تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
معرفی وخاطرات از بدخشی بزرگ نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱٢/۱٠

نویسنده : پروفیسوردوکتورعنایت الله شهرانی

تنظیم کننده : هدایت الله چوپاننام بدخشی

 در تاریخ کشورما جاویدان است

ما بد خشانی ها هم بدخشی رامیشناسیم

 درین روز ها سیمین سال شهادت رهبرمدبر وسیایتمدارکشورمان ارواح شاد محمد طاهر بدخشی را دوستان و پیروانش با نوشتن مقالات پرمحتوا درسایت ها تجلیل نمودند.

چون زادگاه شهید سعید بدخشی و نگارنده بدخشان است. بناء فامیل های مان را بخوبی میشناختیم، و اتفاقاً هردو، دردو منطقه تورکی زبان آن ولایت چشم بدنیا کشوده بودیم.

بدخشی از  آوان خورد سالی بفرمودۀ دانشمند بزرگواراستاد نذیر حباب یار ورفیق دوران تحصیل در مکتب ابتدائی تا دوران بزرگ سالی اش بمانند یک نابغهء کوچک در سرزمین و کوهساران بدخشان ظهور کرد، ومقام او بعد ها بحدی اوج گرفت که تاکنون به ملیون ها پیروخط وافکار سیاسی او به نام نیک یادش مینمایند .

بدخشی مرد بزرگ ،سیاستمدار،ادیب ،عارف والاگهر، مورخ، سخنور و صاحب جاه وجلال وشکوه و همت بلند بود، در میان رهبران و حلقات سیاسی افغانستان بدخشی بگفته جناب استاد باختری بمانند وخشوری قد علم کرد ولی افسوس ها که دولت او مستعجل بود .

در باره بدخشی مقالات زیاد تحریر یافته و پیروان خط و اندیشه ها و افکار او. مکررآ نوشته های شان را در نشرات پخش و نشر نموده اند . و من یقین دارم که با این قلم ناتوان خویش نمیتوانم بمانند آنها بدخشی را بصورت درست معرفی بدارم، چونکه هیچوقت در حزب سازا مشهور به ستم ملی شامل نبودم و با مرحوم بدخشی ارتباط سیاسی هم نداشتم .

مقاله ای را که از دانشمند فرزانه استاد توردیقل میمنگی در یکی از سایت ها زیر عنوان "بدخشی را از نو باید شناخت"  خواندم که در صفحات اول ، در باره ً ملیت آن بزرگ مرد سخن گفته بود ،که بر حق راست است و من نگارنده ، نیز خاطراتی دارم از آن شهید راه آزادی مردم افغانستان  از چنگال دشمنان فرهنگ و ترقی.

البته درین شکی وجود ندارد که ما بدخشانیهای که درمکاتب کابل درس میخواندیم، باربار، با هم دید وا دید ها داشتیم و نیز از بدخشان تا به کابل سفرهای مشترکی را درموترهای لاری و چکله بپایان میرساندیم که مرحوم بدخشی گاهگاهی ظاهرمیشد،چون بدخشی شخص معززو محترم بود، در کابل بزیارتش میرفتیم، و تنها دوستی هاو ارتباط ما بروی هموطنی بود و بدخشی در هروقت و زمان محبت خاص برای مان نشان میداد و اومتبسم خاصیتی بود که محببوبیتش را در میان بدخشانیان دوچندان میکرد .

بیاد دارم که در یکی از سالهای دورهً متوسطه ما دو سه نفر هم صنفی ها بخانهً شان در فیض آباد رفته و بدخشی را در قوشخانهً ایشان ملاقات کردیم. گرچه پیروجمله افکاروعقاید سیاسی مرحوم بدخشی نبوده و شامل حزبش نشده بودم، اگر وی زنده میبود از نفی کلمۀ " آریانا "و فعا لیت های فد رالی سازی من در افغانستان یقیناً تقدیر مینمود، چونکه همه میدانند که علاقمند آن بود تا از آریانا و آریانا بازی جلو گیری نماید و نیز راه حل مشکلات داخلی و پیشرفت افغانستان را از طریق نظام سیاسی فدرالی در افغانستان پیش بینی مینمود .      

و اینک چند خاطره از مرحوم محمد طاهر بدخشی که در میان بدخشانیان بنام " طاهر جان "  شهرت داشت.

اول:  محصل  صنف چهارم فاکولته بودم ، خانۀ استاد مغفورمحمدهاشم واسوخت وکیل و نمایندهً مردم بدخشان دراخیر ایستگاه سرویس های شهری نزدیک لیلیه پوهنتون کابل بود. ما بدخشانیها را گفتند که امشب بخانه ً استاد واسوخت گردهم آیی داریم و در آن شب بیش از چهل نفر شده بودیم، بدخشی یکباره با چهرهً ملکوتی خود در مجلس هویدا گردید . در حدود کمتر از دو ساعت سخن رانی کرد و چنان سخن میگفت، که با بیان کردن مظلومیت مردم افغانستان جگر هارا پاره و چشمان را پر از آب میکرد . هر کلمه و گفتاراو سحر آمیز بود، و با روانی و سلاست سخن میگفت، گفتارش تکراری نبود ، چیزهای میگفت که ما نشینیده بودیم.

 یکی از دوستان عزیزم که از دوران طفولیت هم بازی بودیم باسم داکتر قمرالدین  مصلح در کنار من تشریف داشت، این مصلح که از دوستی زیاد باهم نزدیکتر از دو برادر شده بودیم بگوشم آهسته فرمود که فلان شخصیکه در پشت سر تو قرار دارد به او اشتباه دارم!  که صدای مجلس ما را ثبت نموده بریاست ضبط احوالات خواهد برد، بخاطری گفتۀ داکترمصلح بگوشم معقول افتاد که آن شخص با رئیس قول اردوی وقت راه و ارتباط یافته بود،و بعدها که بدخشی محبوس گردید ،موضوع تحقق پیدا کرد .

در آن شب بیانیهً مرحوم بدخشی  بحدی مؤثر واقع شد که یکی از همصنفان دورهً مکتبم که،باربار از فلسفه و حزب بدخشی مذ مب کرده و نفرت نشان میداد، بمجردیکه از مجلس برآمدیم برایم گفت که « بر خودم لعنت میفرستم که چرا من بدخشی را بصورت درست نمی شناختم» بعد ها دیده شد که وی از ستمیان معروف و از پیروان خاص بدخشی گردید . در همان شب چندین نفر بدخشانی  به حزب « سازا» علاقه مند شد ه و بعد ها شامل آن گروه شدند .ناگفته نباید گذاشت که در همین شب تاریخی بدخشی از مظلومین پشتونها نیز یاد آوری و طرفداری میکرد .

دوم :  معلم دارالمعلمین کابل بودم،  روانشناسی و نقاشی و گاهی هم مضمون فارسی را تدریس مینمودم . به امر وزیر معارف مرحوم داکتر علی احمد پوپل کتاب تالیفی ام بنام « هنر در افغانستان » بچاپ رسید ،وقتیکه از وزارت معارف حق الزحمهً کتاب را از تحویلدار نقدی ریاست تالیف وترجمه میگرفتم ، تصادفاً مرحوم بدخشی پیدا شد و مرا فرمود که چه گپ و چه خبر ، بمجردیکه چشمش به مقدار پول حق الزحمه رسید ، با عصبانیت زیاد برایم گفت پول را نگیر و برو بدفتر من منتظر باش تا بیایم . در ظرف کمتر از یک ساعت تشریف آورد و اعصابش اندکی راحت تر بنظر میخورد . و در پیش چندین همدفتر هایش به جدیت گفت از برای خدا بسویهً وزارت یک مملکت بمعنی « هنر » نمیدانند و آخرو انجام کار فرهنگ مملکت و کشور ما بکجا خواهد رسید . او رفته بود با شخص وزیر جنگ وغالمفال کرده تا حق الزحمهً کتاب مرا دو چند بسازد . درین مقطع مقاله باید عرض نمایم که بدخشی به هنر فوق العاده معلومات داشت ودر بارهً تاریخ هنرمندان بدخشان چندین مرتبه مرا یاری داده بود.

سوم :  چون در سابق بنام نقاش شهرت داشتم. فرزند مرحوم بدخشی  شهید  بایقراً جان مرا « کاکا رسام » خطاب میکرد . در یکی از نمایشات برادران پامیری یا فرزندان حاجی رحمانقل خان، خان پامیر بنامهای محمد اکبر پامیری و عبدالملک رحمانی ، اینجانب رهنمای نمایش تابلو ها و هیکل ها بودم و به وزیر مطبوعات و دیگران آثارهنری شان را توضیح مینمودم . فردای آن روز، ارواح شاد بدخشی بدفترم تیلفون کرد و بشوخی گفت که« مبارک باشه نام نو » درتعجب و حیرت فرو رفتم . وی فرمود که این مطبوعاتیان بی حافظه و فاقد سواد ژورنالیستی عکس تو را با عکس عبدالملک بحیث نقاشان پامیر در انیس چاپ کردند و بزیر عکس تو نوشتند « محمد اکبر پامیری ».

 البته بحد زیاد پریشانی عاید حالم شد . و بعداً خبر شدم که با وزیر و معین و رئیس نشرات وزارت اطلاعات و کلتور ، مرحوم بدخشی طی تیلفون سخنان زشت گفته و طعنه داده است که سویه ژورنالستان شان ضعیف، و باید هوشیار و جدی باشند . وی برایم گفت که، گفتم که اگرمحمد اکبر را شما نمی شناسید ، شهرانی در مطبوعات شهرت زیاد و سابقه دارد و اقلاً او را باید میشناختید ، اتفاقاً وزیر آنوقت ومن  باهم میشناختیم و وی معذرت خواسته بود ، آن عکس تا کنون بدست نگارنده قرار دارد .

چهارم:  در همین سالیکه پامیریان نمایش نقاشی داشتند ، فصل زمستان بود ،روزی مرحوم حاجی رحمانقل خان ، خان پامیر بدفترم در پوهنتون کابل تیلفون کرد تا به نزدش در ریاست سرحدات و قبایل که باشگاه مهمانان پامیری ها بود بروم . چون در آن جا شدم گفت « طاهر جان » مرا به نان دعوت کرده با ید با من بخانه اش بروی ، من بصورت قطع از رفتن معذرت خواستم ولی خان بسیار اصرار می ورزید ،بالا خره به مرحوم بدخشی تیلفون کرد وی گفت که خوب است هر دو یتان بیا ئید . وقتیکه بخانهً شان رسیدیم شخص مرحوم بدخشی و یکنفر دیگر تشریف داشتند . در سابق وقتیکه با ارواح شاد بدخشی صحبت میکردیم وی به لحجهً اوزبکی ارگو چی ها و من به لحجهً تورکی اوزبکی خاشی ها با هم سخن میگفتیم ، تورکی اوزبکی مرحوم بدخشی بخاطریکه ادیب بلند سویه بود بمراتب از تورکی اوزبکی من با سویه و ادیبانه بود .

آنروز در اول به فارسی صحبت کرد ولی بعد از دو سه دقیقه با خان پامیر اندک اندک به لحجهً قرغزی که آمیخته با تورکی اوزبکی بود صحبت نمود. من بشوخی به حضورش گفتم که بدخشی صاحب « تقلید کبک » چون بسیار دراک بود و بزودی پی می برد . شوخی مرا جدی گرفت و به اتاق دیگر تشریف بردو در آن اتاق ورقهً تذکره تابعیت افغانستان را باخود آورد ، اول خودش با جهر خواند و بعد تذکره را بدستم داد که بخوانم، دیدم که در تذکره نوشته بود  « محمد طاهر ولد محمد ذاکر ولد ملا محمد ناصر از ارگو در قوم اوزبیک » ، من بحضورش عرض کردم که شوخی بود و نه از راستی بعدأ دانستم که موضوع را بخاطر خان پامیر جدی گرفته بود .

جد مرحوم محمد طاهر بدخشی بنام میرزا عزیز جان مغول بیگی بود که بزرگان خاش و فیض آباد از وی یاد ها میکردند ، چونکه وی از آخرین شهزاده های ، شاهان تیموری بدخشان بود که به سیاق میرزا بابر ـ میرزابایسنقر میرزا الوغ بیگ ، میرزا سلیمان و غیره باسم میرزا مسمی ، و بنام شهزاده از احترام مردم برخوردار بود. و بعد بدورهً ملا محمد ناصر پدر کلان بدخشی این سنت «میرزا » درضم نامها خاتمه یافت .

شخص چهارمی که در خانهً مرحوم بدخشی تشریف داشت وی را در سال 1992 میلادی، در شهر دوشنبه در تالار باربد ملاقات  کردم ونامش محمد جان و از تاجکستان بود . من در آن سال مهمان داکتر عاصمی بخاطر اشتراک در گردهم آیی بزرگ « تاجیکان جهان متحد شوید » مربوط موسسهً پیوند بودم . محمد جان را گفتم، مرا بیاد دارد، گفت بلی ، بخد متش عرض نمودم بخاطر داری که مرحوم بدخشی بزبان خود درمحضر ما و شما گفت که وی اوزبیک می باشد و برای اثبات قول خود تذکره اش را نشان داد . آقای محمد جان دو بار مکررآ گفت که چطور آن مجلس فراموش میشود و بمانند دیروز بیاد دارم ، اکنون محمد جان تاجیکستانی حیات دارد و در تاجیکستان بسر میبرد .

بلی مرحوم محمد طاهر بدخشی از تورکان اوزبیک ارگوی بدخشان است و اصلیت وی از اولادهً شاهان تیموری در بدخشان ، و درقوم به شاخهً برلاس ارتباط دارد . محل حکومت پدر کلانهای بدخشی در منطقهً قلعهً ظفر قریب کشم در کنار رود کوکچه قرار داشت. ارتباط مرحوم محمد طاهر بدخشی با الحاج غلام سرور دهقان که شجرهً اش بدست من قرار دارد از همین درک رابطۀ فامیل ها میباشد ، زیرا غلام سرور دهقان نواسهً میرزا الوغ بیگ مشهور است و با هم به اصطلاح کابلی ها « اودرزاده ها » بودند هم چنان ارواح شاد بدخشی اسم فرزندش را « بایقرآ گذاشته بود که سلطان حسین بایقرآ نیز از عمو زاده های پدر کلان های بدخشی میباشد که علاقمندی بدخشی را بنام او نشان میدهد .

پنجم: مسًله تورک و تاجیک بعد از کامیابی مجاهدین درافغانستان و نیزآزادی ممالک تورکستان { آسیای مرکزی } بمیان آمد که به نظر این نگارنده از منحوس ترین و منفور ترین مسایل بشمار میرفت چونکه خداوند تورک را با تا جیک و تا جیک را با تورک آفریده است .

در سال 1994 میلادی با یک گروپ شخصیت ها از کابل جانب مزار شریف میرفتیم ، شب اول در پلخمری بخانهً یکی از خوانین آن شهر که از طاًیفه لقی ها ی آنجا بود مهمان شدیم . در حدود سی نفر و یا بیشتر از آن در قوشخانهً آن خان تشریف داشتند که از هر طرف سخن بمیان آمد و موضوع بجای رسید که از هویت ها و ملیت ها باید صحبت میشد و یکی از اهل مجلس گفت که آیا میران بدخشان تورک بودند یا تاجیک و محمد طاهر بدخشی از نگاه خون و زبان به کدام ملیت ارتباط دارد ؟

اتفاقاً در آن مجلس شخصیت صاحب رسوخ و بزرگ همهً ما مجلسیان بنام میر ولی جان روستاقی تشریف داشت، همه خاموش ماندیم و جانب میر صاحب مذکور نگاه کردیم و منتظر جواب شدیم ، چونکه وی از اولادهً مشهور میران بدخشان بود و مرحوم طاهر بدخشی را از خورد سالی می شناخت و با پدر مرحوم بدخشی وکیل ذاکر جان دوستان صمیمی بودند .

میر ولی جان فرمود که در تورک بودن میران بدخشان سوالی وجود ندارد ،ولی حالا ما باز ماندگان بجز معدودی به تاجیکی صحبت مینمائیم و همه میران بدخشان بشمول مرحومه شاه بیگم مخفی بدخشی بزبان فارسی اشعار خویش را سروده اند. در قسمت مرحوم بدخشی فرمود که من دها مرتبه بخانهً شان در ارگو و فیض آباد رفته ام ، همه اوزبیک میباشند و در خانه بزبان تورکی اوزبیکی صحبت میکردند و علاوه کرد که این سوال شما حاجت به جواب ندارد ، اکنون بفرماًئید بخانهً بدخشی رفته معلومات بگیرید آنها از بقا یای فامیل میرزا سلیمان پادشاه بدخشان می باشند . هم چنان برادرزاده هاو اقارب آن مرحوم دها شخص حیات دارندو بروید از ایشان معلومات بدست بیاورید و این مسأله به اثبات ضرورت ندارد .دانسته نشد که چه اتفاق افتاد که یاران با وفای دوران حیات بدخشی ،اکنون هویت اصلی او را جعل مینمایند . و از اینکه پیروان و شاگردان او به اصلیت آن شا دروان تقلب و خیانت می ورزند ،پس مردم بیچارهً افغانستان از آن تقلب کاران چه توقع خدمت را داشته باشند ، البته روی سخن به بزرگان « سازا» که براه اصلی بدخشی روان هستند نیست .

خاطره مضحک ششم : در آغاز سال 1990  میلادی نگارنده بخانه یکی از اقارب خویش به جرمنی رفتم و آن برادر عزیز ویدیوی مجلس  دهمین سال شهادت بدخشی را برایم نشان داد ،در آن ویدیو ، یکی از برادران فرمود که «شاید اندک باشندآنانی که، ملیت واقعی بدخشی رابدانند. اوفرزند خلق ازبیک بود اما همسان تاجک، پشتون،هزاره، نورستانی،تورکمن،بلوچ و......سایر ملیتها وگروه های اتنیکی وطن را دوست داشت  » بمجرد یکه گفتار آن جناب خاتمه یافت ، مرحوم خلیل جان روستاقی از پیروان خاص بدخشی منحیث رئیس کنفرانس به میز خطابه رفته بجدیت تمام گفت که « بدخشی اوزبیک نبود بلکه یک تاجیک بود » بعدآ شنیدم که به مرحوم روستاقی کدام پیرو بیوفا ی بدخشی نوته ای را فرستاده است تا در محضر عام بخواند و اینست ظرفیت سیاستمداران ساختگی و کم ظرف ، این ها حتا نتوانستند تا ختم کنفرانس دورغ خویش را پنهان بدارند و معنای این گفتار علناً نشان دهندهً نفاق افگنی اندر میان تورک و تاجیک بود و نیز استنبا ط میگردد که اگر بدخشی تاجیک باشد از وی پیروی مینماییم در غیر آن  با افکار او علاقمند نمیباشیم . و یقیناً مرحوم جنت مکان بدخشی در تربیه این نوع اشخاص کم ظرف و متعصب و تفرقه انداز ناکام بوده است .

حیف و صد حیف که پیروان خود بدخشی که خود را پیرو خط بدخشی میگیرند در شجره و نسب او خیانت مینمایند و اینست مردی و وفاداری با همرزمان ، از اینجاست که تاریخ را جعل کاران به غلط به اخلاف میگذارند . آیا تورک بودن بدخشی گناه اوست که موضوع را از چشم ها کتمان مینمایند ؟ گویا اینکه اگر بدخشی تاجیک باشد پیرو او هستیم و گرنه نیستیم و در پی افکار و اندیشه هایش نمی باشیم . که با این افعال خویش روح پاک بدخشی را نارام  میسازند ،و اینست وفا و اینست دوستی و اینست پیروی از خط او . و آن مرحوم منحیث یک تورکی زبان هرگز فرق اندر میان تورک و یا تاجیک و هزاره پشتون و دیگر ملیت ها را بزبان نمی آورد و به همگان و بمقام بشری شان احترام خاص داشت . مکرراً بعرض میرسد که انتقادات بر خوبان و بزرگان واقعی حزب « سازا » نیست ،فقط به اشخاص محدود میباشد که بکار های تبعیضی و خلاف توقع بدخشی  بعد از وفاتش کار میکنند .

در صفحات بالا چند خاطره محدودی بود که با مرحوم بدخشی داشتم .

جنت مکان و خلدآشیان شهید نجم الدین مصلح که بمنزلهً برادر بزرگ نگارنده بود و در اوان تحصیل در مکاتب کابل من و برادر کو چکش داکتر قمر الدین مصلح را سر پرستی میکرد ،بوقت حکومتش در قلعه زال جهت زیارت بخدمتش رفتم.  نیم سا عت بعد مرحوم بدخشی نیز در آن اولسوالی تشریف آورد و یک شب را تا سحر در مسایل عمومی صحبت کردیم و چون هر دو از من بزرگ بودند ،سهم گیری من تنها استماع بود و بلی گفتن چونکه آنها وجوهات مشترک داشتند .

 بدخشی انسان متشبث مثبت بود ،دو هفته شده بودکه در صنف دوازدهم  تخلص « شهرانی »را بخود اختیار کرده بودم . چند روز بعد برادر بزرگم که بمدرسه شرعیۀ پغمان متعلم بود بکابل آمد و گفت که محمد طاهر بدخشی برایم پشنهاد کرد که چرا  به روش تهران و توران ،تخلص خویش را « شهرانی » نمیگذاری ؟ برای برادرم گفتم که بیش از دو هفته  باینطرف تخلص من « شهرانی » است و پیشنهاد برادرانه مرحوم بدخشی به تصمیم من معاونت بزرگ نمود .

بدخشی وقتیکه خورد سال بود، در بدخشان شهرهً آفاق داشت و ما از خورد سالی بنام او « طاهر جان » آشنا بودیم. پدرش نیز از معززین و بزرگان بدخشان بود ، بدخشی از آوان خورد سالی و نو جوانی شخص متحرک ، بیقرار و به سیاست علاقمندی داشت . صنف هفتم مکتب ابن سینا بودیم که مرحوم با کلاه شغنی و کرتی ساخت بدخشانش ما وطنداران را در یک صنف درسی جمع کرد و طی یک سخنرانی مختصر فرمود که ده سال پیش از امروز شاه عبدالله بدخشی برحمت حق پیوسته و باید درین گردهم آیی ،یادش را گرامی داشته به ارواحش دعا نمائیم .

 بار ها از زبان بدخشی شنیده شده ام که سه کتاب او را بسیار مصروف نگهمیدارد، اول قرآن کریم که بدخشی از خورد سالی به تصوف و عرفان وابستگی خاص داشت ،مخصوصاً که با عارف بزرگ مرحوم غلام سرور دهقان ارتباطات خود را زیاد ساخته بود و از مجالس او فیض و بهرهً زیاد بدست میآورد و تفسیر قرآن مجید را بسیار میخواند و بعد از قرآن مجید به مثنوی مولوی و شهنامه فردوسی علاقهً زیاد داشت .

 بعضی ها که بدخشی را میگفتند بر ضد پشتون ها می باشد ، دروغ محض است و او احترام خاص به پشتون ها داشت . استاد صدیق روهی از دوستان دیرین او بود و دوستان دیگراز اهل پشتون در اطراف او قرار داشتند .بدخشی در صف دانشمند بلند پایهً افغانستان قرار دارد و دانش او در سیاست و مطالعات حقوق بین الدول و معلومات جامع اش در خصوص ممالک و کشور های جهان و سیستم ها و نظامهای شان وی را از دیگران امتیاز بلند و موقف عالی میداد . او بعد از ختم  دوره ای ابتدآئی در فیض آباد  لیسه عالی حبیبیه را در کابل بپایان رسانید و در فاکولته اقتصاد که در آن زمان آمیخته با حقوق و علوم سیاسی بود شامل و از آن فارغ گردید .

در یکی ازکنفرانسهای ادبی، خوب بیاد ندارم! غالباً  رهی معیری درسالون کنفرانسهای تعمیر جدید پوهنتون  بیانیه میداد با آنکه بدخشی در میان صف ها ی مستمعین بود ، از جا بلند شد و او را ملتفت ساخت که چرا در بارۀ فلان موضوع مهم ادبی و آن شخص که از امهات  ادبی ایران می باشد سخن نگفت و خطیب بزودی حرف بدخشی را تاًئید و فرمود که بلی حق میفر مائید .

بدخشی مرد هوشیار و زیرک، وبه د قایق سخن بزودی پی میبرد، در کنار آن همه، شخصی با قلب صاف و بی آلایش بود که هر کسی بحضورش سخنانی و یا نظریاتی میداد آنرا گوش میکرد . یک نقص عمدهً که بعد از شهادتش در شان او هویدا شد. آن بود که در شناخت همرزمانش دقت درست بخرچ نداده است چونکه دیده شد ، معدودی به جعل نسب و اصلیت او دست زده و روح او را نا قرار کردند . دو دیگر اینکه درست است او یک مبارز فداکار و جانباز بود ،اما بگفتهً اکثر فاتحین شرق در جنگ ها برای کامیابی بهتر باید عقب نشینی نمود ، ولی بدخشی با دشمنان سر سخت خود چون امین که قدرت حکومت بدستش قرار داشت و از جلادان و میرغضبان مشهور و شناخته شده بود ،با ید خود را به مهارت تمام نجات میداد و در خارج از سرحدات افغانستان رفته و بفعالیت های سیاسی آغاز میکرد .

هم چنان آن مرحوم در ازدواج بعدی اش ،مشکلاتی را در میان فامیل جلیله و معروف شان تولید نمود ، با آنکه همه میدانستند . این موضوع شکل سیاسی را داشت ، که سر انجام تلخی های را نیز ببار آورد ولی میدانیم که گاهی این اعمال از نوابغ سر میزند . این نگارنده طوریکه در سطور بالا عرض کردم در طول حیات شهید  سعید بدخشی برایش احترام قلبی داشتم و ارتباط ما کا ملآ غیر سیاسی بود و فقط هنری و فرهنگی و وطنداری بود . خداوند او را غریق رحمت خود نموده و جایش را فردوس برین سازد .

آمین یا رب العلمین .

عنایت الله شهرانی  .

                                                 فراترازمرزها

لینک      نظرات ()      

نظام فدرال راه نجات نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱٢/۱٠

 

حسن پیمان

 

                

نظام فدرالی دمو کراتیک،الترناتیف مثبت برای ختم (سیطره جوئیهای فاشیسم   

جنگ وفجائیع) در دورنمای افغانستان

پیوست به گذشته.....و

 

 

 

{قسمت پنجم}

ضرورت نهادینه سازی دموکراسی فدرالی

درروند دیگر گونیهای اجتماعی:و

پیاده نمودن دموکراسی ازهرنوعی که باشد به مثابه یک پدیدۀ نووسیستم رشد یابندۀ سیاسی دریک جامعۀ سنتی عقبماندۀ قبیلوی ومسلط باروابط کهن ارباب رعیتی مذهبی درادوار مختلف تأریخی با بسا مشکلات وممانعتهای تأریخی مواجه بوده وهمیشه با جهالت وخرافات سنتی وعقبگرایانه ومناسبات منحط وغیر عادلانۀ جوامع دست به گریبان بوده است.وبویژه نیروهای محرکه وتسریع کننده ودموکراتیک درتحقق اهداف وارمانهای دموکراتیک خود،شناخت درست وبرداشتهای عینی وعلمی ازپدیده های اجتماعی وچگونگی شرائیط ان،اگر نداشته باشند،این دموکراسی درنتیجۀ عدم درک ودریافت شیوه ها وروشهای موئثردرتحقق عملی وعلمی ان،بالاخره به شکست وناکامی وبدنامی وحتی به سر کوبگریهای خونین نیز منجر میگردد.وازهمینجاست که به (روشها وبه رفتارهای مرحله ای وتدریجی) نیاز پیدا میکند وبرای عملی این اندیشه به شناخت دقیق علمی ازپدیده هاوبویؤه به پدیده های اجتماعی مورد بحث،ضرورت مبرم می افتد.و

کلیۀ پدیده های(مادی،معنوی واجتماعی)که ما حول مارا فرا گرفته اند،ومحیط مارا احاطه نموده اندخارج از منطق علمی(ارتباط،حرکت،تضاد،تعغیر وتکامل)بوده نمیتوانند ویا وجود خارجی ندارند واحکام قوانین درونی ان در پروسۀ تکاملی هرپدیده(مطلق)است.ویا به عبارۀدیگر،پدیده ها پیوسته درارتباط، درحرکت،درتضاد ودرتکامل بوده ودراین پروسه ازتاثیرات متقابل یک دیگربرخوردارمیباشند.ورونددیگرگونیهای تکاملی انان قابل شناخت ودرک میباشد.قوانین عینی دیگرگونیهای این پدیده هابنا بر ویژهگیهای خود گردانی درونی خود قائیم بالذات بوده وواقعیت انها خارج ازذهن وتفکر ادمی انعکاس می یابند.ووقوع طبعی این واقعیتها کاملا عینی است،وپیوسته دردگرگونی بوده وجای خودرا به یک دیگرعوض مینمایند،مگرباتعغیرشکل به حیات خود ادامه میدهند،تکامل انها گاه مستقیم وگاه زگ زگ وپیچیده میباشد.وازهمین لحاظ احزاب مترقی بمثابۀجزئی از پدیده های اجتماعی تحت هرنوع فشار واختناق وسرکوب از بین نمیروند وبکلی نابود نمیشوند،چونکه ازبطن درونی همین جوامع میرویند وبیرون میجهند وپیوسته خودرا بیشتر ازپیش خوبتر واگاه تر ومسئولانه تر می یابند،وباهم فشرده تربه همسوئی ووحدت اهنین تروبا رفع ونفی عناصر وسلولهای مضر وغیرضروری خود رسالتمندانه ترو هدف مندانه تربه پیش میروند وبا ترد ودفع نواقص واشتباهات(میراثی پیشینۀ اتنیکی قومی وقبیلوی وتعصبات وسائیر امراض مزمن خلاف ارمانها وعقاعد وپرنسیپهای پذیرفته شده که دروجودشماری انتقال نماید)باگرمی وحرارت بیشتررفیقانه ویارانه به اغوش هم می درایند وبااعتماد کامل وبا امیدها وارمانهای تابناکتر وسرشارترازپیشینه وبا گامهای متین وسنجیده تربه اینده ها به پیش میروند ودوباره احیا وبه حیات سیاسی خود ادامه میدهند،که این روند دیگر گونی درونی در خصلت ذاتی هر پدیده نهفته است.بگونۀ مثال برمبنی این استد   لال، انسان در شناخت ماهیت این قوانین درطبیعت وجامعه که دربرگیرندۀ بخش عظیم ازاین پدیده هارا تشکیل میدهد،قادرمیگردد.اما نحوه وشیوۀ درک وتحلیل وشناخت وبرداشت ازقوانین عینی تکامل درونی این پدیده ها،میتواند به پایۀ عقلانی وعلمی ومنطقی استوار باشد،ویا هم میتواند بر خورد با انها به شیوۀ ها وذهنیتهای غیرعقلانی،بگونۀعشیرای وقبیلوی وبر پایۀ رفتارهاوذهنیتهای سنتی وخرافی وجهالت وغیرعلمی ویا بر مبنای  زور(لشکروشمشیر،زنجیروزندان)برعلیه روشهای مترقی ورفتارهای نوین ودموکراتیک وبر علیه فرهنگ ومدنیت وتجدد خواهی ،استوارباشد.وبا شناخت نادرست وجامد وغیراصولی ازین قوانین وبرداشت دگم وسطحی ازان ولغزش وجهش ازدرک وتحلیل مراحل تکاملی،به طفره روی به (چپگرائی افراطی) میکشاند،ویادرصورت تحلیل وبرداشت غیر علمی و(ذهنی)ازقوانین وموازین تکاملی این پدیده ها،انسانرا به محافظه کاری، عقبگرائی، کهنه پرستی وعدم عقیده به تعغییر وتکامل،به جهالت وسنت پرستی وبه یک( نیروی(راست افراطی وبازدارندۀتکامل ودگرگونی مبدل میسازد،وبویژه درجامعۀ مذهبی،تمام اهرامها ونهاد های راکد وجامد وکور وبستۀ خرافی سنتی انرا به زور نیزه در( جامۀ دین ومذهب)چون"شریعت ویژۀ طالبانی.ا؟"که زیر بنای خرافی جامعۀ قبیلوی-سنتی برای افتضاح وبد نامسازی شریعت واقعی غرای محمدی0(ص)که توسط "طالبان" به نمائیش گذاشته شد،بجای علم ومدنیت،وعقلانیت وفرهنگ رشد یابنده وتجددد خواهی ،ازادی وعدالت اجتماعی ودموکراسی واقعی،انرا زیرسازی ونهادینه مینمایند.بناأ هر پدیدۀ نوین ومترقی وفرهنگ پیشرفته ومدنی ورفتارهای روشنگرانه ودیگر اندیشانه دربدو مراحل ازمائیش دموکراسی،همیشه با این جهالت درهمچو جوامع باید به شدت وبا خشونت هرچه تمامترمواجه گردیده وبا ان دست به کریبان گردد.که به شهادت تاریخ پر اشوب  وپرشور میهن ما،روشنفکران،دیگراندیشان وترقی خواهان ما،ذهروپاد تلخ شمشیر عبقگرائی نیرو های پاسداراستبداد طرازفاشیستی وبازدارندۀ تکاملی را بارها وبکرات،دراین تأریخ چشیده اند وتجربه نموده اند.ا.ا.ا

تعجیل طفل خویان کارخطاست بیدل

لغزش به پیش دارداشک ازدویده رفتن

"حضرت ابول معانی بیدل"

مبارزات تلخ تاریخی خلقها(ودرسهای کبیر میهنی)،بازگو کنندۀ انست که،جنبشهای انقلابی پیوسته ازجانب افراطگرائیها ولغزشکاریها،تند رویها وکند رویهاِی"راست وچپ افراطی"سازشکاروماجراجو،شدیدا مورد حمله قرارگرفته است،دراین زمینه رسالت روشنفکران ازاداندیش وترقی خواه دراین مقطع زمانی ویا درنظامهای دموکراتیک اینده انست که،تا بادرک این واقعیتها وتجارب تلخ گذشته تأریخی وشناخت عینی وعلمی از قانونمندیهای درونی تکامل روابط اجتماعی،بدون لغزشها وشتابزدگیها که تحت شعارهای بیمار گونه چپ و وراست افراطی وبا شناخت عینی ازعملکردهای خرافی سنتی قبیلوی وعقبگرایانۀافراطی ان،باید تناسب منطقی وعلمی واصولی این دو روش(درظاهر متضاد ودرباطن واحد.ا؟)ومرگزا وکشندۀ نهضتهای انقلابی را به درستی شناخته ودرروشنی ان با درک عینی ازچگونگی شرائیط ان برداشتهای اصولی وعلمی نموده درتحقق اهداف وارمانهای والائی ودموکراتیک خلقهای ستمدیده وماتم زدۀ این سرزمین بربادرفتۀ ماگامهای سنجیده واصولی واگاهانه بر خواهند داشت.زیراکه جنبشهای نوین وترقی خواه ورژیمهای مترقی ودموکراتیک،همیشه درطول تأریخ ازهمین دودست ویا دوطرف به خطرات جدی وجبران ناپذیری مواجه بوده اند وازطریق همین اپورتنیسم راست وچپ مورد حمله قرار گرفته اند.که بادرنظرداشت این دو خطرجدی ودو اپورتنیسم دارای روش واحد وبازدارندۀ رشد واوج نهضتها وجنبشهای انقلابی،شعارپیاده نمودن(مرحله به مرحلۀ دموکراسی واقعی)رامتناسب بااوضاع واحوال وشرائیط عینی وذهنی جامعه برای ایجاد حاکمیت پارلمانی فدرالی،بخاطردگر گون سازی این مناسبات منحط وغیرعدلانه ورژیم(فاسد-فاشیستی)قلابی وفرمائیشی ضدملی وضد دموکراتیک وغیر مشروع ان که ازطریق تدویرکنفرانسهای فرمائیشی درخارج ازکشور،بویژه چون(نشست لندن)ودورازنقش واراده بالفعل مردم افغانستان که،میخواهند به "طالبان"مذدوریعنی به پاکستانیها بسپارند،تبلیغات گسترده نموده وتمامی نیروهای مادی ومعنوی وانرژی انقلابی خودرامتحدا باید بکاراندازند.وبویژه علی الرغم فریادهای سینه چاکان اجیربه "طالبان"ومدافعینیکه(ازهستی وحضور"طالبان"درجامعه وبه  نمایندگی ازقدرت  نمائی انها تحت شعارهای مقبول وزیبای "مصالحۀملی.ا؟"وسپردن دوباره این جامعۀبه یغمارفته ما به این جانیان فساد افرین وبیگانه به مردم افغانستان وتأمین کنندۀ منافع -ای-اس-ای وپاکستان)اگاهانه دفاع مینمایند(ازاینکه دردور اول ریاست جمهوری اقای کرزی چندان بخت برایشان یاری نکرد واکنون با دفاع از طالبان جانی واجیر(دستگاه جهنمی استخبارات ای-اس-ای-وانگلیس)وباقدرت رسانیدن انان خوابهای ریزه خوری خوان طالب والقاعده وای-اس-ای رادرمخیله دارند.ا؟ -علیه کلیۀ این پای دوان ومیراثخواران غربیها وانگلیس وپاکستان،باید متحدا نیروی تبلیغاتی خودرا برا ه اندازند.--.وبویژه علی الرغم تمامی تلاشهای مذبوهانه وضد ملی وضدمیهنی گروه افغان ملت(افغان نازی)فاشیست وخدمتگاران ای-اس-ای وپیروان هیتلری وسائیر دنباله روان نوکر منش انان وبویژه کاسه لیسان کهنه کار انگریزی وچاکرچاکران که،تحت هر اسم ورسمی بگونۀاسلاف نژاد پرست پیشینۀ خود به(جامۀ اسلام درامده.ا؟)وبا"استخارۀ قران"واستعمال انرا منحیث ابزارسیاسی توسط حضرات انگریزی(چون صبغت الله مجددی)ازدوران زمامداریهای احمد شاه ابدالی،امیر  عبدالرحمان خان،غازی امیرامان ا لله خان،نادرشاه وظاهرشاه"طائیفۀسلطنتی" وامروزهم اقای کرزی،برای به قدرت رسانیدن ویا ازقدرت به زیرکشیدن سلاطین وزمامداران در(جامۀدین ومذهب.ا؟)به دستور ملا هاواخوند های (دیوبندی انگرزی)نقش عقبگرایانۀ ضدملی ،ضد مردمی وضد ترقی وتکامل را بخوبی بازی نموده اند که،در تأریخ تیزبین کشور ما اظهر من الشمس است.ا؟(1)-که گاه ازطریق تدویرکانفرانسها ویا جرگه های فر مائیشی ونشستهای مصلحتی،باصدورودیکتۀ خارجیها برخلاف ارادۀ با القوۀ مردم افغانستان وعدم سهم فعال ومشارکت مستقیم اقوام وملیتهای تحت استبداد وبازی باسرنوشت ملیونها انسان این جامعۀ هست وبود سوخته وبرباد رفته ومردم بلا کشیده ومصیبت زدۀ این سرزمین،ازطریق بی نقش نمودن مردم درسرنوشت خودش ودفاع علنی واشکارا از فساد واستبداد وقاچاق وخیانت ملی در(جا مۀ اسلام.ا؟)وبرائت دادن به انان وبالاخره سرکوب خونین مردم بیگناه چون حادثه الم انگیز(افشارکابل)که هزاران انسان همه ازملیت شریف هزاره بودند ، درزیرریش جهادیان  وتیکه داران اسلام وجنت.ا؟ به خاک وخون غلطیدند، وده ها مثال دیگری که این اجیران ای-اس-ای(دستگاه جهنمی استخباراتی پاکستان وملایان دیوبندی)بالای این ملت تعمیل گردیده وهنوز هم تعمیل میگردد.که مردم مظلوم وتحت استبدادما دراین تاریخ جز ازاین قربانیها نصیبی دیگری برای شان نبوده است.ا.ا

سنت به قدرت رسیدن

 زمامداران فاشیست قبیلوی:و

سوال اساسی اینجا مطرح میشود که،این شیوۀ به قدرت رسیدن زمامداران فاشیست کنونی،باسلاطین جباروفاشیست سلف پیشینه ایشان برای استفادۀ ابزاری ازدین ومذهب،ازهم چه تفاوتی دار.ا؟که در ماهیت خود هیچگونه تفاوتی ندارند.بگونۀ مثال،:امیر عبدالرحمان خان دراغازبه قدرت رسیدنش بااستفادۀ ابزاری ازشعائیر دین اسلام میگوید که،صدای پای لشکرغیبی را میشنود که اورا همراهی میکنندا.؟ واوخود مینویسد:"اثارغریبی ازطرف خداوندی مشاهده نمودم وشنیدم صدای بگوشم میرسد،اسپ های زیادی که تقریبأ بیست هزارمحسوس میشد،بطور نرمی عقب سرم میایند،چون نزدیک تر امدند،صدا بلند ترگردید،تا اینکه بمن چنین معلوم شدکه انها با همرای من ملحق شدند.(2)و

اینجا به وضاحت دیده میشود که"امیر"برای رسیدن به قدرت وگول زدن مردم در(جامۀ روحانیت.ا؟)داخل میشود وخودرا به حدی تقرب به خدا می نمایاند که صدای پای رسیدن بیست هزار عسکررا گویا ازغیب میشنود،ووحی ازطرف خدا(ج)برایش نازل میگردد.وبااین دعوای روحانیت وپیغمبری.ا؟وبااین نیرنگ وریا ودروغ که درحقیقت امراین جلاد خونخوار برای اینکه به پیشۀ جلادی وقتل وغارت وخونریزی وفساد وفجائیع خود مشروعیت داده باشد،وبا استفادۀ ابزاری ازدین خودرا بالای این جامعۀ بی نقش،تحمیل مینماید.ا؟ یعنی که تحت پوشش(صدای غیب والهام از خدا ودرزیر" سایۀ"ان،خودرا مصئون وبا دست بازبه هزارها فساد وجنایات ونسلکشی وچپاول دست می یازد،تا کسی واحد من الناسی ازاین به اصطلاح روحانی به خدا رسیده فاسد،کوچکترین حق بازپرس وداد خواهی را درروی زمین ازوی نداشته باشد.ا؟که البته اخرت این قصاب انسان بیگناه واخوندهای دین فروش ومشروع دهندۀ دروغین این سلاطین قدرت پرست، نه خدا پرست؛دیگر ازقبل معلوم است،وخوانندۀ عزیز همچوعملکرد های ضد اسلامی را خوبترارزیابی خواهند نمود.ا؟ودرجای دیگری برای بد نام سازی اسلام،امیرعبدالرحمان خودرا چنین معرفی مینماید:"خدا وند مرابه جهت خدمت خودش خلق نموده است تا ازملتی که به من سپرده است حراست نمایم..."(3)-.ودراینجا نیز میبینیمکه به قول خود "امیر"،خداوند صرفأ امیر عبدالرحمان  این دزد وفاسد،جلاد وجبارواین قصاب نهضتهای های ازادیبخش ملی وضد استعماری انگلیسی رابرای حراست این جامعه وهم به خدمت خودش خلق مینماید.ا؟.اماهمین ("امیر" یا شاه ویا سایۀ خدای دیگری مثل ان)که به رغم ارادۀ پروردگار خود،نه تنها ازین ملتی که "برایش سپرده است حراست نمیکند وازمنافع ومصالح وازمال وجایدادهای عامۀمردم حفاظت ودفاع نمینماید،بلکه برقصد ان به ان چشم دوخته،به قتل وغارت،چوروچپاول که"بیست هزار عسکرکمربستۀ غارتی دیگری نیزازغیب .ا؟ به این منظوربرایش میرسد وبرای چوروچپاول وغارت وقتل عام ونسلکشی،فجائیع وفساد وجنایات بیشتر وی)اورا همرائی "مینماید.ا؟ وبه این ترتیب از دین ومذهب واز" ارادۀ پروردگارخودمنحیث ابزار سیاسی برای مقاصد واغراض شوم وضد انسانی وضداسلامی خود،و برای به قدرت ماندن وبقای استبداد وفساد وفجائیع خود،این خائین نا مسلمان،جباروفاسد واین دزد وجلاد بیرحم،انراعملا مورد استعمال واستفادۀخود قرارمیدهد.ا؟وهمچنان برای اثبات فساد وجلاد خون اشام بودن واستبداد طرازفاشیستی وقصاوت قلب وبیرحمی"امیر"ازاین  گفتۀخائینانه اش برای ایجاد ترس وبیم درجامعه وگسترش استبداد،بوضاحت نمایان میگردد،وبه کتاب تاج التواریخ خود به یک حکم کله ممنارسازی ان چنین امده است:"...ازسرها کله مناربسازند،تا باقی افرادجامعه خائیف شود..."(4)-دراینجا نیات درونی فاشیستی"امیر"برای گسترش استبداد وفساد وتنفیذ ورائیج سازی ظلم،ترس وبیم درعمق جامعه را اشکارا بیان میدارد که "امیر"پیوسته درفکرواندیشۀ رائیج سازی"استبدادپذیری ومستبد پرستی.ا؟"وبقأ وادامۀ حاکمیت طرازفاشیستی خود،شب وروز پلان مسنجیده است،وبا سر کوب خونین مردم با استفاده ازنام خدا زیر پوشش"سایۀخدا"با کله منارسازی،خوف وجبن،بیم وترس را به روحیۀ مردم این جامعه دمانیده،وبعدا به کشتارهای دستجمعی ودزدی وغارت وفساد وجنایات دست یازیده به زمامداریهای ننگین خودادامه میداده است.تا اینکه مردم بنام"سایۀخدا".ا؟ازظلم واستبداد وازتمامی فساد ان استقبال نموده وازهمچو(ظالم ومستبد وفاسد باید پرستش نیز بعمل اورند.ا؟).و

واین ادامۀ روشهای سنتی خرافی همان نظامهای "فاسدفاشیستی"پیشینه قرون وسطئی قبیلوی ایستکه نحوۀجنایات وفساد ان دیروزدروجود گروه متحجروبی فرهنگ بنام"طالبان"در(جامۀ شریعت غرای محمدی(ص)با نحوخشونت امیزوبرخلاف"شریعت واقعی" به نمائیش گذاشته شد.که دراین جا،برای پیروان اعمال وشگردهای جنایتکارانه وفساد افرین این نیروی وحشی واهریمنی جامعۀ سنتی قبیلوی که تلاش دارند دوباره به قدرت برسانند،ازهزاران جنایات وفساد وفجائیع انها صرف،یکی انرابگونۀ مثا ل ا زداستان غم انگیز که در ستدیم ورزشی کابل درمحضرعام صورت گرفته بود ازکتاب وزین وبا محتوای علمی اقای"دای فولادی"چنین نقل مینمائیم:"...موجودیت عنصروحشت درجامعۀ قبیلوی،بیانگرعدم تکامل این جامعه به جانب عقلانی شدن ساختارهای اجتماعی انست.ملاحظه میشودکه،"طالبان"به عنوان دولت،کارد گاو کشی را به دست زنی میدهند ومردی(قاتل شوهرزن)رامثل گوسفند زیرقدمهای این زن،دست وپا بسته می اندازند،واما زن(مظهر عطوفت ،ومهر)،باخشونت پنجه درموهای قاتل شوهرش می اندازد وبدون اندکترین لرزش دست،انسان زیر پایش را ذبح میکندوبعد ازان،اندک اندک خون مقتول را ازروی کارد به دهن چهارطفلش میدهد وقطره های ازخون رانیزبرفرق انان میپاشد.این تماشای عام است که هزاران نفربرای دیدن ان جمع میشوند....واستدیم ورزشی یک ملت به مکان اجرای خشونت جهت انتقام فردی ازمجرم،تبدیل میشود.وجالب اینست که،ده ها هزارنفرازجامعه برای تماشای این گونه کنش بدوی تطبیق جزابه مجرم جمع میشوند وناظراند که چگونه فرد سالمی ازجامعه،با اجازۀمراجع قضائی،پیشروی خلق الله به ادم کش تبدیل میشود.ا  این تمرین ادم کشی بالای جامعۀقبیلوی تحت پوشش"اجرای شریعت"بیان کنندۀجنبۀ اعتقادی جامعۀقبیلوی درمورد نحوۀ برخورد جامعه با مجرم است.زن معمولی که شاید مرغ را حلال نکرده باشد،پیشروی هزاران نفروچهارطفلش انسانی راحلال میکند وازخون این انسان به اطفالش نیز میخوراند.این عام کردن خشونت و(عام بودن خشونت)درجامعۀ قبیلوی(نیمه وحشی)است وعادت دادن جامعه به تماشای حلال کردن انسان،عام کردن کنشهای وحشت انگیز درسطح قانون جزائی جامعۀقبیلوی است...(5)و

بنابراین استدلال وحقایق اشکار وتکذیب نا پذیرفوق ایا "طالبان" وجلادان ایشان  باز هم حق دارند؟که ازطریق کانفرانس لندن به پیشنهاد اقای کرزی وبه پشتیبانی انگلیس این شیطان کهنه کار تاریخی ازلست سیاه خارج ساخته شوند،وازتمام فساد وفجائیع انها اغماض گردد وبعد ازهزاران کشته ونسلکشی های بی شمار وهزینۀ ملیاردها دالر جنگهای وحشتزا وویرا نکن وبا زیر پای نمودن وهدرنمودن خون هزاران شهید بیگناه،پیر وجوان،طفل وعیال،یتیم وبیوه،با هزاران نیرنگ شیطانی انگریزی دریپش چشم روشن جهانیان دوباره به قدرت رسانیده شوند؟.ا

دراینجا ملاحظه میشود که،سیطره استبداد فاشیستی دراهرامها ودرزیربنای فرهنگی جامعۀ قبیلوی-سنتی به حدی عمیق وگسترده است که ارادۀجامعه را مطلقأبی نقش نموده،وهردزد ورهزن وهر اوباش وقطاوا لطریق وفاسد،وهر فاشیست وادم کش وقاچاقبروغیره،توسط هرکسیکه خواسته باشد(داخلی ویا خارجی)میتواند توسط این جامعۀ "بی نقش"در(جامۀ دین ومذهب وروحانیت و...).ا؟،یکروز به قدرت برساند وازان (مطابق میلش(بتی برای سجدۀاین جامعۀبی نقش) بسازد ودرروز دیگر اگر خواسته باشد با همین شیوه وروش سنتی انگریزی اورا از مسند قدرت به زیر بکشد.بدون انکه کوچکترین تغیری درمناسبات مسلط واستبداد فاشیستی-قبیلوی این جامعه وارد گردد،ودر هردو صورت،زمامداربرای به قدرت رسیدن خود(به جامۀ دین میپیچد.ا؟)وازان ابزار سیاسی میسازد.وبه سیطره جوئی واستبداد خود ادامه میدهد..ر

وبه همین ترتیب مثال دیگرامروزی را درپیشروی چشم جهانیان بوضاحت بیشتردیدیم که:دراین عصر تسخیر کیهان وطبیعت،اقای کرزی دردور دوم انتخابات ریاست جمهوری خود بعد ازسپری نمودن موئفقانۀ.ا؟"ده ها تقلب ومداخله وجفا درحق این ملت ستمدیدۀ افغانستان.ا؟"بسنده ننموده،بشیوۀانگریزی توسط حضرات معلوم ام "الحال اقای صبغت الله مجددی با استخارۀ قران مجید"درجامۀاسلام وقران "مانند اسلاف شان به قدرت رسانیده میشود.دربحبوبۀ دور نخست انتخابات ریاست جمهوری اقای "مجددی"درجمع خبرنگاران اعلام کرد:"..بسیاردقت کردیم واستخاره ها کردیم...وبعد از بسیار تحقیق وبخششهای عجیب وغریب اخر به همین نتیجه رسیدیم که به کرزی نظر مثبت دهیم...استخاره کردیم وبما اشاراتی ازطرف خدا شد که به کرزی رائی بدهید.ا؟...""مطالب زیادی دربارۀ حضرات وپیرامون شجرۀ حضرات کوچۀ شوربازار کابل که حدود پانزده هزارفامیل کمیت انهاست،ازطریق رسانه ها وتارنماها درمورد مشکوک بودن وگماشته بودن ایشان ازاوانیکه ازهند برتا نوی به افغانستان غیر مرموزامدند،نشرات موجود است.صبغت الله مجددی یک تن ازروهانیون سر شناس کشوراست وشهرت خودرا بیشتر مدیون انتساب خود به یکی ازسلسسله های تصوفی است..ودرگذشته هم ازبازیگران سیاسی افغانستان بوده اند،ونمونه های زیادی از عوام فریبی ودین فروشی ازاین خاندان دربایگانی تا ریخ کشورما به ثبت رسیده است...درکشورما وقتی امان الله خان پادشاهی را بدست اورد،دست به یکسلسله  اقدامات تحولطلبانه زد ازطریق همین دست ملا ها بنام ملحد برضد وی به مخالفت ها برخواستند.ومخالفین مدعی دین داری،دریک دست خود"قران کریم" وبه دست دیگر"قانون امانی"راحمل نموده وبه مردم گفتند کدام یکی ازاین دو را می پذیرید:کلام مجید را یا قانون امانی را؟طبعا تمامی مردم درپاسخ میگفتند:ما قران را میپذیریم،هیچ کس نبود که بپرسد،قانون امانی چه تضاد وتناقض با قران مجید دارد که ازمیان این دویکی رابرگزینیم ودیگری رانفی کنیم....واین نوع ملایان نادان وتا جران دین برای تخریب وبی ابرو سازی اسلام تاحال عمل نموده اند..برخی علمای مذهبی ما تا هنوز زمامداررا"سایۀ خدا درروی زمین میدانند واز"حق الهی سلطان"سخن میگویند.ویا وقتی پای منبرخطیبان درمساجد بنشینی، این حدیث ساختگی را میشنوی که"اسلطان ضلل الله فی الارض" یعنی پادشاه سایۀ خدا درزمین است،فرقی نمیکند که این پادشاه(حاکم)قدرت را ازچه راهی بدست اورده است،ازراه تزویر وتقلب،وغیر مشروع ویا ازطریق زور"لشکر وشمشیر"ویا ازکدام راه نامشروع دیگر.(6)و

ویا به مثال دیگری توجه میکنیم که ،ازبازی سیاسی شخصی بنام "صابر شاه"کابلی روحانی زاده حکایت میکند که بر میگردد به دورۀبه قدرت رسیدن"احمد شاه ابدالی".وقتی دریک "مرکه یا جرگه" که برای به قدرت رسانیدن شاه برگزار میگردد،برای حل معضلۀ تعین  زعیم خود بعد از جر وبحثهای زیاد وبی نتیجه بالا خره  ازمیان این گروه قومی،صابر شاه کابلی برمیخیزد یک خوشۀ گندم را میگیرد وبر سر احمد شاه ابدالی نصب مینماید تا منا قشه ختم گردد،وبه این ترتیب همه دست به دعا برده وبا این اقدام وفیصلۀ روحانی زاداه که باید حرف وی دراین جرگه حرف اخری وفیصلۀ اخری باشد.ا؟که به اساس ان حاضرین درجرکه ازاحمد شاه بعیت خودرا اعلان نموده،هر کدام ریسمانی بر گردن وعلوفۀسبز بر دهان گرفته بمانند حیوانات علامۀاطاعت،خدمت وتسلیمی را به احمد شاه درعمل تمثیل مینمایند،واحمد شاه به این ترتیب به  پادشاهی میرسد.ا؟وبه این ترتیب به سرنوشت جامعه حاکم گردیده وبسا جنایات وفجائیع وفسادهای بعدی را،دردوران زمامداریهای ظالمانه وبیرحمانۀ خود مرتکب گردیده وبه حافظۀ تأریخ میسپارد،که این گونه رسیدن به قدرت ها،هیچگونه مشروعیتی نداشته است.ا؟(7)و

بنا بر ان تمامی این تحلیلها وارزیابیها وحقائیق تکذیب نا پذیرتأریخی بما یک مطلب وحقیقت را بیان میدارد وان اینکه:زمامداران فاشیست قبیلوی برای سیطره جوئیهای قومی وقبیلوی وحفظ انحصار قدرت مرکزی وجلوگیری ازتقسیم قدرت سیاسی بر سائیرملیتها واقوام وجلوگیری از سهم ومشارکت وسیع انان از(ازدین منحیث ابزار سیاسی امیخته با فاشیسم ونفاق ملی،تکیه بر قوۀ ملیتاریستی ونظامیگری وبه زورلشکر وشمشیر قومی وخارجی ویا تن دادن به هرنوع اجیری ومذدوری وجاسوسی وغیره....ا؟)خیانتهای ضد ملی وضد میهنی دست یازیده وبا متفرق نمودن جامعه وبراه انداختن نفاق ملی درتمامی نها دهای ان،به حاکمیت تک قومی فاسد فاشیستی واستبداد قبیلوی خود ادامه داده اند،وتا امروز که به چشم سر میبینیم همچنان ادامه میدهند.ا

پس این شیوه وروشهای نا مشروع به قدرت رسیدن خلاف ارادۀ مردم وجامعه درپیشینه ها با به قدرت رسانیدن سلا طین وامرای جبار وادم خواران قرن بیست وزمامداران "فاشیست"امروزی دوران حامد خان کرزی چه تفاوت کلی دارد.ا؟واگر شفافترپاسخ ارایه گردد،درماهیت خود هیچ تفاوتی ندارد.وحتی میخواهند این اسپ لنگ وزخمی خودرا دراینده ها نیز بیشتر بدوانند.ا؟--پس چه باید کرد؟وچگونه چهار چوبه های سنتها وروشهای غیر مشروع وغیردموکراتیک انحصارقدرت تک قومی ولانه های فاشیستی قدرت مرکزی را درهم کوبید وراه رشد نیروهای موئلده ومناسبات نوین ودموکراتیک را هموار نمود؟-که بدون شک این رسالت عظیم روشنفکران دیگراندیش،گروه ها ونیرو های تحول طلب،احزاب مترقی ودموکراتیک دراین بر بررهه حساس تاریخی است.تابرغم تمامی محافظه کاران،عقبگرایان،جبونان جامد وکور اندیش وسنت پرستان خرافی بویژه"طالب پرستان" شوئنیست ونژاد پرستان وفاشیستان قبیلوی وقبیله سالاران وقاچاقبران این دشمنان درجه یک دهقانان درین مقطع زمانی ،دشمنان تولیدات ومحصلات کشاورزی،که با کشت وتولید وپراسس وقاچاق مواد مخدره،ساحۀ کشت زراعتی وسطح تولیدات  انرا سال بسال به شدت کاهش داده ومحدود ساخته اند.ا.ا-ولقمۀنان این ملت مظلوم را باین عمل  خائینانۀ خود ازگلونش میربایند وبیشترازپیش محتاج واحتیاج نموده اند،که باید بطوربی امان افشا ومبارزه هدفمند نمایند. که این معامله گران تریاک ،وتیکه داران اسلام وجنت وقاچاقبران وادم ربایان ودزدان میخواهند منافع شخصی وگروهی،قومی،قبیلوی وزبانی ونژادی وسمتی واتنیکی خودرا،بالا تراز منافع ملی ومصالح کشورقرارداده برای استقراروتحکیم حکمیت فاسد-فاشیستی یک قومی غیر مشروع ودست نشانده وصادر شده بگونۀ دوصدو پنجاه سالۀاسلاف پیشینه تا امروز که،همه دریک جبۀ واحد ونا مقدس،همدست با دشمنان داخلی وخارجی وبویژه با(ای-اس-ای- این دستگاه جهنمی ودوزخی استخبارات پاکستان.ا؟)،برای به قدرت رسانیدن مذدور مذدوران خویش  این(طالبان فاشیست وفساد افرین وابسته به القاعده وسائیر تروریستان)درحکومت ایندۀ افغانستان برطبق پلانهای دوزخی پاکستان این یگانه دشمن سوگند خوردۀ مردم مسلمان افغانستان تجزیه ناپذیر،شب وروز مذبوهانه تلاش میورزند که؛اظهرمن الشمس است.وذریعۀ انها میخواهند فساد وجنایات وفجائیع نه تنها از فرق سراین جامعه ورژیم بیکاره ومزدوران ده ها متر دیگرهم  بالابرود.ا؟بلکه با فریب محیلا نۀ با داران وحامیان بین المللی خودکه شکست خودرادراین اواخر درائینۀ اعمال خود دیقیق وشفاف میبینند،نیز بیشتراز پیش درعمق گردابهای این فساد وباطلاق جنایات،درگیر نمایند که،هیچ تأریخی چنین پندی را در پیشینه ها تکرار وتجربه نکرده باشد.ا؟روی این اصل وظیفۀ تاریخی همگان است که بخاطر افشای ماهیت این رژیم(ما هتأ طالبی)وفساد افرین وپای دوان وپیروان کوراندیش انان به تبلیغات وسیع وافشا گری گسترده دست یازیده وازهر طریقی که ممکن است تمامی نیروهای خودرا دراین راستا برعلیه(پلانها وتوطئۀ خائینانۀ دوباره به قدرت رساندن طالبان وحزب اسلامی افراطی حکمتیارکه وابسته به القاعده هستند)بسیج نمایند.وبخاطر جلوگیری ازاین دسائیس انگریزی ومهارسازی فاجعه های بعدی ان،انتخابات ازاد ودمو کراتیک توسط مردم وارادۀ ازاد مردم،درسرا سرکشوربه شعارهای روز مبدل گردد.وازپیاده نمودن دموکراسی واقعی به مقابل دموکراسی قلابی وفرمائیشی وبد نام ومنفور رژیم فاشیستی،سرسختانه دفاع به عمل اید وبرای اگاهی وبیداری شعورسیاسی وطبقاطی واتحاد وهمبستگی ملی ومیهنی انان دربرابرهرنوع ستم واستبداد(طبقۀ حاکم فاشیست یک قومی)مبارزۀ بی امان ونبردهای نستوه براه انداخته شود.و

جوانان میهن دوست ومبارزین صدیق ودیگر اندیش،روشنفکران انقلابی،وقلم به دستان وفرهنگیان بااحساس ودانشمند،ژورنالیستان ونخبه گان ورجولان سیاسی وطنپرست وشخصیت های ملی واجتماعی وروحانیون روشن ضمیروروشن اندیش،دراین راستا ودراین مرحلۀ حساس تاریخی درزمینه های فوق،مسئولیتهای عظیمی رادارا .میباشند.وبویژه مبارزین اگاه وقلم بدستان صدیق وبا احساس وبی الائیش وبی تعصب برادران  پشتون مابیشترازهمه برای افشای واقیتهای عینی که درپیشروی چشمان ایشان شب وروزبا شفافیت وبمثابۀ یک فلم مستند سیر میکند،بیشتراز همه مسئولیت دارند،تا درراه ایجاد اعتماد سائیر ملیتها وایجاد وحدت ملی،ازاین طریق گامهای وطنپرستانه وبرادرانه بردارند.تا این واقعیتهای زنده وتلخ تاریخی امروزی را همان طوری که هست وزنده به چشم میبینند،صادقانه وبا احساس عالی وطندوستی از زاویۀ ایجاد اعتماد بین ملیتها ووحدت ملی،نه ازموضع تنگ نظرانۀ اتنیکی،به پیشگاه مردم ازهم رمیده ورنجیده وستمدیده ومصیبت وماتم زدۀ ما درسراسرافغانستان ،مردانه وبا شهامت  انقلابی وبدون کوچکترین بیم وهراس افشا وبر ملا نمایند.ومسئولیتهای  تاریخی را در زمینه ودر این راستا ادا نمایند.زیرا درچهار چوبۀ قبیله سالاری وقومپرستی وزبان ستیزی وتعصب کور،نمیتوان افغانستان مترقی وپیشرفته ،ازاد ومستقل ودموکراتیک رااعمارنمود.وقرنهای دیگرمنتظر نشستن در تحت بهانۀ نبود شرائیط مساعد وبهانه اوردن عقب مانی های عینی وذهنی برای تحقق تدریجی ومرحله ای دموکراسی که ،دیگر ان شرائیط سکوت ورکود سیاسی پیشینه تغیر نموده است،بصورت اگاهانه ویا نا اگاهانه در موضع حفظ حالت نا بکار ونا هنجار فعلی رژیم وتحکیم مواضع ان دراینده قرار گرفتن است، وازجانب دیگرجفای بزرگی بر حق این این خلق به زنجیرکشیده بوده ودر راستای مدافع عقبگرایان وقبیله پرستان بودن وتقویۀ مواضع انان وادامۀاستبداد است.وهرقلم بدستی که فرهنگی هست یاخیر؟ اگربدون تفنن وفضل فروشی و بجای تاخت وتاز بالای یکدیگروبدون حسادت وحساسیت ،اگرحرفی را برای بیداری واگاهی وبه منافع این جامعه به خور مردم میدهد،بدان که به کوچۀ فرهنگ وفرهنگی داخل ومیخواهد ازاین راه عبورنمایدکه،باید بیشترتشویق هم گردد.ا-و

قبیله پرستان، نژادپرستان وخود محوربینی اتنیکی حاکمیتهای مرکزی درطول سده ها وقرنها به این طرف نشان داده اند که،به نفع هیچ قوم وقبیله ونژاد خاص خدمت شایانی ننموده اند وبا این مشی مبتذل وبی پایه وبی مایه فاشیستی ضدملی خود نه تنها خدمت کرده نمیتوانند،بلکه با امدن(طالب،ونیمه طالب،وتروریستهای گلب الدین حکمتیار وسائیرتیروریستهای مربوط به القاعده وبی فرهنگ وبی دانش وقطاوالطریق بیکاره وباردوش جامعه ودزد وجاهل)شاید دوصدو پنجاه سال دیگر نیزکشور ما دوباره به عقب برود.ا؟ وبجای چسپیدن عقب یک گروه مذدوروساخت دشمنان خارجی مردم افغانستان بنام"طالبان.ا؟"که جزتأمین کنندۀ منافع خارجیان وحامیان بین  المللی والقاعده،دیگرچیزی درمخیله ندارند.چرا درراه پیاده نمودن(مرحله به مرحلۀ دموکراسی)،ازطریق  انتخابات ازاد پارالمانی وازتقسیم قدرت انحصارغیرمشروع مرکزی،به محلات،شهرها،ولایات وذونها وازاستقرار یک نظام ملی ودموکراتیک که ممثل ارادۀ تمامی مردم ومشارکت وسیع تمامی اقوام وقبایل را منعکس بسازد،اگر دفاع ومطرح نمائیم،چه خطری متوجه میگردد؟ وبسوی اعمار جامعۀعدلانه تر،باثبات تر،ارامتر،وصلح امیز ترومتحد تر ومستقل ترشعارهای ما باید همنواگردد.ودراین راستا برای بیداری شعور سیاسی وطبقاتی توده ها با گامهای سنجیده ومتین ومرحله به مرحله وبه تدریج وزینه به زینه ،همه نیروی مادی ومعنوی وقلمی خودرا بسیج نمائیم.ا--وصرف انحصارگران قدرت مرکزی ازتحقق دموکراسی واقعی بیم دارند،وان به معنی انست که(ازاتحاد وهمبستگی مردم واز دحدت ملی)بیم دارند، زیراتحقق دموکراسی واقعی ،ضامن اصلی وحدت ملی است یعنی درحقیقت امر از(انتقال وتقسیم قدرت انحصاری سیاسی تک قومی مرکزی)به شوراهای محلات،ولسوالیها،وولایات وشهرها وبه سائیر واحد های اداری،ازطریق مردم وبرای مردم،بیم وجبن وترس نشان میدهند که،باطرح وپیشنهاد این مطلب پشت شان میلرزد ودرفکرازدست دادن قدرت سیاسی قومی میگردند،(وتنها زین کهنه وشکستۀ اسپ لنگ سالخورده خودرا قائیم گرفته اند،که اگر این اسپ هرطرف بتازد،پایمال کند،بدود ، وبچرد ،وبچرخد،ازان باکی نیست،باید که زین این اسپ وسوارکارانش اسیبی نه بینند.ا؟)و

درحالیکه درعصر حاضرکلیه ای این نهاد هاواهرامها درهمه عرصه ها ودرمناسبات اجتماعی،علی الرغم تلاشهای انحصار گران قدرت وبرترجویان قبیلوی ودرک وبرداشت دگماتیستی وسطحی ایشان وخشونتهای اتنیکی  نسبت به هروقت دیگربرای پذیرش تحولات دموکراتیک،دارد بطورروز افزون مساعد میگردد،ومردم ما هرنوع رژیم وهرنوع پالیسی وروشهای زمامداران را دراین تاریخ درطول سده ها تجربه کرده اند.مردم ازادیخواه وتحول طلب ما تشنۀ صلح وامنیت ودمو کراسی واقعی وعدالت اجتماعی وانتخابات واقعا دموکراتیک که (بدون تقلب ومداخله.ا؟باشد)،که تمثیل کنندۀ وتطبیق کنندۀ برخی مهم از اهداف وبرنامه های نظامهای   دموکراتیک پارالمانی یا فدرالی هستند.-ومردم ما با اندیشۀ جامد عقبگرایانه وخشک وانحصار گرایانه بی مایه وبی فرهنگ قیبلوی-سنتی فاشیستی"طالبان"،هیچگاه نمیتوانند سازش نمایند،بویژه(زنان محروم ومحکوم کشور ما که بیش ازشصت درصد جامعه را تشکیل میدهند)،دیگرنمیخواهند حاکمیت فاشیستی وضرب وشکنجه،فساد وجنایات وتجاوز،درسر نوشت این جامعۀ بیدفاع ،دوباره حاکم ومستولی شود.ویا بازهم دولت مرکزی نا کام فاسد ومتعصب وتفرقه باز،بگونۀ دوصدسال پیشینه را،به زور وبرسر نیزۀ خارجیان،دوباره وتکرارا به تجربه بگیرند.ا؟..مردم ما میخواهند تا درتمام عرصه های زندگی اگاها نه وشرکت فعال داشته باشند.ملیتهای محکوم وتحت استبداد،بویژه(تورکان افغانستان)،سیاستهای تصفیۀ قومی وبه حاشیه راندن وبر خوردهای تعصب امیزونفاق انگیزانه وتجزیه طلبانۀ رژیم فاسد-فاشیستی را طی اعلامیه های جدا گانه،چندین بار محکوم نموده اند.ملیتهای محکوم وتحت استبداد افغانستان(تورکان)همان طوریکه درکسب استقلال دربرابرغول استعمارواستیلا گران خارجی،متحدا با سائیر ملیتها ومردم غیور ورزم اور این سرزمین مرد خیز،یک جا سربازی،وفداکاری نموده،وقهرمانانه ازننگ ونا موس وازتمامیت ارضی این خطۀ باستانی،باریختاندن خونهای پاک خود ازوجب وجب خاک این سرزمین مقدس وتجزیه نا پذیر،دفاع مردانه نموده اند، بنأدرقدرت سیاسی،ودرسهم ومشارکت ملی ودرتوزیع همه ای نعمات مالی ومادی ورشد متوازن فرهنگی،اقتصادی واجتماعی وغیره نهاد های مهم وکلیدی نیز خودرا متساوی الحقوق میدانند،که علی الرغم تمامی دهان کجی ها ودندان خواهی های برترجویان قومی ونژادی وطرفداران وهواداران حاکمیت طرازفاشیستی یک قومی ویگانه راه حل این بحران کنونی(معضلۀ ملی ویا حل دموکراتیک مسئلۀ ملی)که عامل اساسی وقوع این خونریزیها وفجائیع وفساد که،انحصار قدرت سیاسی قومی در محور اهداف ان قرار دارد،تشکیل داده وصرف ازطریق رائیج نمودن"دموکراسی فدرالی"ازطریق انتخابات ازاد ودموکراتیک وگزار مسالمت امیز ودموکراتیک قدرت سیاسی انحصاری مرکزی به شوراهای(محلات،علاقداریها،ولسوالیها،ولایات وشهر ها ومراکز)با سهم ومشارکت وسیع وفعال مردم وبا تعین وانتخاب نماینده گان واقعی وشائیستۀ خویش،بدون مداخلات وتقلب وخرید وفروش رأی مردم ،می باشد.و

این یک طرح روشن وکاملا ساده وشفاف بوده ومردم ما تشنۀ تحقق وعملی ان هستند..ا-واما به یک شرط که بعد از این اگر به بالای مردم اعتماد گردد.ا--بس است که مردم تا حال بالای این زمامداران قلابی ودروغین ونا مشروع تا این دم به حد کافی اعتماد نمودند وتا  امروز ازاعتماد مردم ما این زمامدران فروخته شده خائینانه استفادۀسوئء نمودند.ا؟ زمانیکه به بالای مردم حد اقل اعتماد صورت گیرد و طبقۀ حاکمه حد اقل به مردم مراجعه نماید ومشروعیت خودرا ازمردم بگیرد وبه تدریج خودرا مردمی بسازد،درهمین جاست که یک بخشی ازیک مر حلۀ دموکراسی عملی گردیده است،بنا هرگامی مثبت که به نفع مردم وجامعه گذاشته میشود همسوئی با دمو کراسی دارد. واین جامعه طوری معتاد گردیده که امروزهر نوع مشی سیاسی را میپذیرد.ا؟وچنان به جان ریسده اند که جز ازتیروریستان وطالبان والقاعده ورژیم فاشیستی فاسد،به قبولی هر نوع رژیم دیگر تن درخواهند داد.ا؟

به یکی از نامه های سر کشاده عنوانی اقای اوبا ما رئیس جمهورامریکا که توسط یک  نویسندۀ عزیز وبا احساس ارقام یافته است،در بخشی از ان امده است که:"...انگیزۀ تشکیل یک حکومت فدرالی متشکل از همه اقوام میتواند ازولایات درمقابل افراطیون وتیروریستها ایستادگی نمایند،تا بنیان القا عده ازافغانستان ریشه کن گردد..ملا عمرخسر وداماد او اوسامه بن لادن طرف ضرورت قوم پشتون نیست،برادران پشتون،درافغانستان حثیت قومی ووقار خودرا حفظ کرده اند،بسیار به خوبی میتوان با اقوام دیگرافغانستان ،ازاد وسرفراز،حمایه واحترام به حقوق یک دیگر،در قبال القاعده دفاع نما*یند،تا تمامیت ارضی،ومنافع علیای ملی،افغانستان درامان باشد...".(8)و

وانحصارگران قدرت سیاسی باید صادقانه به صدای مردم خود گوش فرا دهند که،اذعان مینمایند:یگانه راه نجات ازاین بن بست وختم سیطره جوئی های فاشیستی وجنگ وفجائیع وفساد وبدبختی اجتماعی در(حل دموکراتیک مسئلۀ ملی) که تمامی اوضاع واحوال وشرائیط مسلط کنونی را مطلقا تحت شعاع خود قرار داده است.با تحقق(مرحله به مرحلِۀدموکراسی)واقعی ازطریق فدرالیسم پارالمانی میدانند.مردم ما میخواهند تا حکومتی یارژیمی دارای ماهیت ملی ودموکراتیک که زمامداران ان حد اقل به مفهوم واقعی دموکراسی   از هرنوعی که باشد باید بلدیت داشته وحد اقل سواد سیاسی را داشته باشند،مستقرسازند.واما رژیم فاسد-فاشیستی که ماهتا ضد ملی وضد دموکراتیک میباشد،نه تنها چیزی از دمو کراسی در مخیله ندارد،بلکه بر ضد دموکراسی وبرای بد نام سازی دموکراسی تلاش میورزد.ا؟

بعضی نخبه گان ورجولان سیاسی نیز به این باوراند که:"...اگردولت مرکزی،فاقد اهلیت حل قضایا ومشکلات باشد،بائیست قدرت را غیر متمرکز ساخت،این اغازمجدد بحث سیستم فدرالی است،که درنبود دانش وبینش عمیق،درک ان برای عدۀای دشواراست،بحث برسر ادارۀملی،پروگرام ملی وملت بود،درجامعۀما یک وکیل ،شورا وقتی قابل تأید است که به زبان مشخص صحبت نماید،فرقی نمیکند که این وکیل ملا راکتی باشد،ملا عمر باشد،ملا حکمتیار باشد ویا ملا ربانی ویا ازهر قماش دیگری که باشد..وچه سوابقی را داشته باشد،یک زعیم  ورهبر وقتی مشروعیت دارد که،ازمنطقه وقبیلۀ خاص باشد،فرقی نمیکند که با توسل باچه وسائیلی به مسند قدرت رسانیده باشد،مصلحت ملی،مستلزم عقب راندن همۀ پدیده های قومی،زبانی،منطقوی ومذهبی میباشد،ایا جامعۀما با این صلاح مجهز میباشد..."(9)و

دپلوم انجنیر حسن پیمان

 

فبروری/19/10

لینک      نظرات ()      

نوروزجشن ملی است این خبر تبریک مردم افغانستان باد نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱٢/٧

                 ثبت روز بین‌المللی نوروز در سازمان ملل

مجمع عمومی سازمان ملل متحد با تصویب قطعنامه‌ای، «نوروز» را به عنوان یک مناسبت بین‌المللی به رسمی

خبرگزاری‌های ایران نوشته‌اند که برای ثبت نوروز به عنوان روزی بین‌المللی، ایران، جمهوری آذربایجان، افغانستان، تاجیکستان، ترکیه، ترکمنستان، قزاقستان و قرقیزستان با یکدیگر همکاری داشته‌اند.

به گزارش واحد مرکزی خبر، در قطعنامه‌ای که روز گذشته (سه‌شنبه) و به اتفاق آراء در مجمع عمومی تصویب شد، ضمن تاکید بر شناسایی اول فروردین (۲۱ مارس) به عنوان روز بین‌المللی نوروز، از تلاش‌های کشورها برای حفظ و توسعه فرهنگ و سنت‌های نوروزی، استقبال شده است.


مجمع عمومی سازمان ملل، نوروز را جشنی با ریشه ایرانی و قدمتی سه هزار ساله توصیف کرده است.

بیش از ۳۰۰ میلیون نفر عید نوروز را در آسیا، شبه قاره هند، آسیای مرکزی، خاورمیانه، قفقاز، بالکان، حوزه دریای سیاه و بسیاری از نقاط دیگر جهان گرامی می‌دارند.

در ایران و افغانستان که تقویم هجری شمسی به کار برده می‌شود، نوروز، روز آغاز سال نو است. اما در کشورهای آسیای میانه و قفقاز، تقویم میلادی متداول است و نوروز به عنوان آغاز فصل بهار جشن گرفته می‌شود و روز آغاز سال محسوب نمی‌شود.

عید نوروز، در شهریور ماه سال گذشته، به عنوان میراث فرهنگی و معنوی بشری در سازمان یونسکو، به ثبت رسیده بود.

لینک      نظرات ()      

زبان مادری نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱٢/٥

صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی !

دشمن دانش چغید وای! چرا فارسی

در عصرحاضر، که به برکت رشد و انکشاف فناوری اطلاعاتی و همگانی شدن رسانه های صوتی و تصویری،از فاصله های ارضی کاسته شده و بنا به قول صاحب نظران غربی جهان به سوی میرود که مبدل به یک " دهکده" ی بزرگ خواهد شد یا میتوان گفت شده است، همین عدم تفاوت در ساختاردستوری زبان پارسی، سبب رونق بیشتر داد و ستد فرهنگی میان سه کشور افغانستان، ایران و تاجیکستان شده است./ استادانی که در مکاتب و کورس های زبان آموزی مخصوص مهاجرین تازه وارد تدریس میکنند، بار ها از کلمات و استعاره ها و اصطلاحات متفاوت در کبک یاد آوری کرده و میکنند، اما هیچگاه با توسل به همان تفاوت ها نگفته اند که زبان فرانسوی مادر از آنچه مردم فرانسوی نژاد مقیم کبک کانادا صحبت می کنند جدا هست!

سه شنبه 23 فوریه 2010, نویسنده: احمد بهار چوپان

بیست و یکم فبروری که از سوی ملل متحد، و سازمان میراث فرهنگی وابستۀ آن یونسکو، به روز زبان مادری بخشیده شده است فلفسه و هدفی دارد که شاید نازلترین تعبیر آن چنین باشد که گویندگان زبان های مختلف حق و اجازه دارند تا به زبان " مادری " شان حرف بزنند، بنویسند ، بخوانند، پژوهش کنند و هرکاری که برای حفظ آن میراث شایسته باشد به گونۀ علمی انجام دهند.

واژه سازی کنند؛ و به پالایش زبان از آنچه ناباندام و زائد است بپردازند، و به این مهم توجه نمایند که " زبان " پدیده ایست در حال تکامل؛ بنا ایستایی و محصور شدن هر زبانی در دیوار های تنگ مرزی و عدم ورود به جهان داد و گرفت شرافتمندانۀ فرهنگی اسباب فرسایش ، عقب مانی ، نا رسایی و ناکار آمدی آن خواهد شد. در جهان امروز عقیده بر اینست که زبان خوب آنیست که به سادگی قابل فرا گرفتن و با سهولت کار بردی همراه باشد.

دلایل عمدۀ فراگیر شدن زبان انگلیسی هم همان سادگی قواعد ساختاری و سهولت کاربردیست که در کنار دیگر عوامل زمینه ساز جهان شمول شدن آن گشته است.

اما در کشور ما تقریبا از یک سده بدینسو حوزۀ بحث های زبانی بیشتر از اینکه به سازندگی، پویایی ، پایایی و پربار شوی " زبان " های رایج عطف توجه نماید، برعکس برخورد سیاسی با زبان را مروج میسازد و بدینگونه راه را برکار علمی و تحقیقی و زمینه را برای داد و ستد شرافتمندانۀ فرهنگی می بندد.

قربانی اصلی و بزرگ سیاست زبانی هم همانا زبان پربار و گشن فارسیست! زبان فارسی دری، بدون شک میراث مشترک و ارزشمندیست که از قرون متمادی تا امروز همچون پلی استوار مردمان کشور ما را از کران تا کران آن با همدیگر پیوند داده و در گام بعدی این پیوند را تا برون مرز ها برده است.

نگارنده را سر آن نیست تا به کاوش ریشه های تاریخی و سرچشمه های پیدایشی " پارسی " بپردازد؛ چون این کار گسترده دامن و فرصت طلبیست و از جانبی جویندگان و دانایان حقایق علمی - زبانی چسپیدن به بدیهییاتی همچو یگانگی فارسی و دری را بیشتر از این لازم نمی دانند.

اینجا بنده راه دیگری را برای اثبات یگانگی فارسی و دری، یا دری و فارسی، انتخاب کرده ام واز پی آنم که با توسل با نمونه های دم دست و به قول معروف " روزمره" مقصود را طوری به خوانندۀ گرامی منتقل کنم که خالی از دلچسپی نباشد.

نکتۀ مهم و با ارزشی که نباید از قلم بماند و از خاطر برود؛ اینست که " زبان " شاه ستون هر فرهنگیست و فرهنگ مجموعۀ ایست که " هویت " را در درونش می پرورد.

عمده اینجاست که در کشور ما تعریف مشخصی از مقوله های " فرهنگ " و " هویت " ارائه داده نشده است. سازه های فرهنگی ناقص و در بیشتر موارد محدود به یک بخشی از اجتماع از بالا برهمگان تحمیل شده که ظرفیت و توانایی همه گیر شدن و همه پذیر شدن نداشته و ندارند، و همان سازه های عقیم منحیث " فرهنگ افغانی " معرفی گشته و این امر اسباب شکل نگرفتن " هویت ملی " شده است.

تمام تلاش های که رژیم های استبدادی اقلا یک قرنۀ اخیر کشور ما زیر نام " کار فرهنگی " و فرهنگ سازی انجام داده اند، بر زمینۀ سیاسی و با اهداف سیاسی صورت گرفته بنا همانگونه که همه شاهدیم دستاورد های فرهنگی رژیم ها یا ناقص بوده یا هم بسیار اندک که پاسخگوی نیازاجتماع نیست.

سیاسی سازی بیش از حد کار فرهنگی، خصوصا روش پرداختن به زبان های رسمی طوری بوده که منجر به ایجاد توهم و اشتباهات بزرگ در عرصه زبان گشته است.

و اما یگانگی و یکدستی " پارسی"، " دری"، " تاجیکی " و " پارسی دری "، در نمونه های دم دست. میدانیم که معیار برای تثبیت یگانگی یا چندگانگی زبان ها همانا تفاوت ها در ساختار های دستوری، و متون نوشتاری است.

خوشبختانه که در مورد زبان " پارسی " که سیاسیون کشور ما از دهۀ چهل هجری بدینسوی، در تلاش اند تا با"دری" خواندن آنرا به دو زبان یعنی " دری " و " پارسی " منقسم سازند، حتی اگر به قدیمی ترین متون مراجعه صورت گیرد درست عکس ادعایی آنها ثابت میگردد. اینرا میتوان یکی از ویژگی های زبان پارسی خواند؛ که مثلا اگر شما شعری از حضرت آدم الشعرا ابوعبدالله رودکی سمرقندی، که زادگاهش هم بنا به تقسیمات جغرافیای امروزی جهان، بسیار دور تر از مرز های کشور ما افتاده است، را بخوانید مفهوم آنرا در خواهید یافت و هیچ نوع مهجوریتی هم در نظم مشاهده نخواهید کرد که زاده گذر زمان باشد. مثلا :

مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود ------------ نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود

همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود -------------- همیشه گوشم زی مردم سخندان بود

"ابوعبدالله جعفر پسر محمد رودکی سمرقندی» پدر شعر پارسی است و به خاطر عظمت و اهمیت وی در شکل‌گیری شعر پارسی به وی «آدم الشعرا» نیز گفته‌اند. وی در حدود ۲۶۰ ق/۲۵۲ خ/۸۷۳ م در روستای «پنج» در رودک از ناحیه‌های سمرقند زاده شد. روستای «پنج» یا «پنج ده» بعدها به «پنج شهر» تغییر نام یافت و امروزه «پنج‌کند» یا «پنجکنت» گفته می‌شود. رودکی در سال ۳۲۹ ق/۳۱۹ خ/۹۴۰ م درگذشته است."

مقصود بنده از آوردن نمونۀ شعر حضرت آدم الشعرا، بیان این حقیقت بود که حتی ادوار طولانی تاریخ هم اسباب انشقاق زبان پارسی به چند و چندین شاخه نگشته است!

در عصرحاضر، که به برکت رشد و انکشاف فناوری اطلاعاتی و همگانی شدن رسانه های صوتی و تصویری،از فاصله های ارضی کاسته شده و بنا به قول صاحب نظران غربی جهان به سوی میرود که مبدل به یک " دهکده" ی بزرگ خواهد شد یا میتوان گفت شده است، همین عدم تفاوت در ساختاردستوری زبان پارسی، سبب رونق بیشتر داد و ستد فرهنگی میان سه کشور افغانستان، ایران و تاجیکستان شده است.

اهل ذوق و علاقمندان عالم سکُر آور شعر و غزل، در کشور ما با نام شاعر خوب و جوان " هارون راعون " آشنایند، اما او در کشور تاجیکستان بی گمان شناخته شده تر است و میتوان گفت وی در میان حلقات فرهنگی کشور تاجیکستان پرورش یافته و در همان کانون آموخته است. در تاجیکستان امروز، هنرمندان جوان تاجیک بیشتر از صد پارچه آهنگهای خوب از اشعار و تصنیف های راعون، تهیه کرده و سروده اند.

برای نمونه دو آهنگ از آواز خوان خوش آواز تاجیک، آقای سراج ایدین فاضل، که کمپوز اولی آن از آقای جواد کریمی از هموطنان خود ما، و شعر آن نیز از آقای راعون شاعرخوب همزبان و هموطن ماست میارم.

کشتِ الفت اسیر بی آبیست

از رۀ ابر و رود خانه بیا

یا :

تو رفتی عالم هستی دیگر شد

دل دیوانه ام دیوانه تر شد

چنان از درد هجرانت گریستم

زمین در زیر پا از گریه تر شد

همانگونه که برمبنای شعر نوروزی آقای راعون، هنرمند شناخته شدۀ کشور، آقای وحید قاسمی همراه باخانم هنگامه آهنگ خوبی ساخته و سروده اند که نه تنها در میان مردم کشور ما بلکه در میان مردم کشور های پارسی زبان همسایه نیز مقبول افتاده است.

حالا عقل حکم میکند که آواز خوان تاجیک، در گام نخست برای مخاطبین هموطن خودش بسراید تا کارش اثر گذار باشد و دستاورد داشته باشد. اگر نظریۀ سه گانگی زبان های پارسی ، دری و تاجیکی را نا وابسته به اینکه چه کسانی و از داخل کدام کشور ها آنرا عنوان میکنند، بپذیریم، چگونه آواز خوان تاجیک، که زبانش نیز تاجیکی است و فرق دارد از پارسی و دری، ضمن اینکه شعر آهنگ را از مجموعۀ اشعار یک شاعر دری گو انتخاب میکند، کمپوز آنرا نیز توسط دری گوی دیگری میسازد، و بعد آنرا برای مخاطب تاجیک زبان میسراید؟ همین نمونۀ روزمرۀ دم دستی؛ بما میگوید که آواز خوان تاجیک که مخاطبین اونیز در گام نخست تاجیک و تاجیکستانی اند، شعر هارون را میداند و درک میکند و در می یابد، و آنرا بیگانه نمی انگارد؛ برای همین سرایندۀ تاجیک شعر شاعر افغانستانی را در قالب آهنگ می سراید و شنوندۀ تاجیک و تاجیکستانی هم با رغبت به آن گوش فرا می دهند!

کجا شد تفاوت " پارسی" با " دری " و " تاجیکی "؟؟؟

دو سه سال قبل، بانوی هنرمند منیژه دولت، از دیارفرهنگ و هنر، از کشور تاجیکستان برای اجرای کنسرت هنری به کشور ما آمده بود و در بزرگ شهر های کابل و مزار شریف برصحنۀ هنر حضور یافت و هنرنمایی کرد که مورد استقبال گرم تماشاچیان قرار گرفت. اگر شهروندان کابل و مادر شهر بلخ، زادگاه خداوندگار مولانا و مادر بزرگ پارسی گویان، خانم سخنسرای جوانمرگ، رابعۀ بلخی، زبان بانو منیژه را ندانند و آهنگهای او را در نه یابند، چرا بروند پای صحنه و وقت شانرا برای چه ضایع کنند؟

و اگر منیژه بانو دولت، براین حقیقت آفتابی که همسایگان و همتبارانش در کشور افغانستان، همزبان او نیز هستند؛ آگاه نباشد برای چه رنج سفر را برخود هموارکند و خطر بپذیرد و بیاید به شهرهای کشوری که حتی رئیس جمهور آن از بیم آنکه درحملات انتحاری و انفجاری و استشهادی " برادرانش " گرفتار نشود پا از چهار دیوار کاخ ارگ بیرون نمی نهد!!!

سالها قبل نیز خانم خرما شیرین، همراه با گروه هنری گلشن از کشور شوروی سوسیالیستی با درک همین حقیقت برای اجرای کنسرت به کابل میامد یا آورده میشد و هنرنمایی میکرد. آهنگ "مست مست" خانم خرما شیرین مرحومه از آنزمان تا هنوز نو است و برای کسانی که در آن کنسرت حضور داشته اند خاطره انگیز.

مستِ مستم ای میدانی یا نی

کبک مستم ای میدانی یا نی

شینم سر سنگ که از بدخشان آیی

دو تارچه بدست و مست و غیلان آیی

دو تارچه بدست دو گوشکش مرواری ای

پیشت بمیرم دیگر چه ارمان داری

در باغ شما دو تا شفتالو

روباه پستم ای میدانی یانی

من میروم و نمیرودهمرۀ من

تاریک شدست و کوه و بیابان ره من

شیران جهان نعره زنند بر سرمن

من نعره زنم کجا شدست همرۀ من

نماهنگ (کلیپ )کنسرت گروه هنری گلشن در شهرکابل، را علاقمندان میتوانند با مراجعه به بایگانی تارنمای " یوتیوب" به تماشا بنشینند و شاهد شور و شعف و هلهلۀ حضار در تالار باشند!

کدام تماشاچی برای سرایندۀ که زبان او را نداند کف میزند و هلهله براه می اندازد؟؟؟

سیراروپایی آواز خوانان خوب تاجیک بانو " شبنم ثریا " و " جانی بیگ " که هزینه و زمینۀ آن توسط همزبانان افغانستانی آنها فراهم شد، سند محکم دیگریست برای اثبات یگانگی زبان پارسی و دری و تاجیکی! در کشور های اروپایی که محیط، ساختار و طلب زمان طوریست که کمتر کسی وقت اضافی برای فراغت دارد، مردم گروه گروه به تماشای کنسرت شبنم ثریا میروند و بهای بلیت را هم به پول رایچ اروپا یعنی " یورو " می پردازند!

چگونه میتوان پذیرفت که یک دری گو برود به کنسرت هنرمندی که تاجیکی میسراید بدون اینکه زبان او را بداند؟؟؟

تا اینجا دری و تاجیکی را شتابنده مقایسه کردیم، حالا نوبت پارسی و دریست!

تقریباَ 13- 14 سال قبل که بنده به مکتب لیسه رفتم پدرم کتاب ها و نوار های خودش را برای من داد، تا کتاب ها را مطالعه کنم و به نوار ها گوش دهم.

آنزمان کسی برای من از تفاوت دری و پارسی چیزی نگفته بود؛ ولی در مکتب مضمونی داشتیم زیر نام " ادبیات دری" که بیشتر به یک تذکرۀ دست کاری شده میماند. مختصر مختصر شدۀ سوانح شعرا و ادیبان بزرگ قلمرو فرهنگی آریانا، که تلاش شده بود در چوکات افغانستان بگنجند!

اما با آنکه ظاهراً طی سالیان مکتب " دری " آموخته بودم، مادر و پدرم بما میگفتند زبان مادری ما " پارسی " هست و برایمن عجیب بود که چگونه دری ما با فارسی کتاب های هدیه شده از طرف پدرم این قدر شبیه و یکسان اند که من دری زبان دری خوانده هم قادر به خواندن آن فارسی هستم و هم معنا و مفهومش برایم قابل درک و دریافت است!!!

نام های تعدادی از آن کتابها تا هنوز هم بخاطرم هستند که بیشتر ترجمه های بود از آثار بزرگان ادیبات جهان، مثل لیو تولستوی، ماکیسم گورگی، انتوان چخوف، ، بالزاک، ویکتور هوگو و... اما نوار ها اکثرا از گوگوش بودند! آن نوار ها و آهنگ های آن روزنۀ برویم گشود که دنیا را رنگ دیگری ببینم! رنگ زیبای عشق، رنگ مینویی دوستی، رنگ سیاه رنج و تنهایی ..... و تا هنوز گوگوش و آهنگ هایش برایم سخت خوب و شنیدنی و راز و رمز آلودند.

آدم ها از آدم ها زود سیر میشند

آدم ها از عشق هم دلگیر میشند

آدم ها روی عشق شان پا میگذارند

آدم ها آدم را تنها میگذارند ....

یا

آمدم شبها را باور نکنم

غصه نگذاشت

آمدم غصه را باور نکنم

شب نمی گذاشت

حالا باور بکنم یا که باور نکنم

دردی درمان نمیشه

کاری آسان نمیشه

کوه غصه توی قلبم

دیگه ویران نمیشه ....

بگذریم از اینکه بعضی از آهنگهای گوگوش یا هنرمندان دیگر ایرانی، با لهجه خاص پارسی ایرانی، یا هم گویش های محلی ایران سروده شده اند، که این امر سبب زیبا تر شدن آهنگها گشته، اما در کلیت ریشه در زبان و ادب مشترک قلمرو فرهنگی مربوط به زبان پارسی دارند و برای همین شنیدن آهنگ های آقای " معین " در خیابان های شهر دوشنبه یا در نوار فروشی های شهر کابل چندان تعجب برانگیز نیست زیرا شعری را که سراینده می سراید، شنوندگان در می یابند و برای همین آهنگ را می شنوند!

این آهنگ آقای معین را در سالهای 2003 تا 2004 بنده تقریبا همه جا از دوشنبه تا کابل می شنیدم! خصوصا داخل وسایل نقلیه شهری و خصوصی دوستان جوان!

مخور غم گذشته، گذشته ها گذشته

هرگز به غصه خوردن گذشته برنگشته

به فکر آینده باش ، دلشاد و سرزنده باش

به انتظار خلعت خورشید تابنده باش

با عمر کمی صفا کن، گذشته را رها کن

اگر نباشه دریا به قطره اکتفا کن

خوب؛ این آهنگ که لهجۀ ایرانی آقای معین آنرا شیرین تر و شنیدنی تر ساخته، کجایش پارسیت و از زبان ما که دری باشد چه فرقی دارد؟

تا اینجا نمونه هایی مربوط و محدود به قلمرو فرهنگی زبان پارسی !

در میان کشور های جهان، هستند تعدادی که یا چند زبانه اند یا هم زبان " خودی ندارند" !

کشور سوئیس مجموعه زبان های را به عنوان زبان های رسمی برگزیده که شاید خاستگاه آنها قلمرو جغرافیایی –سیاسی امروزۀ سوئیس نباشد!

آلمانی ، فرانسوی و اسپانیایی (هسپانوی ).

دیگر اینکه کانادا، به عنوان یکی از بزرگ ترین کشور ها از نگاه مساحت، جمعیتی در حدود 30 میلیون باشنده دارد. چیزی کمتر از یک نیمۀ این 30 میلیون به زبان فرانسوی تکلم میکنند و بقیه به زبان انگلیسی .

البته چنانکه میدانیم کانادا زبان های انگلیسی و فرانسوی را منحیث زبان های رسمی پذیرفته است.

در ایالت کبک و مربوطات آن زبان رسمی و دفتری همانا فرانسویست.

ولی این فرانسوی رایج در کبک کانادا، صد در صد شبیه و پیرو فرانسوی مادر نیست!

از لهجه و گویش تا کلمات انبوهی که در اثر نیازمندی فرانسوی های مقیم کانادا ساخته یا از زبان های دیگر وام گرفته شده اند وجهه تفاوت گفتاری – ظاهری میان فرانسوی کبک و فرانسوی مادر گشته است.

استادانی که در مکاتب و کورس های زبان آموزی مخصوص مهاجرین تازه وارد تدریس میکنند، بار ها از کلمات و استعاره ها و اصطلاحات متفاوت در کبک یاد آوری کرده و میکنند، اما هیچگاه با توسل به همان تفاوت ها نگفته اند که زبان فرانسوی مادر از آنچه مردم فرانسوی نژاد مقیم کبک کانادا صحبت می کنند جدا هست!

وقتی شما در مکان های عمومی به طرز صبحت ، گویش، لهجه و کلمات که میان مردم کبک رد و بدل میشود توجه نمائید و بعدا به اخبار شباهنگام از طریق تلویزیون گوش دهید آنگاه متوجه خواهید شد که زبان معیاری همان زبان فرانسوی مادر است! نه زبان مروج گویشی در کوچه و خیابان!

شاهدان بسیاری از جمع هموطنان خود ما حضور دارند که پس از آموزش زبان فرانسوی در کبک کانادا، به فرانسه سفر کرده اند اما برای مدتی آنجا با مشکل افهام و تفهیم مواجه شده اند!

چرا؟ نکاتی که در بالا تذکار دادم. اقلیم کانادا و به طور اخص اقلیم شمال کانادا، سردی و رطوبت و دیگر ویژگی ها و تلاش انسان مقیم کبک برای بقا وی را وادار به ساختن افزار و آلات، تن پوش و پا پوش و در کل وسایلی کرده که شاید قبل برآن در فرانسه یا جای دیگری مروج نبوده و وجود نداشته !

آنگاه برای همان شی اختراعی باید اسمی هم برمی گزیده، بنا چون در کشور مادر آن وسیلۀ فرضی وجود نداشته طبعا اسم آن نیز روی زبانها و در برگ های فرهنگ لغات موجود نبوده، همین امر سبب شده که واژۀ جدیدی پا به پای نیاز انسان تولد یافته و وارد زبان محاورۀ محلی گردد!

آیا میتوان تنها به دلیل اینکه در فرانسه به عمل اطوکشیدن لباس ها چیز دیگر و به خشکه شویی کلمۀ ناهمگون از آنچه در کانادا مروج است بکار میرود، ادعا کرد که این کبکی است وآن فرانسوی و هرکس کلمات و واژه های اصیل فرانسوی مادر را بکار میبرد " فرانسوی پلو " است و زبان خویش را نمی داند؟

کوتاه سخن هرقدر به سراغ چنین نمونه ها برای مستند ساختن اظهارات خویش بروم، باز کم نخواهم آورد، ولی برای اهل بشارت اشارتی کافیست تا منظور بنده را بدانند.

اما اگر فرا تر از این نمونه های عقل پذیرو شواهد انکار نا پذیر یگانگی پارسی و دری وتاجیکی، برویم و مسئله را از غربال سیاست ببیزیم، آنگاه همین دری نیز باید چند پارچه شود تا مراد دل مدعیان دوست نما و دشمن خو، حاصل آید!

در میان درختان و اشجار درختی هست که آنرا " ارغوان " می نامند! یا در کشور ما ارغوان می نامند!

اما همین درخت " ارغوان " را در پنجشیر مردم " ارغنجال " میگویند!

و در عین زمان مردم پنجشیر در زبان محلی به " تخم مرغ " ،" سُفال " و به ماست " جَرغات " میگویند! از قضا در تاجیکستان نیز جرغات و سفال به همان اشیایی میگویند که آورده شد! در همچو موارد چکار باید کار کرد؟

دو راه پیش پای ما در برخورد با تفاوت های از ایندست وجود دارد.

میتوانیم با مراجعه با زبان معیاری نوشتاری و فهم، کاربرد و رعایت نکات ساختاری – دستوری حاکم بر زبان کشوری نتیجه گیری کنیم.

یا اینکه تفاوت های گویشی، لهجوی و کلمات ناهمگون اما مشابه در معنا را معیار قرار دهیم و حکم صادر کنیم که زبان" دری افغانی " با در نظر داشت اینکه پنجشیری ها به تخم مرغ میگویند " سفال " و به ماست میگویند " جَرغات " از زبان پنجشیری ها تفاوت دارد و زبان دیگریست! البته برخورد دومی یا مبنای علمی ندارد یا هم انگیزۀ سیاسی خواهد داشت!

که همین انگیزۀ سیاسی منشا و مشوق کار های ظاهرا پژوهشی در عرصۀ زبان پارسی، در کشور ما بوده و است.

تازگی ها به کاروان زبان پژوهندگان که هدف سیاسی داشته و دارند؛ آقای سمیع رپیع ساپی نیز پیوسته اند! آقای سمیع رپیع ساپی، که در معرفی نامه های نوشته شده بقلم خودش، خویشتن را " شاعر"،" موسیقی دان" " تصنیف ساز"،" نوازنده"، "پژوهشگر"، " صوفی "، " بیدل شناس"،" حافظ شناس"، عبدالرحمان جامی شناس"، " حافظ شناس"، و کوتاه سخن که " مجمع العلوم و مطلع الفنون "، یا " هرفن مولا " معرفی میدارند، اصرار میورزند که دری که زادگاهش کشور افغانستان است، از پارسی ایرانی جداست و بلکه دری مادر وپدر پارسیست.

نگارنده همانگونه که در آغاز سخن عرض کردم؛ با توسل به شواهد قوی جاری در زندگی روزمره فرمایش آقای رپیع ساپی را به محک زدم و آنطرف مربوط خواننده که حرف و حدیث کی را می پذیرد.

اما در مورد بیانات و کارکرد های آقای " رپیع ساپی "، اهل نظر و آگاهی سخن بسیار دارند و خطا های بزرگ به تکرار دیده اند.

از خطا های انشایی در نوشتار، تا خبط های معرفتی در تاویل آثار بزرگانی چون حضرت بیدل.

جنابان آقایان " فردوس مقدس"، " عصر دولتشاهی"، واخیرا هم " محمد اکرام اندیشمند"، نکات بسا مهمی را در نوشتار ها و تاویل های آقای رپیع انگشت نهاده اند که آقای رپیع نه تنها تمکین نکرده اند بلکه، تمام آن اظهارات را ناشی از حسد، ناراحتی و حتی رابطه های شخصی کسانی چون عصر دولتشاهی " با قوماندانان جهادی " دانسته اند.

به قول دوستان آگاه و نکته دانی که در بالا ذکر شان رفت، کار های آقای سمیع رپیع، مثل حکایت سرگذشت حضرت یوسف است که کدام نوحه خوان یا روضه خوان تصادفی برای دیگران حکایت میکرده ! آن روضه خوان سرگذشت حضرت یوسف (ع) را چنین روایت می نموده :" امامزاده یوسف را در مصر، در بالای بتۀ خاری گرگ خورد." و قصه تمام.

اما یوسف که امامزاده نبود، پیامبر زاده بود! در بالای بته خار نبود که در قعر چاه بود. و در مصر نبود در کنعان بود!

سوال اینجاست که چگونه شخصیت کوشای فرهنگی کم آوازه یی؛ که در کار خودش اهل نقد و نظر و آگاهی خرده بسیار گرفته اند و سخن ناسخته فراوان یافته، به یکباره " راز سر به مُهر " سه گانگی " دری"، پارسی"، و تاجیکی را می کُشاید؟

اینرا بنده میتوانم حدس بزنم!

آقای سمیع رپیع ساپی، اخیراَ سفری داشت به کشور روسیه و به شهر مسکو، که کانون فعالیت های کسانی مثل سلیمان لایق است.

ایشان در آن شهر و در جمع حضار صحبتی هم داشتند که متن آنرا از طریق تارنما های چند منتشر ساختند. سخنرانی ظاهراَ وحدت طلبانه و مالامال از روحیۀ " افغان " دوستی و افغان پروری. پس از برگشت ایشان از مسکو، تلویزیون های پیام افغان و عمر خطاب او را " کشف " کردند و پورتال پرجلال افغان جرمن!!!!! هم به ایشان یک شبه درجۀ " استادی " اعطا کرد!

اما برای کسی روشن نشد که این " استادی " دقیقا در کدام رشته و زمینۀ کاری آقای رپیع ساپی، به آنها عنایت شده!

زیرا همانگونه که گفته آمد، آقای ساپی از موسیقی تا بیدل شناسی و تصوف سررشته دارند.

و بعد بحث های تفاوت دری و پارسی بار دیگر از سوی ایشان و در گفتگو های تلویزیونی و مرکه های انترنتی – تیلفونی داغ داغ شد.

آفرین براستاد سخن و معلم اخلاق حضرت سعدی، که با آنکه " اشعارش " پارسی خالص است و از دری مبرا، قرن ها قبل فرموده بود:" صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی بسیار سفر باید تا پخته شود خامی." !

سفر مسکو به یقین مرحلۀ اخیر بلوغ فکری آقای رپیع ساپی بود؛ و در ضمن آنجا معجونی قاطی دیگر اشربه ها از دست آقای سلیمان لایق نوش کرد که صافی هم شد!

زیرا تا قبل برآن همان سمیع رپیع بود، پس از برگشت از مسکو " ساپی " هم شد !

به این میگویند کرامات شیخی چون سلیمان لایق!

اما در کنار تمام این نکات ما ضمن اینکه حق آقای رپیع ساپی را در میراث ارزشمند فرهنگی زبان پارسی محفوظ میدانیم، و ایشان را مختار در انتخاب طرز فعالیت های فرهنگی می شماریم، به ایشان نکتۀ بسا با اهمیت را از قول استاد مومن قناعت شاعر تاجیک میارم، با اطمینان از اینکه آقای ساپی چون سررشتۀ کافی از علوم و فنون دارند معنا و مفهوم ابیات استاد مومن قناعت را در می یابند و " تاجیکی " بودن زبان شعر مانع از فهم هدف شاعر برای ایشان نخواهد بود!!!

فارسی گویی دری گویی ورا

هرچه می گویی بگو

لفظ خوب دلبری گویی ورا

هرچه می خواهی بگو

بهر من تنها زبان مادریست

همچو شیر مادر است

بهر او تشبیه دیگر نیست نیست

چون که مهر مادر است.

به عنوان حسن ختام عرض کنم که ما در کنار اینکه جانبدار تقلید کورکورانه و دنباله روی دست بسته نیستم، داد وستد شرافتمندانه را در عرصۀ فرهنگی برای رشد ایجادیات فرهنگی لازمی میدانیم.

سرحد ما در مسایل فرهنگی " زبان " ماست. تا آنجا که قادر به درک زبان طرف مقابل هستیم و طرف مقابل نیز زبان ما را درک می کند و ما بدون نیاز به ترجمان رابطه برقرار می کنیم همان حوزۀ زبانی – فرهنگی ماست. ما خواهان آنیم که با تکاپو و تلاش مدون فرهنگی قادر به ایجاد " هاضمۀ " قوی فرهنگی شویم که با به کار بستن آن داشته های ارزشمند و کار آمد فرهنگ های دیگر را هضم نماییم وبا دست گزینشگر خوب ها ر ا برگزینم و ناباندام ها را فرومانیم و فرهنگ خویش پالایش کنیم.

نباید فراموش کرد که دلیل " خودی بودن " در زمین خودی روئیدن نیست! بلکه آنرا که " خودی " ها با شناختش پذیرفته اند نیز میتوان " خودی " نامید.

کلام آخر از زنده یاد استاد لایق شیرعلی که فرموده اند:

هرکه دارد در جهان گم کرده ای

در زمین و آسمان گم کرده ای

باک نی گر داوری گم کرده است

یا امید سروری گم کرده است

زهر بادا شیرمادر برکسی

کو زبان مادری گم کرده است.

                                      کابل پرس

لینک      نظرات ()      

به استقبال ایام نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱٢/٥

      واگرایی و هم‌گرایی فارسی‌زبان‌ها


حالا که سخن از زبان فارسی می‌رود شنیدن نظرات استاد آشوری شاید واجب‌تر از همه باشد؛ شنیدن برداشت‌های استاد از وضعیت سه شاخه زبان فارسی، و راه‌حل‌های پیوند این سه شاخه از زبان خود او ارزشی دیگر دارد.
 زبان فارسی، دری یا تاجیکی، ریشه‌اش در خراسان بزرگ و یکی از گویش‌های محلی زبان ایرانی بوده که در دوران پس از اسلام، قرن سوم به بعد، در زمان سامانیان تبدیل به زبان نوشتاری و ادبی شده است و به عنوان زبان ادبی، قلم‌رو بزرگی را فتح کرده است.
 
دامنه نفوذ و آفرینش آثارش نه فقط به خراسان بزرگ، بلکه به سراسر قلمرو ایران امروزی، افغانستان، تاجیکستان و شبه قاره هند رفته و میدان نفوذ بسیار زیادی در ادبیات این زبان به خصوص زبان شعر پیدا کرد.
 
تا زمان زیاد، حدود هزار سال به عنوان زبان مشترک ادبی در یک منطقه بسیار پهناور جغرافیایی حضور داشته است. گویش‌های محلی و بومی دیگر، در طول زمان، با فاصله‌های جغرافیایی از یک دیگر دورتر می‌شوند و حتی دستورزبان و ساختارآوایی آن‌ها نیز متفاوت می‌شود تا حدی که به زبان‌های جداگانه‌ای تبدیل می‌شوند.
 
این زبان تا همین اواخر اعتبار خود را حفظ کرده بود اما از نیمه قرن نوزده به بعد با برخورد تمدن اروپایی و شکسته شدن این حوزه فرهنگی و نوع ارتباط هر کدام از این قطعه‌های فرهنگی با تمدن اروپایی، این اعتبار آسیب دید.
 
به طور مثال زبان فارسی با زبان فرانسه، شاخه دری افغانی با زبان انگلیسی از طریق هند و شاخه تاجیکی با زبان روسی ارتباط پیدا کرد و تمام این‌ها عوامل مهمی برای تغییر فضاهای زبانی و دور کردن آن از زبان کلاسیک بودند.
در زبان ادبی مدرن مثل زبان داستان‌نویسی، رمان نویسی، نمایش‌نامه‌نویسی هر کدام به گویش و دیالکت بومی خود وابسته هستند؛ به طور مثال داستان نویسی ایرانی بر اساس لهجه تهرانی و در افغانستان براساس لهجه کابل و هرات است در نتیجه ادبیات‌شان برای یکدیگر به اندازه ادبیات نوشتاری کلاسیک، آشنا و فهمیدنی نیست.
 
در تاجیکستان جریانی به وجود آمده که تلاش می‌کنند به زبانی بنویسند که برای دیگر فارسی زبانان قابل فهم باشد، چرا در ایران چنین تلاشی دیده نمی‌شود؟
 
در ایران به دلیل آن که زبان فارسی زبان رسمی و زبان آموزشی است و هم‌چنین منابع اقتصادی دولت در پشت آن بوده است، این شاخه از زبان فارسی رشد بیشتری داشته و خود را بیشتر سازگار کرده است.
 
و الگوی آن زبان‌های اروپایی بوده، در ابتدا زبان فرانسه و از جنگ جهانی دوم به بعد زبان انگلیسی الگو شده، طبیعی است که اهل فرهنگ در تاجیکستان و افغانستان راهنمایشان بیشتر شاخه فارسی ایرانی باشد.
 
ولیکن به نظر می‌رسد از سوی ایران به دوشاخه دیگر زبان فارسی توجهی نشده است، در حالی که لازم است به منابع زبانی در افغانستان و تاجیکستان که منابع بسیار مهمی هستند نیز توجه شود و این می‌تواند به رشد و تحول زبان فارسی در بستر دنیای مدرن یاری دهد. اما مجموعه شرایط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی چنین امکانی را فراهم نکرده است.
 
شما در مقاله خود، فارسی دری تاجیکی، از واگرایی دوباره بین این سه شاخه زبان فارسی صحبت می‌کنید، لطفاً در این باره توضیح بیشتری دهید.
 
در دوران واگرایی، قلمرو زبان فارسی، سه قلمرو سیاسی جداگانه پیدا می‌کند، ایران کنونی، افغانستان و تاجیکستان و مرزهایشان به روی هم بسته می‌شود اما از زمانی که دیوار آهنین کشیده شد و نظام سٌریتیک حاکم شد خود به خود این روابط قطع شد.
 
و تنها راه ارتباط شاخه تاجیکی با فرهنگ و تمدن مدرن، زبان روسی بود. اساساً آن‌ها هیچ اطلاع و خبری از آن چه در ایران و افغانستان می‌گذشت نداشتند. افغان‌ها هم به دلیل حاکمیت پشتون‌ها، که خیلی بر روی هویت افغانی و زبان پشتو تکیه می‌کردند و سعی می‌کردند که اجازه ندهند زبان فارسی مدرن ایران درآن جا نفوذ کند.
در نتیجه یک دوران واگرایی پیش آمد و اگر ادامه پیدا می‌کرد به جدایی کامل این سه زبان می‌انجامید. اما باز شدن نسبی این سه منطقه باعث داد و ستد فرهنگی شده است تا شاخه ایرانی بتواند دست‌آوردهایش را به دو شاخه دیگر عرضه کند.
 
در مورد شاخه افغانی(افغانستان) مشکل زیادی نیست به دلیل آن که خط یکی است اما در مورد شاخه تاجیکی مسئله اصلی تفاوت خط (زبان‌نگاره) است. زبان‌نگاره سیریلیک برای فارسی زبان‌های دیگر قابل فهم نیست، هم‌چنین خط زبان فارسی کهن را دیگر در تاجیکستان نمی‌شناسند.
 
در ابتدا شور و هیجان برای نزدیکی به ایران زیاد بود اما عوامل اقتصادی و به ویژه عوامل سیاسی مانع از آن شدند که این حرکت رشد طبیعی داشته باشد، از جمله جمهوری اسلامی که می‌خواهد تبلیغات اسلامی و شیعی کند و در افغانستان پشتون‌ها که در مقابل نفوذ فارسی ایرانی مقاومت می‌کنند.
 
به هر‌حال اکنون روند پیچیده‌ای در جریان است و گاهی واگرایی و گاهی هم‌گرایی است ولی به طور کل روند هم‌گرایی بیشتر است به دلیل آن که رسانه‌های بی‌مرز، مانند رادیو، تلویزیون، در انتقال زبان و میراث زبانی نقش بسیار مهمی دارند.
 
در تاجیکستان بعد از فروپاشی شوروی، اصطلاحاتی که در آن زمان روسی بود، با معادل‌های رایج در ایران جایگزین شد، که این جریان ادامه دارد و باعث شده است که زبان فارسی تاجیکی به زبان فارسی ایرانی نزدیک شود. شما به عنوان یک زبان‌شناس باور دارید، روزی معیار زبان در این سه شاخه فارسی یکی ‌شود و آیا نیازی به این امر هست؟
 
زبان آلمانی در آلمان، اتریش و بخش عمده‌ای از سوئیس، زبان رسمی است ولی در قلمرو این زبان‌ها، دیالکت های مختلف وجود دارد، مانند آلمانی سوئیسی، که از نظر گرامری کاملاً یک زبان دیگر است.
 
اما آنچه این اشتراک را حفظ کرده زبان نوشتاری آلمانی است، که به آن اٌختٌیش می‌گویند و زبان آلمانی رسمی و مشترک ادبی بین این کشورهاست. و روزنامه‌ها و نویسندگان این کشورها به این زبان نوشتاری مشترک می‌نویسند.
هم‌چنان که در بین اعراب یک زبان مشرک ادبی و نوشتاری، علی‌رقم دیالکت‌ها و گویش‌های مختلف وجود دارد. اما در حوزه زبان فارسی ایجاد این اشتراک به دلیل دوره واگرایی که وجود داشته بسیار مشکل است، اگرچه می‌توانند به هم نزدیک شوند اما به نظر نمی‌آیدکه مانند زبان انگلیسی یا آلمانی، قلم‌رو بزرگ نفوذی از نظر نوشتاری، بتواند ایجاد کند.
 
نویسندگان افغانی، در حوزه ادبیات و علوم انسانی به زبان نوشتاری ادبی ایران نزدیک هستند و آن‌چه روشن‌فکران ایران در طول پنجاه سال پرورش داده‌اند در افغانستان نفوذ زیادی کرده بنابراین مقالات ادبی، یا تحلیل اجتماعی، سیاسی را تقریباً به زبان مشترک می‌نویسند. دراین میان نقش رسانه‌های بدون مرز، مانند اینترنت خیلی مهم است. اما در بین ایران و تاجیکستان مسئله خط، مشکل بزرگی است.
 
در تاجیکستان همچنان تلاش می‌کنند هر چند با خط سیریلیک، زبان رسانه‌ای را به زبان رسانه‌ای ایران نزدیک کنند. هم‌چنین به‌کار بردن کمتر کلمات عربی در ایران به تاجیکان کمک کرد که متن فارسی را بهتر بفهمند، زیرا مشکل تاجیک‌ها زبان عربی است. اما شما روشن نگفتید که آیا نیاز به چنین معیار مشترکی برای این سه شاخه زبان فارسی وجود دارد؟
 
نیاز بر اساس آن است که جامعه‌ای کمبود، را حس کنند و نیاز به توسعه زبان، بر اساس نیازهای دنیای مدرن در حوزه علوم، تکنولوژی، علوم انسانی، ادبیات و غیره باعث شده هر سه شاخه زبان فارسی در ١٠٠ سال اخیر تحولات مهمی را طی کند.
 
اما متأسفانه به دلیل مسائل سیاسی که این سه کشور از هم دور می‌کند، به دولت‌ها نمی‌توان امیدی داشت مگر آن‌که اهل فرهنگ و قلم سه کشور به هم نزدیک شوند و هم اندیشی کنند که نیازمند منابع مالی است. این مسئله پیچیده‌ای است و هم ابعاد فرهنگی، سیاسی و اقتصادی دارد.
 
این که یک معیار مشترک به وجود بیاید در شرایط کنونی بعید به نظر می‌رسد، اما این که شاخه دری افغانی و تاجیکی از نظر زبان نوشتاری به شاخه ایرانی نزدیک شوند روندی است که ادامه دارد و شاید در دراز مدت یک معیار مشترک زبانی به وجود بیاورد.
 
برگرفته: رادیو زمانه 

لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر نگاهی کوتاه به نوشته مسعود فارانی به عنوان فدرالیسم؛ طرح مناسب برای همزیستی، نه جدایی در بدخشان انتقاد از یک وکیل به چاقوکشی انجامید تاریخ ناموسی افغانستان ( وردک التاریخ) اندر باب بی بی مهرو و پوهاند عبدالقیوم وردک بی بی مهرو: و در فرجام چرا؟ به ادامه اعمال فاشیستی پشتون نیزه سازی به وردکیزه سازی انجامید فرصت طلایی برای طرح فدرالیزم در افغانستان باید‌ها و نبایدهای تغییر نظام سیاسی در افغانستان
دوستان من رستاخیزملی فرترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من