تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
اوغانو‍‍‍ پشتون یکی اند نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/۳/۳٠

 

نگاه مردم شناسانه و تاریخی به پشتونهای دو سوی دیورند

کنفرانس سواس

اخیرا دانشگاه مطالعات خاوری و آفریقایی لندن موسوم به "سواس" میزبان کنفرانس دو روزه ای تحت نام " بازنگری پشتونهای سوات" بود.

این کنفرانس که به ابتکار بخش مردم شناسی و جامعه شناسی این دانشکده برگزار شده بود، شماری زیادی از مردم شناسان و جامعه شناسان غربی را گردهم آورده بود.

مگنوس مرسدن استاد مردم شناسی در "سواس" و از سازمان دهندگان این کنفرانس گفت که هدف از برگزاری این نشست، بحث و گفتگوی مردم شناسانه و تاریخی در مورد عوامل تشکیل دهنده هویت پشتونها در افغانستان، پاکستان و منطقه است.

او در تشریح هدف این نشست گفت که " سیاستگذاران و تحلیلگران در سال های اخیر به پشتونها به عنوان منشاء مشکلات کنونی در افغانستان نگاه می کنند و تصور از پشتونها این است که آنان برای مقابله با بیگانگی و بیزاری سیاسی، به تعبیر طالبانی اسلام پناه می برند". به همین دلیل نیاز شدید احساس می شود تا نقش فرهنگ و هویت پشتون ها در شکل گیری ساختار سیاسی در افغانستان، پاکستان و منطقه موشگافانه تر بررسی شود".

آقای مرسدون گفت که نگاه تنگ نظرانه به این مسئله که طالبان تجسمی از داعیه های پشتونها در منطقه هستند، به معنی نادیده گرفتن نقش مهم اجتماعی و اقتصادی آنان است که در کنار دیگر گروه های قومی در منطقه ایفا کرده اند.

حکمرانان سوات، در طول دهه ها موفق شدند تا خود را از برچسب دست نشانده بودن، محافظت کنند اما رهبران افغانستان از عبدالرحمن خان گرفته تا حامد کرزی هیچ گاهی قادر به این کار نشدند

دیوید ادواردز

کنفرانس با سخنان فریدریک بارث مردم شناس مشهور نروژی و استاد دانشگاه بوستون آمریکا آغاز شد. آقای بارث که خود تحقیقات مفصل مردم شناسانه در زمینه روند های سیاسی در دره سوات پاکستان در پنج دهه گذشته انجام داده است، بر اهمیت استفاده از تئوریهای مردم شناسانه برای حل معضلات سیاسی تاکید کرد. او گفت که سیر تحول تاریخی و سیاسی در میان پشتونهای سوات می تواند به عنوان یک نمونه تحقیق که نتیجه گیری از آن بر پشتونها در افغانستان و پاکستان قابل تعمیم باشد، مورد استفاده قرار گیرد.

اشرف غنی احمدزی که از طریق ویدیو کنفرانس صحبت می کرد، نظریات پروفیسور بارث در مورد پشتونهای سوات را مورد نقد و بررسی قرار داد و تصریح کرد که نباید تصویر ساختار سیاسی و اجتماعی پشتونها در سوات را بر همه پشتونها تعمیم داد.

اقای احمد زی گفت: " می خواهم یکبار دیگر به کار پربار پروفیسور بارث و دیگر مردم شناسان به ویژه طلال اسد و اکبر احمد عرض احترام کنم که تلاش ها یشان از یک سو به تئوریهای مردم شناسی غنا بخشیده است و از سوی دیگر دانش ما را از پشتونهای سوات به صورت مشخص و پشتونها به صورت عموم افزایش داده است. اما می خواهم بیافزایم که تاریخ مردم شناسانه پشتونها هنوز نانوشته است و این دانشمندان تنها مقدمه این تاریخ را نوشته اند. کار اصلی هنوز باقی مانده است."

ریچارد تپر استاد در دانشگاه "سواس" در مورد تحقیقاتی صحبت کرد که در دهه هفتاد میلادی روی قبیله درانی در شمال افغانستان انجام داده بود. آقای تپر گفت با وجود آنکه درانی ها در شمال افغانستان در آن زمان مسلمانان میانه رو بودند اما آنان از تفاوت های گسترده میان ایده آل های اسلامی و جنبه های عملی زندگی شان حتی در آن زمان ابراز نارضایتی می کردند".

آقای تپر گفت که درانی ها در آن زمان شیوه زندگی خود را، ترکیبی متعادل از ارزش های قبیله ای و ارزش های اسلامی توصیف می کردند اما در صورت بروز بحران، ارزش های قبیله ای در اولویت قرار داده می شد. پروفیسور تپر معتقد است که حضور شماری از درانی ها در جنگ های دهه نود میلادی و به خصوص در میان طالبان، نشان میدهد که حالا آنان ارزشهای اسلامی را ارزشهای قبیله ای تقدم بخشیده اند.

کنفرانس سواس

دیوید ادواردز از کالج ویلیامز در آمریکا، به تحلیل این موضوع پرداخت که چه درس هایی را می توان از "پشتونهای سوات" برای تحکیم مشروعیت سیاسی و مهار خشونت در افغانستان آموخت. او از حامد کرزی برای استفاده از "قوانین قدیمی بازی" برای جلب حمایت پشتونها در افغانستان تمجید کرد." حامد کرزی شاید به دلایل مختلف مورد انتقاد قرار داشته باشد اما واقعیت این است که او در موقعیت بسیار آسیب پذیر و دشواری قرار دارد:" من به این باورم که قسمت اعظم کمک های بین المللی که در هشت سال گذشته صورت گرفته، پیش از آنکه به افغانستان و مردم افغانستان رسیده باشد، به کیسه پیمان کاران سرازیر شده است. از سوی دیگر کرزی مانند بسیاری از دولتمداران پیشین افغانستان به منابع خارجی وابسته بوده است و این وابستگی آب به آسیاب مخالفان مسلح کرزی می ریزد که او را دست نشانده غربیها میدانند."

آقای ادواردز گفت: "حکمرانان سوات، در طول دهه ها موفق شدند تا خود را از برچسب دست نشانده بودن، محافظت کنند اما رهبران افغانستان از عبدالرحمن خان گرفته تا حامد کرزی هیچ گاهی قادر به این کار نشدند".

داکتر شاه محمود حنیفی پژوهشگر افغان و استاد دانشگاه جیمز مدیسون در آمریکا در سخنرانی اش به تاریخ چاپ متون پشتو و مقاومت در برابر آن پرداخت. او گفت که با وجودی ادعاهای مطرح شده در "پته خزانه" و نوشته های ناموجود "شیخ ملی"، این مشخص است که اثر مکتوب پشتو برای نخستین بار در زمان امپراطوری مغلی هند پدید آمده است: " بسیار جالب است که زبان مادری بایزید انصاری معروف به پیر روشان نویسنده نخستین اثر مکتوب پشتو یعنی خیرالبیان، _اورموری_ بوده است".

به گفته آقای حنیفی، قدامت نخستین آثار مکتوب پشتو به سده های پانزده و شانزده میلادی بر می گردد نه پیشتر از آن. پروفسور حنیفی با تشریح روند مکتوب شدن زبان پشتو در سده های هفده، هژده و نزدهم، نتیجه گیری کرد که با تمام این تلاش ها زبان پشتو به صورت گسترده غیر مکتوب باقی مانده است و این روند به دلیل حضور قدرتمند زبان فارسی همچنان ادامه خواهد یافت.

با وجودی ادعاهای مطرح شده در "پته خزانه" و نوشته های ناموجود "شیخ ملی"، این مشخص است که اثر مکتوب پشتو برای نخستین بار در زمان امپراطوری مغلی هند پدید آمده است

پروفسور حنیفی

پروفیسور نیل گرین از دانشگاه کالیفرنیا، در سخنرانی اش به اهمیت زبان اردو در شناخت پشتونهای افغانستان و پاکستان پرداخت و مدعی شد که برای تحقیق تاریخی در مورد افغانستان عصر امان الله خان و محمد نادر پادشاهان پیشین افغانستان، منابع موجود در زبان اردو، به مراتب بیشتر و معتبر تر از هردو زبان فارسی و پشتو است.

درین کنفرانس سخنرانان دیگر نیز به جنبه های مختلف ساختارهای قبیله ای، اقتصادی و سیاسی پشتونها پرداختند و تلاش کردند تا رابطۀ میان بحران های موجود و این ساختارها را بیابند.

اما چند نکته در مورد این کنفرانس قابل تامل بود. با آنکه این کنفرانس به عنوان یک تلاش علمی در پرداختن به تاریخ و فرهنگ پشتونها معرفی شد، اما در جریان کنفرانس تمرکز چندانی بر این بحث محوری دیده نمی شد.

شماری از کسانی که به عنوان مخاطب در این کنفرانس شرکت کرده بودند معتقد بودند که در بسیاری موارد بحث مردم شناسانه "پشتونها" با بحث بحران سیاسی افغانستان مخلوط می شد. نخست زمانیکه سخنرانان به بحران افغانستان اشاراتی می کردند طوری وانمود می شد که گویا افغانستان کشوری است که تنها در آن پشتونها سکونت دارند.

آنان همچنین به صورت مرتب کلمه "افغان" و "پشتون" را مترادف هم استفاده می کردند. سخنرانان همچنین به صورت کلی تلاش داشتند تا قبیله گرایی در افغانستان را توجیه کنند و آن را نتیجه یک روند طبیعی سیاسی جلوه دهند. مسئله دیگری که اشرف غنی احمد زی نیز به آن اشاره کرد، اتکای بیش از حد محققان به منابع غربی بود و ظاهرا" از منابع که پژوهشگران روسی، ایرانی و افغان نوشته اند، کمتر استفاده شده بود.

                           منبع بی بی سی

لینک      نظرات ()      

ماکیان هم آذان میدهند نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/۳/۱٥

ماکیان ها هم آذان می دهند

                                                       

 

ل . کریمی استالفی .

                                                        « سحر آنست که خورشید بگوید ، نه خروس »

                                                                                      

نگارش این مضمون مبنی بر آن نیست ، که از خود دفاع کرده باشم ، بلکه مراد از آنست ، تا ادعا های گمراه کننده وچرکین مستعار نویسان محجوبه ای که در سایتهای غورحنگ ، تول افغان و بینوا چرندیاتی علیه نویسندگان ارجمند سایت وزین خاوران ، نامردانه بدون عکس و آدرس چیز هایی بزعم خود شان نقد می نویسند ، باطل ساخته باشم .

      از مدتی باینطرف ، از نیش قلم لمبه ها ، مشایع ها ، شبیر کاکرها ، داود کنری ها ، بارکزی ها و جمیلی ها ، رنج می بردم  ، برای اینکه حصار لرزان وحدت ملی خراب نشود ، با همه اراجیف گویی های شان سکوت اختیار کرده بودم  . اخیراً ماکیان دیگری ، به جمع آنها پیوسته ، و به اسم مستعار ل . اردلان ، مقاله ای را تحت عنوان « تظاهراً آدمک دیگری ازین قماش به جمع آنها پیوسته که به اسم مستعار ل .ندگان ارجمند سایت وزین خاوران نامردا ت افغان های با شهامت و زوزه گماشته گان ولایت فقیه » تحریر و به نشر سپرده  ، که قابل تحمل نیست ، شاید این مداحان فکر کنند که ، سکوت من قبول بیهوده گویی های آنهاست . این آقایون از هیچ گونه تهمت و فحاشی مضایقه و امتناع نمی کنند ، نوشته های دیگران را عمداً تحریف ، چنانچه اردلان ، فتنه انگیز را فتنه گر ساخته و حتا معنی کلمۀ « دفاع » تا « استدلال » را نتوانسته از هم تفکیک کند .

       ل . اردلان در مقالۀ بی ارزشی می نویسد : « ... در برونمرز ( اروپا و امریکا ) گویا رژیم ولایت فقیه شماری از نشریات انترنتی و کاغذی افغانها را خریده و قلمزنان زیادی را نیز استخدام کرده است ، نویسندگانی در سایت خاوران و درینجا و آنجا بدون پرده پوشی و ابهام با وقاحتی تمام ، از رژیم آدمکش ایران « دفاع » میکنند . سخیف ترین دفاعیات از طرف مزدور فرومایه ایست به اسم لطیف کریمی استالفی که تظاهرات اخیر افغانها را محکوم کرده و آنان را منادیان فتنه گر نامیده است ».

 آقای اردلان !

اگر کمی دانش ، سواد ، اخلاق ووجدان انسانی می داشتید ، آنگاه تفاوت بین دفاع و حق گویی ، فتنه انگیز تا فتنه گر و اینکه کلمۀ محکوم در کجا استعمال شود را می فهمیدید ، و بعداً به داوری می پرداختید .

لازم است تا پاراگرافی از مقالۀ « معاذ الله ، از منادیان فتنه انگیز » را در اینجا نقلاً بنگارم .ه نتنها از تهمت و فحاشی کار گرفته بلکه کلماتی را وارونه برایم قابل تحمل نبود

    ( در سه دهۀ اخیری که افغانستان برای منافع دوستان و دشمنان ما در آتش جنگ خانمانسوز می سوخت ، شکی نیست که جمهوری اسلامی ایران درین جنگ ویران کن بیطرف نماند ، جز برای منافع خود ، کدام  کار خاصی  که   رضای خدا در آن متصور ، و رضای ملت مظلوم ما از آن حاصل شده باشد ، انجام نداده .                            

 

 و اما ؛ مردم عزیز ایران میدانند که افغانستانی ها ، مردمان صبور و قدر شناسی هستند ، از میزبانی ملت ایران ، در طول سالهای جنگ اظهار قدر دانی و شکران مینمایند ، اما گلایه و حقایق تلخ انکار ناپذیری مبنی بر برخورد بیتفاوت و خصمانه ، آزار و اذیت مهاجرین توسط پولیس ، ژاندارمری و سپاه پاسداران ، بطور خیلی عادی در کمپها ، نبود شرایط مناسب درس و تعلیم برای کودکان ، عدم دسترسی زندانیان به وکیل مدافع ، جمع آوری و رد مزر مهاجرین از کوچه و بازار و محل کار ، بدون اینکه عذر قانونی شان مبنی بر داشتن زن و فرزند شنیده شود ، کمترین مزد ، عدم مصؤنیت در کارگاه ها و عدم پرداخت خسارت از طرف کار فرما ، و بسیاری حقایق دردناک و تکاندهنده ی که نمیتوان بازگو نمود ، مهاجرین افغانی را رنجیده خاطر ساخته است . آنعده مهاجرینی که به سبب حقارت های روحی و شکنجه های  روانی از ایران بازگشت نموده اند ، خاطرات بسیار تلخی از اردوگاه های تل سیاه ، عسکر آباد ، سنگ سفید وورامین در اذهان شان ماندگار و فراموش ناشدنیست » .

جناب  اردلان ! در کجای این جملات دفاع از رژیم  ایران  و تظاهرات افغانها محکوم شده ؟ .

شاید این پاراگراف نوشادر گونه بشما عمل کرده باشد . « بحران فرار نو جوانان ما که امروز شاهد آن هستیم ، محصول عملکرد های یاغیانۀ طالبان { نادان } و حکمتیار{ پیمان شکن نیمه راه } است ، که راه رشد سیستم زندگی انسانی و متمدن را در کشور سد ساخته اند . آمدن آنها باثر تلاشهای آقای کرزی و جناب وردک مطمئناً وضع مملکت بدتر میگردد » .

در قسمتی دیگر می نویسد : تظاهرات ... مایه افتخار همه گان است » . آقای اردلان ! این تظاهرات زمانی مایۀ افتخارما می شد ، که دولتمردان افغان ، در واکنش جدی صریحاً اعلام میکردند ، که ما آماده گی کامل داریم تا تمام مهاجرین افغانی به خانه های خود عودت نمایند ، مگر هیهات !! که آنها از بازگشت بیشتر از یک ملیون افغانستانی هائیکه هویت و فرهنگ اصیل خود را باز یافته اند ، در هراس هستند ،  و مصروفیت این بزرگان را قاچاق مواد مخدر و انتقال پولهای غرب ، دو باره به بانکهای کشور هایی غربی تشکیل می دهد ، که جای بس تأسف و تأثر است .

    از آنجائیکه برای عاملین غوغا ، از ترکیب کلمۀ فتنه انگیز( امر به انگیختن و شورانیدن است ) کار گرفته ام ، درست آقای نجیب الله کابلی عمداً با ضدیتی که با ملت ایران و اهل تشیع دارد ، از خواب بعضی ها سود جست و مردم را وسیلۀ سیاسی خود در شهر 5 ملیونی کابل ، با دو صد نفر افغان ملیتی ها ، و در هرات توسط انگشت شماری از فراهیان شوراند ، از نظر اهل بصیرت پوشیده نیست که ، این غوغاگری اهداف سیاسی داشت ، بیش از اینکه عاطفی باشد ، در حالیکه این تظاهرات جز روش کینه توزی ، هیچ افتخاری  در پی نداشت ، نتیجتاً وضع محیط زندگی مهاجرین را در ایران تنگ و تنگتر ساخت .

 در جای دیگر این مقاله میخوانیم : « اما امروز گماشه گان ایران حتا در سطح و موقف وزیر نیز در دولت کرزی وجود دارند » . عمق تعصب و حسادت این ماکیان « ماکیاولیست » درین جمله واضح میشود ، گرچه از اسم وزیر نام نبرده است ، به گمان قوی ، نویسنده از برکناری « خرم » وزیر اطلاعات فرهنگ پیشین ، سخت پریشان و به انتخاب آقای « رهین » بینهایت خشمگین است .

نکتۀ دیگری را که قابل یاد آوری برای اردلان و همفکرانش میدانم اینست که ، در هنگام داوری باید جانب حق را گرفت . اگر ما تن به این واقعیت بدهیم ، یا ندهیم ، این حقیقت وواقعیت را نادیده گرفته نمیتوانیم که ، ما در عصر جهانی شدن زندگی میکنیم ، خود انتقادی یکی از راه های معقولیست که برای از بین بردن فرهنگ عقب مانده ما رول بس بسزایی دارد . ما نباید در رابطه به محو مواد مخدر در سطح وابستگی های عقیده وی ، مذهبی ، قومی و کینه توزی ها ، در محدودۀ قبیله توقف کنیم ، این طرز تفکر از اساس باطل است ، که بفکر جوان خود باشیم و جوانان دیگرن را از بین ببریم ، بر همه ابنأ بشر فرض است ، تا بر اساس متون و منابع و قوانین بین الملی ، خشم و انزجار خود را علیه کشت و قاچاقچیان مواد مخدر، این زهر کشندۀ انسانها ، در هر موقفی که هستیم ابراز نمایم . اینکه من از قاچاقبر افغان دفاع نکرده ام ، باعث ناراحتی برخی از اعضای حزب اسلامی و طالبان شده است، خوشبختانه     شایعه پراگنی شان ، تا سرحد سکوت ، پیش رفت . 

     هموطن عزیز ! .

من یقین کامل دارم ، آنگاهیکه سخن از تاریخ ، فرهنگ و تمدن ایران باستان ، که الزاماً منحصر به کشور ایران امروزی شده نمی تواند ، بمیان آید ، فاشیزم افغانی و « ماکیاولیست » ها شدیداً خشمگین و بر افروخته شده ، به هذیان گویی می پردازند ، آنها عادت کرده اند ، بجای کلمات حقیقی ، دقیق و مسؤلانه ، پاره ای از لفاظی های بی حاصل ، کاذب و تهمت را ردیف کرده ، کاستی های خود را پنهان و با کمالات کاذب خود ، بقای کل را بر بقای جز ارجحیت می دهند . تا کنون که کنون است ، باین نتیجه نرسیده اند که ، تمام اتهامات وارده ، ارادۀ ما را از همزیستی مسالمت آمیز در « حوزۀ تمدنی » ما سُست نخواهد کرد ، ما نمی توانیم در بارۀ تمدن مشترک با ایران بیعلاقه و بیتفاوت بمانیم ، اگر عناصر عقده بدل و وابسته به پاکستان بخشی از تمدن ایران باستان را در بامیان منهدم ساختند ، ما بخشهای دیگر آنرا در ایران امروز داریم ، هیچ قدرت اهریمنی نمی تواند ما را از تمدن مشترک مان دورکند و تمدن ستیز مان سازند . افغانستان امروز مرکز ثقل « حوزۀ تمدنی » ایران باستان است . حوزۀ تمدنی مشترکی که با واحد های سیاسی متفاوتی بمیان آمده است .

   اکنون وقت آن رسیده که بیش از هر وقت ، به هویت خویش ، ریشه ها ، عمق مساله و عوامل زایندۀ بحران هویت  با خبر شویم ، و نگذاریم عقده بدل ها و حسادت ها ی مذهبی و تمدن ستیزی ، تاریخ و فرهنگ مشترک عصر باستان مان را بی اهمیت جلو دهند .

 در اختتام مقاله خود آقای اردلان آخرین بغض و نظر فاشیستی خود را علیه من ( نویسنده ) آقای کاظم کاظمی ، آقای مظفری و جناب محمود منجم زاده ، چنین ابراز می کند : « وطنفروشی ، آدم فروشی ، شرف فروشی ، کمترین لقبی است که برای این قلمزنان زیبنده خواهد بود » .

 آقای اردلان شاید ما را بجای امیران اسلاف خویش ، که بوطن فروشی مباهات میکردند ، زنان را با اخذ مالیه در ماوراء سرحد بفروش می رسانیدند ، اشتباه گرفته باشد . بقول جناب کاظمی : سحر آنست که خورشید بگوید ، نه خروس ، بهتر بود میگفتند ، نه ماکیان ، زیرا به آذان خروس ها مردم از خواب بیدار شده آماده گی نماز میگیرند ، و به آذان ماکیان ها باور ندارند . بااحترام

 

 

 

اردلان : نام طایفه ای از ایل کــُرد ساکن سنندج ایران است .

کاپی به سایت غورحنگ

کاپی به سایت تول افغان   

لینک      نظرات ()      

نظام فدرالی راه نجات سرزمین است نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/۳/۱٢

نجات از شر یاغیان قبیلوی ، با نظام فدرالی ممکن است !! .

                                               « یا غیگری به مقاومت ملی تبدیل می شود ».

                                                                                                « کرزی »

ل . کریمی استالفی .

حرف درد آور و نا پسندی که از تِه دل رئیس جمهور ما زیرکانه بزبان برآمد ، زنگ خطر دیگریست ، که ملت را به بسیاری از مسائل پشت پرده و بحران آفرین ،هوشدار می دهد .

    بگفتۀ آقای کرزی : « یاغیگری به مقاومت ملی تبدیل می شود . » جُمله ی واضح و پوزکنده .

هرگاه با تعمق ، مورد غور و ارزیابی قرار گیرد ، باین نتیجه میرسیم که جناب کرزی در قبال مسائل حاد کشور بیتفاوت بوده ، و مملکت را بطرف بحران های غیر قابل تصورسوق خواهد داد .

آقای رئیس جمهور درین اظهار نظر خواسته با دو هدف .

1 ـ در کوتاه مدت ، عنوان « شخصیت ملی » را کمایی کند .

2 ـ در دراز مدت ، حافظ بقای خود و حواریونش گردد .

وی آخرین تلاشهای خود را بخرچ می دهد ، تا خود را در جامعه ، بیک زعیم ملی غیر وابسته معرفی ، و بدلها عزیز سازد . و ازین طریق بتواند بدون دغدغه ، قبیله سالار و دست پروردۀ خود را از همین اکنون ، با برزگ سازی ها ، بالای ملت تحمیل ، و بعد از تکمیل چار سال آینده ، که به احتمال قوی سیستم ریاستی جای خود را به سیستم صدارتی عوض خواهد کرد ، آقای کرزی بحیث صدراعظم با صلاحیت انتصاب و رویکار آید .

    اما ؛ در دراز مدت قبیله گرایان سنجیده اند که ، با کنار رفتن آقای کرزی ، حصار گروپ مافیایی که صاحب ملیارد های دالر شده اند ، نیز متزلزل ، و فرو خواهد ریخت . و بسیاری از آنها بمحکمه کشانیده خواهد شد .

احیاناً اگر او نتوانست با این ترفند ها ، نه خود را در دلها عزیز سازد و نه جانیشن خود را بر ملت بقبولاند ، از همین حالا به مردم و دولت های ذیدخل در افغانستان گوشزد می کند که ، با ختم میعاد ریاست جمهوری ، اگر خواسته هایش قبول نشود ، به القاعده و طالبان می پیوندد ، و با پیوستن خود این یاغیگری را به « مقاومت ملی » تبدیل می کند .

سوگمندانه باید گفت : که قضاوت جناب رئیس جمهور ، بسیار شتاب زده و نا خوشایند بوده ، نمیداند که کلمۀ « ملی » در برگیرندۀ تمام اقشار جامعه می باشد . در حالیکه این یاغیگری صرفاً و صرفاً مربوط به اقلیتی از یک قوم ، و یک سمت می باشد ، و متباقی هرگز شامل این پدیده شوم نخواهند شد .

    بناً  ، بمنظور نجات از پدیدۀ شوم و ویروس یاغیگری ، که ناجوانمردانه قدم  بقدم آنرا از جنوب به شمال می کشانند ، و دامن سفید ش را می خواهند آلوده بسازند . بهتر خواهد بود برای سیستم حکومت فدرالی ، الی تکمیل میعاد ریاست جمهوری ، از همین اکنون آمادگی های لازم گرفته شود .

       بارها عرض کرده ام و بار دیگر میگویم : من در آن پله ای قرار ندارم که پند ، اندرز ویا نظریات فیلسوفانه ای ارایه بدهم ، اما وظیفهء ایمانی ووجدانی خود ، بنام یک  فرد افغانستانی می دانم ، تا درین لحظات بسیار نازک و فاجعه آفرین ، که هیولای نا هنجاری ها ی یک طبقۀ خاص در وطنم بیداد می کند ، صدای قلب خود را ، هم صدا با ملیونها انسان سرزمینم به گوش دست اندر کاران سیاستهای کاذبانه قبیلوی برسانم .

      گر چه بعد از سقوط امارت جهل طالبانی ، و استقرار حکومت آقای کرزی ، دانشمندان وقلم بدستان ما همه سخن از انتقاد گفتند وسخن از راه حل کم ، مگر زمان آن نرسیده که علی الرغم تمام نا بسامانیها بخود آئیم وکمی خرد مندانه تر ، علمی تر ومنطقی تر برای مردم عذاب کشیده ووطن بلا دیدهء خویش از بدبختیها ، راه نجات را جستجو کنیم ، اگر ما  نا باوریها ، نا برا بریهای دیروز را با بد گمانیها و استخوان شکنی های مخالفین عقیده وی امروز ، اضافه کنیم ، حاصل آن جز « مصیبت » چیز دیگری نمیشود و هرگز قادر نخواهیم شد تا بر مشکلات عظیم اجتماعی ودشواریهای ناشی از جنگ های ظالمانۀ طالبان و « نیو طالبان » غلبه کنیم .

در این مقاله  میخواهم روی حل یک مسالۀ اساسی ، که همیشه در ذهنم پرو بال می زند ، ابراز نظر نمایم .

آیا واقعاً در صورت فدرالی شدن ، کشور بسوی تجزیه می رود ؟ .

   در حقیقت که نه .... درد مردم را کسی عمیق درک می کند ،  که درد دیده باشد ، جهان امروز تابع یک سلسله واقعیت ها شده ، انسانها باید برای فردا های تابناک و نسلهای آینده خود طرحها ونقشه های بسیار عالی  وارزشمندی را تصویر کنند ، در کشور ما لازم است تا در قدمه اول یک انقلاب ریشه ای هم در روابط اجتماعی و هم در اندیشه ها انجام پذیرد ، تا کاملاً بد گمانی ها  از بین برده شود ، آنجاست که نقشه ها و طرحها بصورت درست تطبیق میگردد . ما  باید بدانیم که فدرالیزم چی را از ما میگیرد و در عوض چی را بما می دهد ؟ .

    چاره ای نیست ، جز اینکه خود مان دست بکار شویم و برای فردای عاری از همه محرومیت ها ، منطقی باندیشیم که چطور زندگی انسانی را در جامعۀ فقر زده و به غم فرو رفتهء خویش بسازیم .

 در این اواخر گروه عظیمی از پژوهشگران ، تحقیقات فراوانی در باره فدرالی شدن کشور انجام داده اند ، و بیقین که یکی از را ه های  خوشبخت ساختن جامعه ، پیاده شدن  سیستم دموکراتیک فدرالی  در کشورمی باشد .

در حکو مات فدرالی ، قبیله سالاریها ، جای خود را به انسان سالاریها می سپارد ،  نا برابر یها در مقابل برابریها زانو خم می کند ،  اعتماد ملی ، عدالت اجتماعی و حقوق شهر وندی تأمین میگردد . مردم حاکم سرنوشت خود می شوند ، اشخاصیکه از طرف مردم انتخاب می شود ، یک حرکت سازندگی و قدرت اجتماعی را ایجاد و احساس مسوولیت بیشتری می کنند ، هر قوم احساس آزادی فردی در خانه خود ، در بین قوم خود کرده ، احساس ذلت واحسا س اقلیت رخت می بندد ، بانشاط و غرور، احساس کرامت انسانی می نمایند ، رقابت های سالم بین ایالات در نو ساز ی آغاز می یابد ، اندیشه های تاریک و عقیده های برتری قومی ، تصفیه قومی ، حاکمیت مطلق قبیلوی ،  اجباراً بالای اقوام دیگری تطبیق نمیگردد .

   وقتأ که حکومت فدرالی این همه زیبایی ها را هدیه ، و در مقابل زشتی ها یی را از ما میگیرد ، در حالیکه در تمام کشور های دنیا سخن از تحولات شنیده می شود ، پس ما چرا از تحول و تکامل گریزان باشیم .

  برخی آئینه را بر عکس گرفته صورت شانرا نمی بینند ، فکر می کنند گناه از آئینه است و تصور شان براین است که ، اگر سیستم فدرالی در کشور پیاده شد ، ولایاتی که از ناحیۀ فرهنگی ، اقتصادی عقب مانده و گرایش های فکری ، مذهبی و سیاسی متفاوتی از بیگانگان در سر دارند ، بطرف فقر رفته ، و ولایاتی که دارای همه چیز هستند ،  اگر عدم تعاون بوجود آید ، کار بکجا خواهد کشید ، روی این نظریه و هراس ، نظام فدرالی را رد و تجزیه ء کشور را عنوان می کنند ، که این یکی دیگر از اشتباهات غلط آنهاست .

   در کشوریکه فدرالیزم بر بنیاد علمی ومنطقی استوار گردد ، سه ارگان با اهمیت ، ارتش ، خارجه و اقتصاد در انحصار دولت مرکزی قرار داشته باشد و از طرف شورای متشکل از نمایندگان با صلاحیت ایالات در حکومت مرکزی رهبری شود ، هیچگاهی نه فقر نه تجزیه نه جدایی بار می آورد ، بلکه نزدیک شدنها ، صمیمیت ها و رفاه عامه را نوید بخش می بخشد .

تاریخ نشان می دهد که بسا از کشورها ، منجمله  هندوستان قبل از استقرار حکومت فدرالی ، با درگیری ها خونین به قسم ملوک الطوایفی و شهزاده نشین اداره می شد ، اما  با پیاده شدن نطام فدرالی می بینیم که ، سرتا سر کشور هندوستان در یک اتحاد وهمدلی ، تحت لوای حکومت فدرالی بسوی تمدن رفته ،  مردم آن سرزمین با عشق و وطنپرستی  ، زندگی می کنند .

رد کنندگان سیستم فدرالی در حقیقت حیات سالمی برای جامعه ما  نمی خواهند ، در حالیکه 90 در صد کشور های جهان به سیستم فدرالی اداره می شود ، نه بطرف فقر رفته اند ، ونه بطرف تجزیه .

      به نظر فدوی ، اگر نماینده گان ایا لات خود مختار ، در سر نوشت کل کشور ، شرکت مساویانه ، بدون در نظر داشت مسایل اقلیتی و اکثریتی ، قومی ، نژادی ولسانی داشته باشند ، ومرجع عالی تصمیم گیری کل کشور ، ناشی از اختلافات ایالات در سطح مشارکت را دادستان کل (ستره محکمه ) داشته باشد ، به یقین که  بهترین راه حل برای پایان دادن به مشکلات کنونی کشور، همانا نظام فدرالی بوده میتواند وبس ، مشروط براینکه شخصیت حقوقی کشور فدرال در مسایل بین المللی باید دولت مرکزی شناخته شود .

مشارکت و رقابت های سالم ، مشروعیت حکومت مرکزی را بالا برده ، و توده های ملیونی مردم زحمتکش از تحت سلطهء یک نظام خاندانی ، یا یک قوم خاص  نجات می یابند ، و زمینه نظارت مستقیم تمام اقوام در انتخابات نیز فراهم میگردد .

     در اخیر قابل یاد آوری می دانم که ، باید  تفاوت ها ، حساسیت ها ، قومیت ها ، خصوصیات منطقوی ، زبانها ، فرهنگ ها را در ایجاد حکومت فدرالی ، با دید فراخ علمی ومنطقی در نظر بگیریم ، زیرا هیچ قومی در شرایط کنونی حاضر نمی شود ، تا تمام افتخارات ، آرامش و اندوخته های تاریخی وفرهنگی خود را بدست یاغیان یغما گر بسپارند .

لازم است گفته شود که ، فرهنگ تمام مردم افغانستان یک قسم نیست ، بعضی خواهان « ساختن » اند ، و بعضی خواهان « سوختن » ، آنهایکه خواهان سوختاندن اند  حق ندارند تا دست آورد ها ودست داشته های  دیگران را چون تندیسه بودا  منهدم سازند ،  همین اکنون می بینیم ، خرد ورزان مکتب می سازند ونابخردان مکتب می سوزند ، تفاوت از کجاست تا بکجا .

 در خاتمه بعرض می رسانم که : اگر پیاده شدن سیستم دموکراتیک فدرالی باثر پافشاریهای قبیله سالاران در کشور تحقق نپذیرد ، پس تکلیف مردمی که سالها به زنجیر اسارت سنت های قبیلوی بند هستند چه خواهد شد ، یا برای همیشه از آرمانهای انسانی شان  چشم پوشی کنند ، یا به ذلت ابدی تن دهند .

*بیائید با عقل سلیم و تفکر عمیق ، تمام قدرت خود را برای مقابله با آنچه که امروز ما را از هم می پاشد آماده کنیم ، قلمهای خود را از تهمت ، تحریک احساسات ، تحریف و ناسزا ببندیم ، و آنرا شمشیر گونه در راه تأمین امنیت وعدالت اجتماعی و بر ضد اندیشه های پوچ قبیله گرایی بکار گیریم ، تا خدا بخواهد ، جلو ویروس یاغیان دولتی وغیر دولتی را از دامان پاک سر زمینهای پدری مان گرفته و نگذاریم قدم های نا پاک آنها امنیت نسبی ما را اخلال ، آتش جنگ را برای نسل کشی در خانه های ما  شعله ور سازند . بااحترام

 

لینک      نظرات ()      

رهنمون به نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/۳/۱٢
...................................................................................................................................................

رهنمودهای کمپاین 50% زنان افغانستان به جرگه مشورتی صلح

"ما همواره به صلح اندیشیده ایم"

2 جوزا 1389

 

پایان بخشیدن به جنگها و پی ریزی صلح پایدار مستلزم مذاکره میان افراد عادل در یک روند شفاف و معتبر مردمی در افغانستان میباشد که باید با توجه دایم و مرکزی به حقوق  و مشارکت زنان در تمام تصمیم گیریها و سیاستگذاریهای بزرگ صورت بگیرد. این امر جوهر و شالوده مشترک مطالبات گروههای مختلف زنان و مردان آگاه  در این برهه از زمان است. ما زنان به این باوریم که تحقق صلح پایدار در گرو مشارکت همه جانبه تمامی شهروندان کشور است و نیک می دانیم که بدون ریشه یابی دلایل تخاصم و جنگ نمی توان به این مهم(صلح) دست یافت. برهمگان نیز آشکار است که مشارکت مساوی و کیفی  زنان در مذاکرات صلح به عنوان میانجی و گفتگو کننده پیش شرط تحقق صلح، دستیابی به جامعه ای سالم، انسانی، متوازن و عاری از خشونت، فقر و بی عدالتی است.

 

زنان و فعالان کمپاین 50% که از زمان انتخابات ریاست جمهوری در سال 2009 آغاز به کار کرده اند، در آستانه برگزاری جرگه مشورتی صلح از سوی دولت، توجه اشتراک کننده گان در این جرگه، دولت، حامیان بین المللی آن و فعالان مدنی و زنان را به موارد زیر جلب می نمایند:

 

خواست های ما از اشتراک کننده گان در جرگه مشورتی صلح

 

·       از تمامی اشتراک کنندگان در جرگه مشورتی صلح می خواهیم که به قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان به عنوان بالاترین سند قانونی این کشور و مجموعه دستاوردهای 9 سال گذشته دولت افغانستان و جامعه مدنی پایبند باشند.

·       از تمامی اشتراک کننده گان در جرگه مشورتی صلح می خواهیم مکانیزمها و چهارچوب های روشن و دموکراتیک را برای دستیابی به صلح پایدار و عادلانه در کشور که تضمین کننده امنیت، پرهیز از خشونتهای تروریستی، ترویج حسابدهی و حفظ حقوق اساسی زنان، مردان و کودکان این سرزمین باشد، ارائه نمایند.

·       ازتمامی اشتراک کننده گان میطلبیم تا به مذاکرات غیرشفاف با نیروهای مسلح و جنگجو که بیم آن می رود حقوق انسانی زنان را دوباره پایمال سازند، نه بگویند، در غیر آن با عدم حمایت از هر نوع مذاکره غیر شفاف با مخالفان مسلح دولت که در آن  ذره ای از حقوق انسانی ما پایمال شود عکس العمل نشان خواهیم داد.  ما سالهای بسیار در مواجهه با خطرات بزرگ برای به دست اوردن آنها مبارزه کرده ایم.

·       از تمامی اشتراک کننده گان میطلبیم تافرایندها و مکانیزم های تحقیق و بررسی برای جلوگیری از حضور و نفوذ ناقضین و متهمین به جنایت های ضد بشری و جنگی در پست های مهم حکومتی، پارلمان، قوه قضاییه و سایر نهادهای ملی و محلی انتخابی را تشدید بخشیده و نیز تلاش شان را در جهت  برکناری آنها از مناصب فعلی تقویت نمایند.

·       با تاکید بر اهمیت اتخاذ یک رویکرد منسجم برای پرداختن به چالش ها در افغانستان و با تایید انکه پیشرفت پایدار در عرصه امنیت، حاکمیت قانون، حکومتداری، فرهنگ حقوق بشر و توسعه پایدار با هم پیوند داشته و همدیگر را تقویت می نمایند، از اشتراک کننده گان در جرگه  می خواهیم که راهکارهای اندیشمندانه و خردمندانه ای را در جهت بهبود حکومتداری و حاکمیت قانون به شمول عدالت انتقالی و مبارزه با فساد در سطوح محلی و ملی ارائه نمایند.

 

خواست های ما از دولت جمهوری اسلامی افغانستان

 

·       از دولت جمهوری اسلامی افغانستان می خواهیم به تمام تعهدات ملی و بین المللی خود، به خصوص قانون اساسی، کنوانسیون رفع تمام اشکال تبعیض نسبت به زنان (سیدا )، که حقوق زنان در زمینه های سیاسی، اجتماعی، مدنی، اقتصادی و فرهنگی را حمایت و ترویج می کند و در تابستان 1980 امضا و در بهار 2003 به طور کامل به تصویب دولت افغانستان رسیده است و سایر پیمانها و توافقنامه های بین المللی در زمینه حقوق زنان و رفع تبعیض از زنان و نیز قطعنامه 1325 ملل متحد، متعهد و راسخ باشد.

·       از دولت جمهوری اسلامی افغانستان می خواهیم تا برنامه های عملی و دستورالعمل های ویژه ای را برای مشارکت واقعی و سهم گیری زنان در پروسه ایجاد صلح ارائه نماید.

·       از دولت افغانستان می خواهیم تهیه و تدوین برنامه ملی ایجاد کمیسیون های حقیقت یاب و دادخواهی را با همکاری نهادهای جامعه مدنی در سطح کشور و برنامه ریزی برای دادخواهی از قربانیان (پرداخت غرامت و به رسمیت شناختن صدمات وارده بر قربانیان) را در صدر اولویت های خود قرار دهد.

·       دولت افعانستان به عنوان حامی و نماینده مردم می بایست از کشتار افراد غیر نظامی به وسیله نیروهای بین المللی نظامی در خاک کشور جلوگیری کرده آنها را مسئولیت پذیر و پایبند به قوانین بین الملی نظامی بسازد.

 

مطالبات ما از حامیان بین المللی جرگه مشورتی صلح

 

·       از جامیان بین المللی جرگه مشورتی صلح میخواهیم که مسئولیت پذیری و پایبندی شان را به قوانین بین الملی نظامی و جلوگیری از کشتار افراد غیر نظامی که بیشترین قربانی را از میان زنان و کودکان می گیرد، ارتقا بخشیده ودر رابطه به ایجاد شفافیت در مورد چارچوب قانونی عملیات نیروهای ائتلاف تلاش نمایند.

·       از جامه بین الملی می خواهیم که مشوق و حامی پروسه عدالت انتقالی به عنوان یکی از مکانیزم های اساسی تامین عدالت و صلح بوده و بر اجرای کامل برنامهء عمل صلح، مصالحه وعدالت توسط دولت تاکید نماید.

 

مطالبات ما از فعالان و مدافعان حقوق زن اشتراک کننده در جرگه مشورتی صلح

 

·       از فعالان و مدافعان حقوق زن اشتراک کننده در جرگه مشورتی صلح می خواهیم تا با اتخاذ رویکردهای همسو، هماهنگ و مشترک در تمام مراحل کاری جرگه، صدای همه زنان افغانستان باشند و با آگاهی و هوشمندی گام بردارند.

·       از فعالان و مدافعان حقوق زن اشتراک کننده در جرگه مشورتی صلح می خواهیم تا هوشیاری شان را در راستای تشخیص وجود ارتباط بین معافیت از پیگرد قانونی و نقض پیوسته حقوق بشر، که کوشش برای پایان دادن به تبعیض جنسیتی، و دست یافتن به عدالت اجتماعی و ایجاد فضای آزاد سیاسی را تضعیف می کند، حفظ نمایند.

 

campaign50darsad@gmail.com

http://www.campaign50darsad.blogfa.com/

لینک      نظرات ()      

الهه سرور مبارزترین ترین زن هنرمند نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٩/۳/٧
مصاحبه با جوان بانویی که امید مسلم آینده موسیقی کشور خواهند بود
سنگسار، اعتراض ناب

سنگسار، اعتراض ناب

هنر «تقوایِ عاطفه و احساس است»، بنابراین با هنر میتوان احساس و عاطفه یِ سرشار از گناهِ افغانی را تطهیر کرد. هدف من از روی آوردن به موسیقی یک هدفِ اخلاقی است:پالایشِ احساس و عاطفة این جامعه از گناهِ تاریخی.»

مصاحبه با خانم «الهه​سرور» به مناسبتِ نشر آهنگِ سنگ​سار

   اشاره:

الهه​سرور، را می​توان  از نظر سبکی و محتوایی پدیدة متفاوت در موسیقیِ امروز افغانستان  دانست. از نظر سبکی موسیقیِ او هرگز حال و هوایِ سبکِ هندی که زنجیره​هایِ تاریخ موسیقی افغانستان با آن گره خورده​اند، ندارد.  از نظر محتوایی آهنگ​هایی او را می​توان یک نوع صدایِ «ضدتاریخ(anti-historic)» دانست. شاید به این دلیل که صدایِ «اقلیت» در هرکجایِ عالم سرشتِ سیاسی دارد و در چارچوبِ بیان متعارف و نگاهِ رسمی نمی​گنجد. هرچند حجمِ کارهای او به دلیل وسواس و سخت​گیریِ بیش از حد چندان زیاد نیست، اما آهنگ​هایی منتشرشده از او دارای بیش​ترین بار سیاسی و در واقع «نفیِ ناب» است و مطلقاً اعتراض. الهه، از سیاست​زدگی در دنیایِ هنر و اینکه هنرمندان مفاهیم و شعارهایِ جعلی ​را در پیکربندیِ هنری وارد می​کنند، به شدت نفرت دارد و در عینِ حال معتقد است که هنر نمی​تواند به «عدالت» بی​توجه باشد. درست این توجه به عدالت است که هنر را با سیاست پیوند می​زند و به بیانِ خودِ او «وقتی همگی لب فرو بسته​اند و هیچ​کس در بارة بی​عدالتی​ها و "نابرابری​ها" دم نمی​زند، این رسالتِ هنر است که باید به جنگِ سیاست​هایِ ظالمانه رفته و آوازهایِ خاموش​ و خفته در گلو را به فریاد تبدیل کند. اساسا، هنر اگر به عدالت و برابری در عرصة آواز توجه نکند، رسالتش​را از یاد برده است و در واقع هنر نیست«  از نظر او هنر واقعی در حاشیه​ها و بیرون از ایده​هایِ ایدئولوژیکِ چون «ملی​گرایی» و «افتخاراتِ سرزمینی» شکل می​گیرد و هنرمندانِ واقعی کسانی هستند که صدایِ گروهِ «مازاد»  و «طردشده» را که از چارچوبِ نگاه رسمی طرده شده​اند، منعکس می​کنند. هنرِ ناب، خصلتِ رادیکال دارد و به عدالت و برابری در عرصة آواز توجه دارد، این «برابری​خواهی» است که  که بعد«انتقادی« و «سیاسی» هنر را آشکار می​سازد. هنرواقعی، تلاش می​کند گروهِ مازاد و فراموش​شده(زنان، اقلیت​ها و...)  به  عرصة سیاست  و اجتماع فراخواند. بنابراین نوعی «مداخله​گری» و «طغیان» است؛ طغیانی که شعار نیست، آتشی است بر خاسته از وجودِ متناقضِ هنرمند. «سنگ​سار» فراخواندن گروهِ مازاد و محکوم(زنان) است به عرصة زندگی و بنابراین نوعی صدایِ رادیکال و در واقع «مداخله​گری» در قانونِ ظالمانه​ی است که سالیانِ دراز، زنان قربانیِ اصلیِ آن بوده​اند. تحلیلِ هنرِ او به فرصت​هایِ بعد واگذار می​گردد و امید واریم کسانی که در این زمینه حرفی برایِ گفتن دارند، از این موضوع بی​توجه نگذرند. اکنون  بهتر است به پایِ گفته​هایِ خود او  بنشینیم. متنِ زیر مصاحبه​یِ با الهه سرور. در آغاز قرار بود فقط در بارة آهنگ سنگ​سار مصاحبه​ی صورت گیرد، اما در فرایند مصاحبه دریافتیم که نگاهِ او به هنر یک نگاهِ کاملا متفاوت است و همزمان با کارهایِ عملی در عرصة هنر، مباحثِ تئوریک​را نیز دنبال می​کند. این امر سبب شد که گفت​ـ​وـ​گو به موضوعاتی پیچیدة انجامد: «هنر و رابطة آن با سوژه حقیقت.»

 

  •  ا.​ب: خانم الهه سرور، با عرض تبریک به مناسبتِ سال نو، بسیار خرسندیم که این امکان فراهم شد با شما گفت​ـ​وـ​گویی داشته باشیم. از این​که در این روزهایِ شلوغیِ بهار وقت گران​بهایی تان را در اختیارِ ما قرار دادید، تشکر می​کنیم. پرسش​هایی زیادی وجود دارند، اما ترجیح می​دهیم پیش از وارد شدن به بحثِ اصلی، تاریخ​چة کوتاهی از زندگی تان​را از زبانِ خود تان بشنویم ؟
  •  ا. س: با تشکر از شما. باید بگویم که بازگفتِ زندگیِ​شخصی در جامعة افغانستان، به​ویژه کسانی مثل ما که زندگی​ایِ آن​ها سرشار است از "خاطراتِ دردناک"، چندان آسان نیست. به همین دلیل من به صورتِ خلاصه به مواردی اشاره خواهم کرد که مرا به این دنیا کشاند: دنیایِ آواز و موسیقی.  من از همان دورانِ کودکی به دنیای هنر و ادبیات روی آوردم و در زمینه​های تئاتر، داستان​نویسی، نقاشی، و موسیقی کار کرده ام. در اولین تجربه​ام در دنیایِ هنر به نقاشی بر می​گردد. مدتی در نقاشی مدرن کار  کردم اما پس از مدتی به این نتجیه رسیدم که با نقاشی نمی​توانم به اضطراب​ها و تناقضاتِ وجودی​ام پاسخ دهم و سبب به ادبیات و هنرِ نمایشی روی آوردم. تلاش کردم برخی از نمایش​نامه​هایی را که در تاریخِ هنرِ نمایشی جایگاه برجسته​ی دارند، بخوانم. خواندن «هملت» شکسپیر مرا به دنیای دیگر برد؛ به ویژه اضطراب​هایِ وجودیِ هملت که روحش زخم​دار "شعور" و"معرفت" است و از  «گناهِ نخستین» زار زار می​نالد. هنوز هم هرگاه فرصت کنم، بخش​هایی از هملت را می​خوانم. هر بار می​خوانم، نو است؛ فکر می​کنم شکسپیر در این نمایش​نامه پیچیده​ترین معمایِ وجودی را مطرح کرده است: معمایِ بودن و نبودن. البته هملت تنها نمایش​نامة نیست که زندگی​ام را دیگرکرد. نمایش​نامة که با خواندنِ آن یک تکانة وجودی عمیق احساس کردم، «آنتیگونه»، اثر بود. آنتیگونه، «همزاد» من است و تا هنوز با هیچ​یک شخصیت​هایِ آفریده شده در دنیایِ ادبیات و هنر تا این حد احساس همذات​پنداری نکرده ام. به باورمن آنتیگونه چیزی نیست، جز «تقدیرِ تراژیکِ زنان» و زنان، به ویژه آن​هایی که مدعی​ایِ مبارزة  فرهنگی​​ـ​سیاسی هستند، باید بارها و بارها این نمایش​نامه را بخوانند.  هر زنی «هستیِ​زنده​به​گور» است و همة ما داستان​هایی​را در این باره شنیده​ایم ، داستانِ«زنده​​به​گور»ـ​یِ زنان، اما، نه به عنوانِ «بازگفتِ واقعیت»، بلکه به حیث یک معمایِ اخلاقی در هیچ جایی به اندازة نمایش​نامه آنتیگونه مطرح نشده است. آنتیگونه، به «خاطر بی​گناهی»​اش و به خاطر آن​که هیچ جرمی را مرتکب نشده بود، به «مرگِ زنده» محکوم شد. اما فقط آنتیگونه نبود که به «مرگِ زنده» محکوم شد، هر زنی به نحوی به «مرگِ زنده» محکوم است؛ زن بودن، یعنی تجربه​یِ مرگِ مکرر، مردن در خویش و خود را آفریدن آن​گونه که نگاهِ مردانه انتظار دارد. آنیتگونه از جهتِ دیگر نیز  برایم مهم است؛ و آن اینکه او فقط نمادِ محکومیت نیست؛ نمادِ طغیان و عصیانِ​انقلابی در برابرِ قدرتِ سیاسیِ ظالمانه نیز هست؛ بنابراین، در آنتیگونه من هم به وضعیت و جایگاهِ وجودیِ خویش آگاه می​شوم و هم به من می​آموزد که هر انسانی​ـ​فرقی نیست زن باشد یا مردـ می​تواند طغیان کند و قوانینِ آهنین را زیرِ پا بگذارد. به عبارتِ ​دیگر، برایِ من آنتیگونه بیش​تر از آن جهت جالب است که نمادِ طغیان است؛ نمادِ رفتن ورایِ وضعیت موجود و همگانی​سازیِ اوضاع اضطرار؛ با مرگِ او وضعیتِ اضطرار که روزی فقط تقدیرِ آنتیگونه بود، تمامیِ شهر تبِس را فرا گرفت. به هرحال، با خواندنِ این نمایش​نامه در یافتم .که یک انسانِ طغیان​گرِ چون آنتیگونه، نسبت به خواهرش «ایسمنه» که تسلیمِ وضعیت شد، در جایگاهِ بسیار بالاتری قرار دارد و بنابراین بهتر است طاغی و عصیان​گر باشم، نه تسلیمِ وضعیت.آنتیگونه همزاد و معلم من است و به من آموخت که باید خودم خودم​را آن​گونه می​خواهم و دوست دارم  بیافرینیم، نه آن​گونه که دیگران انتظار دارد. علاوه بر مطالعة تئاتر که تا هنوز هم هرگاه فرصت شود، نمایش​نامه می​خوانم، حدود هشت ماه با«گروهِ تئاترِ آفتاب» کار کردم؛ تجربة​ عملی تئاتر برایم بسیار لذت​آور بود.آرزو دارم روزی در  نقشِ آنتیگونه بازی کنم. با دنیای تحلیل و خبرنویسی هم تا حدودی آشناهستم، زیرا مدتی، به فعالیت​های ژورنالیستی روی آوردم و گزارشِ مستندی را تحت عنوان «زندانِ زنان»، در باره​ی وضعیتِ رفت​بار زنانِ زندانی در ولایتِ قندوز، تهیه کردم. در این گزارش وضعیتِ زنانی زندانی​ایِ را روایت کردم که نه تنها خودِ آنان، بلکه کودکانِ آن​ها همراه مادرانِ شان در زندان به سر می​بردند. این گزارش  بازتابِ جهانی هم داشت وکارگاهِ آموزشِ ژورنالیست از سویِ BBC، به مقام نخست گزارش​نویسی، دست یافتم. حدودِ یک​سال، در «هفته​نامه»​ی که از سوی «وزراتِ اطلاعات و فرهنگ» در ولایت قندوز منتشر می​گردید، فعالیتِ ادبی داشتم و در واقع هر هفته یک قطعه​​ی ادبی و داستانی از من در آن منتشر می​شد. چندی هم در رادیو «زهره» که هزینه​ی مالیِ آن توسط «آیساف» تامین می​شد و همچنین در «آژانسِ​باختر»، به حیثِ ژورنالیست فعالیت کردم. نتیجة این فعالیت​هایم آن بود که مقام بهترین ژورنالیستِ زن در ولایتِ قندوز را به دست آورم.
  •  ا.ب: تا این​جا بیش​تر در بارة فعالیت​هایِ حرف زدید، آیا امکان دارد کمی در بارة​ ویژگی​های شخصیتیِ تان حرف بزنید. البته همان​طور که خود تان اشاره کردید در جامعة افغانستان که هیچ کسی حاضر نیست ویژگی​هایِ شخصیتی​اش را دیگر بدانند، این کار سخت است ولی به هرحال هدفِ ما آن است که مخاطبانِ تان با شما بیش​تر آشنا شوند. 

 

  •  ا. س: نخست باید بگویم که من با این تفکیک که کار و فعالیتِ آدم​ها را از شخصیتِ شان جدا می​کنند، زیاد موافق نیستم، به ویژه در دنیایِ هنر این تفکیک کاملا معنایش را از دست می​دهد. هنرمند خودش را در هنرش صورت می​بخشد و در واقع هستیِ هنرمند، چیزی نیست جز "هستیِ هنریِ او". هنر هنرمندی، تصویر عینی از شخصیت و در واقع دنیایِ درونی اوست. پیش​تر گفتم که من در آغاز نقاشی می​کردم، بعد به تئاتر روی آوردم و همین طور به کارهایِ ژورنالیستی. این سرگردانی در دنیاهایِ متفاوت برای آن است که هیچ کس خودش و به تعبیر شما «ویژگی​هایِ شخصیتی​»​اش را خوب نمی​فهمد. موسیقی و آوازخواندن تنها چیزی بود که خودم را در آن کشف کردم و به بیان دیگر آن​را به عنوان پاسخی به تناقضاتِ وجودی​ام پیدا کردم. براین اساس می​توان گفت آهنگ​هایم صورت​هایِ عینی​شدة​ و محسوس وجودِ من هستند. اما اگر بخواهم مطابق معمول چیزهایی را در بارة ویژگی​های شخصتی ام بگویم، من در کل آدمِ منزوی و ساکتی هستم و از روابطِ اجتماعی گسترده، خوشم نمی​آید. روابطِ اجتماعیِ گسترده با شیوة زندگی​ایِ کسانی که در دنیای متن و هنر زندگی می​کنند، سازگاری ندارد و در واقع "اتلافِ وقت" است. اکثر اوقات حس می​کنم، اطرافیانم مرا درک نمی​کنند، و در نتیجه آن​ها را نوعی «مزاحم» تلقی می​کنم. در افغانستان، ادعاها زیادند اما با کوچک​ترین آموزنی، پوچیِ این ادعاها آشکار می​گردد. در این جامعه هیچ​کس آن​قدر «شجاعت» ندارد که راست بگوید؛ دروغ​گویی و لاف​زنی، برای این مردم درونی​شده و طبیعی است که این فرهنگِ دروغ​پرور، محال است انسان راست​گو به بار آورد. در این​جا جامعه به هیچ​کس نمی​شود اعتماد کرد و به هیچ چیز. نه به افراد، نه به دولت و نه به پلیس، تنها خودما می​توانیم حافظ و نگهبانِ خود باشیم. از خندیدن با صدایِ بلند خوشم نمی​آید. به ندرت رخ داده که با صدایِ بلند بخندم. هرگاه دلتنگی بر من غلبه​کند به «سکوت» پناه می​برم. به گمانِ من «فریادها» در ظلمتِ سکوت ریشه دارند و به همین جهت گوش​خراش و تکان​دهنده​اند. اگر یک​سره جیغ بکشیم، فریاد معنا ندارد و اگر همه جیغ بکشند، فریادی شنیده نخواهد شد. پیاده روی​را دوست دارم، تنها راه​رفتن در خیابان​ها و گم​شدن​ در شلوغیِ شهر را، اما متاسفانه در کابل جایی برای گم​شدن نیست؛ چشمان خیرة اجتماعِ سنتی این شهر در همه​جا آدم​ها را زیر نظر دارد. مردم افغانستان، «چشمِ چران» هستند. معذرت می​خواهم که واژة «چران» را به کار می​برم، اما اگر «چریدن»، «خوردن» معنا دهد، این مردم با چشمِ شان رهگذران را در خیابان​ها «می​خورند»، به ویژه اگر رهگذران کسانی باشند، که کمی متفاوت لباس ​بپوشند. دریا را دوست دارم، به ویژه صدایِ​امواج​را؛ یک نوع دریاشیفتگیِ خاصی در من وجود دارد. دریا، شکوه و «ولایی» خاصی دارد؛ اگر دریا بروم و تنها باشم یقینا غرق خواهم شد، زیرا وقتی دریا را می​بینیم، بی​اختیار روان می​شوم تا به قلبِ آن برسم. کوه​ها را دوست دارم، اما نه برای بالارفتن، بلکه برای آن​که از بالای کوه​ها خودم را پایین اندازم و «لذتِ​هبوط» را تجربه کنم. از میانِ رنگ​ها «رنگِ زرد» را دوست دارم. از «هوا پیما» سوارشدن، متنفرم، بال​های کاذب و مصنوعی آن آزارم می​دهد. از رنگ​ها رنگِ زرد را دوست دارم، دلیلش برایم روشن نیست، ولی به هرحال رنگِ زرد برایم حالتِ استعلایی دارد و قدرتِ تخیلم​را بیش​تر می​کند.
  •  ا. ب: خب! پیش از آن​که شما در آغوش دریا غرق شوید و یا از بالایِ​ کوه خودِ تان​را پایین اندازید، به سراغِ پرسش​هایِ اصلی می​رویم. در آغاز مصاحبه می​خواستم فقط در باره آهنگِ «سنگ​سار» با شما بحث و گفت​ـ​وـ​گو داشته باشم، ولی وقتی شما در باره زندگی​نامة تان توضیح داید، به ویژه از همذات​پنداریِ خود با «آنتیگونه» گفتید، بحث شیوة دیگری به خود گرفت و ما ناگزیریم در پرسش​های خود تجدید نظر کنیم. شاید بهتر باشد پرسش​هایِ اصلیِ مان را این​گونه آغاز کنیم که شما به حیثِ یک هنرمند، اوضاع هنر موسیقی را در افغانستان چگونه ارزیابی می​کنید؟

 

  •  ا. س: پیش از همه باید گفت که به نظرِ من سخن​گفتن از هنر در افغانستان، به ویژه هنرِ موسیقی، بی​معناست؛ زیرا فضایی هنری، و شاید کلیتِ فضایِ فرهنگی در افغانستان، فضایِ "تقلید" است، نه نو آوری و خلاقیت. در افغانستان همه​چیز، نسخه​برداری است. نمی​خواهم بگویم تقلید "بد" است؛ زیرا هنر، نه پدیدة فرودآمده از آسمان و "وحیِ منزل"، بلکه نوعی "تقلیدِخلاق" است؛ تقلید از "تجربة زیسته" و در حقیقت"بازگفتِ زیبایی​شناسانة" تجربة فردی و تاریخی هنرمند. هنرمند در آفرینشِ امرهنری مطلقا آزاد نیست و ناگزیر است عناصرِ هنری​اش​ را از "دنیای فرهنگ" بگیرد. کار هنری، یک نوع «میانجی»​است؛ میان​جی​ایِ که عناصری​را از دنیایِ فرهنگ می​گیرد و به ما انتقال می​دهد تا دیدِ ما را نسبت به این دنیا تغییر دهد. مخاطبان پس از قرارگرفتن در معرضِ اثرِ هنری به دریافت خاصی از جهان می​رسد، و در واقع جهانِ فرهنگی​ایِ شان​را سر از نو "پیکربندی" می​کنند. آن​چه در افغانستان اتفاق می​افتد، "تقلیدِغیرفعال" است؛ بازگفت موبه​مویِ کارِ دیگران. پرآوازه​ترین هنرمندانِ موسیقی​ای این کشور، فقط بلدند اجراهایِ "لتا" و دیگر آهنگ​سرایانِ هندی​را بدون کم و کاست اجراء کنند. خُب! اگر بتوانیم تقلیدِ محض را هنر بدانیم و در نتیجه وجودِ هنر را در افغانستان بپذیریم، می​توانیم بگوییم اوضاع هنر در این کشور بسیار بد است و در واقع هنرِ افغانی چیزی نیست جز "پیکربندیِ​امور متبذل". البته باید بگویم که هنر و هر پدیدة زیبایی​شناسة دیگری "امرذوقی" است و بنابراین قضاوت​هایِ تحلیلی ممکن است چندان ربطی به سرشتِ هنر نداشته باشد. تجربة خودم نشان می​دهد که هنر بیش از آن​که "تحلیلی" باشد، "شهودی" است؛ حتی خودِ هنرمند هم قادر نیست سرشتِ هنرش​را توضیح دهد. اگر با توضیح و تفسیر بتوانیم موضوعِ هنری​‌را فهم کنیم، در این صورت آفرینشِ هنری لازم نبود، به جایِ موسیقی یا نقاشی و... آن​را با زبان توضیح می​دادیم. اثرِ هنری خودش توضیح خودش است. اما به هرحال اوضاعِ​هنر به طورکلی، و موسیقی به طورِ ویژه نه تنهاخوب نیست، بلکه بیش از حد ناامید کننده است. یک نوعِ سطحی​نگری و ابتذالِ فراگیر همه​چیز و از جمله هنر را می​بلعد و هنرمندانِ افغانی در متنِ ابتذال دست​​ـ​وـ​پا می​زنند. هنرِ افغانی در واقع با ابتذال "تعیین" می​یابد.

  •  ا. ب: اگر اوضاع هنر بد است و به تعبیرِ شما یک "نوع سطحی​نگری و ابتذال دنیایِ هنر را بلعیده" است، شما چرا به دنیایِ روی آوردید؟ آیا در این صورت روی​آوردن به هنر رفتن به استقبالِ ابتذال نیست؟
  • ا. س: واقعیت​بودگی چیزی دلیل نمی​شود آن​را بپذیریم. مثلا در جامعة ستم  و نابرابری وجود دارد، آیا می​توان گفت چون این دو وجود دارند، پس باید تسلیم شد. اگر یاد تان باشد من گفتم، ابتذال، اختصاص به دنیایِ هنر ندارد. از دولت و پارلمان گرفته تا رسانه​ها و فضاهایِ روشنفکری، همگی به این اتبذال گرفتارند. نکتة دیگر اینکه، ابتذال امر آسمانی نیست، هرکدام از ما به نسبتی حامل این "ابتذال" هستیم؛ اتبذال قایم است به "افرادِ واقعی".  مسئله اما آن است که مقاومتِ در برابر این وضعیت باید از جایی آغاز گردد.  من تا آن​جا در توان دارم، می​خواهم با این جریان مبارزه کنم؛  من به هیچ​وجه  ادعا ندارم که فاصله​گیریِ مطلق از این وضعیت امکان دارد. اما به هرحال هدفِ من از روی آوردن به دنیایِ هنر فاصله​گیری از این سطحی​نگری و ابتذال است. فاصله​گیریِ از این ابتذال البته بدون تغییر نگرشِ اساسی نسبت به هنر امکان ندارد. یگانه راه آن است که مضامینِ اخلاقی ​ را  در  پیکربندیِ هنری وارد کنیم. یعنی به جای "افغان" "افغان" و "دلبرک" "دلبرک"، "کابل​جان"، "کابل​جان"  و این​چیزها، باید ایده​هایِ جدی​تر و انسانی​تری را طرح کرد؛ ایده​هایِ که باورهایِ اسیاسیِ​ جامعه​را به چالش می​کشند و در آن «کابل فقط "جان" نیست، شهرِ خون و فاجعه نیز هست.» این کار، اما، با شعار نمی​شود، نیاز به ریاضت​کشی و تحملِ رنج​هایِ بسیار دارد. برای رسیدن به «لذتِ تجربة هنری» ضروری است که از بسیاریِ لذت​های دیگر چشم​پوشی کنیم. هنر در واقع «تقوایِ عاطفه و احساس است»، بنابراین با هنر می​توان احساسِ عاطفه​یِ سرشار ازگناهِ افغانی​را تطهیر کرد. البته این تطهیر در هنر محدود نمی​شود، می​شود از راه نوشتن، نقاشی و دیگر بیان​هایِ ممکن خود را از گناهِ تاریخی تطهیر کرد، اما موسیقی، بیان بسیار تاثیرگذار است و در تاثیرگذاری هیچ چیزی به پای موسیقی نمی​رسد.  مهم آن است که ما به قدرتِ اخلاقی​ـ​سیاسی هنر را باور کنیم. بنابراین هدف من از روی​آوردن به به موسیقی یک هدفِ اخلاقی است:پالایشِ احساس و عاطفة این جامعه از گناهِ تاریخی. من برای کارهایم مضامینِ روشنفکرانه انتخاب کرده​ام. می​توانم از آهنگِ سنگ​سار نام ببرم که هم »ضدتاریخ» است و از افغان افعان در آن خبری نیست و هم ضدِ خشونتِ قانونی که به حیثِ " قانونِ فقهی" بر زنان و تا حدودی هم بر "مردان" اعمال شده است و هم باورهایِ اساسی جامعه​را که در آن "سنگ​سا" قانون الهی تلقی می​گردد، به چالش می​کشد.  البته این بدان معنا نیست که امرِ روشنفکرانه سخن​گفتن از برج عاج است و با رنج و دردِ مردم ارتباطی ندارد؛  امر روشنفکرانه، روشنی​اش را از درد مردم می​گیرد.  از نظر من هنرمند باید مترجمِ درد و رنج جامعه باشد. تا آن​جا  که به جامعة افغانستان ارتباط دارد، هنری که نسبت به رنج بی​اعتنا باشد و رخدادهایِ تاریخی را بازتاب ندهد، در رسالتش ناکام بوده است: این همان چیزی است که من از آن «ابتذالِ هنری« یاد می​کنم. اگر بخواهیم در جهان هنر، به ویژه هنر موسیقی که من آن​را به مثابه​یِ یگانه بیانِ انتقادی انتخاب کرده ام، پاسخی است به «اضطراب​هایِ وجودیِ من». به بیان دیگر، هنر، تنها چیزی است که با آن می​توانم به «اضطراب​هایِ وجودی»ـ​ام، پاسخ دهم، اما زمانی که بتواند اضطراب​هایِ وجودی مرا پاسخ دهد، به اضطراب​هایِ​ وجودی افراد زیادی پاسخ داده است،. زیرا بسیاری از هم​نسلانم اضطراب​هایِ وجودی مشابهِ من دارند. کسی که می​خواهد تناقضاتِ دیگران​‌را حل کند، هرگز موفق نمی​شود، اما کسی به تناقضاتِ وجودی خودش راه حل درست پیدا کند، به تناقضاتِ وجودیِ دیگران نیز پاسخ داده است. شاید برای دیگران هنر معنایِ دیگری داشته باشد، اما برایِ​من «هنر بازگفتِ رنجِ آدمی است» و شادی و لذتِ ناشی از هنر هم به گفتة بتهوون چیزی نیست، «جز شادی از راهِ رنج». اینکه صدایِ مردمانی که موردِ ستم واقع شده​اند، بازتاب داده نمی​شود، دچار اضطراب می​شوم؛ بنابراین  من بر آن​ام که با موسیقیِ و آواز، رنجِ مردم را به بیانِ زیبایی​شناسانه ترجمه نموده و نگاهِ مخاطبان​ام را نسبت به این دنیا تغییر دهم. در آهنگِ سنگ​سار، کوشش کرده​ام به مخاطبانم بگویم که سنگ​سارِ قانونِ ازلی نیست، این قانون​را آدمیان ساخته​اند و می​توان این قانون​را تغییر داد. روزی این سنگ​ها تمام خواهند شد، روزی کذب و خطای «حرف​هایِ رنگارنگ» و «نیرنگ»  که از سنگ​سار قانونِ کنترل ساخته و این دریافتِ خطای شان را به خدا نسبت می​دهند، برملا خواهد شد. همین طور «آبی​جان.» این آهنگ یک ترانة فولکلور است؛ به لهجة هزارگی و در ظاهر ساده به نظر می​‌رسد؛ از نظرِ من اما این آهنگ محتوایِ تاریخی دارد و به آسانی می​توان آن​را به یک «بیانِ​عمومی» و «زبانِ​مشترک» تبدیل کرد. به همین دلیل «آبی​جان» را هم برایِ​ مردم عادی قابل فهم است و حس همذات​پنداریِ آنان​را بر انگیزد و هم می​تواند برای گروه​هایِ روشنفکری، از آن حیث که تقدیرِ تراژیکِ یک «مادر» در آن با مرگ رقم می​خورد و زندگی او بر اثر اصابتِ گلوله پایان می​یابد، جذاب باشد.

 

  •  ا.​ب: آیا نگاه تان به هنر بیش از حد بدبینانه و سیاه نیست؟
  • ا. س: شاید این طور باشد! برای من مرز سفیدی و سیاهی چندان روشن نیست. آیا در فقدانِ سیاهی سفیدی قابل تصور است، یا بالعکس؟ آیا دیدن و افشاکردنِ سیاهی​ها بالاترین بصیرت نیست؟ اگر هنر درون​مایه​هایش را از تجربة زیستة ما می​گیرد، در این صورت آیا نشان دادن زندگیِ سربه​سر سیاه به صورت سفید، دروغ نیست؟ و بی​شمار پرسش​های دیگر.  اما به هرحال هنر روایتی از تجربة شخصی​ـ​تاریخیِ هنرمند است. این تلقیِ من از هنر که «هنر بازگفت رنجِ آدمی است»  بی​ارتباط به تجربة تاریخی من نیست. هنر بیش​تر با الهام و شهود سر و کار دارد، بنابراین  علاوه بر بعد آگاهی و نیت​مندانه، عناصرِ ناخودآگاه نیز در آن نقش دارند. هنر به تعبیر روان​شناسان با «کهن​الگوها» رابطه دارد. گوستاو یونگ، میان حرکت​هایِ چارلی​چاپلین در سینما و «خدایِ آشوبِ عصرِ باستان» ارتباط قرار کرده است و معتقد است حرکت چاپلین، مبتنی بر کهن​الگویِ انسان​ها از خدایِ آشوب است. از این منظر می​توان گفت بعدِ رنج به تجربه​هایِ تاریخی​ایِ بر می​گردد که بسیاریِ از آن​ها را خودم به صورتِ مستیقم تجربه نکرده​ام، اما بر سرنوشتِ​من عمیقا تاثیر داشته​اند. اگر خدایِ آشوب در چاپلین به رستاخیر تصویر بدل می​شود، این امکان هم وجود دارد که کهن​الگوی رنج​های تاریخیِ که بر زندگیِ من همواره سایه​گستر بوده​اند، در من به صدا بدل گردد. سرگذشت من با رنج پیوندِ دیرینه دارد و من به عنوان سوژه حقیقت نمی​توانم شعار بدهم و از آن​ها بگریزم، زیرا «هنر تبلیغ نیست، حقیقت است.»
  •  ا. ب: هرکسی در این دنیا خودش​‌را مرکزِ حقیقت تصور می​کند، منظورِ تان از سوژة حقیقت چیست؟ چرا شما خود  را سوژه حقیقت می​دانید؟
  • ا. س: منظورم از سوژه حقیقت کسی است که حقیقت​هایِ پنهانِ تاریخ در آن وجهِ عینی و انضمامی پیدا می​کند. سوژة حقیقت درکِ شهودی و حقیقی از روندِ تاریخ دارد و این سوژه کسی نیست، جز «انسانِ ستم​دیده». من از دو جهت خودم را سوژة حقیقت می​دانم؛ نخست اینکه ریشة اجتماعی​ـ​تاریخی​ام به مردمی می​رسد که هرگونه رنجِ رخدادپذیر، از رنجِ آوارگی گرفته تا شکنجه، اخراجِ اجباری و" قتلِ​عام" را تجربه کرده​اند. من در واقع ققنوسِ برخاسته از آتشِ قتل​عام​هایِ تاریخی​ام. دوم اینکه من زن​ام و قربانیِ ستم​هایِ مضاعف. زنان به معنایِ واقعیِ کلمه سوژة حقیقت​اند، زیرا بیش​ترین ستم​های ممکن بر آن​ها روا داشته می​شوند. به همین دو دلیل اگر آهنگ​هایم بازتابِ رنج​های تاریخی​ام نباشد، دروغ گفته​ام: دروغ به خودم و به مخاطبانم و به تاریخ. هنرِمن، تجلی وجودم هست؛ من وجودم را به صدا و نت​ها قطعه قطعه نموده، به گونه​ی خاصی صورت می​بخشم، تا شاید بتوانم سکوتِ​تاریخی را بشکنم. در سنگ​سار، من بارانِ سنگ​ها را به درستی در تنم حس می​کنم و البته سوژه حقیقت نمی​تواند به «اتوپیایِ رهایی» نیاندیشد. آبی​جان، رنجِ از دست​دادنِ مادر است؛ رنجی کودکان در خانه بازگشتِ مادر را دارند، اما مادر هرگز بر نمی​گردد. این سوژه جزئی ما را به کلیتِ تاریخ پیوند می​زند که در آن مادرانِ زیادی در راه بازگشت به خانه جان داده​اند. ترانه​هایم در واقع بازتابِ صدایِ «سکوتِ​اجباری» است که سال​ها بر ما تحمیل شده است.
  •     ا. ب: چرا موسیقی؟ آیا بیانِ دیگری جز موسیقی وجود ندارد؟
  • ا. س: بی​تردید، برای پاسخ دادن به تناقضاتِ درونی، شیوه​های بیانی متفاوتی وجود دارند و اضطراب​هایِ وجودی​را می​توان به شیوه​هایِ متفاوت پاسخ داد. مثلا می​توان با ادبیات که بسیار علاقه دارم، به ویژه فروغ فرخزاد را که هرگاه تنها می​شوم و به سکوت پناه می​برم، همچون تخیلِ سیاهی بر تنهایی ام سایه می​گسترد و مرا به «صدا» و «آوازخوانی» فرا می​خواند، به این تناقضات و اضطراب​ها پاسخ داد. می​توان تاریخ​نگار شد و یا بیان​هایِ پیچیده​تری چون جامعه​شناسی، روان​شناسی و به ویژه فلسفه که یکی دیگر از حوزه​هایی است که بسیار به آن علاقه دارم، روی آورد. هنر تنها بیان نیست، اما شاید بتوانیم بگوییم قدرت​مندترین بیان هست. من از نقاشی و تئاتر و روزنامه​نگاری شروع کردم به موسیقی رسیدم. اولین تجربه​یِ من از موسیقی بسیار جالب است، حس کردم گمشدة را در وجودم کشف کردم. صدایِ موسیقیِ آوایی است که از تار و پود وجودم بر می​خیزد. مهم​تر از همه اینکه هنر «مفهوم» نیست، «حقیقت» است. در فلسفه و دیگر علوم ما با مفاهیم سرو و کار داریم، اما در هنر می​توان حقیقتِ ناب​را تجربه کرد. شعر تجربه​یِ زبانیِ ناب است و موسیقی تجربة صدایِ ناب. وقتی آواز می​خوانم، صدایم را نمی​شنوم، در واقع خودِ صدا هستم؛ صدایِ نابی که بیان و توصیفش برایم سخت است و باید اعتراف کنم که یک تجربه​ی بیان​ناپذیر است و به گفت نمی​آید. هر آهنگی برایم ثبتِ لحظه​هاست و  جاودانه​کردنِ آن​ها. بی​بهانه که هنوز آن​را نشر نکرده​ام، ثبت موبه​موی لحظاتِ دلتنگی است و سنگ​سار که البته خودم آن​را زیاد دوست دارم، ثبتِ لحظه​های سرشار از خشونت است؛ لحظه​هایی که سنگ​ها بر بدنِ انسان می​بارند. آبی​جان نیز ثبتِ لحظه​هاست و سرنوشتِ مادری​را روایت می​کند که تیر می​خورد و می​میرد. این درون مایة تراژیک اختصاص به آهنگ​هایی که نام بردم ندارد؛ عاشقانه​ترین آهنگ​هایم محتوایِ غمگین دارند، زیرا من پدیدارِ تاریخی​ام وبه عنوان هستی​تاریخی متولد شده در تاریخ ستم و فاجعه، نمی​توانم ورایِ تاریخ پا بگذارم.
  •  ا.​ب: ببخشید که وقت تان را زیاد گرفتیم و شما را واداشتیم زیاد حرف بزنید. البته برایم بسیار جالب است که باکسی مصاحبه می​کنم که نگاهِ کاملا متفاوت به هنر دارد؛ نگاه تا حدودی روشنفکرانه. شما پیش​تر گفتید که هنرمندِ افغانی در متن ابتذال وامانده است. از نظر شما رسالتِ هنری که بتواند از این ابتذال فاصله بگیرد، چیست؟
  • ا. س: توضیحِ این امر که چگونه از ابتذال فاصله بگیریم، چندان آسان نیست. پیش​تر یادآور شدم که هدفِ من از واردشدن در دنیایِ هنر فاصله​گیری از ابتذال است. طرحِ ایدة فاصله​گیری از ابتذال از آن​رو معنا دار است که «ابتذال» امر ذاتی نیست؛ پدیدارِ تاریخی و برساخته است. امورِانسانی و فرهنگی همان​گونه که توسطِ آدمی آفریده می​شود، توسط آدمی از بین می​رود. به گمانِ من یگانه راه فاصله​گیری از این ابتذال آن است که برای هنر وظیفة اخلاقی و انسانی قایل شویم. منظورم از رسالتِ اخلاقی، نیز اخلاق متافیزیکی و غیر قابلِ تعریف نیست. منظور از رسالتِ اخلاقیِ هنر آن است که واقعیت​ها و حقایق زندگی را بازتاب دهد. یکی از خطاهایِ هنرمندانِ افغانی آن است که به جایِ آن​که به صدایِ وجدان گوش دهند، به شعار روی می​آورند؛ شعارهایی که وجدانِ شان به روشنی آن​را تکذیب می​کند. هنر به یک معنا جست​ـ​وـجوی رویاها و آرزوهایِ از دست​‌رفته است؛ برای شخص خودم، آبی​جان، احیایِ مادرانی است که از دسته داده​ایم. اگر آن​ها نیستند، دستِ کم می​توانیم در دنیای هنر و آواز آن​ها را بازآفرینیم و به دین طریق​ جهانِ مان را معنوی و اخلاقی بسازیم؛ من کوشش کردم از طریق تجربه​ی زیبایی​شناسانه آرزوی داشتن مادر را به واقعیت تبدیل کنم. سنگ​سار سرگذشتِ زنانی​را به تصویر می​کشد که با خشونتِ تمام سنگ​باران شدند. دلتنگی ام در بی​بهانه که عاشقانه​ترین آهنگِ من است، دلتنگی برای زمان از دست​‌رفته است؛ زمانی از دست​رفته​ و فرصت​هایِ زندگی​ایِ که نسلِ ما از آن محروم شده است. این بازآفرینی جهان​ از دست​داده، نباید این تلقی​‌را به وجود آورد که زندگی​را می​توان در کلیتِ آن تجربه کرد؛ زندگی همواره ناتمام است؛ حتی اگر بپذیریم که هنر توانِ​مندترین بیان است، باز هم زندگی را نمی​توان در کلیتِ آن به فرم تبدیل کرد؛ زندگی همواره ناتمام است و نا تمام خواهد بود. همچنین خطاست اگر بازآفرینی زندگیِ دریغ شده را گذشته​گرایی بپنداریم. ما از آن جهت زندگیِ دریغ شده را در هنر و توسط هنر، باز می​آفرینی می​کنیم که «حال​را وارد مرحلة بحرانی سازیم» و به مخاطبانِ گوش​زد کنیم که آن زندگی که زمانی از ما دریغ شده، هر آن امکان دارد، دریغ شود.  بنابراین از طریق وارد کردنِ عناصر اخلاقی در "پیکربندیِ امر هنری" می​توان از وضعیتِ موجود فاصله گرفت و هنر را به رسالتِ اصلی آن که همانا تقوایِ احساس و عاطفه از طریق احیایِ امیدها و آرزوهایِ برباد رفته  است، نزدیک کرد. صدای من یک صدایِ اخلاقی است و تردیدی نیست که تنها صدایی می​ماند و می​پاید که می​تواند از به درستی از پسِ رسالت​هایِ اخلاقی​اش بر آید.

 

  •  ا.​ب:خب بسیار تشکر، پرسش​های ما تمام شد، اگر نکاتی از دید ما پنها مانده و ضروری است گفته شود، خود تان بگویید.
  •  ا. س: فکر کنم بخشی از نکات مهمی را که در بارة هنر می​دانستم گفتم، البته همیشه ناگفته​ها بیش از گفته​هاست و بنابراین چیزهای زیادی برای گفتن هست که فعلا وقت نیست. تنها چیزی که می خواستم بگویم این است که به زودی یک "کانسرت" برگزار خواهم کرد و در آن چند تا از آهنگ​هایِ جدیدم را اجراء خواهم نمود. همین.

الهه سرور و تحولی در موسیقی افغانی

نویسنده : جمهوریِ سکوت/ اسد بودا 

علی عبدالله

                                                                              از رستاخیزملی

لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر نگاهی کوتاه به نوشته مسعود فارانی به عنوان فدرالیسم؛ طرح مناسب برای همزیستی، نه جدایی در بدخشان انتقاد از یک وکیل به چاقوکشی انجامید تاریخ ناموسی افغانستان ( وردک التاریخ) اندر باب بی بی مهرو و پوهاند عبدالقیوم وردک بی بی مهرو: و در فرجام چرا؟ به ادامه اعمال فاشیستی پشتون نیزه سازی به وردکیزه سازی انجامید فرصت طلایی برای طرح فدرالیزم در افغانستان باید‌ها و نبایدهای تغییر نظام سیاسی در افغانستان
دوستان من رستاخیزملی فرترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من