آرشیو وبلاگ    صفحه نخست  
تماس با من
پروفایل من

آرشیو وبلاگ
خانه آرشیو وبلاگ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ آذر ۸٩ آبان ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ خرداد ۸٩ اردیبهشت ۸٩ فروردین ۸٩ اسفند ۸۸ بهمن ۸۸ دی ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ شهریور ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آذر ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ بهمن ۸٥ دی ۸٥ آبان ۸٥ امرداد ۸٥ تیر ۸٥ اردیبهشت ۸٥ اسفند ۸٤ بهمن ۸٤ دی ۸٤ آذر ۸٤

      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
کلکانی باید مزاری داشته باشد نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/۳٠
کلــــــکانی (رح) سلطــــان بلامــــکان درکشــورش
 

حاجی اخگر

 

مــن اگـــر برخیـزم،

تو اگـــر برخیـــزی،

همـــه بـرخیـــــزند

مـــن اگــر بنشینم

تـــو اگـــر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

درین اواخرتلویزیون نورین پرده از چهره والی ننگرهار یکی از فاشیستان وهمسنگران نادرغداروشاگرد انگریزبربرداشت که، در جشن پیروزی کرزی بخاطر تحریک پشتونهافریادکشیدکه « ولایات مشرقی بایدبه یاد نادرخان (غازی!!؟) ودیگر پدران واجداد شان متحد شوند، مانند زمانیکه (سقاویهای بیگانه) را به جایشان نشاندند، دیگران را هم سبق دوره نادرخان غازی را بدهند» حالابایدبرخی رهبران ملیتهای دیگربگویندکه درین انتخابات ازکیهادفاع وحمایت کرده اند؟ودرخدمت کدامین تیم قراردارند؟

 

 أنچه راکه شیرزوی درخصوص امیرحبیب الله کلکانی گفت نظرشخصی اویانخستین بارنیست که نازیهای کشورما ازگلبدین تاحاجی علم کوچی وازپروفیسرهای خارج نشین تاشئونیستهای دربارازطلبة کرام تاملافضل الرحمان های پاکستانی همه وهمه بارهادرسخنرانیهاونوشته های خویش تشریح کرده اندکه (مالک افغانستان ماهستیم ودیگرملیتهاهمه اقلیتهای مهاجر، بیگانه، مزدوروجاسوس میباشند) مگرقلم الدین طالب نگفته بودکه: افغانستان وطن ماست وفارسی زبانان درملک مامهاجراندتاجکهابه تاجکستان، ازبکهابازبکستان، هزاره هابه چین وشیعه ها بایران بروندویامشرف پدروکیل قبائل نگفته بودکه پشتونها75% اندومسعودتاجکستانی مانمیتوانیم حکومت اقلیتهارادرکنارخودتحمل کنیم چون افغانستان سرزمین پشتونهاست؟

توهین به گروه های قومی ومذهبی دیگر، درکشورماریشة تاریخی داردشیرزوی فقط چیزی راکه همواره درمحافل خصوصی نازیهانیشخوارمیکنندتصادفاوشایدهم بنابرطرح خاص علناتکرارکرده وتنهاشهیدکلکانی رانه بلکه تمام ملیتهای غیرپشتون رابیگانه خطاب نموده است

 

 شیرزویهاکه ریشه واندیشة صیهونیستی دارندچنین تهاجمات سیاسی راعلیه دیگران بقدری گستاخانه میکنندکه نه احساس شرم میکنندونه هم هراسی دارندچون میدانندکه ملیتهای دیگرجزمرده های متحرک یامجسمه های مومیائی شده، توده های غافل وپراگنده ومحافظه کاری نیستندکه هیچ توهین وتهدیدی أنهارابیداروخشمگین کرده نمیتواندبلکه همواره جبن وجهالت سیاسی خودرازیرنام وحدت خواهی ومنافع ملی می پوشانند

 

ماچنین اهانتهاوتهمت هارا ازدوره عبدالرحمان سفاک خصوصامحمدگل مومندتاکنون همواره شنیده وخوانده ایم ولی واکنش ملیتهای دیگرچه بوده است؟ تجاهل وتوجیة توهین ها، تصفیه ها، غارتهاوخیانت های ملی زیرابقدریکه پشتونهاتجاوزگروغارتگروزیاده خواه اندملیتهای دیگرهم حقارت منش وتسلیم طلب وچاپلوس نیزبودندچنین روحیه وسرشتی رهبران قبائل راجرئت بخشیده تاهرأنچه ازتاراج وتعدی وتوهین توانسته اندبرین ملیتهاروادارندوازعواقب هیچ جنایتی تشویش نداشته باشندپس باچندمقاله نمیتوان پاسخ درستی باین قبائح وفجائع ننگین دادبلکه بایدمردم درخیابانهاریخته وعلیه فاشیزم واپارتایدوشئونیزم وبرتریخواهی فریادکشندتاچهره واقعی نازیهای افغانستان راکه درزیرعبای دین ودمکرسی خودراپنهان کرده اندافشاء کنیم ونیزدرواکنش باین توهین وکتاب سقاوی دوم أرامگاه شهیدکلکانی وشهیدعبدالخالق رابسازیم تابیش ازین گمنام نمانند

 

من واکنش دوستان رادرخصوص دشنام شیرزوی خواندم دفاعیة برخی دوستان ازکلکانی بدترازتوهین دشمنان باوبودنبایدهیچ مضمونی رابدون چندبارمطالعه ومشوره بادوستان فکری نشرکردبدترین توهین دفاع ناقص یاضعیف ازمتهم است سخن سنجیده گوای مرد دانایاخاموش

 

سال گذشته حکومت نژادپرست کرزی جسدمشکوک داودخان بنیانگذارتراژیدی افغانستان رابه خاک سپرد، ما گرچه مخالف چنین کاری نیستیم. ولی مصرف بودجه مردم باین عناوین درشرایطی که خودشان علف میخورند، خیانت توجیه ناپذیراست وخیلی اولویت های دیگری بودکه دولت بایدبأن می پرداخت تا قبرسازی وتابوتراشی.

 

ولی چراداودخان درین هشت سال به یادجناب کرزی نیامد؟مگراوهیچ شناختی ازین رهبرفقیدکشورش نداشت وزمانیکه برایش معلومات وقناعت دادندکه سردارداوداولین رئیس جمهور، شخصیت چنان مهم است اقدام ورزید؟ وچراداودخان راخیلی مجلل وپرشکوه تراز"بابای علت" تدفین کرد؟ أیاداودخان راستی ازظاهرخان بیشترحاکمیت کرده ومهم تربود؟مگرکرزی چنانکه ادعاکردبه سرداودخان عشق میورزدیافقط یک استفاده سیاسی ازین جسدموهوم بنام داودخان کرد؟

 

 پاسخ روشن است: جلالتمأب کرزی ازین هنگامه تبلیغاتی قبل ازاحترام باستخوانهای أغه لاله چندهدف مرموزداشت ازجمله نشان دهدکه اوپیروخط سردارداودوماننداین شخص مردأزاده ومستقل است، روح پشتونوالی رادرقبائل که به اجدادومردگان خویش عشق میورزندباردیگرتازه ودرأستانه برگذاری انتخابات ازین جسدبحیث کارت سیاسی استفاده کرد، بامطرح کردن داودخان وتحریک احساسات قبائل بسوی اوازمصطفی ظاهر، همایون شاه أصفی ودیگراعضاء خانواده شاهی انتقام گرفته ودرحقیقت جنگ وخصومت فراموش شده میان هردوخانواده وطرفداران أنهاراباردیگرتازه کرد-

 

 هدف ازین کاردرین برهه ازتاریخ عمرسیاسی کرزی شکارهواداران سردارداود دریک کمپاین انتخاباتی بودچون دیگراززنده هاکمترمیتوانست استفاده سیاسی کندچقدرانسان حریص قدرت وازاحتمال موفقیت خودمأیوس باشدکه درکمپاین خودباستخوانهای مقتولین پناه بردچنانچه سارقین خلافت پیراهن خونین خلیفة مقتول رابرافراشته واحساسات عوام راعلیه خلیفة واقعی تحریک کردندگرچی شعار، عدالت ودادخواهی بودولی هدف میراث خواهی وخلافت، امروزهم داودخان ازبرکت انتخابات بعدازهشت سال یکباره یادتیم قدرت میأیدوبنامش تبه ومزارمیسازند؟

 

هدف دیگرکرزی انداختن تفرقه درمیان مردم افغانستان بودپس کرزی کوشیدکه مردم رادربرابرهم قراردهدتاهواداران سرداودجانب کرزی راگرفته وباورأی دهندولی داودیستهاچندان کرزی راجدی نگرفتندچون هیچ خصلت اوباداودخان که به هرحال یک رهبربزرگ بودقابل مقایسه نیست گفته میشوداوتنهافردی درمیان سرداران قبیله محمدزئی بودکه با برتانیا روابط سری ونامشروع نداشت درحالیکه کرزی ازسازمان جوانان حزب دمکرتیک خلق گرفته تا استخبارات پاکستان وامریکاوانگلیس روابط ضدملی وسودجویانه داشته است وامروزهم بخاطرقدرت باروسیه وایران واردمعامله شدبنابرین شخصیت هردورهبردربرابرهم قراردارندوغرورملی وهمت والای اورانمیتوان نه تنهادرکرزی بلکه درهیچ یک ازرهبران دیگرافغانستان یافت

 

 ما درمقاله مشروح توضیح خواهیم داد که داودخان با وجودیکه مرد وطن دوست بود ولی دیکتاتوروجاهل وعاشق قدرت وشهرت بود و با کودتاعلیه نظامی که میرفت تا بشکل طبیعی زمینه دمکرسی را در جامعه فراهم سازد مرتکب بزرگترین اشتباه وحتی خیانت شد که تا کنون پیامدش رامردم مشاهده ولمس میکنند"کودتای 26سرطان گرچی یک کودتای سفیدبودولی پیامدهای بسی خونین وسیاه داشت " و)آگاهان نیزمیگویند کودتای 26 سرطان 1356 که ناشی ازعقده های حقارت و جهالت سیاسی بود به ثبات طبیعی افغانستان پایان داده و سرآغاز فاجعه، خونریزی، خیانت، خاکفروشی وخفت شد)

 

اوعلاوه برین اشتباه، فرهنگ کودتاوبغاوت نظامی رادرافغانستان ترویج دادپروفیسوررنجبرنماینده مردم کابل میگوید: (کودتای 7ثور یک حادثه دردناک در تاریخ افغانستان بودعمده ترین عامل کودتای 7ثور نهادینه شدن فرهنگ کودتایی در اردوی افغانستان است. زمانیکه بعد از یک دوران طولانی حکومت ظاهرشاه توسط پسرعمویش سردارداوودخان دست به یک کودتازد. که این کودتا یک زنگ خطربرای نظام و اردوی افغانستان واز عمده ترین انگیزه کودتای هفت ثور بود" بنابرین خیانت اوبوطن ومردم نسبت به خدمات اش خیلی وسیع وبزرگتراست.

 

 سردارداودخان درحالیکه هیچ علاقه واعتقادی به عدالت اجتماعی، مشارکت ملی، دمکرسی ومردم سالاری نداشت، نظامش را جمهوری اعلان کرد چی کسی نداند که شاه خیلی دمکرات ترومردمی ترازین رئیس جمهورکودتابود؟داکتراکرم عثمان شخصیت معروف فرهنگی وسیاسی درشماره 289زرنگارمینویسد: درقانون اساسی سردارداودخان نخستین رئیس جمهورافغانستان بیشترین صلاحیت درمقام ریاست جمهوری متمرکزبودکه ازاختیارات گسترده ترنسبت به اختیارات شاه درقانون اساسی سابق برخورداربود"ماده 78"، هرچندقوه مقننه دردوموسسه ملی جرگه ولویه جرگه تمثیل میشدولی حکومت به گرفتن رأی اعتمادازمجلس مکلف نبودونه مجلس میتوانست ازأن سلب اعتمادکند، عزل ونصب وزراء ازصلاحیت های اختصاصی رئیس جمهوربه شمارمیرفت اما انحراف صریح ترازدمکرسی درماده "40" قانون مندرج بودکه نظام حزبی رادرکشوربه حزب واحدوهمچنان درماده " 49" که به موجب أن اعضای ملی جرگه نخست ازجانب حزب مذکورتعین شده وسپس به گونه تشریفاتی ازمردم رأی میگرفتند درحالیکه احکام بالابرمبنای تفکرسیاسی شخص رئیس جمهوردرقانون درج بود.دربالای أن احکام دیگری بارنگ وبوی مارکیستی مشاهده میشدکه ازموجودیت گروه فشاردیگری نمایندگی میکرد."پس معلوم نیست که اوچراجمهوری رایدک میکرد؟ شایدهم درفهم این واژه دچارتوهم شده بود روسومیگوید: هرنوع مشروعیتی جدای ازمشروعیت مردمی،نامشروع است" بلی ! هرنظامی که ناشی ازاراده مطلق توده های جامعه نباشدنامشروع است وداودخان حکومت نامشروع افغانستان راباکودتانامشروع ترساخت

 

 اوعلاوه براینکه خودش درک ودانش سیاسی، ملی وبین المللی نداشت، سخن هیچ کسی رانمی شنید، خودبزرگبینی وغرورعجیب داشت واحساس میکرد که عقل کل وبت مردم است. بنابرین چنانچه لودین مورخ افغان درکانادا مینویسد: افراد جاهل ترازخودش راهمیشه استخدام میکرد" که ازین خلاء کمونیستها استفاده کرده و اورا بیرحمانه وبرخلاف تمام معیارهای انسانی وبین المللی باخانواده اش کشتند

 

 اوخصلت های صدام حسین راداشت: هردودیکتاتوری یودند، یکدنده وخودخواه ولی میهن دوست. میگویند برادرش سردارنعیم باوگفت: به کمونیستهایکه ما را کمک کرده اند موتر، خانه وپول بدهید ودرسفارتها مقررشان کنید؛ ولی ازپست های حساس دولتی خصوصا نظامی أنها رادورسازید که که اعتباری ندارند وبوطن وشماخیانت میکنند. ولی رئیس جمهوربا خشم پاسخ داد: توبه من هدایت نده خود بهترمیدانم که چی کنم "بعدازین مشاجره خانوادگی تا که مردند رابطه دو برادرحسنه نبود وسردارنعیم بدوستان خودمیگفت: عقل أغه لالا فلج شده است " واحتمالادراندیشه کودتاعلیه برادرش بوده است، شایدهم ازترس سقوط افغانستان درلجنزارکمونیزم زیرابیشترازهرکسی خطرکرملین رادرک میکرد.

 

 اشتباه دیگرسردارسرخ نزدیکی بیش ازحداوبه کرملین بوداینکه برخی ازمورخین درباربخاطرتابوسازی ادعاکردندکه برهبرشوروی چنین گفت وچنان، دروغ محض است واین جعل تاریخ فقط انگیزه سیاسی داردبدبختانه حتی درهمین قرن بیست ویک نیزافغانهاتاریخ راجعل نموده وبانگیزه های سیاسی رویدادهای تاریخی رارقم میزنند

 

من چندی قبل اردووسیاست نوشته جنرال عظیمی راخوانده ودرین کتاب چنان دروغ های بزرگ رایافتم که باورنکنیدجالب تراینکه کسی بنام قدوس لودین که اوهم بزعم خودتاریخ معاصرافغانستان رازیرنام "کی مارابدبخت ساخت" مینویسدباین گفته هاوچرندیات حاقدانه ترازسیستانی استناد ورزیده وبعدهم نتیجه گیری میکندکه عامل تمام بدبختی های مردم افغانستان (جبهه متحدملی) برهبری احمدشاه مسعوداست "اماطرح ائتلاف شمال که توسط روسهاریخته شدوبوسیله پرچمی های کارملی تطبیق گردیدتوانست تمام أرزوهای مردم افغانستان راباخاک یکسان سازد" لودین درشماره 42زرنگارازقول عظیمی مینویسدکه جنرال مومین مانندیک فاتح وسردارمشهوری باتبخترو----ماراگفت شماازیک فاشیست ویک پشتون متعصب که میخواهدسلطه فاشیزم پشتونهارابالای اقلیتهای غیرپشتون بقبولاند دفاع میکنید---من ازقوم خویش فرقه ساختم وحیرتان رابه شهرمصئون وپرجمعیت تبدیل کردم مابه تواحترام داریم ولی هیچوقت تسلیم نجیب وفاشیزم پشتونهانمی شویم "

 

 علاوه برتناقضات أشکاردرهمچو افتراهامگرعقل سلیم باورمیکندکه کسی بگوید: من ازقوم خودشهری ساختم وبعدروبروی یک رهبرپشتون قومی اوراچنین توهین کندوبدترازهمه نجیب راکه درسراشیب سقوط قرارداشت وأخرین نفسهایش رادرقدرت میکشیدبگویدکه اومیخواهدسلطه فاشیزم پشتونهارابالای "اقلیتها؟ " وبعد توجیه گلبدین رابراکت باران کابل نوشته که میگوید: من میخواستم دولتی ازاشخاص بیطرف تشکیل شودوانتخابات رابرگذارکندولی (جمعیت) طرح مارابرهم زد"

 

حکمتیاریکه حتی احزاب جهادی راتحویل نگرفته ومیگفت:جهاد واقعی ما تازه شروع شده است وتاباغروربرکابل داخل نگردیده وخلافت اسلامی را احیاء نکنیم سلاح رابزمین نخواهیم گذاشت " اجازه میدادکه افرادی ازغرب وشرق أورده شده وقدرت رابرهبری سازمان ملل بدست گیرند؟مگراونخستین افغانی نبودکه طرح ملل متحدراتوطئه علیه اسلام خواند؟ وقتی اوباطرح بنین سوان مخالف بوداشخاصی راکه برای همه افغانهاخصوصاتنظیم های جهادی وکمونیستها وملیشه هاقابل پذیرش باشندکدامین مرجع وازکجاپیدامیکرد؟ وچنین ادعای راچندسال بعدازسقوط کابل گلبدین میکند؟

 

 من ازلودین و امثال اومی پرسم اگرکارمل أنقدرمهارت داشت که باطرح خودهم نجیب راسقوط دهدوهم مجاهدین رابدنام سازدوهم اتتلافی رادرشمال ساخته وبقدرت رساندپس چراتازمانیکه درقدرت بودقادربدفاع ازخودهم نگردید؟ مگرهمین روسهامشاورش نبودند؟مسعودکارمل رادراوج قدرت اوتحویل نگرفت مگردراوج قدرت خودازچنان اسیرذلیل دستورمیگرفت!؟ حتی غروردوستم برایش اجازه نمیدادکه خودرامرهون اسیرش سازد!؟

 

 هدف، توهین باحمدشاه مسعود وخورد شمردن او"رح" است طوریکه لودین هشت ثوررادرمصاحبه باتلویزیون نورخیلی بدتروخطرناکترازهفت ثورخواندحالانکه هشت ثورمولودهفت ثوربود درشرایطی مجاهدین کابل راتصرف کردندکه 90هزارمسلح داشت وجنرال رفیع دروزارت داخله فقط تذکره مراجعین رادیده وهرکی پشتون بودیک میل سلاح برایش میدادتامانع ورودمسعودشوندومجرمین رانیزاززندانهارهاکرده ومسلح ساختندبنابرین حوادث بعدازهشت ثورهم توسط خلقیهاوطرفداران گلبدین، تنی، نجیب، خوانین قبائل واستخبارات پاکستان سازمان دهی شدونفاق ونفرت قومی رانه مسعودوربانی بلکه نجیب وکارمل پشتون تباردرزمان خودشان باتشکیل ملیشه های قومی بوجودأورده وگلبدین باتحریک مردم پکتیاعلیه مسعودبروش نادرخان توسعه بخشید

 

مگرشورای همأهنگی راکی علیه ربانی تاجکتبارتشکیل داد؟ این حاقدنژادپرست مانندسائرنژادپرستان قوم خویش که میخواهندازهروسیله وبرچسپی بخاطرمتهم وبدنام کردن شخصیت های ملیتهای دیگراستفاده کنندیک خبرواهی مسکینیارگرداننده تلویزیون أریاناافغانستان رامبنی براینکه احمدضیاء مسعودوقانونی بایک میلیون دالرومقداری الماس درترمنیال دوبی دستگیرشدندبدون تحقیق ودرنگ وباشاخ وبرگ های حیرت انگیزی بحیث یک رویدادتاریخی درج تاریخ گهربارش کردویک باردیگربرعقل وفراست مردم خندید

 

چنانچه درشماره 290زرنگارهم ازقول حسن شرق مدیر قلم مخصوص زمان صدارت داوودچنین میخوانیم که من تره کی رانزدرئیس جمهوربردم اودرین دیدارازداودخان پرسیدکه: شمادرباره خداودین اسلام چی نظردارید؟ محمدداودکه بصورت غیرمنتظره باچنین سوالی مواجه شده بودکمی ازجاتکان خورده گفتند: أقای تره کی ! من به خداوندبزرگ ایمان دارم وپیرودین مقدس اسلام هستم " درحالیکه همین سردارسرخ هرکسی راکه علیه کمونیزم بودونامی ازدین میگرفت زندانی ودرزیرشکنجه کشت

 

بازتره کی سوال میکندکه: شمادرباره کسانیکه به خدا ایمان ندارندچی فکرمیکنید؟ داودمیگویداین یک مسئله شخصی است - تره کی گفت: حزب ما ازشخص شماسپاسگذاراندزیراشماروابط نزدیک ودوستانه راباشورویهااساس گذاشتید داودمیگوید: چی من باشم یاکس دیگری ازهرکشوری کمک بی قیدوشرط خواهدگرفت وقتی تره کی ازخانه داودخان برأمدگفت فکرنمی کنم روابط وشناسائی این شخص ودوستان اوبرای حزب مالازم باشدویامفیدگفتم: بلی ازصحبت های اوشان به خوبی معلوم شدکه باشماهرگزعقیده وراه مشترک نخواهند داشت وداودخان نیزبرای من فردایش گفت: داکترجان همچواشخاص "تره کی" نه بدردوطن میخورندونه بدردخودشان زیراطوریکه دیده شداینهابه خداوندوکشورعلاقه ندارند درست برعکس أنچه تاروپودمراپوشیده است "

 

 تصورمیکنم هربیسوادی میداندکه این کلمات چیزی جزیک نوع خوش خدمتی به داودخان ازطرف کسیکه اوراتاعمق وجودش دوست میداردنیست درین ادعانامه دیده میشودکه داودخان وتره کی مانند دوفردی باهم روبرومیشوندکه هیچ شناختی ازهم ندارندحالانکه همین داودخان توسط نظامیان حزب دمکرتیک خلق قدرت رابدست گرفت وچنین کاری بدون تفاهم وموافقه بارهبری سیاسی حزب محال بودوجنون واگرهردوجناح حزب درین امرتوافق نمی داشتندکودتانیزافشاء وخنثی میشدچراکه کمونیستهادربرابرشاه موضع واحدی داشته وازکارواسرارهم خبربودند

 

بعدتره کی میگویدازشماسپاسگذاریم که شما اساس دوستی باشورویهاراگذاشتید" حالانکه یک رهبرهرقدراحمق هم باشدچنین خودش را أنهم درپیش حاکم کشورش مزدورودلباخته کشوردیگری نشان نمیدهدوأنهانیزکشورشوراهامیگفتندنه شورویهاجالب تراینکه هیچ أجندای تره کی جزاینکه بداندرئیس جمهورافغانستان مسلمان است یاکمونیست وسپاسگذاری ازداودخان درین دیدارنداشته است بلکه اولین سوال اوبگفته غربی هاStupid Questionاست وبعدسردارمیگوید: چی من باشم وچی کسی غیرازمن !؟ باتمام دنیارابطه نیک ودوستانه برقرارنموده وکمک های بلاعوض راخواهدگرفت گویااودرنقش سخنگوی کرزی گپ زده است!

 

جالب تراینکه تره کی رئیس جمهوررادرخانه خودش وپیشروی نزدیکترین یاورش این شخص خطاب نموده ومیگویدبرقراری ارتباط باوی بیهوده است وداودهم باین یاورخودمیگوید: قصه این دیوانه هامفت است ---"جالتراینکه علی گل پیوندنخستین مسئول روزنامه هفت ثورهم بتاریخ 27مهرازبی بی سی میگوید: من کتابی بنام رقاصه پیرتألیف نموده جلداول أن رابه تره کی صاحب بردم درأن اسم لینین بودتره کی صاحب گفت نبایداین نام رابکارمی بردی بخاطریکه مانمیخواهیم اهداف بسیاربزرگ راباکلمات چنین کوچک زیرسوال بریم زیرامردم مادربرابراین نام هاحساسیت دارند) کسی ازملانصرالدین خرطلب کردملاگفت خرم دیشب مردناگهان خرش عرث کردنفرپرسیدکه ملاصاحب چرادروغ میگوئی؟ ملاگفت توگپ أدم راقبول نداری ولی صدای حیوان راباورمیکنی؟ امروزامین رانیزمیگویندبخاطردفاع ازاستقلال وحاکمیت ملی شهیدشدوشخص ملی گرابودکسیکه درعمرش جاسوس بوده چگونه میتواندشخص ملی ومدافع وطن باشد؟

 

جنگ قدرت درافغانستان تاریخ درازی دارد اگراندک جلوتربرویم درشماره "296" پیام روزبقلم داکتردانشورمیخوانیم: درهندتوسط هندوهاهزارویک نوع ظلم وفجائع برمسلمانان میرفت تاکه شاه ولی الله دهلوی باحمدشاه بابانامه فرستاده وازاوخواست که مارا ازین مظالم نجات بدهیدوقتی احمدشاه بابانامه رامطالعه میکردلرزه براندامش مستولی شد(گویانویسنده درصحنه بوده )ودیگریک لحظه أرام نگرفته دربرج جنوری 1761بدفاع ازمسلمانان هندی پرداخت که فقط دریک روزاز500هزارعسکردشمن تنها22هزارش زنده ماندوخیلی چرندیات دیگرکه درتوجیه جنایات احمدخان ابدالی وتجاوزش به هندوستان خلفای اواختراع کرده اند

 

حالانکه اگردرقرن 17یک روحانی هندی توانست ازحاکم خراسان کمک بخواهدچرادرقرن 19مردم هزارستان نتوانستندازحکام فارس درحالیکه قتل عام میشدندکمک بخواهند؟اگریک بارازاحمدشاه ابدالی شاه ولی دهلوی کمک خواست ولی یازده باردیگرش راکی ازاوکمک خواسته بود؟ اگراحمدشاه به درخواست شاه ولی برهندحمله کردولی غزنوی وافشاربه درخواست کیهاتجاوزومردم بیدفاع هندراقتل عام کردند؟ نادرافشارهم درتوجیه تجاوزش به مراجع قم مینویسدکه به امام رضاقسم جزبخاطراسلام وتشیع واردهندنگردیدم درحالیکه أنقدرمردم راکشت که شاعری گفت: دیگربایدزنده کنی وبازکشی وهرچی یافت ماننداحمدشاه غارت کردونامش راگذاشت "جهادفی سبیل الله"،

 

 مگرشترهاوقاطرهای غنائم راباکنیزهاونوکرهانیزدهلوی بابدالی جی بخشیده بود؟تاریخ افغانستان جزجعلیات حکام نیست که بخاطرتخدیرعوام وایجادغرورکاذب دراهل معارف تنظیم شده است واقعیت این است که نه تنها بادیگاردنادرافشاربلکه تمام خوانین قبائل درتجاوزوغارت وکشتاروخیانت نبوغ ومهارت تاریخی دارندمگرحوادث امروزشاهدمدعانیست؟

 

منظورم ازین مثالها این است که تاریخ کشورماچقدرباجعل وتحریف رقم خورده ورویدادهاچگونه دستخوش اغراض وسلیقه های شخصی افرادمریض شده است؟ کسی بعدازسالها میأیدبنام یک مرده ی استخوان پوسیده کتابی مینویسدسراپادروغ ومبالغه درحالیکه یک مورخ اولابایدفردی باشدکاملابیطرف، صادق وامین که هدف اومحکوم یاتبرئه کردن کسی نه بلکه محض بیان واقعیتهای تاریخی باشدازپیشداوری وتحمیل نظریات شخصی خودبعنوان یک رویدادتاریخی پرهیزنمایدحالانکه مورخین وروشنفکران شئونیست وکمونیست قبل ازاینکه تاریخ بنویسندمیکوشندعلیه حریفان خویش دوسیه بسازندیادوستان خودراتبرئه نمایندوقهرمان سازند

 

میگویند: اولاگوینده رابشناس وبازگفتارش رابشنوزیرا" دروغگوراهمین کافیست که هرچی ازهرکی شنیدباوروتکرارکند" خوشبختانه امروزاصول علمی تاریخ نویسی مانندهرعلم دیگرازخودقواعدی داردکه اگردرهرنوشته تاریخی نقض شودأن نوشته دیگرفاقداعتباربوده ونمیتواندمدارقضاوت مردم قرارگیردبنابرین قواعدومعیارهاوشروط نوشته های خیلی ازافغانهاجزیک افتراء نامه بشمارنخواهندرفت

 

 واقعیت این است که داودخان باموافقه شوروی وتوسط همین کمونیستهاقدرت رابدست گرفت ولی کرملین بعدازاینکه دیگردردولت کابل ریشه دوانده بودوبراوضاع افغانستان تسلط خودراباسرکوب نهضت اسلامی توسط سردارداودتوسعه بخشیده بود چون میدانست که بنابراختلافاتیکه با پاکستان دارد نمیتواند مورداعتمادوتوجه غرب قرارگیرد اوراجدی نمی گرفت وفقط برایش وعده میداد بلکه تلاش میورزید تا شرایط برای بقدرت رسیدن کمونیستها قبل ازمرگ داودخان وخلافت سردارنعیم مهیاء شود.بنابرین طرفداروخامت اوضاع درافغانستان وانزواوتضعیف داودخان بود.

 

 خیانت دیگرداود بافغانستان پشتونستان خواهی وشئونیزم اوبوداین خان قبیله بقدری درین توهم غلوکردودرین لجنزارغرق شدکه بالاخره باعث تباهی افغانستان شدوخودهم درحقیقت قربانی همین فزون طلبی وعدم درک عصرش گردیداوروحانیون ومبارزین ملی رابیرحمانه سرکوب کردوصدهاوشایدهم هزاران مسلمان ودیگراندیش درزندانهاوشکنجه گاه های جهنمی رژیم اوتعذیب وشهید شدند درحالیکه کمونیست هارافوق العاده رشد میداد ونوازش میکردوبلکه برمقدرات کشورحاکم سازد

 

 اگرداودخان مردسیاسی وهوشیاری بودعوض تصفیه وسرکوب نهضت اسلامی هردوحریف رادربرابرهم قرارمیدادوازین رقابت های أیدیالوژیک بهره جسته وتوازن سیاسی رادرکشورحفظ میکرداین خودیک نوع دمکرسی رانیزبه نمایش میگذاشت ولی تصفیه نهضت اسلامی باعث شدکه کمونیستهاتمام نیروی خودرادربرابرخودش ترکیزداده وپهلوان یکه تازمیدان باشند قرارگرفتن اوعلیه نهضت اسلامی ودیگراندیشان تبرپاکستان رانیزدسته کردوزمینه تجاوزدشمن درکمین خفته رافراهم ساخت.

 

 به سخن دیگراوباحمایت ازکمونیستهادست کرملین رادرامورافغانستان بازگذاشت وباسرکوب نهضت اسلامی وعلماء برای پاکستان ملیشه فرستادوباتکتازی وانحصارقدرت زمینه تراژیدی رافراهم کردوباکودتاعلیه شاه معادلات اجتماعی رابرهم زده وافغانستان رادریک انزواقراردادنه درکودتاتیم کاری اوهم فکرش بودندونه دردولت تیم اومانندخودش أرزوهای بزرگ ترقیخواهانه داشتنداودرانتخاب تیم خودکاملاناکام بودوازتشخیص چهره هابرعکس شاه کاملاعاجز، مانندکرزی فقط چاپلوسی رامعیاراخلاص وصداقت پنداشته وروابط شخصی رابرنیازهای ملی ترجیح میداد میگویند قبل ازکودتاهمیشه بدوستان خوداوخاطرنشان میساخت که شاه قدرت رابه تاجکهاداده است وازین ناحیه که چرایک تاجک صدراعظم شد سخت رنج می بردوزمانیکه قدرت رابدست گرفت حتی فرمان صادرکردکه هزاره نبایدواردنظام شوداوبنابرگفته اهل دربارش حساسیت وصف ناپذیری دربرابرهزاره داشت واگرکاری هم کردمانند کرزی بیشتردرجنوب بود تا مناطق دیگرافغانستان.

 

 ولی باجوداین همه اشتباهات بزرگ، طرفدارپیشرفت ورفاه ملی بودواگرأرامگاهی باو بسازند سزاوارش است. سازمان تروریستی امانیه که دوصدهزاردالربرای ترورمخالفین رهبران وخوانین قبیله جائزه تعین کرد باید ازین مدارک موادمخدربرای اعمارقبرسردارداودهم چیزی هدیه میکرد بخاطریکه اگرعوض تمویل وتجهیزتروریستان به اعمارمقابرومساجدومدارس پرداخته شود مفیدتراست.

 

 اگرتاجکهاخصوصا مردم شمالی غیرت وغروری داشته باشند وقت أن فرارسیده که جسدخونین شهید کلکانی را نیزکه خیلی مظلومانه تربدست دژخیم انگریزتیرباران شد یافته وبرای اوهم که یکی ازشاهان هرچند فقیرزده وبی یونیوفرم کشورش بودأرامگاهی سازند.

 

تابوت امیرحبیب الله بایدبامراسم خاص دولتی دریک تپة کابل بخاک سپرده شودتاوحدت ملی مصداق یابداوأزایخواه ترین پادشاه بعدازامان الله بودکه هم انگریزوهم برتانیادربرابرش توطئه کردندچقدردردناک است که چنین رهبری درکشورش حتی یک أرامگاه نداشته باشد

 

 چندی قبل درانترنت خواندم که کسی هنوزهم محل دفن اورامیداندوأمادگی نشان داده که اگرمردم شمالی وخانواده اویادولت درنظرداشته باشند میتواند درین راه کمک وهمکاری کند. خبرشدیم که محل دفن خانواده وشخص داودخان راکسی نشان دادکه أنهاراخودبدست خویش دفن کرده بودولی کسیکه مدفن کلکانی رامیداند محل رابرایش مامورین سابق دولت نشان داده اندوازمخلصین اوست شایدهم اشخاص دیگری ازین زجرستان خبرباشند.

 

 وظیفه ماست که ازپول شخصی خودچنین اقدامی کنیم وأنقدرترسو، بی احساس وبی همت نباشیم ونه منتظردولت که هرگزحاکمان قبیله چنین نخواهند کرد شاید برخی رهبران ومتنفذین تاجک ازین هراس داشته باشندکه این کارهم مانند گلواژه های فارسی به مصلحت ملی (!!!) نیست یا وحدت ملی (!؟) رابرهم میزندوفقط باید به أرامگاه خوانین ورهبران قبیله گل پاشیدومرثیه خواندولی باید پرسید که امیرحبیب الله خان کلکانی لااقل هیچ خانواده وخویشی ندارد که روح اوراشادویادش راماندگارسازدمعلوم میشودکه منگلی های غارتگروسفاک هیچ یک ازوابستگان اورازنده نمانده اند که امروزنام کلکانی رامیگرفت.

 اگرچنین قدمی برداشته شودخانواده ماچندهزاردالربرین پروژه اعانه میدهند. زیراکه أنهاخیلی مظلومانه وددمنشانه شهیدوبابرچه شئونیزم تکه تکه شدندکه چنین جنایتی هرگزسزاواریک پادشاه وعیارخراسان نبودشاهی که هیچ جرم وخیانت ملی رامرتکب نشده بود وحتی خانواده امان الله را باکمال امانت وعزت پاسداری کردوحرمت گذاشت

مارشال سی میلیون دالردرکمپاین رهبرشئونیستهامصرف کرداگرشهامت وجرئت دفاع ازکلکانی رانداردچندهزاردالربخاطراعمارأرامگاه اوخواهدبخشید؟هرگزچنین نخواهدکردچون کرزیستهاوشیرزویهاواحدیهاخشمگین میشوندواورامتهم بوحدت شکنی میکنندفهیم کسی نیست که وحدت ملی ومنافع ملی رازیرپاکندمگراوبخاطروحدت ملی برمجاهدین ومردم شمال خیانت نورزیدوباخون مسعودریشة قبیله راسیراب نکرد؟بعقیده اورنجاندن برادربزرگ وعدم پذیرش رهبری خوانین قبیله خیانت ملی وگناه کبیره است وهرگزاشتباه حبیب الله کلکانی رانیابدتکرارکرداشتباهی که یک غلامزاده قبیله حرمت بادارمیشکندودعوای پادشاهی میکندبلکه بایدهمواره (غلام بچه) ماندتاهمه چیزجزوقاروشرف دراختیارت باشداوباچنین منطقی ازکرزی حمایت کردو30 ملیون دالرش راوقف تبلیغات علیه عبدالله ودفاع ازخان قبیله ساخت تاشیرزوی، احدی، خرم، اتمر، یون، وردک، داودزی، همدرد، الکو، شینواری، مرستیال ودیگرفاشیستهاهمچنان درقدرت مانندچون اگرپروسة پشتونیزه سازی افغانستان توقف یابدوحدت ملی ومنافع ملی نیزخدشه دارخواهدشد

 

ولی امیرحبیب الله عیاری بودفرهیخته وفداکارجزاودیگرتمام حکام افغانستان توسط خارجی هابارگ پرتاب شده اندتقدیرازاوتقدیرازیک قربانی بخاطردین وسرزمین ماست تقدیرازکسانیکه سرمیدهندولی نام وننگ خودرانه، شمادوره کوتاه اورابادوره امان الله، نادرشاه وبرادران وکرزی وتیم فاسدش مقایسه کنیدبازقدراین روستائیزاده ساده وبیسوادرامیدانیداوتنهارهبریست که درپاورقی هیچ خیانت وزدوبندی مهروامضاء نکرده است تادرقدرت باقیماند

 

گرچه امیرحبیب الله کلکانی عیاری بود محروم ازسواد ولی نجابت، شجاعت، أزادگی، پاکی وصداقت اوبادوست محمد رهزن وزناکاراین جاسوس حقیروابلیس که حتی به خواهرولی نعمت خود تجاوز وخیانت کردوپای نماینده انگلیس را بوسید قابل مقایسه نیست. ولی مشکل بزرگ وغم انگیزش این بودکه ازتبارمحکوم جامعه سرکشیدوجاسوسی ومعامله بادشمنان کشورش رانیزیادنداشت.

 

کلکانی هنوزهم چهره درنقاب اتهامات قبیله سالاران داردوهیچ کسی اوراتاکنون باحکام سدوزئی ومحمدزئی مقایسه نکرده است بلکه هنوزهم چیزهای رادرموردش تکرارمیکنندکه دربارتبلیغ وبرمردم تلقین میکردمگرکلکانی ازخودنام نداشت که هنوزهم بنام بچة سقاویادمیشود؟ وچرا؟ وقیح ترین نوع کشتار، ترورشخصیت اشخاص مطرح است که میتواندبانواع مختلف وبتدریج انجام پذیردترورشخصیت یعنی خلع وقارواعتباراجتماعی انسانهابانگیزه های سیاسی،

 

 کلکانی باساس فتوای روحانیون ومشایخ علیه امان الله شوریدوبایک انقلاب مردمی قدرت راگرفت امابانیرنگ وتعهد جنرال نادرمستخدم انگلیس وتضمین مجددی نه تنها قدرت رابدشمن خود سپرد بلکه باونیزتسلیم شد ولی کاشکه اوراباکابینه وهمسنگران وفادارش دریکروزویا فقط یکبارمیکشتند. جالب تراینکه امروزوارث وخلیفه مجددی علیه مخالفین امان الله نیزفتوامیدهد ولشکرنادربدفاع ازین لات دیروزشان می پردازند یعنی لاتی، قدیس شده است ومجددی، ندیم.

 

 دروجوداین مجاهدزاده(پدرش سقاومجاهدین جنگ اففان وانگلیس بود) دهاتیکه همواره باخوانین سودخوارومجرمین دولتی درنبردبودهیچ اثری ازنیرنگ ونفاق وسوء اخلاق سراغ نداشت مردی بودساده وخوشباورولی متدین، میهن پرست ومردمی بدشمنان خود نیزاحترام داشت. بقدریکه وقتی برخی هاباوگفتند: دارالامان رابنام خودسازدپاسخ دادکه چرامانند شاه امان الله خان قصردیگری بنام خودنسازیم که نام اوراتغیردهیم؟ درحالیکه مولف تاریخ تشیع بعدازبرشمردن تخریب حسینیه های افغانستان توسط عبدالرحمان سفاک مینویسد: اگربرای تخریب قلاع وحسینیه های مخالفین توجیه ی وجود داشته باشد برای تخریب مصلای هرات که شهکارهنری ومعماری به حساب میأمد نمیتوان توجیه ی یافت جزاینکه بگوئیم: امیربخاطرحسادت شدیدیکه دروجودش بود نمیتوانست شهکارسلاطین ودودمان های گذشته راببیند.

 

 فکری سلجوقی درین باره میگوید: یکی ازأثارباستانی وأبدات تاریخی هرات عمارت مصلی بودکه بدبختانه در1304بدستورامیرعبدالرحمان ویران شد که عبارت بود از مدرسه گوهرشادأغا، مسجدجامع گوهرشاد، مدرسه سلطان حسین بایقراء، خانقاء سلطان حسین، مسجدجامع امیرشیرنوائی، دارالحفاظ، دارالشفاء، خانقاء اخلاصیه ومدرسه اخلاصیه که همه این عمارات مجموعابنام مصلی یاد میشد بانوگوهرشادأغانخستین بانی مصلابوداین ملکه معظمه مدرسه ومسجد جامع بزرگی رادرهرات بنانهاد که خواند میردروصف أن میگوید: مدرسه شریفه مهدعلیا(گوهرشاد) بانواع زیب وزینت محلی أراسته است وبوفورفسحت وکثرت متانت ازاکثربقاع این بلده جنت صفات ممتازومستثناست مسجد جامع مهدعلیاگوهرشادبیگم درغایت نزاهت وتکلف ونهایت عظمت ولطافت است وهرجمعه درأن جمعیت تمام دست میدهدوبه صفت رفعت ووسعت وبه حلیه تکلف وزینت مزین ومحلی است وامامدرسه سلطان حسین بایقراء که به " مدرسه میرزا" معروف بوده وتفصیلات رادرص170تاریخ تشیع درافغانستان بخوانید. شخص امیردوست محمد نیزعین جنایات رامرتکب شده ومجسمه های بامیان راتخریب کردچراکه شهکارکنیشکاپادشاه کوشانی بود ولی کلکانی با تقدیروخوشی ازدارالامان دیدارکردوأرزونمودکه خودنیزمانندشاه امان الله بتواند چنین شهکاری کندوتوصیه نمود که این قصردلنشین راخوب مواظبت کنند اومواصفات نیک دیگرواعمال خوبی دارد که مورخین ازترس رژیم أل یحی نوشته نکرده اند.

 

 میگویند کسانیراکه طواغیت بکشند تاریخ زنده میسازد قاتلان اوهنوزهم یکه تازقدرت اندوبروی تربت أنهاجولان میکنندولی هنوزهم هیچ کسی ازهم شهریان وخویشاوندان اوجرئت ندارد که نام این دلاورمظلوم اسلام رابزبان راند. تا مبادامورد خشم رهبران قبیله قرارگیردوازچشم درباربیأفتد. هنوزهم گرفتن نام او، عبدالخالق شهید، میریزدان بخش وهمسرفداکارش ودیگرعیاران تاریخ ماجرم وجنایت بشمارمیرود ولی تعریف ازعبدالرحمان سفاک وحدت خواهی ودفاع ازرهبران ملی !؟

 

اوسمبول مطلومیت درتاریخ کشوری بنام افغانستان است که به جرم مبارزه علیه حاکمیت قبیله تیرباران شدگرچه یکه وتنهامانندفرزندش مسعودتاب وتوان مقاومت راداشت ولی أماج توطئه ونیرنگ دجال شدوفریب مشایخ راخوردچون نمیدانست که این مشایخ نقابداردردستگاه اسخبارات انگلیس بزرگ شده اندوبرای دشمن کارنموده وبانادرخان یکروح دردوجسم اند

 

قتل وحشیانة اودرهمان شرایط درحقیقت قتل تمام پارسیگویان بودقتل فکری ومعنوی وروانی همه مخالفین قبیله سالاری جنرال نادرکه بعدبنام نادرشاه معروف شدباقتل وحشیانة امیرحبیب الله ویاران اودرحقیقت باقوام دیگرنشان دادکه بادشمنان خودچگونه برخوردمیکند؟ اوباچنین جنایتی روحیة مقاومت رادرملیتهای دیگرکشت وباتهاجم وحشیانة قبائل گرسنه وبی فرهنگ وملیشه های انگریزبرشمالی باین ملیتهای اسیرفهماندکه باچی لشکروحشی وسفاک وغارتگری برمخالفین حاکمیت قبیله خواهدتاخت؟جنایات منگلیهای وحشی درشمالی وکابل درحقیقت نمائش قدرت نادرشاه بودتادیگرکسی درفکرمقاومت ومصاف بادولت نامشروع وضدملی اونشود

 

محمدگل مومندنماینده خاص نادرشاه درقطغن وشمال کابل دربرابرسرهرخان ومتنفذقومی جائزه تعین کردوهرناقل وجاسوسی مردم رابیشترمیکشت جوائزبهتری بدست میأوردنادرخان باچنین کاری تهداب نفاق ملی راگذاشت که تاکنون پیامدش مردم افغانستان راشکنجه میکنداوراهی راکه عبدالرحمان سفاک أغازکرده بودادامه دادتاکه گلبدین وظالبان درین راه سیرکرده وامروزهم کرزیستها، شیرزویهاوملاعمرهامیکنندعبدالرحمان ونادرخان همواره رهرودارندواین راه همیشه لبریزازدشمنان عدالت ودمکرسی وحقوق بشرخواهدبودکه سواربرتوسن قبیله برکاروان حق وانسانیت میـتازندوازمظلومین باج میستانندوهرکجاضعیف وعاجزی رایابندمیخورندچون قبیله کانون خیانت سازمانیافته وتروریزم وتجاوزومصدرتراژیدی خراسان مسخ شده است

 

نازیهای افغانستان تمام تاجکهاراسقاوی میگویندربانی ومسعودرانیزسقاوی دوم نامیده وبزورازکابل کشیدندولی ازغیرت وغرورماهنوزهم خبری نیست کسانیکه دم ازانقلاب کارگری میزنندمگرحبیب الله نماینده وسمبول کارگران وبرخاسته ازمتن جامعه نبودکسانیکه ازدیداسلامی باومینیگرندمگرکدام خلیفه تحصیل یافته بود؟بلکه کدامین حاکم افغانستان تاکلکانی رابه جرم بیسوادیش توهین ومجازات کنیم؟

 

مگرامروزعبدالرحمن لوطی (هتلرافغانستان) ونادرغدارهم درکشورمامدافعین دولتی دارندوبنام أنهامحلات وسرکهاگذاشته میشودولی هنوزهم حتی برخی شهداء قبری ندارند!؟ ازحوادث تاریخی نبایدشکایت کردبلکه بایدعبرت گرفته وازین تجارب استفاده کنیم کرزیکه وارث داودبودچقدرباتکریم واجلال جسدش راکشیدوبراوقلۀ بلندی رایخشید؟ولی کلکانی که وارثینی چون فهیم داردهنوزهم جسدخونین اودرزیرپای عابرین فریادمیکشدکه: هل من منجی؟

 

مابقدرمردم هویت باخته وبی فرهنگ وتاریخ شدیم که نه مناری ازامثال فردوسی، مولاناو--- داریم ونه مرقدی ازابومسلم، حکومت های نژادپرست وتکقومی درتاریخ کمترین توجه به مفاخرهویت سازملیتهای اسیرومظلوم نکرده اند. اگرقبر ناصرخسرو در بدخشان روبزوال است مرقد سلطان محمود بت شکن نیزدرغزنی وضع بهترازین مخروبه قرون وسطی ندارد ودرحالیکه میخواهندهروجب ازین خاک رابنام یک پشتون یادشود تا برای خود تاریخ وفرهنگ سازند حتی لوحه ابن سینارا ازدانشکده طب کابل به پشتوعوض کردند چی کسی نداند که هرقومی باهویت وتاریخ وفرهنگ ومفاخرش زنده وباقیست ومسخ چنین ارزشهای جنوسایدتاریخی وفرهنگی وخیانت ملی بشمارمیرود

 

 شایدروزی درجستجوی جسد خونین خادم دین رسول الله برأمد که دیگرشاهدان محل دفن اودرمیان مردم نباشند وتلاش باین خاطرهیچ سودی نداشته باشد. بنا برین هنوزهم امیدی برای یافتن جسدش باقیست وجزیک همت وحرکت شجاعانه وانسانی دیگرهیچ چیزی نیازندارد و شاید هم میلیونها افغانی طرفدارانش درداخل وازسراسردنیا پردازند. قدم درین راه هم ثواب خواهدبودوهم خرماگرچه میگویند: عقل تاجک بعد بعد چنانچه تازمانیکه توطئه علیه ما پیاده میشودوحریف پیروزخاموش میمانیم سپس همچوزنان عجوزبه گریه وانتقاد شروع میکنیم.

 

چقدرغم انگیزاست که درزادگاه تروریستهاترمینال ودانشگاه وشفاخانه وفابریکه ساخته میشودولی درزادگاه مسعودوامیرحبیب الله زندان شایداین زندانهابخاطری اعمارشوندکه طالبان وقتی برگردندبامشکل فرارمردم روبرونشوندمگرمردم شمالی حیوان بودندکه اجازه دادندتاچنین زندانی درپروان باشد؟ اگربخاطرتروریستهاطرح شده مگرزادگاه وقرارگاه تروریزم شمال است که درینولازندان میسازنداگردرجنوب یک زندان را أیساف وناتوعلاوه برنیروهای امنیتی افغانستان اداره کرده نتوانندتروریزم راچطورمحوخواهندکرد؟ تأثیرمرگبارمنظره چنین زندان وسیع وهولناک بروحیة نسل های شمال خصوصاپروان چقدرفاجعه أمیزاست وقتی شما ازکناردانشگاه ومسجدی بگذاریدچه احساس میکنیدیا درمسیرزندانی بروید؟ ازمردم غافل شمالی بایدپرسیدکه این زندان چه افتخاری به شماخواهدبخشید؟ مگرتوطئه وخیانت دیگرقبیله سالاران بولایات شمانیست؟ مردم شمال بعدازین یازندانی میشوندیازندانبان تامانع بدمستی هاوغارتهاواسکان ناقلین وغصب اراضی شمال وفعالیت مافیای قدرت وموادمخدرنگردیده باشند

 

 نه فقط تاجکهابلکه رهبران ونخبه های ملیتهایکه هنوزهم برشد وبلوغ سیاسی وخودأگاهی قومی نرسیده اند برخلاف پشتونها چنین مرض روانی دارند: فرارازواقعیتهای ناگوار اجتماعی عوض مقابله وتغیرشان، حفظ حالت جاری ازترس بدترشدن، تجاهل ازتجاوزات وجنایات گذشته قبیله، خودبزرگبینی وکم بهاء دادن بأنچه مردم خودشان ازأنها رنج می برند، بزعم وحدت خواهی ومصلحت ملی مثلا پست های کلیدی کشورامروزدراختیارقوم بخصوص است. حتی رئیس ومعاون کمسیون باصطلاح مستقل انتخابات وپرسونل اداری ولایت کابل یا درحالیکه ملیاردها دالربرای انکشاف جنوب تاکنون مصرف شده هیچ اثری دربرخی مناطق دیگرافغانستان ازبازسازی نمیتوان یافت.

 

شما وقتی ازجنوب به شمال یا هزاره جات بروید تصورمیکنید که از اروپا بافغانستان واقعی تشریف برده اید. ولی کسی نه درشورای ملی ونه درشورای وزیران درین مورداعتراض میکند. حالانکه وقتی مسعود خواست سرک میان تخار- پنچشییر راهموارسازدپشتونهادرسراسرجهان فریادکشیدندکه چرافقط پنچشیر؟  امروزهم بایدازکرزی پرسیدکه چرا فقط سردارداودخان؟ أیا شهدای شمالی، بامیان و مزارهم حق ندارند که مناره ومرقدی داشته باشند؟ مگرامیرحبیب الله خان ازین سرزمین نیست؟ اگراوهم پشتون می بود تاکنون درمسلخ جنایتکاران حرفوی منتظرمیماند؟ چرانباید امروزکلکانی وعبدالخالق ودروازی نیزمقبره وأدرسی داشته باشند؟

 

 حالانکه أرامگاه حتی شاه شجاع واضح است وبرای وزیراکبرخان که درحقیقت بنیانگذارحکومت هندبرتانوی درافغانستان بعدازجنگ مستقیم افغان وانگلیس است، جان وردک ودیگرشخصیتهای پشتون درپنج وده جریب زمین قبه هاوزیارتگاه های أنچنانی اعمارمیشودوقبرنادرغدارچندین باره ترمیم وبرای قبرودفن ظاهرشاه چنان مصارف گزاف وکمرشکنی. چراکلکانی شهید هم حق نداردتاحداقل یک قبرأبرومندوأشکاری درکشورش داشته باشد؟

 

 اگردیگرشاهان وشهزادگان هزاران جریب زمین وقصرهاومیلیونهادالربارث بردند خیلی دوراز انصاف است که امیرحبیب الله کلکانی لااقل یک قبرهم نداشته باشدخیلی دردناک است که هزاره هاتاکنون هیچ قدمی برای عبدالخالق بت شکن سده نزدهم نبرداشتندمگراونیزچنین مظلوم بوده است؟ افسوس برماکه در بیگانه پرستی غرق وازخود بیگانه هستیم وماعلیناإلاالبلاغ

 

 

 

حاجی اخگر

26أبان 1388

تورنتو--کانادا

                                                               برگیرفته از تاجیک میدیا 

لینک      نظرات ()      

بیاد معلم توانا نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/٢٩
بمناسبت سی ومین سالگرد شهادت زنده یاد محمدطاهر "بدخشی

 

 

ع.م. اسکندری

"... و من گریسته بودم"

 

( بیاد معلم و پیشوای دادخواهان و بانی تفکرملی شهید محمد طاهر بدخشی)

 

سی سال از شهادت مظلومانه بزرگمرد سیاست و اندیشه در تاریخ پسین کشور  بدست جلادلان فاشیست با قبای " خلقی" میگذرد.

یاد آوری این حقیقت که بدخشی را کُشتند، حتی امروز نیز برای من و همه شاگردان بدخشی درد آفرین است.

در سنبله سال 1357 رژیم مزدور و فاشیستی "خلقی" بدخشی را با جمع کثیری از رهروان و شاگردانش به زندان کشید. اکثریت عظیم کادرهای سازمان بدخشی را بدون پرسش و محاکمه در نیمه راه ها به دریاها ریختند و در شکنجه گاه ها سربه نیست کردند. حتی آنعده از اعضای سازمان که از زمان رژیم داود در زندان بودند ( حفیظ آهنگرپور ملقب به عبدالله و یاران زندانی اش) را نیز به جوخه های اعدام سپردند. رژیم "خلقی" حفیظ الله امین و همدستان خارجی آن بیش از چهار هزار تن از اعضا و کادرهای سازمان را بشمول نود فیصد کادرهای رهبری آن از جمله شخصیتها و روشنفکران بی بدیل کشور چون مولانا  بحرالدین "باعث" ، حفیظ آهنگرپور ملقب به عبدالله، انجنیر حسن "سپنتامن" ، دولت شفق ملقب به حکیم، روستا، استاد حاجی محمد نسیم، استاد جرآت، انجنیر رشید فرخاری، انجنیر رشید دروازی، انجنیر بشیر ، انجنیر محمد خان و انجنیر ایشان محتاج، تورن صابر، مولاداد، رحمن قل و ده ها تن دیگر از کادرها و رهبران ارشد سازمان بدخشی  را شهید ساختند.

صرف جمع کوچکی از ما که در روزهای آغازین کودتای ثور زندانی شده بودیم و در بلاک دوم زندان پلچرخی زندانی بودیم، زنده ماندیم. در جمع ما "اَکَه" ی بزرگ ما "بدخشی" نیز حضور داشت. بعدآ بدخشی صاحب را به بلاک اول انتقال دادند.

 

در زندان پلچرخی معمول بود که هر هفته شب هنگام پهره داران لستی از اسمای زندانیان را به صدای بلند اعلان میکردند که آزاد شده اند ولی اکثر این به اصطلاح آزادشدگان به اعدام گاه ها برده میشدند. اگر اشتباه نکرده باشم در شب سوم عقرب سال 1358پهره داران زندان لستی از نامهای زندانیان "آزادشده" را  با  آواز بلند میخواندند که درین جمع  نام بدخشی صاحب و جنرال صاحب صفر محمد نورستانی نیز شامل بود. مسلمآ همان شب بدخشی را از زندان چلچرخی بیرون کشیدند. اینکه بدخشی صاحب را همان شب و یا بعدآ به شهادت رسانیدند دقیقا معلوم نیست ولی در هر صورت این جنایت باید در ماه عقرب سال 1358صورت گرفته باشد.

من هرگز باور نمیکردم که رژیم "خلقی" بتواند بدخشی را بدین سادگی به شهادت برساند. لذا تا اخر امیدوار بودم که او هنوز زنده است.

ولی بعد از سقوط حکومت حفیظ الله امین و گشاده شدن دروازه های پلچرخی در روزهای اول بعد از ششم جدی اولا زندانیان پرچمی و خلقی و بعدا تا شانزدهم جدی سایر زندانیان ( ازجمله زندانیان مربوط به سازمان ما) رها گردیدند.

در یکی از آن  روزها ( احتمالآ دوازدهم جدی) خانم جمیله "بدخشی" همسر محترم بدخشی صاحب و خواهر عزیز همهء ما در جستجوی همسر گم شده اش بعد از سر زدن به سایر مراجع به زندان پلچرخی و بالاخره به بلاک دوم آن زندان آمده بودند. آنروز بود که من دانستم که "معلم" شاگردانش را بی سرپرست گذاشته است. احساس درد و نا امیدی و نفرت وصف ناپذیری را نسبت به آن جلادان فاشیست و فاجعه نبود بدخشی را در آتیهء جنبش دادخواهانه کشور با تمام وجود خود احساس کردم.

 به سلول خود برگشتم و همراه با همسلول خود انجنیر عتیق کیوان از تهء دل گریستیم.

 

*******

 

 من درین یادداشت کوتاه که صرف بخاطر ادای احترام به آموزگار خود بدخشی شهید مینویسم قصد ندارم تا به توضیح از تفکرات بدخشی شهید و یا بررسی و کرتیک سازمان بدخشی بپردازم ولی ناگزیرم چند مسئله یی بدیهی را یاد اور شوم:

 

در تاریخ مبارزات سیاسی و روشنگرانهء افغانستان کمتر کسی را میتوان سراغ داشت که به تحلیل و ریشه یابی پرابلمهای درون اجتماعی افغانستان پرداخته باشد و خود نسخه یی برای حل منازعات و ایستایی تحولات اجتماعی در کشور ارائه داده باشد. روشنفکران ما در بهترین حالت به تفسیر تـئوریها و ایدئولوژی هایی پرداختند که بستر آن تـئوریها نه جامعه افغانستان بلکه جوامع دیگری بوده است و کوشیدند تا آن نسخه های از قبل آماده شده را با شرایط کشور و انهم بلاجبار وفق دهند که نتیجهء ان بطور طبیعی چیزی بیشتر از تقابل مردم با این تئوریها نمیتوانست باشد.

بدخشی شاید یگانه روشنفکری باشد که به کاپی گری تئوریها و نسخه های از قبل آماده شده دل نبست، با آنکه مطالعه و فهم لازم ازین تئوریها را داشت. او برعکس به مطالعه دقیق از تاریخ، سنن فرهنگی و دینی کشور و منطقه پرداخت. ریشه ها و عوامل ایستایی جامعه و پروبلمهای درون اجتماعی کشور را دریافت و راه های حل انرا در تزسهای منحصر بخود ارائه داد. بدینگونه میتوان گفت که بدخشی در تاریخ معاصر کشور و شاید منطقه یگانه روشنفکری است که تفکر افرید و روشنفکران کشور را بشارت داد تا به پای خود راه رفتن را بیا موزند.

تزسها و یافته های بدخشی با آنکه در زمانش بنابر عدم دسترسی وی و سازمان مربوطه اش به مطبوعات کشور و جهان و بخصوص دشمنی دیوانه وار حلقات حاکم و احزاب وابسته با انان اقبال توضیح، تبلیغ و نشر را نیافتند ولی همان رئوس آنها که بما رسیده اند و عبارت اند از: سیاست عدم وابستگی و عدم دنباله روی از سیاست های مسکو و پکن در آن زمان، حل عادلانه مسئله ملی و تباری در افغانستان، نقش آگاهانهء مردم در تغییرات سیاسی- اجتماعی کشور، اسلام و فرهنگ ملی، عدالت اجتماعی و ملی و تامین حق هموطنی در وطن واحد و مشترک و ضرورت تشکیل جبهه متحد ملی مقولات عمده یی اند که از جانب بدخشی برای اولین بار در تاریخ مبارزات سیاسی- روشنفکری کشور مطرح گردیند که برای توضیح و تفسیر این مقولات نه تنهابه نوشتن چند مقاله بلکه نگارش کتابها را لازم داریم.

 

برعکس همه تبلیغات دشمنان آنچنانیکه من بدخشی را میشناسم او در فکر سیطره وبرتری قوم و قبیلهء خود و انـتقام گیری از قبیله و قوم حاکم نبود؛ برعکس او به قوم و قبیلهء برتر اعتقادی نداشت و به هم زیستی مساویانه و برادرانهء همه اقوام افغانستان می اندیشید. او بیش از هر شخصیت دیگری در تاریخ مبارزات سیاسی افغانستان به وطن واحد و تشکیل ملت- دولت درین جغرافیای به میراث رسیدهء کنونی اعتقاد داشت؛ ولی رسیدن به این مآمول را فقط در اشتراک عادلانهء همه اقوام کشور در نظام و ادارهء کشور میدانست. این آن حقیقتی است که حتی امروز نیز بدان مواجه هستیم. انانیکه این حقیقت را نمی پذیرند،( از هر قوم و تباری که باشند) آگاهانه یا غیر آگاهانه هیزم آوران فاجعهء جنگ داخلی و از هم پاشیدن کشور واحد ما خواهند بود.

شاید یکی از عجایب ترین حقایق زمان ما این باشد که از آغاز تشکیل "جریان دموکراتیک خلق" تا امروز ( حتی در جریان جهاد و مقاومت و بشمول آنانیکه امروز از دموکراسی و حق شهروندی حرف میزنند) همه از اندیشه های "بدخشی" چیزهایی را بقرض گرفته اند ولی همه به او "دشنام" داده اند. من درینمورد  کلام  بهتری از سخنان استاد سخن واصف باختری نمی یابم که فرموده بودند:

 

"اندوه برما اگر بپنداریم که او زندانی حصار تنگ چشمی های سرزمین برتر و قبیلۀ برتر و ملت برتربود. اندوه برما اگربپنداریم که او درویرانه های تایخ تنها در جستجوی "شکوه " گمشدۀ قبیلۀ خویش بود و اندوه بزرگتر برما که همۀ ما هم درآوان عسرت تاریخی خویش ازو نان آگاهی قرض گرفتیم و هم دشنامش دادیم."

 

اکنون ( عقرب – آبان سال 1388) که بیش از سی سال از شهادت بدخشی و بیش از چهل سال از تشکیل "محفل انتظار"  و ا رائـه اصول فکری بدخشی میگذرد؛ هنوز هم این تزسها سنگ پایهء اساسی هرنوع تغییر و تکاملی در روند  صلح و مصالحه و تشکیل دولت- ملت در افغانستان بشمار میروند.

بی نیاز از گفتن است که کمبود شخصیتی مانند شهید بدخشی که بتواند داعیه دادخواهانه ملی و عدالت اجتماعی در شرایط دشوار کنونی کشور پاسداری و رهبری کند برای هر روشنفکر عدالتخواه و آزاد اندیش کشور قابل احساس است.

 

روشنفکران افغانستان بخصوص آنانیکه بنابر دلایل قومی و تباری و ایدئولوژیهای معمول آنزمان بر بدخشی و تفکرات اش بی میلی وبی مهری نشان دادند باید اکنون با در نظرداشت انقطابهای موجود و وضع دشوار کنونی کشور که شهید بدخشی این وضع را چندین دهه قبل داهیانه پیش بینی کرده بود، سر از نو به مطالعهء ان تفکرات و بینشها بپردازند و در راه وحدت ملی با در نظر داشت سهمگیری عادلانهء همه اقوام، ملیتها و اقشار جامعه افغانستان و سپردن حق حاکمیت و تعیین سرنوشت بدست خود مردم گام بردارند؛ چون برای داشتن وطن واحد، آزاد و مستقل راهی جز تامین عدالت ملی و اجتماعی و در نهایت تامین حق شهروندی یا سیاست عادلانه داخلی، شرکت آکاهانه همه اقشار و نیروهای دموکراسی خواه، ترقی طلب و وطن دوست در یک پلاتفورم جبهه یی و سیاست غیروابسته و متوازن در مناسبات بین المللی نداریم.

 

احزاب و شخصیتهای سیاسی میآیند و میروند؛ فقط آنانی باقی میمانند که فکر و عمل شان در سرنوشت کشور و مردم تاثیر گزار باشد وشهید بدخشی یکی از نامدارترین این چهره ها در تاریخ پسین کشور است.

 

به نظر من "بدخشی" نه یک شخص، نه یک سازمان یا حزب بلکه یک جریان و روند فکری است. تا مبارزه بخاطر عدالت اجتماعی و دادخواهی ملی جاریست نام بدخشی منحیث بزرگترین متفکر و مبارز درین راه زنده خواهد بود و آنزمانیکه به عدات ملی و اجتماعی رسیدیم بازهم بدخشی منحیث معلم، اموزگار و بانی تفکر ملی و عدالت اجتماعی زنده خواهد بود.

 

یــاد آن عــزیــزتــریــن گرامی و راهــش پُــر رهــرو و پیــروز بـــاد!

******

اَکَه جان! آرام بخواب! به تو سوگند میخوریم که با همه فراز و نشیب ها

راهت را تا پیروزی ادامه خواهیم داد!

 

ع.م. اسکندری

عقرب سال1388

شهر لیستر- انگلستان

                                                              برگیرفته از رساخیزملی

لینک      نظرات ()      

گفتگو با کاظم کاظمی در مورد فراروی زبان فارسی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/٢۸

مشکلات فراروی زبان فارسی درافغانستان

کاظم کاظمی، شاعر و نویسنده ی توانمند افغانستان است که سال ها درمهاجرت به سرمی برد. اوبرای گشایش مرکزفرهنگی دُرردری درکابل، به کشوربازگشته است. آقای کاظمی هدف ازگشایش این مرکزرا گسترش فعالیتهای فرهنگی ومتمرکزکردن  فعالیت های شان درداخل کشورخواند.


 آقای کاظمی گفت: درنظردارندکه فعالیتهای قلمی این موسسه را درصورت حمایت های مردمی  وبویژه اهل قلم واهل فرهنگ درولایات  بلخ وهرات گسترش دهند.

این شاعرو پژوهشگرنام آشنای کشور، درادامه ی سفرش پس ازکابل به زادگاهش هرات سفرنمود. او ازسوی فرهنگیان کابل وهرات به گرمی استقبال شد و دید وبازدیدهای فرهنگی با اهل قلم وفرهنگ، انجام داد. کاظمی سالهاست درعرصه ی زبان و ادب کاروپژوهش می کند. درگفتگوی ویژه باایشان وضعیت زبان فارسی وچالش ها ومشکلات فراروی آن را به بحث گرفته ایم: 

 

دویچه وله: آقای کاظمی بطورکل وضعیت زبان فارسی درافغانستان راچگونه ارزیابی می کنید؟

محمد کاظم کاظمی: در قسمت زبان فارسی درکل می توانیم بگوییم؛ البته در کشورما افغانستان وضعیت بهنجاروبسامانی نیست والبته این علل وعوامل گوناگونی هم دارد. زبان فارسی ما به سرعت اززبان فارسی دیروزونسل های پیش فاصله می گیرد وغلط های بسیاری دراین زبان راه پیدا می کند.  بسیاری از کلمات در شکل تلفظ خود درست تلفظ می شوند وبسیاری وقتها کلمات درمعنای دیگری بکار می روند و مهمتر از همه ورود بی رویه واژگان بیگانه به زبان ما هست که زبان مارا با یک آسیب وچالش جدی مواجه کرده والبته این عوامل دلایل گوناگونی داردکه شاید در این صحبت به آن اشاره کنیم.

 دویچه وله: این عوامل مشخصاً از کجا نشأت گرفته است؟

محمد کاظم کاظمی: درقدم اول می توانیم بگوییم که ضعف سواد ودانش عمومی، رکود نهادهای آموزشی وضعف اینها؛ مخصوصاً نظام آموزشی ما، که متون نظام آموزشی که ما داریم بسیار ضعیف است. مهاجرت واحیاناً درگذشت بسیاری ازنخبگان واهل قلم نسل های قبل، اینها همه باعث شده که ما دارای یک بنیه علمی وادبی قوی برای زبان فارسی نباشیم. در حال حاضربرخورد ناگهانی کشور ما با جهان خارج به این علاوه شده وطبیعتاً وقتی ما ضعف وناتوانی در زبان ودردانش زبان شناسی ومسایل زبان وادبیات داشته باشیم، وقتی که دربرابریک عارضه قراربگیریم، زودتربرما اثرمی کند؛ مثل کسی که بدنش ضعیف باشد زودتردربرابرتهاجم میکروب ها ازپای در می آید.

 
 
کاظم کاظمی، شاعر، نویسنده وپژوهشگرادبی افغان

زبان ما تا حدود۴٠ – ۵٠ سال پیش در کشور ما فارسی نام داشت، درتمام متون ادبی، درمتون رسمی، حتا فرمان پادشاه که درباره زبانها نوشته به نام زبان فارسی بوده؛بسیاری ازواژگان را بکارنمی بریم ومی گوییم که این فارسی است.
 

ما دردومقطع درعصرحاضربا جهان غرب ارتباط مستقیم پبدا کردیم وارتباط ناگهانی پیدا کردیم. یکی در اوایل قرن گذشته بود، یعنی درزمان امان الله خان ویکی حال؛ منتها در آن زمان بنیادهای ادبی ما محکمتربود وکمترزبان ما دربرخورد با زبان های اروپایی آسیب دید. ولی فعلاًاین قضیه بسیاربه زبان ما تاثیرمنفی شدیدی گذاشته، به همان دلایلی که عرض کردم.

 دویچه وله: راه بیرون رفت ازچالش هایی که سد راه زبان فارسی برشمردید به نظرشما چه می تواند باشد؟

محمد کاظم کاظمی:همانطورکه بدن بیمارباید دوکاربکند؛ اول تقویه خود و دیگری پیش گیری ازعوارض بیرونی، دراینجا باید این دوکاررابکنیم؛ یکی اینکه قدرتمندترونیرومندتر باشیم. نظام آموزشی ما مخصوصاً در حوزه زبان وادبیات بسیارضعیف است؛ این را درست بکنیم . رسانه های ما بسیارناتوانندوبه مسایل زبان بی توجه اند وما بایداین را به نوعی به رسانه هاهشدار بدهیم. البته بعضی ازرسانه ها خوب کار می کنند، ولی درمجموع ما یک ضعف عمومی داریم. زبان ادارات مامتاسفانه بسیار ضعیف است وبسیار بازبان انگلیسی آمیخته شده ودراین حوزه باید کارهای رسمی ازطرف دولت انجام شود، درکنار آن ما بایدبرای معادل سازی ومعادل یابی ها تلاش کنیم وبرای واژگان بیگانه معادل بیابیم. خوشبختانه بسیاری از معادل ها وجوددارد، ولی ما استفاده نمی کنیم. مثلاً کلمه سایز را به راحتی می توانیم بگوییم اندازه، چرا که کلمه یی بوده که از قدیم داشتیم یا کلمه کنکشن را به راحتی می توانیم بگوییم ارتباط؛ که منتها فعلاً استفاده نمی کنیم. ولی از همه مهمتر چنانچه من حس کردم دراین ایام نوعی ایجاد هوشیاری دربین مردم مخصوصاً اهل فکروفرهنگ است. یعنی نسبت به این قضیه ذهن ها حساس شود که متاسفانه ذهن ها حساس نیست.  وقتی کلمه بیگانه راطرف به کارمی برد اصلاً برای او مهم نیست. شاید اگربپرسی چند تا کلمه انگلیسی دراین جمله بکاربردی، متوجه نشود. ولی وقتی ذهن حساس می شود در طول چند جمله به یک کلمه انگلیسی  که برخورد می کند. انگارکه یک کارخلاف قانون می کند.آدم ازاو اکراه دارد وطبعاً برای او تلاش می کند. مسئله این است که ما باید آنجا برسیم که این احساس نیازواحساس تلاش درما بیدارشود؛ واین به یک هشدارعمومی از طرف اهل فرهنگ نیازدارد.

 دویچه وله: آیا درشرایط فعلی سره سازی زبان ممکن است؟

محمد کاظم کاظمی: به طورمطلق به دلایل مختلف نه. یکی ازدلایل این است که زبان دراثرارتباط بین انسانها پدید می آید وبعضی وقتها ما با انسانهایی با زبان دیگرارتباط وداد و ستد داریم. بسیاری ازواژگان هستند که درزبان معنای معادلی ندارند وما می توانیم ازواژگان دیگراستفاده کنیم. ولی بطور مطلق نه؛ واگرما فارسی شده را بکار می بریم کاملاً فارسی مطلق، که هیچ کلمه بیگانه یی دراونباشد، یک زبان خواهد شد که برای هیچ کس قابل مفهوم نیست. درزبان قبل ازاسلام ما بسیاری ازواژگان عربی داریم که به اینها عادت کرده وانس داریم بنابراین اینها رامی توانیم حفظ کنیم. منتها درعین حال تلاش به سمت پاکیزه ساختن زبان وتلاش به سمت اینکه ما تا جایی که امکان دارد؛ وقتی دوکلمه داریم یکی ازاینها فارسی تراست آن را بکار ببریم وکم کم رایج بکنیم، این به مرورزمان امکان دارد. من فکرمی کنم که ما به سمت سره سازی حرکت می کنیم ولی اینکه انتظار داشته باشیم که این به یک نتیجه سره سازی مطلق بیانجامد، نه. ولی هرقدرکه نزدیک بشویم، طبیعتاً زبان خالص ترمی ماند.

دویچه وله: نقش سیاست گذاران افغان درمسئله زبان چه بوده وچه می تواند باشد؟

محمدکاظم کاظمی: سیاست گذاران افغان را البته بطورعام اگردرنظر بگیریم، دراین دو صد – سیصد سال پیش بطورکل در طی این مدت ما از لحاظ برخورد بازبان دو دوره داریم. یکی دوره یی است که اهل قدرت افغانستان هر چند که پشتون هستند وپشتو زبان، با زبان فارسی یک رابطه بسیار نیک دارند. بعضی از اینها حتا شاعرند؛ مثل: تیمورشاه واین تا به زمان امان الله خان وحتا نادر خان کم وبیش ادامه پیدا می کند وما یک رویه بسیار مثبت وسالم را بین زبان وبین اهل قدرت وزبان داریم. البته این دولت مردان ما تلاشی برای بهبود وضعیت زبان نکردند، به خاطری که غالباً درگیرکشت وکشتارداخلی وبیرونی بودند. منتها خصومتی هم با زبان فارسی نداشتند وزبان فارسی رشد طبیعی خودش را می کرد. منتها درحدود نیم قرن گذشته ما یک نوع رفتارخصومت آمیزرا ازسوی دولت مردان نسبت به زبان شاهد بودیم که تا امروز متاسفانه آثارآن دیده می شود وهنوزهم بطورکل رفع نشده واین طبعاً علاوه براین که به زبان فارسی صدمه هایی زد، مانع ارتباط سالم وزنده اهالی زبان با همدیگرشد؛ مانع این شدکه اهالی زبان فارسی وپشتو با هم راحتر برخورد بکنند وراحتر داد وستد داشته باشند و متاسفانه یک نوع ذهنیت های منفی ایجاد کرد. شاید در بین خود مردم فارسی زبان وپشتوزبان اصلاً نبود، اینها برادروار زندگی می کردند. ولی این ذهنیت ها آفریده شد وما می بینیم که در این سالها نه تنها دراین نیم قرن تلاش جدی ازطرف اهالی قدرت درکشورما برای تقویت زبان فارسی نشده که حتا دربعضی مواقع کار شکنی هم شده است .

 دویچه وله: در صد سال آینده گفته می شود که زبان های دنیا مختصر وکم می شود  وممکن چند زبان باقی بماند. نقش زبان فارسی در این میان درآینده چگونه پیش بینی می شود؟

محمدکاظم کاظمی: مابا یک پدیده تاسف بار روبروهستیم. درهر سال گفته می شود که چند صد زبان ازشش هزارزبانی که به نظر من وجود دارد، ازبین می رود واین بسیار خطرناک است وبرای زبان فارسی هم ناگواراست. بخاطری که فارسی زبانان جمعیت بسیاری دردنیا ندارند. تصورمی کنیم که اگرما زبان فارسی راحفظ کنیم وپیشینه قدیم آن را پیش روی خود داشته باشیم وازآن استفاده کنیم زبان فارسی به سبب قابلیت هایی که دارد وبه سبب پیشینه بسیارگرانبارادبی که دارد می تواند دوام بیاورد، ولوباجمعیت کمتری. منتها این همه بستگی به این دارد که ما فارسی زبانان به فکراین زبان باشیم تا زبان های بیگانه درنظام اداری ما رایج نشود. درمواقع که به فکراین زبان بودیم، زبان را گسترش دادیم ازچین تا به آسیای صغیرو حتا به اروپا وشبیه قاره هند. همین حالادربسیاری از ادارات افغانستان ادارات خصوصی که وابسته به سازمانهای خارجی  هستند، زبان اداری شان انگلیسی است واین بسیارخطرناک است.

من تصورمی کنم که ما اگرنجنبیم ودست به تلاش نزنیم بله؛ شاید تا صد سال آینده نشانی از زبان فارسی باقی نماند. 

 

دویچه وله: نقش ادبا، شعرا، نویسندگان واهل قلم دررفع چالش های موجود زبان فارسی چه می تواند باشد؟

محمد کاظم کاظمی:ما باید این فکر رابکنیم که زبان ماازآن زبان کهن واصیل قدیم مافاصله نگیرد وارتباط نسل ها وارتباط ما با متون کهن کم نشود. من فکر می کنم که اگر ما مقداری کار فکری بکنیم وخودمان رابه باورهای درستی نسبت به زبان فارسی برسانیم طبیعتاً این انگیزه هم در ما خواهد بود واین توانایی را هم بعداً کسب می کنیم. نکته دیگری که به او اشاره می کنم وبازمی گویم که ازکمبود آگاهی ما نشأت می گیرد، اینست که بسیاری از مردم ما شاید امروز نمی دانندکه زبان ما تا حدود40 – 50 سال پیش در کشور ما فارسی نام داشت، درتمام متون ادبی، درمتون رسمی، حتا فرمان پادشاه که درباره زبانها نوشته به نام زبان فارسی بوده؛ ولی ما فعلاً از نام فارسی احساس بیگانگی می کنیم، بسیاری ازواژگان را بکارنمی بریم ومی گوییم که این فارسی است. درحالی که زبان فارسی ازخود کشورما برخاسته وبه دیگرجا ها رفته وگسترش پیداکرده است. این تصورات راباید اصلاح بکنیم وقتی تصور رااصلاح کنیم زمینه های اجرا یی وعملی آن هم ایجاد می شود.

 

لینک      نظرات ()      

تفکر پشون والی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/٢٦

توهین شیرزی فاشیست،جنایت کار جنگی وچوچه غدار
به شاه حبیب الله کلکانی 

تاریخ آریانای کبیر، خراسان نامدار و آریایی ها وخراسانی ها دارای فراز و نشیب زیادی در زمان کوشانی ها ، یقتلی ها ، سامانی های آریایی وتاجیک  نژاد  در منطقه  بوده ، که شاه امیر حبیب الله کلکانی یکی از رهبران جنبش  دهقانی  و یکی ازپاد شاهان غیر وابسته  افغانستان یکی از نمونه های آن آریایی ها وخراسانیانی است ، که همواره  مثل اسلاف خود شخصیت و هویت  مستقل تاجیکی آریایی داشته ، که در اثر بدگویی ها و دسیسه سازی های درباریان محمد زایی در گذشته  وچوچه های غدار آن شیر زی استاندار  ووالی ننگر هار که به  شخصیت این ابر مرد تاریخ توهین نموده تا خوش خدمتی ای به باداران سلیمان کوهی خود ای اس ای نموده باشد.تاریخ گواه است که:


 امین الله خان پدرپرافتخار کوهدامنی نام  پسر جوان مرد خود را بعد از تولدش در سال 1890 میلادی برابر به سال1269 خورشیدی  حبیب الله خان گذاشته بود ، و پدر این شخصیت  به نسل های آینده این حق را داشت و دارد ، هنگامیکه از پسرجوان مردش یاد می نمایند ، نامش را حبیب الله گویند و نوشته کنند ونه نامردانه القاب خاینانه غداریان و جلادان را  به آن بزنند، راستی تاریخ میگوید ،  وقتیکه مخالفین خاندان محمدزائییان و آزادیخواهان کشور ،که با وجود صد بد نامی در تاریخ  درباری  درباریان کشور و گاه گاه در نوشته های امروزه مورخین  دربار، نوشته شده و آنرا می خوانم چندان شگفت زده نمی شوم . چونکه پادشاهان و امیران دوره های معاصر وطن ما در هرروز و هر ماه تلاش کردند که چرخ تاریخ کشور را بر شالودة سجل و سوانح شخصی ، فامیلی و قومی خودشان وسایمان کوهی ها واقوام کوچنده  بنا نمایند تا باشد که هوش و روان خواننده را بسوی خود ، فامیل و خاندان خود سوق داده باشند و تاریخ را مسخ و مردم خراسان وافغانستانی را فریب دهند.                               
 این پادشاهان در هر جا و هر گوشه که آزادیخواهان و مخا لفین سیاسی خویش را یافتند ، برای کم زدن  آن ها، به شیوه های گوناگون نامردانه و خورد صفتی دست زدند و دشمنان سیاسی خویش را پست و بی نسب به مردم ما و جهانیان معرفی نمودند.
 و به خاطر چنین کاری هر شاه با وجود نقض حقوق انسانی در وطن ماایشان حاتم طائی گردیدند ، خزانه بیت المال و زمین های شخصی و پدری مردم را در شمال وجنوب ، شرق و غرب و مرکز گنج بی صاحب برای فامیل ، نزدیکان و دست نشانده گان  خود دانستند این زمین هارا به خود، اقارب و نزدیکان درباری خود تقسیم کردند که هم اکنون ظاهرشاه و اقاربش این زمین های مصادره شده و غصب شده مردم را توسط اجدادش در کابل و نقاط دیگر وطن بفروش میرسانند و اجداد این ها از خزانه بیت المال به کیسه و جیب هرنویسنده و تاریخ نگار درباری ، ولی غیر واقعبین، به گلوی هر مداح ، بازاری مثل شیرزی نا قض حقوق بشری در افغانستان سکه ها ریخته شد تا تاریخ اصیل این کشور وسرزمین ما تاجیکان را مسخ شده معرفی نمایند :                    
بطور نمونه ، هر گاه به کتاب های تاریخ مکاتب و لیسه های زمان دربار، که در زیرنظر وزیر معارف وقت سردار محمد نعیم به چاپ میرسید دیده شود ،معلوم میشود  که در مغز های نو جوانان و جوانان دانشجویان و دانش آموزان این کشور شخصیت ها و آزادیخواهان قوم تاجیک کشور کوبیده  وتوهین آمیز معرفی می شدند واکنون توسط  نکتایی دارهای شان چون یون ها ، سلیمان لایق ها ، احدی ها ،تنی ها ،و ملا های شان چون ملاعمرها ،گلبدین ها،سیاف ها  وشیرزی های غدار کوبیده میشوند  ، مثلاءاگر به تاریخ و حقیقت تاریخ مراجعه شود دیده میشود ، جوانی بنام عبدالخالق خان فارسی زبان که در12 عقرب  سال1312 هجری شمسی نادر شاه را در باغ ارگ شاهی از پا در آورد ، به گفته در باریان یک غلام بچه بود، و آنهم یک غلام بچه ای که هویت پدر واقعی و فامیل اش چندان هویدا نبود، با چنین سخنان کینه توزانه و دشمنانه علیه آزادی خواهان وطن، دربار و درباریان محمد زایی می کوشیدند که در مغز های دانشجویان و دانش آموزان مکاتب و دانشگاه ها، چنان  تخمی را بکارند که گویا انسان پدر دار  هیچگاه نادر شاه وغداران  را به آن دنیا گسیل نمی داشتند ، با دریغ فراوان ، از قلم و نوشته دلدادگان و دلبران دربارتا کنون نه خوانده ام که می پرسیدند و یا بپرسند که اگر پدر عبد الخالق معلوم نبود و او بی نسب و غلام بچه ای بود ، پس چرا تنها به خاطر عمل یا جرم شخصی عبد الخالق حقوق بشر وحقوق انسان را خاندان نادروهاشم  نقض کردند، پدر ، ماما و کاکا عبدالخالق خان یکی  پی دیگری سر زده شدند و کاسه های سرفامیل ، دوستان و نزدیکان عبدالخالق تک تک در کنج زندان ها پوسانیده شدند،بهمین گونه برای سالیان درازی ، بلی گویان دربار از برکت بدست آوردن کرسی های سرکاری و دولتی ویا از ترس زور گوئی های سرداران جدا از مردم وخاین به ملت افغانستان وافغانستانی ها رساله ها نوشتند و کتاب ها چاپ کردند که گویا حبیب الله کوهدامنی « دزد» بود:
 حلانکه خود سلیمان کوهی ها ،شیر زی ها  واجدادشان دزد بود که بعد از پیروزی حبیب الله خان کوهدامنی در 24 جدی 1307 هجری شمسی و سقوط شاه حبیب الله کودامنی در 30 میزان 1308 شمسی و استقرار نادر به وساطت حضرت مجددی ،زلمی خان نایب سالار منگلی وخواجه بابو وغیره  که در این زمان مرکز تاجیکان ، کابل را چپاول کردند و به یغمابردند وقالین های مردم فاسی زبان کابل و ارگ سلطنتی  تا به پاره چنارپاکستان رسید و پلاس بزی وگلیم کودامن و شمالی تغیر نکرد وتا اکنون با همین پلاس و گلیم پدری با افتخار زندگی مینمایند .                 
شیر زی این ناقض حقوق بشر ، دزد دارایی مردم ، این استاندار ننگرهای آیا از تاجیکان و فارسی زبانان جلال آباد و لفمان وفاسی زبانان مشرقی خجالت نکشید بنام وحدت و دفاع از کرزی ، ازغداری نادر و نادری ها پاکستانی بر ضد رهبر یک قوم بزرک افغانستانی  که به چپاول کابل و افغانستان آمده بودند به دروغ پراگنی فاشیستی میپردازد و حبیب الله کلکانی رادربین  جامعه و مردم آزاده افغانستان کم میزند ، این چوچه بچه غدار در تاریخ کنونی  وطن ما به خاطر آستین بوسی بزرگان فاشیزم وحفظ چوکی خود این شخصیت را ناچیز وکم جلوه داده باشند ،نامش را « بچه سقو » کفته ،من نمی دانم  که سقو بودن چه عیبی دارد، آیا سقوی نمودن هزار بار شایسته ترو انسانی تر از وطن فروشی نیست  ؟
آیا سقوی نمودن بهتر نیست نسبت به اینکه از برکت آب جبین وآبله دستان مردمان بیچاره و غریب ،  کارگر ، دهقان و زحمتکش ، زندگی طفیلی ارثی شاهانه برای سده ها داشت ؟         
 آیا سقو بودن بمراتب خوبتر و پسندیده تر نیست ، نسبت به اینکه چون تیمور شاه زنباره ، دوست محمد خان چاکرونوکرانگریز و چون شاه شجاع نوکر فرنگ و انگلیس و شیر زی نوکر جدید انگریز وبچه ای اس ای  بود ؟ فخروافتخار می بایدکرد به قناعت آن سقو و« سقوی ها» که با نان جوی و جواری و سفره یی خالی ساختند لیکن هرگز غذای رنگین در کاسه زرین انگریز و انگلیس را ودارودسته آن را نخوردند و مرگ به کسانی که در کاسه فاشیزم نان میخورد و به قوم و رهبران تاجیک خیانت میکنند.                 
اگر از جفا هائیکه زور گویان و جباران به تاریخ کشورما روا داشته اند  بگذریم ، نکته اساسی دیگری در پیش چشمان ما می استد که بعضی از درباریان درنوشته های خویش  داوری نموده و شاه حبیب الله کودامنی را شتابزده و یکسره « دزد  » قلمداد نموده اند. در حالیکه ، برخلاف گفتار درباریان محمدزائی ها ، این فرزند انگور پرورده کوهدامن حبیب الله خان  دزد نی بلکه روستایی دهقان بچه ، ساده گو ، جوانمرد ، کاکه و راست گو بودو پخته گو بود.                               
این شاه بسا ارزش ها، پای مردی ها ووفاداری های را به مردم و ناموس مردم که خواننده ای  کنونی در تاریخ  جست و جو میکند در کار و کردار شاه حبیب الله کودامنی می توان سراغ نمود، همان ارزش های ساده، مکر نایابی را که بسا شاهان معاصر کشور فاقدش بوده وبرای بدست آوردن آرمان های شان  خراسانیان و شخصیت های آزادیخواه خراسان را بی سواد و دزد قلمداد نموده اند . براستی اکر در باره آن جوانمرد کوهدامن ـ شاه حبیب الله ـ به چشمان خواننده خاک زده نشود مییابد که ، هیچ دورانی بهتر از زمان حکومت شاه حبیب الله کلکانی در افغانستان نمیتوان سراخ کرد.
و نکته پژوهش جهت ارزیابی شخصیت شاه حبیب الله خان ، سرشت و ماهیت آن مرد تاریخ را در آن روزگار به آزمون گرفت که او در کرسی قدرت سیاسی کشور زانو زده بود. همان کرسی که از بهر بدست آوردنش یک شهزاده و با سواد ( زمانشاه ) چشمان برادر خود را کور کرد و دیگری شیرعلی خان در زندان ، روان فرزند را نابود کرد و آن دیگری امان الله خان گلوی عم را در ارگ تا دم مرگ توسط عاملان خود فشرد و نقض حقوق بشری کردند.
باید دید حقیقت گفت و ارزیابی کرد که در آن هنگام که شاه حبیب الله که روی همان کرسی های( سر خور) تکیه زده بود ، در مقایسه با دیگرامیران و شاهان پیشین و پسین خود اوچگونه فرمانروائی کرد، آنگاه در باب شاه حبیب الله در دادگاه تاریخ میتوان سنگین و همه جانبه سخن آورد، وبر بنیاد بی طرفی و بیطرفانه نوشت،با در نظر داشت این اصل که حبیب الله  دروازه  مکتب را ندیده بود و از اندیشة سیاسی خیلی پخته و دید باز سیاسی برخوردار نبوده ، روش و کارکرد هایش و شیوه کشور داریش به یک کاکه خراسانی  می ماند.
تاریخ گواه است زمانیکه شاه حبیب الله در شهر کابل سنگر گرفت به پیمانی که روی قرآن پاک نموده بود به ،برادر امان الله خان، عنایت الله خان، آزار نرساند، به سوگندی که حبیب الله پاک دین روی کتاب پروردگار نموده بود حرمت گذاشت و عنایت الله خان را گذاشت که با فامیلش آسوده از ارگ خارج و کشور را ترک گوید، با چنین کاری، حبیب الله قرآن را از برای ضربه زدن حریفان سیاسی خود نفروخت و پیمان خود را در روی قرآن آفریدگارماند،اینگونه پیمان نگهداری، خویشتن داری را دراوج قدرت،  بزرگ منشی ، پاکدلی و پاک منشی گویند.                                                                         
نادرشاه که قدرت سیاسی را در کابل بدست آورد برای به چنگ آوردن رقیب سیاسی اش، شاه حبیب الله کلکانی ، به روی( قرآن شریف ) مهر نمود که اگر آن کوهدامنی تسلیم شود، او را آزار نخواهد رساند، حبیب الله مهر نادر را در قرآن شریف ضمانت دانسته به کابل آمد، نادر سخن پروردگاریا قرآن شریف را فروخت تا آن کوهدامنی را بدست آرد و خلاف پیمان و مهرش در کتاب خدا و آفریدگار، حبیب الله را بدست سران قبائل طرفدار خود سپرد و حبیب الله و یارانش در ارگ تیر باران وشهید گردیدند، و خلاف کرامت انسانی، جسد بی روان آن کوهدامنی ویارانش از ارگ بروی خاک کشان کشان به چمن حضوری برده شدند و در چمن حضوری جسد تیر خورده و چنواری شده شاه حبیب الله وسایر تاجیکان همقطارش به دار کشیده شدند، جسد خونبار،خون چکان و پاره پاره شده  و بی روان شاه حبیب الله کلکانی را برای روزها به دار گذاشتند به هدف اینکه چشمان هم زبانان کابلی شاه حبیب الله  کلکانی را سوزانده باشند و یا به گفته غدار ها پند برای شان باشد این است حقیقت فاشیزم واستبداد نو وکهنه ، آن بود حرمت گذاری یک بی سواد کوهدامنی در برابر قرآن که امروز بنام« بچه سقو» توسط غدار ها و فاشیست های تربیه شده غدارها  شمرده میشود و این بود قرآن فروشی نادرشاه که تا هنوز هم درپاره از نگارش های درد مندانه « زعیم » نامیده می شود ، با آن همه رویداد ها که دربالاذکر گردید ،نادر روش کینه توزی، قوم پشتون را در برابر بقیه باشندگان میهن وسیله سیاسی ساخت، با انگریز ساخت و مجاهدین و مقاومت گران تاجک تباربخارا و سمرقند را سرزد، این پیمان شکستن و قرآن فروختن اوست که نادر را در دوشنبه و پنجشنبه بازار، درتاریخ و نگارش مرد نامطلوب وغیرقابل اعتمادجلوه میدهد. بااینکه حبیب الله سواد نداشت و برای رهبری خراسانیان ساخته نشده بود، گزارشات و رویداد هائی که در بالا آمد او را با نشان دادن جوانمردی و راست گوئی در مواقع خیلی حساس، نگینه واردر میان خیل امیران و شاهان دو سده کشور می درخشاند. بیشتر ازین، رویداد های تاریخی بیان شده برخلاف نوشته های بعضی ها گواه میدهد که آن فرزند کوهدامن « دزد» وار و « دزد» گونه حکومت نکرد بلکه در  زمان رهبری از خود قناعت به نفس، شیوه مردی، از زبان  وزنان دشمنان پاسداری، بی تعصبی، وفا به پیمان و حرمت به قرآن خدارا بیادگار گذاشت.   این شیوه های از خودگذری، قناعت پسندی، ساده زیستی، جوانمردی،چشم سیری و بی آلایشی وبی تعصب ای شاه حبیب الله است که بر کار کرد ها و کارنامه های بسی امیران و شاهان محمدزائی واجیران و چوچه بچه های فاشیست سلیمان کوهی های آن چربی میکند. و در نتیجه، آن جوان کوهدامنی وشاه خراسان در حاشیه و متن تاریخ کاکه وار می جهد و آفتاب وار می درخشد وروی فاشیست ها سیاه میشود.
مرز ما: زبان ما،عدالت ودموکراسی
آرمان ما :همبستگی عادلانه قومی
مبارزه ما: دفاع از عدالت انسانی
ترس ما: از خداند (ج)
با احترام
عبدالقدیر صوفی زاده

                                                 برگیرفته شده ازتاجیگ میدیا

لینک      نظرات ()      

متن سخن رانی خانم بها نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/٢٥

فرهنگ پارسی دردو سده ی گذشته

با درود به آنانیکه که از ستیغ بلند زبان پارسی سخن می گویند!

سخن امشبم سخن از استعمار است!

هرچند مسأله استعمار مطلبی آنقدر ها تازه نیست، جنبه های سیاسی و اقتصادی تسلط استعماری به دقت و بار ها تشریح وتوصیف شده است، اما به جنبه ی فر هنگی آن کمتر توجه و پرداخته شده است٠ استعمار یک سیستم اجتماعی است، که چون هر سیستم اجتماعی دارای زیربنای اقتصادی خاص و روبنای سیاسی، ایدیولوژیکی متناسب با آن و درخدمت آن است٠ فرهنگ استعمار، مظهر تسلط ایدولوژی استعمار، در جوامع مستعمره است٠   پس هیچ مبارزه ی ضد استعماری وجود ندارد که در آن مسأله فرهنگی مطرح نباشد٠

سالهای دراز است که استعمار با تکیه بر تفوق تکنیکی اش بر دنیا فرمان میراند، اما از وقتی که استعمار خود را تمدن معرفی کرد، لازم آمد تا غارت خلق های تحت تسلطش را در قالب ( فلسفی) هم بگنجاند وایدولوژی استعماری پدیدآمد: یعنی رسالت پخش تمدن در جهان! اما تمدن تنها تکنیک نیست، پس استعمار با اختراع افسانه ها، جعل تاریخ و فرهنگ جوامع، تمام ریشه های بومی را به یک جامعه، بیک سنت، بیک قومیت وبه یک تاریخ وصل میکند، یکی پس از دیگری بریده می شود، که این تنها از راه یک شستشوی مغزی، همگانی و سیستما تیک میسر است٠ پس استعمار نه تنها حق تفسیر تاریخ بومی، بلکه حق تدوین آنها را هم به انحصار خود در آورده٠ استعمار گران تاریخ نوشتند، تاریخ اختراع کردند وهمین تاریخ جعلی را بخور مردمان بومی دادند، که نتیجه ی این جعل تاریخ و این شستشوی مغزی در جوامع مستعمراتی پیدایش « انسانهای مستعمراتی » بود٠ آدمهای بی ریشه وبته، بی هیچ خاطره یی از گذشته، بی دور نمایی برای آینده، معلق در اضطراب و دلهره ی حال ٠

این یک روی سکه مسخ فرهنگی است٠

اما روی دیگرش: استعمار برای حفظ و حراست این سیتم دروغ وجعل وشیادی، نیاز به پاسبان و نگهبان دارد و برای حفظ تسلط فرهنگی- ایدولوژیک اش، به  یک« پایگاه فرهنگی » نیاز دارد٠

علت وجودی قشر صاحب امتیاز و انگل صفتی که تصویر مستقیم وتمام قد بورژوازی کاذب در زمینه فرهنگی است، درهمین نیاز استعمار نهفته است٠ این قشر صاحب امتیاز و انگل صفت واین پایگاه فرهنگی، همان نخبه گان وبرگزیدگان مستعمراتی می باشند، که به عنوان قشر اجتماعی و درمتن جامعه ی استعماری در موقعیت خاص قرار می گیرند و نقش آنها حفظ تسلط ایدولوژی استعماری است٠ وقتی فرهنگ اصیل بومی خفه شد و از میان رفت، جای خالی آن بوسیله همین ( نخبگان)، با مخرب ترین، منفی ترین، منحرف ترین وجوه  فرهنگ استعماری پر ساخته می شود٠

آنگاه استعمار به ساده گی موفق به کشیدن مرز های جغرافیایی، زبانی و ملیتی می شود٠

از چنین دیدگاهی مبارزه ی ضد استعماری ابعاد بسیار وسیعی پیدا می کند، واز این روست که مسأله مبارزه ی فرهنگی - ایدولوژیکی با استعمار چندی است که به حق در دستور روز پیشگامان جنبش ضد استعماری جهان قرار گرفته است، یعنی مبازره یی است سراسری وکامل، مبازره ایست اقتصادی، سیاسی وهم چنین فرهنگی و ایدولوژیکی٠

 در چنین نبردی چگونه می توان  سنگری چنین پراهمیت را در دست دشمن باقی گذاشت؟ چطور می توان دشمن را در جبهه ی اقتصاری وسیاسی منکوب کرد، ولی در جبهه ی فرهنگی کاری به کارش نداشت؟ سنگر فرهنگی محکم ترین و پر مقاومت ترین سنگر استعمار است٠ استعمار امروز سنگر سیاسی را زود خالی میکند و استقلال ظاهری به مستعمراتش ( اعطاء) می نماید، اما آنچه مقابله با آن بسیار دشوار و درهرحال بسیار طولانی است، همین سنگر فرهنگی است٠

اگر از من بپرسید که فرهنگ چیست؟

میگویم: فرهنگ عبارتست از کوشش هر اجتماع انسانی برای رسیدن به غنا وبه یک شخصیت٠

آیا فرهنگ می تواند ملی باشد؟

فرهنگهای ملی با همه ویژه گی خود، از نظر قرابت، گروه به گروه مجتمع می شوند، این قرابت فرهنگها واین خانواده های بزرگ فرهنگی، اسم دارند و این اسم " تمدن " است٠

ببینید، یک فرهنگ ملی فرانسوی داریم و یک فرهنگ ملی ایتالیایی یا انگلیسی یا اسپانیایی یا آلمانی و روسی و این فرهنگها ها در کنار گونا گونی واقعی خود، وجود مشترک چشم گیری دارند که درمجموع می توان از یک تمدن اروپایی سخن گفت، همین گونه در قاره افریقا و امریکا لاتین٠

موس جامعه شناس فرانسوی تمدن را اینطور تعریف میکند:

"مجموع پدیده های به قدر کافی متعدد وبقدر کافی مهم که در تعدادی قابل ملاحظه یی از سرزمین ها بسط یافته باشند "

می توان از این مطلب چنین نتیجه گرفت که فرهنگ بسوی ویژه گی میل میکند و تمدن به سوی کلیت، وفرهنگ تمدنی است خاص یک ملت که هیچ خلق وملتی دیگری در آن شرکت ندارد، مهر این خلق یا ملت بنحوی پاک نشدنی به روی این فرهنگ خورده است، تمدن و فرهنگ دو جنبه ی یک واقعیت را نشان میدهند، تمدن بیرونی ترین محیط فرهنگ است وفرهنگ هسته داخلی و ویژه ترین جنبه ی تمدن می باشد٠

اگر بخواهیم فرهنگ را از بیرون تعریف کنیم، میگوییم که : مجموع ارزشهای مادی و معنوی که درطی تاریخ، توسط یک جامعه بوجود آمده است٠ البته مقصود از ارزش ها عناصر گوناگون اند، از فن گرفته تا نهاد های سیاسی و از عنصر اساسی چون زبان گرفته تا مد، از هنرگرفته تا علم ومذهب٠

 

اما موضوع گفتمان امروز ما عنصر اساسی فرهنگ، زبان است که استعمار برای ناتوان ساختن زبان یک حوزه تمدنی، چگونه سرنوشت تراژیک و غم انگیزی را برایش رقم میزند٠

زبان همزمان با پیدایش انسان بوجود آمده، هم وسیله ی افهام و تفهیم بین انسان هاست وهم ماده تفکر و دانش و هم ابزار انتقال اندیشه، تجربه و فرهنگ انسان وهم معرف هویت فردی و تاریخی انسان است٠ به سخن زبان شناس مشهور، نوام چامسکی " زبان ابزار آزادی بیان و اندیشه را در دست انسان می گذارد٠"

 

تاریخ و فرهنگ هیچ قوم وهیچ ملتی را نمی توان از تاریخ زبان آن جدا کرد٠ فرهنگ هر سرزمین در پیوستگی زبانش بازتاب میابد، زبان شفاهی یا نوشتاری بخش مهم فرهنگ یک ملت را تشکیل میدهد٠ اما زبان پارسی نه تنها زبان وهویت یک ملت را بازتاب میدهد  بلکه زبان مشترک و فرا ملتی یک حوزه ی تمدنی را بازتاب میداد٠

 گزینش و استفاده زبان پارسی بر اساس ادبیات نوشتاری و توانایی پاسخگویی آن به نیاز های دیوانی، علمی، ادبی ومعاشرتی در درازنای سده ها به هیچ وجه امر تحمیلی و اجباری نبود٠ بلکه مردم در یک تجربه ی تاریخی بر پایه ی ضرورتهای زندگی  آنرا به عنوان زبان مشترک وعمومی با گویش های اندکی مختلف بطورطبیعی پذیرفتند٠

زبان پارسی مانند بسیاری زبانهای زنده دنیا داری لهجه ها وگویش های مختلفی است٠ تاجیکی، دری و پارسی لهجه های یک زبان واحداند و به هیچ روی تفاوت در آنها از نظر ریشه و منشا نیست، بلکه تفاوت درلهجه هاست که نتیجه سرنوشت تاریخی متفاوت است٠

با دریغ اتخاذ تصمیم نام زبان پارسی به دری و تاجیکی به ترتیب در افغانستان وآسیای میانه ریشه در سیاست های استعماری داشت وهدف این نام گذاری ها جدا ساختن پارسی زبانان از همدیگر بود، تا نیات نیک تاریخی و فرهنگی ٠

این زبان پارسی یادگاری است جاودان ازپیوستگی و خویشاوندی این مردم در گذار روزگار تا به امروز٠ اینکه مردم بدخشان، در آنسوی آمو دریا، قادرند با ساحل نشینان خلیج فارس به زبان یگانه گپ بزنند قصه  و افسانه نیست، بلکه نشانه ی بقا و جان سختی این زبان است، باید به یگانگی و دوام این زبان باور داشت٠

بی تردید مردمان تاجیکستان، ایران، افغانستان باهم قرابتها ومشترکات تاریخی، فرهنگی ، زبانی و ادبی فراوانی دارند و افتخارات گذشته ی ایران باستان و خراسان ارثیه ی مشترک همه است، اما گروهی ازفرهنگیان ایران همه مفاخر زبان پارسی و میراث گذشته ی فرهنگی را به نام ایران امروز معرفی میدارند، در حالیکه سرزمینی که امروز بنام ایران نامیده می شود، پاره یی از ایرانی کهن است که فرودسی در شاهنامه از آن نام می برد٠ 

جغرافیای ایران کهن خاکهای ایران کنونی، افغانستان و جاهای دیگر را دربرمیگیرد، اما ( مقدرات سیاسی جهان آنرا پاره پاره کرد) وتنها  یک پاره یی ازاین سرزمین ، تنها یک پاره از آن، یا یک بر پنجم آن اسم قدیم را حفظ کرد است که همین ایران امروزی می باشد٠ دوستان ایرانی ما به همین اعتبار همه ی مفاخر کهن را ولو درحوزه ی جغرافیای کنونی افغانستان ، تاجیکستان، ازبیکستان و ترکمنستان باشند، ایرانی می نامند، ولی از این عنوان ایران کنونی با مرز های سیاسی فعلی مراد می کنند و اگر بگوئیم مولانا جلال الدین، رابعه، بوعلی سینا  بلخی وسنایی غزنوی بودند، انگار که ملکیت شخصی ایران امروز را دزدیده باشیم٠ بدین  ترتیب جای افتخار برای دیگران باقی نمی ماند، درحالیکه مراکز قدرت در طی هزاران سال اخیر عمداً در بخارا، سمرقند، بلخ غزنه و مرو و هرات بوده است٠

به باور من انتساب کردن بزرگان فرهنگ و ادب زبان پارسی بر اساس زادگاه، پرورشگاه و یا آرمگاه آنها به نام این و یا آن جغرافیا سیاسی امروز، جز پارچه کردن پیکر ومیهن بزرگ زبان ادب و فرهنگ پارسی، چیز دیگر نیست٠  آنها به یک جغرافیای گسترده  ی فرهنگی و قلمرو حوزه ی تمدنی تعلق دارند، نه به یک قوم و یا محدوده مرز های سیاسی معاصر٠ بهتر است آنها را به نام « بزرگان زبان و ادب پارسی ( دری)  و میراث گران سنگ ادبیات پارسی را « تاریخ ادبیات زبان پارسی » یاد کرد وانصاف و واقع بینی را رعایت کرد٠

 

در افغانستان کنونی مسأله زبان به یکی از محور های عمده ی گفتمان سیاسی ومبارزاتی میان گروههای سیاسی و فرهنگی کشور مبدل شده است٠ پرداخت به این مسأله چنان با ارزش است که بر بسیاری موضع گیری های سیاسی گفتمان های دانشگاهی، نشرات و گروههای سیاسی و قومی سایه انداخته است ٠این موضوع دررسانه های درون وبرون مرزی کشور و رسانه های گروهی جهان نیز بازتاب گسترده  یی دارد٠

سیاستهای تفرقه انداز وحکومت کن استعمار در تبانی با شوونیست های  پشتون تبار سالهاست که با هویت تباری و هویت زبانی ملیت های دیگر در جنگ و ستیز اند و پیوسته تبلیغ می نمایند که زبان پارسی دری برای افغانستان زبان بیگانه و تحمیل شده از سوی پارس دیروز و ایران امروز است٠  همه میدانند درپشت چنین نظریاتی، نیات شوم سیاسی خوابیده است٠

خراسان کهن و فرارود بر اساس کاوشها و بازیافتهای باستان شناسان که از دیر گاه در آن انسان بود وباش داشته است ٠ این مرز و بوم مهد پیدایش یکی از درخشانترین و کهن ترین تمدنهای جهان بوده وباشندگان آن دارای تمدن و فرهنگ چندین هزاره ساله اند که گنجینه های فکری ومعنوی آن در مراحل مختلف به زبانها وگویش های گوناگون نگارش یافته است٠

پژوهشهای شماری زیادی از دانشمندان  بیانگر آنست که سرزمینهای خراسان باستان و ماورالنهر زادگاه و پرورشگاه زبان  پارسی دری است٠ زبان پارسی دری از نگاه زبان شناسی به خانواده ی بزرگ زبانهای هند و اروپایی بخش هند و آریایی تعلق دارد٠ در خراسان و فرارود پیش از یورش اعراب به زبان پارسی دری سخن می گفتند٠ در این نوشته هرکجا سخن از خراسان میرود، مراد از خراسان بزرگ باستان است که بلخ، هرات، نیشاپور، مرو  از زمره ی آستانهای بزرگ آن بود همچنان خاکهای افغانستان کنونی ، بخشهای خاوری ایران امروزی، صحرای ترکمن تا کناره های رود جیحون (آمو) را دربر می گرفت٠

مسلم است که زبان پارسی دری در دوره ی پیش از اسلام در فرارود و خراسان رایج بوده ویک شبه در دوره ی صفاریان و ساسانی ها  به وجود نیامده است ٠ این زبان با پیشینه ی چند قرنی امکان نداشته است که در مدت کوتاهی سراسر خراسان را فراگیرد وبه عنوان زبان علمی و ادبی که در آن شعر سروده و نثرنگاشته می شد، عرض وجود کند٠ البته بدون تردید همان گونه که پروفیسور ژوبل مطرح میکند، " زبان پارسی دری منحصر به خراسان و فرا رود بود، که در ایران کنونی معمول نبود، حتی یک شعر و رساله دراین زبان در ایران دیده نشده است٠ "

به گفته شمس رازی " زبان پارسی دری لغت اهل بلخ و بخارا " گفته شده است٠ ابن مقفع که خود اهل پارس است تنها زبان مردم خراسان و بویژه بلخ را دری میداند، مقدسی که خود به شهرهای خراسان و ماوالنهر سفر کرده است، زبان بلخ را بهترین زبان می داند٠

ملک الشعرا بهار می نویسد : که زبان پارسی دری اصلاً لهجه یا گویش اهالی ماوالنهر( فرارود) ، بلخ، سمرقند و بخارا است که بعداً گویش زبان پارسی دری در نواحی ایرن که قلمرو اصلی آن نبوده انتشار یافته است٠

داکتر محمود افشاری یزدی ادب شناس و مورخ ایران با روشنی می نویسد : زبان دری پیش وبیش از آنکه به ایران تعلق داشته باشد از آن افغانستان و تاجیکستان است ٠ به علت آنکه زادگاه و پرورشگاه آن خراسان قدیم و ماورالنهر ( بخارا و سمرقند ) و بلخ و غزنه بوده است٠ رودکی و عنصری وهمچنان فردوسی پرورش یافتگان خراسان کهن بوده اند٠ چند صد سال پس از آنها حافظ و سعدی در فارس ظهور کردند٠

با کشف کتیبه ی بغلان در سال ١٣٣٠ خورشیدی از یک معبد کوشانی از سرخ کوتل بغلان  ( در ٢٠٠ کیلو متری شمال کابل) کشف گردید، این سنگ نبشته به زبان پارسی دری و رسم الخط با رسم الخط یونانی ( از نوع خمیده کوشانی) با زبان تخاری یا دری قدیم نوشته شده است ، کاملاً پرده از روی حقیقت برمیدارد، که ٢٠٠٠ پیش در تخارستان تاریخی، دری  زبان تکلم و تحریر و ادب دربار بوده است٠

واصف باختری استاد مسلم زبان و ادب پارسی: این نظر را که دری برگرفته از دربار و یا دره باشد رد می نماید و میگوید دری زبان تخاری است و از دهری یعنی تخاری گرفته شده و سپس دری شده است٠ همچنان زبان پارسی را متعلق به پارس ندانسته که اصلاً پارتی بوده  وسپس پارسی شده و پارت یکی از نام های کهن خراسان است٠ در تمام کتب علمی ( پارت)  به معنی خراسان کهن آمده است٠

زبان پارسی مانند بسیاری زبانهای زنده دنیا داری لهجه ها وگویش های مختلفی است٠ تاجیکی، دری و فارسی لهجه و گویش های یک زبان واحدند وبه هیچ وجه تفاوت در آنها از نظر ریشه و منشا نیست٠  این زبان فاخر، زمانی زبان مشترک یک حوزه ی تمدنی بود، همین گسترده گی و پویایی این زبان خشم و حسادت استعمار را برانگیخت و در ناتوان ساختن  زبان پارسی با کشیدن مرز های سیاسی، مذهبی، تباری و نام گذاری های جداگانه یی تحمیلی تفرقه انداخت وحکومت کرد٠ سرگذشت تراژیک این زبان بس غم انگیز است که اندکی باآن می پردازم٠

 

بر رغم اینکه عربها پس از فتح خراسان در برابر زبان پارسی با تعصب قومی و ستیز مذهبی برخورد کردند، الفبای زبان عربی را جاگزین آن نمودند، دبیره (خط) عربی را بعنوان خط رسمی تحمیل کردند وسعی نمودند که این زبان را به  حاشیه برانند، اما فرهنگ و زبان پارسی در بستر زمان پایداری کرد٠ خراسانیان در این راستا به تاریخ خویش برگشتند و درپایگاه زبانشان ایستادند، با همان دوچیز با مسلمانان دیگر متفاوت بودند٠

با ظهور طاهر پوشنجی ٨٧٢- ٨٢١میلادی، یعقوب لیث صفاری  و سامانیان رستاخیز بزرگی در ترویج وبه کار بردن زبان پارسی دری به جای عربی آغاز شد و به تدریج آراستگی گرفت که دوره ترویج زبان و ادب دری است٠ زبان پارسی دری در دوره ی سامانیان که تاجیک تبار بودند به مثابه یک زبان معیاری و رسمی استحکام گرفت و درمدت کوتاه از محدوده ی یک زبان قومی به فراقومی گذار نمود و به زبان مشترک و عمومی برای تمام مردم منطقه که از هر تیر و تبار بودند تبدیل شد ودر بخش زبان نوشتاری و ادبی جدی وپیگیر بودند، سامانیان زبان وفرهنگ ملی را عامل نیرومند پایداری در برابر مهاجمان  می دانستند و اثار فراوان علمی، فلسفی و تاریخی به زبان پارسی دری نوشته و برگردان شد، شعر شناسان آنرا یکی ا زبهترین دروه های ادبی میدانند٠

داریوش آشوری درکتاب باز اندیشی زبان پارسی، در باره عهد سامانیان می نویسد: " خدمت بزرگی که امیران سامانی به قوم ایرانی کردند زنده داشتن زبان پارسی در نگارش بود٠  با این کار ما با آنکه اسلام آوردیم، عرب نشدیم، باری این قدراست که زبان پارسی ماند و ما پارسی زبان ماندیم٠

 

زبان و ادب پارسی در عهد غزنویان ( ۵٨٣- ٣٨٩ هجری ق) که ترک تبار و پارسی زبان بودند، راه کمال پیمود وبه شبه قاره ی هند راه یافت٠ در در دوره ی که حسنک وزیر سلطان محمود بود همه دفاتر را به زبان پارسی برگرداندند٠ دربار غزنویان مرکز بزرگ زبان و ادب پارسی بود٠

ابو قاسم فردوسی محور ادبیات این دوره است٠ با سرودن شاهنامه نه تنها کاخ بلند زبان پارسی را، بلکه حماسه ی آریانا را چنان پی افگند که بنیان آن هرگز از باد وباران و گذشت روزگاران سستی و خلل نیافت٠ زبان پارسی در هند رونق بیشتری یافت و در امر همبستگی ملی و فرهنگی هند نقش با اهمیتی را بازی کرد٠سپس نقش شاهان گورگانی در امر رشد زبان پارسی درهند برجسته استعهد بابر دوره ی طلایی زبان پارسی در هند به شمار میرود٠ درهمین دوره زبان پارسی را بر اساس فرمانی (٩٩٠ هجری ق )   به عنوان زبان رسمی و اداری هنداعلام گردید٠ همردیف با آن درعهد غوریان که تاجیکان بومی پارسی زبان بودند، بوسیلۀ آنها زبان پارسی راه خود را درهند باز کرد ودر کمترین وقت بقدری مورد استقبال هندیان قرار گرفت که زبان فارسی یگانه زبان تحصیل وزبان تفاهم وزبان ارتباط جمعی گردید. سخنوران، شاعران و دولتمردان آثار شان را بازبان پارسی می نوشتند. ارتباط سیاسی واداری میان لندن و دهلی وبین سه بخش اعظم شبه قاره ای هند، به زبان پارسی صورت میگرفت٠

 انگلیسها پس از اشغال شبه قاره  ی هند نخست در ١٨۴۴ م زبان اردو  را به جای زبان پارسی پیش کشیدند٠ آنها نهضت زبان پارسی را یک جهش خطرناک فرهنگی وسیاسی ضد منافع استعماری خود شناسایی نمودند٠آگاهانه در پی نابودی زبان پارسی اقدام کردند. تاآنکه درسال ١٨٣٨ م. چارلز تری ویلیان ناگهان زبان انگلیسی را زبان رسمی مستعمره ی خود اعلام  و کاربرد زبان پارسی را منع قرار داد٠

هنگامی که ازعلامه لاهوری چنین پرسیدند: " شما که هندی هستید (آن زمان هنوز هند و پاکستان جدا نشده بود) چرا به زبان پارسی شعر میگوئید؟ درپاسخ گفت: من خود پاسخ این  پرسش را نمی دانم که برای سرودن این اشعار از زبان پارسی الهام می گیرم، واصلاً روح من پارسی است.... "

غالب دهلوی که به پدر شعر اردو معروف است، دریکی از اشعار خود اعتراف می کند که شعر پارسی بمراتب غنی تر از شعر اردو است وحتا جایی با افتخار می گوید:

" فــــارسی بین تا ببینی لاله هــای رنگ رنگ

بگذر از اردو که آن مجموع بی رنگِ من است ! "

باوجود اینکه زبان فارسی درحال حاضر زبان رسمی پاکستان نیست بلکه اردواست. ولی بشدت تحت تاثیر پارسی بوده وواژه های پارسی زیادی در آن موجود می باشد. اکنون بعنوان یک زبان فاخر در بین نخبگان بویژه در زمینه هنر و موسیقی (موسیقی قوالی) رواج دارد. بخاطرتاثیر بسیار زیاد زبان پارسی درپاکستان، بنیان گذاران پاکستان تصمیم گرفتند که  سرود ملی  آنکشور کاملاً به زبان پارسی سروده شود.

ترکان سلجوقی زبان پارسی را در آنا تولی ( آسیای صغیر یا ترکیه امروزی ) گسترش دادند٠ زبان ادبی و دیوانی دربار خلفای عثمانی سالها زبان پارسی بود٠ شاهان صفوی و قاجار که ترک تبار بودند،همه مکاتبات شانرا به زبان پارسی انجام میدادند که  زبان ارتباط مردمان با یکدیگر بود و هم زمان به عنوان زبان گفت وگو، زبان رسمی مردم نیز به شمار می رفت٠
سه ضربه ی اساسی بر پیکره ی زبان پارسی در سده ی بیستم وارد آمد. از سویی با فروپاشی امپراتوری عثمانی و پیروزی ترک های جوان و دنبال کردن اندیشه ی بی پایه و بی بنیاد، پان ترکیسم از سوی وارثان امپراتوری عثمانی ، «ترک سازی» در آسیای کوچک، روندی خشن و قهرآمیز به خود گرفت٠در نتیجه حاکمان ترکیه کوشیدند تا پس از تغییر خط و جانشین کردن زبان محاوره به جای زبان ادبی، پیوندهای ژرف زبان ترکی با پارسی را گسسته و مخلوق جدیدی به وجود آورند٠

سرنوشت زبان پارسی در تاجیکستان تراژیک تر از همه است ٠ بلشویک ها پس از تحکیم حاکمیت خویش در آسیای مرکزی در نیمه ی اول سده ی بیستم، نخست خظ پارسی را به لاتین و سپس به سیریلیک ( دبیره روسی) تبدیل کرده و زبان روسی را به عنوان زبان رسمی اعلام داشتند٠ همچنان بلشویک ها از جمله ی شهر های تاریخی تاجیک ها ، بخارا، سمرقند و ٠٠٠ را به شیوه ی « تیرتقسیم» و جزء قلمرو ازبکستان ساختند، بدین ترتیب روسها آگاهانه تاجیکان و زبان آنها را از قلمرو گسترده ی فرهنگ و زبان پارسی جدا کردند٠  بلشویک ها در مدت کوتاهی دوبارخط پارسی را در تاجیکستان عوض کردند ٠ خط پارسی بار نخست در سال ١٩٢٩ به خط لاتین و بار دوم در سال ١٩۴٠ به خط سیریلیک روسی تبدیل گردید٠ آنها زبان پارسی را زبان فیودالی، اشراف و اعیان نامیده و اعلام داشتند که " انتشار شعر دوره ی فیودالیسم، دیگر جز وظایف ما نیست ونباید حزب در انتشار آن یاری کند٠"

بگفته ی محمد جان شکوری بخارایی، (پژوهشگر تاجیک ) برخورد طبقاتی نسبت به زبان پارسی از یک سو و فشار زبان روسی به عنوان زبان توانمند وحاکم در قلمرو اتحاد شوروی دهه ٢٠ و ٣٠ قرن ١٩میلادی زبان پارسی را درتنگنا قرار داد و آنرا به زبان عامیانه و برگردان (ترجمه ) تبدیل کرد٠ مسأله زبان در تاجیکستان بخش مهم هستی ملی است٠ ازهیمن رو پارسی زبانان تاجیکستان برای احیای زبان و فرهنگ ملی خویش به پارسی زبانان افغانستان و ایران رو آوردند٠

مسأله هویت تباری و زبانی در افغانستان کنونی و مبارزه قبیله گرایان در برابر زبان پارسی:

ازدهه اول سده ی هژدهم میلادی عشایر پشتون دربخشهای خراسان (قندهار) به قدرت رسیدند وزبان پارسی را به عنوان زبان رسمی لشکری وکشوری پذیرفتند. این امر تا دوران دودمان محمد نادرشاه (١٩٢٩م) پیوسته برهمین روال باقی ماند. درزیر به چند نمونه اشاره می کنیم:

بی تردید، یکی از بُرُوز مشکلات عمده سیاسی ـ اجتماعی ونفاق ملی، میان مردم ما در یک صد سال اخیر و بویژه ازدهه ٢٠ تا دهه ٨٠ قرن بیستم میلادی، مسأله ی چگونگی برخورد با هستی وگویش زبان رسمی پارسی، از سوی حاکمان تک تبار قدرت گرای شوونیست  وگروههای سیاسی وابسته و روشنفکران دنباله رو بی هویت بوده است. این قشر صاحب امتیازوانگل صفت واین پایگاه فرهنگی، همان نخبه گان وبرگزیدگان مستعمراتی انگلیس می باشند، که به عنوان قشر اجتماعی و درمتن جامعه ی استعماری در موقعیت ویژه یی قرار می گیرند و نقش آنها حفظ تسلط ایدولوژی استعماری انگلیس ها است ٠

تا پیش از حکومت امیر جبیب الله خان، زبان ملی پارسی در سطح کشور، به شکل کاملاً طبیعی، جا افتاده بود که، در برقراری ارتباط وتفاهم مشترک عمومی میان ملیت ها و قبایل و دگرلایه های مختلفۀ اجتماعی جامعه بکار می رفت٠آنها، زبان پارسی را، به عنوان زبان مادر وزبان رسمی وهمگانی یا زبان مشترک وزبان اصلی، زبان علم ومعرفت وزبان حوزۀ تمدنی فرهنگ شرق پذیرفته بودند، به این دلیل که قدرت وعظمت زبان پارسی مبتنی بر ادبیات نوشتاریی کهنسال و قدرتمند و تکامل یافته ای را، خود مشاهده میکردند٠

مگر با تأسف ودرد که نخستین گام شعور ی ـ ضد ملی برای ترویج اندیشه ی قوم برترواستقرار فرهنگ و حاکمیت قبیله(افغان) وخواست بازتاب آن فرهنگ در گویش محلی پشتو، از سال های ١٩١١ م. ببعد دررویکرد های فکری محمود طرزی (خُسُرامان الله خان) وهم تباران او زیر عنوان (ناسیونالیسم ونوگرایی ) درلباس اسلام تجلی یافت٠وسرانجام، سنگِ تهداب این اندیشه ضد ملی در جرگه بزرگ (لویه جرگه) سال ١٩٢٣ م. بوسلۀ امیر امان الله خان گذاشته شد.*

امان الله خان "... اعلان کرد که میخواهد زبان پشتو را در کشور تعمیم نماید بعد انجمنی را بنام بحث پشتو (مرکه پشتو) برای انکشاف زبان مذکور تأسیس نمود،... "

با وجود اینکه محمود طرزی بار ها در نوشته های خود اززبان فارسی واهمیت فراملتی آن بحث ها نموده وتأکید می کرد که زبان رسمی ودولتی ما زبان پارسی باشد، اما درواقعیت امر او ودوستانش از تریبون سراج الاخبار (١٩١١تا ١٩١٨م.) وازحنجره ی  قدرت حاکم، با درک ذهنی وآلودگیهای نفسانی اندیشه های تک تباری خویش را ظاهراً در چهرۀ آزادی خواهی و مدرنیته ودرباطن برای ترویج اصول حاکمیت سراسری پشتونها تقویه ورشد زبان پشتودرکشوری که سه حصه جمعیت آن به لحاظ نژادی افغان (پشتون) نبودند زیرکانه وریاکارانه واژه « افغان »را بر مبنای دین وجغرافیا تعریف کردند وتبلیغ نمودند٠

به فکربیمار و ذهنی او، پشتو یا  افغانی تبلور اصالت ملی و  ریشه ی کلیه زبانها  و زبان واقعی ملی دانسته می شد٠بدین ترتیب این زبان باید برای کلیه گــــــروه های قومی در افغانستان آمـــــوزش داده شود... [ آموزه هاوانگاره های ایلی وقبیله یی محمود طرزی درمورد تغییرکاربرد موقعیت اجتماعی گویش محلی پشتو که براستقلال آن تأکید می ورزیدند با شدت و حدت وتعصب بیشتر،] دردهه ١٩٣٠ م به اجرا گذاشته شد وبا جدیت تمامتر تا دهه ١٩۵٠ که پشتو زبان رسمی وملی افغانستان گردید، ادامه یافت."

حکومت های دست نشانده ی انگلیس با ذهنیت قبیلوی و تفکر فاشیستی هویت تاجیکی مارا مسخ کردند و گفتند هرکس از افغانستان است افغان است، در شناسنامه ی ما نوشتند افغان، و سپس  زبان پارسی را تضیعف نمودند وجایش زبان پشتو را زبان ملی و رسمی کشور اعلام داشتند، زبانی که تا چند سال پیش رسم الخط نداشت، آثارعلمی  و ادبی وغنای فرهنگی  نداشت، چنانچه یک نفر زبان شناس فرانسوی بنام پروفیسور ( بنوونیس) که مهمان آرشیف ملی و انجمن تاریخ بود،  پژوهش های در مورد زبان پشتو داشت که: زبان پشتو یکی از زبانهای مرده جهان و در حالت نابودی است که بیشتر از ۶٠ سال بقا ندارد٠ این نظر بنوونیس حکومت های فاشیستی قبایلی را پریشان حال ساخت و ناشیانه درپی نابودی زبان پارسی برآمدند٠

متوحش تر ازین، زمانیکه محمد نادر خان در سال ١٩٢٩ م.همرا با برادرانش در کابل قدرت را به کمک ملیشه های مسلح ساخت هند برتانوی، غضب نمودند٠ از آغاز حاکمیتش بدون عزت نفس وحرمت گذاری به مردم آزادیخواه میهن ما، به زبان توپ وتفنگ، کارد وبرچه وقین وفانه صحبت کردند٠

"... تعمیم زبان پشتو وطرد سایر زبان ها را... بعنوان سیاست فرهنگی در محل تطبیق گذاشتند. قدم اول دراین راه توسط فرمانی برداشته شد که درشمارۀ ٣مارچ ١٩٣٧راجع بزبان پشتودر جریده ی اصلاح نشر شد... بلافاصله کورس های تدریس پشتودرتمام دوایر کشور تأسیس گردید... دستور داده شد که تدریس درسراسر کشور اززبان پارسی به زبان پشتو تحویل شود... که دراثر آن معارف افغانستان برای ده ها سال به عقب افتاد وجوانان غیر پشتون از دست یابی به گنجینه ی  ادب پارسی که رکن عمده ی  فرهنگ شان بود بطور قهری محروم ساخته شدند... "

اما درفصل سوم  قانون اساسی مذکور زیر عنوان  حقوق ووظایف اساسی مردم  در مورد زبان های افغانستان، سیاست تبعیض آلود ونفاق برانگیزی اتخاذ گردید بنحوی که از جمله زبانهای افغانستان زبان پشتو به عنوان یگانه زبان ملی کشور معرفی شده ودولت افغانستان تنها موظف به  انکشاف وتقویۀ زبان ملی پشتو  گردید. دراین زمینه به قانون اساسی ظاهرشاه توجه کنید:

واضح است که روشنفکران قبیله گرا برای تئوریزه و عملی کردن سیاستهای خود به اندیشه های ایلی پرستی (زبان پشتو، قوم افغان، ابداع اسطوره های تباری) احتیاج داشتند و نیز مرکزگرایی را با بخت و اقبال خود همگون میدیدند. همکاری و قرابت این دو اندیشه بدوی تا امروز آنقدر ادامه یافته است که دیگر بتوان اندیشه ی  نژادپرستی شونیسم افغان  را با مرکزگرایی حاکمیت سیاسی درافغانستان مترادف دانست.

در فرجام  باید گفت : فرهنگی که بوسیله ی زبان پارسی بازتاب می یابد حقا که وابستگی به کدام نژاد خاص ندارد. مردمان سرزمین باستانی و خراسانی ما اعم از: ازبک ها، هزاره ها، بلوچ ها، عرب ها، پشتون ها، تاجک ها، هندو ها وسایر گروه های خرد و کوچک اجتماعی در فرآیند وسیر زمانی طولانی تاریخ به زبان پارسی سخن گفته اند، وبرای رشد وتکامل آن کوشیده اندوبزرگترین فرهنگ حوزه ی  تمدنی شرق را به میراث گذاشته اند٠شایسته است که هرشهروند کشور بتنهایی، خود را صاحب اصلی آن بداند وخود را پارسی گو ازدیگران بنامد٠

آویزه ها :

١ – امه سه زر

٢ – نجم الدین کاویانی

٣ – بصیر کامجو

                                          برگیرفته از حماسه ای زن

لینک      نظرات ()      

شکایت شریعتی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/٢٥

                             شکایت به خدا

 

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین را بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از   احساس        

  سرشار است


لینک      نظرات ()      

مرگ باور نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/٢٢

یادداشت:

خواننده گان دوست داشتنی ویبلاگ درواز ما سروده ای زیبای استاد استالفی را قبلا به نشر سپاریده بودیم که خواننده گان خود را داشت ، پیام های نیز دریافت نمودیم ولی از طرف استاد پیام انتقادی داشتیم چون سروده جنابشان را بصورت مکمل نداشتیم و نیم کاله به نشر رسیده بود بعداز در خواستی مکمل سروده ورسیدن آن هم مدت نتوانستیم بنا به مشکلات تخنیکی مجددا نشرش نمایم ،حالا از شما هواداران  زبان وفرهنگ سرزمین مان  وآزاده گان سربلند خواهش مینمایم تا این سروده رادو باره  بخوا نش بگیرید ..

                    
 

آی پرستو ها، قناری ها!

برآن شاخ بلند برخوان

که این خاک سیاه بی بهار

از ماست.

 

 بخوان با ناله فرزندان راستین را

 که دور هم، روی خاک بنشینند

وگرنه حسرت این خاک را،

 امروز یا فردا

بقلب مان میگذارند.

بعید نیست، یک یکی روزی

درین راهی پُر از دشوار،

تمام گردیم

واین راه ناتمام ماند.

دریغ اما ؛

 جلادان تاریخ

کسی بی ریش، کسی با ریش

چو زالو ها

بجان من، بجان تو، بجان هم افتادند

 و رعد گونه

تمامی مسجد و پُل را

 شهید سازند.

وما در پیشرو،

رود خانه ی داریم توفانزا

عبور ما هم حتمیست

مگر پُل نیست.

من آگاهم!

زما آنها پُلی سازند

ستوران را ز روی نعش ما

آنسو عبور خواهند.

۲

ای نهالان زخم خورده بباغ!

می شمارید چه بیهوده،

 قدم های بهار

که بهار آمدنیست ؟

من همه تقویم را

ترسایی، قمری، شمسی را

زیرو رو کرده، بسی لاء زدم.

تا این باد جنوب است بار بار

درج تقویم نگردد بهار.

های بارک!

 چه مبارک تعبیر

 خلق دردام تغیر گشته اسیر

پس کجا شد که در ماتم ما

نه پرستو، نه شگوفه، نه بهار

ننگ شان آید و تا یکقدمی

بگذارند و بیارند تغیر

شایدم گشته شهید، شایدم گشته اسیر.

۳

تا بکی مویه کنم، ناله زنم

 تو چرا کور و کری ؟

آنها آمده اند!

تا زاجساد من و تو گذرند

یک پُلی ساخته روند

 و به آغوش بهار ره ببرند

بگدازند ما را

و به نوری برسند.

روی اندیشۀ ژرف، خود شان

هر درختی که تناور دیدند

سر بُریدند و بخاک افگندند.

های ای صاحب شرع!

 تا به کی صبر جمیل

 کاسه ی صبرشده لبریز،

 بمیر.

باورم مُرد،

مکن بر سر من

 این همه نا آمده فردا تحمیل.

۴ 

چگونه باور کرد!

سرنوشتی بخود رقم زنیم

 چون یکی رنگ زند انگشتم

وان دگر قطع می کند، قلع و قمع

نه مرا،

قتل عام، هفت پُشتم.

 پس چگونه، بآینده امُید ؟

که زبانم بدست دشمن هست

اقتلو فی سبیل الله را

نه بمنظور دین شعار دهند

کودکم،

علم انتحار دهند.

۵

 

چگونه باور کرد!

در خانه ی که همه، کور و کر اند ؟!.

در باغی که

« گل از برگ و برگ از باد و باد از برگ می ترسد »*

صلح با بهار و شگوفه

یکبار می رسد.

خودم دیدم، باور مُرد

تا چارراهی صدارت که راهی نیست

شاید انفجار دیگری

در پیش باشد

و ما را برای ابد

آنجائیکه صلح است و بهار

و تقویمش (فی احسن تقویم)

خواهد بُرد.

روز باز گشت ما

(اذا وقعت الواقعه)

خواهد بود.

روزی که لکه های خون مان دامنگیر

این مسلمان و آن نا مسلمان باشد

 و آنهای که

بهار را، شگوفه را

پرستو ها و قناری ها را

کُشتند.

و ما با تمامی خشم

به کشتن آنها برگردیم.

 وآخرین نماز شکرانه را

در مسجد ی که شهید است و سوخته

ادأ خواهیم کرد.

 

 

لینک      نظرات ()      

اعلامیه نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/۱۸
انجمن مووقت تاجیکان افغانستان
 

 

باعرض حرمت و احترام به هم زبانان و تاجیکان کشور خود با این نهاد نو ایجاد شده که در آن فراخوان یک انجمن وطنی در پیوست به انجمن جهانی را برای بیداری و هم یابی نیاکان در خطه آریانای بزرگ و خراسان ما خراسانیان این مهد تاجیکان آریا یی نژاد ،فارسیان وتاجیکان جهان که تاریخ کهن وجدید گوا این واقیعت وحقیقت تلخ تاریخ است  و گوایی میدهد که ، این نژاد وتبار با درایت ،باستانی وتاریخی خراسان که در این سرزمین  مادری مان ،  زندگی با اقوام برادر دیگر زندگی برادر وار داریم، باالوسیله اجنبی و بیگانگان ، تاریخ ،زبان ،فرهنگ وهستی این قوم  ونیاکان  شان بنام های پامیری ،کیانی ،ایماق ونورستانی یا بلورستان قدیم ونام اصلی نورستان که اصیل ترین قوم تاجیک اند زیر سوال ونابودی رفته ،  که تا کنون در همکاری اجانب وجیره خواران داخلی  شان  ادامه دارد، باید دانست که تاریخ،فرهنگ ،زبان وسیاست جامعه مان توسط امپراطوران روس و انگریزومستبدان داخلی وابسته به این کشورهای مداخله گر در منطقه وبا بازی بزرگ جهانی شان ، یعنی بازی روس ها تزاری و بلشویکی وانگلیس های شکست خورده علیه تاجیکان این سر زمین ودشمنی آشکار استعمار گران با این قوم ، زبان ، فرهنگ وهویت  این خلق خدا را بنام  زحمتکشان و انقلاب در ایران شرقی  سابق وترکستان امروز که ساخته و باخته استعمار است.

 

 هم مانند فرهنگ خراسان اعم از سمرقند ،بخارا و  ماورانهررا نابود ساختند و حتی سرزمین شان را از هویت قومی وتاجیکی شان خالی نمودند و موازی به آن  با عین پلان سیاسی وهویت سازی روسی نام آریانای شرقی این سرزمین بلا کشیده را این دو استعمار شرق وغرب  بنام ترکستان یادنمودند تا نام آریانا ،تاجیکان وتاجکستان بزرگ را به یک دهکده وقریه کوچک تبدیل نمایند که چنین نمودند وامروز میخواهند زبان بزرگ ما را بنام های سیاسی فارسی ،ایرانی ،تاجیکی ودری تاجیکی تبدیل نمایند هموطنان هوشیار باشید که انگلیس های خلق کش یا انگریز های استعمارگر زبان ،فرهنگ و هویت تاجیکی ما را تا سرحد نابودی زبان مادری ما  در سرزمین نیاکان ما  خراسان و افغانستان کنونی وتبدیل نام خراسان به افغانستان وایجاد اختلاف قومی بعد از معاهده گندمک وقبل از آن وجانشینی شاه شجاع بر تخت خاندانی و استبدادی  پیش رفتند ومردم تاجیک یا فارسیان یا فارسیوان را به نابودی زبان و فرهنگ شان ونام کشورشان کشانیدند و زبان مردم مارا که یک هزار سال قبل از میلاد زبان نوشته و گفتار در آسیای مزکزی و جنوبی بود و 600 سال زبان رسمی هندبزرگ قبل از تهاجم انگلیس به هندوستان بود نابود کردندوزبان ما خراسانیان را در خراسان و بلخ وبخارا به پارچه های زبان تاجیکی دری وتاجیکی فارسی و دری نامگذاری استعماری کردند.  و اکنون چنین توطیه و اغوای به مردم و خلق زحمتکش تاجیک و فارسیان یا فارسیوان  در کشورما ومنطقه  ادامه دارد واگر دیده شود در این روزهای که تقلبات انتخاباتی به اوج خود رسیده و غوغا به پا کرده است و دولت را وادار به ایجاد یک دولت نا مشروع ،متقلب تبدیل ،و جامعه را به گرایش های مستبدانه و دموکراتیک یعنی ،دموکرات ها را به  دموکرات های آزادیخواه ودموکرات های مستبد منقسم نموده که دموکرات های آزادیخواه  از عدالت ، حق گویی ، حق عادلانه رای ، مشارکت سیاسی ، مدنی شدن جامعه ، انتخابات تناسبی ، تغیر ونوع نظام عادلانه پارلمانی صدارتی یا فدرالی سخن میگویند و دموکرات های مستبد در لفظ دموکرات اما در فکر وعمق فکری همگرا به شهونیزم قومی تقلبات انتخاباتی وعدم مشروعیت نظام ساخته شده توسط انگلیس و امریکا و بانکیمون  را ، که یک نظام فاسد ، هیروهین چی ،غاصب ،تقلب کار و نامشروع  را عادل و پیروزی هر مستبدی را از قوم وتبارخود دموکرات ، نظام فاسد راعادلانه ،مشروع و هر مشروع اقوام و زبان های دیگر افغانستانی را نا عادلانه میگویند، این است تفاوت دموکرات های آزادیخواه و دموکرات های مستبد وابسته به غربی ها شما میتوانید این ادعا را از گفته های شکریه بارکزی رییس خط سوم پارلمان و خط اول قوم کرایی ومعین مرستیال افغان ملتی دموکرات مستبد فهمید وبرداشت عادلانه کرد..

هموطنان اگر ابتکار ایجاد مخلصانه انجمن تاجیکان را در افغانستان میخواهید به هم متحد شویدوتماس خود را با شورای مووقت انجمن تاجیکان در کابل تأ مین نماید تا خط مشی وبرنامه وقواید داخلی فعالیت آنرا پیریزی نمایم وچگونگی روابط خود را با انجمن جهانی تاجیکان وفارسی زبانان جهان با حفظ هویت افغانستانی بودن موجود خود به مثابه یک نهاد جهانی فارسی زبانان و تاجیکان جهان و منطقه حفظ کرده،تا باشد هویت نیاکان خود و اولاد خود را در این دنیای پر از ماجراهای سیاسی ، فرهنگ وزبان خود را از دستبرد عظمت طلبان داخلی وهمکاران خارجی شان حفظ نموده باشیم در غیر آن در زیر سم های قدرت های متشکل داخلی (افغان ملتی ها) و منطقوی و جهانی همکار شان  از این میراث پدری محروم خواهیم شد، در غیر آن باید ملتفت شد وفهمید که تنهاو مجرد زندگی کردن و  از هم دور بودن وجدا فکر کردن راه راه به برتری شهونیسم هموار نموده و نتایجی موثری که باید به بارآید بدست نمی آید در این مقطع تاریخ فارسی زبانان در هر نقطه از دنیا که هستند باید بدانند که مرز تاجیکان را زبان شان ودموکراسی وعدالت انسانی وقومی بدون تعصب وبرتری جویی تشکیل میدهد فارسی زبانان  از هر رنگ ودر هر منطقه ای که هستند در همبستگی برادرانه زندگی کنند وباید بدانند که زبان ،عدالت و دموکراسی  قوم ومرزشان را میسازد، برادری شما بدور یک محور فرهنگی وعلمی بدون جنایت کاران جنگی وناقضین حقوق بشری که در طول تاریخ افغانستان معامله سیاسی خلاف منافع شما نموده اند اساس پیروزی شما است.

بااحترام

ماستر انجنیر عبدالقدیر صوفی زاده

کابل- افغانستان

لینک      نظرات ()      

آخرین وخشور نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/۱٥
بمناسبت سی ومین سالگرد شهادت معلم آزادگان و بانی تفکر ملی محمد طاهر بدخشی

*****

آخــرین وخـشور

از استاد واصف باختری

      های فقـر آلوده گان آن گنج بادآورد کو؟        آن سپیدار آن یل گـردنفراز آن مـرد کو؟
     آنکه شبهـای سترون را به خـاکستر کشید      آنکـه پیـغـام بلـوغ عـشق مـی آورد کــو؟
     بــاز بــان بی زبانــی داســتان پرداز بــود     آن نگاهان نجیب ، آن چشم غمپرورد کو؟
     ای کدامـین دست ناپـیدا زپا افگـندیش           کو چـنان دردآشنای دیگر، ای بیـدرد کو؟
                              دفـتر سرخ شهـادت را دلارا شـاه بیـت
                              آن بسوز سینه در دیوان هستی فرد کو؟

گیسوان سپید تاریخ، بانک زنگهای اشتران کاروان حلٌه و ریگستانهای تشنۀ راه ابریشم را به گواهی فرامیخواند که ازان روزگارانی که چراغ زنده گی سخنسالار زبان ما فر دوسی به خا موشی گرایید و ازان هنگام که حجت آرمانگرای جزیرۀ خراسان از بیراهه های ساحل طلایی آمو ، رهسپار " یمگان " شد؛ تا سالی چند پیش ازین هیچ گوش را یارای آن نبودکه آوای رویش گیاهان پر تحرک فاتح آغشته با عطر نور و درخشش الماس را در باغستان پاییز زدۀ فرهنگ ما بشنود؛ آنگونه که محمد طاهر بدخشی شنید و هیچ نا یی نتوانست سرود سالهای نا شگفتن تاریخ را به آن صلابتی بخواند که بدخشی خواند. به صلابتی که صدای او صدای صداها، صدای همه سده ها باشد؛ درکوهستانهای سرزمین ما ودر قلمروگستردۀ تاریخ فرهنگ معا صر ما و فرهنگ تاریخ معاصر ما .

چند سدٌه سپری میشد که در فصلهای همیشه پاییز و همیشه یلدای فرهنگ ما پیام آوران دروغین ومخبط عربزده و غر بزده بر شبتابهای کوچک نور لگد میکوبیدند؛ ناگهان طاهر بدخشی این وجدان بیدار و ژرفبین فرهنگ تبعیدی ما چنان نخل تناوری به سبزی و انبوهی هزارها جنگل قامت بر افراشت؛ نخل تنا وری که به ابرهامی آشفت. آنجا که کشتزاران نزدیک را با اشک و خون آبیاری میکنند؛ نباید در آغوش دریا باره ای دور فرو رفت. نخل تناوری که در تداوم منحنی شبها آنگاه که اندام درختان کهنسال اما بی ریشه در زیر تازیانۀ توفانها و رگبارها خمیده میشد؛ یورش توفان و با د و باران را به تحقیر میگرفت. زیرا مگر نه این بود که ریشه ها در ژرفای خاک داشت و شاخه ها رها در اوجها.رها بسوی نور و بسوی خورشید. اوبود که همیشه تا چهار راه شبهای آگنده از تب و هذیان ما با دستهای نجیب خویش ستاره حمل میکرد ؛ او بود که زنگ دشنه های در نیام خوابیدۀ شکیبایان تحمیق شده را که به گفتۀ "مایا کوفسکی "چون بره های بی آزار در مرتع تبعید، عبای شوالیه گری را از دوش می افگندند با زلال خود آگاهی شستشو داد و هم تهی شدن از خویش را به آنان آموخت.
اوبود که از میان دخمه های تودرتوی هیاهوهای هرزه و بیهودۀ نامجویان و از آشفته بازار نیرو آزمایی های آنان بسوی اصالتها نقب زد.همه کس را توان و بینش یافتن راهی به بیرون از حصار شب نیست. کوتاه پروازان از درا زای شب به ستوه می آیند و در نیمه راه آشیان می گزینند.

عبور از تاریکی به ویژه آنگاه که بار سنگین رسالت بر دوش باشد؛ خواستار بال دور پرواز و دیده گان نهان بین وگوشهای پنهان شنواست که او داشت. او برغم آنانی که دا روهای شفا بخش را به جایهای سالم پیکر ما می بستند و نا سور ها و جراحتهای خونچکان را نادیده میگرفتند؛ در سیمای یک طرٌاح پیش اندیش و پیشاهنگ نه پیشداور، در آستانۀ زمان ایستاد و استوارایستاد و تیمارگر زخمهای تاریخی ماشد و اگر از خویش فرمان برد برای آن بود که بر او فرمان نرانند.
او بود که گرد و غبار فراموشی را از سکۀ اصیل فرهنگ ما سترد و این سکه را با نیروی هرچه تمامتر بر چهرۀ مسخ شدۀ تاراجگران تاریخ و فرهنگ کوبید. او برخلاف پندار دشمنان حقیر خویش که می گفتند باران برای گندمزار است و گندم برای نان و آتش برای همیشه افروختن؛ ولی جزخون برای خون به هیچ چیز دیگری باورمند نبودند و نمی اندیشیدند.

ماهی کوچک سرگردانی نبود که دست نا شناس آنرا در تُنگ آبی بلورین می افگند؛ چنان موریانه در مفصل چوب و جانور سرگردان، آن تُنگ آبی بلورین را دریای ژرف و ناکرانمند می پندارد. ریشه های اعصاب تفکر او بریشه های گل سرخ کوچکی همانند نبود که خاک گلدان خودرا تمامت سیارۀ زمین بپندارد . کودکی بود خوابیده در گهوارۀ زمین و در هر سطح منشور کثیرالسطوح شخصیت او میشد تجلی هایی از نامهای برتر را نگریست. نمودهایی از نستوهی حجت جزیرۀ خراسان و آرایه هاو رنگهایی از " گاری بالدی "پاتریس لوممبا و شهید جاویدان امریکای لاتین. کریستن اندرسن را بدینگونه ستوده اند که سیارۀ زمین حباب کوچکی بود بر سطح دریاچۀ زلال اندیشه های او.

اگر در بارۀ طاهر بدخشی نمیتوان این سخن و سخنانی ازین دست را باز گفت؛ میتوان با روان آگنده از باور به گواهی نشست که جغرافیای ذهن گستردۀ او به پهنای افقهای اصالت وصمیمیت بود ودران قلمرو نه خط و مرز و فاصله ای وجودداشت و نه دیوارهایی از سیم خاردار خود زیستی عنودانه. جزآنگاه که می بایست نگین هویت مشخص که بازتاب حقیقت مشخص است؛بر انگشتر هر مرحلۀ تاریخ نشانده شود و راه ها که گفته اند؛ یعنی رفتن نه اینکه نشستن در کرانه و شمردن گامهای کسان؛ از همدیگر باز شناخته شوند.

به قول هگل او هم نهی کننده بود و هم نفی کننده , هم جویبار رو بدریا بود و هم دریایی رو به جویبارها و در کار آمیختن هستی های کوچک و گذرا برای آفریدن هستی بزرگ و دیرمان.هو شیدرو شیانی موعود در زادبوم زردشت و بیگمان بشارت خروج را آخرین وخشور. اندوه برما اگر بپنداریم که او زندانی حصار تنگ چشمی های سرزمین برتر و قبیلۀ برتر و ملت برتربود. اندوه برما اگربپنداریم که او درویرانه های تایخ تنها در جستجوی "شکوه " گمشدۀ قبیلۀ خویش بود و اندوه بزرگتر برما که همۀ ما هم درآوان عسرت تاریخی خویش ازو نان آگاهی قرض گرفتیم و هم دشنامش دادیم. نیچه گفته بود " مرغی که نمیتواند پرواز کند؛ نباید بر پرتگاه آشیان بیاراید." وطاهر بدخشی این تجٌسم عطش و اوج پرواز ، بر پرتگاه آشیان آراست تا مارا که عبور از کنارۀ پرتگاه ناگزیر است؛ با فصاحت سو زان و همیشه جاری خون خویش از آنچه در کمین ماست؛آ گاه بسازد و زنهار دهد.

یاد آن یگانه چون تداعی آب در ذهن جنگل ،همواره سبز باد که اسطورۀ سرخ شهادتش نسل مارا چون کودکی بر دوش افگند و به تماشای نماز انسان در پیشگاه حقیقت برد.

                                                                                                   واصف باختری

                                                          برگیرفته از رستاخیز ملی

لینک      نظرات ()      

هشتم عقرب نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/۱۳

     به پیشواز هشتم عقرب روز شهادت معلم توانا واساس گذار اندیشه های آزادی خواهی وحل مشکلات قومی وطبقاتی شهید محمد طاهربدخشی ، نوشته ای جناب محترم صاحب نظری مرادی  دانشمند وطن مان را از سایت خاوران گیرفته وبه خواننده گان تارگاه درواز به نشر می سپاریم و روح آن ازاده مرد تاریخ کشور مان را شاد میخواهیم

بـــدخشی واســـتراتیـــژی مســـئله مـــلی وتبــــاری درافغــــانســــتان       
نوشته شده توسط دکترصاحبنظرمرادی

تذکر: موضوع موردنظریک بحث تحقیقی میباشد، اما بافرارسیدن سی مین سالروز شهادت محمد طاهر بدخشی لازم دیدم تا قسمتی ازین بحث ناتمام را بدست نشر بسپارم که امید خواننده گان عزیزبرنارسایی آن خرده نگیرند.

هشت عقرب سال1388 برابر با (30 اکتبر2009) مصادفست به سی مین سال شهادت محمد طاهربدخشی، ابرمرد سیاست وفرهنگ، جامعه شناس، استراتیژیست سیاسی، آسیب شناس درمناسبات تباری افغانستان،

 مبارز نستوه راه آزادی ومنادی عدالت ملی و اجتماعی درافغانستان، که بدست خفاشان رژیم طرازفاشیستی (تره کی- امین) در8عقرب سال 1358 بصورت غیر قانونی بجوخه اعدام سپرده و به شهادت رسانیده شد.

 

بدخشی که ازکودکی تاجوانی در دبستان تصوف ومعرفت اسلامی آموخت، وبامطالعه پرشتاب به مسایل تاریخ وفرهنگ با دماغ مشحون ازمعرفت ملی واسلامی به محیط دانشگاه و سیاست روی آورد، استقامت کار سیاسی خودرادرجهت حفظ ونگهداشت ورشد واعتلای تاریخ وفرهنگ پرافتخارسرزمین "آریانا" و"خراسان بزرگ" که حق پاسداشت آن رابهمه ریزه خواران خوان علم و فرهنگ وجانبداران هویت ملی و سیاست همزیستی، همگرایی وهمدیگرپذیری سیاسی تاکید میکرد، وهمچنان دفاع ازمظلومان وبرهنه پایان تاریخ که سازنده گان واقعی چرخشهاوتحولات هستی ساز درنیل بسوی برپایی دیگرگونیهای اجتماعی، اقتصادی وسیاسی میباشند، هماهنگ ساخت. اوازکودکی تادم مرگ چون سیماب متحول وبیقرار بود وبرای وصل نمودن افراد خبیر درحلقه دفاع ازمنافع ملی وتاریخی مردم افغانستان تلاش نمود.

نخستین گروه از جوانان و روشنفکران و شخصیتهای که درمیانه دهه های (سییم- چهلم) همین سده یکجا با بدخشی در جهت راه اندازی نهضت "آباد خواهان میهن" باشتراک روشنفکران محیطی در بدخشان چون عبدالروف ضیاء زاده، عبدالعزیز کوشانی، شمس الدین ذکی، عبدالغفور سوزن، عبدالرحیم زرگر و ضیاءالدین حافظی پرداختند. آنهاسالهای بعدترباتوسعه ساحه فعالیت سیاسی خود این حلقه را در سطح روشنفکران تخارستان(قطغن) و شمال کشور توسعه بخشیدند و "سازمان ضیاییان ماورای هندوکش" را با اشتراک شخصیتهای چون: محمد هاشم واسوخت، حاجی عین الدین عینی، وکلای بدخشان و تخار، داکتر صادق برنا، رضوانقل تمنا، سلام تاشقرغانی، حفیظ الله سیرت تالقانی ودیگران تاسیس نمود.

بدخشی درزادگاهش بدخشان علاوه بر درس و تعلیم مکتبی و مدرسه ای پای آموزش میر عبدالکریم حسینی نویسنده کتاب "بهار بدخشان" نشست، و در کابل عرفان اسلامی و تصوف را نزد شاعر فرهیخته و صوفی وارسته حاجی غلام سرور دهقان کابلی آموخت، وبا شخصیتهای چون صلاح الدین سلجوقی، سید بهاءالدین مجروح، مولانا محمد سلیم طغرای راغی، محمد اسماعیل مبلغ، سید اسماعیل بلخی وحلقات فلسفی، تصوفی، سیاسی وفرهنگی تماسهای روزمره داشت. دکتر کامل بیک زاده "درشناخت شخصیف فلسفی محمد طاهربدخشی" عقیده دارد که پشتوانه فلسفی اورادرجوانی میراث عرفانی متفکران اسلام، فلسفه مشاء وفیلسوفان معاصر شرق وغرب تشکیل میداد، جنبه عای علمی، فرهنگی، سیاسی وعرفانی وحزبی وغیره تابع شخصیت او بودند".(1 )

بدخشی پس از سال 1339 در کابل با تعدادی ازشخصیتهای سیاسی وفرهنگی در جهت پیریزی نهضت سیاسی دموکراتیک تلاش کرده اند. اینها عبارتند از: روانشاد میر غلام محمد غبار، مولانا خال محمد خسته، علی محمد زهما، محمد صدیق روهی، عبدالرحمن محمودی، محمد کریم نزیهی جلوه، رضوانقل تمنا، داکتر برنا آصفی، نورمحمد تره کی، ببرک کارمل و سایرین.

محمد طاهربدخشی که خود ازاساسگذاران جمعیت دموکراتیک خلق در(11جدی سال1343) بود، بنا بر ظهورتمایلات شوینستی و افکار عظمت طلبانه دروجودرهبران حزب دموکراتیک خلق وبروزاختلافات وچند دستگیهای غیر اصولی وانشعاب آنها به دسته های "خلق" و"پرچم"، با محاسبه ایکه داشت، ترجیح داد تا مدتی با تره کی باقی بمانند، زیرا به نظرمیرسد که ماندن او با تره کی بحیث یک روشنفکر پشتون دهاتی از لحاظ ترکیب قومی بیشتر اهمیت سیاسی داشت، تا قرار گرفتن در کنار کارمل در نقش روشنفکر شهری غیر پشتون. او با تشدید اختلافات جناحی غیر اصولی که امکانات تفاهم را در بین آنان ناممکن ساخت. سر انجام با هردو گروه مقاطعه نموده و در ماه اسد 1347با عده ای از همباورانش به تشکیل "محفل انتظار" پرداخت. نخستین کسانیکه با تشکیل محفل انتظار در کنار بدخشی ایستادند اینهابوده اند: مولوی بحرالدین باعث، ظهورالله ظهوری، محمد بخش فلک، انجنیر عبدالباری معدنچی، خلیل الله رستاقی، محمد حسن رستاقی، استاد فخرالدین، بابه صاحب توفان، انجنیر عبدالرشید فرخاری، عبدالقدوس پیانچی، استاد جمشید خاوری، اکبر کارگر، انجنیر محمد هاشم و دیگران. این محفل در برج اسد 1347 در شهر کابل دایر گردید.

بگفته ظهورالله ظهوری یکتن ازاشتراک کننده گان محفل انتظاردرکنفرانس قندزدرسال1350 "طاهربدخشی باجمعبندی ازکارمجلس نکاتی را بمثابه خطوط عمده مرامنامه محفل انتظار استخراج نمود، که سنگپایه کارآینده(س.ا.ز.ا.)قرارگرفت. این خطوط عبارت ازده ماده بود که بنام "ده سال مطالعه وعمل" شهرت داشت، ماده هشتم آن مربوط به مسئله ملی میباشد. بعد ازآن آمده است "طرح علمی واصولی حل مسئله ملی دربرنامه حزب سرتاسری آینده درنظر گرفته شود.(2 )

بدخشی ده سال دیگر جریان محفل انتظار را رهبری کرد، اما نخواست آنرا به سازمان سیاسی خاصی تبدیل نماید. زیرااو اعتقاد داشت که تاسیس و اعلام سازمان سیاسی که تمامیت حدودکار سیاسی وبرناموی اورا مشخص نماید، درراه اندازی کار های سیاسی آینده محدودیتی ایجاد میکند تا به ساختار حزب سرتاسری یا جبهه سیاسی فراگیر بپردازد. هرگاه چنین جبهه ای ایجاد میگردید، محفل انتظار میتوانست یکی از حلقات فعال درتشکیل آن باشد. از آن ببعد بدخشی نه بحیث عمله سیاسی دنباله رو به شیوه تره کی و کارمل، بلکه همچون عامل سیاسی، متفکر ونظریه پرداز مستقل به جمع بندی آموزشهای سیاسی خود پرداخت. اونخستین مظاهرات خیابانی دانشجویان وزحمتکشان شهرکابل موسوم به "سوم عقرب" را در سال 1344 رهبری نمود وبزندان رفت.

بدخشی درصحنه سیاسی هرچند باموضعگیریهای خشن رژیم بسراقتداروقت ورقبای سیاسیش ازرژیم سلطنت محمد ظاهر شاه تانظام جمهوری محمد داودخان مواجه بود، امابادریافتهای ژرف ازمسایل کلی وبنیادی جامعه درمناسبات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی واقتصادی درپیوند با مسایل ملی وتباری افغانستان، بالای نسل روشنفکرزمانش ونسلهای جوان آینده تاثیرگذارشد ودرتاریخ مبارزات سیاسی وملی ماندگارگردید.

راه اندازی کارفعال درجبهه سیاسی روشنفکری ودانشگاهی شهری وهمزمان تربیت سیاسی وآگاهیبخش طبقات پایینی جامعه درروستهای دورافتاده کشور، بزودی نظام بسر اقتدار ورقبای سیاسی اورادچارعصبیتهای روانی نمود تا آنها بادرک ازعواقب وپیامدهای اندیشه بدخشی جبهه مقابله دربرابراوراجدی بگیرند. ازین رو بابکارگرفتن وگماشتن عناصرمزدوردرسازمان سیاسی بدخشی، ازیکسوآن رادچاردودسته گی بنامهای "سازا" و"سفزا" نمودند، واز سوی دیگرباطرح دسیسه های محیل سیاسی اورابا جمعی از همرزمانش درچند مرحله روانه سلولهای تک فردی زندان نمودند، تاسرانجام پس ازراه اندازی کودتای "هفت گاو"بدخشی رابا چهار هزار نفرازهمرزمان وشاگردان سیاسیش در زندانها وپولیگونهای رژیم خون آشام فاشیستی به جوخه اعدام سپردند(انا لله وانا الیه راجعون- روح شان شاد).

بدخشی در راستای "مبارزه علیه ستم ملی وطبقاتی"، "حل دموکراتیک مسئله ملی برپایه ایجاد نظام فدرال"، "مبارزه علیه هویت زدایی" حلقات فاشیستی، استراتیژی بیطرفی افغانستان درمقیاس کشورهای بزرگ منطقه وجهان بنام "سیاست عدم دنباله روی"، برخورد مسئولانه واستراتیژیک باارزشهای "دین مبین اسلام"، تشکیل "جبهه فراگیر سیاسی" بخاطرانسجام وهمسویی فعالیت نیروهای سیاسی و ملی درمبارزه علیه مظاهر نفاق، عقبمانده گی، استبداد داخلی واستعمارخارجی، طرحها وراهکارهای راعنوان نمود، وتاجاییکه درحیات خودش مقدور بودند بدان افاده ومضون حیاتی بخشید، وخودبیباکانه درراه تمثیل و ترسیم باور واعتقاد راستین خویش به واقعیتهای سرسخت جامعه نامتجانس افغانستان تن به مرگ وقربانی داد، وچون پاتریس لوممبا اواز زندگی چشم بست تا چشم مارا درعبورناگزیرازسنگلاخ هستی باز نماید.

حال پس ازگذشت سی سال ازشهادت پرشکوه بدخشی وراهیان مکتب ایثاراو، تحولات فراوان سیاسی ونظامی درجغرافیای که چارچوب عینیتهای فکری وذهنی اوراتشکیل میداد، بوقوع پیوسته است. ازپیمانهای نظامی "وارسا" و"ناتو"تاحضورفزیکی ونظامی دوابرقدرت بزرگ جهان مثل " اتحادشوروی" و"ایالات متحده امریکا" که رووس انقطابهای عصرجنگ سرد واسکلیت بندی نظامی جنگهای گرم تن وخون را درتقسیم بندی جهان شکل میدادند، برعلاوه اشتراک نظامی مجموعی ازکشورهای اروپایی آسیایی درچارچوب ایتلاف بین المللی بنام مبارزه علیه تروریسم(آیساف)، وحضور گسترده عناصربنیادگرا ودهشت افگن درترکیب گروههای مجاهدین ضد شوروی وطالبان وارد افغانستان شده واین کشوررابه پولیگون آزمایشات تسلیحاتی ومودل جنگها مبدل نموده اند.

طی این سه دهه که درمیان تنشهای جنگی وسیاسی خونچکان دولتهای باایدیدلوژیها وکرکترهای ناهمگون سیاسی "چپ" و"راست" بنامهای "دولت دموکراتیک خلق"، "دولت مصالحه ملی"، "دولت اسلامی مجاهدین"، "امارت اسلامی طالبان" و"دولت برخاسته ازکنفرانس بن " تحت عبا وقبای دموکراسی غربی درافغانستان آمدند ورفتند. درین روند بحرانی مردانی چون احمدشاه مسعود درمیان گرایشات متنوع برخاسته ازواقعیتهای طبیعی واجتماعی افغانستان ازمجمرسوزان حوادث وازسنگرمقاومت برضد اشغال کشور سرکشیدند، که میتوانستند افغانستان راازجاده بن بست عقبماندگی وواپسگرایی بسوی جامعه دارای ارزشهای حقوقی ومدنی رهنمون سازند، امادرجال عنکبوتی فرهنگ ومناسبات "قبیله" چون مظهرواقعی ایستایی، رکود، انجماد وسنگواره اندیشی گیرماندند، ووقت خودراباپدیده لجاجت وناسازگاری عقب گرایان قبیله سالار بسررسانیدند.

طی این دوره طولانی جنگها وپرخاشها، چارچوبهای حکومتداری بهمان حالت سنتی درمحدوده مناسبات تباهی آورقبیله ودرمحدوه منافع نظام تک قومی همچنان باقی ماند، وهیچکدام ازین گویا نظامهای دموکراتیک چپ وراست واز"دولت اسلامی مجاهدین" تا"امارت اسلامی طالبان" که بنام تطبیق حق وعدالت اسلامی وشریعت خدا در"سرزمین خدا" ادعای انحصار"عدالت" میکردند، اما درزمینه واقعیتهای ملی به فحوای "ان اکرمکم عندالله اتقیکم" نتوانستند یا نخواستند بااستفاده ازجذبه احکام عدالت پروری قرآن کریم واحادیث نبوی حقیقت کرامت انسان به ارتباط تقوا وشایسته گی درمدیریت سیاسی جامعه کاری بکنند، ویا عنصر مدیریت رامطابق بخوسته زمان دروجود واقعیتهای غیرازمحدوده "قبیله" اعتراف کنند، وازناهنجاری های زاده تعصب وتنگ نظری وریفورمهای فاشیستی برخاسته از نیات شوینستی "نادرشاه" ها و"مومند"ها دررژیمهای گذشته درین خصوص چیزی بگویند. حتی برعکس چنانکه دیدیم ازباصطلاح "اسلام ناب طالبانی" تا "دموکراسی وارداتی کرزی" همه بارنگ ومحتوای منافع قبیله مضمون یافتند ودرپیشگاه مردم افغانستان وجامعه جهانی عرضه شدند. شعار"شایسته سالاری" و"شفافیت" توسط تیم سیاسی کرزی که دورونمایه آنرا افکار شوینیستی گروه سوسیال فاشیستهای به شیوه سازمان "افغان ملت" تشکیل میدادند، درشعار های مطنطن گوش فلک راکرنمود، اما درعمل بجز تبارز تب سوزان قبیله گرایی وتعصبات قومی هیچ واقعیت سازنده دیگری دررابطه به مسئله تباری با رعایت حق بشری ودموکراتیک شهروندان کشور درتعیین سرنوشت آینده شان مطمح نظرآنها قرار نگرفت. تادیوارلرزان اما مصلحتی قبیله گرایی رابمثابه عامل عقبمانی، ناسازگاری و مانعی درجهت پیشرفت وترقی انسان قرن بیست ویکم ازمسیر حرکت خود بردارند. واقعیت آنست که گفته اند: "ازکوزه همان تراود که دراوست".

با توجه به انبوه رخدادهای خون افشان گذشته وحال ودر سیربسوی فردا، ضرورت تحلیل نقادانه، بازنگری درافکارو آموزش بدخشی بحیث شخصیتی که آراء وافکارسیاسی وجامعه شناسی او با واقعیتهای ملی کشور عمیقاً عجین شده است، وطرحهای او درتشخیص وشناخت حق انسان بمثابه شهروندان متساوی الحقوق جامعه درابعاد سیاسی، اجتماعی واقتصادی درجغرافیای سرزمینی بنام افغانستان درمسایل مبرم آینده مبرمتر گردیده است. ازهمه اهل علم وتحقیق وجامعه شناسان وآینده نگران کشورتقاضا میگردد، تاهنوز که زندگی ادامه دارد، بااستفاده ازنتایج تجارب عملی ونظری چند دهه گذشته درموضعگیریهای ناسالم وغیر مسئولانه حلقات دولتی وسیاسی درجناحهای چپ وراست، مسایل آسیب شناسی افغانستان رادرشناخت چالشهای کلیدی کشور، ضمن جستجوی راههای حل عملی وممکن این چالشها بمیان بکشند، واستراتیژی محمد طاهربدخشی رادرباب مسایل ملی وتباری بحیث عمده ترین تکیه گاه بحران درافغانستان علماً انکشاف دهند. برای دستیابی باین مامول ضروراست تا به مسایل وعناوین ذیل بحیث عامل شناخت وتحلیل وارزیابی واقعیتهای دیروز وامروزافغانستان وممد اراده جمعی درتصمیم گیری سرنوشت فردا عطف توجه شود.

1-         معرفی هویت ملی دربستر جغرافیای تاریخی وفرهنگی افغانستان امروز(دردوره پیش از اسلام- آریانا) ودوره اسلامی- خراسان) وهویت سیاسی معاصر (در دوره افغانستان).

 

2-                  ذهنیت قبیله گرایی واصلاحات هویت براندازدرافغانستان

3-                  شکل گیری هویت ملی درافغانستان

4-                  برزخ " دولت- ملت سازی" و"وحدت ملی" درافغانستان

5-                   قرائت علمی وتجربی استراتیژی ملی از دیدگاه محمد طاهر بدخشی

6-                  ادامه نظام متمرکز، ایجاداداره فدرال یاغیرازینها؟

7-                  تحلیل ونتیجه گیری نقادانه ازآشتی وتناقض نظری وعملی رخدادها وپدیده های سیاسی درافغانستان و...


هویت ملی درافغانستان

یکی از دلایل تداوم بحران سیاسی درافغانستان درعواملی چون بحران اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی وهویتی کشور نهفته است. ماهمه روزه مقوله های چون وحدت ملی، منافع ملی، ارزشهای ملی، اهداف ملی، حاکمیت ملی وغیره رااززبان مسئولان امورفرهنگ، دولتمداران، سیاسیون ونخبه گان جامعه میشنویم، بدون آنکه این مفاهیم راازرهگذاربینش علمی شناسایی کنیم وتعریف مشخصی برای آنها داشته باشیم. مقوله های ملت، ملیت، فرهنگ ملی، سیرتکامل تاریخی، ملتگرایی ومفاهیمی ازین قبیل مولفه های اند که درانساج "هویت ملی" طنیده شده اند، وهرکدام بحثهای اند که بایست دقیقاً بررسی وعلماً تعریف شوند که سوگمندانه تاهنوز تعریف نشده اند. درحالیکه بدون درک علمی وواقعی ازمفهوم "ملت" بحیث منشاء وسرخط مفاهیم جامعه شناسی نمیتوان به شناخت هویت ملی، هویت فرهنگی وتاریخی وشرایط نیل به "وحدت ملی" قادر گردید.

هویت پیش ازهمه عبارتست ازشناخت حقیقی انسان یااشیاء دررابطه باشرایط هستی تاریخی وفرهنگی که صفات جوهری اورابنمایاند، صفاتی که سازنده جوهرشخصیت منفرد، خانواده، قوم وملت باشد. برپایه همین پنداردانشمندان "شخصیت" را وجهه امتیازیک قوم یا ملت از سایراقوام وملتها میدانند. ازین روشناخت پدیده ملت باشناخت بنیاد های هویتی سایراقوام بصورت مقایسوی وشاخص معناومفهوم کسب مینماید. یعنی باکاربرد مفهوم "ماودیگران"، درحقیقت ماشخصیت خودرامتکی برخود ویژه گیهاقومی، فرهنگی یا ملی درفرایند تاریخ درمییابیم. مثلاً: مفهوم کلمه "تاجیک" زمانی باخود ویژگیهای هویتی خویش مورد شناخت واهمیت قرارمیگیرد که درکنارآن مفاهیم دیگری چون "پشتون"، "ازبک" و"هزاره" و...وبرعکس آن درکنارهمدیگر حضور داشته باشند، درغیرکاربرد مفاهیم قومی وملیتی به تنهایی خود معنی ومفهومی راارائه نمیکنند وشناخت آنها درمنظرعام ذات "انسان" میسر است.

هویت ملی عناصرمتشکله گسترده ای دارد ودر عصرجدید ازمباحث جدی جامعه شناسی(سوسیولوژی) میباشد. این مقوله مثل خیلی از موارددیگردراروپا بوجود آمده، ودراواخرقرن نوزدهم مشرق زمین با اصطلاح جامعه شناسی آشنا گردید، ودرقرن بیستم درشرق منشای علمی کسب نموده وعناصررمانتیک(آداب، خلق وخوی ملی) راازمفاهیم ترکیبی هویت ملی بیرون میکشد.

آنچه امروزبیش ازهروقت دیگربراهمیت موضوع موردنظر ماافزوده است، آمیزش برداشت سنتی "قبیله سالاری" باقرائت ایدئولوژیک قبیلوی از"هویت ملی" عرضه میشود. پیشرفت روزافزون اطلاعات وارتباطات که برمرزهای جغرافیایی ما پانهاده است، اهتمام روزافزون مردم به شناخت هویتهای فردی وگروهی شان رابیشترمیسر میگرداند. مداخله برخی از همسایگان درپناه حمایت بیگانگان که با بخشهای ازمردمان این سوی مرزهای ماارتباطات فرهنگی وقومی دارند، مهیا شدن زمینه ای که حرفهای ناشنیده ومحظوراجتماعی گذشته درپیوند بامناسبات بین الاقوامی فرصت پخش ونشر یافته اند. درک بهتر تبعیضها وستمهاییکه دربرهه های مختلف تاریخ این سرزمین صورت گرفته، برقراری روابط فرامرزی با گروهها وتجمعات هم تباردرماورای مرزها، حاکمیت فرهنگ نظامیگری رابراندیشه وروان متولیان امرسیاست، انتشار سلاح وسهولت دست یافتن به ابزارنظامی پیشرفته، تضعیف دولت مرکزی، مداخله قدرتهای بزرگ واستفاده از تعدد وتنوع نژادی وقومی از جمله عواملیست که اهمیت مطلب مورد بحث مارابیشترازپیش مطرح ساخته است.

عده ای پدیده جهانی شدن "گلوبالیزم" رادرراستای بهمرسانی هویتهای ازهم گسیخته بفال نیک میگیرند. بعقیده آنها با رفتن بصوب نظام جهانی فاتحه نظام قبیلوی بحیث عامل شکننده هویتهای پیشتار خوانده خواهد شد. که البته این راه نجات فرهنگ وهویت تاریخی ازقلزم عداوتهای اجتماعی وخودفراموشی نیست، زیرا تاجاییکه معلومست جهانی شدن هدف ودستاوردی جزشکستن مرزهای اقتصادی وهدفی جز نفوذ دراعماق اقتصاد وبازارهای پرتنعم شرق پررمزورازرا ندارد. پیشرفت روزافزون تخنیک وتکنالوژی درساحه ارتباطات وماهواره های خبری، سرعت بهمرسانی اخبار واطلاعات وموسیسات طبع ونشرضمن انتشار وسایل سمعی وبصری زمینه رابرای فراگیری بهترازهویتهای کارسازوهمزمان رشد وتوسعه فکروفرهنگ قبیلوی نیز مساعد نموده است. درین حال برماست تا اوضاع فرهنگی جامعه رابامزاحمتهای وارده بیشتر بشگافیم وبا تحلیل منطقی واقعیتهایراکه میتوانند به بی سروسامانی هویت وفرهنگ ماکمک رسانند مطرح نماییم. احساس شرم و آزرم زده گی درپیشگاه مسئولیت تاریخی ویا بیتفاوتی دربرابرآنچه درمسیر افول وزوال فرهنگی وهویتی راه میپیماید، عقبگرد جبران ناپذیرخواهد بود. مابایست بدون درنگ وبدون اینکه احساس شرم بکنیم ویا برتغلب تجاوز ودفاع درامرفرهنگ افتخارکنیم یاآن را عیب بپنداریم، درحل چالشهای سیاسی وفرهنگی تلاش شریفانه نماییم. بااینکه اهمیت فرهنگ، آنهم فرهنگ دیرپا وتنومند آریایی وخراسانی همگی معتریفیم وادامه آن رادرراستای ترقی اجتماعی ووسیله مناسبی درفهم ودرک مواضع آشتی دهنده مردم وبمثابه محوروحدتبخش ملی واسلامی میدانیم، اما متاسفانه درمسیر هویت زدایی که همچو برنامه مدون رسمی درکشوربدان عمل میشود، هیچ موسیسه ونهاد سیاسی وفرهنگی تاهنوزبه این مسئله توجه بنیادی نکرده است. عده ازرهبران سیاسی ودولتی، موسیسات ونهادهای رسمی که وظایف قبول شده رسمی شان جز انکشاف فرهنگ ملی وخرده فرهنگهای محلی مربوط به اقوام افغانستان نمیباشد نه تنها کاری درجهت مقابله باپدیده تعصب وجهالت وتاریک اندیشی انجام نداده اند، بلکه باشعارهای پررنگ ولعاب عملاً درجهت نهادینه سازی ذهنیت قبیلوی عمل نموده وحتی حافظه تشکیلاتهای فرهنگی بین المللی ونهادهای جامعه مدنی رااز همچو محتوای شوم وناگوارپرکرده اند.

تاسف بزرگتردرینست که جنبشهای سیاسی کشور که اکثراً به آب ودانه حاکمیت رسیده اند، مثل زقومهای زهری بوده اند که ازلجنزارقبیله روییده اند، وخودرامکلف بدفاع ازمنافع قبیله میدانند وآگاهانه باین بیماری مزمن اجتماعی توجه نمیکنند. روشنفکران وتشکیلاتهای سیاسی ماهم یاباحذرازکین توزی قبیله سالاران یابراثرچسپ محکم براحکام ایدئولوژی های مسلط براندیشه های جمعی وتشکیلاتی شان این ضرورت مهم راازنظر انداخته اند. آنانی که حتی برمسئله فرهنگ درتحت فشاربینشهای مسلط سیاسی خود توجه نمیکنند، باید بدانند که ذهنیت قبیلوی وتوجه برای قبیلوی ساختن دموکراسی وارزشهای دینی راه رابروی هرگونه تکامل وترقی اجتماعی سد مینماید. روشنفکران ماباید بدانند که مسیر کاروان مااندیشه ها وافکار وپروژه های پیشرو ومترقی ازروی نعش فرهنگ وذهنیت قبیلوی میگذرد وتازمانی که تاراین عنکبوت شوم برروانها تنیده است، امید هرگونه تحول مثبت، خوابی بیش نخواهد بود.(3)

 

برزخ ملت ووحدت ملی:

 معلومست که مفهوم "ملت" خودپدیده تاریخی، فرهنگی وسیاسی است وماحصل مفاهیم زیادیست که درروند هستی شکل گرفته اند، الزاماً منظری که دیدگاه ملت شناسی رابه نمایش میگذارد، منظر تاریخ وجامعه شناسی برپایه مشترکات عدیده گره خورده واحدهای قومی وتباری درجامعه است. به نظرجامعه شناسان ملت وملیت راباگونه ای ازمرزهای سیاسی وجغرافیایی میتوان تعریف وتبین کرد، بعبارت دیگر: هویت قومی بربنیاد وجوهی ازمشترکات درساحه فرهنگ مانند زبان، آداب، رسوم(هویت)سرزمین تاریخی، اقتصاد وغیره قابل تبین وتعریف است، یعنی تعریف هویت ملی بامرزهای جغرافیایی وسیاسی گره خورده است، ومولفه های هویت قومی همانا وجوهی از فرهنگ است.(4)

آگاهی محمد طاهر بدخشی همچو بینشمند پدیده ملت ومسئله ملی، باین واقعیت بکلی نگاه فلسفی بود. "ملت برای بدخشی مبداء بود. مثل آنکه ماده برای ماتریالیستان وآیده برای آیدیالیستان؛ باوجود این بدخشی ملت گرا وشوینیست نبود. اومقام همه ملتهای کوچک وبزرگ رابرابر میدانست وبهمه آنها احترام قایل بود. مسئله اساسی درشخصیت فلسفی بدخشی این بود که فیلسوف ملت شناس بود، نه ملت گرا. فیلسوفی که باین مسئله مرکب وپیچیده برخورد علمی وراستین داشت. فهمش مارکسیستی "ملت" اورا قانع نمیساخت، زیرا بنظراو درک مارکسیستی ملت، فهمش سطحی، عمومی، طبقاتی، اقتصادی وسوسیولوژی بود. درصورتیکه بدخشی ملت رابصفت یک ارزش جوهری فلسفی بحساب می آورد، که ماهیت آن تاحال مجهول وناشناخته مانده است. مثل آنکه بدخشی اولین فیلسوف معاصر شرق است که به ملت ارزش فلسفی قایل شده است".(5 ) بینش ژرف بدخشی به مسئله عمده ملی ازین گفته اوپیداست که سالها قبل از شکل گیری سیاستها وتقسیم جامعه به دسته جات سیاسی موافق ومخالف این خطر راتشخیص وپیشگویی نموده است که: "مسئله ملی درحال حاضر(1342) بصورت صدای ضعیف به نظر میرسد، اما این صدای ضعیف فردا به غرش سهمگینی بدل خواهد شد" واقعاً این پیش اندیشی اوسالها پس از شهادتش صحنه های سهمگینی رادرتاریخ معاصر افغانستان با تصنیفهای خودبخودی قومی وتقابل نظامی وسیاسی آنها درمقابل یکدیگر، با رنگ خون وحجم سنگینی از دردها تجسم بخشیدند.

درمیان روشنفران افغانستان پس از دهه چهلم سده روان، تعدادی از سیاستمداران مصرفی برخاسته وبا هضم وجذم تیوریهای وارداتی برخاسته از واقعیتهای اجتماعی کشورهای منطقه وجهان خودرامشغول داشته اند. درمیان این مجموعه برای اولین بار اصطلاح ملت شناسی وتوجه تاریخی به امر سرنوشت ملت توسط بدخشی بکاررفته است. او پیش ازآنکه درین خصوص حکم صادرکند، خود درراستای درک علمی مسئله توجه کرده وهمچون محقیق وپژوهشگربرخورد نموده است. برخورد او به ملت بمعنی مناسبت مشخص وسوبژکتیوی نبوده، بلکه به آن بحیث یک واقعیت فلسفی نگریسته است، اما حریفان سیاسی اوپیش از آنکه درجهت درک علمی این طرح فکرکنند، به واردنمودن اتهامات سیاسی پرداخته اند.

بدخشی برخلاف باورهای "انترناسیونالیزم" که درحلقات سیاسی مربوط بجهان سوسیالیستی درسطح شعاربصورت آتشین فریاد میگردید، وطندوستی راازخانواده، روستا، ناحیه، ولایت ومنطقه مشخص تا وطن بزرگ آغاز میکرد. زیرا نمیخواست بصورت غیر طبیعی اذعان دارد که پیش ازخانواده خود، خانواده همسایه وپیش از مردم اهل کوچه وشهرخود مردمان شهردیگررادوست میدارد وچنین ادعایی که رسم روزگاراوگردیده بود، پذیرفتنی هم نیست. وطن یک مفهوم مطلق، دقیق وکنکریتیست ویک مفهوم کلی ومجرد نمیباشد. این باوروپاره ای دیگر از اندوخته ها وآموزشهای بدخشی ازسیاق نامه ایکه درلحظات شوکران آلود زندان به فرزندش هارون نوشته است، بخوبی ندامیدهد: زندگی پدرت مصادف بیک دوره بحرانها وانقلابات اجتماعی جامعه ووطن مان بود. خوب، اوهم نقشی بعهده داشت. اینکه چگونه بازی کرد، تاریخ وحقیقت قضاوت میکند... همه میتوانید سربلند افتخارکنید. اینکه دشمنان طبقاتی وملی کشورموقتاً چه خواهند گفت یاسکوت میکنند، مهم نیست. پدرت یک نسل جوان وطن راپرورید وبالای نسل خود وآینده بی اثرنبوده است. کاغذهای پراگنده ام راجمع وحفظ کنید. درهرکدام سخنی ونکته ای هست. محصول سی سال وچند مطالعه پرشتاب وتشنگی عمیق به حقیقت... از طفیلیگری وظلم دوری کنید وبهرچیز نظر به استعدادتان دست بزنید. من وطن کوچکم بدخشان رابسیاردوست دارم. فرهنگ ملی وتاریخ آن رابدانید وفراموش نکنید...(6 )

دریک کشورچندین نهادی قومی تعیین وتفاهم "هویت" جمعی میتواند نخستین سنگپایه دربنای وحدت ملی آن جامعه انگاشته شود، درغیر آن انتخاب یا تحمیل وحدت ملی درلفظ تحت شرایط ذیل برای کشورها بخصوص افغانستان، بحث برانگیز، جدل آفرین ومسئله سازبوده اند. قراردادن هویتهای قومی کمریشه ازمنظر تاریخی وفرهنگی، بجای هویت ملی که دردرازنای تاریخ با رهوارگشن وگسترده فرهنگی تثبیت گردیده است، وبالاکشیدن غیرطبیعی خرده فرهنگهای محدود وملی به فرهنگ کلان دربسترمناسبات اجتماعی، فرهنگی،سیاسی واداری که قادربه انجام طبیعی این ماموریت نباشد.

هویت قومی پای بست هویت ملی است وهویت ملی پای بست هویت فرهنگی. هویت فرهنگی یعنی هضم شدن طبیعی وعادلانه خرده فرهنگها درفرهنگ بزرگیست که دارای تجارب تاریخی، قوت ونیروی فرهنگی بوده وقدرت همرکابی باپدیده گلوبالیزم( جهانی شدن) را که جبر زمان وزندگی است، درابعاد فرهنگی، علمی وتخنیکی درخود داشته باشد. هضم شدنی که نه از روی اجباروبصورت تصنعی، بلکه ماحصل دادوستد ومفاهمه آزاد دربستر تکامل اجتماعی درجهت کمال وباروری است. ازین منظر: فرهنگ ملی روشن ترین آیینه ایست که "وحدت ملی" رابه تماشا میگذارد.(7) برای دستیابی بوحدت ملی علاوه برمطرح نمودن راهکار علمی وعادلانه ایکه بتواند درعرصه های اقتصادی، فرهنگی واجتماعی حق گروهی وشهروندی اقوام راازطریق عرضه خدمات متوازن دولتی ایفا نماید، وترویج وهم پیوندی مشترکات آنها درچارچوب جغرافیایی وطن مشترک، استفاده ابزاری ازعناصرفرهنگی مثل زبان که دارای سیالیت، جامعیت، قدرت ایجاد واشتقاق داشته وبدون عنف واجبار درعرصه مراودات اجتماعی، دادوستد اقتصادی ودراداره دولتی وآموزشهای دانشگاهی وسیاسی بذهنیت عام مردم راه یابد، خود عامل مهم وتحکیم کننده وحدت ملی میتواند بود. مشکل افغانستان درین ساحه زمانی آغاز گردید که اصلاحات فرهنگی درافغانستان درزمان حکومت نادرشاه دربند تمایلات قوم گرایانه وبینشهای قبیلوی افتاد، وباایجاد موسیسات گوناگون دولتی درحمایت ازیک زبان، وگروه قومی خاص خواستند تاباصطلاح دریک شب راه صدساله بپیمایند وزبان پشتو را به اوج کمال رسانند ودرعوض با متوقف ساختن روند تکاملی زبان فارسی دری، این زبان را هم سطح وسویه زبان پشتو سازند.

محمد طاهر بدخشی این منظره را که به دوره حذف وایزاد فرهنگی شهرت دارد، چنین بیان نموده است: "اگرچه ازسال1316زبان پشتو بحیث زبان رسمی واول کشور حمایت میشود؛ اما در واقع زبان قرارداد ها، زبان دربارشاه، وزارت خارجه واز همه مهمتر زبان لویه جرگه ها وشورای ملی بصورت عموم زبان اکثریت، زبان دری بوده است. حتی با تمام کوشش نعیم خانها، گلخانها، پوپلها وقیومها زبان وزارتخانه ها، دوایر دولتی؛ حتی ضبط احوالات شان را نتوانستند بطور متداوم پشتو گردانند. امروز برای زبان وادبیات دری هیچ محل رسمی حمایتی وجود ندارد، اما برای زبان پشتو سه اداره مهم "پشتو تولنه"، در معارف "ریاست انکشاف پشتو"، در اطلاعات وکلتور، "آمریت انکشاف بین المللی پشتو" گویا بکمک یونسکو فعالیت میکنند، وبیدریغ به اشخاص حق الزحمه وکاغذ ومجله وجریده برای سیاه شدن، از حساب مالیه غیر پشتونها داده میشود.(8) ایجاداین مشکل که باوسایل گوناگونی نتوانست خدمت موثری را برای انکشاف زبان پشتونماید، بلکه به بطی ساختن سیرانکشافی زبان دری وترویج نوعی بینشهای عکس العملی مدد رساند.

براساس تیوری نژادی ملت که بوسیله گوبینو واشردولاپوزفرانسوی مطرح گردید وتوسط "هوستون استوارد چمبرلین" انگلیسی تیوریزه گردید، عملاً مبانی تیوریکی فاشیسم قومی رادرآلمان پیریزی نمود، نظریه ایکه با ظهورهتلررنگ وبوی نژادی یافت ودل ودماغ برخی ازحلقات سیاسی، بخصوص دولت افغانستان رادربحبوحه جنگ دوم جهانی بنام "تبارآریایی" درگروخود گرفت، اما باسقوط هولناک فاشیستان هتلری بیشتر افشاء ورسوا گردید.

محمد طاهربدخشی دررساله ای بنام "آریانا وآریا بازی" با توجه باین که قبل ازپیدایش تیوری نژادی نام "آریانا" رابحیث نخستین نام تاریخی وفرهنگی سرزمین ما قدغن نموده وازتذکرآن حساسیت والرژی نشان میدادند، امادراوج بیداد فاشیسم هتلری درآلمان، پیوند هم نژادی بین ژرمنها وحلقاتی درافغانستان بنام "نژاد آریایی" ایجاد گردیدودرحلقات دولتی وتاریخ نگاری افغانستان تبلوریافت. بدخشی نوشته است: "کلمه آریانا وآریا بازی (درتعریف تیوری نژادی) مربوط به تیوریسینهای فاشیست آلمان ودیگر سفید پوستان استعماری اروپاست. این تیوری درقرن بیست اختراع شد ودراوج فاشیسم هتلری درزمان نادر شاه واوایل سلطنت پسرش ظاهرشاه به اینجارسید. ازیکطرف بنا بفرمایش سردارنعیم وزیر معارف تاریخ نویسان راجمع وآثاری درباره اینکه باصطلاح مهد آریاییها دراینجابود ونام قدیم کشورآریانا بوده، تالیف کردند. ازطرف دیگر این تیوری فاشیستی تیوریسینهای نژاد پرست دورهتلر درقالب شوینیزم- پشتونیزم تبلورکرده، بدنباله فعالیتهای ابتدایی محمودطرزی وامان الله خان و"پشتون مرکه" آن درحاشیه انجمن ادبی توسط امین الله دریانی ویعقوب حسن قریشی یک سلسله فعالیتهای ادبی براساس تیوریهای فاشیستی ماهرانه آغاز شد، که درسالهای 1316-1318 باازبین بردن انجمن ادبی وتفویض آن به "پشتوتولنه" ورسمی ساختن زبان پشتو توسط فرمان وپشتونیزه کردن معارف سرتاسرکشورعملی گردید...با وجودیکه هتلر وتیوریسنهای موظف آن درآتشی که افروختند خود سوختند، یعنی جنگ جهانی دوم با پنجاه ملیون انسان مظلوم دیگرمحو شدند، اما میراث سیاسی آن درعروق تاریخ کشور ما تاهنوز درجریان بوده ومتاسفانه همه تحصیل یافته گان ما درین سی سال اخیر ازآن به سرطان خونی آریا پرستی مبتنی برتیوری نژاد پرستی وغیر علمی مصاب شده اند."(9)

م.م.صدیق فرهنگ نیز چنین مینگارد: "انجمن تاریخ، کار تدوین تاریخ افغانستان را به پیروی از نظریه ناسیونالیسم نژادی بدست گرفت، اما چون تاریخ مذکوربر کاوش وتحقیق راستین بنا نیافته بود ونتیجه گیریهای آن جنبه دستوری داشت، مردم به خواندن آن میل نکردند ونسل جوان از تاریخ کشور خود به استثنای آنچه به کنجکاوی شخصی بدست میآوردند،بیخبر ماندند."(10)

به استثنای فاشیسم دیگرهمه ایدئولوژی های مطرح درعرصه فکر واندیشه با آن(قبیله گرایی) سرجنگ دارند، ولی تاهنوز چه درعرصه تیوری وچه درصحنه تطبیق کارچندانی درراستای علاج آن صورت نگرفته است. درچند دهه اخیر تاریخ افغانستان نبرد گرمی میان ایدئولوژیهای بزرگ جهانی صورت گرفت که درفرجام به شکست قطعی وعقب نشینی عده ای انجامید، ولی درین میان شیطان قبیله که گاهی اززیراین بیرق وزمانی از پشت آن ایدئولوژی نقاب ازچهره میافگند وازپشت دیوارایدئولوژی وازورای سنگرعقیده تیر میانداخت، همیشه پیروز بوده است.(11)


"ملت" درزبان فارسی دری معادل واژهNation درزبانهای لاتین میباشد، وآن پیوند عمدتاً بیولوژیکی وخونی انسانها ازطریق ولادت است، اما تعریف نسبت خونی صرفاً نمیتواند واقعیت وجودی "ملت" رااحتوا نماید. زیرا ملتی که ازیک خون ونژاد وعرق تباری واز یک سلسله زاد وولد باشد، درجهان معاصردرحدود جغرافیای سیاسی کشورها وجود ندارد یاکمتروجود دارد. امروزهمه میدانندکه ملتهای جهان مجموعه ای ازنژادها، زبانها، اقوام وادیان مختلفند. ملتی که ازیک نژاد وازیک عرق خونی باشد، درمجموعه کشورهای باجغرافیای سیاسی وجود ندارد. اما هستند کشورهای جداگانه درمنطقه وجهان که درآنها اهل زبانها، نژادها، ادیان ومذاهب وپیوند های خونی وفرهنگی باهویتهای شهروندی جداازهم بسر میبرند. مثلاً تاجیکهایا فارسی زبانان درکشورهای افغانستان، ایران، تاجیکستان وازبکستان که هم زبان، هم دین، هم مذهب، هم زبان، هم تباروهم فرهنگ هستند، در تقسیم بندی جغرافیای سیاسی که درپایان قرن نوزدهم درمنطقه صورت گرفت بحیث شهروندان کشورهای نامبرده با مجموعه های دیگری ازاقوام وهویتهای قومی، هویت سیاسی جدیدی یافتند. همینطور اقوام ترکتبار درکشورهای مختلفی ازقزاقستان تا ترکیه بسر برده ودارای هویتهای سیاسی قزاق، قرغیز، ازبک، ترکمن، آذری وترکی شده اند. پشتونها نیزدردوکشور همسایه افغانستان وپاکستان بنامهای افغان وپاکستانی یاد میشوند. یا همینطور درکشورهای اروپایی مثل سویس اقوام گوناگونی زندگی میکنند که چهارزبان مربوط باین اقوام رسمیت قانونی داشته واین اقوام درتحت اداره نظام سیاسی فدرال تنظیم گردیده اند.

بدخشی نیزباین واقعیت سرسخت هستی اجتماعی ملتها درجهان امروزآشنا وآگاه بود وکثرت اجتماعی اقوام رادرسرزمین افغانستان بمثابه گلهای متنوعی میدانست که هرکدام باین باغستان زینت وزیبایی خاصی میبخشند، اما این زینتهای متنوع زمانی عینیت مییابند که باغبان با تجربه ای امورتربیتی آنها رامدیریت کند ودرپرتوتجارب خود برامرآبرسانی، مساعدت زمین وکاربرد داروهای پرورشی متخصیصانه ممارست نماید. اگر چنین نشود برعکس این باغستان به مغیلان زاری مبدل خواهد شد، که خارهای آن بجای شگوفه های گل موجب آزاروزشتی چهره باغ خواهد گردید، که متاسفانه همین وریانت دومی برباغستانی بنام افغانستان چهره نمایی نمود. مناسبات ملی وقومی براثرمداخلات خارجی وبیداد عوامل بیعدالتی دولتهای قبیله گرا بخصوص از دوره امیر عبدالرحمن که بالای اقوام کشور بخصوص هزاره ها، نورستانیها، بدخشانیها وبلخیها استبداد خشن قومی راراه اندازی نمود ودردوره نادر خان که سنگبنای نفاق وهویت براندازی گذاشته شد، آغازگردید.

 

استراتیژی ملی از دیدگاه بدخشی

درمورد شخصیت وبینش وباورهای فکری، سیاسی واستراتیژیک محمد طاهر بدخشی تاکنون سخنانی توام با حب وبغضهای زیاد گفته شده است. آنچه شایان ذکر میدانم اینست که بدخشی را هیچکس بالاتر و والاتر ازدو استاد مسلم روزگار ما واصف باختری در "آخرین وخشور"، و "خوشه انگور و بیتهای مثنوی" که با خامه توانای نویسنده بزرگ کشور ما رهنورد زریاب به نبشت آمده است، از او تصویر برحق نکشیده است. آنچه مهمست اینست که بدخشی را در آثار خودش به شناسایی بگیریم و از طریق دیدگاهها وافاده های خودش به قضاوت بپردازیم، وآن همانا آثار مدون و تالیفات چاپ ناشده اوست. هرچند با توجه به دگرگونیهای حیات متحول اوناشی از انگیزیسیونهای دستگاههای استخباراتی دولتهای وقت، درحال حاضر دسترسی به آثار اوناممکن گردیده است. صاحب این قلم تا جائی آثار و تالیفات آن شادروان را سالها قبل خوانده بودم، اما از چگونگی موجودیت آنها در حال حاضر اطلاعی ندارم.

ازینرو بنده با شناختی که از شخصیت بدخشی دارم، دین خود میدانم تا مطالبی را که در جو تبلیغات ناسالم رژیمهای خود کامه گذشته و رقبای سیاسی اش از قماش سازمانهای شوونیستی کهنه و نو مربوط به انقطابهای اردوگاهی وتصنیفهای سیاسی به اصطلاح "انترناسیونالیزم چپ" و"جهان وطنی راست" برایش ساخته اند و با وارونه جلوه دادن حقایق خواسته اند تا وابستگیها و غیر ملی بودن خود را توجیه نمایند، چیزی بنویسم.

شهید محمد طاهر بدخشی به اعتراف غالب نگارشگران یکی از پایه گذاران نهضت عدالت خواهی، منادی تساوی حقوق ملی و جنبش دموکراتیک در افغانستان میباشد. او با نگرش عمیق به تاریخ و فرهنگ کهنسال این سرزمین و گاهنامه جنبشها و رستاخیز های ملی و اسلامی خراسان بزرگ، به فکر تداعی و تداوم جنبش عدالتخواهی به شیوه نهضتهای ملی وتاریخ ساز خراسان "چون سپید جامگان"، "خرم دینان" و "سربداران" افتاده و در جستجوی دوستان و یاران هم اندیش در کشور بخاطر ایجاد یک نهاد سیاسی وتشکیلاتی فراگیر ملی تلاش کرده است. بدخشی درزمانیکه نفوذ استعمار ابعاد تازه وفزاینده ای یافته وشیوه های جدیدی بخاطر کشانیدن پای استعماربه سرزمینهای جهان سوم تجربه میگردید، ازموجودیت بیعدالتی ونفاق ملی درافغانستان ابرازنگرانی میکرد وبحل نهادی خواستها وتمایلات اقوام براصل تساوی حقوق ملی وشهروندی شان اهتمام ویژه ای قایل بود. او خود گفته است که: "باکمال درد ودریغ افغانستان از نقطه نظرژئوپولیتیک درموضع جنگ ابرقدرتها قرار گرفته است وتنها وتنها زمینه بربادی این کشوررا تحریکات ملی تشکیل میدهد." (8 ) دکتر کاوش عقیده دارد که استعمار درطول تاریخ افغانستان- چه استعمار فرهنگی، چه استعمار اقتصادی وچه استعمار سیاسی- ازدوران هجوم وحاکمیت جهانگشایان مختلف، یگانه لانه ای که توانستند درآن بخزند وازآندرحاکمیت سیاسی خوداستفاده برند، بازهم مسئله ملی بوده است.(12)

 مفهوم "ملت" ازنظرجامعه شناسی وتعیین سرنوشت آن از نگاه سیاسی مورد توجه خاص بدخشی قرار داشت. زیرا همانطوریکه مردم زیربنای همه تحولات تاریخی واجتماعی راتشکیل میدهد، رفع عوامل نفاق وبیعدالتی موجب تقرب مساعی اقوام درتطبیق برنامه های ترقی خواهانه وتامین وحدت ملی میگردد، ودرعکس حال کشوری باموجودیت بیعدالتی ونفاق ملی راه به سرزمین مراد نمی برد.

برای درک عمیق ازمقوله های "ملت" و"استراتیژی" تامین وحدت ملی لزوماً بایست برتوضیح متکاهای آن مختصراً مکث نماییم، آنگاه برلزوم گزینش راهکارمناسب وچالش براندازدردورنمای زندگی گروههای قومی واتنیکی درسرزمین معین وتحت قوانین ومشترکات تعریف شده از سوی جامعه شناسان توسط رهبران سیاسی وروشنفکران سیاست گذارجامعه مدلل گردیم. دریک کشور کثیرالملت توجه خاص بیک قوم وبرخورد غیرعادلانه بادیگران هرگز نمیتواند به تامین وحدت ملی بیانجامد. قبیله گرایی وناسیونالیسم قومی خطرناک ترین دامیست که همواره فاجعه های قومی رادرانتظار نشسته است.


قبیله گرایی عامل عقب افتادگی ازکاروان تمدن:

افغانستان نمونه روشنی ازیک سرزمین مظلومست که درظلمتکده قبیله گرایی از سالهاست بحران اعتماد دامنگیرگروههای اجتماعی آن گردیده وتفاهم وهمدیگر فهمی وهم پذیری دربنداستراتیژی حاکمیت "قبیله" افتاده است، وبه بهانه های درهر دور وبرهه های کوتاه مصیبت جنگ وبرادرکشی به سراغ این سرزمین میآیدواز مجموع مردم افغانستان قربانی سنگینی میگیرد. جامعه افغانستان براثر بیکفایتی سکان داران قبیله گرا، بعوض کار واندیشه برروند ایجاد وانکشاف وپیریزی جامعه مدنی ورفاهیت اجتماعی، همواره درآستانه مقابله باتجاوزخارجی ودرصف مخاصمت علیه یکدیگر ایستاده اند، وتوان وانرژی سازنده خودرا درمقابله های همدیگر ستیزی به مصرف رسانیده اند. به نظر شما خواننده عزیز، درین پروسه مسئولیت ریشه ای ساختن بحرانها لزوماً بدوش کی خواهد بود؟ استعمار خارجی، عوامل داخلی(بیعدالتی اجتماعی، حاکمیت قرون وسطایی، استبداد داخلی و...) نباید فراموش کرد که ما همیشه گناه عقبمانیها، بحرانات اجتماعی وسایرناهنجاریهای جامعه خودرا بگردن عوامل خارجی وبیگانگان انداخته ایم، این روش غیر ازآنکه خاک پاشیدن بالای صعف وناتوانی رهبران دولتی وسیاسی کشور میباشد، درتشخیص بیماریهای اجتماعی ما نیمرخ کوچکی ازواقعیتها رامینمایاند ومتباقی دیگررامیپوشاند. شناخت بیماری های اجتماعی همچون آسیب شناسی درعلوم طبی بی توجه به زمینه پذیرش مهاجم خارجی ونیز بی توجه به بیماریهای داخلی که معلول شرایط درونی است، امکان پذیر نخواهد بود. واقعیت اینست که بایست علت العلل حوادث راقطع نظر ازجوانب مثبت یا منفی آن دردرون خود جامعه ودرمحتوای زندگی مردم آن جست. همه گناهان را بگردن دشمن بیرونی افگندن درحقیقت اغفال نمودن مردم از واقعیتهای تلخ داخلی ونتیجه اش نادیده گرفتن سرچشمه اصلی وکانونهای نخستینی است که نفوذ بیگانه ویا وجود استعمارخارجی یکی ازجوششهای آن محسوب میشود.

تاریخ افغانستان شاهد خونریزی های هولناک وتخریب وویرانی مستمر نهادهای اقتصادی، اجتماعی وفرهنگی بوده که علت ظاهری آن، قدرت طلبی مدعیان تاج وتخت بوده، ولی اگر نیک بنگریم زمینه ساز اینهمه ویرانی وتباهی درفرهنگ قبیلوی ریشه دارد. زیرا جامعه قبیلوی برسرضابطه های حاکمیت مدنی خط بطلان کشیده ودرهر لحظه آماده بغاوت وسرکشی است.(13) ریشه بدبختیهای ماعمدتاً برمیگردد به تفرقه وتشتت آراء وعقاید ناشی از دسایس استعماری بوسیله پاسداران انارشی قبیله سالاری، که دریک مجموعه مسایل بحران زاو مسئله ساز ازآستین حاکمیتهای مربوط به نظام قبیلوی روییده است، که روح ودل ودماغ موجدین آن درگروعصبیت ووابستگی به آرمان کوچک وعقب مانده طایفه ای(عشیره ای) وقبیلوی میباشد.

خطرناکترین بیماری استثنایی جامعه ما بمثابه زخم خونین همانا ذهنیت قبیلوی است، این بیماری که درروان حلقات معینی به غده سرطانی مبدل گردیده است درعمق جامعه، فرهنگ، سیاست واجتماع وحتی امور دینی ریشه دوانیده وسدی شده است درمسیر هرگونه تحول مثبت. تحولات بزرگی که درمسیر تاریخ طولانی سرزمین ما واقع گردیده چیزهای زیادی را دستخوش تحول پذیری نمود، ولی ساختارکج قبیلوی ازهیچ باد وبارانی گزند ندید وهیچ ایدئولوژی ای درصحنه عمل موفق به علاج این غده سرطانی وخونین درپیکربیمارجامعه مانگردید. قبیله گرایی درافغانستان به اندازه ایکه امروز درعصرآزادی بیان وشعاردموکراسی وتوسعه ارتباطات وحضورکشورهای حامی دموکراسی مطرح گردیده وبیدادمیکند، درهیچ زمان دیگرباین پیمانه مطرح نشده است. امروزدست اندرکاران سیاست افغانستان یاخود قربانی ذهنیت قبیلوی شده اند، یاحلی برای این مشکل خانمانسوز ندارند ویاهم راه حل های قبیلوی را که خود ایجادکننده مشکلات ودرگیری های قومی بوده است، برای برونرفت ازبحرانهای افغانستان پیشنهاد میکنند.( 14)

تجدد ستیزی درهرمرحله ای از تاریخ، هویت زدایی(ازسوختادن مکتب وکتابخانه تاانفجاروگردن زدن مجسمه های تاریخی وتبارزسنتهای محلی قبیلوی بجای عنعنات ملی) وایستاده گی دربرابرعلم ومدرسه ومکتب چیزی جزرعایت میراث سنت زدگی قبیله گرایی وعقب ماندگی سیاسی رهبران آن نیست. ماحساب مردم عوام پشتون رادرپاسداری ازفرهنگ، عنعنات وسنتهای قومی شان با احترام به آنها یکسو میگذاریم، وحساب مردم راکه درزد وبندهای سیاسی دخل وتقصیری ندارند غیرازقبیله گرایان دلال برسرنوشت آنها میدانیم. درین نبشته هرگز باکاربرد الفاط "پشتونوالی"، "شوینیست" و"فاشیست" و"قبیله گرا" مخاطب مامردم باشهامت پشتون نمیباشد. دربررسی مفاهیم مطروحه مخاطب این پرسشها گروهی قراردارند که از نسلی به نسل دیگر به حساب پشتونها تن به معاملات بزدلانه ای داده اند، وازاستقرار دولتهای کودتایی تاصدور زعامتهای دولتی صادر شده ازمراکز اقتدارجهانی وراه اندازی رفورم واصلاحات حذف وایزاد درعرصه مناسبات قومی افغانستان تاتوانستند حق پشتونها وغیر پشتونها را به اربابان خارجی شان بخشیده اند وپولها وثروتهای هنگفتی رابه جیب زده اند. اینها استفاده ابزاری وترویج روحیه نطفه گرایی رابحیث ایدئولوژی قبیله سالاری که بنام "پشتونوالی" دامن زده میشود، ابزارمناسبی برای فریفتن جامعه ایکه خودرا به وابسته به آنها وانمود میکنند، دریافته اند. این واقعیت قبل ارهمه ازعقبماندگی درک رهبران سیاسی آنها به لزوم انکشاف اجتماعی وهمقدم گردانیدن قبایل بامناسبات جهان معاصر درابعاد گوناگون آن حکایت دارد، که برای احاد مردم افغانستان بیش ازین خطر سازوفاجعه باراست. این عقب مانده گی سیاسی خود موجب میگردد که قدرتهای استعماری بیشترازین ذهن ومغز آنهارا با امپول دسیسه وتطمیع تخدیر نمایند، وکشورراهمواره معروض به تجاوز خارجی ودرگیری ودشمنی ذات البینی مردم قراردهند. این خطر سالهاست که برما بیداد میکند وهنوز هم نوک نخ کلافه سرنوشت پیچیدگی وابهام دارد.

لازم به تذکر دارد که حضور دیر پای سیاستهای قبیله گرایی بنام یک قوم وانحصار قدرت سیاسی توسط همین حلقه، گروههای قومی دیگررادرافغانستان تحریک وبیدار نموده وآنها را به راه اندازی عملیه های واکنشی وعکس العملی واداشته است. ادامه این وضعیت که مثالهای روشنی رادرصحنه رویداد های سیاسی ونظامی افغانستان طی سه دهه گذشته بجا گذاشته است، جامعه راازتعقیب اهداف "ملت- دولت" سازی درمسیر حرکتهای دموکراتیک باز داشته است. بگونه ایکه امروز درمخمصه قدرت ومعاملات سیاسی ازوجود اقوام برادرافغانستان توسط عده ایکه درمیان آنها وازخون وعرق تباری آنها هستندو هرگز درد ورنج قوم خودرا لمس نکرده اند، بصورت متوالی استفاده ابزاری صورت میگیرد، گویی این رهبران قومی، اقوام خودرا به گرو گرفته اند وتا حیات باقیست ازموجودیت اجتماعی آنان به نفع خود سود میبرند.

ازنخستین تجارب سیاسی تاواپسین نشاندادهای اجتماعی درافغانستان برمی آید که قدمگذاری احزاب چپ وراست سیاسی درکشور قبل از ازهمه برپایه حضور قوم مربوط به رهبران درتشکیل این احزاب بوده است. ترکیب عضویت دراحزاب "خلق" برهبری نورمحمد تره کی،"پرچم"،برهبری ببرک کارمل، "حزب اسلامی" گلبدین حکمتیارو"جمعیت اسلامی" برهبری برهان الدین ربانی، واحزاب شیعی "وحدت" برهبری عبدالعلی مزاری وشاخه های آن برهبری خلیلی، محقق واکبری، بشمول حزب "جنبش" جنرال دوستم وسایر گروهها وسازمانهای سیاسی خورد وبزرگ همگی از ترکیب ناب قومی مربوط به تعلقیت قومی رهبران خود گواهی میدهند. هرچند گروههای اسلامی، احزاب چپی رادهری میخواندند واصول برناموی، عقیدتی وتشکیلاتی آنها را مربوط به نگرش دنیوی آنها میدانستند وخودرا معتقد ومکلف به رعایت احکام قران دربرنامه واساسنامه های خود میشمردند، اما پس از اشغال افغانستان توسط ارتش شوروی تنشها وتعارضات ملموسی از ناحیه قومی دربین آنها ظهورنمود. از رقابتها وجنگهای فزیکی مجاهدین مربوط به تنظیم های مختلف نمیتوان چشم پوشید واز قیامتی که پس از پیروزی مجاهدین درسال1371 درافغانستان برمردم چیره گردید یادی نکرد، وتقدم وتاخر رهبران را دراحراز قدرت سیاسی درپایتخت کشور عامل اصلی این درگیریها ندانست. منظور ازین طول وتفصیل آنست تابخوبی بدانیم که دربرخورد با مسئله ای چنین حساس که درتاروپود جامعه راه یافته است واز همان آغازسیاستها موجودیت آن برای اشخاص شاذ سیاسی چون بدخشی قابل درک بود، چگونه موضع باید گرفت. با شیوه های دفع الوقت آنرا درمیان مردم نگهداشت ویا راه ریشه کن سازی آن را بحیث مسئولیت ملی واسلامی بمیان گذاشت. سیاست قبیله پروری عمدتاً بزمان حاکمیت امیر عبدالرحمن خان برمیگردد، که با نفی عناصر وقواعد دولتداری معاصر کنفدراسیونی از سران قبایل را به شیوه عنعنوی جمع کرد، ودولت خودرا به اشتراک آنها بوجود آورد، ودربرابر اقوام دیگر به شیوه های سرکوب ومقابل نظامی پیش رفت. ازین روپدیده دولتداری معاصردرافغانستان ودرجامعه چندین نهادی آن دارای محتوای ریاکاری، مکاره گی وقبل ازهمه کدورتهای درون ذاتی برای مردم وقبایل پشتون افغانستان بوده است. زیرا پدیده دولتداری پشتونها، از یکسو پشتونها وغیر پشتونها رابنام قوم حاکم وقوم محکوم درناباوری وبی اعتمادی همدیگرقرارداد، درعین زمان سیمای عقب مانده وقرون وسطایی جامعه پشتون رادرابعاد اقتصادی، فرهنگی واجتماعی آن بگونه آزاردهنده ای درمحدوده سنت قبیلوی حفظ نموده است. ازین رو دیده میشود که قبیله گرایی برای موجدین آن وسیله ایست برای راه اندازی معامله قدرت دربازار سیاستهای پردرآمد روز. این واقعیت از نظر انسانی وارزشگرایی بذات انسان نیز تکاندهنده خواهد بود، زیراادامه همچو حالتی بی تردید و پیش از همه بر ای جامعه پشتون افغانستان فاجعه باراست. برای یک پشتون یا غیر پشتون گرسنه وبیکارودردمند چه فرقی دارد که درجامعه کرزی حاکم باشد، یافلان شخص دیگرازاقوام تاجیک یاهزاره وازبک. برای او رهبر ایدیال همان کسیست، که برایش زمینه دستیابی به نان وآب ودرمان واشتغال رافراهم نماید.

حل معقول وعادلانه این معضله که درهاله ای از بحران اعتماد قومی واتنیکی مستور گردیده است، کار یک شبه وچند روزنبوده بلکه با طرح راهکاراستراتیژیک ملی ودولتی میتوان به حل وفصل آن نایل آمد.

 

استراتیژی مسئله ملی درافغانستان:

افغانستان از بدوی تاسیس خود درسال1747برخاکدان خراسان، و با تغیر آوردن دروضعیت تاریخی وهویتی ساکنان بومی آن دچار تفرقه، کشمکش وانارشی به مفهوم عمیق وگسترده آن گردیده است، گروهها ودودمانهای حاکم بامشاوره اجانب وبا رویدست گرفتن سیاستهای تفرقه ونفاق برپیچیده گی وضع ملی دربافت اجتماعی کشورافزوده اند، وپیوسته خطربزرگی ازین ناحیه وحدت ویکپارچگی کشور راتهدید نموده است.


 استراتیژی چیست؟

تعریفهایی که تاکنون از "استراتیژی" مطرح گردیده اند، برین نکته توافق دارند که استراتیژی عمدتاًگزینش سیاست دورنمایی علمی، عملی وتطبیقی درقبال حل مسایل بنیادی ومهم مربوط بحیات انسانها درمراحل معیین تاریخ میباشد. مقصد از آن مطرح نمودن طرق ممکن برای رفع بحرانها بحیث کارافزار و"وسیله" مناسب درتطبیق راهبرد های سرنوشت ساز درجامعه میباشد، استراتیژی بحیث "هدف" غایوی ولایتغیرمطرح نمیگردد. تعیین اهداف اصلی استراتیژی وظیفه رهبران جسور وسیاسی جامعه میباشد. زیرا آنانیکه درراستای مسئولیت ملی با عنصر تعهد وایمان دربرابرمنافع ملی پیوستگی نداشته باشند، و ملاحظه ازریسک راه وروش برگزیده شان قطب نمای حرکت آنها بسوی فرداقرارگیرد، هرگزشهامت بیان حقیقت وطرح استراتیژیک رادرخود نخواهند داشت.

آندری بوفر استراتیژیست مشهوردرمقدمه کتاب خود مینویسد که "هرکس که امروز(1963) دست اندرکارتالیفاتی درزمینه استراتیژِی میباشد، میباید تاحد تهور وبیباک جسور وگستاخ بوده باشد، زیرا امروز کسی درزمینه استراتیژی به نبوغ اعتقاد ندارد".(15) طرح استراتیژی درقبال مسایل مهم سرنوشت علاوه بر بهره مندی ازقدرت ژرف دریافت وارزیابی واقعیتها، بگفته بوفر جسارت وشهامت وفداکاری نیز میخواهد، ودستیابی به طرح استراتیژی برپایه آسیب شناسی اجتماعی کارآسانی نیست، وهمانست که مردم ما درضرب المثل ظریفی گفته اند" (وقتی راست گفتی از قریه بیرونت میکنند).

طرح استراتیژی مسئله ملی وتباری درافغانستان توسط محمد طاهر بدخشی ازین قاعده مستثناء نبود، ازین روازنظام حاکم برجامعه تانیروهای راست وچپ سیاسی براو شوریدند وهرچه بعنوان زشت وناسزاء برایش ساختند وگفتند. بدخشی این گفته برنارد ام باروچ رابخوبی میدانست که درسخنرانی خویش درسال1946 درسازمان ملل گفته بود: "اکنون وقت آن رسیده است که بین مرده گان وزنده گان یکی راانتخاب کنیم، این وظیفه ماست. درپس پرده دوران جدید هسته ای امیدی هست که اگراز زوایای ایمان به آن برخورد کنیم، رستگار میشویم. اگردرین راه ناکام شویم، انسانیت رامحکوم کرده ایم... بیایید خودرافریب ندهیم، یا صلح جهانی راانتخاب کنیم یانابودی جهان را.(16) وآقای هنری کیسنجر دیپلومات امریکایی هم بر اهمیت طرح استراتیژی بصورت مختصر اشاره نموده وگفته است: "استراتیژی اسلوب یاروش بقای جامعه است." وجامعه را از دید مسئولیت نگری نمیتوان بدون برنامه دورنمایی یا همان استراتیژی با چشم بسته دردهلیز تاریک زمان بسوی آینده عبورداد. درمیان تعاریف گوناگون ازاستراتیژی برین نقطه برمیخوریم که: استراتیژی یک دکترین مجرد تعریف شده نیست، استراتیژِی شیوه تفکریست که هدف آن دسته بندی کردن ونظم بخشیدن به وقایع برحسب اولویتها وسپس انتخاب موثرترین راهکارهای تدابیریست. برای هروضعیتی استراتیژی خاص که منطبق به آن وضعیت است وجود خواهد داشت. هر استراتیژی ممکنست برای یک وضعیت ویژه عملی ترین وبهترین باشد وبرای سایر وضعیتها بدترین.(17) این وابسته بدرجه آگاهی طراحان از وضعیت ظرفیت زمان ومکان درارائه استراتیژی موردنظر میباشد، وبالاخره بحث استراتیژی راناگزیر باین گفته معروف مدلل سازیم که "صحنه اصلی نبردرمغز انسانهاست، وبرای هرکشوری واجب است که قبل از دشمن، خود به قله تفکر وتعقل صعود کند". بزرگی راهکاربدخشی درآنست که برای اینکه مغزوتفکرجامعه رابا استراتیژی طرح وتطبیق اصلاحات ملی دمساز نماید، خطر راپیش ازوقوع آن بگوش دست اندرکاران امور دولت وسیاست فریاد نموده واز قول صایب(رح) هشدار داده است که:


 "خطر درزیرآب کاه بیش از بحرمیباشد من از همواریی این خاک ناهموارمیترسم"

اما این مغزهای خواب گرفته یا ملتهب ازسرطان تعصب وتبعیض است که همچو فریادی راشنیده نتوانسته اند، یابخاطر نهادینه سازی استرایژی قبیله سالاری راهکارهای چالش برانداز مسئولان سیاسی وروشنفکران جامعه رانادیده انگاشته اند. حتی مبتکرآن رابیرحمانه تیرباران کرده اند. آنهاییکه به شیوه یک دندگی درادامه حکومتداری درنظام کثیرالملیت افغانستان فکر میکنند، وانعطاف پذیری رادرراستای سرنوشت مردم فراموش مینمایند، درواقعیت درجه غفلت وخواب زده گی سیاسی خودرا به نمایش میگذارند وآنگاهی که فرصت تاریخی برای رفع اینگونه بن بستها پیش بیاید، دیگر زمان از دست خواهد رفت. معلومست که این عده افراد ازدوحالت خارج نیستند، یاآنها نادان و لجوج هستند یا استخدام شده گانی میباشد که برحسب طبعیت کارهی توظیفی بایست درمسیر اهداف سازنده سنگ اندازی نمایند، تاباماندگاری برسر لجاجت حکومتداری نا متناسب عمرفاجعه ها راطولانی سازند وآب درآسیای بیگانگان بریزند. زیراآنها میدانند که ثبات سیاسی درجامعه برمحور استقلال وآزادی دریک کشورحکومت مقتدر رابوجود می آورد، وآن بستگی به تفاهم وهم رایی ودرنهایت زدودن ریشه های نفاق وعوامل بیعدالتی دارد.

بدخشی به خاطربیان منطقی باورهای خویش به زمان نیازداشت، واین نیازمندی ازفحوای این گفته اوبخوبی روشن میشود که "ای زمان! امرنما که ساعتها بدوند وتقویمها کهنه شوند وبرای من آن لحظات موعود فرابرسد، حریف راشناخته ام ونقطه ضربتم راتشخیص داده ام، فقط کمک زمان درکاراست". ( 18) زیرا برای اومفهومی وجودداشت که طرح استراتیژی حل دموکراتیک مسئله ملی با سایر فراگشتهای عقلی وفکری موقعی میتواند دریک روند تکاملی قرارگیرد که دیگر مطالعه وفعالیت درعرصه ایجاد همبستگی ملی برپایه تحقق عدالت اجتماعی رمزی وسری ودرون گروهی نباشد. این امر که متعلق به اجتماع است، حل معقول وصورتبندیهای تطبیقی آن بایست به آرای عمومی ملت گذاشته شود، برای نیل به تحقق چنین خواسته ای زمان میتواند فرصت بردن این طرحها وراهکارها را بمیان مردم مساعد سازد وبا عبورازمحضرمظلومان وبرهنه پایان تاریخ صحت وسقم خودرا درکوره تجارب سیاسی مردم محک بزند. درطرح مسئله ملی درافغانستان علاوه برکمبودفرصتهای مطالعاتی بخاطرتجارب کادرها، کمبود سه عنصردیگرچون محدویت قاعده اجتماعی وسیاسی این استراتیژی درمیان روشنفکران درزمان ارائه این طرح، حساسیتهای حاد حلقات سیاسی حاکم برجامعه و ناهماهنگی وناسازگاری ظرفیت زمانی نیزدخیل بوده است.

ژان ژاک روسودرباب تدوین قانون عقیده دارد که درقانون عرف، عنعنات، فرهنگ، عقاید ورسوم ورواجهای مردم حتماً درنظر گرفته شود. زیرا تطبیق قانون دریک جامعه وپیریزی یک جامعه قانونمند وقانون مداروبدور از استبداد ملی وطبقاتی، ستم، تجاوزوبعوض تامین عدالت، برابری وبرادری، رفاه اجتماعی واقتصادی ودستیابی به تمدن ومدرنیته یک هدف است، وراه رسیدن باین هدف برپایه طرح جامع ومتناسب بزمان بنام استراتیژی ملی میسر میگردد. با رعایت جوانب متعدد درارائه استراتیژی مسایل عمده حیات میتوان ازطرح به سوی تطبیق رفت واز آن بسود مردم ونفع ملت بهره جست. اندیشه ها و طرحهای ویژه بدخشی رادرقبال وظایف سیاسی وملی عمدتاً مسایل آتی الذکر همچون اصول متمایز او از سایر سازمانهای سیاسی چپ وراست تشکیل میدهد:


سیاست عدم تعهد(عدم دنباله روی):

به باورسازمان بدخشی، متکی به موقعیت جیوپولیتیک و سوق الجیشی افغانستان که ازروزگارباستان تاواپسین نفسهای حیات بدخشی معروض به تجاوز واستیلای سیاسی ابرقدرتهای منطقه وجهان بوده است، وکشور درسپیده دم شکل گیری نهضتهای سیاسی درزیر بال موشکهای تسلیحاتی شوروی وچین قرارداشت، والهام از روح حماسی آزادیخواهانه و استقلال پسندانه مردم کشوردربرابرتجاوز واشغال کشور، و با درک از برنامه های استراتیژیک دول معظم استعماری در منطقه، این حقیقت راکه مردم این سرزمین تحت تاثیر ناگزیریهای تاریخی درپرتو عقیده وایمان میتوانند بار سنگین هر گونه رنج و مصیبتی رادرمقابل بزرگترین جباران وقلدران تاریخ متحمل شوند، ولی هرگز ننگ ذلت، وابستگی و اسارت به بیگانگان را نخواهند پذیرفت. ازینرو در شرایطی که وابستگی به اندیشه های وارداتی باصطلاح "پیشرو"بنام همبستگی جهانی طبقه کارگر از نوع روسی، چینی و جهان وطنی اسلامی بازار گرمی داشت، و حکومتها واحزاب سیاسی افغانستان نیز در بیعت و خوشخدمتی بکشورهای بیگانه از سازمانهای سیاسی ترند گرای مربوط به بلوکهای سیاسی پیرامون افغانستان اریکدیگر سبقت می جستند، با اینکه این مقوله راهمواره ورد زبان داشت که "افغانستان درزیر بال موشکهای اتمی وتسلیحاتی شوروی وچین قراردارد" سیاست مستقل ملی که خودش آنرا "سیاست عدم دنباله روی" نامید، جسورانه مطرح کرد وبدنبال تیوریهای انقلاب دهقانی چین وانقلاب کارگری شوروی نرفت، ودرعوض سیاست ویتنام وکیوبای انقلابی راکه مستقل ازدخالت انقیادخواهانه رهبران چین وشوروی به پیش میرفتند بنام سیاست "هوشیمن- کاسترو" مورد حمایت ومطلع فعالیتهای سیاسی خویش قرار داد. او این حقیقت را با گوشت و پوست و حواس خود درک نموده بود، که وابستگی سیاسی بحیث عامل مهم اسارت با روح اجتماعی و تاریخی کشور ما سازگار نیست. این وابستگی و دیکته پذیری قدرت ابتکار و خلاقیت را در روشنفکران و مسؤلان سیاسی جامعه به مقصد نو آوریهای فکری در نوسازی جامعه افغانستان میخشکاند، و اراده ملی را در تمثیل یک جامعه آزاد و متکی بخود کفایی مادی و معنوی به بند میکشد، و سرانجام زمینه مداخلات خارجی را با تضعیف روحیه حاکمیت ملی مساعد میسازد. بناءً انسان همانطوریکه آزاد خلق شده است، بایست استعداد خود را برای دریافت نیاز عصر وزمان خود وحل بحرانها وچالشهای اجتماعی بصورت مستقل وآزادانه به کار اندازد، تا قادر به فهم ودرک ویژه گیهای اجتماعی و سیاسی کشور خودبحیث عاملهای اساسی در ترقی معنویت سیاسی وتحولات انقلابی گردد، و متناسب بآن به انتخاب مواضع سیاسی و اصلاحات اجتماعی دست یابد. گزینش این سیاست باپالیسی دولت افغانستان که ازاقمارفعال ووابسته به شوروی بود وهمزمان عضو سازمان کشورهای غیر منسلک بود، منافات داشت. علی ای حال گزینش وکاربرد این سیاست درآن زمان دشواریهای جدی رانیزبدنبال داشت. به نظردکترقاسم شاه اسکندراف دکترعلوم تاریخ وافغانستان شناس دراکادیمی علوم تاجیکستان: "درین دوران اکثر افغانستان شناسان شوروی درباره م.ط.بدخشی وسازمان سیاسی او معلومات کمتر داشته اند، عده هم که معلوماتی رادسترس داشتند، منبع اطلاعاتی آن ارگانهای استخباراتی شوروی یاپیروان حزب دموکراتیک خلق افغانستان بود(که مخالف افکارسیاسی بدخشی بودند). خود بدخشی هم منبع تبلیغاتی ونشراتی نداشت، تا اهداف سیاسی وموضعگیری خودرابصورت روشن ارائه دهد، وعلت دیگرگزینش سیاست عدم دنباله روی توسط طاهربدخشی بود، که درنظر مسکوبحیث متحدسیاسی وایدئولوژیک جلوه نمیکرد. درشرایط تعقیب وفشار سیاسی ونظام پولیسی موجوددرافغانستان که امکانیت فعالیت سیاسی علنی رامحدود ساخته بود، عدم سیاست انعطاف پذیری در(س.ا.ز.ا.) دست کم گرفتن شیوه های علنی کار، شرایط انعکاس استراتیژی سازمان رادرکشور وبیرون ازآن محدود ساخته بود. تبلیغات هدفمند دایره های علیحده نیز بخاطر تحریف اصول برناموی این سازمان، اگرازیک بابت به موضعگیری نماینده گان اقوام پشتون تاثیر گذاشته باشد، ازجانب دیگر (س.ا.ز.ا.) رااز جنبشهای بین المللی دموکراتیک وکارگری دور، بخصوص ازعلایق سیاسی با اتحاد شوروی کنارگذاشت."( 19)

واقعیت دیگر درشناخت افکار سیاسی بدخشی، توجه او بحل مسئله ملی بود که این واقعیت درجامعه آن روزی شوروی که بنام زندان ملتها نام گرفته بود، میتوانست پیامدهای ناگواری رابرای جامعه شوروی که پیوندهای تباری وقومی باافغانستان داشتند ورهبران کرملین درپی داشته باشد. ازین روخود سعی میکردند تافعالیتهای سیاسی بدخشی راانحراف ازاصولهای جنبش گارکری وبرخلاف مبارزه طبقاتی بخوانند. ویکتور کارگون که به آموزش وتحقیق مسایل افغانستان مشغول است این دیدگاه راچنین تصویرکشیده است: "علی رغم اراده وخواهش رهبران این جریان(س.ا.ز.ا.)دعوتهای آنان زحمتکشان رااز مبارزه برای دستیابی به تحولات اجتماعی باز میداشت وبطور واقعی جنبشهای دموکراتیک رادرکشور تضعیف مینمود."( 20) درحالیکه عقاید مبارزه ملی برخلاف مبارزه طبقاتی که مسیر ایدئولوژیک مشخص داشت، متحدین مبارزه ملی راازادامه مبارزه شان برای کسب حقوق ملی شان بازمیداشت، ازین روشعارمبارزه طبقاتی باشعارمبارزه ملی تفاوت داشت. به نظردستگیر پنجشیری که ازهم عصران سیاسی وزمانی بدخشی است، "یگانه شیوه صحیح مبارزه درشرایط مشخص آن روزافغانستان کارفعال وبی سروصدا دردهقان خانه های شمال هندوکش وایجاد پایگاههای مطمین مبارزه مسلحانه بوده است.(21 ) ازین رو سازمان بدخشی این واقعیت راتشخیص داد وبدان عمل نمود.

و. باسف یکی دیگرازافغانستان شناسان شوروی باطرح چندمسئله دیگریکی از دلایل مخاصمت شورویهارا برعلیه طاهر بدخشی درموضعگیریهای مائویستی سازمان او وانمود کرده است. باسف مینویسد: "گروه ب.باعث باگروه چپ مائویستی ایران رابطه پیدا نموده وجریده آنهارا بنام "ستاره سرخ"درافغانستان پخش مینمود وبا گروه دیگرمائویستی موسوم به "نشان گرگ" که درایران پایگاه داشت، همکاری مینمود."(22 ) که این گفته رامنابع (س.ا.ز.ا.) تایید نکرده اند. موضوع دیگریکه پایه این ادعا قرارگرفته است، برمساعی همکاری سیاسی بدخشی با عبدالمجید کلکانی استوار میگردد. کنفرانس تخارمنعقده سال1348 درولایت تخار که "درآثار شوروی بنام کنفرانس سالنگ شهرت یافته است، وهدف آن تشکیل جبهه ای ازنیروهای ملی بود. درین کنفرانس عبدالمجید کلکانی که درشناخت منابع شوروی بحیث مائویست شناخته میشد، نیز اشتراک داشت. حضور کلکانی درین مجلس به تحلیلگران شوروی زمینه داده است تا(س.ا.ز.ا.) راباموضعگیری با مائویستها عیبدارکنند."( 23) بدخشی باتحمل این وضعیت و احتراز ازترند گرایی شوروی توانست حداقل ازغرق شدن درگرداب خون ملتش که درآستانه اشغال ارتش سرخ شوروی درافغانستان ریخته شد، نجات یابد وچه شکوهمند که خود بصف طویل قربانیان ملی پیوست.


طرح دموکراتیک وعادلانه حل مسئله ملی:

بدخشی انسان مسئول، وطندوست راستین، سیاستگرمولد، ومنادی حق وعدالت درقبال سرنوشت شهروندان کشورش بود. اوافغانستان رابا تمام اقوام آن به پهنای صمیمیت دوست میداشت، وبخاطر تامین حقوق دموکراتیک، آزادیهای فردی وجمعی وهمبستگی ملی آنها تلاش میکرد. اوبر مبنای باور ارائه شده بالا به طرح تفکر خود گردانی سیاسی و خود آگاهی ملی پرداخت و به مصداق حدیث پیامبر خدا که "مَن عَرفَ نَفسهُ فَقد عَرفَ رَبهُ" یعنی کسیکه خود را شناخت، باز خدای خود را شناخت، مسئله ملت و "خود آگاهی ملی وهویتی" را در برابر "الیناسیون فرهنگی" بحیث عامل مهمی در شناخت جامعه و دریافت معضلات اجتماعی و راه حل های آنان مورد توجه قرار داد. او دریافت که تیوریهای صادراتی مربوط بدنیای پیشرفته و نا همگون با شرایط اجتماعی افغانستان، بدرد حل مشکلات اجتماعی جامعه عقب نگهداشته شده ما نمیخورد، ما خود بایست محتوای واقعی جامعه را بصورت عینی و علمی آن دریابیم وفرا بگیریم و با فرمول بندی دقیق علمی و سیاسی مطرح نمائیم. ازینرو اندیشه تیوری های انطباقی شوروی، چینی، عربی و یا حتی کشورهای همفرهنگ وهمسایه ما در منطقه با واقعیتهای سیاسی واجتماعی کشور ما تطابق کامل ندارند.

بدخشی معتقد بود که در کشور کثیرالاقوام ما با کاربرد سیاستهای عظمت طلبانه شوینستی، عدالت ستیزانه و سرکوبگرانه و تبعیضی حکومتهای گذشته شگاف عمیقی در وحدت و همبستگی اقوام کشور ایجاد شده و با ادامه روال بیعدالتی ملی افزایش خواهد یافت. بناءً بدون تامین همبستگی ملی بر پایه مشخص نمودن چارچوب حقوقی( سیاسی، اقتصادی و فرهنگی) اقوام و اشتراک چهره های شایسته و مستحق آنان در نظام سیاسی افغانستان، نمیتوان کشور را از عقبماندگیهای قرون وسطایی نجات بخشید، و آباد نمود. درین راه درک عمیق و بنیادی مسایل در روابط و مناسبات اقوام کشور و ارائه خط ومشی سیاسی ایکه بتواند عمل و عکس العمل ها را بر مبنای تساوی حقوق ملی و شهروندی متوازن سازد یا مهار کند، ضرور است. او معتقد بود که وحدت ملی را بیعدالتی ملی جداً به مخاطره میکشاند و در عرصه هستی امروز و فردا بعوض اینکه فرزندان همه اقوام کشور در صف واحدی علیه دشمنان ملی و بین المللی خود بایستند و از آرمان کشور واحد و تجزیه ناپذیر خود در جهت رفاه و خوشبختی همگانی دفاع کنند، در صورت موجودیت دلایل و انگیزه های بیعدالتی و نفاق ملی در مقابل همدیگر خنجر خواهند کشید. ازینرو وظیفه مقدس ملی همه گروههای سیاسی و شخصیتهای منفرد ملی میباشد تا باطرح و مبارزه عادلانه و وطنپرستانه درین جهت نگذارند تضادهای ملی و قومی به تضاد عمده و یا جهت عمده تضادها در کشور مبدل شود. مبارزه سیاسی، اصلاحات عدالتخواهانه ملی وراه اندازی انقلاب توده ای برای بدخشی درواقع عکس العملهای بودند، برضد بیعدالتی، ظلم و استبداد ملی ازسوی حکومتداران مربوط بیک قوم برسایر اقوام افغانستان. اودشمن ستمگری ملی بود ومیخواست همه انسانهای کشورش درکمال بهره مندی ازحقوق پذیرفته شده انسان درمودت، برادری وهمدیگرپذیری زندگی نمایند. هرقوم وتبارانسانی درافغانستان صرف نظر ازمقدارومقام "اکثریت" و"اقلیت" موهوم باید با اقوام برادر وهموطن خود همچون انسان برابر وبرادر دانسته شوند. زیرا قومیت هاخورد وبزرگ نمیشوند، آنها ارزشهای عام بشری وفرهنگی میباشند.

بدخشی این طرحها را پس از تاسیس جمعیت دموکراتیک خلق در حلقات سیاسی کشور مطرح کرد، سوگمندانه این نقطه نظرها برای دولتها و کسانیکه گویا میخواستند در جهت تغیر خط السیر جامعه بسوی فردای خوشبخت، خود به دولت مبدل شوند، قابل درک و احساس نبود. اگر گوشهای شنوایی وجود میداشت و باین طرح ها اندکی با تامل و اندیشه برخورد میکردند، فاجعه های سیاسی و قومی سالهای اخیر هرگز در کشور بوجود نمی آمدند.

بدخشی مدافع قوم معینی نبود. مجموع برچسپهائیکه درین خصوص بر او بستند باطل بوده و با خصایل و شخصیت عرفانی و انسانگرایی او جور در نمی آیند. زیرا درحال حاضر با توجه به حوادث سالهای بعدی کشور، که کارگاههای افترا وبهتان حلقات شوینیستی از حواله نمودن هیچگونه تهمتی در حق مخالفین خود دریغ نمیکردند، دیگر چسپ وبرچسپهای ناروای این حلقات بی نیاز از اثبات گردیده است. او عاشق انسان و دشمن ستمگری، بیعدالتی و بیداد از هر نوع و قماش آن بود. او هرگز ضد پشتون که با درد ورنج های جانکاه آنان آشنا بود و هیچ قوم دیگر نبود. او با طرحهایش عملاً میخواست دوستی پشتونها را با غیر پشتونها در برقراری مناسبات متوازن انسانی، اسلامی و هموطنی شان تامین و باورمند سازد. زیرا معلومست که حاکمیتهای سه صد ساله گذشته از بازار گرم "پشتونوالی" که خود هیزم کش آن بودند، بحیث ابزارکار سیاسی و استحکام پایه های قدرت خود قبل از همه به تحمیق جامعه پشتون میپرداختند، امادرینمدت بجز کسب قدرت برای سرداران وقبیله داران، عملاً چیزی را برای خلق زحمتکش پشتون نداده اند. این حاکمیتها نظام اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جامعه پشتون را عمداً عقب نگهداشته اند و آنرا به عشایر و طایفه های خونی و قومی فروانی تجزیه نموده اند، که چنین شیوه ای در عرف خدمتگذاری به مردم، در راستای تجدد خواهی، ترقی پسندی و نو آوری های اجتماعی، رویکرد در جهت مدرنیزم و همسویی با روند های متحول تمدن گرایی معمول نبوده است، اما مدعیان گویا منافع پشتونها هرگز نخواستند تا شیرازه نظام عقب افتاده(قبیله سالار) را در ابعاد مناسبات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آنها با بکار گیری شیوه های منتظم علمی و اعتقاد درجهت دولت- ملت سازی رنگ تمدن و پیشرفت بخشند. بناءً او شیوه دشمنان دوست نمای ملت پشتون را با جرئت زیر سوال برد، انتقاد کرد و صداقت خود را بحیث یک شخصیت ملی به برادران پشتون و اقشار و لایه های زحمتکش آن اثبات نمود. او بصورت واضح دشمن هر نوع شوونیزم قومی و عظمت طلبی ملی از جمله شوونیزم عظمت طلبانه حلقات سیاسی در جامعه پشتون بود و این تفکر را برای امروز و فردای همبستگی ملی زیانبار و مخاطره آمیز میخواند وآنرا مربوط به مردم زحمتکش پشتون نمیدانست. موصوف نه تنها طراح حل عادلانه مسئله ملی وتباری بحیث عمده ترین گره گاه در روابط و مناسبات ملی و قومی افغانستان بود، بلکه پرابلم های ناشی ازین مسئله را در کشورهای منطقه به بررسی گرفت و طرح "حاکمیت ملی و سرزمین" برای گروههای قومی بدون سرزمین از قبیل بلوچها، کشمیریها، کُردها و فلسطینی ها را نیز ضمن سرنوشت رقت بار کوچی های افغانستان، بحیث داعیه های تاریخی انسان های نیازمند به سرزمین مطرح کرد. بهمین لحاظ با رهبران و داعیه داران این تفکر چون خان عبدالغفار خان، عبدالصمد خان اچکزایی و جنبش دموکراتیک ملی کردستان و فلسطین روابط صمیمانه برقرار نموده بود. شاید سازمان بدخشی یگانه نهاد سیاسی جامعه ما بود که با احزاب ملی و دموکراتیک پشتون و بلوچ در پاکستان و جنبشهای نامبرده در منطقه در زمینه تبادل باورها و بازیافتهای سیاسی و تجارب تاریخی مردمان منطقه همکاری عملی داشت.

احزاب مدعی سرنوشت "خلق های پشتون و بلوچ" در دو سوی مرزهای افغانستان و پاکستان عمدتاً چکیده های از تفکرات مربوط به سیاستهای اتحاد شوروی ومتحدین سیاسی احزاب خلق وپرچم بودند. بناءً آنها ترجیح دادند تا شعار واستراتیژی اتحاد شوروی درجهت رسیدن به آبهای گرم در بحر الکاهل و شبه قاره را همراهی کنند. ازین رو آنها با احزاب هم اندیش خود در افغانستان پیوند سیاسی بر قرار نموده و به منظور بازار گرمیهای سیاسی و اغوای خلق های پشتون و بلوچ شعاری را بنام داعیه "پشتونستان" بوجود آوردند، که همه ساله در روز نهم سنبله ازین روز نه با ارائه تدابیر عملی و راهکارهای سیاسی، بلکه صرف با نواختن دهل و اتن تجلیل بعمل میاورند. توام بآن همه روزه برنامه ای در رادیوی افغانستان تحت نام "د پشتنو او بلوچو پروگرام" با پخش سیگنال "دا پشتونستان زمونژ" پخش میگردید، که برای دولت و مقامات سیاسی پاکستان خیلی ها تحریکاتی و الحاق طلبانه ارزیابی میگردید. ازینرو بدخشی بین سیاست های الحاق طلبانه و آزادیخواهی تفاوت میگذاشت و شعارها و نمایشات کابل را به سود تحقق حقوق مردمان پشتون و بلوچ نمیدانست. گذشت زمان نشان داد که با کاربرد این گونه سیاستها نه تنها از رهایی و تعین سرنوشت خلق های پشتون و بلوچ چیزی عاید نگردید، بلکه، سرانجام مردم افغانستان در دهه هفتادم عصر حاضر با مساعد شدن زمینه انتقام گیری از سوی کشور پاکستان، بهای این سیاستهای زیانبار و عوامفریبانه گروههای سیاسی و دولتهای غیر ملی افغانستان را بصورت سنگین و گزافی میپردازند واینگونه سیاستها زمینه ساز چالشهای جدی در مناسبات هر دو کشور همسایه گردید.


نقش مردم درراه اندازی تحولات سیاسی واجتماعی:

تاریخ بارها به اثبات رسانیده است که هر تحول سیاسی و اجتماعی که درعدم مشارکت سیاسی وحمایت مردم راه اندازی شده اند، لاجرم به شکست مواجه بوده اند. بدخشی این واقعیت را بخوبی میدانست و هر نوع تغیر و تحول سیاسی را در عدم مشارکت مردم کشور دسیسه سیاسی یا کودتای نظامی بر علیه منافع ملی مردم افغانستان میدانست. او به کشانیدن جامعه در مسیر انقلاب آرام و طولانی با تنویراذهان آگاهی بخش توسط خود مردم باور داشت. بناءً در کشوری سنتی که درتحت حاکمیت قبیله هنوز حدود پنج تاده در صد جمعیت آن از نعمت سواد بهره نداشتند و مناسبات کار و تولید در نمود گاو آهن و کشاورزی عقب افتاده عمل مینماید، و از فابریکه و کارخانه و تجمعات کارگری و بورژ وازی شهری خبری و اثر محسوسی وجود ندارد، مردم علی رغم فشار زندگی اقتصادی، استبداد دولتی، ستم ملی و طبقاتی و عقبماندگیهای اجتماعی مسیر نجات خود را بصورت کتلوی باین زودیها نمی یابند. ازین رو او معتقد بود که برای آماده ساختن ذهنیت اجتماعی مردم بایست در میان آنها رفت، از آنان آموخت و به خودشان آموزش داد.

ایفای این مسئولیت تاریخی بیشتر بدوش روشنفکران بحیث پیشاهنگ سیاسی مردم و مروج بیداری و تنویر افکار و اذهان اجتماعی زحمتکشان میباشد. بخاطر تحقق این خواسته ها صدها نفر از شاگردان سیاسی او محیط دانشگاه، اداره و مراکز شهری را ترک نموده و به دهقان خانه های تخارستان وشمال بحیث محیط زمینداری ودهقانی(فیودالی) روی آوردند، و در میان دهقانان و لایه های زحمتکش به کار سیاسی و ترویج اندیشه های متحول و متجدد خویش پرداختند، ودست به ایجاد هسته های دهقانی زدند. تا تدریجاً با بیدار ساختن افکار اجتماعی مردم زمینه مشارکت آنها را در راه اندازی تحولات سیاسی ایکه بتواند از خود دفاع نماید، ومبارزه علیه بیداد وپسماندگی اجتماعی مساعد سازند، اما هسته های دهقانی که درحالات متفاوتی قرارگرفته بوده بوسیله عناصر گماشته شده پس ازکودتای هفت ثور مورد ضربت رژیم کودتایی تره کی- امین قرارداده شدند. مادرین خصوص مثالهای رادر بخشهای دیگر این رساله ارایه خواهیم نمود.


ضرورت تشکیل جبهه سیاسی، بخاطرهمسو نمودن نیروهای ملی:

چنانکه قبلاً یادآوری بعمل آمد، تاریخ احزاب سیاسی افغانستان نشان میدهد که تمام این احزاب در مراحل مختلف عمدتاً بر محور تمایلات، خواستها و مناسبات قومی وتباری معینی شکل گرفته اند. یک نگرش کوتاه و سرسری بر وضع شکلگیری احزاب سیاسی در نیم قرن اخیر در کشور ما اثبات میکند، که ازایجاد حزب سیاسی "ویش زلمیان" تا مراحل بعدی "حزب دموکراتیک خلق" از روشنفکران دهاتی پشتون، "حزب پرچم" از روشنفکران شهری عمدتاً تاجیک، "شعله جاوید" از گروههایکه بعداً بر پایه تمایلات و ترکیبهای قومی ومحلی تجزیه شده اند، "حزب اسلامی گلبدین حکمتیار" عمدتاً از پشتونها، "جمعیت اسلامی" اکثراً از تاجیکها، "حزب وحدت" از هزاره ها، "جنبش ملی" عمدتاً از اوزبیکها نماینده گی میکنند. ترکیب اجتماعی سایر احزاب سیاسی و جهادی را نیز چگونگی منسوبیت قومی رهبران آن ها تعیین نموده است. هنوز با گذشت دهه های از تجارب اولیه سیاستها احزاب نوتاسیس عمدتاً ریشه در مناسبات قومی و سمتی رهبران آنها دارند. این تصنیفها و ساختار ها برای شخصیتی چون بدخشی شناخته شده بودند. او با نظرداشت این نا همگونیها در ساختار اجتماعی و سمتگیری جریانهای سیاسی بدین باور بود که بمنظور سهیم نمودن تمام مردم و اقوام کشور در متن تحولات اجتماعی و روند انقلاب ملی و دموکراتیک، فراخوان آنها در ترکیب یک حزب واحد سیاسی ولو سرتاسری ناممکن است. لذا بایست نماینده گان همه اقوام و ملیتها را از طریق احزاب سیاسی آنان در ساختار جبهه وسیع سیاسی بنام مثلاً "جبهه متحد ملی" با طرح پلاتفرم جامع سیاسی که حدود وثغور حقوقی آنها را تثبیت وتضمین نماید، جلب و تنظیم نمود. او این کار را در حالیکه با شخصیتهای بینشمند سیاسی تحت مطالعه داشت، در طرحهای "ده سال مطالعه و عمل" به کنفرانس قندوز "س.ا.ز.ا" در سال 1351 از مجاهدین و مبارزین اسلامی بحیث متحدین و همه جبهه سیاسی خود نام برد، وبا متحد دیگر سیاسی خود شهید عبدالمجید کلکانی تا پایان زندگی خود درین راه تلاش نمود، اما حزب و سازمان سیاسیی را اعلام ننمود. زیرا برایش روشن بود که با هر نوع تصمیم گیری درین راه برای "محفل انتظار" چارچوب کار مشخص خواهد گردید که برای مراجعت دیگران محدودیت ایجاد مینماید، و همزمان برای دستیابی بیک ساختار جبهه ای و فی النهایه حزب سیاسی سراسری متشکل از نماینده گان همه اقوام کشور راه دور و درازی باقیست. نام "سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان" اصولاً در اسناد بجا مانده سالهای قبل از شهادت بدخشی، مثلاً در رساله "توفان شمال" که بوسیله قربان محمدپساکوهی یکتن از مسئولین این سازمان نگارش یافته است، به نظر نمیرسد. قرار اطلاع این نام بر "محفل انتظار" عمدتاً پس از شهادت بدخشی (8 عقرب 1358) بر سازمان سیاسی او متکی بر طرح قبلی و ضرورتهای که بوجود آمده بود، از سوی شاگردان اومطرح گردیده است.


برخورداستراتیژیک بادین مبین اسلام:

بدخشی معتقد بود که دین مبین اسلام علاوه بر آیین اعتقادی مردم افغانستان، اساسی ترین پایه فرهنگ ملی اسلامی ما را در پویه یکهزار و چهار صد (1400) سال تشکیل میدهد وبیشتر مسایل فکری وفلسفی آن تراوشی ازاندیشه وتفکرشخصیتها وبینشمندان خراسان بزرگ است. اسلام محرکه اساسی روان مجاهدت خواهانه مردم ما در پاسداری از استقلال و هویت ملی و عامل نیرومند همبستگی اقوام کشورویکی ازاستثنایی ترین مشترکات عناصرساختاری "ملت" به شمار میرود. ازینرو برخورد تاکتیکی و سرسری با اسلام را انتقاد میکرد و غیر مسئولانه میخواند. او مخالف برخوردهای لاقیدانه چپ افراطی و سوء استفاده از ارزشهای دینی توسط راست افراطی بود. او خود وقوف کامل بر تعالیم دینی داشت و از اندیشه های عرفانی متصوفین تاریخ اسلام ونقش محدثین وفقهای خراسان در غنامندی فکر اسلامی آگاهیهای لازم داشت و زیاد اندوخته بود، بمفهوم دیگر خود به نوعی عارف بود. این گفته درباره او از سیاق یادداشتها و خاطرات دوستانش که در دو جلد "یادنامه محمد طاهر بدخشی" بچاپ رسیده اند، صدق میکند. بناءً اوصاف و ساده با دین منحیث اعتقاد مردم و درونمایه فرهنگ ملی برخورد استراتیژیک مینمود، نه تاکتیکی. این گفته نیز در تاکید بدخشی در رساله "ده سال مطالعه و عمل" بخوبی توضیح یافته است. او مخالف بهره برداریهای ناجایز از دین توسط راست افراطی و خوار و ذلیل داشتن آن توسط چپ افراطی بود.

به نظر بدخشی "اسلام جزیی ازفرهنگ مردم افغانستان است". ازینروبه پیروان سیاسی خود توصیه کرده است که "عناصرمثبت وزنده اسلام رابیاموزند ودرزندگی عملی خود استفاده نمایند" اوبرخورد پیشاهنگان سیاسی ترک وایرانی رادرقبال ارزشهای دینی دگماتیستی وکتابی(غیرعملی) دانسته، وخود به پیروانش تاکید نموده است که تجارب دین زدایی نهضتهای نامبرده راتکرارنکنند. درحجت مرامی (س.ا.ز.ا.)نیز آمده است: اصول دین مقدس اسلام رعایت گردد وبه سایرادیان احترام گذاشته شود.( 24)

حالا در عصر ما که سی سال از شهادت این ابر مرد فرهنگ و سیاست میگذرد، گفته ها و باورهایش چون وجیزه های ناب جلوه میکنند، و نسل امروزی ما با گذشت حادثه ها به پهنای تفکرات اوکم و بیش پی می برند، که حزب ملی بدون تفکر ملی و تفکر ملی بمثابه ترکیبی از ارزشهای اعتقادی تاریخی، فرهنگی وهویتی ملی و ارزشهای جهانشمول دموکراتیک ایجاد نمیگردد. آری، چنین شخصیتی که هم با اندیشه های راست آشناست و هم از تفکرات چپ آگاه، ولی در خط عدم دنباله روی حرکت میکند و بر کمبود کار آفرینی مدعیان رهبری در هر دو جناح انتقاد مینماید، معلومست که از هردو سو باشماتت سیاسی، تاخت وتازها و ناسازگاریهای عوامانه ای مواجه است. برحسب مثال، پیروان نهضت اسلامی او را "کمونیست" میخواندند، اما راهیان جنبش چپ "ایدیالیست" و مسلمان خطابش میکردند، که الحق این گونه نگرشهای یک جانبه و غیر واقعی در مورد شخصیتهای مستقل و نا وابسته و رقبای سیاسی آنها در سیاستهای معمول جامعه ما باصطلاح مود روز و حتی جزوی از برنامه حلقات شوونیستی بود، تا نگذارند که تخم اندیشه های ملی در کشتزار سیاستهای انحصاری و استبدادی حاکم برکشور ریشه بدواند. ازین رو او را با اینگونه طرحهای ملی، انسانی، اسلامی و وطندوستانه اش بنامهای ستمی، تجزیه طلب، هواخواه تشکیل خراسان بزرگ، دشمن خلق پشتون و چه و چیهای دیگر معرفی کرده اند. که کور خوانده اند.

در واقع اصول مطروحه فوق توسط محمدطاهر بدخشی بخوبی نشان میدهند که او محموله گرانسنگ مسئولیت ملی را برخلاف باور رقبای سیاسیش در پذیرش ناسیونالیسم فرا قومی ملی، نه فروقومی محلی، به شیوه پاتریس لومومبا، مهاتما گاندی، جمال عبدالناصر، نیلسون ماندیلا و چه گوارا بردوش گرفته است.

 نباید فراموش کرد که او این پیامها را بخاطر برونرفت از شقاوت وسیه روزی زندگی مردم افغانستان مطرح کرد واز میان آنها بدور نرفت. در روزگاریکه بدخشی راه قربانی و شهادت را برگزید، راههای فرار و زنده ماندن بشیوه ایکه برای دیگران معمول بود، تنگ و محدود نبود. اما بدخشی میدانست که برگرفتن راه زنده ماندن برای کسانی مثل او در برابر ساده اندیشان وحتی یاران خورده گیرش کار آسانی نیست، و آن انصراف از اصالتهای برگزیده ای میباشد، که بگفته ناصر خسرو نمیتواند گوهر "دُر دری" را درپای خوکان بریزد و چنین امری برایش مقدور و پذیرفتنی نگردیده اند. بناءً نقد جان برسر پیمان نهادن را، ساده ترین طریق برونرفت از بن بستهای دانست که میبایست از آنها جسورانه عبور میکرد.


پاورقیها:

1- دکترکامل بیکزاده، شناخت شخصیت فلسفی محمد طاهربدخشی، یادنامه محمد طاهربدخشی...ص107

2- ظهورالله ظهوری، نشریه میهن، ارگان مرکزی(س.ا.ز.ا.)شماره دهم،جولای1989

3- خواجه بشیر احمد انصاری، ذهنیت قبیلوی،ص8

4- عبدالغفورآرزو، چگونگی هویت ملی افغانستان، تهران1382،ص15

5- دکترکامل بیکزاده، یادنامه محمد طاهربدخشی...ص109

6- یادنامه محمد طاهربدخشی...ص109

 

7- همانجا،س16

8- م.ط. بدخشی، درباره کلمه آریا وآریا بازی، یادداشتهای نا مطبوع
9- محمد طاهربدخشی، رساله آریانا وآریاپرستی غیرمطبوع

10- م.م.صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر،ص652

11- خواجه بشیراحمد انصاری، ذهنیت قبیلوی،کابل1382،ص5

12- سخنرانی دکترسید نورالحق کاوش دربیستمین سالروزشهادت محمد طاهربدخشی، شهر دوشنبه،عقرب1378 – یادنامه م.ط.بدخشی بیست سال پس از شهادتش، ص112

13- همانجا،ص112

14- خواجه بشیراحمد انصاری، ذهنیت قبیلوی،ص6

15- خواجه بشیراحمد انصاری،ذهنیت قبیلوی،ص7

16- آندری بوفر، به نقل ازکتاب،مقدمه ایبر اتخاذ استراتیژی صحیح درافغانستان، کابل1386،ص10

17- استراتیژی بزرگ، جان ام کالزیز، ترجمه کوروش،تهران1370،ص161

18- مقدمه ای براستراتیژی اثرجنرال آندری بوفر، ترجمه مسعود کشاورز، تهران1369

19- دکتر قاسم شاه اسکندراف، شناخت محمد طاهربدخشی دررسانه های شوروی، یادنامه محمد طاهربدخشی...ص127

20- گ.ویکتورکارگون، روشنفکران درزندگی سیاسی افغانستان، مسکو1983،ص136

21- دستگیر پنجشیری، ظهوروزوال ح.د.خ.ا.، پشاور1999،ص189

22- دکترقاسم شاه اسکندراف، شناخت محمد طاهربدخشی دررسانه های شوروی، یادنامه محمد طاهربدخشی...ص132

23- همانجا، همان اثر

24- نشریه میهن، نشریه مرکزی سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان، شماره دهم،جولای1989
 

لینک      نظرات ()      

آریایی و تاریخ آریانا نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/۱۳

 

فردوسیی دیگر و شاهنامه یی از نو
 

فیاض مهرآیین

 

آریانا ـ نامی است شکوهمند و درخشان که چون برلیان تابناک، جاودانه بر تاج تاریخ انسانی به ویژه قلب آسیا فروغ افشان است؛ زیرا گاهنامة شش هزار سالة آن در مرکزیت باختر و بخدی ـ این برخ بلند و روشن سرزمین ما ـ مشحون از ظهور پدیده های پایا و پر ابهت فرهنگی و تمدنی بوده که سهم ارزنده و برازنده یی را در پیشرفت کاروان تمدن بشری ایفا نموده اند.

یکی از جلوه های جاوید و فروزان فرهنگ آریایی و آریانای دیرین سال که از کهن روزگاران تا امروز جانمایة پایداری و ماندگاری ملت ما را در برابر هجومها و ایلغارهای سیل آسا و ویرانگر بیگانه گان ساخته و میسازد، زبان و ادبیات غنامند ما است.

سخن وخشورانه یی است که : «هر ملت با زبان خویش زنده است و زبان با ادبیات خویش.»

بلخ یا بخدی باستانی پرورشگاه کهنترین زبان آریایی ـ آریک ـ است که از آن زبانهای کهنی چون سانسکریت، اوستایی و فرس باستان زاده شده و از تداوم مستقیم زبان آریک ـ اوستایی ـ آریایی، زبان دری ظهور کرده که بدین ترتیب زبان دری و یا فارسی دری و تاجیکی وارث بلافصل ادبیات گرانسنگ و غنامند آریایی در توالی پنج ـ شش هزار سال است.

ادبیات پر جلال و جلوة دری با آن تنوع عظیم از نظر شکل و محتوا، مظهر و آیینة تمام نمایی از روح بزرگ و متعالی و تاریخ شکوهمند و پر شیب و فراز آزاده گان آریانا زمین و همه مردمان حوزة تمدنی ما است که در گذر زمانه ها از کرانه های بزرگ دریای هند تا نیل و قلب یوروپ به زبان شیرین و شیوای پارسایی پارسی دری با هم سخن میگفته و یا تجربیات شگرف معنوی و دردها و دریافتهای حسی و عاطفی خویش را میسروده اند و هنوز نیز در این جغرافیا و فراتر از آن، در آن روی سیارة ما ملیونها انسان، این زبان را رساترین ابزار بیان احساس و عواطف انسانی خویش میشمرند و واژه های آن را چون گران ارج ترین گوهرها تجلیگاه و آذین گر اندیشه های لطیف خویش میسازند.

و اما آیا شگفت انگیز نیست که این زبان و ادبیات ژرف و پهناورش در مهم ترین گهواره اش یعنی بلخ، هنوز آن چنان که باید به دقت از نظر تاریخی به شناخت گرفته نشده است؟

سده ها قبل شمس قیس رازی پژوهنده و دانشمند نامور ادبیات در المعجم خویش زبان فارسی دری را لغت اهل بلخ و بخارا نامیده بود. البته منظور از بلخ و بخارا همین محدودة جغرافیایی امروزین دو ولایت نه، بلکه جغرافیای گستردة خراسان و فرارودان آن روزگار بود که زیر این دو نام گرامی می آمدند و اکنون بر پاره های آن جغرافیای پر عظمت و شکوهمند بنا بر تصاریف روزگار و در اثر ضربات تبر استعمار چندین محدودة سیاسی با پسوند ... «ستان» پا به عرصة وجود نهاده اند.

و چه دردناک است که از بیداد زمانه، امروز شعر آدم الشعرا در همان شهر خودش غریب می نماید و کم مانده که «مادر شهرها» از فرزندانش چنان دور شود که انگار رابطة مادری و فرزندی اصلاً وجود نداشته است. سخن تنها بر سر شهرهایی نیست که از این مادر زاده شده اند سخن بر سر آن فرزندان بزرگ ـ آن نوابغ و وخشوران سترگی هم است که در دامان این مام گرامی پیدایی یا پرورش یافته و با فراورده های هنری و اندیشه گی و با دیانت، دانش، ادب و عرفان خویش بر اقصا نقاط گیتی و از ژرفای قرنها چون خورشید، گرم فروغ افشانی اند، اما همتباران بلخی آنان از آن تاجهای افتخارات بزرگ، و حتی از شناخت آنها فرسنگها فاصله دارند و جز در آغاز «نام» دیگر چیزی از تاریخ آن نه این که نمیدانند بل فاجعه این جاست که آن را بیگانه میشمرند، زیرا از کثرت افسون بیگانه گان چنان از خود بیگانه شده اند که در عصر نازیدن اقوام دیگر بر فراعنه، چنگیزها، اسکندرها و نرونهای خون آشام شان، اینان بر چهره ها و نامهای مقدس نیاکان یزدان شناس و معنویت آفرین فرهنگی خویش لجن می افشانند و حتی برخی آگاهان شان به دلیل خجولی و خودنشناسی و «جبن تاجیکانه» مفاخر ملی و قومی خود را به «خال هندوی» دیگران میبخشند:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را     به خـال هندویش بخشـم سمرقند و بخارا را

     «حافظ»

روزی و روزگاری که این گونه مصیبت دامنگیر این قوم بود، حکیم فردوسی ظهور کرد و با سی سال رنج، عجم را بدان پارسی زنده کرد:

بسی رنج بردم درین سال سی        عجم زنـده کردم بدین پارسی

«فردوسی»

در روزگاران سیاه دیگری که ایلغار خونبار مغول بساط هرچه فرهنگ را در فرارودان و خراسان در نوردیده بود، مسیحایی از بلخ برخاست و در روم با نعرة «های و هوی» خویش و با بانگ آتشین نای ملکوتی اش این زبان بهشتیان و ادب آن را نه تنها زنده نگه داشت بلکه جهانی اش ساخت. قرنها بعد میرزا عبدالقادر بیدل و علامه اقبال لاهوری وثیقة جاودانه گی سطوت تاریخی سخن دری را بر نیم قاره نگاریدند.

آری آن بزرگان و همانندان شان بی نیاز از تیغ و لشکر کار لشکرهای بی شمار مهاجم را ساختند و نیات پلید دشمنان فرهنگ و مدنیت حوزة تمدنی ما را سترون کردند.

در عصر بیستم در دوران بی مهری کوردلانة روزگار که صرصرهای تند پاییزی شمال باغستان فرهنگ ما را در آن سوی رود مقدس «داییتیا» پراگنده و پاشان ساخته و به دست فراموشی سپرده بود، بزرگمردی چون بابه جان غفوری دانشمند دلیر و ژرف نگر پا به میدان نهاد و اثر حیاتبخش تاریخی اش ـ تاجیکان ـ را نگاشت.

و اما در بلخ و بر بلخیان همچنان بر ضخامت غبارهای خود فراموشی تاریخی افزوده میشود. برای ما بلخ را کسانی به معرفی میگیرند که خود آن را ندیده و از آن بیگانه اند و حتی «سمنگان» را که در جغرافیای بلخ بامی جایگاه روشن و مشخص دارد نام و دیاری نا پیدا و افسانوی میخوانند! .. مگر این مادر که زردشتها، اسفندیارها، جاماسپها، ابن سیناها و مولاناها را پدید آورده، اکنون عقیم شده است که نمیتواند فرزندان دانشور و روشنگری را در پهنة خودشناسی و خودآگاهی پدید آورد و بر این همه کوششهای تباهگرانه در راستای مسخ هویت فرهنگی و تاریخی اش خط بطلان کشد؟

از دیری در این زمینه زقوم دوزخی یأس بر دلها ریشه دوانیده بود! مگر اینک ما شاهد خشکیدن این زقوم و رویش نیلوفر امید استیم.

و «خلیق» با آن بردباری و شکیبایی و تلاش شب و روز و با عشق فردوسی وارش، کارندة این گل امید در دلهای شیفته گان ادب، فرهنگ و هویت فرهنگی تاریخی اصیل و پالودة آریانا و بلخ الحسنا شد.

«تاریخ ادبیات بلخ» نخستین اثر با این دقت و گسترده گی در این عرصه در اعصار متأخر است که توسط یک فرزند برومند بلخ به رشتة نگارش کشیده شده است.

تاریخ ادبیات بلخ ـ که اینک فرا روی شما خوانندة گرامی قرار دارد، فرآوردة کوششها و تلاشهای مداوم و طاقت سوز انسانی فرهیخته، متواضع، کم ادعا، بسیار کوش، ژرف بین، خود آگاه و متعهد به اصالتها و ارزشهای حیاتبخش ملی و تاریخی آریانا و باختر یا بلخ بامی است. او (خلیق) بیش از یک دهه رنج برده و به سهم خویش توانسته است برای زنده و فروزنده نگهداشتن شمع هویت فرهنگی تاریخی این مرز و بوم، که از دیری بدین سو فراراه بادهای نا خجسته و لجن پراگن مسخ، بیگانه گرایی و خود فراموشی قرار گرفته و پیوسته کم سو میشد، کاری ارزشمند و مهمی را به سر رساند.

اگر شاهنامة کبیر فردوسی، روح بزرگ حماسی و آزادیخواهانة ملت ما را در میادین نبردهای باستانی و داستانی به تصویر کشیده و در پیکر پامال شدة یک ملت در بند پس از دو قرن سکوت زنده گی دوباره دمیده و از گنگی بدرش آورده است، «تاریخ ادبیات بلخ» نگاشتة دانشمند، پژوهنده و شاعر توانمند ـ جناب خلیق ـ حضور این روح بزرگ را در میادین ادب و فرهنگ طی بیش از پنج هزار سال نشان داده است. هرگاه بلخیان و باختریان اصیل بدان به دیدة دقت نگاه کنند، جایگاه بلند خویش را در سکوی فرهنگ انسانی درخواهند یافت، و به آن پله از خود آگاهی ملی فرهنگی و تاریخی عروج خواهند کرد که بر «جبن قومی» و خود فراموشی دیرینه فایق آیند و با جسارت از هویت و مفاخر تاریخی و فرهنگی خویش و از «من» بزرگ خود یاد و پاسداری کنند. بر خویش و سهم عظیم مردم خویش در گنجینة فرهنگ و ادب انسانی ببالند، راه خویش را به سوی خودشناسی ژرفتر و گسترده تر، به سوی انسجام و همپیوندی استوارتر و سر انجام به سوی اوج عزت و اقتدار تاریخی در خور شان خویش همانند نیاکان خود بپیمایند.

کم نیستند آثاری در زمینة ادبیات، تاریخ و تذکره نگاری پیرامون معرفی شاعران و خامه به دستان که توسط شماری از فرهنگیان در گذشته و امروز نگاشته شده و به چاپ رسیده اند؛ اما تقریباً همة این آثار چیزی بیش از یک شناسوارة نا تمام و تکراری ادیبان نبوده اند که جز شناختی ناقص، از شخصیت و آثار یک ادیب مفهوم و کارآیی دیگر برای خواننده نداشته اند زیرا تقریباً همه تذکره نگاران در معرفی هویت تباری بخشی عظیم از فرهیخته گان و ادب آفرینان ما یا به خطا رفته اند و یا از ابراز اصالت هویتی آنان پرهیز کرده اند اما در مورد دیگران صراحت داشته اند! مثلاً وقتی از حضرت امیر علی شیر نوایی دانشمند و شاعر بزرگ ترکی چغتایی یاد کرده اند هویت قومی او را روشن ساخته اند، اما زمانی که سخن از حضرت مولانا جامی رفته، مهر سکوت بر لب زده اند و اکثراً شخصیتهایی چون مولانای بلخ را شخصیتهای جهانی معرفی کرده و به همین بسنده نموده اند. حالانکه ملت متمدنی چون انگلیس، هرگز حاضر نیست از قومیت انگلیسی ادیب بزرگی چون شکسپیر، به بهانة جهانی بودن شخصیت وی، چشم بپوشد!

خلیق با احاطه و آگاهی ژرفی که از تاریخ و اساطیر میهن و ملت خویش دارد در بسیاری از آثارش مظهر و آیینه دار خودشناسی و خود آگاهی راستین ملی و فرهنگی ما و متعهد به آرمانهای بلندی است که برای برخیها ـ علیرغم ادعای فرهیخته گی ـ حتی درک آنها دشوار است.

خلیق و اثر پژوهشی گران ارج وی ـ تاریخ ادبیات بلخ ـ را در وضع کنونی، از جهت نقش آگاهیبخش و اهمیت تاریخی آن در مقیاس بلخ و حوزة فرهنگی باختر، میتوان با فردوسی بزرگ و شاهنامة کبیرش سنجید.

پیام و پیآمدهای حیاتی این کتاب نه تنها امروز بلکه در آینده ها باز هم روشنتر و ارجناکتر دریافته خواهد شد. و این «تاریخ ادبیات» چونان کتیبه یی تابناک و خراش ناپذیر بر تارک کاخ هویت و اصالت بلخ و بلخیان آزاده و اصیل خواهد درخشید و بر مدعیات فریبکارانه و محیلانة مهاجمان تازه از راه رسیده، غارتگر و مسخ کنندة هویت و فرهنگ این مرز و بوم مهر بطلان خواهد کوبید.

آری چقدر مضحک است به رسوبات ایلغارگران خونریز و فرهنگسوزی که مولانا و خاندانش و هزاران مولانای دیگر از شر شان ترک میهن کرده و یا در آتش شرارت آنان یک جا با شهر شان سوختند، شناسنامة «همشهری گری مولانا» داده شود حالانکه همشهریان و همتباران راستین مولانا هنوز از خواب مقناطیسی قرون بدر نیامده باشند نه خود را دریابند و نه مولانا را ـ «تاریخ ادبیات بلخ» ـ آغاز مبارکی است برای پایان دادن به این خواب منحوس مقناطیسی به ویژه در گسترة ادبیات معاصر ما. پیامد این فرآیند سر انجام بیداری، آگاهی و همبسته گی توده یی خواهد بود که فصل نوین و طلایی تاریخ، تمدن و فرهنگ منطقه و حوزة تمدنی ما را رقم خواهند زد.

خداوند به زنده گی و خامة خلیق و رسالت بر دوشان همانند او برکت، پایایی و زایایی فزونتر ارزانی داراد!

لشکر سبز «فروهر»
 

فیاض مهرآیین

 

ای بهشت آرزو، ای باغ رؤیا، میهنم

ای هوای‎ تازۀ صبح تمنا، میهنم

روح فروردین و عطر دلکش اردیبهشت

آیۀ فتح بهار و ختم سرما، میهنم

ای بدخشان لبانت، خاستگاه لعل جان

وی بهارستان رویت، روح گلها، میهنم

ای زرافشان تنت آیینه زار آفتاب

گشته پامیر قدت را چرخ شیدا، میهنم

ای به سبزستان زیتون تو سوگند خدا

وی ز نورستان حسنت دیده بینا، میهنم

مأمن «تاجیک» ایمانی چو غور باستان

پاسگاه تاج عرفانی چو «بابا»، میهنم

پنجشیر پایداری، آرش آزاده گی

وز شمالی شهامت، عشق پایا، میهنم

بلخ داغان تنم را تو روان ایزدی

«نوبهار» خستۀ جان را اوستا، میهنم

ای بر «البرز» سرم سیمرغ گردون آشیان

وی به طور سینۀ من، نور سینا، میهنم

میکند هر صبح برق جلوه ات از «باختر»

در خراسان دل من، حشر بر پا، میهنم

سوختم در دوزخ تردید و تنهایی و یأس

با حضورت بخش مینو را تو معنا، میهنم

جلوه گاه مهر نبوّد «خانۀ تزویر» شیخ

در خرابات دل ما گیر ماوا، میهنم

کابل رودابۀ ما را بگو، رستم چه شد؟

کاین چنین چشمش شده خونابه پالا، میهنم

هیرمند  دیدۀ ما را چرا آبی نماند

تا شود همپای توفان هریوا، میهنم؟

بامیان و غزنۀ فرهنگ من شد از چه رو

بند بر پا چون سمرقند و بخارا، میهنم؟

کو «سپنتامینویی» همچون «جمال» پاکرای

تا ز اهریمن رهاند «گندهارا»، میهنم؟

این بهاران باز «نوروز» و «گل سرخی» نداشت

نی چراغی بر چکاد سبزوارا، میهنم

مریم امید را آبستن خورشید کن

ای ترا در سینه انفاس مسیحا، میهنم

گریه و افغان نباشد شیوۀ «آزاده گان»

ساز کن حماسه های آریانا، میهنم

باز گو، کی لشکر سبز «فروهر» میرسد

با درفش کاوه و فرّ  «اهورا»، میهنم

گاه پیوند دل و دست است، میباید نشاند

گوهر فتحی دگر بر تاج فردا، میهنم

                                                         برگیرفته  ازتاجیکم

لینک      نظرات ()      

بهتر بود کرزی انصراف می کرد نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/۱۱

 نویسنده امیرشهسوار
دوم نوامبر 2009
 
بنام پرودگار عالمیان
 
به جای د اکتر عبدالله عبدالله اگر کرزی به انتخابات نمی رفت چه میشد؟؟؟؟؟
 
هم وطنان عزیزو با حوصله این کوتاه ترین سوال تاریخی است که دراز ترین و شاه ترین جواب را به آن میتوان داد به جواب این سوال کتاب ها میتوان نوشت وتاریخ 260 ساله حکومت اوغانی را بخوانش گرفت ،من در این مقاله کوتا وزمان کم که مارا مجبور میسازد تا باا ین قسم سوالات به تکرار جواب بدهیم کوشش می کنم بطور خلص و کوتاه تا آنجای که برداشت ها ویادگرفته گی هایم از تاریخ نچندان دور وحال قد میدهد. به این سوال جواب بدهم،اگر چه میدانم پاسخ های که من به این پرسش می نویسم برای بسیاری از خواننده های سایت های فارسی تکراریست بارها این پاسخ ها را ازطرف دانشمندان و قلم بدستان سرزمین مان در داخل و خارج شنیده وخوانده اند.ولی در این زمان که دارند کشور ما ومردم مارا در این برهه تاریخی  به بحران مطلق می برند و واژه دموکراسی را مسخره می کنند.دنیا هم در یک حالتی ماو مردم مارا قرار داده است که ما بیشتر به تصامیم پشت پرده وابهام آنها باور داریم تا آنچیزی را که بیان میدارند.هم میهنان من :این معضله انجانب را وادار نموده تا یکبار دیگر من به این سوال جواب بدهم چون غیر شرعی و بدون حضور مردم افغانستان کمسیون انتخاباتی نا مستقیل حامد کرزی را برنده انتخابات و ریس جمهوری منتخب اعلان نمود و منشی سازمان ملل هم پشتبانی کرد بدون آن که این ریس جمهور آیا واقعا از پشتی بانی حداقل مردم کشور برخوردار بود یانی ؟
حالا  جواب این سوال را در ذیل ارایه میدارم...
1- نرفتن حامدکرزی به جای عبدالله عبداالله برای اولین بار گام بود که از طرف یک ریس جمهوراز قوم پشتون درشکستن جهل اوغانی و جهالت حکومت های اوغانی در تاریخ اوغان حاکمیتی
.هم وطنان من میدانند که تاریخ سرزمین ما وتاریخ اوغان شاهی به کرات درقضایایی که میتوانستنند و می شدند  با احساس وطن دوستی ،میهن پرستی،با دید انسانی ومسلمانی از عقل سلیم کار گرفته شود ومشکلات زمان خویشرا طور حل وفصل نمایند که دوباره این مشکلها دامن گیر مردم وسرزمین ما نمی گردید ولی با افسوس میتوان گفت:حکومت های اوغانی دوراندیش نبودند وبه منافع مردم ارزش قایل نشدند همین که در قدرت و بحیث شاه یا زعیم باقی می ماندند و منافع خود وخویش وقوم را بدست میاوردندغیرت اوغانی بجا میشد. به این فکر نبودند که با زور گوی و قلدری اگر تصامیم گرفته شوداین تصامیم غیر مشروع میتواند دشمنی و نفاق را در میان مردم ودوری مردم را از حکومت ایجاد کند . وفردا برای سرکوبی چنین نظام تقلبی پلان ها پنهانی بریزند .تشکلات های سیاسی بسازند و حکومت ها را برهم بزنند کاخ استبداد را سرنگون نمایند
به یاد تاریخ این چیزی را که من نوشتم بارها وبارها در سرزمین ما بوقوع پیوسته است واین پروسه زور گوی وتقلب پایان نیافته و ادامه دارد.بارها حکومت ها ویا گماشته گان حکومت ها تصامیم ضدملی وغلط گیرفتند ومیان مردم نفاق ودشمنی انداختند ومردم وکشور ما را چنین عقب مانده وبی دانش نیگه داشتند . آگاهانی سربلند کردند. گردن کشانی سازمان ساختند قوت پیدا نمودند وحکومت های ظالم ومستبید را از صحنه خارج نمودند.حالا در لابلای این پاسخ چنین سوال پیش می آید که تا سرحد مرگ و به جهنم رفتن برای بودن در قدرت ،دولت بودن ،شاه بودن وریس جمهور بودن جهل نیست وعامل جاهیل ؟معلوم است که این عمل عمل جاهلین است حقیقت را نپزیرفتن ،عمدآ وقصدآ از مشکلات که دارد سرزمین ومردم مارا می آزارد منکرشدن آیا جهل نیست؟
جواب همان است که عمل از جاهلان است.ترجیع دادن دروغ،لافیدن بی جا،فصاد تقلب ودزدی خودی برحق وحقیقت که مخالفین ایشان می گویند آیا جهل نیست؟کودک به مدرسه نرفته هم میداند که این جهل ست و عملی جاهلین .حالا سوال دیگر به ذهن ما خطور می کند که چنین جهل را کی میتواند؟و چنین جهل را چه میتوان گفت؟ چنین جهل را آنان میتوانند. که خود وقبیله خود را میتوا نند بی بینند. ازیدن اطرافیان از چهار چشم کور اند. درست مانند فاشیستان وبرتری جویان که دانشمندان ما امروز به نام اوغان نازی یادشان می کنند.که خود را صاحب اوغانستان مال ومنال مردم اوغانستان ، وباشنده های دیگر این سرزمین را بیگانه ومهاجر معرفی می کنند.درست مانند تیم حاکم ومشاورین حکومت نامشروع فعلی.وچنین جهل را جهل اوغانی میتوان گفت...باز هم با وجود این پاسخها خود را در برابری سوال دیگری میابیم که چنین جهل نشان گر چیست؟به جواب میتوان گفت:عدم دانش،نداشتن ادب،بداخلاقی،وجدان ضعیف:بی باوری و بی ایمانی،بی بنیه بودن در اصل آدمگری وپای بندی درحلقه قبیله وغیره ..سوال که باز هم قابل جواب است این است که با چنین صفات اینده مردم ما وسرزمین ما چه خواهد شد؟ جواب آینده مان دریک کلمه چون گذشته...هم وطنان و بیننده های تارگاه های فارسی دری برای نشانه کردن حق وباطل  نظراتم قابل یادآوری میدانم که در طول تاریخ حکومت های اوغانی دو زمام دار بودند که دولت و حکومت را مال ملت وحق مسلم مردم پنداشتند حکومت وریاست را مال ومیراث پدری خود نگفتند و برای نیگه داشتن قدرت دولتی با مردم دنیا مخالفت نکردند این نشان گر معدنیت،عقل سلیم ،معرفت وانسانیت است اما حکام دیگری که همه از یک قوم بودند از سلطان ،شاه وریس جمهور همه تا پای مرگ برای داشتن دولت وحکومت استادند این یک حقیقت است اگر تلخ است ویاتنداست ویا شرین ...خوش بختانه با افتخار میتوان گفت:این دو تن یکی حبیب الله خان خادم دین رسوالله ودیگری هم جناب استاد ربانی رهبرجهاد ومقاومت مردم سرزمین مان که حکومت را مال مردم ورعیت می دانستند وبرای رسیدن به صلح امنیت دوامدار با ایمان داری کامل
بدون ترس وهراس از قدرت کنار رفتند وبه صفوف شهروندان یعنی رعیت پیوستند. این نشان عالی بودن مقام والای انسانیت است نکته ای که قابل یاد اوریست این است که هردو از ملیت تاجیک بودند.اکنون هم که عبدالله عبدالله ازرفتن برای ساختن حکومت تقلبی اباورزیده نشانه بزرگ منشی وداشتن بنیه ای فرهنگیست ...خواننده های عزیز این مقاله شما تاریخ 260 ساله اوغانستان را ورق ورق بخوانبد چنین پادشاهی و یا زعیمی با چنین بزرگ منشی نخواهید یافت، تمام شاهان و ریس های جمهور حکومت کردن وریاست کردن را بالا تراز جان مال و ناموس خویشتن می دانستند.شعار شان ،تعلیمشن این بوده که یا مرگ یابودن در قصر شاهی مرگ را بهتر از رعیت بودن وشهر وند بودن میدانیستند و همین حالا هم سیاست  کننده ها وحکومت داران قوم پشتون به همین عقیده وروحیه اند. شهروند بودن را بخود تحقیر میدانند که این در حقیقت یک نو توهین به تمام مردم سرزمین ما است این ها مردم را رعیت یعنی پاین تر از خود می پندارند. رعیت یا شهروندی راننگ وعار دانستن این جرم است نا بخشودنی ...من میدانم که هر غیر اوغان (پشتون )که این مقاله را بخواند نمی تواند با این حقیقت مخالفت کند ولی باباور کامل میتوان گفت:که تحصیل کرده گان قوم پشتون که در دولت و حکومت شریک اند.وحکومت را میراث ابدی خود میدانند با این نظرات من مخالفت نموده با آوردن ده ها دلیل بی پیایه وبی اساس در رد این ادعای من می پردازند.این نشان دهنده تاید آنچیزی است که من در فوق نگاشته ام یعنی در جهل بودن ودرجهل زیستن...
2- نرفتن کرزی به جای عبدالله عبدالله در اتنخابات گام بود برای نی گفتن ادامه جعل اوغانی وجعل های که در تاریخ جعل کاری شده اند.
شما هم وطنان من میدانید که تاریخ 260 ساله مان همه سراپا جعلیست نام کشور مان جعلیست،هویت ملی مان جعیست،غازیان وقهرمانان ملی مان جعلی اندو زبان ملی مان هم یک جعل است آشکار،شما را و خدا را شاهید می گیرم بنا به یاداشت های که تاریخ نگاران نوشته اند ویاهم خود ماوشما به چشم سر می بینیم غازیان وقهرمان های که برای ماحکومت های فبیلوی معرفی داشته اند یا حضوری فزیکی نداشتند ویا هم آدمان زبون وترسوی بودند. مانند امان الله خان که این شهزاده ترسواز ترس جان تا آخیر عمر به وطن برنگشت حتی از ترس اعتراض هم علیه اولاده یحی نکرد.یا اکبرخان با نشانی فطی نسوار پدر خط مقدم جنگ را رها کرد ودها هم وطن ما را به کشتن داد میگویند مکناتن را کشت این هم یکی از جعلهای تاریخی است این بیچاره ها ازصدای شلیک تفنگ می ترسیدند چه جای که در سنگر نبرد برای یک دقیقه بوده باشند.یا انکه تاریخ نگاران ما خبر نداشتند که در کدام جنگ چند تا کافر را کشته اند اگر شما خواننده گان خبر دارید به ما هم معلومات دهید.به عقیده من ان ترسو ها حتی جرات خیال پلاو غازی شدن را هم ندشتند.بلی هم وطن ما صدها شهید غازی وقهرمان واقعی داریم که تا آخرین رمق در سنگر نبرد علیه استلا گران دورونزدیک مسلمان وکفر استادند ومردانه وار جان باختند وده ها تن اهریمن را ازپای دراوردند. ولی کسی نام آنها را در کدام کتاب تاریخ نوشته است؟انها از جمله سپاهان گم نام هستند که تا حکومت تقلب دوام داشته باشد نام ونشانی از انها نخواهد بود.زبان ملی ما پشتو است هم وطنان من این با حقیقت صد سال فاصیله زمانی دارد چون تا هنوز در سرزمین من وتوزبان عموم مردم زبان بین الاقوام و زبان شهر وبازار زبان فارسی است این زبان فارسی است که اقوام باهم تکلم می کنند بیش از 30قوم وملیت در این سرزمی زنده گی می کنند همه زبان و طرز گویش خود را دارند درست مانند زبان پشتو ولی همه با افتخار به زبان فارسی می گویندو، می نویسند وفکر می کنند زبان پشتو در میان خود قوم پشتون رواج درصدی دارد پس ایا کدام زبان باید حقیقی زبان ملی باشد؟به این سوال آوغانها (پشتونها)جواب شان زبان پشتو است از شما چه ؟
حکومت ها و حاکمان قوم پشتون این قضاوت را کرده میتوانند؟ هرگیز نی هر کس در مورد قضاوت عادلانه کند واین حقیقت را بی پذیرد ویا بیان کند اگراز قوم پشتون هم باشداز طرف حاکمان فاشیست قبیله سرش از زدن مالش حلال خانه اش
  ویران  القابش خایین ملی است درست مانند من وامثال من حالا شما قضاوت کنید با چنین مردم زندگی،دولت سازی وملت سازی وکشور داری سهل است؟ هر گیز نی آفرین بر اقوام غیر اوغان که وجود چنین مردم را تحمل کرده اند.  
هم وطنان عزیز در این جا میخواهم برای اثبات آن چه در بالا نوشته ام شمارا بیاد برنامه های آقای فیاض ببرم وچند مثل از جهل وجعل که طرفداران حکومت کرزی داشتن ذکر کنم.طی چند هفته گذشته وحید عمر،مرستیال و خانم بارکزی ودیگران تمام از استقلالیت،موزیک کمپوز و اتن اوغانی می لافیدند .حتی در روی خود نمی آوردند که همین معاش های بلند دالری را که میگیرند وزهر جان می کننداز کجا میشه و کی ها برایشان ارزانی میدارند،همین فضای را که با هرهفت خانم در پرده تلویزون افسانه سرای می کند برایشان کی آماده ساخته است ،امنیت شان را کی گیرفته است ،بازسازی و نو سازیشان بدوش کیست و حزینه انتخابات را کی می پردازد.حالا من از خود وشما می پرسم که این آقایون و خام ها معنی استقلالیت وآزاده گی را میدانند؟با معذرت با معذرت ویامردم این سرزمین را گوسفند فکر می کنند.من البته با اجازه شما برایشان میگم:بخود آید بخودآید.مردم وملت مارا توهین نکنید.تا چه وقت نیرنگ تا چه وقت تقلب تا چه وقت دروغ و تا چه وقت مردم فریبی دیگر بس است حیا هم چیزی بدی نیست !!
کمسیون انتخابات کرزی می گوید اگر کسی شک دارد که تقلب شده است و رهبریت کمسیون آزادمستقیل در تقلب دست دارد سند ارایه کند.از نظر این کمسیون یک ونیم ملیون ری تقلبی سند نیست از این ها کسی نمی پرسد چقدر رای دیگر باید تقلبی میبود تا سند میشد.پزیرفتن تقلب از طرف جامعه جهانی کشور های کمکی مردم اوغانستان مخالفین و خود آقای کرزی سند نیست این معمی را از دفتر اوغان ملت واسمعل یون باید خواند...اگر بجای عبدالله عبدالله رهبریت این کمسیون نا مستقیل داوطلبانه استعفا میداد در حیقت گام بزرگی بود در راه تحقق ارمان های مردم سر زمین من وتو
 . هم وطن عزیز از تاریخ نیمه نوشته درست وحقیقی 260ساله مان چنین دانسته ایم که هرگاه مردم ما  
راه خود را برای شگوفای کشور مان یافته اند،هرگاه مردم ما دوست ودشمن را تشخیص داده اند،مردم ما هرگاه به سوی روشنای شتافتنه اند وهرگاه مردم ما به دروازه های اسقلالیت
،آزاده گی سربلندی وشرف وقار رسیده اند از طرف اشخاص وطن فروش،ضدبرابری ملی
فاشیست .جعل کاردر یک تقلب در مانده اند.تقلب کاران با نیرنگ توانسته اند دست آورد وثمره جان فشانی مردم مارا به باد فنا بدهند.حلقه غلامی را برای بقای خود وقبیله خود در حاکمیت به گردن نهاده اسقلالیت را از مردم ما بار دیگر گیرفته دو دسته تقدیم اهریمن نمایند.بیاد تاریخ مردم سرزمین ما از تمام اقوام در دفاع از سرزمین شان در یک وحدت عملی و واقعی متحدانه در برابر دشمن تا که جان در بدن داشته اند از خاک و ناموس مردم شان دقاع نموده اند ولی افسوس لذت پیروزی را هرگیز نچشیدند.چون تقلب کاران به گفته یک دانشمند و نویسنده با قدرت هم وطن مان آقای محترم سلطان پور(تقلب سالاران)از احسات پاک مردم ما استفاده سو نمودند. خود برای خدمت اهرین کمر بستند..مردم و مهن مان را از استلالیت محروم ابدی نمودند...برای مثل مشت نمونه خروار تقلب تقلب سالاران را بعداز شکست حکومت وامارات طالبان به برراسی میگیرم.از همه جالب این است که قانون اساسی تقلبی ساخته وپرداخته خودشان تقلب را جرم دانسته وتقلب کار ها را قابل پیگرد ومحاکمه میداند ولی هرگیز این تقلب ها تقلب شناخته نشد وتقلب کاران به داد گا معرفی نشد.شما هم وطنان من شاهید هستید که در کنفرانس بن برنده شدن حامد کرزی با یک ونیم رای به گفته اقای اکبر بای در برابر سیزده رای آقای سیرت یک تقلب آشکار وبی مانند در دنیای ماضی وحال است این تقلب را تقلب واین تقلب کاران را کی و چه وقت به داد گاه می برند ایا چنین روزی رسیدنی است به نظر من بلی رسیدنیست...حکومت کرزی از ریشه وبنیاد تقلبی است بدون تقلب نمی تواند چنین حکومتی وجود داشته باشد مگر از درخت تلخ میوه شرین میشود نه امکان ندارد.ده بار در اوغانستان انتخابات شود باز هم کرزی تقلب می کند .از نظر من نرفتن داکتر عبدالله ویا هم هر کس دیگر با کرزی شریک بودن در در ایجاد حکومت تقلبی است واین یک جرم است نرفتن داکتر عبدالله عبدالله را  به انتخابات من چنین تعریف می کنم:صداقت،عقلانیت،امانت داری،مردانگی، شریک نشدن در یک خیانت بزرگ ملی، اجازه ندادن دزدی ودستبرد وتقلب  به رای مردم ندادن اجازه به تجاوز به حق مردم و دریک کلام ختم کلام شریک نشدن در جرم مجرمین. باز هم من با جرات میتوانم بگویم که حکومت اقای کرزی وتیم نیمه طالبی اوغان ملتی ونمیه خلقی کرزی تمام تقلبی است دوره انتقلی اش تقلبی بود دوره موقتش تقلبی بود ودوره های انتخاباتی و اینده اش هم تقلبی می باشد.قانون اساسی این حکومت تقلبی است با قانون تقلبی بدون تقلب نمی شود حکومت غیر تقلب به وجود بیاید احمد بهزاد یکی از دانشمندان وصاحب نظران آگاه ما در یکی از برنامه های آریانا گفت :جنابشان در زمان ساختن قانون اساسی به صفت خبر نگار در خیمه جرگه کلان حضور داشته وباچشم خود دیده که خلیل زاد یکی از تقلب سالاران ونماینده  دولت امریکا سران مجاهید و اقوام را یکی بعد دیگیر از خیمه برون میبرد و پس می اورد تا بالاخیره اعلان شد که قانون اساسی تصویب شد رواین تقلب کاری ای سازمان یافته بود که به مواد قانون اساسی پسوندوپیشوند ودامنه داده شد تا توانسته باشند با دست باز تر امروز وفردا تقلب کنند.امروز تاریخ دوم نوامبر سال دوهزار نه کرزی برنده تقلبی وریس جمهور تقلب سلاران شناخته شد ای کاش اقای کرزی از عقل ومغز کار میگرفت خدمت بزرگی به مردم،کشوروسرزمین مان می نمود و بجای عبدالله عبدالله او کنار میرفت اگر این شهامت و جرات را می کرد بی مهابا مردم ما خوشبخت وسرزمین مااباد وشگوفان میشد.ولی معلوم شد که مانند اسلافش تا رفتن وقرار گرفتنش در پهلوی انها به گفته خودش الا دادنی نیست که نیست من هم میگویم تقلب و حکومت تقلبی و نتیجه این انتخابات تقلبی مبارکت باد کرزیا
 امیر شهسوار

لینک      نظرات ()      

سروده نغزی از اساد استالفی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۸/۸
نیمه سیاسی
                                                                                   نویسنده : کریمی استالفی

آی پرستو ها ، قناری ها !
برآن شاخ بلند برخوان
که این خاک سیاه بی بهار
از ماست .
بخوان با ناله فرزندان راستین را
که دور هم ، روی خاک بنشینند
وگرنه حسرت این خاک را،
امروز یا فردا
بقلب مان میگذارند .
بعید نیست ، یک یکی روزی
درین راهی پُر از دشوار ،
تمام گردیم
واین راه ناتمام ماند .
دریغ اما ؛
 جلادان تاریخ
کسی بی ریش ، کسی با ریش
چو زالو ها
بجان من ، بجان تو ، بجان هم افتادند  
و رعد گونه  
تمامی مسجد و پُل را
شهید سازند .
وما در پیشرو ،
رود خانه ی داریم توفانزا
عبور ما هم حتمیست
مگر پُل نیست .
من آگاهم !
زما آنها پُلی سازند
ستوران را ز روی نعش ما
آنسو عبور خواهند .
***************************************************
           2
ای نهالان زخم خورده بباغ !
می شمارید چه بیهوده ،
قدم های بهار
که بهار آمدنیست ؟
من همه