گفت که همه این فداکاریهای ضد ملی و مردمی فقط به بهایی آن بود که دارودسته مزدوران باید شامل قدرت باشند و از سوی امریکا و انگلیس حفظ گردند. این پیش شرط مزدوران داخلی پذیرفته شد و چنانکه ملاحظه می گردد تا به امروز به قوت خود باقی است. در این صورت این امریکا نیست که ناخواسته پا به حریم کشور ما گذاشته است، بلکه این خودفروختگان و خود باختگان اند که از امریکا و انگلیس دعوت کردند که برای حفظ ایشان در قدرت و غارتگری به این سرزمین سرباز آورند و در غارتگری شریک هم باشند

آیا پاکستان و ایران به افغانستان تجاوز کرده؟

 درمورد پاکستان باید گفت که پاکستان و ایران هرگز به افغانستان تجاوز ننموده است و هرگز هم جرئت این را نداشته اند که بسوی افغانستان با سوء نیت بنگرد. بلکه این افغانها و پیشوایان افاغنه بوده که بدامن پاکستان و ایران در گروه (هفت و هشت) چهارده سال جهت تجاوز بر افغانسان آویزان بودند وخاک پای بی نظیر بوتو، ضیاالحق و نوازشریف و خمینی و خامنه ای را سرمه چشم خویش ساخته بودند.

 قبلأ گفته آمدیم که انگلیس ها می خواستند که افغانستان، حائل بین روس و انگلیس باشد، به همین خاطر سعی داشتند که حکوماتِ را پشتبانی نمایند که این اصل را به نفع انگلیس باید مراعات می نمود و گفتیم پیش از سعی انگلیس ها افغانها خود دست به دامن انگلیس ها انداختند، و از انگلیس ها دعوت حضور مستقیم را نمودند.

همچنان با ارائه مثال یاد آور شدیم که مشتری در جستجوی فروشنده یی است که متاع مورد نظرش را تهیه نموده بتواند و این جستجو تا زمان ادامه دارد که مشتری زنده است و به آنچه می خواهد دست یابد. نیاز انگلیس رسیدن به ریگ های پرنفت و گاز اسیای میانه و ذخایر دست نخوردۀ افغانستان از یک سو، و جلو گیری از پیشرفت های در حال تشدید کمونیزم به سوی جنوب شرق آسیا و کشور های هند و چین از سوی دیگر بود. نیاز روس راهم رسیدن به آنجاههای که انگلیس و امریکا نمی خواست و از رسیدن روس به آنجاها هراس داشت، تشکیل میداد. وقایع داخلی افغانستان طوری پیش آمد که زمینه نفوذ روس ها را چنان که در دهه 18 میلادی زمینه نفوذ انگلیس ها را مساعد ساخت، مساعد بسازد. این وقایع پس از کودتا ی سردار محمد داود و سپس سرنگونی آن بدست کودتاچیان چپی طرفدار روسیه اغاز یافت. زد و بند هاو گیرودار ها، وجنگ میان های خلقی ها و پرچمی ها همچنان بعدآ میان تنظمیم های مجاهدین، کاملأ همانند رقابت های های امیر دوست محمد خان و شاه شجاع در تاریخ کشور ما تکررأ اتفاق افتاد. تنهابا این تفاوت که میان شاه شجاع و امیر دوست محمد خان مسایل خانوادگی و قبیلوی در میان بود، اینجا مسایل رقابت های درون حزبی، سیاسی، شخصی و قبیلویی. بهر حال گفته شد که سرانجام به وسیله باز هم خود افغانها روس ها به افغانستان دعوت شدند. اینجاست که انگیس متوجه پاکستان و حاکم نظامی ان ضیاالحق به مثابه رنجیت سنگ هند بریتانوی می گردد. انگلیس و امریکا هم در طی مدت که افغانستان حالت بیطرفی داشت دست زیر زنخ ننشسته بود. مخصوصأ که رژیم جمهوری سردار محمد داود که شخصیت مستقل بود و یکی از بنیادگذاران جنبش عدم انسلاک به شمار می رفت، نمی توانست مورد تأیید امپریالیزم انگلیس و امریکا و کمونیزم روس و چین قرار بگیرد. راستی ها از آغاز رژیم جمهوری، دست به اقدامات تروریستی زدند و چنانکه در یک پلان تروریستی کلان، برای ضربه زدن به رژیم جمهوری داود می خواستند عده از وزرای دولت را در یک روز ترور نمایند که تنها موفق شدند علی احمد خرم و زیر پلان را ترور کنند، اما نیرو های چب موفق شد که خود داود را باتمام خانواده و دولت او ترور نمایند و خود قدرت را غصب کنند. در تاریخ سیاسی کشور مان در دوقرن اخیر اگر بدون تعصبات ملی و سیاسی اظهار عقیده شود، در پهلوی شخیصت چون اعلیحضرت امان الله، از سردار محمد داود و داکتر نجیب الله، و احمد شاه مسعود میتوان به مثابه شخصیت های ملی سیاسی نام برد، گرچه هر سه این دیگر مانند اعلیحضرت امان الله خان خالی از اشتباهات خاص خویش نبودند جالب اینست که هر سه شخصیت، داکتر نجیب الله و سردار محمد داود و احمد شاه مسعود به وسیله خیانت رفقای همرزم، ومتحدین دیروز شان به شهادت رسیده اند. قتل و ترور هر سه شخصیت ملی فقط به بهایی رسیدن به قدرت و غارتگر صورت گرفت. چنانکه نادرخان برضد امان الله خان دست به چنین جنایت زد و به وسیلۀ انگلیس نخست حبیب الله کلکانی را در تبانی با مجددی ها تربیه نمود تا بغاوت نمایند بعد خود را به انگلیس ها مطرح می کند. میر محمد صیدق فرهنگ از طرح نادر خان نزد انگلیس هامی نویسد «.. در صحبت که بین محمد نادر خان و همفریز وزیر مختار انگلیسها در وزارت مختاری رخ داد، سپه سالار از اصلاحات امان الله خان و روش سیاسی او بطور عام انتقاد نمود و در ضمن اظهار مخالفت با امیر و همکاران نزدیک او چون محمود طرزی، تمایل خودش را با اتکای افغانستان به دوستی برتانیه ابراز داشت.

... استنکاف محمد نادر خان از رهبری عملیات نظامی علیه شورشیان نه تنها موجب تشویق مخالفان در داخل کشور گردید بلکه هستهء از مخالفت را در خارج تأسیس کرد که بعد ها دو برادر دیگر محمد نادر خان، محمد هاشم خان و شاه ولی خان نیز به آن پیوستند، در حالیکه حضرت نور المشایخ هستهء فعال دیگر را در نقطهء نزدیک تر به افغانستان یعنی در هند برتانوی به وجود آورد.

 همچنان صدیق فرهنگ از خیانت کسانی دیگری نام می برد که در پی سقوط و توطئه علیه امان الله خان بودند. فرهنگ می نویسد: «... در همان روز های اول پادشاهی امان الله خان یک نفر از درباریان که بعد ها به مقام ریاست شورای دولت رسید با حافظ سیف الله واقعه نگار حکومت برتانیه که به دهلی باز می گشت در خفا ء ملاقات نموده از جانب خود و یک عده از { بزرگان افغان } به حکومت هند پیام فرستاد تا به کابل لشکر فرستاده حکومت معتدلی را بجای امان شاه برقرار نماید. سند دیگری میرساند که سفیر افغانستان در مسکو در 1926 با سفیر انگلیس در آن شهر از امان الله شکایت نموده او را خاین خواند و در سال بعد والی کابل ضمن ملاقات با یکی از کارکنان وزارت مختاری برتانیه آمادگی خود را برای اجرای یک کودتا اظهار داشت و همکاری دولت مذکور را تقا ضا کرد.»20

 عین حادثه را در مورد داود ونجیب هم میتوان خواند.

 در تواریخ از زند بند های روحانیون با انگلیس ها به ویژه خاندان ( استخاره چی) اسناد فراوان موجود است، چون توطئه گری و کذبیت عادت ذاتی و پیشه همیشگی نه تنها خانواده پیر ها و دیگر سادات بلکه همه مذهبیون است که ذکر آن در این نوشته ای کوتاه تکرار مکررات خواهد بود، و ما توجه خوانندگان را به تاریخ های قابل دسترس مانند "افغانستان در مسیر تاریخ" و "افغانستان در پنج قرن اخیر" و آثار شادروان کهزاد و عبدالحی حبیبی جلب میداریم. همین طور تاریخ شهادت می دهد که سردار محمد داود به وسیله کسانی ترور گردیده که در گرفتن قدرت، داود را یاری رسانده بودند. یا مثلأ داکترنجیب الله که در پسانها پس از آن که به قدرت رسید چون یک قامت ملی رشد نمود و قد برافراشت، دیده شدکه چگونه به وسیلۀ همرزمان خاینش که در اطراف او حلقه زده بودند و دست به دامن راستی های که سوابق تاریخی خدمت به اجانب داشتند، به بهانه ملیت و زبان و قوم قبیله پناه بردند تا سرانجام موجبات به دار آویختن نجیب را فراهم آوردند، اما جالب اینست که همین عناصر بازهم با تمام وقاحت و پرروی به نام های مختلف جمع آمدند که خدمت به مردم نمایند که تا باشد که چه کسانی دیگری را به دار ها رهنمون شوند.

 این نکته را باید در نظر داشت که شخصیت ملی از بطن مادر زاده نمی شود، فرد، فراز و نشیب های زیادی را بایست بگذراند تا به پختگی و قابلیت های شخصیت ملی شدن نایل آید. اینجا عرض فقط روی شخصیت های ملی مطرح در رهبری سیاسی است. که تصور نشود که ما شخصیت های ملی در عرصه فرهنگ و وسایر عرصه ها، اندکی داریم، نه تاریخ کشور ما از شخصیت ملی فرهنگی که بدبختانه ازکمترین ایشان نام برده می شود، زرین کوب است.

بهر حال حرف روی این بودکه، چپی ها که ریزرف های اتحادشوروی در سالیان دراز در افغانستان به شمار می آمدند موفق می شوند داود را نابود نمایند. در حین وقوع این واقعه، غرب هم ریزرف های خویش را داشت، همانگونه گفتیم دست زیر زنخ ننشسته بودند. همینکه ریزرف های شوروی قدرت راماهرانه غضب می کنند. انگلیس که گفتیم ریزرف های خود را از چند قرن بدینسو در افغانستان داشت، فوری در مقابله با روس، متوجه ریزرف های خود که ازسالهای قبل اظهار امادگی خدمت به شرط رسیدن به قدرت را نموده بودند، می شود، این ریزرف ها از جمله و بگونه مثال، یا مشت نمونهء خروار عبارت بودند:

 برهان الدین ربانی:

 در مورد آقای ربانی گفته شد که در زمان داود خان که رژیم وی اسلامی بود و هیچگونه مسله الحاد هم نمی توانست مطرح باشد، برای رسیدن به قدرت خود را به دامن پاکستان انداخته بود. جناب، و ـ منیب که دیپلوم دعوت و ارشاد را از انستیتوت عالی امام ابو حنیفه پشاور اخذ ونویسنده و مترجم در مجله الموقف پشاور و مدیر مسول اداری مجله منبع الجهاد پشاور بوده، در باره ربانی می نویسد:

« او ( ربانی ) در سال 1353 ش در حالیکه رژیم داود برنامه دستگیری او را صادر کرده بود به همکاری محصلین از کشور موفق به فرار گردیده به پاکستان پناهنده شد، بعدأ مدتی به عربستان سعودی رفت در اوایل سال 1357 دو باره وارد پاکستان شده و به حیث رهبر جمعیت اسلامی نقش مهم و کلیدی در جهاد اسلامی علیه قوای متجاوز روسی ایفا نمود.

جمعیت اسلامی مدعی حاکمیت نظام سیاسی اسلام بر اساس معیار های بین المللی و اصول خلفای راشدین بوده است و با سازمانهای جهانی اسلام در مصر، ترکیه، پاکستان و کشور های عربی در طول جهاد روابط دوستانه داشته است و کمک های سازمانهای اسلامی، کشور های اسلامی و غیر اسلامی را در مقابله با قوای روسی در یافت کرده است. سازمان مذکور را حکومت پاکستان، ایالات متحده، بریتانیا، چین، مصر، لیبیا، و سایر کشور ها و سازمانهای ضد روسی همکاری و کمک نظامی و مالی می نمودند. مجاهدین آن هم مانند سایر مجاهدین افغان از آزادی کامل در داخل پاکستان بهره مند بودند، نظامیان پاکستانی اسلحه و مهمات کافی در اختیار ان قرار می دادند....

مجاهدین جمعیت مانند سایر مجاهدین از مناطق دور و نزدیک جهت کسب تعلیمات نظامی و اخذ سهمیه نظامی وارد پاکستان می گردیدند و بعد از مدتی با اسلحه وارد شده توسط نظامیان پاکستانی مسلح گردیده دوبار راه پر مشقت را در پیش می گرفتند. » 21

گلبدین حکمتیار:

 گلبدین حکمتیار از جهاد اسلامی یکی از رهبران شهیر جهادی بود، او در سال 1351 ش در عهد ریاست جمهوری محمد داود مدت پیشتر از یک سال محبوس گردید و در سال 1353 ش وقتی رژیم داود عزم گرفتاری او را نمود به اطراف جنوبی کشور فرار نموده بعدأ به پاکستان پناهنده گردید و در مهمانی سازمان جماعت اسلامی پاکستان به سر می برد، او از همانوقت با حکومت ذوالفقار علی بوتو معرفی گردید و حمایت او را در مقابل رژیم چپی داود بدست آورد.... ایالات متحده امریکا بخش عمده کمک های نظامی و مالی مجاهدین را به عهده داشت که توسط کشور های سعودی عرب، مصر، خلیج و پاکستان به شکل غیر مستقیم به حزب اسلامی رسانیده می شد.»22

 بدین گونه همه رهبران (هفت پشاور) و (هشت تهران) را میتوان به حساب آورد که اگر به سوانح هر کدام از این ها پرداخته شود به وضاحت پیدا می گردد که همه اینان اجنت های انگلیس و عرب وپاکستان بوده اند. چنانکه دیدم پس از کودتا حزب خلق طرفدار شوروی همه این اجنت ها در پاکستان { نزد رنجیت سنگ دهه 18 میلادی} روی می آورند و به فرمان اربابان امریکایی و پاکستانی خویش جهت رسیدن به قدرت گردن می نهند و در پی ویرانی و بفروش رساندن خاک و وطن خویش می بر آیند. چنانکه اقای و منیب در کتاب جریانات تاریخی افغانستان که خود شاهد ماجرا ها بوده می نویسد: « افغانهای مجاهد در کورسهای خصوصی پاکستان دستور می گرفتند، مکاتب را آتش زنند، پلها را، فابریکه ها، مکاتب، پایه های برق و تلفون، بند ها، و سایرعمارات دولتی و ملی را باید تخریب گردد، هر چه از ممتلکات ملی و دولتی را در یابند آزادانه چپاول نموده و به حیث مال غنیمت شمرده تقسیم نمایند. بدین قسم از همان آغاز جهاد دشمنان دوست صفت به افغانها ی مجاهد روحیه تخریب وطن را تلقین می نمودند. » 23

و بدینگونه ملاحظه می شود که تجاوز به ناموس و شرف وطن به وسیله عساکر پاکستانی صورت نگرفته و افغانهای مجاهد بوده که تجاوز نموده اند.

چنانکه قبلأ اشاره رفت، امروز هم صداها بلند است که امریکا بر افغانستان تجاوز کرده و حکومت دست نشانده خود را به قدرت آورده است. اگر گفته شود که امریکا و انگلیس به عراق تجاوز نموده و این صدا از حنجره یک عراقی بیرون میاید بدون شک مانند آفتاب روشن و انکار ناپذیر است. اما اگر افغان چنین یک ادعای مینماید. تاریخ حق دارد که بر ریش آن بخندد زیرا توضیح گردید که امریکا برای دعوت خود، رضایت "دولت افغانی تشکیل شده بر اساس موافتنامه های بن" و ارکانهای صاحب صلاحیت یعنی اکثریت تنظیم های مجاهدین را کسب نمود. هر انسان بالغ و یا کسی که حداقل سن بیست سال داشته باشد می داند که کی ها بودند که با بدرقه طیارات امریکایی لنگ لنگان در حالیکه گروه وسیع از پیروانش بدنبال بود از دروازه شمالی کابل وارد شهر کابل می گردیدند، و کی بود که هنگام بمباران شهر و نواحی کابل از غوندی های پنجشیر با خوشی و شعف بسیار می گفت که « نه نه طیارات امریکایی مواضع را درست بمباران می کند و به هیچیک از غیر نظامیان آسیب وارده نشده است » این صدا ها در رسانه های گروهی از جمله بی بی سی ثبت است و از آن نمی شود انکار کرد. مگر نه اینست که نیروهای امریکایی پس ازتوافق با افغانها در مبارزه بر ضد القاعده و طالبان وارد افغانستان شده اند.

این که این مسله چقدر ضرورت بود حرفی دیگر است، اما ادعای تجاوز سخنی دیگری. آمدن قوای امریکا و آیساف به افغانستان و نجات مردم از شر طالبان همانند دعوت قوای شوروی به منظور نجات افغان ها از شر فاشیزم امینی ها می تواند باشد. اما با یک تفاوت که طالبان ساخته و پرداختۀ خود امریکا بود و به دستور امریکا و انگلیس وارد صحنه شدند و تا به امروز هم به حیث سپاه مزدور امریکا عمل می نمایند، چنانکه القایده نیز سپاه سی آی ای می باشد. این خود بحث دیگریست. اما سخن ما بالای این است که در افغانستان تجاوز صورت نگرفته است. انگلیس، روس و امریکا به دعوت افغانهای مزدور دست به کار شدند. یا پاکستان قادر نبوده است که مستقیمأ به افغانستان تجاوز کند، افغانها خود به دامن پاکستان و ایران آویزان شدند که شرایط برآورده شدن نیات خویشتن و پاکستانی ها و ایرانی ها را بر آورده سازند، و چنانکه گفته شد مشتری مقصر نیست قصور را باید از فروشنده دانست. فروشنده ء ناموس، شرف، عزت، خاک، به بهای رسیدن به مقاصد شخصی، سیاسی، گروهی و قومی ومحلی.

اینجا لازم می آید که روی یک مقوله ء دیگر نیز بایست مکث نمود. و آن مقوله شخصیت ملی است.

این مقوله نیز بی ربط به تعریف و تفسیر تجاوز به ویژه تجاوز بر منافع و مصالح ملی نیست.

 در پرتوی تفسیر مقوله شخصیت ملی قصد بر این است تا شناخت حد اقل از ملت پیدا شود.

 شخصیت ملی به فردی اطلاق می شود که طرف تایید همه ملت باشد، یعنی ملت در مجموع این شخصیت یا فرد را بپذیرفته باشد، در اتکا به این تعریف، آیا ملت افغانستان اگر از دور ها صرف نظر نمایم در سه قرن اخیر در عرصه سیاسی، شخصیت ملی داشته است؟ منظور از فردی است که مورد تایید عام ملت باشد ؟ در بالا اعلیحضرت امان الله خان را به حیث شخصیت ملی یاد نمودیم آیا اعلیحضرت مذکور از سوی ملت مورد تایید بود ؟ متکی بر اسناد بی شمار تاریخی پاسخ منفی است. نه تنها که مورد تایید نبود بلکه بخشی از ملت که یوغ بندگی و بردگی مذهب و مذهبیون بر گردن انداخته بودند بر علیه او بر خاسته و او را به انواع قصور محکوم نمودند.پس اگر چنین است اکنون باید به این پرسش پاسخ داد که نخست بطور مثال امان الله خان را چگونه یک شخصیت باید گفت، اگر ملی بگویم که همین ملت که احکام اسارتبار بار مذهب را نسبت به آزادی های انسانی ترجیع میداند بر علیه او قیام نموده اند. که در این صورت دادن صفت ملی به امان الله خان در حقیقت بخشی بزرگ ازملت را محکوم نموده ایم. چون که ملت در برابر او قرار داشت و بر ضد او ایستاده بود.

و اینگونه مثالهای زیاد در تاریخ کشور ما وجود دارد. پس کی مقصر است ملتی که با او ستیزیده و یا شخصیت های مانند امان الله خان؟

به نظر می آید به اشخاصی که هدف جز خدمت به ملت نداشته اند، و جز به رفاه و ازادی ملت اندیشه دیگر ومقصودی دال بر منافع شخصی و گروهی و یا قومی و قبلیه ء نداشته اند، این ها را ملی باید گفت.

 در این صورت است که مرز میان شخصیتی که به ملت می اندیشد و ملت که در خط نفی خدمتگذاران خویش قرار داشته و فاقد تشخیص سیاه از سفید است کشیده می شود.

 با این وصف، با تاسف باید گفت که کمتر اتفاق افتاده است که ملت یا جامعه مقصر نشان داده شود، همیشه جامعه مورد ستایش قرار گرفته، همیشه از جامعه اوصاف به عمل آمده که هرگز شایسته آن نبوده است. و انتقاد از جامعه و محکوم کردن ملت گناه کبیره شناخته شده است. در حالیکه ریشه همه بدبختی های یک ملت بدست خود آن ملت آبیاری گردیده و یا میگردد. وقتی ملتی اگر نخواسته باشد که طوق بندگی به گردنش انداخته شود، هیچ نیروی نمی تواند بیاندازد و انها را را بنده بسازد. بگفته لئو تولستوی آزادگی و بندگی در دست خود مان است. لئو تولستوی در نامه ای که به یک نفر هندی در سال 1908 میلادی نوشته می نویسد:

«... یک شرکت تجارتی یک ملت دویست میلیونی را بنده و غلام خود ساخته است. اگر این سخن را به آدمی بگوئی که سابقه ذهنی ندارد باور نخواهد کرد و هرگز معنی آنرا نخواهد فهمید. چطور ممکن است که هزار نفر آدمهائی که نه تنها پهلوان نیستند بلکه میتوان گفت مردمی ضعیف و عامی هستند دویست میلیون موجود نیرومند و با هوش و با استعداد و قابل را که به آزادی علاقمند هستند اسیر و بنده ء خود ساخته باشند. آیا این ارقام و اعداد نمی رساند که این انگلیسها نیستند که هندی ها را اسیر و غلام خود ساخته اند بلکه در واقع خود هندی ها هستند.

هندی ها البته از اینکه اسیر و بنده شده اند شکایت دارند ولی این درست حکم آن را دارد که اشخاص مست شکایت داشته باشند که اسیر شراب فروشهائی شده اند که در میان آنها زیست می کنند. اگر به آنها بگوئید که خوب است دیگر الکلیات ننوشید جواب خواهند داد که چنان بدان خو گرفته ایم که دیگر برایمان امکان پذیر نیست از نوشیدن الکل صرف نظر کنیم و حتی کم کم الکل برای تقویت مزاج و حفظ نیروی ما ضرورت حاصل نموده است. آیا احوال این دویست میلیون آدمی که سر باطاعت دویست هزار ( و چند صد نفر اشخاص دیگر از هموطنان خود و یا بیگانگان دیگر ) فرود آورده اند حالت همین آدم های مست و شرابخواره نیست ؟ » 24

 نامه تولستوی عین واقعیت است که امروز مخاطب آن میتواند جامعۀ ما باشد. با درک این واقعیت اگر بازهم دلقکان پست فرهنگ از جامعه ستایشهایی به عمل می آورند که ملت فاقد آن است و صدای همرنگی با چنین یک جامعه را با غرور کاذب بلند میدارند، باید تعجب کرد؟ بدون شک باید گفت که مداحان ملت خواه کاذب اند. یا کاذب اند و یا جاهل. اگز جاهلانه مداحی می کنند. تقصیر ندارند چون خود متعلق به یک جامعۀ عقب مانده و بی سواد اند و بی خبر اند. اگر کاذبانه مداحی می کنند باید گفت که برای رسیدن به منافع شخصی خود می کنند. اما در هر صورت کاذبانه مداحی کردن خیانت نه تنها به خود که به جامعه و مردم خویش می نمایند که با یک جامعه فرسوده از لحاظ اندیشه و اراده همرنگی نشان میدهند.

جان استوارت میل به نقل از کتاب ( آزادی و آزادی خواهان ) تالیف چارل اسپرادینگ می گوید:

 « امروز همینقدر که آدمی همرنگ جماعت نباشد و از مطیع بودن به عادات و رسوم و محترم شمردن آنها بخود نبالد خدمتی به جامعه انجام داده است. عقیده مردم در حق امور و در باره اشخاص بقدری استبداد آمیز است که کافی است کسی همرنگ جماعت نباشد تا او را خاین و جنایتکار بشناسند و لهذا برای درهم پاشیدن چنین سد استبدادی لازم است که اشخاص از همرنگی با جماعت بپرهیزند و به اصطلاح اکسانتریک ( خارج المرکز) باشند، یعنی کار و رفتار و فکر شان شبیه با مردم نباشد و بدانند که همرنگ جماعت نبودن با شجاعت اخلاقی وشهامت روحی توأم و همرکاب است و در هر جامعه هر قدر شمارهء اشخاص نارنگ بیشتر باشد نبوغ و نیروی معنوی و شهامت اخلاقی در محیط و در آن جامعه زیاد تر خواهد بود. امروز بزرگترین خطری که دوره و زمان ما را تهدید می کند همانا قلت اشخاصی است که جرئت و شهامت همرنگ نبودن با جماعت را ندارند. » 25

متأسفانه واقعأ چنین است، کمتر واقع شده است که از مردم نکوهش به عمل آید، جامعه مقصر خوانده شود، ملتی که عنان بدبختی و خوشبختی را خود بدست دارد و خود علت و معلول بندگی و ازادگی ها به شمار می آید، موارد غفلت و بی مایه گی هایش اشکار گردد، مثل؛ جهل، ترس، بنده منشی، چابلوسی، ودم غنیمت شمردن. علی دشتی مانند اندکی دیگر از فرهیختگان ادب و فرهنگ ایران در پسینه سالها وقتی معتقد می گردد که عامل بدبختی ها متداوم جامعه و ملت ایران، خود مردم ایران است که فرهنگ و سیطره اعراب را قبول نمودند، چه خوب ایرانیان را در برابر اعراب انتقاد می نماید و می گوید:

« ایرانیان شکست خورد، متوالیأ شکست خورد، در قادسیه و همدان شکست خورد، بطور ننگین و درد ناکی شکست خورد، شکستی که استیلای اسکندر و ایلغار مغول در جنب آن کمرنگ است، ایران شهر به شهر و ایالت به ایالت تسلیم گردید و ناگزیر شد یا اسلام بیاورد ( تسلیم شدن م ) و یا در کمال خواری و فروتنی جزیه بدهد. گروهی برای فرار از جزیه مسلمان شدند ( خود را تسلیم کردن م ). ایرانیان مطابق شیوه ملی خود در مقام نزدیک شدن به قوم فاتح بر آمدند و از در اطاعت و خدمت وارد شدند. هوش و فکر و معلومات خود را در اختیار ارباب جدید خود گذاشتند زبان آنها را آموختند و آداب آنها را فرا گرفتند، لغات قوم فاتح را تدوین و صرف و نحو آن را درست کردند و برای این که فاتحان آنان را به بازی بگیرند از هیچ گونه اظهار انقیاد و فروتنی خود داری نکردند. در مسلمانی از خود عربها پیشی گرفتند و حتی در مقام تحقیر دین و عادات گذشته خود بر آمدند و به همان نسبت در بالا بردن شأن عرب و بزرگان عرب تلاش کردند و اصل شرف و جوانمردی و مایه سیادت و بزرگواری را همه در عرب یافتند. هر شعر بدوی و هر مثل جاهلانه و هر جمله بی سروته اعراب جاهلیت نمونه حکمت و چکیده معرفت و اصل زندگانی شناخته شد ( خواننده که ذهن تنبل و کور نداشته باشد میداند که منظور از شعر و مثل جاهلانه وجمله ء بی سر وته که چکیده معرفت و نمونه حکمت و اصل زندگانی شده است چیست. م) به این که مولای فلان قبیله و کاسه لیس فلان امیر باشند اکتفا کردند. افتخار کردند که عرب دختر شان را بگیرد و مباهات می کردند که نام عربی بر خود گذارند. فکر و معرفت آنان در فقه و حدیث و کلام و ادب عرب بکار افتاد و هفتاد در صد معارف اسلامی را ببار آوردند. در بادی امر از ترس مسلمان شدند، و پس از دو سه نسل در مسلمانی از عربهای مسلمان نیز جلو افتادند. » 26

عین نکوهشی را که شادروان علی دشتی به آدرس مردم ایران نوشته است صد برابر پیشتر متوجه مردم افغانستان نیز است، با این تفاوت که مردم افغانستان در برخی مناطق پنجصد سال در برابر تجاوز اعراب مقاومت نمودند. اما وقتی بنا به خیانت ها مجبور می شوند که تسلیم اعراب شوند یعنی مسلمان شوند بعد از چند ی واقعأ صدبرابر بیشتر از مردمان پارس که فقط بیست سال مقاومت کرده بودند به اعراب متجاوز وابسته می کردند. اگر ایرانیان بر خود نام عربی می گذارند، افغانها صد کام جلو تر افتاده در نام های خود، خویش را غلام اعراب خطاب می کنند مانند غلام عمر، عبدالخالد، خادم علی، عثمان قل و غیره. و هرگز نمی خواهند حتی بدانند که چگونه زنان و دختران سرزمین شان را اعراب به هزارها هزار به کنیز و غلامی بردند و در هنگام حمله و ایلغار بر سر زمین های شان چگونه اعراب وحشیانه به ناموس وشرف ملت شان تجاوز می کردند. هرگز نمی خواهند بدانند که چگونه اعراب دسته دسته سر از تن پدران و برادران شان جدا می نمودند و بسیار وفجایع دیگر که بازگوی همه آن فجایع و شقاوت ها بر مردم افغانستان لازمه صد دیوان کتاب است که باید نوشت. اما جالب این است که اگر امروز آن جنایات گفته شود و یا کسی جرئت بکند که بگوید آنان که به غلامی اعراب شهادت خوانده و داده اند سگالیده و ناسگالیده بپا می خیزند تا از بردگی وبندگی و وابستگی خویش به آنچه که اعراب بالای شان به زور شمشیر قبولانده و این ها هم بدون در نظر داشت تاریخ مبارزات پدران، بدون آگاهی از دین فرهنگ و رستگاری های تاریخی شان، قبول نمودند دفاع نمایند.

 بیاید اندکی مردم خود را در طی این چند دهه اخیر بشناسیم.همیشه گفته شده است که مردم قهرمان، با شهامت و با غیرت افغانستان. همیشه این اوصاف از زبان کسانی بر می آمد و می آید که قصد ویژۀ برای نیات شخصی، سیاسی و یا گروهی خود داشته است. این مردم قهرمان هم بدون کوچکترین تفکر و اندیشه به خود بالیده اند. اما واقعیت چی است؟ واقعیت آنستکه، یکی آمد بروت های شان را تراشید ریش فرمایش داد و این مردم قهرمان و باشهامت و با غیرت چنان کردند. و دیگری آمد ریش های شان را تراشید و بروت رواج داد و این مردم قهرمان و باشهامت چنین کردند. ویکی آمد شلوار (تنبان ـ ایزار ) ها را منع کرد پطلون پوشاند و دیگری آمد پطلون ها را کشید و شلوار پوشاند. این مردم قهرمان، کشیدند و پوشیدند.

زن در یک جامعه یی به ویژه شرقی، ناموس آن جامعه به شمار می رود و وظیفه همه افراد آن جامعه است که در حفظ ودفاع عفت و شرف و آبروی زن به مثابهء ناموس جامعه غیرت بیاورند. اما همین زن را یک مدافع افغانی عرب در روی جاده می نشاند و به جرم اینکه بدون محرم شرعی از خانه برای خرید نان بیرون برآمده دره می زند؛ و هزار ها رهگذر از این مردم قهرمان و با شهامت و با غیرت افغانستان در حالیکه صدای شلاق وگریه زن را می شنوند و می بینند که چگونه ناموس جامعه بنا به دستور فرهنگ و آئین عرب توهین و تحقیر می شود بدون کوچکترین عکس العملی خاموشانه از محل رد می شوند، یا در میدان که یک زن را به جرم هرچه باشد یک زن را، آورده اند که به مرمی میزنند این مردم قهرمان به تماشای آن جمع میایند، حتی وقتی بازهم بنا به دستور فرهنگ عرب زنی را می خواهند سنگسار کنند همین مردم قهرمان است که سنگ می اندازند و صداقت خویش را به آئین عرب نشان میدهند و شوهر و یا پدر آن زن هرگز ننگ نمی آورد که ناموسش را در حلقه یی از مردان نا محرم تا به سینه به خاک فرو میکنند و چندین مرد نامحرم بر سر و صورت او سنگ می اندازد. سوال این است که چگونه مردی حاضر می شود که زن یا دختر خود را در ملای عام بیرون آورد که تا او را دیگران به سنگ بزنند. یا مثلأ مگر افراد همین جامعه نیست که دختران و کودکان هموطن خویش رامی ربایند تا اعضای بتن شان را به پاکستانی و عرب ها بفروشند، و یا دختران نوبالغ را در کشور های عربی و غیر عربی برای فساد بکشانند. یا مگر افراد همین جامعه نیست که در بدل دریافت پول هموطنان بی گناه خود رابا راکت و بم بسته اند و می بندند؟ یا مگر افراد همین جامعه نیست که در بدل دالر و کلدار و پوند سپاهیگری جنایتکار ترین افراد و عناصر را قبول کرده و می کنند؟. مگر افراد همین جامعه نیست که برای منافع شخصی خویش تریاک می کارند و و به سلامت بشریت خیانت روا می دارند ؟، خلاصه اینکه به ناموس وطن نمی اندیشند و قتل می کنند، کودک می دزد ند، ناموس مردم را بی عفت می سازند، ثروت های ملی را به غارت می برند و چه هایی دیگری است که نمی کنند. وعده ی که ازاین افعال خو د را مبرا می دانند و هستند. شعاری جز این ندارند که: { به خیر کس کار نداریم به ما شر مرسان }و این است آن اراده ایکه آنها دارند. اما واقعأ با شهامت و با غیرت هستند ولی در جغرافیایی خانواده خویش نه در جغرافیایی منافع عموم. واقعأ قهرمان هستند و دود از دماغ دشمن بر می کشند، اما وقتی که مزد خوب بگیرند و برایشان انگاه بی تفاوت است که دشمن کیست ؟، هموطنش یا انگلیس، روس، امریکایی و یا پاکستانی.و هچنان بی تفاوت است که از کی مزد خوب دریافت می کند از عرب، انگلیس، پاکستانی یا امریکایی.

آیا چنین اعمال از سوی انگلیس، روس و یا امریکایی ها با این وسعت روی داده است ؟، چرا شکنجۀ چند زندانی را در زندان کوانتانامو می نگریم واز شکنجه ای که از سوی افراد جامعه بر جامعه روا داشته می شود چشم می پوشیم، چرا دعوت انگلیس و روس و امریکایی ها را تجاوز نام می نهیم و اما تجاوزات هزار و چند صد ساله اعراب را به دیده قدر نگریسته دعوت به اجتهاد در راه خیر ملت وانمود می کنیم.

در همین زمینه باید گفت که پس از حمله اعراب بر افغانستان، دروغ بزرگ است اگر ما ادعادی آزادی و استقلال را داشته باشیم. ملت ما تا به امروز در بند اسارت مادی و معنوی اعراب به رضا و رغبت خویش به سر می برند. { جامعه از لحاظ تفکر خود در مجموع طالب و طالبی می اندیشد}.

 با بیان این مختصر دربارۀ 28 است روز به اصطلاح آزادی، باید گفت که اگر ادعا شود که اعلیحضرت امان الله خان موفق شد که به مردم آزادی کامل ببار آورد، باز هم دروغ بزرگ است. اعلیحضرت امان الله خان فقط توانست مهمانان دیر مانده را که ادعای غرامت زحمات و دعوت خویش داشتند و در راه حصول آن طالب امتیازات بودند، بیرون کشد و به خانه ء شان فرستد البته به زور شمشیر.

اما موفق نشد که آزادی را در جامعه به هدیه بیاورد، زیرا جامعه معنی آزادی را نمی دانست و ملت به اسارت عادت نموده بودند. در زمان شاه امان الله وقتی جامعه در برابر سوال آزادی و اسارت قرار می گیرند دیده شد که مردم از آزادی سر باز می زدند و به نفع اسارت، اعطای آزادی راکه از سوی اعیلضرت امان الله خان به مثابه قانون در آمده بود رد کردند و به جهاد علیه امان الله و قوانین آزادی بخش او پرداختند. مثلأ یک نمونه در این رابطه را در شورش منگل می خوانیم که: « این شورش که در آن علاوه بر افراد قبیله منگل، بعضی از سایر قبایل سمت جنوبی مثل احمد زایی، جاجی و سلیمان خیل هم شرکت داشتند در اوایل سال 1924 رخ داد و تا اخیر سال مذکور ادامه یافت. بنیان گذاران محلی آن ملا عبدالله معروف به ملای لنگ و همکار او ملا عبدالرشید بودند که برای تحریک مردم علیه شاه موضوع مذهبی بخصوص قانون جزاء را که تازه در محاکم در محرز تطبیق قرار گرفته بود، بهانه ساخته در حالی که در یک دست قرآن کریم و در دست دیگر قانون مذکور را گرفته بودند از مردم سوال می کردند که کدام یک را قبول دارند، طبعأ مردم وابستگی شان را به قرآن مجید اظهار می داشتند و آن گاه ملا یان مذکور آنان را به قیام علیه امان الله خان و بر نامه اصلاحات او دعوت می نمودند.» 27

وقتی بتاریخ مراجعه شود عوامل ضدیت با آزادی، با تحریک مذهبیون و واستقبال مردم از ضد آزادی به وضاحت پیدا است تا این که تراژیدی بر ضد آزادیخواهی امان الله خان به گفته صدیق فرهنگ با « شبخون توسط دسته ای از رهزنان جسور کهدامن و کوهستان صورت گرفت که توسط حبیب الله معروف با بچه سقاء رهبری می شد » 28

با این ملاحظات پیدا است که مردم افغانستان پس از حمله اعراب و قبول آئین و فرهنگ تازی، آزادی و استقلال خویش را از دست داده اند و معتاد به استبداد و اسارت گردیده اند، و هرگاهی که بوی شبحی بخاطر ازادی از این اسارت به مشام ها رسیده اهریمن چاهها کنده و دار ها بر پا ساخته است که بدبختانه با بیل و ریسمان مردم و بوسیله ی مردم و پشتیمانی مردم بوده است.

سوگوارانه باید گفت که در بر پایی این ماتم و اندوه نقش معلم و متکلم به مثابه گلهای سر سبد جامعه در درازنای تاریخ کشور ما برجسته بوده است. معلم بوده که واقعیت ها را خود نیاموخته و فرمایش ها را تدریس کرده و متکلم بوده که برای آنکه همرنگی با جامعه کرده باشد اگر حرفی زده و انتقاد کرده است صرف از عمیق کندن چاهها و بلند بودن دار ها گفته و بس، نه از نا انسانی بودن این عمل.

پس آزادی زمانی به سراغ مردم خواهد آمد که نخست بتوانند از غل و زنجیری که خود به سر و پای خویش آویخته اند خود را آزاد بسازند تا آنگاه با سر افراشته و کامهای استوار به تخریب دامهای که اجانب در بدام افگندن آنها چیده است اقدام نمایند. اصلاح نخست را باید از خویشتن آغاز کرد.

 

نتیجه:

در افغانستان نه انگلیس، نه روس و نه امریکا تجاوز کرده است. همۀ اینها به دعوت سران افاغنه داخل خاک ما شدند. متجاوزین حقیقی دعوت کنندگان اجانب هستند نه اجانب.

و من الخرد التوفیق

 

یادداشت: این نوشته با اختصار، دوباره به مناسبت 28 اسد به نشر سپرده شد.

 

 

پی نوشتها:

1 ـ تاریخ احمد شاهی، تالیف محمود الحسینی المنشی ابن ابراهیم الجامی، ص 409 ـ 410

2 ـ بالاحصار کابل، مولف احمد علی کهزاد، ص 366

3 ـ همانجا، ص 367

4 ـ همانجا، ص 393

5 ـ افغانستان در مسیر تاریخ، مولف میر غلام محمد غبار، ص 401

6 ـ بالاحصار کابل، ص 435 ـ436

7 ـ همانجا، ص 532

8 ـ همانجا، ص 605

9 ـ همانجا، ص 376

10 ـ همانجا، ص 438

11 ـ افغانستان در مسیر تاریخ، ص 447

12 ـ همانجا، ص 448 ـ 449

13 ـ همانجا، ص 451 ـ 452

14 ـ بالاحصار کابل، ص 469 ـ 471

15 افغانستان در مسیر تاریخ، ص 555

16 ـ پاکسازی برگه های از تاریخ، محمود نجفی، سایت اریایی

17 ـ سانسور کردمش (نویسنده)

18 سانسور کردمش ( نویسنده)

19 ـ اردو و سیاست، محمد نبی عظمی، ص 213 ـ 215 ـ 227

20 ـ افغانستان در پنج قرن اخیر، میر محمد صدیق فرهنگ، جلد اول، ص 515 ـ 537

21 ـ جریانات تاریخی افغانستان، مولف و ـ منیب، ص 203

22 ـ همانجا، ص 207

23 ـ همانجا، ص 140

24 ـ آزادگی و بندگی در دست خود مان است، لئوتولستوی، بقل از کتاب ازادی و حیثیث انسانی تالیف، سید محمد علی جمال زاد

25 ـ همانجا، ص 76 ـ 77

26ـ سیطرهء 1400 ساله اعراب بر افغانستان، تلیف مزدا، جلد اول ص 217، و 23 سال رسالت تالیف علی دشتی، ص 402 ـ 403

27 ـ افغانستان در پنج قرن اخیر، ص 514

28 ـ همانجا ـ، ص 524.

                                خاوران

لینک      نظرات ()      

افغانستان و مشکلات نو نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/۱۸

 

 


بست راهبرد آمریکا، تجزیه افغانستان
شنبه ، 16 اسد/مرداد 1389 ، 17:25
کیان بخشی
شاید افغانستان یکی از کشورهای باشد که ماموریت ناتو در آن ناموفق بوده است.
بیش از هشت سال است که جنگ در افغانستان ادامه دارد و ابعادش بجای محدود نامحدود میشود. مردم نمیدانند واقعا آمریکاها با همه امکانات موجود خویش در مقابل تروریزم و آدمکشان ناکام شده اند و یا هم سیاست های پشت پرده و استراتیژی های اقتصادی آمریکا در منطقه مطرح است؟
معضل افغانستان از حد داخلی آن فراتر رفته و مبدل به معضل منطقوی و جهانی شده است. تروریزم القاعده، سیاست های شیطانی همسایه ها و بلاخره نبود یک نظام متعهد و سالم در کشور دست به دست هم داده گِره های بیشتری را به گِره موجوده افزوده است. تغیر راهبردها در سیاست آمریکا نسبت به جنگ افغانستان نشان میدهد که آمریکا دارد به یک بن بست راهبرد جنگ در افغانستان رسیده است.
افغانستان به وضیعت جعرافیایی موجود طولانی ترین مرز را با پاکستان دارد و ثانیا این کشور از ظهور خود منحیث یک کشور مستقل در منطقه دست به مداخله در کشور ما زده و گروه های مزدور و مورد حمایت خویش را برای تضعیف دولت افغانستان حمایت نموده است. و همیشه سیاست یک نظام ضعیف و دست نشانده را در افغانستان دارد.همانگونه که سایت ویکی لکس اخیرآ دست به افشای اسراری زدکه همه را به تعجب واداشته است. پشتیبانی بی دریغ آنکشور از گروه های ترورستی و آدمکش نشان میدهد که پاکستان هیچ گاهی در تامین صلح در کشور صادق نبوده است و مستمراً در صدد تضعیف دولت مرکزی و ناامنی متداوم درکشور میباشد.
آمریکاییها حتی تا اکنون از عینک پاکستان به افغانستان نگاه میکنند . درحالیکه تامین صلح در کشور به همکاری صادقانه پاکستان نیاز است نه به مداخلات ماجراجویانه و شیطانی آن. معضله تاریخی و مرزی میان پاکستان و افغانستان همیشه کشور پاکستان را واداشته تا سیاست های دوگانه و شیطانی خود را ادامه دهد و در صدد آن باشد تا نظامی در کشور حاکم شود که تابع پاکستان باشد و ازسیاست های پاکستان در منطقه دفاع کند.
یکی ازمعضلات داخلی کشور ما در طول سه صد سال موجودیت نظام های مستبد و قبیله گرا بوده که همیشه خواسته اند تنها بالای مردم حکومت ظالمانه خویش را ادامه دهند. حالا که نظام مطلقه گرایی ازمیان رفته آنها در نظام های غیر مطلقه گرا نمی توانند به زندگی خود ادامه دهند. بناء داوام شان در بند کشیدن دیگران است.
این سیاست قوم گرایی و قبیله گرایی اکثریت کاذب آب انداختن به آسیاب بیگانه بوده است. این اکثریت کاذب که در مناطق جنوب کشور حضوردارند و در طول تاریخ با فرهنگ نوکرمنِشی بزرگ شده اند همیشه از آنطرف مرز دستور میگیرند و سیاست های بیگانه ها را در قالب مذهب و دین بالای تمام کشور تحمیل نموده اند.
سیاست های شیطانی پاکستان در کشور به هیچ وجه ختم نخواهد شد ،جنگ ادامه خواهد داشت و مردم ما کشته خواهند شد.
پاکستان به مرکز اصلی تروریزم در منطقه مبدل شده است ودر سیاست های کلان منطقوی و جهانی پاکستان یکی از کشور های بسیار موثر به غرب میباشد که ارزش آن نسبت به افغانستان بیشتر و بیشتر است .معلوم نیست که آیا راهبردهای منطقوی آمریکا ایجاب میکند که وضیعت را به همین گونه ادامه یابد ویا هم غرب باهمه سازو برگ نظامیش ناکام مانده است؟
اگر قرارباشد باهمین سیاست و تغیر راهبردها ادامه داده شود بدون آنکه به اصل قضیه نگاه شود،ممکن است هیچ راهبردی موثر در برقراری صلح و ختم جنگ نباشد.
اصرار برقبیله سالاری در داخل کشوراز یک سو و مداخلات مستمر پاکستان برای تحمیل یک نظام مزدور و تحت الحمایه اش ازسوی دیگر وثالثا راهبرد های ناموفق غرب درکشور، افغانستان را به سوی تجزیه پیش خواهد برد.
تروریزم،القاعده ،سیاست های شیطانی همسایه ها، وسیاست های قوم گرایی و قبیله سالاری در درون کشور هیچگاهی نمی تواند به یک افغانستان واحد فتوا دهد.
معلوم است که آخرین راهبردغرب همان خواهد بود که سفیر اسبق آمریکا در هند بیان داشته است.یعنی تجریه افغانستان.
افغانستان کنونی نمیتواند باسیاست های متضاد و متناقض داخلی منطقوی و جهانی به حیات خود ادامه دهد. نمیشود با معلول مبارزه کرد، باید علت را دریافت و ریشه و منشه اصلی معضل را دریافت کرد. این سیاست های ناهمگون داخلی منطقوی و جهانی باتوجه به منفت های کشورهای منطقه و جهان نمیتواند گِره ای را بازکند.
بن بست راهبرد منجر به تجریه افغانستان خواهد شد.اگر قطع جنگ، قطع مداخلات پاکستان، و ختم تروریزم در گروی تجزیه باشد بهتراست که به افغانستان واحد و مستقل خیالی پایان داده شود.
                    
                                                        کوکچه پرس                                              
لینک      نظرات ()      

وحید عمر و 8 صبح نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/۱۳

حید عمر در گفتگوی اختصاصی با روزنامه 8صبح: از تلویزیون امروز بوی آسیب و تشنج ملی می‌آمد

یکشنبه 10 سرطان 1389 ساعت 21:38 روزنامه 8صبح
نامه الکترونیک چاپ PDF

پرسش: بیشتر خبرنگاران از رویکرد جدید حکومت در برخورد با یک تلویزیون خصوصی احساس نگرانی می‌کنند. این نگرانی زمانی بیشتر شد که رییس جمهور رسما به رسانه‌ها هشدار داد. شما نگرانی خبرنگاران را چقدر بر حق می‌دانید و آیا کدام اقدام دیگری در برابر رسانه‌ها در کار است؟
پاسخ: در اینجا دو موضوع است؛ یکی نگرانی خبرنگاران و دیگری هشدار رییس جمهور. روی هر کدام از این دو موضوع جداجدا صبحت خواهم کرد. اول باور ما این نیست که آنچه در کابینه، هفته گذشته تصمیم گرفته شد، باعث نگرانی ژورنالیستان شده باشد. اتفاقا معلومات ما این است، از این‌که بیشتر باعث نگرانی شده باشد، استقبال هم شد. بعد از این که تصمیم کابینه مبنی بر بسته شدن یکی از تلویزیون‌ها و آنهم به جرم دامن زدن به اختلافات مذهبی و اهانت به یک مذهب در افغانستان، مطرح شد، کابینه افغانستان فکر کرد که این مساله یک مشکل امنیت ملی است. در افغانستان مذاهب چندین صد سال پهلوی هم زندگی کرده‌اند و ناحیه‌ای که ما کمتر متضرر بودیم در گذشته‌ها، موضوع همزیستی مسالمت‌آمیز میان مذاهب در افغانستان است. در صحبت‌های خصوصی که ما با نمایندگان رسانه‌ها داشتیم نیز این نگرانی از طرف رسانه‌ها جدا مطرح شد. حتا در کنفرانس مطبوعاتی از طرف خود رسانه‌ها در این مورد مطرح شد که شما (حکومت) چه می‌کنید.
کابینه افغانستان فکر کرد که این مساله خلاف امنیت ملی است و اما این‌که حال، منافع و مصالح ملی افغانستان تعریف دارد یا ندارد، بحث جداگانه است. اهانت به یک مذهب در افغانستان و توهین به یک بخشی از یک مملکت، فکر می‌کنم در هیچ کشور و هیچ دموکراسی که خواه هندوستان باشد و یا امریکا، یک تخطی رسانه‌ای پنداشته نمی‌شود. اگر در هرجایی هم چنین کاری می‌شد، تصمیمی از همین منوال حتما گرفته می‌شد.
تا جایی که هشدار رییس جمهور است، برعکس رییس جمهور هیچ هشداری به رسانه‌ها نداد. رییس جمهور در طول نه سال گذشته‌ای که متصدی امور این کشور بوده، یکی از افتخاراتی که دارد و واقعا از آن دفاع می‌کند، آزادی بیان و آزادی رسانه‌ها در افغانستان است. رشد آزادی بیان در افغانستان در طول هشت سال گذشته، در تاریخ دنیا و در مقطعی که صورت گرفته بی‌نظیر است. در هشت سال از وضعیتی که به قول شما دهن‌ها بسته بودند، قلم‌ها شکسته و اندیشه‌ها تعطیل بودند، امروز به وضعیتی رسیدیم که رسانه‌ها و حکومت تقریبا دارای قدرت همسان هستند. یعنی رسانه‌ها دارای قدرت فوق‌العاده زیاد هستند و می‌توانند اذهان عامه و حمایت مردمی را به هر نوعی که باشد، جلب بکنند. من فکر می‌کنم آنچه را که رییس جمهور در صحبت‌های خود در روز پنج شنبه هفته گذشته گفت، فقط مسایلی را که مربوط به امنیت ملی افغانستان می‌شد که ربطی به آزادی بیان ندارد، بیان داشت. مثلا توهین به مقدسات یک قوم یا یک قشری از مملکت یا توهین به هویت انسان‌ها در افغانستان و اهانت که تمامش از نقطه نظر قانون اساسی افغانستان و هم از نظر قانون رسانه‌ها جرم پنداشته می‌شود. این‌ها آزادی بیان نیستند و رییس جمهور تنها روی این نقطه‌ها اشاره کرد. روی این مساله نیز تمرکز داشت که انتقاد سازنده و انتقاد بالای حکومت و بالای رییس جمهور و هر افشاگری که رسانه‌ها به خاطر بهبود کار حکومت و دولت و در مجموع به خاطر نظام‌سازی و قانون‌سازی در افغانستان بکنند، ممانعتی وجود ندارد الا چیزی که در قانون اساسی و قانون رسانه‌های افغانستان مردود پنداشته شده که او اهانت به مقدسات و هویت و شخصیت‌هاست.
پرسش: آقای عمر شما از دستاورد حکومت در رشد رسانه‌ها یاد کردید، اما براساس گزارشی که دیده‌بان رسانه‌ها در موسسه نی انتشار داد، حکومت در خشونت علیه خبرنگاران، در مقام اول قرار دارد. حداقل 56 درصد خشونت‌ها در برابر خبرنگاران از سوی حکومت صورت گرفته است. آیا این مساله را هم به عنوان یک افتخار از سوی حکومت می‌خوانید؟
پاسخ: من قبل از مصاحبه هم به شما گفتم که این مساله نیازمند یک بحث آزاد است. یعنی بحث بی‌آلایش و صادقانه صورت گیرد. طبیعی است حدود آزادی زمانی به وجود می‌‌آید و زمانی هم از آن صحبت می‌شود که آزادی وجود داشته باشد. در افغانستان تا نه سال قبل حتا واژه آزادی وجود نداشت. از نه گذشته به این سو ما آزادی را به تدریج تجربه می‌کنیم و این مساله را هم می‌پذیریم که در نه سال گذشته با رشدی که مطبوعات داشته‌اند، ممکن نظام افغانستان این رشد را به شکلی که باید می‌پذیرفت، تا هنوز هم نپذیرفته است. یعنی برخورد با رسانه‌های آزاد در تمام نظام در افغانستان نهادینه نشده است. این یک سیر تدریجی است و رشد تدریجی می‌خواهد. اما با وجود آنهم شما وقتی که یک حالت را تصویر می‌کنید، با این حالت حتما باید مقایسه‌ای برخورد بکنید. یا با حالت ایده‌آلی که ما و شما متاسفانه در آن حالت نیستیم، مقایسه می‌کنید و یا با آن چیزی که ما داشتیم، مقایسه می‌کنید.
تا جایی که آسیب‌پذیری‌ها و مصوونیت در افغانستان مطرح است، می‌دانیم که خبرنگاران ما مصوونیت ندارند و آسیب‌پذیری زیادی دارند. ولی این مساله را هم می‌دانیم که پولیس ما نیز نسبت به هر کشور دیگر آسیب‌پذیرتر است. معلم ما، کلان ما، کودک ما، کارمند حکومت ما همه آسیب‌پذیر هستند. یک تعداد آسیب‌پذیری‌هایی وجود دارند، به خاطری که وضعیت در افغانستان وضعیت جنگ است. ولی بعضی جاهایی که محدودیت‌ها بالای کار خبرنگاران وضع شده و یا هم سرزنش شده و یا مورد اعمال خشونت قرار گرفته، کیس‌هایی‌اند که یکایک روی‌شان با خبرنگاران عزیز صحبت بکنیم. اما در مجموع، این تصویر، تصویر منفی نیست بلکه تصویر مثبتی است که متاسفانه بعضی کاستی‌ها در آن وجود دارد که به مرور زمان آن کاستی‌ها باید رفع شود.
پرسش: آقای عمر شما از اقدام شورای وزیران حمایت می‌کنید، نگرانی این است که چرا حکومت در برخورد با یک رسانه اقدام قانونی نکرده است؟ ما در قانون داریم که اگر جرمی اتفاق می‌افتد، پولیس، عامل جرم را بازداشت کند، سارنوالی تحقیق کند و محکمه هم در مورد آن حکم کند. اما دقیقا این سه کار را شورای وزیران در مورد یک رسانه انجام داده است. گذشته از این، ما قانون و شورای عالی رسانه‌ها داریم. بنابراین به جای این‌که شورای وزیران تصمیم گرفت، باید از مجرای قانونی اقدام می‌شد. بر فرض این‌که اقداماتی خلاف منافع ملی انجام شدند اما این اعمال از ناحیه یک رسانه بوده است.
پاسخ: من قتل عام سال 1994 یک کشور افریقایی به نام روندا را به خاطر شما می‌آورم. جنگی که بین هوتی‌ها و توتسی‌ها آغاز شد، فقط از یک رادیویی که از بلجیم تمویل می‌شد، آغاز شد. از یک رادیویی که پیوسته صدا می‌کرد فلان قوم که در اقلیت است، سال‌های سال بالای ما و شما حاکم بوده است و اقوام دیگری باید علیه آنان به پا بخیزند و قیام بکنند. هشت‌صد هزار رواندایی در مدت چهل روز قتل عام شدند و همسایه‌ها به جان همسایه‌ها ریختند و قوم و خویش به جان همدیگر افتادند. شما قدرت رسانه‌ها را دستکم نگیرید. رسانه‌ها یکی از قدرتمندترین ارکان یک نظام هستند. اما آنچه از طریق تلویزیون امروز مطرح می‌شد، متاسفانه در آن بویی از آسیب و تشنج ملی می‌آمد. کابینه افغانستان براساس قانون، عالی‌ترین مرجع تصمیم‌گیری است. و ما یک شورای امنیت ملی داریم و این شورا براساس قانون تشکیلات افغانستان، این صلاحیت را دارد تا در مسایلی که مربوط به امنیت افغانستان می‌شود، در قسمت آن‌ها تصمیم بگیرد. این بحث در شورای امنیت ملی شد و از آن به کابینه آمد که از دید ما این بحث خطرناکی هم بود.
پرسش: بیشتر خبرنگاران از این‌که رابطه‌ای برای تبادل اطلاعات میان رسانه‌ها و دفتر سخنگوی ریاست جمهوری وجود ندارد، شکایت دارند. خیلی از مسایلی که میان رسانه‌ها و حکومت به وجود می‌آید، شاید ناشی از سو تفاهم باشد. شما از زمانی که به عنوان سخنگوی رییس جمهور مشغول به کار شده‌اید، چقدر برای نزدیکی رسانه‌ها و حکومت تلاش کردید و فعلا وضعیت در چه سطحی است؟
پاسخ: اول این‌که ما معتقد به استقلال رسانه‌ها هستیم. معتقد به این هستیم که رسانه‌ها هر آن قدری که آزادی داشته باشند و به همان اندازه‌ای که تحت تاثیر حکومت یا کسان دیگری نباشند، به همان قدر به نفع نظام و به نفع جامعه در افغانستان است. از طرف دیگر این را هم می‌پذیریم که رسانه‌ها و حکومت روابط کاری نزدیکی باهم داشته باشند، بدون این‌که هیچ کدام بالای همدیگر تاثیرگذاری و تاثیرپذیری نداشته باشند.
تقریبا هفت و هشت ماه پیش که من به عنوان سخنگوی رییس جمهور تعیین شدم و حتا قبل از آن، یکی از ابتکاراتی که کردیم مرکز اطلاعات و رسانه‌های حکومت را بنیان گذاشتیم. گفتمان‌های بسیار خوبی هم با رسانه‌ها داشتیم و تلاش کردیم، چرا که هر آنقدر منبع معلومات حکومت به رسانه‌ها بیشتر شود، به همان اندازه دسترسی به معلومات، بیشتر و روابط کاری، تنظیم می‌شود. اما این مساله را هم می‌پذیریم مصروفیت‌هایی شاید وجود داشته که به همان اندازه‌ای که با رسانه‌ها می‌خواستیم از نزدیک کار بکنیم، به همان اندازه کار نکردیم. این مساله قابل جبران است.
ما امیدوار هستیم که بعد از این بیشتر با رسانه‌ها در تماس باشیم. من می‌توانم یک چیزی را به جدیت ادعا بکنم و آن این است از زمانی که ما آمدیم و مرکز رسانه‌ها را ساختیم، نسبت به هر زمان دیگر رابطه ما با مطبوعات بیشتر است. اما با این تفاوت که نسبت به هر زمان دیگر، این مدت پرچالش‌تر بود و نسبت به هر زمان دیگری، تقاضای رسانه‌ها نیز بیشتر بوده است. یعنی نسبت به پنج سال قبل که شما چند رسانه داشتید و امروز صدها رادیو و تلویزیون داریم. رسیدگی به تمام این‌ها مشکل است اما فکر می‌کنم که روابط ما با رسانه‌ها به مراتب بیشتر شده است.
پرسش: بیشتر رسانه‌هایی که میزگرد می‌گیرند، اعلام می‌کنند که آنان از سخنگویان رییس جمهور نیز درخواست کرده‌اند تا در میزگردهای‌شان شرکت داشته باشند، اما آنان تشریف نیاورده‌اند. ظاهرا همکاران شما در خیلی از میزها غایب هستند. گذشته از آن، شب‌ها به ایمیل‌های رسانه‌ها، اخباری از طالبان و آژانس باختر ارسال می‌شوند. ما بیشتر از بیست خبر از آژانس باختر نداریم در حالی که افزون از سی خبر از سوی طالبان ایمیل می‌شود. یعنی میزان اطلاع‌دهی حکومت در خیلی از زمینه‌ها به نظرتان ضعیف نیست؟
پاسخ: اول باید تفکیکی به وجود بیاوریم. یکی این است وقتی شما از یک منبع موثق خبر می‌فرستید و مسوولیت آن را می‌گیرید. ما خبری که به رسانه‌ها می‌فرستیم در برابر آن مسوولیت‌اش را می‌پذیریم. و دیگر این است کسی که پشت کامپیوتر خود نشسته باشد و روزانه دوصد خبر را بفرستد و هیچ گونه مسوولیت نگیرد. اگر شما خواستار این باشید: خبرهایی که طالبان می‌فرستند، ما می‌توانیم روزانه دو هزار خبر هم بفرستیم. این تفاوت کاملا مشهود است و قابل مقایسه نیست.
تا جایی که به موجودیت سخنگویان ریاست جمهوری در میزها مربوط است، فکر می‌کنم که از هر زمان دیگری، من رسانه‌ای هستم. اما به هر حال ما مشکل ظرفیتی خود را داریم. در افغانستان 22 یا 23 تلویزیون و حدود صد رادیو هستند که حداقل همه روزه برای ما درخواست می‌دهند. این‌ها بحث‌هایی دارند که همواره تلاش ما این بوده که برای این‌ها تفهیم بکنیم. در جایی که نیاز به سخنگوی رییس جمهور است، ما حاضر هستیم کسی را بفرستیم. اما در جای که نیاز به یک سخنگوی رییس جمهور نیست، پس لازم نیست در هر میزی که دایر می‌شود، من یا دو معاونم حضور داشته باشیم.
من فکر می‌کنم در رسانه‌ها، بحث‌ها و میزهای سیاسی نیز بیش از حد شده و در بعضی از موارد، بعضی از بحث‌ها بی‌مورد است و همچنین در بعضی بحث‌ها، عمدا هم شرکت نمی‌کنیم، چون با ما رابطه‌ای ندارد. اما تاجایی که نیاز به دسترسی به معلومات باشد، تمام تلاش خود را کردیم که رسانه‌ها صدای ما را حتما داشته باشند.

                                                                                 ٨ صبح

لینک      نظرات ()      

این است دوام ما نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/۱۱

  رهبران اقوام دیگر از کرزی فاصله می‌گیرند


مردی که به عنوان عالی‌ترین مقام اطلاعاتی رییس جمهور کرزی شش سال خدمت کرد، اینک مبارزه‌ای را به راه انداخته است تا به افغان‌ها هشدار بدهد که رهبر آن‌ها جنگ علیه طالبان را باخته و غیرمسوولانه در جستجوی معامله سیاسی با شورشیان است.

امرالله صالح طی ماه گذشته در سخنرانی‌هایش خطاب به گروه‌های کوچک در کابل و سراسر شمال افغانستان، باورش را تکرار کرده که تلاش کرزی در جهت گفتگو با شورشیان، یک اشتباه مرگبار و گامی به سوی جنگ داخلی است. او می‌گوید که این سیاست کرزی پیشرفت‌های اندکی را که در نه سال گذشته در زمینه‌های دموکراسی و حقوق زنان به دست آمده است را به مخاطره می‌اندازد.

آقای امرالله به یک اجتماع دانشجویان در کابل گفت: «اگر من صدایم را بلند نکنم، آن وقت ما به سوی یک بحران روان هستیم.»

این دیدگاه شماری رو به رشد از رهبران غیر پشتون است که زمانی به طور کامل در حکومت کرزی شریک بودند اما حالا احساس می‌کنند که با آن بیگانه شده‌اند. رهبران تاجک، هزاره و ازبک ابراز نگرانی کرده‌اند که آن‌ها توسط کرزی و تلاش‌های او برای انجام معامله صلح با برادران پشتون‌اش در جبهه شورشیان، به حاشیه رانده شده‌اند.

هشدارهای صالح در زمانی صورت می‌گیرد که ایالات متحده تلاش دارد موضع خود در مورد آشتی با طالبان را مشخص کند. در حالی که مقامات امریکایی از تیوری گفتگوها به رهبری دولت افغانستان حمایت کرده‌اند، تلاش‌های صلح حامد کرزی را که ظاهرا بدون مشارکت غربی‌ها صورت می‌گیرد، با نگرانی زیر نظر دارند. 

مارک سدویل، نماینده ملکی ناتو در افغانستان اخیرا هشدار داد «هر فرایند آشتی سیاسی باید واقعا ملی و جامع باشد. در غیر آن صورت ما به سادگی اساس مشکلات بعدی را می‌گذاریم که پدیدار خواهند شد. در این کشور زمانی که مشکلات بروز کند، منجر به خشونت می‌شود.»

با این حال، با افزایش هزینه‌های جنگ و تلفات، سیاست‌گذاران ایالات متحده به طور فزاینده‌ای دنبال راه‌های برون‌رفت می‌گردند و معامله تقسیم قدرت میان کرزی و طالبان ممکن است بهترین گزینه‌ای باشد که می‌توان به آن امید بست. یک مقام ارشد ناتو در کابل، صالح را یک فرد «عالی» توصیف کرد. اما این مقام گفت موضع تند صالح بر ضد مذاکرات، هیچ راهی را برای پایان دادن به جنگ طولانی مدت امریکا ارایه نمی‌دهد.

صالح، 38 ساله و تاجک، حرفه اطلاعاتی خود را در این دره خوش‌منظر در شمال کابل – پنجشیر- با کار برای چریک افسانه‌ای، فرمانده احمد شاه مسعود شروع کرد. او گفت که رقابت‌های قومی با پشتون‌ها، یا تمایل به تضعیف کرزی که از نظر او مردی شایسته و وطن‌پرست می‌باشد، باعث نشده است تا به مخالفت با این روند بپردازد.
 

در عوض، صالح گفت که او می‌خواهد به شیوه صلح‌آمیز، گروه‌های مردمی را سازماندهی کند تا دولت را برای اتخاذ موضع سخت‌تر علیه طالبان تحت فشار بگذارند و نشان دهند افغان‌های مخالف بازگشت به دوره طالبان، یک نیروی قوی هستند. صالح ماه گذشته از ریاست اداره امنیت ملی افغانستان پس از آن استعفا داد که به گفته‌ی خودش متوجه شد حامد کرزی دیگر به مشوره‌های او ارزش قایل نیست.
 

«طالبان به دروازه‌های کابل رسیده‌اند.» صالح گفت: «ما این حرکت را حتا اگر به بهای خون ما تمام شود، متوقف نخواهیم کرد.»
اقدام با دقت وحید عمر، سخنگوی ریاست جمهوری، از اظهار نظر درباره تحلیل صالح خودداری کرد. حکومت کرزی مصالحه را بالاترین اولویت خود قرار داده است و مقامات می‌گویند آنان با دقت عمل می‌کنند. کرزی رهبران طالبان را به گفتگو دعوت کرده اما گفته است که شورشیان باید قانون اساسی افغانستان را بپذیرند، دست از خشونت بردارند و ارتباط‌شان را با تروریست‌های خارجی پیش از پیوستن به جامعه، قطع کنند.

 

این شرایط، رهبران اقوام دیگر را قانع نمی‌سازد و شماری از آن‌ها که در گذشته از کرزی حمایت کرده اینک از رییس جمهور افغان بریده‌اند. برخی نگران آن هستند که معامله بین کرزی و طالبان ممکن است منجر به نوعی جنگ داخلی شود که پیش از تهاجم به رهبری امریکا به افغانستان در اواخر 2001، جریان داشت.
محمد محقق از رهبران هزاره و متحد پشین کرزی: «مسیر جدید سیاسی که کرزی انتخاب کرده نه تنها خود او را نابود می‌سازد، بلکه این کشور را نیز نابود خواهد ساخت.»
 

با کناره‌گیری صالح و انتقال بسم‌الله خان، یک تاجک دیگر، از فرماندهی‌اش به عنوان رییس ستاد کل ارتش به حیث وزیر داخله، منتقدین کرزی ناظر اوج‌گیری دیدگاه قوی ضدطالبان در درون دولت‌اند. بسیاری‌ها بر این عقیده‌اند که حضور بسم‌الله خان در موقعیت نظامی‌اش برای جنگ، به مراتب مهم‌تر از وزیر داخله بودنش است که ناظر پولیس می‌باشد.
 

«حالا تاجک‌ها، هزاره‌ها و ازبک‌ها شرکای حکومت کرزی نیستند، آن‌ها صرفا کارمند هستند.» صالح محمد ریگستانی، عضو تاجک پارلمان افغانستان از دره پنجشیر گفت: «کرزی می‌خواهد از آن‌ها به عنوان سمبول استفاده کند.»
 

صالح برای رساندن پیام خود، جوانان، دانشجویان تحصیل‌کرده و فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها را برگزیده است. او در نظر دارد از طریق آن‌ها گروه‌هایی را در سراسر کشور تشکیل دهد تا فشار سیاسی گروه‌های عامه را – علیه تلاش مصالحه کرزی با طالبان – سامان بدهد.
 

او می‌گوید اهدافش عاری از خشونت است و در نظر ندارد شکاف‌های قومی را عمیق‌تر سازد، اما می‌گوید آن‌ها باید برای شرایط بدتر آماده باشند. صالح در سال 2004 به ریاست امنیت ملی افغانستان برگزیده شد و در بین مقامات امریکایی به عنوان موثرترین و صادق‌ترین عضو کابینه افغانستان شهرت یافت.
از دیدگاه صالح، رویکرد کرزی از جنگ به سازش با طالبان، از ماه آگوست گذشته شروع شد.
 

صالح می‌گوید، پیامدهای انتخابات ریاست جمهوری که در آن کرزی پیروز شد اما به صورت گسترده متهم به تقلب انتخاباتی شد، یک توهین شخصی تلقی گردید.

صالح در مورد تغییر دیدگاه کرزی گفت: «این بسیار ناگهانی بود، این یک روند نبود، او فکر کرد که از دموکراسی و امریکایی‌ها صدمه دیده است. او احساس می‌کرد که باید با عزت پیروز شود.»

روابط متلاشی شده پس از انتخابات، زمانی که کرزی علیه مداخله غرب در امور حکومت‌اش تاخت و تهدید به پیوستن به طالبان کرد، روابط افغانستان با ایالات متحده مجدا سیر نزولی پیدا کرد. صالح می‌گوید کرزی معتقد است که ایالات متحده و ناتو نمی‌توانند در افغانستان پیروز شوند و به زودی این کشور را ترک خواهند کرد. به همین دلیل او در تلاش برای انجام معامله با طالبان، توجه خود را به پاکستان معطوف کرد که تصور می‌شود نفوذ قابل توجهی بالای عناصر شورشیان دارد.

                                                                    آریانیت

صالح: «ما در حال حرکت به سوی سازش هستیم، دموکراسی در بستر مرگ است.» او به یاد می‌آورد سخنان کرزی را که گفته بود: «من به همه چانس شکست دادن طالبان را داده‌ام. نه سال گذشت. کجاست این پیروزی؟»

صالح در سخنرانی‌های خود، وحشی‌گری طالبان را بازشماری می‌کند: غارت بس‌های حامل مسافران کارگر و اعدام، تکه تکه شدن مردان جوان به دو نیم با تبر، کشته شدن زنان و کودکان در مقابل خانواده‌های‌شان. گفتمان او به شدت ناقد پاکستان است.

صالح می‌گوید: «اگر طالبان برگردند، تمامی اهدافی که شما دارید از بین خواهد رفت.» او در جمع دانشجویان در زیر چادر در خارج خانه‌اش در کابل گفت: «من نمی‌خواهم دانشگاه‌های ما صرفا به خاطر معامله سیاسی بسته شود. اگر ما صدای‌مان را بلند نکنیم، درب دانشگاه‌ها بسته خواهد شد.»

صالح معتقد است که طالبان نمی‌خواهند از طریق معامله صلح‌آمیز، قدرت را تقسیم کنند، آن‌ها می‌خواهند مجددا اقتدار کامل را به دست گیرند. با وجود افزایش در شمار نیروهای نظامی ایالات متحده و راه‌اندازی عملیات‌های بزرگ توسط ناتو، او تخمین می‌زند که شورشیان اکنون کنترول بیش از 30 درصد افغانستان را در دست دارند. به گفته آقای صالح، رهبران طالبان - در حدود 200 نفر که بسیاری از آن‌ها در شهر کراچی پاکستان حضور دارند - توسط سازمان اطلاعاتی پاکستان تمویل، تسلیح و حفاظت می‌شوند. صالح گفت: «دایره داخلی کاملا تحت کنترل آن‌هاست.» پاکستان از مدت‌ها منکر پشتیبانی از طالبان است.

صالح افزود: حلقه دوم رهبری طالبان - حدود 1700 فرمانده میدان جنگ - بر نیروی رزمی 10،000 تا 30،000 نفره نظارت دارند که این بسته به فصل است. او گفت تحت فرماندهی سابق ناتو، جنرال استنلی مک کریستال، 700 نفر از این فرماندهان طالبان دستگیر و یا کشته شدند که باید توسط محصولات جدید جایگزین شوند.

صالح: «کارخانه تعطیل نیست، تولید جریان دارد.»




لینک      نظرات ()      

اقدام از نوع فاشیسم نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/٦


همه کسانی که در این ریاست مشغول وظیفه هستند حتما باید آشنا و مسلط به زبان پشتو باشند و ناگزیر هستند که از این فرمان اطاعت کنند، و گرنه با آنان برخورد جدی صورت خواهد گرفت

 

به گزارش بخش سیاسی شبکه اطلاع رسانی افغانستان ( afghanpaper )، محترم رحمت الله نبیل رئیس جدید امنیت ملی در یک اقدام جدید و مبتکرانه نام ریاست عمومی امنیت ملی را به لوی ریاست تغییر داد.

ایشان که بسیار علاقه مند است تا توانایی های خلاق خود را در زمینه مدیریتی از همین ابتدا به نمایش بگذارد، طی فرمانی به تمام کارگزاران و زیردستان خود، هشدار داده است که تمام نامه‌ها و سلسله‌ مراتب اداری این ریاست، پس از این باید به زبان پشتو نوشته شود، نه فارسی!

به معنی که همه کسانی که در این ریاست مشغول وظیفه هستند حتما باید آشنا و مسلط به زبان پشتو باشند و ناگزیر هستند که از این فرمان اطاعت کنند، و گرنه با آنان برخورد جدی صورت خواهد گرفت.

پیش از این، این ریاست به نام ریاست عمومی امنیت ملی و به دو زبان رسمی کشور، یعنی زبان فارسی و پشتو یاد می‌گردید ولی ظاهرا جناب نبیل معتقد است که تغییر نام این ریاست و تغییر زبان رسمی نامه های اداری این ارگان می تواند بسیار مفید واقع شده و در تامین امنیت و ثبات کشور بسیار تاثیر گذار باشد!

مثل اینکه کسی در این کشور نیست تا به جناب رئیس تازه به ریاست رسیده بگوید، تغییر نام یک نهاد دولتی و تغییر زبان نوشتاری نامه های اداری، چه دردی را دوا می نماید.

درست است که ایجاد تغییرات و بهبود وضعیت موجود، از عوامل بسیار مهم یک مدیریت صحیح می باشد ولی مشروط بر اینکه این تغییرات اساسی و زیربنایی باشد، نه سلیقه ای و فردی. آن هم با جانب داری از یک قوم خاص.

در 9 سال گذشته فساد اداری، ناکارآمدی و کارشکنی مسئولان، رشوت، عدم تخصص کارکنان دولتی، نداشتن کار مفید از کارکنان ساده گرفته تا مدیران کل و ... سبب شده تا وضعیت کشورمان بدین جا برسد و علت اصلی آن به نظر بسیاری از کارشناسان، همین سلیقه ای عمل نمودن مقامات بوده است.

اگر واقعا تغییر نام یک نهاد و سازمان و حتی وزارت و کشور سبب بهبود اوضاع می شود، بهتر نیست پیشنهاد تغییر نام افغانستان به پارلمان ارائه شود! این سوالی است که باید از جناب نبیل پرسیده شود. شاید ایشان همچنین معتقد باشد که این همه بدبختی مردم مربوط به نام افغانستان و یا حتی داشتن دو زبان رسمی در یک کشور می باشد ؟!

تا کنون در هیچ جای جهان دیده نشده است که مدیران به منظور بهبود در مدیریت ملی و برای رسیدن به اهداف ملی و برای بهتر کار کردن اجزای کاری یک ساختار و هماهنگی اجزای یک مدیریت در جهت کل ساختار، از تغییر نام کار خود را آغاز کرده باشند.

تغییر نام در یک مدیریت، و خلاصه کردن زبان نوشتاری در زبان پشتو در اداره ای که از همه اقوام در آن حضور دارند،یک حرکت بسیار سلیقه‌ای، فردی و در نهایت، کاری است که از جانب گروه ویژه ای طرح می شود و هیچ شاهکار مدیریتی ای محسوب نمی گردد.

جناب رئیس بهتر است به جای این قوم گرایی، ساختار مدیریتی با وجوه مشترک، توانایی‌های کارکردی، تجربیات افراد کارا و توانا و شایسته، هدف یگانه و ملی را به وجود آورد و آن را نوآوری مدیریتی بخواند.

بنیان نهادن چنین قوانینی سبب می گردد تا زمانیکه مدیران تغییر کنند، مدیر بعدی هم به سلیقه خود وارد عمل شود و شاید با تغییر رنگ دیوارها و یا تعویض مبلمان، نو آوری و ابتکار خود را نشان دهد.

مسئولان بلند پایه دولتی بدانند که یک مدیر، توانایی و خلاقیت خود را در مدیریت فعال به نمایش می‌گذارد، نه با تغییراتی که برخاسته از سلیقه‌ی فردی باشد. در ساختاری که هیچ‌گونه هدف ملی و واقعی وجود نداشته باشد و برخلاف، سلسله‌مراتب اداری با نام و نشان افراد و سلیقه‌ها گره خورده باشد، اوضاع از این هم که هست بدتر خواهد شد.

البته لازم به ذکر است که جناب نبیل از نزدیک رئیس جمهور کرزی می باشند و چند سال پیش به پاس خدمات ارزنده ایشان در بخش محافظت شورای ملی به رتبه ژنرال افتخاری نائل شده اند!

                                                                       افغان پیپر

لینک      نظرات ()      

بدخشی بزرګ بزرګتر از تصورها نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/٥

ضیا باری «بهاری»

 

ما بدخشی را از روی خط فکری اش می شناسیم، نه به نسبت قوم و تبارش

پاسخ به نوشتۀ آقای عنایت الله شهرانی در ارتباط به شخصیت زنده یاد محمد طاهر بدخشی:                                      

از مدتی بدین طرف نوشته های تبارجویانه و قومگرایانه ای بعضی از قلم بدستان و مقاله نویسانِ  میهن ما در سایت ها و تارنما های انترنیت توجه ام را به خود معطوف داشته بود؛ اما به سبب عدم علاقمندی به این مسایل و بویژه بخاطر وضعیت بحرانی و مصیبت بار کشور عزیزم افغانستان که سوگمندانه در حال حاضر از نظر حساسیت های قومی و تباری بیشتر از هر زمانی آسیب پذیر است به این یاوه سرایی ها و سخن پردازی های بی مفهوم و مبــتذل چندان اهمیتی قایل نشده و نمی خواستم که خویشتن را در این آشفته بازار سیاست بازان قبیله گرا مصروف بسازم. بازار به اصطلاح مبارزات قومی و تباری این افــراد، در این اواخر چنان گرم است که حتا بعضی از نخبگان و فرهنگیان کشور، با القاب داکـتر و انجنیر و پروفیسور نیز به جمع این آشوبگران پیوسته و بحیث سخنگویان اصلی، نه تنـها در پی هویت سازی و جعلکاری تاریخ کشور اند که حتا در صدد تغییر جغرافیایی منطقه نیز برآمده اند؛ نوشته های نفاق افگنانه در برخی سایتها و برنامه های مبتذل بعضی از تلویزیون ها گواه این مدعاست. یکی حدود و ثغوری قوم و تبار خویش را در سرزمین های مرو و خیوه و ماورای ارال جستجو می کند، دیگری از ایران و توران گز می کند و کسانی هم از پشتونستان بزرگ حرف می زنند. متآسفانه این بیماری تباه کن مثل طاعون در میان عده ای از تبارگرایان چنان شیوع یافته است کــه در انبیق لابراتوار های جامعه شناسی و انسان شناسی شان به جز از هویـت تراشی و تبارسازی دیگر چیزی را به آزمایش نمی گیرند. این در حالیست که در اثر جنگهای تحمیلی سه دهۀ اخیر، شالودۀ تمام پیوندهای اجتماعی (قومی، تباری، خانوادگی و...) هموطنان شریف ما در حال گسستن است.  

چندی پیش نوشته ای را به قلم جناب عنایت الله شهرانی زیر عنوان «ما بدخشانی ها هم بدخشی را می    شناسیم» در یکی از سایت ها به خوانش گرفتم، صادقانه باید اذعان نمود که انتظار نداشتم که از مغز متفکر یک «پروفیسور» چنین خامۀ مبــتذل و بی محتوا بیرون آمده و به این اندازه جعل کاری و دروغ پردازی در حق شخصیت های ملی و فرهنگی کشور از جمله زنده یاد محمد طاهر بدخشی بیرحمانه صورت بگیـــرد. آقای شهرانی در حالیکه خود در مورد ریشه های تباری مرحوم بدخشی جعلکاری نموده است، اما برخلاف، ظالمانه دیگران را به تقلب و خیانت متهم می نماید. در همین لحظه که این نامه را می نویسم کلام خوبی از نهرو بیادم آمد که زمانی به دخترش ایندرا گاندی، در نامه ای از زندان چنین نوشته بود: «بیشتر ما بسیار کوچک فکریم وعاقل نیستیم. آیا ما چه حق داریم آنقدر گستاخ باشیم که تصور کنیم که فقط ما از حقیقت کامل با خبریم و به این جهت گلوی همسایۀ خود را بفشاریم و او را از گفتنی حقیقتی که به آن معتقد است باز داریم؟ ممکن است که ما در بارۀ آن چه می گوییم حق داشته باشیم، اما ممکن هم است که همسایۀ ما نیز حق داشته باشد.»   

آقای شهرانی! وقتی که شما از تبار ترکی بدخشی حرف می زنید، پس نباید برآشفته شوید که دیگران از ریشه های دیگری تباری او نیز یاد می کنند. این یک واقعیت انکار ناپذیر است که نسب بدخشی نه تنها به تاجیکان و اوزبکان که حتا به دیگر اقوام افغانستان نیز می رسد؛ شاید محدود دوستانی اطلاع داشته باشند که مادرِ پدر بزرگ بدخشی از چترال بود. چسپیدن به مسایل قومی و زبانی به نفع خلق های زحمت کش افغانستان نیست، و این بحث های غیراکادیمیک انسان را خُرد می سازد. باز اگر شما می خواستید در مورد زنده یاد بدخشی چیزی بنویسید، باید به خویش و تبار بدخشی مراجعه می کردید، به نزدیکان بدخشی مراجعه می کردید و یا بسیار خوب می شد که منحیث یک «پژوهشگر» در باره خط فکری و اندیشه های بدخشی چیزی می نوشتید، در این مورد خود را زحمت داده تحقیق می کردید، تا بدینوسیله گوشه ای از حقایق را برای آگاهی نسل های بعدی به حافظه تاریخ می سپردید. شما با این عمل نادرست، در نقش های مختلف از قاضی گرفته تا سارنوال و تبارشناس و غیره تبارز کرده اید. گاهی کیسه های بدخشی را تلاشی نموده شناسنامه «تذکره» او را تفتیش می کنید، تا هویت تباریش را تثبیت کنید، زمانی به خصوصیات شخصی او تمسک می جویید و به زندگی شخصی او غرض دار می شوید، و باز به آزمایشگاه تبارشناسی خود رفته، می خواهید تبار انسان ها را از روی رنگ خون شان به آزمایش بگیرید؛ طوریکه در مقالۀ تان نوشته اید، که گویا یکی از حاضرین در مجلسی گفته باشد: "...آیا میران بدخشان تورک بودند یا تاجیک و محمد طاهر بدخشی از نگاه خون و زبان به کدام ملیت ارتباط دارد."

آقای شهرانی! البته تا هنوز در جایی دیده نشده است که ملیت انسان ها را از طریق خون شان شناسایی کنند، که شما با این کشف جدید می خواهید قوم و تبار انسان ها را از روی رنگ خون آنها شناسایی کنید!                                 

       اختلاف خلق بـــــــــــیدل در لباس افـــــتاده است    ورنه یکرنگ است خون در پیکر طاووس و زاغ        

خوانندگان محترم! آقای شهرانی در مقالۀ شان برای وارونه ساختن هویت تباری و اصل و نسب بدخشی از هر وسیلۀ استفاده سوء کرده اند، از نام شخصیت های با نفوذ ترکان شریف افغانستان، از مرحوم رحمانقل بای (زعیم قرغیزهای پامیر) از خوانین لقی در شمال و دیگران یاد نموده و حتا از نام فرزند بزرگ بدخشی زنده یاد بایقرا استفاده ابزاری نموده است. نکته دیگری که جناب شهرانی در نوشته خود بسیار به آن اشاره نموده است عبارت از لهجه ها و گویش های مختلف ترکتباران افغانستان است، تا بدینوسیله وانمود بسازد که بدخشی فقط ترک بود، « کسانی اصل و نسب او را تحریف نموده اند» بنأً از زبان های ترکی و اوزبکی و لهجه های گوناگون ترکتباران غیور افغانستان برای این مقصد دست آویز می سازد؛ که گویا زنده یاد بدخشی به زبان ها و لهجه های مختلف ترکی تسلط کامل داشته و با دوستان ترک و قرغیز خود به همین زبانها و لهجه ها صحبت می کرده است. چنانچه در بخش های از مقالۀ شان چنین دروغ پردازی نموده اند: «درین روز ها سیمین سال شهادت رهبرمدبر وسیایتمدارکشورمان ارواح شاد محمد طاهر بدخشی را دوستان   و پیروانش با نوشتن مقالات پرمحتوا درسایت ها تجلیل نمودند. چون زادگاه شهید سعید بدخشی و نگارنده بدخشان است. بناء فامیل های مان را بخوبی میشناختیم، و اتفاقاً هردو، دردو منطقه تورکی زبان آن ولایت چشم بدنیا کشوده بودیم .... در همین سالیکه پامیریان نمایش نقاشی داشتند، فصل زمستان بود،روزی مرحوم حاجی رحمانقل خان، خان پامیر بدفترم در پوهنتون کابل تیلفون کرد تا به نزدش در ریاست سرحدات و قبایل که باشگاه مهمانان پامیری ها بود بروم. چون در آن جا شدم گفت « طاهر جان » مرا به نان دعوت کرده با ید با من بخانه اش بروی، من بصورت قطع از رفتن معذرت خواستم ولی خان بسیار اصرار می ورزید،بالا خره به مرحوم بدخشی تیلفون کرد وی گفت که خوب است هر دو یتان بیا ئید. وقتیکه بخانهً شان رسیدیم شخص مرحوم بدخشی و یکنفر دیگر تشریف داشتند. در سابق وقتیکه با ارواح شاد بدخشی صحبت میکردیم وی به لحجهً [لهجه] اوزبکی ارگو چی ها و من به لحجهً [لهجه] تورکی اوزبکی خاشی ها با هم سخن میگفتیم، تورکی اوزبکی مرحوم بدخشی بخاطریکه ادیب بلند سویه بود بمراتب از تورکی اوزبکی من با سویه و ادیبانه بود.»    

آقای شهرانی! متأسفانه مرحوم بدخشی به زبان اوزبیکی حرف زده نمی توانست، چه رسد به آن که به زبان های «تورکی» و قرغیزی با کسی صحبت کرده باشد، و گذشته از آن زبان مادری بدخشی فارسی (دری) و زبان مادری پدر و پدر بزرگش نیز فارسی بود، وقتیکه بدخشی مکتب و مدرسه را به  زبان مادری خود ختم کرده باشد، در خانه و بیرون از خانه به فارسی صحبت کرده باشد و هیچ وقت زمینه آموزش و فراگیری زبان ترکی و یا اوزبیکی برایش فراهم نشده باشد؛  پس چگونه می توانست به زبان غیر مادری خود تکلم کند؟! همین حالا صد ها نفر از خویش و تبار و دوستان بدخشی، از جمله محترم الحاج محمد حسن برادر محمد طاهر بدخشی، شاهد و حاضر اند که آن زنده یاد به زبان اوزبیکی صحبت کرده نمی توانست، که اکثر آنها را شما از نزدیک می شناسید، پس چرا شما این حرف های دروغ و بی اساس را به نشر می رسانید، هدف و مقصد شما از این حرف های بیهوده چیست، که حتا به شادروان بدخشی نیز تهمت نموده و از شناسنامۀ «تذکره» او نیز به دروغ دست آویز ساخته و بحیث کارت هویت تباری، استفاده نا جایز نموده اید، چنانچه در قسمت از مقالۀ تان این اراجیف را چنین دنبال کرده اید: «...آنروز در اول به فارسی صحبت کرد ولی بعد از دو سه دقیقه با خان پامیر اندک اندک به لحجهً [لهجه]  قرغزی که آمیخته با تورکی اوزبکی بود صحبت نمود. من بشوخی به حضورش گفتم که بدخشی صاحب « تقلید کبک » چون بسیار دراک بود و بزودی پی می برد. شوخی مرا جدی گرفت و به اتاق دیگر تشریف بردو در آن اتاق ورقهً تذکره تابعیت افغانستان را باخود آورد، اول خودش با جهر خواند و بعد تذکره را بدستم داد که بخوانم، دیدم که در تذکره نوشته بود « محمد طاهر ولد محمد ذاکر ولد ملا محمد ناصر از ارگو در قوم اوزبیک »، من بحضورش عرض کردم که شوخی بود و نه از راستی بعدأ دانستم که موضوع را بخاطر خان پامیر جدی گرفته بود.»                                                                                                 

اما جناب شهرانی غافل از آن که خویش و تبار بدخشی در ارتباط به این دروغپردازی ها و یاوه سرایی ها بی تفاوت نه نشسته و خود را مکلف میدانند تا در این رابطه حقایق را قسمی که لازم است جهت آگاهی خوانندگان محترم برملا بسازند. چنانچه آقای عبدالهادی بدخشی برادر زاده بزرگ محمد طاهر بدخشی چندی پیش در واکنش به این دروغ پردازی های آقای شهرانی و بعضی از همفکران شان برایم گفتند: «... مدتی است که در ارتباط به اصل و نسب کاکایم [ محمد طاهر بدخشی] سخنان نادرست و غلط در بعضی از سایت ها به نشر رسیده است که کاملأ دور از واقعیت می باشد... باید جلو این گونه یاوه سرای های زیانبار هرچه زود تر گرفته شود... تذکره ام در نزدم موجود است و در آن به اساس تذکرۀ پدرم ملیتم تاجیک ثبت گردیده است. پدرم [مرحوم عبدالشکور] با کاکایم در شهر فیض آباد شناسنامه «تذکره» گرفته بودند که این اسناد در آرشیف ریاست احصائیۀ ولایت بدخشان و هم در وزارت داخله در کابل موجود است، نمیدانم چرا جناب شهرانی این حرف های غلط را به  نشر رسانده است ... پدرکلان های ما هم اوزبیک بودند و هم تاجیک، از نظر من وارد شدن به این بحث های قومی و تباری کاری  خوب نیست، اما وقتی می بینیم که در ارتباط به ریشه های قومی بزرگان خانوادۀ ما حرف های دروغ و ساختگی را چاپ می کنند ما ناگزیریم حقایق را طوری که است برملا ساخته و به اطلاع هموطنان خود برسانیم.»  

 در اینجا یک نکته را می خواهم اضافه نمایم که شناسنامۀ شادروان محمد طاهر بدخشی در دفتر ریاست احصائیه مرکزی ولایت بدخشان در شهر فیض آباد به شرح زیر ثبت است: اسم محمد طاهر ولد محمد ذاکر ولدیت محمد ناصر ــ  محل تولد گذر میرشکاران (محمد رحیم بای) ــ زبان مادری «مورنی ژبه» دری ــ عمر 39 ساله 1353 ه.ش ــ شغل در وزارت معارف ــ جلد 5، صفحه 84، نمبر 260. 

آقای شهرانی برای آن که ذهنیت ها را در رابطه به هویت تباری بدخشی دیگرگون کرده باشند، در نوشته های خود همیشه به منطقۀ ارگوی ولایت بدخشان (که اکثر مردمان آنجا اوزبیک تبار استند) سخت چسپیده اند که گویا بدخشی در منطقه ارگو به دنیا آمده است و پدر کلان های شان با سلطان حسین بایقرا عموزادگی داشته و حتا بدخشی با مرحوم غلام سرور دهقان کابلی «اودر زاده» می باشند. چنانچه در بخش از مقالۀ شان تصویر دلخواه خود را از بدخشی  چنین نقاشی نموده اند: «بلی مرحوم محمد طاهر بدخشی از تورکان اوزبیک ارگوی بدخشان است و اصلیت وی از اولادهً شاهان تیموری در بدخشان، و درقوم به شاخهً برلاس ارتباط دارد. محل حکومت پدر کلانهای بدخشی در منطقهً قلعهً ظفر قریب کشم در کنار رود کوکچه قرار داشت. ارتباط مرحوم محمد طاهر بدخشی با الحاج غلام سرور دهقان که شجرهً اش بدست من قرار دارد از همین درک رابطۀ فامیل ها میباشد، زیرا غلام سرور دهقان نواسهً میرزا الوغ بیگ مشهور است و با هم به اصطلاح کابلی ها « اودرزاده ها » بودند هم چنان ارواح شاد بدخشی اسم فرزندش را « بایقرآ گذاشته بود که سلطان حسین بایقرآ نیز از عمو زاده های پدر کلان های بدخشی میباشد که علاقمندی بدخشی را بنام او نشان میدهد.» 

عجب دروغ های شاخداری! نمیدانم آقای شهرانی این نسبت پیوند خویشاوندی مرحوم بدخشی را با اولادۀ تیمور گورگانی و شادروان حاجی سرور دهقان کابلی از کدام منبع بدست آورده و چگونه به تصویر کشیده اند که مثل دیگر نوشته های خود از آن ذکری نه نموده اند.

آقای شهرانی! ما بحیث خویشاوندان نزدیک بدخشی با اطمینان به شما گفته می توانیم که مرحوم بدخشی با زنده یاد دهقان کابلی کدام «اودر زادگی» نداشتند، اگر مرحوم دهقان کابلی با زنده یاد بدخشی «اودرزاده ها» می بودند با الحاج محمد حسن و محمد محسن برادران محمد طاهر بدخشی و یا با دیگر وابستگان نزدیک شان نیز خویش می بودند، که البته چنین نیست و این سخنان شما نیز کاملآ غلط و ساختگی است. البته طوری که زنده یاد بدخشی در شجرۀ خانوادگی خود درج نموده اند:  «میرزا رشید بیک مغل بیگی جد ششم یا هفتم [بدخشی] هم زمان به دوران امارت امیر یاری بیک در گذر میر شکاران شهر فیض آباد بدخشان و نواحی و اطراف آن، خم میر، سرغله، دشت سید بایی، زردیو و جرم مسکن گزین شدند»؛ اما در منطقه ارگو، که شما و بعضی از دوستان از روی بی اطلاعی و یا عمدأ، مرحوم بدخشی را به آن جا نسبت می دهید، تا زمان ازدواج دوم مرحوم محمد ذاکر خان هیچ کس از جمع خانوادۀ بزرگ «میرزا زاده ها» و خویشاوندان نزدیک شان در آنجا ها زندگانی نداشتند. بنأ منطقأ قابل پذیرش نمی باشد، که جناب شما به نسبت بعضی ریشه های تباری اجداد بدخشی، آن زنده یاد را با امیر تیمور گورگانی و یا سلطان حسین بایقرا پیوند عموزادگی می بندید، این کشف جدید شما نیز به فکاهی می ماند که  شادروان حاجی سرور دهقان کابلی را از جمله نواسه های میرزا الغ بیک شناسانده اید.آفرین به این هنرمندی!  

آقای شهرانی با این طرز دید و شیوه خاص تذکره نویسی و نامه نگاری خود تاریخ را مسخ نموده اند، جناب شان در حالیکه با این دروغپردازی ها هویت تباری بدخشی و دیگر شخصیت های ملی و تاریخی کشور را مثل گذشته مغرضانه تحریف نموده اند؛ اما برخلاف غیر منصفانه به راهروان و شاگردان آن زنده یاد چنین تهمت بسته اند: «دانسته نشد که چه اتفاق افتاد که یاران با وفای دوران حیات بدخشی،اکنون هویت اصلی او را جعل مینمایند. و از اینکه پیروان و شاگردان او به اصلیت آن شا دروان تقلب و خیانت می ورزند، پس مردم بیچارهً افغانستان از آن تقلب کاران چه توقع خدمت را داشته باشند، البته روی سخن به  بزرگان «سازا» که براه اصلی بدخشی روان هستند نیست... حیف و صد حیف که پیروان خود بدخشی که خود را پیرو خط بدخشی میگیرند در شجره و نسب او خیانت مینمایند و اینست مردی و وفاداری با همرزمان، از اینجاست که تاریخ را جعل کاران به غلط به اخلاف میگذارند. آیا تورک بودن بدخشی گناه اوست که موضوع را از چشم ها کتمان مینمایند؟ گویا اینکه اگر بدخشی تاجیک باشد پیرو او هستیم و گرنه نیستیم و در پی افکار و اندیشه هایش نمی باشیم. که بااین افعال خویش روح پاک بدخشی را نارام میسازند.  

واه واه "بگی که نگیردت" این است نویسنده توانا کشور که دیگران را به نا حق به خیانت و دروغگویی متهم می سازد؛ اما خودش حتا یک حرف راست ندارد!                                                                                                           

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد     وای اگـــر از پی امروز بود فــــردایی                            

 آقای شهرانی! حال زمان آن دوران ها گذشته است که «تاریخ را جعلکارن به غلط به اخلاف بگذارند» شما تشویش نداشته باشید، در حال حاضر مردم از عقل و شعور کافی برخور دار اند که خوب را از بد و بد را از بد تر تفکیک نمایند؛ اما افسوس وقتی که استادان مثل جناب شما از آدرس «کانون های بزرگ فرهنگی» حقایق را وارونه می سازند و برخلاف به دیگران تهمت می بندند، پس مردم بیچاره ما چه امیدی به آینده فرزندان شان داشته باشند و چگونه به شما و امثال شما اعتماد کنند. شما با این برخورد ناعاقبت اندیشانه خود زمینه بهره برداری را برای کسانی مساعد می سازید که نفاق ملی را دامن می زنند و می خواهند ظلم و ستم را برای همیشه بالای خلق های زحمت کش و مظلوم افغانستان اعمال کنند. شما با این افکار خود هیچ تفاوتی با آنها ندارید ــ با آنهایی که شهر زیبای کابل را به ویرانه تبدیل کردند و هم میهنان شریف ما را بنام های اوزبیک و هزاره و تاجیک و پشتون ... به جان هم انداختند.                                                                                                         

آقای شهرانی! شما از نام بدخشی و بدخشانی ها حرف می زنید، اما افسوس خلاف توقع آنها عمل می کنید، یک لحظه خود را به تفکر وا دارید و به اطراف خویش نظر اندازید که به غیر از جناب شما کسانی هستند که بدخشی را از شما خوبتر و بهتر می شناسند. اخلاقأً شما یک بار خود را زحمت می دادید و از خانوادۀ بدخشی و از دیگر خویشاوندان و اقارب شان معلومات حاصل می کردید و باز در این باره چیزی می نوشتید، شما بحیث یک «استاد» حتا یک حرف مستند ندارید. شما خود حقایق را دگرگون نموده و دیگران را محکوم می کنید که گویا هویت تباری بدخشی را جعل نموده اند و شاگردانش در شجره و نسب او خیانت کرده اند. در حالیکه تا هنوز کسی شجرۀ مرحوم بدخشی را نه نوشته است که در اصل و نسب او خیانت شده باشد؛ البته برای اولین بار مختصر زندگینامۀ مرحوم بدخشی زیر عنوان «محمد طاهر بدخشی بنیاد گذار سازا» در شماره اول جریدۀ میهن، (نشریۀ مرکزی سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان) در کابل به نشر رسیده بود (اول عقرب 1367 خورشیدی) که در آن از قوم و تبار بدخشی یاد نشده بود. و بار دیگر به مناسبت بزرگداشت از بیست امین سالروز شهادت آن بزرگ مرد در مجلدی بنام «یاد نامۀ محمد طاهر بدخشی» زیر عنوان (اگر یک فرد سرگذشتی داشته باشد) به قلم آن زنده یاد اقبال چاپ یافته بود، که مرحوم بدخشی قبلن در مورد پیوند های تباری خویش در آن اشاره نموده بود. تا جای که من اطلاع دارم یاد نامه ای مذکور در نزد شما موجود است، اما نمیدانم که شما در نوشته های خود چرا آن را نادیده گرفته اید؟! سال گذشته این نگارنده نیز به استناد از زندگینامۀ بدخشی و چند یادداشت دیگر، فشردۀ زندگینامۀ آن زنده یاد را تهیه نموده و در بعضی از سایت ها به نشر رسانده بود که از قوم و تبار بدخشی در آن ذکر نشده بود. البته در این سال های اخیر به ارتباط  کارنامه ها و خط فکری مرحوم بدخشی خاطرات و مقالات پژوهشی زیادی از جانب  راهروان، دوستان و ارادتمندان آن زنده یاد به نشر رسیده است که اکثرأ در راستای  افکار و اندیشه های سیاسی و فرهنگی بدخشی بحث صورت گرفته است، نه  روی پیوند های تباری و قومی آن زنده یاد. اگر دوستان در نوشته های شان در ارتباط به قوم و تبار بدخشی چیزی نه نوشته باشند، کدام جرمی را مرتکب نشده اند و یا احیانأ اگر در جایی از آن ذکر نموده باشند، باز هم جرمی را مرتکب نشده اند که شما آنها را به خیانتکاری متهم می نمایید؟ این شما استید که می خواهید بدخشی را فقط به قوم و قریه خاص افغانستان منسوب و وابسته بسازید. نزد شاگردان و راهروان  زنده یاد بدخشی قبل از همه  افکار و اندیشه های ملی و مردمی بدخشی اهمیت و ارزش دارد نه پیوند های قومی و تباری اجداد بدخشی به امیر تیمور گورگانی و یا ابومسلم خراسانی!                                                                                                              

بسیار تعجب آور است، کسانی که در گذشته از نزدیکی با زنده یاد محمد طاهر بدخشی و مکتب او سخت در حذر بودند، که مبادا در نزد عناصر ارتجاعی و محافل حاکمه (به اصطلاح خود شان) به گروه «ستمیان» نسبت داده شوند؛ اما امروز از معرفت و قرابت با بدخشی و بزرگان «سازا» حرف می زنند!   

 آقای شهرانی! این چندمین بار است که شما دنبال این حرف های بیهوده می گردید، خدمت شما هموطنم می خواهم یک نکته را خاطر نشان بسازم که ترک و تاجیک در افغانستان به اندازه باهم خلط گردیده اند که اکثرأ به مشکل می توان آنها را از نظر تباری و قومی از هم دیگر تشخیص و تفکیک نمود. ترکان و تاجیکان با مشترکات عمیق تاریخی، فرهنگی و خانوادگی که دارند در حقیقت یک قوم بزرگ به حساب می آیند. باز اگر شما خود شجرۀ بدخشی را تحریف نمی کردید، من با این حرف های تباری و قومی شما کدام کاری نداشتم، این که بدخشی ترک بود یا تاجیک برایم بی تفاوت است و در باره ترک بودن و تاجیک بودن آن زنده یاد نیز چیزی نمی نوشتم؛ اما شما مرا مجبور ساختید تا به حیث یکی از خویشاوندان بدخشی، به جواب این یاوه سرایی های شما بپردازم؛ زیرا شما به صفت یک هموطن بدخشی منبع اطلاعات غلط برای دیگران می باشید. 

خوانندگان ارجمند! چنانچه چند ماه پیش به اساس این اطلاعات کاذب آقای عنایت الله شهرانی، مقالات دیگری به همین سیاق  به قلم دو هموطن دیگر نیز در بعضی از سایت ها به  نشر رسیده بود که به بهانه ای یاد بود از سی  امین سالگرد شهادت زنده یاد بدخشی چیزهای مشابهی نوشته بودند. جالب این است که حرف های مشترک این دوستان نیز همه بر محور هویت های تباری و زبانی می چرخد؛ طور مثال آقای همایون سرخابی در قسمت از مقالۀ خود چنین نوشته اند: «در سال های1342 الی 1345 فضای سیاسی کشور آبستن تحولات ژرف و فعالیت های ملموس سیاسی بود این قلم نیز دانش آموز دانشکده حقوق وعلوم سیاسی دانشگاه کابل بود که با شاد روان بدخشی معرفت حاصل کرد... در یکی از روز های اخیر هفته و یکی از همان سال ها محترم برنا آصفی که خود از جمله روشنفکران پر تلاش و مبارزان شناخته شده و پیش گام فاریاب زمین است با علاقمندی خاصی از دانش آموزان هم تبار و هم دیار خود جهت تبادل افکار و معرفت با بدخشی بزرگ دعوت به عمل آورد. این کمترین نیز همراه با رفقای هم تبار خود روانه منزل آنها شد و با گرمی مورد استقبال قرار گرفتم بدخشی بزرگ با قدرت خلاقه و بیان و استعداد سرشار و خدا داد خویش بعد از تعارف لازم با جملات کوتاه، پر محتوا و سحر آمیز خود به زبان اوزبیکی و لهجه شیرین بدخشی چنان ما را مبهوت ومجنون خویش نمود که زبان خامه از ذکر و بیان آن عاجز است... روان شاد بدخشی در مورد اهمیت و ارزش زبان مادری برای هر قوم و تبار به کلام ماندگار حضرت مولانا بلخ استناد فرموده و آنرا چنین دکلمه نمودند: آن یکی گر نیم نان گم کرده است   آن دیگر نیم جهان گم کرده است  زهر باشد شیر مادر بر کسی کو زبان مادران گم کرده است ... بدخشی شهید علاوه نمودند: هم زبانان عزیز میمنگی من! شما تنها نیستید هم زبانان شما از ولایت هرات تا زادگاه من ولایت بدخشان بخصوص در فیض آباد و ولسوالی های خاش، ارگو، درایم، سریغ ایلان وغیره مناطق بدخشان زیاد و چشم امید به شما جوانان دوخته اند....»     

 آقای سرخابی با این دروغپردازی های اغراق آمیز خود خواسته اند آفتاب را با دو انگشت پنهان بسازند؛ اما بی خبر از آن که زبان مادری بدخشی همین زبانِ است که جناب سرخابی نوشته های شان را بواسطه آن در صفحات انترنیت به نشر می رسانند و از کلام ماندگار مولانای بلخ مدد می جویند. جالب تر از آن این که نام های ولسوالی های را که از قول مرحوم بدخشی در نوشته خود بدروغ ذکر نموده اند، سخت به خطا رفته اند، "دروغگو حافظه ندارد" چنانچه به هموطنان بدخشانی ما بهتر معلوم است که این مناطق تا سال های نود خورشیدی جزء از نواحی و اطراف شهر فیض آباد و ولسوالی جرم محسوب میشدند. (ولایت بدخشان در آن زمان دارای پنج ولسوالی، بنام های درواز، اشکاشم، جرم، کشم و واخان بود) پس بدخشی مرحوم چگونه در حدود پنجاه سال پیش این روستاها و محلات را بنام ولسوالی های ارگو و درایم و خاش و... به جناب سرخابی قلمداد کرده باشند؟! این ژاژخایی ها و دروغ پردازی ها همه در زیر یک سقف مغرضانه تهیه شده و این اباطیل، سخنان بدخشی بزرگ نیست.   

آقای سرخابی! این که شما در مورد شخصیت های ملی و فرهنگی کشور، از جمله محمد طاهر بدخشی می نویسید، البته این حق مسلم شما و هر نویسنده ای دیگر است؛ اما شما این اجازه را ندارید که از نام شادروان محمد طاهر بدخشی  و از ریشه های قومی و تباری هموطنان شریف ما استفاده های سوء نموده و آن زنده یاد را نیز در تهیه این دروغنامۀ خود شریک بسازید. متأسفانه شما با این افکار و اعمال خود جفای بزرگی را در حق بدخشی بزرگ روا داشته اید. بدخشی تنها در فکر ترکان و یا تاجیکان میمنه و بدخشان نبود، او بخاطر درد ها و رنج های بیکران همه خلق های زحمتکش و ستمدیدۀ افغانستان، هم پشتونها، بلوچها، هزاره ها و نورستانی ها ... نگران بود و بخاطر نجات آنها می اندیشید و مبارزه حق طلبانه می کرد، چنانچه در راه این آرمان بزرگ جان شیرین خویش را فدا نمود. پس نباید شخصیت فراقومی بدخشی را وابسته به یک قوم و قریۀ افغانستان منحصرساخت!                                    

 به قول استاد واصف باختری: «اندوه برما اگر بپنداریم که او زندانی حصار تنگ تنگچشمی های سرزمین برتر، قبیله برتر و ملیت برتر بود. اندوه برما که اگر بپنداریم که او در ویرانه های تاریخ تنها در جستجوی «شکوه» گمشدۀ قبیلۀ خویش بود و اندوه بزرگتر برما که همۀ ما هم در آوان عسرت تاریخی خویش از او نان آگاهی قرض گرفتیم و هم دشنامش دادیم.» 

پیش از این بر رفتگان افسوس می خوردند خلق      می خورنــــــــد افسوس در ایام ما بر زندگــــــان         

 خیلی تأسف آور است، که کشور در خون شط میزند، دهشت افگنان بین المللی و تروریستان هر روز فاجعه می آفرینند، انسانهای مظلوم و بی گناه در زیر سقف کلبه های خاکی و ویرانه خود خواب راحت ندارند، فرزندان معصوم شان درمیان امواج طوفان ها، در مسیر اروپا و امریکا و آسترلیا نصیب نهنگ ها و حیوانات دریایی می شوند؛ اما بعضی از «روشنفکران و پروفیسوران» کشور ما در فضای آرام این کشورها مصروف کالبد شکافی اقوام و تبار منطقه اند. آیا گاهی فکر کرده اند، که خدای ناخواسته اگر باز جنگ دیگری از ریشه تباری در بگیرد، افغانستان و منطقه در آتش آن تباه خواهد شد، هم تر می سوزد و هم خشک، هم ترک می سوزد و هم پشتون و تاجیک و هزاره  و نورستانی و قرغیز و...چنانکه از سی سال به این طرف از دیده های اشکبار مادر این میهن متصل خون می چکـــــد. دوستان ارجمند، وقتی که ما خود را شهروندان اصیل افغانستان می دانیم و می خواهیم این کشور را با همین آب و خاکش و با همه بدبختی ها و خوشبختی هایش از آن خود بدانیم؛ آخر چرا دیگر در خارج از مرزهای این کشور «درویرانه های تاریخ» در جستجوی رویا های واهیی سرگردان باشیم. نباید دیگر از نام شخصیت های ملی و فرهنگی افغانستان بنام های ترک و تاجیک و پشتون و هزاره استفاده های سوء نمایم، چه اوزبیک باشیم، چه تاجیک و پشتون و هزاره و....     

از این زیاد نمی خواهم باعث ضیاع وقت خوانندگان محترم شوم، فقط برای آگاهی آن عده کسانی که بی قرار در پی هویت و هویت سازی محمد طاهر بدخشی اند، یادداشت های زیر را که به قلم بدخشی  نوشته شده است نیز ضمیمه این نوشته می سازم.  

اما قبل از آن یک نکته را می خواهم خاطر نشان بسازم، که وکیل محمد ذاکر پدر محمد طاهر بدخشی دو بار ازدواج نموده بود که همسر اولش دختر افسقال لطف الله "لطفی" یکی از خانهای محلی تاجیک بود؛ ثمره ازدواجش دو پسر بنام های عبدالشکور و محمد طاهر بود، و از ازدواج دومش که دختر مرحوم توفلنگ بای از ترک های ارگو است  صاحب چهار فرزند شدند، دو دختر و دو پسر، که پسرانش بنام های محمد حسن و محمد محسن می باشند. بدین ترتیب قسمی که مرحوم بدخشی در شجرۀ خانوادگی "میرزا زاده ها" نوشته اند: مادر عبدالشکور و محمد طاهر بنت لطف الله لطفی، تاجیک شیوه چی است، مادر محمد حسن و محمد محسن بنت توفلنگ بای از ترک های ارگو بوده است. مادر وکیل محمد ذاکر بنام بی بی حنیفه تاجیک رازی باش بـــوده است. مادر ملا ناصر و میرزا صابر چترالی بوده (ملأ ناصر پدر بزرگ محمد طاهربدخشی) میرزا عزیز پدر ملأ ناصر و میرزا صابر از هر دو جانب پدری و مادری ترک مغل بوده است. و بعد از او نسل های بعدی شان همه از نگاه  تباری مختلط اند. در این جا این نبشته را با بیت های از مولوی خاتمه می دهم.  

حق پدیدست از میـان دیـــــــگران       همچو ماه اندر میان اختــــــــــــــران  

دو سر انگشت بـــــــر دو چشم نه       هیچ بینی از جـــــــــــهان انصاف ده  

گر نبینی این جـــهان معدوم نیست       عیب جـــز زانگشت نفس شوم نیست    

  تو ز چشم انگشت را بر دار هیـن        وانگهانی هـــــرچ می  خواهی ببین

در پایین این صفحه بخش های از زندگینامۀ محمد طاهر بدخشی و شجرۀ خانوادگی «میرزا زاده ها» را که به قلم زنده یاد بدخشی نوشته شده بود، جهت آگاهی آن عده از دوستان که در جستجوی هویت تباری او استند، قسمأً به نشر می رسانم، و در فرصت مناسب مکمل این اسناد به دسترس خوانندگان محترم گذاشته خواهد شد. 

در خاتمه شایان تذکر می دانم تا از همکاری بیدریغ محترم الحاج محمد حسن و جناب عبدالهادی بدخشی که شجرۀ خانوادگی «میرزا زاده ها» و بعضی معلومات دیگر را لطف نموده در اختیارم قرارداده اند، ابراز سپاسگزاری صمیمانه و خالصانه نمایم.  

ضیا باری «بهاری»    

 

                                                                                                      منبع آریایی

لینک      نظرات ()      

هردو دشمن دانش ومعدنیت نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/٥/۳

ملا عمر می‌کُشد، حامد کرزی می‌کَشد

پس از هشت سال کنکاش در پیرامون شخصیت آقای کرزی به این نتیجه رسیدم که موصوف با داشتن ده‌ها ویژگی جالب دیگر، یک وجه مشابهت دقیق و جالب با ملا محمد عمر نیز دارد. سخنم را باید کوتاه کنم تا وقت گران‌بهای جناب رییس جمهوری ضایع نشود و در فرصتی که این نامه را مطالعه می‌کند از شنیدن سخنان حکمت‌آلود نوابغی که مانند پشه‌های ملاریا در اطرافش حلقه زده اند، محروم نماند. یاهو، بی مقدمه آغاز می‌کنم:

ملا محمد عمر از روزی که دستش با قبضه‌ی تفنگ آشنا شده است، بسیار موزیانه و زیرکانه می‌کوشد تا شخصیت‌های روشنفکر، درس‌خوانده و نیکنام افغانستان را شناسایی کند و در فرصت‌های مناسب با شمشیرِ «انصاف و عدالت طالبانی» میان شانه و گردن شان مرز ایجاد کند.

آقای کرزی «جامعه شناسی نخبه‌کُشی» (مانیفیست اندیشه‌های طالبان) را به شیوه ای دیگر تطبیق می‌کند. موصوف تمام همت و کوشش خود را به مصرف می‌رساند و نادان‌ترین افراد جامعه را کشف و در پست‌های کلیدی و بلند حکومتی مقرر می‌کند.

راویان اخبار گفته اند که روزی شخصی به مدرسه رفت و دست پسر خود را گرفت و از مدرسه بیرون شد. مدیر مدرسه گفت: آقا بگذارید پسر تان درس بخواند تا صاحب دانش و آگاهی شود و به جامعه خدمت کند. آن شخص گفت: نه ضرورت به درس و مطالعه ندارد، می‌خواهم بی‌سواد بماند تا در آینده وزیر شود.

دلم می‌خواهد آدرس آن شخص عاقبت اندیش را پیدا کنم و برایش بگویم: آقای محترم شاید پسر تان حالا به سن قانونی احراز کرسی وزارت رسیده باشد؛ بروید عریضه‌ی مقرری اش را به مقام ریاست جمهوری تقدیم کنید. راست بگویم میل ندارم این فکاهی، رنگ و بوی سیاسی پیدا کند و اطرافیان جناب حامد کرزی ناراحت شوند، زیرا نتایج ناراحتی آن‌ها بسیار ویرانگر و خطرآفرین خواهد بود. گذشته ازین، من یک شهروند عادی افغانستان هستم و دخالت در قضایای کلان و حساس دولتی را برای صحت و سلامت خویش مناسب نمی‌دانم، وگرنه حتماً می‌گفتم که آقای کرزی در گزینش کارمندان بلندپایه‌ی دولتی، در مورد قوم بی‌صاحب تاجیک این پالیسی مبتکرانه (جامعه‌شناسی نخبه‌کُشی) را بیشتر تطبیق می‌کند، یعنی افرادی را ازین تبار پیدا می‌کند که با اسناد جعلی مدرسه‌های پاکستان، عربستان و مصر، خود را داکتر، انجنیر و استاد، لقب داده اند و آنان را در پست‌های خلاف مسلک و بالاتر از دانش، تجربه و قابلیت شان به کار می‌گمارد.

اگر آقای کرزی به درستی و حقانیت سخنان من شک دارد، در حضور خدا و مردم افغانستان تعهد می‌سپارم که نام‌های صد تن از وزیران، معینان، روسای مستقل، والیان و روسای عمومی متعلق به قوم تاجیک را به خدمت شان تقدیم می‌کنم و از تمام این آدم‌های نود و شش قلوی «دنیای شجاع جدید» آلدوس هاکسلی در یک رسانه‌ی دیداری، در پیش چشم مردم افغانستان امتحان می‌گیرم و بی‌سوادی، بی‌کفایتی و کجرفتاری آنان را به ثبوت می‌رسانم.

شرط اجرای این برنامه فقط این است که اگر ادعای خویش را به ثبوت رساندم، آقای کرزی این همه افراد ناقابل، چاپلوس، بی‌سواد و نژادفروش را از ساختار اداری حکومت به ضرب لگد و شلاق بیرون براند و از میان هزاران کادر دانشمند و مجربِ وابسته به قوم تاجیک، شماری از آنان را به جای این همه آدمک‌های مفت خوار و بی‌دانش که همواره بر بالشت بی‌ننگی سر نهاده و بر سفره‌ی مردم‌فریبی و نیرنگ چریده اند، به کار بگمارد. در حال حاضر، ملا محمد عمر، نخبگان دودمان سرگشته‌ی تاجیک را از دم تیغ می‌گذراند و حامدکرزی این طایفه را از ادارات حکومتی بیرون می‌راند و این دو سیاستمدار کارکُشته در حق روشنفکران و نخبگان افغانستان، همان جفایی را روا می‌دارند که پولیس ملی در حق باشندگان شهرها و جنگجویان طالب بر سر اهالی بی‌دفاع روستاهای افغانستان می‌آورند. خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه‌روی شود هرکه دروغش باشد.

 

برگرفته از روزنامه ماندگار

لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر نگاهی کوتاه به نوشته مسعود فارانی به عنوان فدرالیسم؛ طرح مناسب برای همزیستی، نه جدایی در بدخشان انتقاد از یک وکیل به چاقوکشی انجامید تاریخ ناموسی افغانستان ( وردک التاریخ) اندر باب بی بی مهرو و پوهاند عبدالقیوم وردک بی بی مهرو: و در فرجام چرا؟ به ادامه اعمال فاشیستی پشتون نیزه سازی به وردکیزه سازی انجامید فرصت طلایی برای طرح فدرالیزم در افغانستان باید‌ها و نبایدهای تغییر نظام سیاسی در افغانستان
دوستان من رستاخیزملی فرترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من
با قدرت پرشین بلاگ