ما همه از ملت شریف و نجیب بدخشان امید وار هستیم برای کسانی رای شانرا بدهند نماینده گان واقعی مردم بدخشان باشند و حیثیت رای مردم بدخشان را با جان و دل نگهبانی نمایند و در راه عدالتخواهی مردم مظلوم بدخشان از هیچگونه تلاش دریغ نورزندبا حرمتعالمیدرود بر مرد آزادی و بلند بالای پامیرما جوانهای بدخشان زمین از انسان های استوار و بلند همت خویش پشتبانی می نماییم و برای رسید به هدف ولای انسانی که در وجود هر باشنده بدخشان زمین باشدچه استاد ورجاوند لطیف پدرام ویا کسی دیگری در پهلویش استاده و حمایتش می کنیم تا ناگفته های در سینه خفته ی ما را به رخ مرتجعین و جنایت خفته گان بشریت بکشانند تا بدانند که مردان بلند همت وا ستوار پامیر ها و بدخشانی ها هم می دانند که می گویندراهت همیشه سبز و سبز تر باشدشاگرد کوچک شماحامید امین
:
یک پیام نو که امید و آرزوی نو در بدخشان به ارمغان داشت
(از طرف حامیان عبدالطیف پدرام نامزدانتخابات مجلس از ولایت بدخشان)
جناب عبدالطیف پدرام با کاندیداتوریشان در انتخابات پارلمانی تبسم مملو از امید و آرزو برای فریاد حق و عدالت را در لبان هموطنان من و تو به ارمغان داد.
باور بدخشانیان مقیم در بدخشان و خارج از بدخشان بر اینست که کاندیدای پدرام اون هم در تفاهم با اکثریت شخصیت های مطرح و بزرگ همه آغاز نو برای معرفی بدخشان به عنوان آنچه که هست و انتظار میرود خواهد بود. ما از زبان علما، پیرمردان، جوانان و خواهران بدخشانی این را دریافتیم که همه تشنه شنیدن حقایق موجود جامعه شان هستند و آن ها آقای پدرام را که توسط ملت و شخصیت های جهادی حمایت میشود رستم نبرد در میدان در میدان مبارزات بین عدالت و ستم میدانند.
به نظر هموطنان بدخشانی ما و شما پدرام مردیست که از دیر های دیر در انتظارش بودند و تا یادو خاطره شهدا و مردان مبارز راه آزادی را جاودان سازند و آرزو های انسجام یافته خویش را در وجود فرزند بلند قامت خود با چشمان اشک آلود از ستم روزگار و آدمیانش ولی لبان پر از لبخند داشتن رستم آرزوهای دیرینیشان لمس کنند.
ما جوان شادی را دیدیم که از دیدار پدرام لبخند برلبان داشت ، ما عالم دین را دیدیم که امید بر اعماق وجودش او را به تبسم وا میداشت و میگفت از حق وارزش های انسانیت آن حمایت کنید ، ما طفلی را دیدیم که به دیگر اطفال نوید و همبازی هایش مژده ورود پدرام به بدخشان را میداد و من ملت یکپارچه را یافتیم که برای آنانیکه تند باد های جنوب همه چیزشان را از آنها گرفته بار دیگر نقطه آغاز جنبش آزادی ، عدالت و برابری شده اند.ازجناب پدرام با جان و دل حمایت میکنیم.فرستنده داکتر ص.ص
| توضیحــات در مــورد اســتبداد، دیکتـــاتــوری دمــوکــراسی وجــرگــه هــا در افغـــانســتان |
| نوشته شده توسط محمد بشیر بغلانی |
|
نزدیک به یک قرن است که زمامداران وسیاست سازان کشور ازیکسو ازمحو استبداد دیکتاتوری واعطای دموکراسی نعره میکشند و ازسوی دیگر حق حاکمیت وانحصارقدرت دولتی رامیراث شاهان مستبداسلاف خودمیشمارندوهیچگاه به تقسیم قدرت برابربا دیگران با ایجاد نظام دموکراتیک وا قعی درکشور گردن نمی گزارند.دراین موارد بگونۀ فشرده یادآوری مینمایم.
1-ــ دربارۀاستبدادوسابقه آن درچارچوب گنجایش این مقاله سخن مختصرومشخص میباشد.استبداریعنی نظامیکه درآن ازوجود قانون وقراداداجتماعی خبرواثری نیست. فقط فکر،تصمیم و ارادۀ سلطان یازمام دار،قانون است.هنگامیکه قانون درجامعه جای ارادۀ پادشاه وزمادارمستبدرااشغال کند،جولانگاه استبداد مسدود خواهدشد.اسنادتأریخی کشور دردسترس است که درآن ازوجودنظامهای پیاپی سلطنتی مطلقۀ قبایلی و پادشا هان مستبد،خودکامه و خودرأی خون ریزحکا یتهای درد انگیز زیاد، بنظرمیرسد. که هرکدام بد لخواه خود بدرفتاری و خشن ترین استبدادرادرجامعه انجام داده اندودربرابرمردم هیچ گونه مسؤلیت وپاسخگوی نداشتند.مثلا:
عبدالرحمن خان پادشاه مستبد و متعصب مردم زحمکش هزاره را سرکوب کرد، مزید بربدرفتاری وغارت دارای شان؛مردم را،اسیر،غلام،کنیزو شمارزیاد رابه فرار مجبورساخت،زمین و چراگاه شانرابه لشکرسرکوبگروقوم خود پاداش دادکه روند آن حادثه بسیاردرناک ونفرت آوربود.تقابل ها وکشمکشهای آن ماجرا تاحال ادامه دارد. نادرخان«ادای سوگند نمود و درقرآنکریم مهرگزاشت» در برابرحبیب اله کلکانی ازجنگ و ادعای ادامۀ سلطنت صرف نظرکرد و باارکان دولتش تسلیم شد، نادرخان همه تسلیمی هارانهایت نامردانه وسوگند شکنانه به شهادت رساند، بعدأ توسط لشکر حشری جنوب تحت قوماندۀ محمدگل مهمند،سرکوب مردم شمال کابل و تصاحب دارا ی شان را بنام غنیمت، مجاز فرمان داد که پیامد آن خونریزانه و پراز تبعیض،غارت، اسارت ونفرت انگیزبوده است.تاحال اخلاف سلاطین مستبد؛ اقوام آسیب دیده را دلجوی، جبران زیان واعتماد سازی نکرده اند.
2--دربارۀ دیکتاتوری، زمانی زیاد میگذردکه در کشورقا نون وجود دارد اما موجود یت قانون بتنهایی بدون پایبندی به آن، در نبود نهاد های مستقل اجتماعی وعدم احترام به آزادی عقیده رأی مشارکت و فعالیت سیاسی افرادجامعه کافی نیست که شخص در آن محورقدرت باشد که بدلخواه خودانرااجراکندونزدمردم کشورمسؤل وپاسخگونباشد،چنین نظام دیکتا توری است ونیزبااستبداد، ظاهرأمشا بهت دارد. مثلا: محمد ظاهرشاه تحت تأثیر فشارافکارعامه، تحولات منطقه وجهان و بخاطربقای زمام داری خود،سلطنت مطلقه را در قانون اسا سی جدید، به شاهی مشروطه عوض کرد و در این قانون، تفکیک قوای سگانۀ دولت آزادی بیان، مطبوعات، آزادی فعالیت سیاسی احزاب و برخی آزادی های مدنی را پذیرفت،ولی درآن شخص شاه محورقدرت وغیر مسؤل واجب الاحترام پیش بینی و تسجیل شده بود.از اینرو رژیم رونق نیافت و شکوفا نشد وباکودتای یک عضؤخانوادۀ شاه سلطنت سقوط کرد و نظام جمهوری اعلام شد و درقانون اساسی صلاحیتهای شاه را رئیس جمهور بخود اختصا ص داد. رژیمهای بعدی با تفاوت بیان عین روش را دنبال کردند که حاکمیت قانون و دمو کراسی را برنتا با نید واز آنجمله حرص و آزآقای کرزی درانحصارقدرت واجراأت دیکتاتورانه اش درعمل زیاد ترازشاه و دیگراسلافش آشکاراست وحدود صلاحیت سلطانیش درقانون تجلی دارد.از امحای دیکتا توری زمانی میتوان سخن گفت که درقانون شخص محورقدرت نباشد؛ باید رهبران ارگانها ونهادها وهمه کارمندان دولت تنها تابع قانون باشند وازآن کسب صلاحیت نمایند.
3---دربارۀ دموکراسی:آزادی،امنیت،عدالت و تساوی حق انسان از جملۀ موازین و ارزش ها اعلامیۀجهانی حقوق بشر وعناصرتشکیل دهندۀ دموکراسی میباشد.به تأسی ازآن، بیان میشود که دموکراسی درکشورمستقل،بینش و روش پیشرفتۀ سازماندهی اجتماعی و مد یریت سیاسی است و باهمه ایدیالوژی هاسازگاراست.برگزاری انتخابات آزاد وشفاف ای که مؤجدحاکمیت ودولت ملی مشروع وپاسخگو درمقابل مردم باشد؛صیانت نفس انسان، تساوی حقوق مدنی وسیاسی اتباع را رعایت کند و درجهت نوسازی دموکراتیک اجتماعی پویا باشد، میتواند باور آفرین و پاسدار ر سالم از نظام دموکراسی واقعی باشد.مردم کشورما گاهی چنین نظامی را تجربه نکرده اند.
اکنون اکثریت اعضای بااقتداردولت موجود و رهبری سایر پستهای کلیدی کشور همه برپایۀ تمایل وباورخارجی ها و انگیزۀ ادامۀ حاکمیت شوؤنیستی قبیله مقررو فعال هستند.چنین ترکیب نا مناسب، نبود تساوی حقوق سیاسی و مدنی سایر اقوام و ملیت های ساکن کشور را نما یان نشان میدهد.افزون بر این، انتخا بات آزادعاد لانه و شفاف برگزار نشد، بنا براین چنین نظام در کاهش بحران، تأمین صلح و امنیت و درآفرینش دولت فرا گیرو حرکت بسوی دمو کراسی، تفکرسالم روشن وفرهنگ بالاوتوانا ندارد، زوال پذیراست ونیزقابل توجه است،افرادواشخاص معدودازاقوام دیگرکه سرکشیده ازدورا ن جنگ وجهادهستندوفراوان جایدات و سرمایۀ نا مشروع پیدا کرده اند. کنون ظاهرأ بخاطرنمایش ترکیب ملی حاکمیت، فعال ویادر مقامات بالا مقررمیباشند واما درباطن نقش شان سرپوش گذاشتن برشوؤنیزم حکمران است.این همه تلاشها وحضورنمادین این اشخاص آلوده،جاه طلب وطفیلی برمعایب وچهرۀ رژیم سترشده نتوانیست.
عد ای از کوتاه بینان و مداحان اجیر،همآهنگ بارسانه های دروغ پرداز از کنفرانس «بن» بمثابۀ رخدادمهم و مشروع تبصره وداوری گمراه کننده مینما یند.به توجه میرسانم که کنفرانس بن که داعی آن آمریکابود،ازترکیب تنظیمهای جنگجو و رادیکال بگونۀ انتصابی و محدود برگزار گردید که در آن سیاست « بوش» توسط « خلیل زاد »از آغاز تا انجامش مسلط و تعین کننده بود امریکا با مهارت توانست لشکرکشی و اشغال افغانستان را با استفاده از توجیه حادثه11سپتامبر واعلام «رو در روباجنگ صلیبی» حمایت بین المللی وسازمان ملل راجلب نماید.واکنش جامعۀ جهانی شتاب زده بروی ملاحظات سیاسی بود؛ نه به مشروعیت حقوقی آن؛ در کنفرانس بفرمان خلیلزاد،کرزی رهبردولت و برخی اعضأ دولت تعین شد. سر انجام این دولت سازی « درلویه جرگۀ اضطراری» و«لویه جرگۀتصویب قانون اساسی » کمیدی پرسرو صدا، نمایش داده شد. هیچ تردید وجودندارد،کرزی وارکان دولتش مخلوق همین کنفرانس است که درآن پروژۀ دموکراسی سازی آمریکایی بازتاب شگفتی انگیزی داشت.از اینر و دولت تا کنون در چارچوب تصامیم آن کنفرانس محدود و محصورماند وبیرون از آن مشروعیت و جانبدار نیافت وگفتار وکردارش جاذبه و اعتبار پیدانکرد و به قانون اساسی که میثاق واقعی جامعه نبود،مردم پایبندی نشان نداد، حتی پارلمان که پیکرهمین دولت بیمارو معیوب وصلاحیتش محدوداست، در مخالفت با تصامیم رئس جمهور قرارگرفت و نظر ارباب دولت جای قانون راتصاحب کرده است ونظام دولتی فاسد،درمدیریت نا توان، شوؤنیست،دیکتاتوربی لجام معرفی ونمایش یافته است.
با کمال تأسف تاحال همان پندار ناسالم وکژر فتاری ادامه دارد وآن بخش جامعۀ جهانی بشمول ملل متحد ودر رأس آمریکا که داعیه دار دموکراسی و مدافع حقوق بشر میباشند، با همه تلاش نتوانستند بدولت دست نشانده و حضور نظامیان ناخوانده و اشغالگر مشروعیت لازم ببخشند. و بر عکس دربرابرشان جنگ و گریزپراکندۀ درازمدت فرسا یشی ادامه دارد.زمان پایان فجایع خونین معلوم نیست و مردم مصیبت وجفای انرا بدوش میکشند.
دربارۀ جرگۀ مشورتی صلح:شرایط برگزاری لویه جرگه درقانون اساسی طوری پیشبینی شده است،که رئیس جمهوردردعوت لویه جرگه دست بازندارد. ولی باترفند برگزاری«جرگۀ مشورتی صلح» هدف اصلی سیاسی خود را دنبال میکند.باید افزود « جرگه »باهرنام وعنوانی برگزارشود، سنت جاری وخاص جامعۀعقب ماندۀ قبیلوی است و هیچگاه مشروعیت حقوقی لازم نداشته است. چنا نچه فرا خوان، ترکیب و تصا میم غوغا بر انگیز( لویه جرگۀ اضطراری و لویه جرگۀ قانون اساسی) مضحک و درامه ساز و نتایجش فجایع بیشماراست. میتوان قیاس کردکه جرگۀ پیش رو جزنمایش پیا مد دیگرنخواهد داشت.افزون برآن اکثریت باشنده گا ن و اقوام دیگربه تصمیم آن دلچسپی واعتنأ ندارند.شاهان وزمامداران مستبدهمواره ازبرگزاری جرگه استفادۀ ناجایزکرده اند. کرزی نیزبرای دستیابی به اهداف خودانرابرگزارخواهدکرد. دربارۀ محتواوبهره گیری ازجرگه گمانه زنیهای غالب زیاد است،ازآن جمله میتوان موارد زیرابرشمرد.
1--- تأیید ضرورت ادا مۀ حضور نیروهای اشغالگرخارجی بدون تعین جدول زمانی بنام ابراز نظرمشوره تی. 2 ــــ کرزی که باردیگردر انتخابات با تقلب مشهود بسیار رنگ پریده بر سریرقدرت نشت؛این جرگه به هدف ارایش و نمایش مشروعیت نظام برگزارخواهدشد.
3- تایید پروگرام آشتی وسازش پشت پرده گویا «باطا لبان میانه رو»که باکرزی پیوند قبیلوی «سدوزایی و بارکزایی»دارند، خود راحافظ و وارث اصلی و ادامۀ دهندۀ حاکمیت شاهان مستبد اسلاف خود می دانند. کرزی میخواهد با جلب موافقه و حمایت حامیان بینالمللی خود مقدارپول هنگفت ازامریکا و دیگران به آنها مساعدت دریافت نماید و با کاریابی دردولت وبیرون ازآن پایۀ قبلیوی اش تقویه یابد.
4--تفکیک طالبان« تندرومیانه رو»هردوگروه رادیکال قرون و سطایی است که با تمدن ونظام سکولارسازگاری ندارند؛ تلاش به هدف منزوی ساختن شاخۀ قبایل غلزایی است که در سابق در برابر قبایل اقوام کرزی عصیان برپاکرده مغلوب شده بودند و تا آخیر قدرت در انحصار شاهان قبایل سد وزایی، بارکزایی و محمدزایی باقیماند و از قوم غلزایی علیۀ اقوام دیگرابزارسرکوب استفاده می شد.درهمین دوران قندهار،رشدکرد و پکتیا عقب نگهداشته شد. قابل توجه میدانم که: داعیه داراصلی جرگه نام نهادمشورتی صلح آقای کرزی و اطرافیانش هستند. باید قبل از برگزاری جرگه ی توضیح بدهند.هنگا میکه آقا به زور لشکرنظامی آمریکا از خارج کشوربه حیث فرمان روای افغانستان در قصرسلطنتی کابل دیسانت شد؛ از کدام مردم و جرگه مشورهگرفته بود؟ تنها مشاورین اول وظیفه و مسؤلیت دارندکه نظرومشوره دهند.نه مردم که هستیشان درجنگ نابود شده،بیکار، فقیروزنده گی جهنمی دارندودررنج وغم عزیزان خونین کفن خود می سوزند.
آقای کرزی که موردحمایت خارجیها بودواست؛بدریافت مشورۀ مردم نیازنداشت. کنون مشورۀ مردم برایش چه ضرورت و اهمیت دارد.؟ویابا این نیرنگ میخواهد که مردم بیچاره و بی خبر از همه تبانیها وپاکیزه ازآلوده گیهارادرگناه ها شریک نشاندهد؟ اگردراین جرگه اشراف وسران قبایل وبرخی مزد بگیر سایر اقوام دعوت شوند، مثل جرگهای پیشین نما یندۀ اصلی و انتخابی مردم نخواهند بود، مشورۀ آنها شفاف مشروع و رهکشای مشکل نیست.وتبلیغات دروغ رسانه یی گمراه کننده وپرهزینه خواهدبود. نقش کرزی دراین بازی نه تنها متناقض وفریبنده میباشد. حتا حیرت انگیز نیزاست. دیروز طالبان بنام حامی القاعده و تروریست، توسط آمریکا سرکوب شد وسیلاب خون جاری گردید و کرزی براورنگ سلطانی نشت و امروز بنام طالبان میانه رو به آنها صلح میکند و درحاکمیت شریک میسازد.دیده شود که آیالات متحدۀ امریکا با این نیرنگ آقای کرزی که درحقیقت سازش با تروریزمی که انگیزۀ اصلی آشغال کشور است، چگونه برخوردمیکند.؟؟
فرجام سخن احزاب چپ و راست،هرکدام جدا گانه در زمان فرمان روایی شان در کشوراجرای اصول واحکام حزبی خود راتجربه گردند و دراثرکنشها و واکنشها بحران خونین، شدت بیشتر یافت. کشوردچارجنگ طولانی خونباروبد فرجام میباشد.و برای نیروهای مهاجم فرسایشی است، نتایج خوب ندارد.الزام خواهد بود که دیگردولت نباید تک گروهی و تک حزبی و یا ایدیا لوژیک باشد که قدرت درانحصارش باقی میماند.چنین دولت فطرتأ وسیلۀفشارخفقان وسرکوب مخالفین فکری خود قرارمیگیرد،اگر نسل روشنفکر پیرو جوان وطن درداخل و خارج، از استبداد، دیکتاتوری، تبعیض،برتری خواهی قومی و انواع بیعدالتی ها بیزارو جانبدار وطن مستقل و نظام اجتماعی ای باشندکه در آن انسان دارای حق مساوی و ازهرگونه قید و بست آزاد باشد،طبیعتأ با رژیم دست نشانده و اشغال کشورموافق نیست.حتمأ به آزادی و آیندۀ تابناک وطن میا ندیشند،در این صورت نبایددر جوسیاسی دولت، آرایشگرقرارگیرند.راه بیرون رفت،اتحادوایجادجبهۀ آزادی خواهی است که بافریاد شورانگیزدموکراتیک وانسان خواهانه بپاخیزندوبه نسل امروزوآیندۀ وطن میراث آزاده گی وآزاد منشی بجا بگذارند. خاطرنشان می گرددکه بند سوم مقدمۀ اعلامیۀجهانی حقوق بشرکه مثل سایرمواد آن اعتبار تطبیقی دارد.صریحأ میگوید.« از آنجا که اسأ حقوق انسانی ر اباید با اجرای قانون حمایت کرد تا بشربعنوان آخرین علاج به قیام برضد ظلم وفشارمجبورنگردد.» این بیان به این معنی است که اگرحقوق بشررعایت نشد،ناچارانسان میتوانددربرابرظلم وحق تلفی قیام کند،یعنی که قیام حق خواهانه مجازاست.
پایان 10 می 10 20
تبصره: انتخابات ریاست جمهوری وتبصره های تقلب پیرامون آن میان کرزی،حامیان ودو ستانش باتقابل لفظی بسیارتندونسبت اتهام منجرشداگرانگیزۀ آن ظاهرفریبی سیاسی و نمایش استقلال عمل رئیس جمهورافغانستان وتغیرجهت افکارعامه باشد؛در روابط تأثیر ندارد.البته نا سپاسی،گستاخی وسرکشی درمقابل ارباب است.مسافرت به امریکاو معذرت خواهی پنهانی وپذیرایی گرم دراعادۀ دوستی وجبران تقصیرات کافی نیست. سکوت واغماض ارباب میتواندبه این معناباشدکه عجالتأچاره وبدیل دیگروجودندارد. اگرجو سیاسی کاملاً بسود آزادی کشور،دموکراسی وعدالت اجتماعی برپایۀ قانون اساسی تغیر نکند؛ باانحصار قدرت دردست شخص، انتخابات پارلمانی وحضور روشنفکران درپارلمان بی اقتداربیهوده وجزنمایش وآرایش نظام سودی دیگر ندارد.
.15می 2010 |
|
سلام خدمت دست اندر کاران سایت محترم شما! ولسوالی های درواز (خواهان؛ کوفآب؛ شکی؛ مایمی و نسی) از جمله ولسوالی های دور دست ولایت بدخشان می باشند که از سالیان متمادی از تمام امکانات و تسهیلات بی بهره می باشند. نبود سرک و راه های مواصلاتی، نبود کلینیک های صحی، نبود مکاتب و تعمیرات آن؛ عدم دسترسی مردم به آب آشامیدنی صحی و ده ها مشکل دیگر دامنگیر مردمان مظلوم ولسوالی های بالاذکر شده می باشد.
ولی در طی سالیان متمادی از طرف دولت و حکام به این مناطق دور دست هیچ توجه صورت نگرفته است. ولایت بدخشان بصورت کل و بخصوص در ولسوالی های دروازها کوچکترین توجه صورت نگرفته و مردم این مناطق راهای صعب العبور را به مدت 10 یا 12 شبانه روز پای پیاده می پیمایند و به مرکز جهت بدست اوردن مواد غذای می آیند و بعد از خرید ضروریات خویش دوباره به خانه هایشان بر می گردند که این خیلی رنج آور است و قلب انسان با احساس را بدرد می آورد. دلایل متعدد در توجه نکردن حکومت در رابطه به مشکلات مردمان ولسوالی های درواز نهفته است که میتوان سهل انگاری و ناکاره گی نماینده گان بدخشان را درین امر برجسته خواند. متأسفانه در مدت پنجسال یکی از نماینده گان بدخشان نتوانست توجه بیشتر و اساسی را در رابطه به مشکلات مردمان درواز مبذول بدارد.
عبور و مرور مردم از مرکز ولایت الی ولسوالی های خواهان، کوفآب، شکی، مایمی و نسی فقط در فصل تابستان برای رفت و آمد مساعد و میسر است و بس. در فصل زمستان راه ها حدود شش ماه بروی ساکنین آن مناطق بسته می شود و مردم این مدت را مانند زندانی ها در خانه هایشان به سر می برند. در جریان زمستان یک راه باریک وجود دارد که از مسیر دریای آمو و از طریق آتنگ ها و دیگر کوه های مشکل گذر رفت و آمد صورت می گیرد که سالانه خیلی ها تلف می گردند و جانهای شانرا از دست میدهند.
بسیار دشوار است تا از این راه باریک رفت و آمد صورت گیرد و در هر قدم خطر سقوط به دریا متصور است. خلاصه جای بسیار تاسف است که جهان به اندازۀ پیشرفت نموده که در یک لحظه چشم بهم زدن یک پیام به تمام نقاط دنیا می رسد و آنها غم نان را ندارند و بالای مسایل بسیار مهم فکر می کنند ولی مردم ما هنوز در آروزی ایست که چگونه بتوانند از ابتدایی ترین و اندک ترین امکانات زندگی بهره مند گردند. سال قبل مردم این ولسوالی ها به مرکز آمدند و با مقامات عالیه دیدار داشتند و تقاضای اعمار سرک را از طریق شهر بزرگ الی مایمی از مسیر دریای آمو داشتند که از طرف رئیس جمهور منظور گردید ولی تا حال کدام اقدام جدی درجهت ساختن این سرک برداشته نشده است. در صورتیکه این سرک ساخته شود 90% فیصد مشکلات مردم این ولسوالی ها مرفوع می گردد. اما باز هم کم کاری نماینده گان مردم در شورا و بزرگان که در رده های بالای حکومتی کار می نمایند و بخصوص حکومت افغانستان باعث آنشده تا کار اعمار سرک متذکره به باد فراموشی سپرده شود.
قابل یاد آوری است که سه پل فی مابین افغانستان و جمهوری تاجکستان در ولسوالی های مایمی، شکی و خواهان پلان شده بود تا اعمار شود که با ساختن این پل ها مشکلات مردم تا حدی مرفوع میگردید. اما متأسفانه بخاطر بعضی از عوامل و ملحوظات که در منطقه و طرف تاجکستان وجود داشته تا بحال این پل ها اعمار نگردیده اند.
بناً اکیداً از وکلاء و بزرگان که در پست های بزرگ حکومتی کارمی نمایند تقاضا می نمایم تا بالای حکومت و بخصوص دو وزارت خانه (وزارت فوائد عامه و انکشاف دهات) فشار وارد نمایند تا کار ساخت این سرک را اغاز نمایند.
عکسی را که می بینید شخصی است که توسط سبد به وسلیه کیبل در قریه یالور ولسوالی یاوان راغ از دریا عبور می نماید.
با احترام عزیزالرحمن احمدی |
| نوشته شده توسط اکادمیسین دستگیر پنجشیری |
| جمعه ، 24 اردیبهشت 1389 ، 09:19 |
|
زنــگار دلهــای بیمــاران روانــی میهــن مــا ومنطقــهء مـــا را مــی زدایــد صدیق شباب هنرمند جوان "دیار نازنین" عاصی شهید به پیشواز نخستین جشن بین المللی نوروز (مارچ 2010 م) برای اقوام وگوینده گان 34 زبان زنده افغانستان وفارسی زبانان ده کشورجهان وبه همه ملل ومردمان منطقه و سیارهء ما، آهنگ شور انگیز وبیداری بخش پارسی را ایجاد کرد وبه اشتراک خلاق فرزند ان دامان کوهپایه های "آرزو"، حماسهء نو، سرود زنده گی نوین، هستی نوین دوستی وهمبسته گی ملی آزاده گان صلحدوست میهن را بالاتر از پرواز عقابان پامیر و شمشاد به پرواز آورد و آرمانهای سرکوفته این "سوهان عمر مستبدان زمانه را"، به زیباترین وظریف ترن وسیلهء هنری وادبی برآورده ساخت وهمانگونه که سالها پیش در دامان کوه بلند آرزو با خوشبینی تاریخی پیشبینی کرده واین رباعی "سنگ گردی محلی" ر ا آفریده بودم که:
تا قلــهء آرزوی تسخیر شود
گرما نرسیدیم برآن قلهء سبز نسل دگری رسد ولی میر شود شادم که هنرمندان دامان "کوه آرزوی"، قلهء سبز آرزوی شهیدان رفته گان ونسلهای پیر و دورا فتادهء خود را تسخیر توانسته وراه نسلهای امروز وفردای میهن منطقه وجهان را، با نو آوریهای هنری ادبی واندیشه های پیشرو جاودان یاد عاصی، روشن وهموار وقله های بلند هنر ادبیات وفرهنگ را فتح کرده اند.
با اغتنام از فرصت یادآوری وبیان موجز "فضیلتهای" انسانی فرهنگی وادبی قهار عاصی و"عقاب کوهی" کهستانیان هندوکش بیدار و مردم میهن، اینک مراتب شاد مانی وشاد باشهای قلبی خودرا از دیارا ن دور وغربت: - به صدیق شباب ؛ آهنگسا ز خلاق سرود جاودانی "آهنگ پارسی"، - به تابش فروغ وزبیر هجران ادبیات شناسان جوان جبهه فرهنگ ومبارزهء "نام و ننگ" که برای نخستین بار، پیشنهاد ایجاد آهنگ جاودانی:
"گل نیست، ماه نیست دل ماست پارسی" (1) کوه با حذف (واو وها) ورعایت وزن بیت را
باعرض حرمت اکادمیسین دستگیر پنجشیری ایا لت واشنگتن - امریکا نوروز 1389 |
خاوران

سوگ نامه
چند روز است، که ازوفات استاد بزرگوارم اطلاع یافتم وتاهنوز یاد وخاطره هایش مغز واستخوانم را می سوزانند. استاد برای من تنها معلم مکتب نبود،بلکه مانند پدردرآموزش وپرورش من وهم قطارانم می اندیشد.استاد عبدالله بیگ خان ، اواخیر سالهای تعلمی برای من وهم قطارانم مسؤلیت پرورش،آموزش وحفظ جانمان را نیز بدوش داشت. برعلاوه آن شکم گرسنه مان نیز در مهمان خانه استاد سیر میشد.خبر مرگ استاد بعلت نرسیدن به موقع نزد پزشک ، سوزیست که غیرازناله وفریاد چاره دیگرنداریم زیراسده هاست که مردم درواز بعلت نبود دوا ودرمانگر رنج میکشند وجان میدهند .
درداکه خدمت گذار بزرگ عرصه معارف وحفظ مال وجان مردم محل ،نابهنگام مردمش را رها کرد وجایش را برای ابدخالی گذاشت. گرچه لایق می گوید :
«گرخردمندی روداینبار از روی زمین بازآرد مادرتاجک خردمند دیگر»
استاد عبدالله بیگ خان از جمله استادان ورزیده ،بادسپلین وممتاز بود، شاگردان خوب، با ایمان ، وطن دوست ، عدالت خواه وحق طلبی را پرورش و به جامعه تقدیم کرد ، که بسیاری از ایشان درسخت ترین حالت ودوره تاریک خلقی ها به پولیگونهای اعدام وبادستان ترورستان شب پرست شهید شدند وباقیماند شکرالجمدالله زنده ودرخدمت میهن قراردارند .
خدمات شایسته استاد را مردم علم دوست وهنر پروردرواز،هرگزازیاد نخواهند برد. او از زمان ورودش به صفت آموزگار به مکتب متوسطه فطرت درواز، که هنور به لیسه ارتقأ نکرده بود ، ریاضی، فزیک والجبرتدریس میکرد و زحمت زیاد می کشید تا شاگردانش ازعلوم عملی بهره مند شوند.
به همه اهل معارف معلوم است در کشور ما استادان ریاضی وفزیک سخت گیر بودند که استاد نیزازجمله آنها بود، ولی درنهایت انسان نیکو ، خوش خلق وخوش اخلاق بود. من برای شما عزیزان اینجا چند داستان کوچک از خاطراتم را می نویسم وامید وارم کاری را در راستای بیاد ماندن وامانت داری کرده باشم:
1- صنف 7 بودم ودرکلاس جایم پهلوی پنجره بود ، دریکی ازروزهای گرم تابستانی که استاددرس ریاضی میداد ، درفکر وخیال غرق شدم . استادم کوشش کرده که توجه ام رابه خود جلب کند ولی من در بحر خیالات بیشتر رفتم. استاد که همیشه سروکارش با تباشیر وتخته پاک بود وعادت داشت همیشه خودش تخته را بعداز حل معادلات پاک کند ، یعنی برعکس دیگر معلمان که توسط شاکردان این پاک کاری را انجام میدادند با همان تخته پاک دست داشته اش بالای شانه هایم نواخت واز غفلت بیرون شدم ، دیدم که از جبین استادعرق می ریخت ، آنگاه متوجه شدم که استاد هرچه که برایم گفته هدرشده است.
استاد عبدالله بیگ خان بعداز یک دوسال روش خود را 180 درچه تغیر داد : چنان با محبت وبا نرمش وملایمت الجبر تدریس می کردند که گوی همان استاد عبدالله بیگ خان چند سال پیش نست، تغیر روش شان به محبوبیت استاد افزود و تمامی ما دیگر اورا بیشتر از پدر دوست داشتیم .
روزی در جمع عزیزان حضور داشت وبرایمان درس اجتماعی میداد، یکی از دوستان پرسید : استاد ما پیش از این که به لیسه شامل شویم از شما ترس داشتیم وشنیده بودیم ، که معلم سخت گیر هستید، چطور شده که از شما کرده استاد مهربانتر ،ملایم وبا محبت نداریم؟
استاد با یک خنده با مزه چنین فرمودند: من دوسال پیش درقریه اوبغن از محل "وشنی شار" می گذشتم ، که بطورناگهانی صدای خواهری بگوشم آمد که با یک خواهر دیگر می گفت :
همان معلم عبدالله بیگ که بچه های مکتب ازش می ترسند همین است. همان جا وهمان دقیقه تصمیم گرفتم روشم را در تدریس وآموزش وپرورش بچه ها تغیر بدهم ، درنتجه باتغیر شیوه برخوردم باشما عزیزان هم خودم لذت میبرم وهم شما بیشتر به آموختن علاقه پیداکردید ؛ از این بابت خیلی خیلی خوش حالم...
2 - فصل خزان بود ، در صحن مکتب امتحان الجبر داشتیم .عبدالله بیگ خان که معلم این مضمون بود با دقت از ما نظارت می کرد که ناگهان معاون لیسه خوشقدم غالب از همان سور خلقی های شغنی ، سروکله اش پیدا شد و مستقیم طرف من آمد ، به استاد عبدالله بیگ خان هم از روی نزاکت توجه نکرده بایک لحن مستبیدانه به من گفت:
« نوخته کن جل گردان » از جایت برخیز!
هم دوره های من خوب بیاد دارند که این نوخته کن جل گردان را بکسان می گفتند که در گروه خلق نبودند وسرتسلیمی هم نشان نمیدادند .من کاغذ وقلمم را روی زمین گذاشتم وبرای بازجوی آماده شدم .آقای غالب سراپای من را تلاشی کرد چیزی نیافت ورفت،همصنفانم ازاین حالت خوش حال به طرفم می دیدند که بخیر « بلا بود وبرکتش نی » . ولی هنوز چند لحظه ازاین خوشحالی نگذشته بود که غالب ، دوباره آمد ، اما همراه با یک سوته چوب . با صدا کردن نوخته کن به لت وکوبم پرداخت ودر مدت دو الی سه دقیقه ،وجودم را سیاه وکبود کرد .
استاد عبدالله بیک خان را دیدم ، که اشک در چشمانش جاریست ولی زمان نبود که کسی از من دفاع می کرد ، زیرا دفاع ازمن همان جالت وشرایط ،برای هرکس بدون درنظرداشت درجه ومقامش درمکتب ودراجتماع نزد قاتلان حرفوی بزرگترین کناه بود؛ درحالیکه اشک ازچشمانم جاری بود ودستانم می لرزید، استاد نزدیکم شد وگفت: بچه مرد باش مرد !
کاری که از دست استاد بر می آمد ، فقط دلداری از من بود .
استادبه من گفت ادامه بده ! من برایش گفتم استاد دیگر توان ندارم . پارچه امتحانم را گرفت وسوال دهم را یک ص صحیح گذاشت (۹ سوال دیگر را حل کرده بودم). درروزهای بعد خبر شدیم که یکی از ازهمصنفانم خوش خدمتی نموده وبه غالب راپور داده بدلیل آنکه عکس شهید" مخدوم ربانی" یکی از شجاع ترین رهروان بدخشی بزرگ در جیب من است.
در ان زمان همه بیاد دارند که داشتن عکس چنین شخصیتها گناه کبیره و جزای دارنده عکس اعدام بود . شام همان روزیکی از دوستان نزدیکم که تازه ازترس جان به گروه خلق پیوسته بود ( برادربزرگش را در پلچرخی اعدام کردند)، نزد من آمد واز من همه اسناد وعکسی را که نزدم بود خواست وآنهاره پاره کرد که ازجمله عکس شهید ربانی هم بود. گفت زمان زمانی نیست که تو چنین بی پروای کنی ، با داشتن یک عکس به جوخه اعدامت میفرستند .این دوستم بعدها از طرف گروه حزب اسلامی گلبدین راکتباران ، تیر باران شد .جایش فردوس برین باد...
3 - خاطره بعدی ام این است ، که ما فکر می کردیم استاد فقط مهارت بیشترنسبت بدیگران در ریاضی والجبر دارد. هم صنفانم که به فضل الهی درقید حیات اند واز دم تیغ آدمکشان حرفوی در امان مانده اند بیاد دارند، که یکی دوهفته استاد عبدالله بیگ خان برعلاوه مضامین ساینس ، درس فارسی هم میداد. دروس فارسی اش را بسیارجالب وشیرین یافتیم ، طوریکه اصلا نمی خواستیم که ساعت زبان فارسی مان آخیر شود.
شاید بیاد دوستان باشد که روزی یک پارچه شعر یکی ازشاعران فارسی زبان را از کتاب درسی مان برگزید وبرای ماخواند وبه زبان ما تفسیرش کرد، چنان شیرین وفراموش نشدنی که تا هنوزبیاد دارم و مضمون شعر چنین بود: دختر پادشاه را عاشقش دعوت نموده وبرایش خانه ی ساخته بود که زمینش از آینه زما ن بود. باورود ، دختر پادشاه دامنش را برزده وفکر کرده این جا آب است تاخیس نشود وپایش را درون خانه نهاده. چنین تشبهات واسعاره ها را استاد جنان نغز تعریف کرد که برای من ودوستانم بیاد ماندنی شد...
من از صنف 7 تا 12شاگراستاد عبدالله بیگ خان بودم، زمانی که جناب شان مسؤل امور امنیتی بود ، من یکی از سپاهیانش بودم که با من زیاد باور داشت ومن هم زیاد دوستش داشتم ، همیشه برای ما پندواندرزمی گفت تا خدمت گذار خوب مردم مان باشیم .
4 - شبی در پهیره بودم ، استاد دیگرم که معلم تاریخ مان بود که بفضل الهی در قید حیات ودر شهر مزار شریف اند به صفت گشت زن آمد تا من خواب نباشم. استاد را دیدم آواز کشیدم ایییییست خطرناک است . ازاین لحن بی موردم استاد ترسیده بود ودر همان نیمه شب عرضش را به استاد فقید رسانید. هنوز پهیره ام نیم نشده بود که استاد عبدالله بیک خان تا فردا هم صبر نکرده وبرای ملامت کردنم رسید وسخت از من ناراض بود.من برایشان وعده دادم که فردانزد استادرفته ودر حضور شما ازشان معذرت می خواهم ،آنچکه انجام دادم فقط ازروی نافهمی بوده من خدای ناخواسته کدام نیت بدی به ایشان نداشتم ، خیر است که با من همنظرنست ولی هیچ دشمنی با ایشان ندارم . استاد مرحومی افسوس کشیدوگفت : چرا چنین شد ؟
در همان نیمه شب برایم ده ها مثال آورد ویکی از گفته هایش این بود : یک دیوار بسیار زیبا وقشنگ است ، اگر یک خشت درمیانه کمی برامدگی داشته باشد ، همه می گویند که این خشت زیبایش را کاسته است.اگر یکی ما کار ناصواب انجام دهد انگشت انتقاد بالای همه ی ماست.ما لاف از صداقت وخدمت بمردم می زنیم و می خواهیم از همه بهتر باشیم .
استاد با موافق ومخالف لطف داشت ، از محبت ، نرمش وصداقت کار می گیرفت. شاید تا حال دوستانی باشند که با ایشان مخالف باشند، ولی این یک حقیقت است که همه اورا دوست داشتند.
استاد عبدالله بیگ خان ، معلم ورزیده وخوبی بود ودر پهلوی تدریس دروس مکتب وروشنگری در میان دهقانان نیزازجمله استادان پر کار بود ، مردم بسیار دوستش داشتند همین محبت بود که اورا دهقانان مایمی در حضور بخشدار درواز، به صفت سرپرست ومدافع خویش، محل ولیسه فطرت که یگانه لیسه برای اموزش مردم دور افتاده درواز بود پیشهناد کردند ، جمع کثیری از دهاقین با او پیوستند واو به صفت کلان پاسداران محل برگزیده شد.
استاد با مهارتی که در مدیریت داشت موافق ومخالف را درزیر یک سقف بهدف زنده ماندن ازدست سیاه دلان و آدم کشان شب هنگام سازمان داد ومدیریت کرد .
همه میداند که بعداز کنار رفتن استاد ازین پست حادثات ناخوشایندی در آن محل رخ داد که من باور دارم اگر استاد تا آخیر این مسولیت را بدوش میداشت ،حادثات دلخراشی رخ نمیداد.
در اخیر این سوگ نامه وخاطراتم ، من ، دوستان وشاگردان استاد عبدالله بیگ خان هریک داکتر صفی الله صفی، داکتر عبدالحسیب جیحون ،انجینرمیرزاعقل الدین چیحون ، داکتر داود اسکندری ، معلم حامد رستم پورو ذکرالله خان خواهانی مراتب تسلیت خویش را از طریق سایت ها ویبلاگ ها از کشور شاهی هالند ، به بازماندگان استاد فقید بخصوص برادر استاد سرهنگ عین الدین خان و خانواده محترم شان ، اولادها وهمسر استاد فقید وبرادرزاده ایشان میرجان نازک میر خان ماستر ژورنالیسم ، محترم کریم خان حقوق ودوستان نزدیک شان استاد بزرگوار خوشقدم خان قربانی ، سرهنگ عبدلقهار خان ودوستان نزدیک ایشان عرض نموده ، برایشان صبر جمیل وبرای استاد بزرگوارمان فردوس برین رادرقطار دیگرشهدای مان از پروردگار عالم طلب گاریم .
روحش شاد وروانش جاودان باد !
متولی رحمکیان
آقا! "آریانا" ادعای من نیست، واقعیت تاریخی است
دکترصاحبنظرمرادی
درروزگارما چه مصیبت عظیمی بیداد میکند. درژرفنای روان برخی ازآدمها اهرمن پتیاره گی وشهرت طلبی به وقیحانه ترین شکل آن خوابیده است، وبرای رسیدن به این مامول هرفاجعه ایکه بتواند برایشان نان ونامی داشته باشد، ازارتکاب آن دریغ ندارند. همانطوریکه آبادکردن دشوار وویران نمودن سهل است، همانطورمیراث آفریدن کاربطی وتدریجی یک ملت دردرازنای تاریخ میباشد، ومیراث زدایی حتی باانشای مقاله گونه ای وباخامه بی امانت قلم زنان بی امانت ترکاریک فرد ویک روزمیتواند باشد. کسانی بی توجه به حساسیت زمان ومقیاس ضرورتمندی جامعه ما، به حریم هویت یک تاریخ وبه فراخنای فرهنگ وتمدن یک سرزمین که شیره جان مردم آن درگستره هستی تاریخی آنهاست میتازند، وبانفی ارزشهای تاریخی وفرهنگی آب درآسیای هویت ستیزان ودشمنان تاریخی این مرزبوم میریزند.
سخن بازهم برسرهویت وتاریخ است، که اخیراًبا خامه آقای سلیمان راوش صفحات روزنامه "ماندگار"وسایت "خاوران" را"سیاه" نموده است. کسیکه معلوم میشودباقلندری روانی وفقربضاعت معنوی داد سخن سرداده ومصرانه سروصدابرداشته است که "آریانا" و"آریایی" وجود نداشته است، واز"ایران" و"توران"، خانواده های سلطنتگر"پیشدادی" و"کیانی"، تا"زردشت" و"اوستا" و"شاهنامه فردوسی" همگی را بربنیاد هوااستواردانسته، وباضد ونقیض گوییها مستشرقین غربی، نویسنده گان پارس وافاغنه رامخترع "آریانا" خوانده است، که گویاخواب چنین هویتی رادیده اند. آفرین برعمق معلومات وتندهوشی ومکاشفه آقای راوش که با انشای یک مقاله متضاد میخواهد بنیاد هویت پنجهزارساله ملی مردم مارابراندازد.
هموطن عزیز! آریانا تنها خانه پدری من نیست که بخاطرحفظ هویت آن دربرابر شما شمشیربازی کنم، بلکه این هویت بجا مانده ازاجداد ونیاکان همه ما اززمانه های باستان تاامروز است. اگرقرارباشد که شماهم پرورده این آب وخاک هستید پدران وگذشته گان تان درزیر همین چترهویتی زیسته اند ونفس کشیده اند وباهمن نام ونشان جان داده اند. ازین روبه نظر من اصل پاسداری ازمیراث بزرگان و شیوه کارتحقیقی برتحمیل باورهای فردی ومن درآوردی برمخاطبین آنسانکه شما موضع گرفته ایداستوارنبوده، بلکه محقیق وپژوهشگروظیفه دارد تادرپرتواسنادوشهود تاریخی برمسایل مورد نظرروشنی افگند وخود نیز ابرازنظر نماید، اماکارردوپذیرش آنرابه خواننده گان واگذارد. حالا ندانستم که اصرارمتکرربرنفی تاریخ وهویت آریایی، اگرپروژه ای درکارنیست، چه مشکل شما ومردم ماراحل میکند؟ هرچند چنین چیزی مقدوروممکن هم نیست، وایستادن دربرابرتاریخ وزیرسوال کشیدن کارنامه مردم یک سرزمین درازدامن تاریخی همانقدر بیهوده است که بیل گرفتن درمقابل جریان پرشتاب دریا بمنظورمتوقف ساختن این جریان. اگربالفرض بخاطرخوشنودی شمایک لحظه توافق کنیم که چنین هویتی بنیاد علمی نداشته است، پس این مردم کیست واین سرزمین کجاست؟ ومحموله گرانسنگ وانکارناپذیر تاریخی ایشان رابربنیاد کدامین شناسنامه جعلی وخودساخته تان برقرارخواهید کرد؟ شما آنقدربابیمسئولیتی دربرابرتاریخ این سرزمین به زدایش برخاسته اید، که بگفته مردم "خدابیامرزد کفن کش قدیم را" که همان هویت کشان وفرهنگ ستیزان سده های پسین درافغانستان وعلمبرداران استبدادکبیرآسیایی بوده اند.
من درنبشته های قبلی خویش برجناب گفته بودم که معلوم میشود براصول ومیتودولوژی تحقیق آشنایی ندارید وخوشبختانه درنوشته بعدی خود اعتراف کرده اید که "من تاریخ نگارنیستم". پس برادر محترم شرم دار، چرااینقدررنج وزحمت را برکاری که بلد نیستید، برخود هموارمیکنید تابه شمارعوامل فاجعه های فرهنگی وتداوم تفرقه درکشور بیفزایید. شما که امروز شهروندکشور متمدنی هستید، انصاف داشته باشید و هیچ وقت برخلاف استعداد وتخصص خویش بکاری دست نزنید که تاوان آنراپرداخته نتوانید. وقتیکه شما تاریخ نگارنیستید وادعای تاریخ نگاری را هم ندارید، پس ناآگاهانه برین امرخطیرکه حکم خانه زنبورراداردومستلزم آموزش اکادمیک است، نه معلومات آفاقی، پاراازحریم گلیم تان فراتردرازنکنید. هرفردباسواد وکتابخوان درهرامری عندالضرورت میتواندابرازعقیده کند، وابهامات ذهنی خودرادرخصوص کلی ترین مسایل حیات مطرح نماید، اما نمیشود مصرانه باورهای خودرادرمقام حقایق تاریخی برخواننده تکراراً تحمیل نماید. زیرامعلومست که درین خصوص کنکاشهای علمی درنزد اهل این علم همواره درجریان بوده است وتازمانیکه به تشخیص واقعیت علمی توافق حاصل نگردد، برترویج آن عجله نمیکنند. این درحالیست که دیگربحث برسر بود ونبود "آریانا" ازآجندای کارمورخین گذشته وازحالت یک فرضیه بیک امر اثباتی درآمده است. البته تاریخ کلام لاتیغیر وبدیل ناپذیرنیست، واین پدیده بغرنج مالامال ازحدسها وگمانهای مفسرین شرقی وغربی وزوایای گنگ وناخوانده درپویه زمان بوده است، اماخوشبختانه اسنادمعتبرنگارشی، دلایل وشهود عینی ومنطقی و دست آوردها وبازیافتهای باستانی شناسی تاکنون زیاد بدست آمده اند که برشکاکیتهای مورد نظر خط بطلان کشیده اند. درین راستا بازهم این تحقیقات باستان شناسی هستند که درمواردمورد منازعه حرف آخرراخواهند گفت، وبرچندوچونهای ادعاگران وطراحان فرضیه های تاریخ نقطه پایان خواهند گذاشت. تمدن شناسان عصر باستان باوردارند که سرزمینی بین هندوکش(تخارستان) وهمالیا(کاشغرستان) تاقیراقوم(وادی زرافشان) که تاهنوز بدرستی مطالعه نشده است، علایم بارز تمدن بزرگ باستانی بشریت رادرخود مدفون دارد. این سرزمین بقول منابع تاریخی همان مهد اولیه آریاییهاست که نام "آریانا ویجه" رابرخود حمل نموده است. فقط تدقیقات باستان شناسان درآینده میتوانند بربازخوانی هویت مردم این سرزمین ابراز عقیده نمایند. بنابرین آقای راوش علی العجاله خواب خودرابرآب قصه نمایید.
آقای راوش! دنیای امروزدنیای تخصص وارزشگرایی به آموزشهای مسلکی واکتسابی انسانهاست، رشته ها وشقوق علمی آنقدرمتعدد وگسترده گردیده اند که دیگر هیچکسی نمیتواند درروزگار ما ادعای علامه بودن کند. اگرکسانی بازهم برخلاف فرمول بندیهای علمی وتخصصی چون شما عمل نمایند، وازحقایق چهره غلط ترسیم نمایند، مثل آنست که نقاشی بخواهد چهره "گرگ" رانقاشی کند، اما بعلت کمبود مهارت درنقاشی، صورت "سگ" راتصویر کرده است. آقای سلیمان بااستفاده ازضرب المثل مردم که "آفت نرسد گوشه تنهایی را" ازین گوشه های عافیت استفاده نموده و درکتاب "هزاروچهارصدسال سلطه اعراب" قرارشنیده هاپیوسته گلهای رابه آب داده وعاشقانه رنج اشتهاررابرخود هموارکرده است که این گفته شاعر بیاد میاورد :
عشق گردل دهد کبوتررا جگرازسینه عقاب کشد
درواقع کسانیکه درپی کسب شهرتخواهی بی توجه برسرمایه های دست داشته(مادی ومعنوی) خود عمل کنند، ومثل آن کسی که بخاطرشهرتیابی برمحراب مسجد ...کرده بود شهرتی توام بارسوایی رانصیب خواهند گردید.
درمورد سایرمسایل مورد سوال، علی العجاله توجه شمارا بصورت مختصربه چند مورد مبذول میدارم: شماوهمه خواننده گان عزیزمیدانند که مطرح نمون بحثهای علمی وتاریخی دنباله داردرروزنامه ها وجراید اخباری محدودیت دارد، زیرا چاپ قطعات کوچک مطالب درهرروز، تسلسل اصلی توضیح مسایل وبرداشت آنرا درذهن خواننده مغشوش میسازد، ازین لحاظ بنده نه تنها بخاطرمقاله شما، بلکه دررابطه به پسمنظرهویت زدایی درافغانستان مسایلی راتحت کاروچاپ دارم، که امید بتواند شما وامثال شما شکاکیون امورتاریخ وفرهنگ رامقداری مجاب نماید، اگربازهم این مامول برآورده نگردید، خداوند شماراصبروقناعت بخشد "ومن درآن معذورباشم والسلام."
لجوجان وکج بحثان بدنبال ماجراسازی میگردند تا حقیقت یابی به مسایل زندگی، اگر چنین نبود اسناد مربوط به حقیقت زندگی آریاییها وابعاد گوناگون هنروفرهنگ ایشان درطول زمان درآرشیفها وکتبخانه های منطقه وجهان انباشته گردیده اند، امااینها نتوانسته اند ذهن آقای راوش رااززیرسایه سنگین انجماد وناباوری بیرون بکشند تابی تردیدآفتاب حقیقت تاریخی آریانا وخراسان رابخوبی ببیند.
مسئله دیگرکاربرد واژهای "نقل" و"انتقال" است، که منتقد تاریخ نخوانده ما(!) بصورت غیردقیق آنرابکاربرده است، واگربااصول کارعلمی آشنامیبود، لازم بود تادرعوض واژه های "منابع" و"مواخذ" راکه لازمه کارتحقیق وپژوهش است، بکارمیبرد. شایدآقای راوش درخستگیهای دوران نقاهت نتوانستند یاحوصله نداشته اند تاسری هم به منابع وپاورقیهای مندرجه که درپایان بحث بنده رقم زده شده اند، بزنند ویاشایدهم برهم خوردن تسلسل ارقام درپاورقیهابراثرعواملی درچاپ، قادر به تشخیص متنها باپاورقیها نشده اند.
من درتوضیح مواردموردنظرهیچگاه مثل ایشان با توارد ازاندیشه وقلم فرساییهای اهل نظربدون تذکر نام ایشان که رعایت آن حق مسلم مولفین ونویسنده گان است، درکارخود "غصب" راراه نداده ام، چنین شیوه ای را"سرقت معنوی" مینامند، ودرصورت استفاده ازنظرات دانشمندان، آنراداخل گیومه هایا ناخنکهاگرفته وبعد نام نویسنده، اسم کتاب یا مقاله وسال ومحل نشرآنراتذکرداده ام، که امید آقای راوش درکارهای بعدی خود آنرا درنظر داشته باشد.
آقای راوش نباید فراموش کند که باشخص اماتوری چون خودروبرو نیست، که باندانم کاریها برعیب کارخویش پرده استتارافگند، وهم نه آنسانکه عوامانه گزند نیش قلم خودرادرپرده گویاضرب المثل برکتاب گریزی جامعه افغانها چکانیده وفرموده اند:"افاغنه نه کتاب میخرند ونه کتاب میخوانند، ولی همه چیز راماشاء الله میدانند". شایدهم نمونه واقعی چنین ناخوانده های همه چیزفهم خودآقای راوش بوده است، که همه رادرآیینه فضایل خویش دیده است. کسانیکه کتاب نمیخوانند، اجباری هم برای جعل هویت مردم ویا احساس مسئولیت دردفاع ازمسئله هویت درپیشگاه تاریخ گذشته گان احساس نکنند.
درقسمتی ازنوشته جناب فکاهی گونه ای مراخنداند، آقای راوش بااینکه مصرانه تاریخ وفرهنگ مارابه تبعیدگاه ذهنی خود وهم باوران شان رانده اند، یکبارمثل دروغگوکه حافظه ندارد ناخودآگاه مراکه بجرم پاسداری ازفرهنگ وهویت به دیالوگهای فرصت کش فراخوانده واندرزپدرانه ای سرداده است: "اگردرعرصه سیاسی ونظامی مامردمان مهمان نوازبودیم وداروندارخودردودسته به پای مهمانان بپای مهمانان خوانده وناخوانده ریخته ایم، بیایید حداقل درحوزه دانش وفرهنگ این کاررانکنیم وداشته های تاریخی وفرهنگی خودرابرای خود نگهداریم وبه آن داشته ها ببالیم." آفرین اندک بیدارشدی. آقا، ازتوضیح عوارض کاربرد ترکیبهای این متن که بگذریم، اگر مثل خودت با نفی همه ارزشها(!) ازفرهنگ پاسداری کنیم، دیگرچیزی برای فخرکردن نگذاشته ای واز"آریانا" تا"شاهنامه" همه رادرجابلسا وجابلقای ذهن خویش مدفون کرده ای پس آنچه برای فخرکردن باقی گذاشته ای چه خواهد بود؟.
آقای راوش مدعی است که درتمام16جلد تاریخ طبری نام "آریانا" یا مطلبی رادرهمین رابطه نیافته است. اولاً فکرنمیکنم آقا چهره کتاب 16جلدی(تاریخ الرسل والملوک)ازمحمد بن جریرطبری راآنهم دردیارغربت دیده باشد، اگراین کتاب رامیخواند یقین دارم که ازادعاهای مجروح خود درخصوص انکاراز"آریانا" وفرهنگ "آریایی" ها دست برمیداشت ومعذرت هم میخواست، وهم خوانش این اثر16جلدی بمنظورتحقیق حد اقل ششماه رادربرمیگیرد. درحالیکه آقای راوش پس ازمریضی که خداشفاء دهد، درحالت نقاهت وبی حوصلگی این مجموعه را ماشاء الله دریکماه خوانده وپاسخی باطول وتفصیل هم نوشته است.
درنوشته آقای راوش آنچه بیشترخودنمایی مینماید، همانا عدم کاربرد نام "آریانا" درشاهنامه فردوسی میباشد. مثل آنکه جناب شان هنوزنتوانسته اند درک کنند که "آریانا" سرزمینی معادل ایران نبوده است، بلکه این نام بر هسته اولیه ایرانیان بنام "آریانا ویجه" اطلاق میگردیده است، که در منابع مختلف تاریخی وادبی جهان و گویشهای زبانی گوناگون به اشکال "آریانا ویجه"، "آریانا ویژه"، "ایریا ویجه"، "ایراوانا ویجه"، "ایریانم ویجو"، "ایرانویچ- ایران ویج"، "آریاورته"، "آریاورشه" ائیرین ویجه" و... آمده است، که معنای آنرا "مسکن آریاییها یا ناف آریانا" یاهسته اولی تمدن وفرهنگ آریایی هاگفته اند. احتمالاً سبب این تنوع شکلی آنست که هریک ازقبایل آریایی که بهردیار وسرزمینی پس ازمهاجرتهای چند مرحله ای متوطن گردیده اند، یکی ازین نامها رامطابق به لهجه وگویش خودبرزیستگاه دومی شان انتخاب کرده اند، که آن باتفاوت اندک لفظی یاافزودن علامت جمع برپسوندریشه "آر"و"ایر" میباشد. مثلاً کسانیکه پس ازمهاجرت ایشان برسرزمین هند رفتند، بروطن دومی خود"آریاورته" رانام گذاشتند که درمنابع سانسگریتی راه یافته است، وآریاییهای که به غرب رفتند باخودنام "ایران ویج" رابردند. بدینوسیله مردمان "آریانا ویجه" درپهنای وسیعی ازمنطقه وجهان پراگنده شدند وهرنامی راکه ازین ریشه باخودداشتند، درحقیقت همان آریاییهای آریانای اولیه هستند وباهمین نام وهویت درپهنه منطقه وجهان پراگنده شدند ودرتاریخ شناسنامه خودرا عرضه کرده اند.
اینکه چه وقت نام "ایران" برپهنای وسیعی ازین سرزمین برگزیده شد، بروایت شاهنامه دردوره اساطیری، پس ازتوظیف فرزندان فریدون بنامهای "ایرج"، "تور" و"سلم" بحیث پادشاهان سرزمینهای شمال دریای آمو، جنوب دریای آمو تابحرعرب، وماورای آن میباشد. سرزمینی که "ایر- ج" برآن حاکم گردید بنام "ایر- ان وسرزمین حاکمیت "تور"بنام "تور- ان" یاد گردیدند. این خودپیش ازهمه نشان میدهد که "ایرانیان" و"تورانیان" هردو ازیک ریشه وعرق وپسران تریتونه(فریدون) آریایی هستند. جنگهای طولانی "ایران" و"توران"، ناسازگاری بین مردم شهرنشین ایرانی وکوچیهای دامدار تورانی، یعنی ناهمخوانی فرهنگ شهرنشینان وصحرانوردان ویا هم ظهوردین زردشتی توسط آشوزردشت وحمایت لهراسپ شاه ایران ازدین جدید زردشتی بوده است، که بنام عدول ازدین قدیم وسنتی آریایی مورد انتقاد وستیزه تورانیان قرارگرفت. فردوسی ازین ماجراها سخن گفته است.
درتوضیحات فردوسی بلخ، سمنگان، بدخشان، کابلستان، زابلستان، بامیان، هرات، فراه وسیستان همه "ایران" خوانده شده اند، که یل گردنفرازایران رستم تهمتن گاهی درمرزهای سمنگان وزمانی درسیستان وبحرعرب در دفاع ازآزادی این سرزمین رزمیده است. سیاوش نیزپس ازترک خانه پدرش کاوس درکابل، روانه بلخ گردید وشهروقرارگاه "سیاوشگرد" رابرکرانه دریای آمو اعمار نمود وپس ازمدتی آنجارابقصد "چاچ" یا "تاشکند" قرارگاه افراسیاب ترک گفت وتراژدی سرنوشت رااستقبال کرد. بازمانده شهر سیاوش درحال حاضر همان محلیست که درشمال بلخ بنام "سیاگرد" به حذف حروف "و" ،"ش" باقیمادنده است. وهم شاهنامه وسایر منابع قدیم بما می آموزاند که توافق شاهان ایران وتوران بخاطرپایان دادن به جنگ طولانی ایران وتوران، توظیف نمودن آرش کمانگیراست که با پرتاب تیری مرزاین دوقلمرو رامعیین نماید، آرش که پهلوان بی مثلی بود تمام قوه خودرامتمرکز نمود وتیری پرتاب نمود که مسقط آن کناره آمودریاست.
درتصاویرشاهنامه، کابل شهرمهراب شاه، پناگاه زال زر، زادگاه رستم ومرکزتصمیگیری کیکاوس شاه است. میشود به رسم امروزیان این قرارگاه مرکزی وبااهمیت سیاسی- نظامی کیانیان راپایتخت ایران گفت، پس نام "ایران" تا گزینش سیاسی آن درسالهای دهه سوم قرن بیستم(1935) برجغرافیای پارس، نه خاصه آریاییهای شرقی ونه ویژه آریاییان غربی بوده، وبرمصداق این اسناد نامیست که ازجنوب دریای آمو تاحوزه (پارس)فارس کاربردداشته است. درینحال فردوسی درکاربرد نام سرزمین بزرگ خود(ایران) چه تقصیری دارد؟ که "شاهنامه" و"ایران فردوسی" مورد انکارآقا قرارگرفته است؟
دردوره تاریخی، پیدایش دوکتیبه مهم دیگرمربوط بدوره تاریخی هخامنشیان وکوشانیان درغرب وشرق آریانا(ایران) نیزمویید آنست که داریوش هخامنشی وکنیشکای کوشانی خودرا منسوب به تباروشاه آریایی دانسته وزبان رسمی دولتهایشان همان "پارسی باستان" مادرزبان فارسی نودرغرب، و"آری"(تخاری- باختری) مادرزبان دری درشرق بوده است. توجه فرمایید که داریوش اول(522-486پیش ازمیلاد) درسنگنبشته های خویش درنقش رستم(سطرهای8-15) وشوش(سطرهای7-14)خودراهم پارسی وهم آریایی وازنژاد آریایی معرفی میکند، که ترجمه واژه به واژه این سخن داریوش درهردو این سنگ نبشته بنا به نوشته آقای آذرکیانی چنین است: "من داریوش شاه بزرگ شاه شاهان...پسر ویشتاسپ، هخامنشی پارسی، پسرپارسی، آریایی، ازنژاد آریایی" که همین عبارت راخشایارشاه پسرداریوش نیز دریک سنگ نبشته اش درتخت جمشید(سطرهای 6-13) درمورد نسبنامه خویش تکرارکرده است. همچنان براساس تدقیقات آقای دادخدا سیم الدین اف ما ازکتیبه داریوش دربیستون(ستون4، سطرهای89-92) میدانیم، وی زبان این سنگ نبشته را نه پارسی، بلکه "آریا" یعنی "آریایی" خوانده است که ترجمه آن چنین است: "داریوش شاه گوید: به خواست اهورامزدا این نوشته من (است) که من کردم؛ علاوه براین به (زبان) آریایی بود، هم روی لوح، هم روی چرم تصنیف شد. علاوه برین پیکرخودرابساختم، علاوه برین نسبنامه ترتیب دادم. پیش من هم نوشته وهم خوانده شد. پس ازآن من این نوشته را همه جا درمیان کشورها فرستادم" ازین سنگ نبشته چنین بر می آید که زبان فارسی باستان یا زبان عهد هخامنشیان نه با نام کشور وولایت پارس، بلکه بانام قوم ویا مردم "آریایی" خوانده میشده است." (1 )
بنا به نوشته پروفیسور داوری: "ایرانیان فرهنگ خویش رادرایران پرورش دادند که عبارت باشد اززبان مادی وفارسی باستان. دریک مدت طولانی(پس ازمهاجرتها) تازمانیکه داریوش بقدرت رسید وبه فتوحات خویش بسوی شرق(ایران)آغاز کرد وآریانای باستان را شامل قلمروخویش ساخت، این دوقوم باهم ارتباط مستقیم نداشته وازهمدیگرطوریکه میبایستی اطلاع دقیق نداشتند. ازین ببعد است که هخامنشیان ملتفت میشوند که اقوام ایشان درشرق تمدن قابل ملاحظه ای رابوجود آورده اند، که ازآنجمله دین زردشتی وزبان اوستا میباشد.(2) باینکه بخش شرقی آریانا به قلمرو سیاسی هخامنشیان درآمد، اما ازمنابع یونانی برمی آید که مردم این سرزمین تاحد زیادی ازاستقلال برخورداربوده اند. گزینش نام "ایران" درسالهای بربخش آریانای غربی وبحیث نام سیاسی "جمهوری اسلامی ایران" مسئله راازدید تاریخ نگاران وزبان شناسان اندک مرکب نموده است. باتوجه بهمین دشواری مستشرقین غربی ازجمله آقای رودیگرشمیت هندوژرمن شناس وزبان شناس فارسی باستان دررساله "زبانهای ایرانی درگذشته وحال، تالیف سال2000" مینویسد: "اصطلاح زبانهای ایرانی بهیچوجه برای زبانهای کشور ایران(جمهوری اسلامی ایران)بکار نمیرود، بلکه منظور عبارت از آنعده زبانهاییست که ازنقطه نظر ژنیتیک باهم قرابت داشته وازمرزهای کنونی ایران فراتربوده وکشورهای افغانستان، پاکستان وجمهوریهای آسیای میانه راهم دربرمیگیرد. آقای داوری پیشنهاد میکند که بخاطر ریشه شناسی درست این زبانها بهتراست تا اصطلاح "آریانی" رابجای "ایرانی" بکاربریم، اماایران شناس معروف فرانسوی مسیوژیلیر لزار ازاصطلاح مرکب "ایران وآرین" استفاده نموده است.(3 )
اینکه آقای راوش درمورد آریایی بودن کنیشکا شک نموده وپرسیده اند که درکجای کتیبه رباتک اوخودرا آریایی معرفی نموده است؟ کاش شناسنامه شهروندی این شهریار بی نیازازتوضیح ومعرفی موجود میبود، تا نسخه اسکن شده آن رابرایشان کاپی میکردم، اما درروزگارکنیشکا چنین رسمهای معمول نبود وما برویت اسناد ونوشته ها وبا تحلیل وارزیابیهای تاریخی درمورد آریایی بودن سلسله کوشانیها سخن میزنیم. زیرا آقای راوش هنوز ملتفت نشده است که زبان رسمی کوشانیان وتالی آنها یفتلیان، همان زبان فرضی "تخاری" است، که کتیبه رباتک آنرا بوضاحت "آری" وباتلفظ یونانی "آریو" خوانده است. زبان کتیبه های سرخ کوتل ورباتک همین زبان "آری" با حروف یونانی میباشد. خاستگاه اجتماعی کوشانیان همان تخارستان وبدخشان قدیم بمثابه بخشی از"آریاناویجه" بوده، وتختگاه سیاسی یا سلطنت آنهاازباختر که تخارستان جز شرقی آن میباشد، آغازشده است. به باورعده ای ازمورخین آنهااز سلسله آریایی های تورانی کوچی بوده اند، بهمین خاطر درنام آنها کلمه "کوشی- کوچی" نیز دیده میشود.
هیوان تسانگ سیاح معروف چینی که درقرن هفتم ازتخارستان دیدن نموده است، از زبان "تخاری" یادکرده است که مردم تخارستان بدان سخن میگفتند، ازینکه تخارستان شامل قلمرو باختربود ازین رو بدان نام زبان "باختری" راهم گذاشته اند. براساس یک اثرباختری که تاریخ527 باختری برابربا760 میلادی رادارد، این زبان تاظهور دین اسلام درقرن هفتم میلادی درشرق ایران(قلمروکوشانیان) رایج بوده است. طبیعیست که پس ازانتشاردین اسلام درخراسان همین زبان با رسم الخط عربی ادامه یافته وبافارسی نودرآمیخته وبزبان ادبی "فارسی دری" تکامل نموده است.
آقای راوش درمورد عربها ومنابع عربی، فارسها ونگارشگران ایرانی ودیگران با تناقض سخن گفته که گاهی اسنادآنهارابخاطر سرخ رویی واثبات گفته هایش معتبردانسته، ودرجاییکه اسناد نگارشی رابرنقض ادعاهایش دریافته، آنرافاقد اعتباردانسته است، که ازبازگویی آنها بخاطربی اهمیتی آنها صرف نظرمیشود.
پیشینه هویت زدایی درافغانستان:
هموطن عزیز!آنسانکه ازفحوای برخی ازتعابیرواشارات شما دانستم، شماخود به روند نامیمون جعل تاریخی، فرهنگ ستیزی وهویت زدایی حلقات معیینی دردولتهای افغانستان ودرمحورحمایت آنهادرکشوربوده اید. سوگمندانه، این روند هنوز توقف نکرده وکما فی السابق ادامه دارد. مسئله دربعد خارجی آنهم ازقرنها بدینسو برای اهل نظرپوشیده نیست.
یکی از دلایل تداوم بحران سیاسی درافغانستان درعواملی چون بحرانات اجتماعی درنقض هویتهای تاریخی اقوام آن نهفته است. ماهمه روزه مقوله های چون "وحدت ملی"، "منافع ملی"، "ارزشهای ملی"، "اهداف ملی"، "حاکمیت ملی" وغیره رابی محابا اززبان مسئولان امورفرهنگ، دولتمداران، سیاسیون ونخبه گان جامعه میشنویم. بدون آنکه این مفاهیم راازرهگذاربینش علمی تعریف و شناسایی کرده باشیم. مقوله های "ملت"، "ملیت"، "قوم"، "قبیله"، "فرهنگ ملی"، سیرتکامل تاریخی، ملتگرایی ومفاهیمی ازین قبیل مولفه های اند که درانساج "هویت ملی" درپویه تاریخ وباتوجه به کمیتهای عشیره ای درمراحل تحول وتکامل تاریخی بوجود آمده وطنیده شده اند، وهرکدام بحثهای اند که بایست دقیقاً بررسی وعلماً تعریف وآموخته شوند، که متاسفانه درکشور شناخت مشخص علمی این مفاهیم هنوز مورد توجه نبوده، وتعریف نشده اند.
مشکلات سیاسی واجتماعی افغانستان زمانی اوج میگیرد، که تلاشهای مشترکی درجهت هویت زدایی فرهنگی وقومی ازسوی حلقات استعمارگرخارجی واستبداد داخلی جریان یافته ومشت خاکستر اغراض بر شناسنامه تاریخی ساکنان این بوم وبر افشانده شده است. هویت ملی عبارت از غروربیجا وافتخار کاذب وخود بزرگ بینی های دروغین وتاریخ سازیهای مصنوعی وقراردادن "جعل" بجای "واقعیت" نیست. این مقوله آیینه تمام نماییست که درآن افراد جامعه کنشها واکنشهای مثبت ومنفی اجداد خودرادرگستره تاریخ بروی صفحه جغرافیای معین و شناسنامه فرهنگی وتباری مشخص بروشنی میبینند، ودریامیابند که حضور آنان درپدید آوردن تحولات کارسازتاریخی وفرهنگی جامعه بشری وبحرکت درآوردن چرخشهای زندگی چه تاثیرمثبت ومنفیی داشته است، تانسلهای آینده باآگاهی ازفراورده های روبنایی وتجارب تاریخی اجدادشان، برای ادامه یا تعویض نحوه زندگی خویش درامروز وفردا چه تجویزی باید اتخاذ نمایند. بدون درک علمی وواقعی ازمفهوم "ملت" بحیث عامل متشکل کننده ارزشهای و مفاهیم جامعه شناسی درپویه تاریخ نمیتوان به شناخت شفاف هویت ملی، هویت فرهنگی وتاریخی وسرانجام شرایط نیل به "وحدت ملی" قادر گردید، وبدون تامین وحدت وهمگرایی ملی نمیتوان جامعه رابسوی تحقق هیچگونه آجندای فرخده ملی سوق داد.
هویت پیش ازهمه عبارتست ازشناخت حقیقی انسان یااشیاء دررابطه باشرایط هستی تاریخی وفرهنگی که صفات جوهری اورابنمایاند، صفاتی که سازنده جوهرشخصیت منفرد، خانواده، قوم وملت درپویه زمان میباشد. برپایه همین پنداردانشمندان "شخصیت" راچه فردی باشد یا جمعی، وجهه امتیازیک قوم یا ملت از سایراقوام وملتها میدانند. اینجاست که کسانی که دربرابر خزینه فرهنگی ملتهایی رنگ میبازند، بایست مبادی تاریخی وهویتی آنها را ببازی گیرند وبیرحمانه غارت ونابود کنند. شناخت با ارزش شخصیت جمعی هرقوم وجامعه ای میتواند مارابه مسند تحلیل ارزشها، دریافتها وداوری ها ونتیجه گیریهای واقعی بنشاندو برکارنامه های تاریخی وسرانجام تعیین حدودوثغورادعاها بمنظورتثبیت معیارهادرواگذاری حق اجتماعی نایل گرداند. اگرماازبرابرمنظره تاریخ وفرهنگ هرجامعه ای باچشم بسته ویاهم نادانی عبورکنیم، یابرروند واقعی آن خط ترقین بکشیم، به یقین به عوض حل مشکلات موردنظر، خودچالش برپامیکنیم، ومثل مخلوقی بنام "سمسورافغان" فاجعه می آفرینیم.
در مسئله هویت ستیزی درافغانستان پیش ازهمه پای استعمارخارجی ازقرنها بدینسو دخیل بوده است. ماکارنامه استعمارانگلیس رادروجود کمپنیهای شرق الهند درنیم قاره هندوستان واستعمارپطرهای تزاری روس رادرپارارود(ماوراالنهر)بیاد داریم. هردو نیرو بخاطر درهم کوبیدن نیروی مقاومتهای ملی درین حوزه فرهنگی قبل ازهمه بادوعامل برانگیزنده قیامهای ملی چون "دین اسلام" و"زبان فارسی" مواجه بوده اند. ازین لحاظ ناگزیراگردربرابردین ابا وقبای ریاکاری برتن میکردند ویاهم مجبور به اغماض بودند، اما برای زدودن فرهنگ وزبان فارسی دری جعلکاریها و نیرنگ بازیهای فروانی رابکاربرده اند.
این دوابرقدرت منقطوی بمانند دودم قیچی برای تکه تکه کردن سرزمین، فرهنگ وزبان فارسی دری درمنطقه که همان میراث آریایی اند، ازمدتها قبل بکار افتادند. آنها پیش ازهمه میخواستند قوت فرهنگی مارادرمنطقه آسیای مرکزی وشبه قاره ضربه بزنند وازیک واحدپرقوت فرهنگی مقاوم، چندین جزیره خرده فرهنگی فرمانبردار بسازند. درغرب درنیمه های قرن هجدهم میلادی تمام سرزمینهای ایران با اقوام ساکن درآن برای مدت کوتاهی(بیشترایرانی تباروکمترانیرانی) تحت قیادت نادرشاه افشار فرصتی بدست آوردند تادربرهه کوتاهی متحدگردند، اما این اتحاد به قول حافظ "خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود". تندخوییها وسوء رفتارنادر درپایان دوره شاهنشاهی او عرصه رابرای مطرح شدن بدیل مناسب برای پیگیری سیاستهای وحدتخواهانه او تنگتر ساخت، ودست حلقات فرصت طلب رابازکرد. نادرساحه وسیعی از دجله تادریای سند وازبحر آرال تاخلیج فارس رازیرفرمان وبرنامه پیشروی داشت، ومیخواست این ساحه را تحت شعار تسلط مذهب تسنن وزبان فارسی نگهدارد.
نادرپیش ازتحقق این خواسته خود وفات نمود. مرگ نادرمصادف بود با پیشروی انگلیس دربنگال- یعنی ازجنوب بسوی سرزمینهای شمال غربی هندوستان وفتوحات روسیه تزاری ازشمال غرب بسوی جنوب شرق- یعنی بسوی آبهای گرم دربحرالکاهل. لابد این دوقوس باید بایکدیگر تلاقی میکردند، که این تقاطع بخش اعظم خراسان بزرگ رادربرمیگرفت. دربرابرپیشروی انگلیسها درشرق دولت درحال نزع کورگانی قرارداشت، که بردهلی مسلط بود، وکه حربه پرجذبه آن دربرابررقبای انگلیسی نیز حضوردین اسلام وزبان فارسی درنیم قاره هندوستان بود، اما انگلیسها نخواستند خودراباین موانع مواجه سازند، وبدون اینکه فکرتسلط بردهلی رانمایند، خودرابرکنار دریای سند رسانیدند وپشاوررابطور غیرمستقیم در1823م. توسط سیکهها بدست آوردند ودرهمان سال عدم رسمیت زبان فارسی رادرهند اعلام نمودند، وبجای آن زبان انگلیسی رابحیث عصب اداره دولتی قراردادند؛ انگلیسها کوشیدند تابزودی زبانهای محلی راحمایت وبصورت نامنهاد بحیث مفاخرفرهنگی اقوام شبه قاره ظاهراً قراردهند، تابتوانند دربرابر نفوذ زبان فارسی بحیث زبان خارجی مقابل کنند.(4) معلومست که بخشهای ازافغانستان بخصوص مناطق شرقی کشور جزوی ازقلمرو دستگاه کورگانی هند بود ونمیتوانست از وزش این باد وبارانها مصئون بماند، وازتحولات مرکزی خود تاثیرپذیر نباشد. اما عامل قویتر نفوذ دین اسلام بحال خود باقی بود، تادرسال1947 با جدایی هندوپاکستان منجرگردید.
درشمال نیزتقریباً عین عوامل دربرابرروسها قرارداشت، درین سرزمینها در ساحه وسیعی دین اسلام وزبان فارسی وفرهنگ آریایی مسلط بود، بگونه ایکه علما مرکزاین حوزه یعنی شهربخاراراچراغ دین وفرهنگ زبان فارسی میخواندند. دین اسلام عامل انگیزنده مردم باراه اندازی قیامهادربرابر باصطلاح روسهای لامذهب ومتعرض بود که قلب خان نشینهای ماوراالنهررادرمی نوردید. زبان فارسی که درطول بیشتراز هزار سال به غنای باشکوه فرهنگ وتمدن پارارود خدمت نموده بود، پس از سرازیرگردیدن صاعقه مغول وظهور امیرتیمورکورگان باراه اندازی جنگهای دوامدار مجال پیشرفت خودرادچارمحدودیتهای سیاسی میدید ودرنیمه دوم قرن هجدهم خود زیر فشار اقوام ترک وزبانهای آنان حالت احضار داشت. آنچه که مایه نگرانی روسها میشد روابط وتعلقات تاریخی وزبانی فارسی زبانان یا ایرانی تباران(تاجیک) درآسیای میانه با همزبانان وهم تباران شان درایران وافغانستان بود.
درین وقت مشکل دیگری میتوانست اتحاد فارسی زبانان راآسیب رساند وآن دامن زدن به تعصبات مذهبی(شییعه وسنی) درایران عصر صفوی بود، واژدهای استعمار با سهولت میتوانست ازین سوراخ مردم ایرانی تباررابگزد. راه اندازی جنگهای تباه کن میان شیبانیهای ازبک تباربا صفویهای ایرانی نمیتوانست ازین فتنه بدوربوده باشد. بخاطر اهمیت موضوع لازم میدانم تارویکردکوتاهی هم باین صفحه تاریخ "ما" و"من" داشته باشیم:
در پایان سده شانزدهم مسیحی برابر با (914 ق) لبۀ تیز عصبیتهای مذهبی صفویان و شیبانیان به نوبه خود سینۀ داغدیدۀ اهالی آریانا(ایران) را بیشتر شگافته و خون آلود کرد. شهر های خراسان بزرگ چون قندهار، جلال آباد و حوزه کابلستان در میانۀ دو قدرت سیاسی فرهنگی و مذهبی این دوره یعنی ایران صفوی ترکتبارو مغولان فارسی دان و فارسی دوست هندی دست بدست میگردیدند. همزمان تحریکات مذهبی و تقدس سازی حاکمان صفوی از خویش، واکنشهایی را در میان پیروان مذاهب مختلف این حوزۀ فرهنگی بوجود آورد.
در آغاز قرن شانزدهم میلادی (دهم هجری) اکثریت ساکنان ایران را پیروان اهل سنت تشکیل میدادند، اما راه پذیرش تشیع اولا ً با از دست رفتن جایگاه اسلام سنی در طی دوران سلطۀ مغول و قبل از اینکه ایلخانان به اسلام گرایش پیدا کنند و ثانیا ً با شیوع نظامهای مختلف صوفیانه با تمایلات علویت در قرن هشتم و نهم هجری و ثالثا ً با اظهار تشیع برخی از حکام امپراتوری ایلخانی هموار گشت.(5)
شاه اسماعیل صفوی (1502) اولین فرمانروای صفویه که مدعی بود از طریق پدر به امام موسی کاظم امام هفتم میرسد، بلا فاصله بعد از تاجگذاری، اسلام شیعی را به عنوان مذهب رسمی دولت خود اعلام نمود و ذکر نام دوازده امام را در خطبه (نماز جمعه) الزامی کرد.(6)
اشعار اسماعیل که به زبان ترکی و با تخلص "ختایی"نوشته شده است شواهدی از ادعای الوهیت را در اختیار ما میگذارد، که برای تحریکات نفاق افگنانه بین جوامع "تشیع" و "تسنن" بسیار نقش داشته است، توجه فرمایید:
من همان خدایم، همان خدایم، همان خدایم
اکنون ای کور را ه گم کرده بیا و حقیقت را در یاب
من همان مطلقی هستم که از آن سخن میگویند.(7)
این گفته از یادداشتهای یک تاجری و نیزی که از سال (1511 تا 1520) در ایران بوده است نیز به خوبی برمی آید: "این صوفی ( یعنی اسماعیل مورد علاقۀ مردم قرار دارد و آنان، مخصوصا ً سربازانش به او همچون یک خدا احترام میگذارند... سربازانش او را فنا ناپذیر میدانند." هر چند با دستیابی صفویه به حاکمیت سیاسی ایران کار کرد آنان به عنوان رهبر طریقت صوفیه کمرنگ شد، و تنها سابقه ای از آن باقی ماند، با آنهم قداست یک رهبر طریقت صفویه همچنان در میان آنان ادامه یافت و به جانشین اسماعیل یعنی طهماسب (1524) نیز رسید.
ونیستیو دو آلساندری فرستاده و نیزی که در سال 1571 برای تقدیم اعتماد نامۀ خود به در بار شاه طهماسب صفوی راه یافت، تاکید نموده است که رعایای شاه " او را نه بعنوان شاه، بلکه بمانند یک خدا و به اعتبار این که از نسل علی (ع) است می پرستند ". (8) روابط ایران صفوی و ازبکان شیبانی حاکم بر ماورالنهر از آغاز تشکیل سلسلۀ صفویه ببعد بوخامت گرائید. از سال 913 هجری که شیبک خان موسس سلسلۀ ازبکان از ماورالنهر به خراسان تاخت و این سرزمین را به تصرف خود در آورد، و طی نامه ای نیزشاه اسماعیل اول را به ترک مذهب شیعه فرا خواند، روابط ایران با ازبکان که برماوراالنهرتسلط داشتند، و دیگر سنی مذهبان این منطقه روز بروز تیره شد و اختلاف شیعیان و سنیان کشتار ها و ویرانیهای بسیاری را موجب آمد. از آنزمان ببعد ایرانیان(فارسی زبانان) از حال همزبانان خود در منطقه آسیای میانه کمتر آگاهی داشته اند. این وضع به همینجا خاتمه پیدا نکرد، بلکه تضادهای مذهبی همچنان میان شیعه و سنی تشدید یافت، تاحدیکه شیعیان، اهالی سنی مذهب را مسلمان نمیدانستند. این حکایت از گفته پولاک نیز بخوبی بر می آید که در روز گار ناصرالدین شاه طبیب در بار ایران بود " ایرانیان شیعی مذهب هستند، به همین دلیل بعنوان یک فرد شیعی، ایرانی تفاخر کنان میگوید:" مسلمانم" در حالیکه این عنوان مسلمانی را برای اهل تسنن قبول ندارد". نویسنده ضمن بر شمردن موارد فراوان عصبیتهای مذهبی می افزاید: "هنگامیکه من در ژوین سال 1859از کاشان عبور میکردم ماه ربیع الاول به عنوان روز یاد بود کشتن عمر (از سوی ابولولوء که به پندار ایرانیان پس از کامیابی قتل در اثر معراجی شبانه به کاشان انتقال یافته است) در سراسر کشور مراسمی بر پا میشود و در ضمن آن مراسم آتش بازی، آتش افروزی و تیر آندازی رواج دارد و به آن "عید عمر کشی" میگویند".(9) و این خود در نواحی که اکثرا ً سنی نشین بودند اغلب باعث ایجاد نا راحتی ها، زدوخوردها و برخوردهای خشونت آمیز مذهبی گردیده است. ادامۀ همچو موارد بین پیروان مذاهب سنی و شیعه بصورت تحریک آمیزی سازمان یافته، اسباب آن گردید تا اشتراکات تاریخی و فرهنگی مردمان حوزه تمدنی ما در زیر پردۀ همچو عصبیتهای مذهبی از رویت باز بماند و خاموش گردد.
در پایان دوره صفوی، اهالی قندهار مساله پیوستن با صفویان ایران را نسبت به مغولان کورگانی هند ترجیح دادند، و چشم بسوی اصفهان و قزوین داشتند. تا آنکه ملا حسین با لقب شاه حسین در آمد و گرجیان را به رهبری گرگین بر قندهاریان غلبه داد.(10) و در نتیجه مبارزۀ ای که بین گرگین و میرویس خان هوتک بوجود آمد، تعداد زیادی از فارسی زبانان (تاجیکان) قندهار به اتهام همدستی با گرگین قتل عام شدند، و تلاش بعمل آمد تا به موجودیت اجتماعی ایشان در شهر قندهار خاتمه بخشیده شود.
در مرحله بعدی حرکتهای خشونت باری را که سپاهیان و اطرافیان شاه محمود و شاه اشرف افغان در دوران حاکمیت شتاب زدۀ خود براهالی خاوران و ری روا داشته بودند، در عصر حاکمیت زند یه بوجه جانسوزی شعله ور شد. افغانها که با همه اطوار و دگرگونیهای معمولی در جریانهای سیاسی شرق به اعتبار تثبیت قدرت نادر قلی، زند و اصحابش رکنی از قدرت مزبور تلقی میشدند. تا جایی درین راه جانفشانیها و ایثار گریها کردند. در روز گار زندیه بود که گویا پاره ای از خاطره های سپاهیان افغان در هنگام استیلای آنان بر کرمان، قزوین و اصفهان، در ذهن عده ای از اطرافیان زند مجددا ً بیدار شد و افغانها را به بهانه های واهی با ناجوانمردانگی تام و تمام در آذربایجان، سمنان و تهران قتل عام کردند.() همان اثر در چنین فضای نا مقبول سیاسی وجو آمیخته با تعصب و بدبینی عصر زندیه از یکطرف، و مرگ نادر افشار جانشین او، احمد خان ابدالی به شهر قندهار آمد. تا در فکر کار آینده این شهر را به تختگاه سلطنت خود در آورد. این رویداد بر علاوۀ وحشتهای جنگی افغانها توسط محمود و اشرف افغان سبب گردید تا برخی از حلقات سیاسی و علمای متعصب مذهبی ایران صرف نظر از بافت نامتجانس قومی جامعۀ افغانستان همه باشنده گان آنرا قوم مهاجم و بیگانه بخوانند، و مجاری همپیوندی فرهنگی و زبانی راازمجاری سیاسی بنگرند. از همین زمان 1747 (وحتی بعدتر درعصرپادشاهی امیر عبدالرحمن خان1880) میتوان تاریخ و جغرافیای سیاسی این سرزمینها را جدا از یکدیگر و مانند همسایه ها بررسی نمود(11)
پس از مرگ نادرافشار خراسان دچار تجزیه ارضی گردید. آزادخان در آذربایجان، کریم خان زند در علاقۀ فارس و احمد خان ابدالی در قندهار رووس مثلث فروپاشی خراسان بزرگ را تشکیل دادند.(12) نا شیگری وحشت آمیز زندیه و برخی از مورخان متعصب در باری ایران - نه همه آنان – انزجار میان ایران خاوری و ایران باختری را فراهم ساخت، تا جائیکه در روزگار قاجار مسالۀ هرات و سیستان هم سربار همان نقار و انزجار گردید(13)
زمانیکه درنیمه دوم قرن نوزدهم منازعه ایران با روسها آغاز گردید، ایران ستیزی روسها با محدود نمودن عرصه زبان وفرهنگ هم تباران آنها درآسیای میانه که اینک زیر پاشنه استعمارتزاری قرارگرفته بود، با برنامه حلقات پان ترکیستی همسوگردید دردستور عمل قرارداده شد. مهمترین عامل پیشرفت روسها در ماوراالنهر راه اندازی مبارزه فرهنگی وحمایت روسها ازاقتدارقومی تبارگرایان پانترکیست درآسیای میانه بود، واین روندبخصوص پس ازتجدید گردیدن محتوای ساختارسیاسی روسها از" پادشاهی تزاری" به "انقلابیون بلشویکی" ازحمایت وقوت بیشتری بهره مند گردید، وزیر عنوان تقویت "فرهنگ پرولتری!" که هدفش همان تحمیل هویت روسی به اقوام وتبارفرهنگی دیگربود، به آثارمکتوب زبان فارسی وبه تعقیب آن حاتم بخشی مواریث تاریخی وفرهنگی تاجیکان فارسی زبان ماوراالنهر به پان ترکیستهای "جدیدی"(14) گردید. پیامد این روند منجربه ساختارهای مصنوعی سیاسی درهیئت کشورهای غیر طبیعی درحوزه اقتدار حکومت شوروی درماورالنهر، خراسان، هندوستان وایران گردید.
مسئله بهمینجا خاتمه نمیابد، یکی دیگرازروشهای هویت براندازی گروههای متعصب درداخل کشور تجهیز نمودن چهره ها و گروههای تمامیت خواه درافغانستان مثل آسیای میانه بود، که بابرنامه های زنجیری درجهت هویت براندازی بومی متوصل شده اند. درکنارمجموعه ای ازاصلاحات سیاسی واجتماعی زیانبار، یکی هم مشت خاک افشاندن برروی نامهای اشخاص ومناطق تاریخی درجغرافیای خراسان بزرگ است، که این نامها ومناسبات فرهنگی آن به دل کارگردانان قبیله چسپ نداشت. ماقبل برین دیدیم که پس ازمهاجرت آریاییها دراسناد دوره اساطیری وتاریخی دربیشترین زمان نام این سرزمین چنانکه شاهنامه روایت میکند، "ایران" بوده است. "آریانا" بمثابه مطلع خروج آریاییها و"ایران" بحیث جغرافیای تاریخی آن با نامگذاری "خراسان" برین خطه برای حداقل یکنیم هزارسال ازکاربرد بازمانده بودند. زمانیکه درآستانه جنگ جهانی دوم ادولف هتلرموضع رسمی دولت افغانستان رادرقبال عبورنیروهای هتلری بسوی نیم قاره خواستارگردید، طرح تیوری فاشیستی همنژادی بنام "آریایی" وسیله تفاهم وهمکاری دولتهای افغانستان وآلمان گردید. نام "آریانا" که برگستره کوچکتری قبل ازنام "ایران" ازین سرزمین تبعید شده بود، باین تحول بیاد دولتیان افغان آمد ورد زبانها افتاد، وبه نویسنده گان ومورخین وظیفه سپرده شد تابخاطرترسیم روشن مصلحتهای دولت افغانستان با آلمانیها درین خصوص بیشتر بنویسند واین هم پیوندی راخوبترتوجیه کنند. اینکه آقای راوش اززبان مرحوم احمد علی کهزاد روایت کرده است که: گویا ازکاربرد نام آریانا درآثارخویش پشیمان یا ناراحت بوده است، برهمین برنامه مصلحت گمراه کننده ژریم افغانستان با فاشیستهای هتلری دلالت میکند، نه برعدم موجودیت سرزمینی بنام "آریانا".
پس اززمان حکومت نادرخان اسمای زیادی ازمناطق تاریخی سرزمین ما با قصد وسوءغرض تغیرداده شده اند، وبعوض آنها نامهای نامفهوم وگنگی گذاشته شده اند. این دیگرگون سازیها بالای مناطق زیست تاجیکها، ترکها(ازبکهاوترکمنها) وهزاره ها صورت گرفته اند.
تغیربزرگ این قلب هویت ازنام "خراسان" به "افغانستان" درسال1838 صورت گرفت، بدنبال آن براثرسعی وتلاش مقامات معینی درحکومت مرکزی، نامهای "قطغن" جای نام تاریخی "تخارستان" راگرفت، ودرحالیکه نام دلخواه خودرانتوانستند بجای اسم کهن سال "باختر" وضع کنند، بیشتر نام "سمت شمال" ودربعضی حالات "ترکستان" رابالای بالای جغرافیای قدیم باخترگذاشتند، که هردو نام مغشوش کننده وبرخلاف واقعیتهای تاریخی بوده است.
ترکستان دراصل نام سرزمینی درشرق آریانا درمناطق بلاساغون ویارکند وکاشغربوده که درمنابع تاریخی بنام "ترکستان چین" معروف است. پس ازورود حکومت بلشویکها برآسیای میانه درسالهای1922 ابتداء"جمهوری ترکستان کبیر"رادرمحوریت تاشکند برهبری پان ترکیستهای چون فیض الله خواجه وآخندبابایف بوجود آوردند، بعدها این جمهوری "ترکستان کبیر" به نامهای جمهوریهای سوسیالیستی "ازبکستان"، "تاجیکستان" و"ترکمنستان" تجزیه گردیدند. ازین رو تعویض نام پربار "باختر"به "ترکستان" و"سمت شمال" جزآیده هویت براندازی ودشمنی دربرابرهویت باختریهای خراسانی، مبنای تاریخی ندارد.
درتاریخ ادبیات فارسی دری دهها چهره نامدار واندیشمند وشاعر مثل فیلسوف مشهورملاهادی سبزواری متعلق به منطقه "سبزوار" وجوددارد، حالا براثر بدعتهای ناروای قبیله سالاران این نام ازهستی برانداخته شده وجای آن را"شیندند" گرفته است. یکی ازدودمانهای مشهورخراسان که دربرابرفساد خلافت اموی وعباسی مبارزه نموده وبرای اولین باردولت ملی خراسان راپایه گزاری نمودند، هماناخانواده طاهریان "پوشنجی" درهرات میباشند. اکنون این نام به "پشتون زرغون" که معلوم نیست نام کدام قبیله سالاردیگر میباشد، ابدال گردیده است. درهمین راستا نامهای دیگریکه براساس نگارش جریده "یولدوز" هرکدام به مناسبت خاصی ازرویدادهای تاریخی یا بدلیل منسوبیت آنها بیکی ازسیماهای برجسته ملی نامگذاری گردیده بودند، نیزقلب هویت یافته اند، مثل: سپیددژبه سپین کلی، قره تپه به تورغندی، گل تپه به گلغندی، دره زندان به دره ژوندون، چارباغ گلشن به شینکی، ینگی ارق، به نوی کوت، قزل قلعه به شیرخان بندر، هزاره چقیش به استولگی، یول بولدی به لیندی، قوش تپه به منگولی، حصارک به اوغز، پلاس پوش به زوزان، چهلستون به غندان، کشک عبدل به بانده، قریه بهاء الدین به شپوله، باغ وراق به حاجی کوت، آق تپه به سپینکی، تخت سلطان به شینکوت، بوینه قره به شولگر، آدینه مسجدبه چاربولک، گومگ صالح به بتی، آقچه نمای به بتی کوت، کل قشلاق به جوغی، کته قشلاق به جلگه بادنده، مینگ قشلاق به زندی کوت، لرغان به کلی وزیرو... چنانکه همه ما درعصرحاکمیت حفیظ الله امین خود شاهد بودیم، نامبرده درراستای همینگونه بدآموزیهای هویت دشمنی نامهای "تلون شار" و"نواب شار" و"مومند شار" رابرشهرهای قدیم وتاریخی "جلال آباد"، "لشکرگاه" و...را که نام افراد خوشخدمتی برای تحکیم قدرت جناحی او بودند، بگذاشت، اما مردم که ازین نامهاسخت نفرت داشتند ازپذیرش وکاربرد آنها جلوگیری بعمل آوردند، اگردفتر زمانه ورق برنمیگرداند، امروزهم درافغانستان ازنامهای "جلال آباد" و"لشکرگاه" جزدراوراق تاریخ، نامی وجود نداشت.
همینسان عده ای ازافراد بعلت کمبود سواد وآگاهی لازم ویاهم بدلیل تعصب زبانی وفرهنگی همواره ازکاربرد واژه های اصیل زبان فارسی دری درمطبوعات ومکالمه ها ونوشته ها درکتب ومجلات با ناراحتی تمام این واژه ها راایرانی واستعمال کننده گان آنرا باالفاظ ناشایسته ورکیک یاد میکنند. اگرشما درافغانستان بهرزبان خارجی صحبت کنید وواژه های زبانهای خارجی مثل: ستیزن، بلک لیست، فامیل، فارمسی، یونوورسیتی، فاکولته، ایرپورت، فلایت، سکوریتی، پرابلم و... لغت پرانی نمایید، گویا دلالت برسطح آگاهی ومعلومات شما مینماید کسی راناراحت نمیسازد، اما اگربگویید دانشگاه، درمانگاه، پزشک، خیابان، دانشکده، دانشسرا، دبیر، دبیرستان، دبستان، بوستان، چالش و... فوراً ایراد های برشما میباردوارد، که این شخص گماشته ایران است. این آقایان مگرنمیدانند که این واژه هاهرکدام صدها مرتبه درادبیات کلاسیک ما توسط فرزانه گان زبان فارسی ازتاریخ طبری تا اشعارناصرخسرو ومثنوی معنوی و...بکاررفته وبرای ماارثیه فرخنده فرهیخته گان گذشته ماست ومابی تردید حق داریم با استفاده های متداول حضور این واژه هارادرفرهنگ وادبیات خود حفظ وپاسداری نماییم. بگذارفرهنگ ستیزان هذیان بخوانند ودرآتش تب سوزان تعصب خویش بسوزند.
جوامع مسلمان آسیای میانه درطی هفتاد سال نامهای قهرمانان انقلاب روسی اکتبررابجای نامهای تاریخی شان برمناطق وشهرها ومحلات خود تجربه نمودند. پس ازسقوط دولت اتحاد شوروی بابوجود آمدن دولتهای مستقل مشترک المنافع لزوماًمجبوربودند تا براصل منشاء هویت خود برگردند. بهمین منظور درجمهوری تاجیکستان نامهای چون: "خجند" راکه به "لینین آباد"، "استروشن" به اوراتپه... و"رشت" رابه "قراتگین" که درزمان حکومت شوروی تغیرداده بودند، طی پیشنهادهای مردمی وفرامین رییس جمهوربه پارلمان این کشور محول وازطریق نماینده گان مردم به نامهای اصلی شان برگردانیده اند. نه مثل ارباب قدرت درافغانستان که اراده خودرابرمنافع ملی تحمیل وهرنوع تصمیگیریهای بدعتگرانه را عین واقعیت تاریخی وقانونی ومغایراصلهای شهروندی بدانند، وبه اصل رفراندوم وهمه پرسی ملی درتسجیل قانونی نامهای تاریخی ومشرعیت بخشیدن به آنها باوربه اراده ملی نداشته باشند.
از نامگذاریهای نامتوازن مناطق ومحلات شهرکابل درحال حاضر بحیث مرکزسیاسی، فرهنگی وتلاقیگاه همه اقوام افغانستان نمیتوان چشم پوشید. نباید فراموش کرد که کابل شهرمحراب شاه کابلی، رستم داستان وبگواهی شاهنامه فردوسی مرکزسیاسی کیانیان بوده وبقول هیرودوت پدر تاریخ سکنه آنرادرپنجصد سال پیش از زایش مسیح "دادیکها- بولولیتیها" تشکیل میدادند. براساس تایید منابع تاریخی "دادیک" نام اولی "تاجیک" میباشد. این شهر تاریخی براساس مدیریت فرهنگی ساکنانش درپویه تاریخ شخصیتهای بیشمارعلمی، فقهی ودانشمندان دیگرراتربیه وبه جامعه فرهنگی ملی وبین المللی تقدیم داشته است. کی میتواند ازمقام علمی ابوخالد وردان کابلی، مکحول کابلی، علی اکبروعلی اصغرکابلی درنزد خلافت اسلامی بغداد انکارنماید. علاوه برآن مردم کابل درطی سه صد سال گذشته میزبان سه مقاومتهای ملی(1838،1879،1919و1978) برضد استیلاگران اجنبی بوده اند، وپیوسته درسنگر دفاع ازآزادی ونوامیس ملی خون ریخته اند. درین مرحله نمیتوان ازنقش شخصیتهای مثل حاجی علی احمد کابلی، حسین کاکه، میر محبوب کابلی، میرجنید کابلی، میرآفتاب خان عاشقان وعارفانی، میر معصوم کابلی، میردرویش خان، میر واعظ کابلی، محمد نبی واصل کابلی، ودیگران یادی نکرد. باتاسف این شخصیتها که میبایست درنامگذاری های محلات، خیابانها وکوچه های زادگاه خود زنده بمانند، درعوض نامهای سرداران وشهزاده گان جنگ سالار چون: نادرشاه مینه، رحمن مینه، سپین کلی، میرویس میدان، میوند وات، سیدنورمحمد شاه مینه، نادرپشتون وات و...وهمچنان پشتونستان وات، محمد جانخان وات، ملک اصغر وات، طره بازخان وات ونامهای مکاتب چون: محمد هوتکی، سوریا، رخشانه، حبیبیه، نادریه، خوشحال ختک، اجمل ختک، میرویس نیکه، نازوانا، زرغونه انا، روشان، زینب هوتکی، شیرشاه سوری، عایشه درانی، ملالی زیژنتون و پوهنتون کابل و...پول ملی وسرودملی همه به آدرس یک قوم اقامه شده است. حالا اگرکابلیها بنا برطبع تساهل پسندانه ملی شان آه ازجگر نکشیده اند، ودعوایی رابرحفظ هویت تاریخی وفرهنگی شهر وزادگاه خویش راه نه انداخته اند، آیاضروراست تازمامداران قبیله باید ازین حسن آداب واخلاق آنها سوء استفاده نموده وبسرعت کابل راازمنظر تاریخی آن بکشند، وسیمای هویتی آن رامغشوش نمایند. درین حال نویسنده "دویمه سقاوی" مثلیکه از سیاره دیگری نازل شده است با دیده درایی تمام برواقعیتهای تاریخی وفرهنگی کشور تاخته ازجمله نوشته است:"...حکومت نیم بند ربانی میخواست جاده "نادرپشتون" را بنام "میدان فردوسی" مسمی سازد"و آفرین برین جهالت مضاعف. هنوزسمسورها نمیدانند که فردوسی کیست؟ مولف یکی ازبزرگترین شهکارهای ادبی جهان وتدوین کننده تاریخ واسطوره های آریاییان وخراسانیان که کارنامه آنها عزت جبین تاریخ این سرزمین بوده است، میباشد. فردوسی کتاب بزرگ "شاهنامه" رادرهمین غزنه که آنراجزوی کابلستان میداند، درعصر سلطان محمود غزنوی باهیمه جان خود درسی سال باتحمل رنج ودرد های فروانی به نبشت آورد، وبزرگترین وثیقه شناخت ومعرفت آریاییان راتاعصرخودش دربرابرفرهنگ دوستان کشور وجهان قرارداد. فکرمیکنم بجزگروه ناآگاه ومتعصب سمسوریها همه مردم جهان به ارزش کار فردوسی واقفند. ازین روفردوسی برهرروشنضمیر وفرهنگمدار جهان وویژه سرزمین ماحق فراوانی دارد تابه احترام این نام بزرگ بنویسند ونام اورابرمراجع فرهنگی وادبی خودبگذارند. درتمام شهرهای ایران امروزی وماورالنهر واکثرشهرهای جهان با احداث باغها وپارکهای بنام فردوسی، تندیسهای سنگی او رابحیث ژده پیل فکر انسانگرایی، نوع دوستی وخرد پروری دربهترین ساحات شهری شان احداث وبرافراشته اند. اگرروزی کشورهای همفرهنگ وهمسایه افغانستان به اعتباراینکه فردوسی یکی از زبده خامه پردازان عرصه فکرواندیشه زبان فارسی ومربوط بزبان امروزی دری افغانستانیان است وشاهنامه رادرپایتخت خراسان، شهرغزنی به نبشت آورد، همایش بزرگداشت ازمقام شامخ اورادرافغانستان ترتیب دهند، وتقاضاکنند برپای هیکل یا منار یادبود فردوسی گل بگذارند، پاسخ فرهنگ زدایان سمسوری یا بهتربگوییم سوسماری دربرابرشان چه خواهد بود؟ آیا میشود با همین فکرومنطق قبیلوی که بخاطر گول زدن ذهنیت بی آلایش مردم افغانستان اقامه میکنند، دربرابرفردوسی شناسان جهان بیایستند؟ این تهی دستی دربرابر روح وروان فردوسی جزمایه شرمساری برای گرداننده گان رسمی فرهنگ افغانستان چیزی بیش نیست. ازنامها وسیماهای دیگری چون ابن سینا، ناصرخسرو، سنایی غزنوی، مولانا جلال الدین بلخی، مولانا نورالدین عبدالرحمن جامی، خواجه عبدالله انصار، امیر علیشیر نوایی ودهها چهره فرهیخته انسان تباردیگرکه بگذریم، آیا نامگذاری یک کوچه وجاده درکابل بنام "فردوسی" جای سوال دارد؟ که این نام فرهیخته رابایکی دست پرورده گان مکتب استعمارانگلیس(نادرشاه) مترادف دانست؟ آیا کسانی درسطح طره بازخان مومند قوماندان امنیه کابل، که برای رسانیدن پول به قوای جنرال سیل درجلال آباد سعی بلیغ نمود وبه انگلیسها کمک مینمود، دوست افغانستان بودند یا دشمن مردم؟که بیادش یکی ازخیابانهای مرکزی پایتخت رامسمی نموده اند( 15) عاقلان بررسوایی فکری وپراگنده گویی "سمسوریان" میخندند، وماهرگز چنان فکر نکرده ایم که سیمای قوم با غیرت پشتون رادروجود نادرخان وپیش خدمتانش ویاسمسوریان دسیسه بازببینیم، وبا همان گفته آقای ستانیزی موافقیم که: "اگرمزاری ها فکر میکنند که امیر عبدالرحمن خان از سرهای بریده قوم هزاره کله منارها ساخته بود، آیا از مردم شینوارکه قوم خودش بود منارها نساخته بود؟ ونادر وبرادرانش محرک جنگهای خونین دربین اقوام وقبایل پشتون نبوده اند؟" پس چرااین گروههای شوینست فکرناسازگارخودرابنام فکرپشتونهای شریف اقامه میکنند؟ وچراپاداش حاصله ازمعاملات سیاسی وخوشبختی های خودراباپشتونهای مظلوم وبی همه چیز قسمت نمیکنند؟ این سوالها میتوانند معیاری برای دریافت خصایل قبیله سازی، پشتونوالی ودشمنی با فرهنگ ومعنویات مردم افغانستان بوده باشند.
انفوس دوده گفته قشنگی دارد که "وقتی ملتی مقهورمیشود، تاهنگامیکه زبان خودش راحفظ کند، کلید زندانش رادردست دارد." درافغانستان کشتارهای هلاکومنشانه تمامیت خواهان هم از همین دیدگاه ناشی میشود، که فاشیستان این کلید رااز دست پاسداران تاریخ، فرهنگ وزبان ملی بربایند، تا باب زندان تاریخ رابرویشان بازکنند. نویسنده گان روزنامه ها و(شب نامه های مجاز) هم نپندارند که گذشت فارسی زبانان تاجیک تبار دربرابرگروه های خود خواه وخود محور ناشی ازترس ویا دوست نداشتن زبان مادری وفرهنگ اجدادی شان بوده است. آنها خود میدانند که با اینها چه کرده اند، واینها میدانند که ازین امانت تاریخی باچه قیمتی پاسداری کرده اند. جا دارد ازقول استاد لایق شیرعلی شاعر فرزانه تاجیکستانی بگویم که شاهدیست بر میراث گرایی واصالت پسندی او بحیث جزء جامعه ایکه زبان راوسیله کارگردانی فرهنگی میداند، نه ابزاراستبداد وسلطه جویی بردیگران:
زهربادا شیر مادر برکسی
کوزبان مادری گم کرده است...
آنچه امروزبیش ازهروقت دیگربراهمیت موضوع موردنظر ماافزوده است، آمیزش برداشت سنتی "قبیله سالاری" باقرائت ایدئولوژیک قبیلوی از"هویت ملی" عرضه میشود. پیشرفت روزافزون اطلاعات وارتباطات که برمرزهای جغرافیایی ما پانهاده است، اهتمام روزافزون مردم به شناخت هویتهای فردی وگروهی شان رابیشترمیسر میگرداند. مداخله برخی از همسایگان درپناه حمایت بیگانگان که با بخشهای ازمردمان این سوی مرزهای ماارتباطات فرهنگی وقومی دارند، مهیا شدن زمینه ای که حرفهای ناشنیده گذشته درپیوند بامناسبات بین الاقوامی فرصت پخش ونشر یافته اند، میباشد.
عده ای پدیده جهانی شدن "گلوبالیزم" رادرراستای بهمرسانی هویتهای ازهم گسیخته بفال نیک میگیرند. بعقیده آنها با رفتن بصوب نظام جهانی فاتحه نظام قبیلوی بحیث عامل شکننده هویتهای پیشتار خوانده خواهد شد. که البته این راه نجات فرهنگ وهویت تاریخی ازقلزم عداوتهای اجتماعی وخودفراموشی نیست، زیرا تاجاییکه معلومست جهانی شدن هدف ودستاوردی جزشکستن مرزهای اقتصادی وهدفی جز نفوذ دراعماق اقتصاد وبازارهای پرتنعم شرق پررمزورازرا ندارد. پیشرفت روزافزون تخنیک وتکنالوژی درساحه ارتباطات وماهواره های خبری، سرعت بهمرسانی اخبار واطلاعات وموسیسات طبع ونشرضمن انتشار وسایل سمعی وبصری زمینه رابرای فراگیری بهترازهویتهای کارسازوهمزمان رشد وتوسعه فکروفرهنگ قبیلوی نیز مساعد نموده است. درین حال برماست تا اوضاع فرهنگی جامعه رابامزاحمتهای وارده بیشتر بشگافیم وبا تحلیل منطقی واقعیتهایراکه میتوانند به بی سروسامانی هویت وفرهنگ ماکمک رسانند مطرح نماییم. احساس شرم و آزرم زده گی درپیشگاه مسئولیت تاریخی ویا بیتفاوتی دربرابرآنچه درمسیر افول وزوال فرهنگی وهویتی راه میپیماید، عقبگرد جبران ناپذیرخواهد بود. مابایست بدون درنگ وبدون اینکه احساس شرم بکنیم ویا برتغلب تجاوز ودفاع درامرفرهنگ افتخارکنیم یاآن را عیب بپنداریم، درحل چالشهای سیاسی وفرهنگی تلاش شریفانه نماییم. بااینکه اهمیت فرهنگ، آنهم فرهنگ دیرپا وتنومند آریایی وخراسانی همگی معتریفیم وادامه آن رادرراستای ترقی اجتماعی ووسیله مناسبی درفهم ودرک مواضع آشتی دهنده مردم وبمثابه محوروحدتبخش ملی واسلامی مردم افغانستان میدانیم. عده ازرهبران سیاسی ودولتی، موسیسات ونهادهای رسمی که وظایف قبول شده رسمی شان جز انکشاف فرهنگ ملی وخرده فرهنگهای محلی مربوط به اقوام افغانستان نمیباشد نه تنها کاری درجهت مقابله باپدیده تعصب وجهالت وتاریک اندیشی انجام نداده اند، بلکه باشعارهای پررنگ ولعاب عملاً درجهت نهادینه سازی ذهنیت طرد فرهنگی دیگران عمل نموده وحتی حافظه تشکیلاتهای فرهنگی بین المللی ونهادهای جامعه مدنی رااز باورهای غیرواقعی درمسیرجعل تاریخی پرکرده اند. روشنفکران وقلمفرسایان هموطن ماباید بدانند که مسیر کاروان اندیشه ها وافکارپیشرو وپروژه های مترقی ملی درکشور ازروی نعش فرهنگ وذهنیت قبیلوی میگذرد، وتازمانی که شبکه این عنکبوت شوم برروانهای اجتماعی تنیده است، امید هرگونه تحول مثبت، خوابی بیش نخواهد بود. مردم ماکه فروان قربانی فرهنگی داده اند وبازآقای سلیمان روش به نام محقیق وپژوهشگرازمجرای دیگری واردشده وهویت تاریخی آنهارابه بازی میگیرد، وبالای زخم شان نمک میپاشد. ازین روباین هموطن خود گفتنی هستم که بسیاری ازگفتنیها به زمان مساعدهم نیاز دارند. درشرایطی که منافع مردم افغانستان زیرفوکسهای منفعت جویانه دستگاههای حاکم برجهان باذرایع ووسایلی تهدیدمیشود، "آریانا" ستیزی وبروی خط هویتی مردم چلیپا کشیدن یک مفهوم مجرد وانتزاعی نیست، بلکه کاریست کثیر الجوانب وبحران افزا که پرداختن وانگیزه دادن به آن نه کمال دانشمندیست ونه معیاروطندوستی. یارزنده، صحبت باقی.
پی نوشتها:
1- پروفیسوردادخدا سیم الدین اف، نام زبان تاجیکی مناسب بانام ملت تاجیک است، آنلاینBBC جون2004
2- غلام جیلانی داوری خاورشناس افغانستانی مقیم آلمان، بازهم سخنی درباره اصطلاح(فارسی- دری- تاجیکی)آنلاینBBC اوت2004
3- همان اثر
4- دکترمحیی الدین مهدی، دود چراغ، ص14
5- صاحبنظرمرادی، مجله آمو پساکوه و امرای محلی بدخشان، سال دوم، شماره (7-5) 1380 شهر کابل
6- ان، کی، ایس لمبتن، ترجمعه علی مرشدی زاد، دولت و حکومت در دوره میانه اسلام، تهران 1379 ص 299.
7- حسن زملو، احسن التواریخ، تصحیح س ، ان سدون، کلکته 1931 ، متن فارسی- شجره صفویه
8- نجیب مایل هروی، بگذار تا از ین شب دشوار بگذاریم، چاپ تهران1364 ص 8
9- صاحبنظرمرادی، "ما" چرا"من" شدیم؟ سایت انترنیتهای خاوران، آریایی، انجمن پاسداران فرهنگ آریانا، سال2005
10- نجیب مایل هروی، بگذار تا از ین شب دشوار بگذاریم، چاپ تهران1364 ص 8
11- همان اثر
12- محمد طاهربدخشی، آریانا وآریابازی، یادداشتهای غیرمطبوع
13- همانجا، نجیب مایل هروی، بگذار تا از ین شب دشوار بگذاریم،
14- اصطلاح جدید به کسانی اطلاق میگردیدکه بخاطرهمکاری بابلشویکها وتحکیم حاکمیت حزب کمونیست باهروسیله مردم رافشارمیدادند وبهرخواسته روسها لبیک میگفتند
15- زوایای تاریخ معاصر افغانستان،ص89
برگرفته از رستاخیز ملی
ای برادر تاجیکستان هم خراسانِ تو است
گر خراسان تن بود این پارۀ جانِ تو است
در بخارا و سمرقند و خجند و وَخش و چاچ
ریشۀ فرهنگِ اجدادِ درخشانِ تو است
کابل و بلخ و هرات و گنجه و مرو و حصار
همچو شیراز و سپاهان است، ایرانِ تو است
مرز و بوم آریانا مرز و بوم حکمت است
گر فرو پاشیده است خاک پریشانِ تو است
ذره-ذره خاکِ اورا جمع می باید نمود
قطره-قطره آب پاکش اشکِ چشمانِ تو است
رستمی باید که باشد حافظِ ناموس و ننگ
ورنه داغِ بی وفایی نقش دامانِ تو است
خورشید همدم
در دوشنبه
قانون زبان در تاجیکستان پس از 15 سال
پنجشنبه (22 ژوئیه) مصادف با پانزدهمین سالگرد تصویب زبان تاجیکی و استفاده از آن در تاجیکستان بود.
مسئولین دولتی تاجیکستان می گویند، در این مدت بیشتر مفاد این قانون اجرا شده و زبان تاجیکی به عنوان زبان رسمی و اجرایی در کلیه نهادها و مؤسسات دولتی تاجیکستان گسترش چشمگیری داشته است.
اما عده ای از روشنفکران تاجیک از روند کند اجرای مفاد قانون زبان تاجیکی در تاجیکستان اظهار نگرانی کرده و خواستار برداشتن گامهای جدی تر دولت در این زمینه شده اند. این روشنفکران بی هنجاری زبان رسانه ها و عدم رعایت معیارهای زبان ادبی را از مشکلات عمده گسترش زبان تاجیکی ارزیابی کرده اند.
به مناسبت پانزدهمین سالگرد تصویب قانون زبان تاجیکی در کلیه مناطق تاجیکستان برنامه های مختلف فرهنگی و تفریحی برگزار شد.
در شهر دوشنبه، پایتخت تاجیکستان، نیز مراسم تجلیل از روز زبان بعد ظهر روز پنجشنبه با حضور مقامات دولت تاجیکستان، شهرداری دوشنبه، مسئولین کمیسیون اجرای قانون زبان تاجیکی و مهمانان در پارک مرکزی این شهر برگزار شد.
در این مراسم پیام تبریک امامعلی رحمان ، رئیس جمهوری تاجیکستان قرائت شد که در آن از نقش زبان تاجیکی در پیشبرد جامعه تقدیر شد.
صیف الدین نظرزاده، معاون رئیس کمیته اصطلاحات فرهنگستان علوم تاجیکستان، می گوید، در پانزده سال گذشته زبان تاجیکی به عنوان زبان رسمی و اجرایی در کلیه نهادهای دولتی گسترش پیدا کرده است.
آقای نظرزاده گفت: "حالا زبان تاجیکی تقریبا در کلیه وزارت خانه ها و مؤسسات دولتی و سازمانهای اجتماعی بعنوان زبان رسمی رایج است و تمام خدمات اجرایی با این زبان صورت می گیرد. در حال حاضر دو راه مهم در اجرای قانون زبان تاجیکی وجود دارد، یکی استانداردیزه کردن زبان و دیگری به سطح بین المللی رساندن زبان تاجیکی و استفاده از آن در امور کامپیوتری و اینترنت است."
اما شراف الدین رستم اف، زبان شناس و عضو فرهنگستان علوم تاجیکستان، می گوید، با وجود آن که پانزده سال از تصویب قانون استفاده از زبان تاجیکی در کشور می گذرد، ولی هنوز هم وضع اجرای مفاد این قانون نگران کننده باقی مانده است.
آقای رستم اف افزود: "مفاد قانون زبان در کشور به کندی اجرا می شود. بیشتر وزارت خانه ها و مؤسسه ها در تاجیکستان هنوز هم به زبان غیرتاجیکی فعالیت دارند. البته این روند به اجرای مفاد قانون زبان در کشور موانع جدی وارد می کند. ولی سیاست دولت تاجیکستان باید برای عملی کردن صد درصد مفاد قانون زبان را در کشور مساعدت کند."
به نوبه خود، دادخدا سیم الدین اف، رئیس پژوهشگاه زبان و ادبیات تاجیکستان بر این نظر است که کلیه مفاد قانون نمی تواند کاملا اجرا شود، زیرا هنوز هم مشکلاتی در راه اجرای قانون زبان تاجیکی در تاجیکستان وجود دارد.
آقای سیم الدین اف افزود: "قانون نمی تواند صد درصد اجرا شود. زیرا مشکلاتی از قبیل اصطلاح سازی در زبان تاجیکی و پاک کردن این زبان از واژه های بیگانه وجود دارد. مهم آن است که این زبان مقام دولتی دارد و در همه دایره ها با این زبان کاربرد می کنند."
در همین حال، برخی از فرهنگیان تاجیک پیشنهاد دارند که تاجیکستان نیز باید مثل برخی از کشورهای دیگر جهان به صورت اجباری رعایت مقررات قانون زبان را تنظیم کند.
ولی عبدالغفار جوره یف، رئیس کمیسیون اجرای قانون زبان دفتر ریاست جمهوری تاجیکستان می گوید، سیاست دولت این کشور در قبال زبان آزاد و بدون زور است.
آقای جوره یف تاکید کرد: "اگر کشورهای کرانه بالتیک حقوق اتباع این کشور را محدود کرده زبان خود را بالاجبارجاری می کنند، ولی سیاست دولت تاجیکستان چنین نیست. دولت تاجیکستان تلاش خواهد کرد تا مرحله به مرحله مفاد قانون زبان در کشور عملی شود."
بیشتر زبان شناسان وقوع جنگ داخلی سالهای 1992 تا 1997 میلادی در تاجیکستان را از علل اصلی عدم اجرای مفاد قانون زبان تاجیکی در این کشور خواندند.
همچنین صیف الدین میرزازاده، استاد دانشگاه ملی تاجیکستان ناکافی بودن منابع مالی برای چاپ دستورها و فرهنگنامه ها در بخشهای مختلف، ضرورت پژوهشها و تحقیقات جدید، بی توجهی مسئولین نهادهای دولتی و مدنی به زبان و ادبیات ملی را از دلایلی می داند که منجر به کندی روند اجرای قانون زبان در تاجیکستان شده است.
آقای میرزازاده افزود: "اجرای مفاد قانون زبان تاجیکی در آغاز خوب بود، ولی بعد مشکلاتی پیش آمد. اکنون تلاشهایی صورت می گیرد. اکنون که پژوهشگاه زبان و ادبیات تاجیکستان فعال است و باید هر اصطلاحی که به زبان وارد می شود، در این پژوهشگاه ارزیابی شود."
از سوی دیگر، برخی از کارشناسان معتقد اند که تبدیل الفبای سیریلیک به فارسی می تواند تا اندازه ای مشکلات مربوط به زبان در تاجیکستان را حل کند.
اما دادخدا سیم الدین اف، رئیس پژوهشگاه زبان و ادبیات تاجیکستان در این رابطه نظر دیگری دارد: "ببینید، سه مرتبه در یک صد سال اخیر الفبای تاجیکان تغییر کرده و مردم اکثر در روستاها بی سواد ماندند و اگر امروز این کار صورت بگیرد، حال مردم چه خواهد شد؟ ولی هم اکنون در کلیه مدارس و مؤسسات آموزشی الفبای نیاکان جریان دارد که امکان خواهد داد تا مردم هم از الفبای سیریلیک و هم از الفبای فارسی برخوردار شوند."
موضوع دیگری که اخیرا در مطالب برخی از نشریه های مستقل تاجیکستان مطرح شده است، عوض کردن نام "زبان تاجیکی" به "زبان فارسی" می باشد. زیرا اصطلاح "فارسی" در کنار "تاجیکی" تا سال 1994 میلادی در قانون اساسی و قانون زبان تاجیکی در تاجیکستان نوشته شده بود، ولی در پی اصلاح قانون اساسی این واژه حذف گردید.
صیف الدین میرزازاه، زبان شناس تاجیک می گوید، این اقدام انگیزه سیاسی دارد: "چنین به نظر می رسد که این اقدامها انگیزه سیاسی دارد. به فکر من، از "فارسی" بودن نام زبان سود بیشتر خواهد بود، نه ضرر. زیرا همانا کشورهای هم زبان ما افغانستان و ایران هستند که در پهلوی ما قرار دارند و ما در مجموع یک ملت هستیم."
ولی دادخدا سیم الدین اف، رئیس پژوهشگاه زبان و ادبیات تاجیکستان بر این نظر است که در تبدیل نام "تاجیکی" به "فارسی" باید معیارهای زبان فارسی که در ایران رایج است، در تاجیکستان نیز رعایت شود.
او می گوید: "وقتی که زبان فارسی و زبان تاجیکی می گوییم، باید در نظر داشته باشیم که این زبانها معیارهای مختلف، لغت، و صوتهای مختلف دارند. اگر می خواهیم زبان را فارسی بگوییم، باید معیار زبان فارسی ایران را رعایت کنیم. بنابر این، وقتی که زبان را "تاجیکی" معرفی می کنیم، این زبان زبان ملت تاجیک است. زیرا این ملت را کسی انکار نکرده است."
از سوی دیگر، مذهب شاه محبت شاه اف، رئیس صندوق بین المللی زبان تاجیکی ایجاد یک زبان معیار برای سه کشور فارسی زبان را یک امر ضروری برای حفظ زبان تاجیکی می داند.
آقای محبت شاه اف می گوید: "بسیار واژه هایی هستند که ما می توانیم از ایرانیان به وام بگیریم و آنها نیز می توانند از واژه های ناب تاجیکی استفاده کنند. زیرا زبان ما این گونه واژه ها و عبارات ناب فارسی زیاد دارد که حتی خود ایرانیان وقتی می شنوند، برایشان گوارا و شیرین است. همکاری میان زبان شناسان و فرهنگیان و دانشمندان تاجیکستان و ایران و افغانستان برای همگونسازی اصطلاحات و واژه ها در زبان کمک می کند."
در همین حال، بیشتر کارشناسان بر این نظرند که برگزاری نشستهای مشترک با شرکت اندیشمندان و فرهنگیان تاجیک، افغان و ایرانی برای رفع مشکلات زبان و بدین وسیله همگونسازی اصطلاحات در این سه کشور فارسی زبان مساعدت خواهد کرد
فرستنده دکتور س س
داکترعوامیار کانادا- تورنتو


أیافاشیزم غیرازین است ؟
أرامگاه ناصرخسرودربدخشان چنان منهدم شده است که شایدبعدازچندی دیگرنتوان اثری ازین شاعربزرگ پارسی رایافت ولی هرقدرکه
پارسیگویان فریادکشیدندگوش حکومت نژادپرست کابل وخرم وزیراطلاعات وکلتورش هیچ نشنیدمانندأرامگاه اوهزاران أرامگاه دیگرازمفاخرمادرسراسرکشورمخروبه های غم انگیزی بیش نمانده اندامابه مجردیکه خبرتخریب أرامگاه عبدالرحمان شاعرپاکستانی بگوش رهبران کابل میرسداعلان میکنندکه بهترازگذشته أبادش خواهندکردالبته من نمیتوانم رحمان بابا گویم چون رحمن ازاوصاف خداست وعبدالرحمان فردی ازبشربودحذف کلمه عبدوتسمیه یک مخلوق بنام خداشرک است وقتی ماعوض عبدالرحمان فقط رحمن میگوئیم درحقیقت غلام رادرمسندسرورش مینشانیم عبداسم است ورحمن صفت ، پدرش اورابنام عبدالرحمن یعنی بنده ذاتیکه نهایت مهربان است نامگذاشته بودولی اهل غرض ومرض امروزخودش رابنام خدایادوحتی مانندمشرکین عبادت میکنند.
طالبان درین خصوص بوظیفه اسلامی خودعمل کرده اندمنهدم کردن یکی ازمراکزشرک جائیکه عوام راگمراه میسازدمگریک مکلفیت توحیدی نیست؟ اگرمجسمه های بامیان نیزچنین موردنیائش وپرستش عوام قرارمیداشت کارطالبان شرعی بودولی این مجسمه هاماننداهرام مصرباعث عبرت ومظهرهنرتاریخی بشربودتایک مرکزشرک ومزارعوام ، خداوندگارعلم میدانندکه اکثراین مزارهادرسراسرجهان توسط انگریزبخاطراهداف سیاسی وتخدیرعوام اعمارشدمرده پرستی ومزارسازی ازگناهان کبیره وشرک است عبدالرحمان مانندماوتویک انسان عادی ولی متصوف بودمگرمردم خبردارندکه اومیتواندشفیع ومدافع کسی شود؟
وقتی همسنگران پیامبر(ص) درغزوات کشته میشدندصحابه میگفتنداوشهیدشدپیامبراکرم اعتراض میکردکه ازغیب سخن نگوئیدفقط خدامیداندکه اوبدوزخ میرودیابهشت ازجانبی هرکسی مزارمیسازدمشرک است وشرک راترویج میدهدچون عوام راگمراه میسازدچراعوض مزارمسجدومدرسه ومکتب وبیمارستان و---- نبایدساخت ؟کاشکه طالبان بتوانندتمام این مزارهاومراکزشرک وبدعت رادرسراسرمنطقه ویران نموده وعوام رانجات بخشند قبرپرستی درقرن بیست ویک دیگرسزاوارکرامت وشخصیت انسان نیست
همین اقطاب واولیای خودساخته ی عوام وتجاردین یکی ازعوامل بارزعقبماندگی فکری واجتماعی واسارت ذهنی مردم شده است وقتی عوام درین توهم اند که این ولی وپیروپیشوابرایش هرچی نیازداشته باشدمیدهداودیگرچی نیازی به تلاش وبرنامه ریزی دارد؟درین مزارهاهزارهاتجاروابلیس دیگرمصروف تاراج خانم های اندکه مشکلات خانوادگی دارندیامریض اند درولایت مایک ملنگ درمزاری اکثرمراجعین خودرازنامیکردتاگیرش کردندواوراکشتند
گرچی شایدخیلی ازاهل این مزارهااشخاص خوبی باشندولی مزارهاعموماکانون شرک ، خرافات وفساداندوعامل بدبختی خانواده ها ، طالبان بدون سندقوی هرگزچنین کاری رانمی کردندچون هم عبدالرحمان شاعرخودشان بودوهم خودحنفی اندبنابرین اگرهزاربارهم این مزاربازسازی شودانفجارش میدهندتاجلوعوام راگرفته باشند
مگراین قبردرخاک افغانستان است که بایدحکومت کابل أن رابازسازی کند؟وأیاحکومت پشاوردراختیارپشتونهاویک حکومت خودمختارودرمناطق پشتونشین پاکستان فدرالیزم برقرارنیست وأیادولت وتمام مراجع قدرت درپاکستان سنگ دفاع ازپشتون رابرسینه نمی زنند ؟
درست است که صوفی عبدالرحمان یابگفته پشتونها(رحمن بابا) شاعرپشتوزبان است ولی زادگاه ومقبره اودرقلمروپاکستان است واین
مسئولیت حکومت پاکستان است ونه ازماکه هزاران مشکل دیگرهم داریم تعجب وحیرت انگیزاست که یکی دوروزقبل ازین اعلان خرم درمزارفریادکشیدکه مافقیرترین وزارت هستیم وهیچ توجه وکمکی باین وزارت جامعه جهانی نکرده است اگرچنین است پس پول اعمارقبرعبدالرحمان را ازکجاخواهیدپرداخت ؟
وأیافقیروناداری میتواندبرای دیگران قصرومزارسازدویازیرنام مشاعره وکارهای فرهنگی هزاران جرگه وانجمن سیاسی؟ ودرحالیکه درهرولسوالی جنوب چندین رسانه وسیمای دولتی فعال اندولی شایدباورنکنیدکه حتی دربرخی مراکزولایات دیگرنمیتوان ماه نامه دولتی رایافت کسانیکه ستلایت ندارندازدنیاخبرهم ندارندحتی ازماحول خودشان واگرداریدواضافیست چراچنین پولی رانبایدبرای فرزندان کشورمصرف کردتادرس بخوانندچرابه گداهاومعلولین وبیوه هاوبیکاران ومریضهاندادکه ازمرگ نجات یابند؟ این بدأن معناست که مابرویم مقبره رودکی رادرسمرقنداعمارکنیم یانظامی رادرهندوستان أیاوزارت اطلاعات وفرهنگ درکشورخودهیچ مشکل ونیازی ندارد؟چراوزارت محترم برای خلیلی درپشاورأرامگاهی نه ساخت مگردرین خصوص مسئولیتی ندارد؟ مانیزبه عبدالرحمان شاعرعارف پشتون احترام داریم ولی میگویند: چراغی که درخانه سوزدمسجدراصبراست انگلیسی که اشعارفردوسی راتحریم وازاوراترجمه وتکثیرکردأیاقبرش رانیزباردیگرساخته نمیتواند؟
مگردولت کابل پدروکیل ، ولینعمت وخزانه دارهمه پشتونهای دنیاست که هرجاسنگی برپای پشتونی تصادم کردمیدویم وهرپشتونی نیازپیداکردبایدحکومت کابل باوسخاوت کند؟ أخرفاشیزم ونژادپرستی غیرازین است ؟
هرچی ازنقدوجنسی درین کشورهست ملکیت همه ی ساکنین وباشندگان کشورماست وهمه دراستفاده ازأن حقوق برابردارندپس چراهمه چیزفقط به پشتون اختصاص داده میشودوبس؟وچراملکیت مردمی که خودمحتاج اندبرای پشتونهای دیگرکشورهامصرف شود؟ مگرهمین کرزی چهارمیلیاردالردرکنفرانس پاریس برای قبائل أنسوی مرزنگرفت؟درحالیکه درکشورخودش مردمی که باورأی دادندعلف میخورند.
سخاوت پشتون به پشتونها!
چندی قبل وزیرانکشاف شهری اعلان کردکه به هربازیکن تیم کرکیت یک اپارتمان درکابل میدهداولابایدپرسیدکه : جناب وزیرچنین صلاحیتی را باساس کدام قانون ومنطق داردکه چنین حاتم بخشی کند؟ اگراین تیم سزاوارچنین جایزه وهدیه ای بودبایدکابینه یاشورای ملی فیصله میکردنه یک وزیربخاطریکه وزیریک امانت دارملی است وحق نداردبرخلاف نص صریح قانون کاری کنداین کاروزیرکاملاغیرقانونی وخودسرانه است که هیچ فرق اساسی باتوزیع زمین توسط قوماندان هابافرادشان ندارد.
بلی اومیتواندیک اپارتمان به یک فردبدهدولی زمانیکه شورای رهبری وزارت تشخیص دهدکه عارض مستحق است چراکه هزاران فردعارض اندولی هرعارضی مستحق نیست درحالیکه ورزش یک بازی ملی است ونه دولتی بدین معناکه درتمام دنیاحتی درکشورهای منطقه فدراسیون ورزشکاران خودبایدزمینه های رشدوفعالیت خویش راتدارک بینندومنابع مالی یابند.
حکومت حتی درکشورهایکه ازدمکرسی واقتصادبازارخبری نیست فقط یک بودجه عمومی رادراختیاراولمپیک میگذاردوبس اما تخصیص بودجه ی بخصوص به تیم معین وبخشیدن اپارتمان وچیزهای ازین نوع أنهم نه فقط به یک ودوبلکه هربازیکن یک تیم مشخص ، بانگیزه نژادی وزبانی وبخاطریکه به هرنحوی بتوانندپشتونی رادرکابل جایگزن سازندتجاوزبه حقوق دیگران ویک خیانت واضح وتبلوری ازفاشیزم اداری است بنابرین شایدکوشش کنندتابرای بیشترین افرادپشتون ازاولمپیک بنام بازیکن کرکیت یک یک ارپارتمان بخشیده شودکه تعدادی ازین افرادازأنسوی خط دیورندمیباشنداگرصداپارتمان به أنهاداده شود هراپارتمانی ازپنجاه تاصدهزاردالرارزش وقیمت داردکه چندین میلیون دالرمیشودچرابرای هرفردتیم تکواندوکه دراولمپیک جهانی نخستین باربرای کشورشان افتخارأفریدندجناب وزیرچنین سخاوت نکردونه حکومت هیچ تخصیص وبودجه داد؟ بخاطریکه پشتون نبودند؟اگرهدف فقط تشویق بودچرابه همه تیم هاوبازیکنان اولمپیک افغانستان که هرتیمی درحدوبه نوبه خودموفقیتهای رابدست أورده اندوزیرسخی ودریابخش چنین نکرد؟مگردیگران به تشویق نیازندارندیابه اپارتمان وسرپناه درکابل؟بلی !هدف وسیله راتوجیه میکند.
مگرمردم حق ندارندازین حکومت نژادپرست سوال کنندکه دربدل این بخشش جنون أمیزوتوجیه ناپذیرچی سودی مردم عادی وفقیروبدبخت
ماخواهندبرد؟درحالیکه اکثرشان این اپارتمان ها رانیازهم ندارندحالانکه میلیونهاشهروندیک بیسوه زمین درزادگاه خودهم ندارندولی برای گروهی بخصوص قصربخشند؟! شماقضاوت کنید: درکشورماهرروزچندین نفرازگرسنگی میمرندولی دوصدهزاردالربه تیم کرکیت داده میشودوبه هرفردشان یک اپارتمان ، اولاوزیرانکشاف شهری کسیکه توسط خلیلزادبارتباط رفافت درین کرسی میخکوب شدونه لیاقت وسوابق کاری یک چنین صلاحیت رانداردبدین معناکه چنین دادوستدی غصب وغیرقانونیست درست مثل هزاران اپارتمان وزمین وبلندمنزل دیگرکه پشتونهادرین مدت هفت سال حاکمیت قبیله درسراسرکشورخصوصاکابل غصب کرده اندازجمله شخص همین وزیریکه بایک پتوکابل رفت ولی امروزملاک وملیونراست .
وقتی جهان فریادمیکشدکه اداره کابل فاسداست خوب میداندکه این کابینه ودم دستگاه باندیستهاچقدرغرق درخیانت واختلاس وسوء استفاده ازقدرت اندوچگونه مافیای موادمخدررارهبری میکننداین دیگرچیزی نیست که مافیای قدرت وموادمخدروخوانین ورهبران قبیله بتوانندتوجیه یاپنهان کنند.
ثانیا چنین حاتم بخشی انگیزه سیاسی داردتاورزشی بخاطریکه کرکیت افغانستان راعمران خان پشتون تبارپاکستانی حامی طالبان درزمان امارت اسلامی درافغانستان تأسیس کرداین بازی یکی ازواردات طلبه کرام بافغانستان بود؟!هیچ کسی درافغانستان باین بازی علافه نداردکه عدم استقبال مردم درکابل ازین تیم بعدازفتح مریخ برخلاف تیم تکواندوخودشاهدمدعاست بلکه مردم شمال حتی این بازی رانمی شناسند بنابرین این یک بازی تحمیلی وکاملابیگانه وبازرگانیست که شامل همه ولایات وملیتهای افغانستان نمیشودوقتی یک بازی یاهرچیزدیگری ملی وفراقومی نباشدنمیتواندبازتاب دهنده هویت ملی افغانستان درخارج باشد.
عمران خان هنوزهم چنانچه درمصاحبه خودازطالبان بحیث نماینده قوم مظلوم پشتون یادکرده است حامی ومدافع تروریستهاست ورهبری این تیم رادرافغانستان بدوش داردیاواضح ترگفته شودسرمربی افتخاری این تیم درافغانستان وپاکستان است وهمیشه برئیس واعضاء تیم کرکیت افغانستان دستورومشوره میدهد.
أیاکابل پایتخت قبائل است یا ازجغرافیای معین؟
مگرپشتونیزه سازی غیرازین است که حتی بنام رهبرقبائل ولی خان درحکومت کابل مدال میسازندوقبرش رادرجلال أبادمزار، مگراونماینده شوروی درقبائل نبود؟ این رهبرسرخپوشان هوراکش درقبائل مگراستادتره کی وامین ونجیب نبود؟ أخرمیشودبرای لینین مزارهم ساخت ؟ ازمزارولی خان وسرداریکه فرزندان نهضت اسلامی راقتل عام وکمونیست هاراباریکه قدرت رساندوتهداب کودتاوتراژیدی رادرکشورش گذاشت زائران چی میخواهند؟ چقدردین رابه سخریه گرفته اندوچگونه خداوپیامبرش راتوهین میکنند؟چرابنام ابومسلم خراسانی چنین مدالی ساخته نمیشودقبراوکجاست ؟چرابنام نوائی ومیریزدان بخش ومفاخردیگرملیتهاچنین مدال ومزاری امکان پذیرنیست؟چرافقط شخصیت های یک قوم بخصوص درافغانستان مطرح باشدوبس أیادیگران شخصیت ومفاخروهویت تاریخی وفرهنگی ندارندیعنی هیچ اصالت ونجابت ملی ندارندوفقط برده وبی هویت ومهاجربوده اند؟
ترویج فرهنگ ، هنر، معماری وفسادپاکستانی درکشورمازیربنای ملت سازیست
درحالیکه بنام فارسی ستیزی ، زبان مولانارامی برندوفیلم ساخت ایران رادرصداوسیمای دولتی ودیگررسانه های شئونیستی افغانستان مجال نشرنیست فیلمهای پشاوری رادرتلویزیونهای افغانستان ترویج میدهندفیلم های که جزنمائش سلاح وترویج خشونت دیگرهیچ رسالت وپیامی ندارند مگرمبارزه علیه خشونت چنین است؟
اگروزیراطلاعات وفرهنگ علیه فیلم های پولیسی وکلمات انگلیسی واردوی واردشده ازپاکستان مبارزه وفرمان صادرمیکردباورمیکردیم که هدف اوفارسی ستیزی نیست بلکه میخواهدعلیه هرگونه کلمات بیگانه برخوردقانونی کندمگراودرکوچه وبازارکابل لوحه هاونوشته های پشاوری راهیچ ندیده است که نه پشتواندونه دری که ادعاشودناشی اززبان های رسمی وملی افغانستان میباشند؟مگرحکومت نمیداندکه ترویج چنین کلمات وجملات درکشورماهم پشتورامسخ میسازدوهم دری راولی تاکنون حکومت درحالیکه بانواع مختلف علیه أزادی بیان وفارسی دری وارزشهای ملی ودمکرتیک برخوردکرده است دربرابرترویج فرهنگ پاکستانی درکشورکمترین واکنشی ازخودتبارزنداده است این خودوترویج فیلم های ساخت پشاوردرحقیقت یک پروژه درازمدت و سازمانیافته ازطرف برخی حلقات شامل دردولت وأن نهادهای خصوصی است که ازطرف پاکستان استخدام شده اند.
بگذریم ازاسکان قبائل زیرنام کوچی ومهاجردرکابل ودیگرولایات کشورهزاردانشجوازطرف وزارت اطلاعات وکلتورازجنوب به دانشگاه های خصوصی فرستاده میشوندگرچی بخاطریکه همچودیگرکارهاشان این پروژه رانیز"ملی" نشان دهندشایدپنجاه تاصدتنی رانیزازدیگرملیتهادست چین کنندولی باوجودیکه 80% ازدانشجویان دانشگاه کابل و50% دانشجویان دانشگاه های شمال وغرب کشورپشتون میباشندمیخواهندتابردانشگاه های خصوصی نیزمسلط شوند
جنگ درجنوب جزیک پروژه قومی بخاطراهداف سیاسی واقتصادی نیست
چنین وانمودمیکنندکه درجنوب بایک ارتش بزرگ وتادندان مجهز، پشتونهامصروف جنگ اندومردم دیگرولایات فقط دربهشت زندگی میکنندپس بایدهمه چیزدرخدمت جنوب باشد راستی اگردرجنوب چنانکه ادعامیکنندزمینه درس وتحصیل باموانع روبروشده است پس چراهزارهادانشجوازأنطرف مرزعوض فرزندان کشورمادردانشگاه های جنوبی ، مشرقی ، کابل ، شمال وغرب کشورسالانه پذیرفته میشوند؟همین امروزشمامیتوانیدواردهردانشکده دولتی درسراسرافغانستان شویدوسپس قضاوت کنیدکه چرادانشگاه های ما ازپذیرش فرزندان ملیتهای دیگرخصوصادرلیلیه هاطرفه میروندبگذریم ازکسانیکه شرف بورس های علمی ونظامی رایافته اندازکدام مناطق وملیتهابوده اند؟أیانبایدپرسیدکه انکشاف وبازسازی درجنوب چقدرتروریزم وهیروئیزم راکاهش داده است ؟مگرمیلیاردهادالردرجنوب بنیه طالبان راتقویه بخشیدیا ازکابل را؟چی کسی نداندکه بخش عظیم نیروهای امنیتی ، طالبانی اندکه عملادربرابرنیروهای خارجی ودولت افغانستان جنگ میکنندپس تربیه وترنینگ وتجهیزشان باعث شده که حتی کابل میدان معرکه شود.
هدف ازهمه تلاش های نژادپرستانه وضدملی این است که به هرنحوی بایدپشتوتقویه شودوتوسعه یابدوپشتون درکابل ومناطق دیگراسکان شودتاتعادل قومی برهم خوردوگرنه حتی درامریکابه هرفردیک تیم ورزشی حکومت جائزه وأنهم اپارتمان یازمینی نداده است ولی درکشوریکه میلیونهاخانواده سرپناهی ندارندچنین حاتم بخشی میشود .
حتی برای بازسازی وبلکه انکشاف مرکزولایت بدخشان همان قدرپول میدهندکه برای فقط یک تیم کرکیت پاکستانی درافغانستان پس چگونه
میتوان اعتراض نکردکه هزاران شاعروادیب ونویسنده وسیاستمدارومبارزوشخصیت ماحتی أرامگاهی درکشورشان ندارندشماقبرعبدالرحمان رادرکشوردیگری اعمارمیکنید؟
جسدبنیانگذارفاجعه درافغانستان را ازمیان میلیونهاقربانی کمونیزم کشیده وبرایش مزارمیسازیدولی قبرمحمدولی خان دروازی ، کلکانی وهزاران شهیدومجاهدمارامردم مگرحق ندارندبشناسند.
أیاهمین کافی نیست که بنام عبدالرحمان پشاوری ده هامکتب وموسسه رانامگذاری کرده اید؟
یقیناقوم پرستی میتواندعواقب خطرناک داشته باشد وامیدواریم این فاشیزم بتواندسوالات زیادی رادرذهن وضمیرمردم مامطرح وخودشان رابیدارسازدتاقبل ازمسخ ونابودشدن معنوی وفرهنگی وتاریخی بخاطرنجات خودتلاش ورزند فاعتبروایااولی الالباب الهم إنی فقط بلغت فاشهد.

20-اسفند1387
هفتم ثور؛ دشمنان دیروز، همکاران امروز
کودتای ثور به رهبری نور محمد تره کی به پیروزی رسید
در روز هفتم ثور/اردیبهشت سال ۱۳۵۷ خورشیدی نظام جمهوری محمد داوود خان در پی کودتای نظامی به رهبری حزب دموکراتیک خلق افغانستان سقوط کرد.
به دنبال این کودتا و اشغال افغانستان از سوی شوروی سابق در ششم جدی/دی ۱۳۵۸ خورشیدی، گروههای مجاهدین مخالفت مسلحانه با نظام جدید را آغاز کردند.
کودتای هفتم ثور آغاز تحولاتی بود که افغانستان را در سه دهه جنگ و آشوب فرو برد. به نظر بسیاری ها، جنگی که به دنبال این کودتا در کشور آغاز شد، تنها جنگ در جبهه های نظامی نبود، بلکه جنگ ایدئولوژیک هم بود و یک تحول فرهنگی را به دنبال داشت.
نظامی که پس از کودتای هفتم ثور روی کار آمد، مبتنی بر نظریه چپی متمایل به سوسیالیسم بود. این نظام از حمایت گسترده شوروی سابق هم برخوردار بود.
اما گروه های مجاهدین که بر ضد نظام حاکم می جنگیدند، برای بر قراری حکومت اسلامی در کشور دست به تفنگ برده بودند. شماری از این گروهها از گروههای تندرو اسلامی شمرده می شدند.
اما تحولات اخیر فضای سیاسی کشور را کاملا تغییر داده و جناح هایی که قبلا با میله تفنگ با هم سخن می گفتند، اکنون بدون هیچ مشکلی در کنار هم می نشینند و با هم صحبت می کنند.
حالا رهبران هر دو جناح چپ و راست، که در گذشته علیه یکدیگر می جنگیدند، هم در شورای ملی و هم در کابینه افغانستان همکار یک دیگر هستند.
نورالحق علومی، عضو حزب دموکراتیک خلق و از ژنرالان ارشد ارتش در زمان حاکمیت این حزب، سید محمد گلاب زوی وزیر داخله زمان دکتر نجیب الله، هاشم وطن وال، والی پیشین ارزگان، هلال الدین هلال ژنرال نیروی هوایی دولت نجیب الله، از افراد عمدهایاند که در حال حاضر عضو مجلس نمایندگان هستند.
همچنین مهندس عارف از روسای پیشین اداره امنیت دولتی دولت تحت رهبری حزب دموکراتیک خلق است که در حال حاضر عضو مجلس سنا است.

این افراد در پارلمانی عضویت دارند که شماری از برجسته ترین رهبران گروههای مجاهدین در آن حضور دارند. برهان الدین ربانی رهبر جمعیت اسلامی و اولین رئیس جمهور دولت مجاهدین، محمد محقق رهبر یکی از جناح های حزب وحدت، یونس قانونی از اعضای برجسته شورای نظار، عبدالرب رسول سیاف رهبر اتحاد اسلامی، صبغت الله مجددی رئیس مجلس سنا و شماری دیگر از چهره های سرشناس جهادی در شورای ملی همکار دشمنان سابق خود هستند.
به همین ترتیب در کابینه افغانستان هم در هشت سال اخیر شاهد حضور همزمان رهبران مجاهدین و چهره های سرشناس حزب دموکراتیک خلق بوده است.
حنیف اتمر، وزیر کنونی داخله/کشور و ژنرال خداد، وزیر پیشین مبارزه مواد مخدر، از افسران ارشد نیروهای مسلح دولت دکتر نجیب الله هستند که در دولت به رهبری حامد کرزی به پست وزارت رسیده اند.
این افراد در کابینه ای حضور داشته اند که عبدالرحیم وردک، رئیس کمیته نظامی حزب محاذ ملی، عبدالهادی ارغندیوال و فاروق وردک از اعضای حزب اسلامی گلبدین حکمتیار در زمان جنگ هم در آن وزیر هستند.
حفیظ منصور عضو حزب جمعیت اسلامی و مدیر مسئول هفته نامه مجاهد ریشه های مخالفت ها و تضادهای چپ و راست در افغانستان را در سیاست های کشور های غربی در این کشور می داند.
آقای منصور به این باور است که سیاست های این کشور ها بوده که هم در گذشته و هم در حال حاضر باعث جبهه گیری های مختلف در افغانستان شده است.
او گفت: "امروز (در افغانستان) دو جبهه وجود دارد: یکی جبهه طرفداران غرب و دیگر جبهه ای که می خواهد به گونه ای با تفسیرهای نسبتا متفاوتی از فرهنگ و هویت خودشان به دفاع بپردازند."
نور الحق علومی عضو پیشین حزب دموکراتیک خلق و عضو کنونی مجلس نمایندگان به این باور است که در گذشته برخی ها ایدئولوژی را وسیله قرار داده و به جنگ های مسلحانه دامن زدند. به نظر او، حالا افغانها از تجارب گذشته خود درس گرفته و برای حل اختلافات خود زیر یک سقف جمع شده اند.
آقای علومی گفت: "بالاخره مردم افغانستان با گذشت جنگ ها متوجه شده اند که با حفظ وحدت ملی، استقلال ملی را حفظ کنند. آنان متوجه شده اند که هر کس خود را (به زور) به کرسی نشاند به جایی نخواهد رسید و بالاخره تجربه گرفته اند و تصمیم بر این شده است که همه زیر یک سقف بنشینند."
شماری از اعضای رهبران مجاهدین که مخالف فعالیت های اجتماعی زنان بودند، حالا در کنار آنها در مجلس نشسته اند
اما سوال این است که چه عاملی باعث شده که دشمنان گذشته اکنون زیر یک سقف گردآیند و به عوض جنگ، با هم گفتگو کنند؟ غفور لیوال، رئیس مرکز مطالعات استراتژیک و کارشناس مسائل سیاسی گفت: "یگانه عاملی که این ها (رهبران چپی و راستی) را زیر یک سقف گرد آورده منافع آنان است."
او افزود: "منافع شخصی و منافع گروهی و حزبی آنان ایجاب کرده تا یک جا بنشینند. این احزاب و گروه ها به هیچ وجه بر اساس منافع ملی یک جا نشده اند. آنان به این مساله متعهد نیستند که بر اساس یک برنامه و یک هدف ملی زیر یک سقف گرد آیند."
افزون براین یکی دو تن از فرماندهان طالبان نیز در مجلس نمایندگان حضور دارند؛ ملا عبدالسلام راکتی یکی از آنها است. او نیز در کنار مخالفانش از گروه های مجاهدین نشسته است. آنهم در مجلسی که 25 درصد از اعضای آن زنان هستند؛ کسانی که طالبان در زمان اقتدار خود آنها را از تمامی حقوق شان محروم کرده بودند.
هر چند اختلافات احزاب چپ و اسلامی به سالهای چهل خورشیدی باز می گردد، ولی اکنون بسیاری از رهبران این احزاب مایل نیستند بار دیگر به این اختلافات بازگردند.
بی بی سی
| معـــاذ الله، از منــادیــان فتنـــه انـــگیز!!. |
| نوشته شده توسط ل. کریمی استالفی |
| سه شنبه ، 7 اردیبهشت 1389 ، 14:01 |
|
احساساتی شدن نا معقول، از جسارت آدمها در برابر بیان معقول می کاهد، و در برخی مواقع، نا آزموده ها تطمیع می شوند، تا بسیاری از واقعیتها و حقیقتها را پنهان کرده به شایعه ها پا فشاری کنند.
سوگمندانه باید گفت: دست سیاست های غرض آلود، در منطقۀ ما چنان کارگر افتاده، که برای سردرگمی افکار مردم، با گذشت هر روز دام تزویر تازه ی می گسترانند، تا یگانه هدف سر پوشیدۀ شان را، در دشوار ترین شرایط، با بعصیان آوردن توده ها، برآورده سازند. جای تأسف است که عده ای از صاحبا ن قلم و زبان {آب را نادیده، موزه را از پا می کشند} بدون آنکه دماغ شانرا لمس، دنبال گربۀ نادیده می دوند، و برای به کرسی نشاندن شایعه ها، شتاب زده نوحه خوانی می کنند.
در سه دهۀ اخیریکه افغانستان برای منافع دوستان و دشمنان ما در آتش جنگ خانمانسوز می سوخت، شکی نیست که جمهوری اسلامی ایران درین جنگ ویران کن بیطرف نماند، جز برای منافع خود، کدام کار خاصی که رضای خدا در آن متصور، و رضای ملت مظلوم ما از آن حاصل شده باشد، انجام نداده.
و اما ؛ مردم عزیز ایران میدانند که افغانستانی ها، مردمان صبور و قدر شناسی هستند، از میزبانی ملت ایران، در طول سالهای جنگ اظهار قدر دانی و شکران مینمایند، اما گلایه و حقایق تلخ انکار ناپذیری مبنی بر برخورد بیتفاوت و خصمانه، آزار و اذیت مهاجرین توسط پولیس، ژاندارمری و سپاه پاسداران، بطور خیلی عادی در کمپها، نبود شرایط مناسب درس و تعلیم برای کودکان، عدم دسترسی زندانیان به وکیل مدافع، جمع آوری و رد مزر مهاجرین از کوچه و بازار و محل کار، بدون اینکه عذر قانونی شان مبنی بر داشتن زن و فرزند شنیده شود، کمترین مزد، عدم مصؤنیت در کارگاه ها و عدم پرداخت خسارت از طرف کار فرما، و بسیاری حقایق دردناک و تکاندهنده ی که نمیتوان بازگو نمود، مهاجرین افغانی را رنجیده خاطر ساخته است. آنعده مهاجرینی که به سبب حقارت های روحی و شکنجه های روانی از ایران بازگشت نموده اند، خاطرات بسیار تلخی از اردوگاه های تل سیاه، عسکر آباد، سنگ سفید و ورامین در ذهن شان ماندگار و فراموش ناشدنیست.
در رابطه به هیاهویی که اخیراً راجع به اعدام 45 نفر مهاجرین افغانی از زبان شخص و یا اشخاصی بیمسوولیت براه انداخته شد، باز هم سوگمندانه شایان یاد آوری میدانم که: برخی از رسانه ها بدون در نظرداشت مسوولیت عظیم خبر نگاری و عواقب بد مسئله، از کاه کوه ساختند، و شتاب زده تا سرحد نا سزا گفتن پیش رفتند. مطمئنم دست هایی در کار بود، تا این شایعه را سریعتر و وسیعتر دامن بزنند و روابط دوستانۀ دو ملتی را که دارای رشته های نا گسستنی عمیق تاریخی، فرهنگی، زبانی هستند خدشه دار سازند. شخصی ادعا می کند که 45 نفر مهاجرین افغانی در زندان تایباد اعدام شد. وظیفۀ یک ژورنالیست و یا کار شناس درینمورد چیست. قبول ادعا، رد و یا تحقیق منطقی.
اکنون این سوالات مطرح می شود که:. 1 نوعیت جرم، علل و عوامل آن چه بوده. 2 آیا زندان تایباد برای اعدام همچو جمعیت کثیری، گنجایش، آمادگی و محلی مناسب شده میتواند؟.
3 در صورتیکه 45 نفر رسماً اعدام شده باشند، اجساد آنها رسماً در مرز اسلام قلعه تحویل مقامات افغانی شده، رسانه های خبری کجا بودند، چرا فلمبرداری نشد، چرا دولت و رسانه ها سکوت اختیار کردند.
4 آیا اعدام شد گان از یک ولایت افغانستان بودند، یا از سایر ولایات هم، اگر جسدی در سایر ولایات تحویل خانوداه ها شده باشد، گزارش آنرا کدام رسانۀ خبری مستقیماً پخش کرده است؟.
5 آیا ادعای یک نفر مهاجر، که شاید مصائب هجرت و زخم زبانها را دیده باشد، مورد تائید قرار بگیرد، یا اظهارات دو مقام بلند پایۀ رسمی دولتهای ایران و افغانستان؟.
با آنچه که گفته آمدیم، باین نتیجه می رسیم که: نادرست بودن این قضیه نیاز به استدلال نداشته و اظهارات دو مقام وزارت خارجه ایران و افغانستان مبنی بر اعدام 3 یا 4 نفر قاچاقچی مواد مخدر مورد تائید است، تحلیل های نادرست و دور از واقعیت از لحاظ اصول ژورنالیستی و قوانین جامعۀ مدنی لطمۀ بزرگی در شخصیت رسانه ای وارد می سازد.
بیائید صادقانه و بیطرفانه از خود بپرسیم و از خود بنالیم، در حالیکه خوب میدانیم کشت، زرع و قاچاق مواد مخدر خیانت علیه کل بشریت است، قاچاقبران نباید بدون مجازات و کیفر بمانند، درینجا حرف از خودی و بیگانه نیست، درینجا حرف از کل بشریت است. لحظاتی چند خود را بجای دیگران قرار دهیم، اگر فردی از کشور دیگری مواد مخدر را به کشور مان وارد کند و جوانان ما را آلوده به این زهر خانمانسوز سازد، ما در مقابل چه می کنیم، با پذیرایی گرم و اهدای سوغات او را آزاد می نمایم، یا مطابق قانون کشور خود با وی برخورد میکنیم؟. هر کشور از خود قوانین خاص و منافع ملی دارد، شما اطلاع داشته باشید که هر سال بعد از ختم مراسم حج، تعدادی از حجاج ما بی دست به کشور بر میگردند، عربستان سعودی اشخاصی را که دست به دزدی می زنند، دست شانرا قطع می کند. پس همانطوریکه بدیگران اجازه نمی دهیم در امورات کشور ما مداخله کنند، ما نیز حق نداریم در اجرای قوانین دیگران مداخله کنیم. در هنگام داوری باید جانب حق را گرفت، در حالیکه تمام سازمانها، جنبش ها و دولتها ی دنیا علیه مواد مخدر مبارزه می کنند، ما چرا خود را ازین داعیۀ بر حق کنار بکشیم. این را نیز نادیده نباید گرفت، تا زمانیکه فقر وجود دارد، اعدام ها راه مناسب و اساسی نبوده و شاهراه انتقال مواد مخدر را مسدود نمی کند، بلکه کمی ترس را مستولی می سازد. این مسئله بعنوان یک امر مهم و فوق العاده پُراهمیت باید مورد توجۀ مراجع مسؤل قرار بگیرد، تا شیوه های مناسبی به پایان دادن اعدام ها در نظر گرفته شده، با کمال عدالت در مورد مجرمین بدون شکنجه رفتار، و برای متهمین اجازه داده شود تا از خود توسط وکیل مدافع بدفاع بپردازند.
تا جائیکه موضوع به پناهندگان ارتباط می گیرد، حقایق دردناکی از خشونت علیه مهاجرین را میتوان در همه جای دنیا، از کشور های اسلامی {حامی مستضعفین جهان و اسلام مرز را نمی شناسد} گرفته، تا کشور های غربی دارای اصول دموکراسی مشاهده میکنیم، بطور مثال از کشور یونان خبر هایی در دست است که، مهاجرین به چه وضیعت اسفناکی در آنجا زندگی غیر انسانی دارند، لت وکوب و شکنجۀ پولیس یونان ریکارد خشونت گری پولیس پاکستان اسلامی را شکسته است.
حالا از خود باید پرسید، این همه مصیبتها بر سر ما ملت چه عللی میتواند داشته باشد، که در هر پیامد و پیروزی نوید بخشی، آغاز بدبختی دیگری را نصیب میشویم، آیا ما منشأ اساسی فرار جوانان خود را از کشور بررسی کرده ایم، شاید پاسخ چنین باشد، آری... فقر، نبود امنیت، بیکاری عامل عمدۀ فرار مردم از کشور شده، پس درینجا مقصر کیست؟ خود ما، یا بیگانگان، ما نتوانسته ایم از همه امکاناتیکه در دسترس داریم استفاده خوبی ببریم.
تأسف آور است که بیشترین موارد خشونت در وطن خود ما صورت می پذیرد، ولی جدی تلقی نمیشود. آیا برای ما خجالت آور نیست! که دربسیاری از کشورها، فقط افغانها هستند، توهین، تحقیر، زندان و یا بپایه های دار می روند.
دولت افغانستان باید با استفاده از روشهای مناسب، بدون تأخیر، یک برنامۀ بازگشت مهاجرین را رویدست بگیرد. و مبالغ هنگفتی که برای سرگرم سازی مردم بخاطر بقای یکمشت جلاد، بعناوین مختلف جرگه و جرگه بازی بمصرف می رساند، در فراهم آوری شرایط زندگی پر سعادت و بازگشت مهاجرین از کشور های همسایه اقدام نماید، تاکی و تا چند، این هممیهنان ما، در دیاران غربت و بیگانه زیر بار استثمار کمر های شان خم گردد.
بحران فرار نو جوانان ما که امروز شاهد آن هستیم، محصول عملکرد های یاغیانۀ طالبان {نادان} و حکمتیار{پیمان شکن نیمه راه} است، که راه رشد سیستم زندگی انسانی و متمدن را در کشور سد ساخته اند. آمدن آنها باثر تلاشهای آقای کرزی و جناب وردک مطمئناً وضع مملکت بدتر میگردد. نیروهای مترقی باید با شدت تمام، مبارزه بخاطر نابودی این تروریست ها را وظیفۀ اصلی خود قرار داده، تا باشد با سرنگونی کامل آنها امنیت در کشور قایم گردد. ضمناً جلو خروج ارز توسط باند های مافیایی خودی و بیگانه گرفته شود و ازین پول ها با مساعدت کمکهای جامعۀ جهانی، زمینۀ کار را به مهاجرین مهیا سازند.
هموطنان عزیز بخاطر بسپارید!. هرگونه سهل انگاری از طرف حکومت، مردم ما شاهد تحویل گیری دو نوع اجساد خواهند بود، 1ـ جسد معتادین با روح، که بار دوش خانواده ها و جامعه خواهند شد.2 ـ جسد های بیروحیکه، در هنگام سفر در کانتینر ها خفه میشوند یا با کشتی های نا ایمنی غرق ابحار میگردند، یا توسط نیرو های امنیتی به رگبار گلوله بسته شده و یا اعدام میگردند. بااحترام خاوران |

محمد بشیربغلانی
بررسی حواد ث تأریخی وعوامل تداوم تراژدی مرگ خون درکشور
توضیح وتفسیرکامل عنوان واوضاع جاری کشور و ریشه یابی انگیزۀ مصیبتهای بیشماریکه مردم این سرزمین پشت سر گذاشته اند کار طولانی ودشواراست، دراینجا از برخی ما جراها وآشفتگیهای روزگار پیشین بسیار کوتاه یادآوری نموده وبا ترسیم وضع حال به آینده به این امید نگاه وبیان میکنیم که آزادی، صلح وآرامش انسانی بمردم وطن جنگ زدۀ ما بامساعی وایثارفراوان فرزندانش میسرشده میتواند.
تأریخ کشورماپرماجراست، چرخشها وخیزشهای که بازورتیغ وتازیانۀ مهاجمین واربان سیاست سازبیگانه واخیرأاستعمارصورت گرفته است وسرزمین،اقوام وملیتها باشنده راپارچه کرده اند، بسیار درد انگیز است. افزون برآن اگرعملکرد پادشاهان قرنهای اخیررابررسی نمایم وجود استبداد خشن آسیا یی، تعصب، تبعیض قومی، بعضأ مذهبی ونادیده گرفتن حقوق اقوام وملیتها ی دیگر درحیات سیاسی کشورفاجعه زا بوده است وتضادهای کنونی جامعه با گذشته ازیک ریشه نمایان میشود.
رقابت استعمارگران روسیۀ تزاری وانگلیس جغرافیای طبیعی منطقه را با ایجاد کشور و دولت های جداگانه برپایۀ هویتهای قومی که درتأ ریخ سابقه نداشت، دیگرگون ساخت ودر رقابت یکدیگر قرارداد که آسان کنترول شده بتواند و نیززبان فارسی ودری را که اقوام گوناگون آسیای میانه راتاهند وآسیای صغیر پیوند میداد کنار زدند. درآن زمان سرحدات کنونی کشور ازچهار طرف به ارادۀ ودلخواه استعمارخط کشی شده پیکراراضی واقوام باشندۀ آنرا جداکرده وبمثابۀ منطقۀ«حایل یامیان گیر»میان قشون هایشا ن درآسیای مرکزی ونیم قارۀ هند پذیرفتند. خط مرزی«دیورند»ازآن جمله است که سرحد هند مستعمرات انگلیس ومرؤ،پنج ده ودریای آمو سرحدمستعمرات روسیۀ تزاری تعین گردیده است وبقول مؤرخین عبدالرحمن خان پادشاه وقت وپاد شاهان بعدی این سرحد سازی را قبول وتائید کردهاند. کشور پاکستان بعد از زوال استعمار بوجود آمده است.
دربارۀ مسئلۀ ملی: کشورما کثیرالملیت است. اقوام وملیتهاباشنده آن دارای زبان، فرهنگ ، مذهب وویژه گیهای ملی وتأریخی جداگانه میباشند وبروایت تأریخ همه دریک سرزمین بنام خراسان می زیستند که دردوران استعمار بنام یک قوم به افغانستان سجل شده است. شاهان ومحافل حاکمۀ مستبد ومتعصب بسود بقأ ودوام حاکمیت خود با انحصار قدرت، تساوی حقوق انسانی ملیتهای دیگررا درتمام عرصهای زندگی درکشور مراعات نکرده است ودربرابرتمایلات حق خواهانۀ اقوام وملیتهای دیگرازقوم زحمتکش خود ابزار فشارو سرکوب استفاده نموده باعث ایجاد تضادهای ملی وقومی ومذهبی گردیده است، دائم برآن سرپوش میگذاشت؛حقیقت ایست آشکار
اشتباه نشود، دراینجا بکاربرد نام خراسان بمقصد شکستن مرزهای کنونی ویا دوباره سازی مرزهای پیشین نیست وچنین امکانی وجود ندارد واما مسجل ماندن سرزمین مشترک ملیتهای گوناگون بنام یک قوم، روان وپایۀ اصلی شوؤنیزم است که گذشتۀ خونین وتلخ دارد ودرسایۀ آن تضاد سخت جان پرورش یافته است که کنون واکنشهای انرا نمیتوان نادیده گرفت ودوام آن بدفرجام خواهدبود وباید با نگاه انسانی راه حل اساسی تضاد وجوش خوردن اقوام وملیتها را یافت. دراوضاع دشوار کنونی راه حل مسئلۀ ملی درچارچوب وطن واحد وبا حفظ تمامیت ارضی موجود کشور، نظام فدرال برپایۀ هویت ملی و تأریخی دریک دولت فراگیرمرگزی ویا با پذیرش دموکراسی شفاف دورازهرگونه حب و بغض، براساس اجرای اصول وموازین اعلامیۀ جهانی حقوق بشرمیتواند راه بیرونرفت باشد.
اگربحران درازمد ت کنونی رابه ارزیابی بگریم «درنتیجۀ جنگ سرد» باکودتای 26 سرطان سال 1352 خورشیدی سردارمحمد داوود خان اعضأ خانوادۀ پادشاه مستبد کهنه کار وسقوط سلطنت شروع شد، اتحاد شوروی وپیرروانش ازانجام کودتا حمایت کردند و روشنفکران که بدیگرگونسازی واقعی رژیم کودتا به نفع مردم وپیشرفت کشورباورنداشتند، ناظر انکشاف او ضاع ماندند. رژیم کودتأ رهبری برخی حلقات سیاسی را«به اتهام داشتن قصد کود تا» گرفتار وکشت وبعضی هارابا آزار وازیت زیاد زندانی طولانی با مشقت ساخت، درپی چنین فشارها درجامعه بحران شدت بیشتریافت.
تنظیم های مذهبی دربرابرپروگرام«خطاب بمردم» رژیم کودتا که ملهم ازپالیستی واهداف شوروی بود واکنش نشان داده شورشهای خونبار، درپنجشیرولغمان برپا کردند. شکست خوردند و به پاکستان متواری شده موردحمایت قرارگرفتند. دولت پاکستان که کینۀ قبلی ادعای الحاق طلبی اراضی ماورای «خط دیورند» وسفربری نظامی دولت افغانستان راتوآم با تظاهروپای کوبی برخی روشنفکران وابسته تاسرحد تورخم را درسرداشت ومیدانست که آنگیزۀ نمایش قدرت دولت عصبی کابل با استراتیژی پیشروی شوروی باآبهای گرم رابطه دارد.این عمل پاکستان رابیشترمتحدرقبای جهانی شوروی قراردادودرفرصت بعد ازمخالفین وفراریهای رژیم بهد ف انتقام جوی ونابودی افغانستان استفادۀ وسیع تبلیغاتی وابزاری کرد. دردوام وضع مجاهدین رابا کمک مالی وتسلیحاتی فراوان بقدرت رساندند که نتیجۀ ان تلفات انسانی فراوان ویرانی شهرها، پراکنده شدن روشنفکران، ونابودی هستی مردم کشور است.
ادعای یکطرفه الحاق طلبی ماورای خط دیورند ازجانب افغانستان بیشتربه ارادۀ سردار محمد داوود خان درزمان صدارتش،علیۀ پاکستان مطرح شده است. اگرچنین ادعای یکجانبه در درنبود،جنبش آزادی بخش ملی امرمترقی وجایز باشد، باکدام دلیل ومنطق چنین ادعای الحاق خواهی درمورد بقیه خط های سرحدی که سابقه وسرنویشت همسان وهمزمانی دارند، تاحال مسکوت مانده است؟؟ هدف ادعای الحاق طلبی یک جانبه شوؤنیستی،ا کثریت سازی قومی به خاطربقأ وادمۀ حاکمیت قبیله سالاری ومبنی برآن ملت سازی بااستحالۀ اقوام وملیتهای د یگر پنداشته شده است. توجه لازم است که اند یشهای تنگ قبیله خواهی ونژاد گرای منش ابتدایی تأ ریخ است، خلاق نیست، اندیشه وفرهنگ توانا ندارد که ملت سازی وتمدن آفرینی کند وجود عقلانیت، تفکرسالم وپذیرفتن دموکراسی ای که درمحورآن آزادی وصیانت نفس انسان که دارای حق مساوی باشد؛ میتواند محیط را انسانی بسازد ودوران ساز،ملت سازوتمدن سازباشد.
نباید اشتباه شود که امکان وتوان عملی آرمان وپروگرام ایجاد «لوی افغانستان» وجود ندارد. تلاش وداعیۀ الحاق طلبی ماهیتأ شوؤنیستی نه تنها بیهوده است؛ بلکه بگونۀ واکنش احساس وروان خفتۀ دیگران را بیدارخواهد کرد. پس نباید بیش ازاین مردم وطن تاوان و قربانی چنین ادعاراکه درگذشته برخی عنا صر ازآن سودبرده اند،بپذیرندوبدوش بکشند.سؤتفاهم واقع نشود، اگرجنبش آزا د یبخش ملی بقایای استعما ردرجهان وجود داشته ویا بوجود آید که خواها ن حق تعین سرنویشت باشد،حمایت انسانی ازآن جایزاست.
کودتا سرخ هفت ثور1357گروه نظامی حزب دموکراتیک خلق افغانستان برهبری حفیظ لله امین فاشیست رژیم جمهوری داود را به تأریخ تحویل داد. نظام را جمهوری دموکراتیک افغانستان اعلام کرد وادعا نمود که «انقلابش برگشت ناپذ یراست» ودرزیر حمایت چتراتومی شوروی درجامعۀ مسلمان و کثیرالاقوام که درجنوب آن مناسبات عقب ماندۀ ماقبل فیودالی مسلط بودودرقسمتهای شمال وشمالغرب آن مناسبات نیمه فیودالی کهنه ونیمه سرمایه داری نوپا دیده میشد ودرقسمتهای مرکزی کشورازنبود زمین زراعتی فیودالیزم زمینه نداشت که پابگیرد ومردم برای کاروتهیۀ لقمۀ نان به کابل که بیشترشهرمصرفی ومرکز سیاست وتجارت بود، سرا زیرمیشدند،مدعی شدکه سوسیالیزم میسازد.هرچندکه رژیم توانای اجرای ادعای خودرا نداشت؛
اما توفان چنین نظام سازی باحمایت شوروی درمرزپاکستان برپایگاه آمریکا ومتحد ینش دربحر هند وتاحوالی مرزهای چین،میتوانیست تأثیربحران زا داشته باشد،نگرانی فراوان برانگیخت.
دراین دوران اردوگاه سوسیالیستی وجنبش کاریگری جهانی به رهبری چین وشوروی در سراسر جهان دچاراختلاف وتفرقه بود وکشورچین در جبهۀ ضد شوروی قرارداشت؛تأثیرآن در افغانستان روشنفکران مترقی را پارچه کرده بود ودرمصاف در دوصف مقابل، فعال قرار داشتند. البته چین ازپیشروی شوروی تابحرهند،نگران محاصره خود بود.
رژیم کودتا با قساوت وبدرفتاری زیاد، دههاهزاروشنفکررا بدون اینکه مرتکب گناهی شده باشند بنام داشتن عقیدۀ ناهمسان ویامخالف، گرفتاروزندانی ساخت، شکنجه نموده واکثریت آنرا بدون تحقیق ومحاکمه تیرباران کرده است. مردم بخاطردفاع ازجان ومال ناموس خود،بصورت خودجوش دربرابر رژیم قیام نمودند وهمچنان برخی گردانهای نظامی نافرمانی وعصیان کردند. رژیم درسرا شیب زوال قراگرفت. دراین مرحله آمریکا،متحدین به شمول پا کستان با پرداخت پول وجنگ افزار به مهاجرین مخالف دولت بخاطرنفوذ وتصاحب رهبری قیامهای خود جوش کشوراقدام وسیع نمود.شوروی ازاین وضع نگران شد، باشتاب درافغانستان در6 جدی لشکر پیاده کرد، رژیم راسرنگون امین ویاران نزدیکش رانابود ساخت. حلقات میانه رو جناح خلق را با جناح پرچم دوباره ادغام نمود وتحت رهبری ببرک کارمل برسرقدرت آورد که این دورکودتا «مرحلۀ تکا ملی انقلاب ثور» گفته شد ودرمادۀ چهارم اصول اساسی « حزب دموکراتیک خلق افغانستان حزب طبقۀ کارگروتمام زحمتکشان کشورنیروی رهبری کننده وسوق دهندۀ جامعه و دولت...» سجیل گردید،باوصف انحصارقدرت؛ نسبت برژِیم سلف، ازخود بسیارنرمش،سازش وجلب همکاری نشان داد، زندانیهای سیاسی را رها کرد. اما در پاکستان واکنش فوری چنین بود که نام «مهاجر» به «مجاهد» تغیریافت وهنگامۀ «اشغال» کشورو«جهاد»برپاشد وفتوای جهاد صادر گردید و جنگ سرد به گرم تبدیل یافت. سیلاب خون جاری شد وطن و مردم درآتش جنگ سوخت.
ببرک کارمل رهبرجناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان ازجملۀ چهره های سیاسی سرشناس ونطاق بود، بااتحاد شوروی پیوند سیاسی ایدیالوژیک داشت. درپی هجوم ارتش سرخ و سرنگونی رژیم امین باچند یارش که هنوززنده هستند یکجاوارد کابل شد براریکۀ قدرت نشست، بااین فرایند نفوذ کلام ونقش آفرین اوکاهش یافت. ارتش سرخ دراراضی ناشناخته دچار جنگهای پراکندۀ چریکی دردرهها وکوه پایهای دشوار گذار گردید، اسلحه و توانایی جنگی شان آزمایش شد ، زیاد تلفات داد،خسته شد و اقتصاد کشورشان ضربه دید. درچنین وضع در رهبری و سیاست اتحادشوروی تغیرآمد وبر اوضاع جهان تأثیر گذاشت عقب نشینی نیروهای جنگی شوروی ازافغانستان وکنارزدن کارمل از رأس قدرت، درعوض و بدوران آمدن داکترنجیب الله با «اعلام مشی مصالحۀملی» پیامدآنست که گویابخاطرکاهش ومهارجنگ با پا درمیانی سازمان ملل درنظربود ودراین راستا داکترنجیب الله تلاش زیاد کرد وبا انفاذ قانون اساسی باانحصارقد ت حزب از«رهبری جامعه ودولت» پایان دادودرعوض رئیس جمهور محور قدرت تسجیل شده بود که ثمرنداد. کماکان جنگ وجهاد با شدت بیشترادامه یافت ونیز اختلافات گروهی وقومی در داخل حزب ودولت قوت وتوسعه یا فت که فروپاشید ودولت به مجاهدین تسلیم داده شد. تنظیمها درمیان خود برسر تقسیم قدرت علیه همدیگرجهاد اعلام نمودند واختلافات قومی ومذهبی را دامن زد ند ، چنان با شدت وبد رفتاریها خون ریختند،شهرکابل وجاهای دیگر ویران شد وکشور به جزایرمستقیل قدرت قومی میان شان تقسیم گردید، ناتوانی مدیریت وبسیارکمرنگی مجاهدین نمایش یافت، خشم یأس مردم رابرانگیخت ومردم آواره وبد بخت شد.
تا حال مدعیان جهاد توضیح نداده اند که بعد ازخروج نیروهای شوروی جهاد روابود و پایۀ نزولی داشت یاخیر؟؟ کنون که کشور در«اشغال»است وحاکمیت ملی وجود ندارد، هنوز همان سران مجاهد وفتوا دهنده گان جهاد که دیروز از بام فلک راز وخبرمیگفتند، زنده هستند که مردم را به اجرای امرپرورد گاربه جهاد،شهادت ورفتن بسوی جنت تشویق وترغیب وهدایت مینمو دند. درنتیجۀ آن نزدیک بدوملیون انسان وطن شهید گردید، کنون طبیعت خودرا رنگ کرده خاموش اند. سؤال وجود داردکه آیادرمقابل آشغال امریکا جهاد جایزنیست،یا اند یشه ووجدانهای جهادی شان درگرو دالر،سیاست چوکی ومقام وحفظ سرمایها ی که از خونبهای شهدا درد ست دارند، است.؟؟؟ اگرچنین نیست، پس فرق میان« اشغال» شوروی درگذشته وکنون «اشغال» آمریکا وناتودرکجاست که دربرابریک جهاد جایز و در برابر دیگر سکوت جایزبوده است.؟ آمریکا،پاکستان ودیگرمتحدین ازجهادیها ی که درجنگهای خونریزوویرانگرمیان گروهی بدنام شده وبمردم سخت جفا کرده بودند،فاصله گرفتندکه تنظیمها دیگرقادرنیستند،درآسیا ی میانه بنام جهاد طوفان برپا کنندکه راه پیشروی هموارشود،درعوض ازنیروهای زخیرۀ خودبنام طالبان و القاعده که اکثراً ازافغانستان نبودند واز تفکر « ایجادخلافت اسلامی» و«امارت اسلامی» سخن می راندند، مورد حمایت قرارداده شد. سرانجام طالبان والقاعدۀ یارش بقدرت رسید؛بمراتب بد تر ازاسلاف خود به مردم باتعصب قومی،زبانی ومذهبی قرون وسطایی بدرفتاری وجفا کرده ونیز دربرابرارباب خود نافرمانی وسرکشی وحادثه سازی کردهاند، جمع حادثها،خصوصأ حادثۀ 11 سپتامبردرامریکا به آنها نسبت داده شده است که بوش اول حادثه را«جنگ صلیبی» عنوان کرد وبعدأ «تروریزم بین المللی» گفت که درجهان دولت،سرزمین ومکان ثابت ندارد وبراساس همین ادعا افغانستان اشغال شد وبرای آشغال عراق دروغ دیگر ساختند ودرپی آن ازایجاد خاورمیانه بزرگ سخن گفت. درهمه سخن سازیها بهانۀ تهاجم نظامی واشغال سرزمین دیگران بخاطر استفاده ازمنابع طبعی منطقه بادست بالا تحت نام تعقب تروریزم بین المللی، دفاع از حقوق بشرو دموکراسی ای که آقایی ومنافع انها را ضمانت کند نهفته است.
آمریکا درسقوط رژیم طالبان والقاعده ازمجاهدین رانده شده ازقدرت استفاده کرد وکنفرانس انتصابی و نامشروع رادر «بن آلمان» ازترکیب آنها وسلطنت طلبان، حزب افغان ملت، حزب اسلامی وحضور سمبولیک نمایندۀ سازمان ملل برگزارنمود و بقشربزرگ روشنفکران داخل و خارج افغانستان که بدموکراسی باورداشتند، توجه نکرد وعناصری که در پروژۀ آغاز وانجام آشغال نظامی کشور تفکرساز، اندیشه پردازویا درپشت پرده کارساز بودند ونقش تعین کننده داشتند اکثریت قریب به اتفاق آنها اشراف شوؤنیست، معامله گروجاه طلب پشتون هستند که با کرزی یاران،همفکران وهمکارانش برسری قدرت آمدند و فجایع بیشمارآفریده آند.همۀ آنها جفاکار بوطن ومردم وگنهکار تأریخ اند. هنوزتراژدی ادامه دارد پایان آن معلوم نیست وخلق زحمتکش پشتون مسئولیت وگناه ندارد.
درپی کنفرانس/ بن / دولت سازی، برگزاری لویه جرگها، تصویب قانون اساسی،انتخابات ریاست جمهوری،پارلمان واخیرأ انتخابات ریاست جمهوری سال 2009 هیچکدام برپایۀ ارادۀ آزادمردم صورت نگرفت وباتقلب،جعل وعمل مجرمانۀ نامشروع سازمان یافته بدوران آورده شده است که فاعل قابل تحقیق وتعقب عدلی میباشد. میتوان گفت که در دولتهای د ست نشانده ومزدور حاکمیت قانونی ای که ناشی ازآرمان وارادۀ مردم بمیان امده باشد وجود ندارد. فطرتأ درچنین نظام، فساد، اختلاس،اختطاف، قاچاق مواد مخدر، ترور،بی قانونی، بیعدالتی، ریا کاری وغارت دارای مردم وفحشا وجودارد.
افغانستان زیاد روشنفکردارد،همۀ آنها سنگ وطندوستی را به سینه میکوبند وخودراشریک درد ورنج مردم می دانند. این نیروی عظیم ازآغاز فعالیت سیاسی د چارتفرقۀ «ترندگرایی» هویت خواهی تأریخی قومی،قوم گرایی ،خودبزرگ بینی وعقیده ستیزی بوده است که پیامد آن تشدید تضاد ها وادامۀ بحران خونبار، ویرانی کشوروآوارگی هموطننان وجفا بمردم مظلوم بوده است وبد خواهان ازآن سود برده ومی برند وباتأسف سی سال بیشترمیشود که تراژدی مرگ وخون ادامه دارد وروشنفکران وطن بسیار شگفت انگیزدربیشتر ازصد گروه،حزب وتشکیلات سیا سی بنامهای گوناگون پیوند وگویا تبارزسیاسی دارند وبگونۀ فعال علیه همدیگرسخن می گویندوهرکدام جدا،جدا فریاد وطن خواهی ومردم دوستی میکشند. میخواهند درپیشا پیش سیاست ای که فردای آن روشن نیست ، قرارداشته آینده سازباشند ودرطرز برخورد این نیروها تمایل سازش قوی بیگا نه پرستی جداگانه برای رسیدن بقدرت مشاهده میشود.
اگربگذشته منصفانه نگاه کنیم حاکمیت سیاسی و ایدیالوژیک تک حزبی گروها ی چپ و راست به حمایت خارجیها درکشور آزمایش شد ؛ ثمرآن بسیارناگوار ویرانگروخونریز بوده درهیچ یک آن دولتها پایان فاجعه وجنگ،ایجاد صلح،صیانت وامنیت انسان وطن درعمل زمینه ومظهرنداشت. کنون حضور نظامیان خارجی ودموکراسی آمریکای ودولتسازی مدافعان حقوق بشربمرا تب بدتروخونریزترازپیش فاجعه آفرین است. درکشورحاکمیت ملی،وحدت ملی وقانون اساسی ای که میثاق واقعی جامعه با شدومردم به آن پابندی نشان دهند وجود نداردکه براوضاع حاکم باشد. رئیس جمهور«نماداشغال»است وبقانون اساسی دست ساخت خودش باوصف ای که درآن محورقدرت است،پابندنیست. درانتخابات ریاست جمهوری تقلب صورت گرفت وانتخابات پارلمانی بهتر ازآن نخواهد بود. اما دولت با حامیان خارجی خود جوسازی میکنند که درروند آشغال کشورسایه بگذارد ومشروعیت نظام پررنگ نمایش یابد. پس اشتراک روشنفکرا ن نیاز مبارزۀ برحق درچنین دولت وانتخابات، بسود آرایش نظام نامشروع بوده وبجزکمرنگی وکاهش اعتیبار شان، سود وتعبیروتفسیر دیگرنخوا داشت.
به بیان دیگراگرحقیقت رامیدانیم ویا پزیرفته ایم که کشورما آشغال شده ودولت د ست نشانده است، حاکمیت ملی وجود ندارد، قانون اساسی جعل بوده وارادۀ مردم دران انعکاس نیافته است،انتخابات باتقلب همراه بود، دموکراسی موجود، ریا وفریب است ومردم اسیرهستند،امنیت،کار،مصروفیت وعاید ندارند، زندگی شان جهنمی وفقرکشنده وجود دارد،درچنین اوضاع وجود تفکرونیت اشتراک درانتخابات پارلمانی و استفاده ازتربیون آن خودفریبی وکوتابینی میباشد.
باید بدانیم بازیها را که اربابان اشغالگر وسیاست سازخارجی ود ست پرورده های داخلی شان برای حفظ منافع وبقای خود طراحی کرده برگزار واداره میکنند، میدان برای مبارزین دیگر فراخ بازنخواهد بود که استفادۀ دلخواه نمایند وکما اشتراک مبارزین که بارژیم همنوا وآلوده نباشند ازیکطرف بمردم امیدواری کاذب میدهد واز جانب د یگربه آرایش نظام میانجامد. پس اشتراک لازم نیست.
توجه لازم است، دنیای فکری ای که پیش کسوتان درآن می زیستند دیریست که فرو پاشیده است، دوباره سازی ویا برگشت به آن اندیشها وساختارها بزودی ها محال است. اوضاع جدید به تفکرجدیدوبینش جدید تلازم دارد. باید ازبت سازی وبت پرستی، سازش ودنباله روی کورکورانه والتقاط اندیشه وتجارب انقلابی مستقیم دیگران دراین سووآن سوکه به انقلابیون کشورماتجربۀ غیرمستقیم خواهد بود وباویژگیهای جامعۀ ماچندان همسانی ندارد،پرهیزکرد وقبل ازهمه برای نجات وطن ومردم برپایۀ وجوه اشتراک صادقانه درکنارهم ایستاد وبه نسل جوان فرصت پیش آهنگی داد که بتوانند، ندا آزادی خواهی وطن را سر دهند، شوروهیجا ن بیا فرینند. فریاد آزادی خواهی شان پیروزی راطنین افگند.البته این داعیه بت شکنی وترک عادتهای پیشین رامیخواهد.
باید روشنفکران مبارزو همه فرزندان صادق وطن برای نجات کشورومردم درا یجادجبهۀ آزاد یبخش ملی که متشکل ازهمه نیروهای سیاسی، ملی ومذهبی آزادی خواه باشد، توجه و مساعی مبذول دارند. اهداف سیاسی یا اصول مرکزی پروگرام مشترک جبهه که با برنامهای احزاب، سازمانها ودسته بندیهای سیاسی که معارض واقع نشود؛ میتواند چنین باشد.
1--- گرفتن استقلال کامل کشور. 2--- خروج نیروهای نظامی خارجی ازکشوربدون قید و شرط وهمزمان ملل متحد درعوض نیروی پاسدارصلح وامنیت پیاده کند. 3 --- ایجاد حاکمیت ملی مؤقت وزمان کارآن تا تدوین وتصویب قانون اساسی در مجلس مؤسسا ن ادا مه یابد و ملل متحد ناظر عملکرد های حکومت درهمسانی موازین وارزشهای اعلامیۀ جهانی حقوق بشرباشد. 4--- پذیرش دموکراسی برمبنای قانون اساسی ای که آزادی عقیده صیانت نفس انسان انتخابات مشروع و اجرای عدالت اجتماعی راتضمین نماید. 5---دین اسلام اساس نزولی دارد ومعتقیدات مردم کشوراست برای عبادت وتقواانسانی واخروی میباشد احترام ورعایت گردد وبه جنگ ودعوای کافرمطلق ومسلمان کامل پایان داد و نباید از آن بمثابۀ ابزارسیاسی استفاده کرد.
ایجاد چنین یک جبهه میتواند بوحشت جنگ واشغال کشورپایان دهد وبمهار تروریزم و دیگرگون سازی اوضاع بسود صلح، امنیت وآرامش انسان وطن غالب باشد وازهمۀ خواننده گان وقلم زنان فرهیخته وآزادی خواه وطن انتظارمیرود که این نبشته رابررسی معلمانه نموده اصلاح، تعدیل و تکمیل فرمایند ومنت گزارند.
محمد بشیربغلانی
18 اپریل2010
آریایی

|
عــکس ادعــایی جنــاب صــاحبنظـــر مـــرادی:
نبشتۀ بسیار پرنقل و انتقال جناب صاحب نظر مرادی را که در روزنامۀ وزین "ماندگار" در شماره های 241، 242.243 سال اول (13،14و15) دلو1388 در کابل به نشر رسیده بود، همینکه صحت یافتم و از بیمارستان به خانه آمدم، خواندم و فیض بردم. فیضش در آن بود که یکبار دیگر تکرار مکرراتِ را که از یکی دوقرن بدینسو از سوی مستشرقین غربی و نویسندگان پارس "ایران امروزی" و افاغنه نوشته شده بود مرورنمودم. دراین مختصر نمی خواهم به رد ادعای هر یک از آنهایی که گویا بنام آریانا در تاریخ برای ما بستر پهن نموده اند تا در آن باید ما خواب فرهنگ و هویت ملی خویش را ببینیم، بپردازم. زیرا متکی به اسناد و مدارک تاریخی در جلد اول کتاب [نام و ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو] از این قلم، بر ناهمواری های این بستر، در تاریخ و جغرافیای کشور ما اشارات لازم به عمل آمده است.
پیش از آن فراموشم نشود که خدمت مرادی عزیز عرض شود که "نبشتۀ زادگاه زرتشت در کجاست؟" پژوهشی پروفیسور یوسف شاه یعقوب را که ایشان برگردان نموده اند، در جلد سوم کتاب "نام و ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو" که خوشبختانه به تازگی ها از چاپ برآمد است، بدون اجازت نقل نموده ام که از این بابت معذرت مرا خواهند پذیرفت. اینکه جناب مرادی یک مقاله از این حقیرو فقیرسراپاتقصیر در مطبوعات کشور نخوانده اند، چنانکه می فرمایند: { شخصاً از چنین کسیکه ادعای بالا بلندی دارد تاکنون یک مقاله در مطبوعات کشور نخوانده ام. مرادی} البته در این باره گناه من نیست چون ضرب المثل امروزی است که می گویند [افاغنه نه کتاب می خرند و نه کتاب می خوانند، ولی همه چیز را ماشاالله میدانند].
درجای دیگرجناب مرادی می نویسند که: «از لابلای توضیحات موصوف بر می آید که با اصول و میتودولوژی تاریخ نویسی هم آشنا نیستند، و اگر میبودند، از عدم پرداختن این وآن چند نویسنده و نگارشگر به نام «آریانا» و تبار»آریایی»، دامنهی هویت تاریخی خودرا با این سادگی رها نمیکردند، و تاریخ و فرهنگ چند هزارسالهی ما را چون آفتاب با دو انگشت نمیپوشیدند.» منظور آقای مرادی از چند نویسنده و نگارشگر عبارت است از: ابن حوقل، ابواسحاق اصطخری، ابن خردابه، یعقوبی، ابوزید بلخی، داود بن محمد بناکنی، ابن اثیر، گردیزی، حمدالله مستوفی، مسعودی و طبری و چندتایی دیگر که من در نوشته ام زیر عنوان {نه آریانایی وجود دارد و نه آریایی} به آنها اشاره کرده ام، می باشد.
آقای مرادی ! اگر در عرصۀ سیاسی و نظامی ما مردمان مهمان نواز بودیم و دار و ندار خود را دو دسته به پای مهمانان خوانده و ناخوانده ریخته ایم، بیائید حداقل در حوزۀ دانش و فرهنگ این کار را نکنیم و داشته های تاریخی و فرهنگی خود را برای خود نگهداریم و به آن داشته ها ببالیم. شخصیت هایی را که شما از ایشان با تحقیر یاد نموده اید، جزوی از شخصیت های فرهنگی ما در بستر تاریخ می باشند. نباید که آنها را در برابر چند نویسنده و یا تاریخنگار غربی و بیگانه به رایگان تعویض نمایم. به گفتۀ استاد واصف باختری نباید: « ما گدایان کور و لال که بر سر گنجینۀ گراسنگ اندیشه های نیاکان فرهنگی خویش نشسته ایم، همواره در آرزوی آنیم که ابری از اقصای مغرب فراز آید و خشکستان اندیشۀ ما را سیراب سازد بی آنکه در در قلمرو پژوهش های علمی و ادبی و برابری شعوری خود با غرب و غربیان باورمند باشیم»1 واقعاً شرمگیانه است که خود را در برابر بیگانگان برهنه گردانیم و منتظر بمانیم که آنها هر عباء و قبایی که برای ما دوزند، ما آن عباء و قباء را به تن اندازیم و بدون کوچکترین ایرادی به آن جامه در آیم و بر قد و اندام خود در آن جامه افتخار نماییم، گردن خود را از یخۀ آن بیرون کشیده مباهات کنیم، دامن و شکل و شمایل آن جامه را بستر هویت ملی و فرهنگی هزار پشت خویش دُهُل بزنیم.
آقای مرادی! شما اگر به خود زحمت بدهید و در رابطه به نژاد آریایی خود مطالعه نماید، به وضاحت در می یابد که منبع و مبدأی این قوم، نامعلوم است. بیشترین غربیان با راه اندازی این به اصطلاح نژاد برتر در پی بی هویت ساختن و جنگ اندازی اقوام ساکن در سرزمین آفتابی ما و در مجموع آسیا بودند و هستند. درک این مطلب هشیاری و خردمندی می خواهد به گفتۀ مولانای بلخ: دانۀ معنی بگیرد مرد عــــقل ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
ببینید آقای مرادی، که تاریخنگار انگلیس هینلیز {Ohn Russell Hinnells } در کتاب اساطیر ایران چه می نویسد: «... باید نخست به تاریخ بپردازیم. در گذشتۀ دور اقوامی که اکنون در اروپا و ایران و هند زندگی می کنند، همه به یک گروه از قبایل تعلق داشتند که اکنون آنها را هند واروپائیان می نامند. اینان در اروپای مرکزی می زیستند، به تدریج شاخه شاخه شدند و ملتهای خاصی را تشکیل دادند. آریائیان که بخش از این مجموعه اقوام بودند، راهی جنوب شرقی شدند و در هزارۀ دوم و اول پیش از میلاد بر هند و ایران(!) استیلا یافتند. نباید تصور کنیم که اینان سپاه واحد نظام یافتۀ بزرگی بودند، بلکه باید گفت گروههای قبیله ای کوچک بودند که هر کدام مستقلانه در جایی مستقر شدند و سرانجام پس از گذشت قرنها شمار آنان چنان افزایش یافت که بر آن سر زمینها مسلط شد ند. اقوامی که در هند و ایران استقرار یافتند، به هند و ایرانیان معروفند. دین آنان در مجموعه ای/ از سرود های باستانی هندی به نام ریگ ودا و سرود های باستانی ایرانی به نام یشتها حفظ شده است. »2 توجه می کنید آقای مرادی که اگر آریایی بستر هویت فرهنگی و ملی شما باشد این بستر در کجا هموار بوده است. این تنها جان هینلز نیست که تأکید میدارد که آریایی ها مردمان کوچیده از اروپا اند و در پهلویی این اصرار دارند که مردمان هند وخراسان و فارس آریایی اند {یعنی اینها مردمان بی تاریخ وبی ریشه اند و شاخه ای هستند}، بلکه کارل پنکا در سال 1886 ریشه آریا ها را از اسکاندیناوی، گوستاو کوستیا در سال 1902 آریایی ها را از آلمان، زیگموند فایست در سال 1913 از روسیه، آلفونس نهرینگ در سال 1953 از قفقار، رام چند راجین در سال1964 از پیرامون لیتوانی، مسکن اصلی آریایی آنها را ذکر نموده اند.{ رجوع شود به جلد اول کتاب نام و ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو از این قلم}.
از سوی دیگر شما باید بهتر بدانید که اگر چند نویسنده یا محقق غربی در مورد مسایل اجتماعی، سیاسی، تاریخی و فرهنگی سرزمین ما تحقیقات به عمل آورده و یا می آورند. منبع و مأخذ ایشان آثارتاریخی و منابعی می باشد که نویسندگان وپژوهشگران سرزمین ما آن را نوشته وتحقیق نموده اند. آثار و نوشته هایی غربیان را که از دوازده قرن پیش تا به امروز نوشته شده است اگر مطالعه نموده باشید، تماماً منبع و مؤخذ های ایشان یا شاهنامۀ فردوسی است و یا تاریخ طبری، فارسنامۀ ابن بلخی و یا آثار ابوریحان بیرونی و سایر کسانی که شما به ایشان باورمند نبوده و آثار برگرفته شده و گاه تحریف شده ای غربیان را نسبت به آنها محقق و موجه می دانید. اما ملاحظه می فرماید که در مورد آریانا و آریایی غربیان متکی بر آثار پژوهشگران کشور ما و در مجموع شرقیان نیستند، چون این واژه ساخته و پرداختۀ ذهن و فن آنهاست. اگر شما از چند نویسنده قبل از میلاد نام برده اید که در بارۀ سرزمین من و شما نوشته اند، باید یقین داشته باشید که منبع آنها نیز اوستا، ریگ ویدا و اوپانیشاد ها و دیگر آثار هندی و چینی می باشد.
از جانب دیگر ایکاش جناب مرادی، جمله یا نیم جمله یی از {هیرودوت، بطلیموس، استرابون، کتزیاس، کورت کنث، آریان، اراتوستن، گزنفون، دیاکونوف، بلینسکی، مندیلشتم، لیتوینسکی، لیتوفسکی ولادیمیر بارتولد، بر تیلیس، برا گینسکی، سیمیانوف، پانتوسف، بودکاف، وود، دی لیاگرد، ماسکالوفسکی، یوستی، کاترمر، نولدکه، هارتمن، امیناکف، روزینفیلد، شیشاف فیلد، ویرا شاگین، کلیم جاتسکی، بریازین، رادلف، کریمسکی، استاباران، آندریف، بابرینسکی، میلر، رستار گویوا، ویشنوسکی، آواسوزی، گراتیچ، ماسیو فوشه، دانیل شلومبرژه، مادام هاکن، سرپیرس سایکس، بنجامن راولند، لویی دوپری، زیادانس} در نبشتۀ خویش نقل می نمودند و یا حداقل نامی از آثار شان که درآن از آریانا و آریایی یاد گردیده باشد، یاد آوری می نمودند، تا دلیلی خوبی می بود مبنی بر اینکه دانشمند ما چنین آثاری را به واقعیت خوانده اند و نخواسته اند که مانند برخی ها با پیدا کردن نامها و فهرست نمودن آن فضل نمایی کنند، یعنی که ماشاالله این عزیزهمه کتابهایی آن نویسندگان را خوانده و میدانند. چیزی دیگر که به شما میخواهم یادآوری نمایم اینست که به بیشترین آثاری محققین غربی که توسط پارسیان ترجمه گردیده، به ترجمه هایی آنها به ویژه در راستای مسایل این چنینی نباید باور کنید. پارسیان، سخت در ترجمه های آثار دیگران جفا نموده اند و اصل امانت را رعایت نکرده اند. برای اینکه یقین تان حاصل شده باشد میتوانید مثلاً تاریخ طبری، تاریخ یعقوبی، مروج الذهب مسعودی و آثار بیرونی، همین چندتای مختصر که شاید در داخل افغانستان متن عربی آن پیدا شود. آن را گرفته با ترجمه شدۀ آن که بو سیلۀ پارسیان صورت گرفته مقایسه نماید خود به تفاوت اصل متن وتحریف آن از سوی مترجم واقف می شوید. مثلاً شما در خواهید یافت که در هر کجایی که عجم نوشته شده واژۀ عجم را به واژۀ "ایرانی" ترجمه نموده اند، نامهایی خراسان و سیستان و پارس همه را "ایران و ایرانی" ترجمه کرده اند. به همینگونه آثاری دانشمندان غربی را که از انگلیسی یا فرانسوی و یا جرمنی به فارسی ترجمه نموده اند چنین جفا هایی را روا داشته اند. با در نظر داشت این مطلب اگر شما میخواهید بدانید که استرابون چه گفته، متن اصلی آن را که شاید به زبان عبری یا سانسکریت بوده باشد باید پیدا نماید، یا حداقل ترجمه شده به زبان انگلیسی آن را بخوانید.
من ادعایی تاریخنگاری نکرده ام: آقای مرادی! من تاریخنگار نیستم، و این موضوع رادرسطراول کتاب«سیطرۀ 1400 سالۀ اعراب بر افغانستان» نوشته ام. اما در آثار و نبشته های خویش واقعیت هایی اجتماعی و فرهنگی را سعی می کنم که متکی به اسناد و مدارک تاریخی بنویسم. یعنی تاریخ نویس نیستم بل بر پایه و یادداشت تاریخ می نویسم. مثلاً آنچه را که شما جناب مرادی در مقالۀ خویش نوشته اید در مورد اوستا و شهر هایی اوستایی و از تغییر نام پارس به ایران، از جغرافیایی تاریخی شاهنامه که 90% آن رویداد در سرزمین ما خراسان اتفاق افتاده و مقصود فردوسی بزرگ از ایران جغرافیایی امروزی و دیروزی خراسان می باشد، یا از آیین ها وغیره و غیره، تقریباً همۀ آنها را که شما نوشته اید و کمان برده اید که کشف تازه یی نموده اید، من در کتاب سه جلدی "نام و ننگ یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو "پنج سال پیش نوشته ام و قبل از آن در کتاب "سیطرۀ 1400 ساۀ اعراب بر افغانستان " نیز تذکرات به عمل آمده است. قابل ذکر میدانم که به اطلاع جناب عالی برسانم که در کتاب چهارجلدی "نام و ننگ" برای باری نخست اندیشه و شخصیت در تاریخ اجتماعی و فرهنگی کشور مان در سه دوره ای تاریخی 1- میترایی2 – اهورایی 3 - اسلامی، از سوی این قلم به بحث گرفته شده است. بدین معنی که درکتاب اول مسایل هویت ملی و آیینی از آغاز تا به امروز مورد ارزیابی قرار گرفته است. کتاب دوم شخصیت و اندیشه را در دوره میترایی در سرزمین ما بررسی می نماید. کتاب سوم، از شخصیت و اندیشه در دورۀ اهورایی سرزمین ما بحث می کند وکتاب چهارم از شخصیت و اندیشه در دوره اسلامی گفتگو دارد. با تأسف در اثر بیماری یعنی تن پریشانی نتوانسته ام تا هنوز کتاب چهارم را تمام نمایم و به نشر بسپارم. تقاضایی من اینست که اگر میتواند پاسخ هایی خویش را از سوی من بهتر دریابید، لطفاً این کتاب را همرا ه با کتاب دوجلدی سیطرۀ 1400 سالۀ اعراب بر افغانستان و نیز کتاب یک جلدی " سه واکنش تگاوران تیز پویی خرد در خراسان" را {بخرید و بخوانید}. البته اگر بخواهید آدرس خویش را برایم ارسال نماید حضور تان فرستاده خواهد شد.
چند پرسش: اکنون برمی گردیم به د نبالۀ اصل مطلب. در زمینۀ آریایی و آریانا چند پرسش فشرده و روشنگرانه ای را می خواهم مطرح نمایم. یک اینکه، جناب مرادی مانند همه معتقد اند که شاهنامۀ فردوسی سند تاریخی هویت ملی ما به شمار می رود و نیز شاهنامه متکی است به بسیاری از منابع و مؤاخذ که در دوره پیش از اسلام و تا زمان سرودن شاهنامه وجود داشته است از اوستا گرفته تا همه خدای نامک ها. آیا درهمین اثر بی بدیل و جامع، ما واژ یی را به نام آریانا سراغ داریم؟. من با قاطیعت می گویم نه. اگر به نه و نای من باور ندارید. داکتر حسین وحیدی استاد دانشگاه و مولف کتابهای پژوهشی بسیار از جمله "فرهنگ زرتشتی"، " نبرد تاریک و روشنایی"، "شهر روشن زرتشت" و مترجم گاتها در همین چند ماه پیش از امروز در نشست زیر عنوان " شاهنامه و اسطوره" دردانشگاه تهران با تمام صراحت و صلاحیت می گوید که:«... شاهنامه ما را متوجه تاریخ راستین ایران میکند. برای نمونه شما در هیچ کجای شاهنامه به واژه «آریایی» برنمیخورید. دلیل آن هم روشن است، چون این واژه ساختگی است... اروپاییان واژه آریا را ساختند تا ایران را کنار بزنند و چنین وانمود کنند که ایرانیها گروهی از آریاییها بودهاند و سپس در این باره داستانها بسازند. به هر حال ما پیش از این دستبرد اروپاییها، واژه آریا را نداشتهایم و چنین چیزی در شاهنامه دیده نمیشود»3 آقای مرادی توجه می کنید استاد وحیدی در دانشگاه تهران در حضور بسا اساتید و دانشمندان، واژه و نژاد به نام آریایی و آریانا را انکار می کند و تا به امروز صاحب نظری پیدا نشده است که ایراد بگیرد. بر علاوۀ دانشی مرد زمانۀ ما داکتر وحیدی، جناب اسماعیل خویی دانشمند و شاعر صاحب اندیشه ایران، به پاسخ این پرسش بانو ثریا بهاء که پرسیده بود: « که ایرانی های ساکن امریکا این شعر فردوسی را شعار می دهند " چو ایران نباشد تن من مباد" باز چرا خود از ایران بیزار و درگریز اند؟» شاعر فیلسوف می گوید: این شعر از فردوسی نیست، من قدیمی ترین شهنامه را دارم که این شعر مزخرف در آن نیست، همان طوری که در دیوان حافظ و مولانا چند شعررا بنام آنها اضافه کرده اند، در شهنامه نیز این شعر را شؤونیست ها افزوده اند که هیچ محتوای انسانی ندارد، چو ایران نباشد تن من مباد ــ بر این بوم و بر زنده یک تن مباد. ایران نباشد یعنی چه؟ ایران کجا می رود؟ با همین خاک و سنگ ملیارد ها سال بوده وملیارد ها سال دیگر هم هست. باز مزخرف گویی دیگر که اگر ایران نباشد، " بر این بوم و بر زنده یک تن مباد"، یعنی تمام انسانها زنده مباد به خاطر خاک و سنگ. ایران هست! اما دوملیون تن ایرانی از ایران به امریکا فرار کرده وهرگز هم به ایران برنمی گردند؟!»4 متن شعر که برخی از ایرانی ها توطئه گرانه آن را بنام فردوسی ثبت کرده اند و در بیتی از آن گفته شده که:{ پدر در پدر آریائی نژاد - ز پشت فریدون نیکو نهاد} چنین آغاز می شود:
در این خاک زرخیز ایرانزمین - نبودند جز مردمی پاک دیــن
این شعر را دو آواز خوان ایرانی نیز به مثابۀ سرود میهنی خوانده و شعر آن را از فردوسی معرفی داشته اند و نیز بیت های از این شعر درسر لوحۀ بسیاری از برنامه سیاسی اجتماعی ایرانی ها به نام فردوسی نیزبه چشم می خورد.
شهر های شهنامه: آقای مرادی در جایی از نوشتۀ خود، بی ربط و بی سروتۀ می نویسند: [شاید آقای راوش مثل همه اصحاب دانش و بصیرت می دانند که فردوسی بیش از هزارسال پیش از امروز شاهنامه جاودان خودرا بحیث میثاق فرهنگی و هویتی هم تباران خود(آریاییان) سرود. نام کشوری که در سراسر شاهنامه با سوژه های خردگرایی، وطندوستی و نوع خواهی به نام «ایران» در مصرع های حماسی شاهنامه جای گرفته است، ایران امروزی نبوده و فردوسی بیشتر از80% جغرافیای شاهنامه را در سرزمین افغانستان امروزی به نمایش می گذارد. استاد توس نیز در انتخاب نام ایران بحیث چترهویتی همه ایرانیان (آریاییان) تقصیری ندارد؛ زیرا درآن زمان وطن پهناورتاریخی و فرهنگی فردوسی «ایران» یا همان «آریان» نام داشت، نه افغانستان و نه تاجیکستان و جای دیگر. ] من نداستم که مراد آقای مرادی چیست و چه می خواهند بگویند. زیرا تفاوت بین کلمات "ایرانیان" و "آریائیان" اززمین تا به آسمان است، نکند که آقای مرادی نیزاستخاره نموده اند که منظورفردوسی از "ایران" همانا "آریانا" است؟ به هر حال، المعنی فی بطن الشاعر. با آنهم باید گفت که فردوسی بزرگ در بیان جغرافیایی شاهنامه از سرزمین هایی چون: ایران – توران – کابلستان، سمنگان، تخارستان – سیستان،هند،مازندران، کرمان و هاماوران و غیره نام می برد. اکنون شما بفرماید بگوید که کدام یک از سرزمین هایی یاد شده حداقل از میان پنچ نام: توران – کابلستان- سمنگان - تخارستان و سیستان، آریانا است؟ بر مبنای بر داشت که صاحب نظر مرادی از شاهنامه نموده میگوید که ایران آریانا است چنانکه می نویسد: { استاد توس نیز در انتخاب نام ایران بحیث چترهویتی همه ایرانیان (آریاییان) تقصیری ندارد؛ زیرا درآن زمان وطن پهناورتاریخی و فرهنگی فردوسی «ایران» یا همان «آریان» نام داشت، نه افغانستان و نه تاجیکستان و جای دیگر. } نخست اینکه[ آقای مرادی که گفته که افغانستان و یا تاجکستان.؟] دوی دیگرشما اگر شاهنامه را خوانده باشید حتماً میدانید که تمام آن ستان هایی را که فردوسی بزرگ نام می برد، در آن روزگار سرزمین هایی مستقل بودند و شاه و سلطان داشتند. مثلاً کابلستان سرزمین جداگانه یی بوده است. چنانکه همسر زال روابه دختر شاه کابلستان می باشد. زال برای طلبگاری به کابلستان می رود: گزاران و خندان دل و شادمان ز زابل به کابل رسید آن زمان
و یا بانو تهمینه همسر رستم مادر سهراب دختر شاه سمنگان است. چنین داد پاسخ که تهمینه ام -- تو گویی که از غم، بدو نیمه ام یکی دخت شاه سمنگان منم-- زپشت هژبر و پلنگان منم به همین گونه تمام آن شهرهای یاد شده استقلالیت خویش را داشتند و یکی با دیگر در جنگ و نبرد بودند. سپه را ز زابل به ایران کشید-- به نزدیک شهر دلیران کشید و یا چه باید مرا جنگ زابلستان-- وگر جنگ ایران و کابلستان
آقای مرادی گفته میتوانند که مرز های ایران، توران و سیستان و سمنگان و کابلستان که فردوسی بزرگ از آنها نام می برداز کجا تا به کجا است و کدام شهر ها را احتوا می کرده است؟. فکر می کنم پاسخ به این پرسشی جغرافیایی تاریخی مشکل باشد.
ایران سرزمین اتوپیایی: آیا،آقای مرادی! فکر نمی کنند که واژۀ ایران در شاهنامه یک واژۀ "اتوپیک" باشد؟ زیرا این اسم (ایران) بر هیچ سرزمین جغرافیایی در اسطوره و تاریخ باستان منطبق نیست. این موضوع تازه در بحث های ایران شناسی و شاهنامه شناسی مطرح گردیده است. این جستار واقعاً قابل مکث است. ما در ادبیات خویش نیز دو سرزمین اتوپیایی به نام جابلسا و جابلقا را داریم. آیا نمیتوان گفت که ایران هم در آن روزگار مانند این دو شهر، به مثابۀ یک شهر رویایی مطرح بوده که پسانها رویای فردوسی بزرگ از تخیل به واقعیت مبدل گردید، که شوربختانه نه آنجایی را که فردوسی میخواست وایران نام گذاشته بود یعنی بلخ را، بلکه فارس و فارسیان این تخیل مکانی را هشیارانه در سرزمین خویش به واقعیت آوردند.
ایران یا همان شهر اتوپیایی فردوسی بلخ بوده است: شما می دانید که ایران (آرمانی) در شاهنامه بلخ است. ماآگاهیم که آغازگر شاهنامۀ کبیر، دقیقی بلخی می باشد. دقیقی فرزانه، شاهنامه را از دوره سلطنت گشتاسب آغاز می کند. شاید این سوال نیز مطرح گردد که چرا؟ پاسخ روشن است. دقیقی فرهیخته می خواسته است که رویداد هایی ملی و فرهنگی سرزمین خویش را همزمان با آغاز دورۀ تاریخ بیان نماید. همه میدانند که دورۀ تاریخی، زمانی آغاز می باید که اسناد نوشتاری و یا غیر نوشتاری از آن دوره موجود باشد. بدین لحاظ، دقیقی از اسطوره می گذرد و از تاریخ می آغازد. از زمان گشتاسب ما کتاب اوستا را داریم. هرچند مدتی پیش از اوستا، بخش اول کتاب ریگ ویدا نیز در سرزمین ما نوشته شده است. ازاین رو بوده که دقیقی بزرگ برای مستند سازی هویت ملی، اجتماعی، فرهنگی و آیینی جامعۀ باختر، به نوشتن شاهنامه از دورۀ گشتاسب متکی به اوستا و دیگر یادداشت های همزمان با اوستا می پردازد. وقتی دقیقی تاریخ هویت ملی و فرهنگی کشور مان را بیان می نماید این کشور را نه آریانا و نه ایران می نامد بلکه "بلخ" می گوید: چو گشتاسب را داد لهراسب تخت -- فرود آمد از تخت و بر بست رخت بــــــــبلخ گزین شــــد برآن نوبهار-- که یزدان پرســتان بـــران روزگار مر آن جای را داشــــــــتندی چنان-- که مر مــــکه را تازیان این زمان
بدین ترتیب مرکز باختر را بلخ معرفی می کند همان جایی را که شما خلاف صریح تاریخ آریانا می نامید. در هزار بیت دقیقی که در شاهنامه آمده فقط درچند بیت محدود از واژۀ ایران استفاده شده است. اینجا سوال بحث بر انگیز که مطرح می شود این است که یک کشور از سوی یک شخص در یک اثر با دو نام چرا مسمی می گردد؟. دقیقی بزرگ می گوید که: ببلخ گزین شد بران نوبهار جای دیگر: چو از پیش او کینه ور بیدرفش-- سوی بلخ بامی کشیدش درفش یا جای دیگر: چو از شهر توران ببلخ آمدند-- بدرگاه او بر پیاده شدند جای دیگر: چو از بلخ بامی بجیحون رسید-- سپهدار لشکر فرود آورید.
زمانی که جاسوس خاقان احوال می برد که گشتاسپ شاه بلخ به زابلستان رفته و بلخ خا لی است. اینجا به گونۀ کاملاً روشن ایران بلخ نامیده می شود.این چنین: خود از بلخ زی زابلستان کشید-- بیابان گذارید و سیحون بدید بزاول نشستست مهمان زال-- برین روزگاران بر آمد دوسال. در جای دیگر جاسوس خاقان به خاقان می گوید: ببلخ اندرون لهراسپ شاه-- نماندست از ایرانیان و سپاه و قاصد به خاقان می گوید که هنگام حمله به بلخ است: جز ایشان به بلخ اندرون نیست کس-- از آهنگ داران همینند و بس کنونست هنگام کیـــــــــــتن خواستن-- بباید بسیچـــــــــید و آراستن
با اطلاع این خبر خاقان به "ستوه" یکی از سرداران لشکرش چنین دستور می دهدکه: شه چنینش گفتا بایران خرام -- نگهبان آتش ببین تا کدام پژوهنـــــدۀ راز پـــیمود راه-- ببلخ گزین شد که بُد گاه شاه پس از آنکه فردوسی بزرگ دنبال داستان را می گیرد و از جنگ ارجاسپ و گشتاسپ سخن خویش را آغاز می کند. او نیز بلخ را بلخ نام می برد نه ایران این چنین:. چنین رزم ارجاسپ را نو کنیم-- بطبع روان باغ بی خو کنـــــیم بفـرمود تا کهــــــــــرم تیغ زن-- بود پیش سالار آن انــجمــــــن که ارجاسپ را بود مهتر پسـر-- بخورشید تابان بر آورده ســـر بدو گفت بگزین ز لشکر سوار-- زترکان شایسته مردی هـــــزار از ایدر برو تازیان تا بــــــــبلخ-- که از بلخ شد روز ما تار و تلخ بعداً جنگ آغاز می شود گشتاسپ از سیستان به بلخ می آید. داستان را چنانکه فردوسی بزرگ شرح می دهد، ملاحظه می شود که ایران، بلخ است و بلخ ایران. این چنین:
زنی بود گشتاسپ را هوشمند— خردمــــــــــــــــند وز بد زبانش به بند ز آخر چمان بارهٔی برنشست-- به کردار تـــــــــرکان میان را بـــبست از ایران ره سیستان برگرفت-- ازان کارها مانــده اندر شگــــــــــــــفت نخفتی به منزل چو برداشتی-- دو روزه به یک روزه بگــــــــــــــذاشتی چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد-- به آگاهی درد لهراســـــــــــــــــــپ شد بدو گفت چندین چرا ماندی-- خود از بلـــــــــــــــــــــــخ بامی چرا راندی سپاهی ز ترکان بیامد به بلخ-- که شد مردم بلــــــــــــــــــــخ را روز تلخ همه بلخ پرغارت و کشتن است-- از ایدر ترا روی برگـــــــــــشتن است بدو گفت گشتاسپ کین غم چراست-- به یک تاختن درد و ماتم چراست چو من با سپاه اندرآیم ز جای— هــــــــــــــــــــمه کشور چین ندارند پای چنین پاسخ آورد کاین خود مگوی-- که کای بزرگ آمدســـــتت به روی شهنشاه لهراسپ را پیش بلخ-- بکشتند و شد بلـــــــــــــــــخ را روز تلخ همان دختران را ببردند اسیر-- چنین کار دشوار آســـــــــــــــــــان مگیر اگر نیستی جز شکست همای— خردمــــــــــــــــــند را دل نرفتی ز جای وز انجا به نوش آذراندر شدند-- رد و هیربد را بهـــــــــــــــــــــم برزدند ز خونشان فروزنده آذر بمرد-- چنین کار را خوار نـــــــــــــــتوان شمرد دگر دختر شاه به آفرید-- که باد هــــــــــــــــوا هرگز او را ندید به خواری ورا زار برداشتند-- برو یاره و تاج نگــــــــــــذاشتند چو بشنید گشتاسپ شد پر ز درد-- ز مژگان ببارید خوناب زرد بزرگان ایرانیان را بخواند— شنــــــــیده سخن پیش ایشان براند نویسندهٔ نامه را خواند شاه-- بینداخت تاج و بـــــــــــپردخت گاه ... یا در جایی دیگروقتی که اسفندیار بر پیکر به خاک و خون افتادۀ برادرش زریر مویه می کند، دقیقی بزرگ آن را چنین ترسیم میدارد: برادرش را دید کشته بزار-- بآوردگاهی بر افگـــــــــــــتتتنده خوار چو او را چنان زار و کشته بدید-- همه جامۀ خسروی بردریــــــــد فرود آمد از شولک خوب رنگ-- بریش خود اندر زده هر دو چنگ همی گفت کای شاه گردان بلخ-- همه زندگانی ما کرده تلـــــــــــــــخ چناکه گفته شد گشتاسب پدر اسفندیار در بلخ بود،وقتی اسفندیار بدست رستم زخمی می شود، در حالت نزع به "پشوتن" می گوید که: چو رفتی به ایران پدر را بگوی-- که چون کام یابی بهانه مجوی ... والخ اگر قرار باشد که ماه از شاهنامه سند بیاوریم که بلخ ایران و ایران بلخ است، باید بیشتر ازنصف از شاهنامه را میبایست اینجا نقل نمایم. پس بهتراست که به کتاب شاهنامه مراجعه شود. به هرروی، آنجا که شما شاهنامه را استناد آورده اید، باید گفت که در شاهنامه واژه آریایی نیست و واژۀ ایران هم برگرفته شده از آریا یا آریانا نمی باشد. بیشتر منظور فردوسی بزرگ ازواژۀ ایران، سرزمینی می باشد که فریدون، پسر خود ایرج را در آن به سلطنت گماشت و آن بلخ و اطراف آن بود. واژۀ ایران در شاهنامه از ایرج مشتق شده است و منظور از ایران سرزمین های می باشد که ایرج در آن شاه بوده.
منظق ما دراین باره چیست است؟ تردیدی وجود ندارد که آغازگر سرایش شاهنامه دقیقی بلخی می باشد. پس از آنکه دقیقی هزار بیت از شاهنامه را می سراید به وسیلۀ نابکاری به شهادت می رسد، در این زمان فردوسی بزرگ کار سرایش شاهنامه را بدنبال هزار بیت سروده شده از سوی دقیقی بلخی پی می گیرد. فردوسی داستان را از بلخ شروع می نماید و بلخ را ایران می نامد. از اینروبه نسبت وطن دوستی و عشق که به خراسان زمین یعنی سرزمین خویش داشته نخست از بلخ و بعد همۀ قلمرو بلخ را به نام شاه آن ایرج یادمی نماید. از اسم ایرج با حذف (ج) و اضافه نمودن ضمیر ملکی (ان) واژۀ ایران را می سازد. اینجا (آن) پسوند مکانی است، وایران یعنی ملک ایر= ایرج معنا می دهد. چناکه عین این کار در مورد توران نیز صورت گرفته است. سرزمین هایی را که فریدون به پسر دیگر خویش "تور" می دهد، فردوسی تمام آن سرزمین ها را به نام توران یاد می کند. در این صورت ملاحظه می گردد که هدف فردوسی از ایران در نخست یکجا نام بردن چند شهری است که ایرج بر آن شاه بود و توران نیز مجموعۀ از شهر هایی می باشد که تور در آن سلطنت داشت. دوم ناشی از عشق و علاقۀ فردوسی نسبت به راستی و عدالت است. داستان ایرج داستان راستی ها است. در داستان ایرج است که فردوسی میخواهد یک سری از مسایل اخلاقی و اجتماعی و قومی را بیان نماید. بدین منظور است که فردوسی می خواهد نام ایرج را جاویدان بسازد و قلمرو سلطنت و مردم آنرا بنام او مسمی می گرداند. سوم آن که فردوسی خواسته نام اولین شهری را که اهورا مزدا آفریده و در اوستا بنام ائیرنویجه است باری دیگر یاد کند و بنمایاند که ایرج نیزبر گرفته شده از نام ائیرنویجه می باشد. به هر حال، واژه ایران پیش از فردوسی در هیچیک از آثار دیگر چه غربی و چه شرقی تا جایی که این قلم جستجو نموده وجود ندارد. یعنی پیش از 1840 میلادی و 1320 شمسی. تنها در یک مورد در شعر رودکی سمرقندی این واژه هنگامیکه ابو جعفر احمد بن محمد سامانی را در قصیدۀ "مادر می" مدح می نماید دیده می شود. آن هم بگونۀ است که ابوجعفر را شاه خراسان می گوید و بعد شاه خراسان را همچنان مفخر ایران توصیف می کند این چنین: خسرو بر تخت پیشگاه نشسته-- شاه ملوک جهان، امیر خراسان شادی بو جعفر احمد بن محمد-- آن مه آزادگان و مفخر ایــــران دیوان رودکی سمرقندی در بیت رودکی هم ملاحظه می گردد که ایران خراسان است. همان خراسانی که زمانی مرکز آن بلخ و گاهی بخارا و نشابور و هرات بوده. با این وجود،هم در شعر رودکی و نیز در شاهنامه و سایر منابع باستان واژۀ ایران به بلخ و در مجموع خراسان اطلاق گردیده است. من امیدوارم که زبان شناسان و واژه نگاران و تاریخ نویسان روی این مطلب نیز کار نمایند..
پارسیان ایرانی نیستند: نخست طبق روایات اساطیری و مدارک باستان و تواریخ که بعد از اسلام نوشته شده است بیشترینه زمانه ها سرزمین های پارس «ایران امروزی»،ولایات کوچکی از بلخ و خراسان به شمار می آمده است. فقط کوتاه مدت در زمان هخامنشیان و ساسانیان استقلالیت داشته اند و بس. از جانب دیگر به روایت شاهنامه فردوسی پارسیان جزو ایرانیان نیستند و قوم جداگانۀ به شمار می آیند. هر چند که در تاریخها این قوم را از ساکنین بلخ = ایران یاد می نمایند. اما فردوسی بدون آنکه در این مورد چیزی بگوید، آنها را قوم جدا از ایرانیان نام می برد. ما از بخش های دیگر شهنامه می گذریم. تنها اینجا بگونۀ مثال از داستان هلاکت یزدگردبزه گر یاد می نمایم. فردوسی بزرگ در این داستان به وضاحت پارسیان را از ایرانیان جدا می خواند. در داستان چنین آمده،وقتی یزدگردبزه گر می میرد ایرانیان یعنی مردمان شانزده شهر اوستایی همه به شهر پارس گرد می آیند تا جانشین برای شاه انتخاب نمایند. ما بر طبق گزارشات تاریخی آگاهیم که در زمان همای بنت بهمن بارگاه شاه از بلخ به مدائن برده شد چنانکه گردیزی در زین الخبار می نویسد: « همای بنت بهمن بن اسفندیار، اورا چهر آزاد گفتندی، دارالملک بلخ بعراق برد، و دارالملک به مدائن ساخت»5 هنگامیکه ایرانیان از بلخ و دیگر شهر های ایرانی نشین به پارس گرد می آیند نمی خواهند که دیگر از نسل یزدگرد کسی را به پادشاهی برگزینند. حکایت را فردوسی بزرگ چنین نقل می کند:
چو در دخمه شد شهریار جهان - ز ایران برفتند گریان مهان کنـــــــــارنگ با موبد و پهلوان - هشیوار دستور روشنروان همه پاک در پارس گرد آمــــدند- بر د خمه یــــــزدگرد آمدند چو گستهم کو پیل کشتی بر اسپ- دگر قارن گرد پور گشسپ چو میلاد و چون پارس مرزبان- چو پیروز اسپافگن از گرزبان دگر هرک بودند ز ایران مهان- بزرگان و کنداوران جهان کجا خوارشان داشتی یزدگرد- همه آمدند اندران شهرگرد چنین گفت گویا گشسپ دبیر- که ای نامداران برنا و پیر جهاندارمان تا جهان آفرید- کسی زین نشان شهریاری ندید که جز کشتن و خواری و درد و رنج- بیاگندن از چیز درویش گنج ازین شاه ناپاکتر کس ندید- نه از نامداران پیشین شنید نخواهیم بر تخت زین تخمهکس- ز خاکش به یزدان پناهیم و بس سرافراز بهرام فرزند اوست- ز مغز و دل و رای پیوند اوست ز منذر گشاید سخن سربسر- نخواهیم بر تخت بیدادگر بخوردند سوگندهای گران- هرانکس که بودند ایرانیان کزین تخمه کس را به شاهنشهی- نخواهیم با تاج و تخت مهی برین برنهادند و برخاستند- همی شهریاری دگر خواستند چو آگاهی مرگ شاه جهان- پراگنده شد در میان مهان الان شاه و چون پارس پهلوسیاه- چو بیورد و شگنان زرین کلاه همی هریکی گفت شاهی مراست- هم از خاک تا برج ماهی مراست جهانی پرآشوب شد سر به سر- چو از تخت گم شد سر تاجور به ایران رد و موبد و پهلوان- هرانکس که بودند روشنروان بدین کار در پارس گرد آمدند- بسی زین نشان داستانها زدند که این تاج شاهی سزاوار کیست- ببینید تا از در کار کیست بجویید بخشندهٔی دادگر- که بندد برین تخت زرین کمر که آشوب بنشاند از روزگار- جهان مرغزاریست بیشهریار یکی مرد بد پیر خسرو به نام- جوانمرد و روشندل و شادکام هم از تخمه سرفرازان بد اوی- به مرز اندر از بینیازان بد اوی سپردند گردان بدو تاج و گاه- برو انجمن شد ز هر سو سپاه
به هرحال بهرام گور پس از هلاکت پدراز دوعرب که به آنها پناهنده شده بود منذر و نعمان شاه یمن کمک می خواهد که این موضوع نیز خشم بلخیان = ایرانیان را بر می انگیزد و می گفتند: ز منذر گشاید سخن سربسر- نخواهیم بر تخت بیدادگر سرانجام قرار بر آن می شود که چند تن از بزرگان ایران را کاندید نمایند تا از میان این چند تن یکی را انتخاب کنند. در اینجا فردوسی بسیار با صراحت ایران را از پارس یا به عبارت دیگر پارسیان را از ایرانیان جدا می داند. فردوسی بزرگ می گوید: چنین گفت موبد که از راه داد-- نه خسرو گریزد نه کهتر نژاد تو از ما یکی باش و شاهی گزین-- که خوانند هرکس برو آفرین سه روز اندران کار شد روزگار-- که جویند ز ایران یکی شهریار نوشتند پس نام صد نامور-- فروزندهٔ تاج و تخت و کمر ازان صد یکی نام بهرام بود-- که در پادشاهی دلارام بود ازین صد به پنجاه بازآمدند-- پر از چاره و پرنیاز آمدند ز پنجاه بهرام بود از نخست-- اگر جست پای پدر گر نجست ز پنجاه بازآوریدند سی-- ز ایرانی و رومی و پارسی
توجه می کنید که ایرانی و رومی و پارسی همه اقوام مختلف می باشند. حتی فردوسی نخواسته که ایرانی با پارسی را یکی پس از دیگر ذکر نماید، در بین دو نام قومی یک ف. دیگر یعنی رومی را قرار می دهد تا بنمایاند که این اقوام کاملاً جدا از هم اند، ورنه میتوانست بگوید که {زرومی و ایرانی و پارسی} که در این صورت جناس مقرون یا جناس متشابه می ساخت. ولی این کار را فردوسی بزرگ انجام نمی دهد و این دو قوم را حتی متشابه و مقرون با هم نیز نمی داند. در چند جایی دیگر از شهنامه نیز به چنین موارد بر می خوریم که ذکر آن از حوصلۀ این مقال بیرون است. بدین لحاظ بوده که من در جستار پیشین نوشته بودم که:. «پارسیان به منظور این که خود را {خود تافتۀ جدا بافته} نشان بدهند. خویشتن را به نژاد نا پیدایی پیوند زده اند.» واین گفته طرف انتقاد جناب عالی قرار گرفت.. گذشته از این مطلب، در تمام کتب تاریخ، شاهان اساطیری و تاریخی سرزمین های ما به نام بلخی یاد شده است مانند پیشدادیان بلخی، کیانیان بلخ، در هیچ یک از کتب تاریخ این خانواده ها به بنام آریایی شاهان آریایی یا شاهان آریانا یاد نگردیده اند.
باری استاد و اصف باختری برایم نقل کرد که: {مرحوم محمد کریم نزیهی دریکی ازشماره هایی جریدۀ روزگار چاپ کابل در اواخر دهۀ چهل خطاب به شادروان احمد علی کهزاد وشادروان عبدالحی حبیبی نوشته بود که اگر در دوصد و حتا صد سال پیش ازامروز شما واژۀ آریانا یا آریایی را در کتب فارسی آدرس بدهید من از ادعایی خویش مبنی بر رد آریانا آنچه که تا به امروز نوشته ام می گذرم. " در صحبت تلفنی 19 مارچ 2010 "} در همین صحبت چیزی دیگری را نیز استاد برایم افشا کرد و آن اینکه گفت: { یکی از اندوه های پسینه سالهای عمر روان شاد کهزاد این بود که می گفت: کاری کردم که خود را نمی بخشم وآن کار تحمیل کلمۀ آریایی در تاریخ است که به فرمایش والاحضرت سردار محمد نعیم خان صورت گرفته است. واز ندامت گاهی اشک از چشمانش جاری می شد}. بر علاوۀ اینکه در آثار پیش از دسمبر 1935 یعنی زمانی که پارسیان نام کشور خود پارس را به ایران تبیدل نمودند و بعد شروع کردن به آریایی و آریایی بازی، در متون تاریخی باستان چون اوستا و بخش اول ریگ ویدا از واژۀ آریایی و آریانا هیچ اثری نیست.این موضوع را در نبشتۀ { نه آریانای وجود داشته و نه آریایی بوده است...} واضع بیان داشته و دلایل خود را متکی به اوستا و ریگ ویدا آورده ام. در این صورت ما نه در شاهنامه آریانا و آریایی داریم و نه سرزمین ایران جغرافیایی معین و مشخص بوده است. هر کدام از سرزمین های را که شاهنامه نام برده همه شهر و سرزمین های جداگانۀ به شمار می آید که حتی یکی در پی نابود دیگر بوده اند. چنانکه گشتاسپ به اسفندیار می گوید: مرا گفت رو سیستان را بسوز نخواهم کزین پس بود نیمروز
نکته دیگر اینکه در ادبیات و تاریخ سرزمین ما هرگز واژۀ نژاد به مفهوم امروزی آن یعنی (Race) (Racism) بکار نرفته است، رنگ پوست وتفاوت چهره هرگزتعیین کنندۀ شخصیت و نجابت و اهلیت و پاکی اقوام مطرح نگردیده است. اگر این واژه بکار گرفته شده است به معنای سرشت و اخلاق و خوی و همچنان به معنی قرابت و پیوستگی شخص با اشخاص و افراد می باشد. اگر گاهی نجابت و شرافت و پاکی در کاربرد این واژه مدنظر بوده، موصوف این صفات انسان است وضد آن دیو خوانده شده است.
نگه کن که هوش تو بر دست کیست - ز مردم نژاد ار ز دیو و پریست.فردوسی.
که هرکس که هستیم بابک نژاد
یک ملاحظۀ دیگر: اگر عمیق به تاریخ اجتماعی سیاسی سرزمین ما توجه کنید، در می یابید که در تاریخ کمتراتفاق افتاده که نام های مشخص سرزمین ما جغرافیایی معین داشته باشد. عموماً تاریخ سیاسی و اجتماعی سرزمین ما را دودمان ها و دوران پادشاهی آنها و حاکمیت شان تشکیل میداده وجغرافیایی نامعین به نام آنها یاد می گردیده است. مانند: دورۀ پیشدادیان، دوره کیانیان، اشکانیان، دورۀ کوشانیان، یفتلیان برمکیان، طاهریان، دوره صفاریان، سامانیان، غزنویان، تیموریان تا ابدالیان. در هیچیک از این دوره ها شما کشور واحدی را که دارای حاکمیت ارضی و حدود اربعۀ جغرافیایی معین سیاسی باشد نام برده نمی توانید.این حالت شامل بیشترین کشور های آسیایی می باشد. به شمول پارس و کشور هایی آسیا میانۀ امروزی که بخشی از آن بر پایۀ گفتار شاهنامه توران یاد می گردید. مثلاً در پارس فقط دورۀ هخامنشیان و ساسانیان است که بصورت مستقل همین دو دوره را دارند. اگر صحبتی هم در تاریخ به عمل آمده از پارس نیست از هخامنشیان و دورۀ ساسانیان است. فهرست خانواده هایی کوچک دیگر آنقدر زیاد است که هرکسی که با تاریخ آشنایی داشته باشد با اقوام و خاندانها آشنایی میداشته باشد. با این ملاحظه، اگر قومی مشخصی به نام آریایی وجود می داشت بدون شک از آن به نام دورۀ آریایی یا شاهان آریایی یاد می گردید.
نامهای باستانی سرزمین ما: سرزمین امروزی در گذشته های دور تا به دورۀ امیر عبدالرحمن خان و امان الله خان رزمین واحدی نبود. زمانی کشور امروزی ما از سوی یونانی به نام باختر یاد گردیده است. و شانزده شهر اهورایی را به زبان یونانی نام می بردند. قبل از آن کشور ما به نامهایی اصلی و اولی خود یاد می گردید. این نامها عبارت بوده است از: 1 - ائیرنویجه(بدخشان و اطراف آن تا خوارزم)، 2 – گَوَ (سغد)، 3 – مرو (امروز هم بنام مرو یاد می شود)، 4 – بلخ (امروز هم به همان نام اهورایی خویش یاد می شود)، نیسایه (نسا شهری میان بلخ و مرو)، 6 - هرات (که هنوز به همان زنده است و می درخشد)، 7 – ویکرته (کابل)، 8 – اوروی (هوگ پژوهشگر غربی این شهر در اطراف کابل نام می برد و کابل نیز گفته، هاشم رضی آن را اورگنج پایتخت خوارزم میداند)، 9 – خنته (گرگان)، 10 – هراخوئی تی(ارغنداب)، 11 – هئتومنت (هیرمند که آن را خُره مند نیز گفته اند)، 12 - ری (امروز هم به همین نام باقی است)، 13 - چخره (غزنی)، 14 – ورنه (اطراف رود سیحون گفته شده و احمد علی کهزاد آن را بامیان خوانده است)، 15 - هپته هیندو (خاور هند به سوی باختر حوزۀ سند می باشد، 16 – رنگها (به قول گایگر، شپگل و یوستی شهر های اطراف سیر دریا می باشد). در شانزده قطعه زمین هایی اوستایی که از آن برده نام شد، شما ملاحظه می فرماید که نه از آریانا خبری است و نه از ایران و مهمتر از آن که فارس یا پارسی وجود ندارد. این نامها نیز در درا زنای تاریخ تغییر نموده است.مثلاً شهر توس زادگاه فردوسی (سوزیا)، بلخ (بلیکا)، هرات (اریو)، قندهار (اراخوزیا یا گندهارا)، کابل (کابورا) و در مجموع همه شانزده شهر اهورایی را به نام باکتریا می نامیدند. بعداً این شهرها هریک به حیث سرزمین مستقل به نام کابل (کابلستان) خراسان، سیستان، تخار (تخارستان) سمنگان و بامیان و غیره نامیده شده اند. وقتی اعراب سرزمین های ما را اشغال می کند. در هنگام خلافت ابو جعفر منصور سیستان و خراسان را یک بلاد می سازند و به نام خراسان یاد می کنند {این نام تا زمان سلطنت شاه شجاع بگونۀ رسمی و بعد از آن در ادبیات ما و قلب و ذهن مردم تا به امروز باقی است.} در دورۀ غزنویان کابل نیز فتح می شود و کابلستان نیز جزو خراسان می شود. این بحث دیگری است فقط جهت معلومات مزید شما مختصراً عرض گردید که در طول سیر تاریخ ما کشوری بنام آریانا و قومی به نام آریایی نداشته ایم.
پس بستر فرهنگی و هویت ملی ما کدام است؟: شناسامه ملی یا به عبارت معمول هویت ملی هرقوم انعکاسی از فرهنگ اصیل آن قوم می باشد. بدون شک تعیین کنندۀ هویت ملی، فرهنگ ملی است. مطالعۀ هویت ملی بدون در نظر داشت فرهنگ ملی نه تنها که ناقص است که ممکن هم نیست. در این صورت فرهنگ ملی چیست؟ فرهنگ ملی مجموعه ای از اندیشه و سلیقه ها و سنت و هنرهایی می باشد که از زادن تا به مردن، انسان به آن تعلق دارد. اگر فرهنگ را به یک الهه تشبیه کنیم نیم از پیکر این الهه ساخته شده از باور ها و آیین ها می باشد، نیم دیگر آن را دانشها و هنر ها و رابطه های مادی و معنوی جامعه می سازد. به هر اندازه که فرهنگ ملی بر خاسته از بستر های کهن تاریخی باشد به همان اندازه شناسنامۀ ملی یا هویت ملی جامعه دیرینه و با فر وشکوه و صلابت جلوه می نماید. به همین خاطر است که اولین کاری که دشمنان یک جامعه می نماید تا آن جامعه را در خود حل نموده مضمحل نماید. در قدم نخست با شمشیر و دار با فرهنگ جامعه می ستیزد. یکی از اولین کار های فرهنگ ستیزی، آیین ستیزی و زبان ستیزی می باشد. سده، نوروز و مهرگان که مظهر باور هایی میترایی و نماد از دانش و بینش در یک دورۀ معین تاریخی است، بر مردم حرام اعلام می گردد. در اثر این استبداد مردم داشته یک دوره تاریخی خود را در سیر زمان فراموش می کند. وقتی فراموش شد تسلسل جامعه با یک دورۀ تاریخی گسسته می گردد. درنتیجه جامعه دیگر دوره میترایی را ندارد. مردم از دانش و بینش هایی دوره میترایی بی خبر می ماند. اگر چیزی است در کتابهاست نه در وجود جامعه. جامعه فاقد یک دورۀ تاریخی می گردد. برای آنکه این فقدان احساس نگردد، متجاوزین زیرکانه به جایی آن نماد های فرهنگی خود را جاگزین می سازد. به عین شکل با سایر دوره های تاریخی نیز عمل می نمایند ودر نتیجه به تدریج در دراز مدت متجاورین، فرهنگ خود را بستر می سازند و شناسنامۀ ملی جامعه ای مغلوب را از بستر فرهنگ خویش تعین میدارند و به نمایش می گذارند. به همین گونه در حوزۀ زبان ستیزی نیز عمل می نمایند. دشمن سعی می کند که به دنیا آمدن و از دنیا رفتن افراد جامعۀ مفتوحه اش با زبان فاتح صورت پذیرد. یعنی با زبان غیر به دنیا آیند و با زبان غیر به گور سپرده شوند، سعی و تلاش دشمن تا جایی است که نمی خواهند و نمی گزارند افراد جامعه مغلوب با خدایی خود با زبان بومی و ملی خود راز و نیاز نمایند و مراسم پرستش را به جا آورد. با این شیوۀ عمل دشمنانه است که جامعه هویت ملی خویش را فراموش می نماید و بی هویت می گردد. در همین زمینه چه سخن مقبول دارد ابوریحان بیرونی. بیرونی می نویسد: «قتیبه بن مسلم هرکس را که خط خوارزمی می دانست از دم شمشیر گذرانید و آنکه از اخبار خوارزمیان آگاه بودند و این اخبار و اطلاعات را میان خود تدریس می کردند ایشان را نیز به دسته ی پیشین ملحق ساخت و بدین سبب اخبار خوارزم طوری پوشیده ماند که پس از اسلام نمی شود آنها را دانست و ولایت در ایشان پس از این کار در دست قبایل دور می زد.»6 ملاحظه می کنید، کسانی که می خواهند هویت ملی یک جامعه را مضمحل نمایند چگونه عمل می نمایند. کاریکه در حق ملت ما نیز روا داشته است یعنی فرهنگ زدایی، فرهنگی کشی. توطئه آریایی و آریانا نیز از همین جمله توطئه ها به شمار می آید که این بار این توطئه از سوی غربیان (نازیها) طرح ریزی گردیده است و توسط (افغانها) و (پارسها)عملی گردیده است. مطلب از این همه بحث های حاشیه یی این بود که در طول تاریخ هجوم های بسیار گستردۀ بالای کشور ما از سوی اقوام و ملت های مختلف صورت گرفته چسپیدن به پاچۀ یک نژاد موهوم چندین هزار سال پیش و ادعایی خالصیت نژاد اگر فتنه گری نباشد ساده اندیشی است. بستر فرهنگی و هویت ملی ما همانگونه که در نبشتۀ قبلی ذکر نموده ام مجموعه یی از داشته هایی می باشد که از نیکان ما در شانزده سرزمین اهورایی به ما به یادگار مانده است. با ذکر این نکته که این بستر فرهنگی و هویتی بومی و میراثی ما هنوز ازآن زمانی که در خاک و خون غلتید تا کنون زخمهایش التیام نیافته و همچنان در زندان هویت و فرهنگ بیگانه اسیر و زخمی می باشد. آقای مرادی! شما باید بدانید ملتی که در سرزمین امروزی ما ساکن اند متشکل از اقوام مختلف بوده و می باشند. همۀ این اقوام در فرهنگ و آیین در طول تاریخ یگانه بوده اند با سلیقه های مختلف. نوروز را ازبیک و هزاره و تاجیک و پشتون پشه یی یکسان داشتند و تجلیل می نمودند و می نمایند. در قرغیزستان، ترکمنستان، قزاقستان، ازبیکستان، سرزمین هایی که به پندار واهی شما آقای مرادی غیر آریایی اند، نیز نوروز را ستایش می نمایند و با شکوه تر نسبت به شما جناب آریایی نژاد جشن گرفته و می گیرند. موسقی سند و هند، تاجکیستان،پارس، ازبیکستان، قرغیزستان، ترکمنستان، قزاقستان یکجا مانند ساز و آواز قندهاری و قطغنی و هزارگی و ازبیکی یکسان گوش جان را نوازش می دهد و هیچکدام به هیچیک از این اقوام بیگانه نیست.. لباسی را که امروز زیبا رویان کشور ما به نام لباس (افغانی) و یا (پنچابی) به تن می کنند، نه خاص پنجاب می باشد و نه متعلق به قوم اوغان. این لباس را در موزیم ها شما میتوانید در تن ملکه هایی همه اقوام تاجیک و ازبیک و پشتون و هزاره و در تن ماهرویان همه کشور های که در طول تاریخ یک حوزۀ مشترک فرهنگی و آیینی به شمار می آمدند و می آیند مشاهد نماید، البته با تفاوت سلیقه یی بسیار ظریف. همین گونه غذا و مراسم شادی و غم همه یکسان بوده و است. اگر مورد تجاوز قرار گرفته اند و بیگانگان در پی نابودی فرهنگ شان بر آمده، همه یکسان مورد تجاوز قرار گرفته و همه مشترکاً دفاع نموده یا پیروز شده اند واگر شکست خورده اند هم همه با هم شکست خورده اند. همه یکسان چیز های را فراموش نموده و چیز های را حفظ نموده و هنوز به یاد دارند. در این صورت آقای مرادی! بستر فرهنگ و هویت ملی ما از تورغندی تا به تورخم از چمن تا به حیرتان پهن است یعنی در سی و چهار ولایت کشور ما. مردمان همۀ این سرزمین ها تاریخ و فرهنگ مشترک داشته و دارندو هرگاهی کسی بخواهد مردمان سرزمین ما را از لحاظ نژادی به مفهوم راسیستی آن جدا نماید کسی جز دشمن نیست. اگر جناب مرادی می خواهند که دل بسوزانند و فرهنگ و هویت ملی خود را دوباره احیاء نمایند، بایست که با شهامت آنچه را که بیگانگان نابود کرده و بجایی آن فرهنگ خویش را بر شانه های جامعه بار نموده اند تفریق قایل شوند و داشته هایی فراموش شده را به یاد نسل امروز و آینده بیاورند. آقای مرادی حرف آخرمن به شما این است که سعی کنیم با دید غیر دستوری به تاریخ بنگریم و حقایق را آنگونه که بوده قرائت نمایم و تفسیر کنیم. اکنون فشرده می پردازیم به آنچه که واژگونه از سوی شما طرح گردیده است: جناب صاحب نظر مرادی می فرمایند که: «در کتیبه رباتک در میابیم که کنشکا، شهریاربزرک کوشانی، در سده سوم میلادی خودرا شاهنشاه آریانا خوانده و زبان کتیبه رباتک را زبان «آری» که بزبان یونانی «آریو» خوانده شده است، یعنی زبان آریایی خوانده است.»
متن اصلی کتیبۀ رباطک
متن سنگ نبشتۀ رباطک به زبان دری اینست: {کـنـیـشـکـه کـوشـانـی، رهاییبخش بزرگ، نیکوکار، فرمانروای دادگر، شایسته نیایش یزدان، که فرا دست آورد پادشاهی را بخواست نَـنَـه و بخواست همه دیگر ایزدان. که بیاغازید نخستین سال را به خشنودی خدایان. او صادر میکند یک فرمان به یونانی و سپس بیان میدارد به زبان آریـایـی.... «سَـکِــتَـه»، «کَــئـوسـانـبـی»، «پـاتـالیپـوتـرا»، «چـامـپا»... پادشاه کنیشکه به «شـافـر نـوکـونْــزوک/ ناقَــنـزاق» فرمان میدهد نیایشگاه بزرگی بنام ایزدان در سرزمین... برای ایزدان بسازد و در آن تندیسهای ایزدبانو «مَـه» در برترین جا، خدای «آرمــوز» آفریننده خوشیها، «آردوخــش»، «سـروشَــرد»، «نَـرسَــه»، «مـهــر»، «مَـهَـشـان» و «ویـنـک» تراشیده و گذاشته شوند. همچنین فرمان میدهد که تندیس این شاهان را بسازند و در نیایشگاه بگذارند: «شـاه کـوجـولَـه کَــدفـیـز»، پدر پدر بزرگ، «شـاه ویـمَـه تَـکــتـو» پدر بزرگ، «شـاه ویـمَـه کَـدفـیـز»، پدر و خود «کـنـیـشـکـه»... باشد تا آن ایزدان، یاریرسان شـاه شـاهـان کـنـیـشـکـه باشند} آقای مرادی در کجای این نوشته کنشکا خود را پادشاه آریانا خوانده است. اما راجع به واژۀ آریایی همه پژوهشگران اعتراف کرده اند که در متن کتیبه (اریئو) می باشد نه آریایی مترجمین خود می نویسند: «کشف این سنگنبشته به مسئله نام واقعی زبان باختری پایان داد و به صراحت از آن با نام «زبان آریایی» یاد شده است. این واژه در متن اصلی بگونه «اَریَـئـو» aryao آمده است. مصوت پایانی این واژه، حرف کوتاه «اُ» است که در زبان باختری (که اکنون میتوانیم آنرا زبان آریایی عصر کوشانی بنامیم) معادل با کارکرد کسره اضافه پایانی (یای نسبت) در زبان فارسی است. محل واژه مهم «اَریَـئـو» در سطر چهارم این سنگنبشته است.» 7
در حالیکه بر اساس پژوهش های اخیر کلمۀ « آریئو» به معنی کشاورزی ترجمه شده است چنانکه می نویسند: « در دهه ۱۸۵۰ ماکس مولر ادعا کرد که این کلمه«اَریَـئـو » به طور مشخص به جمعیتی از مردم کشاورز اشاره دارد و برای استدلال گفته خود به «آره» اشاره کرد که به معنای «شخم زدن» است. دیگر نویسندگان قرن ۱۹ مانند چارلز موریس از این تفکر دفاع کردند و گسترش متکلمین PIE را به گسترش کشاورزی مربوط دانستند. » 8 این حدس و گمان کاملاً میتواند مطابق یاد داشت هایی تاریخی و نیز بر پایه تذکر شاهنامۀ فردوسی درست و موثق باشد. چونکه مردمان سرزمین ایرج [ ایران} را از لحاظ قومی در تاریخ (دیکان) دهقان می نمامیدند. چنانکه فردوسی بزرگ نیز می گوید: از ایـــــران و زتــرک و زتازیان-- نــــژادی پدید آید انـــدر مـــــــیان نه دهقان و نه ترک و نه تازی بود-- ســـــخن هــا به کـــردار بازی بود. فردوسی ز موبد بدین گونه داریم یاد-- هم از گفت آن پیر دهقان نژاد.فردوسی.
.
جایی دیگر آقای مرادی می نویسند که: « بنا بر توضیحات «تاریخ الرسل والملوک» از محمد بن جریر طبری، «ایرانویچ» یعنی تخمگاه ایرانیان(آریاییان) با همت مردان بزرگی چون «مه آباد»، «یاسان آجام» وبعدا هوشنگ و جمشید پیشدادی تمدن بشری را پایه گزاری نموده اند، و اصلی ترین بنیاد تمدن یعنی شهر نشینی، تدوین قانون اساسی(میترادات)، تاسیس مجلس مهستان، تشکیل نظام حکومتی و تاسیس نخستین دین توحیدی بشر(زردشتی) را برپا داشتند. تشکیل چنین نظامی سر آغاز تشکیل تمدن آریایی گردید». آقای مرادی! من شانزده جلد تاریخ طبری را ورق ورق کردم چنین جملۀ را از طبری نیافتم. لطفاً این جمله را همراه با متن ترجمه شده کتیبه رباطک که در آن کنشکا خود را شاه آریانا اعلام کرده باشد آشکار بسازید تا همه سود ببرند. آقای مرادی در جای دیگر می نویسند: « چنانچه در یشتها ودیگر آثار پهلوی از 7 نفر پادشاهان پیشدادی که فوقاً ذکر گردیدند، یادشده و تاریخنامه های بعدی همه ملوک این سلاله را از ده نفر و با اضافه افراسیاب 11 نفر دانسته اند.»(50) فارسنامه ابن بلخی این پادشاهان را یازده نفر برشمرده است: «روایت است از اصحاب تاریخ...علما و تواریخیان فرس وعرب، جمله ملوک فرس چهار طبقه بوده اند: پیشدادیان، کیانیان، اشغانیان(اشکانیان) وساسانیان، و دوطبقه ازین جمله پیش از اسکندر رومی بوده، پیشدادیان و کیانیان، و دو طبقه دیگر بعد از اسکندررومی بوده اند، اشغانیان و ساسانیان. وهر چهار طبقه از نژاد کیومرث اند وعدد همگان با اسکندر رومی هفتاد ودو پادشاه و مدت ایشان با روزگار اسکندر4181 سال وچند ماه بوده است.» همچنان ابن بلخی تعداد شاهان پیشدادی را 11 پادشاه، سلاله کیانی را 9 پادشاه، اشکانی را20 پادشاه وساسانی را31 پادشاه ذکر کرده، که نامها وعدد ایشان بالاضافه افراسیاب که از ترکستان بر خاسته «یازده پادشاه ومدت ملک ایشان با دوازده سال، که افراسیاب خروج کرده بود وایران گرفته... دوهزار وپانصد وشصت وهشت سال.» آقای مرادی چه می خواهید بگوید. این حرف ها را همه میدانند. شما باید واژۀ آریایی و آریانا را در یشت ها و فارسنامه بلخی ثابت می گردید.
در جایی دیگر جناب مردی از قول گیرشمن می نویسد: {« پروفیسور گیرشمن عقیده دارد که «آنچه معلوم است اینکه آریاییان ابتداء در گهواره و مؤطن اصلی خود «ایرواناویجه» میزیستند و در چند دور مهاجرتها به هندوستان، علاقه فارس (پیرشیا) در آریانای غربی، جزیره بالقان و جاههای دیگر پراگنده شدند. گیرشمن با استنباط از منابع یونانی خط السیر آریاییان را از هسته اولی ترسیم نموده و بگونه صریح موقعیت ایرواناویجه را تثبیت نموده است. «آریاییها ابتداء به سغدیانا(سغد- خجند وزرافشان) و مرگیانا (بخارا و مرو) رفته اند، بخشی از آنها بعدها بدلایل مخالفتها و دشمنی طوایف دیگر و پیدایش ملخ راه باختر را در پیش گرفتند. از اینجا به نساء که برخی آنرا به نیشاپور تعبیر کرده اند سفر نموده، به هریوا (هرات) و ویکراتا (کابل) رفته اند. بخش عمده قبایلی که تشکیل دهنده شعبه شرقی جنبش هندو اروپایی هستند، بتدریج به سمت مشرق رفته اند. از ماوراالنهر آمو دریای جدید را عبور کردند و پس از توقف کوتاهی در دشتهای بلخ از معابر هندوکش بالا رفتند و جاده تابستانی مهاجمان را بسوی هند تعقیب نموده اند، و در طول پندیشیر (شاید پنجشیر) و رودهای کابل فرود آمدند»(158)} کتاب ایران از آغاز تا اسلام تالیف گیرشمن را که محمد معین ترجمه نموده سراپا ورق زدم چیزی را که آقای مرادی به نام ایشان نوشته اند، من نیافتم، عکس آن گیرشمن می نویسد: «... ایران از منطقۀ مهاجرت بیرون نماند، ولی نقش را که این تازه واردان در نجد ایران ایفا کردند نسبتاً محدود است. به نظر می رسد که هندواروپابیان زادگاه خود را که به اغلب احتمال در دشتهای اوراسی [ [Eurasique در روسیۀ جنوبی بود { توجه نماید آقای مرادی! گیرشمن گهوارۀ موطن را کجا نشان می دهد اوراسی نه «ایرواناویجه» بر اثرفشار اقوام دیگر از عقب ترک گفتند. در طی مهاجرت،آنان ظاهرآ به دودسته تقسیم شدند ؛ یک دستۀ آنها که شعبۀ غربی می نامیم، بحراسود را دور زدند و پس از عبور از پالکان و به سفر در داخل آسیای صغیر نفوذ کردند... شعبۀ شرقی که به نام هند و ایرانی معروف است، در سمت شرق بحر خزر حرکت کرد، یک دسته که ظاهراً بیشتر از افراد جنگجو مرکب بود از قفقاز عبور نمود و تا انحای عظیم شط فرات پیش راند... عاقبت بخش عمدۀ قبایلی که تشکیل دهندۀ شعبۀ شرقی جنبش هند و اروپایی هستند بتدریج به سمت مشرق رفتند، از ماوراءالنهر و جیحون، آمودریای جدید عبور کردند و سپس بعد از توقف کوتاهی در دشت بلخ از معابر هندوکش بالا رفتند و جادۀ باستانی مهاجمان را به سوی هند تعقیب نمودند و در طول "پندیشیر" و رود های کابل فرود آمدند.»9. توجه می فرماید آقای مرادی که شما ناخوانده نقل قول نموده اید. به همین گونه تمام نوشته آقای مرادی کلاً نقل وانتقالات مقالات قبلاً نوشته شدۀ خودشان و دیگران است به ویژه از شاد روان کهزاد. و ادعایی آریایی بازی هم از سوی خودشان صورت گرفته است. جایی هم که متوجه نمی شوند به جایی آنکه بنویسند{ نژاد آریایی} حقیقت را بیان میدارند و می نویسند {وهر چهار طبقه از نژاد کیومرث اند } آفای مرادی! اگر همه از نژاد کیومرث اند، پس نژاد آریایی چه شد؟ شما می دانید که کیومرث در ادبیات اساطیری و باوری سرزمین ما همان آدم و حوا توراتیان است. زیاد تفصیل نمی دهم. به هر روی اگر قرار باشد که به پاسخ نوشته غیر مسوؤلانۀ شما پرداخته شود، باید آن راحرف به حرف اینجا نقل و نقد کرد که این کار ضیاع وقت است.
در پایان سخن متنی را که در رابط به این جستار از میان تحقیقات دیگران انتخاب نموده ام جهت مطالعه شما تقدیم میدارم خرد یار و مددگار همه.
ریشه شناسی اصطلاح «-Arya» در زبان هندوایرانی از زبان هندواروپاییهای اولیه (PIE) به عاریت گرفته شده که در آن صفت «یو» به ریشه «آر» اضافه شده و این ریشه به معنای «جمع آوری ماهرانه» است و در کلمات یونانی «هارماً»، «چاریوت» و «اریستوت» یونانی (همانند «اریستوکراسی» و اصطلاحات لاتین «آرس»، «آرت» و غیره دیده میشود. به نظر میرسد «آریو-» از حدود زبان هندو-اروپاییهای اولیه بالاتر باشد و نمیتوان آن را به متکلمین زبان هندی اروپایی اولیه نسبت داد. همچنین گفته میشود که کلماتی مانند “Eire”، نام ایرلندی کشور ایرلند و “ehre”، معادل آلمانی کلمه honor به معنی آبرو) به این پیشوند مرتبط هستند، اما این ادعا پایه و اساس علمی ندارد، و از آنجا که «آر-یو» یک صفت PIE کامل و بی نقص است، هیچ مدرکی دال بر استفاده از آن در قبایلی به جز تیره هند و- ایرانی وجود ندارد. در دهه ۱۸۵۰ ماکس مولر ادعا کرد که این کلمه به طور مشخص به جمعیتی از مردم کشاورز اشاره دارد و برای استدلال گفته خود به «آره» اشاره کرد که به معنای «شخم زدن» است. دیگر نویسندگان قرن ۱۹ مانند چارلز موریس از این تفکر دفاع کردند و گسترش متکلمین PIE را به گسترش کشاورزی مربوط دانستند. امروزه اغلب زبان شناسان بین «آره» و این کلمه هیچ رابطهای قایل نیستند. در زبان اوستایی، در فرگرد یکم وندیداد اوستا به صورت اَئیرییانم وَئِجو (Airiianəm vaēǰō) "گستره آریاییها" آمده و در یشت سیزدهم از مِهریشت (دهمین یشت از یشتهای اوستا) به صورت اَئیریو شایانا (Airyō šayana) "خانمانهای آریایی" آمده است. در فارسی میانه به صورت اِرانشَهر (Ērānshahr) و در فارسی نو به صورت ایران است. در سانسکریت، آریاورته (Āryāvarta) "مسکن آریاییها"، سرزمینی باستانی در شمال هند بودهاست.[۳
برداشتهای قبیلهای: در زبان شناسی تیرهای ارتباط میان این ارزشهای فرهنگی و مردم به تصویر کشیده میشود و در آن «آریاییها » از سمیتیکها تفکیک شدهاند. در پایان قرن نوزدهم این کاربرد آنقدر وسعت یافت که کلمه «آریایی » به عنوان کلمه مترادف با کلمه «Gentile» (غیرکلیمی) به کار رفت وحتی این کاربرد با وجود مقاومت اندیشمندان با استفاده از این کلمه در معنایی به جزمعنای «هندوایرانی» ادامه یافت. در بین سوپرماسیستهای سفید این کلمه به عنوان مترادف با کلمه سفید پوست غیر یهودی شهرت دارد. «تیره آریایی» کلمهای است که در اوایل قرن ۲۰ توسط نظریه پردازان اروپایی، که معتقد به تفاوت فاحش میان انسانها براساس تیره و قبیله شان بودند، به کار رفت. این افراد عقیده داشتند که هندواروپاییهای بدوی تیرهای خاص بودند که در اروپا، ایران و آسیا پراکنده شدند. این مفهوم هنوز هم در نظریههای برتری نژادی که توسط نازیها در آلمان بنا نهاده شدند رواج دارد. دراین کاربرد دو مفهوم اوستایی - سانسکریتی «نجیب » و «مقرب» با نظریات مبتنی بر رفتار نژادی براساس پراکندگی زبان ترکیب شدهاند. دراین دیدگاه تیره آریایی برترین تیره انسانها و خالص ترین نوادگان هندواروپاییهای بدوی محسوب میشوند. در اواخر قرن ۱۹ تعدادی از نویسندگان استدلال کردند که هندواروپاییهای بدوی منشا اروپایی دارند. این دیدگاه در ابتدا با مخالفتهایی روبرو شد اما در اواخر قرن ۱۹ به صورت گسترده مورد پذیرش قرار گرفت در سال ۱۹۰۵ هرمان هیرت در مقاله «Die Indogermanen» (که در آن برای اشاره به هندو- اروپاییها به جای کلمه “Arier” از کلمه “Indogermanen” استفاده شده بود)، ادعا کرد که عده زیادی این عنوان را میپذیرند و نواحی شمال آلمان «Urheimat» را محل شکل گیری تیره هندواروپایی دانست و نژاد موطلایی (blond) را نژاد هندواروپایی «خالص » نامید. در سال ۱۹۰۲ گوستا وکوسینا، هندواروپاییها را ساکنان شمال آلمان دانست و این نظر وی تا دو دهه مقبولیت خاصی داشت، تا زمان گوردون چایلد (Vere Gordon Childe تحت تاثیر نظرات مارکسیستی بود) که در سال ۱۹۲۶ در مقاله « آریاییها: مطالعه منشا هندواروپایی ادعا کرد که » برتری نوردیکها در فیزیک باعث شده که آنها از زبان برتری طلبی با بقیه سخن بگویند " (وی بعدها از ابراز این کلمات اعلام تاسف کرد). از این نظریه در محفلهای علمی کشور آلمان به عنوان یک افتخار ملی یاد میشد و به عنوان حربهای در دست نازیها به کار گرفته شد. طبق نظر آنود روزنبرگ نژاد نوردیک - آریایی(arisch-nordisch) یا «نوردیک آتلانتایی» (nordisch-atlantisch) نژاد برتر بود و در راس هرم نژادها قرار میگرفت و بر سرنژاد یهودی - سمیتیک (jüdisch-semitisch) سایه میافکند این نژاد برای تمدن آریایی همگن آلمان خطر بزرگی بود که در نهایت باعث به وجود آمدن نازیسم آنتی سمیتیک شد. نازیها «نژاد آریایی »را تنها نژاد صاحب فرهنگ و تمدن وشایسته آن میدانستند و در دیدگاه آنها بقیه نژادها تنها میتوانند فرهنگ را دچار اضمحلال و نابودی کنند. این استدلالها برپایه هرمهای نژادی اواخر قرن نوزدهم شکل گرفت. همچنین برخی از نازیها تحت تاثیر هلناپتروفنا بلاواتسکی و نظریه سری وی که در سال ۱۸۸۸ ارائه شده بودند و طبق نظروی «آریایی هاً را رده پنجم از نژاد آتلانتیس میدانستند که در یک میلیون سال قبل زندگی میکردهاند. این افراد همچنین بر نظریات روزنبرگ تحت عنوان شمالی ترین جامعه تاکید داشتند. نازیها از این نظریهها برای توجیه قوانین نورمبرگ یا همان قوانین آریایی استفاده میکردند و افراد »غیر آریایی « را فاقد حقوق شهروندی دانسته و ازدواج بین آریایی و غیر آریایی را ممنوع کرده بودند. اگر چه مکتب فاشیسم موسیلینی در ابتدا بر اساس نظریات ضد سمیتیسم شکل نگرفته بود، اما وی قوانینی را بنا نهاد که تحت تاثیر نظریات هیتلر شکل گرفته بود و ازدواج بین »آریاییها « و »یهودیان " را ممنوع میکرد. معنای واقعی کلمه «آریایی» در فرهنگ نازیها دگرگون شد. کولیها که از نژاد هندی بودند غیرآریایی شناخته شدند اما ژاپنیها در طی جنگ جهانی دوم عنوان افتخاری «آریایی » را از آلمانیها دریافت کردند. در واقع معنای «آریایی » چیزی نبود جز «ملی گرایی ناقص ». استفاده نژاد پرستانه از کلمه «آریایی» و به خصوص استفاده از «نژاد آریایی » در تبلیغات نازیها باعث شد که این کلمه در غرب دچار دگرگونی معنایی شود به همان شکلی که نماد سواستیکا معنای واقعی اش را از دست داد. در زبان انگلیسی کلمه « آریایی » در معنای یک تیره یا نژاد دیگر کلمهای تخصصی و فنی نیست و استفاده از آن به عنوان فرد « سفید پوست » در دهه ۱۹۳۰ منسوخ شد چرا که انگلیسیها و آمریکاییها آلمانیها را به علت سرگرم شدن با این واژه به تمسخر گرفتند. در ایالات متحده اصلاح نژاد قفقازی که در مورد آن اتفاق نظر بیشتری بود و چالش برانگیز نبود در مراودات رسمی مورد استفاده قرار گرفت}10.
پینوشتها: 1 – واصف باختری، نردبان آسمان ص، 5 2– جان هینلز، شناخت اساطیر ایران، ترجمۀ ژاله آموزگار و احمد تفضلی، چاپ اول پائیز 1368 تهران، ص11 3 - http://golesoori.blogfa.com/post-8.aspx 4 - http://hamasah.persianblog.ir/ 5– ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی، تاریخ گردیزی تصیحح و تحشیه عبدالحی حبیبی، ص 55 چاپ اول اول1363 تهران 6– اوریحان بیرونی، آثارالباقیه، ص 57 ترجمه اکبر دانا سرشت،چاپ چهارم 1377 تهران 7- رضامرادی غیاث آبادی، http://www.ghiasabadi.com/rabatak.html 8 - همانجا 9- رومن گیرشمن، ایران از آغاز تا به اسلام، ترجمۀ محمد معین، تهران، چاپ 15 شرکت انتشارات علمی و فرهنگی تهران، ص 49 – 51 ونیز تاریخ اجتماعی ایران، تألیف مرتضی راوندی، ج1 ص 135 10 - http://wapedia.mobi/fa موخذ 10 در پیوند با: دانشنامهٔ ایرانیکا، رودیگر اشمیت، سرواژهٔ "ARYANS" دیاکونوف: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۰، ص ۱۴۲. دانشنامهٔ ایرانیکا، رودیگر اشمیت، سرواژهٔ "ARYANS" دیاکونوف: تاریخ ماد، ترجمه کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۰، ص ۱۴۲. ویکی پدیای انگلیسی پیوند به بیرون Etymological study Aryanism in Tajikistan Genetic evidence suggests European migrants may have influenced the origins of India's caste system Site arguing that Armenia was the Indo-European homeland. Aryan as a race or language, By David Frawley, American Institute of vedic Studies. India through the Ages Autochthonous Aryans? The Evidence from Old Indian and Iranian Texts, By Michael Witzel, Harvard Unive. The Aryan-Dravidian Controversy Article by David Frawley An Aryan Discussion Group آریا از دید زبان شناسی، ماهنامه طرح نو،سالار سیف الدینی 10 - اشعار از شاهنامه فردوسی چاپ مسکو. 2 - دیوان رودکی سمرقندی.. |
| گوهـــر نـــاب | ![]() |
![]() |
![]() |
| نوشته شده توسط قدیره واسوخت بدخشی |
| جمعه ، 27 فروردین 1389 ، 07:38 |
|
به استقبال شعر زیبای زنده یاد قهارعاصی و دنباله مشاعره در مورد زبان پارسی
ای نوردیده! گـــوهـر یکتــاست پارسی
اندیشه و تخیل و معنـــــــاست پارسی
جامی پس از سنایی و سعدی و مولوی لولویی رشته اند؛ چــو دریاست پارسی
ازغــــور تا به بلـــخ وبدخشان وهم هری دراسیا چوروح مســـــــیحاست پارسی
درغزنه با سنایی و درهنـــــد دهـــلوی منظور اهــل باور و پـــــروا ست پارسی
نظم وحدیث اهل قلم جمله دلکش است ایدوست! دان که ازهمه بالاست پارسی
درگلشــــن ادب زمهر گــــر سخن برفت عشق وامید وشوق و تمنـــاست پارسی
باصد هـــزار کوه وکتـــــل ره به پیش برد دارم یقین کـــــه حاکم فرداست پارسی
خاوران |
ن. شهسوار ( سمنگانی )
هویت های قومی (Ethnicity ) و رابطه ی آن با نژاد ( Race)
قبل بر اینکه در رابطه با موضوع بالا ( رابطۀ هویت قومی با نژاد ـ تبار) به بحث بپردازیم لازم است بطور مختصر درمورد اصل پدیدۀ « نژاد ـ ریس » و همچنان مقولۀهویت «اتنیکی ــ قومی» که در ادبیات ما اکنون آنرا تقریباً معادل به « قوم» بکار میبرند ، مکث نمایم. تاباشداز یکطرف مواردی را که در بحث بدانها اشاره خو اهیم کرد، مستدلتر سازیم واز جانبی هم پیش درآمدی داشته باشیم برای اظهارنظر در رابطه با:
1ــ بی پایه بودن نظریۀ مبتنی بر« یک قوم وتبار» بودن ویا به حساب آوردن، وتحت یک هویت واحد قرار دادن گروهی از اقوام وکتله های ازمردم، صرفاً به اتکا بر « پیشینه های دور و رگه ها» ی از ارتباطات ژنیتیکی و نژادی این اقوام به یک نژاد معین؛
2ــ بیهودگی ومضر بودن عدم رعایت ونادیده گرفتن اشترکات فرهنگی، زبانی وسرزمینی ؛ ودستاورد های تمدنی ای اقوامی که یکجا با هم در طول تاریخ بوجود آورده اند واکنون نه تنها جزأ لا یتجزای این «فرهنگ، زبان وتمدن» مشترک هستند بلکه خود رابه حق صاحب ومالک یک زبان، فرهنگ وتمدن نیز میدانند ؛
باید علاوه بدارم که بخش های ازین نوشته قبلاً به یک مناسبت مشابه ، تحت عنوان مشابه ای دیگری تهیه گردیده و قسمتهای ازآن از طریق بعضی از سایتها اقبال نشریافته بود.... اکنون با مطالعۀ بعضی نوشته ها از منابع مربوط به« پان ترکیست های وطنی» وهمچنان مشاهدۀ بعضی نقشه ها ی تهیه شده از سرزمین مقدس مان از طرف همین منابع ؛ بر آن شدم تا بانشرمجدد آن پس از تکمیل واصلاحات لازم ، باردیگر این عالیجنابان را متوجه اشتباهات فاحشی که پیهم مرتکب می گردند بنمایم.
با این پیش در آمد مختصر می پردازیم به موضوع مورد بحث :
کلمات و اصطلاحاتی چون « گروپ های قومی ، تبار وقومیت و مناقشات قومی ــ تباری» از جمله کلمات و اصطلاحاتی متداولی اند که همه روزه در صفحات روزنامه ها ، جراید و سایتهای انترنیتی؛ برنامه های خبری وبحث های سیاسی تلویزیونی و صحبت های عادی به کثرت به آنها برخورده ، خود در بارۀ آنها صحبت میکنیم ویا از دیگران میشنویم . به همین منوال اند اصطلاحاتی چون ملت « نیشن» و ملتگرایی « نیشنلزم» که اغلباً بر داشت از معنی واقعی و تطبیقی آن نزد بسیاری از ما خالی از اشتباه و ابهام نیست و باید به آن معترف بود.
( من خود به آن معترفم). زیرا ترجمۀ فارسی این کلمات از زبانهای اروپایی چون لاتین ویا انگلیسی مستقیماً وارد ادبیات ما گردیده وما در بهترین حالت از ترجمۀ اشکال تعمیم یافتۀ آنها بحیث معادل در زبانهای خود استفاده می نماییم .
وقتی حرف ازین قرار است نا گزیریم هنگام استفاده ازین مقولات ومفاهیم وتطبیق آن بر واقعیتهای وجودی اقوام وگروپهای اتنیکی در یک کشور معین، از یک جانب حقیقت تغیر وتحول تاریخی در حیات اجتماعی ، فرهنگی ، و خونی آنها را که درطول سده ها وهزاره ها بوقوع پیوسته اند ، در نظر بگیریم واز جانب دیگر در کاربرد اصطلاحات ومقولات مورد نظر تا حد امکان تعاریف قبول شدۀ آنها را که در نتیجۀ پیشرفت در رشته های علوم سیاسی و انسان شناسی ( انتروپولوژی، جینولوژی وغیره) از جانب دانشمندان صاحب صلاحیت در پهنۀ گیتی مورد قبول و استفاده قرار دارند ، نادیده نگیریم.
مثلاً اگریک برادرما هنگام بحث درین موارد، یک گروپ قومی معین را به نام«ملت بزرگ ...افغانستان» قلمداد کند ویا آن دیگری از وجود یک ملیتی بزرگی که به ادعای اغلب محققین اکنون به سطح «ملت» ارقا یافته است، چشم پوشی نماید ؛ به آنها چه باید گفت ؟؟
به هرحال چون بحث مابیشتر بر « هویت های قومی وتعلقات نژادی ـــ تبا ری » افراد ارتباط دارد، میخواهم مو ضوع را از همین منظر به بحث بگیرم.
تعریف کلی ای از « اتنیسیتی» ، قومیت:
«قومیت درکلیت خود یک پدیدۀ چند بعدی بوده ودرگیرندۀ جنبه های مانند نژاد، منشأ یا پیشینه، زبان ،مذهب وهویت میباشد. همچنان ابعاد باالنسبه ظریف تردیگری مانند فــرهنگ ، هنر، عادات ورسوم ، باورها ، طرز پوشش لباس وانواع ونحوه های تهیۀ غذا نیز از شاخصه های قومیت « اتنیسیتی» است. از خصوصیت های اصلی مفهوم قومیت، د ینامیزم وقابل تغیر بودن بلا وقفۀ آن میباشد که دایماً در اثرا مواجی از مهاجرتها ، اختلاط ها و امتزاج ها و ازدواجهای میان قومی، هویتهای جدیدی عرض وجود مینمایند »
Gregory Bateson (1979: 78)
جهت معلومات مزید به منابع ذیل مراجعه شود:
www.dmoz.org/Society/Ethnicity////// http: //anthro.palomar.edu/ethnicity/default.htm
چطوریکه مشاهده می گردد هویت قومی بالذات یک پدیدۀ مغلق وپیچیده است. این هویت بمرور زمان وبطور پویا نظر به شرایط تغیرمیپذیرد. این میتواند بوسیلۀ خودمان وبرای معرفی خودمان به دیگران خلق گردد ویا اینکه دیگران برای ما هویتی را عنوان کنند ،خواه ما بخواهیم ویا نخواهیم.
(مثالهای زیادی ازین نوع هویت بخشی ها را درجوامع مختلف داریم مانند اطلاق کلماتی چون « نیگرو، بلک، و افریکن ـ امیریکن » ؛ برای سیاه پوستان امریکایی ؛ « یوروپین ـ امیریکن» یا « وایت ـ امیریکن، امریکاییان سفید پوست» برای امریکاییان اروپایی تبار در مجموع، که دارای منشا اروپایی اعم ازانگلیسی تبار گرفته تا آیرلندی، فرانسوی، جرمنی وغیره اند. ویا اطلاق تمام مردمان نیم قاره به اضافۀ چینایی تباران، کوریاییان وغیره تحت نام « امریکاییان آسیایی».ویاهسپانوی وهسپانوی زبانان امریکای لاتین به علاوۀ برازیلی ها بنام« هسپانوها ».... وغیره در ایلات متحدۀ امریکا نام برد.)
درافغانستان خود ما:
1ــــ کلمۀ « افغان» ویا « اوغان» ابتدا از طرف اقوام غیر پشتون برای قبیله ویا قبایلی از قوم پشتون اتلاق میگردیده است ولی بعداً برای تمام پشتونها و اکنون در«رسمیات» برای تمام اتباع کشور تحمیل و اطلاق میگردد. این امر درقانون اساسی افغانستان نیز به نحوی که دربر گیرندۀ تمام اقوام ساکن کشور (نه ازیک قوم) است تسجیل گردیده است. ولی برتری جویی عده ای از اتنو فاشیستان که هویت «افغانی» وکشور بنام « افغانستان» را صرف معرف یک قوم « قوم پشتون» تبلیغ میکنند، باعث گردیده است تا نمایندگان سایر اقوام به عنوان یک عکس العمل اعتراضی وعادلانه برعدم تعلقیت خود بر هویت «افغانی» اصرار ورزیده ونام کشوریرا که صرف معرف یک قوم قلمدادشود مورد سؤال قراردهند.
2ـــ همچنان هویت «فارسیوان یا فارسیبان ـ فارسی زبان» از طرف سایر اقوام بخصوص پشتونها، به تمام فارسی زبانان کشور بدون درنظرداشت منشأ نژادی ـ تباری شان تا همین اواخر اطلاق میگردید. به همین سلسله در رابطه با کلمۀ تا جک یا تاجیک در پهلوی موارد دیگر عده ای زیادی از مؤرخین بدین عقیده اند که این نام در ابتدا از طرف همسایگان تورک آنها به آنها اطلاق میگردیده است. نطریه ای نیز وجود دارد که اساساً خود کلمۀ «تاجیک» یک مقولۀ فرهنگی است که دربرگیرندۀ تمام فارسی زبان ( بدون درنظر داشت منشأ تباری شان) ساکن در آسیای میانه وافغانستان است، تا یک هویت اتنیکی یا نژادی. دلیلی اینکه تمام ایماق ها، قزلباشها ، بیاتها وعربهای فارسی زبان ، بعضاً پشتونهای فارسی زبان وهزاره های سنی مذهب وسایرین خود را تاجیک میدانند در همین امر نهفته است.
3ـــ گرایش « تورک» خطاب کردن تمام «اقوام دارای منشأ نژادی ترکی ـــ مغولی» که در گذشته ها نیز مروج بوده، اکنون تا حدی زیاد به عنوان یک جریان باز گشت به گذشته به اشکال گونا گون آن از طرف جریانی موسوم به « پان ترکیستها» عرض وجود کرده است که اینجا و آنجا ما چکیده های از نظریاتشان را میخوانیم ومیشنویم. ولی قدر مسلم آنست که امروزه هویت « تورک» به مردمان جمهوری ترکیه و بخش تورکی زبانان جهموری قبرس اتلاق میگردد. سایرملت هاازقبیل قرغیز ها ، قزاقها ،ترکمنها ، اوزبیکها دارای جمهوریهای مستقل بنام های خود هستند .عده ای دیگر از ملیتهای ماورای قفقاز جمهوری ها ومناطق خود مختار خودرا داشته وپروسۀ « ملت ـــ دولت سازی » را طی نموده ومینمایند. مردمان این کشورها باوجودی ارتباطات واختلاطات نژادی وقرابتهای زبانی ــ فرهنگی عمدتاً مغولی ــ ترکی ، آریایی ، سلاوی وغیره خود را اکنون « ملتهای اوزبیک ،ترکمن ، قزاق ، قرغیز ، وغیره» میشناسند نه « ملت ترک».
در تعریف «اتنیسیتی »، قومیت؛ از «نژاد ـ ریس » به عنوان یکی (صرف یکی) از جنبه های قومیت و نتیجتاً یکی از شاخصه های «هویت» نام برده شده است ولی در تشریح این مبحث آمده است که مخلوط ساختن نژاد با هویت اتنیکی به همان اندازه اشتباه آمیز است که مثلاً « باور نماییم که وراثت بیولوژیکی معرف هویت فرهنگی است».
نژاد یک نوع رده بندی بیولوژیکی کتله های از نفوس بشری است که براساس ویژگیهای اناتومیک از سایر کتله ها مشخص میگردند. این تعریف بیولوژیست مّا بانه نیز دیگر منطبق به تنوع ژنیتیکی نسل بشر نیست.
این دگر یک حقیقت انکار ناپذیر است که تمام انسانهای امروز از لحاظ ژنیتیکی % 99.9 (نودونه اعشاریه نه فیصد !) یکسان هستند. این هم دگر واضح است که « نژاد بشری امروز» ما اساًساً یک « واقعیت فرهنگی » است تا یک مخلوق بیولوژیکی.
« باور معمول مبنی برموجودیت نژاد های بیولوژیکی بشری بر اساس فرضیه ای نادرستی استواراست که گویا ویژگی های اناتومیک چون رنگ پوست ، شکل چهره یا هم قیافه های ظاهری خاص درگروپهای معینی از انسانها در هم آمیخته است. نه خیر چنین نشده است. نژاد خالص« سیاه» ، « سفید» ویا نژاد های خالصی دیگری وجود ندارند». یعنی که نژاد خالص آریایی ویا نژاد خالص زرد (مغلی ـــ تورکی) ای هم نمیتواند وجود داشته باشد.
نظریۀ تا چندی قبل معمول که گویامشخصات اناتومیکی معرف یک نژاد معین هستند، این حقیقت ملموس را که اینگونه مشخصات به کثرت در سایر کتله های انسانی نیز به مشاهده میرسند، نا دیده میگیرد. درحقیقت عوامل طبیعی مشابه در مناطق مختلفی از جهان باعث تکامل نوع مشابه اناتومی انسانی میگردد. چنانچه شعاع بیش از حد آفتاب در مناطق استوایی موجب رنگ پوست سیاه تیره به منظورحفاظت از شعاع ماورای بنفش گردیده است. نتیجتاً رنگ نصواری تیره که از خصوصیت افریقا ییان جنوب صحرا است درمیان نفوس مختلط نا شده در نیم قارۀ هند، آسترالیا، گینی جدید وجزایر واقع در بحرالکاهل جنوب غربی نیز پیدا میشوند.
به همین ترتیب اگرما گروپ خون نوع « بی» را در تشخیص نژاد ها در نظر بگیریم:
« میبینیم بعضی از افریقایی های سیاه پوست دارای عین گروپ با اروپایی های سفید پوست بوده وبعضاً با کتگوریهای از آسیایی ها دارای عین گروپ خون میباشند و یا موارد متعدد دیگر...»
در تحلیل نهایی این انسان است نه طبیعت که « هویتها»ی خود را بوجود می آورند. «اتنیسیتی ـ قومیت » و گروپهای به اصطلاح « نژادی ـ تباری» ، عمدتاً فــرهنگی و « ساختهای » تاریخی اند. آنها پدیده های اجتماعی اند تا بیولوژیکی. البته این بدان معنی نیست که آنها وجود ندارند. بر عکس « نژاد » و« تبار» از واقعیتهای جهان امروز اند علی الرغم اینکه دیگر مرز مشخصی میان نژاد های بشری وجود ندارد. با آنهم برای درک ، شناخت وتشریح درست آن ، ما باید وحتماً به تعاملات اجتماعی و فرهنگی آنها بنگریم تا ساختمان بیولوژیکی آنها . معلومات بیشتر در:
Ethnicity and Nationalism, Anthropological Perspectives By: Thomas Hylland Erikson,
London 2002
از آنچه گفته آمدیم چنین نتیجه به دست می آید که در معرفی « هویت » های قومی ای که دارای مشخصات مستقل فرهنگی ـــ زبانی خویش اند ؛ تکیۀ یکجانبه وقطعی به پیشینۀ «تباری ــ نژادی» ( که خود از پدیده های فوق العاده متحول اند) ، بدون درنظر داشت عوامل فرهنگی واشترکات دیگر؛ نباید دچار سطحی نگری محض شده وبا تکیه بر اندیشه های« باستان گرایانه» ، برشواهد وقراین افسانوی واسطوره ای ، بیش از حدود افسانه و اسطوره استناد جست.
به نظرمن پافشاری بر صحت نظریات خودی ، خود بزگ بینی ونادیده گرفتن منافع مشروع و تمایلات جانب مقابل، به ضرر منافع آنی و درازمدت تمام اقوام باهم برادر منجمله از آن اقوام وگروپهای مردمی ای اند که دوستان محترم ما داعیۀ دفاع از حقوق آنها را درسر می پرورانند به خصوص اگر اینگونه بحث ها موجب بروز اصطاکات وتقابل همدیگر در حالت نازک موجود کشور گردد.
توجه کنید !
دوستان عزیزمانه تنها « ایماق ها ، قزلباشها و بیاتها »ی فارسی زبان را « تورک» خطاب میکنند بلکه با خیالپردازی متکی بر « تورک» حساب کردن تاجیکها، مناطق اساساً «تاجیک نشین» کابل ، پروان، کاپیسا ، پنجشیر، ولایت شمال شرقی ، بلخ وسمنگان، ولایات غربی ، شمال غربی و جنوب غربی چون هرات ، غور وبادغیس رادر بست شامل نقشۀ « تورکستان جنوبی » خود مینمایند.جالب اینست که باوجود « تورک تبار » تر خطاب کردن برادران هزارۀ مان نسبت به تاجیکها، مناطق « هزاره نشین » را شامل «تورکستان جنوبی» خود نکرده اند. شاید ازعکس العمل آنها هراس داشته اند ولی در مورد تاجیکها خواسته اند هدایت رهبران تاجیک ستیز آنطرف مرز را عملی نمایند.
باید گفت که تا هنوز ایماقها، قزلباشها ، وبیاتها ؛ « ایماق ، قزلباش و بیات» اند نه تاجیک و نه تورک. هریک ازین «هویتها» ، هویتهای مستقلی اند. دلایل خود را در بالا به تفصیل گفته ام. ولی از لحاظ فرهنگی آنهاییکه فارسی زبان اند حق مسلم شان است که اگر بخواهند خود را « تاجیک» بنامند چطوریکه مینامند. آنهاییکه که سالیان طولانی میان دیگران ازجمله میان اوزبیکها زندگی کرده وبه زبان اوزبیکی منحیث زبان مادری تکلم میکنند ، بخواهیم یا نخواهیم دیگر اوزبیک قلمداد میشوند.
درمورد برادران هزاره حرفی درمیان نیست.با وجودی اینکه سعی زیاد درجهت «بازگرداندن» ودریک صف قراردادن آنها با عنصری به نام « ترکتبار» ، با تکیۀ بیش از حد به قرابت «خونی ونژادی» ، صورت میگیرد؛ ولی درحال حاضرهزاره ها فقط « هزاره » هستند. ولی اگر نزدیکترین ملیتی را به ملیت هزاره درمیان سایرین در کشوری به نام افغانستان ، جستجو نماییم ، این ها فقط ، تاجیکها، ایماقها، قزلباشها وایماقها اند. تفاوت درمیان اینها ازجمله تاجیکهاو ایماقهابا هزاره ها را میتوان فقط در پیروی از مذهب حنفی وشیعۀ اثنا عشری جستجو کرد. این فقط توطئه های ژیم های تک قومی ووابسته به قبایل بوده است که از وحدت اورگانیک اقوام فارسی زبان افعانستان از جمله دوقوم بزرگ تاجیک وهزاره در تحت یک «هویت»، تاکنون جلوگیری به عمل آورده است.
وسوسه های بعضی از نخبه گان هزاره در جهت تظاهر به فاصله ازرژیم جمهوری اسلامی ایران ونزدیکی با ترکیه از طریق «تورک» قلمداد کردن هزارها ، آنهم به خاطر خوشنودی غرب ، ره به جایی نمیبرد. با یک دید وسیع ودور از سیاست های مقطعی رژیم ها ،احزاب وتنظیم ها میتوان حکم کرد که یگانگی زبانی، فرهنگی وسرزمینی هزاره ها با تاجیکها وزبانی ومذهبی شان با فارسی زبانان شیعه مذهب ایران، مستحکمترو ریشه دار از پیوند هایی گویا نژادی با دیگران است.
در همین رابطه و بااتکا با متغیربودن بلا وقفۀ« هویت» های اتنیکی که به مرورزمان هویتهای جدید وجدید تری دراثر اختلاط و امتزاج اقوام به وجود می آید وبه تفصیل در بالا تذکر داده شده است ؛ میخواهم مثالهای دیگری از افغانستان در زمینه خدمت تان به عرض برسانم : تمام هزاره های سنی مذ هب در سمنگان ، خان آباد ، بغلان ، پروان (به شمول اندراب وپنجشیر ) تخارو قسمتی از بامیان ( سیغان) خود را تاجک می نامندتاحدیکه کنون در پنجشیر واندراب کسی بر وجود هزاره درین جاها صحه نمی گذارد. بالعکس تا جیکهای اسماعیلیه بخصوص در پشت بند سمنگان، درۀ کیان واطراف تاله وبرفک بغلان و تاجیکهای شیعۀ لعل وسرجنگل وشهرستان وغیره خودرا هزاره به حساب می آورند. همچنان عربهای ساکن در میان اوزبیکها اوزبیک ( بعضاً اوزبیکتر از اوزبیکها مدافع منافع اوزبیکها اند) وآنهاییکه درمیان تاجکها زندگی مینمایند خود را تاجیک معرفی میدارند. البته عربها درمیان برادران پشتون نیز کم نیستند واز میان آنها کسانی چون آقای انور الحق احدی و آقای خدایداد بشرمل را میتوان نام برد که گرایش شدید برتری جویی قومی اولی به نفع برادران پشتون اظهر من اشمس است.
متکی بر حقایق فوق، برنت گلا تـزر از محققین معروف در مرکز شرق شناسی بر لین بنام مینویسد :
« بصورت عموم یک نوع تمایل رشد یابنده درمیان تمام فارسی زبانان مخصوصاً فارسی زبانان سنی مذهب وشیعه یان غیرهزاره، دررابطه با معرفی نمودن خودشان به حیث(تاجیک) ، مخصوصاً در برابر بیرونی ها عرض وجود نموده است.» بنا اً اگر یک برادر « ایماق ، قزلباش، بیات، هزارۀ سنی، عرب وپشتون فارسی زبان » ما اگر خود را تاجیک بنامد ویا بداند کاری خطایی را مرتکب نشده است چنانچه وان دیگری که اوزبیک زبان شده است، خودرا اوزبیک بنامد ، اصل کار را کرده است.
حقیقت اینست که در افغانستان کنونی علی الرغم موجودیت گروپهای متعد د اتنیکی ، قومی وزبانی که از خصوصیت متبارز کشور است ؛ از دیر زمانی یکنوع پروسۀ امتزاج ، اختلاط ، آمیزش و همگرایی زبانی و فرهنگی با تأثیرپذیری زیاد از زبان وادب فارسی ـــ دری ( زبان اکثریت قاطع مردم در کشور ) در جریان بوده است. جنانچه زبان فارسی ـ دری که اصلاً زبان مادری تاجیکها ، هزاره ها ، ایماق هاو قزلباش ها بوده است ؛ اکنون به زبان مادری برادران عرب ؛ بخش وسیعی از برادران پشتون وسایر اقوام ساکن در شهرهای عمدۀ چون کابل ، مزار شریف وهرات وازسایر گروپهای اتنیکی درمرکز، غرب وشمال کشور مبدل گردیده است.
با صداقت تمام باید اظهار داشت که میراث فرهنگی زبان فارسی ــ دری که خواستکاه واقعی آن به شهادت تاریخ سرزمین پر افتخارخود ما بوده ، و به مثابۀ زبان مادری بیش از دوثلث نفوس کشور و وسیله افهام وتفهیم ، داد وستد وتحریر وتکلم میان تمام اقوام با هم برادر کشورعمل مینماید ؛ متعلق به همه ای اقوام وملیت های کشور میباشد. در راه توسعه ،تعمیم وگسترش این زبان همه ای سلاطین ، شاهان و امپراتورانی که درین سرزمین دولت داری کرده اند ، وبصورت اعلای آن شاهان ترک بذل مساعی کرده اند که کسی نمیتواند منکر آن باشد.
با اتکا برآنچه در بالا به تفصیل به بحث گرفتیم ، اکنون زمان ذهنیگری های چون« دریک صف قرار دادن لستی از گروه های قومی ... به منظورتشکیل دادن یک گروه قومی واحد » از مجموعۀ آنها، آنهم صرف به دلیل ریشه های تباری ـــ نژادی ، گذشته است. این نوع اندیشه وعملکرد به معنی آنست که ما آرزونماییم تا زمین مطابق به میل ما و درجهت معکوس به چرخش در آید و درنتیجه زمان به اندازه ماقبل التاریخ به عقب برگشته واین گروه ها با واپس دهی اشترکاتی که یکجا با « دیگران» در طول تاریخ بوجود آورده اند، دوباره « به صفت یک گروه قومی واحد» در آمده و در نتیجه با تشکیل دادن واحتوا کردن «تعداد قابل توجه نفوس کشور»، در برآورده ساختن اهداف دست نیافتنی مورد نظر ما به کار گرفته شوند.
وقت آنست که با فشرده ساختن صفوف خود ، تمام نیرو وامکانات خود راعلیه همه انواع بیعدالتی ، بخصوص مهار ساختن شوونیزم منحط قبیله که سلامتی وبقای همۀ مان را بلا استثنا تهدید میکند ؛ متحد شویم. محمل این وحدت اتحادرافقط در دستاورد ها ی مشترک تاریخی وداشته های فرهنگی ای که متعلق به همۀ مان است تشکیل میدهد.
منبع رستاخیز ملی
رستاخیزملی فرترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من






