رقص در جای خالی بودا
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
نویسنده محسن مخملباف
بهار سال 1385بود. سفری داشتم به بامیان افغانستان. بین راه ،با همسرم مرضیه، در قهوه خانه ای ناهار می خوردیم. گاوی دیوانه وار سر بر دیوار می کوفت و از ته دل نعره بر می کشید.
آن قدر که بی طاقت شدم و دست از غذا کشیدم.
از قهوه چی پرسیدیم : این گاو چرا این جور دردمندانه نعره می کشد ؟ گفت: سر گوساله اش را جلویش بریده ایم، دیوانه شده. گفتم: بی انصاف چرا بریدی؟ گفت: بریدم برای مشتری های آبگوشت خور. اما تو کجا بودی وقتی طالبان پسرهای بالای 10 ساله ما را جلوی مادران شان سر می بریدند و مادران آن پسرها گاو وار نعره از دل می کشیدند و سر به بیابان می گذاشتند؟
پرسیدم:کی و چرا؟یکی از مشتری ها گفت:
چند سال پس از حاکمیت طالبان در افغانستان، هنوز هزاره جات به دست طالبان نیفتاده بود.سازمان امنیت پاکستان که گرداننده اصلی طالبان بود، تصمیم گرفت هزاره جات را تصرف کند، پس به فتوی ملا عمر نیاز بود و ملا عمر فتوی داد: هر کس سر هفت شیعه را ببرد به او کلید بهشت را خواهم داد.
و طالبان به هزاره جات حمله کردند و سه شبانه روز هر مردی را یافتند کشتند و حتی سر پسر ده ساله و نوزاد ذکور را به جرم مردی در آینده بریدند.و بعد از سه روز ارعاب و وحشت دوباره فتوی آمد که دست از کشتن بردارید، حالا نوبت تقسیم کلید های بهشت است.
من و مرضیه همسرم خانه به خانه بامیان را گشتیم و دهان به دهان از این قصه، قصه ها شنیدیم.و روایت زیر بخشی از آن هاست:
رقص در جای خالی بودا
1- دریاچه ای میان کوه،روز
جوان طالب در آب دریاچه ای که چون لاجورد آبی است غسل می کند و دعا می خواند و بعد ردایش را می پوشد و عمامه اش را دور زانویش می پیچد و بر سر می گذارد.تیتراژ.
2-عمارت طالبان،روز
جوان به پلکان عمارت غار ملا صاحب می رسد. پلکانی در کنار جای خالی بودا. نگهبانی راه را بر او می بندد.
جوان: برای گرفتن کلید بهشت نزد ملا صاحب می روم.
نگهبان او را از پله ها بالا می برد.
3- غار ملا صاحب، روز
در غاری مدور پیر مردان نشسته اند و از آتشی که در میانه افروخته اند گرم می شوند. شعله آتش روی آن ها را پر رمز و راز کرده است. جوان در حضور ملا صاحب زانو می زند و دست وی به حرمت می بوسد. کلید های ریز و درشت بهشت از گردن ملا صاحب چون گردنبندی آویزان است.
جوان: ملا صاحب هفت شهر عشق را طی کرده ام ، آمده ام تا کلید بهشت را از آن خود کنم.
ملا صاحب: اول قصه کن چگونه هفت کافر را هلاک کردی.
جوان: وقتی شهر بامیان فتح شد من و همراهانم خیلی دیر رسیدیم.آنگاه که همه از شهر گریخته بودند و آن که مانده بود ،از پیرزن و پیر مرد و چلاق که پای رفتن نداشت از ترس مرده بود یا کشته شده بود و همراهانم به قندهار باز می گشتند و من از آن ها جدا شدم تا بخت خودم را بیازمایم.
4- بامیان،خیابان جلوی غارها، زمان گذشته.
روی زمین مرده ها ریخته اند و خر ها و گوسفندان هر یک چون گله ای بی صاحب سر و صدا کنان به این سو و آن سو مئ روند. جوان یک باره پیرمرد چوپانی را می بیند که با گله ای از جاده می گذرد.
جوان: ای کافر کجا می روی؟
چوپان پیر:(می چرخد و پسر را می بیند) سلام پسرم.
جوان: من پسر تو نیستم ای کافر.
چوپان پیر: کافر نیستم پسرم.نماز می خوانم . روزه می گیرم. به خدا و روز قیامت معتقدم.
جوان: دروغ می گویی . کفر ازروی تو پیداست.خداوند در قران می فرماید مجرمین از قیافه شان شناخته می شوند .
چوپان پیر: ( به صورتش اشاره می کند.) این روی کفر نیست ، روی هزاره است پسرم . این چهره قوم من است.
5- غار ملا صاحب،روز، زمان حال.
پیر مردان حیرت زده گوش می کنند.
یکی از پیر مردان: ملا صاحب بپرسید آیا در کشتن آن کافر هیچ تردید کرد؟
جوان:لحظه ای تردید کردم صاحب. شما گفته بودید آن ها کافرند اما او از خدا می گفت .
یکی از پیر مردان: او خدا را چون ما پرستش نمی کرد .
ملا صاحب: شیطان در او حلول کرده بود تا ترا فریب دهد. او ایمان ترا به بازی گرفته بود.
یکی از پیر مردان: آ خر چه کردی او را؟ کشتی؟
جوان: از او پرسیدم اگر تو خدا پرستی پس چطورملای ما به جنگ شما آمده ؟ گفت: دست سیاست بین برادران اختلاف انداخته.
پیر مردان: لعنت خدا بر او باد. چه سفسطه ای.
یکی از پیر مردان: بگو آخر او را کشتی جوان؟
6- بامیان، خیابان جلوی غارها، زمان گذشته.
پیر مرد به دنبال گوسفندان از گله جا مانده می دود تا آن ها را جمع کند و جوان با اسلحه به دنبال او می دود و رو به او اسلحه می کشد.
چوپان پیر: پسر من هم سن توست. او گریخت. من به او گفتم بگریزد تا دو برادر هم دیگر را نکشید.
جوان:( کنار یک دیوار شکسته او را گیر انداخته، تفنگ را زیر گلوی او می فشارد.) پس چرا خودت نگریختئ؟
چوپان پیر: گفتم تو چون پسر منی. هیچ پسری پدرش را نمی کشد.
7- غار ملا صاحب، زمان حال.
یکی از پیر مردان:این ملعون را بیرون کن ملا صاحب، مومن در کار ایمان تردید نمی کند.
ملا صاحب: ترا فریب داده بود ؟
جوان :راست می گویم، دلم به رحم آمده بود. به یاد پدرم افتادم که چوپانی می کرد. او هم چون پدرم جوان بود، اما صورتش از آ فتاب پینه بسته بود و صد ساله می نمود.
یکی از پیر مردان: ملعون ما برای رسیدن به خدا از روی جنازه پدران خویش عبور کردیم.تو دین خدا را ملعبه قرار داده ای. ملا صاحب او لایق کلید بهشت نیست. او را بیرون کن.
یکی از پیر مردان:خود او لایق مرگ است. دلش قرار گاه شیطان است.
پیر مرد گلوی جوان را می فشارد.
جوان:(ترسیده) اندکی فرصت ملا صاحب،او را کشتم.
یکی از پیر مردان:( نا باورانه) چگونه؟
جوان: به او گفتم برگرد.
8- بامیان، روز ، زمان گذشته.
جوان: (به چوپان پیر که هنوز تفنگ بر گلوی اوست ) تو را به خاطر پدرم بخشیدم.
تفنگ را پایین می آورد و چوپان پیر می رود . جوان در کنج خرابه کتاب کهنه اش را در می آورد و تفال می زند. آیه می آید:خدا و ترا فریب می دهند و فریب نمی دهند مگر نفس خودشان را.
جوان بر می خیزد و به دنبال چوپان پیر و گوسفندان که حالا دیگر دور شده است می دود.
جوان: ( فریاد می زند ) پدر ، پدر.
چوپان پیر خندان می چرخد و جوان او را به رگبار می بندد. گوسفندان بع بع کنان در دشت می گریزند.
9-غار ملا صاحب، روز، زمان حال.
یکی از پیر مردان: جزاک الله. جزاک الله. ( خدا ترا پاداش دهد. )
ملا صاحب پیشانی جوان را بوسه می زند و یکی از کلید های بهشت را از گردنش بر می دارد تا بر گردن جوان بیندازد. اما یکی از پیر مردان مانع می شود.
همان پیر مرد: ملا صاحب او تنها یک قصه از هفت قصه را حکایت کرده است، چگونه به او کلید بهشت را می دهی؟ (کلید بهشت را از دست ملا صاحب می گیرد.) این کلید امانت توست پیش من تا شش قصه دیگر را بشنویم.
جوان با شگفتی لحظه ای به کلید بهشت که تا جلوی لب ها و چشم او نزدیک شده می نگرد. کلید به دست پیر مرد دور می شود و جوان در آ خرین فرصت بر کلید بوسه می زند.
جوان: یک روز و یک شب پیاده رفتم. گرسنه بودم. تا در دل برف کلبه ای را دیدم که دود آ تشی از آ ن بر می آمد.
10- بیابان برفی و کلبه، روز ، زمان گذشته.
جوان با تفنگ آماده شلیک به سوی خانه می رود. صدای آ واز محزون زنی می آید. خود را به پشت پنجره می رساند. زنی برهنه که سر و شانه اش پیداست با ظرفی از دیگی سیاه که بر آتش است بر موی سیاه خویش آب می ریزد. جوان با چشمانی که هنوز معصوم است می نگرد.
11- غار ملا صاحب ، روز ، زمان حال.
پیر مردان با چشمانی که از شهوت در آتش می درخشد می نگرند.
یکی از پیر مردان: نعوذ بالله. باز شیطان بوده است تا ترا فریب دهد.
یکی از پیر مردان: چه کردی ؟ شهوت بر تو غلبه کرد؟
جوان: صدای قلبم را می شنیدم.
یکی از پیر مردان: ملعون به شیطان عاشق شدی؟ ملا صاحب این جوان را بیرون کن. قلب او خدا را به بازی گرفته است. او لایق کلید بهشت نیست. قلبش هزار حوری بهشت را به فاحشه ای هزاره می فروشد.
ملا صاحب : بگو چه کردی؟ خدا را از یاد برده بودی؟
جوان: دروغ چرا.نعوذبالله خدا را از یاد برده بودم ملا صاحب.
12- کلبه برفی، زمان گذشته.
جوان وارد کلبه می شود و زن جیغ می کشد. جوان ردایش را در می آورد و بر زن برهنه می اندازد تا خود را بپوشاند. زن زیر ردا گم می شود اما هنوز موهای خیس و روی وحشت زده اش پیداست. جوان عمامه اش را از سر برداشته چون کمندی به سوی زن می پرتابد تا سر خود را بپوشاند. اکنون زن پوشیده شده اما جوان نیمه عریان است و بخار از دیگ آب بلند است .
13- غار ملا صاحب ، زمان حال.
یکی از پیر مردان یقه جوان را می گیرد و به صورت او سیلی می زند.
یکی از پیر مردان: زندیق این لباس مقدس را به تن فاسقی فاجر پوشاندی. ملا صاحب او لایق کلید جهنم است.
و او را به آتش نزدیک می کند تا بسوزاند.پیر مردان دیگر گویی اسیری را پیش امیری آورده باشند او را خوار و ذلیل در پای ملا صاحب می اندازند. جوان چون گنجشکی تازه در قفس انداخته شده وحشت کرده است.
ملا صاحب: بگو شیطان با تو چه کرد؟ ترا در آغوش کشید ؟ ترا بوسه زد؟ با تو در آویخت؟ ربود ایمان ترا ؟
جوان: گرسنه بودم از او غذا خواستم.
14- کلبه برفی ، زمان گذشته.
جوان : (با چشم های شهوت زده) من گرسنه ام، مرا سیر کن.
زن: در این دیگ جز آب نیست. من هم سه روز است گرسنه ام.
جوان: شوی ات کجاست؟
زن: در حمله اول یاران تو کشته شد. امروز صد و سی روز است خودم او را در گور کردم. ( و گوری را که در میانه خانه است به او نشان می دهد.)
جوان: تو چطور زنده ماندی؟
زن: ( دیوار مخروبه ای را به او نشان می دهد.) وقتی شوهرم را می کشتند من از این دیوار که زندانم بود و سوراخی داشت نگاه می کردم. خدا شوهرم را بیامرزد که عادت داشت مرا زندان کند والا مرده بودم.
جوان: به چه گناهی ترا زندان کرده بود؟
زن: او مرا دوست داشت.می ترسید مرا از دست بدهد. می ترسید با راهب بودایی بگریزم.
جوان : شویت کافربود؟
زن: نه. سخت مسلمان بود.
جوان: نماز می خواند؟
زن: روز و شب.
15-غار ملا صاحب ،زمان حال.
پیر مردان ،جوان را لت و کوب می کنند.جوان از درد فریاد می کشد.
یکی از پیر مردان : فاسق با زنی عریان نرد عشق می بازی و سخن از خدای می گویی؟ تو خود چون اومستحق مرگی .نگو که او را نکشتی والاخودت را می کشم .
جوان : کشتم .
ملا صاحب : چگونه ؟
یکی از پیر مردان : با مهر یا غضب ؟
16- کلبه برفی،زمان گذشته.
جوان تفنگ را رو به زن گرفته و از ترس عقب عقب می رود .
زن : تو که گفتی مرا به زنی می گیری .
جوان : خطا کردم .
زن : تو که گفتی با هم می گریزیم .
جوان : خطا کردم .تو چون شیطان مرا فریب دادی .
زن : مرا چون شوی هزاره ام زندانی کن اما نکش .
جوان به او شلیک می کند .
17-غار ملا صاحب ،زمان حال .
ملا صاحب : جزاک الله پسرم.
یکی از پیر مردان : ملا صاحب او چیز هایی را نگفت .او به ما نگفت که با آن زن چگونه در آویخت.او همه چیز را نگفته است .
جوان :او دل مرا ربوده بود .من بین خدا و عشق...
یکی از پیر مردان : ملعون بگو بین خدا و شیطان.
جوان: ( از ترس) بین خدا و شیطان... آه آن داغ را به یادم نیاورید ( به سجده می افتد و دست ملا صاحب را به سر و صورت خویش می مالد.) جوان بودم ملا صاحب. او حرف هایی زد که قلب مرا به درد می آورد . او تیر خورده بود. و با دستهایش مرا نوازش می کرد . می گفت هر شام که به خانه بیایی پایت را می شویم. برایت غذا جور می کنم. بچه هایت را بزرگ می کنم. وقتی به خشم آمدی از دستت لت و کوب می شوم تا تو آرام شوی.
یکی از پیر مردان : کشتی آخر؟
جوان: سخت جان می داد.
یکی از پیر مردان :او همه چیز را نمی گوید ملا صاحب. از خدای ما پنهان نیست اما او چیزی را از ما پنهان می کند.
جوان:( خشمگین بر می خیزد و با تفنگش به آتش شلیک می کند) او را کشتم. او را کشتم.
18- کلبه برفی زن هزاره، زمان گذشته.
از بیرون کلبه صدای چند شلیک می آید. درون کلبه جوان هیزمی روشن را به زیر سقف می گیرد و از کلبه بیرون می زند و در برف دور می شود. کلبه در آتش می سوزد.
19-غار ملا صاحب، زمان حال.
یکی از پیر مردان : چگونه فاحشه ای قلب مومنی را می رباید.؟ چگونه برای لمحه ای او را از یاد خدا غافل می کند؟
جوان: من دیگر گریخته بودم.
یکی از پیر مردان : تو هنوز چیزی را پنهان می کنی ملعون.بگو چگونه او دل ترا ربود؟چه گفت که دل ترا بدرد آورد؟
جوان: من خودم را به شهری فتح شده رساندم. همه دکان ها باز بودند. اما کسی سودا نمی کرد. فروشنده و خریدار مرگ را سودا کرده بودند.بازار جنازه می فروخت.
20- بازار شهری قدیمی، زمان گذشته.
جوان وارد بازار شهری قدیمی می شود، دکان ها بازند. اما در هر کجا مردان و زنان و کودکان که در خون خویش غلتیده اند، افتاده اند.گاوی مست نعره می کشد. جوان از دکان ها عبور می کند.در جایی پرنده ای در قفسی می خواند.صدای گریه بچه ای که از ته دل ضجه می زند بر فضا غلبه می کند. جوان بازار مردگان را در جستجوی کودک می پیماید.
21-غار ملا صاحب، زمان حال.
ملا صاحب: نگو که بر طفل دل سوزاندی.
یکی از پیر مردان : ملا این قصه را از او نپذ یر. او هنوز قصه آن سلیطه هزاره را به پایان نبرده است.
جوان: هنوز صدای آن کودک در گوشم می پیچد صاحب. با خودم گفتم این صدای شیطان است که مرا می فریبد. به هر سو شلیک کردم. تا قبل از آن که او را ببینم او را کشته باشم.
22- بازار شهر قدیمی، زمان گذشته.
جوان به هر سو شلیک می کند. گویی با مردان زنده واقعی می جنگد. در آغوش زنی مرده کودکی را می یابد که پستان مادر مرده خویش را می مکد و می گرید.جوان سر تفنگ را به دهان او می برد. کودک نوک تفنگ را چون پستان مادر می مکد و آرام می شود.
23-غار ملا صاحب، زمان حال.
جوان: آرام شد. حتی به من لبخند زد.
یکی از پیر مردان : و تو تردید کردی ملعون.
جوان: شبیه برادر کوچکم بود.دروغ چرا.از کشتن او پشیمان شده بودم ملا صاحب.
ملا صاحب: نعوذ بالله.این کودک بزرگ می شود. زاد و ولد می کند. اولاد کفر او سرزمین خدا را پر می کنند. یک هزاره هزار هزاره می شود.هزار هزاره کرور کرور می شوند. کفر زمین را فتح می کند و خدا تنها می ماند و مومنی نیست که او را سجده کند.
جوان: هزاره نبود.
ملا صاحب: از کجا دانستی؟
جوان: چهره اش کفر چهره هزاره را نداشت.
ملا صاحب: اگر هزاره نبود، پس در سرزمین هزاره ها چه می کرد؟
یکی از پیر مردان : لابد پدرش هزاره بوده، کودک کفر را از پدر به ارث می برد.
ملا صاحب: بگو که کشتی و خیال مرا راحت کن جوان.
جوان: گلوله ام تمام شده بود.
یکی از پیر مردان : (بر می خیزد و جوان را به زمین می اندازد.) نگو که او را نکشتی ابلیس؟
جوان: کشتم.
ملا صاحب: چگونه؟
یکی از پیر مردان : به مهر یا به خشم؟
جوان: شلیک کردم.
24- بازار شهر قدیمی، زمان گذشته.
جوان تفنگ را در دهان کودک شلیک می کند. گلوله ندارد. بچه سر تفنگ را مک می زند که صدای ماشه را می شنود. به جوان لبخند می زند.جوان او را بغل می کند. بچه دوباره به گریه می زند. جوان او را پیش میشی می برد و پستان میش را در دهان بچه می گذارد. بچه پستان میش را مک می زند.
25-غار ملا صاحب، زمان حال.
یکی از پیر مردان :او ما را می فریبد ملا صاحب. ما هنوز قصه آن زن را نمی دانیم.
یکی از پیر مردان : شاید مجنون شده و قصه ها را در هم آمیخته. تو از سینه آن زن شیر می خوردی یا آن کودک از سینه میش؟
جوان: دروغ چرا.من از سینه آن زن.
ملا صاحب: معاذالله.
26- کلبه برفی، زمان گذشته.
چکه برف از ناودان کلبه برفی.آ تش شعله ور زیر دیگ آب.جوان با ظرفی بر سرو تن عریان خویش آب می ریزد.
27- غار ملا صاحب، زمان حال.
یکی از پیر مردان :ابلیس رجیم از این ساحت مقدس دور شو. تو با آن زن در آمیختی. تو با او گریختی. تو سال ها با او می زیستی، اکنون که آب ها از آسیاب افتاده، به طمع کلید بهشت به این جا آمده ای و برای ما قصه های دروغ می کنی.
جوان: بچه سینه میش را می مکید.
28- بازار شهر قدیمی، زمان گذشته.
بچه سینه میش را می مکد. آن سو تر بزغاله ای از بزی شیر می دوشد. جوان دنبال بزی می کند، سینه بز را در دهان می گیرد و می نوشد. بز می گریزد.
29- غار ملا صاحب، زمان حال.
یکی از پیر مردان :چه شهوتی.
یکی از پیر مردان : این سینه خواری را تو از آن زن فاحشه به ارث بردی ملعون.
جوان: ملا صاحب من شیر سینه آن زن را نوشیدم. اومرا به یاد مادرم می انداخت. دستهایش مهربان بود. برایم لالایی گفت و مرا به خواب کرد و ساعاتی ایمان مرا ربود.من این جا برای توبه آمده ام.
30- کلبه برفی، زمان گذشته.
زن بر سر مرد آب می ریزد تا او غسل می کند.
جوان: شو هرت را دوست می داشتی؟
زن: نه.
جوان: دروغ می گویی ملعون.
زن: او مرا بدل گرفته بود.
جوان: بدل؟
زن: دخترش با برادرم گریخته بود و پدرم مرا که 9 ساله بودم بدل دخترش به او که 40 ساله بود به زنی داد.
جوان: چرا نگریختی؟
زن: بارها به خانه پدر گریختم و پدرم مرا به او پس داد. پدرم می گفت : این یک عرف است. عرف کم از حرف خدا نیست.
31- غار ملا صاحب، زمان حال.
ملا صاحب: هیهات کلید جهنم ندارم به تو بدهم. تو دل به زانیه ای فاسقه و فاحشه سوزاندی.
جوان: فاحشه نبود ملا صاحب.
ملا صاحب: پس چطور با تو در آمیخت؟
جوان:او به عقد من درآمد.عده اش سر آمده بود. 130 روز از مرگ شوهرش گذشته بود.
ملا صاحب: دیگر نمی خواهم این قصه را بشنوم.مومنی، کافره ای را به عقد خود در می آورد؟!
جوان:او یک غنیمت جنگی بود ملا صاحب.
یکی از پیر مردان :اگر غنیمت بود بلا مانع است، اما اگر عشق است خدا ترا نبخشاید.
ملا صاحب: قصه کوتاه کن بگو با طفل کفر چه کردی؟
جوان:او را رها کردم. روز بعد که آمدم از سرمای شب مرده بود و سگی هار او و مادرش را می خورد.
32- بازار، زمان گذشته.
بچه مرده است و صورتش سیاه شده و بادی سخت بازار را پوشانده است.
33- غار ملا صاحب، زمان حال.
یکی از پیر مردان نگهبانان را صدا می کند تا این جوان را از غار ملا صاحب بیرون بیندازد. جوان التماس می کند تا ملا قصه های دیگر او را گوش کند. نگهبانان جوان را از زمین بلند می کنند و از دهلیز ها و پله ها می برند. جوان از دور فریاد می کند و قصه می گوید.
جوان: ملا صاحب من راهبه ای مسیحی راکشتم، بی اندکی تردید. ملا صاحب اگر امثال مرا از کلید بهشت محروم کنی، تنهایی در بهشت چه خواهی کرد؟ حوصله ات در بهشت سر نخواهد رفت؟ ملا صاحب من یک راهب بودایی را کشتم. اگر کلید بهشت را به من ندهی این قصه عجیب را هرگز نخواهی شنید. اگر کلید بهشت را به من ندهی ، نمی گویم به آن زن هزاره چگونه دل بستم و او وقتی مرا خواب کرد، چگونه به نزد راهب بودایی گریخت.
ملا صاحب:الله و اعلم. شاید او مستحق کلید بهشت باشد.جز خدا کسی چه می داند؟ او از آزمون سختی گذشته است. او را پس بیاورید.
یکی از پیر مردان : ملعبه شیطان را بیاورید.
نگهبانان جوان را بر زمین گذاشته و تا جلوی ملا صاحب می آورند.
جوان: من خواب بودم که زن هزاره گریخت.
34-کلبه برفی و بیرون کلبه.
جوان هر گوشه تاریک کلبه را در پی زن هزاره می گردد و او را فریاد می کند. از زن خبری نیست. جوان به در خانه می رسد. در باز است و در باد به صدا در آمده است. روی برف جای پای زن هزاره به چشم می خورد. جوان پا در جای پای زن می گذارد. برف زیر پای او صدا می کند. در دور دست شبح زن به چشم می خورد. جوان به دنبال زن می دود. زن او را از دور می بیند و می گریزد.جوان او را نشانه می رود. تصویر زن هزاره در نشانه گیر تفنگ جوان.
35- غار ملا صاحب ، زمان حال.
یکی از پیر مردان از پشت یقه جوان را می گیرد و تا کنار آتش می کشد. جوان از حرارت آتش خود را دور می کند.
یکی از پیر مردان : این آتش از آتش جهنم سوزان تر نیست. قصه وسوسه های شیطانی ات را تمام کن. چرا با تفنگ مغزش را نشانه نگرفتی؟ دستت می لرزید؟ عشق کورت کرده بود؟
جوان: او را گم کرده بودم .
ملا صاحب: تردید گذرگاه بدی است و منزل گاهی بدتر. مومن غنیمت جنگی را بی درنگ تصاحب می کند و او را حلال می کند. سرش را لب جوی می گذاشتی و می بریدی. چاقو نداشتی یا ایمان؟
جوان: او را گم کرده بودم.
یکی از پیر مردان : ملا صاحب به خدای صاحب قسم که او دروغ می گوید. وقتی مومنین در خطر بودند او با آن زن به عیش و عشرت بود و حالا که مومنین بر کفار غلبه کرده اند به طمع کلید بهشت آمده است. رخصت فرما او را حلال کنم.
او را کنار سرخی آتش خوابانده با چاقو قصد سر او می کند.
ملا صاحب: اگر در گذرگاه تردید منزل کرد او را حلال کن. بگو آخر چه شد؟ او را کشتی منافق؟
جوان: در پی زن هزاره به غاری تو در تو رسیدم .صدای دعایی می آمد.
36-غارهای تو در تو، زمان گذشته.
صدای دعایی می آید.جوان خود را به غار تو در تو وارد می کند.هر کجا مشعلی روشن است.جوان در جستجوی صدای دعایی مسیحی که از عمق غارهای تو در تو می آید، خود را به اعماق غار می رساند. در روشنای مشعلی، زنی مسیحی و دختری ده ساله مشغول دعایند، ناگهان زن مسیحی و دخترک سر می چرخانند. دخترک ترسیده است.
دخترک: صدا می آید . من می ترسم.
37- غار ملا صاحب، زمان حال.
چاقو بر گردن جوان.او وحشتزده قصه می کند.
جوان: دخترک ترسیده بود ،من مخفی شدم.
38-غارهای تو در تو،زمان گذشته.
جوان خود را از روشنای مشعل در پناه سایه غار عقب می برد.از دید او دخترک و راهبه ترسیده به اعماق تاریک غار پناه می برند. جوان مشعلی را بر داشته در جستجوی راهبه و دخترک غارها را جستجو می کنند. بر دیوار تصویر مسیح ، نقوش مسیحی و ادعیه مسیحی رسم شده است.جوان ترسیده است، تفنگ را می کشد و مجسمه مسیح را با گلوله می اندازد و ادعیه مسیحی را به رگبار می بندد.
39- غار ملا صاحب، زمان حال.
ملا صاحب: جزاک الله.
پیر مرد چاقو از گردن جوان بر می دارد و او را می نشاند.جوان نفس تازه می کند.
جوان:چشم هایم را خون گرفته بود. می خواستم با یک تیر دو راهبه مسیحی را به هم بدوزم.
ملا صاحب: جزاک الله.
یکی از پیر مردان : آن دو را به هم دوختی؟
یکی از پیر مردان : فریب این ملعبه شیطان را نخورید. حالا می گوید آن ها را در غار گم کرده بودم.
جوان:آن ها را یافتم.
ملا صاحب: کشتی؟
جوان: کشتم.
40- غار های تو در تو، زمان گذشته.
جوان با مشعل و تفنگ در دست می چرخد و یک باره دخترک راهبه را می یابد که وحشت کرده است. جوان تفنگش را رو به او می گیرد و گلنگدن آن را عقب می کشد.
راهبه مسیحی: ( از پشت سر جوان التماس می کند.) او را نکش او مسلمان است.
جوان می چرخد و راهبه مسیحی را می بیند. تفنگ را رو به او می گیرد.
راهبه مسیحی: من مسیحی ام اما او مسلمان است. او به خاطر نجات برادرش این جاست.
دخترک گریان به پای جوان می افتد.جوان وحشت کرده خود را عقب می کشد و حالا بین دخترک و راهبه سرگردان است تا تفنگ را رو به کدام یک بگیرد.
دخترک: برادرم مریض بود.
41-غار ملا صاحب، زمان حال:
جوان: دکتر ها برادر دخترک را جواب کرده بودند. او از مرض قلب می مرد. یکی گفته بود باید به ژرمنی برود و پول دست کلیسا بود. دخترک مسیحی شده بود تا برادرش را نجات دهد.
42-غارهای تو در تو، زمان گذشته.
راهبه مسیحی: او به زبان مسیحی شده بود.
دخترک:ابتدا به زبان بعد به دل .
راهبه مسیحی :او دروغ می گوید.او از من می ترسید.می ترسید که برادرش را به ژرمنی نفرستم .من به او گفته بودم کمک برای مسیحیان است .
دخترک : اومرا نجات می دهد .من مسیحی شدم چون او مهربان بود.اگر توهم مهربان بودی مسلمان می ماندم .خشونت تو مرا به اسلام کافر کرد.مرا بکش ،او را نه. او مهمان است .او برای نجات ما آمده است .او برادر مرا نجات داد .او خود مسیح است.
راهبه مسیحی : مرا بکش .این دخترک مسلمان است .پدر او برای دین تو شهید شده .این دخترک از بی پناهی و بی کسی به مسیح پناه آورد. تو او را با خود ببر و دوباره مسلمان کن .
جوان عمامه اش را باز می کند و چون کمند به سوی دختر می اندازد و او را در پی خود می کشد و وقتی دور شد به تاریکی غارها شلیک می کند. صدای پرواز پرنده ای شنیده می شود که جیغ زنان می گریزد.
43- غار ملا صاحب، زمان حال.
ملا صاحب: جزاک الله.
یکی از پیر مردان : ملا صاحب چه کسی می داند که تیری که او در تاریکی انداخت کافره ای را به هلاکت رساند.
یکی از پیر مردان : چرا دخترک را نکشتی؟
جوان: من نمی دانستم دخترک مسلمان است یا مرتد.
ملا صاحب: او چه گفت.؟
جوان: دخترک حرف نمی زد.
44-ارتفاعات کوه، زمان گذشته.
دخترک که به کمند جوان گرفتار شده در پی او می آید. به هر سو نگاه می کند، جز دره های عمیق دیده نمی شود. جوان: تو راه را می دانی؟
دخترک سکوت کرده است. جوان آن سوی عمامه خود را با چند گره کور به سنگی می بنددو برای یافتن راه می رود. همه جا پرتگاه است. جز کوره راهی مال رو که تنها امید است راهی نیست. صدای فریادی می آید و صدای ریزش سنگ. جوان به سوی دختر باز می گردد. کمند باز شده و دختر نیست.جوان می نگرد. دخترک در کف دره برای همیشه آرمیده است.
45- غار ملا صاحب، زمان حال.
ملا صاحب: این پاسخ خداست به تردیدهای تو. خدا او را عذاب کردتا تو را بیاموزد که با کافر چه باید کرد.
یکی از پیر مردان : تو چگونه کلید بهشت را می جویی؟!دخترک را خدا عذاب کرد، راهبه مسیحی را کسی نمی داند در تاریکی چه شد. کودک را سرما کشت. تو تنها چوپان را کشتی. ما حتی نمی دانیم زن هزاره را چه کردی؟
جوان: آخر او را یافتم.
ملا صاحب: کجا؟
جوان: در جای خالی بودا.
46- جای خالی بودا، زمان گذشته.
بر تپه ای روبروی جای خالی بودا راهب بودایی در ردایی بلند می چرخد، دستان راهب از هر دو سو باز است و پیکر او جای خالی بودا را در کوه روبرو پر کرده است. مو های بلند راهب چون آبشاری بلند بر روی او می لغزند. آواز مردی ترک و محزون از جای نا معلوم به گوش می رسد. زن هزاره برقع پوش در کنار راهب ایستاده است.
جوان: مرا خواب کردی و گریختی.
زن: از جان او بیمناک بودم.این کس سالیانی دراز بر من عاشق بود تا دیوانه شد.
جوان: این کس راهب بوداست یا راهب تو؟
زن:اول گرد خانه من می چرخید تا شویم او را لت و کوب کردو مرا زندانی. بعد گرد خویش می چرخید و پس از تخریب بودا در جای خالی او می چرخد.
جوان:پس او کافر است و بت پرستی می کند. او را حلال می کنم و کلید بهشت از ملا صاحب تحفه می گیرم.
47- غار ملا صاحب ، زمان حال.
ملا صاحب: جزاک الله.
یکی از پیر مردان : لعن الله علیک . تو ایستاده بودی و کافره ای در جای خالی بتی می رقصیدوتو در گپ وگفت با کافره ای بودی و کلید بهشت می جستی ؟ هیهات ملا صاحب که صبر تو مرا از خود بی خود کرد .به قندهار برمی گردم وشکایت از ملا صاحب به امیر المومنین عمر می برم .
و از غار ملا صاحب بیرون می زند .
ملا صاحب : (خشمگین شده است ) او را حلال کردی یا تو را حلال کنم ؟
جوان :خنجر از میان کشیدم .زن نعره کشید که مرا حلال کن .
48 -جای خالی بودا ،زمان گذشته .
جوان خنجر را از میان بر می کشد، زن نعره می کشد و به سوی جوان می دود و خود را به پای جوان می اندازد .
زن:مرا حلال کن بودا را تخریب نکن .
چرخش راهب بودایی سست می شود و حالا جوان می تواند آرام آرام چهره راهب را ببیند . گویی از رقص مواج موی راهب سحر شده است.
زن: او از عشق من دیوانه شد(رو به راهب ) تو عاشق من بودی. از یاد برده ای دور خانه من می گشتی؟ شویم تو را لت و کوب کرد تو دیوانه شدی و به این جا آمدی. اکنون شویم مرده است و من پی تو آمده ام.
جوان: تو در خانهکه بودی می گفتی به من عاشقی.
زن: از تو می ترسیدم. من به راهب دل داده بودم.
جوان: او را حلال می کنم.
49- غار ملا صاحب، زمان حال.
جوان: صدای قلبم را می شنیدم. حسودی دیوانه ام می کرد. او مرا فریب داده بود. دستان زن هزاره که به پایم خورد، دوباره از خود بی خود شدم. از چرخش راهب سحر شده بودم. راهب آن قدر به من نگاه کرد تا دیوانه شدم و به رقص آمدم. چندین شبانه روز می رقصیدم و می چرخیدم ،به زمین می خوردم و بر می خواستم. زن نیز با ما می چرخید
50- جای خالی بودا، زمان گذشته.
راهب بودایی در جای خالی بودا می چرخد ، جوان و زن هزاره برقع پوش چون اقمار خورشید بر گرد او می چرخند. جوان به زمین می خورد اما می چرخد.زن نیز به زمین می خورد اما می چرخد.
51-غار ملا صاحب، زمان حال:
ملا صاحب: زندیق را حلال کنید. حوصله خدا هم از این قصه سر رفت.
نگهبانان به جوان هجوم آورده او را بر زمین می کوبند و شمشیر را بر گلوی او می گذارند. شعله های آتش بر روی جوان می رقصند.
ملا صاحب: شهادتین را جاری کن پیش از آن که به قعر جهنم بروی.
یکی از پیر مردان : ملا صاحب او را به قعر جهنم می فرستی و ما را مجنون می کنی. هیچ کدام از ما نمی داند که او با آن راهب بودایی چه کرد، این قصه ناتمام ما را چون خوره تا مرگ می خورد.
جوان: (خنجر برگلو) به خود که آمدم راهب کشته می شد. نمی دانم از تفنگ من یا از تفنگ دیگری.
52- جای خالی بودا، زمان گذشته.
جوان شلیک می کند و راهب که در جای خالی بودا می رقصد فرو می ریزد. از جای خالی بودا چنان خاک می ریزد که گویی مجسمه بودا هم اکنون تخریب شده است.
53-غار ملا صاحب و پله ها، زمان حال.
ملا صاحب: جزاک الله. او را حلال نکنید. کلید بهشت را به او بدهید.
پیر مردی کلید بهشت را به گردن او می اندازد.
یکی از پیر مردان : ملا صاحب اما آن زن چه شد؟
جوان: نمی دانم. شاید او را کشته باشم. شاید او گریخته باشد. شاید هنوز در انتظار من باشد. شاید با راهب بودایی گریخته باشد. این قصه مرا هم سر گردان کرده است. دیگر نمی دانم حقیقت چیست وباطل کدام است.
یکی از پیر مردان :ملا صاحب حتی اگر آن زن را هم کشته باشد هنوز به عدد هفت نرسیده ایم . مرد چوپان ، یک. کودک کفر ، دو. راهبه مسیحی ، سه. دخترک مرتد، چهار. راهب بودایی ، پنج. و زانیه هزاره شش.
ملا صاحب: هیهات من الذله . این زندیق ما را فریفت ، خدا را فریفت. کلید بهشت را از او بگیرید. تا هفتمی را حلال کند و پس بیاید.
نگهبانان دست و پای جوان را گرفته کلید بهشت را از گردن او در آورده به ملا صاحب پس می دهند و او را از پله های دهلیز گونه ،گویی به قعر جهنم فرو می برند.
جوان (با فریاد) ملا صاحب اگر کلید بهشت را به من ندهی در بهشت تنها خواهی بود. بی قصه این و آن در بهشت حوصله ات سر می رود.بهشت بی قصه عاشقانه برهوتی ابدی است.
54- جلوی عمارت و ایوان ، زمان حال.
نگهبانان جوان را جلوی عمارت طالبان به زمین می اندازند. ملا صاحب و پیر مردان جمع شده اند و به او می نگرند.
جوان: (از پایین نعره می کشد) ملا صاحب من آن زن هزاره را که خود بهشت برین بود کشتم تا تو قراضه کلیدی از بهشت را به من دهی.برای رسیدن به بهشت ، کودک بی مادر سرما زده بس نیست؟
ملا صاحب: ( کلید بهشت را از گردن خویش در می آورد وبه سوی جوان پرت می کند) ما از این کلید ها بسیار داده ایم. این یکی را هم صدقه می دهیم. فقط یکی از یاران او را حلال کند که خود از کافری کم نیست.
کلید بهشت جلوی چشم جوان که حالا بر خاک افتاده است می افتد. صدای تیری می آید و صورت جوان بر کلید بهشت مالیده می شود.
یکی از پیر مردان :هفت شهر عشق کامل شد ملا صاحب. اما قصه ناتمام آن زن تا زنده ام خواب مرا می رباید.
بامیان افغانستان
فروردین ١٣٨۵
منبع روزنامه انترنیتی
جنگ برای گاز اما...
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/٦
نگاهی به حوادث بلوچستان
پاکستان: جنگ خط لوله ها و یا نبرد هویتها؟
خواجه بشیر احمد انصاری
یادداشت: این مقاله ترجمۀ نوشته ای است که زیر عنوان «باکستان: حرب الأنابیب أم صراع الهویات؟» در بخش تحلیلات تلویزیون الجزیره در این اواخر به نشر رسیده است. برای مطالعۀ متن اصلی مقاله، می توان اینجا را فشار داد.
آغاز داستان
هند:امنیت کشور و یا امنیت انرژی؟
چین
بندر گوادر
داستان بلوچستان
نتیجه
مدتی می شود که اقلیم بلوچستان هم در ایران و هم در پاکستان شاهد حوادث خونینی شده است که در آنجا صبغۀ مذهبی به خود گرفته است و در اینجا هویت قومی، در حالی که ریشه های اصلی این کشمکش در چاه های نفتی و منابع گازی و راه های ترانزیتی انرژی در این حوزه نهفته بوده است. حوادث بلوچستان را باید در پرتو کشمکشهای جیو استراتیژیک جاری بر روی سرزمین پهناور «پایپلانستان» مطالعه نمود؛ منطقه ای که یک طرف آن در آسیای میانه قرار دارد و مرز دیگر آن در سواحل بحر هند.
اگر در صدد ریشه یابی انگیزه ها و عوامل این بحران شویم ، ریشه های آن را در اعماق تاریخ ، فرهنگ ، مذهب و هویت نژادهای ساکن در این منطقه نه بلکه در پایتخت کشور هایی خواهیم یافت که یک زمان خود مشکل می آفرینند و زمانی دیگر بحرانی را تشدید می بخشند.
آنچه در بلوچستان می گذرد در حقیقت ادامۀ همان کشمکشی است که در دهۀ نود قرن بیستم میلادی میان پروژه ای امریکایی که تلاش می ورزید تا آسیای میانه را به بحر هند وصل نماید و پروژه های رقیب دیگری که در پشت آن روسیه و چین و ایران قرار داشته اند، صورت گرفت.
آغاز داستان
پس از فروریزی دیوار های آهنین اتحاد جماهیر شوروی ، سیاست پردازان امریکایی متوجه ثروت نفت و گاز کشور های بحر قزوین شده و مسیر ترکمنستان، افغانستان، پاکستان را مناسبترین راه برای انتقال این گنج بزرگ به بازار های جهانی تشخیص دادند. همین بود که در اپریل سال 1995 وزارت خارجۀ امریکا، شورای امنیت ملی و سازمان استخبارات مرکزی این کشور گروهی را ایجاد نمودند تا در رابطه به ثروت نفتی و گازی بحیرۀ کسپین فعالیت نمایند. در اکتوبر همان سال صفر مراد نیازوف رئیس جمهوری ترکمنستان سفری به امریکا نمود و در شهر نیویورک قرار داد خط لولۀ گاز را با شرکت یونوکال امضا نمود، لولۀ ای که می توانست ترکمنستان را از راه افغانستان و پاکستان به بحر هند پیوند دهد.
دیری نگذشته بود که یونوکال فعالیت خویش را رسما آغاز نمود و شخصیتهایی چون زلمی خلیلزاد، حامد کرزی، عبدالسلام عظیمی و گروه دیگری چون رابرت اوکلی، هنری کیسنجر، رابین رافایل ، محمود مستیری و معاون ایشان را استخدام نموده و دفتری در شهر قندهار پایتخت طالبان گشود، چنانچه سعی نمود تا رابطۀ خویش را با جناحهای دیگر نیز حفظ نماید. آقای عظیمی دفترش را در پاکستان گشود و زلمی خلیزاد در امریکا دست به کار شد و در دفاع از طالبان مقاله نوشت و ملاقاتهای کاری خویش را با مسئولان کشوری امریکا آغاز نمود. خلیلزاد در شمارۀ 7 اکتوبر 1996 مقاله ای نوشت که در آن طالبان را گروهی قبیلوی وغیر مضر به سیاستهای امریکا خواند. زمانی که طالبان بر شهر کابل سیطره حاصل نمودند، گریس تاگرت سخنگوی یونوکال پیامی تبریکیه به طالبان فرستاد و پس از آن تاریخ هیئتهای طالبان چندین بار به هیوستن و واشنگتن دعوت شدند تا پیرامون مسایل مربوط به خط لولۀ یونوکال با ایشان گفتگو شود. در کرسمس سال 1997، مولوی محمد جان وزیر معادن حکومت طالبان به امریکا آمد تا با معاون وزیر خارجۀ امریکا اندرفورت مذاکره نماید. در کنفرانس مطبوعاتی ای که پس از ملاقات دایر شد جناب مولوی صاحب از نقش طالبان در پیاده ساختن برنامه های امریکا در منطقه صحبت نمود.
پس از حادثۀ 11 سپتمبر، زمانی که امریکا به منطقه لشکر کشید و افغانستان را اشغال نمود، از یکسو کلید دولت را به نمایندگان شرکت نفتی یونوکال سپرد و از جانب دیگر پیوسته در تلاش شد تا با گسترش امنیت در افغانستان، پروژۀ خط لوله را دوباره روی دست گیرد. اما چه آسان که خط لوله ای را در صفحۀ کاغذی رسم نمود وچه مشکل که آن را برروی صفحۀ اراضی مملؤ از ماینهای سیاسی و عسکری و موانع جغرافیایی اعمار نمود.
با گذشت هشت سال از اشغال افغانستان، نه تنها که وضعیت امنیتی بهتر نشد که هر روز خرابتر گردید، تا جایی که پنتاگون سال 2009 را خونین ترین سال برای نیروهای امریکایی در افغانستان اعلام نمود، امری که می تواند رویایی نفتی امریکا را به خاک و خون کشاند.
در این شب و روزی که از یکسو ساحۀ زیر کنترول حکومت افغانستان خورد تر شده می رود و از طرف دیگر، مشروعیت کاذبی را هم که حکومت داشت از دست داده و در عرصۀ بین المللی بی آبرو شده است، مدتی قبل رهبران ایران و پاکستان پروژه ای را امضا نمودند که به نام (خط لولۀ صلح) شهرت حاصل نمود. این خط لوله که اساسا ابتکار (محور شر) ایرانی به شمار می رود، قرار است گاز ایران را به پاکستان، هندوستان و چین برساند. پروژۀ (خط لولۀ صلح) را نظر به عوامل متعددی می توان مادر پروژه های نفتی حوزۀ «پایپلاینستان» نامید.
هندوستان: امنیت انرژی ویا امنیت کشور؟
جمهوری هند در شرایط کنونی پنجمین مصرف کنندۀ انرژی در جهان محسوب شده که تا بیست سال دیگر بر روسیه و جاپان نیز پیشی جسته و در مرتبۀ سوم قرار خواهد گرفت. هندوستان برای فعلا 80 ملیون متر مکعب گاز طبیعی در روز تولید می نماید ، البته این در حالی است که آن کشور در حال رشد و پر نفوس به 170 ملیون متر مکعب گاز دیگر نیاز دارد. تفاوت میان تولید انرژی در هند و نیاز به انرژی در آن کشور 90 ملیون متر مکعب درروز می باشد (شورای روابط خارجی و وزارت انرژی امریکا).
در آن روزهایی که پروژۀ (خط لولۀ صلح) اعلام گردید، دولتمردان هندوستان کشور خویش را شریکی اصیل در این پروژه می دانستند. ایالات متحدۀ امریکا طبیعی است که با طرح چنین برنامه احساس ناراحتی نماید زیرا سرمایه گذاری بزرگ استراتیژیک در کشوری که امریکا پیوسته سعی ورزیده است تا آن را در انزوا نگه دارد، نمی تواند برایش قابل تحمل باشد. خانم کوندولیزا رایس وزیر خارجۀ امریکا در آن زمان ضمن مصاحبه ای با یکی از تلویزیونهای هندی این چنین اعلام نمود: ما در این رابطه دیدگاهی بسیار روشن داریم. ما نگرانی خویش را از ناحیۀ مشارکت هندوستان در پروژۀ خط لولۀ ایرانی به حکومت هند ابلاغ نموده ایم. در جولای 1995 انتونی واین معاون وزارت خارجۀ امریکا هم در پیشگاه کمیسیون روابط خارجی کانگرس اعلام نمود که جمهوریتهای چین و هندوستان، در راه رسیدن به منابع انرژی به کشوری روی آورده اند که سیاستهای آن امنیت بین المللی را مختل ساخته است.
ایران از همان آغاز از یکسو هند را برای مشارکت در این پروژه دعوت نموده بود و از سوی دیگر تلاش می ورزید تا جمهوری چنین را نیز جذب نماید، کشوری که در آتش کمبود انرژی سوخته و به دنبال آن تا بیابانهای افریقا سرگردان است. هند که روابط نزدیکی با ایالات متحدۀ امریکا داشت چندین بار در پیوستن به این پروژه تعلل نمود و ایرانی ها که می دانستند ریشۀ مشکل در کجا است باری تهدید نمودند که اگر هند در جلسه های این پروژه حضور نیابد، آنها در عوض، از چین دعوت به عمل خواهند آورد.
بالآخره حکومت هند در این اواخر اعلام نمود که به خاطر دشواری های امنیتی نمی تواند در پروژۀ خط لولۀ ایران - پاکستان سهیم شود، وقرار معلوم ایالات متحدۀ امریکا در فرجام توانست جمهوری هند را از پیوستن به این پروژه منصرف سازد. روزنامه هندو در شماره 19 اکتبر 2009 خویش از قول وزیر دولت در امور خارجۀ کشور هند گزارش داد که هند نمی تواند عبور لولۀ انرژی خویش را از خاکی تصور نماید که امنیت ملی آن از همانجا پیوسته تهدید شده است. به گفتۀ وزیر مذکور جمهوری هند نباید امنیت ملی خویش را در گرو امنیت انرژی قرار دهد.
هند از این می هراسد که در صورت تیره شدن اوضاع میان دو کشور، پاکستان لولۀ نفت را به جای لولۀ توپ به کار برد همان کاری را که روسیه در حق اوکراین و برخی دیگر از جمهوریتهای اروپایی انجام داد. چنین به نظر می رسد که جمهوری هندوستان در برابر قرارداد هسته ای که در مارچ 2006 با امریکا امضا نمود از پیوستن به پروژۀ پایپلاین صلح منصرف شده است.
پرسشی که مطرح می شود اینست که آیا هندوستان به خط لولۀ صلح خواهد پیوست، خط لوله ای که اهمیت آن فراتر از تلاشهای دپلوماتیک برای دستیابی به صلح میان دو همسایۀ متخاصم خواهد بود، و یا اینکه گزینۀ همکاری هسته ای با ایالات متحده را ترجیح خواهد داد، گزینه ای که روزنامۀ واشنگتن پست در شمارۀ 3 مارچ 2006 خویش آن را قراردادی بی سابقه و انقلابی در عرصۀ روابط بین الدول خواند؟
چین:
جمهوری چین که در چندین نقطۀ دنیا بر سر رسیدن به منابع انرژی با هند رقابت می کند، از خط لولۀ صلح استقبال نموده و آن را قدمی در جهت دستیابی به انرژی بیشتر و برطرف ساختن نیازهای روز افزون اقتصاد خویش می داند.
روابط دوجانبۀ چین و پاکستان که در سالهای اخیراهمیت بیشتری یافته با امضای این قرار داد از یکسو و اعمار بندر گوادر از سوی دیگر به اوج خود رسید. این دو قرارداد را می توان سمبول همکاری استراتیژیک میان دو کشور به حساب آورد. چین همچنان پروژۀ هایدرولیکی نیلم جهلم پاکستان را به عهده گرفته است که ارزش آن بالغ به ملیاردها دالر می شود.
جمهوری خلق چین هم با پاکستان روابط عسکری و جیو استراتیژیک و اقتصادی دارد و هم با ایران. چین ایران را حلقۀ مهمی در زنجیرۀ استراتیژیک نفتی خود دانسته و شرکتهای نفتی چین، امروز ملیاردها دالر در میدانهای نفتی ایران سرمایه گذاری نموده اند. چین، ایران و روسیه سه جناح مثلثی اند که پیوسته سعی می ورزند ساحه را بر شرکتهای نفتی امریکا در منطقه تنگ نمایند.
پروژۀ (خط لولۀ صلح) می تواند نیاز های هرسه ضلح مثلث (چینی- پاکستانی- ایرانی) را برآورده سازد. با تحقق این پروژه، پاکستان به یکی از گذر گاههای مهم جهان تبدیل خواهد شد. ایران از یکسو دایرۀ محاصره را شکستانده، آسیای میانه را به شبه قارۀ هند پیوند خواهد داد، و از سوی دیگر پشتیبانی استراتیژیک عضو دایمی شورای امنیت را جلب خواهد نمود. این پروژه اهداف استراتیژیک چین را نیز برآورده ساخته و مناطق غربی آن کشور را به بازارهای جهانی وصل خواهد نمود، کاری که جزء برنامه های بزرگ چین برای قرن بیست ویکم میلادی به شمار می رود. فاصله میان بندر گوادر در بلوچستان تا شهر کاشی در ولایت سینکیانگ چین 1500 کیلومتر است، در حالی فاصله میان شهر کاشی تا بندر های شرقی چین 3500 کیلومتر می باشد.
پاکستان از سال 2005 بدینسو روابط نزدیکی با جمهوری چین برقرار نموده، امری که فشار های امریکا را به همراه داشته و در اثر همین مسئله بود که جنرال مشرف حاکم نظامی پاکستان نخست منصب عسکری وسپس کرسی ریاست جمهوری خویش را از دست داد. زمانی که پرویز مشرف استعفا دا د، حکومت امریکا از استعفای او استقبال نمود.
بندر گوادر:
جمهوری خلق چین از لحاظ بندر های تجارتی دچار مشکل بوده و در حال حاضر بندر تایوان و ملکا دو منفذی اند که دارای اهمیت بزرگی برای چین می باشند. اما دشواری کار در این است که هر که این دو بندر را در چنگ داشته باشد شریان انرژی چین را در چنگ خواهد داشت؛ و در شرایط کنونی امریکا بر این دو گذرگاه نظارت دارد.
چین می داند که باید در جستجوی بندر دیگری شود ، بندری که بر آن اطمینان داشته باشد وحتی در اوضاع بحرانی و در صورت دست یازیدن امریکا به محاصرۀ بحری آن کشور رسیدن انرژی به شریانهای اقتصادی خویش را بیمه شده حساب کند. در جستجوی چنین منفذی، چینایی ها بندری بهتر از گوادر نیافتند، بندری که در مارچ 2002 از سوی نخست وزیر چین رسما گشایش یافت. گوادر که در 72 کیلومتری ایران واقع شده است، ظرفیت این را دارد که چین را به کشور های خلیجی و بحر هند و جنوب شرق آسیا و ایران و از راه ایران به آسیای میانه وصل نماید. چنانچه این بندر در چند قدمی افغانستان واقع شده است.
بندر گوادر نه تنها چین را در وارد نمودن 60% انرژی مورد نیاز خویش از کشور های خاورمیانه کمک خواهد نمود بلکه برای چین این فرصت را خواهد بخشید تا بر کشتیهای امریکایی و هندی نیز نظارت نماید. یکی از تحلیلگران امریکایی می گوید چینائیها وسایل تجسس خویش را عملا در آن بندر جابجا نموده اند تا آنکه رفت و آمد کشتیها را در بحر عرب زیر نظر داشته باشند.
آنچه در گوادر می گذرد ناراحتی امریکا را ببار خواهد آورد، زیرا آنها از یکسو در تلاش محاصرۀ ایران هستند و از سوی دیگر می خواهند دیو چینی را در شیشه ای نگه دارند.
داستان بلوچستان:
بلوچستان که 48% مساحت پاکستان را احتوا می نماید از بزرگترین ایالتهای آن کشور به حساب آمده و جمعیت آن 5% نفوس پاکستان را تشکیل می دهد. بلوچستان دارای یورانیوم، مس، زغال و گاز طبیعی بوده، و گاز بلوچستان سوم حصۀ ثروت گازی پاکستان را تشکیل می دهد.
موقعیت بندر گوادر در بلوچستان و عبور خط لولۀ صلح از خاک آن ولایت، در شرایط بحرانزای کنونی کافی اند تا بازیگران قدرتمند جهان برنامه هایی را در جهت بی ثبات ساختن آن روی دست گیرند. پر جاذبه ترین شعاری که می تواند مردم بینوا و قبیله زدۀ آن ولایت را به وجد آورد مقایسۀ عوامانۀ بلوچستان با دولتهای خلیجی و سپس مطالبۀ استقلال ایالت شان می باشد. در این چند سالی که گذشت سازمانهای مسلحی چون ارتش آزادیخواه بلوچستان، جبهۀ آزادی بلوچستان و اردوی آزادیخواه ملی بلوچستان ظهور نمودند تا هجوم بر بندر گوادر، منابع انرژی، خط راه آهن، میدان هوایی و خط لوله های گاز را اساس برنامۀ خود قرار داده، صد ها حملۀ نظامی را سازماندهی نموده و چندین مهندس چینایی را به قتل رسانند.
این گروه های مسلح و رزمجو در ظاهر برای هویت، حقوق قبیلوی، عدالت، و مساوات اقتصادی با فرزندان سایر ایالتها بویژه پنجاب و بالآخره استقلال و آزادی بلوچستان می رزمند ولی همزمانی خیزش این گروه ها با اعمار بندر گوادر از یکسو و طرح پروژۀ خط لولۀ صلح از سوی دیگر پرسشهایی را بر می انگیزد که پاسخدهی بدان نیازمند مقالۀ مستقلی می باشد.
دولتمردان پاکستان به جای آنکه شورش بلوچها را با حکمت پاسخ گویند، با مشت آهنین به مقابلۀ آن رفته و بر آتش جدایی طلبی پترول خشونت ریخته اند. به خاطر باید داشت که حکومت پاکستان همیشه با گروه های مذهبی کنار آمده، با آنها گفتگو نموده ولی گروه های قومی را با آهن و آتش پاسخ داده است. مؤسسۀ عسکری و حکومت پاکستان از این لحاظ کانال گفتگو را با گروه های مذهبی باز گذاشته که این گروه ها از یکسو استقلال طلب نیستند و از سوی دیگر سلطۀ مرکزی دولت را چلنج نمی دهند، زیرا نظام حکومت در فقه سیاسی قدیم با نظامی که دولتمردان پاکستان بدان علاقه دارند نزدیکتر است.
بلوچستان جامعه ای قبیلوی است که خان قبیله را در آنجا (سردار) می نامند و نقش سردار را هم در گسترش امنیت و هم در برهم زدن امنیت نمی توان منکر شد. بیابانهای بلوچستان هم با بدویت و هم با منابع انرژی خویشاوندی دارند. بیابانهای جهان اسلام دو چیز متفاوتی را در دو استقامت مختلف تولید می کنند که یکی بدویت است و دیگرش نفت و گاز. دانشمندان جیولوجی معتقد اند که گرما وخشکی بیابان در پیدایش نفت و گاز در دل زمین کمک می کند، و جامعه شناسان را باور براین است که صحرا گهوارۀ اساسی بدویت و قبیله می باشد، و دانشمندان علوم سیاسی بر این اند که ساختار قبیلوی و ذهنیت بدوی زمینۀ مساعدی برای دامن زدن جنگها و کینه ها و خصومتها به شمار می رود. نظام قبیله بر مبنای خصومت استوار است - اگر دشمنی پیدا نشد باید با پسرعم در جنگ شد- و ماشین تمدن معاصر با انرژی نفت می چرخد و امتزاج نفت و خون در موزائیک جوامع مسلمان قبیلوی شمال افریقا و دارفور و عراق و افغانستان و بلوچستان چیزی جز نتیجۀ تعامل همین دو عنصر آتشزا نیست.
نتیجه:
ایالات متحدۀ امریکا امروز نه تنها سیطره بر منابع بزرگ انرژی جهان را مد نظر دارد بلکه تلاش می ورزد تا گذرگاه های استراتیژیک انرژی را نیز در قبضۀ خویش داشته باشد. سیطره بر منفذ های گاز و نفت این قدرت را به امریکا خواهد بخشید تا تصمیم بگیرد که چه کسی، چه مقدار انرژی ، از کدام کشور و در کدام زمانی به دست آرد.
آنچه می توان پیشبینی نمود اینست که برای امریکا دشوار خواهد بود تا اجازه دهد پروژۀ خط لولۀ صلح در فضای صلح جامۀ عمل بپوشد. پرسشی که مطرح می شود اینست که آیا ایالات متحدۀ امریکا خواهد توانست تا سیطرۀ خویش را به کمک تکنالوژی جنگی و ابزار ویرانگر نظامی و نیروی مارینز بر بازار های جهانی و شاهرگهای اقتصادی و استراتیژیک جهان تضمین نماید؟
پروژۀ خط لولۀ صلح تا هنوز توانسته است سه رقیب جهانی امریکا را که چین، ایران و روسیه اند در کنار هم قرار داده و راه را برای خط لولۀ ترکمنستان – افغانستان – پاکستان ببندد. با پایان یافتن کار این خط لوله، افغانستان در میان دایره ای از لوله های انرژی که همسایگان آن را به هم پیوند می دهند قرار خواهد گرفت. اگر امنیت پیش شرط هر پروژه ای باشد، این مسئله برای ایجاد خط لوله های گاز و نفت مهمتر از دیگر پروژه ها می باشد. وخیم شدن روز افزون اوضاع امنیتی افغانستان از یکسو و فساد بی سابقۀ حکومتی که از فقدان مشروعیت رنج می برد از سوی دیگر راه را برای خط لولۀ امریکا در افغانستان خواهد بست، وشاید هم برای همیشه.
اگراین پروژه موفق گردد واعضای آن بتوانند از موانع دشواری که هر روز فرا راه شان گذاشته می شود عبور نمایند و ایرانی ها بتوانند پای هند را نیز بکشانند و این خط لوله را به ترکمنستان در آسیای میانه وصل نمایند، ایران شاهرگ انرژی چهل فیصد جمعیت روی زمین را در چنگ خواهد گرفت، امری که هیمنۀ امریکا بر جنوب آسیا و خلیج را تضعیف نموده و زمینه را برای سیطرۀ روسها بر منابع انرژی در آسیای میانه آماده خواهد نمود.
اگر پاکستانیها نتوانند خواستهای مردم بلوچستان را پاسخی حکیمانه و عادلانه دهند، و اگر ایرانیها نخواهند مشکل شان را با بلوچهای خود شان در پرتو حق وعدالت حل نمایند، بلوچستان بستر مناسبی برای هرگونه شورش باقی خواهد ماند. پروژۀ خط لولۀ صلح تحول بزرگی را در میزان روابط بین الدول به وجود خواهد آورد، ولی چنین پروژه ای نمی تواند بر روی خاک سرزمینی اجرا شود که مردم آن آن با موسیقی توپخانه از خواب بیدار می شوند و با نوحه وفریاد بیوه های پسر مرده به خواب می روند.
چنین می نماید که بازی خط لوله ها این بار با پیروزی ایران، پاکستان، چین و سازمان همکاری شانگهای و شکست امریکا، هند و افغانستان انجامیده است. نتیجۀ نهایی این بازی مربوط به متغیرات گوناگون دیگری خواهد بود که قرار است بر روی شطرنج انرژی صورت گیرد؛ شطرنجی که به خون فرزندان قبایل در حال جنگ ما رنگین بوده؛ و قبایلی که پیوسته نقش پیاده را بازی نموده اند.
خاوران