متن سخن رانی خانم بها
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/٢٥
فرهنگ پارسی دردو سده ی گذشته
با درود به آنانیکه که از ستیغ بلند زبان پارسی سخن می گویند!
سخن امشبم سخن از استعمار است!
هرچند مسأله استعمار مطلبی آنقدر ها تازه نیست، جنبه های سیاسی و اقتصادی تسلط استعماری به دقت و بار ها تشریح وتوصیف شده است، اما به جنبه ی فر هنگی آن کمتر توجه و پرداخته شده است٠ استعمار یک سیستم اجتماعی است، که چون هر سیستم اجتماعی دارای زیربنای اقتصادی خاص و روبنای سیاسی، ایدیولوژیکی متناسب با آن و درخدمت آن است٠ فرهنگ استعمار، مظهر تسلط ایدولوژی استعمار، در جوامع مستعمره است٠ پس هیچ مبارزه ی ضد استعماری وجود ندارد که در آن مسأله فرهنگی مطرح نباشد٠
سالهای دراز است که استعمار با تکیه بر تفوق تکنیکی اش بر دنیا فرمان میراند، اما از وقتی که استعمار خود را تمدن معرفی کرد، لازم آمد تا غارت خلق های تحت تسلطش را در قالب ( فلسفی) هم بگنجاند وایدولوژی استعماری پدیدآمد: یعنی رسالت پخش تمدن در جهان! اما تمدن تنها تکنیک نیست، پس استعمار با اختراع افسانه ها، جعل تاریخ و فرهنگ جوامع، تمام ریشه های بومی را به یک جامعه، بیک سنت، بیک قومیت وبه یک تاریخ وصل میکند، یکی پس از دیگری بریده می شود، که این تنها از راه یک شستشوی مغزی، همگانی و سیستما تیک میسر است٠ پس استعمار نه تنها حق تفسیر تاریخ بومی، بلکه حق تدوین آنها را هم به انحصار خود در آورده٠ استعمار گران تاریخ نوشتند، تاریخ اختراع کردند وهمین تاریخ جعلی را بخور مردمان بومی دادند، که نتیجه ی این جعل تاریخ و این شستشوی مغزی در جوامع مستعمراتی پیدایش « انسانهای مستعمراتی » بود٠ آدمهای بی ریشه وبته، بی هیچ خاطره یی از گذشته، بی دور نمایی برای آینده، معلق در اضطراب و دلهره ی حال ٠
این یک روی سکه مسخ فرهنگی است٠
اما روی دیگرش: استعمار برای حفظ و حراست این سیتم دروغ وجعل وشیادی، نیاز به پاسبان و نگهبان دارد و برای حفظ تسلط فرهنگی- ایدولوژیک اش، به یک« پایگاه فرهنگی » نیاز دارد٠
علت وجودی قشر صاحب امتیاز و انگل صفتی که تصویر مستقیم وتمام قد بورژوازی کاذب در زمینه فرهنگی است، درهمین نیاز استعمار نهفته است٠ این قشر صاحب امتیاز و انگل صفت واین پایگاه فرهنگی، همان نخبه گان وبرگزیدگان مستعمراتی می باشند، که به عنوان قشر اجتماعی و درمتن جامعه ی استعماری در موقعیت خاص قرار می گیرند و نقش آنها حفظ تسلط ایدولوژی استعماری است٠ وقتی فرهنگ اصیل بومی خفه شد و از میان رفت، جای خالی آن بوسیله همین ( نخبگان)، با مخرب ترین، منفی ترین، منحرف ترین وجوه فرهنگ استعماری پر ساخته می شود٠
آنگاه استعمار به ساده گی موفق به کشیدن مرز های جغرافیایی، زبانی و ملیتی می شود٠
از چنین دیدگاهی مبارزه ی ضد استعماری ابعاد بسیار وسیعی پیدا می کند، واز این روست که مسأله مبارزه ی فرهنگی - ایدولوژیکی با استعمار چندی است که به حق در دستور روز پیشگامان جنبش ضد استعماری جهان قرار گرفته است، یعنی مبازره یی است سراسری وکامل، مبازره ایست اقتصادی، سیاسی وهم چنین فرهنگی و ایدولوژیکی٠
در چنین نبردی چگونه می توان سنگری چنین پراهمیت را در دست دشمن باقی گذاشت؟ چطور می توان دشمن را در جبهه ی اقتصاری وسیاسی منکوب کرد، ولی در جبهه ی فرهنگی کاری به کارش نداشت؟ سنگر فرهنگی محکم ترین و پر مقاومت ترین سنگر استعمار است٠ استعمار امروز سنگر سیاسی را زود خالی میکند و استقلال ظاهری به مستعمراتش ( اعطاء) می نماید، اما آنچه مقابله با آن بسیار دشوار و درهرحال بسیار طولانی است، همین سنگر فرهنگی است٠
اگر از من بپرسید که فرهنگ چیست؟
میگویم: فرهنگ عبارتست از کوشش هر اجتماع انسانی برای رسیدن به غنا وبه یک شخصیت٠
آیا فرهنگ می تواند ملی باشد؟
فرهنگهای ملی با همه ویژه گی خود، از نظر قرابت، گروه به گروه مجتمع می شوند، این قرابت فرهنگها واین خانواده های بزرگ فرهنگی، اسم دارند و این اسم " تمدن " است٠
ببینید، یک فرهنگ ملی فرانسوی داریم و یک فرهنگ ملی ایتالیایی یا انگلیسی یا اسپانیایی یا آلمانی و روسی و این فرهنگها ها در کنار گونا گونی واقعی خود، وجود مشترک چشم گیری دارند که درمجموع می توان از یک تمدن اروپایی سخن گفت، همین گونه در قاره افریقا و امریکا لاتین٠
موس جامعه شناس فرانسوی تمدن را اینطور تعریف میکند:
"مجموع پدیده های به قدر کافی متعدد وبقدر کافی مهم که در تعدادی قابل ملاحظه یی از سرزمین ها بسط یافته باشند "
می توان از این مطلب چنین نتیجه گرفت که فرهنگ بسوی ویژه گی میل میکند و تمدن به سوی کلیت، وفرهنگ تمدنی است خاص یک ملت که هیچ خلق وملتی دیگری در آن شرکت ندارد، مهر این خلق یا ملت بنحوی پاک نشدنی به روی این فرهنگ خورده است، تمدن و فرهنگ دو جنبه ی یک واقعیت را نشان میدهند، تمدن بیرونی ترین محیط فرهنگ است وفرهنگ هسته داخلی و ویژه ترین جنبه ی تمدن می باشد٠
اگر بخواهیم فرهنگ را از بیرون تعریف کنیم، میگوییم که : مجموع ارزشهای مادی و معنوی که درطی تاریخ، توسط یک جامعه بوجود آمده است٠ البته مقصود از ارزش ها عناصر گوناگون اند، از فن گرفته تا نهاد های سیاسی و از عنصر اساسی چون زبان گرفته تا مد، از هنرگرفته تا علم ومذهب٠
اما موضوع گفتمان امروز ما عنصر اساسی فرهنگ، زبان است که استعمار برای ناتوان ساختن زبان یک حوزه تمدنی، چگونه سرنوشت تراژیک و غم انگیزی را برایش رقم میزند٠
زبان همزمان با پیدایش انسان بوجود آمده، هم وسیله ی افهام و تفهیم بین انسان هاست وهم ماده تفکر و دانش و هم ابزار انتقال اندیشه، تجربه و فرهنگ انسان وهم معرف هویت فردی و تاریخی انسان است٠ به سخن زبان شناس مشهور، نوام چامسکی " زبان ابزار آزادی بیان و اندیشه را در دست انسان می گذارد٠"
تاریخ و فرهنگ هیچ قوم وهیچ ملتی را نمی توان از تاریخ زبان آن جدا کرد٠ فرهنگ هر سرزمین در پیوستگی زبانش بازتاب میابد، زبان شفاهی یا نوشتاری بخش مهم فرهنگ یک ملت را تشکیل میدهد٠ اما زبان پارسی نه تنها زبان وهویت یک ملت را بازتاب میدهد بلکه زبان مشترک و فرا ملتی یک حوزه ی تمدنی را بازتاب میداد٠
گزینش و استفاده زبان پارسی بر اساس ادبیات نوشتاری و توانایی پاسخگویی آن به نیاز های دیوانی، علمی، ادبی ومعاشرتی در درازنای سده ها به هیچ وجه امر تحمیلی و اجباری نبود٠ بلکه مردم در یک تجربه ی تاریخی بر پایه ی ضرورتهای زندگی آنرا به عنوان زبان مشترک وعمومی با گویش های اندکی مختلف بطورطبیعی پذیرفتند٠
زبان پارسی مانند بسیاری زبانهای زنده دنیا داری لهجه ها وگویش های مختلفی است٠ تاجیکی، دری و پارسی لهجه های یک زبان واحداند و به هیچ روی تفاوت در آنها از نظر ریشه و منشا نیست، بلکه تفاوت درلهجه هاست که نتیجه سرنوشت تاریخی متفاوت است٠
با دریغ اتخاذ تصمیم نام زبان پارسی به دری و تاجیکی به ترتیب در افغانستان وآسیای میانه ریشه در سیاست های استعماری داشت وهدف این نام گذاری ها جدا ساختن پارسی زبانان از همدیگر بود، تا نیات نیک تاریخی و فرهنگی ٠
این زبان پارسی یادگاری است جاودان ازپیوستگی و خویشاوندی این مردم در گذار روزگار تا به امروز٠ اینکه مردم بدخشان، در آنسوی آمو دریا، قادرند با ساحل نشینان خلیج فارس به زبان یگانه گپ بزنند قصه و افسانه نیست، بلکه نشانه ی بقا و جان سختی این زبان است، باید به یگانگی و دوام این زبان باور داشت٠
بی تردید مردمان تاجیکستان، ایران، افغانستان باهم قرابتها ومشترکات تاریخی، فرهنگی ، زبانی و ادبی فراوانی دارند و افتخارات گذشته ی ایران باستان و خراسان ارثیه ی مشترک همه است، اما گروهی ازفرهنگیان ایران همه مفاخر زبان پارسی و میراث گذشته ی فرهنگی را به نام ایران امروز معرفی میدارند، در حالیکه سرزمینی که امروز بنام ایران نامیده می شود، پاره یی از ایرانی کهن است که فرودسی در شاهنامه از آن نام می برد٠
جغرافیای ایران کهن خاکهای ایران کنونی، افغانستان و جاهای دیگر را دربرمیگیرد، اما ( مقدرات سیاسی جهان آنرا پاره پاره کرد) وتنها یک پاره یی ازاین سرزمین ، تنها یک پاره از آن، یا یک بر پنجم آن اسم قدیم را حفظ کرد است که همین ایران امروزی می باشد٠ دوستان ایرانی ما به همین اعتبار همه ی مفاخر کهن را ولو درحوزه ی جغرافیای کنونی افغانستان ، تاجیکستان، ازبیکستان و ترکمنستان باشند، ایرانی می نامند، ولی از این عنوان ایران کنونی با مرز های سیاسی فعلی مراد می کنند و اگر بگوئیم مولانا جلال الدین، رابعه، بوعلی سینا بلخی وسنایی غزنوی بودند، انگار که ملکیت شخصی ایران امروز را دزدیده باشیم٠ بدین ترتیب جای افتخار برای دیگران باقی نمی ماند، درحالیکه مراکز قدرت در طی هزاران سال اخیر عمداً در بخارا، سمرقند، بلخ غزنه و مرو و هرات بوده است٠
به باور من انتساب کردن بزرگان فرهنگ و ادب زبان پارسی بر اساس زادگاه، پرورشگاه و یا آرمگاه آنها به نام این و یا آن جغرافیا سیاسی امروز، جز پارچه کردن پیکر ومیهن بزرگ زبان ادب و فرهنگ پارسی، چیز دیگر نیست٠ آنها به یک جغرافیای گسترده ی فرهنگی و قلمرو حوزه ی تمدنی تعلق دارند، نه به یک قوم و یا محدوده مرز های سیاسی معاصر٠ بهتر است آنها را به نام « بزرگان زبان و ادب پارسی ( دری) و میراث گران سنگ ادبیات پارسی را « تاریخ ادبیات زبان پارسی » یاد کرد وانصاف و واقع بینی را رعایت کرد٠
در افغانستان کنونی مسأله زبان به یکی از محور های عمده ی گفتمان سیاسی ومبارزاتی میان گروههای سیاسی و فرهنگی کشور مبدل شده است٠ پرداخت به این مسأله چنان با ارزش است که بر بسیاری موضع گیری های سیاسی گفتمان های دانشگاهی، نشرات و گروههای سیاسی و قومی سایه انداخته است ٠این موضوع دررسانه های درون وبرون مرزی کشور و رسانه های گروهی جهان نیز بازتاب گسترده یی دارد٠
سیاستهای تفرقه انداز وحکومت کن استعمار در تبانی با شوونیست های پشتون تبار سالهاست که با هویت تباری و هویت زبانی ملیت های دیگر در جنگ و ستیز اند و پیوسته تبلیغ می نمایند که زبان پارسی دری برای افغانستان زبان بیگانه و تحمیل شده از سوی پارس دیروز و ایران امروز است٠ همه میدانند درپشت چنین نظریاتی، نیات شوم سیاسی خوابیده است٠
خراسان کهن و فرارود بر اساس کاوشها و بازیافتهای باستان شناسان که از دیر گاه در آن انسان بود وباش داشته است ٠ این مرز و بوم مهد پیدایش یکی از درخشانترین و کهن ترین تمدنهای جهان بوده وباشندگان آن دارای تمدن و فرهنگ چندین هزاره ساله اند که گنجینه های فکری ومعنوی آن در مراحل مختلف به زبانها وگویش های گوناگون نگارش یافته است٠
پژوهشهای شماری زیادی از دانشمندان بیانگر آنست که سرزمینهای خراسان باستان و ماورالنهر زادگاه و پرورشگاه زبان پارسی دری است٠ زبان پارسی دری از نگاه زبان شناسی به خانواده ی بزرگ زبانهای هند و اروپایی بخش هند و آریایی تعلق دارد٠ در خراسان و فرارود پیش از یورش اعراب به زبان پارسی دری سخن می گفتند٠ در این نوشته هرکجا سخن از خراسان میرود، مراد از خراسان بزرگ باستان است که بلخ، هرات، نیشاپور، مرو از زمره ی آستانهای بزرگ آن بود همچنان خاکهای افغانستان کنونی ، بخشهای خاوری ایران امروزی، صحرای ترکمن تا کناره های رود جیحون (آمو) را دربر می گرفت٠
مسلم است که زبان پارسی دری در دوره ی پیش از اسلام در فرارود و خراسان رایج بوده ویک شبه در دوره ی صفاریان و ساسانی ها به وجود نیامده است ٠ این زبان با پیشینه ی چند قرنی امکان نداشته است که در مدت کوتاهی سراسر خراسان را فراگیرد وبه عنوان زبان علمی و ادبی که در آن شعر سروده و نثرنگاشته می شد، عرض وجود کند٠ البته بدون تردید همان گونه که پروفیسور ژوبل مطرح میکند، " زبان پارسی دری منحصر به خراسان و فرا رود بود، که در ایران کنونی معمول نبود، حتی یک شعر و رساله دراین زبان در ایران دیده نشده است٠ "
به گفته شمس رازی " زبان پارسی دری لغت اهل بلخ و بخارا " گفته شده است٠ ابن مقفع که خود اهل پارس است تنها زبان مردم خراسان و بویژه بلخ را دری میداند، مقدسی که خود به شهرهای خراسان و ماوالنهر سفر کرده است، زبان بلخ را بهترین زبان می داند٠
ملک الشعرا بهار می نویسد : که زبان پارسی دری اصلاً لهجه یا گویش اهالی ماوالنهر( فرارود) ، بلخ، سمرقند و بخارا است که بعداً گویش زبان پارسی دری در نواحی ایرن که قلمرو اصلی آن نبوده انتشار یافته است٠
داکتر محمود افشاری یزدی ادب شناس و مورخ ایران با روشنی می نویسد : زبان دری پیش وبیش از آنکه به ایران تعلق داشته باشد از آن افغانستان و تاجیکستان است ٠ به علت آنکه زادگاه و پرورشگاه آن خراسان قدیم و ماورالنهر ( بخارا و سمرقند ) و بلخ و غزنه بوده است٠ رودکی و عنصری وهمچنان فردوسی پرورش یافتگان خراسان کهن بوده اند٠ چند صد سال پس از آنها حافظ و سعدی در فارس ظهور کردند٠
با کشف کتیبه ی بغلان در سال ١٣٣٠ خورشیدی از یک معبد کوشانی از سرخ کوتل بغلان ( در ٢٠٠ کیلو متری شمال کابل) کشف گردید، این سنگ نبشته به زبان پارسی دری و رسم الخط با رسم الخط یونانی ( از نوع خمیده کوشانی) با زبان تخاری یا دری قدیم نوشته شده است ، کاملاً پرده از روی حقیقت برمیدارد، که ٢٠٠٠ پیش در تخارستان تاریخی، دری زبان تکلم و تحریر و ادب دربار بوده است٠
واصف باختری استاد مسلم زبان و ادب پارسی: این نظر را که دری برگرفته از دربار و یا دره باشد رد می نماید و میگوید دری زبان تخاری است و از دهری یعنی تخاری گرفته شده و سپس دری شده است٠ همچنان زبان پارسی را متعلق به پارس ندانسته که اصلاً پارتی بوده وسپس پارسی شده و پارت یکی از نام های کهن خراسان است٠ در تمام کتب علمی ( پارت) به معنی خراسان کهن آمده است٠
زبان پارسی مانند بسیاری زبانهای زنده دنیا داری لهجه ها وگویش های مختلفی است٠ تاجیکی، دری و فارسی لهجه و گویش های یک زبان واحدند وبه هیچ وجه تفاوت در آنها از نظر ریشه و منشا نیست٠ این زبان فاخر، زمانی زبان مشترک یک حوزه ی تمدنی بود، همین گسترده گی و پویایی این زبان خشم و حسادت استعمار را برانگیخت و در ناتوان ساختن زبان پارسی با کشیدن مرز های سیاسی، مذهبی، تباری و نام گذاری های جداگانه یی تحمیلی تفرقه انداخت وحکومت کرد٠ سرگذشت تراژیک این زبان بس غم انگیز است که اندکی باآن می پردازم٠
بر رغم اینکه عربها پس از فتح خراسان در برابر زبان پارسی با تعصب قومی و ستیز مذهبی برخورد کردند، الفبای زبان عربی را جاگزین آن نمودند، دبیره (خط) عربی را بعنوان خط رسمی تحمیل کردند وسعی نمودند که این زبان را به حاشیه برانند، اما فرهنگ و زبان پارسی در بستر زمان پایداری کرد٠ خراسانیان در این راستا به تاریخ خویش برگشتند و درپایگاه زبانشان ایستادند، با همان دوچیز با مسلمانان دیگر متفاوت بودند٠
با ظهور طاهر پوشنجی ٨٧٢- ٨٢١میلادی، یعقوب لیث صفاری و سامانیان رستاخیز بزرگی در ترویج وبه کار بردن زبان پارسی دری به جای عربی آغاز شد و به تدریج آراستگی گرفت که دوره ترویج زبان و ادب دری است٠ زبان پارسی دری در دوره ی سامانیان که تاجیک تبار بودند به مثابه یک زبان معیاری و رسمی استحکام گرفت و درمدت کوتاه از محدوده ی یک زبان قومی به فراقومی گذار نمود و به زبان مشترک و عمومی برای تمام مردم منطقه که از هر تیر و تبار بودند تبدیل شد ودر بخش زبان نوشتاری و ادبی جدی وپیگیر بودند، سامانیان زبان وفرهنگ ملی را عامل نیرومند پایداری در برابر مهاجمان می دانستند و اثار فراوان علمی، فلسفی و تاریخی به زبان پارسی دری نوشته و برگردان شد، شعر شناسان آنرا یکی ا زبهترین دروه های ادبی میدانند٠
داریوش آشوری درکتاب باز اندیشی زبان پارسی، در باره عهد سامانیان می نویسد: " خدمت بزرگی که امیران سامانی به قوم ایرانی کردند زنده داشتن زبان پارسی در نگارش بود٠ با این کار ما با آنکه اسلام آوردیم، عرب نشدیم، باری این قدراست که زبان پارسی ماند و ما پارسی زبان ماندیم٠
زبان و ادب پارسی در عهد غزنویان ( ۵٨٣- ٣٨٩ هجری ق) که ترک تبار و پارسی زبان بودند، راه کمال پیمود وبه شبه قاره ی هند راه یافت٠ در در دوره ی که حسنک وزیر سلطان محمود بود همه دفاتر را به زبان پارسی برگرداندند٠ دربار غزنویان مرکز بزرگ زبان و ادب پارسی بود٠
ابو قاسم فردوسی محور ادبیات این دوره است٠ با سرودن شاهنامه نه تنها کاخ بلند زبان پارسی را، بلکه حماسه ی آریانا را چنان پی افگند که بنیان آن هرگز از باد وباران و گذشت روزگاران سستی و خلل نیافت٠ زبان پارسی در هند رونق بیشتری یافت و در امر همبستگی ملی و فرهنگی هند نقش با اهمیتی را بازی کرد٠سپس نقش شاهان گورگانی در امر رشد زبان پارسی درهند برجسته استعهد بابر دوره ی طلایی زبان پارسی در هند به شمار میرود٠ درهمین دوره زبان پارسی را بر اساس فرمانی (٩٩٠ هجری ق ) به عنوان زبان رسمی و اداری هنداعلام گردید٠ همردیف با آن درعهد غوریان که تاجیکان بومی پارسی زبان بودند، بوسیلۀ آنها زبان پارسی راه خود را درهند باز کرد ودر کمترین وقت بقدری مورد استقبال هندیان قرار گرفت که زبان فارسی یگانه زبان تحصیل وزبان تفاهم وزبان ارتباط جمعی گردید. سخنوران، شاعران و دولتمردان آثار شان را بازبان پارسی می نوشتند. ارتباط سیاسی واداری میان لندن و دهلی وبین سه بخش اعظم شبه قاره ای هند، به زبان پارسی صورت میگرفت٠
انگلیسها پس از اشغال شبه قاره ی هند نخست در ١٨۴۴ م زبان اردو را به جای زبان پارسی پیش کشیدند٠ آنها نهضت زبان پارسی را یک جهش خطرناک فرهنگی وسیاسی ضد منافع استعماری خود شناسایی نمودند٠آگاهانه در پی نابودی زبان پارسی اقدام کردند. تاآنکه درسال ١٨٣٨ م. چارلز تری ویلیان ناگهان زبان انگلیسی را زبان رسمی مستعمره ی خود اعلام و کاربرد زبان پارسی را منع قرار داد٠
هنگامی که ازعلامه لاهوری چنین پرسیدند: " شما که هندی هستید (آن زمان هنوز هند و پاکستان جدا نشده بود) چرا به زبان پارسی شعر میگوئید؟ درپاسخ گفت: من خود پاسخ این پرسش را نمی دانم که برای سرودن این اشعار از زبان پارسی الهام می گیرم، واصلاً روح من پارسی است.... "
غالب دهلوی که به پدر شعر اردو معروف است، دریکی از اشعار خود اعتراف می کند که شعر پارسی بمراتب غنی تر از شعر اردو است وحتا جایی با افتخار می گوید:
" فــــارسی بین تا ببینی لاله هــای رنگ رنگ
بگذر از اردو که آن مجموع بی رنگِ من است ! "
باوجود اینکه زبان فارسی درحال حاضر زبان رسمی پاکستان نیست بلکه اردواست. ولی بشدت تحت تاثیر پارسی بوده وواژه های پارسی زیادی در آن موجود می باشد. اکنون بعنوان یک زبان فاخر در بین نخبگان بویژه در زمینه هنر و موسیقی (موسیقی قوالی) رواج دارد. بخاطرتاثیر بسیار زیاد زبان پارسی درپاکستان، بنیان گذاران پاکستان تصمیم گرفتند که سرود ملی آنکشور کاملاً به زبان پارسی سروده شود.
ترکان سلجوقی زبان پارسی را در آنا تولی ( آسیای صغیر یا ترکیه امروزی ) گسترش دادند٠ زبان ادبی و دیوانی دربار خلفای عثمانی سالها زبان پارسی بود٠ شاهان صفوی و قاجار که ترک تبار بودند،همه مکاتبات شانرا به زبان پارسی انجام میدادند که زبان ارتباط مردمان با یکدیگر بود و هم زمان به عنوان زبان گفت وگو، زبان رسمی مردم نیز به شمار می رفت٠
سه ضربه ی اساسی بر پیکره ی زبان پارسی در سده ی بیستم وارد آمد. از سویی با فروپاشی امپراتوری عثمانی و پیروزی ترک های جوان و دنبال کردن اندیشه ی بی پایه و بی بنیاد، پان ترکیسم از سوی وارثان امپراتوری عثمانی ، «ترک سازی» در آسیای کوچک، روندی خشن و قهرآمیز به خود گرفت٠در نتیجه حاکمان ترکیه کوشیدند تا پس از تغییر خط و جانشین کردن زبان محاوره به جای زبان ادبی، پیوندهای ژرف زبان ترکی با پارسی را گسسته و مخلوق جدیدی به وجود آورند٠
سرنوشت زبان پارسی در تاجیکستان تراژیک تر از همه است ٠ بلشویک ها پس از تحکیم حاکمیت خویش در آسیای مرکزی در نیمه ی اول سده ی بیستم، نخست خظ پارسی را به لاتین و سپس به سیریلیک ( دبیره روسی) تبدیل کرده و زبان روسی را به عنوان زبان رسمی اعلام داشتند٠ همچنان بلشویک ها از جمله ی شهر های تاریخی تاجیک ها ، بخارا، سمرقند و ٠٠٠ را به شیوه ی « تیرتقسیم» و جزء قلمرو ازبکستان ساختند، بدین ترتیب روسها آگاهانه تاجیکان و زبان آنها را از قلمرو گسترده ی فرهنگ و زبان پارسی جدا کردند٠ بلشویک ها در مدت کوتاهی دوبارخط پارسی را در تاجیکستان عوض کردند ٠ خط پارسی بار نخست در سال ١٩٢٩ به خط لاتین و بار دوم در سال ١٩۴٠ به خط سیریلیک روسی تبدیل گردید٠ آنها زبان پارسی را زبان فیودالی، اشراف و اعیان نامیده و اعلام داشتند که " انتشار شعر دوره ی فیودالیسم، دیگر جز وظایف ما نیست ونباید حزب در انتشار آن یاری کند٠"
بگفته ی محمد جان شکوری بخارایی، (پژوهشگر تاجیک ) برخورد طبقاتی نسبت به زبان پارسی از یک سو و فشار زبان روسی به عنوان زبان توانمند وحاکم در قلمرو اتحاد شوروی دهه ٢٠ و ٣٠ قرن ١٩میلادی زبان پارسی را درتنگنا قرار داد و آنرا به زبان عامیانه و برگردان (ترجمه ) تبدیل کرد٠ مسأله زبان در تاجیکستان بخش مهم هستی ملی است٠ ازهیمن رو پارسی زبانان تاجیکستان برای احیای زبان و فرهنگ ملی خویش به پارسی زبانان افغانستان و ایران رو آوردند٠
مسأله هویت تباری و زبانی در افغانستان کنونی و مبارزه قبیله گرایان در برابر زبان پارسی:
ازدهه اول سده ی هژدهم میلادی عشایر پشتون دربخشهای خراسان (قندهار) به قدرت رسیدند وزبان پارسی را به عنوان زبان رسمی لشکری وکشوری پذیرفتند. این امر تا دوران دودمان محمد نادرشاه (١٩٢٩م) پیوسته برهمین روال باقی ماند. درزیر به چند نمونه اشاره می کنیم:
بی تردید، یکی از بُرُوز مشکلات عمده سیاسی ـ اجتماعی ونفاق ملی، میان مردم ما در یک صد سال اخیر و بویژه ازدهه ٢٠ تا دهه ٨٠ قرن بیستم میلادی، مسأله ی چگونگی برخورد با هستی وگویش زبان رسمی پارسی، از سوی حاکمان تک تبار قدرت گرای شوونیست وگروههای سیاسی وابسته و روشنفکران دنباله رو بی هویت بوده است. این قشر صاحب امتیازوانگل صفت واین پایگاه فرهنگی، همان نخبه گان وبرگزیدگان مستعمراتی انگلیس می باشند، که به عنوان قشر اجتماعی و درمتن جامعه ی استعماری در موقعیت ویژه یی قرار می گیرند و نقش آنها حفظ تسلط ایدولوژی استعماری انگلیس ها است ٠
تا پیش از حکومت امیر جبیب الله خان، زبان ملی پارسی در سطح کشور، به شکل کاملاً طبیعی، جا افتاده بود که، در برقراری ارتباط وتفاهم مشترک عمومی میان ملیت ها و قبایل و دگرلایه های مختلفۀ اجتماعی جامعه بکار می رفت٠آنها، زبان پارسی را، به عنوان زبان مادر وزبان رسمی وهمگانی یا زبان مشترک وزبان اصلی، زبان علم ومعرفت وزبان حوزۀ تمدنی فرهنگ شرق پذیرفته بودند، به این دلیل که قدرت وعظمت زبان پارسی مبتنی بر ادبیات نوشتاریی کهنسال و قدرتمند و تکامل یافته ای را، خود مشاهده میکردند٠
مگر با تأسف ودرد که نخستین گام شعور ی ـ ضد ملی برای ترویج اندیشه ی قوم برترواستقرار فرهنگ و حاکمیت قبیله(افغان) وخواست بازتاب آن فرهنگ در گویش محلی پشتو، از سال های ١٩١١ م. ببعد دررویکرد های فکری محمود طرزی (خُسُرامان الله خان) وهم تباران او زیر عنوان (ناسیونالیسم ونوگرایی ) درلباس اسلام تجلی یافت٠وسرانجام، سنگِ تهداب این اندیشه ضد ملی در جرگه بزرگ (لویه جرگه) سال ١٩٢٣ م. بوسلۀ امیر امان الله خان گذاشته شد.*
امان الله خان "... اعلان کرد که میخواهد زبان پشتو را در کشور تعمیم نماید بعد انجمنی را بنام بحث پشتو (مرکه پشتو) برای انکشاف زبان مذکور تأسیس نمود،... "
با وجود اینکه محمود طرزی بار ها در نوشته های خود اززبان فارسی واهمیت فراملتی آن بحث ها نموده وتأکید می کرد که زبان رسمی ودولتی ما زبان پارسی باشد، اما درواقعیت امر او ودوستانش از تریبون سراج الاخبار (١٩١١تا ١٩١٨م.) وازحنجره ی قدرت حاکم، با درک ذهنی وآلودگیهای نفسانی اندیشه های تک تباری خویش را ظاهراً در چهرۀ آزادی خواهی و مدرنیته ودرباطن برای ترویج اصول حاکمیت سراسری پشتونها تقویه ورشد زبان پشتودرکشوری که سه حصه جمعیت آن به لحاظ نژادی افغان (پشتون) نبودند زیرکانه وریاکارانه واژه « افغان »را بر مبنای دین وجغرافیا تعریف کردند وتبلیغ نمودند٠
به فکربیمار و ذهنی او، پشتو یا افغانی تبلور اصالت ملی و ریشه ی کلیه زبانها و زبان واقعی ملی دانسته می شد٠بدین ترتیب این زبان باید برای کلیه گــــــروه های قومی در افغانستان آمـــــوزش داده شود... [ آموزه هاوانگاره های ایلی وقبیله یی محمود طرزی درمورد تغییرکاربرد موقعیت اجتماعی گویش محلی پشتو که براستقلال آن تأکید می ورزیدند با شدت و حدت وتعصب بیشتر،] دردهه ١٩٣٠ م به اجرا گذاشته شد وبا جدیت تمامتر تا دهه ١٩۵٠ که پشتو زبان رسمی وملی افغانستان گردید، ادامه یافت."
حکومت های دست نشانده ی انگلیس با ذهنیت قبیلوی و تفکر فاشیستی هویت تاجیکی مارا مسخ کردند و گفتند هرکس از افغانستان است افغان است، در شناسنامه ی ما نوشتند افغان، و سپس زبان پارسی را تضیعف نمودند وجایش زبان پشتو را زبان ملی و رسمی کشور اعلام داشتند، زبانی که تا چند سال پیش رسم الخط نداشت، آثارعلمی و ادبی وغنای فرهنگی نداشت، چنانچه یک نفر زبان شناس فرانسوی بنام پروفیسور ( بنوونیس) که مهمان آرشیف ملی و انجمن تاریخ بود، پژوهش های در مورد زبان پشتو داشت که: زبان پشتو یکی از زبانهای مرده جهان و در حالت نابودی است که بیشتر از ۶٠ سال بقا ندارد٠ این نظر بنوونیس حکومت های فاشیستی قبایلی را پریشان حال ساخت و ناشیانه درپی نابودی زبان پارسی برآمدند٠
متوحش تر ازین، زمانیکه محمد نادر خان در سال ١٩٢٩ م.همرا با برادرانش در کابل قدرت را به کمک ملیشه های مسلح ساخت هند برتانوی، غضب نمودند٠ از آغاز حاکمیتش بدون عزت نفس وحرمت گذاری به مردم آزادیخواه میهن ما، به زبان توپ وتفنگ، کارد وبرچه وقین وفانه صحبت کردند٠
"... تعمیم زبان پشتو وطرد سایر زبان ها را... بعنوان سیاست فرهنگی در محل تطبیق گذاشتند. قدم اول دراین راه توسط فرمانی برداشته شد که درشمارۀ ٣مارچ ١٩٣٧راجع بزبان پشتودر جریده ی اصلاح نشر شد... بلافاصله کورس های تدریس پشتودرتمام دوایر کشور تأسیس گردید... دستور داده شد که تدریس درسراسر کشور اززبان پارسی به زبان پشتو تحویل شود... که دراثر آن معارف افغانستان برای ده ها سال به عقب افتاد وجوانان غیر پشتون از دست یابی به گنجینه ی ادب پارسی که رکن عمده ی فرهنگ شان بود بطور قهری محروم ساخته شدند... "
اما درفصل سوم قانون اساسی مذکور زیر عنوان حقوق ووظایف اساسی مردم در مورد زبان های افغانستان، سیاست تبعیض آلود ونفاق برانگیزی اتخاذ گردید بنحوی که از جمله زبانهای افغانستان زبان پشتو به عنوان یگانه زبان ملی کشور معرفی شده ودولت افغانستان تنها موظف به انکشاف وتقویۀ زبان ملی پشتو گردید. دراین زمینه به قانون اساسی ظاهرشاه توجه کنید:
واضح است که روشنفکران قبیله گرا برای تئوریزه و عملی کردن سیاستهای خود به اندیشه های ایلی پرستی (زبان پشتو، قوم افغان، ابداع اسطوره های تباری) احتیاج داشتند و نیز مرکزگرایی را با بخت و اقبال خود همگون میدیدند. همکاری و قرابت این دو اندیشه بدوی تا امروز آنقدر ادامه یافته است که دیگر بتوان اندیشه ی نژادپرستی شونیسم افغان را با مرکزگرایی حاکمیت سیاسی درافغانستان مترادف دانست.
در فرجام باید گفت : فرهنگی که بوسیله ی زبان پارسی بازتاب می یابد حقا که وابستگی به کدام نژاد خاص ندارد. مردمان سرزمین باستانی و خراسانی ما اعم از: ازبک ها، هزاره ها، بلوچ ها، عرب ها، پشتون ها، تاجک ها، هندو ها وسایر گروه های خرد و کوچک اجتماعی در فرآیند وسیر زمانی طولانی تاریخ به زبان پارسی سخن گفته اند، وبرای رشد وتکامل آن کوشیده اندوبزرگترین فرهنگ حوزه ی تمدنی شرق را به میراث گذاشته اند٠شایسته است که هرشهروند کشور بتنهایی، خود را صاحب اصلی آن بداند وخود را پارسی گو ازدیگران بنامد٠
آویزه ها :
١ – امه سه زر
٢ – نجم الدین کاویانی
٣ – بصیر کامجو
برگیرفته از حماسه ای زن
هشتم عقرب
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/۱۳
به پیشواز هشتم عقرب روز شهادت معلم توانا واساس گذار اندیشه های آزادی خواهی وحل مشکلات قومی وطبقاتی شهید محمد طاهربدخشی ، نوشته ای جناب محترم صاحب نظری مرادی دانشمند وطن مان را از سایت خاوران گیرفته وبه خواننده گان تارگاه درواز به نشر می سپاریم و روح آن ازاده مرد تاریخ کشور مان را شاد میخواهیم
بـــدخشی واســـتراتیـــژی مســـئله مـــلی وتبــــاری درافغــــانســــتان
نوشته شده توسط دکترصاحبنظرمرادی
تذکر: موضوع موردنظریک بحث تحقیقی میباشد، اما بافرارسیدن سی مین سالروز شهادت محمد طاهر بدخشی لازم دیدم تا قسمتی ازین بحث ناتمام را بدست نشر بسپارم که امید خواننده گان عزیزبرنارسایی آن خرده نگیرند.
هشت عقرب سال1388 برابر با (30 اکتبر2009) مصادفست به سی مین سال شهادت محمد طاهربدخشی، ابرمرد سیاست وفرهنگ، جامعه شناس، استراتیژیست سیاسی، آسیب شناس درمناسبات تباری افغانستان،
مبارز نستوه راه آزادی ومنادی عدالت ملی و اجتماعی درافغانستان، که بدست خفاشان رژیم طرازفاشیستی (تره کی- امین) در8عقرب سال 1358 بصورت غیر قانونی بجوخه اعدام سپرده و به شهادت رسانیده شد.
بدخشی که ازکودکی تاجوانی در دبستان تصوف ومعرفت اسلامی آموخت، وبامطالعه پرشتاب به مسایل تاریخ وفرهنگ با دماغ مشحون ازمعرفت ملی واسلامی به محیط دانشگاه و سیاست روی آورد، استقامت کار سیاسی خودرادرجهت حفظ ونگهداشت ورشد واعتلای تاریخ وفرهنگ پرافتخارسرزمین "آریانا" و"خراسان بزرگ" که حق پاسداشت آن رابهمه ریزه خواران خوان علم و فرهنگ وجانبداران هویت ملی و سیاست همزیستی، همگرایی وهمدیگرپذیری سیاسی تاکید میکرد، وهمچنان دفاع ازمظلومان وبرهنه پایان تاریخ که سازنده گان واقعی چرخشهاوتحولات هستی ساز درنیل بسوی برپایی دیگرگونیهای اجتماعی، اقتصادی وسیاسی میباشند، هماهنگ ساخت. اوازکودکی تادم مرگ چون سیماب متحول وبیقرار بود وبرای وصل نمودن افراد خبیر درحلقه دفاع ازمنافع ملی وتاریخی مردم افغانستان تلاش نمود.
نخستین گروه از جوانان و روشنفکران و شخصیتهای که درمیانه دهه های (سییم- چهلم) همین سده یکجا با بدخشی در جهت راه اندازی نهضت "آباد خواهان میهن" باشتراک روشنفکران محیطی در بدخشان چون عبدالروف ضیاء زاده، عبدالعزیز کوشانی، شمس الدین ذکی، عبدالغفور سوزن، عبدالرحیم زرگر و ضیاءالدین حافظی پرداختند. آنهاسالهای بعدترباتوسعه ساحه فعالیت سیاسی خود این حلقه را در سطح روشنفکران تخارستان(قطغن) و شمال کشور توسعه بخشیدند و "سازمان ضیاییان ماورای هندوکش" را با اشتراک شخصیتهای چون: محمد هاشم واسوخت، حاجی عین الدین عینی، وکلای بدخشان و تخار، داکتر صادق برنا، رضوانقل تمنا، سلام تاشقرغانی، حفیظ الله سیرت تالقانی ودیگران تاسیس نمود.
بدخشی درزادگاهش بدخشان علاوه بر درس و تعلیم مکتبی و مدرسه ای پای آموزش میر عبدالکریم حسینی نویسنده کتاب "بهار بدخشان" نشست، و در کابل عرفان اسلامی و تصوف را نزد شاعر فرهیخته و صوفی وارسته حاجی غلام سرور دهقان کابلی آموخت، وبا شخصیتهای چون صلاح الدین سلجوقی، سید بهاءالدین مجروح، مولانا محمد سلیم طغرای راغی، محمد اسماعیل مبلغ، سید اسماعیل بلخی وحلقات فلسفی، تصوفی، سیاسی وفرهنگی تماسهای روزمره داشت. دکتر کامل بیک زاده "درشناخت شخصیف فلسفی محمد طاهربدخشی" عقیده دارد که پشتوانه فلسفی اورادرجوانی میراث عرفانی متفکران اسلام، فلسفه مشاء وفیلسوفان معاصر شرق وغرب تشکیل میداد، جنبه عای علمی، فرهنگی، سیاسی وعرفانی وحزبی وغیره تابع شخصیت او بودند".(1 )
بدخشی پس از سال 1339 در کابل با تعدادی ازشخصیتهای سیاسی وفرهنگی در جهت پیریزی نهضت سیاسی دموکراتیک تلاش کرده اند. اینها عبارتند از: روانشاد میر غلام محمد غبار، مولانا خال محمد خسته، علی محمد زهما، محمد صدیق روهی، عبدالرحمن محمودی، محمد کریم نزیهی جلوه، رضوانقل تمنا، داکتر برنا آصفی، نورمحمد تره کی، ببرک کارمل و سایرین.
محمد طاهربدخشی که خود ازاساسگذاران جمعیت دموکراتیک خلق در(11جدی سال1343) بود، بنا بر ظهورتمایلات شوینستی و افکار عظمت طلبانه دروجودرهبران حزب دموکراتیک خلق وبروزاختلافات وچند دستگیهای غیر اصولی وانشعاب آنها به دسته های "خلق" و"پرچم"، با محاسبه ایکه داشت، ترجیح داد تا مدتی با تره کی باقی بمانند، زیرا به نظرمیرسد که ماندن او با تره کی بحیث یک روشنفکر پشتون دهاتی از لحاظ ترکیب قومی بیشتر اهمیت سیاسی داشت، تا قرار گرفتن در کنار کارمل در نقش روشنفکر شهری غیر پشتون. او با تشدید اختلافات جناحی غیر اصولی که امکانات تفاهم را در بین آنان ناممکن ساخت. سر انجام با هردو گروه مقاطعه نموده و در ماه اسد 1347با عده ای از همباورانش به تشکیل "محفل انتظار" پرداخت. نخستین کسانیکه با تشکیل محفل انتظار در کنار بدخشی ایستادند اینهابوده اند: مولوی بحرالدین باعث، ظهورالله ظهوری، محمد بخش فلک، انجنیر عبدالباری معدنچی، خلیل الله رستاقی، محمد حسن رستاقی، استاد فخرالدین، بابه صاحب توفان، انجنیر عبدالرشید فرخاری، عبدالقدوس پیانچی، استاد جمشید خاوری، اکبر کارگر، انجنیر محمد هاشم و دیگران. این محفل در برج اسد 1347 در شهر کابل دایر گردید.
بگفته ظهورالله ظهوری یکتن ازاشتراک کننده گان محفل انتظاردرکنفرانس قندزدرسال1350 "طاهربدخشی باجمعبندی ازکارمجلس نکاتی را بمثابه خطوط عمده مرامنامه محفل انتظار استخراج نمود، که سنگپایه کارآینده(س.ا.ز.ا.)قرارگرفت. این خطوط عبارت ازده ماده بود که بنام "ده سال مطالعه وعمل" شهرت داشت، ماده هشتم آن مربوط به مسئله ملی میباشد. بعد ازآن آمده است "طرح علمی واصولی حل مسئله ملی دربرنامه حزب سرتاسری آینده درنظر گرفته شود.(2 )
بدخشی ده سال دیگر جریان محفل انتظار را رهبری کرد، اما نخواست آنرا به سازمان سیاسی خاصی تبدیل نماید. زیرااو اعتقاد داشت که تاسیس و اعلام سازمان سیاسی که تمامیت حدودکار سیاسی وبرناموی اورا مشخص نماید، درراه اندازی کار های سیاسی آینده محدودیتی ایجاد میکند تا به ساختار حزب سرتاسری یا جبهه سیاسی فراگیر بپردازد. هرگاه چنین جبهه ای ایجاد میگردید، محفل انتظار میتوانست یکی از حلقات فعال درتشکیل آن باشد. از آن ببعد بدخشی نه بحیث عمله سیاسی دنباله رو به شیوه تره کی و کارمل، بلکه همچون عامل سیاسی، متفکر ونظریه پرداز مستقل به جمع بندی آموزشهای سیاسی خود پرداخت. اونخستین مظاهرات خیابانی دانشجویان وزحمتکشان شهرکابل موسوم به "سوم عقرب" را در سال 1344 رهبری نمود وبزندان رفت.
بدخشی درصحنه سیاسی هرچند باموضعگیریهای خشن رژیم بسراقتداروقت ورقبای سیاسیش ازرژیم سلطنت محمد ظاهر شاه تانظام جمهوری محمد داودخان مواجه بود، امابادریافتهای ژرف ازمسایل کلی وبنیادی جامعه درمناسبات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی واقتصادی درپیوند با مسایل ملی وتباری افغانستان، بالای نسل روشنفکرزمانش ونسلهای جوان آینده تاثیرگذارشد ودرتاریخ مبارزات سیاسی وملی ماندگارگردید.
راه اندازی کارفعال درجبهه سیاسی روشنفکری ودانشگاهی شهری وهمزمان تربیت سیاسی وآگاهیبخش طبقات پایینی جامعه درروستهای دورافتاده کشور، بزودی نظام بسر اقتدار ورقبای سیاسی اورادچارعصبیتهای روانی نمود تا آنها بادرک ازعواقب وپیامدهای اندیشه بدخشی جبهه مقابله دربرابراوراجدی بگیرند. ازین رو بابکارگرفتن وگماشتن عناصرمزدوردرسازمان سیاسی بدخشی، ازیکسوآن رادچاردودسته گی بنامهای "سازا" و"سفزا" نمودند، واز سوی دیگرباطرح دسیسه های محیل سیاسی اورابا جمعی از همرزمانش درچند مرحله روانه سلولهای تک فردی زندان نمودند، تاسرانجام پس ازراه اندازی کودتای "هفت گاو"بدخشی رابا چهار هزار نفرازهمرزمان وشاگردان سیاسیش در زندانها وپولیگونهای رژیم خون آشام فاشیستی به جوخه اعدام سپردند(انا لله وانا الیه راجعون- روح شان شاد).
بدخشی در راستای "مبارزه علیه ستم ملی وطبقاتی"، "حل دموکراتیک مسئله ملی برپایه ایجاد نظام فدرال"، "مبارزه علیه هویت زدایی" حلقات فاشیستی، استراتیژی بیطرفی افغانستان درمقیاس کشورهای بزرگ منطقه وجهان بنام "سیاست عدم دنباله روی"، برخورد مسئولانه واستراتیژیک باارزشهای "دین مبین اسلام"، تشکیل "جبهه فراگیر سیاسی" بخاطرانسجام وهمسویی فعالیت نیروهای سیاسی و ملی درمبارزه علیه مظاهر نفاق، عقبمانده گی، استبداد داخلی واستعمارخارجی، طرحها وراهکارهای راعنوان نمود، وتاجاییکه درحیات خودش مقدور بودند بدان افاده ومضون حیاتی بخشید، وخودبیباکانه درراه تمثیل و ترسیم باور واعتقاد راستین خویش به واقعیتهای سرسخت جامعه نامتجانس افغانستان تن به مرگ وقربانی داد، وچون پاتریس لوممبا اواز زندگی چشم بست تا چشم مارا درعبورناگزیرازسنگلاخ هستی باز نماید.
حال پس ازگذشت سی سال ازشهادت پرشکوه بدخشی وراهیان مکتب ایثاراو، تحولات فراوان سیاسی ونظامی درجغرافیای که چارچوب عینیتهای فکری وذهنی اوراتشکیل میداد، بوقوع پیوسته است. ازپیمانهای نظامی "وارسا" و"ناتو"تاحضورفزیکی ونظامی دوابرقدرت بزرگ جهان مثل " اتحادشوروی" و"ایالات متحده امریکا" که رووس انقطابهای عصرجنگ سرد واسکلیت بندی نظامی جنگهای گرم تن وخون را درتقسیم بندی جهان شکل میدادند، برعلاوه اشتراک نظامی مجموعی ازکشورهای اروپایی آسیایی درچارچوب ایتلاف بین المللی بنام مبارزه علیه تروریسم(آیساف)، وحضور گسترده عناصربنیادگرا ودهشت افگن درترکیب گروههای مجاهدین ضد شوروی وطالبان وارد افغانستان شده واین کشوررابه پولیگون آزمایشات تسلیحاتی ومودل جنگها مبدل نموده اند.
طی این سه دهه که درمیان تنشهای جنگی وسیاسی خونچکان دولتهای باایدیدلوژیها وکرکترهای ناهمگون سیاسی "چپ" و"راست" بنامهای "دولت دموکراتیک خلق"، "دولت مصالحه ملی"، "دولت اسلامی مجاهدین"، "امارت اسلامی طالبان" و"دولت برخاسته ازکنفرانس بن " تحت عبا وقبای دموکراسی غربی درافغانستان آمدند ورفتند. درین روند بحرانی مردانی چون احمدشاه مسعود درمیان گرایشات متنوع برخاسته ازواقعیتهای طبیعی واجتماعی افغانستان ازمجمرسوزان حوادث وازسنگرمقاومت برضد اشغال کشور سرکشیدند، که میتوانستند افغانستان راازجاده بن بست عقبماندگی وواپسگرایی بسوی جامعه دارای ارزشهای حقوقی ومدنی رهنمون سازند، امادرجال عنکبوتی فرهنگ ومناسبات "قبیله" چون مظهرواقعی ایستایی، رکود، انجماد وسنگواره اندیشی گیرماندند، ووقت خودراباپدیده لجاجت وناسازگاری عقب گرایان قبیله سالار بسررسانیدند.
طی این دوره طولانی جنگها وپرخاشها، چارچوبهای حکومتداری بهمان حالت سنتی درمحدوده مناسبات تباهی آورقبیله ودرمحدوه منافع نظام تک قومی همچنان باقی ماند، وهیچکدام ازین گویا نظامهای دموکراتیک چپ وراست واز"دولت اسلامی مجاهدین" تا"امارت اسلامی طالبان" که بنام تطبیق حق وعدالت اسلامی وشریعت خدا در"سرزمین خدا" ادعای انحصار"عدالت" میکردند، اما درزمینه واقعیتهای ملی به فحوای "ان اکرمکم عندالله اتقیکم" نتوانستند یا نخواستند بااستفاده ازجذبه احکام عدالت پروری قرآن کریم واحادیث نبوی حقیقت کرامت انسان به ارتباط تقوا وشایسته گی درمدیریت سیاسی جامعه کاری بکنند، ویا عنصر مدیریت رامطابق بخوسته زمان دروجود واقعیتهای غیرازمحدوده "قبیله" اعتراف کنند، وازناهنجاری های زاده تعصب وتنگ نظری وریفورمهای فاشیستی برخاسته از نیات شوینستی "نادرشاه" ها و"مومند"ها دررژیمهای گذشته درین خصوص چیزی بگویند. حتی برعکس چنانکه دیدیم ازباصطلاح "اسلام ناب طالبانی" تا "دموکراسی وارداتی کرزی" همه بارنگ ومحتوای منافع قبیله مضمون یافتند ودرپیشگاه مردم افغانستان وجامعه جهانی عرضه شدند. شعار"شایسته سالاری" و"شفافیت" توسط تیم سیاسی کرزی که دورونمایه آنرا افکار شوینیستی گروه سوسیال فاشیستهای به شیوه سازمان "افغان ملت" تشکیل میدادند، درشعار های مطنطن گوش فلک راکرنمود، اما درعمل بجز تبارز تب سوزان قبیله گرایی وتعصبات قومی هیچ واقعیت سازنده دیگری دررابطه به مسئله تباری با رعایت حق بشری ودموکراتیک شهروندان کشور درتعیین سرنوشت آینده شان مطمح نظرآنها قرار نگرفت. تادیوارلرزان اما مصلحتی قبیله گرایی رابمثابه عامل عقبمانی، ناسازگاری و مانعی درجهت پیشرفت وترقی انسان قرن بیست ویکم ازمسیر حرکت خود بردارند. واقعیت آنست که گفته اند: "ازکوزه همان تراود که دراوست".
با توجه به انبوه رخدادهای خون افشان گذشته وحال ودر سیربسوی فردا، ضرورت تحلیل نقادانه، بازنگری درافکارو آموزش بدخشی بحیث شخصیتی که آراء وافکارسیاسی وجامعه شناسی او با واقعیتهای ملی کشور عمیقاً عجین شده است، وطرحهای او درتشخیص وشناخت حق انسان بمثابه شهروندان متساوی الحقوق جامعه درابعاد سیاسی، اجتماعی واقتصادی درجغرافیای سرزمینی بنام افغانستان درمسایل مبرم آینده مبرمتر گردیده است. ازهمه اهل علم وتحقیق وجامعه شناسان وآینده نگران کشورتقاضا میگردد، تاهنوز که زندگی ادامه دارد، بااستفاده ازنتایج تجارب عملی ونظری چند دهه گذشته درموضعگیریهای ناسالم وغیر مسئولانه حلقات دولتی وسیاسی درجناحهای چپ وراست، مسایل آسیب شناسی افغانستان رادرشناخت چالشهای کلیدی کشور، ضمن جستجوی راههای حل عملی وممکن این چالشها بمیان بکشند، واستراتیژی محمد طاهربدخشی رادرباب مسایل ملی وتباری بحیث عمده ترین تکیه گاه بحران درافغانستان علماً انکشاف دهند. برای دستیابی باین مامول ضروراست تا به مسایل وعناوین ذیل بحیث عامل شناخت وتحلیل وارزیابی واقعیتهای دیروز وامروزافغانستان وممد اراده جمعی درتصمیم گیری سرنوشت فردا عطف توجه شود.
1- معرفی هویت ملی دربستر جغرافیای تاریخی وفرهنگی افغانستان امروز(دردوره پیش از اسلام- آریانا) ودوره اسلامی- خراسان) وهویت سیاسی معاصر (در دوره افغانستان).
2- ذهنیت قبیله گرایی واصلاحات هویت براندازدرافغانستان
3- شکل گیری هویت ملی درافغانستان
4- برزخ " دولت- ملت سازی" و"وحدت ملی" درافغانستان
5- قرائت علمی وتجربی استراتیژی ملی از دیدگاه محمد طاهر بدخشی
6- ادامه نظام متمرکز، ایجاداداره فدرال یاغیرازینها؟
7- تحلیل ونتیجه گیری نقادانه ازآشتی وتناقض نظری وعملی رخدادها وپدیده های سیاسی درافغانستان و...
هویت ملی درافغانستان
یکی از دلایل تداوم بحران سیاسی درافغانستان درعواملی چون بحران اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی وهویتی کشور نهفته است. ماهمه روزه مقوله های چون وحدت ملی، منافع ملی، ارزشهای ملی، اهداف ملی، حاکمیت ملی وغیره رااززبان مسئولان امورفرهنگ، دولتمداران، سیاسیون ونخبه گان جامعه میشنویم، بدون آنکه این مفاهیم راازرهگذاربینش علمی شناسایی کنیم وتعریف مشخصی برای آنها داشته باشیم. مقوله های ملت، ملیت، فرهنگ ملی، سیرتکامل تاریخی، ملتگرایی ومفاهیمی ازین قبیل مولفه های اند که درانساج "هویت ملی" طنیده شده اند، وهرکدام بحثهای اند که بایست دقیقاً بررسی وعلماً تعریف شوند که سوگمندانه تاهنوز تعریف نشده اند. درحالیکه بدون درک علمی وواقعی ازمفهوم "ملت" بحیث منشاء وسرخط مفاهیم جامعه شناسی نمیتوان به شناخت هویت ملی، هویت فرهنگی وتاریخی وشرایط نیل به "وحدت ملی" قادر گردید.
هویت پیش ازهمه عبارتست ازشناخت حقیقی انسان یااشیاء دررابطه باشرایط هستی تاریخی وفرهنگی که صفات جوهری اورابنمایاند، صفاتی که سازنده جوهرشخصیت منفرد، خانواده، قوم وملت باشد. برپایه همین پنداردانشمندان "شخصیت" را وجهه امتیازیک قوم یا ملت از سایراقوام وملتها میدانند. ازین روشناخت پدیده ملت باشناخت بنیاد های هویتی سایراقوام بصورت مقایسوی وشاخص معناومفهوم کسب مینماید. یعنی باکاربرد مفهوم "ماودیگران"، درحقیقت ماشخصیت خودرامتکی برخود ویژه گیهاقومی، فرهنگی یا ملی درفرایند تاریخ درمییابیم. مثلاً: مفهوم کلمه "تاجیک" زمانی باخود ویژگیهای هویتی خویش مورد شناخت واهمیت قرارمیگیرد که درکنارآن مفاهیم دیگری چون "پشتون"، "ازبک" و"هزاره" و...وبرعکس آن درکنارهمدیگر حضور داشته باشند، درغیرکاربرد مفاهیم قومی وملیتی به تنهایی خود معنی ومفهومی راارائه نمیکنند وشناخت آنها درمنظرعام ذات "انسان" میسر است.
هویت ملی عناصرمتشکله گسترده ای دارد ودر عصرجدید ازمباحث جدی جامعه شناسی(سوسیولوژی) میباشد. این مقوله مثل خیلی از موارددیگردراروپا بوجود آمده، ودراواخرقرن نوزدهم مشرق زمین با اصطلاح جامعه شناسی آشنا گردید، ودرقرن بیستم درشرق منشای علمی کسب نموده وعناصررمانتیک(آداب، خلق وخوی ملی) راازمفاهیم ترکیبی هویت ملی بیرون میکشد.
آنچه امروزبیش ازهروقت دیگربراهمیت موضوع موردنظر ماافزوده است، آمیزش برداشت سنتی "قبیله سالاری" باقرائت ایدئولوژیک قبیلوی از"هویت ملی" عرضه میشود. پیشرفت روزافزون اطلاعات وارتباطات که برمرزهای جغرافیایی ما پانهاده است، اهتمام روزافزون مردم به شناخت هویتهای فردی وگروهی شان رابیشترمیسر میگرداند. مداخله برخی از همسایگان درپناه حمایت بیگانگان که با بخشهای ازمردمان این سوی مرزهای ماارتباطات فرهنگی وقومی دارند، مهیا شدن زمینه ای که حرفهای ناشنیده ومحظوراجتماعی گذشته درپیوند بامناسبات بین الاقوامی فرصت پخش ونشر یافته اند. درک بهتر تبعیضها وستمهاییکه دربرهه های مختلف تاریخ این سرزمین صورت گرفته، برقراری روابط فرامرزی با گروهها وتجمعات هم تباردرماورای مرزها، حاکمیت فرهنگ نظامیگری رابراندیشه وروان متولیان امرسیاست، انتشار سلاح وسهولت دست یافتن به ابزارنظامی پیشرفته، تضعیف دولت مرکزی، مداخله قدرتهای بزرگ واستفاده از تعدد وتنوع نژادی وقومی از جمله عواملیست که اهمیت مطلب مورد بحث مارابیشترازپیش مطرح ساخته است.
عده ای پدیده جهانی شدن "گلوبالیزم" رادرراستای بهمرسانی هویتهای ازهم گسیخته بفال نیک میگیرند. بعقیده آنها با رفتن بصوب نظام جهانی فاتحه نظام قبیلوی بحیث عامل شکننده هویتهای پیشتار خوانده خواهد شد. که البته این راه نجات فرهنگ وهویت تاریخی ازقلزم عداوتهای اجتماعی وخودفراموشی نیست، زیرا تاجاییکه معلومست جهانی شدن هدف ودستاوردی جزشکستن مرزهای اقتصادی وهدفی جز نفوذ دراعماق اقتصاد وبازارهای پرتنعم شرق پررمزورازرا ندارد. پیشرفت روزافزون تخنیک وتکنالوژی درساحه ارتباطات وماهواره های خبری، سرعت بهمرسانی اخبار واطلاعات وموسیسات طبع ونشرضمن انتشار وسایل سمعی وبصری زمینه رابرای فراگیری بهترازهویتهای کارسازوهمزمان رشد وتوسعه فکروفرهنگ قبیلوی نیز مساعد نموده است. درین حال برماست تا اوضاع فرهنگی جامعه رابامزاحمتهای وارده بیشتر بشگافیم وبا تحلیل منطقی واقعیتهایراکه میتوانند به بی سروسامانی هویت وفرهنگ ماکمک رسانند مطرح نماییم. احساس شرم و آزرم زده گی درپیشگاه مسئولیت تاریخی ویا بیتفاوتی دربرابرآنچه درمسیر افول وزوال فرهنگی وهویتی راه میپیماید، عقبگرد جبران ناپذیرخواهد بود. مابایست بدون درنگ وبدون اینکه احساس شرم بکنیم ویا برتغلب تجاوز ودفاع درامرفرهنگ افتخارکنیم یاآن را عیب بپنداریم، درحل چالشهای سیاسی وفرهنگی تلاش شریفانه نماییم. بااینکه اهمیت فرهنگ، آنهم فرهنگ دیرپا وتنومند آریایی وخراسانی همگی معتریفیم وادامه آن رادرراستای ترقی اجتماعی ووسیله مناسبی درفهم ودرک مواضع آشتی دهنده مردم وبمثابه محوروحدتبخش ملی واسلامی میدانیم، اما متاسفانه درمسیر هویت زدایی که همچو برنامه مدون رسمی درکشوربدان عمل میشود، هیچ موسیسه ونهاد سیاسی وفرهنگی تاهنوزبه این مسئله توجه بنیادی نکرده است. عده ازرهبران سیاسی ودولتی، موسیسات ونهادهای رسمی که وظایف قبول شده رسمی شان جز انکشاف فرهنگ ملی وخرده فرهنگهای محلی مربوط به اقوام افغانستان نمیباشد نه تنها کاری درجهت مقابله باپدیده تعصب وجهالت وتاریک اندیشی انجام نداده اند، بلکه باشعارهای پررنگ ولعاب عملاً درجهت نهادینه سازی ذهنیت قبیلوی عمل نموده وحتی حافظه تشکیلاتهای فرهنگی بین المللی ونهادهای جامعه مدنی رااز همچو محتوای شوم وناگوارپرکرده اند.
تاسف بزرگتردرینست که جنبشهای سیاسی کشور که اکثراً به آب ودانه حاکمیت رسیده اند، مثل زقومهای زهری بوده اند که ازلجنزارقبیله روییده اند، وخودرامکلف بدفاع ازمنافع قبیله میدانند وآگاهانه باین بیماری مزمن اجتماعی توجه نمیکنند. روشنفکران وتشکیلاتهای سیاسی ماهم یاباحذرازکین توزی قبیله سالاران یابراثرچسپ محکم براحکام ایدئولوژی های مسلط براندیشه های جمعی وتشکیلاتی شان این ضرورت مهم راازنظر انداخته اند. آنانی که حتی برمسئله فرهنگ درتحت فشاربینشهای مسلط سیاسی خود توجه نمیکنند، باید بدانند که ذهنیت قبیلوی وتوجه برای قبیلوی ساختن دموکراسی وارزشهای دینی راه رابروی هرگونه تکامل وترقی اجتماعی سد مینماید. روشنفکران ماباید بدانند که مسیر کاروان مااندیشه ها وافکار وپروژه های پیشرو ومترقی ازروی نعش فرهنگ وذهنیت قبیلوی میگذرد وتازمانی که تاراین عنکبوت شوم برروانها تنیده است، امید هرگونه تحول مثبت، خوابی بیش نخواهد بود.(3)
برزخ ملت ووحدت ملی:
معلومست که مفهوم "ملت" خودپدیده تاریخی، فرهنگی وسیاسی است وماحصل مفاهیم زیادیست که درروند هستی شکل گرفته اند، الزاماً منظری که دیدگاه ملت شناسی رابه نمایش میگذارد، منظر تاریخ وجامعه شناسی برپایه مشترکات عدیده گره خورده واحدهای قومی وتباری درجامعه است. به نظرجامعه شناسان ملت وملیت راباگونه ای ازمرزهای سیاسی وجغرافیایی میتوان تعریف وتبین کرد، بعبارت دیگر: هویت قومی بربنیاد وجوهی ازمشترکات درساحه فرهنگ مانند زبان، آداب، رسوم(هویت)سرزمین تاریخی، اقتصاد وغیره قابل تبین وتعریف است، یعنی تعریف هویت ملی بامرزهای جغرافیایی وسیاسی گره خورده است، ومولفه های هویت قومی همانا وجوهی از فرهنگ است.(4)
آگاهی محمد طاهر بدخشی همچو بینشمند پدیده ملت ومسئله ملی، باین واقعیت بکلی نگاه فلسفی بود. "ملت برای بدخشی مبداء بود. مثل آنکه ماده برای ماتریالیستان وآیده برای آیدیالیستان؛ باوجود این بدخشی ملت گرا وشوینیست نبود. اومقام همه ملتهای کوچک وبزرگ رابرابر میدانست وبهمه آنها احترام قایل بود. مسئله اساسی درشخصیت فلسفی بدخشی این بود که فیلسوف ملت شناس بود، نه ملت گرا. فیلسوفی که باین مسئله مرکب وپیچیده برخورد علمی وراستین داشت. فهمش مارکسیستی "ملت" اورا قانع نمیساخت، زیرا بنظراو درک مارکسیستی ملت، فهمش سطحی، عمومی، طبقاتی، اقتصادی وسوسیولوژی بود. درصورتیکه بدخشی ملت رابصفت یک ارزش جوهری فلسفی بحساب می آورد، که ماهیت آن تاحال مجهول وناشناخته مانده است. مثل آنکه بدخشی اولین فیلسوف معاصر شرق است که به ملت ارزش فلسفی قایل شده است".(5 ) بینش ژرف بدخشی به مسئله عمده ملی ازین گفته اوپیداست که سالها قبل از شکل گیری سیاستها وتقسیم جامعه به دسته جات سیاسی موافق ومخالف این خطر راتشخیص وپیشگویی نموده است که: "مسئله ملی درحال حاضر(1342) بصورت صدای ضعیف به نظر میرسد، اما این صدای ضعیف فردا به غرش سهمگینی بدل خواهد شد" واقعاً این پیش اندیشی اوسالها پس از شهادتش صحنه های سهمگینی رادرتاریخ معاصر افغانستان با تصنیفهای خودبخودی قومی وتقابل نظامی وسیاسی آنها درمقابل یکدیگر، با رنگ خون وحجم سنگینی از دردها تجسم بخشیدند.
درمیان روشنفران افغانستان پس از دهه چهلم سده روان، تعدادی از سیاستمداران مصرفی برخاسته وبا هضم وجذم تیوریهای وارداتی برخاسته از واقعیتهای اجتماعی کشورهای منطقه وجهان خودرامشغول داشته اند. درمیان این مجموعه برای اولین بار اصطلاح ملت شناسی وتوجه تاریخی به امر سرنوشت ملت توسط بدخشی بکاررفته است. او پیش ازآنکه درین خصوص حکم صادرکند، خود درراستای درک علمی مسئله توجه کرده وهمچون محقیق وپژوهشگربرخورد نموده است. برخورد او به ملت بمعنی مناسبت مشخص وسوبژکتیوی نبوده، بلکه به آن بحیث یک واقعیت فلسفی نگریسته است، اما حریفان سیاسی اوپیش از آنکه درجهت درک علمی این طرح فکرکنند، به واردنمودن اتهامات سیاسی پرداخته اند.
بدخشی برخلاف باورهای "انترناسیونالیزم" که درحلقات سیاسی مربوط بجهان سوسیالیستی درسطح شعاربصورت آتشین فریاد میگردید، وطندوستی راازخانواده، روستا، ناحیه، ولایت ومنطقه مشخص تا وطن بزرگ آغاز میکرد. زیرا نمیخواست بصورت غیر طبیعی اذعان دارد که پیش ازخانواده خود، خانواده همسایه وپیش از مردم اهل کوچه وشهرخود مردمان شهردیگررادوست میدارد وچنین ادعایی که رسم روزگاراوگردیده بود، پذیرفتنی هم نیست. وطن یک مفهوم مطلق، دقیق وکنکریتیست ویک مفهوم کلی ومجرد نمیباشد. این باوروپاره ای دیگر از اندوخته ها وآموزشهای بدخشی ازسیاق نامه ایکه درلحظات شوکران آلود زندان به فرزندش هارون نوشته است، بخوبی ندامیدهد: زندگی پدرت مصادف بیک دوره بحرانها وانقلابات اجتماعی جامعه ووطن مان بود. خوب، اوهم نقشی بعهده داشت. اینکه چگونه بازی کرد، تاریخ وحقیقت قضاوت میکند... همه میتوانید سربلند افتخارکنید. اینکه دشمنان طبقاتی وملی کشورموقتاً چه خواهند گفت یاسکوت میکنند، مهم نیست. پدرت یک نسل جوان وطن راپرورید وبالای نسل خود وآینده بی اثرنبوده است. کاغذهای پراگنده ام راجمع وحفظ کنید. درهرکدام سخنی ونکته ای هست. محصول سی سال وچند مطالعه پرشتاب وتشنگی عمیق به حقیقت... از طفیلیگری وظلم دوری کنید وبهرچیز نظر به استعدادتان دست بزنید. من وطن کوچکم بدخشان رابسیاردوست دارم. فرهنگ ملی وتاریخ آن رابدانید وفراموش نکنید...(6 )
دریک کشورچندین نهادی قومی تعیین وتفاهم "هویت" جمعی میتواند نخستین سنگپایه دربنای وحدت ملی آن جامعه انگاشته شود، درغیر آن انتخاب یا تحمیل وحدت ملی درلفظ تحت شرایط ذیل برای کشورها بخصوص افغانستان، بحث برانگیز، جدل آفرین ومسئله سازبوده اند. قراردادن هویتهای قومی کمریشه ازمنظر تاریخی وفرهنگی، بجای هویت ملی که دردرازنای تاریخ با رهوارگشن وگسترده فرهنگی تثبیت گردیده است، وبالاکشیدن غیرطبیعی خرده فرهنگهای محدود وملی به فرهنگ کلان دربسترمناسبات اجتماعی، فرهنگی،سیاسی واداری که قادربه انجام طبیعی این ماموریت نباشد.
هویت قومی پای بست هویت ملی است وهویت ملی پای بست هویت فرهنگی. هویت فرهنگی یعنی هضم شدن طبیعی وعادلانه خرده فرهنگها درفرهنگ بزرگیست که دارای تجارب تاریخی، قوت ونیروی فرهنگی بوده وقدرت همرکابی باپدیده گلوبالیزم( جهانی شدن) را که جبر زمان وزندگی است، درابعاد فرهنگی، علمی وتخنیکی درخود داشته باشد. هضم شدنی که نه از روی اجباروبصورت تصنعی، بلکه ماحصل دادوستد ومفاهمه آزاد دربستر تکامل اجتماعی درجهت کمال وباروری است. ازین منظر: فرهنگ ملی روشن ترین آیینه ایست که "وحدت ملی" رابه تماشا میگذارد.(7) برای دستیابی بوحدت ملی علاوه برمطرح نمودن راهکار علمی وعادلانه ایکه بتواند درعرصه های اقتصادی، فرهنگی واجتماعی حق گروهی وشهروندی اقوام راازطریق عرضه خدمات متوازن دولتی ایفا نماید، وترویج وهم پیوندی مشترکات آنها درچارچوب جغرافیایی وطن مشترک، استفاده ابزاری ازعناصرفرهنگی مثل زبان که دارای سیالیت، جامعیت، قدرت ایجاد واشتقاق داشته وبدون عنف واجبار درعرصه مراودات اجتماعی، دادوستد اقتصادی ودراداره دولتی وآموزشهای دانشگاهی وسیاسی بذهنیت عام مردم راه یابد، خود عامل مهم وتحکیم کننده وحدت ملی میتواند بود. مشکل افغانستان درین ساحه زمانی آغاز گردید که اصلاحات فرهنگی درافغانستان درزمان حکومت نادرشاه دربند تمایلات قوم گرایانه وبینشهای قبیلوی افتاد، وباایجاد موسیسات گوناگون دولتی درحمایت ازیک زبان، وگروه قومی خاص خواستند تاباصطلاح دریک شب راه صدساله بپیمایند وزبان پشتو را به اوج کمال رسانند ودرعوض با متوقف ساختن روند تکاملی زبان فارسی دری، این زبان را هم سطح وسویه زبان پشتو سازند.
محمد طاهر بدخشی این منظره را که به دوره حذف وایزاد فرهنگی شهرت دارد، چنین بیان نموده است: "اگرچه ازسال1316زبان پشتو بحیث زبان رسمی واول کشور حمایت میشود؛ اما در واقع زبان قرارداد ها، زبان دربارشاه، وزارت خارجه واز همه مهمتر زبان لویه جرگه ها وشورای ملی بصورت عموم زبان اکثریت، زبان دری بوده است. حتی با تمام کوشش نعیم خانها، گلخانها، پوپلها وقیومها زبان وزارتخانه ها، دوایر دولتی؛ حتی ضبط احوالات شان را نتوانستند بطور متداوم پشتو گردانند. امروز برای زبان وادبیات دری هیچ محل رسمی حمایتی وجود ندارد، اما برای زبان پشتو سه اداره مهم "پشتو تولنه"، در معارف "ریاست انکشاف پشتو"، در اطلاعات وکلتور، "آمریت انکشاف بین المللی پشتو" گویا بکمک یونسکو فعالیت میکنند، وبیدریغ به اشخاص حق الزحمه وکاغذ ومجله وجریده برای سیاه شدن، از حساب مالیه غیر پشتونها داده میشود.(8) ایجاداین مشکل که باوسایل گوناگونی نتوانست خدمت موثری را برای انکشاف زبان پشتونماید، بلکه به بطی ساختن سیرانکشافی زبان دری وترویج نوعی بینشهای عکس العملی مدد رساند.
براساس تیوری نژادی ملت که بوسیله گوبینو واشردولاپوزفرانسوی مطرح گردید وتوسط "هوستون استوارد چمبرلین" انگلیسی تیوریزه گردید، عملاً مبانی تیوریکی فاشیسم قومی رادرآلمان پیریزی نمود، نظریه ایکه با ظهورهتلررنگ وبوی نژادی یافت ودل ودماغ برخی ازحلقات سیاسی، بخصوص دولت افغانستان رادربحبوحه جنگ دوم جهانی بنام "تبارآریایی" درگروخود گرفت، اما باسقوط هولناک فاشیستان هتلری بیشتر افشاء ورسوا گردید.
محمد طاهربدخشی دررساله ای بنام "آریانا وآریا بازی" با توجه باین که قبل ازپیدایش تیوری نژادی نام "آریانا" رابحیث نخستین نام تاریخی وفرهنگی سرزمین ما قدغن نموده وازتذکرآن حساسیت والرژی نشان میدادند، امادراوج بیداد فاشیسم هتلری درآلمان، پیوند هم نژادی بین ژرمنها وحلقاتی درافغانستان بنام "نژاد آریایی" ایجاد گردیدودرحلقات دولتی وتاریخ نگاری افغانستان تبلوریافت. بدخشی نوشته است: "کلمه آریانا وآریا بازی (درتعریف تیوری نژادی) مربوط به تیوریسینهای فاشیست آلمان ودیگر سفید پوستان استعماری اروپاست. این تیوری درقرن بیست اختراع شد ودراوج فاشیسم هتلری درزمان نادر شاه واوایل سلطنت پسرش ظاهرشاه به اینجارسید. ازیکطرف بنا بفرمایش سردارنعیم وزیر معارف تاریخ نویسان راجمع وآثاری درباره اینکه باصطلاح مهد آریاییها دراینجابود ونام قدیم کشورآریانا بوده، تالیف کردند. ازطرف دیگر این تیوری فاشیستی تیوریسینهای نژاد پرست دورهتلر درقالب شوینیزم- پشتونیزم تبلورکرده، بدنباله فعالیتهای ابتدایی محمودطرزی وامان الله خان و"پشتون مرکه" آن درحاشیه انجمن ادبی توسط امین الله دریانی ویعقوب حسن قریشی یک سلسله فعالیتهای ادبی براساس تیوریهای فاشیستی ماهرانه آغاز شد، که درسالهای 1316-1318 باازبین بردن انجمن ادبی وتفویض آن به "پشتوتولنه" ورسمی ساختن زبان پشتو توسط فرمان وپشتونیزه کردن معارف سرتاسرکشورعملی گردید...با وجودیکه هتلر وتیوریسنهای موظف آن درآتشی که افروختند خود سوختند، یعنی جنگ جهانی دوم با پنجاه ملیون انسان مظلوم دیگرمحو شدند، اما میراث سیاسی آن درعروق تاریخ کشور ما تاهنوز درجریان بوده ومتاسفانه همه تحصیل یافته گان ما درین سی سال اخیر ازآن به سرطان خونی آریا پرستی مبتنی برتیوری نژاد پرستی وغیر علمی مصاب شده اند."(9)
م.م.صدیق فرهنگ نیز چنین مینگارد: "انجمن تاریخ، کار تدوین تاریخ افغانستان را به پیروی از نظریه ناسیونالیسم نژادی بدست گرفت، اما چون تاریخ مذکوربر کاوش وتحقیق راستین بنا نیافته بود ونتیجه گیریهای آن جنبه دستوری داشت، مردم به خواندن آن میل نکردند ونسل جوان از تاریخ کشور خود به استثنای آنچه به کنجکاوی شخصی بدست میآوردند،بیخبر ماندند."(10)
به استثنای فاشیسم دیگرهمه ایدئولوژی های مطرح درعرصه فکر واندیشه با آن(قبیله گرایی) سرجنگ دارند، ولی تاهنوز چه درعرصه تیوری وچه درصحنه تطبیق کارچندانی درراستای علاج آن صورت نگرفته است. درچند دهه اخیر تاریخ افغانستان نبرد گرمی میان ایدئولوژیهای بزرگ جهانی صورت گرفت که درفرجام به شکست قطعی وعقب نشینی عده ای انجامید، ولی درین میان شیطان قبیله که گاهی اززیراین بیرق وزمانی از پشت آن ایدئولوژی نقاب ازچهره میافگند وازپشت دیوارایدئولوژی وازورای سنگرعقیده تیر میانداخت، همیشه پیروز بوده است.(11)
"ملت" درزبان فارسی دری معادل واژهNation درزبانهای لاتین میباشد، وآن پیوند عمدتاً بیولوژیکی وخونی انسانها ازطریق ولادت است، اما تعریف نسبت خونی صرفاً نمیتواند واقعیت وجودی "ملت" رااحتوا نماید. زیرا ملتی که ازیک خون ونژاد وعرق تباری واز یک سلسله زاد وولد باشد، درجهان معاصردرحدود جغرافیای سیاسی کشورها وجود ندارد یاکمتروجود دارد. امروزهمه میدانندکه ملتهای جهان مجموعه ای ازنژادها، زبانها، اقوام وادیان مختلفند. ملتی که ازیک نژاد وازیک عرق خونی باشد، درمجموعه کشورهای باجغرافیای سیاسی وجود ندارد. اما هستند کشورهای جداگانه درمنطقه وجهان که درآنها اهل زبانها، نژادها، ادیان ومذاهب وپیوند های خونی وفرهنگی باهویتهای شهروندی جداازهم بسر میبرند. مثلاً تاجیکهایا فارسی زبانان درکشورهای افغانستان، ایران، تاجیکستان وازبکستان که هم زبان، هم دین، هم مذهب، هم زبان، هم تباروهم فرهنگ هستند، در تقسیم بندی جغرافیای سیاسی که درپایان قرن نوزدهم درمنطقه صورت گرفت بحیث شهروندان کشورهای نامبرده با مجموعه های دیگری ازاقوام وهویتهای قومی، هویت سیاسی جدیدی یافتند. همینطور اقوام ترکتبار درکشورهای مختلفی ازقزاقستان تا ترکیه بسر برده ودارای هویتهای سیاسی قزاق، قرغیز، ازبک، ترکمن، آذری وترکی شده اند. پشتونها نیزدردوکشور همسایه افغانستان وپاکستان بنامهای افغان وپاکستانی یاد میشوند. یا همینطور درکشورهای اروپایی مثل سویس اقوام گوناگونی زندگی میکنند که چهارزبان مربوط باین اقوام رسمیت قانونی داشته واین اقوام درتحت اداره نظام سیاسی فدرال تنظیم گردیده اند.
بدخشی نیزباین واقعیت سرسخت هستی اجتماعی ملتها درجهان امروزآشنا وآگاه بود وکثرت اجتماعی اقوام رادرسرزمین افغانستان بمثابه گلهای متنوعی میدانست که هرکدام باین باغستان زینت وزیبایی خاصی میبخشند، اما این زینتهای متنوع زمانی عینیت مییابند که باغبان با تجربه ای امورتربیتی آنها رامدیریت کند ودرپرتوتجارب خود برامرآبرسانی، مساعدت زمین وکاربرد داروهای پرورشی متخصیصانه ممارست نماید. اگر چنین نشود برعکس این باغستان به مغیلان زاری مبدل خواهد شد، که خارهای آن بجای شگوفه های گل موجب آزاروزشتی چهره باغ خواهد گردید، که متاسفانه همین وریانت دومی برباغستانی بنام افغانستان چهره نمایی نمود. مناسبات ملی وقومی براثرمداخلات خارجی وبیداد عوامل بیعدالتی دولتهای قبیله گرا بخصوص از دوره امیر عبدالرحمن که بالای اقوام کشور بخصوص هزاره ها، نورستانیها، بدخشانیها وبلخیها استبداد خشن قومی راراه اندازی نمود ودردوره نادر خان که سنگبنای نفاق وهویت براندازی گذاشته شد، آغازگردید.
استراتیژی ملی از دیدگاه بدخشی
درمورد شخصیت وبینش وباورهای فکری، سیاسی واستراتیژیک محمد طاهر بدخشی تاکنون سخنانی توام با حب وبغضهای زیاد گفته شده است. آنچه شایان ذکر میدانم اینست که بدخشی را هیچکس بالاتر و والاتر ازدو استاد مسلم روزگار ما واصف باختری در "آخرین وخشور"، و "خوشه انگور و بیتهای مثنوی" که با خامه توانای نویسنده بزرگ کشور ما رهنورد زریاب به نبشت آمده است، از او تصویر برحق نکشیده است. آنچه مهمست اینست که بدخشی را در آثار خودش به شناسایی بگیریم و از طریق دیدگاهها وافاده های خودش به قضاوت بپردازیم، وآن همانا آثار مدون و تالیفات چاپ ناشده اوست. هرچند با توجه به دگرگونیهای حیات متحول اوناشی از انگیزیسیونهای دستگاههای استخباراتی دولتهای وقت، درحال حاضر دسترسی به آثار اوناممکن گردیده است. صاحب این قلم تا جائی آثار و تالیفات آن شادروان را سالها قبل خوانده بودم، اما از چگونگی موجودیت آنها در حال حاضر اطلاعی ندارم.
ازینرو بنده با شناختی که از شخصیت بدخشی دارم، دین خود میدانم تا مطالبی را که در جو تبلیغات ناسالم رژیمهای خود کامه گذشته و رقبای سیاسی اش از قماش سازمانهای شوونیستی کهنه و نو مربوط به انقطابهای اردوگاهی وتصنیفهای سیاسی به اصطلاح "انترناسیونالیزم چپ" و"جهان وطنی راست" برایش ساخته اند و با وارونه جلوه دادن حقایق خواسته اند تا وابستگیها و غیر ملی بودن خود را توجیه نمایند، چیزی بنویسم.
شهید محمد طاهر بدخشی به اعتراف غالب نگارشگران یکی از پایه گذاران نهضت عدالت خواهی، منادی تساوی حقوق ملی و جنبش دموکراتیک در افغانستان میباشد. او با نگرش عمیق به تاریخ و فرهنگ کهنسال این سرزمین و گاهنامه جنبشها و رستاخیز های ملی و اسلامی خراسان بزرگ، به فکر تداعی و تداوم جنبش عدالتخواهی به شیوه نهضتهای ملی وتاریخ ساز خراسان "چون سپید جامگان"، "خرم دینان" و "سربداران" افتاده و در جستجوی دوستان و یاران هم اندیش در کشور بخاطر ایجاد یک نهاد سیاسی وتشکیلاتی فراگیر ملی تلاش کرده است. بدخشی درزمانیکه نفوذ استعمار ابعاد تازه وفزاینده ای یافته وشیوه های جدیدی بخاطر کشانیدن پای استعماربه سرزمینهای جهان سوم تجربه میگردید، ازموجودیت بیعدالتی ونفاق ملی درافغانستان ابرازنگرانی میکرد وبحل نهادی خواستها وتمایلات اقوام براصل تساوی حقوق ملی وشهروندی شان اهتمام ویژه ای قایل بود. او خود گفته است که: "باکمال درد ودریغ افغانستان از نقطه نظرژئوپولیتیک درموضع جنگ ابرقدرتها قرار گرفته است وتنها وتنها زمینه بربادی این کشوررا تحریکات ملی تشکیل میدهد." (8 ) دکتر کاوش عقیده دارد که استعمار درطول تاریخ افغانستان- چه استعمار فرهنگی، چه استعمار اقتصادی وچه استعمار سیاسی- ازدوران هجوم وحاکمیت جهانگشایان مختلف، یگانه لانه ای که توانستند درآن بخزند وازآندرحاکمیت سیاسی خوداستفاده برند، بازهم مسئله ملی بوده است.(12)
مفهوم "ملت" ازنظرجامعه شناسی وتعیین سرنوشت آن از نگاه سیاسی مورد توجه خاص بدخشی قرار داشت. زیرا همانطوریکه مردم زیربنای همه تحولات تاریخی واجتماعی راتشکیل میدهد، رفع عوامل نفاق وبیعدالتی موجب تقرب مساعی اقوام درتطبیق برنامه های ترقی خواهانه وتامین وحدت ملی میگردد، ودرعکس حال کشوری باموجودیت بیعدالتی ونفاق ملی راه به سرزمین مراد نمی برد.
برای درک عمیق ازمقوله های "ملت" و"استراتیژی" تامین وحدت ملی لزوماً بایست برتوضیح متکاهای آن مختصراً مکث نماییم، آنگاه برلزوم گزینش راهکارمناسب وچالش براندازدردورنمای زندگی گروههای قومی واتنیکی درسرزمین معین وتحت قوانین ومشترکات تعریف شده از سوی جامعه شناسان توسط رهبران سیاسی وروشنفکران سیاست گذارجامعه مدلل گردیم. دریک کشور کثیرالملت توجه خاص بیک قوم وبرخورد غیرعادلانه بادیگران هرگز نمیتواند به تامین وحدت ملی بیانجامد. قبیله گرایی وناسیونالیسم قومی خطرناک ترین دامیست که همواره فاجعه های قومی رادرانتظار نشسته است.
قبیله گرایی عامل عقب افتادگی ازکاروان تمدن:
افغانستان نمونه روشنی ازیک سرزمین مظلومست که درظلمتکده قبیله گرایی از سالهاست بحران اعتماد دامنگیرگروههای اجتماعی آن گردیده وتفاهم وهمدیگر فهمی وهم پذیری دربنداستراتیژی حاکمیت "قبیله" افتاده است، وبه بهانه های درهر دور وبرهه های کوتاه مصیبت جنگ وبرادرکشی به سراغ این سرزمین میآیدواز مجموع مردم افغانستان قربانی سنگینی میگیرد. جامعه افغانستان براثر بیکفایتی سکان داران قبیله گرا، بعوض کار واندیشه برروند ایجاد وانکشاف وپیریزی جامعه مدنی ورفاهیت اجتماعی، همواره درآستانه مقابله باتجاوزخارجی ودرصف مخاصمت علیه یکدیگر ایستاده اند، وتوان وانرژی سازنده خودرا درمقابله های همدیگر ستیزی به مصرف رسانیده اند. به نظر شما خواننده عزیز، درین پروسه مسئولیت ریشه ای ساختن بحرانها لزوماً بدوش کی خواهد بود؟ استعمار خارجی، عوامل داخلی(بیعدالتی اجتماعی، حاکمیت قرون وسطایی، استبداد داخلی و...) نباید فراموش کرد که ما همیشه گناه عقبمانیها، بحرانات اجتماعی وسایرناهنجاریهای جامعه خودرا بگردن عوامل خارجی وبیگانگان انداخته ایم، این روش غیر ازآنکه خاک پاشیدن بالای صعف وناتوانی رهبران دولتی وسیاسی کشور میباشد، درتشخیص بیماریهای اجتماعی ما نیمرخ کوچکی ازواقعیتها رامینمایاند ومتباقی دیگررامیپوشاند. شناخت بیماری های اجتماعی همچون آسیب شناسی درعلوم طبی بی توجه به زمینه پذیرش مهاجم خارجی ونیز بی توجه به بیماریهای داخلی که معلول شرایط درونی است، امکان پذیر نخواهد بود. واقعیت اینست که بایست علت العلل حوادث راقطع نظر ازجوانب مثبت یا منفی آن دردرون خود جامعه ودرمحتوای زندگی مردم آن جست. همه گناهان را بگردن دشمن بیرونی افگندن درحقیقت اغفال نمودن مردم از واقعیتهای تلخ داخلی ونتیجه اش نادیده گرفتن سرچشمه اصلی وکانونهای نخستینی است که نفوذ بیگانه ویا وجود استعمارخارجی یکی ازجوششهای آن محسوب میشود.
تاریخ افغانستان شاهد خونریزی های هولناک وتخریب وویرانی مستمر نهادهای اقتصادی، اجتماعی وفرهنگی بوده که علت ظاهری آن، قدرت طلبی مدعیان تاج وتخت بوده، ولی اگر نیک بنگریم زمینه ساز اینهمه ویرانی وتباهی درفرهنگ قبیلوی ریشه دارد. زیرا جامعه قبیلوی برسرضابطه های حاکمیت مدنی خط بطلان کشیده ودرهر لحظه آماده بغاوت وسرکشی است.(13) ریشه بدبختیهای ماعمدتاً برمیگردد به تفرقه وتشتت آراء وعقاید ناشی از دسایس استعماری بوسیله پاسداران انارشی قبیله سالاری، که دریک مجموعه مسایل بحران زاو مسئله ساز ازآستین حاکمیتهای مربوط به نظام قبیلوی روییده است، که روح ودل ودماغ موجدین آن درگروعصبیت ووابستگی به آرمان کوچک وعقب مانده طایفه ای(عشیره ای) وقبیلوی میباشد.
خطرناکترین بیماری استثنایی جامعه ما بمثابه زخم خونین همانا ذهنیت قبیلوی است، این بیماری که درروان حلقات معینی به غده سرطانی مبدل گردیده است درعمق جامعه، فرهنگ، سیاست واجتماع وحتی امور دینی ریشه دوانیده وسدی شده است درمسیر هرگونه تحول مثبت. تحولات بزرگی که درمسیر تاریخ طولانی سرزمین ما واقع گردیده چیزهای زیادی را دستخوش تحول پذیری نمود، ولی ساختارکج قبیلوی ازهیچ باد وبارانی گزند ندید وهیچ ایدئولوژی ای درصحنه عمل موفق به علاج این غده سرطانی وخونین درپیکربیمارجامعه مانگردید. قبیله گرایی درافغانستان به اندازه ایکه امروز درعصرآزادی بیان وشعاردموکراسی وتوسعه ارتباطات وحضورکشورهای حامی دموکراسی مطرح گردیده وبیدادمیکند، درهیچ زمان دیگرباین پیمانه مطرح نشده است. امروزدست اندرکاران سیاست افغانستان یاخود قربانی ذهنیت قبیلوی شده اند، یاحلی برای این مشکل خانمانسوز ندارند ویاهم راه حل های قبیلوی را که خود ایجادکننده مشکلات ودرگیری های قومی بوده است، برای برونرفت ازبحرانهای افغانستان پیشنهاد میکنند.( 14)
تجدد ستیزی درهرمرحله ای از تاریخ، هویت زدایی(ازسوختادن مکتب وکتابخانه تاانفجاروگردن زدن مجسمه های تاریخی وتبارزسنتهای محلی قبیلوی بجای عنعنات ملی) وایستاده گی دربرابرعلم ومدرسه ومکتب چیزی جزرعایت میراث سنت زدگی قبیله گرایی وعقب ماندگی سیاسی رهبران آن نیست. ماحساب مردم عوام پشتون رادرپاسداری ازفرهنگ، عنعنات وسنتهای قومی شان با احترام به آنها یکسو میگذاریم، وحساب مردم راکه درزد وبندهای سیاسی دخل وتقصیری ندارند غیرازقبیله گرایان دلال برسرنوشت آنها میدانیم. درین نبشته هرگز باکاربرد الفاط "پشتونوالی"، "شوینیست" و"فاشیست" و"قبیله گرا" مخاطب مامردم باشهامت پشتون نمیباشد. دربررسی مفاهیم مطروحه مخاطب این پرسشها گروهی قراردارند که از نسلی به نسل دیگر به حساب پشتونها تن به معاملات بزدلانه ای داده اند، وازاستقرار دولتهای کودتایی تاصدور زعامتهای دولتی صادر شده ازمراکز اقتدارجهانی وراه اندازی رفورم واصلاحات حذف وایزاد درعرصه مناسبات قومی افغانستان تاتوانستند حق پشتونها وغیر پشتونها را به اربابان خارجی شان بخشیده اند وپولها وثروتهای هنگفتی رابه جیب زده اند. اینها استفاده ابزاری وترویج روحیه نطفه گرایی رابحیث ایدئولوژی قبیله سالاری که بنام "پشتونوالی" دامن زده میشود، ابزارمناسبی برای فریفتن جامعه ایکه خودرا به وابسته به آنها وانمود میکنند، دریافته اند. این واقعیت قبل ارهمه ازعقبماندگی درک رهبران سیاسی آنها به لزوم انکشاف اجتماعی وهمقدم گردانیدن قبایل بامناسبات جهان معاصر درابعاد گوناگون آن حکایت دارد، که برای احاد مردم افغانستان بیش ازین خطر سازوفاجعه باراست. این عقب مانده گی سیاسی خود موجب میگردد که قدرتهای استعماری بیشترازین ذهن ومغز آنهارا با امپول دسیسه وتطمیع تخدیر نمایند، وکشورراهمواره معروض به تجاوز خارجی ودرگیری ودشمنی ذات البینی مردم قراردهند. این خطر سالهاست که برما بیداد میکند وهنوز هم نوک نخ کلافه سرنوشت پیچیدگی وابهام دارد.
لازم به تذکر دارد که حضور دیر پای سیاستهای قبیله گرایی بنام یک قوم وانحصار قدرت سیاسی توسط همین حلقه، گروههای قومی دیگررادرافغانستان تحریک وبیدار نموده وآنها را به راه اندازی عملیه های واکنشی وعکس العملی واداشته است. ادامه این وضعیت که مثالهای روشنی رادرصحنه رویداد های سیاسی ونظامی افغانستان طی سه دهه گذشته بجا گذاشته است، جامعه راازتعقیب اهداف "ملت- دولت" سازی درمسیر حرکتهای دموکراتیک باز داشته است. بگونه ایکه امروز درمخمصه قدرت ومعاملات سیاسی ازوجود اقوام برادرافغانستان توسط عده ایکه درمیان آنها وازخون وعرق تباری آنها هستندو هرگز درد ورنج قوم خودرا لمس نکرده اند، بصورت متوالی استفاده ابزاری صورت میگیرد، گویی این رهبران قومی، اقوام خودرا به گرو گرفته اند وتا حیات باقیست ازموجودیت اجتماعی آنان به نفع خود سود میبرند.
ازنخستین تجارب سیاسی تاواپسین نشاندادهای اجتماعی درافغانستان برمی آید که قدمگذاری احزاب چپ وراست سیاسی درکشور قبل از ازهمه برپایه حضور قوم مربوط به رهبران درتشکیل این احزاب بوده است. ترکیب عضویت دراحزاب "خلق" برهبری نورمحمد تره کی،"پرچم"،برهبری ببرک کارمل، "حزب اسلامی" گلبدین حکمتیارو"جمعیت اسلامی" برهبری برهان الدین ربانی، واحزاب شیعی "وحدت" برهبری عبدالعلی مزاری وشاخه های آن برهبری خلیلی، محقق واکبری، بشمول حزب "جنبش" جنرال دوستم وسایر گروهها وسازمانهای سیاسی خورد وبزرگ همگی از ترکیب ناب قومی مربوط به تعلقیت قومی رهبران خود گواهی میدهند. هرچند گروههای اسلامی، احزاب چپی رادهری میخواندند واصول برناموی، عقیدتی وتشکیلاتی آنها را مربوط به نگرش دنیوی آنها میدانستند وخودرا معتقد ومکلف به رعایت احکام قران دربرنامه واساسنامه های خود میشمردند، اما پس از اشغال افغانستان توسط ارتش شوروی تنشها وتعارضات ملموسی از ناحیه قومی دربین آنها ظهورنمود. از رقابتها وجنگهای فزیکی مجاهدین مربوط به تنظیم های مختلف نمیتوان چشم پوشید واز قیامتی که پس از پیروزی مجاهدین درسال1371 درافغانستان برمردم چیره گردید یادی نکرد، وتقدم وتاخر رهبران را دراحراز قدرت سیاسی درپایتخت کشور عامل اصلی این درگیریها ندانست. منظور ازین طول وتفصیل آنست تابخوبی بدانیم که دربرخورد با مسئله ای چنین حساس که درتاروپود جامعه راه یافته است واز همان آغازسیاستها موجودیت آن برای اشخاص شاذ سیاسی چون بدخشی قابل درک بود، چگونه موضع باید گرفت. با شیوه های دفع الوقت آنرا درمیان مردم نگهداشت ویا راه ریشه کن سازی آن را بحیث مسئولیت ملی واسلامی بمیان گذاشت. سیاست قبیله پروری عمدتاً بزمان حاکمیت امیر عبدالرحمن خان برمیگردد، که با نفی عناصر وقواعد دولتداری معاصر کنفدراسیونی از سران قبایل را به شیوه عنعنوی جمع کرد، ودولت خودرا به اشتراک آنها بوجود آورد، ودربرابر اقوام دیگر به شیوه های سرکوب ومقابل نظامی پیش رفت. ازین روپدیده دولتداری معاصردرافغانستان ودرجامعه چندین نهادی آن دارای محتوای ریاکاری، مکاره گی وقبل ازهمه کدورتهای درون ذاتی برای مردم وقبایل پشتون افغانستان بوده است. زیرا پدیده دولتداری پشتونها، از یکسو پشتونها وغیر پشتونها رابنام قوم حاکم وقوم محکوم درناباوری وبی اعتمادی همدیگرقرارداد، درعین زمان سیمای عقب مانده وقرون وسطایی جامعه پشتون رادرابعاد اقتصادی، فرهنگی واجتماعی آن بگونه آزاردهنده ای درمحدوده سنت قبیلوی حفظ نموده است. ازین رو دیده میشود که قبیله گرایی برای موجدین آن وسیله ایست برای راه اندازی معامله قدرت دربازار سیاستهای پردرآمد روز. این واقعیت از نظر انسانی وارزشگرایی بذات انسان نیز تکاندهنده خواهد بود، زیراادامه همچو حالتی بی تردید و پیش از همه بر ای جامعه پشتون افغانستان فاجعه باراست. برای یک پشتون یا غیر پشتون گرسنه وبیکارودردمند چه فرقی دارد که درجامعه کرزی حاکم باشد، یافلان شخص دیگرازاقوام تاجیک یاهزاره وازبک. برای او رهبر ایدیال همان کسیست، که برایش زمینه دستیابی به نان وآب ودرمان واشتغال رافراهم نماید.
حل معقول وعادلانه این معضله که درهاله ای از بحران اعتماد قومی واتنیکی مستور گردیده است، کار یک شبه وچند روزنبوده بلکه با طرح راهکاراستراتیژیک ملی ودولتی میتوان به حل وفصل آن نایل آمد.
استراتیژی مسئله ملی درافغانستان:
افغانستان از بدوی تاسیس خود درسال1747برخاکدان خراسان، و با تغیر آوردن دروضعیت تاریخی وهویتی ساکنان بومی آن دچار تفرقه، کشمکش وانارشی به مفهوم عمیق وگسترده آن گردیده است، گروهها ودودمانهای حاکم بامشاوره اجانب وبا رویدست گرفتن سیاستهای تفرقه ونفاق برپیچیده گی وضع ملی دربافت اجتماعی کشورافزوده اند، وپیوسته خطربزرگی ازین ناحیه وحدت ویکپارچگی کشور راتهدید نموده است.
استراتیژی چیست؟
تعریفهایی که تاکنون از "استراتیژی" مطرح گردیده اند، برین نکته توافق دارند که استراتیژی عمدتاًگزینش سیاست دورنمایی علمی، عملی وتطبیقی درقبال حل مسایل بنیادی ومهم مربوط بحیات انسانها درمراحل معیین تاریخ میباشد. مقصد از آن مطرح نمودن طرق ممکن برای رفع بحرانها بحیث کارافزار و"وسیله" مناسب درتطبیق راهبرد های سرنوشت ساز درجامعه میباشد، استراتیژی بحیث "هدف" غایوی ولایتغیرمطرح نمیگردد. تعیین اهداف اصلی استراتیژی وظیفه رهبران جسور وسیاسی جامعه میباشد. زیرا آنانیکه درراستای مسئولیت ملی با عنصر تعهد وایمان دربرابرمنافع ملی پیوستگی نداشته باشند، و ملاحظه ازریسک راه وروش برگزیده شان قطب نمای حرکت آنها بسوی فرداقرارگیرد، هرگزشهامت بیان حقیقت وطرح استراتیژیک رادرخود نخواهند داشت.
آندری بوفر استراتیژیست مشهوردرمقدمه کتاب خود مینویسد که "هرکس که امروز(1963) دست اندرکارتالیفاتی درزمینه استراتیژِی میباشد، میباید تاحد تهور وبیباک جسور وگستاخ بوده باشد، زیرا امروز کسی درزمینه استراتیژی به نبوغ اعتقاد ندارد".(15) طرح استراتیژی درقبال مسایل مهم سرنوشت علاوه بر بهره مندی ازقدرت ژرف دریافت وارزیابی واقعیتها، بگفته بوفر جسارت وشهامت وفداکاری نیز میخواهد، ودستیابی به طرح استراتیژی برپایه آسیب شناسی اجتماعی کارآسانی نیست، وهمانست که مردم ما درضرب المثل ظریفی گفته اند" (وقتی راست گفتی از قریه بیرونت میکنند).
طرح استراتیژی مسئله ملی وتباری درافغانستان توسط محمد طاهر بدخشی ازین قاعده مستثناء نبود، ازین روازنظام حاکم برجامعه تانیروهای راست وچپ سیاسی براو شوریدند وهرچه بعنوان زشت وناسزاء برایش ساختند وگفتند. بدخشی این گفته برنارد ام باروچ رابخوبی میدانست که درسخنرانی خویش درسال1946 درسازمان ملل گفته بود: "اکنون وقت آن رسیده است که بین مرده گان وزنده گان یکی راانتخاب کنیم، این وظیفه ماست. درپس پرده دوران جدید هسته ای امیدی هست که اگراز زوایای ایمان به آن برخورد کنیم، رستگار میشویم. اگردرین راه ناکام شویم، انسانیت رامحکوم کرده ایم... بیایید خودرافریب ندهیم، یا صلح جهانی راانتخاب کنیم یانابودی جهان را.(16) وآقای هنری کیسنجر دیپلومات امریکایی هم بر اهمیت طرح استراتیژی بصورت مختصر اشاره نموده وگفته است: "استراتیژی اسلوب یاروش بقای جامعه است." وجامعه را از دید مسئولیت نگری نمیتوان بدون برنامه دورنمایی یا همان استراتیژی با چشم بسته دردهلیز تاریک زمان بسوی آینده عبورداد. درمیان تعاریف گوناگون ازاستراتیژی برین نقطه برمیخوریم که: استراتیژی یک دکترین مجرد تعریف شده نیست، استراتیژِی شیوه تفکریست که هدف آن دسته بندی کردن ونظم بخشیدن به وقایع برحسب اولویتها وسپس انتخاب موثرترین راهکارهای تدابیریست. برای هروضعیتی استراتیژی خاص که منطبق به آن وضعیت است وجود خواهد داشت. هر استراتیژی ممکنست برای یک وضعیت ویژه عملی ترین وبهترین باشد وبرای سایر وضعیتها بدترین.(17) این وابسته بدرجه آگاهی طراحان از وضعیت ظرفیت زمان ومکان درارائه استراتیژی موردنظر میباشد، وبالاخره بحث استراتیژی راناگزیر باین گفته معروف مدلل سازیم که "صحنه اصلی نبردرمغز انسانهاست، وبرای هرکشوری واجب است که قبل از دشمن، خود به قله تفکر وتعقل صعود کند". بزرگی راهکاربدخشی درآنست که برای اینکه مغزوتفکرجامعه رابا استراتیژی طرح وتطبیق اصلاحات ملی دمساز نماید، خطر راپیش ازوقوع آن بگوش دست اندرکاران امور دولت وسیاست فریاد نموده واز قول صایب(رح) هشدار داده است که:
"خطر درزیرآب کاه بیش از بحرمیباشد من از همواریی این خاک ناهموارمیترسم"
اما این مغزهای خواب گرفته یا ملتهب ازسرطان تعصب وتبعیض است که همچو فریادی راشنیده نتوانسته اند، یابخاطر نهادینه سازی استرایژی قبیله سالاری راهکارهای چالش برانداز مسئولان سیاسی وروشنفکران جامعه رانادیده انگاشته اند. حتی مبتکرآن رابیرحمانه تیرباران کرده اند. آنهاییکه به شیوه یک دندگی درادامه حکومتداری درنظام کثیرالملیت افغانستان فکر میکنند، وانعطاف پذیری رادرراستای سرنوشت مردم فراموش مینمایند، درواقعیت درجه غفلت وخواب زده گی سیاسی خودرا به نمایش میگذارند وآنگاهی که فرصت تاریخی برای رفع اینگونه بن بستها پیش بیاید، دیگر زمان از دست خواهد رفت. معلومست که این عده افراد ازدوحالت خارج نیستند، یاآنها نادان و لجوج هستند یا استخدام شده گانی میباشد که برحسب طبعیت کارهی توظیفی بایست درمسیر اهداف سازنده سنگ اندازی نمایند، تاباماندگاری برسر لجاجت حکومتداری نا متناسب عمرفاجعه ها راطولانی سازند وآب درآسیای بیگانگان بریزند. زیراآنها میدانند که ثبات سیاسی درجامعه برمحور استقلال وآزادی دریک کشورحکومت مقتدر رابوجود می آورد، وآن بستگی به تفاهم وهم رایی ودرنهایت زدودن ریشه های نفاق وعوامل بیعدالتی دارد.
بدخشی به خاطربیان منطقی باورهای خویش به زمان نیازداشت، واین نیازمندی ازفحوای این گفته اوبخوبی روشن میشود که "ای زمان! امرنما که ساعتها بدوند وتقویمها کهنه شوند وبرای من آن لحظات موعود فرابرسد، حریف راشناخته ام ونقطه ضربتم راتشخیص داده ام، فقط کمک زمان درکاراست". ( 18) زیرا برای اومفهومی وجودداشت که طرح استراتیژی حل دموکراتیک مسئله ملی با سایر فراگشتهای عقلی وفکری موقعی میتواند دریک روند تکاملی قرارگیرد که دیگر مطالعه وفعالیت درعرصه ایجاد همبستگی ملی برپایه تحقق عدالت اجتماعی رمزی وسری ودرون گروهی نباشد. این امر که متعلق به اجتماع است، حل معقول وصورتبندیهای تطبیقی آن بایست به آرای عمومی ملت گذاشته شود، برای نیل به تحقق چنین خواسته ای زمان میتواند فرصت بردن این طرحها وراهکارها را بمیان مردم مساعد سازد وبا عبورازمحضرمظلومان وبرهنه پایان تاریخ صحت وسقم خودرا درکوره تجارب سیاسی مردم محک بزند. درطرح مسئله ملی درافغانستان علاوه برکمبودفرصتهای مطالعاتی بخاطرتجارب کادرها، کمبود سه عنصردیگرچون محدویت قاعده اجتماعی وسیاسی این استراتیژی درمیان روشنفکران درزمان ارائه این طرح، حساسیتهای حاد حلقات سیاسی حاکم برجامعه و ناهماهنگی وناسازگاری ظرفیت زمانی نیزدخیل بوده است.
ژان ژاک روسودرباب تدوین قانون عقیده دارد که درقانون عرف، عنعنات، فرهنگ، عقاید ورسوم ورواجهای مردم حتماً درنظر گرفته شود. زیرا تطبیق قانون دریک جامعه وپیریزی یک جامعه قانونمند وقانون مداروبدور از استبداد ملی وطبقاتی، ستم، تجاوزوبعوض تامین عدالت، برابری وبرادری، رفاه اجتماعی واقتصادی ودستیابی به تمدن ومدرنیته یک هدف است، وراه رسیدن باین هدف برپایه طرح جامع ومتناسب بزمان بنام استراتیژی ملی میسر میگردد. با رعایت جوانب متعدد درارائه استراتیژی مسایل عمده حیات میتوان ازطرح به سوی تطبیق رفت واز آن بسود مردم ونفع ملت بهره جست. اندیشه ها و طرحهای ویژه بدخشی رادرقبال وظایف سیاسی وملی عمدتاً مسایل آتی الذکر همچون اصول متمایز او از سایر سازمانهای سیاسی چپ وراست تشکیل میدهد:
سیاست عدم تعهد(عدم دنباله روی):
به باورسازمان بدخشی، متکی به موقعیت جیوپولیتیک و سوق الجیشی افغانستان که ازروزگارباستان تاواپسین نفسهای حیات بدخشی معروض به تجاوز واستیلای سیاسی ابرقدرتهای منطقه وجهان بوده است، وکشور درسپیده دم شکل گیری نهضتهای سیاسی درزیر بال موشکهای تسلیحاتی شوروی وچین قرارداشت، والهام از روح حماسی آزادیخواهانه و استقلال پسندانه مردم کشوردربرابرتجاوز واشغال کشور، و با درک از برنامه های استراتیژیک دول معظم استعماری در منطقه، این حقیقت راکه مردم این سرزمین تحت تاثیر ناگزیریهای تاریخی درپرتو عقیده وایمان میتوانند بار سنگین هر گونه رنج و مصیبتی رادرمقابل بزرگترین جباران وقلدران تاریخ متحمل شوند، ولی هرگز ننگ ذلت، وابستگی و اسارت به بیگانگان را نخواهند پذیرفت. ازینرو در شرایطی که وابستگی به اندیشه های وارداتی باصطلاح "پیشرو"بنام همبستگی جهانی طبقه کارگر از نوع روسی، چینی و جهان وطنی اسلامی بازار گرمی داشت، و حکومتها واحزاب سیاسی افغانستان نیز در بیعت و خوشخدمتی بکشورهای بیگانه از سازمانهای سیاسی ترند گرای مربوط به بلوکهای سیاسی پیرامون افغانستان اریکدیگر سبقت می جستند، با اینکه این مقوله راهمواره ورد زبان داشت که "افغانستان درزیر بال موشکهای اتمی وتسلیحاتی شوروی وچین قراردارد" سیاست مستقل ملی که خودش آنرا "سیاست عدم دنباله روی" نامید، جسورانه مطرح کرد وبدنبال تیوریهای انقلاب دهقانی چین وانقلاب کارگری شوروی نرفت، ودرعوض سیاست ویتنام وکیوبای انقلابی راکه مستقل ازدخالت انقیادخواهانه رهبران چین وشوروی به پیش میرفتند بنام سیاست "هوشیمن- کاسترو" مورد حمایت ومطلع فعالیتهای سیاسی خویش قرار داد. او این حقیقت را با گوشت و پوست و حواس خود درک نموده بود، که وابستگی سیاسی بحیث عامل مهم اسارت با روح اجتماعی و تاریخی کشور ما سازگار نیست. این وابستگی و دیکته پذیری قدرت ابتکار و خلاقیت را در روشنفکران و مسؤلان سیاسی جامعه به مقصد نو آوریهای فکری در نوسازی جامعه افغانستان میخشکاند، و اراده ملی را در تمثیل یک جامعه آزاد و متکی بخود کفایی مادی و معنوی به بند میکشد، و سرانجام زمینه مداخلات خارجی را با تضعیف روحیه حاکمیت ملی مساعد میسازد. بناءً انسان همانطوریکه آزاد خلق شده است، بایست استعداد خود را برای دریافت نیاز عصر وزمان خود وحل بحرانها وچالشهای اجتماعی بصورت مستقل وآزادانه به کار اندازد، تا قادر به فهم ودرک ویژه گیهای اجتماعی و سیاسی کشور خودبحیث عاملهای اساسی در ترقی معنویت سیاسی وتحولات انقلابی گردد، و متناسب بآن به انتخاب مواضع سیاسی و اصلاحات اجتماعی دست یابد. گزینش این سیاست باپالیسی دولت افغانستان که ازاقمارفعال ووابسته به شوروی بود وهمزمان عضو سازمان کشورهای غیر منسلک بود، منافات داشت. علی ای حال گزینش وکاربرد این سیاست درآن زمان دشواریهای جدی رانیزبدنبال داشت. به نظردکترقاسم شاه اسکندراف دکترعلوم تاریخ وافغانستان شناس دراکادیمی علوم تاجیکستان: "درین دوران اکثر افغانستان شناسان شوروی درباره م.ط.بدخشی وسازمان سیاسی او معلومات کمتر داشته اند، عده هم که معلوماتی رادسترس داشتند، منبع اطلاعاتی آن ارگانهای استخباراتی شوروی یاپیروان حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود(که مخالف افکارسیاسی بدخشی بودند). خود بدخشی هم منبع تبلیغاتی ونشراتی نداشت، تا اهداف سیاسی وموضعگیری خودرابصورت روشن ارائه دهد، وعلت دیگرگزینش سیاست عدم دنباله روی توسط طاهربدخشی بود، که درنظر مسکوبحیث متحدسیاسی وایدئولوژیک جلوه نمیکرد. درشرایط تعقیب وفشار سیاسی ونظام پولیسی موجوددرافغانستان که امکانیت فعالیت سیاسی علنی رامحدود ساخته بود، عدم سیاست انعطاف پذیری در(س.ا.ز.ا.) دست کم گرفتن شیوه های علنی کار، شرایط انعکاس استراتیژی سازمان رادرکشور وبیرون ازآن محدود ساخته بود. تبلیغات هدفمند دایره های علیحده نیز بخاطر تحریف اصول برناموی این سازمان، اگرازیک بابت به موضعگیری نماینده گان اقوام پشتون تاثیر گذاشته باشد، ازجانب دیگر (س.ا.ز.ا.) رااز جنبشهای بین المللی دموکراتیک وکارگری دور، بخصوص ازعلایق سیاسی با اتحاد شوروی کنارگذاشت."( 19)
واقعیت دیگر درشناخت افکار سیاسی بدخشی، توجه او بحل مسئله ملی بود که این واقعیت درجامعه آن روزی شوروی که بنام زندان ملتها نام گرفته بود، میتوانست پیامدهای ناگواری رابرای جامعه شوروی که پیوندهای تباری وقومی باافغانستان داشتند ورهبران کرملین درپی داشته باشد. ازین روخود سعی میکردند تافعالیتهای سیاسی بدخشی راانحراف ازاصولهای جنبش گارکری وبرخلاف مبارزه طبقاتی بخوانند. ویکتور کارگون که به آموزش وتحقیق مسایل افغانستان مشغول است این دیدگاه راچنین تصویرکشیده است: "علی رغم اراده وخواهش رهبران این جریان(س.ا.ز.ا.)دعوتهای آنان زحمتکشان رااز مبارزه برای دستیابی به تحولات اجتماعی باز میداشت وبطور واقعی جنبشهای دموکراتیک رادرکشور تضعیف مینمود."( 20) درحالیکه عقاید مبارزه ملی برخلاف مبارزه طبقاتی که مسیر ایدئولوژیک مشخص داشت، متحدین مبارزه ملی راازادامه مبارزه شان برای کسب حقوق ملی شان بازمیداشت، ازین روشعارمبارزه طبقاتی باشعارمبارزه ملی تفاوت داشت. به نظردستگیر پنجشیری که ازهم عصران سیاسی وزمانی بدخشی است، "یگانه شیوه صحیح مبارزه درشرایط مشخص آن روزافغانستان کارفعال وبی سروصدا دردهقان خانه های شمال هندوکش وایجاد پایگاههای مطمین مبارزه مسلحانه بوده است.(21 ) ازین رو سازمان بدخشی این واقعیت راتشخیص داد وبدان عمل نمود.
و. باسف یکی دیگرازافغانستان شناسان شوروی باطرح چندمسئله دیگریکی از دلایل مخاصمت شورویهارا برعلیه طاهر بدخشی درموضعگیریهای مائویستی سازمان او وانمود کرده است. باسف مینویسد: "گروه ب.باعث باگروه چپ مائویستی ایران رابطه پیدا نموده وجریده آنهارا بنام "ستاره سرخ"درافغانستان پخش مینمود وبا گروه دیگرمائویستی موسوم به "نشان گرگ" که درایران پایگاه داشت، همکاری مینمود."(22 ) که این گفته رامنابع (س.ا.ز.ا.) تایید نکرده اند. موضوع دیگریکه پایه این ادعا قرارگرفته است، برمساعی همکاری سیاسی بدخشی با عبدالمجید کلکانی استوار میگردد. کنفرانس تخارمنعقده سال1348 درولایت تخار که "درآثار شوروی بنام کنفرانس سالنگ شهرت یافته است، وهدف آن تشکیل جبهه ای ازنیروهای ملی بود. درین کنفرانس عبدالمجید کلکانی که درشناخت منابع شوروی بحیث مائویست شناخته میشد، نیز اشتراک داشت. حضور کلکانی درین مجلس به تحلیلگران شوروی زمینه داده است تا(س.ا.ز.ا.) راباموضعگیری با مائویستها عیبدارکنند."( 23) بدخشی باتحمل این وضعیت و احتراز ازترند گرایی شوروی توانست حداقل ازغرق شدن درگرداب خون ملتش که درآستانه اشغال ارتش سرخ شوروی درافغانستان ریخته شد، نجات یابد وچه شکوهمند که خود بصف طویل قربانیان ملی پیوست.
طرح دموکراتیک وعادلانه حل مسئله ملی:
بدخشی انسان مسئول، وطندوست راستین، سیاستگرمولد، ومنادی حق وعدالت درقبال سرنوشت شهروندان کشورش بود. اوافغانستان رابا تمام اقوام آن به پهنای صمیمیت دوست میداشت، وبخاطر تامین حقوق دموکراتیک، آزادیهای فردی وجمعی وهمبستگی ملی آنها تلاش میکرد. اوبر مبنای باور ارائه شده بالا به طرح تفکر خود گردانی سیاسی و خود آگاهی ملی پرداخت و به مصداق حدیث پیامبر خدا که "مَن عَرفَ نَفسهُ فَقد عَرفَ رَبهُ" یعنی کسیکه خود را شناخت، باز خدای خود را شناخت، مسئله ملت و "خود آگاهی ملی وهویتی" را در برابر "الیناسیون فرهنگی" بحیث عامل مهمی در شناخت جامعه و دریافت معضلات اجتماعی و راه حل های آنان مورد توجه قرار داد. او دریافت که تیوریهای صادراتی مربوط بدنیای پیشرفته و نا همگون با شرایط اجتماعی افغانستان، بدرد حل مشکلات اجتماعی جامعه عقب نگهداشته شده ما نمیخورد، ما خود بایست محتوای واقعی جامعه را بصورت عینی و علمی آن دریابیم وفرا بگیریم و با فرمول بندی دقیق علمی و سیاسی مطرح نمائیم. ازینرو اندیشه تیوری های انطباقی شوروی، چینی، عربی و یا حتی کشورهای همفرهنگ وهمسایه ما در منطقه با واقعیتهای سیاسی واجتماعی کشور ما تطابق کامل ندارند.
بدخشی معتقد بود که در کشور کثیرالاقوام ما با کاربرد سیاستهای عظمت طلبانه شوینستی، عدالت ستیزانه و سرکوبگرانه و تبعیضی حکومتهای گذشته شگاف عمیقی در وحدت و همبستگی اقوام کشور ایجاد شده و با ادامه روال بیعدالتی ملی افزایش خواهد یافت. بناءً بدون تامین همبستگی ملی بر پایه مشخص نمودن چارچوب حقوقی( سیاسی، اقتصادی و فرهنگی) اقوام و اشتراک چهره های شایسته و مستحق آنان در نظام سیاسی افغانستان، نمیتوان کشور را از عقبماندگیهای قرون وسطایی نجات بخشید، و آباد نمود. درین راه درک عمیق و بنیادی مسایل در روابط و مناسبات اقوام کشور و ارائه خط ومشی سیاسی ایکه بتواند عمل و عکس العمل ها را بر مبنای تساوی حقوق ملی و شهروندی متوازن سازد یا مهار کند، ضرور است. او معتقد بود که وحدت ملی را بیعدالتی ملی جداً به مخاطره میکشاند و در عرصه هستی امروز و فردا بعوض اینکه فرزندان همه اقوام کشور در صف واحدی علیه دشمنان ملی و بین المللی خود بایستند و از آرمان کشور واحد و تجزیه ناپذیر خود در جهت رفاه و خوشبختی همگانی دفاع کنند، در صورت موجودیت دلایل و انگیزه های بیعدالتی و نفاق ملی در مقابل همدیگر خنجر خواهند کشید. ازینرو وظیفه مقدس ملی همه گروههای سیاسی و شخصیتهای منفرد ملی میباشد تا باطرح و مبارزه عادلانه و وطنپرستانه درین جهت نگذارند تضادهای ملی و قومی به تضاد عمده و یا جهت عمده تضادها در کشور مبدل شود. مبارزه سیاسی، اصلاحات عدالتخواهانه ملی وراه اندازی انقلاب توده ای برای بدخشی درواقع عکس العملهای بودند، برضد بیعدالتی، ظلم و استبداد ملی ازسوی حکومتداران مربوط بیک قوم برسایر اقوام افغانستان. اودشمن ستمگری ملی بود ومیخواست همه انسانهای کشورش درکمال بهره مندی ازحقوق پذیرفته شده انسان درمودت، برادری وهمدیگرپذیری زندگی نمایند. هرقوم وتبارانسانی درافغانستان صرف نظر ازمقدارومقام "اکثریت" و"اقلیت" موهوم باید با اقوام برادر وهموطن خود همچون انسان برابر وبرادر دانسته شوند. زیرا قومیت هاخورد وبزرگ نمیشوند، آنها ارزشهای عام بشری وفرهنگی میباشند.
بدخشی این طرحها را پس از تاسیس جمعیت دموکراتیک خلق در حلقات سیاسی کشور مطرح کرد، سوگمندانه این نقطه نظرها برای دولتها و کسانیکه گویا میخواستند در جهت تغیر خط السیر جامعه بسوی فردای خوشبخت، خود به دولت مبدل شوند، قابل درک و احساس نبود. اگر گوشهای شنوایی وجود میداشت و باین طرح ها اندکی با تامل و اندیشه برخورد میکردند، فاجعه های سیاسی و قومی سالهای اخیر هرگز در کشور بوجود نمی آمدند.
بدخشی مدافع قوم معینی نبود. مجموع برچسپهائیکه درین خصوص بر او بستند باطل بوده و با خصایل و شخصیت عرفانی و انسانگرایی او جور در نمی آیند. زیرا درحال حاضر با توجه به حوادث سالهای بعدی کشور، که کارگاههای افترا وبهتان حلقات شوینیستی از حواله نمودن هیچگونه تهمتی در حق مخالفین خود دریغ نمیکردند، دیگر چسپ وبرچسپهای ناروای این حلقات بی نیاز از اثبات گردیده است. او عاشق انسان و دشمن ستمگری، بیعدالتی و بیداد از هر نوع و قماش آن بود. او هرگز ضد پشتون که با درد ورنج های جانکاه آنان آشنا بود و هیچ قوم دیگر نبود. او با طرحهایش عملاً میخواست دوستی پشتونها را با غیر پشتونها در برقراری مناسبات متوازن انسانی، اسلامی و هموطنی شان تامین و باورمند سازد. زیرا معلومست که حاکمیتهای سه صد ساله گذشته از بازار گرم "پشتونوالی" که خود هیزم کش آن بودند، بحیث ابزارکار سیاسی و استحکام پایه های قدرت خود قبل از همه به تحمیق جامعه پشتون میپرداختند، امادرینمدت بجز کسب قدرت برای سرداران وقبیله داران، عملاً چیزی را برای خلق زحمتکش پشتون نداده اند. این حاکمیتها نظام اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعه پشتون را عمداً عقب نگهداشته اند و آنرا به عشایر و طایفه های خونی و قومی فروانی تجزیه نموده اند، که چنین شیوه ای در عرف خدمتگذاری به مردم، در راستای تجدد خواهی، ترقی پسندی و نو آوری های اجتماعی، رویکرد در جهت مدرنیزم و همسویی با روند های متحول تمدن گرایی معمول نبوده است، اما مدعیان گویا منافع پشتونها هرگز نخواستند تا شیرازه نظام عقب افتاده(قبیله سالار) را در ابعاد مناسبات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آنها با بکار گیری شیوه های منتظم علمی و اعتقاد درجهت دولت- ملت سازی رنگ تمدن و پیشرفت بخشند. بناءً او شیوه دشمنان دوست نمای ملت پشتون را با جرئت زیر سوال برد، انتقاد کرد و صداقت خود را بحیث یک شخصیت ملی به برادران پشتون و اقشار و لایه های زحمتکش آن اثبات نمود. او بصورت واضح دشمن هر نوع شوونیزم قومی و عظمت طلبی ملی از جمله شوونیزم عظمت طلبانه حلقات سیاسی در جامعه پشتون بود و این تفکر را برای امروز و فردای همبستگی ملی زیانبار و مخاطره آمیز میخواند وآنرا مربوط به مردم زحمتکش پشتون نمیدانست. موصوف نه تنها طراح حل عادلانه مسئله ملی وتباری بحیث عمده ترین گره گاه در روابط و مناسبات ملی و قومی افغانستان بود، بلکه پرابلم های ناشی ازین مسئله را در کشورهای منطقه به بررسی گرفت و طرح "حاکمیت ملی و سرزمین" برای گروههای قومی بدون سرزمین از قبیل بلوچها، کشمیریها، کُردها و فلسطینی ها را نیز ضمن سرنوشت رقت بار کوچی های افغانستان، بحیث داعیه های تاریخی انسان های نیازمند به سرزمین مطرح کرد. بهمین لحاظ با رهبران و داعیه داران این تفکر چون خان عبدالغفار خان، عبدالصمد خان اچکزایی و جنبش دموکراتیک ملی کردستان و فلسطین روابط صمیمانه برقرار نموده بود. شاید سازمان بدخشی یگانه نهاد سیاسی جامعه ما بود که با احزاب ملی و دموکراتیک پشتون و بلوچ در پاکستان و جنبشهای نامبرده در منطقه در زمینه تبادل باورها و بازیافتهای سیاسی و تجارب تاریخی مردمان منطقه همکاری عملی داشت.
احزاب مدعی سرنوشت "خلق های پشتون و بلوچ" در دو سوی مرزهای افغانستان و پاکستان عمدتاً چکیده های از تفکرات مربوط به سیاستهای اتحاد شوروی ومتحدین سیاسی احزاب خلق وپرچم بودند. بناءً آنها ترجیح دادند تا شعار واستراتیژی اتحاد شوروی درجهت رسیدن به آبهای گرم در بحر الکاهل و شبه قاره را همراهی کنند. ازین رو آنها با احزاب هم اندیش خود در افغانستان پیوند سیاسی بر قرار نموده و به منظور بازار گرمیهای سیاسی و اغوای خلق های پشتون و بلوچ شعاری را بنام داعیه "پشتونستان" بوجود آوردند، که همه ساله در روز نهم سنبله ازین روز نه با ارائه تدابیر عملی و راهکارهای سیاسی، بلکه صرف با نواختن دهل و اتن تجلیل بعمل میاورند. توام بآن همه روزه برنامه ای در رادیوی افغانستان تحت نام "د پشتنو او بلوچو پروگرام" با پخش سیگنال "دا پشتونستان زمونژ" پخش میگردید، که برای دولت و مقامات سیاسی پاکستان خیلی ها تحریکاتی و الحاق طلبانه ارزیابی میگردید. ازینرو بدخشی بین سیاست های الحاق طلبانه و آزادیخواهی تفاوت میگذاشت و شعارها و نمایشات کابل را به سود تحقق حقوق مردمان پشتون و بلوچ نمیدانست. گذشت زمان نشان داد که با کاربرد این گونه سیاستها نه تنها از رهایی و تعین سرنوشت خلق های پشتون و بلوچ چیزی عاید نگردید، بلکه، سرانجام مردم افغانستان در دهه هفتادم عصر حاضر با مساعد شدن زمینه انتقام گیری از سوی کشور پاکستان، بهای این سیاستهای زیانبار و عوامفریبانه گروههای سیاسی و دولتهای غیر ملی افغانستان را بصورت سنگین و گزافی میپردازند واینگونه سیاستها زمینه ساز چالشهای جدی در مناسبات هر دو کشور همسایه گردید.
نقش مردم درراه اندازی تحولات سیاسی واجتماعی:
تاریخ بارها به اثبات رسانیده است که هر تحول سیاسی و اجتماعی که درعدم مشارکت سیاسی وحمایت مردم راه اندازی شده اند، لاجرم به شکست مواجه بوده اند. بدخشی این واقعیت را بخوبی میدانست و هر نوع تغیر و تحول سیاسی را در عدم مشارکت مردم کشور دسیسه سیاسی یا کودتای نظامی بر علیه منافع ملی مردم افغانستان میدانست. او به کشانیدن جامعه در مسیر انقلاب آرام و طولانی با تنویراذهان آگاهی بخش توسط خود مردم باور داشت. بناءً در کشوری سنتی که درتحت حاکمیت قبیله هنوز حدود پنج تاده در صد جمعیت آن از نعمت سواد بهره نداشتند و مناسبات کار و تولید در نمود گاو آهن و کشاورزی عقب افتاده عمل مینماید، و از فابریکه و کارخانه و تجمعات کارگری و بورژ وازی شهری خبری و اثر محسوسی وجود ندارد، مردم علی رغم فشار زندگی اقتصادی، استبداد دولتی، ستم ملی و طبقاتی و عقبماندگیهای اجتماعی مسیر نجات خود را بصورت کتلوی باین زودیها نمی یابند. ازین رو او معتقد بود که برای آماده ساختن ذهنیت اجتماعی مردم بایست در میان آنها رفت، از آنان آموخت و به خودشان آموزش داد.
ایفای این مسئولیت تاریخی بیشتر بدوش روشنفکران بحیث پیشاهنگ سیاسی مردم و مروج بیداری و تنویر افکار و اذهان اجتماعی زحمتکشان میباشد. بخاطر تحقق این خواسته ها صدها نفر از شاگردان سیاسی او محیط دانشگاه، اداره و مراکز شهری را ترک نموده و به دهقان خانه های تخارستان وشمال بحیث محیط زمینداری ودهقانی(فیودالی) روی آوردند، و در میان دهقانان و لایه های زحمتکش به کار سیاسی و ترویج اندیشه های متحول و متجدد خویش پرداختند، ودست به ایجاد هسته های دهقانی زدند. تا تدریجاً با بیدار ساختن افکار اجتماعی مردم زمینه مشارکت آنها را در راه اندازی تحولات سیاسی ایکه بتواند از خود دفاع نماید، ومبارزه علیه بیداد وپسماندگی اجتماعی مساعد سازند، اما هسته های دهقانی که درحالات متفاوتی قرارگرفته بوده بوسیله عناصر گماشته شده پس ازکودتای هفت ثور مورد ضربت رژیم کودتایی تره کی- امین قرارداده شدند. مادرین خصوص مثالهای رادر بخشهای دیگر این رساله ارایه خواهیم نمود.
ضرورت تشکیل جبهه سیاسی، بخاطرهمسو نمودن نیروهای ملی:
چنانکه قبلاً یادآوری بعمل آمد، تاریخ احزاب سیاسی افغانستان نشان میدهد که تمام این احزاب در مراحل مختلف عمدتاً بر محور تمایلات، خواستها و مناسبات قومی وتباری معینی شکل گرفته اند. یک نگرش کوتاه و سرسری بر وضع شکلگیری احزاب سیاسی در نیم قرن اخیر در کشور ما اثبات میکند، که ازایجاد حزب سیاسی "ویش زلمیان" تا مراحل بعدی "حزب دموکراتیک خلق" از روشنفکران دهاتی پشتون، "حزب پرچم" از روشنفکران شهری عمدتاً تاجیک، "شعله جاوید" از گروههایکه بعداً بر پایه تمایلات و ترکیبهای قومی ومحلی تجزیه شده اند، "حزب اسلامی گلبدین حکمتیار" عمدتاً از پشتونها، "جمعیت اسلامی" اکثراً از تاجیکها، "حزب وحدت" از هزاره ها، "جنبش ملی" عمدتاً از اوزبیکها نماینده گی میکنند. ترکیب اجتماعی سایر احزاب سیاسی و جهادی را نیز چگونگی منسوبیت قومی رهبران آن ها تعیین نموده است. هنوز با گذشت دهه های از تجارب اولیه سیاستها احزاب نوتاسیس عمدتاً ریشه در مناسبات قومی و سمتی رهبران آنها دارند. این تصنیفها و ساختار ها برای شخصیتی چون بدخشی شناخته شده بودند. او با نظرداشت این نا همگونیها در ساختار اجتماعی و سمتگیری جریانهای سیاسی بدین باور بود که بمنظور سهیم نمودن تمام مردم و اقوام کشور در متن تحولات اجتماعی و روند انقلاب ملی و دموکراتیک، فراخوان آنها در ترکیب یک حزب واحد سیاسی ولو سرتاسری ناممکن است. لذا بایست نماینده گان همه اقوام و ملیتها را از طریق احزاب سیاسی آنان در ساختار جبهه وسیع سیاسی بنام مثلاً "جبهه متحد ملی" با طرح پلاتفرم جامع سیاسی که حدود وثغور حقوقی آنها را تثبیت وتضمین نماید، جلب و تنظیم نمود. او این کار را در حالیکه با شخصیتهای بینشمند سیاسی تحت مطالعه داشت، در طرحهای "ده سال مطالعه و عمل" به کنفرانس قندوز "س.ا.ز.ا" در سال 1351 از مجاهدین و مبارزین اسلامی بحیث متحدین و همه جبهه سیاسی خود نام برد، وبا متحد دیگر سیاسی خود شهید عبدالمجید کلکانی تا پایان زندگی خود درین راه تلاش نمود، اما حزب و سازمان سیاسیی را اعلام ننمود. زیرا برایش روشن بود که با هر نوع تصمیم گیری درین راه برای "محفل انتظار" چارچوب کار مشخص خواهد گردید که برای مراجعت دیگران محدودیت ایجاد مینماید، و همزمان برای دستیابی بیک ساختار جبهه ای و فی النهایه حزب سیاسی سراسری متشکل از نماینده گان همه اقوام کشور راه دور و درازی باقیست. نام "سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان" اصولاً در اسناد بجا مانده سالهای قبل از شهادت بدخشی، مثلاً در رساله "توفان شمال" که بوسیله قربان محمدپساکوهی یکتن از مسئولین این سازمان نگارش یافته است، به نظر نمیرسد. قرار اطلاع این نام بر "محفل انتظار" عمدتاً پس از شهادت بدخشی (8 عقرب 1358) بر سازمان سیاسی او متکی بر طرح قبلی و ضرورتهای که بوجود آمده بود، از سوی شاگردان اومطرح گردیده است.
برخورداستراتیژیک بادین مبین اسلام:
بدخشی معتقد بود که دین مبین اسلام علاوه بر آیین اعتقادی مردم افغانستان، اساسی ترین پایه فرهنگ ملی اسلامی ما را در پویه یکهزار و چهار صد (1400) سال تشکیل میدهد وبیشتر مسایل فکری وفلسفی آن تراوشی ازاندیشه وتفکرشخصیتها وبینشمندان خراسان بزرگ است. اسلام محرکه اساسی روان مجاهدت خواهانه مردم ما در پاسداری از استقلال و هویت ملی و عامل نیرومند همبستگی اقوام کشورویکی ازاستثنایی ترین مشترکات عناصرساختاری "ملت" به شمار میرود. ازینرو برخورد تاکتیکی و سرسری با اسلام را انتقاد میکرد و غیر مسئولانه میخواند. او مخالف برخوردهای لاقیدانه چپ افراطی و سوء استفاده از ارزشهای دینی توسط راست افراطی بود. او خود وقوف کامل بر تعالیم دینی داشت و از اندیشه های عرفانی متصوفین تاریخ اسلام ونقش محدثین وفقهای خراسان در غنامندی فکر اسلامی آگاهیهای لازم داشت و زیاد اندوخته بود، بمفهوم دیگر خود به نوعی عارف بود. این گفته درباره او از سیاق یادداشتها و خاطرات دوستانش که در دو جلد "یادنامه محمد طاهر بدخشی" بچاپ رسیده اند، صدق میکند. بناءً اوصاف و ساده با دین منحیث اعتقاد مردم و درونمایه فرهنگ ملی برخورد استراتیژیک مینمود، نه تاکتیکی. این گفته نیز در تاکید بدخشی در رساله "ده سال مطالعه و عمل" بخوبی توضیح یافته است. او مخالف بهره برداریهای ناجایز از دین توسط راست افراطی و خوار و ذلیل داشتن آن توسط چپ افراطی بود.
به نظر بدخشی "اسلام جزیی ازفرهنگ مردم افغانستان است". ازینروبه پیروان سیاسی خود توصیه کرده است که "عناصرمثبت وزنده اسلام رابیاموزند ودرزندگی عملی خود استفاده نمایند" اوبرخورد پیشاهنگان سیاسی ترک وایرانی رادرقبال ارزشهای دینی دگماتیستی وکتابی(غیرعملی) دانسته، وخود به پیروانش تاکید نموده است که تجارب دین زدایی نهضتهای نامبرده راتکرارنکنند. درحجت مرامی (س.ا.ز.ا.)نیز آمده است: اصول دین مقدس اسلام رعایت گردد وبه سایرادیان احترام گذاشته شود.( 24)
حالا در عصر ما که سی سال از شهادت این ابر مرد فرهنگ و سیاست میگذرد، گفته ها و باورهایش چون وجیزه های ناب جلوه میکنند، و نسل امروزی ما با گذشت حادثه ها به پهنای تفکرات اوکم و بیش پی می برند، که حزب ملی بدون تفکر ملی و تفکر ملی بمثابه ترکیبی از ارزشهای اعتقادی تاریخی، فرهنگی وهویتی ملی و ارزشهای جهانشمول دموکراتیک ایجاد نمیگردد. آری، چنین شخصیتی که هم با اندیشه های راست آشناست و هم از تفکرات چپ آگاه، ولی در خط عدم دنباله روی حرکت میکند و بر کمبود کار آفرینی مدعیان رهبری در هر دو جناح انتقاد مینماید، معلومست که از هردو سو باشماتت سیاسی، تاخت وتازها و ناسازگاریهای عوامانه ای مواجه است. برحسب مثال، پیروان نهضت اسلامی او را "کمونیست" میخواندند، اما راهیان جنبش چپ "ایدیالیست" و مسلمان خطابش میکردند، که الحق این گونه نگرشهای یک جانبه و غیر واقعی در مورد شخصیتهای مستقل و نا وابسته و رقبای سیاسی آنها در سیاستهای معمول جامعه ما باصطلاح مود روز و حتی جزوی از برنامه حلقات شوونیستی بود، تا نگذارند که تخم اندیشه های ملی در کشتزار سیاستهای انحصاری و استبدادی حاکم برکشور ریشه بدواند. ازین رو او را با اینگونه طرحهای ملی، انسانی، اسلامی و وطندوستانه اش بنامهای ستمی، تجزیه طلب، هواخواه تشکیل خراسان بزرگ، دشمن خلق پشتون و چه و چیهای دیگر معرفی کرده اند. که کور خوانده اند.
در واقع اصول مطروحه فوق توسط محمدطاهر بدخشی بخوبی نشان میدهند که او محموله گرانسنگ مسئولیت ملی را برخلاف باور رقبای سیاسیش در پذیرش ناسیونالیسم فرا قومی ملی، نه فروقومی محلی، به شیوه پاتریس لومومبا، مهاتما گاندی، جمال عبدالناصر، نیلسون ماندیلا و چه گوارا بردوش گرفته است.
نباید فراموش کرد که او این پیامها را بخاطر برونرفت از شقاوت وسیه روزی زندگی مردم افغانستان مطرح کرد واز میان آنها بدور نرفت. در روزگاریکه بدخشی راه قربانی و شهادت را برگزید، راههای فرار و زنده ماندن بشیوه ایکه برای دیگران معمول بود، تنگ و محدود نبود. اما بدخشی میدانست که برگرفتن راه زنده ماندن برای کسانی مثل او در برابر ساده اندیشان وحتی یاران خورده گیرش کار آسانی نیست، و آن انصراف از اصالتهای برگزیده ای میباشد، که بگفته ناصر خسرو نمیتواند گوهر "دُر دری" را درپای خوکان بریزد و چنین امری برایش مقدور و پذیرفتنی نگردیده اند. بناءً نقد جان برسر پیمان نهادن را، ساده ترین طریق برونرفت از بن بستهای دانست که میبایست از آنها جسورانه عبور میکرد.
پاورقیها:
1- دکترکامل بیکزاده، شناخت شخصیت فلسفی محمد طاهربدخشی، یادنامه محمد طاهربدخشی...ص107
2- ظهورالله ظهوری، نشریه میهن، ارگان مرکزی(س.ا.ز.ا.)شماره دهم،جولای1989
3- خواجه بشیر احمد انصاری، ذهنیت قبیلوی،ص8
4- عبدالغفورآرزو، چگونگی هویت ملی افغانستان، تهران1382،ص15
5- دکترکامل بیکزاده، یادنامه محمد طاهربدخشی...ص109
6- یادنامه محمد طاهربدخشی...ص109
7- همانجا،س16
8- م.ط. بدخشی، درباره کلمه آریا وآریا بازی، یادداشتهای نا مطبوع
9- محمد طاهربدخشی، رساله آریانا وآریاپرستی غیرمطبوع
10- م.م.صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر،ص652
11- خواجه بشیراحمد انصاری، ذهنیت قبیلوی،کابل1382،ص5
12- سخنرانی دکترسید نورالحق کاوش دربیستمین سالروزشهادت محمد طاهربدخشی، شهر دوشنبه،عقرب1378 – یادنامه م.ط.بدخشی بیست سال پس از شهادتش، ص112
13- همانجا،ص112
14- خواجه بشیراحمد انصاری، ذهنیت قبیلوی،ص6
15- خواجه بشیراحمد انصاری،ذهنیت قبیلوی،ص7
16- آندری بوفر، به نقل ازکتاب،مقدمه ایبر اتخاذ استراتیژی صحیح درافغانستان، کابل1386،ص10
17- استراتیژی بزرگ، جان ام کالزیز، ترجمه کوروش،تهران1370،ص161
18- مقدمه ای براستراتیژی اثرجنرال آندری بوفر، ترجمه مسعود کشاورز، تهران1369
19- دکتر قاسم شاه اسکندراف، شناخت محمد طاهربدخشی دررسانه های شوروی، یادنامه محمد طاهربدخشی...ص127
20- گ.ویکتورکارگون، روشنفکران درزندگی سیاسی افغانستان، مسکو1983،ص136
21- دستگیر پنجشیری، ظهوروزوال ح.د.خ.ا.، پشاور1999،ص189
22- دکترقاسم شاه اسکندراف، شناخت محمد طاهربدخشی دررسانه های شوروی، یادنامه محمد طاهربدخشی...ص132
23- همانجا، همان اثر
24- نشریه میهن، نشریه مرکزی سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان، شماره دهم،جولای1989