تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
سروده از قدیره واسوخت نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢٤


                       غربت تلخ

 

     داغ در سینه  بود از غم   پنهانی ما

                                   درد آواره گی وبی سرو سامانی ما

 

   همچو شمع سوخته ایم در تب هجران وطن

                         کس  نشد واقف  ازاین  واله و  حیرانی ما

 

   غربت تلخ چنان کرده مرا زار و پریش

                              شب  واین  کوه غم و دیده   گریانی ما

 

   ناخلف گشته کنون مام وطن را فرزند

                               این همه   حادثه و وحشت  ویرانی ما

 

   کودک وپیرجوان گشته فراری زوطن

                                از بد  حادثه    آیند    به   مهمانی ما

   

   نیم درخشکه هلاک ودیگری غرق در آب

                           میهنم گشته   تباه   زین  همه    نادانی ما

 

   نکنم  بار دیگر شکوه  زبیداد    زمان

                                 کو؟کی پرسید از این حالت زندانی ما

 

   نه معلم به وطن ماندو طبیب و افسر

                                   جاهلان رحم نکردند به روحانی ما

 

   تاکی و چنددر این غربت دلگیر و خموش

                           کی  به  مقصود  رسد  یوسف  کنعانی ما

  ۱۰ثور ۱۳۹۱

  نظرات ()
مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱٦

 

 

من کاملا متأسف و شرمنده هستم که در آن جریان ها دست داشتم یا 
شرکت داشتم

سی و چهار سال پیش حزب دموکراتیک خلق افغانستان قدرت سیاسی را در 
این کشور با کودتای خونینی به دست گرفت و بیست سال پیش مجاهدین با فروپاشی رژیم 
کمونیستی، وارد کابل شدند و حکومت اسلامی اعلام کردند.

این دو رویداد، افغانستان را متحول کرد و تلخیها و شیرنیها و هچنین دردها و زخم 
های ناشی از این دو تحول هنوز قابل لمس است و سالها ادامه خواهد داشت.

فرید مزدک، عضو سابق هیات رهبری حزب وطن ( سابق حزب دموکراتیک خلق افغانستان) در 
یک مصاحبه اختصاصی بیست سال پس از سقوط حاکمیت این حزب می گوید، از پیامد عمکردهای 
حزبی که عضو آن بود، متاسف است.

به گفته او این حزب از بدو تاسیس تا آخرین زورهای حیاتش، دچار مشکلات و اختلافات 
درون حزبی بود و در سالهای حاکمیت هرگز جنگ مجال نداد تا برنامه های دموکراتیک در 
عمل پیاده شوند.

فرید مزدک حدود بیست سال اخیر را در غرب زندگی کرده است. افکار سیاسی چپ‌گرایانه 
اش حالا متحول شده، گذشته و آینده را از منظر دیگری می بیند. آصف معروف به بهانه 
بیستمین سال سقوط حزب دموکراتیک خلق، با فرید مزدک مصاحبه کرده و ابتدا از او 
پرسیده است که چه چیزی او را به سوی این حزب کشاند.

سالهای هفتاد دو و هفتاد و سه متعلم صنف نه و صنف ده مکتب بودم در لیسه 
(دبیرستان) نادریه. در آن سالها به خصوص در شهر های افغانستان به ویژه شهر کابل در 
دانشگاه ها و مکتب ها زیاد اعتراض ها و تظاهرات می شد و بخش زیادی از نسل جوان را 
به طرف خود می کشاند. من هم به همانسو کشانیده شدم. چرا؟ دلیلش بیشتر عقلانی و فکری 
نبود. من خط مش و برنامه های سازمان ها و جریان هایی را که در آن زمان وجود داشتند، 
مورد ارزیابی و مطالعه قرار نداده بودم.

من در خانواده زندگی می کردم که در آن، تعدادی از بزرگان سیاسی فکر می کردند و 
به این حرکت ها علاقمند بودند. آنها در عین حال سرمشق و الگو برای جوانتر های 
خانواده ما هم بودند. در حقیقت من با این چیزها و در همان فضا علاقمند شدم به این 
حرکت ها و پیوستم به جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان.

در آن زمان البته یک مقدار چپ گرایی مٌد روز هم بود در بسیاری کشورهای 
جهان این هم یک انگیزه بود برای شما و جوانان هم نسل شما؟

چرا که نه؟ البته در آن زمان در کاربرد اصطلاحات چپ و راست زیاد دقت صورت نمی 
گرفت؛ بخصوص توسط نسل من. اما یک چیز که زیاد مورد توجه بود این بود که باید عدالت 
وجود داشته باشد، فقر نباشد، همه به صورت همسان از امکانات و نعمات موجود در جامعه 
بهره داشته باشند و همین ها بود پایه ها و اساسات اساسی یک جریان چپ که من بعد ها 
متوجه شدم و فهمیدم.

خب شما تجربه حضور و زندگی در غرب را داشتید آیا در اعتقاداتان نسبت به 
همین مکتب های سیاسی حالا تغییری آمده؟

در حقیقت دگرگونی هایی در ذهن من بعد از سال ۸۵ _ ۸۶ در کشور رخ داده بود. در 
سالهای مهاجرت در غرب، یک مقدار دقت بیشتر صورت گرفت، من متوجه شدم آن دگرگونی ها 
درست و صحیح بودند. من یک مقدار در آزمون تجربه سیاسی غربی ها آن سالهای خود را 
درست یافتم و کمی ژرفتر در این خط پیش رفتم و حالا دارای همان اندیشه ها هستم با 
اعتقاد و باور بیشتر.

همان اندیشه ها منظورم اندیشه های دموکراتیک است، اندیشه های آزادایخواهانه است، 
اندیشه های عدالت طلبانه است، اندیشه های مبارزه برای یک زندگی و جامعه باز و آزاد 
که در آن انسان از تمام آزادی های فردی برخوردار باشد؛ چیزی را که ما در نظام های 
ساخته شده فکری قبلی خود نداشتیم.

حزبی که شما متعلق به آن بودید، حاکمیت را بدست گرفت، شما هم به تدریج 
از سازمان جوانان تا سطوح بالای حزب، پله های ترقی در حزب را پیمودید، تلاشهایی 
برای تحقق اهداف خود کردید ولی سرانجام به شکست انجامید. چرا؟ روش نادرست بود؟ 
خارجی ها دخالت کردند؟ مخالفان شما قوی بودند؟

همه اینها. ولی مهمتر از همه اینها این بود که حزب دموکراتیک خلق افغانستان، یک 
حزب بومی نبود. یک حزب ساخته شده بر اساس نظریه ها و استراتیژی های کلانتر منطقه ای 
و جهانی بود و یک حزب غیر مستقل بود.

حزب اتکا داشت به نیروی وسیعی از انسان های پاک نیت، وطن دوست و مصمم برای ترقی 
و پیشرفت جامعه افغانستان، اما درمجموع من می خواهم تأکید کنم که به لحاظ ذهنی، 
اهداف، اندیشه و دیدگاه، یک حزب بومی نبود.

آرمان هایش شاید ولی اندیشه هایش نشات نمی کرد از حقیقت زندگی و جامعه 
افغانستان، بلکه بیشتر نشأت می کرد از الگوها و مدل هایی که توسط جریان های 
لنینیستی آن زمان از جانب اتحاد شوروی به کشورهای مثل افغانستان تحمیل می شد.

به این اساس اندیشه ها و آرمان هایی که ما به آن باور داشتیم که ما را می برد به 
طرف یک جامعه آزاد و مرفع و پیشرفته، از لحاظ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی این آرمان 
ها در حقیقت نقش بر آب شدند.

تعداد زیادی از جوانان بخاطر همین مدل ها و همین آرمان ها قربانی شدند و 
خون ریختند، شما به عنوان عضو سابق رهبری حزب اظهار ندامت می کنید؟

بله من کاملا متأسف و شرمنده هستم که در آن جریان ها دست داشتم یا شرکت داشتم. 
جریان های سیاسی و اجتماعی آن سالها منتج به حوادثی شد که شما از آن نام بردید.

اما فراموش نکنیم که بدبختانه همه طرف‌های درگیر در داخل افغانستان مستقل 
نبودند. از طرفین درگیر در مسائل داخلی افغانستان قدرت های کلان جهانی استفاده 
ابزاری می کردند تا به اهداف خود در منطقه برسند و متأسفانه همین حالت تا امروز هم 
ادامه دارد.

چه می شد کرد که مرام و هدفی که برای دموکراتیزه کردن جامعه وجود داشت، 
تحقق پیدا می کرد؟

شاید بسیار آرمانی و خیال پردازانه باشد چیزی که من می گویم، ولی افغانستان یک 
شانس طلایی داشت اگر دهه دموکراسی بصورت مثبت ادامه می یافت. اگر شاه (ظاهرشاه) 
جرأت می کرد قانون احزاب را پاس می کرد، اگر پسر عموی شاه، ( داود خان) از سماجت 
خود پایین می آمد و وقتی که او طرفدار جمهور و رأی و آزادی مردم بود واقعا می رفت 
به طرف رعایت دموکراسی در جامعه و در جهت ادامه دهه دموکراسی کار می کرد.

من فکر می کنم در آن صورت ما امروز در افغانستان یکی از بهترین نمونه های یک 
دولت پادشاهی_ پارلمانی با پیشرفت اقتصادی بسیار خوب می توانستیم داشته باشیم. اما 
نشد. بنابر دلایل متعدد.

در آن سالها فاجعه ای در افغانستان اتفاق افتاد، منظورم کودتای جمهوری خواهانه 
محمد داوود بود. در حقیقت این (کودتای داوود خان) همه شرایط و زمینه ها را مساعد 
ساخت برای وقوع مجموع فاجعه های که بعدا در افغانستان رخ داد و اوضاع و احوال کشور 
ما را برد بطرف پیچیدگی و تراژیدی های بسیار بزرگی که مردم افغانستان تجربه 
کردند.

مشخصا در رابطه با حزب دموکراتیک خلق افغانستان باید بگویم که ای کاش حزب 
دموکراتیک خلق افغانستان به قدرت نمی رسید. بحیث یک نیروی سالم در اپوزیسیون رشد می 
کرد اما اپوزیسیون یک دولتی که واقعا می توانست اپوزیسیون را تحمل کند. در حقیقت 
حزب دموکراتیک خلق افغانستان با اشغال قدرت، مرگ تدریجی خود را آغاز کرد، با اشغال 
قدرت لگد زد به تمام آن چیزی های که به مردم به مثابه آرمان خود وعده داده بود.

زمانی هم آمد که حزب هم نامش را تغییر داد و هم در واقع اهداف خود را 
تغییرداد، سیاست مصالحه ملی را اعلام کرد ولی بیست سال پیش را اگر به یاد بیاوریم، 
با تمام این سیاست ها باز هم سقوط کرد. بعضی ها فکر می کنند که ممکن بود اگر در 
درون نیروی بیروی سیاسی، اختلاف بوجود نمی آمد و حزب از هم پاشیده نمی شد، دولت می 
توانست مقاومت کند یا در واقع شکست به گونه دگری واقع شود نه به این گونه که 
بالاخره حتی منجر به پایان مرگ تراژیک رهبر حزب و رئیس جمهور نجیب الله 
شود؟

خوب تغییرات در حزب دموکراتیک خلق افغانستان زیر تأثیر تغییرات در شوروی 
(پریسترویکا) بود . این تغییرات، تغییرات درستی بود. باید می آمد اما دیر آمد، 
ناوقت آمد. ولی برای اینکه این تغییرات در درون حزب جا بیآفتد و واقعا یک حزب نو 
بوجود بیآورد ما به زمان احتیاج داشتیم، به صلح و ثبات احتیاج داشتیم، به جلب حمایت 
مردم احتیاج داشتیم که همه این ها را نداشتیم. به یک نیروی منسجم احتیاج داشتیم که 
این نیرو واقعا از دل و جان برای اصلاحات در درون حزب می توانست کار کند و بر پایه 
اعتقاد به اصلاحات در درون حزب باید کار کند.

من گفتم که حزب در هفت ثور سال پنجاه و هفت به قدرت رسید و در قدرت گم شد و در 
سالهای که ما مصالحه را اعلام کردیم و خواستیم این حزب را از نو بسازیم هر قدر 
کوشیدیم که حزب را از درون قدرت بیرون بکشیم موفق نشدیم. حزب گمشده (در قدرت) را ما 
دوباره نتوانستیم که از درون قدرت بیرون بکشیم.

یعنی شما تصور می کنید که این پایان ناگزیر بود؟

چنین پایانی، تنها عاملش ضعف درون حزبی نیست، حزب در بحران زندگی می کرد، یک حزب 
غیر دموکراتیک شده بود. در تمام احزاب عقاید مختلف وجود دارد، گرایش های مختلف وجود 
دارد، ولی احزاب دموکراتیک بر گرایش های خود مجال زیستن می دهند، مجال تبارز می 
دهند و از طریق گفتگو و تفاهم اختلافات خود را حل می کنند. اکثریت ها برنده می شوند 
و هیچ وقت اقلیت ها سرکوب نمی شوند. حق رأی شان محفوظ می ماند، حق نظر شان حفظ می 
شود. در حزب ما دموکراسی وجود نداشت، حزب ما یک حزب دموکراتیک نبود یک حزب اقتدار 
گرا و وابسته بود و در آن اختلافات یک امر طبیعی بود.

وقتی می گوئید دموکراتیک نبود یعنی می خواهید بگوئید در اصل و در نهاد 
غیر دموکراتیک بود، یا بعضی از رهبرانش دموکرات نبودند؟

حزب ما در اصل و در نهاد یک حزب لینینی بود. یک حزب لنینستی دموکراتیک که ما تا 
حال ندیده ایم و تاریخ به یاد ندارد و دیگر اینکه اختلافات چیزی نبود که در یک روز 
بوجود آمده باشد.

اختلافات، نابسامانی و توطئه گری چیزی بود که از نخستین کنگره مؤسسان حزب 
دموکراتیک خلق افغانستان در این حزب راه یافته بود و قدم به قدم، ماه به ماه و سال 
به سال پیش رفته بود تا وقتی که این حزب سقوط کرد.

بنا بر این، تنها رفع اختلافات راه نجات از آن حالتی که حزب دچارش بود، نبود. 
مشکل کلان دگر این بود که ما واقعا در یک بحران بزرگ اقتصادی به سر می بردیم. جنگ 
جریان داشت و هیچ فرصت نیافتیم که در شرایط صلح و آرام برای ساختن یک دولت آن هم با 
اشتراک تمام مردم و گروه های سیاسی افغانستان کار کنیم.

گپ مهمتر از همه این بود که دولت افغانستان بدون حامی خارجی زیسته نمی توانست و 
حالا هم نمی تواند. ما حامی خود یعنی شوروی را از دست دادیم و جای آنرا نتوانستیم 
با حامی جدید پر کنیم.

اعتماد غرب به ویژه آمریکایی ها را نتوانستیم جلب کنیم. به همسایه های خود چراغ 
های سبز داده نتوانستیم که نشان دهیم می توانیم معضلات خود را حل بکنیم و در عین 
حال به گروه‌های مجاهدین، به بخش بزرگ مجاهدین بخصوص آنهای که در داخل بودند و زیر 
تأثیر کشورهای همسایه ما نبودند، نتوانستیم این اعتماد را بدهیم که ما می توانیم 
باهم کار کنیم.

بعضی ها معتقدند که وضعیت کنونی خیلی مشابه آن سالها است. چه درس هایی 
می شود از آن سالهای آموخت؟

بله در استراتژی های کلان تغییری نیآمده، افغانستان همان موقعیت ژئوپولتیک را که 
صد سال دو صد سال قبل داشت امروز هم دارد. علاقمندان به این موقعیت همان هایی هستند 
که در گذشته بودند و فردا هم همین علاقمندان وجود خواهند داشتند. قدرت های کلان 
دگری هم اضافه شده مثل چین و هند هر روز صاحب نیرو و قدرت بیشتری می شوند.

درسی را که امروزی ها می توانند از گذشته های پیش از حزب دموکراتیک خلق بگیرند، 
یک چیز است و آن اینکه همیشه منافع خود را با منافع همسایه های خود وفق دهند. 
مشکلات و دشواری های خود را در رابطه با همسایه های خود با رعایت و احترام به منافع 
متقابل، حل کنند. منافع ملی خود را به منفعت های دیگران رجحان دهند، اما با قدرت 
های جهانی هم باشند و طوری عمل کنند که از امکانات آن قدرت ها برای آبادانی کشور 
خود استفاده مؤثر و لازم را بعمل بیآورند.

صد سال قبل مشروطه خواهان اصلاحات می خواستند، بعدا شما اصلاحات می 
خواستید و دولت کنونی هم بر اصلاحات تاکید دارد، اما این روند اصلاح طلبی همیشه با 
موانعی روبرو شده است. حالا نیز نگرانی هایی وجود دارد که دست آورد های سالهای اخیر 
ممکن است قربانی مصلحت های سیاسی شود (مصالحه با طالبان) به نظر شما برای پایان جنگ 
چقدر باید بها داد و از چه چیزهایی نباید گذشت؟

آرمان تغییر نکرده، مشروطه خواهان هم همین آرمان را داشتند که امروزی ها دارند، 
مدرن گرایان امروزی جامعه افغانستان دارند. ترقی اقتصادی و اجتماعی، پیشرفت، مدرن 
ساختن جامعه افغانستان و مردم افغانستان، تأمین عدالت اجتماعی، تساوی حقوق مردم در 
تمام بخش ها، بناً این منطق درست است که آن آرمان دیروز و پریروز، امروز نیز هست و 
فردا هم خواهد بود.

اما اینکه امروزی ها چه باید بکنند که باید راه حل مطلوبی برای حفظ آن دست 
آوردها بیابند. دست آوردهایی که در طی ده سال گذشته با اشتراک وسیع جامعه جهانی در 
افغانستان بدست آمده است برای آن کار کنند. باید گفت که حرف این است که ما جرأت 
کنیم و به دموکراسی چنگ بیاندازیم.

امروز به دموکراسی در افغانستان، بنابر دلایل متعدد بخش های مختلف جامعه سیاسی 
افغانستان به نظر های گوناگون می بینند، دیدگاه های مختلف دارند. عده ای توأم با شک 
به آن می نگرند. عده ای فکر می کنند که جامعه افغانستان جامعه ی عمیقا سنتی و 
قبیلوی است و دموکراسی در اینجا جایی ندارد. ( این عده معتقدند ) که ما باید دوباره 
رجوع کنیم به نهاد های قبیلوی در جامعه و از آن طریق جامعه را در مدل مثلاً کشورهای 
شیخ نشین عربی رشد دهیم.

به نظر من این یک عقب گرد بسیار بد است یک عقب گردی است که برای افغانستان 
بدبختی های بیشتری به ارمغان خواهد آورد. به نظر من آنهایی که طرفدار دموکراسی و 
آزادی و پیشرفت و رشد و استقلال در افغانستان هستند، باید با شجاعت با همدیگر نزدیک 
شوند. صرفنظر از تفاوت های گذشته خود.

اینها امکانات مؤثر و بزرگ جهانی را از دست ندهند، حفظ کنند و از آن بهره 
بگیرند. ما زیر نام استقلال، استقلال، استقلال نمی توانیم کشور را ببریم بطرف عدم 
استقلال و گرسنگی و فقر و بدبختی و عقب ماندگی.

شجاعت در حل مشکلات محلی خود داشته باشیم. افغانستان تا وقتی که نتواند معضلات 
منطقه ای را با همسایه های خود حل کند و در مقیاس جهانی با همه قدرت های جهان رابطه 
مناسب و درست را تأمین نکند، راه نجات دیگری ندارد.

رستاخیز ملی

  نظرات ()
کبروغرور نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٤

                      

سروده ی از قدیره واسوخت 

20حمل1391 آلمان

 


ای  گل   گمان  مبر که  دایم  بهار   توست

 دست سحر به   گیسوورنگین عذارتوست


غره  مشو به  حسن  دل آرای  خو   یشتن

فردا   به  خط  عارض   زیبا   غبار توست


باور  مکن   که   خنده   تو    دایما    بود

این  پنجه های باد  که  در انتظار    توست


بلبل بداغ  عشق  تو  سرگشته  و   پریش

با اشک  و آه  وناله  کنان  در کنار توست


این  قامت  خمیده   نهال    کهن       نگر

ازگردش  زمانه  و لیل    ونهار     توست


گویی که   سبز وشاد  بمانی  در این  چمن

این هم  ز نوجوانی   بی   اختار    توست


ابر سیاه  که پرده  بر افگنده   بر   سرت

در گرمی  شباب  بسی  بیقرار      توست


بشکسته  قامت چو تو  صدغنچه در بهار

فردا  کنار  خاک  عزیزان   مزار   توست


  نظرات ()
رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/۱
محمد محقق و احمد ضیا مسعود

 

احمد ضیا مسعود، رهبر جبهه ملی، از گروه‌های اپوزیسیون حکومت افغانستان، حامد کرزی رئیس جمهوری را متهم به داشتن رابطه ریشه دار با گروه طالبان کرده است.

بخشی از حزب جمعیت اسلامی به رهبری احمد ضیا مسعود، حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان به رهبری محمد محقق و جنبش ملی اسلامی به رهبری عبدالرشید دوستم از گروههای اصلی تشکیل دهنده جبهه ملی هستند.

او افزود: "این برادری ریشه در همان ارتباطات قدیم دارد، پیش از سال ۲۰۰۱، که رهبری سیاسی فعلی یک جا با طالبان کار می‌کرد و در همان وقت هم در ساختن (گروه) طالبان و در به وجود آوردن طالبان هم کشورهای منطقه و هم کمپانی های بزرگ نفتی و هم همین رهبری سیاسی فعلی دست داشتند."

آقای مسعود همچنین گفت: "کسانی که امروز حکومت می کنند، کسانی هستند که زمانی با طالبان پیش از سال ۲۰۰۱ روابط بسیار تنگاتنگ داشتند، حتی نماینده‌های سیاسی طالبان بودند و مترجمان انگلیسی طالبان بودند. به همین خاطر است که هر قدر طالبان در کشور ما ظلم می کنند و از مردم ما قربانی می گیرند، باز هم رهبری سیاسی کنونی طالبان را برادر خطاب می کند."

ائتلاف با طالبان؟

رهبر جبهه ملی همچنین حکومت را متهم کرد که منتظر خروج نیروهای خارجی از افغانستان در سال ۲۰۱۴ است تا پس از آن با گروههای افراطی و از جمله طالبان ائتلاف کند.

احمد ضیا مسعود گفت: "حکومت فعلی منتظر آن است که نیروهای جامعه بین المللی از افغانستان خارج شوند و اینها ائتلافی را در بین گروههای افراطی، طالبان و بعضی شخصیتهای حکومت فعلی به وجود بیاورند."

او افزود: "حالا تاکید آنها بر این است که اگر کاندیدای آنها در انتخابات (ریاست جمهوری) ۲۰۱۴ موفق شود، همین ائتلاف به موفقیت می‌رسد، چرا که حکومت فعلی پایگاه اجتماعی قوی در بین مردم ندارد، یگانه پایگاه و متکایی که حکومت فعلی به آن تکیه کند، گروه طالبان است."

معاون پیشین حامد کرزی هشدار داد که اگر نامزد مورد حمایت رئیس جمهوری کنونی در انتخابات آینده پیروز شود، حکومت افغانستان "طالبانی" خواهد شد.

آقای مسعود همچنان گفت بسیاری از گروه‌هایی که رهبری کنونی افغانستان در صدد ائتلاف با آنها است، مخالف پیشرفت و اصول دموکراتیک هستند.

رهبر جبهه ملی همچنین تاکید کرد که رهبری کنونی کشور باید مشخص کند که در کنار مردم افغانستان است یا در کنار کسانی که، افغانها را می کشند.

انتقاد از رهبران مجاهدین

این رهبر اپوزیسیون در عین حال، سکوت رهبران جهادی در برابر رفتار حکومت را، که به گفته وی تامین کننده منافع گروه‌های شورشی است، مورد انتقاد قرار داد و گفت اگر طالبان بار دیگر به قدرت برسند، به هیچ کدام از آنها رحم نخواهد کرد.

او همچنین گفت که رهبران جهادی در اجلاس بن آلمان (۲۰۰۱) با گرفتن مقامهای حکومتی و امتیازهای "سمبلیک" فریب خوردند و نتوانستند به اهدافی که در سی سال گذشته تعیین شده بود، برسند.

جبهه ملی سال گذشته خورشیدی اعلام موجودیت کرد و تشکیل نظام پارلمانی را در محور اهداف سیاسی خود قرار دا

  نظرات ()
دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۳٠

 

farsi_ferdowsi_paas

 

انگیزۀ اصلی این نوشته را بحثهایی می سازد که با نوشتۀ آقای رویین زیر عنوان "چرا هویت خود را در هویت دیگران بجوییم" و با عنوان دومیِ "عامیگری یا دانشپژوهی"  در انترنت به نشر رسید. جناب رویین بار بار تاکید برین داشته اند که فارسی و دری را یک زبان می دانند اما طرفدار دری نامیده شدن این زبان استند. اما ایشان با وجود تلاش های مکرر در یک مقاله و چند پیام دیگر، هرگز نتوانستند مخالفین دیدگاه خود را قانع بسازند که پافشاری بر دری خواندن زبان ما توجیه ملی، منطقی و یا علمی دارد.

با همه احترامی که به جناب رویین قایلم و ایشان سزاوارش استند، باید گفت که زبان و شیوۀ بحث و ادبیاتی که جناب شان در مقالۀ نخستین شان برای رویارویی با مخالفین قلمی شان به کار گرفته اند، هرگز با نام و شهرت و دانش ایشان همخوان نبوده است. به ویژه که یک بحث علمی را به مسایل سیاسی محض کشانده اند و به بسیار سادگی مخالفین دیدگاه خود را و پاسداران پارسی را نوکر ایران و نظام آخوندی اش شمرده اند. همچو قضاوتهای کلیشه زبیندۀ قلم رویین تصور نمی شد.

ازینرو سنگ نوشتۀ آقای رویین به شیشۀ بسیاری خورد و واکنش هایی را در انترنت، چه به گونۀ پیامها و چه به گونۀ نوشته های جداگانه، برانگیخت.

حالا اگر فرمایش جناب رویین را از نگاه سیاسی و هویتی بسنجیم یا از نگاه علمی، به هیچ رویی نمی تواند پافشاری شان را بر دری خواند زبان و چشم پوشی از فارسی بودن آن توجیه کرد. چرا که دری یک زبان است و پارسی یک هویت کلی. این هویت کلی خوشبختانه چندان قومی هم نیست بلکه بیشتر به سرزمین تعلق دارد و به همین سرزمینی که امروز بخشی ازان را افغانستان خوانده اند.

دری زبان است و پارسی یک کلیت فرهنگی و هویتی. ما تنها زبان ما را دری گفته می توانیم اما خود مان چه کسانی استیم؟ اما وقتی پارسی را نام زبان خود می پذیریم، کلیه جلوه ها و عناصر دیگر فرهنگی یی که به پارسیان متعلق است، به ما می رسد. ما پارس و پارت استیم و زبان ما پارتی یا پارسیست. پارت یا پارتیا همین خراسان است و زادگاه سلسلۀ اشکانی پارتی نیز همین خراسان و نواحی رود مرغاب است. پس وقتی زبان خود را پارسی بخوانیم هیچ ننگی نیست چرا که ما خود پارت استیم و مرکز پارتیا و یا منشاء پارتیا.

جالب آن که آقای رویین ازهمه روایاتی که در مورد زبان دری شده است، تنها این روایت را پذیرفته اند که وقتی پایتخت کیانیان از بلخ به تیسفون برده شد، زبان دری (زبان دربار کیانیان) نیز با آن به غرب ایران برده شد. جناب شان نمی گویند که آیا همین سرزمینی که کیانیان بلخی از آسیای میانه تا خلیج فارس و عراق عجم بران حکومت می رانده اند در اسناد تاریخی جهان به نام پارتیا و پرسیا شناخته می شود یا نی؟ البته که در مقاطع مختلف تاریخ بخشهای مختلف این سرزمین از پی سلسله های تشکیل دهندۀ امپراطوری های آن نام های گونه گونی یافته است اما در جمع آنرا یا پارتیا (پرشیا) گفته اند یا هم ایران.

آنچه در لغتنامۀ دهخدا در توضیح "دری" آمده است نشان می دهد که زبان فارسی دری حروف "ت" و "ث" به گونۀ مشخص نوشته می شده است. به ویژه برخی از آوا که امروز با "ت" ثبت شده است در گذشتۀ این زبان به "ث" ثبت می شده است. لغتنامه "ارتنگ مانی" را نمونه آورده است که به گونۀ "ارثنگ" مانی ثبت شده است.

کسانی که اندکترین دانش از زبان انگلیسی داشته باشند می دانند که در زبان انگلیسی "th"   به گونۀ "ث" عربی خوانده می شود. اگر در کلمۀ Parthia  نیز توجه شود تلفظ درست آن پارثیا است که می شود با "س" فارسی امروز هم نوشته شود و ازان پارسیا، پارسی و پارس ساخته می شود.

بنابران زبان پارسی زبان پارتی است. سرزمین، قوم و جایگاه ظهور پارتها خراسان است. بنا براین ما بیشتر از آنهایی که امروز در جغرافیای سیاسی یی به نام ایران جمع اند، حق و تعلق به پارس، پارسی و پارتی داریم. با کدام عقلی می شود این کلیت فرهنگی و شناسۀ اساسی و اصلی مردم و سرزمین خود را به دیگران واگذار شویم و خود در برهوت بی هویتی بنشینیم و لگدمال شویم؟

ما پارس استیم. زبان ما هم پارسی است. این هویت را می گیریم و حق خود برین هویت را با زبان خود، با فرهنگ خود و با حضور خود در پهنه و عرصه یی که خراسان و پارتیا و ایرانش می خوانده اند، تثبیت می کنیم. بدین ترتیب وقتی فرزندان ما به کتابها و اسناد تاریخی جهان رو می آورد و در آنجا پارتیا و پرسیا را می خوانند و می بیند، در می یابد که از او و از سرزمین و نیاکان او سخن گفته می شود.

وقتی شاهنامه می خوانند و دران با واژۀ ایران بر میخورند یا زنده شدن عجم با پارسی را می بینند، به خود می بالند که فردوسی از زبان آنها سخن می گوید.

دری یکی از نام های زبان است- گونۀ فصیح و درباری (دیوانی) آن. حتی در حدیثی از پیامبر اکرم گفته شده است که: فرشتگانی که عرش را برمی دارند، به فارسی دری سخن می گویند. درین حدیث دری به گونۀ صفت زبان فارسی آمده است. این حدیث در کتابی به نام  المصنف از ابن ابی شیبه آمده است که اصل حدیث چنین است:

"حدثنا معتمر بن سلیمان عن جعفر عن القاسم عن ابی امامه قال: ان الملائکه الذین یحملون العرش یتکلمون بالفارسیه الدریه.

گفتنیست که ابی ابی شیبه در سال 235 هجری قمری فوت کرده است. حتی اگر اصل حدیث را جعلی بدانیم، که من ضرورتی به آن نمی بینم، بازهم نشان می دهد که در 1200 سال پیش این زبان فارسی دری شناخته می شده است.

در هرجای دیگری از شعر شعرا که دیده شود، وقتی فارسی و دری یکجا بیاید، مطابق اصول دستوری زبان دری اول اسم و سپس صفت آورده می شود و "فارسی دری" گفته می شود نه دری فارسی...

 نباید پس از نام ایران، نام پارسی را هم از ما بگیرند. بزرگترین جفایی که حکوماتهای خداندانی و قبیله گرا در افغانستان کردند، بخشیدن نام مشترک منطقه یعنی ایران به کشور همسایه بود. این حکومتها تلاش کردند به جای ایران که در ادبیات و اسناد تاریخی و ادبی ما ثبت است، واژۀ آریانا را به کار ببرند که همان تلفظ یونانی ایران است. بدین ترتیب پیوند ذهنی نسل امروزی ما را با کلمۀ ایران بریدند و امروز وقتی فرزندان ما شاهنامه می خوانند و نام ایران را می بینند تصور می کنند از آن آنها نیست و متعلق به ایران در محدودۀ مرزهای سیاسی امروز است. اینست خیانت و جفای بزرگی که به ما رفته است.

امروزه تلاش برای چشم پوشی از پارسی و چسپیدن به تنها دری نیز همان اثری را دارد که گرفتن نام ایران از ما داشت. چرا که ما را از هویت پارسی و پارتی مان محروم می کند. به ویژه که دایره المعارف نویسهای قبیله امروز تلاش دارند مذبوحانه و جاهلانه پارتها و پارتی را که هیچ شکی در پارسی بودن و یا اشتقاق پارسی ازان نیست، با دلایل احمقانه و بی پایه به پشتو پیوند دهند. پیوند پارسی و پارتی را که اظهر من الشمس انکار می کنند اما تلاش دارند ازان پرثوه بسازندو پرثوه را به پشتو پیوند بدهند، به همین دیده درایی!

جوانان ما خردمند تر ازان استند که ندانند چه می کنند و چه می گویند. آنها می دانند که هویت آنها پارسی است. برای اطمینان جناب رویین باید عرض شود که این جوانان با راه اندازی دعوای اشتراک در هویت پارسی به همان اندازه که برای سردمداران قبیله گرا و شوونیست خطرناک اند برای آخوند ها یا نشنلستهای کور ایران نیز که افتخارات فرهنگی ما را غصب کرده و آنرا تنها از آن خود می دانند خطرناک اند. پاسداران پارسی در کشور ما آزادگانی استند که با هرگونه مزدوری و بی هویتی به ستیز برخاسته اند. مزدور کسانی می شوند که هویت مغشوش دارند و یا هویت قابل افتخاری نداشته باشند. این جوانان هم هویت خود را می شناسند و هم برای تثبیت هرچه بیشتر آن تلاش می کنند.

این جوانان دُر دری را نیز آویزه گوش دل و جان خود کرده اند. اما با هشیاری تمام می دانند که قند پارسی نیز از آنهاست.

ایکاش آقای رویین در جایگاه یک دانشمند زبان و ادبیات به این پرسش ها علمی پاسخ ارائه می کردند که:

1- وجه تسمیۀ دری و فارسی چیست؟ اگر دری را زبان دربار گفته اند و از دربار برگرفته شده است، پس پارسی چیست و از کدام واژه برگرفته شده است؟

2- اگر زبان دری زبان دفتر و دیوان (دربار)  و نوشتار و کتابت است، این زبان بر مبنای کدام زبان اصلی استوار است؟  یعنی دستور (گرامر) و واژگانش را از کدام زبان گرفته است؟ آیا همۀ مردم در زمان کیانیان درباری بودند؟ زبان اهل بازار و کشتزار چه بوده است؟

3- آیا دری همان زبان نوشتاری فارسی نیست؟ مگر نگفته اند که دری زبان فصیح باشد.  وقتی حافظ می گوید:

ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگاه

که لطف و طبع سخن گفتن دری داند

ویا:

چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ

تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن

  آیا دری چیزی جز زبان فارسی فصیح و بلیغ است؟

4- آیا آنچه ما "پارسی" می گوییم همان "پارتی" نیست؟ اگر پارسی و پارتی یکی نیست، وجه تسمیۀ پارسی چیست؟

5- اگر پارتی و پارسی یکیست، پس چرا آنرا به ایران امروز بتوانیم وابسته بدانیم؟ ما خود پارت استیم و پارتی.

6- اگر دری زبانیست وابسته به محدودۀ جغرافیایی مشخص، این جغرافیا را حدود و ثغور کدام است؟

7- فرق میان زبانی که در ایران فارسی باید گفته شود و در افغانستان دری و در تاجکستان تاجیکی، درچیست؟ معیار های سنجش این فرقها کدام اند؟ آیا واژگان و دستور زبان شان متفاوت است یا لهجۀ شان؟ اگر واژگان و دستور زبان شان متفاوت است آیا این تفاوت به اندازه یی هست که بتوانیم نام جداگانه یی بر هریک آنها بگذاریم؟

8-  آیا معیارهای تفاوت زبانی یی که در مورد زبان فارسی دری به کار می بریم و برای شان نامهای جداگانه می دهیم، جنبۀ عام و جهانی دارد یا این که ویژه جداسازی زبان فارسی دری است؟ اگر همچو سنجه هایی را در مورد زبان پشتو به کار ببریم، نمی شود کم از کم پنج زبان پشتو ازان ساخته شود؟

9- چرا برای فرق گذاشتن میان پشتوی پشاور، این لانۀ دشمنان دیرین کشور و ویرانگران سرزمین ما، و پشتویی که در کشور ما صحبت می شود، دو نام اختراع نمی شود؟ چرا وقتی کسی پختو می گوید به کفر مزدوری متهم نمی شوند؟ چرا که پختو و پشتو ازهم فرق دارند. یکی فرق شان در "شین و خین" و همچنان در "گاف و ژی" است. نظام مصوتهای پختو و پشتو هم فرق دارند. چرا بازهم گفته می شود که پشتو یک زبان است؟

10- اگر معیار وانگیزۀ نشنلستی توجیهی برای نام دادن جداگانه به زبان واحد فارسی دری در سه کشور ایران و افغانستان و تاجیکستان باشد، چرا این نشنلزم در مورد زبانهای پشتو، ترکی، انگلیسی و یا عربی کار برد ندارد؟

دغدغه های جناب رویین در مورد چگونگی برخورد جمهوری اسلامی و در مجموع کارگزاران فرهنگی و سیاسی ایران در قبال کشور ما و از جمله زبان، باآنکه رگه های نیرومندی از واقعیتها  را باز می تاباند، کلی گویی هایی دران وجود دارد که ادعا های جناب شان را در سطح ادبیات ایدیولوژی زده و تبلیغاتی قرار می دهد و از بار علمی و به گفتۀ خود شان دانشپژوهانۀ آن به شدت کاسته است.

لازم آن بود که جناب رویین به جای مزدور خواندن هموطنان خویش که هیچ کدام شان حقوق مدنی کمتری از ایشان ندارند، به آنها احترام می گذاشتند و بدینسان نشان می دادند که نه تنها تاب برداشت دیدگاه های مخالف خود را دارند بلکه دگرگونه اندیشی را حق هر انسان می شمارند. مزدور خواندن که آسانترین کار است، هرکسی می تواند مخالف خود را مزدور بخواند.  مگر جناب رویین چه ثبوتی دارند که دیگران را مزدور می خوانند که آنها نتوانند عین اتهام را به ایشان وارد کنند؟

بسیاری ازهم میهنان ما با گوشت و پوست خود احساس کرده و دریافته اند که فرهنگ و زبان ما نه از سوی آخوندهای ایرانی بلکه از سوی کسانی که از تصادف بد، هموطن شان نیز استند، مورد تجاوز و غارت قرار می گیرد. تجاوز اگر از سوی آخوند ایرانی باشد یا از سوی "دافغان بچیان" تجاوز است. خط مرزی سیاسی نه ماهیت تجاوز را بدل می کند و نه از درد یا ویرانی اش می کاهد. چه تفاوت می کند که نام و هویت مولانا جلال الدین بلخی ما را ایرانی های آخوندی و پهلوی از ما بدزدند یا نام سبزوار را هموطنان افغانستانی ما. هردو تجاوز کرده اند و هردو غارتگر اند...

امروزه، مردم ما بیشتر ازان که متوجه تجاوزات بیرونی باشند، آسایش فکری شان را تجاوزاتی گرفته است که از سوی هموطنان شان به آنها وارد می شود.

جناب رویین بران اند که با تاسیس نهاد ها و بنیادهای پژوهشی و فرهنگی خود برای شناخت مستقل از هویت مردم و سرزمینی که سرنوشت پاسداری ازان را به ما سپرده است، بپردازیم. این کار اگر حالا شود که چه بهتر. همین نسلی که می خواهند پارسی را پاس بدارند، درین راه خدمتهای بزرگی کرده می توانند. در گذشته همچو فرصتی برای مردم ما میسر نگردیده بود.

آقای رویین از دانشمندان پرکار و دانشپژوهان گرانمایۀ کشور چون عبدالحی حبیبی، احمدعلی کهزاد، غلام محمد غبار و شماری دیگر یاد کرده اند. شکی نیست که این دانشمندان به ویژه علامه حبیبی کارهای بزرگی را برای شناساندن تاریخ و هویت کشور ما به سر رسانده اند.

اما مشکل ما اینست که ما هرگز کشور ملت نشده ایم و یک دیدگاه و بینش ملی که متضمن منافع کلیه باشندگان این کشور باشد تاهنوز در جامعۀ ما شکل نگرفته است. ازینرو تاکنون همه پژوهشهای تاریخی یا رسمی بوده و به فرمان دولتها یا جعل تاریخ بوده است یا کتمان حقایق تاریخی. تا جایی که، نویسنده های مستقل نیز زیر تاثیر قرائت رسمی از تاریخ به نوشتن کتاب پرداخته اند. حتی جنت مکان غلام محمد غبار، اگر چه قشر بیرونی قرائت رسمی از تاریخ را شکست، اما هرگز نتوانست قرائت دولتی از هویت این سرزمین را بشکند.

ازینرو در غیاب یک قرائت ملی و سراسری از تاریخ و منافع ملی، ما نتوانسته ایم ملت واحدی شویم تا نام کشورش خراسان یا افغانستان باشد. درین سرزمین قومی غاصب و تحمیلگر شد و قوم دیگری با همه هستی مادی و  معنوی اش قیمت وحدت ملی را ادا کرد و این روند هنوز ادامه دارد.

همین جناب حبیبی مرحوم که خداوند به خاطر آنهمه زحمتی که کشیدند و تالیفات پرشماری که کردند غریق رحمت شان کند، هرگز نخواسته اند یا گذاشته نشده اند که در تحقیقات خود برای روشن شدن تاریخ "ما" کار کنند، بلکه مصروف نوشتن تاریخ برای بخشی از ما و آنهم به قیمت تاراج، توهین و نادیده گرفتن تاریخ و هویت بخشهای دیگر جامعه بوده اند.  شما یک بار تاریخ مختصر افغانستان ازین عالیجناب را بار دیگر مرور بفرمایید تا دریابید که آیا دران چیزی جز شجره کشیدن برای پشتون هست؟ تلاش حبیبی برای تحقیق و تاریخنویسی از دیدگاه، به گفتۀ شما، "نشنلزم کور" بوده است که با تاسف دران دروغ و تهمت به جایی رسیده که ایشان در پته خزانه قوم بزرگ و شریف دیگر پشتون "غلجاییها" را که گفته می شود در اصل ترک یا تاجیک باشند، غلزوی خواند.

کوتاه سخن این که مردم ما را امروز درد سرطانی یی گرفته است که ناشی از فرهنگ تحمیل، تجاوز، ویرانگری فرهنگی، کتابسوزی، و پاکسازی قومی و زمینسوزی های انتقامجویانۀ قومیست. ازینرو مردم بیشتر ازان که متوجه امپریالزم و استعمار خارجی باشند، در دام فتنه های داخلی گیر کرده اند.

 شعار پارسی را پاس بداریم، به خاطری آواز دل جوانان و پیران بسیاری شده است که آنها می دانند پارسی اند. هم زبان شان پارسی است  هم تیره و تبار شان پارسی است. آنها می دانند که پارسی و پارتی تعلقی به نژاد و خون ندارد بلکه پارتیان و پارسیان همه تبارهایی اند که در کل فرهنگ پربار پارسی و فارسی را ساخته اند. جوانان ما که از قومپرستی بیزار اند به خوبی می دانند که پارسی بودن متعلق به یک فرهنگ بزرگ و یک سرزمین بزرگ فرهنگی بودن است...

پس ما هم قند پارسی را پاس می داریم و هم با دُر دری تاج فرهنگ خود را ترصیع می کنیم. به هردو افتخار می کنیم؛ یکی را زبان خود و دیگری را کلیت فرهنگ خود به شمار می آوریم.

جاودان

 

  نظرات ()
سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢٦


 بقلم :کاوه جبران


   "به بهانة نظرسنجی بی بی سی فارسی، برای گزینش «بزرگان ایران زمین"

این متن مقاله‌یی نیست، پژوهشی نیست، اعتراضی نیست، نقدی نیست. این متن فقط یک گلایه است. گلایه از سیاست بازانی که برای یک جغرافیای پاره پارة زبانی، هویت جداگانه‌یی قایل اند. گلایه از سیاست‌گذارانی که فرهنگ را چنان پوست گاوی فرض کرده اند و افتخارات فرهنگی را تنها به همان بخشی منسوب می‌دارند که پس از تقسیم شدن این پوست گاو، سهم آن‌ها شده است. این متن، گلایه‌ از برادرانی‌ست که ادعای بزرگی می‌کنند؛ چه آن‌هایی که خود را وارث اصلی زبان و فرهنگ پارسی می‌خوانند و چه آن‌هایی که خود را قوم برتر خوانده و همیشه در پی حذف زبان پارسی بوده اند. این متن گلایه از برادران بزرگ است.

گمان نکنید که دیوانه‌ام و پرت و پلا می‌گویم، کمی از تعذیب شما تب کرده‌ام. به قول هم‌زبانان ایرانی‌ام، افغانی‌ کثافتی هم نیستم که مایة شرمساری ایشان باشم. یهودی هم نیستم که خواب سرزمین گم شده‌یی را ببینم، مورخ، جامعه شناس و سیاست‌مدار هم نیستم که عوامل اجتماعی و تاریخی را بر مبنای سیاست‌های روزگار استعمار بسنجم. من فقط یک پارسی زبانم که شهروند افغانستانم و این درد را فقط کسانی می‌دانند که در موضع من قرار دارند و بس.

هنگامی‌که اجداد مالکان کنونی همین «بی.بی.سی» سرزمین‌های‌مان را پاره پاره کردند و هرکدام ما را نامی‌ گذاشتند، تنها به خاطر مواد خام‌مان نبود. به جرم چند سده تسلط فرهنگی و زبانی بر خاور میانه و آسیای جنوبی هم بود که مجازات می‌شدیم. نمی‌گویم که فرهنگ ایران بزرگ یا خراسان کبیر یا فلان و فلان. نه…نه منظورم همین مسیری‌ست که سعدی را به بیدل می‌رساند یا رودکی را به فرخی. ذکر پیامدهای دیگرش را دانشگاه‌های اکسفورد و سوربن بهتر بیان کرده اند، اما اگر از من بپرسید، همین قدر می‌دانم که حالا اگر رهنورد زریاب بخواهد با گلرخسار صفی‌آوا و یا محمود دولت آبادی یک پیاله چای بنوشد، گذرنامه‌اش باید دو تا ویزا بخورد.

گپ من نیست، در تاریخ‌های ما نوشته شده است. سرزمینی که در این تقسیم‌بندی سهم ما شد، در آن زبان ما را محکوم کردند. خودمان را اقلیت خواندند، کتاب‌های‌مان را آتش زدند، تا چند سال پیش، از خواندن و نوشتن محروم بودیم، هویت‌مان هم که افغانی‌ست. نام شهرهای مان را آلش کردند، حتا سرزمین مان را نامی ‌نهادند که ذکرش نه در شعر فردوسی رفته بود و نه در نثر بیهقی. اتفاق زیادی نیافتاده بود،‌ اجداد مالکان کنونی «بی. بی. سی»، لگام کار را سپرده بود به دست قبیله.

گپ من نیست، در تاریخ‌های ما نوشته شده است، سرزمینی که در این تقسیم بندی از دست ما رفت. آن را ایران خواندند، مردمش را به دروغ ایرانی نامیدند. حس مالکیت را در آن‌ها تقویت کردند، بیهقی را ایرانی خواندند و هرات را ولایتی در افغانستان، رودکی را ایرانی خواندند و بخارا را شهری در آسیای میانه، نیشابور را با افتخار جزو ایران دانستند، اما بلخ را گفتند که شهری بوده از فلات ایران. سنگ و چوب و سگ و پشکش فکر کردند که این ایرانی که پایتخش تهران باشد، چه عظمتی داشته است!

بیشتر از صد سال است که این سنگ آسیاب بر سر زبان و فرهنگ مشترک می‌چرخد. برادر بزرگ قبیله، سال‌هاست که در گوش ما پف می‌کند؛ زبان افغانستان دری است و فارسی، زبان ایرانی‌هاست. برادر بزرگ هم‌زبان، صدسال است که می‌نویسد؛ فردوسی ایرانی است چون مقبره‌اش در توس است و ما بی‌آن که ادعایی داشته باشیم، هنوز شاهنامه می‌خوانیم.

برادر بزرگ قبیله، نام «سبزوار» را به «شیندند» عوض می‌کند و برادر بزرگ هم‌زبان، نام «سبزوار» را روی یکی از شهرک‌هایی می‌گذارد که خودشان می‌دانند چه کار شرم‌آوری را انجام داده اند. نام خراسان را هم از قبل قبضه کرده اند، بی‌آن که کسی گفته باشد برادر بزرگ هم‌زبان! این نیشابوری که خراسانش می‌گویی، یکی از شهرهای خراسان است، نه کل خراسان.

حتا وقتی سعید نفیسی می‌گوید از این پس پارس را ایران بنامند. هیچ کسی صدای خود را نمی‌کشد و نام ایران به اندازة «عراق عجم» کوچک می‌شود. برادر بزرگ قبیله، به یک طرف صورت ما سیلی می‌زند که مبادا اعتراضی بکنیم و به هویت او صدمه برسد و برادر بزرگ هم‌زبان، به طرف دیگر صورت ما که نشود ادعای مالکیت بر افتخارات تاریخی را داشته باشیم. حالا «بی.بی.سی» و امثال آن حق دارند که تصور بکنند که این برادر بزرگ هم‌زبان، حق دارتر است، می‌تواند میراث‌دار اصلی باشد؛ چون وقتی برادر بزرگ قبیله، دست ما را می‌گرفت تا به زبان پارسی چیزی ننویسیم، برادر بزرگ هم‌زبان که نیما و شاملو و هدایتی داشت. آیا حق دارتر به نظر نمی‌رسد؟

واقعیت این است که در صد سال گذشته دست ما زیر سنگ قبیله له شد و هیچ مجالی نبود این برادر کوچک‌تان را تا پارسی را پالایشی دهد. واقعیت این است که مرکز زبان پارسی پس از هند، به تهران منتقل شده است. واقعیت این است که همة کتاب‌های پارسی را شما تولید می‌کنید، واقعیت این است که جهان معاصر را از چشم شما شناختیم. واقعیت این است که پارسی را با تکنالوژی شما آشنا ساختید. واقعیت این است که زبان ما را در برابر خشم قبیله شما حمایت کردید.

اما یک واقعیت دیگر هم است. به همان اندازه که فردوسی و کوروش مربوط شماست، میراث ما هم است. به همان اندازه که حافظ و بوعلی سینا و زردشت سهم شماست، مال ما هم است. این‌ها همه واقعیت اند، تنها چیزی که واقعیت نیست، محمد مصدق است. مصدق واقعیت ما نیست. پس شما چرا محمد مصدق را به عنوان یکی از فرزندان ایران زمین، با بزرگانی چون فردوسی و کوروش و بوعلی و زردشت و حافظ،‌ قابل قیاس دانسته اید؟ به چه حقی برادر بزرگ هم‌زبان!؟

بیش از صد سال است که ما و شما در دو جغرافیای متفاوت از هم زنده گی می‌کنیم. درد ما و شما جدا بوده است. تجربة زنده‌گی ما و شما جدا بوده است. تجربة سیاسی، تجربة اجتماعی، تجربة فرهنگی، تجربة دینی، حتا تجربة روشنفکری ما و شما متفاوت است. شما درد رفاه داشته اید، ما درد زنده ماندن. شما غم مبارزه داشته اید، ما غم گریز. شما اندوه نام داشته اید و ما اندوه نان.

آن روزی که ناسیونالیسم رضاشاهی برای شما نام و نشان کسب می‌کرد، هویت ما را قبیلة یحیا می‌زدود. از حق نگذریم، آخوندهای‌تان هم خیلی با شرف‌تر از طالبان ماست. توده را که هیچ نمی‌توان با حزب دموکراتیک خلق مقایسه کرد.

همه را از دم تیغ نگذرانیم، منظورم شمایید، شما گرداننده‌گان بی بی سی فارسی!

گلایه برادر کوچک این است؛ اگر شوونیسم بی بنیادی را که در صدسال گذشته حکومت‌های مان مطرح کرده و می‌کند، عیبی نیست. اگر یک ایرانی امروزی، ابهت فرهنگ ایران را در جغرافیایی تصور کند که به واسطة روس و انگلیس خط‌کشی شده است،‌ گلایه‌یی نیست. بی‌چاره همان گونه پرورش یافته و فهمانده شده است. اگر این افغانی و یا آن تاجیکی، سرزمین‌های‌شان را مهد زبان پارسی بدانند و تصور کنند که اصل خودشان اند و دیگران فرع، باز هم ایرادی نیست. اما شما چرا؟

شما که ادعای روشنفکری دارید، گویا از خردستیزان هم خوش‌تان نمی‌آید. حقیقت و اطلاع رسانی دقیق محور کارتان است، مدعی عقلانیت هستید، شما چرا چنین سیاستی را پیشه کرده‌اید؟

چه تفاوتی‌ست میان شما و آن نظام آخوندی‌یی که به استبداد متهم است؟ اگر آن‌ها واقعیت‌ها را بر مبنای احساسات دینی از نظر دور می‌دارند، شما همان واقعیت‌ها را بر مبنای شوونیسمی‌که بیخی کورتان کرده است، پنهان می‌کنید.

البته جسارت برادر کوچک تان را ببخشید! استبداد برادر بزرگ قبیله، روی روان ما تاثیر گذاشته و گاهی عفت کلام رعایت نمی‌شود.

حالا شما حق می‌دهید به آنانی که به شما بدگمان شوند و تصور کنند که شما درست در جای پایی گام می‌گذارید که استعمار انگلیسی آن را مشخص کرده بود؟ اگر مردمان ما از روی ناآگاهی و احساسات، فرهنگ مشترک را پاره پاره می‌کنند، شما بر مبنای خرد انگلیسی واری که نظریه پرداز این پروژه بوده است.

هر چند کارتان خیلی حرفه‌یی‌ست. کسی به نیت و برنامه‌ریزی تان شک نمی‌کند، در ظاهر هم زیر همان نظرسنجی‌تان می‌نویسید که:« لازم به ذکر است که این رای گیری، یک نظرسنجی علمی ‌نبود و نتیجة حاصل از آن، تنها نظر بخشی از مخاطبان بی‌بی‌سی فارسی است و لزوما نظر کلی فارسی زبانان را بازتاب نمی‌دهد.»

خیلی خوب است، پس چرا عنوان درشت می‌زنید که انتخاب بزرگ‌ترین شخصیت تاریخ ایران زمین؟ آیا این کار به معنای قاپیدن افتخارات مشترک تاریخی نیست که از آوان پیدایش سرزمین جدیدی به نام ایران در اثر سعی استعمار، چنین رفتاری وجود دارد؟

نوشته اید که در آغاز تعدادی از کارشناسان و چهره‌های دانشگاهی این شش نفر را از میان شخصیت‌های پیشنهاد شدة شما برگزیده اند. کی‌هایند این شخصیت‌های برجسته و دانشگاهی شما که مصدق را در کنار زردشت و فردوسی قرار داده اند؟ حالا این شخصیت بزرگ تاریخی(محمد مصدق) برای من کابلی و یا برای آن بخارایی و یا خجندی چه کاری انجام داده است که در جمع بزرگان تاریخ ایران زمین قرار گرفته است؟ آیا عرق شرم بر پیشانی تان نمی‌نشیند از این دروغ‌های بزرگی که به مردم می‌گویید؟

این تاریخ مشترک است برادربزرگ هم‌زبان، لطفاً کمی‌خرد و پژوهش. این احساسات کاذب میهن پرستی آدم را کور می‌کند. اجازه بدهید دیگرانی که از دید شما غیرایرانی هستند، نیز در این افتخارات خود را شریک بدانند. خیلی غیرایرانی نیستیم، برادر بزرگ هم‌زبان! بچة همین هرات و بلخ و غزنه و کابلیم. عذر می‌خواهم آیا این جاها را جزو ایران زمین قبول دارید؟

می‌گویم اگر قبول ندارید، سه چهار تا شهرک دیگر را در حوالی همدان، به همین نام‌ها مسما کنید که حساب تان کامل شود.

تقصیر شما نیست. شیوة آموزش همین گونه بوده است. چشم که باز کردید، برای‌تان گفته اند: چو ایران نباشد تن من مباد! و شما خیال کردید که گپ تمام است. نه، خیلی دیری‌ست که پاره‌هایی از تن تان با شما نیست.

حالا که به برکت باز شدن درهای آرشیف اسناد دور استعمار، همة ما دروغ‌های‌مان را می‌دانیم، حتا شما که ناف زبان و فرهنگ پارسی اید. ولی دل کندن از این دروغ‌ها خیلی سخت است، ما با این دروغ ها پرورش یافته‌ایم، بزرگ شده‌ایم، خو کرده‌ایم و در آن جا زده‌ایم. شما هم‌چنین. به خاطر حفظ این دروغ‌هاست که دروغ دیگری می‌گویید. به خاطر اثبات چیزی که نیستید به صورت ما سیلی می‌زنید و ما هیچ واکنشی نداریم، جز این که بگوییم، برادر بزرگ هم‌زبان! ضربة دست‌تان خیلی سنگین است

منبع : رخنامه 

  نظرات ()
شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/٢۱

تذکرۀ نفوس الکترونیکی با قید ملیت افغان برای همه یا شمشیر تفرقه و نفاق در بین اقوام و ملیت های ساکن افغانستان


 

هموطنان شرافتمند!

اگرعلاقمند وحدت ویکپارچگی این سرزمین هستید، به امروزو آیندۀ مشترک همۀ باشندگان کشورخود منحیث هموطنان متساوی الحقوق اعتقاد دارید، ونمیخواهید که بذردانه های سرطانی تفوق طلبی که بخودی خود زایندۀ نفاق وبی اعتمادی است، درزادگاه مابیشترازین به رشد وبقای خود ادامه دهد، وراهی برای برون رفت ازاین گرداب وحشتناک بدبختیها، برای همه وهمیشه میسرگردد، لطفاً ازگرفتن این طومار شیطنت ومنافقت یعنی تذکرۀ الکترونیکی خودداری وپروسۀ توزیع آنرا با عدم حضوریابی خود تحریم نمایید.

همۀ باشندگان این کشور افغانستانی اند نه افغان یعنی پشتون، وهریکی از اقوام وملیت هایی هم که درین کشورامرارحیات دارند، بخود حق میدهند که همانند برادران افغان خود نام وهویت ملیتی خودرا، که همانا تاجیک، تورکمن، ازبیک، هزاره، نورستانی، بلوچ، تاتار، ایماق، قرغیز، قزاق، قزلباش، عرب، پشه ای، واخی وغیره باشد با خود حمل وبه نسل های آیندۀ خود منتقل سازند.

داشتن تابعیت وشهروندی برای افراد وگروه های ساکن درهرکشوری، مطلقاً جدا از هویت قومی وتعلق ملیتی آنها بوده، وهرآن مرجعی که تلاش درجهت اختلاط وبهم زدن این دونوع هویت جدا گانه با همدیگر مینماید، بصورت حتم دارای اهداف واغراض برتری جویانۀ محو هویت یک بخش به نفع بخش دیگر جامعه بوده، واین خودهمان کاریست که درتاریخ آسیای میانه وتورکستان استعمار گران روسی، با پیاده نمودن سیاست های روسی سازی ودر بسا کشورهای دیگر جهان سوم هم قدرت های بزرگ استعماری با اغراض استعماری مرتکب آن گردیده اند.

در افغانستان نیزاین سیاست یعنی پشتونیزه نمودن کشور، با ابداع وتعمیل سیاست «هر آنکسی که درافغانستان زندگی مینماید افغان است» از زمان شاه امان الله خان بصورت سیستماتیک وپلان شدۀ آن، تحت رهبری محمود طرزی آغاز ودر دورۀ حکومت آل یحیا، خصوصاً در دوران سلطنت نادر وصدارت هاشم خان، شاه محمود خان وداؤد خان به اوج اعتلای خود رسید.

ولی تاریخ گواه برآن است که باوجود بکار گیری انواع نیرنگ ها اعم اززروزور، تطمیع وتخویف از جانب قبیله سالاران، تعمیل این سیاست همانگونه که درتورکستان روسی محکوم به ناکامی گردید، در افغانستان هم به نتایج معکوس آن نایل، وهمزمان با پیدایش یک روحیۀ پرورش یافتۀ خود برتر بینی دربین خلق پشتون، بصورت طبیعی ملیتهای محکوم کشورراهم قدم بقدم بسوی خودآگاهی وهویت طلبی بیشتراز بیش سوق نمود.

هر چندی که نتایج منفی ومغایربا منافع ملی این سیاست یعنی پشتونیزه سازی، کشور را به بحران عمیقی فرو برد، ودر چندین مرحله منجربه تاخت وتازهای وحشتناکی برعلیه اقوام وملیتهای تحت استبداد کشور گردیده، وزهرکشندۀ تبعیض وتعصب را با انگیزه های من برتردرروح وروان پشتونهای تحصیل یافته وبیروکرات بذرنمود، ولی خلق پشتون در مجموع هیچ نوع تمایلی به پشتون سازی دیگران نشان نداده، دایما در یک فضای هم پذیری با دیگران قرارداشته ودرمحیط های مختلف زندگی همانند گذشته ها با ایجاد فضا های وسیع داد وستد فرهنگی بحیات خود ادامه دادند.

مگر درپارۀ موارد ودرمقاطع معینی سیاستهای پشتونیزه سازی دولت مداران، خلق پشتون را درناآگاهی مطلق، وتلقین تصاحب زمین وعلفچر، به زادگاه های غیر پشتونها سوق ودر مقام پامال سازی جان ومال غیر پشتونها قرارداده وپدیده های منحوس کوچی و ناقل را، در کنارترویج اجباری زبان پشتودر موسسات دولتی وفرهنگی کشور بوجود آورد که ، عواقب تلخ وزهر آگین آنرا تا همین اکنون هم مردم ها متحمل گردیده، هجوم کوچی ها را، با تهاجم ناقلین بمناطق شمال هندوکش وساحات هزاره نشین کشورعملاً وهمه روزه تجربه مینمایند.

این عملکرد فاشیستی وبرتری جویانه درمیان باشندگان کثیرالملیۀ این سرزمین که، قبیله سالاران مزدور بخاطرتحمیق خلق پشتون ونابود سازی هویت وموجودیت انسانی دیگر اقوام وملیتهای کشورما، درجهت دستیابی به اهداف وآرمانهای خائینانۀ خود واربابان خارجی خویش مورد کاربرد قرارمیدهند، آن سلاح کهنه وزنگ زده با طرح ودیزاین جدید است که، در مجموع کلیه قبیله سالاران از گذشته های دور تا امروز بدان متوسل گردیده وهیچ هدفی هم بجزازاستخدام تحمیقی خلق پشتون بصفت سپاهی ولشکر بیچون وچرای خود، وقرار دادن ایشان برعلیه دیگر باشندگان این حدود جغرافیاوی نداشته وندارد.

این عملکرد ابلیسانه بدترین نیرنگ تفرقه وتزویردرسرزمین ماست که ازکارگاه قبیله سالاری نشآت، واز طروق متنوع وبصورت دوامدارآن اعمال میگردد.

اگر تآثیرات مخرب وخانمانسوزاینگونه سیاستهای بر تری طلبی را در گذشته های جامعۀ خود که منجر به شکل گیری بدترین وخونین ترین انواع کشمکش ها وبد باوری های میان خودی اقوام وملیتهای مسکون درین خطه گردیده است از یک طرف، ونتایج حتمی اعمال این پروژه را، درین روزگارتیره وتاری که، کشورما بیشترازهرزمان دیگری نیازمند وحدت ویک پارچگی کلیه باشندگان خودبوده، دشمنان داخلی وخارجی میهن ما، با ایجاد یک شبکۀ وسیع حلقات مافیایی، بابکار گیری انواع دسایس وتوطئه هامصروف نابود سازی وغارت آخرین داشته های مادی ومعنوی مردم ما میباشند، در نظر گیریم، بخودی متوجه خواهیم شد که، رویکار نمودن این بازی شوم درستیژخون وآتش این کشور خود کاریست بس خائینانه وشرم آورکه، دود وآتش آن با خلق نفاق وبی اعتمادیهای بازهم فزونتر، جسم وتن، روح وروان مردم مارا باخود خواهد سوخت .

درکشوری که هنوزاحصائیۀ تخمینی نفوس آن نامعلوم است، تا چه رسد بیک احصائیۀ دقیق ومعیاری، وموضوع اقلیت واکثریت اقوام وملیت های مختلف، یکی از موضوعات لاینحل و فوق العاده حساس اجتماعی وسیاسی در گذشته وحال آن بحساب میرود، رویکار آوردن توزیع تذکرۀ الکترونیکی با ملیت جبری افغان برای همه، کاری جزدامن زدن آگاهانه به حساسیت های اتنیکی، واز طریق آن انکشاف دادن نفاق ومنازعات قومی نبوده ، وعمل خائینانۀ است بر حسب خواست، وارادۀ دشمنان سوگند خوردۀ مردم ما !!!!

این راهم باید است متوجه بودکه:

تهیه وتوزیع کارت تابعیت یا تذکرۀ الکترونیکی با تکمیل پروسۀاحصائیه گیری نفوس کشوربذات خود کاریست ضروری ویک گام به پیش درراه مدرنیزه ساختن حیات جامعه، ولی اقدام مدرنیزه سازی تذکرۀ تابعیت، درنبود یک احصائیۀ دقیق ازکمیت وکیفیت نفوس کشور، با ثبت جبری ملیت افغان برای همه، قبل ازآنکه هدف خیرخواهانه وتحول پسندانه در جامعۀ ما بحساب آید، بصورت آشکارا، یک توطئۀ خائینانه است، که هدف اساسی آن بالا بردن کمیت جعلی نفوس قبایل حاکم، از طریق درج جبری کلمۀ افغان درستون ملیت بوده وبجز از نفاق وبی اعتمادی هیچ نتیجۀ دیگری را برای مردم ببار نمیآورد!!! این همان ترفند گستاخانۀ است که از سالیان سال بدینسوبا استفاده از بیسوادی مردم با جبر واکراه درین کشور جاری بوده، ودر ستون ملیت مردم ازبیک، هزاره، تاجیک، بلوچ، پشه ای ، تورکمن ، عرب، قزلباش، نورستانی، قرغیز، قزاق، ایماق وغیره بدون درنظرداشت خواست وارادۀ شخص تذکره گیرنده نام افغان تحریر، ودر نهایت هم ازهمین کارشرم آور، ودزدی هویت دیگران به نفع اکثریت سازی قبایل حاکم دربرخورد بامراجع جهانی منجمله موسسۀ ملل متحد، یونسکو وغیره استفادۀ نا مشروع ودور از معیار های انسانی واخلاقی صورت گرفته است.

زیرا قبیله سالاران برای ادامۀ حاکمیت نا مشروع خود درین کشور، به برگ برندۀ پشتون با اکثریت بودن آن نیازمند اند، وآنرامعادل میدانند با حاکم بودن ودرمالکیت داشتن این مملکت برای همیش!

برای رسیدن به این خواست خویشتن نیز، باید است کمیت نفوس قوم وقبیلۀ متعلق بخود را بالا ببرند، تا بتوانند با استفاده ازداعیۀ اکثریت قبایلی بجای اکثریت دموکراتیک حق حکومت کردن را از آن خود نموده ومیراثدار ابدی قدرت سیاسی کشور باشند.

پشتونیزه سازی یک سیاست رسمی واز قبل تجربه شدۀ شئونیستی درافغانستان است که، محافل حاکمۀ قبایلی درهرمرحلۀ از تاریخ بدان متوسل، وبا استفاده از شیوه های مختلف کوشیده اند که، باشندگان غیر پشتون را از ترکیب نفوس این کشور حذف ویا حد اقل بیک اقلیت غیر قابل محاسبه مبدل سازند.

رایج سازی مفاهیم غلط ودروغین «هر آنکسی که از افغانستان باشد افغان است» درسیاست گزاری ها و قانون سازی های غیر ملی سردمداران قبایلی، یکی از همین تلاشهای گمراه کننده وشدیداً اسارت آوری است که از طریق آن هویت های پابر جا وتاریخی چندین قوم وملیت موجود درین سرزمین مورد تجاوزونابود سازی قرار گرفته ومنجر به پیدایش زخم ناسوری بنام ستم ملی در جامعۀ ما گردیده است.

تجارب ثابت نموده است که با این گونه بازی های کوته بینانه وخلاف واقعیت های عینی جامعه، هیچ تاجیک، ازبیک، هزاره، تورکمن، پشه ای وغیره صرفاً با گرفتن نام افغان در روی کاغذ به افغان یعنی پشتون تبدیل نمیشود وپشتونها نیز، این نام را بجزاز قوم وقبیلۀ خود بدیگری واگزار نمیگردند، ولی نفاق وبی اعتمادی بدانگونه که آرزوی قبیله پرستان است دربین مردم تولید وفضای زندگی را با زهر بیداد گری ملی آلوده میسازد.

پس اینگونه بازیگری ها آنهم در چنین یک مرحلۀ حساس تاریخ که آتش فتنه وافتراق ازهرطرفی زبانه میکشد بجز از فکر خائینانۀ گل آلود ساختن آب وماهی گیری به نفع بیگانگان چه مفهومی میتواند داشته باشد؟؟؟

پس هر آنکسی که این سرزمین را گهواره وگور مشترک کلیه باشندگان آن میداند وبا میکروب خود بر تر بینی وخود بیشتر بینی آلوده نیست از پذیرش این سند نفاق وتفرقۀ الکترونیکی خودداری وتوزیع آنرا تحریم نماید تا باشد که درین مهد مقدس همه باهم ودر کنار هم با داشتن هویت وارزش های انسانی مشترک زندگی نموده واز توطئۀ نفاق کشور را در امان سازیم.

برادر هموطن!

درچمنستان هستی هر پرندۀ با آواز ورنگ خود وهرگلی هم با رنگ وبوی خود تعریف میشود، وهیچ پرندۀ هم آرزو ندارد که رنگ وآواز فطری خودرا بارنگ وآوازهیچ پرندۀ دیگری معاوضه نماید ولو اینکه از نظر دیگران آن رنگ وآوازدر مقایسه با داشته های خود ایشان خیلی هاهم نامطلوب جلوه کند.

تا چه رسد به انسان که هویت انسانی را برای خود، با تکامل پروسۀ معرفتی خویشتن به سوال من کیستم وچیستم تدارک، واز عمق رویارویی های بس بزرگ تاریخی اش با خود وپدیده های پیرامونی پاسخ های شکوهمند ایجاد اقوام وملیتهارا با تمامی داشته های مادی ومعنوی موجوددرآن ها، در جهت تبیین موقف اجتماعی وانسانی هر واحد اجتماعی در جامعۀ بشری به پیش میکشد.

پس من انسان با داشتن هویت ومشخصه های تعریف شدۀ تاریخی واجتماعی خوددرکنارتو ودرزادگاهم چرا از داشتن نام وهویت خود محروم باشم؟ وجبراً نام وهویت عاریتی تویعنی افغان مساوی به پشتون راکه تعلق آن به یک واحد مشخص اتنیکی در افغانستان، یک حقیقت عریان ودور از هر نوع بحث واستدلال از جانب اهل خرد، و صاحب شناخت علمی وتاریخی از چگونگی احوال باشندگان این سرزمین میباشد، برای خود وفرزندان خویشتن پذیرا شوم!

خوب دقت کن !

درین عالم همانگونه که تو حق داری عاشقانه با هویت وداشته های تاریخی وهویت آفرین مردمت علاقمند باشی وبا افتخار فریاد زنی که دا دپشتانه وطن!!!! این تورک، آن تاجیک، خلق زحمتکش هزاره، آزادگان نورستان، برادران پشه ای، بلوچ های باهمت، قرغیزها، قزاق ها، بیاتها، ایماقها، عربها وغیره هم حق دارند که خود باشند وبا نام خود یاد شوند وبا داشتن همه اعتبارات مردمی خود در کنارتو و دیگران قرار گیرند و زندگی کنند.

اندکی تآمل کن تا دریابی که من به اندازۀ تو وحتی بیشتر از تو داشته های انسانی وطبیعی خودرا پاس میدارم وبه آنها عشق میورزم ونیاکانم سرتاسر صفحات تاریخ راباخون خود رنگین ساختند تا من یعنی فرزند ایشان در امروز وفردا محروم از داشتن مشخصه های انسانی وهویت تاریخی خویشتن نباشم.

من نه هویت ستیزم که خواهان زدودن نام وهویت دیگران باشم ونه هم هویت گریزکه با خجلت از داشته انسانی خودم به هویت های جعلی وتقلبی اهدایی دیگران رجوع نمایم. 
من فقط میخواهم خود باشم وبس! همانگونه توخواهان خود بودن خویشتن هستی وبه آن افتخار مینمایی!

پس بگذار که من هم خود باشم وبا نام خود یاد شوم ودرامروز و فردا فرزندانم را مفتخر به داشتن یک هویت انسانی با تاریخ وگذشتۀ افتخار آمیز در کنار دیگران سازم!

این حق من است وهیچ کسی به هیچ عنوانی نمیتواند آنرا از من وملیتی که من بدان تعلق دارم سلب نماید.

منبع :کابل ژرس

  نظرات ()
آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱٧

 

نویسنده : دوکتور سیدقباد زارع

 
 
 "تاجک ها و زبان فارسی دری؛ بازنده ی اصلی نظام فدرالی در افغانستان" :
(آقای اندیشمند) "  پرسش اصلی این است که کدام گروه قومی و زبانی بازنده اصلی در نظام فدرال احتمالی افغانستان خواهد بود؟"

به نظر من بازنده اصلی قومی یا زبانی بدین معنی که یک قوم یا زبان همه چیز را از دست میدهد٬ به هیچ وجه پذیرفتنی نیست که نظام فدرال زمینه محو زبان فارسی ویا هم کدام زبان دیگر باشد. اگر چنین تصور کنیم این پرسش به میان میاید که کدام زبان جایگاه زبان فارسی را خواهد گرفت؟ ازبکی٬ بلوچی٬ نورستانی٬ پشتو یا اینگلیسی؟ چون نیاز به افهام و تفهیم در میان شهروندان کشور فدرال از میان برداشته نمیشود و هنوز دانشگاه ها٬ پارلمان٬ حکومت مرکزی٬ پول٬ نظام٬ روابط بین المللی و رابطه های شخصی واجتماعی نیازمند زبان فرا قومی باقی خواهند ماند. 

(آقای اندیشمند) "پاسخ به این پرسش از این جهت بسیار اهمیت میابد که موضوع اقوام در محور بحث نظام فدارلی قرار دارد تاجک ها و زبان فارسی دری بازندگان اصلی در این نظام هستند."

من بدین باورم که در افغانستان بدلیل پراگندگی اقوام٬ بحث فدرال جغرافیایی مطرح است نه فدرال قومی و بدین لحاظ در اکثریت ایالات زبان فارسی جایگاه زبان فرا قومی را حفظ خواهد کرد و پس هشدار شما یک هشدار واقعبینانه و روی شواهد نبوده و هیچ قوم یا زبانی در نظام فدرال برنده یا بازنده اصلی نخواهند بود.

(آقای اندیشمند) "تاجک ها برخلاف سایر اقوام در بخش بزرگ جغرافیای افغانستان سکونت دارند . تاجک ها به همان حدی که در شهرهای شمالی قندز و بغلان به سر میبرند به همان حد در شهر های جنوبی گردیز و غزنی زندگی میکنند. تاجک ها به همان حدی که در ولایات شمال شرقی تخار و بدخشان هستند بیشتر از آن در ولایات غربی و شمال غربی بادغیس، فراه و هرات موقعیت دارند. تاجک ها آنگونه که در ولایات شمالی فاریاب، جوزجان و سرپل زندگی میکنند در ولایات شرقی و جنوبی ننگرهار، لغمان و لوگر هم حضور دارند. حضور و سکونت تاجک ها در مناطق مرکزی افغانستان و ولایات مرکزی نیز بسیار گسترده است."
  
به نظر من این توضیح آقای اندیشمند در تناقض کامل با باور آنهاست که تاجکان یا زبان فارسی بازنده اصلی فدرال هستند٬ چون چنین حضور چشمگیر زبانی و قومی که شما اشاره نموده اید در نظام فدرال متضمن عدالت اجتماعی خواهد بود و اگر قرار باشد ما ۸ ایالت فدرال داشته باشیم در ۴ ایالت آن تاجک ها و در ۵ ایالت آن زبان فارسی اکثریت را خواهند داشت. پس زبان فارسی به عنوان زبان اکثریت ۵ ایالت و زبان اکثریت کل کشور زمینه های بهتر کاربرد اجتماعی و علمی را پیدا خواهد کرد و دیگر فارسی صحبت کردن جرم به حساب نخواهد آمد.

(آقای اندیشمند) "تشکیل نظام فدرالی و مرزبندی های ولایات در واحد های فدرال شرایط بسیار دشواری را برای تاجک ها تحمیل میکند. تاجک ها در بسیاری از این واحد ها به اقلیت های قومی تحت فشار تبدیل میشوند"

 من پیشنهاد میکنم که برای ابراز چنین نظری شما حد اقل باید تصورتان از مرزبندی های فدرال یا ایالات را معرفی وبعد نظر بدهید٬ در غیر آن هر نوع نظر شباهت به هندسه فضایی خواهد داشت.٬ به هر صورت احساس پاک شما و محبت بسیارتان سبب توهین تاجک ها و زبان فارسی در این مقاله شده است. بدون معرفی ایالات احتمالی بحث روی این موضوع شباهت به بحث پیرامون پدیدیی میماند که ما نمیشناسیمش و حتی تصویرش را هم در ذهن نداریم.  شما  ایالات تعریف ناشده و مرز های تعریف ناشده را به نقد گرفته اید. اگر بگوید که به تصور شما کدام ایالات ایجاد خواهند شد که در برگیرنده کدام استان های موجود خواهند بود بعداً میتوان گفت که آیا حقوق کدام ملیت خاصی در این گونه فدرال نادیده گرفته میشود یاخیر.

(آقای اندیشمند) "زیان و ضرر نظام فدرال برای زبان فارسی دری، زبان فراقومی و زبان تفاهم ملی در افغانستان جبران ناپذیر خواهد بود"

چنین دیدی نسبت به زبان فارسی در افغانستان بی انصافیست و نباید نویسندگان تفکر را ترویج بدهند که گویا زبان فارسی بدلیل سرکوب زبان های دیگر یا فرهنگ های دیگر میتواند جایگاه برای خود داشته باشد و در صورت که به انسان های دیگر حق صحبت داده شود برای زبان فارسی فرصت باقی نمیماند. معرفی چنین اندیشه خود توهین به عظمت زبان فارسی به عنوان یک زبان نه تنها ملی بلکه زبان منطقوی خواهد بود.  بگذارید رشد و حضور زبان ها هم با توجه به نیاز آنها جایگاه خود را داشته باشند و نباید به بهانه یا هم خواب تک حاکمیتی زبان فارسی ٬ما تک حاکمیتی قومی و زبانی دیگران را آنهم به شیوه استبدادیش بپذیریم. من بدین باورم که در نظام فدرال٬ اکثریت ایالات کشورحق خواهند داشت تا آزادانه دانشگاه٬ بانو٬ استان... بگویند و زبان خود را داشته باشند٬ پس میتوان گفت که در یک نظام فدرال  زبان فارسی میتواند جایگاه بلندتر پیدا نماید. نمیتوان باور کرد که در یک نظام فدرال افکار حافظ٬ مولانا٬ فردوسی٬ سعدی ... خواننده نخواهد داشت و هزاران نسخه نوشتاری فارسی که روزانه در دنیا نشر میشود دیگر نادیده گرفته خواهند شد.هزاره ها و تاجک ها زبان فارسی دارند و برادران ازبیک هم این زبان را بنابر مناسبات جغرافیای و فرهنگی طبیعتاً به عنوان زبان دوم  میپذیرند. پس این زبان در اداره مرکزی فدرال حمایت اکثریت را خواهد داشت. گذشت قرن ها ثابت نموده که زبان فارسی ترس از حضور زبان های دیگر ندارد و پس نیاز نیست که این ترس بهانه برای حاکمیت استبدادی باشد.

(آقای اندیشمند) " کاربرد زبان فارسی دری که زبان اول و زبان مادری تاجک ها و هزاره ها و زبان دوم تمام اقوام افغانستان است در نظام فدرالی محدود میشود. نه تنها زبان فارسی دری قلمرو حضور و نفوذ سرتاسری خود را در افغانستان از دست میدهد، بلکه مردم اقوام دیگر از بزرگترین زبان تاریخی و علمی سرزمین خود و از یگانه زبان تفاهم بین القومی محروم میشوند. این محرومیت برای جوامع اقوام دیگر که ظهور نخبگان آنها در تاریخ کهن و معاصر این سرزمین پیوسته با زبان فارسی دری پیوند دارد غیر قابل جبران خواهد بود. زیرا هیچ زبان دیگر قومی در واحد های فدرالی که بر مبنای هویت قومی و زبانی تشکیل میشود خلای زبان فارسی دری را به عنوان زبان پر بار فرهنگی و علمی پر نخواهد کرد."

من در این طرز دید شما یک احساس تهاجمی بدون ارایه دلیل را میبینم. زبان دری هم کاستی های دارد٬ این کاستی ها نمیتواند دلیل آن باشد تا ما زبان های غنی تر دنیا را جاگزین فارسی  سازیم. پس اگر زبان های دیگر نسبت به دری غنی نیستند یا نیازمند غنی شدن هستند به این معنی نیست که آنها دری را جاگزین زبان خود سازند. تازه ما نویسنده ها و شاعران زیادی به زبان های مختلف کشور داریم که به زبان خود همانگونه که شما به دری عشق میورزید عشق میورزند٬ نوشته ها و سروده های زیبایی دارند ولی بدین معنی نیست که عظمت زبان دری یا کارایی زبان عربی یا هم اینگلیسی را نادیده بگیرند. اگر حق و جایگاه زبان دری در کشور نادیده گرفته شده باید بازگردانده شود و اگر جایگاه دیگران را اشغال کرده باید بازگرداند. فکر کنم این بینش میتواند عدالت را در خود داشته باشد. فارسی زبانان فکر میکنند که در کشور به زبان آنها جفا میشود و از نوشته شما چنین بر میاید که گویا زبان فارسی به دیگران جفا نموده. 

(آقای اندیشمند) "در حالی که نظام فدرالی، تاجک ها و زبان فارسی دری را در افغانستان متضرر میکند.منفعت آن برای اقوام دیگر نیز غیر قابل پیش بینی و ناروشن است".

از اینکه  دلیل برای این ادعا ارایه نداده اید٬ پس نمیتوان پذیرفت که فدرال تاجک ها یا فارسی زبان ها را آسیب میرساند و منافع روشن و پیش بینی شده برای دیگر اقوام نیز ندارد. سالهاست افغانستان سیستم های متمرکز را بگونه ناکام تجربه میکند. پس تجربه ناکام در مقابل یک طرح که فکر میشود راه حل باشد رنگ و بوی خود را میبازد. اگر منفعت فدرال غیر قابل پیشبینی هست٬ اضرار نظام متمرکزرا ما عملا تجربه کرده ایم و نمیتوان یک تجربه دردناک و ناکام را به یک راه حل احتمالی ترجیح داد٬ پس مردم حق دارند بسوی آنچه امیدوار کننده هست پیش بروند. آنهایکه از فدرال حمایت میکنند منفعت آن را پیش بینی کرده و باور دارند. 

(آقای اندیشمند) "طرح و دیدگاه حل معضل بی عدالتی قومی و اجتماعی از راه فدرالی ساختن نظام سیاسی افغانستان مبتنی بر تجارب تاریخی و علمی نیست"

 من فکر میکنم که علمی و تاریخی نخواندن فدرال نادیده گرفتن تاریخ و علم سیاست امروز هست. با وجود داشتن نمونه ها٬  تاریخ جوامع فدرال٬ بحث ها و آثارعلمی پیرامون فدرال نمیدانم چگونه فدرال را میتوان غیر علمی یا هم فاقد تجربه های تاریخی دانست.

(آقای اندیشمند)" در هیچ کشور و جامعه ی چند قومی دارای نظام فدرال معضل نابرابری و تبعیض قومی در توسل به این نظام مرتفع نگردیده است."

 شما بحث یا مشکل قومی را زمان  میتوانید بصورت کامل از میان بردارید که هویت های تاریخی ٬ نژادی و زبانی را از بین ببرید و خوشبختانه چنین اندیشه عملی نخواهد بود. ولی با برنامه ها و روش های سیاسی میتوان اضراربروز منفی احساسات قومی یا زبانی  را کاهش داد و فدرال یکی از روش ها برای کاهش مشکلات قومی و زبانی افغانستان مطرح میشود نه راهی برای هویت کشی. 

 (آقای اندیشمند)" راه حل مشکلات قومی در تحول از جامعه قومی به جامعه شهر وندی، تغیر از جامعه سنتی به جامعه مدرن و در تغیر افراد جامعه از رعیت به شهر وند نهفته است"

من با این گفته شما موافق هستم ولی تحول از جامعه قومی به شهروندی٬ از جامعه سنتی به جامعه مدرن و تغیر در افراد اهداف هستند و فدرال استراتیژی یا راهبرد برای دست یابی به این اهداف پیشنهاد شده است. اگر شما اهداف مقدس و زیبا را بدون استراتیژی برای دست یافتن به آنها ارایه بدارید خیلی شباهت به شعار زیبای وحدت ملی اشرف غنی احمد زی خواهد داشت.  شما از یک کشور که عملا در گیری جنگ گرم و سرد نژادی و زبانی هست انتظار مدرن شدن را در میان آتش و دود دارید. برای مدرن شدن و رفتن به طرف جامعه شهروندی نیاز به راهبرد ها داریم و نمیتوان در یک شرایط جنگی قومی و زبانی به این آرمان ها دست یافت. نیاز است تا برای دست یابی به اهداف روش یا سیستم عملی را معرفی داشت٬ در غیر آن گروگان شعار های اخلاقی سیاسی که ظاهرا خیلی زیبا اند باقی خواهید ماند. ما نیازمند سیستم هستیم که بتواند عملی باشد٬ شعار ها و درخواست های اخلاقی کافی نبوده و نیست.

(آقای اندیشمند) " این تغیر و تحول مستلزم تحول در اندیشه و فرهنگ، پیشرفت در عرصه آموزش و پرورش و مستلزم توسعه در عرصه های حیات سیاسی و اقتصادی است. وقتی جامعه افغانستان و هر جامعه دیگر وارد این تحولات نشود، معضل بی عدالتی های اجتماعی و تبعیض قومی در نظام فدرالی هم راه حل پیدا نمیکند."

 این خواست شما نیز زیباست ولی در کشور که زبان آموزش و پرورش آن زبان خشونت های زبانی و قومیست٬ بدون ارایه روش های لازم دست یابی به آنچه شما اشارده نموده اید  خیلی اخلاقی و آرمان گرایانه به بنظر میرسد. تحول اندیشه و فرهنگ نیازمند فضا لازم هست که باید نظام ها آن را فراهم سازد. در نظام فدرال ایالت مربوط بنابر مسولیت ها و مجبوریت ها زمینه رشد آموزش٬ پرورش و تحول اندیشه و فرهنگ را فراهم میکند ولی نمیدانم شما از آقای وردک یا هم کریم خرم ٬کرزی یا احتمالا حکمتیار و ملا عمربرای بهبود وضعیت آموزش و پرورش چی انتظاری دارید. ما عملا شاهد هستیم که در یک نظام متمرکز زبان فارسی در روند آموزش و پرورش زبان دوم خوانده میشود٬ حق گفتن دانشکده٬ دانشگاه٬ دانشجو٬ دانش آموز ... را ندارید و این در حالیست که فدرال برای ارزش های همه شهروندان افغانستان جایگاه و آزادی های قانونی لازم را نه به اساس موضوعات اخلاق یا درخواست ها و معامله ها بلکه به اساس واقعیت های سیستماتیک و عملی فراهم میاورد. در یک نظام فدرال نیاز نیست تا قوم خاص فریاد بکشد که کریم خرم یاهم فاروق وردک و کرزی بیداد میکند٬ چون زمینه های بیداد را بروی آنها فدرال میبندد و نمیگدارد استبداد روا دارند. 

دکتر سید قباد زارع 
 
 "تاجک ها و زبان فارسی دری؛ بازنده ی اصلی نظام فدرالی در افغانستان" :
(آقای اندیشمند) "  پرسش اصلی این است که کدام گروه قومی و زبانی بازنده اصلی در نظام فدرال احتمالی افغانستان خواهد بود؟"

به نظر من بازنده اصلی قومی یا زبانی بدین معنی که یک قوم یا زبان همه چیز را از دست میدهد٬ به هیچ وجه پذیرفتنی نیست که نظام فدرال زمینه محو زبان فارسی ویا هم کدام زبان دیگر باشد. اگر چنین تصور کنیم این پرسش به میان میاید که کدام زبان جایگاه زبان فارسی را خواهد گرفت؟ ازبکی٬ بلوچی٬ نورستانی٬ پشتو یا اینگلیسی؟ چون نیاز به افهام و تفهیم در میان شهروندان کشور فدرال از میان برداشته نمیشود و هنوز دانشگاه ها٬ پارلمان٬ حکومت مرکزی٬ پول٬ نظام٬ روابط بین المللی و رابطه های شخصی واجتماعی نیازمند زبان فرا قومی باقی خواهند ماند. 

(آقای اندیشمند) "پاسخ به این پرسش از این جهت بسیار اهمیت میابد که موضوع اقوام در محور بحث نظام فدارلی قرار دارد تاجک ها و زبان فارسی دری بازندگان اصلی در این نظام هستند."

من بدین باورم که در افغانستان بدلیل پراگندگی اقوام٬ بحث فدرال جغرافیایی مطرح است نه فدرال قومی و بدین لحاظ در اکثریت ایالات زبان فارسی جایگاه زبان فرا قومی را حفظ خواهد کرد و پس هشدار شما یک هشدار واقعبینانه و روی شواهد نبوده و هیچ قوم یا زبانی در نظام فدرال برنده یا بازنده اصلی نخواهند بود.

(آقای اندیشمند) "تاجک ها برخلاف سایر اقوام در بخش بزرگ جغرافیای افغانستان سکونت دارند . تاجک ها به همان حدی که در شهرهای شمالی قندز و بغلان به سر میبرند به همان حد در شهر های جنوبی گردیز و غزنی زندگی میکنند. تاجک ها به همان حدی که در ولایات شمال شرقی تخار و بدخشان هستند بیشتر از آن در ولایات غربی و شمال غربی بادغیس، فراه و هرات موقعیت دارند. تاجک ها آنگونه که در ولایات شمالی فاریاب، جوزجان و سرپل زندگی میکنند در ولایات شرقی و جنوبی ننگرهار، لغمان و لوگر هم حضور دارند. حضور و سکونت تاجک ها در مناطق مرکزی افغانستان و ولایات مرکزی نیز بسیار گسترده است."
  
به نظر من این توضیح آقای اندیشمند در تناقض کامل با باور آنهاست که تاجکان یا زبان فارسی بازنده اصلی فدرال هستند٬ چون چنین حضور چشمگیر زبانی و قومی که شما اشاره نموده اید در نظام فدرال متضمن عدالت اجتماعی خواهد بود و اگر قرار باشد ما ۸ ایالت فدرال داشته باشیم در ۴ ایالت آن تاجک ها و در ۵ ایالت آن زبان فارسی اکثریت را خواهند داشت. پس زبان فارسی به عنوان زبان اکثریت ۵ ایالت و زبان اکثریت کل کشور زمینه های بهتر کاربرد اجتماعی و علمی را پیدا خواهد کرد و دیگر فارسی صحبت کردن جرم به حساب نخواهد آمد.

(آقای اندیشمند) "تشکیل نظام فدرالی و مرزبندی های ولایات در واحد های فدرال شرایط بسیار دشواری را برای تاجک ها تحمیل میکند. تاجک ها در بسیاری از این واحد ها به اقلیت های قومی تحت فشار تبدیل میشوند"

 من پیشنهاد میکنم که برای ابراز چنین نظری شما حد اقل باید تصورتان از مرزبندی های فدرال یا ایالات را معرفی وبعد نظر بدهید٬ در غیر آن هر نوع نظر شباهت به هندسه فضایی خواهد داشت.٬ به هر صورت احساس پاک شما و محبت بسیارتان سبب توهین تاجک ها و زبان فارسی در این مقاله شده است. بدون معرفی ایالات احتمالی بحث روی این موضوع شباهت به بحث پیرامون پدیدیی میماند که ما نمیشناسیمش و حتی تصویرش را هم در ذهن نداریم.  شما  ایالات تعریف ناشده و مرز های تعریف ناشده را به نقد گرفته اید. اگر بگوید که به تصور شما کدام ایالات ایجاد خواهند شد که در برگیرنده کدام استان های موجود خواهند بود بعداً میتوان گفت که آیا حقوق کدام ملیت خاصی در این گونه فدرال نادیده گرفته میشود یاخیر.

(آقای اندیشمند) "زیان و ضرر نظام فدرال برای زبان فارسی دری، زبان فراقومی و زبان تفاهم ملی در افغانستان جبران ناپذیر خواهد بود"

چنین دیدی نسبت به زبان فارسی در افغانستان بی انصافیست و نباید نویسندگان تفکر را ترویج بدهند که گویا زبان فارسی بدلیل سرکوب زبان های دیگر یا فرهنگ های دیگر میتواند جایگاه برای خود داشته باشد و در صورت که به انسان های دیگر حق صحبت داده شود برای زبان فارسی فرصت باقی نمیماند. معرفی چنین اندیشه خود توهین به عظمت زبان فارسی به عنوان یک زبان نه تنها ملی بلکه زبان منطقوی خواهد بود.  بگذارید رشد و حضور زبان ها هم با توجه به نیاز آنها جایگاه خود را داشته باشند و نباید به بهانه یا هم خواب تک حاکمیتی زبان فارسی ٬ما تک حاکمیتی قومی و زبانی دیگران را آنهم به شیوه استبدادیش بپذیریم. من بدین باورم که در نظام فدرال٬ اکثریت ایالات کشورحق خواهند داشت تا آزادانه دانشگاه٬ بانو٬ استان... بگویند و زبان خود را داشته باشند٬ پس میتوان گفت که در یک نظام فدرال  زبان فارسی میتواند جایگاه بلندتر پیدا نماید. نمیتوان باور کرد که در یک نظام فدرال افکار حافظ٬ مولانا٬ فردوسی٬ سعدی ... خواننده نخواهد داشت و هزاران نسخه نوشتاری فارسی که روزانه در دنیا نشر میشود دیگر نادیده گرفته خواهند شد.هزاره ها و تاجک ها زبان فارسی دارند و برادران ازبیک هم این زبان را بنابر مناسبات جغرافیای و فرهنگی طبیعتاً به عنوان زبان دوم  میپذیرند. پس این زبان در اداره مرکزی فدرال حمایت اکثریت را خواهد داشت. گذشت قرن ها ثابت نموده که زبان فارسی ترس از حضور زبان های دیگر ندارد و پس نیاز نیست که این ترس بهانه برای حاکمیت استبدادی باشد.

(آقای اندیشمند) " کاربرد زبان فارسی دری که زبان اول و زبان مادری تاجک ها و هزاره ها و زبان دوم تمام اقوام افغانستان است در نظام فدرالی محدود میشود. نه تنها زبان فارسی دری قلمرو حضور و نفوذ سرتاسری خود را در افغانستان از دست میدهد، بلکه مردم اقوام دیگر از بزرگترین زبان تاریخی و علمی سرزمین خود و از یگانه زبان تفاهم بین القومی محروم میشوند. این محرومیت برای جوامع اقوام دیگر که ظهور نخبگان آنها در تاریخ کهن و معاصر این سرزمین پیوسته با زبان فارسی دری پیوند دارد غیر قابل جبران خواهد بود. زیرا هیچ زبان دیگر قومی در واحد های فدرالی که بر مبنای هویت قومی و زبانی تشکیل میشود خلای زبان فارسی دری را به عنوان زبان پر بار فرهنگی و علمی پر نخواهد کرد."

من در این طرز دید شما یک احساس تهاجمی بدون ارایه دلیل را میبینم. زبان دری هم کاستی های دارد٬ این کاستی ها نمیتواند دلیل آن باشد تا ما زبان های غنی تر دنیا را جاگزین فارسی  سازیم. پس اگر زبان های دیگر نسبت به دری غنی نیستند یا نیازمند غنی شدن هستند به این معنی نیست که آنها دری را جاگزین زبان خود سازند. تازه ما نویسنده ها و شاعران زیادی به زبان های مختلف کشور داریم که به زبان خود همانگونه که شما به دری عشق میورزید عشق میورزند٬ نوشته ها و سروده های زیبایی دارند ولی بدین معنی نیست که عظمت زبان دری یا کارایی زبان عربی یا هم اینگلیسی را نادیده بگیرند. اگر حق و جایگاه زبان دری در کشور نادیده گرفته شده باید بازگردانده شود و اگر جایگاه دیگران را اشغال کرده باید بازگرداند. فکر کنم این بینش میتواند عدالت را در خود داشته باشد. فارسی زبانان فکر میکنند که در کشور به زبان آنها جفا میشود و از نوشته شما چنین بر میاید که گویا زبان فارسی به دیگران جفا نموده. 

(آقای اندیشمند) "در حالی که نظام فدرالی، تاجک ها و زبان فارسی دری را در افغانستان متضرر میکند.منفعت آن برای اقوام دیگر نیز غیر قابل پیش بینی و ناروشن است".

از اینکه  دلیل برای این ادعا ارایه نداده اید٬ پس نمیتوان پذیرفت که فدرال تاجک ها یا فارسی زبان ها را آسیب میرساند و منافع روشن و پیش بینی شده برای دیگر اقوام نیز ندارد. سالهاست افغانستان سیستم های متمرکز را بگونه ناکام تجربه میکند. پس تجربه ناکام در مقابل یک طرح که فکر میشود راه حل باشد رنگ و بوی خود را میبازد. اگر منفعت فدرال غیر قابل پیشبینی هست٬ اضرار نظام متمرکزرا ما عملا تجربه کرده ایم و نمیتوان یک تجربه دردناک و ناکام را به یک راه حل احتمالی ترجیح داد٬ پس مردم حق دارند بسوی آنچه امیدوار کننده هست پیش بروند. آنهایکه از فدرال حمایت میکنند منفعت آن را پیش بینی کرده و باور دارند. 

(آقای اندیشمند) "طرح و دیدگاه حل معضل بی عدالتی قومی و اجتماعی از راه فدرالی ساختن نظام سیاسی افغانستان مبتنی بر تجارب تاریخی و علمی نیست"

 من فکر میکنم که علمی و تاریخی نخواندن فدرال نادیده گرفتن تاریخ و علم سیاست امروز هست. با وجود داشتن نمونه ها٬  تاریخ جوامع فدرال٬ بحث ها و آثارعلمی پیرامون فدرال نمیدانم چگونه فدرال را میتوان غیر علمی یا هم فاقد تجربه های تاریخی دانست.

(آقای اندیشمند)" در هیچ کشور و جامعه ی چند قومی دارای نظام فدرال معضل نابرابری و تبعیض قومی در توسل به این نظام مرتفع نگردیده است."

 شما بحث یا مشکل قومی را زمان  میتوانید بصورت کامل از میان بردارید که هویت های تاریخی ٬ نژادی و زبانی را از بین ببرید و خوشبختانه چنین اندیشه عملی نخواهد بود. ولی با برنامه ها و روش های سیاسی میتوان اضراربروز منفی احساسات قومی یا زبانی  را کاهش داد و فدرال یکی از روش ها برای کاهش مشکلات قومی و زبانی افغانستان مطرح میشود نه راهی برای هویت کشی. 

 (آقای اندیشمند)" راه حل مشکلات قومی در تحول از جامعه قومی به جامعه شهر وندی، تغیر از جامعه سنتی به جامعه مدرن و در تغیر افراد جامعه از رعیت به شهر وند نهفته است"

من با این گفته شما موافق هستم ولی تحول از جامعه قومی به شهروندی٬ از جامعه سنتی به جامعه مدرن و تغیر در افراد اهداف هستند و فدرال استراتیژی یا راهبرد برای دست یابی به این اهداف پیشنهاد شده است. اگر شما اهداف مقدس و زیبا را بدون استراتیژی برای دست یافتن به آنها ارایه بدارید خیلی شباهت به شعار زیبای وحدت ملی اشرف غنی احمد زی خواهد داشت.  شما از یک کشور که عملا در گیری جنگ گرم و سرد نژادی و زبانی هست انتظار مدرن شدن را در میان آتش و دود دارید. برای مدرن شدن و رفتن به طرف جامعه شهروندی نیاز به راهبرد ها داریم و نمیتوان در یک شرایط جنگی قومی و زبانی به این آرمان ها دست یافت. نیاز است تا برای دست یابی به اهداف روش یا سیستم عملی را معرفی داشت٬ در غیر آن گروگان شعار های اخلاقی سیاسی که ظاهرا خیلی زیبا اند باقی خواهید ماند. ما نیازمند سیستم هستیم که بتواند عملی باشد٬ شعار ها و درخواست های اخلاقی کافی نبوده و نیست.

(آقای اندیشمند) " این تغیر و تحول مستلزم تحول در اندیشه و فرهنگ، پیشرفت در عرصه آموزش و پرورش و مستلزم توسعه در عرصه های حیات سیاسی و اقتصادی است. وقتی جامعه افغانستان و هر جامعه دیگر وارد این تحولات نشود، معضل بی عدالتی های اجتماعی و تبعیض قومی در نظام فدرالی هم راه حل پیدا نمیکند."

 این خواست شما نیز زیباست ولی در کشور که زبان آموزش و پرورش آن زبان خشونت های زبانی و قومیست٬ بدون ارایه روش های لازم دست یابی به آنچه شما اشارده نموده اید  خیلی اخلاقی و آرمان گرایانه به بنظر میرسد. تحول اندیشه و فرهنگ نیازمند فضا لازم هست که باید نظام ها آن را فراهم سازد. در نظام فدرال ایالت مربوط بنابر مسولیت ها و مجبوریت ها زمینه رشد آموزش٬ پرورش و تحول اندیشه و فرهنگ را فراهم میکند ولی نمیدانم شما از آقای وردک یا هم کریم خرم ٬کرزی یا احتمالا حکمتیار و ملا عمربرای بهبود وضعیت آموزش و پرورش چی انتظاری دارید. ما عملا شاهد هستیم که در یک نظام متمرکز زبان فارسی در روند آموزش و پرورش زبان دوم خوانده میشود٬ حق گفتن دانشکده٬ دانشگاه٬ دانشجو٬ دانش آموز ... را ندارید و این در حالیست که فدرال برای ارزش های همه شهروندان افغانستان جایگاه و آزادی های قانونی لازم را نه به اساس موضوعات اخلاق یا درخواست ها و معامله ها بلکه به اساس واقعیت های سیستماتیک و عملی فراهم میاورد. در یک نظام فدرال نیاز نیست تا قوم خاص فریاد بکشد که کریم خرم یاهم فاروق وردک و کرزی بیداد میکند٬ چون زمینه های بیداد را بروی آنها فدرال میبندد و نمیگدارد استبداد روا دارند. 
پیام دموکراسی
  نظرات ()
پدرام شهروندتاجیکستان شد نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱۳

لطیف پدرام شهروند افتخاری تاجیکستان شد

 پدرام

همکنون آقای پدرام به استثنای حق انتخاب کردن و انتخاب شدن از حقوق برابری با سایر شهروندان تاجیکستان برخوردار است

شهرداری کولاب، در جنوب تاجیکستان، به لطیف پدرام، شاعر و سیاست مدار مخالف دولت افغانستان، مقام "شهروند افتخاری" اعطا کرده است.

هم اکنون آقای پدرام به استثنای حق انتخاب کردن و انتخاب شدن از حقوق برابری با سایر شهروندان تاجیکستان برخوردار است.

این خبر روز شنبه 31 مارس در محفلی نوروزی در شهر دوشنبه اعلام شد.

در این محفل که آن را خود آقای پدرام برگزار کرده بود، تعدادی از شعرا و نویسندگان و اهل هنر و فرهنگ از تاجیکستان و افغانستان و ایران شرکت داشتند.

شاعرانی چون گلرخسار، مؤمن قناعت، گلنظر، عسکر حکیم، دانشمندانی چون عبدالنبی ستارزاده، میرزا شکورزاده و روشن رحمانی از جمله حاضران در این محفل بودند که آقای پدرام را به مناسبت کسب مقام شهروند افتخاری تبریک کردند.

گلرخسار صفی اشعاری را در ستایش بهار و نوروز خواند و گفت که با لطیف پدرام سالها پیش، زمانی که عضو پارلمان اتحاد شوروی بود، آشنا شده است.

وی افزود: "وقتی که من رئیس بنیاد فرهنگ تاجیکستان و عضو پارلمان اتحاد شوروی بودم، سردبیری مجله "فرهنگ" را نیز که آقای (میخائیل) گورابچف پولش را داده بود، به عهده داشتم. آن زمان اولین جوان بدخشانی را من پیدا کردم که لطیف پدرام بود و شعرهای بهترینش را در آن مجلّه چاپ کردم."

خانم صفی همچنین گفت: "به فکر من، هر کسی دینش را خودش انتخاب می‌کند. مثلاً، من اهل سیاست نیستم، من عضو حزب گل یاسم و خودت (پدرام) هم عضو حزب گل یاس می‌شوی. شما برای عشق، برای زندگی ، برای بهار همیشه کوشش کردید و من می‌خواستم که در این روز زیبای نوروزی شما همچنان که هستید، همچنان باشید."

شاعر و پژوهشگر حیات نعمت سمرقندی نیز که در روزهای جشن نوروز وارد تاجیکستان شده است، در این محفل حضور داشت و ضمن تبریک آقای پدرام داستانی را در باره احمدشاه مسعود، فرمانده مجاهدین افغان که سالها علیه نیروهای شوروی و طالبان جنگید، قرائت کرد.

گلرخسار

گلرخسار می‌گوید که اولین بار اشعاری از لطیف پدرام را در مجله "فرهنگ" در تاجیکستان در اواخر عهد شوروی چاپ کرده است

سعیدمیر ظهورف، وزیر سابق امنیت و امور داخلی تاجیکستان که حالا ریاست اداره حفظ اسرار دولتی را به عهده دارد، نیز در میان شرکت‌کنندگان محفل نوروزی بود که لطیف پدرام را برای کسب مقام تبعه افتخاری تاجیکستان تبریک کرد.

وی همچنین پاره‌ای از خاطراتش را در باره احمدشاه مسعود نقل کرد و با اشاره‌ به وضع امنیتی افغانستان ابراز امیدواری کرد که صلح و ثبات به این کشور هرچه زودتر برگردد.

آقای ظهورف گفت: "مشکل مردم افغانستان تنها مشکل آنها نیست، مشکل ما و شما هم هست. چونکه آرامی و آسودگی ما و شما به آرامی و صلح و صلاح در افغانستان بستگی زیادی دارد. امیدوارم که این کشور هرچه زودتر آباد و آسوده شود. این هم ملک ما است، مردم ما است، امیدوارم این سرزمین صاحب صلح و صلاح شود."

وی همچنین مردم تاجیک و افغان را "یک ملّت" و هر دو کشور را "ملک ما" خواند و گفت که تاجیکستان یاری و مساعدت خود را برای برقراری ثبات در افغانستان هرگز دریغ نمی‌دارد، هرچند "متاسفانه، از دست ما حالا جز خیرخواهی کار دیگری نمی‌آید."

این مقام ارشد امنیتی تاجیکستان افزود: "روزی شود که همین سرحدات (مرزها) از میان برداشته شود و ما و افغانستان همان طور که استاد ربانی گفته بود که جوانان ما به کولاب قنغاله ‌بازی (نامزد‌بازی) می‌رفتند، شاید به همان روز باز دوباره برسیم."

خود لطیف پدرام نیز ضمن سخنرانی در این محفل از مقامات شهر کولاب برای اعطای مقام "شهروند افتخاری" به او ابراز سپاس کرد و گفت باید کشورها و مردمان منطقه تلاش کنند که نظام روادید را برای اتباع همدیگر بکلّی لغو کنند.

ظهورف

آقای ظهورف گفت که امیدوار است روزی مرزها برچیده شوند و مردم دو سوی رودخانه آمو بی ممانعت به دیدار هم برسند

وی گفت: "ببینید، ما اتحادیه تازه اروپا داریم. شما وقتی از بلژیک به لندن می‌روید، ویزا کار ندارید. کافی است که کارت شناسنامه یا یک لیسانس رانندگی داشته باشید. من امیدوار هستم که مرزهای جغرافیای سیاسی که امروز بسته است، روزی باز بشود، مثل مرزهای فرهنگی."

آقای پدرام همچنین از گردهمایی رهبران چهار کشور ایران و افغانستان و تاجیکستان و پاکستان در دوشنبه برای جشن نوروز استقبال کرد و گفت چنین همایشها فرصتی است که کشورهای منطقه مسائل خود را خودشان به بررسی بنشینند.

وی گفت: "چه طور این ممکن است که یک جمعیت بسیار کلان در این حوزه، چین با یک میلیارد و چندصد میلیون جمعیت، هند با یک میلیارد بیشتر جمعیت، ایران همین ترتیب، پاکستان با 180 میلیون جمعیت، افغانستان، تاجیکستان، قرقیزیمستان، ترکمنستان. چرا ما نمی‌توانیم مسائل خودمان را خودمان مدیریت بکنیم؟ چرا آمریکایها بیایند مسائل ما را مدیریت بکنند؟"

لطیف پدرام همچنین سخنانی در باره زبان فارسی ایراد کرد و با اشاره‌ به بزرگانی مانند مختمقلی، شاعر ترکمن و علیشیر نوایی، وزیر دربار تیموریان در قرن 15 که هم به فارسی و هم به ترکی شعر گفته است، این زبان را "زبانی فراقومی" خواند.

 

"حالا زبان فارسی زبان فراقومی به همین دلیل است که پشتونها، ترکمنها، ازبکها، ترکتبارها، بلوچها و غیره و غیره در غنامندی این زبان کمک کرده‌اند. بنا بر این، این زبان تنها زبان تاجیکان نیست، این زبان زبان اقوام مختلف است."

وی با اشاره‌ به چندی از شاعران پشتوزبان افغانستان، نظیر بارق شفیعی و سلیمان لایق که به فارسی هم اشعار زیادی گفته‌اند، ابراز داشت که در بازسازی زبان فارسی بزرگان زبان و فرهنگ پشتو نیز تأثیر زیادی گذاشته‌اند.

اعطای مقام "شهروند افتخاری" به لطیف پدرام به ابتکار شهرداری کولاب در روزهای جشن جهانی نوروز در تاجیکستان صورت گرفته است. در این روزها شمار زیادی از فرهنگیان از ایران و افغانستان و کشورهای دیگر به تاجیکستان سفر کرده بودند.

به گفته حقوقدانها، آقای پدرام اکنون از حقوق برابر با سایر شهروندان تاجیکستان برخوردار است، به جز حق انتخاب کردن و انتخاب شدن. این بدآن معناست که او نمی‌تواند در هیچ انتخاباتی در تاجیکستان رأی دهد یا خودش به عنوان نامزد انتخاب شود.

آقای پدرام که رهبر حزب کنگره ملّی افغانستان، یک حزب سیاسی مخالف دولت حامد کرزی است، دو بار نامزد انتخابات ریاست جمهوری آن کشور هم شده است.

وی از دانشگاه سربون پاریس دکتورای اسلام‌شناسی دارد و در سالهای جنگ علیه نیروهای شوروی در افغانستان در جبهه فرهنگی مقاومت مبارزه کرده است. آقای پدرام راه حلّ بحران در افغانستان را ایجاد نظام فدرالی می‌داند.

در تابستان سال 2008 به اتهام توهین به امان‌الله خان، پادشاه پیشین افغانستان، تظاهراتی اعتراضی علیه او در هرات و برخی از شهرهای دیگر افغانستان به دعوت حزب افغان ملّت برپا شده و او مدتی در حبس خانگی هم بوده است.

 

 
  نظرات ()
شیر افغان در مقابل ایران سکوت کرد نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱۳

 

 

عزیز احمد بارز


پژوهشگر حقوق مقیم اکسفورد

ریس جمهور کرزی در جلسه ی لویه جرگه مشورتی در ماه سپتمبر/ میزان ۲۰۱۱  در رابطه به پیمان راهبردی با ایالات متحد امریکا صحبت میکرد؛ گفت: ( ما افغانها شیر استیم حق خود را از هر کسی میگیرم). این سخنان ریس جمهور به استقبال حاضران مواجه شد. ریس جمهور با این اظهارات سه هدف را دنبال می کرد:

۱. تشجیع حاضران به اظهارات تند علیه امریکا.

۲. تظاهر به غیر وابسته بودن.

۳.  بدست آوردن حمایت اعضای جرگه  در برنامه های مطروحه .

 سخنان ریس جمهور در میان مردمان عشیروی وعوام کار برد؛ داشت اما دانشگاهیان واهل خبره واضح میدانند که جلالتم‍آب حامدکرزی با بالگرد ها ومحافظان امریکایی از کویته/ارزگان  تا کابل همراهی شد. این اظهارات نمی تواند این سابقه را تغیر دهد.

ریس جمهور کرزی بعد ازانتخابات پر از تقلب در سال ۱۳۸۸ دوباره به کرسی ریاست جمهوری رسید ومجددا به کتاب مقدس مسلمان ها(قران) و قانون اساسی کشور سوگند خورد که از منافع ملی ودین مردم افغانستان در همه احوال پاسداری کند.

اگر وجود نیروهای بین المللی در افغانستان نا مشروع/ تعریف ناشده است این وظیفه ریس جمهور ومجلس نمایندگان است که دراین مورد با در نظر داشت منافع ملی افغانستان تصامیم جدی را در موقع لازم اتخاذ نمایند.

نیروهای بین المللی بعد از فیصله شورای امنیت سازمان ملل متحد در سال ۲۰۰۱ به افغانستان آمدند وهدف حضورآنها در افغانستان تعریف شده و مشخص بود:

۱. مبارزه تا نابودی تروریزم بین المللی( القاعده وطالبان)

۲. حمایت ورشد دولت داری وبازسای افغانستان.

۳. حمایت حقوق بشر وآزادی های مدنی.

آیا جامعه جهانی در افغانستان به اهداف فوق نایل آمدند یا خیر؟ خیر. ایجاب بحث ونوشتار جدا گانه را دارد.

اگر نیرو های بین المللی به اهداف فوق پایند استند افغانستان منحیث عضو سازمان ملل متحد نمی تواند بر نا مشروع بودن حضور آنها انگشت گذارد اما اگر نیرو های بین المللی از اهداف اعلان شده عدول می کنند ودست به اعمال دیگری میزنند که بر خلاف اهداف صلح جویانه ومنشور ملل متحد است؛ دولت افغانستان منحیث یک کشورمستقل! حق دارد در مورد نحوه فعالیت ها وقانونمند شدن مجدد حضور ویا اخراج نیروهای بین المللی با در نظر داشت منافع ملی کشور تصمیم بگیرد.

فساد اداری حکومت افغانستان را چنان از راس هرم پیچانیده وفرا گرفته است که محدود کارمندان صادق دولت خودرا درین نظام بیگانه می دانند؛ مثلا دریافت پول های کلان و بدون حساب ریس جمهور از کشور های جهان؛ منجمله از حکومت جموری اسلامی ایران؛ رسانه ی شد ومورد تایید ریس جمهور قرار گرفت یکی از آنهاست.

حکومت وقت جمهوری اسلامی ایران در جلسه بن اول ۲۰۰۱ سهم فعال داشت ودر همه فیصله های آنرا تایید کرده است. فیصله های شورای امنیت سازمان ملل متحد به همه کشورها از جمله جمهوری اسلامی ایران الزام آوراست.  در ضمن ایران همکار جامعه بین المللی در مورد مبارزه با تروریزم بین المللی ومواد مخدردر افغانستان بود اما فشار های جهانی به ویژه امریکا در مورد برنامه اتمی آن کشور را مجبور به  سیاست مدارا وفریب با جامعه جهانی ساخت  که در واقع همان سیاست دوهه قبل پاکستان در منطقه است. ایران به اصطلاح خطوط قزمز را عبور کرد؛ از دشمنی با طالبان کاست وبرای این گروه مراکزی در ایران تدارک دید وکمک های نظامی  ودفتری درتهران به اختیار انها قرار داد.

حکومت ایران در پهلوی حمایت خاموش از گروه طالبان حمایت مالی خویش را به ریس جمهور افغانستان؛ گروه های سیاسی وشخصیت های با نفوذ  به سه دلیل سرعت بخشیده است.

۱. حفظ نفوذ در میان گروه های سیاسی به منظور رقابت های منطقوی.

۲.  مقابله با امریکا بیرون از ایران

۳. زمین گیر کردن ناتو در جنگ افغانستان.

حکومت های ایالات متحده امریکا وایران پول های بی حسابی را تحویل دفتر ریس جمهور می دهند. سوال اینجاست که چرا ریس جمهور کرزی درمقابل ایالات متحده امریکا شیر گونه می تازد ودر مقابل جمهوری اسلامی ایران سکوت  اختیار کرد؟

حکومت امریکا وشرکای بین المللی جنگ افغانستان میخواهند به نحوی حافظ دموکراسی و تطبیق قوانین در افغانستان باشند این امر توجیه کننده حضور پر مصرف انها در میان شهروندان شان است که در صورت تطبیق قوانین انحصار قدرت به یک شخص مانند بسی از کشورهای آسیای مرکزی را ناممکن میسازد اما حکومت ایران میخواهد به افغانستان منحیث کشوری که باهم فرهنگ وزبان مشترک دارند بحیث متحد منطقوی وجهانی دایمی نگاه کند وکاری برای دموکراسی؛ نقش قوانین وآزادی های مدنی ندارد. از حکومت جمهوری اسلامی که خود آزادی قانونی را احترام نمی گذارد وعده زیادی رهبران سیاسی مخالف نظام را زندانی ساخته است نباید انتظار حمایت از دموکراسی وآزادیهای مدنی را داشت. فلهذا حمایت های منطقوی را ریس جمهور کرزی در تداوم قدرت خویش بعد ۲۰۱۴ موثر میداند ودر مقابل اظهارات ریس جمهور ایران محمود احمدی نژاد در پنجمین کنفرانس ریکا در ۲۶ مارچ ۲۰۱۱ در دوشنبه سکوت اختیار کرد. سکوت ریس جمهور کرزی میرساند که بعد ازین وی حضور غرب را مانع ادامه قدرت خویش می داند وازآن ناراض است ودارد عملا در کمپ رقبای امریکا قرار میگیرد.

مداخله ی ماجراجویانه داکتر محمود احمدی نژاد ریس جمهوری اسلامی ایران؛ کشور همزبان وهم فرهنگ ما در مورد حضور یا ترک نیروهای بین المللی از افغانستان غیر دوستانه؛ دور از روابط حسن همجواری وفرهنگی ومغایر منشور سازمان ملل متحد است.

سکوت اپوزسیون سیاسی دولت  در مورد اظهارات ریس جمهور ایران نیز سوال بر انگیز است. آن هایی که خود را منتقد حکومت می دانند ودر واقع حکومت سایه را تمثیل می کنند در قضایای که هویت واتیورتیه سیاسی  افغانستان منحیث یک کشور مستقل را زیر سوال قرار میگیرد. چگونه ساکت اند؟

ریس جمهور کرزی با رای ۴۹ درصدی مردم درمقام ریاست جمهوری قرار دارد وقانون اساسی منحیث وثیقه ملی در ماده ( ۶۳) ۱ریس جمهور را به حمایت وپاسداری منافع ملی وتمامیت ارضی افغانستان مکلف می سازد.

اظهارات ریس جمهور ایران مداخله آشکار در امور افغانستان تلقی میگردد در صورت ادامه سکوت ریس جمهورامکان دارد از جانب مجلس نمایدگان! به خیانت ملی متهم ومورد بازپرس قانونی قرار گیرد. وازجانبی دیگر نیز شکاف سیاسی میان حکومت کرزی وشرکای غربی اش را عمیق تر خواهد ساخت.

عزیز احمد بارز

۱۲ حمل ۱۳۹۱/ اول اپریل ۲۰۱۲

اکسفورد

۱. ماده شصت و سوم
رییس جمهور قبل از تصدى وظیفه ، مطابق به طرزالعمل خاص که توسط قانون تنظیم می گردد، حلف (سوگند) آتی را به جا می آورد :
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند بزرگ (ج ) سوگند یاد می کنم که دین مقدس اسلام را اطاعت و از آن حمایت کنم . قانون اساسی و سایر قوانین را رعایت و از تطبیق آن مواظبت نمایم . ازاستقلال، حاکمیت ملی و تمامیت ارضی افغانستان حراست وحقوق و منافع مردم افغانستان راحفاظت کنم و با استعانت از بارگاه پروردگارمتعال و پشتیبانی ملت ، مساعی خود را در راه سعادت و ترقی مردم افغانستان بکار برم.

 

 

 منبع اصلی خورشید

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر سروده از قدیره واسوخت مزدک:حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دموکراتیک نبود من کاملا متأسف و شرمنده هست کبروغرور رهبران جبهه ملی به انتقادهای خود از حامد کرزی شدت بخشیده اند. دری بخشی از هویت ماست و پارسی کلیت آن سیلی‌هایی که از برادران بزرگ خوردیم شناسنامه ( تذکره برقی )باهویت قوم اوغان (مدرک عقده و کدورت) آقای اندیشمند! نباید زبان فارسی را توهین کرد پدرام شهروندتاجیکستان شد شیر افغان در مقابل ایران سکوت کرد
دوستان من رستاخیزملی فراترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان سی ونه نامه تیلویزیونهای فارسی اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من