تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
سی سالکی شهادت بدخشی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/٩/٢٧

                      به نام خداوند جان وخرد

 

شهید بدخشی، سروبلندی درباغ اندیشه ها


شهید محد طاهر بدخشی، بیشک درلوح روزگار تاریخ کشورما شعاری را نوشت که بدون عملی آن رسیدن به نیک بختی ، رفاه وسعادت درافغانستان تصوری بیش نخواهد بود.

سی سال تمام در مورد شخصیت والای بدخشی ! سروران، رهروان، هواداران وبزرگان محفل انتظار(
سفزا وسازا) گفتند ونوشتند‍... اگرصادقانه بگویم جای کلامی برای من و امثال من نگذاشتند. من هرچه بنویسم بیرون از نبشته های سروران محفل انتظارنخواهد بود. فکرکردم هرچه بنویسم تکراری وکاپی نویسیی بیش نیست. ...
بهتر دانستم تا در این مقاله کوتاه سخنان بزگان، آنانی که قابل دانستن ویاد گرفتن اند تا آنجایی که در حوصله این مقاله باشد چون آدرس برای خواننده های عزیز نشانی کنم.
و در بخش پایانی این مقاله انتقاد واعتراض خود را، زیر عنوان بیا ئید به از خود بیگانگی ها خاتمه بدهیم آغاز خواهم کرد. اما طوری که در بالا نوشتم اول بخش هایی ازسخنان بزرگان و سروران ملی، مذهبی، فرهنگی ، سیاسی ونظامی که در مورد شخصیت شهید بدخشی نوشته وگفته اند بنگارم.

استاد باختری شهسوار فرهنگ و زبان فارسی سرود:
های فقـر آلوده گان آن گنج بادآورد کو؟     آن سپیدار آن یل گـردنفراز آن مرد کو؟
آنکه شبهای سترون رابه خکستر کشید      آنکه پیـغـام بلـوغ عـشق مـی آورد کـو؟
بـا زبــان بی زبانـی داسـتان پرداز بـود     آن نگاهان نجیب ،آن چشم غمپرورد کو؟
ای کدامـین دست ناپـیدا زپا افگـند یش        کوچـنان دردآشنای دیگر،ای بید رد کو؟

دفـتر سرخ شهـادت را دلارا شـاه بیـت       آن بسوز سینه در دیوان هستی فرد کو؟  

وهمین استاد بزرگوارنوشت: «اگر در بارۀ طاهر بدخشی نمیتوان این سخن و سخنانی ازین دست را باز گفت؛ میتوان با روان آگنده از باور به گواهی نشست که جغرافیای ذهن گستردۀ او به پهنای افقهای اصالت وصمیمیت بود ودرآن قلمرو نه خط و مرز و فاصله ای وجود داشت و نه دیوارهایی از سیم خاردار خود زیستی عنودانه. جزآنگاه که می بایست نگین هویت مشخص که بازتاب حقیقت مشخص است؛ برانگشترهرمرحلۀ تاریخ نشانده شود و راه ها که گفته اند؛ یعنی رفتن نه اینکه نشستن در کرانه و شمردن گامهای کسان؛ از همدیگر باز شناخته شوند.»(1)

 داکترسینا دلیری مرد مبارزوپژوهشگرعرصه سیاست نوشت: «سخن گفتن ازبدخشی، سخن گفتن ازهویت وآزاد زیستن وبرتوان ونیرومندی ملت خود باورداشتن است؛ هویت وباوری که با کمال تأ سف دربازارکساد سیاسی وبیگا نه پرستی امروزی آنرا به حراج گذاشته وتبعات ناگوارآنرا درشرایط کنونی بیش ازهرقشروگروه دیگری، ملت درسوگ نشستۀ افغانستان متحمل میگردد.»(2)

دانشمند ونویسنده بزرگ وهم زنجیرشهید بدخشی آقای اسکندری نوشت : «برعکس همه تبلیغات دشمنان آنچنانیکه من بدخشی را میشناسم او در فکر سیطره وبرتری قوم و قبیلهء خود و انـتقام گیری از قبیله و قوم حاکم نبود؛ برعکس او به قوم و قبیلهء برتر اعتقادی نداشت و به هم زیستی مساویانه و برادرانهء همه اقوام افغانستان می اندیشید. او بیش از هر شخصیت دیگری در تاریخ مبارزات سیاسی افغانستان به وطن واحد و تشکیل ملت- دولت درین جغرافیای به میراث رسیدهء کنونی اعتقاد داشت؛ ولی رسیدن به این مآمول را فقط در اشتراک عادلانهء همه اقوام کشور در نظام و ادارهء کشور میدانست. این آن حقیقتی است که حتی امروز نیز بدان مواجه هستیم. انانیکه این حقیقت را نمی پذیرند،( از هر قوم و تباری که باشند) آگاهانه یا غیر آگاهانه هیزم آوران فاجعهء جنگ داخلی و ازهم پاشیدن کشور واحد ما خواهند بود.»(3)

 استاد دستگیرنایل شاعر، نویسنده ومحقیق نوشت:

«بدخشی، در میان حلقات، گروهها، روشنفکران، روحانیون ونخبه گان جامعه ونسل های پیشین وپسین وطن، جایگاه ویژه ای داشت. ونزد همه از احترام بر خوردار بود. او، مرد بافرهنگ، ادیب فرزانه وشخصیت قابل اعتماد سیاسی برای نسل آگاه وطن بود معارف اسلامی را جزء هویت دینی مردمش میدانست ودرک مشخص از اوضاع حال وگذشتهء سرزمینش داشت. دریغ ودرد آن بود که درهمان زمانیکه بدخشی اندیشهء ملی گرایی را باحل دمو کراتیگ مسا لهء ملی طرح میکرد، بسیاری ازهمان نخبه گان سیاست، همنوا وهمصدا با حلقات حا کم و فا شیزم قبیله به او مهر تجزیه طلبی وسکتاریستی می زدند. ومانند ریزه خوران دستر خوان ارتجاع و فاشیزم، از هیچ نوع ستیزه جویی و دشمنی با بدخشی، دریغ نمی ورزیدند. اما امروز، شعار مبا رزات و کمپاین تبلیغا تی، قومی و ملی همه سیاست مداران، از (جپ وراست )همان شعار ها و طرحهای بدخشی است. و با همان شعار ها و طرح ها، بر منبرها بلند میشوند و توده های میلیونی را زیر همان طرح و اندیشه، بدنبال خود می کشانند. مگر هیچ کسی نیست که به آنها مهر تجزیه طلبی وسکتاریستی بزند. بدخشی، آن طرح ها واندیشه ها را آرمان خود میدانست اما اینها، آنرا وسیله ای برای رسیدن به قدرت، استفاده میکنند.»(4) 

نیلوفر ظهوری بانو مهربان افغانستانی سرود:
 
  به سنگ سنگ هر مزار من دیدم

     طلسم نام تو را

            به خط زرینی

                          نوشته اند به زر

                      مگر چه جای نشستن

         به پای بوسیت آنجا

هزار بار ازین هم زیاده خواهم رفت. (5)

و فرهیخته دیگری عبدالحی نذهت چنین فرمودند:

«اوبه صراحت بیان میداشت الی حل مسله ملی در کشور پرابلم ها ودشواری های این سرزمین به یک را حل منطقی نخواهد رسید، دشمنان رنگارنگ ناسیونالست های افراطی، نازسیست ها، هژمونیست های عظمت طلب، اتهامات ناروا بروی وارد کردند، ولی او با متانت و پای مردی در راه برآورده شدن آرمان بزرگ مردم به مبارزه برخواست، او بار ها یادآور میشد " اندیشه ها و تفکرات مرا در لابلای تیوریهای مختلف جستجو ننمایید بلکه حقایق اجتماعی نماد اساسی طرح مسله ملی است" به اصرار به آن تاکید میورزید. بدخشی از تبعیض وتعصب نفرت داشت به تمام ملیت ها واقوام افغانستان عشق میورزید، تلاش های خان عبدالغفارخان زعیم پشتون ها را میستود وبا وی راوبط حسنه ی برقرارکرده بود»(6)

 

سالها پیش یک افسر کی. جی. بی. دولت شوروی سابق نیز گفته بود: «ما شخصیتی را از بین بردیم که نه تنها به مردم افغانستان خیانت نمودیم بلکه به مردم آسیای میانه جنبش های آزادی خواهی آسیا نیز خیانت نمودیم»(7)
بیائید به از خود بگانه گی ها پایان بدهیم:

سلام واحترام به تمام اعضای سابق محفل انتظار ( سفزا وسازا) درود به روان پاک شهیدان سازمان باعث وبدخشی (شهیدان راه آزادی خواهی وعدالت طلبی) شهیدان آرمان ما رهروان راه بدخشی بزرگ معلم توانا ورهبرمعظم ما اعضای محفل انتظار(سفزا وسازا) با تاثروتاسف دوستان محترم ما آقایان قیام پهلوان و میر کریم شاه به بهانه ای سی ساله گی شهادت بدخشی متفکراندیشه های نو ین مبارزه وراهنمای تشکلات وجریان های سیاسی و انقلابی شخصیت برازنده ملی ،سیاسی وفرهنگی تحریر داشته اند در سایت ها وتار نما های وطنی از جمله فراتر از مرزها رستاخیزملی، آریایی و... اقبال نشر یافته است. من با تمام باورواعتقادی که به وحدت و یک پارچگی دارم مایل نیستم چیزی بنویسم که خاطر کسی ویا طرفی را آزرده بسازد ولی اخلاقا شما عزیزان سازایی وسفزایی ، پیروان سازمان بدخشی بزرگ (محفل انتظار) به من اجازه دهید تا بخش توهین آمیز نوشته این دو عالی جناب رامورد انتقاد واعتراض جدی قرار بدهم . من با بخشی نوشته ایشان که در مورد شخصیت رهبر توانای ما شهید بدخشی است حرفی ندارم جایگاه آوعالی است وعالی خواهد بود. با بخشی تناقض نویسی وجعل نویسی ایشان هم کاری ندارم هر چه نوشته اند به این نوشته من ارتباط ندارد واگر دارد هم ازش می گذرم.
عزیزان سازایی وسفزایی با باورکامل به تمام شما اعلان میدارم که محمد طاهر بدخشی رهبر ما ورهبر شهیدان ما به هیچ عنوان به سازا ارتباط وقرابت نداشت وندارد. شما میتوانید حقیقت این ادعا را در نوشته های بزرگان سازمانها (
سفزا وسازا )دریابید نام سازا، قراراظهارات ونوشته های بزرگان محفل انتظارازجمله محترم داکترصاحب نظرمرادی، انجینر صاحب اسکندری و داکتر صاحب سینا دلیری و... درسال ۱۳۶۲خورشیدی  درنخستین کنفرانس موسیس که درشهرکابل برگذارگردید، رسماً ناگذاری گردید ودراین کنفرانس آقای محبوب الله کوشانی بحیث منشی عمومی ورهبرسازا برگزیده شد. پیش ازاین تاریخ اگرزمزمه ای درمیان هواداران سازا بوده باشد، چون استناد تاریخی ندارد، منطقاً موجودیت آن منتفی است. چون مشروعیت نام یک سازمان ناشی ازمجلس ویژه ای است که برای ایجاد ونامگذاری آن برگذارمیگردد، که چنین چیزی تا سال 1362 رسما وجود نداشته است. ایجاد نام سازا وآغازمذاکرات وکنارآمدن با حزب دمکراتیک خلق افغانستان دردوران حاکمیت دکترنجیب الله، اگرامتیازی محسوب میگردد، بستگی بدوران رهبری آقای کوشانی دارد. همانگونه که انحلال آن درنشست تاریخی 13- 14 سرطان سال 1371 خورشیدی ازابتکارات وبرازندگی های دوران رهبری آقای کوشانی محسوب میگردد. دراین زمینه توجه خوانند گان را به سایت سازمان«نهضت دمکراسی افغانستان» به رهبری آقای ظهورالله ظهوری یکی ازبنیانگذاران«محفل انتظار» معطوف میدارم.
عزیزان سفزایی وسازایی حتماً به متن مصاحبۀ عالی جنابان آقای پهلوان و آقای میرتوجه کرده باشند که آنها دربخشی از نوشته خود برای ادامه از خود بیگانه گی، پراگنده گی، ایجاد شقاق ونفاق بحثی را راه انداختند که پرازاتهام وناسزاگویی میباشد که نمیدانم برای چه مقصدی ایشان چنین قلم فرسایی نموده اند.
این دو عالی جناب را حالا من نمیدانم از کدامین بخش ها خطاب نمایم سازای منحله، ندا، شورای  رستاخیزملی ایجاد گردیده درآلمان به رهبری شاعرفرهیخته آقای شبگیرپولادیان، شورای دمکراسی آلمان که ثمرۀ آن را آقای سپنتا نصیب خویش گردید یا کنارآمدن با حزب افغان ملت زیرنام «
پیمان کابل» که درهیئت تحریرپرافتخارجریدۀ مربوطۀ آن گروه ایجاد گردیده درکابل دراوایل حاکمیت حامد کرزی بنام هفته نامه«پیمان کابل» نام عالی جنابان کوشانی، پهلوان قیام، سیف الدین سیحون ومحمد ابرارهیئت بیروی سیاسی سازمان منحله سازا درکناربرادران افغان ملتی شان درج است.

سازمان افغان ملتی که لبۀ تیزمبارزه محفل انتظاردرگذشته درجنب استبداد سلطنتی متوجه آن نیزبود.... به هرحال این دو بزرگواری که درتمام این دوران کنارآمدنها وچانه زنیهای بدورازشأن واندیشه وراه ورسم مکتب بدخشی بزرگ شرکت داشتند ولی هرباربا سرافگندگی خلاف تعهدات کنارآمدنها خودرا کنارکشیده وبازدست به سازشهای نوینی زده اند، چگونه بخود حق دادند که به روح بزرگان وشهیدان گلگون کفنی که جان شرین خودرا وقف اندیشه وراه خوشبختی مردم نمودند، وهردو گروه سفزا وسازا میخواهند مشروعیت خودرا ازآن بزرگان کسب کنند، با ادبیات کوچه یی مورد خطاب قرارداده وآنها را ناکام ومکتب گریز وکم حوصله معرفی کنند؟

آنهایی که گذاشتن هرگام شان درمسیرمعامله است وجزرسوایی به روح گذشتگان خود چیزدیگری نیستند، چرا برخود حق میدهند که اگرقادربه کاردرستی نیستند، حد اقل با آلودگیهای خود دامن مقدس پیش مرگان مارا نیالایند. آقایونی که نا سزا گفتند وحرمت شکنی کردند، اولاً برای ما توضیح بدهند که این ناسزاگویی را ازکدام موضع انجام میدهند؟ آیا صادقانه  بگویند که به آخرین حزبی که تحت نام «حزب آزادگان» ایجاد نمودند وسوگند وفاداری درامرادغام گروه های پیشین وانحلال آنها خوردند، پابند هستند؟ طوری که ما مشاهده مینمائیم آقایون که دراین معامله نا صادقانه شکست خورده ورهبرکبیرجناب آقای کوشانی بحیث معاون دوم حزب جدید تعین گردید وبعداً هم نامزد ریاست جمهوری ورای آوردن چند صد نفری ودرهیچ جغرافیای فیصدی نیامدند، بازقسم شکنی کرده وبدورازآگاهی رهبرحزب جناب آقای رسول رحیم درتاجیکستان مخفیانه نشست کرده وباردیگرمیخواهند چند فریب خورده مظلوم را درمدارتوهم قراردهند. کسانیکه همین قدراستعداد دارند، نباید بخود اجازه دهند وروح چند شهید آزاده را با سخنان سبک وسخیف خود آزرده سازند. تعرض به شخصیت های بارزحرفوی که آبروی سازمان شهید بدخشی( محفل انتظار) درکل بودند وبعد ازجدایی وانشعاب بیشترین آنها تحت نام سازمان (سفزا) جان باختند، آبرو وعزت دوران رزمندگی وآزادیخواهی ما بودند.

با پوزش ازپیروان وارادتمندان شهید بدخشی که حرف من هرگیزمتوجه آنان نخواهد بود، به آقای پهلوان هشدارمیدهیم که دست ازاین پراگنده گویی وحرمت شکنی بردارند، وکاری نکنند که مارا درموقعیت مشابه قراربدهند که هنوزناگفتنیها را روی برخی ملحوظات مسکوت گذاشتیم؛ انترنیتی کنیم. موجودیت یک فرد درداخل سفزا که بدیل آن چندین تن درداخل سازا بود، بمعنی این نیست که افراد اجازه داشته باشند ازیک موضع کاملا معامله گرانه به کسانی ناسزا بگویند که گلهای سرسبد محل انتظاروبعدا سفزا بودند. درزمانیکه رزمندگان سفزا دربرابردونیروی تا دندان مسلح وپشتوانه بین المللی(دولت خلقی ومجاهدین) قرارداشته وبا استقلالیت کامل درراه آزادی مردم مبارزه میکردند، آقای پهلوان وامثال پهلوان حتی شهامت نگهداشتن یک میل سلاح را نداشته وشبانه ازترس اینکه درتلاشیهای دولت دستگیرنشود آنرا درکوچه انداختند، که داستان این رسوایی بارها ورد زبان بود. حالا آقای پهلوان درگوشه امن کانادا نشسته وهرپرت وپلا را بنام مصاحبه ازخود برون میدهد.
دوستان عزیز ! من قریب ۴۰ سال است که عضویت سازمانی بنام محفل انتظاروبعد هم سفزا را دارم، ازخواندن متن مصاحبه یا بهتراست دشنامنامه بگوئیم، متعجب شدم وازپراگندگی گویهای مشمئیزکننده آقای پهلوان بدین نتیجه رسیدم که یا سلامتی خودرا ازدست دادند ویا پهلوانان همینگونه فکرمیکنند. چیزهایی ازنام شهید بزرگوارمجید کلکانی قهرمان گلگون کفن که بیش ازهرکسی دیگردر افغانستان به مولانا باعث ارادت ونزدیکی داشت وما ازبزرگان خود درجۀ نزدیکی آنرا شنیده ایم، به آدرس مولانا حواله نموده که اصلاً اهانت به آن هردوقهرمان وآزاده است.

نمیدانم ازکدام کتابچه یادداشت خود پهلوان این چرندیات را بیرون کرده است. پهلوانی که با این مصاحبه وانمود کرده است که همراه با شهید بدخشی یکجا مبارزه را آغازنموده است ودردرجه های بالای مسئولیت سازا هم بوده است تا هنوزما جزهمین دشنامنامه نخوانده بودیم. شرط ظهوردرانترنیت این نیست که هرچه دردهن آدم آمد آنرا روی صفحۀ انترنیت بیاورد. واقعاً مضحک وخنده آوراست. پراگنده گویی هایی که حرفهای خودش یکی دیگررا رد میکند. تا آنجایی که ما نام آن حرفویهای محفل انتظاروبعداً گروه دوگانه جدا شده ازمحفل را شنیده ایم، نخبه ترینها همانها بودند.

ازمولانا باعث ، بشیربغلانی، دولت حکیم، حفیظ آهنگرپور، قربان پساکوهی، امام نظرروستا، اسماعیل اکبر، محمد ظاهرحاتم، حسام الدین رحمان قل، مولاداد، ربانی، شرزه، چوپان آقچه یی، وده ها تن دیگرازسابقه داران تا خورد سال ترین شان پدرام، استاد جلال،  عزیزالله سرور، بیگی جان خسرو، داکترجمال سینا دلیری ورحمت الله بیژنپوروغیره که شنیده ایم ومی شناسیم ودراینجا گنجایشش نیست؛ هیچ یکی ازاینها درجه ی فهم شان پائین ترازپهلوان قیام که نیم قرن مبارزه سیاسی نموده است، نمی باشد. ای چه بسا که اکثریت مطلق حرفویها هم دردوران مبارزه محفل انتظاراعضای بلند پایه رهبری بوده اند وهرکدام اینها شاگردان اول دوران خود بودند.

 نمیدانیم که کدام حرفویهای دیگربودند که ازخاطرناکام ماندن درمکتب حرفوی شده اند وآقای پهلوان میتوانند نام چند حرفوی مکتب گریزرا برای ما بگیرند. اگرمنظورشان آقای اسماعیل اکبرباشد ونسبت کینه این حرفها را نثارهمه کرده باشند، باید گفت که هرتصویری که آقای پهلوان نسبت به ایشان دارند وچون خودش زنده است نمیخواهم چیزی بگویم. ولی منصفانه باید گفت که با همه خیانتهایش به قول پهلوان، که  ازنظرما او تنها نبود وخیانت پیشه گان دیگری هم بوده که تا حالا هم خیانت میکنند به خیانت وعوام فریبی دوام میدهند؛ بعد ازبدخشی  ومولانا باعث، اسماعیل اکبردانشمند ترین چهرۀ محفل انتظاروبعداً سفزا بوده وحالا هم یکی ازنظریه پردازان سرشناس افغانستان است.  
عالی جناب پهلوان در نوشته خود اظهار داشته اند که بدخشی بزرگواربرای روشنگری، کار در میان دهقانا ن را ارج می گذاشت. حقیقت این است که بدخشی بزرگوارکسانی را در میان توده های مردم می فرستاد که فصاحت کلام، دانش، بلاغت سخن، تفکروعمل بالاتر ازدگران داشتند. ما بدین باوریم که آن بزرگان بخصوص دوستان حرفوی ما که برای پیگیری آرمان بزرگشان ازهمه لذایذ زندگی چشم پوشیده وجان خویش را نثارآرمان ومکتب شان نمودند، بزرگان، نخبگان، فرهیخته گان وداشنمندان وصدقین ما بودند. اگرنمیتوانیم حرمت شان پاسداری کنیم، نباید حرمت شکنی نمائیم. اگرنمی توانیم به همسران وفرزندان بی سرپرست شان یاری کنیم، بیش ازاین برای آن ها داغ آفرینی نکنیم.
حالا هم سر وقت است که در طرز دید تان تجدید نما ئید و همه برویم به سوی هم دلی،هم زبانی، هم بستگی و وحدت پایداروصادقانه با همه آزادیخواهان ووطن پرستان کشورمان، چون بیش  ازهر زمان دیگربه امروز به این خواسته نیازداریم.
امید واریم گامی که برای وحدت ویک پارچه شدن براداشته میشود از طرف هچ شوم نیتی ویران نشود واگرمقصد عالی جنابان چیزی دیگری باشد ماهم برای نوشتن وگفتن گپهای زیادی داریم اگرلازم بود در خدمت حاضریم با این شعار نوشته خود راپایان می بخشم :
به پیش به سوی هم آهنگی، وحدت وهم بستگی برای یک رستاخیز ملی درکشور.
متولی ولی رحمکیان عضو حزب کنگره ملی سابق عضو محفل انتظار وسازمان فدائیان زحمتکشان افغانستان.

----------------------------------------

1- استاد باختری، آخرین وخشور، منتشره سایت ندا.

2- سینا دلیری، بدخشی استمرارهویت ملی، منتشرۀ فراترازمرزها.

3- انجنیرمجید سکندری، ...ومن گریستم، منتشره وبلاگ رستاخیزملی.

4- استاد دستگیرنایل،بمناسبت سی ومین سال شهادت بدخشی، فراترازمرزها.

5- نیلوفرظهوری، شعردرسالگشت شهادت بدخشی، سایت آریایی.

6- استاد عبد الحی نذهت، درسی سالگی شهادت بدخشی، سایت خاوران.

7- افسرکی. جی. بی.

 

متولی ولی رحمکیان

روزپنجشنبه 17/12/2009

کشورهالند

لینک      نظرات ()      

بدخشی را از نو باید شناخت نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/٩/٢٦

نویسنده : توردیقل میمنگی

 

بدخشی را از نو باید شناخت وآموزه هایش را از نو باید آموخت 

 قسمت اول :  { تقدیم به روح پاک آن معلم بزرگواروراد مرد میدان اندیشه وعمل ، وارواح دیگر شهدای راه آزادی انسان در سرزمین ما که عاشقانه وبی تردید درین راه جان باختند وبا نثار جان راه عشق به حقیقت را روشنایی جاویدانه بخشید ند. } 

پیشگفتار:

از مدتها بدینسو تلاش داشتم که با  ریختن انباشته های فکری ام از زندگی شهید بدخشی ویاران پاکبازش بر روی کاغذ که، همه باهم  عاشقانه در راه مبارزه بخاطر طرد عوامل بیداد واستبداد وافشای علل اساسی تداوم این دور تسلسل فقر وجهل آمیخته با جبر وتعصب حاکمانۀ عدۀ از باشندگان کشور، برعلیه عدۀ دیگر، در متن این جهنمی که مجموع ساکنین آن، همه باهم محکوم به بد ترین انواع مصایب عالم وآدم بودند وهستند، مظلومانه جان باختند، ادای دین نمایم .

ولی سرگردان گزینش راه دخول به این امر بس خطیر بودم که ،  دراکثر حالات من خویشتن را قاصر از انجام این دین بزرگ می یافتم .

تا اینکه سی ومین سال شهادت این آموزگار توانا وبی باک، همانند عدۀ دیگری از شاگردان وپیروان، بهانۀ شد، برای آغاز این امر دشوار، که اکنون با همه نا توانی های که دامنگیرم است، خامه در دست ومصروف نگاشتن چیز های درین رابطه میباشم واز کاستی های آن قبل از همه از روح آن بزرگ مرد طلب بخشایش نموده وازسایر دوستان نیز امید عفو تقصیرات خویش را دارم.

  آغازپرارجی راکه شاگردان وهواداران آگاه ومتعهد مکتب بدخشی، استاد میرکریمشاه میر، پهلوان قیام با رجوع صادقانه ،به حوادث دوره های حیات خویش و اندیشمندان فرهیختۀ دیگری چون آقایان صاحب نظر مرادی، مجید اسکندری، عبد الحی نزهت ، محترم برلاس ودیگران در رابطه با حیات واندیشۀ بدخشی فقید ، به استقبال از سی ومین سالگرد شهادت او راه اندازی نموده اند، هریک به نوبۀ خود تلاشی است ، سازنده ودین پردازانه در برابر مقام بی بد یل آن معلم توانا که همه باهم خوشه چین خرمن خرد ودانش اوییم ، ونوشتۀ حاضر از جانب من، در هیچ حالتی، هیچگونه وجهه تقابل ویا موضعگیری رد یا تأیید در برابر نوشته های ارزشمند ایشان نداشته ونخواهد داشت، مگر اینکه تلاش اغواگرانه در آنها مشهود وایجاب ابراز نظر را نماید ، که آنهم لزوماً از حد نقد وتصحیح در خور نیاز بالاتر نخواهد رفت، که خوشبختانه تا کنون چنین علایمی به چشم نمیخورد .

   تا جاییکه من می بینم هر یک از دوستان، در جهت تبیین بهتر وبی شائیبه تر، داشته های خود درین رابطه، تلاش در خور توان خویشتن را بکار برده،  وهیچ یک از ایشان جز روشنایی بخشیدن به داشته های غنامند شهید بدخشی هدف دیگری ندارند ، که این خود کاری است نیک وارزنده که، بگذار همه هر آنچه راکه ازحقایق مرتبط با جامعه وطرز نگرش بدخشی راجع بدان با خوددارند، بر صفحۀ کاغذ ریخته وتحویل دیگران دهند ، تا مورد قضاوت وداوری زمان ومردم در پیوند با نیازمندی های امروز وفردای ایشان قرار گرفته وحقیقت چهرۀ واقعی خویش را از پس ابر های ضخیم دود وغبار اتهامات وافتراآت برون آرد..

   اما ! اشاره های من در جای جای این نوشته، به پیروان دروغین  بدخشی هم ، که با تعابیر سوء، و من در آوردی، هدف تحریف تجربه وتحلیل شهید بدخشی را، از جامعه وحقایق مرتبط با آن دارند، آدرس های معین  خود را دارد، که بیشترینه متوجه عناصر معلوم الحالی است که ، وفاداری آنها به بدخشی ومکتب او  پیش از کودتای ثور وبعد آن بصورت کل ،  مرحلۀ دوم حاکمیت کودتا گران وامضای پروتوکول همکاری بصورت خاصی ارتباط میگیرد که  در هر دوری، بصورت مستقیم ویاغیر مستقیم ، خودهارا به دامن هر آن مرجعی که از آن، بوی توزیع وتقسیم قدرت بمشام میآمد افگنده وتا همین امروز نیز بدان منوال ادامه میدهند

 تا حدیکه فاجعۀ، تلاشهای هدفمند بعضی از ایشان که موجبات تباهی های جبران نا پذیری را به پیروان مکتب بدخشی فراهم نمود، و آخرین نمایندگان این معامله گران ، با پیش بینی  سقوط حاکمیت کودتای ثور تلاش جاگزینی اندیشه های مکتب بدخشی، را که خارج از محدوده های آیدآلوژی ها ومکاتب عقیدتی انتر ناسیونالیستی راست وچپ  قرار داشت، با بنیاد عقیدتی اسلام سیاسی  را نمودند، هر گز فراموش کسی نمیشود .

 بهمه حال!  من که بزرگترین افتخار زندگی خودرا، موکول به داشتن پیوند نا گسستنی تمام دورۀ حیات سیاسی ام  با مکتب فکری شهید بدخشی مینمایم، واز همان ابتدای گزینش این خط  فکری وراه سیاسی ، با تکیه به آگاهی واستقلال فکری خود ، بدوراز حوزۀ نفوذ مناسبات بزرگسال سالارانۀ رایج در نهضت نو پای روشنفکری آن روزگار، که اکثراً موجودیت عضو برجسته ویا غیر برجستۀ یکی از احزاب سیاسی، در یک خانواده ، محله ویا منطقه میزان نفوذ واعتبار آن حزب یا سازمان در آن ساحات را رقم میزد ، واردعمل شده،  و این مکتب را بعنوان یگانه هادی نجات خود ومردم مظلوم کشورم از قید مناسبات برتری جویانۀ قبیلوی و نژادی برگزیده، واز سقوط در دامن بازی های انحرافی منفعت جویانۀ فردی ویا گروهی، در ماورا ومتن این جریان فکری که،  در مقاطع مختلف وبه اشکال مختلف، عملی گردیده است، تا حد ممکن خودرا دور نگهداشته ام، امروز نیز، مدیون آنم که همانند نخستین روزگاران گزینش رابطه ام به این  خط فکری، آنچه راکه از زندگی ، مبارزه وشهادت بدخشی بزرگ ویاران با ایمانش در خاطر دارم، به آگاهی نسل های امروز وفردای جامعه ومیهن خود سپرده و در برابر شکوه جاویدان این خیزش بزرگ تاریخی در راستای ظلمت شکنی وبیداد ستیزی بی هراس ومنطبق با واقعییت های جامعۀ ما یکبار دیگر، سی سال بعداز تراژیدی خونین  شهادت بدخشی ویارانش  سر تعظیم فرود آرم  .

من نیک میدانم که انجام این رسالت بدور از تخطئه های فکری وثلیقوی خیلی هاهم دشوارودر پارۀ موارد، شاید هم تلخ وآزاردهنده باشد ولی بهمه حال من آنچه راکه وجداناً واقف آن هستم وذهن من مددگار بیان راستین وبی خدشۀ آن شده میتواند ، درین نبشته تحت عناوین ذیل رقم خواهم زد، تا سهم خویش در تعریف چگونگی شخصیت، وبیان اندیشه های راستین او، بمناسبت سی ومین سال شهادتش بجا آرم .

البته تذکرات وانتقادات آن عده دوستانی راهم که، دور از غرض بوده ، وزمینه ساز اصلاح وغنامندی داشته های من ودیگران شود، از جان ودل پذ یرا بوده واز بر پا دارندگان آنها قبلاً وقلباً سپاسگزارم:

 مطالب اساسی شامل این مقاله :

1- مروری مختصر بر افکار واندیشه های ماندگارشهید بدخشی تحت عنوان (بدخشی را از نو باید شناخت وآموزه هایش را از سر باید آموخت ).

2- حوادث مهم دوران حیات بدخشی وشخصیت های مطرح در آنها .

3- یاران ،شاگردان وهمسنگران بدخشی که همه باهم ودر فاصله های زمانی نه چندان دور از همدیگر جام شهادت نوشیدند .

4- چگونه من وارد حوزۀ فکری، وسیاسی شهید بدخشی گردیدم.

5- یاران وپیروان بدخشی  سی سال بعداز شهادت او در چه حالتی قرار دارند .

6- نگاهی به پس منظر اندیشه های بدخشی در رابطه با حل قضایای خونین ولا ینحل کشورما درحال و آینده .

                     مردی در بلندای ایمان به حقیقت واوج تفکر آزاد انسانی

سخن از زندگی ومرگ رادمردیست که زندگی اش نماد ایمان به حقیقت، پیامش پایداری واستقامت در مبارزۀ راستین بخاطر منافع واقعی مردم، هوشدارش پرهیز از دنباله روی بدون خلاقیت، تأکیدش تکیه بر حقایق ونیازمندی جامعه ومردم و مرگش پیام تداوم پیکارورزمندگی تا طلوع خورشید عدالت ، وصدایش فریاد مظلومانۀ خلقی اسیر درپنجه های آهنین تحمیق، تزویر واستبداد درسرزمین ماست .

از حیات فردی وشناسنامۀ دوره های تولد وبلوغش در بدخشان، زادگاه اوکه، نامش را با عشقی که بدیار خویشتن داشت، با نام بدخشان گره ابدی زد، وبالآخره، بیشترین مردم اورا با نام وهویت بدخشی یعنی زادۀ بدخشان میشناسند،تا محمد طاهر، معلومات چندانی ندارم.

ملیت وتعلق تباری اونیز هرگز برایم، مجزا ازشخصیت انسانسالار ومردم دوست او که مظلومین سرتاسر کشور وحتی جهان، هم تباران اوبودند، مفهومی را درذهنم برنیانگیخت، هرچندی که چندین بار در ملاقات هاییکه با اوداشتم ، باهم به زبان ازبیکی تکلم داشتیم واو مرا تشویق به صحبت نمودن به زبان ازبیکی مینمود، وپهنای معلوماتش راجع به ادب وعرفان تورکان ساکن درین سرزمین ودیگر کشور های منطقه مرا متحییر میساخت ، ولی هرگز بخود اجازه ندادم که طی این ملاقات ها سوالی را راجع به ملیت وزبانش مطرح کنم،زیرا همیشه تصور من این بود که، شخصیت های بزرگی چون بدخشی که، جز انسان ومنافع انسان، بدور ازوابستگی ها به رنگ ونژاد ،آئین ومذهب، قوم وقبیله ، زبان ومنطقه وغیره، هدفی درزندگی وفعالیتهای روزمرۀ خود ندارند بالاتر از آن اند که به قوم وقبیلۀ خاصی منسوب شان ساخت ویاهم از زبان وآئین شان سخن گفت.

بعداز شهادتش نیز این حرمت ، همچنان در ضمیرم زنده بود وهر گز نمیخواستم که عظمت بدخشی را با مقیید ساختن در قالب یک قوم وقبیله، کوچک سازم واینکار را یک بدعت میپنداشتم وبس .

اما حوادث بعداز مرگش کوچک اندیشانی را از اینجا وآنجا ، با اهداف گوناگون بدان واداشت که، از تعریف های تباری کاذب ومن در آوردی ، راجع به این شهید ، گوی سخن بمیدان آورند، ووجود انحصار نا پذیر اورا در تاریخ ، منحصر به قوم وقبیلۀ خویشتن سازند، که این خود فاجعه وآغاز یک درامۀ تحریف وتسخیر در واقعیت تفکر واندیشۀ این فرزانۀ دوران از طریق انتسابش به منیت های اغوا گرانه وعوامفریبانه قومی ونژادی کاذبی بود که، دامنۀ آن تاکنون هم ادامه دارد .

هر چند یکه در لابلای دست نوشته های باز مانده از او درآرشیف سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان، ویگانه نوار صوتی، حاوی پیام او با صدای خودش، که بصورت معجزه آسا از گزند حوادث در امان وتا امروز رسیده است، از شاخصۀ  پیوند دوگانۀ تورک وتاجیک بودنش، که از جانب پدر افتخار فرزندی وکیل محمد ذاکر فرزند ملامحمد ناصر ولد میرزاعزیزخان مغل بیگی را دارد،که از اعقاب شهزادگان گورگانی ومنسوب به قوم برلاس میباشند، واز جانب مادر هم نواسۀ افسقال لطف الله لطفی یکی از خانهای محلی تاجیک میباشد ودر منطقۀ ارگوی شهر فیض آباد که، اکثریت مطلق باشندگان آنجا هنوز هم تورکان اند وبه زبان تورکی ازبیکی  تکلم مینمایند،  دیده به جهان گشوده است، مطالبی وجود دارد وهمه آنرا نیک میدانند.

 

شهید محمد طاهر بدخشی یکجا با شهید داکتر ضیاء چوپان درمنزل

 داکترچوپان یکجا باهارون جان بدخشی وسوسانه جان چوپان درسال 1348 خورشیدی درکابل

ولی، مفهوم این تجاهل عارفانه که ، با همه عریان بودن قضیه عده ای انگشت شماری، از افراد وابسته به رهبری سازا در آن روزگاران  ودیگر اشخاص غیر سازمانی در داخل وخارج ، خواهان پنهان سازی این امر بودند، بدرستی قابل درک نیست . مگر اینکه ریشه های این امر را دروجود روابط بعضی از آنها با مشاورین تاجیک در ترکیب د یپلوماتهای دولت شوروی آن وقت جستجو کرد که، با بهره برداری ازآن، قبل از عقد پروتوکول همکاری سازا با حزب دموکراتیک خلق و خروج قوای شوروی، خودرا به نان ونوای وزارت واصل  وبا غرور وتکبر گاهی هم زمزمه میکردند که آنهارا  سازمان وزیر نساخته ، بلکه شایستگی خود آنها.......

بهمه حال!  ارزش این مسأله که باید او تورک باشد یا تاجیک ویا ازکدام تبار دیگر در مقایسه با عظمت طرح واندیشۀ او که در محراق آن محض انسان منحیث انسان مطرح بوده، ومفاهیم خون، نژاد، مذهب،زبان، قبیله ودیگر مشخصه های تفکیک وتعریف طبیعی انسانها ازهمدیگر، در برابر آن رنگ می بازد، یک مسألۀ  مبتذل  وموافق طبع برتری جویان آریایی پرستی است که ، بدخشی حیات خویشتن را در راه افشا وطرد آن ودیگر معادلات بیداد پسندانه ، از سیستم اجتماعی وسیاسی جامعۀ ما قربانی نمود . که درین رابطه راه وبرداشت دگم اندیشان خود بیش نگر برای همیش از راه وفهم  شاگردان حقیقت جوی مکتب بدخشی جدا است وخواهد بود!

سی سال از شهادتش میگذرد ولی با گذشت هر روز تصویر حضورش در معرکۀ نبرد حق وعدالت با صلابت بیشتر از پیش احساس میشود و مستمراًصفحات جدیدی از اندیشه های پر بار اودر برابرراهیان راه حق طلبی وعدالتخواهی  آشکارمیگردد، که از عمق تیرگی های حاکم بر روابط وضوابط باشندگان این سرزمین، بر فردای رهایی انسان بمثابۀ انسان  وبا هویت انسانی نقب میزند وابر های سیاه خفته درین مسیر را با همه عمق وپهنای بی انتهایی که در خود دارند میشگافد، وبرعقول اندیشمندانی که عهد رسالت حق را در نبرد بر علیه بیعدالتی ها صادقانه بر دوش میکشند ساری میشود، تا باشد که انسان این سرزمین اندر تلاطم هجوم ظلمت اندوزان از سراسر جهان وظلمت پرستانی درین مرز وبوم ،حرف نفی بر علیه جباریت را فراموش نکند وهمچنان انسان باقی بماند تا بتواند داعیۀ آزادی انسان را از قید اوهام وخرافات خود بیش بینانۀ ابله ساز، به ذایقۀ خردمندانه وآگاهانۀ خود مبدل کند.

هرچندی که از نخستین لحظات ورود لرزانم به عالم خود آگاهی، افتخار معرفت وخوشه چینی از خرمن اندیشه وباوراین شهسوار اندیشه وعمل  را با خود دارم و اندر توالی هجوم انبوه حوادث نا میمون روزگارم از رهنمودهای فکری این رزمندۀ نستوه تاریخ سرزمینم مد د جسته و آن را، نه از روی تقلید ودنباله روی، بلکه در تبانی با نیازهای زندگی خود ومردم جفا دیده ام، واقعیت های ملموس جامعه ام، ویگانه کلام برخاسته از متن حیات حقیقی باشندگان این خطۀ آشوب وسردر گمی تاریخ،  تا آنجا که در حیطۀ توانایی ام بوده، به مشعر نجات معنوی خود وهم میثاقانم  از گمراهی وتقلید نابخردانه، مبدل ساخته  ورهنورد راه نجات خود ومردم جفا دیده ام بوده ام وهستم،وشناخت راستین من ، از حقایق جامعۀ که بدان تعلق دارم بیشترینه وامیست بر گرفته ازلحظه لحظۀ حضورم دردامن اندیشه و مکتب او،که در دوران حیاتش باهمه اشتیاقی که داشتم آنچنانی که شایسته بود قادر به شناختش نگردیدم .

ولی مرگ پر ابهت این رزمندۀ خردمند وبیباک زمان، با حوادثی که بعد آن کشورمارا فراگرفت بیشتر از پیش، مرا قرین او واندیشه های پر بارش ساخت ، وبا گذشت هر روز نیک دانستم که، انتخابم در گزینش راه بی خطا ولیکن  فهم وبرداشتم از داده های فکری او ناقص وتوام با ناتوانی ها بوده است، که باید است از نوآموخت.

از همین جاست که به محتوای حقیقی متن مکتب بدخشی که در آن جزانسان و حقوق ازلی او چیز دیگری گنجایش ندارد یکبار دیگر خیره میشوم  ومفاهیمی چون حل عادلانه ودموکراتیک مسألۀ ملی، گزینش سیاست عدم دنباله روی در مبارزۀ سیاسی،شعار صادقانۀ محو کلیه اشکال بیدادگری در جامعه، الهام از ارزش های والای معنوی واعتقادی مردم در مبارزه ، وخردمندانه برعلیه اوهام وخرافات بپا خاستن، توجه به رشد آگاهی وخود آگاهی مردم وکشانیدن ایشان در عرصه های مبارزه بر اساس آگاهی وانتخاب خود آنها ، برخورد استراتیژیک با دین مقدس اسلام ، قبیله سالاری وتأثیرات ویرانگر آن در روابط باهمی انسانها در سرزمین ما، مبارزه بر علیه نژاد پرستی وافشای ماهیت سیاستهای رایج آریائی بازی، نقش فرهنگ در تکامل شعور اجتماعی جامعه ، ارزش تاریخ در روند احیای هویت حقیقی باشندگان کشور وجلو گیری از تاریخ سازی وتاریخ پردازی های قلابی با افشای نقش های ویرانگر آن در حیات جامعه وغیره را یکبار دیگر به دقت مرور مینمایم ، وبا کمال حیرت متوجه توانایی ونبوغ فکری آن شهید در تجزیه وتحلیل واقعیت های موجود در متن جامعۀ استبداد زدۀ افغانستان میشوم که، چگونه در حدود نیم قرن قبل برین، با عبور از کلیه موانع ومحدویت های فکری وعقیدتی که فرا راه روشنفکران آن دوران قرار داشت، ودنباله روی باالگو برداری های کور کورانه از کار کرد های دیگران وجدا از واقعیت های عینی جامعه، مد روز وفاجعۀ میدان اندیشه بود، او به این نتیجه گیری های داهیانه نایل گردید، واساس مکتبی را بنیاد نهاد که مبنای آنرا دردهای جانکاه مردم مابا بری بودن ازتعصب ودنباله روی های کور کورانه،تشکیل میداد،و بدینترتیب راهی را در برابر نسل های مبارز این سرزمین گشود که در گزینش آن ازتجارب کلیه مکاتب فکری ومبارزات آزادیخواهی مردم در کلیه نقاط جهان با تکیه بر اصل تقدم واقعیت های جامعۀ افغانستان ، استفاده به عمل آمده بود.

همین جهش اندیشه ودر یافت های فکری ناب بدخشی است که حیات اورا بعداز مرگش به اسطوره مبدل میکند وخون اورا یکجا با یاران پاکبازش درین شبستان بی ماه وانجم افکار واندیشۀ انسانی درین سرزمین، چون کهکشانی همیشه جاوید در آسمان معنی ومعرفت این خطه متبلور میسازد .

دردا که طرح وپیام او درهرمرحلۀ، بگونۀ از گونه هاترور واز جانب کج اندیشان کوته بین ،در کسوت های متنوع دوست ودشمن، با تأثیر پذیری ازانقیادی که ایشان به قبله ها ومراجع تقلید ویا هم منافع خویش داشتند ،با تعابیر سوء ووتفاسیرمعکوس مورد تهاجم واقع میشود .

فهم ناقص ودرک معیوب خط فکری بدخشی،با برخوردهای د گم وعنودانه از جانب مخالفین آگاه ونا آگاه او که، بنا به اعتراف تنی چند ازنخبگان ایشان ، بی آنکه ورقی از اوراق فکری اورا خوانده  ویا هم سخنی را از دهان اوو یا یاران نزدیکش شنیده باشند، بنابه حکم بزرگان خود وغریزۀ پیوند با مناسبات قبیلوی ، همواره بدخشی ویارانش را تکفیر ومتهم به انواع اتهامات می ساخته اند واین امرعملاً تا همین اکنون هم ادامه دارد، جایی برای گفتگو ندارد ،که شئونیسم  قبیله پرستانه، در محراق آن قرار داشته و امروز نیز هر آن صدایی را که از آدرس حق طلبی وحل عادلانۀ روابط باهمی اقوام وملیت های ساکن این سرزمین بلند شود منسوب به بدخشی ومکتب فکری اومیسازند، وبه زعم خود آن را تکفیر میکنند که این خود امریست طبیعی ومشخصۀ اجتناب ناپذیر جامعۀ که بر بنیاد تفکیک برتری وبد تری انسان با استناد بر خون ونژاد ، قوم وقبیله،وغیره بنا یافته باشد . 

البته که این تنها جبهۀ ویرانگر اندیشه های بدخشی نیست، ای کاش که جبهۀ مخالفین آشکار ودشمنان سوگند خوردۀ مکتب بدخشی، تنها جبهۀ بودی که با بکار گیری شیوه های مختلف ،علناً در جهت تخریب وتحریف باور های فکری او میکوشیدند وذهنیت عامۀ مردم وافراد نا آگاه را تخریش و در ضد یت با آن قرارمیدادند. آنچه را که دشمنان دوست نما وعناصر بیمار عقده مند، با مقید ساختن همه داشته های این مکتب به فهم ودرک ناقص  ودر پارۀ مواردهم مغرضانه وهدفمند خود در رابطه با خط فکری وعقیدتی بدخشی انجام دادند بمراتب دردناکتر وفاجعه بار تر از کاریست که مخالفین تشنه بخون او انجام داده ند . که اگر آن یکی باجهالت وتعصب ذاتی خویش خونش را ریخت ،و این دیگری هم  چرخ های سیاه خواهشات پلید وشوم خودرا بر بستر خون سرخ آن شهید ویاران نامرادش بگردش آورده ، سینه ستبر نمود وگردن شوم افراخت، ودر آخرهم با بی آزرمی تمام ، بر صف آنانی پیوست که ریختن خون بدخشی ویارانش را بر خویش افتخاری میدانند !!!!!! وهزار بار زنده شود بازهم گلوله بارانش خواهند کرد!

من یکی از معدود بازماندگان تصادفی، افراد منسوب به مکتب بدخشی، از آن کشتار وحشیانۀ مقلد ین بی خردی هستم ، که ایشان ازکلیه مفاهیم مبارزۀ طبقاتی و دیکتاتوری پرولتری، ومقوله های بالمثل آن صرفاً کشتن ونابود کردن، دارند گان اندیشه های مغایر با اعتقادات خویش وغصب قدرت سیاسی  را آموخته بودند وبس، که طی دوران اقتدار خویش، هزاران انسان بیگناه ورسالتمند این خاک را صرفاً به جرم داشتن باور های انسانی مختص بخود، با هزاران نام وعنوانی از حق حیات محروم ساختند ، که شهادت بدخشی در آن معرکۀ تحجر ودنباله روی نماد همیشه تابان وفریاد بی زوال همهۀ آن بیگناهانی است که تنوع اندیشه وباور از حق طبیعی حیات ایشان را بی بهره ساخت ودژخیمان خود نیز واقف اعمالی که انجام میدادند وراهی که می پیمودند نبودند، صرفاً حکم اربابان وایادی ایشان را پیروی میکردند وبس ، که امروز وفردا تا لا یتناهی تاریخ با هر نام وعنوانی که از آن ها یاد شود فقط قاتلین مزدوری اند که به تقلید از دیگران هزاران انسان هموطن خویش را از حق حیات ساقط ومعبر کشتارغیر مسئولانه ومغایر باحکم عقل ووجدان راکه تا امروز هم جاری است افتتاح نموده اند  .

به همه حال ! حرف من درین متن متوجه آن مخالفین آشکار مکتب بدخشی نه، بلکه آن عده مدعیان پیروی از خط فکری او ست که تا به امروز هم از کلام بدخشی صرفاً آن اصطلاحاتی را از بر میسازند که با مذاق خویش موافق می یابند ویا هم در جهت پوشانیدن چهره وکردار امروزی خود بدان نیاز دارند .

فاجعه ازهمین نقطه ریشه میگیرد که عدۀ با تمثیل اعتقاد به اندیشه های بدخشی ، از این مکتب پر بار انسانی فقط نیاز های منحط قومی ونژادی خودرا خواهان آبیاری اند که با استفادۀ سوء از نام بدخشی به اندیشه اش از پشت خنجر میزنند وآنرا واقعاً به یک خط عظمت طلبانۀ قومی وقبیلوی دیگر درین سرزمین مبدل میسازند .

صادقانه باید است اذعان بدارم که،  در کلیه ادوار زندگی اضافی ام بعداز زندان ورهایی اززیر ساطور جلادان، هر آنگاهی که به مرگ بدخشی ویارانش در جمع انبوه قربانیان آن روزگار وبعداز آن  تا همین اکنون فکر میکنم ، بی محابا چهرۀ بدخشی را بعداز مرگش هم درخشنده تر از بسا زندگان بی افتخاری می یابم  که بزرگترین افتخار ایشان فقط زنده ماندن بی حاصل وگاهی هم توام با سقوط در خوان کثیف قدرت های کاذب ،با عناوین وزیر ودبیر و طلعت سیاه خودرا در نقاب خون های گلگون وپاک آن رفتگان همیشه جاوید پوشانیدن بوده است وبس . چه رسد به معامله گران بی عاریتی که هم اکنون هم زنده اند ودر واپسین روزگار زندگانی خود هم تقلای رهیابی به نعمت اربابان امروزی را دارند ودرین مسیر هنوز هم از ماسک تعلق وقرابت با بدخشی ویاران او در اغوای مردم مظلوم سود میبرند .

مرا باور کامل برآن است که مکتب بدخشی  مدرسۀ نیاز انسان مظلوم جامعۀ ما ست وتا زمانیکه بیداد را درین سرزمین ریشه در آب باشد مبارزین ضد بیداد گری نیز جز رجوع به این چراغ اندیشه چارۀ دیگر ندارند  و ما شاهد آنیم که به پیشواز سقوط آن فرسودگان محیل،  جبهۀ مراجعین راستین خط فکری او روز تا روز محکم تر وعمیق تر میشود، و پویند گان راه حق وآزادی انسان که با شوریدگی یک عاشق  وایمان تزلزل نا پذیر یک راهب بار امانت به میراث رسیده از شهید بدخشی ویاران گلگون کفنش را بدوش میکشند ، وهمچنان رهرو آن راه بزرگ در مسیر تعین سرنوشت محکومین ومحرومین از حق باقی مانده اند وخواهند ماند.

سخن ازچگونگی زایش ورشد تاریخی اندیشه وباور بدخشی در آن روزگار تحجر وتلاش در کشور ما ست که،از یکسوحاکمیت های سنتی ومولود استعمار قبایلی، با بکار گیری آخرین تجارب تاریخ استبداد در سرزمین ماو جهان، کلیه روزنه های آگاهی وخود آگاهی مردم ما را خواهان مسدود سازی،و انداختن قفل اوهام وارعاب در گذرگاه خرد وتعقل مردم بود، تا  سرتاسر این سرزمین را به زندان شاکرین رضا کارو  تسلیم شدۀ استبداد مبدل نماید، واز جانب دیگر هم جستجو گران راه رستگاری انسان این مرز وبوم،با هزاران حیله ونیرنگ شیادان حاکمیت ها، از راهی که باید می پیمودند منحرف وتلاش های روشنگرانۀ داعیان ظلمت شکنی، در نبود خط تعریف حقیقی، وشناخت طبق نیاز،ازعینیت های موجود درمتن این  جهنم، خود محکوم به تقلید ودنباله روی عاری از خلاقیت ،از داده های فکری رویا آفرین در ارتباط با انقلابات افسانوی دیگر کشور های جهان ورهبران آنها بودندکه ، صحنۀ فکری جامعۀ مارا سخت در قالب های جدا از حقایق جامعه وبیگانه با خود فرو برده  بود.

در چنین یک اوضاع واحوال آشفته فکری کشور ماست که بدخشی باتوانمندی  یک معلم خردمند وآگاهی که بااساسی ترین رمز و رازهای علمی که باید ش به دیگران تعلیم دهد، وارد میدان اندیشه وروشنگری جامعۀ ما میشود وباب مدرسۀ را میگشاید که محتوای درسی آن را  حق وحقیقت نجات انسان این سرزمین از بند کلیه اشکال بیداد وستم گری تشکیل میدهد.

پیام های ساده وبی پیرایۀ مکتب بدخشی راکه، ملهم از عمیق ترین درد ها ورنج های ناگفته ولی عریان جامعۀ ما در گذشته وامروز، وبری ازهرگونه طعم وبوی وارداتی ویا ضد یت با انسان تحت عناوین قوم وقبیله ، رنگ ونژاد، دین وآئین ، زبان ومنطقه وغیره میباشد، ما یکبار دیگر درین مبحث مرور مینماییم ، تا باشد که ازحقانیت راه وتفکراین پیام آور شهید ویاران جا نبازش در گذرگاه زمان که تا همین اکنون هم راه ومبارزۀ آنها ادامه دارد وتا آخرین لحظۀ سقوط سنگرهای استبداد وبی عدالتی  همچنان بر پا خواهد بود  یاد آوری، وبرمقلد ین واغوا گران روزگار که هنوز هم درایت وشهامت رجوع واقتدا بر حقایق انکار نا پذیراین جامعه ویافتن  راه حل آنها را ندارند، یکبار دیگرهوشدار دهیم که پنهان کردن وماست مالی نمودن عیب ها وکاستی ها در یک جامعه بمعنی علاج آنها نیست ، بلکه پیچیده تر ساختن ومزمن ترساختن آنهاست ، که باید است بی هیچ تردید، همانندی طبیبی که علاج مرض را از شناخت عوامل مرض وتجویز دوای متناسب با آن آغاز میکند ، ماهم حقایق تلخ وموجود در متن اجتماع را بی هیچ کاستی به بیان وتحلیل بکشیم تا بتوانیم راه علاج آنهارا پیدا کنیم ، چنانیکه بدخشی آن عوامل را شناخت وبر آنها انگشت گذاشت .

محتویات اصلی مکتب بدخشی را ما میتوانیم تحت عناوین ذیل مورد ارزیابی قرار دهیم ، تا از صلابت اندیشه وباور او در رابطه با درک اساسی تضاد های موجود در جامعه، وشهامت صف آرایی او در برابرکلیه عوامل استبداد، ارتجاع ودنباله روی آگاهی حاصل کنیم :

 الف- طرح وتعریف مسألۀ ملی وپیشنهاد های علمی حل عادلانه ودموکراتیک این مسأله در کشور ما ودیگر کشور های منطقه وجهان .

  ب –  مبارزات ملی ودموکراتیک در کشور های استبداد زده وجلوگیری از دنباله روی ترند گرایانه در جنبش رهایی بخش خلق هاکه، درمیان پیروان او در افغانستان به سیاست عدم ونباله روی مسما گردید.

  ج- نقش آگاهانه مردم بعنوان تاریخ سازان واقعی در تحولات سیاسی واجتماعی جامعه.

  د- دین ونقش آن در جنبش های رهایی بخش خلق ها وبرخورد استراتژیک با دین مقدس اسلام منحیث دین مردم ما در تئوری وعمل.

این است ویژگی های اساسی خط فکری بدخشی که آنرا از کلیه همقطارانش در صحنۀ مبارزات ملی ودموکراتیک کشور ما متمایز میسازدکه، ذیلاً ما اساسی ترین نکات آنهارا مختصراًبه ارزیابی میگیریم تا محتوای آن خط فکری را در برابر کلیه اوهام واتهاماتی که آگاهانه ویا غیر آگاهانه در رابطه با آنها از همان بدو مرحله تا امروز عنوان گردیده است، برجسته ساخته، ووجه تمایز این گرایشات عمیقاً علمی و برگرفته از واقعییت های موجود در جامعه را در تقابل با دیگر گرایشات فکری شکست خورده ودنباله روانه که پیآمد های شوم آنها تا هنوز هم دامنگیر مردم ماست ، یکبار دیگر تعریف وتبیین نموده باشیم .

پایان قسمت اول

                                             فراترازمرزها

لینک      نظرات ()      

به استقبالسی ساله گی شهادت محد طاهر بدخشی شهید نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/٩/٢٤

بدخشی استمرارهویت ملی

زندگی هرانسان درامتداد هستی وسیرپیشروندۀ زمان خیلی اندک وگذرا ست. اما آنچه که ازانسانها درروند هستی به جریان همیشه ماندگارتاریخ می پیوندد، اندیشۀ خلاق وکارنامه های پسندیده ای است که درآزمون زندگی به نمایش گذاشته میشود.

 اینجا سخن ازیاد وخاطرۀ یکی ازنمونه های کم نظیری ازاین دست است که سی سال واندی پیش ازامروزبا ریختن خون سرخ خویش برپای باورهای جاودانه اش، نه تنها خودش را به تاریخ درخشان سیاسی کشورمان پیوند زد، که حقانیت درک خویش را ازجامعۀ استبداد زدۀ کشورمان درمکتب ملی گرایی به اثبات رسانید. مکتبی که درست بودنش را بیش ازهرزمان دیگرمداخلات ویرانگرونافرجام دشمنان داخلی وخارجی درروند چهل سالۀ بحران خونین افغانستان برملاساختند.

این پیام آورراستین آزادی که آزادگی وخود بودن ومردم باوری را ازسلولهای نمناک ومتعفن شیوۀ قرون وسطایی دهمزنگ دوران ستم شاهی دودمانی(ظاهر- داود) تا فاشیسم سرخ خون آشام کود تایی نماد بارزبیگانه گرایی پلچرخی، پیوسته ومتکرردرعالی ترین نمونۀ سرسختی ومقاومت انسانی به آزمون نشسته ودرس عشق وایمان به میراث گذاشت، شهید محمد طاهربدخشی میباشد. اوچهل وچهارسال پیش ازامروزفریاد داد خواهی مظلومانی را درگوش انسان سرزمین ما طنین اندازنمود که با گذشت زمان وبا صدای رساترحقانیت انکارناپذیرآن درکشورما طنین اندازاست.

 آری! سی سال پیش ازامروزدست بیرحم زمان ازآستین سیاه خود فروخته گان خون آشام قلبی را با سرب مذاب نشانه گرفته وازحرکت بازداشتند که کلید گشایش رمزی را پیش روی انسان اندیشمند میهن ما گذاشت که درمان درد مزمن تاریخی کشوروابسته به حل آن است. آنهم درشرایطی که نه تنها شب پرستان سیاه اندیش با «گلوی خونین» هرصدایی را درگلوی پویندگان راه نوروایمان مسکوت میگذاشتند، که مدعیان راه خوشبختی انسان رنج کشیده میهن نیزازبیم آنکه مبادا مورد ناسزاگویی های ناوارد رهروان جهان وطنی راست وچپ قرارنگیرند، با سکوت معنی دارازکناراین رمزمیگذشتند. اما اوبا جسارت تمام سکوت را درهم کوبیده، تومارسنت حاکم راست وچپ را درهم پیچیده وفریادی را بلند نمود که راه خوشبختی درگروشنیدن این  طنین خوش همزیستی وبرادری وبرابری درسرزمین بخون خفتۀ افغانستان است.

     « شب با گلوی خونین

                     خوانده است دیرگاه

                                 دریا نشسته سرد

                                           یک شاخه درسیاهی جنگل

                                                         بسوی نورفریاد میکشد.»(1)

بلی، این سفیرسرافرازآزاد زیستن چهارونیم دهه پیش دراوج گرایشهای فکری رایج وحاکم راست وچپ باجسارت درخورشأن آزادگی، برخلاف باورهای سنتی ووارداتی روزگارخویش برخاسته ودرگوش همه پیش گامان ودرفش بدوشان فریاد برآورد که عمده ترین مسئله دوران ما، درجنب تضاد ناشی ازستم طبقاتی استبداد جانسوزقومی است که ریشه درتاریخ چند صد ساله دارد وجزراه دریافت حل عادلانۀ مسئله ملی ورهایی ازستم وبیعدالتی ملی ستمگران دود مانی- قبیلوی  که زیرنام قومیت صورت میگیرد، راه د یگری نخواهیم داشت وپیامد ناگواروخطرناک آنرا آگا هانه چنین فریاد کشید: « مسئله ملی درحال حاضربصورت صدای ضعیف به نظرمیرسد، اما این صدای ضعیف فردا به غرش سهمگینی مبدل خواهد شد». بدون تردید رمزبزرگی وماندگاری بدخشی درکشف همین رازاست، رازی که عینیت ودرست بودن آن بیش ازهرزمان دیگردرزمان ما جلوه گراست. مردان بزرگ همینگونه بوده اند. آنها راهی را گشوده وپیش روی رهروان خود گذاشته اند که جزگذرازآن دهلیزحقیقت نمیتوان خوشبختی حقیقی یک ملت را درکلیت آن فراچنگ آورد. شهید بدخشی هرچند دراین راه ناسزاها وتهمت های زیادی را شنید وکج اندیشی های فراوانی را متحمل گردید. اما روح آزاده واندیشۀ بزرگ وگستردۀ او هرگزدردایره های بستۀ بتونی قبیلوی وتباری نمی گنجید.

او خوشبختی همه مردمش را میخواست مردمی که درحراست وپاسداری ازحریم مقدس میهن بدون کم وکاست ازجان ومال خویش مایه گذاشته ودرنگهداری آن ازتجاوزبدخواهان برون مرزی کارنامه های بزرگ وماندگاری را به میراث گذاشته اند. او میهنش را برای مردمی میخواست که درآن مجموعه جایی برای ریا وتبعیض وبرتری وخود نگری بجزکارایی وشایستگی وتعهد وجود ندارد. بدخشی ای را که ما بمثابه رهرو وارادتمند برگزیده بودیم بدخشی یی است که هرانسان آزاده دیگروقتی با ذهن پالودۀ روشنفکری وبدورازتعلقات تباری وگروهی به آن مینگریست همانگونه درمی یافت. چون او مظهربیان حقیقتی بود که کلید حل تناقضات ورسید ن به خوشخبتی انسان سرزمین ما درآن حقیقت نهفته است.

دانشمند گرانمایه واستاد سخن استاد واصف باختری که بیش ازهرکدام ما با بدخشی محشور ومحضوربوده وشناخت دقیقی ازاودارد، شخصیت اورا اینگونه به تصویرمیکشد: «اگر در بارۀ طاهر بدخشی نمیتوان این سخن و سخنانی ازین دست را باز گفت؛ میتوان با روان آگنده از باور به گواهی نشست که جغرافیای ذهن گستردۀ او به پهنای افقهای اصالت وصمیمیت بود ودرآن قلمرو نه خط و مرز و فاصله ای وجودداشت و نه دیوارهایی از سیم خاردار خود زیستی عنودانه. جزآنگاه که می بایست نگین هویت مشخص که بازتاب حقیقت مشخص است؛ بر انگشتر هر مرحلۀ تاریخ نشانده شود و راه ها که گفته اند؛ یعنی رفتن نه اینکه نشستن در کرانه و شمردن گامهای کسان؛ از همدیگر باز شناخته شوند.»(2)

سخن گفتن ازبدخشی، سخن گفتن ازهویت وآزاد زیستن وبرتوان ونیرومندی ملت خود باورداشتن  است؛ هویت وباوری که با کمال تأ سف دربازارکساد سیاسی وبیگا نه پرستی امروزی آنرا به حراج گذاشته وتبعات ناگوارآنرا درشرایط کنونی بیش ازهرقشروگروه دیگری، ملت درسوگ نشستۀ افغانستان متحمل میگردد. اوانسان ویژۀ روزگارخود بود وحرف وسخنی را فرا راه روشنفکران متعهد ومسئول جامعۀ افغانستان گذاشت که درک وفهم آن به درازای نیم سده زمان نیازداشت. هرچند به قول خودش صدای ضعیف به نظرمیرسید. وبرای بیان این حقیقت عینی چه تهمت ها، ناسزاها وشکنجه های طاقت فرسایی نبود که براو تحمیل وروا داشته نشد. سخن بدخشی نه تنها لرزه براندام لرزان حاکمیت دودمانی استبدادی وارد نمود، که مایه نگرانی هرچه بیشترسران استعمارگرکاخ کرملین نیزگردیده بود. زیرا آنها ازستمگری واستبداد تلخ ملی ای که درحوزۀ آسیای میا نه برملتهای غیرروسی روا داشته بودند، آگاهی دقیق داشته وچنین خیزشها وبیداری ملی را به انتظارنشسته بودند. وآنچه که موئید این ادعا است، پژوهشهای ناشی ازپرسش وپاسخیهایی است که درطی دوران اقامتم درتاجیکستان با کارمندان سیاسی، فرهنگی ومشورتی  آن روزگارشوروی درافغانستان به انجام رسانیده ام که بخشی ازاین نگرشها درمقالۀ تحقیقی آقای دکترصاحب نظرمرادی زیرسرخط «بدخشی  واستراتیژی مسئلۀ ملی وتباری» منتشرۀ سخنگاه «فراترازمرزها» بازتاب یافته وبطورگسترده درکتاب دکترقاسم شاه سکندری تحت عنوان« احزاب وگروه های سیاسی افغانستان ازنیمۀ دوم سده نزده تاسده بیستم» بطورمفصل به بررسی گرفته شده است.

درهررساله وکتب ومدارک بایگانی شدۀ خاورشناسان شوروی پیرامون افغانستان که دست ببری حتماً نامی ازبدخشی ویاران وگروه مربوطۀ او ونگرانیهای چشم گیربه مشاهده میرسد. بویژه آنچه که بیشترازپیش به این نگرانیها می افزاید، قیام  مسلحانۀ سال 1354 خورشیدی دروازبه رهبری مولانا بحرالدین باعث است که درجوارکشور تاجیکستان بوقوع پیوست. برهمه مردمان دروازی دوسوی دریای خروشان آمو(افغانستان وتاجیکستان) معلوم است که صف بندی وآماده باش نیروهای مسلح محلی شوروی  درطی دوران مقاومت 45 روزۀ ایثا رگران « محفل انتظار» درکناررود آمونشان ازنگرانی اثرگذاراین حرکت دردروازتاجیکستان بود.

چون مردمان دروازتاجیکستان با نام باعث وسازمان اوآشنایی دقیق داشتند. اما آنچه که دربررسی های وابسته به شرق شناسان شوروی وقت پیرامون بدخشی، طرزبینش وسازمان مربوطۀ وی بازتاب یافته است، تحریفات آشکاری است که هرگزبا شیوۀ نگرش واصول مبارزاتی آن روزگاربدخشی ویارانش همخوانی نداشته وندارد واین تحریفات آشکاردرحقیقت بیان نیت استعماری وضد ملی روسها برای توجیه اعمال تجاوزگرانه وسرکوب خونین گروه های ملی وضد استعماری کشورمان دروجود حاکمیت ضد ملی ودست نشانده بود.

امرمسلم وانکارناپذیراست که درجغرافیای ذهن گستردۀ بدخشی بقول استاد باختری جزاصالت وصمیمیت ونشاندن نگین حقیقتی که بازتاب حقیقت مشخص روزگاربدخشی ودوران ما است؛ برانگشترمرحلۀ تاریخی که حقوق برابرشهروندی وعدالت اجتماعی نیازمبرم آنست، چیزدیگری وجود نداشت. اونماد برابری ملی وجانبدارساختارنظام سیاسی ای بود که بنیادش برشایستگی وارزشمداری انسانی پیریزی گردیده باشد، نه تبارومذهب وآیدئولوژی.

دریک نگاه اجمالی اگربسنده نمائیم که هرگزمجال واکاوی ژرف اندیشه ومکتب ملی که ریشه  در جنبش مشروطیت کشورمان دارد، دراینجا نبوده ونیازبه یک بحث گستردۀ پژوهشی دارد؛ عمده ترین فرازهای ده گانه ای را که بدخشی یکجا با اندیشمندان دیگری ازاین دست پیرامون حل مسایل بنیادی افغانستان درکنفرانس ماه سنبلۀ 1351 خورشیدی درولایت کندزتحت عنوان« ده سال تجربه وعمل» جمع بندی وتدوین نمودند، مبتنی براین اصول اساسی بود:

     1- مبارزه درراه تامین برابری حقوق ملی همه اقوام وحل عادلانۀ مسئله ملی درافغانستان.

     2- پیگیری یک سیاست مستقل وطرد هرگونه سیاست دنباله روی ووابستگی سیاسی، اقتصادی وفرهنگی.

     3- برخورد استراتیژیک با دین اسلام بمثابۀ اصول پذیرفته شدۀ اعتقادی وفرهنگی مردم افغانستان.

     4- طرح جبهۀ متحد ملی.

- با اندک توجه به فرازهایی ازمهم ترین مسایل مطروحه دربالا، بدین نتیجه گیری منطقی میرسیم که درمحورنگرش بدخشی آنچه که مهمترازهمه-  برای دریافت راه حل بنیادی مشکل عمده ای که سالهای متمادی بمثابۀ درد مزمن مانع دسترسی درمسیرگذاربه یگانگی ملی درجامعۀ کثیرالملیتی عمل نموده است- جلوه مینماید، مبارزه دربرابرستم ملی ای است که ازجانب حاکمان دودمانی کشورمان زیرپوشش تباری صورت گرفته است. این نگرش بجزتأ مین حقوق برابرشهروندی که رمزیگانگی ملی پنداشته میشود، هیچگونه نیت برتری دیگری را جزبرادری وهمزیستی صمیمانه درسرزمین افغانستان بازتاب نمیدهد. اما حاکمان ستمگرخانوادگی که رمزبقای خویش را درتشدید تضاد های قومی وبهره جستن ازاین رهگذردیده ونشانه گیری دقیق بدخشی را درجهت فروپاشی خویش میپنداشتند، یکجا با بلند گویان ونظریه پردازان کاذب تباری خود تا توانستند درمسیری که راه خوشبختی ملی درآن نهفته است، با دامن زدن های هوی بی بنیاد سد ایجاد نموده وبه این مشکل  اساسی  تداوم بخشیدند که نسل امروزی ما بیش ازهرزمان دیگرشاهد نسل کشی های جمعی و خونریزی های فراوان  ناشی ازسمپاشیهای ضد ملی میباشند.

- بدخشی درزمانیکه بخش عمدۀ نیروی فکری وجسمی پیشگامان نهضتهای گوناگون کشوراعم ازراست وچپ درمسیرتائید ویا رد سیاستهای تهاجمی کشورهای کمونیستی(چین وشوروی) واسلامی بمصرف رسیده وکمتربه اهمیت منافع ملی خودی می اندیشیدند؛ یکجا با یاران خویش، با کشیدن خط بطلان برهرگونه سیاست دنباله روی وکم بها دادن به نقش تعین کنندۀ عنصرداخلی، بنای روش خویش را برموضع گیری مستقل سیاسی- فکری گذاشته وهرگونه الگوبرداری را مردود دانسته درتعین الگوی خویش مشخصات وعینیت جامعۀ افغانستان را مهم وتعین کننده میدانستند. آنها چهار دهه پیش روی مهم ترین محوری تکیه نمودند که گذشت زمان درست بودن آنرا مورد تا ئید قرار داده ونتیجۀ تلخ ناشی ازسیاست دنباله روی را که مردم افغانستان با گوشت وپوست خویش احساس میکنند وبا گذشت هرروزمی بینند که کشورشان دارد درگرداب وابستگی کشندۀ خارجی فرومیرود، با چشمان بهت زدۀ خویش مشاهده می نمایند.

- برخورد استراتیژیک با دین اسلام وباورواحترام گذاشتن به ارزشهای مقدسی که جزاعتقاد وفرهنگ پذیرفته شده مردم افغانستان است، ازمهمترین ویژگیهایی است که نتیجۀ کم توجهی ویا برخورد لاقیدانه به باورهای مردم را هم تجربه نمودیم که چه فاجعه ای را بدنبال خویش حمل نمود. بدخشی ویارانش به این مهم سالها پیش توجه نموده وهشدارداده بودند که به این مسئله باید توجه جدی صورت گیرد. چنانکه درمقالۀ 30 سالگی یاد مان شهادت مولانا باعث ازقول اواشاره نموده وبرای اثبات این مسئله ازسخنرانی مهم وپنج ساعته اش درمدرسۀ تخارستان کندزدرسال 1351 خورشیدی صریحاً یاد آوری گردید. باعث بارها میگفت که درجامعه ای که دین تا مغزاستخوان مردم نفوذ دارد، ما بمثابۀ وطن پرستان راستین باید با دفاع ازدین وفرهنگ مردم اجازه ندهیم که ازدین کسانی درجهت مقاصد سیاسی خود بهره برداری کنند که نه به دین مردم باوردارند ونه خوشبختی مادی ومعنوی مردم افغانستان برایشان ارزش دارد. ازهمین روبود که درسازمان بدخشی عناصری ازهرطیف فکری با قبول مبارزه درراه محوستم طبقاتی وملی میتوانستند عضویت داشته باشند ودراین راه بدون محدودیت سیاسی مبارزه کنند. گذشت زمان نشان داد که دریافت آنان چقدراز فرهنگ حاکم درجامعه افغانستان دقیق وعینی بود. کسانی که زیرنام روشنفکری به ارزشهای دینی وفرهنگی مردم کم بها دادند، ازروشنفکرجزموجود دین ستیزچیزی به میراث نگذاشتند همانگونه که استفاده کننده گان ابزاری دین، هم ارزشهای دینی مردم را بباد فنا گذاشتند وهم خوشبختی دنیوی شان را به حراج. وماحصل آن همه شهادتها وایثارگری مردم درپاسداری ازحریم مقدس میهن جزبربادی، دست آورد دیگری ببارنیاورده ومتا سفانه نتیجه اغواگری  ومردم فریبی رهبران سیاسی هم رفتن درحلقوم مافیای ای است که پیامدش درد ناک ترازهرزمان دیگرخواهد بود.

-  طرح جبهۀ متحد ملی یکی ازنماد های دیگردورنگری وبرداشت فراگیربدخشی ازجامعۀ افغانستان بود. درشرایطی که اکثریت گروه های چپ افغانستان یا به موجودیت یک حزب طرازنوین با آیدیولوی مارکسیستی- لینینستی طیف فکری شوروی ویا پیرو اندیشۀ مائوتسه دون باورمند بودند ویا اگربه ساختارجبهه اگرگاهی هم می اندیشیدند، بربنیاد همین طرزتفکربود. یکی ازدمکراسی نوین یاد نموده وبهترین شیوۀ دمکراتیک آنرا می پنداشتند ویا دمکراسی خلقی(شیوۀ نگرش تره کی ویارانش) که درنهایت همان موضع گیری قاطع خلقی یا توده ای بود. درحالیکه بدخشی با ارزیابی ای که ازنظرساختاراجتماعی- اقتصادی پیرامون افغانستان داشت، کشور افغانستان را یک کشورنیمه فیودالی ونیمه مستعمره میدانست، که درآن نه طبقه کارگری که قادربه رهبری جنبش باشد وجود داشت ونه هم اتحادیه ها ویا هم طبقات معین دهقان وابسته به زمین اربابان وملاکانی که درچین پایگاه نیرومند جنبش انقلابی را تشکیل میدادند. لذا طرح ساختارهای خالص طبقاتی درجامعه ای که نه پرولتاریای وابسته به فروش نیروی کارشیوۀ جوامع صنعتی وجود داشت ونه جنبشهای دهقانی خالص، یک پدیدۀ بیشترذهنی مینمود تا واقعیت عینی اجتماعی افغانستان.

 درپیشرفته ترین حالت کارگران وزحمتکشان فصلی پنداشته میشدند تا وابسته به کارخانه یا زمین. ازاینرو بی جهت نبود که پیروان بدخشی ومولانا درترکیب گروه هایی بنام«سازا» و«سفزا» کلمۀ زحمتکشان را برگزیدند تا کارگران ودهقانان. لذا درجامعه ما که بیشترخصلت استبدادی داشت تا استثماری، طرح جبهه متحد ملی که دربرگیرندۀ همه طیفهای فکری با خصلت ملی ودمکراتیک است؛ بیشترعملی، منطقی وفراگیربه نظرمیرسید. نا گفته نباید گذاشت که یکی ازاختلافات اساسی ببرک کارمل با تره کی هم قرارتحلیلهای آقای دستگیر پنجشیری برسردمکراسی ملی ودمکراسی خلقی بوده است که خود نشان دهنده درک وفکرباز وفراگیرترکارمل نسبت به تره کی میباشد.

 بناءً درباوربدخشی جنبش فراگیری که میتوانست درفروپاشی نظام مستبد داخلی وکوتاه نمودن دست استعماربیرونی نقش تعین کننده بازی نماید، بیشترخصلت ملی- دمکراتیک داشت که هم دارای خصلت ضد استبداد داخلی وهم ضد استعماربیرونی بود. ودراین جنبش میتوانست قشرهای وسیع اجتماعی اعم ازروشنفکران، روحانیون وطن پرست وملی، کارگران ودهقانان، کارمندان دولتی، تجارملی پیروصنعتی شدن کشوروسایرنیروهای دارای نگرش ملی نقش فعال وسازنده داشته باشند.

 یکی ازنمونه های موفقی که مطمح نظربدخشی ویارانش بود، جنبش ملی وانقلابی ویتنام به رهبری هوشیمین را میدانستند که هم درسرنگونی استبداد داخلی موفق بود وهم دربیرون راندن استعمارخارجی وهم دارای هویت مستقل ملی ومتکی به آرمانهای مردم ویتنام بود.

- شهید بدخشی ازویژگیهای مهم دیگری نیزبرخورداربود که معاصرین او درآن دوران کمترتوجه مینمودند. بدین معنی که بدخشی یک روشنفکرکثیرالابعاد بود. او به همان پیمانه ای که به نقش عنصرآگاه سیاسی می اندیشید وازآخرین دست آوردهای علمی، فلسفی وجامعه شناسی دوران معاصرآگاهی داشت ودانش چپ مارکسیستی را با درنظرداشت عینیت جامعه خود فراگرفت، بیشترازآن ازتاریخ وفرهنگ اجتماعی ودینی جامعه افغانستان وحوزۀ خراسان بزرگ آگاهی نظررسی داشت. ویکی ازدلایل اساسی ای که به باوراین قلم درموضع گیریهای بعدی بدخشی وایجاد گروهی با این شیوۀ نگرش باید اثرژرفی بجای گذاشته باشد؛ درک عمیق بدخشی ازسرنوشت جنبشهای ملی منطقه ازگاهان قدیم تا روزگارخودش بود. پس بدخشی به همان پیمانه ای که یک سیاستمدارخردمند وآگاه بود، یک شخصیت فرهنگی وملی نیزبود.

 بدخشی ومولانا باعث بدون هیچ تردیدی بمثابۀ بنیان گذاران اندیشۀ نوین مکتب ملی ازچهره های همیشه ماندگارتاریخ پردرخشش کشورما خواهند بود، هرچند برخی ازپیروان ناخلف بدخشی وباعث با گذاشتن پای برخون این بزرگ مردان ورهروان گلگون کفن شان جفای بزرگ وجبران ناپذیری را روا داشته ولکۀ ننگی بردامن آنها بیش نخواهند بود، اما آنچکه مایه سرافرازی وروح بلند آن آزادگان وسروران راه خوشبختی انسان سرزمین ما خواهد بود، اثبات حقانیت وگذاراندیشۀ ملی ازسطح گروه های ویژه به یک جریان فرارگیروعموم ملی درافغانستان امروزی میباشد.

اما بادریغ واندوه ژرف این گوهرخردمند واین مبارزنستوه وخستگی ناپذیررا شب پرستان سیاه اندیش سی سال واندی پیش ازامروزدرشامگاه روزهفدهم میزان (3) که فردای آن روزروزعید قربان بود با جمعی 31 تن دیگرازرهبران سیاسی گروه های مختلف همراه با دوتن ازجنرالان ارشد درقربانگاه تاریخ سیاسی خونبارکشورمان قربانی نمودند. روح بدخشی شهید وهمه رهروان راه آزادی وخوشبختی کشورمان شاد وجاودان باد!

سینا دلیری

---------------------------------------

1- شعرازاحمد شاملوشاعربزرگ وشناخته شدۀ زبان فارسی.

2-  برگرفته شده ازبیانیه استاد باختری بمناسبت دهمین سال شهادت بدخشی.

3- هرچند برخی دوستان وپیروان بدخشی هشت عقرب را روزشهادت احتمالی میدانند وهمینگونه آقای انجنیرمجید سکندری روزسوم عقرب را. اما من نیزکه مانند آقای سکندری دربلاک دوم پلچرخی آن زمان زندانی بودم، نظربه خاطراتی که ازآن روزدارم من به شب 17 بر18 میزان گمان برهستم وآنچکه گمان مرا به یقین تبدیل میکند انعکاس تیرباران بدخشی براساس گذارش سری نیروهای اطلاعات وقت شوروی دربیانیۀ پروفیسور خداینظر عصازاده میباشد که درروزبیستمین سال شهادت بدخشی درکاخ وحدت شهردوشنبه بیان گردید.    

 

لینک      نظرات ()      

پیشنهاد یکی از بزرگان محفل انتظار نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/٩/۱٧
یــک پیــام ویــک پیشـــنهاد دوســـتانه
نوشته شده توسط عطا باری   
جمعه ، 13 آذر 1388 ، 00:21

درهفته گذشته مقاله ای را تحت عنوان «طاهر بدخشی کی بود، چگونه می اندیشید و چسان جان باخت؟» درسایت گفتمان مطالعه نمودم که به کوشش مشترک دوستانم، قیام الدین «پهلوان» وکریم شاه «میر» ازجمع فعالین حزب آزاده گان افغا نستان خامه کاری شده و ازسخنرانی ها و یا د داشت های نشر شده در«یاد نامۀ محمد طاهربدخشی چاپ کابل» وهم حکایات وروایاتی ازکوچه ها و پس کوچه های شهرفیض آباد جمع آوری و تهیه گردیده است؛ که اینک به سبک خاص تذکره نویسی(؟!) به قامت سخن آراسته شده و درسایت های آریایی و فراتر از مرزها بعد از پیراستن، مجال چاپ یافته است.

راجع به این که این نوشته از نظرتوانایی و ظرفیت های دانش نویسنده گی ( درشکل ومضمون ) تا چه اندازه مقبول نشروتکثیراست، اصلأً حرفی ندارم؛ بنا برین می خواهم به حضور خواننده گان ارجمند خاطر نشان بسازم که هدف از نگارش این نامه، اشاره ای است به دو موضوع مشخص، که در مقالۀ این دو دوست عزیز تذکررفته است:

 

اول ـ اینکه؛ درلابلای این داستان دنباله دار راجع به سرنوشت غم انگیز شهدای گلگون کفن « محفل انتظار» و ازجمله اعضای خا نواده من یعنی حادثه اسفناک زمستان 1358، که دراثر یورش بی رحمانه قاتلین ملت و دشمنان مردم افغانستان مادرو خواهر وبرادرم به شهادت رسیدند، دوستانم چیزهای نوشته اند که بدون مشوره با شخص من و فامیل وخا نواده ای من به نشر رسیده است که مغا یراصل فرهنگ مقاله نویسی وروزنامه نگاری بوده و با آ داب و پرنسپ های ژورنالیسم سازگاری ندارد.

 

دوم ـ با وجود آنکه دراین مقاله به معرفی وشناسا یی مرحوم بدخشی صادقانه پرداخته شده است، اما با اندک تأ مل می توان استنباط نمود که این خامه پردازی درحقیقت غیرآگاهانه توهین به زنده یاد بدخشی و یاران عزیزاوست.

 

بنأً می خواهم به صفت یکی از راهروان راه شهید بدخشی و شهید مولانا باعث وسایر شهدایی گلگون کفن راه آزادی کشورم، خدمت آن عده از رهبران سابق سازا وکدرهای ارجمند «محفل انتظار» که خوشبختانه هنوز از نیش اهریمن درامان مانده اند، به عرض برسانم که جلوی چنین خود سری ها را گرفته و نگذارند که هرکس ازنام بدخشی وسازمان او آگاهانه وغیرآگاهانه به نوشتن این گونه مسایل، غیر مسئولانه بپردازند. به خصوص آنهای که در حدود چهل سال ازعمرعزیز خویش را در سیاست وسیاست بازی سپری نموده و هنوزقادرنشده اند که حتا یک نامه را از فکر واندیشه خود در سوگ شهیدان مکتب خویش بیرون بکشند، بنأً مصلحت نیست تا به چنین کارهای بزرگی دست بزنند. ازاین بیش نمی خواهم با عث ملالت خاطر دوستان شوم امیدوارم دوستان مرا درک نمایند.

 

 درخاتمه احترامانه چنین پیشنهاد می نمایم که وارثین «محفل انتظار» هر چه زود تر دست به کار شده و مشترکاً به تهیه تاریخچۀ سازمان اقدام نموده و آن را جهت آگاهی مردم به نشر بسپارند. تا توانسته باشند از یک طرف تجارب مثبت ومنفی سازمان را به خاطرۀ تاریخ سپرده واز جانب هم دین بزرگی را بخاطر گرامیداشت از خاطرات جاویدان یاران عزیزخود ادا کرده باشند. برای انجام این مأمول بزرگ بهتر است از جمع دوستان با تجربه، محترم محمد بشیر بغلانی، محترم ظهورالله ظهوری، محترم محبوب الله کوشانی، محترم رفیع خوست وفرینگی، محترم مجید اسکندری، محترم بسم الله خان، محترم صاحب نظر مرادی، محترم رحمت الله بیژنپور، محترم داکتر سینا دلیری، جناب استاد سیف الدین و دیگرعزیزان، یک کمیسیون تدارک انتخاب نموده و بکارآغاز نمایند. در فرجام از خداوند بزرگ موفقیت مزید برای همه آرزو می کنم. یاد داشت : بتاریخ هفدهم عقرب سال 1386 خورشیدی، سازمان انقلابی زحمت کشان افغا نستان در تشکیل یک حزب جدید « حزب آزاده گان افغانستان » ادغام گردید. و به تاریخ 16 عقرب 1387 اینجانب عطا باری ضیا زاده سابق عضوی کمیته مرکزی «سازا» ارتباط خود را با حزب آزاده گان افغانستان قطع نموده و ازآن تاریخ به بعد با هیچ یک از احزاب و جریان های سیاسی کشورارتباط سازمانی وحزبی ندارم. ارا دتمند شما عطا باری ضیا زاده افغانستان

 

                                                                            منبع خاوران

لینک      نظرات ()      

نظرات استاد اخگر نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/٩/۱۳

اعلام استراتیژی جدید اوباما واثرات احتمالی آن بر اوضاع

 

آیا نتیجه کلی استراتیژی اوباما، حاکم ساختن پاکستان بر مقدرات افغانستان خواهد شد؟ آیا افغانستان وجه المصالحه معامله میان پا کستان وامریکا قرار خواهد گرفت؟

 

پس ازیک انتظار نسبتاً طولانی وفرساینده ی توأم با امید وخوش بینی ،رئیس جمهور امریکا استراتیژی تازه اش را در قبال افغانستان اعلام کرد، که برخلاف انتظار مردم افغانستان، مواد وموارد جدید آن زیاد هم تازه نبود. قسمت عمده ی سخنرانی اوبا عطف توجه به پس منظری آغاز میشد  که ازیازده سپتامبرتا امروز را دربرمی گرفت و دراساس، توجیهاتی بود که هدف از آن، منطقی ومستدل نشان دادن تصمیم امریکا مبنی بر ارسال نیرو ونفرات به افغانستان است.

چیزی که برای امریکاییان ونه برای مردم افغا نستان، تازگی دارد. اوباما می گوید: پس از اقدام متحدانه جامعه جهانی وملل متحد وامریکا، درظرف چند ماه القاعده پراگنده شد وتعدادی  از اعضای آن کشته شدند، طالبان از قدرت سرنگون شده و به عقب رانده شدند ومنطقه ای که سالها باترس زندگی کرده بود، امروزامید درآن مشا هده می شود. آقای اوباما درست می گوید اما نمی گوید که شیرینی این امید با تلخی زهر نگرانیها وهراسی که از بر گشت مجدد طالبان وتروریست ها ناشی می شود، تلخ وزهر آگین شده است. درقسمت دیگر از سخنرانی اوباما آمده است که طی سالهای اخیر طالبان والقاعده اهداف شان را مشترک ساخته وسرنگونی حکومت افغانستان را هدف گرفته اند.

به مرور زمان طالبان مناطق بیشتر افغانستان را تحت کنترول گرفتند وتروریستها نیز حملات کشنده شان را علیه مردم پاکستان شروع کردند . اما درتمام این مدت تعداد عساکر ما خیلی کمتر ازآن بود که مادر عراق داشتیم . درواقع آقای اوبا می خواهد بگوید کمبود نیروی نظامی موجب گسترش نفوذ طالبان در افغانستان شد، درحالی که نه کمبود نیروی نظامی، بلکه عدم کفایت وکاردانی، تعهد ومسوولیت پذیری دراداره ای که کنفرانس بن برمردم افغانستان تحمیل کرد وتوسط لویه جرگه ی اضطراری مشروعیت اضطراری یافت از یکسو وعملکرد ناسنجیده نیروهای بین المللی درکشتار افراد غیرنظامی ، بمباردمان بی رویه ، بازداشت، شکنجه وتلاشی توأم با تحقیر افراد ملکی وتلاشی خانه ها درپهلوی سیاست ابهام آلود وباج دهانه ی دولت در رابطه با طالبان،گسترش فقر وفقدان اشتغال وفساد روزافزون در ادره ی آقای کرزی ازطریق شیوع فرهنگ معافیت، زمینه های گسترش نفوذ طالبان شد. دراستراتیژی جدید اوباما تا آنجا که به افغانستان بر می گردد و مسئله ی محوری وجود دارد یکی ارسال 30000 عسکر تازه نفس که باید که باید شورشگران راهدف قرار دهد ومراکز کلیدی مسکونی (شهرهاومراکز پر نفوس ونه الزاماً روستاها وقصبات !!) با امن سازد ودرعین حال توانایی نیروهای افغانی را از طریق یکجا کار کردن با آنها بالا ببرد تا آنها بتوانند خودشان بیشتردر جنگ شامل شوند. نکته ی دوم هم معین کردن زمان آغاز خروج نیروها ازجولای سال 2011 یعنی هژده ماه بعد البته با درنظر داشت شرایط عینی. خیلی روشن است که طی این مدت کوتاه، نمی شود کاری را که طی هشت سال انجام نگرفت، انجام داد.

 نیروهای ارسالی تازه می توانند امنیت مراکزشهر ها را تأمین کنند وبه زعم آقای او باما ابتکار عمل را بصورت موقت از طالبان بگیرند نه اینکه آنها را ازبین ببرند. اما این پایان ماجرا نیست. زیرا دولت افغانستان با فساد وسوء اداره وآلودگی ای که دامنگیرش هست، عاجز تر و بیچاره تراز آنست که طی هژده ماه آینده، مسوولیت بزرگی را که بر عهده اش گذاشته می شود به انجام رساند. نکته ابهام بر انگیز دیگری که در سخنان آقای اوباما وجود دارد، تفکیکی ست که میان طالبان والقاعده قایل می شوند، در حالیکه این یک توهم اغواگرانه است. چه طالبان شاخه ای از شاخه های القاعده وسرطانی ست که توسط استخبارات پاکستان وشیوخ مرتجع عرب حمایت می شوند. بنابر این استراتیژی جدید آقای اوباما حاوی هیچ نکته ی تازه نیست بلکه ادامه ی آن استراتراتیژی ایست که دردوره ی بوش وجود داشت.

 آقای اوباما می گوید، روزهایی که ما چک سفید تحویل می دادیم گذشته است، ما از آنانیکه از ما کمک می خواهند، توقعات روشنی داریم، سخنرانی مراسم تحلیف رییس جمهورکرزی، حاوی پیام درستی در راستای حرکت دریک روند جدید بود. این سخنان در واقع اعلام یک هشدار جدی به آقای کرزی است که باید خودش را با استراتیژی جدید اوباما هماهنگ وهمسو سازد.

 اما درسخنرانی مراسم تحلیف آقای کرزی چه چیز جدیدی وجود داشت که اوباما آنرا پیام درست تعبیر می کند؟ شاید لویه جرگه ی عنعنوی ومشارکت طالبان دران وسهیم ساختن آنان درقدرت و احتمالاً به همین سبب بود که دراین سخنرانی آقای کرزی از حقوق ومشارکت زنان، حقوق بشر، آزادی بیان وچیزهایی که برای طالبان کرام خوش آیند نیست خبری نبود!

شکریه بارکزی از اعضای پارلمان می گوید: بیانیه اوباما تنها خبر خوش به طالبان ودیگران بود. احمد رشید نویسنده وتحلیلگر پاکستانی نیز می گوید: ممکن است طالبان ممکن است در این هژده ماه منتظر بمانند وطرح یک تهاجم بزرگ را پیریزی کنند.

آیا نتیجه کلی استراتیژی اوباما، حاکم ساختن پاکستان بر مقدرات افغانستان خواهد شد؟

 آیا افغانستان وجه المصالحه معامله میان پا کستان وامریکا قرار خواهد گرفت؟ تا پاکستان طالبان والقاعده را از دست زدن به هر عملی که امنیت ملی امریکا را تهدید کند باز دارد؟ زیرا دیگر روشن است که استخبارات پاکستان ، القاعده وطالبان سه ضلع یک مثلث شوم وشیطانی هستد.

مبارزه علیه فساد، توسط یک دولت فاسد!

 

افشای اسامی برخی ازچهره های مفسد،که یادرافغانستان نیستند یا اگرهستند دردولت صاحب منصبی نیستند،این گمانه را به میان آورده است،که معرفی این چهره های سوخته وازکار افتاده،هدفی جزگم کردن جای پای عاملان برحال فساد نداشته باشد.

 

درحالیکه سازمان بین المللی شفافیت، که در برلین جایگاه دارد، درتازه ترین آمارگیری خویش، افغانستان را ازمیان 180 کشور متهم به فساد، در رده ی دوم قرار میدهد، دولت افغانستان که عزم وارده ای برای مبارزه علیه فساد ندارد، تحت فشار مضاعف دولت امریکا وجامعه ی جهانی مجبور شده است از ایجاد اداره ای تحت عنوان«مبارزه باجرایم سنگین» سخن گوید. جامعه ی جهانی که خودرا ناگزیر دید تا حکومت آقای کرزی رامصلحتاً مشروعیت ببخشد، ادامه همکاریهایش را منوط به انجام تعهداتی کرد که مبارزه علیه فساد یکی از موارد آنهاست. درواقع جامعه جهانی ودر رأس آنها امریکا وانگلیس از این طریق می خواهند مشروعیتی را که آقای کرزی ازطریق انتخابات بدست نیاورد، بوی ببخشند، والبته دراینکار اذهان عمومی مردم خودشان را درنظر دارند و نه نیازوخواست مردم افغانستان را که درجریان هشت سال حکومت فاسد کارد به استخوان شان رسیده است. اظهارات آقای ایکن بری، سفیر امریکا، درنشست مشترکی که روز سه شنبه با برخی ازمقامات عالیه دولت افغانستان داشت ودرآن اعمار بلند منزلها ، موترهای چندهزار دالری و بادیگارد های زیاد رایکی از مظاهرآشکار فساد دانست، با آنکه کاملاًحقیقت داشت، نتوانست باور یا شور وشوقی را برانگیزد، زیرا درگذشته نیز هم آقای کرزی وهم متحدان خارجی ایشان، چنین اظهاراتی را بگوش مردم خوانده اند، بی آنکه به آن عمل شود.

 حکومت آقای کرزی اداراتی را زیرعنوان اصلاحات اداری ومبارزه با ارتشا واختلاس وامثالهم ایجاد کرد، ولی این موسسات خیلی زود وبدون آنکه کاری هر چند کوچک انجام دهند به یک زایده ی بیروکراتیک بدل شد وفقط تعدادی از هواخواهان وهواداران آقای کرزی، امتیاز معاش را نصیب شدند. اکنون هم ترس آن می رود که شعار مبارزه با فساد، کوششی وپوششی باشد برای انکار سرطان فساد.

افشای اسامی برخی از چهره های مفسد، که یا درافغانستان نیستند یا اگرهستند دردولت صاحب منصبی نیستند، توسط دادستان کل(لوی سارنوال)، این گمانه را به میان آورده است، که معرفی این چهره های سوخته واز کار افتاده، هدفی جز گم کردن جای پای عاملان  برحال فساد نداشته باشد.

درحالی که آقای کرزی برای چارمین بارمراسم قسم خوری را تحت اقدامات شدید امنیتی، رخصتی مأمورین حکومت، لغو تمامی پرواز های عادی انجام داد، مردم عادی افغانستان به خود هیچ امیدی نمیدهند که وی به قسم هایش وفا کند. واقعیت اینست که اگر آقای کرزی مبارزه با فساد راجدی بگیرد، همه گروه خویش را باید محاکمه وباز داشت نماید. گروهی را که تحت حمایت وی به فساد ادامه داده اند.

 درآنصورت آیا حمایت دوامدار ودامنه دار از مفسدین ومیدان دادن به فساد نیزنمی تواند دامن خودش را بگیرد؟ وانگهی خیلی از نزدیکان واقارب وی نیز متهم به فساد هستند. برعلاوه چنانچه معلوم می شود هدف از فساد، در نامه فساد زدایی فعلی صرفاً رشوت واختلاس را شامل می شود وهیچ اشاره ای به انواع واقسام دیگر فساد نمی شود. درحالیکه قومیت پرستی، سوء استفاده های غیر اقتصادی از قدرت، تفرقه اندازی، حمایت از طالبان ومتحدین آنان و..... می توانند زیرعنوان فساد تعریف شوند.

پیگیری دقیق فساد زمانی میسر می گردد که یک نهاد مستقل وغیر وابسته ومتخصص، متشکل از افراد خوشنام وخوش سابقه، نه مستقل اسمی مثل کمیسیون انتخابات، مسوول اجرای آن باشد. تا از سیاسی شدن وجناحی شدن جریان مبارزه با فساد اطمینان بوجودآید. متأسفانه عزمی چنین هنوز وجودندارد واگر فشار جامعه جهانی ودولت های ذیدخل نمی بود، آقای کرزی انگیزه ای برای این کار نداشت، چنانچه طی این هشت سال نداشت ونکرد. دولتی که نایب قهرمان فساد است، طبعاً تمایلی برای مبارزه بافساد ندارد، مگر اینکه قصد انتحار داشته باشد. واما یک سوال دیگر اینست که بدون تأکید بر عدالت انتقالی، می توان به فساد زدایی پرداخت؟ هرگاه برنامه ی عدالت انتقالی جدی گرفته نشود ونقض حقوق بشر، ارتکاب جنایات وجرایم جنگی، آدم ربایی و... نیزفساد تلقی نشود مبارزه با فساد ره بجایی نخواهد برد.اما ظاهراً موضوع آشتی با طالبان وسهیم کردن آنان درحکومت آینده، مانع اساسی در این راه است.

آری یک بار دیگر عدالت قربانی امنیت می شود وچنانچه تجربه ی گذشته نشان داد، امنیت نیز بوجود نمی آید. اما پاکستان وآی اس آی پیروز می شوند، طالبان وحزب اسلامی باتمامی جنایاتی که مرتکب شده اند،تبرئه می شودودرحکومت شریک می شوند. آیا با چنین وضعی سخن گفتن از فساد مسخره نیست؟

قسیم اخگر

                                            

لینک      نظرات ()      

دین داری به شیوه ای مجددی ها نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/٩/٧

 

 

بیشتر از یک هفته پیش صبغت الله مجددی رئیس مجلس سنای کشور ما در مراسم تحلیف رئیس جمهور کرزی، طی سخنانی گفت: بسیاری از افراد و قدرت ها سعی ورزیدند تا کرزی، کرسی ریاست جمهوری را احراز نکند ولی دیدند که خدا تلاش هایشان را خنثی کرد و آن ها را خوار و ذلیل گردانید و کرزی را عزیز ساخت( نقل به مضمون). وی برای تایید سخن خود به این شعر سعدی استشهاد کرد:

خدا کشتی آن جا که خواهد برد

اگر ناخدا جامه در تن درد

معنای سخنان آقای مجددی که خطابی تلویحی به مخالفین حامد کرزی تلقی می شود این است که رسیدن کرزی به ریاست جمهوری موضوعی است که خدا آن را اراده کرده و نعمتی است که پروردگار به کرزی عطا فرموده است!

این نخستین بار نیست که آقای مجددی برای حمایت و پشتیبانی از کرزی به باورهای دینی متوسل می شود. در بحبوحه دور نخست انتخابات ریاست جمهوری هم ایشان در جمع خبرنگاران اعلام کرد:" بسیار دقت کردیم و استخاره ها کردیم.. بعد از بسیار تحقیق و سنجش های عجیب و غریب آخر به همین نتیجه رسیدیم که به کرزی نظر مثبت دهیم... استخاره کردیم و به ما اشاراتی از طرف خدا شد که به کرزی رای بدهید"!

به نظر می رسد که صبغت الله مجددی به حدی برای رسیدن کرزی به ریاست جمهوری کوشا بود که از توسل به هیچ وسیله ای در این زمینه فروگذار نکرد وحتا اشارات غیبی و استخاره را به کمک کرزی فرستاد. حالا هم لابد از این که می بیند کرزی دوباره سکان قدرت را به دست گرفته است و اشارات غیبی در عمل، محقق شده است از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد.

پیش از این که نکاتی را در مورد سخنان عوام فریبانه صبغت الله مجددی مطرح کنم، باید به این مطلب اشاره کنم که صبغت الله مجددی یک تن از روحانیان سرشناس کشور است و شهرت خود را بیشتر مدیون انتساب خود به یکی از سلسله های تصوفی است. خاندان وی که از هند به افغانستان آمده اند، در گذشته ها هم از بازیگران صحنه سیاسی افغانستان بوده اند و نمونه های زیادی از عوام فریبی و دین فروشی از این خاندان، در بایگانی تاریخ کشور ما به ثبت رسیده است.

حالا برگردیم به اصل موضوع:

لازم است چند نکته را در خصوص سخنان آقای صبغت الله مجددی متذکر شوم:

اول. استفاده ابزاری از دین و اعتقادات دینی امری است معمول و بارها در طول تاریخ نمونه های روشنی از آن را در جوامع مختلف دیده ایم.

در تاریخ صدر اسلام داستان مسجد ضرار داستان مشهوری است که آیاتی از سوره توبه نیز در خصوص آن نازل شده است. اجمال این داستان از این قرار است: گروهی از منافقان و دشمنان پیامبر اسلام در نزدیک مسجد نبوی پایگاهی عملیاتی برای خود ساختند که در آن پایگاه، گرد هم آیند و اقدامات تخریبی خود را بر ضد پیامبر اسلام و مسلمانان از آن پایگاه راه اندازی کنند. ولی برای این که مسلمانان از منویات آن ها باخبر نشوند این پایگاه را "مسجد"! نام گذاری کردند. آیاتی از سوره توبه در این زمینه نازل شد و ضمن آگاه ساختن حضرت رسول از این نقشه، دستور داد که آن  به اصطلاح مسجد را نابود کنند.

اروپا در قرون وسطا شاهد حوادث خونین وتاسف بار زیادی بود که مسببان آن دین فروشانی بودند که برای رسیدن به ثروت و قدرت از دین استفاده می کردند و استبداد را تئوریزه می کردند و با حقایق علمی به دشمنی بر می خاستند و می کوشیدند مردم را در جهل و نادانی و بی خبری نگهدارند. تا این که سرانجام مردم اروپا پس از مبارزات سخت و نفس گیر، توانستند رجال دین مسیحی را سر جای خود بنشانند و اروپا را به سوی روشنایی و آزادی سوق دهند و راه را برای شکوفایی و ترقی مغرب زمین هموار سازند.

چنگیز خان فرمانده خونخوار مغول هنگامی که به کمک لشکریان وحشی خود به غارت و ویرانگری در کشورهای مختلف پرداخت و شهرهای آباد زیادی را طعمه نابودی گردانید و هزاران نفر را کشت، کسانی از علمای مذهبی مسلمانان را با خود داشت که برایش فتوا صادر می کردند و به کارهایش صبغه شرعی می دادند!. آری از نظر این عده از علمای مذهبی کشتن هزاران نفر و نابود کردن ده ها شهر بزرگ کارهایی هستند که می توان برای آن ها محمل شرعی پیدا کرد. عملکرد چنگیزخان وقتی که جنبه شرعی پیدا می کند، عملکرد حکومت کرزی حتما محمل شرعی پیدا خواهد کرد.

در کشور ما هم وقتی که امان الله خان پادشاهی را به دست آورد و برای ایجاد دولت مدرن، اقداماتی را روی دست گرفت بیشترین مخالفت ها بر ضد وی از سوی کسانی صورت گرفت که مدعی دینداری بودند و خود را سخنگوی دین می دانستند. وقتی که امان الله خان قوانین جدیدی را در معرض اجرا گذاشت، مخالفان مدعی دینداری وی در یک دست خود "قرآن کریم" را حمل کردند و در دست دیگر خود "قانون امانی" را و به مردم  گفتند که کدام یک از این دو را می پذیرید: کلام مجید را یا قانون امانی را؟ طبعا تمامی مردم در پاسخ می گفتند: ما قرآن را می پذیریم. هیچ کسی نبود که بپرسد که قانون امانی چه تضاد و تناقضی با قرآن مجید دارد که از میان این دو باید یکی را برگزینیم و دیگری را نفی کنیم.

روشن ترین نمونه استفاده ابزاری از باورهای مذهبی را در حاکمیت پنج ساله منحوس طالبان مشاهده می کنیم. این گروه مدنیت ستیز و جاهل، بدترین جنایات را زیر نام دین بر ضد مردم افغانستان انجام  دادند و وحشیانه ترین اقدامات را صبغه دینی دادند و برای آن ها فتوای شرعی جستجو کردند- از قتل عام مردم بی دفاع و تحمیل قوانین ظالمانه و جاهلانه بر مردم گرفته تا از بین بردن تاریخ و فرهنگ این مرزوبوم.

البته این را هم باید بدانیم که استفاده ابزاری از دین در کشور هایی همانند کشور ما مجال ظهور بیشتری پیدا می کند چرا که مردم به ارزش های دینی باور کامل دارند و کسانی که به اسم دین حرف می زنند احترام و نفوذ زیادی میان مردم برخوردار اند و سخنان شان مورد توجه بیشتر قرار می گیرد. البته این نکته را نباید فراموش کنیم که در اسلام بر خلاف آیین مسیحیت، نهادی وجود ندارد که در آن کسانی به نام "رجال دین" گرد هم آیند و قرائت ویژه خود را بر دیگران تحمیل کنند و صدای دیگران را خفه کنند. از این رو ما ملزم نیستیم که سخن هر کسی را بپذیریم.

دوم. صبغت الله مجددی باید به این نکته ملتفت باشد که عملکرد نادرست افرادی که خود را متولی امور دینی می شمارند واستفاده ابزاری آن ها از دین و مستمسک قرار دادن آیات و احادیث برای مشروعیت بخشیدن به حکومت های فاسد همچون حکومت فعلی افغانستان( مجله اکونومیست به تازگی دولت افغانستان را "دولت مافیا" لقب داده است)، باعث می شود که مردم از دین بیشتر فاصله بگیرند و اسلام را به مثابه دینی محسوب کنند که توجیه گر عملکرد زمامدارن بی کفایت و نالایق و مستبد است و علمای دین را افرادی تلقی کنند که به مذاق زمامداران حرف می زنند تا به نان ونوایی برسند.

در این زمینه هنگامی که به تاریخ اسلام نگاه می کنیم به این دریافت می رسیم که هیچ گاه دشمن خارجی نتوانسته است آیین اسلام را از پا در آورد و شکست دهد، ولی همیشه ضربه ای که به پیکر دین وارد شده از سوی دوستان نادان یا قدرت پرستان حریص و طماع بوده است که برای رسیدن به اهداف و مقاصد خود از آیین اسلام مایه می گذاشته اند و پروای بی آبرو شدن اسلام را نداشته اند.

راه دوری نمی رویم. چرا پس از سقوط حاکمیت طالبان گرایش به انتقاد از دین در کشور ما روند رو به رشدی داشته است؟ آیا جز این است که عملکرد غلط و نادرست اسلام گراها به طور عموم و مخصوصا گروه طالبان در کشور ما، میان دین و مردم فاصله ایجاد کرد و آن ها را تا حدودی از هر آن چه که به دین و دینداری مربوط می شود دلزده ساخت؟ من چندین باری که با برخی از جوانانی که اعتقادات ضد دینی داشته اند، مباحثه کرده ام متوجه شده ام که اکثریت آن ها در لابلای سخنان خود این عبارات را ذکر کرده اند: اسلام طالبانی، اسلام گلبدینی، اسلام سیافی( حالا من اسلام دیگری را هم بر این جمع، اضافه می کنم و آن عبارت است از اسلام صبغت اللهی!). متاسفانه افرادی که از دین دلزده شده اند بیشترینه اشخاصی هستند که با سواد و تحصیلکرده هستند و آینده کشور مرهون تلاش ها واندیشه ورزی های آن هاست.

هنگامی که به حوادث اروپا در قرون وسطا و دوره رنسانس، نظری می افکنیم می بینیم که موج الحاد و بی دینی موقعی  با نیروی تمام به حرکت در آمد و جریان نیرومندی را شکل داد که مردم از عملکرد زشت رجال دین کلیسا به ستوه آمدند. رجال دین کلیسا با برگزاری دادگاه های تفتیش عقاید و حمایت کردن از زمامداران مستبد و بی اعتنایی به سختی هایی که بر مردم عادی می گذشت و دشمنی با عقل و خرد، زمینه را برای رشد و گسترش جریانات دین ستیزانه فراهم کردند.

در همین چارچوب می توان آن سخن معروف کارل مارکس فیلسوف آلمانی را تفسیر کرد که گفته بود:" دین افیون ملت هاست". می گویند: کارل مارکس با کلیت دین از ته دل هیچ مشکلی نداشت ولی موقعی که مشاهده می کرد افرادی پست فطرت و تاریک اندیش و آزمند تحت عنوان دین بر گرده مردم سوار شده اند و برای کسی مجال نفس کشیدن نمی دهند، دشمنی خود را با کلیت دین اعلام کرد تا بدین وسیله زیر پای ارباب کلیسا را خالی کند و بهانه آن ها را برای رهبری مردم از دست شان بگیرد.

آیا صبغت الله مجددی با ارائه چهره کریه و دل آزار از اسلام می خواهند تجربه دوره رنسانس اروپا را- ولو در حد کوچک آن- در کشور ما تکرار کنند و بازار دین ستیزی و دلزدگی از معنویت را رونق بیشتری بدهند؟

در وضعیتی که کشور ما از یک طرف گرفتار فقر فرهنگی است و از سوی دیگر در معرض تهاجم شدید فرهنگی بیگانگان قرار دارد  نباید آقای مجددی به نام دین سخنانی را بر زبان آورد که استبداد و فساد و تقلب و تزویر را موجه جلوه دهد. شاید بعضی ها با شنیدن این قبیل سخنان، احساس بیگانگی نسبت به تعلیمات دینی کنند و اسلام را حامی استبداد و فساد و تقلب و تزویر بدانند. مردم چه می دانند که آقای مجددی سخنگوی دین نیست بلکه توجیه گر وضعیت موجود است.

سوء استفاده آقای صبغت الله مجددی از اعتقادات و مقدسات دینی منطق افرادی را موجه جلوه می دهد که می گویند: باید دین از سیاست تفکیک شود و دین نباید حق دخالت در امور سیاسی را داشته باشد. در غیر این صورت، حکومت داران هر وقت که دلشان خواست می توانند برای سرپوش گذاشتن بر خطاها و اشتباهات از عنصر دین استمداد کنند و دین را سپری سازند برای خاموش کردن صدای منتقدان و مخالفان خود.

سوم. این را هم به اجمال بگویم که این طرز تلقی ازحکومت و سیاست و زمامداری در میان علمای دینی در افغانستان طرفدارانی دارد. برخی از علمای مذهبی ما تا هنوز که هنوز است زمامدار را "سایه خدا در روی زمین" می دانند و از "حق الهی سلطان" سخن می گویند و تا هنوز هم وقتی که پای منبر خطیبان در مساجد بنشینی این حدیث ساختگی را می شنوی که :" السلطان ظل الله فی الارض"= پادشاه، سایه خدا در زمین است". فرقی نمی کند که این پادشاه (حاکم)، قدرت را از چه راه به دست آورده باشد؛ از راه تزویر وتقلب یا از طریق استفاده از سلاح و زور یا از کدام راه دیگر.

تا هنوز هم برخی از علمای مذهبی در کشور ما "حکم بالغلبه" را یکی از راه های رسیدن حاکم به سلطه می دانند و حکومت شخصی را که به زور و غلبه، زمام امور را به دست گرفته است مطلقا مشروع می دانند و مخالفت با آن را ممنوع.

لب کلام این که قرائت های ضد استبدادی از اسلام به اندازه کافی در میان متدینان ما جا نیفتاده است.

مقصود این که صبغت الله مجددی وقتی که از " عزت دادن خداوند به کرزی" حرف می زند و تلویحا این نکته را متذکر می شود که تکیه زدن کرزی بر اریکه قدرت در نتیجه اراده و رضای الهی بوده است، احتمالا در بایگانی ذهن خود به این مسایل توجه دارد.

این را هم باید مد نظر داشته باشیم که صبغت الله مجددی تمایلات و ذوق صوفیانه دارد و به یکی از سلسله های طریقت صوفیانه منسوب است. تاریخ تصوف نشان داده که متصوفان، غالبا تملق گوی حاکمان بوده اند و مریدان خود را به اطاعت از زمامدار فرا می خوانده اند.

علاوه برآن، صوفیان در طول تاریخ،غالبا گرفتار خزعبلات و ترهات وتوهمات صوفیانه خود بوده اند و سخیف ترین کارها را انجام می داده اند و ضد عقلانی ترین سخنان را بر زبان می آورده اند. بدون شک تصوف رسمی با خرد ورزی سر دشمنی داشته است.

این ها را گفتم تا نشان دهم که می توان بر همین اساس، سخنان آقای مجددی را سنجید که گفته است: خدا به او اشاره کرده که به کرزی رای دهید یا این که رسیدن کرزی به ریاست جمهوری موهبت الهی بوده است(این چیزی است که تلویحا از سخنان مجددی می توان فهمید).

اما نکته آخر: نمی دانم آقای صبغت الله مجددی در مورد این که در آینده و پس از تمام شدن این دوره از پارلمان چه منصبی را بر عهده خواهد گرفت استخاره ای انجام داده است یا خیر. لابد به خاطر این همه پشتیبانی از رئیس جمهور کرزی، پاداش شایسته ای دریافت خواهد کرد و به منصب رفیعی نائل خواهد شد. آیا استخاره های آقای مجددی چنین چیزی را نوید می دهند؟ کسی پیدا نمی شود که از ایشان در این زمینه جویای معلومات شود؟

                                                       برگیرفته از جاودان

لینک      نظرات ()      

بیادمعلم تونا نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/٩/۳
بمناسبت سی مین سال شهادت

               محمد طاهر بد خشی

دستگیر نایل

های فقر آلوده گان،آن باد گنج  آورد، کو؟          آن سپیدار،آن یل گردنفراز،آن مرد،کو؟

آنکه شبهای سترون رابه خاکستر نشاند            آنکه  پیغام  بلوغ  عشق می اورد، کو؟

با  زبان  بی زبانی،  داستان  پرداز  بود            آن نگاهان نجیب،آن چشم غمپرورد،کو؟

ای کدامین دست ناپبدا زپای افگندی اش            کو چنان درد آشنای دیگر ای بیدرد،کو؟

دفتر سرخ  شهادت را  دلا را ، شاه بیت            آن به سوز سینه در دیوان هستی،فردکو؟

             سرودهء بلند وداغ افرین با لا،از استاد سخن وفرزانه مرد روزگار ما، واصف باختری در سوگ سرور شهیدان محمد طاهر بدخشی،آن یل گردن فراز زمانه هاست.درست سی سال پیش،دستان نا پاک وخون آلود جلادان تاریخ وشب پرستان کینه دل ( حفیظ الله امین وباند او ) بدخشی و چند تن از همرزمان نزدیکش را در دل تاریک شب تیر باران و به سینهء گرم خاک ،نشاندند.روزگار بدخشی،زمان تنش تضاد ها بود،تضاد طبقاتی،تضاد قومی، تضاد ملی،ستم فاشیزم قبیله وکشمکش ها میان گروه های قومی محلی،وطبقاتی،قوس سعودی خود رامی پیمود. بدخشی که درحد کمال بلوغ فکری ودرک خویش رسیده بود،« شاهد سقوط امید ها، انحطاط ارزش ها، بی ارجی اعتبارها،همه گیری یاس ها،خود کامگی طبقات حاکم،لجام گسیختگی زورمندان »و بازار گرم دمو کراسی تاجدار نظام شاهی و جمهوری ها بود از اینرو، بدخشی،یگا نه شخصیت پرخا شگر و منتقد ان نظا مها، ان سنت ها، و ارزشهای پوسیده وبتاریخ پیوستهء قبیله ای بود.که با زبان آتشین مردم و همرزمانش را بیداری، شعور واگاهی میداد بادرک همین واقعیت از زمان و تاریخ بود که اندیشهء ملی گرا یی و رها یی از ستم ملی را بمیدان کشید.که در این راه، خود و یاران و همرز مانش را منصور وار، به جوخه های دار و تیر باران های سپیده دم استیداد سپرد.تا خون های گرم بدن های شان کشتزار اندیشه وخرد مردمش را آبیاری کند.

       بدخشی،در میان حلقات، گروهها،روشنفکران،روحانیون ونخبه گان جامعه ونسل های پیشین وپسین وطن، جایگاه ویژه ای داشت.ونزد همه از احترام بر خوردار بود.او، مرد بافرهنگ ادیب فرزانه،وشخصیت قابل اعتماد سیاسی برای نسل آگاه وطن بود معارف اسلامی را جزء هویت دینی مردمش میدانست ودرک مشخص از اوضاع حال وگذشتهء سر زمینش داشت.دریغ ودرد آن بود که درهمان زمانیکه بدخشی اندیشهء ملی گرایی را باحل دمو کراتیگ مسا لهء ملی طرح میکرد، بسیاری ازهمان نخبه گان سیاست،همنوا و همصدا با حلقات حا کم و فا شیزم قبیله به او مهر تجزیه طلبی وسکتاریستی می زدند.ومانند ریزه خوران دستر خوان ارتجاع و فاشیزم،از هیچ نوع ستیزه جویی و دشمنی با بدخشی، دریغ نمی ورزیدند.اما امروز، شعار مبا رزات و کمپاین تبلیغا تی، قومی و ملی همه سیاست مداران،از (جپ وراست )همان شعار ها و طرحهای بدخشی است.و با همان شعار ها و طرح ها، بر منبرها بلند میشوند و توده های ملیونی را زیر همان طرح و اندیشه،بدنبال خود می کشانند.مگر هیچ کسی نیست که به انها مهر تجزیه طلبی وسکتاریستی بزند.بدخشی، آن طرح ها واندیشه ها را آرمان خود میدانست اما اینها، آنرا وسیله ای برای رسیدن به قدرت، استفاده میکنند.

        پس از این سالهای جنگ وخونریزی وتقسیم بندی مردم به گروههای قومی، اتنیکی ومحلی وفرو رفتن در لاک اقوام و قبیله ها،حالا رسم و معمول شده است که استخوان های پوسیده ء هر مستبد و خونخوار کشور افراد قومگرا وفاشیست وتاریخ زده را،از زیر خاک های نم زدهء قرن بیرون میکشند ونام قهرمان،رهبر بزرگ، شهید وشخصیت ملی را برسنگ مزار شان حک میکنند.وبرای تجلیل از شخصیت های کاذب، خونخوار و فرهنگ ستیز سیمینار ها دایر مینمایند و دهها قا تل ملت، ناقضین حقوق بشر،و جنگ سا لا ران زن ستیز، فرهنگ کش و ضد انسانیت را عنصر ملی و شهیدان راه ازادی، رهبران مقا ومت و قهرمان میگذارند.مگر در برابر بدخشی، مولا نا بحر الدین باعث و استاد عبد المجید کلکانی که مظلو مانه در پلیگون های رژیم های خود کا مه و دست نشا ندهء اجنبی با بیرحمی تیر باران شدند، و عبد الخالق را که تقدیر یک دکتا تور تاریخ را نشا نه زد و نشان داد که خشم ملت میتواند بهای خون خود را بگیرد،از کار گذاران دولت گرفته تاحلقات روشنفکری وآگاه کشور مهرسکوت بر لب زده اند تنها ان بیدار دلان متعهد اند که گاه گاهی با ذکر خیری،این ورق و آن صفحه ءروز نامه وسا یت های انترنت را سیاه میکنند.مگر این،بسنده نیست.بدخشی،حق بسیاربزرگ، قدر دانی و ارجگذاری براین نسل و نسل های پیشین را که از نزدیک شاهد زنده گی و مبارزات او بودند، دارد.

        در بارهء ابعاد زنده گی بدخشی این حقیر، جرات سخن گفتن بیش از این را ندارد.اما اینقدر میتوان گفت که هیچ سیاست مدار وروشنفکر این جامعه، مانند بدخشی قربانی خشونت وعصبیت قومی فاشیزم قبیله نشده است. وعمالان این جنایت،پاسخگوی تاریخ روزگار خود باشند...

روان بدخشی شاد واندیشه هایش فروزانتر باد!!

____( نوامبر 2009 _ لندن )

                                                                  برگیرفته ازرستاخیزملی

لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر نگاهی کوتاه به نوشته مسعود فارانی به عنوان فدرالیسم؛ طرح مناسب برای همزیستی، نه جدایی در بدخشان انتقاد از یک وکیل به چاقوکشی انجامید تاریخ ناموسی افغانستان ( وردک التاریخ) اندر باب بی بی مهرو و پوهاند عبدالقیوم وردک بی بی مهرو: و در فرجام چرا؟ به ادامه اعمال فاشیستی پشتون نیزه سازی به وردکیزه سازی انجامید فرصت طلایی برای طرح فدرالیزم در افغانستان باید‌ها و نبایدهای تغییر نظام سیاسی در افغانستان
دوستان من رستاخیزملی فرترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من