تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
مامون وبشر دوست هردو آدم نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/۳٠
بشــردوست و مــأمــون، نمیفهــمند کــه نمیــدانند

       

نوشته شده توسط شیوای شرق   
چهارشنبه ، 28 بهمن 1388 ، 07:34

جامعه یی‌که شهریاران آن باور و دیدگاه مرده ی تاریخ را می پرستند و از تفکر نوین جهان مانند مردگان بی خبرند، باید چنین کارشناسان داشته و چرندیات این گونه جزم اندیشان قرن رسانه های آن را باید پر کند. مشکل مردم ما تنها در بی سوادی و بیچارگی شان نیست، بل یکی از معضل های انسانی و دشوار این است که تابو های کهنه و نا فهم نمی خواهند بپذیرند که نمی دانند و حرف هاشان پوچ و بی معناست.


اینجا افغانستان سرزمین نیرنگ‌ها و ترفند‌هاست. هرکه هرگونه جامه بپوشد و هویت کاذب برای خود سازد، می تواند برای خود جایگاه باز کند. برژنسکی راست گفته بود که افغانستان سرزمینی است که سیاست مداران آن از برآمد آفتاب تا غروب آن هزار جامه عوض می کنند و خود را گونه‌یی دیگر می‌بخشند. این متن در باره‌ی آنانی است که هر روز بالای مردم بیچاره‌ی ما تحمیل می‌شوند و حرف‌های پا درهوا خود را زیر عنوان کارشناسان مسایل سیاسی و منقطه‌یی به خورد مردم ما می‌دهند.

 

شمار آنانی که نمی دانند چه می‌گویند و چه خواهند گفت، در شهر خاکستر زده و بلا زده‌ی ما بی‌شمار هستند؛ اما در میان آنانی که هیچ چیز برای گفتن ندارند، آقای بشردوست و رزاق مامون گوی سبقت حرف زنی‌ها و دیدگاه های پا درهوا را از همه ربوده اند و گویی کسی درین شهر دیده‌ی بینا ندارد تا کج بحثی‌ها و نا فهمی این‌ها را بداند. این دو کارنشناس در برنامه‌ی سیاسی “صدروزنخست” در تلویزیون طلوع که در رابطه به جنگ هلمند بود، نشان دادند که آبروی این ملت و آنانی را که خود را اندک چیز فهم می دانند، بردند.

 

هنگامی کسی را می‌بینم که در جهان ابر گفتمان ها و تحلیل‌های دقیق و فلسفی می آید و یک ساعت وقت پر ارزش مردمان سیاه بخت و گرسنه این سرزمین را می گیرد و به گونه‌ی حرف می‌زند که گویا جهان گره‌های نا باز شده‌ی خشونت در ضمیرشان نهفته است و برای ارایه‌ی دیدگاه های شان هیچ اندیشه نکرده اند، به گفته های روشنفکران جهان معاصر، تکه های بدنم کم می شود و خود را در گورستانی دفن شده می یابم. من به عنوان یک شهروند کم سواد و سیاه و سفید بین این شهر، هنگامی‌که گفت و شنود های ترفند فروشان قرن و مزدبگیران معاصر را در برنامه ی تلویزیون طلوع دیدم، گمانم این شد که درین سرزمین دیگر کسی از میان این مردم از قبیله‌ی روشنایی و فرهنگ فرزانگی حرف نخواهد زد. هرچند این همه آفت ها را می توان منوط به هنجارهای کاکایسمی که در جامعه‌ی ما موجود است دانست؛ اما باید این نکته را یاد آور شد که تابو پرستی‌ها و پندارپرستی های این آقایان دوباره سرنوشت تابوگرایی را به بار خواهد آورد.

 

جامعه‌یی‌که شهریاران آن باور و دیدگاه مرده‌ی تاریخ را می پرستند و از تفکر نوین جهان مانند مردگان بی‌خبرند، باید چنین کارشناسان داشته و چرندیات اینگونه جزم اندیشان قرن رسانه های آن را باید پر کند. مشکل مردم ما تنها در بی‌سوادی و بیچارگی‌شان نیست، بل یکی از معضل های انسانی و دشوار این است که تابو های کهنه و نا فهم نمی‌خواهند بپذیرند که نمی‌دانند و حرف های شان پوچ و بی معناست. در برنامه‌یی که آقای بشردوست و رزاق مامون داشتند حرف می‌زدند، مرا به تفکر مرده‌ی تاریخ برد و از آینده‌ی هرچند نیمه روشن شده یکسره نا امید ساخت.

 

نمی‌دانم چرا کسی صدای متفاوت بدر نمی کند؟ چرا فرهنگ نقد و اعتراف به وجود نمی آید؟ مگر چگونه کشوری است که تا هنوز مرز تابو های سیاه را مردمان آن طی نکرده اند؟ و چرا کسی در پی تعهد و حرف های انسانی، بیدارگر و روشنگرانه نیست که آدم های جسور آمده اند و به جای مردمان ما اندیشه می کنند و حرف هایی را بیان می کنند که در هیچ معیاری نمی‌گنجد. تهدیدهای بزرگ و مردم ستیز کسانی مانند این تابو ها است که مردم در گیچی و هوچی گری گرفتار اند و کسی راه را نمی داند که به کجا ها خواهد رفت.

 

آقای بشردوست این مرد عوام‌فریب و سطحی اندیش قرن که تنها در فریب و نیرنگ بی‌سوادان این کشور معروف است، و جز خودش و حرف های بی تاثیرش دیگر کسی او را به عنوان اندیشمند سیاسی نمی شناسد، یک زمان می آید اکت ها و رفتار های گاندی گونه انجام می دهد و زمانی از اوج عقده‌ها و پندار پرستی ها به آینده نگاه می کند و گاهی هم به عنوان راهبرد معاصر و کارا پنج هزار سرباز می فرستد تا رییس نهاد استخباراتی کشور همسایه را که دارای نیروی اتومی و فوج انبوه است و در منطقه هم یک تازی می کند، اسیر کرده به سزای اعمالش برساند.

 

و یک بار مجاهدین را قاتلین طالب‌ها می خواند و به نحوی از تفکر طالبانی که متروک شده‌ی قرن است ، دفاع می‌کند و مهمترین برنامه و راهبرد او بلند بردن معاش ملا امامان مساجد است نه راهبرد معاصر دیگر. او نمی داند که سیاست پوپلیستی و عوام فریبانه‌ی او که تنها در هفت سال در محور خودش می چرخد و کسی هم در کنار او از اهل سواد و نخبه های کشور نیست.

 

آقای بشردوست هنگامی‌که در پرسش‌ها و دیدگاه عملی و خردی قرار بگیرد تنها راهی که برای فرار از خرد و دانش دارد این است که لباس‌های طرف بحث را به عنوان یک بازرگان معروف، قیمت گذاری می کند و از کروات او به عنوان پول نان چند کارگر یاد می کند؛ اما کسی از او پرسان نمی کند که در درون خیمه‌ی عوام فریب اش چه اژدهای هفت سری پنهان دارد و کی‌ها از وی حمایت می کنند؛ آنهم در کشوری‌که همه‌ی وجود آن‌را نهاد های استخباراتی گرفته آیا می‌توان خیمه او را مبرا از مزدوری ها و نیرنگ ها شناخت.

 

گویا چشم های این مرد پوپلیست تنها سیاهی‌ها و نیمه خالی گیلاس آب را می بیند. من چند باری‌که ایشان را دیدم، با شناختی که از سیاست مداران و علوم رفتار شناسی انسان دارم، چیزی جز فریب و نیرنگ در ایشان ندیدم. من او را بلای درون خیمه و پدر کاکایسم تاریخی مردمان بی‌سواد این کشور می‌خوانم. او آفت الآفات سرزمین ماست؛ زیرا بدون برنامه و دیدگاه منسجم در راستای نظام و بحران افغانستان، بدون داشتن گروه همکار و مدبر، در نبود عقل تصمیم گیرنده و مدیریت فعال و سنجیده شده، تنها از موضع بی سوادان این جامعه از روی احساسات و شعار گمان می کند که او و عقلش راه حلی مناسبی برای بحران افغانستان است.

 

بشردوستی که می‌خواهد آگاهانه از جبر تاریخ و اکراه آن با چشم‌های بسته‌یی عبور کند، توفان های سنگینی را که بالای این ملت آمده نمی خواهد بازرسی کند و نیز قتل‌های لشکر کیبل و تحجر را می خواهد برای لایه‌های تاریخی بخشایشگری کند و از آن سیاهی یادی نکند، نیرنگ بازی ماهری است که نمی داند خود عملن تفکر مرده‌ی طالبانی دارد و هر از گاهی که در گفت و شنود قرار می گیرد، از طالب های خرد ستیز دفاع می کند؛ طالب هایی‌که اگر روزی در دوران قدرت شان او را اسیر کنند، استخوان هایش را درس های عبرت آموز خواهند داد؛ زیرا در نظرگاه آن‌ها بشردوست و حامد کرزی هر دومساوی به آنانی است که دیکته پذیر هستند.

 

حمایت آقای بشردوست از طالب ها به مثابه‌ی این حقیقت تاریخی است که گویا نهاد های استخباراتی در پشت صحنه ازین چهره هوچی گرا و بلوا فروش حمایت می کنند و او را با چهره فریب بخشش یگانه راه ترفند چهارمی می دانند تا بتوانند یک بار دیگر از لباس های تره کی مانند ها وارد کار زار سیاست شوند.

 

هراس من از آن است که فردا خدای ناخواسته نشود چنین عقل هایی برای سرنوشت مردمان من تصمیم بیگیرند که حالت ازین هم بدتر گردد. تا هنوز تمام کنش ها و منش های بشردوست نشان می‌دهد که خودپرست و انحصارگرا ترین انسان زمین است. او با بلواگری و عوام فریبی می خواهد زالو وار به مردم ما چسپیده و خون آن‌ها را بنوشد؛ زیرا احساسات هیچگاه نمی تواند جایگاه عقل و تدبیر ‌را بیگرد و بجای آن درست کار کند.

 

حرف واضح و آشکار است که ادراک حسی هم زاده ی عقل بیدار و دکاک است نه احساسات مرده یی چون بشردوست. پیام فلسفی جهان معاصر برای این گونه مهره ها این است که تابو گرایی و هوچی گری‌، دیگر مال قرن انسان پسامدرن نیست. ما پس ازین شهروند روشنایی ها هستیم و در دوران زندگی ما پستی ها تاریخ همه نقد شده اند و دیگر تفکر های مردم فریب جای پای نخواهد داشت.

 

اکنون نوبت به تابوی قدرت پرست و مزد بگیری دیگر آقای مامون رسیده است. مرا حرف ها و دیدگاه پا در هوای این آقا به جهانی می برد که در آنجا هیچ کسی اهل سواد و بینش نیست. نمی دانم چرا آقای مامون به گذشته ی خود نمی نگرد تا خود را با تمام روایت های سکوتی اش دریابد و بداند که چقدر متعهدانه کار کرده است و چرا این آقا نمی داند که نمی داند! یا نمی فهمد که نمی فهمد! کدام عقل به گفته‌ی مولوی ولو عقل نابیدار می پذیرد که آنچه رزاق مامون در برنامه های گفتمانی و پرسشی می گوید مبانی تیوریک و خردی دارد.

 

کدام عقل می پذیرد که عملیات هلمند برای پایان دادن حکومت کرزی است که آقای مامون در برنامه‌ی صد روز نخست این دیدگاه را با شجاعت بی معنایی ابراز می دارد؛ گویی در برابر خود دیگر ذهن و بینش بیدار تر را ندارد و یکه تاز میدان فکر و اندیشه، او است و بس. مگر این حمایت ها و نادیده گرفتن آرای مشروع رقیبان حامد کرزی توسط استیلاگران مدرن چه را می رساند؟ حتا خود آقای مامون دهل کسانی را در دوران انتخابات می زد که امروز بر اساس تقلب و مزدوری ها آمده اند و مانند او در نبود عقل شان برای مردم برنامه ریزی می کنند. من در این نوشته در صدد شناساسی یک آفت هستم و آن اینکه در جامعه ی ما باید مرگ تابو ها و سردمداران کاکایسم آغاز یابد و باید با تابو های حق سکوت گیر پدرود گفته شود. عقل این‌ها اگر راهی را و یا زمینه‌یی را می‌توانست ایجاد کند، دراین چهل سال دیده می شد.

 

یکی از چالش‌های خردی و معرفتی دولت کنونی در پهلوی وابستگی‌ها و ناکارگی‌های که دارد این است که چنین منتقدان پندارپرست، عقل اصلاحی نظام بوده اند، و از نظرگاه خود بی آنکه اندیشه و نظری کنند، به ارایه اندیشه خود پرداخته اند. جناب مامون! من آگانه می گویم نمی توانم شما را به عنوان کسی بشناسم که تعهد و اندیشه ی مردمی دارید و هر چیزی‌که می گوید مبانی فکری و تجربی دارد؛ زیرا شما نمی دانید که غرق در پندار پرستی ها و هوده گویی های هستید که شما می خواهید بلواگری کنید و مانند پوپلسیت معروف شهر گرسنه‌گان به تابو گری و پوچی گری های خود ادامه دهید.

 

ما حرف ها و دیدگاه های شما و آقای بشر دوست را در باره ی مارکسیسم و نظام سرمایه داری در برنامه‌ی طلوع شنیدیم، همه گواه این بودند که شما چقدر از دایره‌ی اندیشه و تعمق تاریخی در باره‌ی چند مکتب تاریخی برخوردار هستید. من مارکسیست نیستم و از نظریه‌ی مرده‌ی تاریخی مارکس هم خوشم نمی آید، اما این به این معنا نیست که در باره‌ی سینسیمون و تزس های فویرباخ و وضعیت طبقاتی کارگر هنگلس چیزی ندانم و هنگامی‌که شما در باره‌ی این دو مکتب می فرمایید، می دانم که نمی دانید یا که اشتباه می گویید. شما با آقای بشر دوست اعتراف به تابو بودن خود کردید و نمی دانید که در باره‌ی مارکسیزم با حرف زدن تان آبروی رفته‌ی کارل مارکس را دوباره از لحاظ تیوریک بردید و به افراد چیز فهم و ارباب ذوق نشان دادید که اینجا گفتمان و کارشناسی سیاسی یعنی چه؟

 

هنگامی‌که می‌آیید در برنامه‌ی سیاسی طلوع عقده گشایی می کنید و بدون اینکه درنگ به گستره‌ی پرسش ها کنید بی‌مایه‌ترین حرف هارا به روی یکدیگر باد می‌کنید، ما را چاره‌یی جز عصیان نوشتاری در برابرتان نیست و نمی دانید که در خانه‌ی هر بیننده‌ی این کشور، فرزانه‌یی شاید زندگی کند و شما را به دیده‌ی خرد و روشنایی تماشا دارد تا مسخرگی ها جریان نیابد و شما را مردم به مسخره نگیرند؛ زیرا پوف و پتاق کرده، یکدیگر را به بحث و گفتمان علمی دعوت می کنید؛ ولی هنگامی‌که آغاز به بی‌جا گویی‌ها می‌کنید نمی‌دانید که بی پایه‌ترین و خرد ستیز ترین تحلیل‌ها را دارید که تعهد و دقت را نمی‌شناسد.

 

به هرحال، نظام یکه‌سالار و قانون نشناس کنونی، تنها برایند دیکته پذیری‌ها و بحران ها نیست؛ بلکه موجودیت شماواره کارشناسان نیمه آماتور و منتقدان بی‌حرف، پهلوی ندانم کاری‌های این دستگاه را فربه ساخته است. من دیگر آقای بشردوست را با بلواگری‌ها و حرف های خرد ستیزانه اش که جز عقده تاریخی چیزی نیست به رسمیت نشناخته و شما را که نمی دانید چگونه چند جمله‌ی تحلیلی دور از مسخرگی را بیان دارید، اگر دوباره بیبینم ترجیح می دهم که خودکشی “زمان” نکنم و خود را در عصر گفتمان های معاصر و ابرروایت‌های فلسفی به گیر عقده‌ها و بیان‌های پا در هوا ندهم و نگذارم که زمان و فرصت های شدن مرا متهم کند.

 

آقای مامون و جناب پوپلیست وعوام فریب مدرن، آقای بشر دوست! برایتان یک راه حل وجود دارد و آن اینکه مردانه باید اعتراف کنید که شما برای تحلیل‌ها و دیدگاه ها در باره‌ی مسایل حیاتی مربوط به سرنوشت سخت این مردم آفریده نشده اید و نمی‌دانید که حکم خرد و اندیشه‌ی ملی در زمینه‌ی بسیاری از مسایل چیست. نیاز نیست که برای تابو شدن و نهادینه‌سازی هویت کاکایسمی خود، لابی‌گری کنید، همه شما را می‌دانند که شما با حرف های دیروز خود هیچ رابطه‌یی ندارید؛ زیرا ما دیدیم که هزار جامه عوض کرده اید، یک روز کرزیی می‌شوید و روزی دیگر استخباراتی می اندیشید، و یا آقای بشردوست طالبی می اندیشد.

 

شما ها یک‌ثانیه اکت‌ها و رفتارهای آماتورانه‌ی روشنفکری می‌کنید و چند لحظه پس به حق سکوت ها می اندیشید. آنچه که از تحلیل‌های پا در هوای شما گرفتیم مجموعه پریشان‌گوی‌هایی بود که همه چیز داشت، جز تحلیل و برداشت‌های خردی و گفتمانی از جنگ هلمند.

 

من در حیرتم چگونه شجاعت و جسارتی است که شما نمی‌فهمید که همه در برابر آنچه می‌گویید آگاه اند. آقای بشردوست خوب بداند که با تفکر مرده‌ی تاریخ، و شیوه های دروغ‌گرایانه، ترفند فروشی‌ها و به جان زنی ها نمی شود قدرت سیاسی را گرفت. قدرت سیاسی در افغانستان نیاز به تدبیر، برنامه، تعهد، تفکرمدرن و تحجر ستیز دارد، نه هواخواهی طالب و نهاد های استخباراتی بیرونی. و شما هم جناب مامون! می‌شود ازین پس در برنامه‌ها اشتراک نکنید؛ زیرا من نمی‌توانم باور کنم که شما متفاوت تر از شبی که در باره‌ی جنگ هلمند حرف زدید اندیشه‌ها و باور های تازه را بیان دارید؛ چون شما نمی فهمید که نمی دانید.

 

                       برگرفته از رستاخیز ملی

لینک      نظرات ()      

مطلب از استاد کریمی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
  کشوریکه سنگ بنیادش با تقلب توسط پیر مجهوالهویه ای در جرگۀ شیر سرخ گذاشته شود و دیوارش با استخاره های عوامفریبانۀ مجددی بالا برده شود ، بدیهیست که تقلب ، و تقلبکاری روز تا روز ابعاد گسترده ای پیدا می کند .

   این بحث گنجایش آنرا ندارد تا از ظهور ، سقوط و آرایش مجدد نظامی طالبان ، که آفتاب گونه به همگان روشن است تکراراً در تکرار چیزی نوشت .

سخن ما در اینجا روی طرح قبلاً پیش بینی شدۀ انگلیسها و آقای کرزی مبنی بر صلح و آشتی ، اشتغال بکار ، کمک مالی و خالی گذاشتن احتمالی یازده چوکی وزارتخانه ها به طالبان و حزب اسلامی حکمتیار است ، که آقای کرزی با تک رایی  های همیشگی خود ، بدون در نظر داشت رأی و نظر عموم مردم ، یکبار دیگر ملت را به مسخره گرفت ، این طرح نا عاقبت اندیشانه عنقریب در کنفرانس  لندن قرائت و از اولویت خاصی بر خوردار خواهد بود .

       آنانیکه در سیاست چیزی میفهمند ، میدانند که ، نقشه ها و طرحهای استکباری نه دوست می شناسد و نه دشمن ، گاهی دشمنان شانرا را با پافشاری ، مکرو فریب  و حتا تهدید ، چنان بزرگ و مقدس بر دیگران تحمیل می کنند  که آنها را باید در هالۀ ی از تقدس بپیچانند .

و گاهی هم دوستان شانرا تا سرحد زبونی میکشانند ، تا یگانه هدف استعماری شان برآورده شود .

   استکبار جهانی درک کرده است که ، کشور چین عنقریب بیکی از قدرت های جهانی تبدیل میشود ، شوروی سابق دوباره خود را جمع و جور و علیه نصب پایگاهای ناتو در اروپا مخالفت مینماید ، کشور ایران به موشکهای هسته ای دسترسی پیدا میکند ، کشور های تازه به استقلال رسیدۀ آسیای میانه که بسیاری از آن غنی ترین ذخایر نفتی را دارأ هستند ، دارند آهسته آهسته با درک واقعیتهای عینی با روسیه نزدیک می شوند .

    روی عوامل و دلائل فوق ، استکبار جهانی چاره ای جز این نمی بیند که ، با لباس دیگری  وارد میدان ، و این جنگ خانمانسوز را سالیان متمادی درمنطقه شعله ور نگه دارد ، تا نبض ماشین های اسلحه سازی و اقتصاد ور شکستۀ شان از حرکت باز نماند ، و در نظم نوین جهانی سلطان « جامعۀ جهانی » باشند .

چگونه ما باور کنیم !!  32 کشوریکه دارای پیشرفته ترین تکنالوژی عصری ، که تبلیغات شان در عرصه های مختلف چشم ها را خیره و گوشها را کر ساخته ، و قدرت لایزالی کن فیکون را متکبرانه ویژۀ خود می دانند ، اما در مقابل یک گروه کوچک بد طینت و بی دانش ، که جز گدایی و جمع آوری نان از خانه های مردم هیچ چیزی را نمی فهمند ، بزانو در می آیند ؟! .

طالبان لنگی دار با حمایت طالبان نکتایی پوش ، امروز با استفاده از وسایل الکترونیکی با تمام رسانه های خبری  ، صوتی و تصویری در ارتباط هستند  . حیرت آورست که ، با وجود اینهمه وسایل پیشرفته ، در حالیکه ملا گلبدین ، ملاعمر ، ملا لادن همیشه با تلفون ، انترنت و غیره ... تبادل اطلاعات دارند ، رد یابی شده نمیتوانند ؟! .

خوب میدانیم که ، هرگاه استعمارگران  حرفه ای بخواهند ، این جانیان را دستگیر نمایند ، حتا میتوانند از طریق شناسایی شماره های تلفون همراه شان آنها را رد یابی کنند ، البته اینکار را نمیکنند . تا زمانیکه یک ضرورت مُبرم و یک قربانی بزرگی در پیش نباشد .

در ضمن آرزو ندارند تا مُهره های اصلی و نور چشمی های خود را قربان سازند ، قربانی اشخاص مُتمرد ، احساساتی ، افراد ملکی میشوند و بس . اگر مُهره های مرموز اصلی نابود شوند ، دیگر جنگی در کار نبوده وموجودیت قوای نظامی در منطقه لزومی ندارد .

گروه طالبان مردمان بی پروا و جنگجویی هستند ، جز به پول و قانون قبیله  که در نهاد آنها نهادینه شده ، به هیچ ارزشهای عقلی نمی اندیشند ، خشونت گرایی طالبان ریشه در زندگی اجتماعی ، نژادی و در واپسزدگیهای دوران بلوغ شان دارد .

   از آنجائیکه زندگی انسانی مدیون هوش و ذکاوت است و این گروه بی بهره از آن ، پس انگلیسها در انتخاب خود اشتباهی نکرده اند .

ناگفته نباید گذاشت ، هر فرهنگ فلسفۀ خودش را دارد ، قبیله ای که با  فرهنگ خرافه پسندی تولد و رشد کند ، و سر سختانه منکر فرهنگ دیگران ، حقایق و واقعیتهای جهانی باشند ، گفتگو با آنها بی معناست!! .

       طرح یکجانبۀ انگلیسها و آقای کرزی که در کنفراس لندن قرائت خواهد شد ، مسالۀ مصالحۀ و آوردن مهره هایی از طالبان در دولت افغانستان است .

 سوالی پیدا میشود که ، شما به بهانۀ نابودی تروریسم به کشور ما لشکر کشی کردید ، گلیم تروریسم و القاعده را جمع نمودید . تشکر از شما که مردم و وطن ما را از یک بلای وحشتناکی نجات دادید . حالا چه معجزه ای دیدید ، که آهسته آهسته به عناوین مختلف همان تروریستها را دو باره برمیگردانید ؟ . روزی طیارات شما اشتباهاً محموله های مهمات جنگی را در مناطق طالبان می ریزد ، شامی نماینده دولت شما در هلمند با طالبان مذاکرات مخفی و پول توزیع می کند ، شبی هلیکوپتر های شما افراد طالبان را در شمال کشور پیاده می کند ، این همه اشتباه چطور و چگونه اتفاق می افتد . ضمناً بلند پایۀ ترین افراد رژیم منحوس طالبان ، بشمول عبدالحکیم مجاهد را با صد ها تن دیگر که اسمأ شان در لست سیاه شما موجود است ، تحت حمایه گرفته اید ، همین اکنون در ارگ ، پارلمان ، ووزارتخانه ها به صد ها تن ازین گروه را جابجا ساخته اید . اگر آنها از شما نیستند ، پس کی هستند ؟ .

طالبان چی میخواهند ؟ آذان ، مسجد ، نماز ، روزه ، حج ، مدارس دینی ، حکومت اسلامی ! همه که هست .  پس برنامۀ دیگر این گروه شیاد چیست ؟ . اگر میخواهند که دو باره حاکم بر سر نوشت مردم مان شوند ، مردم با ریختن آخرین قطرۀ خون خود آنها را نمیخواهند ، که شما خوب می فهمید !!.    

سیاست های دو گانه شما تصویر مبهم و نگران کننده ای را ایجاد کرده است و ما را بدین نتیجه میرساند که ، آی اس آی پاکستان ، سی آی ای امریکا و سازمان جاسوسی انگلیس دست بدست هم داده با روابط تنگاتنگی که با طالبان دارند ، بخاطر برآورده شدن اهداف طویل المدت شان ، منطقه را شعله ور نگه میدارند ، این طرحی را که خود طراح پشت پردۀ آن هستید ، طالبان بدستور خود تان آنرا در کنفراس لندن رد مینمایند ، زیرا اگر موافقت صورت پذیرد ، به صلح می انجامد ، صلح باعث بازگشت نظامیان شما شده و اهداف طویل المدت شما به ناکامی می انجامد ، که شما هرگز تن به ناکامی نمی دهید . رفتار و کردار غیر انسانی طالبان تنها مربوط بخود طالبان نمی شود ، بلکه مسوولیت این همه اعمال ناشایست بگردن مثلث سه گانۀ استخباراتی ، منبع اصلی تمویل ، تجهیز آنها که شما میدانید کیها هستند !! و در قدم آخر کسانیکه آنها را در خانه های خود ، قریه جات خود پناه می دهند ، میباشند .

آقای صدراعظم انگلستان !!.

اگر نوشتۀ من نادرست و دور از حقایق است و طالبان ازشما نیستند ، لطفاً بما پاسخ بدهید .

1 شما در زمانیکه اینهمه وسایل پیشرفتۀ نظامی را نداشتید ، جهان را به مستعمرۀ خود در آورده بودید ، حالا با این همه ساز وبرگ نظامی حقیقتاً  در مقابل یگ گروه یاغی به شکست مواجه هستید ؟ .

2 شما میدانید که یکی از عوامل تأثیر گذاری در گفتگو ها ، باید از طرف مقابل شناخت کامل داشت ؟ عقاید  ، عادات ، اخلاق آنها را به تحلیل و تجزیۀ گرفت ، عدم توجه به این مسالۀ ، آیا گفتگو با طالبان عبث نیست ؟ آیا آشتی با طرفی که همیشه درد سر بار بیاورد چه سودی دارد !! .

   و سر انجام اگر صادقانه شما خواهان حل مشکلات و از بین برداشتن این گروه اغتشاشگر و آوردن امنیت در کشور ما هستید ، لطفاً دورۀ مکلفیت سربازی را جلب و قطعات نظامی ما را تمویل و تجهیز کنید ، بعداً خواهید دید که جوانان غیور و سر بکف ما با احساس وطنپرستی و عشق آتشین ، این زباله های پاکستانی را مثل دفعات قبل تا مُلتان می دوانند یاخیر . بااحترام   

                                                                     غزال دربند

لینک      نظرات ()      

فرهنگ ملی ما کدام است نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/٢٤
فــرهنگ مــلی مــا کــدام است؟
نوشته شده توسط احسان الله   
شنبه ، 24 بهمن 1388 ، 14:25

بــه منــاسبت نــزول اجــلال ســران طـــالبــان کــرام در رهبــری کشــور
با آمدن دموکراسی اوغانی، (دموکراسی اوغانی یک دموکراسی ویژه است. چون دموکراسی اروپایی دارای ارزشهایی است که در عمل پیامد ها وکار آیی هایی نیکویی هم داشته است که از سوی مردم به راه انداخته شده وبازنگری میگردد.) نامواژه هایی چون: دولت ملی، حاکمیت ملی، فرهنگ ملی، امنیت ملی و...بر زبانها جاری است ولی هیچکدام در پیوند با ملت بار معنایی ویژۀ خودشان را بیان نمیدارند. از کار برد دیگر این نامواژه ها چشم میپوشم و به نامواژۀ (فرهنگ ملی) نگاهی می افگنم تا دیده شود کاربرد این آمیزه (ترکیب) در کشور چی گونه است.

 

اگر ملت را مردمی بدانیم که در یک گِردۀ جغرافیای سیاسی دولتی معین، با نادیده گرفتن تبار و دیار شان، باهمدیگر زنده گی به سر میبرند، آنگاه این ملت در سدۀ بیست ویکم باید دارای این ویژه گیها باشد:

  • دارای فرهنگ فراگیری باشد که کم از کم بخش بزرگ جامعه با آن موافق باشد.
  • همه بدون داشتن برتریهای قومی، در دولت مرکزی مشارکت داشته باشند و در تعیین خط مشی آن، آزادانه رای دهند. مرز دشمن و دوست را باید کار سازنده، شایسته گی و دلسوزی آنان به مردم، تاریخ و فرهنگ پر کشش کشور، تعیین نماید نه زد و بند های سیاسی و قومی.
  • حقوق همه شهروندان در برابر قانون رعایت و ضمانت گردد.
  • فرهنگ ملی سراسری، فرهنگهای محلی را رشد دهد و آنها را بارور گرداتد.

پس وقتی برای تبیین ملت این ویژه گیها ضرور است، می توان گفت برای ملت شدن، فرهنگ ملی ضرورت است. فرهنگ ملی عبارت از فرهنگیست که درآن هماهنگی و همدلی همه گانی موجود باشد. فرهنگی که در درازای سده های بیشمار بر روح و روان باشنده گان یک جفرافیای سیاسی، اثرات پایدار وسزاوار افتخاری را پرورده باشد و نمایندۀ کلیت یک واحد سیاسی باشد که دولتی آنرا نماینده گی تواند کرد.. در یک کشور نمیتوان به شبه فرهنگها و یا به فرهنگهای هر محل اتکا کرد وآن را فرهنگ ملی شمرد بی آنکه ببینیم آیا جامعه به اصالت چنین فرهنگی آشنا و باور مند است یا نه؟. فرهنگ ملی فرهنگ عام یک کشور است که بیشترینه مردم کشور، آن را از خود بدانند. اگر به چنان فرهنگی که بعد همه گانی تر نداشته باشد، بگرویم و آنرا به زور و تحمیل بر مردم بقبولانیم آنگاه واحد فرهنگیی را زیر نام کشور واحد دارا نخواهیم گشت و کشور از هم خواهد پاشید. زیرا عامل تحمیل همواره بر خلاف روند فرهنگ پذیرش عمل میکند نه در همنوایی با آن که در نتیجه شبه فرهنگهای نا پایداری به میان خواهد آمد که هم اکنون ما شاهد آن هستیم.

 

ما هم اکنون فرهنگ ملی نداریم. فرهنگ موجود ما فرهنگ شترگاو پلنگیست. وقتی رییس جمهور کشور بر خلاف همه موازین بین المللی در خارج زبان ملی ندارد که به آن صحبت کند و به زبان بیگانه بیانیۀ رسمی خود را بیان میکند، وقتی به جای فرهنگ ریشه دار تاریخی کشور، فرهنگ نام نهاد (افغانی) جا میگیرد ؛ آنگاه کشور ما در جهان امروز، دارنده و نمایندۀ هیچ دستاوردی از گذشته شناخته نشده و نخواهد شد. چون گذشته یی نداریم و داشته هایمان هم از آغازین سالهای سدۀ بیستم پا فرا تر نمی گذارد.که درآنهم دست پری نداریم. امروزه جوامع بشری مدنیتهای حوزۀ ما را چون مدنیت ایران، مدنیت خراسان یا مدنیت هند، به خوبی میشناسند و به آن ارج میگذارند ولی جهان چیزی را به نام مدنیت (افغانی) یا پاکستانی به رسمیت نمی شناسند چون مضمون و ماهیت آن ها تا هنوز روشن نیست. ازین جاست که همسایه های ما با سؤ استفاده از وضعیت نا به هنجار موجود در کشور، با زرنگی همه چیز را از کف ما ربوده اند. نیمش مال پاکستان است ونیمش مال ایران! وقتی دولتی با نام و فرهنگ ویژه و با دلسوزی و آگاهی لازم، وجود نداشته باشد، کار های فرهنگی فروغ آفرینشی و فناوری لازم را از دست میدهند. هرچند فرهنگ را زورمندان و دولتمردان نمی آفرینند و آفرینش فرهنگ کار ملتهاست که هم از نگاه چونی (کیفیت) و هم از نگاه چندی (کمیت) آنرا می پرورند و پیشکش مینمایند. ولی این یک روند بسیار طبیعی و آزمون شده است که در راهبرد آن و سمت دادن به آن، دولتها کار آیی فراوانی خواهند داشت. دولتهای افغانستان در یک قرن اخیر از گذشتۀ پدرام کشور بریده و کوشیده اند تا مردم از آن بیگانه گردند. دلایلش هم بسیار روشن است. زیرا آن فرهنگ که بسیار ریشه دار و غنامند است، سر در تاریکی قوم محوری خم نمیکند وبا اندیشه های متحجر وایستا در نا هماهنگی قرارمیگیرد. از ین جاست که برخی ازمحور های قبیله پرست و کوتاه اندیش، پرداختن به فرهنگ گذشته را بزرگداشت از (استخوان پوسیدۀ نیاکان) قلمداد میکنند.وبر آن میتازند. و لی هر ابجد خوانی میداند که اینان چه خواب وخیالی برای فردای کشور در سر دارند.کسانی که پدر مادر را دیده اند و در دامان آنان با فرهنگی ویژه و ریشه داری پرورش یافته اند باید از پدر مادر خود به نیکویی یاد کنند تا استخوان آینده گان شان همچنان با حرمت، دوام زنده گی خود را داشته باشد. وقتی ما - ملت خراسان شخصیتهایی چون زردشت پیرو راستی وداد، جمشید، فریدون، رستم، شهید بلخی، رابعه، دقیقی، فردوسی، ناصر خسرو، پور سینا، بیهقی، مولوی، جامی، علی شیر نوایی، را در دامان خود پرورانده باشد چگونه میتواند ازانها چشم بپوشد و آنها را به هیچ بگیرد؟ خراسان گهوارۀ زبان فارسی دری، مهد عزت و آبروی کشور، سرزمین تقوا و طهارت و پرورشگاه دانشی مردان و زنان ویادگار دلاوران بزرگ چون رستم، ابومسلم و خاندانهای برمک و غیره است، چگونه سخن و کردار وگفتار و پندار نیکوی آنان را فراموش کنیم. در فرهنگ ملی هر کشوری قله هایی از نام آورانی بزرگ پرورده میشود که پسانها هرکدام از آنها شاخص هویتهای ملی کشور های شان می گردند. به گونه نمونه در ایتالیا، دانته و.. دراسپانیا سروانتس و،...در انگلیس شکسپیر، داروین، چالز دیکنز و..، در آلمان گویته، هانریش هاینه، شیلر و...، در فرانسه، دکارت، ویکتور هوگو، مولیر، بودلر، بالزاک و.... در روسیه تولستوی، گوگول، چخوف سولژنیتسین و.. که در میان خانواده بشری کشور ما هم از این گونه دستاوردهای فرهنگی و انسانی بی بهره نبوده و نیست.. ولی آیا در کشور ما در دولتهای قبیله وی پسین، گاهی کسی شنیده است که گفته شده باشد مولوی ویا ناصر خسرو یا فردوسی یا بیهقی، یا علیشیر نوایی یا ملافیض محمد کاتب، هویت ملی ما را میسازند.؟

 

باری شنیده بودم که آقای رهنورد زریاب هوس کرده بود که او را دولت آفای خرم برای گرفتن جایزۀ نوبل کاندید کند. بیچاره زریاب نمیدانست که درین کشور اگر الفبای زبان خروس را میدانستند به خروس میگفتند که آقا! ازین پس به زبان پشتو اذان بده. ورنه جریمه میشوی.

 

حتا غرب نشینهای دیموکرات! ما گاهی عوامفریبانه از تلویزیونهای برون مرزی به بهانه های (تهاجم فرهنگی و واژه های ایرانی) با زبان بی زبانی میخواهند بگویند: ای مردم شما بستر فرهنگ نیاکان تان را فراموش کنید و آنچه را که آقای خرم و مافیای فرهنگی (دوهمه سقاوی) میگویند، به کار ببرید! اینان از رواج بی رویۀ پول و لباس پاکستانی در شهر جلال آباد و ترویج فیلمهای مبتذل پاکستانی، سخن نمی گویند. از رواج « دانشگاه »، « واژه » و « ویژه » بیشتر دلنگرانند و میهراسند! و نا آگاهانه فکر میکنند که این واژه ها ایرانیست!. مگر میتوان یک زبان واحد را به ایرانی و افغانی یا دری و فارسی! تقسیم کرد؟ باز فایدۀ این تقسیمات در چیست؟ اگر واژه ها پل رابطه میان ملتها قرار گیرند، چه ازین بهتر؟ مگر زبان انگلیسی در همه جای جهان انگلیسی نیست؟ و مگر زبان عربی در همه جای جهان عربی نیست؟ ولو که در انگلیس گفته شود یا در امریکا ؛ در تونس گفته شود یا در مراکش. اینان این را نمیخواهند بگویند که کشور ما مستحق نامهای تاریخی خود است که اکنون بیشتر آنها را از ما گرفته اند و کسی نیست که به آن حتا فکر کند. که دارندۀ فرهنگ بزرگ باستانی هفت هزار ساله است. اینها را نمی گویند چون میدانند که گفتن آن، فرهنگ قبیله را زیر سوال میبرد.

در مجلس جر وبحث، یکی از اراکین متعصب دولت وقت، بر جناب میر غلام محمد غبار شورید که تو ایرانی هستی حق حرف زدن نداری! آن بزرگوار ازان اتهام ناروا سخت بر آشفت و گفت. هفت پشت من در شکر دره مدفون اند برویم تا نشانت دهم. ولی از تو که این میگویی میخواهم دو گور از نیاکانت را به من نشان بدهی تا باور کنم که از این خاک میباشی!. مگر امروزه هنوز از این گونه یاوه ها از این و آن شنیده نمیشود؟ از همین روست که فرهنگ جعل میخواهد بر فرهنگ اصیل کشور چیره گردانده شود. به گفته مولوی:

 

ازکجا جوییم علم از ترک علم؟ از کجا جوییم سلم؟ از ترک سلم؟

از کجا جوییم هست؟ از ترک هست؟ از کجا جوییم سیب از ترک دست؟

 

 در گذشته دولتهایی مانند دولت صفاری، سامانی و غزنوی و تیموری را داشتیم که در ساختن بنای فرهنگ عظیم کشور ما و کشورهای همسایه، نقش سزاینده و شکوهمندی را بر دوش کشیدند. تا جایی که برای آوردن یک شاعر نام آور زبان دری، از سرزمین دیگر، به گونۀ ویژه، پیلی را با زرق وبرق خاصه میفرستادند تا او را به پایتخت قلمروشان غزنه، بیاورد و برای جلب دانشمندی، از فرستادن فرمانهای دولتی،تا فراهم آوری هر گونه آرامشی، زنده گی و کار آنان را دادگرانه ضمانت میبخشیدند و گاهی برای نوشتن کتابی شصت هزار درم میبخشیدند. از آنست که ما بخود میبالیم. ولی اکنون آیا از این گونه افتخارها در کتابهای درسی ما جلوه یی را میتوانیم سراغ کرد تا فرزندان این آب و خاک از آنها بیاموزند و آن راه را دنبال کنند؟ و اگرنمیتوانیم سراغ کرد آیا از خود پرسیده ایم چرا؟ علتش در چیست؟

 

گفتن این نکته شایسته است که درین فرهنگ گسترده دامان و در جغرافیای خراسان بزرگ همه باشنده گان این مرزو بوم، سهم شایسته داشته اند. نمیتوان گفت که تنها یک قوم یا یک ملت آفرینندۀ آنست. پس ما همه کسانی که در این واحد فرهنگی زیست داشته ایم، باید در پی آن باشیم که چگونه میتوانیم باز به آن سر افرازیها و افتخارها، دست یابیم و در نگهداشت آن بدنۀ بزرگ فرهنگی بکوشیم و نه به بهانه های جاهلانۀ قومی و سمتی آنرا از خود بیگانه بدانیم و مفت و رایگان به همسایه ها ببخشیمشان. شعار وحدت خواهی نیک آنست که برای ما افتخار بیافریند، نه آن که ما را از هم بپاشد و آنچه را که داریم از ما بگیرد.

 

ما حق نداریم در سدۀ دانش وتکنالوژی برتر، بر حقیقت پشت کنیم و برامید های یکسو گرایانه و برتریخواهانه بیندیشیم. اینکار نه تنها ناروا وغیر عملی است که زنده گی آیندۀ فرزندان ملت را هم به سوی نیستی و بدبختی خواهد کشاند. {کاری که نویسنده گان (دوهمه سقاوی) انجام داده اند }.

 

اکنون که به کمک جهانیان، شرایطی فراهم گشته تا از لب پرتگاه نیستی به سوی زنده گی بر گردیم، بهتر است خردمندانه بیندیشیم و واقعیتهای کشور و تاریخ را از نظر دور نداریم. خوب را خوب، بد را بد سیاه را سیاه و سپید را سپید بگوییم. تا فرصتهای پیش آمده برای یگانه گی ملی و پایه گذاری فرهنگ ملی، به بیهوده گی از دست ما نرود. در همین جا گفتن این نکته را نیز ضروری میدانم که نباید از گفتن واقعیت های تاریخی و ملی ترسید وبه بهانه های غیر علمی به کتمان آن کوشید. اگر آنرا امروزنگوییم فردا باید بگوییم پس چه بهتر که از هم امروز آنرا در برابر دادخواهی جامعه و تاریخ قرار دهیم تا راه برون رفت از نا هنجاریهای کنونی سنجیده و فراهم آید. ولی درین کار به هیج صورت حق نداریم از احساسات واهی کار گیریم و حقیقت را کتمان نماییم.من کمتر دیده ام که نویسنده گان ما در بارۀ مصیبت طالب بنویسند و بر او نفرین کنند که در شرایط صلح به دستور بیگانه دست به دهشت افگنی میزنند و کشور را به سوی هزج و مرج میکشند که برای ما و جهان معاصر بدبختی آور گشته است. وحشت آفرینی و انسانکشی در سدۀ دانش، مگر پذیرفتنیست؟ این گونه رفتار و کردار و پندار، مگر نه برضد آرمان ملی کشور است؟ یوغ حکومت وحشت و جنایت آنانرا کشیدن مگر مصلحت ملی مردم است؟ پس چرا نباید آنرا نکوهش کرد و کسانی را که بر آن آسیای استخوان سای و خرد ستیز آب میریزند، افشا نکرد؟. سکوت ما مگر بر آن ظلام خونین نمی افزاید؟ ملت سر افرازی را به سوی بربریت و برده گی کشاندن خود جنایت دیگری است. خامه یی که نتواند این را بگوید و سکوت کند، چه اثر و ارزشی خواهد داشت؟.باج دادن به دشمنان بشریت و به ویژه ملت ما، گناه است. کسانی که با خون ملت با آبروی زن و مرد کشور بازی کردند معامله با آنان به معنای برا ئت دادن آنان نیست؟ آنهم از نام مردم افغانستان. این جفاییست بزرگ در حق مرد م افغانستان. چه تاجک، چه پشتون چه هزاره چه ازبک و...

 

دستاورد ها را از هرقومی و از هر زبان و هر نژادی که باشد چه ازین آب و خاک بر خاسته باشد یا نه باید، ارج نهاد و به آن بالید و پلیدیها و نا رواییها را از هر جنسی که باشد، رد نمود. زیرا فرهنگ آفرینی با فرهنگ ستیزی یکی نیست. نویسندۀ آگاه و آفرینشگر وسیاستمدار ورزیده، یا فرهنگ نیک می آفریند یا سیاست خوب و یا در مرداب سکوت و جعل، سقوط میکند و سیاه را سپید میگوید. فرهنگ وقتی به رشد و بالنده گی میرسد که کشور دارای یک نظام با پایه های مردمی باشد. مردم سالار باشد و حقیقت گرا. این نخواهد شد مگر آن که دشواریهای سیاسی: چون برتری جویی قومی، سود ملی را برای سودشخصی زیر پا کردن،،حقیقت را نگفتن، وابسته گی به یک ایدولوژی غیر ملی - از سر راه کشور دور گردد.

 

هم اکنون،کشور از دیدگاه ساختاری در سر آغاز پذیرش راه دموکراتیک قرار گرفته است ومیدانیم که دموکراسی راهیست که از گذشتۀ خود کامه گی و پامال کردن حق شهروندی مردم نمیگذرد. ما اگر به عنوان انسانهای معاصر، آزاده و پایبند نهاد های انسانی و جهانی هستیم باید بکوشیم از خویشتن یادگاری از نیکی وسرافرازی برجا گذاریم ونه واژگونۀ آن. به گواهی تاریخ کشور ما پس از به قدرت رسیدن نظام قبیله یی ابدالیها، که در آن نقش ملکها و خانها در انداز کشور برجسته بود و دولتهای توتالیتر هم یکی پی دیگر همان راه را پی گرفتند و بقای خود را درنظام بی نظم آن، جستجو کردند، در پی آمد آن در کشور دولتهایی که بتوانند پاسخ گوی خواستهای واقعی ملت ومردم باشند، نه تنها پا نگرفت که بحرانی از پی بحران دیگر، جامعه را فرا گرفت که بدبختاند تا اکنون که شعار آزادی و دموکراسی سرداده میشود، دامنۀ بی سروسامانی و بی سر انجامی، همه جا گسترده شده است. (این گفته بسیار عوامفریبانه است که گفته میشود: در کشور همه جا نظام قبیله حاکم است. نظام قبیله بسته به قبایل افغانستان است نه همه. در مناطقی که مردمان آن از لحاظ رشد اتنیکی خود به سطح ملت ارتقا کرده اند، نمیتوان آنان را بسته به نظام قبیله خواند.) مددگاران جامعۀ بین المللی نیز اگر در زیر کاسه نیمکاسه یی دیگرنداشته باشند، در یافتن سر کلاوه، حیران مانده اند و با چند بی سر و پایی به نام طالب درگیر.

 

به باور من هیچ دولتی نمیتواند از بحران جاری سیاسی و اجتماعی جلوگیری کند مگر آنکه در نخستین گامها، این دشواریها را از سر راه خودش بر ندارد:

۱- نظام قبله وی را در مناطق قبایلی بر اندازد. دولت بکوشد خود با مردم در رابطه باشد نه آنکه از راه نفوذ قبیله سالاران قوم و تقویت آنان.

٢- خط دیورند را به رسمیت بشناسد. چنانکه تا کنون در عمل به رسمیت شناخته است. تادست اندازیها و بهانه جوییهای پاکستانیها از میان برود و مردم مجال رشد و انکشاف یابد.

۳- در کشور نظام فدرالی را بر قرار سازد تا اقوام باشندۀ کشور از جنگ و جدال میان قومی که تو حق کمتر داری و من حق بیشتر، دور گردند وهر قومی برای آبادانی و پیشرفت در ایالت خود، آزادانه کار و کوشش نماید. دولت مرکزی که نمایندۀ همه خواهد بود، از راه گزینشگری (انتخابات) آزاد به میان خواهد آمد. (در طرح فدرالیزم، قوانین دولت مرکزی، از سوی هر ایالت پذیرفته میگردد و به گونۀ یکسان تطبیق میگردد.)، (از سیستم فدرالی بوی تجزیه شنیدن، کار دماغهای بیمار است و نا توان. مگر کشور هایی که با این شیوه عمل کرده اند، تجزیه شده اند؟).

۴- نام کشور را که به یک قوم ویژه تعلق دارد، تغییر دهد تا شوونیزم وبرتری جویی یک قوم بر اقوام دیگر از میان برداشته گردد. این کشور، کشور اقلیتهاست. درین کشور هیچ اقلیتی اکثریت نیست و هرگز نیوده است. پس باید همه اقلیتها در خانۀ مشترک، خود را دارای حق برابر و احترام برابر احساس کند و در پیامد، تبعیض از میان برود. خراسان، نام پیشین کشور که یک نام خجسته و بسته به همه اقوام کشور بوده و هست میتواند جاگزین خوبی باشد تا در شکوهۀ آن، همه خود را چون گذشته در یک محدودۀ جغرافیایی، باهم برابر و برادر بدانند. و افتخارات این نام به همه برسد.

۵- به همه فرهنگهای محلی احترام گذاشته شود و یک زبان سراسری با نظر داشت به سوابق تاریخی آن، در پهلوی زبان ایالتی هر ایالت، اجباری گردد. تا از سربلندیهای گذشتۀ کشور که متعلق به همه میباشد، پاسداری گردد.

۶- پیش بردن مبارزۀ آشتی ناپذیر با دست پرورده گان بیگانه چه طالب چه القاعده چه زیر هر نام دیگر، که بر ضد نیکبختی.و آرامش مردم سر به شورش بگذارد.

مادامی که در کشور این شش اصل، عملی نگردد ما دارای فرهنگ ملی، دولت ملی، حاکمیت ملی و امنیت ملی نخواهیم گشت و هیچ زمامداری چه دموکرات چه خود کامه، به گسترش عدل و داد اجتماعی پیروز نخواهد گشت. چه داکتر عبدالله بیاید چه آقای کرزی یا هرکسی دیگر.


تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال.

لینک      نظرات ()      

مساله ’ملی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/٢٤
نوشته شده توسط دکتر نجیب الله مسیر   
شنبه ، 24 بهمن 1388 ، 14:18

درجهان کنونی درگیری های قومی وملی ویا درگیری های ارزش ها وهویت ها درروند قومی سازی وملی سازی مناسبات سیاسی بین المللی به امرمهم وتعیین کننده یی تبدیل شده اند. این مشکل بیشتر در دولتهای حوزه شرق مصداق عملی دارد.
تضادها ودرگیری های قومی درکشورما نیز بخش جدا ناپذیر این فرایند اجتماعی است.

مناسبات دراماتیک و آهنگ ناخوشی که بین اقوام کشورما وجود دارد پیامد تئوری وپراتیک ناکار آمد حاکمیت های گذشته پیرامون مسئله ی ملی میباشد.

 

پیش ازاین بحث در اطراف مساله ملی بسیار مبهم بود، تحلیل وبرداشت شماری از فعالان سیاسی و صاحبنظران در آغاز دهه چهارم سده ی کنونی درسطوح مختلف جامعه کمتر درک میشد. از آن زمان تا اکنون وضعیت مملکت ما طوری بوده است که، یا نظام ازسوی بیگانه ها تعین می شده است ویا گاها یک قوم دولت ساز درحاکمیت بوده و دیگران را در خود مستحیل مینموده است. ازاین سبب بحث مساله ملی تاسطح مساله اقوام تنزیل یافته است. بنابرهمین دلیل گوناگونی هویتها و قومیتها از توجه بدور نگهداشته شده و مشکلات مردم در برابر نظام و نظام سازان لاینحل مانده است.


برخی ازمناطق کشور برای حکومتهای مرکزی ومردمان مناطق دیگر تاهنوز ممنوع الورود وغیر قابل نفوذ باقی مانده اند. درین مناطق فقط رهبران قومی وقبیلوی هم درگذشته وهم درحال حاضرحکمرانی میکنند. آنها قوانین دولت و نفوذ حکومات مرکزی را هرگز نپذیرفته اند ولی درتعیین سرنوشت نظام نقش اساسی را ایفا کرده اند. باتوجه به این اندیشه چنین بنظر می رسدکه، درواقع سالهاست کشوربه یک کنفداراسیون اقوام و قبایل شباهت پیداکرده است.


 نظریۀ سیاسی وحل مسئله ملی

دررابطه به مسئله ملی، سیاست حاکمیت های ایدیالوژیک برمبنای ایدیالوژی وفتوای روحانیون و همایش های بزرگ حزبی بوده است. درحقیقت دولتهای پیش از امروز مساله ملی را کاملا یک موضوع اخلاقی و فرعی و ضمنی خوانده اند. حکومتهای چپ به طرح مساله ملی باور نداشتند وهمه امور را در حل مسایل طبقاتی میدیدند. چیزیکه امروز پس ازگذشت سالها هم در سطح نظر و هم در زمینه عمل شدیدا دچار تغیرات فراوانی شده است.


چون فلسفه سیاسی کنونی بیشتر پراگماتیک عمل میکند، بنابرین دنباله رو سیاست میباشد. این فلسفه سیاسی دررابطه به آنچه گفته شده، اعلام گردیده و یا واقع شده است، بدینگونه منفعل میگردد: نخست شعارهای سیاسی سرداده میشوند وسپس بربنیاد دانش سیاسی تفسیر میشوند. درواقع فلسفه سیاسی بجای وابستگی ایدیالوژیک محدودیت های سیاسی پیداکرده وبیشتر ازسایردانش ها دراسارت روزگذارانی، بدکنشی های روزمره وخودنمایی های ژورنالستیک درآمده است. فلسفه سیاسی دهه اخیرقرن بیست ازدل بازاربیرون آمده است.


یکی ازویژگی های این بازارزدگی درمناسبت به مسئله ملی همانا مغالطه مفاهیم قوم وملت میباشد؛ سیاست ناسیونالیزم قومی براساس همین استفاده ناجایز و درک غلط استوارمیباشد. این مغالطه نه تنها در سطح اصطلاح ناسیونالیسم، بلکه در مقیاس اندیشه سیاسی نیز برای اهل نظر بسیار روشن نیست. بسیاری از روشنفکران افغانستان هنوز نسبت به مساله ملی برخورد واقعی و آگاهانه نکرده اند.


درحال حاضر محافل روشن فکری دوبرخورد منقطب درزمینه ملت دارند؛ اولی مفاهیم کهنه را بامحتوی جدید؛ بخاطرتحلیل وتوضیح واقعیت های دگرگون شده بکار می بندد و دومی تلاش می ورزد تاباحفظ محتوی و مفاهیم کهنه به بررسی واقعیت های نو بپردازد. این بررسی و برداشت با دانش جامعه شناسی سیاسی در کشورهای روبه رشد و توسعه نیافته انطباق کامل دارد.


براساس برخورد اولی ملت یک ساختارمصنوعی (ساختگی) بوده، ایجاد میشود وازآن استفاده ابزاری صورت میگیرد. چنین برخورد بنام تئوری پسامدرن ملت که درواقع دربرگیرنده ی نسبیت، مصنوعیت وابزاریت میباشد، یادمی گردد.


برخورد دومی ملت رامشارکت تاریخی، زاییده شده، ذاتی وبنیادی دانسته وچنین می پندارند که این مشارکت به گونه ی طبیعی بوجود می آید. این برخورد بیانگرناسیونالیزم مشهود قومی بوده و خواستارایجاد دولت تک قومی میباشد؛ اندیشه اش برین بنیاد استوار است که ملت بربنیاد قوم بوجود میاید ودرطول تاریخ به چنان شکل ساختاری خود توفیق می یابد که بنام دولت ملی یاد میشود.


سیاست های قومی رادرامتداد تاریخ میتوان مانند یک روند طبیعی – سیاسی درک کرد وفهمید؛ طبیعی بودن به مفهوم آن است که اتنوس ها به طور خودجوش بوجود میایند، میشگفند وپژمرده می شوند،روی همدیگر اثر می گذارند و یگ دیگررا کنارمی زنند. سیاسی بودن این درک به این معنی میباشد که تلاش های صورت میگیرد که به روند خودجوشی ها نظم ببخشند وآنرا دیگرسازی نمایند و قوم را درقالب فراقومی وملی بریزند.


متکی براینکه بنیاد تئوریک سیاست ملی وقومی راکدام اندیشه تشکیل میدهد، دو وریانت گشایش روند سیاسی درمناسبت به ملت ها واقوام امکان پذیر میباشد.


در وریانت تحمل وشکیبایی دیالوگ میان اقوام متکی بر اصل"مانند ما است – مانند ما نیست"، وبه قول معروف بیگانه همسفری نیست که امروزبیاید وفردا برود بلکه همسفری است که امروزمیاید وفردا هم میباشد، ودرحالت عدم شکیبایی وتحمل دیالوگ میان اقوام متکی به "خود – بیگانه"، "خودی ها – خوب اند، بیگانه ها – بد اند"، " ازما – بهتراست" استواراست.


دردنیای امروزی دودیدگاه درمورد ملت خیلی جلب توجه نموده است:

· ملت قومی

· ملت شهروندی

ملت قومی به مثابه یک مقوله قومی – فرهنگی، مشارکتی است که ریشه های تاریخی وطبیعت جنیتیک وویژه گی های ناشی ازآن دارد؛ تئوری وپراتیک ناسیونالیزم قومی ازهمین برداشت سربلند کرده و درمیان اشکال رادیکالیزم راست )جریان اجتماعی – سیاسی که متوجه دولت سازی براساس اصل فرهنگی – قومی بوده و بخاطرتثبیت هژمونیت اجتماعی قوم "هسته" یا قوم "فرادست" یا "ملیت دولت ساز" بکارگرفته می شود ( لانه دارد.


ملت تک قومی یا ملت اتنیکی جولانگاه نخبگان سیاسی قومی میباشد. ناسیونالیزم قومی واژه ی زیبایی است که دراروپا وکشورما مود شده است ولی پیامدآن فاشیزم میباشد. ناسیونالیزم تک قومی در جوامع کثیر الاقوام درحقیقت خود منشاء ظهور پدیده ی فاشیزم فرهنگی درددنیای مدرن است.


هرگاه همه اقوام دارای دولت های ملی تک قومی باشند پس درجهان باید 5000 دولت بجای 200 دولت ملی بود. درقرن بیست یک حق ملل درتعیین سرنوشت خویش نه برای ملت های تک قومی بلکه برای ملت های همشروندان برسمیت شناخته شده است. لازم خواهد بود تا صاحبان اندیشه دررابطه با ترویج مفهوم ملت تک قومی بسیار محتاط باشند.


اگرقوم به شکل طبعیی بربنیاد فرهنگ بهم جوش می خورد، ملت بیانگروحدت اجتماعی وسیاسی میباشد که پیش زمینه ی موجودیت جامعه ی شهروندی را درمناسباتش با دولت مطالبه میکند؛ به گونه ای که منافع دولت وجامعه شهروندی باهم مطابقت داشته باشد، یا اگردقیقتر بگوییم منافع هردویکسان میباشد.


هرکجا جامعه شهروندی است آنجاملت است – ملت به مفهوم مجموعه ی ازساختارهای شهروندی ودولتی که شهروندان آنرا به مثابه مظهراراده و منافع خود ایجاد میکنند. ملت به مفهوم شهروندی آن نه زمینه بلکه پیامد رشد جامعه ی شهروندی میباشد. رشد ملت به مفهوم شهروندی آن توام با جامعه ی شهروندی زمینه را برای تحمل وشکیبایی درگفتمان میان اقوام وایجاد هویت واحد ملی دریک جامعه ی چندین قومی مساعد میسازد.

لینک      نظرات ()      

رقص در جای خالی بودا نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/۱٦

  نویسنده محسن مخملباف

بهار سال 1385بود. سفری داشتم به بامیان افغانستان. بین راه ،با همسرم مرضیه، در قهوه خانه ای ناهار می خوردیم. گاوی دیوانه وار سر بر دیوار می کوفت و از ته دل نعره بر می کشید.



آن قدر که بی طاقت شدم و دست از غذا کشیدم.
از قهوه چی پرسیدیم
: این گاو چرا این جور دردمندانه نعره می کشد ؟ گفت: سر گوساله اش را جلویش بریده ایم، دیوانه شده. گفتم: بی انصاف چرا بریدی؟ گفت: بریدم برای مشتری های آبگوشت خور. اما تو کجا بودی وقتی طالبان پسرهای بالای 10 ساله ما را جلوی مادران شان  سر می بریدند و مادران آن پسرها گاو وار نعره از دل می کشیدند و سر به بیابان می گذاشتند؟
پرسیدم:کی و چرا؟یکی از مشتری ها گفت:

چند سال پس از حاکمیت طالبان در افغانستان، هنوز هزاره جات به دست طالبان نیفتاده بود.سازمان امنیت پاکستان که گرداننده اصلی طالبان بود، تصمیم گرفت هزاره جات را تصرف کند، پس به فتوی ملا عمر نیاز بود و ملا عمر فتوی داد: هر کس سر هفت شیعه را ببرد به او کلید بهشت را خواهم داد.
و طالبان به هزاره جات حمله کردند و سه شبانه روز هر مردی را یافتند کشتند و حتی سر پسر ده ساله و نوزاد ذکور را به جرم مردی در آینده بریدند.و بعد از سه روز ارعاب و وحشت دوباره فتوی آمد که دست از کشتن بردارید، حالا نوبت تقسیم کلید های بهشت است.
من و مرضیه همسرم خانه به خانه بامیان را گشتیم و دهان به دهان از این قصه، قصه ها شنیدیم.و روایت زیر بخشی از آن هاست:

 

رقص در جای خالی بودا

1- دریاچه ای میان کوه،روز

جوان طالب در آب دریاچه ای که چون لاجورد آبی است  غسل می کند و دعا می خواند و بعد ردایش را می پوشد و عمامه اش را دور زانویش می پیچد و بر سر می گذارد.تیتراژ.

 

2-عمارت طالبان،روز

  جوان به پلکان عمارت غار ملا صاحب می رسد. پلکانی در کنار جای خالی بودا. نگهبانی راه را بر او می بندد.

 جوان: برای گرفتن کلید بهشت نزد ملا صاحب می روم.

نگهبان او را از پله ها بالا می برد.

 

3- غار ملا صاحب، روز

              در غاری مدور پیر مردان نشسته اند و از آتشی که در میانه افروخته اند گرم می شوند. شعله آتش روی آن ها را پر رمز و راز کرده است. جوان در حضور ملا صاحب زانو می زند و دست وی به حرمت می بوسد. کلید های  ریز و درشت بهشت از گردن ملا صاحب چون گردنبندی آویزان است.

جوان:      ملا صاحب هفت شهر عشق را طی کرده ام ، آمده ام تا کلید بهشت را از آن خود کنم.

ملا صاحب: اول قصه کن چگونه هفت کافر را هلاک کردی.

جوان:      وقتی شهر بامیان فتح شد من و همراهانم خیلی دیر رسیدیم.آنگاه که همه از شهر گریخته بودند و آن که مانده بود ،از پیرزن و پیر مرد و چلاق که پای رفتن نداشت از ترس مرده بود یا کشته شده بود و همراهانم به قندهار باز می گشتند و من از آن ها جدا شدم تا بخت خودم را بیازمایم.
 

4- بامیان،خیابان جلوی غارها، زمان گذشته.

روی زمین مرده ها ریخته اند و خر ها و گوسفندان هر یک چون گله ای بی صاحب سر و صدا کنان به این سو و آن سو مئ روند. جوان یک باره پیرمرد چوپانی را می بیند که با گله ای از جاده می گذرد.

جوان:    ای کافر کجا می روی؟

چوپان پیر:(می چرخد و پسر را می بیند) سلام پسرم.

جوان:     من پسر تو نیستم  ای کافر.

چوپان پیر: کافر نیستم پسرم.نماز می خوانم . روزه می گیرم. به خدا و روز قیامت معتقدم.

جوان:     دروغ می گویی . کفر ازروی تو پیداست.خداوند در قران می فرماید مجرمین از قیافه شان شناخته می شوند .

چوپان پیر: ( به صورتش اشاره می کند.) این روی کفر نیست ، روی هزاره است پسرم . این چهره قوم من است.

 

5- غار ملا صاحب،روز، زمان حال.

پیر مردان حیرت زده گوش می کنند.

یکی از پیر مردان: ملا صاحب بپرسید آیا در کشتن آن کافر هیچ تردید کرد؟

جوان:لحظه ای تردید کردم صاحب. شما گفته بودید آن ها کافرند اما او از خدا می گفت .

یکی از پیر مردان: او خدا را چون ما پرستش نمی کرد .

ملا صاحب: شیطان در او حلول کرده بود تا ترا فریب دهد. او ایمان ترا به بازی گرفته بود.

یکی از پیر مردان: آ خر چه کردی او را؟ کشتی؟

جوان: از او پرسیدم اگر تو  خدا پرستی  پس چطورملای  ما به جنگ شما آمده ؟  گفت: دست سیاست بین برادران اختلاف انداخته.

پیر مردان: لعنت خدا بر او باد. چه سفسطه ای.

یکی از پیر مردان: بگو آخر او را کشتی جوان؟

 

6- بامیان، خیابان جلوی غارها، زمان گذشته.

پیر مرد به دنبال گوسفندان از گله جا مانده می دود تا آن ها را جمع کند و جوان با اسلحه به دنبال او می دود و رو به او اسلحه می کشد.

چوپان پیر: پسر من هم سن توست. او گریخت. من به او گفتم بگریزد تا دو برادر هم دیگر را نکشید.

جوان:( کنار یک دیوار شکسته او را گیر انداخته، تفنگ را زیر گلوی او می فشارد.) پس چرا خودت نگریختئ؟

چوپان پیر: گفتم تو چون پسر منی. هیچ پسری پدرش را نمی کشد.
 

7- غار ملا صاحب، زمان حال.

یکی از پیر مردان:این ملعون را بیرون کن ملا صاحب، مومن در کار ایمان تردید نمی کند.

ملا صاحب: ترا فریب داده بود ؟

جوان :راست می گویم، دلم به رحم آمده بود. به یاد پدرم افتادم که چوپانی می کرد. او هم چون پدرم جوان بود، اما صورتش از آ فتاب پینه بسته بود و صد ساله می نمود.

یکی از پیر مردان: ملعون ما برای رسیدن به خدا از روی جنازه پدران خویش عبور کردیم.تو دین خدا را ملعبه قرار داده ای. ملا صاحب او لایق کلید بهشت نیست. او را بیرون کن.

یکی از پیر مردان:خود او لایق مرگ است. دلش قرار گاه شیطان است.

پیر مرد گلوی جوان را می فشارد.

جوان:(ترسیده) اندکی فرصت ملا صاحب،او را کشتم.

یکی از پیر مردان:( نا باورانه) چگونه؟

جوان: به او گفتم برگرد.

 

8- بامیان، روز ، زمان گذشته.

جوان: (به چوپان پیر که هنوز تفنگ بر گلوی اوست ) تو را به خاطر پدرم بخشیدم.

تفنگ را پایین می آورد و چوپان پیر می رود  . جوان در کنج خرابه کتاب کهنه اش را در می آورد و تفال می زند. آیه می آید:خدا و ترا فریب می دهند و فریب نمی دهند مگر نفس خودشان را.

جوان بر می خیزد و به دنبال چوپان پیر و گوسفندان که حالا دیگر دور شده است می دود.

جوان: ( فریاد می زند ) پدر ، پدر.

چوپان پیر خندان می چرخد و جوان او را به رگبار می بندد. گوسفندان بع بع کنان در دشت می گریزند.

 

9-غار ملا صاحب، روز، زمان حال.

یکی از پیر مردان: جزاک الله. جزاک الله. ( خدا ترا پاداش دهد. )

ملا صاحب پیشانی جوان را بوسه می زند و یکی از کلید های بهشت را از گردنش بر می دارد تا بر گردن جوان بیندازد. اما یکی از پیر مردان مانع می شود.

همان پیر مرد: ملا صاحب او تنها یک قصه از هفت قصه را حکایت کرده است، چگونه به او کلید بهشت را می دهی؟  (کلید بهشت را از دست ملا صاحب می گیرد.) این کلید امانت توست پیش من تا شش قصه دیگر را بشنویم.

جوان با شگفتی لحظه ای به کلید بهشت که تا جلوی لب ها و چشم او نزدیک شده می نگرد. کلید به دست پیر مرد دور می شود و جوان در آ خرین فرصت بر کلید بوسه می زند.

جوان: یک روز و یک شب پیاده رفتم. گرسنه بودم. تا در دل برف کلبه ای را دیدم که دود آ تشی از آ ن بر می آمد.
 

10- بیابان برفی و کلبه، روز ، زمان گذشته.

جوان با تفنگ آماده شلیک به سوی خانه می رود. صدای آ واز محزون زنی می آید. خود را به پشت پنجره می رساند. زنی برهنه که سر و شانه اش پیداست با ظرفی از دیگی سیاه که بر آتش است بر موی سیاه خویش آب می ریزد. جوان با چشمانی که هنوز معصوم است می نگرد.

 

11- غار ملا صاحب ، روز ، زمان حال.

پیر مردان با چشمانی که از شهوت در آتش می درخشد می نگرند.

 یکی از پیر مردان: نعوذ بالله. باز شیطان بوده است تا ترا فریب دهد.

یکی از پیر مردان: چه کردی ؟ شهوت بر تو غلبه کرد؟

جوان: صدای قلبم را می شنیدم.

یکی از پیر مردان: ملعون به شیطان عاشق شدی؟ ملا صاحب این جوان را بیرون کن. قلب او خدا را به بازی گرفته است. او لایق کلید بهشت نیست. قلبش هزار حوری بهشت را به فاحشه ای هزاره می فروشد.

ملا صاحب : بگو چه کردی؟ خدا را از یاد برده بودی؟

جوان: دروغ چرا.نعوذبالله خدا را از یاد برده بودم ملا صاحب.


12- کلبه برفی، زمان گذشته.

 جوان وارد کلبه می شود و زن جیغ می کشد. جوان ردایش را در می آورد و بر زن برهنه می اندازد تا خود را بپوشاند. زن زیر ردا گم می شود اما هنوز موهای خیس و روی وحشت زده اش پیداست. جوان عمامه اش را از سر برداشته چون کمندی به سوی زن می پرتابد تا سر خود را بپوشاند. اکنون زن پوشیده شده اما جوان نیمه عریان است و بخار از دیگ آب بلند است .

 

13- غار ملا صاحب ، زمان حال.

یکی از پیر مردان یقه جوان را می گیرد و به صورت او سیلی می زند.

یکی از پیر مردان: زندیق این لباس مقدس را به تن فاسقی فاجر پوشاندی. ملا صاحب او لایق کلید جهنم است.

و او را به آتش نزدیک می کند تا بسوزاند.پیر مردان دیگر گویی اسیری را پیش امیری آورده باشند او را خوار و ذلیل در پای ملا صاحب می اندازند. جوان چون گنجشکی تازه در قفس انداخته شده وحشت کرده است.

ملا صاحب: بگو شیطان با تو چه کرد؟ ترا در آغوش کشید ؟ ترا بوسه زد؟ با تو در آویخت؟ ربود ایمان ترا ؟

جوان: گرسنه بودم از او غذا خواستم.

 

14- کلبه برفی ، زمان گذشته.

جوان : (با چشم های شهوت زده) من گرسنه ام، مرا سیر کن.

زن: در این دیگ جز آب نیست. من هم سه روز است گرسنه ام.

جوان: شوی ات کجاست؟

زن: در حمله اول یاران تو کشته شد. امروز صد و سی روز است خودم او را در گور کردم. ( و گوری را که در میانه خانه است به او نشان می دهد.)

جوان: تو چطور زنده ماندی؟

زن: ( دیوار مخروبه ای را به او نشان می دهد.) وقتی شوهرم را می کشتند من از این دیوار که زندانم بود و سوراخی داشت نگاه می کردم. خدا شوهرم را بیامرزد که عادت داشت مرا زندان کند والا مرده بودم.

جوان: به چه گناهی ترا زندان کرده بود؟

زن: او مرا دوست داشت.می ترسید مرا از دست بدهد. می ترسید با راهب بودایی بگریزم.

جوان : شویت کافربود؟

زن: نه. سخت مسلمان بود.

جوان: نماز می خواند؟

زن: روز و شب.

 

15-غار ملا صاحب ،زمان حال.

پیر مردان ،جوان را لت و کوب می کنند.جوان از درد فریاد می کشد.

یکی از پیر مردان : فاسق با زنی عریان نرد عشق می بازی و سخن از خدای می گویی؟ تو خود چون اومستحق مرگی .نگو که او را نکشتی والاخودت را می کشم .

جوان : کشتم .

ملا صاحب : چگونه ؟

یکی از پیر مردان : با مهر یا غضب ؟

 

16- کلبه برفی،زمان گذشته.

جوان تفنگ را رو به زن گرفته و از ترس عقب عقب می رود .

زن : تو که گفتی مرا به زنی می گیری .

جوان : خطا کردم .

زن : تو که گفتی با هم می گریزیم .

جوان : خطا کردم .تو چون شیطان مرا فریب دادی .

زن : مرا چون شوی هزاره ام زندانی کن اما نکش .

جوان به او شلیک می کند .

 

17-غار ملا صاحب ،زمان حال .

ملا صاحب : جزاک الله پسرم.

یکی از پیر مردان : ملا صاحب او چیز هایی را نگفت .او به ما نگفت که با آن زن چگونه در آویخت.او همه چیز را نگفته است .

جوان :او دل مرا ربوده بود .من بین خدا و عشق...

یکی از پیر مردان : ملعون بگو بین خدا و شیطان.

جوان: ( از ترس) بین خدا و شیطان... آه آن داغ را به یادم نیاورید ( به سجده می افتد و دست ملا صاحب را به سر و صورت خویش می مالد.) جوان بودم ملا صاحب. او حرف هایی زد که قلب مرا به درد می آورد . او تیر خورده بود. و با دستهایش مرا نوازش می کرد . می گفت هر شام که به خانه بیایی پایت را می شویم. برایت غذا جور می کنم. بچه هایت را بزرگ می کنم. وقتی به خشم آمدی از دستت لت و کوب می شوم تا تو آرام شوی.

یکی از پیر مردان : کشتی آخر؟

جوان: سخت جان می داد.

یکی از پیر مردان :او همه چیز را نمی گوید ملا صاحب. از خدای ما پنهان نیست اما او چیزی را از ما پنهان می کند.

جوان:( خشمگین بر می خیزد و با تفنگش به آتش شلیک می کند) او را کشتم. او را کشتم.

 

18- کلبه برفی زن هزاره، زمان گذشته.

از بیرون کلبه صدای چند شلیک می آید. درون کلبه جوان هیزمی روشن را به زیر سقف می گیرد و از کلبه بیرون می زند و در برف دور می شود. کلبه در آتش می سوزد.

 

19-غار ملا صاحب، زمان حال.

یکی از پیر مردان : چگونه فاحشه ای قلب مومنی را می رباید.؟ چگونه برای لمحه ای او را از یاد خدا غافل می کند؟

جوان: من دیگر گریخته بودم.

یکی از پیر مردان : تو هنوز چیزی را پنهان می کنی ملعون.بگو چگونه او دل ترا ربود؟چه گفت که دل ترا بدرد آورد؟

جوان: من خودم را به شهری فتح شده رساندم. همه دکان ها باز بودند. اما کسی سودا نمی کرد. فروشنده و خریدار مرگ را سودا کرده بودند.بازار جنازه می فروخت.

 

20- بازار شهری قدیمی، زمان گذشته.

               جوان وارد بازار شهری قدیمی می شود، دکان ها بازند. اما در هر کجا مردان و زنان و کودکان که در خون خویش غلتیده اند، افتاده اند.گاوی مست نعره می کشد. جوان از دکان ها عبور می کند.در جایی پرنده ای در قفسی می خواند.صدای گریه بچه ای که از ته دل ضجه می زند بر فضا غلبه می کند. جوان بازار مردگان را در جستجوی کودک می پیماید.

 

21-غار ملا صاحب، زمان حال.

ملا صاحب: نگو که بر طفل دل سوزاندی.

یکی از پیر مردان : ملا این قصه را از او نپذ یر. او هنوز قصه آن سلیطه هزاره را به پایان نبرده است.

جوان: هنوز صدای آن کودک در گوشم می پیچد صاحب. با خودم گفتم این صدای شیطان است که مرا می فریبد. به هر سو شلیک کردم. تا قبل از آن که او را ببینم او را کشته باشم.


22- بازار شهر قدیمی، زمان گذشته.

 جوان به هر سو شلیک می کند. گویی با مردان زنده واقعی می جنگد. در آغوش زنی مرده کودکی را می یابد که پستان مادر مرده خویش را می مکد و می  گرید.جوان سر تفنگ را به دهان او می برد. کودک نوک تفنگ را چون پستان مادر می مکد و آرام می شود.

 

23-غار ملا صاحب، زمان حال.

جوان: آرام شد. حتی به من لبخند زد.

یکی از پیر مردان : و تو تردید کردی ملعون.

جوان: شبیه برادر کوچکم بود.دروغ چرا.از کشتن او پشیمان شده بودم ملا صاحب.

ملا صاحب: نعوذ بالله.این کودک بزرگ می شود. زاد و ولد می کند. اولاد کفر او سرزمین خدا را پر می کنند. یک هزاره هزار هزاره می شود.هزار هزاره کرور کرور می شوند. کفر زمین را فتح می کند و خدا تنها می ماند و مومنی نیست که او را سجده کند.

جوان: هزاره نبود.

ملا صاحب: از کجا دانستی؟

جوان: چهره اش کفر چهره هزاره را نداشت.

ملا صاحب: اگر هزاره نبود، پس در سرزمین هزاره ها چه می کرد؟

یکی از پیر مردان : لابد پدرش هزاره بوده، کودک کفر را از پدر به ارث می برد.

ملا صاحب: بگو که کشتی و خیال مرا  راحت کن جوان.

جوان: گلوله ام تمام شده بود.

یکی از پیر مردان : (بر می خیزد و جوان را به زمین می اندازد.) نگو که او را نکشتی ابلیس؟

جوان: کشتم.

ملا صاحب: چگونه؟

یکی از پیر مردان : به مهر یا به خشم؟

جوان: شلیک کردم.

 

24- بازار شهر قدیمی، زمان گذشته.

               جوان تفنگ را در دهان کودک شلیک می کند. گلوله ندارد. بچه سر تفنگ را مک می زند که صدای ماشه را می شنود. به جوان لبخند می زند.جوان او را بغل می کند. بچه دوباره به گریه می زند. جوان او را پیش میشی می برد و پستان میش را در دهان بچه می گذارد. بچه پستان میش را مک می زند.

 

25-غار ملا صاحب، زمان حال.

یکی از پیر مردان :او ما را می فریبد ملا صاحب. ما هنوز قصه آن زن را نمی دانیم.

یکی از پیر مردان : شاید مجنون شده و قصه ها را در هم آمیخته. تو از سینه آن زن شیر می خوردی یا آن کودک از سینه میش؟

جوان: دروغ چرا.من از سینه آن زن.

ملا صاحب: معاذالله.

 

26- کلبه برفی، زمان گذشته.

                چکه برف از ناودان کلبه برفی.آ تش شعله ور زیر دیگ آب.جوان با ظرفی بر سرو تن عریان خویش آب  می ریزد.

 

27- غار ملا صاحب، زمان حال.

            یکی از پیر مردان :ابلیس رجیم از این ساحت مقدس دور شو. تو با آن زن در آمیختی. تو با او گریختی. تو سال ها با او می زیستی، اکنون که آب ها از آسیاب افتاده، به طمع کلید بهشت به این جا آمده ای و برای ما قصه های دروغ می کنی.

 جوان: بچه سینه میش را می مکید.

 

28- بازار شهر قدیمی، زمان گذشته.

               بچه سینه میش را می مکد. آن سو تر بزغاله ای از بزی شیر می دوشد. جوان دنبال بزی می کند، سینه بز را در دهان می گیرد و می نوشد. بز می گریزد.

 

29- غار ملا صاحب، زمان حال.

یکی از پیر مردان :چه شهوتی.

یکی از پیر مردان : این سینه خواری را تو از آن زن فاحشه به ارث بردی ملعون.

جوان: ملا صاحب من شیر سینه آن زن را نوشیدم. اومرا به یاد مادرم می انداخت. دستهایش مهربان بود. برایم لالایی گفت و مرا به خواب کرد و ساعاتی ایمان مرا ربود.من این جا برای توبه آمده ام.

 

30- کلبه برفی، زمان گذشته.

زن بر سر مرد آب می ریزد تا او غسل می کند.

جوان: شو هرت را دوست می داشتی؟

زن: نه.

جوان: دروغ می گویی ملعون.

زن: او مرا بدل گرفته بود.

جوان: بدل؟

زن: دخترش با برادرم گریخته بود و پدرم مرا که 9 ساله بودم بدل دخترش به او که 40 ساله بود به زنی داد.

جوان: چرا نگریختی؟

زن: بارها به خانه پدر گریختم و پدرم مرا به او پس داد. پدرم می گفت : این یک عرف است. عرف کم از حرف خدا نیست.

 

31- غار ملا صاحب، زمان حال.

ملا صاحب: هیهات کلید جهنم ندارم به تو بدهم. تو دل به زانیه ای فاسقه و فاحشه سوزاندی.

جوان: فاحشه نبود ملا صاحب.

ملا صاحب: پس چطور با تو در آمیخت؟

جوان:او به عقد من درآمد.عده اش سر آمده بود. 130 روز از مرگ شوهرش گذشته بود.

ملا صاحب: دیگر نمی خواهم این قصه را بشنوم.مومنی، کافره ای را به عقد خود در می آورد؟!

جوان:او یک غنیمت جنگی بود ملا صاحب.

یکی از پیر مردان :اگر غنیمت بود بلا مانع است، اما اگر عشق است خدا ترا نبخشاید.

ملا صاحب: قصه کوتاه کن بگو با طفل کفر چه کردی؟

جوان:او را رها کردم. روز بعد که آمدم از سرمای شب مرده بود و سگی هار او و مادرش را می خورد.


32- بازار، زمان گذشته.

بچه مرده است و صورتش سیاه شده و بادی سخت بازار را پوشانده است.

 

33- غار ملا صاحب، زمان حال.

 یکی از پیر مردان  نگهبانان را صدا می کند تا این جوان را از غار ملا صاحب بیرون بیندازد. جوان التماس می کند تا ملا قصه های دیگر او را گوش کند. نگهبانان جوان را از زمین بلند می کنند و از دهلیز ها و پله ها می برند. جوان از دور فریاد می کند و قصه می گوید.

جوان:     ملا صاحب من راهبه ای مسیحی راکشتم، بی اندکی تردید. ملا صاحب اگر امثال مرا از کلید بهشت محروم کنی، تنهایی در بهشت چه خواهی کرد؟ حوصله ات در بهشت سر نخواهد رفت؟ ملا صاحب من یک راهب بودایی را کشتم. اگر کلید بهشت را به من ندهی این قصه عجیب را هرگز نخواهی شنید. اگر کلید بهشت را به من ندهی ، نمی گویم به آن زن هزاره چگونه دل بستم و او وقتی مرا خواب کرد، چگونه به نزد راهب بودایی گریخت.

ملا صاحب:الله و اعلم. شاید او مستحق کلید بهشت باشد.جز خدا کسی چه می داند؟ او از آزمون سختی گذشته است. او را پس بیاورید.

یکی از پیر مردان : ملعبه شیطان را بیاورید.

              نگهبانان جوان را بر زمین گذاشته و تا جلوی ملا صاحب می آورند.

جوان: من خواب بودم که زن هزاره گریخت.

 

34-کلبه برفی و بیرون کلبه.

              جوان هر گوشه تاریک کلبه را در پی زن هزاره می گردد و او را فریاد می کند. از زن خبری نیست. جوان به در خانه می رسد. در باز است و در باد به صدا در آمده است. روی برف جای پای زن هزاره به چشم می خورد. جوان پا در جای پای زن می گذارد. برف زیر پای او صدا می کند. در دور دست شبح زن به چشم می خورد. جوان به دنبال زن می دود. زن او را از دور می بیند و می گریزد.جوان او را نشانه می رود. تصویر زن هزاره در نشانه گیر تفنگ جوان.

 

35- غار ملا صاحب ، زمان حال.

              یکی از پیر مردان  از پشت یقه جوان را می گیرد و تا کنار آتش می کشد. جوان از حرارت آتش خود را دور می کند.

 یکی از پیر مردان : این آتش از آتش جهنم سوزان تر نیست. قصه وسوسه های شیطانی ات را تمام کن. چرا با تفنگ مغزش را نشانه نگرفتی؟ دستت می لرزید؟ عشق کورت کرده بود؟

جوان: او را گم کرده بودم .

 ملا صاحب: تردید گذرگاه بدی است و منزل گاهی بدتر. مومن غنیمت جنگی را بی درنگ تصاحب می کند و او را حلال می کند. سرش را لب جوی می گذاشتی و می بریدی. چاقو نداشتی یا ایمان؟

جوان: او را گم کرده بودم.

یکی از پیر مردان : ملا صاحب به خدای صاحب قسم که او دروغ می گوید. وقتی مومنین در خطر بودند او با آن زن به عیش و عشرت بود و حالا که مومنین بر کفار غلبه کرده اند به طمع کلید بهشت آمده است. رخصت فرما او را حلال کنم.

او را کنار سرخی آتش خوابانده با چاقو قصد سر او می کند.

ملا صاحب: اگر در گذرگاه تردید منزل کرد او را حلال کن. بگو آخر چه شد؟ او را کشتی منافق؟

جوان: در پی زن هزاره به غاری تو در تو رسیدم .صدای دعایی می آمد.

 

36-غارهای تو در تو، زمان گذشته.

             صدای دعایی می آید.جوان خود را به غار تو در تو وارد می کند.هر کجا مشعلی روشن است.جوان در جستجوی صدای دعایی مسیحی که از عمق غارهای تو در تو می آید، خود را به اعماق غار می رساند. در روشنای مشعلی، زنی مسیحی و دختری ده ساله مشغول دعایند، ناگهان زن مسیحی و دخترک سر می چرخانند. دخترک ترسیده است.

دخترک: صدا می آید . من می ترسم.

 

37- غار ملا صاحب، زمان حال.

چاقو بر گردن جوان.او وحشتزده قصه می کند.

جوان: دخترک ترسیده بود ،من مخفی شدم.

 

38-غارهای تو در تو،زمان گذشته.

              جوان خود را از روشنای مشعل در پناه سایه غار عقب می برد.از دید او دخترک و راهبه ترسیده به اعماق تاریک غار پناه می برند. جوان مشعلی را بر داشته در جستجوی راهبه و دخترک غارها را جستجو می کنند. بر دیوار تصویر مسیح ، نقوش مسیحی و ادعیه مسیحی رسم شده است.جوان ترسیده است، تفنگ را می کشد و مجسمه مسیح را با گلوله می اندازد و ادعیه مسیحی را به رگبار می بندد.

 

39- غار ملا صاحب، زمان حال.

ملا صاحب: جزاک الله.

              پیر مرد چاقو از گردن جوان بر می دارد و او را می نشاند.جوان نفس تازه می کند.

جوان:چشم هایم را خون گرفته بود. می خواستم با یک تیر دو راهبه مسیحی را به هم بدوزم.

ملا صاحب: جزاک الله.

یکی از پیر مردان : آن دو را به هم دوختی؟

یکی از پیر مردان : فریب این ملعبه شیطان را نخورید. حالا       می گوید آن ها را در غار گم کرده بودم.

جوان:آن ها را یافتم.

ملا صاحب: کشتی؟

جوان: کشتم.


40- غار های تو در تو، زمان گذشته.

 جوان با مشعل و تفنگ در دست می چرخد و یک باره دخترک راهبه را می یابد که وحشت کرده است. جوان تفنگش را رو به او می گیرد و گلنگدن آن را عقب می کشد.

راهبه مسیحی: ( از پشت سر جوان التماس می کند.) او را نکش او مسلمان است.

جوان می چرخد و راهبه مسیحی را می بیند. تفنگ را رو به او می گیرد.

راهبه مسیحی: من مسیحی ام اما او مسلمان است. او به خاطر نجات برادرش این جاست.

              دخترک گریان به پای جوان می افتد.جوان وحشت کرده خود را عقب می کشد و حالا بین دخترک و راهبه سرگردان است تا تفنگ را رو به کدام یک بگیرد.

دخترک: برادرم مریض بود.

 

41-غار ملا صاحب، زمان حال:

جوان: دکتر ها برادر دخترک را جواب کرده بودند. او از مرض قلب می مرد. یکی گفته بود باید به ژرمنی برود و پول دست کلیسا بود. دخترک مسیحی شده بود تا برادرش را نجات دهد.

 

42-غارهای تو در تو، زمان گذشته.

راهبه مسیحی: او به زبان مسیحی شده بود.

دخترک:ابتدا به زبان بعد به دل .

راهبه مسیحی :او دروغ می گوید.او از من می ترسید.می ترسید که برادرش را به ژرمنی نفرستم .من به او گفته بودم کمک برای مسیحیان است .

دخترک :   اومرا نجات می دهد .من مسیحی شدم چون او مهربان بود.اگر توهم مهربان بودی مسلمان می ماندم .خشونت تو مرا به اسلام کافر کرد.مرا بکش ،او را نه. او مهمان است .او برای نجات ما آمده است .او برادر مرا نجات داد .او خود مسیح است.

راهبه مسیحی : مرا بکش .این دخترک مسلمان است .پدر او برای دین تو شهید شده .این دخترک از بی پناهی و بی کسی به مسیح پناه آورد. تو او را با خود ببر و دوباره مسلمان کن .

              جوان عمامه اش را باز می کند و چون کمند به سوی دختر می اندازد و او را در پی خود می کشد و وقتی دور شد به تاریکی غارها شلیک می کند. صدای پرواز پرنده ای شنیده می شود که جیغ زنان می گریزد.

 

43- غار ملا صاحب، زمان حال.

ملا صاحب: جزاک الله.

یکی از پیر مردان : ملا صاحب چه کسی می داند که تیری که او در تاریکی انداخت کافره ای را به هلاکت رساند.

یکی از پیر مردان : چرا دخترک را نکشتی؟

 جوان: من نمی دانستم دخترک مسلمان است یا مرتد.

ملا صاحب: او چه گفت.؟

جوان: دخترک حرف نمی زد.

 

44-ارتفاعات کوه، زمان گذشته.

              دخترک که به کمند جوان گرفتار شده در پی او می آید. به هر سو نگاه می کند، جز دره های عمیق دیده نمی شود. جوان: تو راه را می دانی؟

              دخترک سکوت کرده است. جوان آن سوی عمامه خود را با چند گره کور به سنگی می بنددو برای یافتن راه می رود. همه جا پرتگاه است. جز کوره راهی مال رو که تنها امید است راهی نیست. صدای فریادی می آید و صدای ریزش سنگ. جوان به سوی دختر باز می گردد. کمند باز شده و دختر نیست.جوان می نگرد. دخترک در کف دره برای همیشه آرمیده است.

 

45- غار ملا صاحب، زمان حال.

ملا صاحب: این پاسخ خداست به تردیدهای تو. خدا او را عذاب کردتا تو را بیاموزد که با کافر چه باید کرد.

یکی از پیر مردان : تو چگونه کلید بهشت را می جویی؟!دخترک را خدا عذاب کرد، راهبه مسیحی را کسی نمی داند در تاریکی چه شد. کودک را سرما کشت. تو تنها چوپان را کشتی. ما حتی نمی دانیم زن هزاره را چه کردی؟

جوان: آخر او را یافتم.

ملا صاحب: کجا؟

جوان: در جای خالی بودا.

 

46- جای خالی بودا، زمان گذشته.

             بر تپه ای روبروی جای خالی بودا راهب بودایی در ردایی بلند می چرخد، دستان راهب از هر دو سو باز است و پیکر او جای خالی بودا را در کوه روبرو پر کرده است. مو های بلند راهب چون آبشاری بلند بر  روی او می لغزند. آواز مردی ترک و محزون از جای نا معلوم به گوش می رسد. زن هزاره برقع پوش در کنار راهب ایستاده است.

جوان: مرا خواب کردی و گریختی.

زن: از جان او بیمناک بودم.این کس سالیانی دراز بر من عاشق بود تا دیوانه شد.

جوان: این کس راهب بوداست یا راهب تو؟

زن:اول گرد خانه من می چرخید تا شویم او را لت و کوب کردو مرا زندانی. بعد گرد خویش می چرخید و پس از تخریب بودا در جای خالی او می چرخد.

جوان:پس او کافر است و بت پرستی می کند. او را حلال می کنم و کلید بهشت از ملا صاحب تحفه می گیرم.

 

47- غار ملا صاحب ، زمان حال.

ملا صاحب: جزاک الله.

یکی از پیر مردان : لعن الله علیک . تو ایستاده بودی و کافره ای در جای خالی بتی می رقصیدوتو در گپ وگفت با کافره ای بودی و کلید بهشت می جستی ؟ هیهات ملا صاحب که صبر تو مرا از خود بی خود کرد .به قندهار برمی گردم وشکایت از ملا صاحب به امیر المومنین عمر می برم .

و از غار ملا صاحب بیرون می زند .

ملا صاحب : (خشمگین شده است ) او را حلال کردی یا تو را حلال کنم ؟

جوان :خنجر از میان کشیدم .زن نعره کشید که مرا حلال کن .

 

48 -جای خالی بودا ،زمان گذشته .

                     جوان خنجر را از میان بر می کشد، زن نعره می کشد و به سوی جوان می دود و خود را به پای جوان می اندازد .

زن:مرا حلال کن بودا را تخریب نکن .

              چرخش راهب بودایی سست می شود و حالا جوان می تواند آرام آرام چهره راهب را ببیند . گویی از رقص مواج موی راهب سحر شده است.

زن: او از عشق من دیوانه شد(رو به راهب ) تو عاشق من بودی. از یاد برده ای دور خانه من می گشتی؟ شویم تو را لت و کوب کرد تو دیوانه شدی و به این جا آمدی. اکنون شویم مرده است و من پی تو آمده ام.

جوان: تو در خانهکه بودی  می گفتی به من عاشقی.

زن: از تو می ترسیدم. من به راهب دل داده بودم.

جوان: او را حلال می کنم.

 

49- غار ملا صاحب، زمان حال.

جوان:      صدای قلبم را می شنیدم. حسودی دیوانه ام می کرد. او مرا فریب داده بود. دستان زن هزاره که به پایم خورد، دوباره از خود بی خود شدم. از چرخش راهب سحر شده بودم. راهب آن قدر به من نگاه کرد تا دیوانه شدم و به رقص آمدم. چندین شبانه روز می رقصیدم و می چرخیدم ،به زمین می خوردم و بر می خواستم. زن نیز با ما می چرخید

 

50- جای خالی بودا، زمان گذشته.

             راهب بودایی در جای خالی بودا می چرخد ، جوان و زن هزاره برقع پوش چون اقمار خورشید بر گرد او می چرخند. جوان به زمین می خورد اما می چرخد.زن نیز به زمین می خورد اما می چرخد.

 

51-غار ملا صاحب، زمان حال:

ملا صاحب: زندیق را حلال کنید. حوصله خدا هم از این قصه سر رفت.

             نگهبانان به جوان هجوم آورده او را بر زمین می کوبند و شمشیر را بر گلوی او می گذارند. شعله های آتش بر روی جوان می رقصند.

ملا صاحب: شهادتین را جاری کن پیش از آن که به قعر جهنم بروی.

یکی از پیر مردان : ملا صاحب او را به قعر جهنم می فرستی و ما را مجنون می کنی. هیچ کدام از ما نمی داند که او با آن راهب بودایی چه کرد، این قصه ناتمام ما را چون خوره تا مرگ می خورد.

جوان: (خنجر برگلو) به خود که آمدم راهب کشته می شد. نمی دانم از تفنگ من یا از تفنگ دیگری.

 

52- جای خالی بودا، زمان گذشته.

              جوان شلیک می کند و راهب که در جای خالی بودا می رقصد فرو می ریزد. از جای خالی بودا چنان خاک می ریزد که گویی مجسمه بودا هم اکنون تخریب شده است.

 

53-غار ملا صاحب و پله ها، زمان حال.

ملا صاحب: جزاک الله. او را حلال نکنید. کلید بهشت را به او بدهید.

 

پیر مردی کلید بهشت را به گردن او می اندازد.

 

یکی از پیر مردان : ملا صاحب اما آن زن چه شد؟

جوان: نمی دانم. شاید او را کشته باشم. شاید او گریخته باشد. شاید هنوز در انتظار من باشد. شاید با راهب بودایی گریخته باشد. این قصه مرا هم سر گردان کرده است. دیگر نمی دانم حقیقت چیست وباطل کدام است.

یکی از پیر مردان :ملا صاحب حتی اگر آن زن را هم کشته باشد هنوز به عدد هفت نرسیده ایم . مرد چوپان ، یک. کودک کفر ، دو. راهبه مسیحی ، سه. دخترک مرتد، چهار. راهب بودایی ، پنج. و زانیه هزاره شش.

ملا صاحب: هیهات من الذله . این زندیق ما را فریفت ، خدا را فریفت. کلید بهشت را از او بگیرید. تا هفتمی را حلال کند و پس بیاید.

نگهبانان دست و پای جوان را گرفته کلید بهشت را از گردن او در آورده به ملا صاحب پس می دهند و او را از پله های دهلیز گونه ،گویی به قعر جهنم فرو می برند.

جوان (با فریاد) ملا صاحب اگر کلید بهشت را به من ندهی در بهشت تنها خواهی بود. بی قصه این و آن در بهشت حوصله ات سر می رود.بهشت بی قصه عاشقانه برهوتی ابدی است.


54- جلوی عمارت و ایوان ، زمان حال.

 نگهبانان جوان را جلوی عمارت طالبان به زمین می اندازند. ملا صاحب و پیر مردان جمع شده اند و به او می نگرند.

               جوان: (از پایین نعره می کشد) ملا صاحب من آن زن هزاره را که خود بهشت برین بود کشتم تا تو قراضه کلیدی از بهشت را به من دهی.برای رسیدن به بهشت ،  کودک بی مادر سرما زده بس نیست؟

ملا صاحب: ( کلید بهشت را از گردن خویش در می آورد وبه سوی جوان پرت می کند) ما از این کلید ها بسیار داده ایم. این یکی را هم صدقه می دهیم. فقط یکی از یاران او را حلال کند که خود از کافری کم نیست.

کلید بهشت جلوی چشم جوان که حالا بر خاک افتاده است می افتد. صدای تیری می آید و صورت جوان بر کلید بهشت مالیده می شود.

یکی از پیر مردان :هفت شهر عشق کامل شد ملا صاحب. اما قصه ناتمام آن زن تا زنده ام خواب مرا می رباید.

 

بامیان افغانستان

فروردین ١٣٨۵

 

                                          منبع روزنامه انترنیتی

لینک      نظرات ()      

نوشته لینا روزبه نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/۱٦

در حالیکه کنفرانس لندن نتیجه یی غیر مترقبه را در بخش اینده و تحول اوضاع در افغانستان با خود بهمراه نیاورد، بعد جالب این کنفرانس اهداف دوگانه یی بود که در ان ارائه گردید. هیات افغان برهبری اقای حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان با فهرستی از تقاضا هالینا روزبه و نظریات و موقف خود در بخش امور نظامی و مدنی افغانستان در این کنفرانس حاضر شده بودند که دو موضوع اساسی که این هیات با خود به میز مذاکره با مامورین ارشد کشور های متعهد به سمت افغانستان اورده بودند شامل افغانیزه شدن مکانیزم امور سیاسی مدنی و شمولیت مخالفین (طالبان) در پروسه سیاسی ان کشور میگردید.

 

جالب این بود که از جانبی حکومت افغانستان با اجندای مملو از اهداف دموکراسی که شامل شمولیت گسترده زنان در عرصه سیاست ان کشور و به کار گماردن بیش از یک زن در کابینه جدید افغان و همچنین افزایش تعداد عساکر اردوی ملی افغانستان و پولیس جهت مقابله با مخالفین (!) و عهده دار شدن مسولیت امنیتی ان کشور تا چند سال اینده از قوای خارجی در این کنفرانس حاضر گردیده بود و از جانب دیگر با طرحی برای مصالحه با مخالفین که ملک عبدالله پادشاه عربستان سعودی با سخاوت کامل تمویل انرا بر عهده گرفته است. اقای کرزی نیز از پاکستان خواهان شمولیت در این پروسه اشتی با مخالفین گردید و خواست تا دیگر کشور ها نیز از عربستان سعودی اموخته و این طرح را تمویل کنند. عربستان سعودی که خود با اسامه بن لادن رهبر القاعده مشکل دارد خواهان شمولیت در این طرح بخاطر اهداف طویل المدت خویش میباشد و به همین دلیل مبلغ گزاف تمویل انرا بر عهده گرفته است.

 

در حالیکه تعداد کثیری این طرح را یک طرح ناکام خوانده اند ولی حکومت افغانستان و نمایندگان ارشد کشور های متعهد به سمت ان که شامل ریچارد هولبروک نماینده خاص ایالات متحده در امور افغانستان و پاکستان، گوردن برون صدراعظم برتانیه، اندرس فوه رسموسن منشی عمومی ناتو و تعداد دیگری از رهبران منطقوی میگردد از این طرح پشتیبانی خود را اعلام نموده اند و بنظر میرسد که مثل همیشه به انظار مردم افغانستان و بخصوص زنان افغان که تجربه سالیان 1996 الی 2001 هنوز در اذهان شان تازه است بی اعتنایی صورت گرفته است.

 

 این در حالیست که اسمای پنج تن از مامورین ارشد حکومت طالبان حین برگزاری کنفرانس لندن از فهرست سیاه ملل متحد حذف گردید. این پنج تن عبارتند از: عبدالوکیل متوکل وزیرخارجه رژیم وقت طالبان، فیض محمد فیضان معین اسبق وزارت در دوران طالبان، شمس الصفاء یک مقام پیشین وزارت خارجه طالبان، محمد موسی معین وزارت پلان حکومت طالبان وعبدالحکیم معین وزارت سرحدات حکومت طالبان.

 

عبدالحکیم که ازماه می سال 2007 بدینسو والی ولایت ارزگان میباشد و محمد موسی ازماه می سال 2007 بدینسو عضو ولسی جرگه ازولایت وردک بوده است. به گفته یک دیپلومات غربی این پنج تن اکنون ازجمله " طالبان معتدل ! " شمرده می شوند که کرزی می تواند با آنها مذاکراتش را شروع کند و بیشتر انان دارای خانواده های که در ایالات متحده بسر میبرند میباشند. این لیست سیاه ملل متحد مطابق به فیصله نامه شماره 1267 شورای امنیت ملل متحد جهت نظارت بر تعزیرات وضع شده علیه حاکمیت طالبان درافغانستان درسال 1999 تدوین شده بود که حاوی اسمای افرادی بود که با القاعده و طالبان فعالیت نموده بودند.

 

اقای کرزی طالبان را به دو گروه "طالبان خوب" و "طالبان بد" تقسیم نموده و این طرح را مختص به شمولیت گروه طالبان خوب تحلیل نموده است. رئیس جمهور افغانستان و مامورین ارشد کابینه وی در مصاحبه ها و کنفرانس مطبوعاتی خود در کنفرانس لندن مکررا بیان داشتند که این طرح جوانانی را که بدلیل بیکاری و عدم امید به اینده به پیوستن به گروه طالبان روی اورده اند هدف قرار میدهد و امید بر ان است که از طریق ایجاد مشاغل و ارائه مشوق های مالی و پولی این گروه واپس به حکومت مرکزی افغانستان جذب گردیده و سلاح خود را بر زمین بگذارد.

 

از جانب دیگر گروه مقابل یعنی مخالفین یا طالبان که مخالفت انان با حکومت افغانستان بر اساس عقاید و ذهنیت بنیادگرایانه انان بنا نهاده شده است تاکنون به این طرح مصالحه پاسخی نداده است و در عوض حملات انتحاری را در افغانستان افزایش بخشیده اند. در طول سال گذشته طالبان مکررا از حکومت خواهان خروج کامل قوای خارجی از افغانستان گردیده و بیان داشتند که خواهان هیچ گونه مصالحه با حکومت نبوده و بلکه خواهان ایجاد یک حکومت مشابه با انچه انان در اواخر سالیان 1990 در افغانستان داشتند میباشند.

 

 تحلیل گران بر این نظرند که این طرح نیز یک دیگر از طرح های ناکام بین المللی خواهد بود که بعد از به مصرف رسیدن میلیارد ها دالر که میتواند در عرصه های دیگر انکشاف افغانستان به مصرف برسد با ناکامی روبرو خواهد گردید. دلیل ناکامی این طرح استفاده از مشوق های مالی برای گروهیست که برای ائدیالوژی یا عقاید خاص خود میجنگند و ترغیب انان از طریق ارائه مشوق های مالی به جای نخواهد رسید و از جانب دیگر تعدادی از باشندگان افغانستان بر این نظریه اند که بدلیل مشوق های مالی موجود در این طرح تعداد زیادی از جوانان بشکل داوطلبانه برای کسب این امتیازات رو به طالبان خواهند اورد تا از ان طریق بتوانند برای بدست اوردن این امتیازات واجد الاشرایط تلقی گردند. این خود به بحران سیاسی و بی ثبات بیشتر در افغانستان خواهد انجامید.

 

گروهی از زنان که از جامعه مدنی افغانستان نمایندگی میکردند در این کنفرانس مکررا از روسا خواستند تا بار دیگر به مصالحه با گروهی که به هیچ گونه اساسات حقوق بشر اعتقاد نداشته و زنان را همواره شهروند دست دوم تلقی میکند تن ندهند و بیاد داشته باشند که زنان افغانستان که بیش از پنجاه فیصد جمعیت ان کشور را تشکیل میدهد به هیچ وجه خواهان زندگی تحت سلطه رژیم طالبان که افغانستان و جهان انرا برای پنج سال تجربه نموده است نیستند. آوردن طالبان به افغانستان به معنی بستن دروازه ها بروی انکشاف و شگوفایی، پایمال گردیدن حقوق زنان، افتادن امور سیاسی افغانستان بر دست پاکستان و عربستان سعودی و بازگشت به وحشت و عقب ماندگی خواهد بود.

 

 ولی جذب جوانان افغانی که در مناطق جنوب افغانستان بدلیل عدم موجودیت امکانات کاری و اینده بهتر در چنگ این گروه بنیادگرا گیر امده اند باید کوشش حکومت افغانستان نه از طریق مصالحه با طالبان بلکه از طریق مقابله شدید و پاکسازی مناطق جنوب و جنوب غرب افغانستان از وجود انان و انکشاف ان ولایات صورت گیرد تا باشد که جوانان ما نیز بجای روی اوردن به این گروه و برداشتن سلاح برای کشتن هموطنان خود، قلم بر دست گرفته و همانند جوانان هم سن و سال خود در کشور های همسایه مکتبی برای رفتن، شغلی برای تمویل خانواده و اینده یی شگوفا و بدور از انتحار و قتل و کشتار را پیش رو داشته باشند.

 

 

دروازه را مگشا!

 

من به نمایندگی از خود
خودی که خیلی از خودش را باختست
من به نمایندگی از استخوان های پوسیده برادرم
از عمق تارهای صوتی بریده در گلوی پدرم
من به نمایندگی از یک باغ سوخته
من بنام آدم هایی که نامشان را نمی دانم
میخواهم
که دروازه را برویشان نگشایید

من
بخاطر خواهرم
که رگ هایش را بجرم کفش های زنانه بریدند
بخاطر خاکستر یک کتابخانه کتاب خاک شده
بخاطر نوارهای سوخته آواز سرآهنگ
بخاطر پنجره های سیاه شده با رنگ های قیری قبرستانی
بخاطر فیته های سرخ موهای دختری که طناب اعدامش گردید
میخواهم که دروازه را نگشایید

بیادم
تپه هایی از آدم های مرده، چهره هایی از وحشت
وز وز مگس ها بر گرد مردمک خشکیده یک چشم
یا صحنه مضحک عروسی کودک با مردی کهنسال
می آید
هنوز بوی تعفن تحجر در انحنای ریش ها
هنوز بریدن سرها و رمیدن گله ها
گیجم از فراموشی مایان

من
میدانم که
دروازه را نخواهم گشود
دزد را دوباره به خانه
نخواهم برد
حتی اگر از پشت در
آواز چوپان را بشنوم
باز هم
نخواهم گشود
دروازه را

میدانم
رابعه میخواهد به مکتب برود
بگذار بداند که "ح" برای حقست
و "ز" برای زندگی
بگذار رابعه خود
زندگی را هجا کند
بگذار یوسف با قلم خو گیرد
بگذار از بند دروازه های بهشتی که با انفجارش گشوده خواهد شد
برهد
بگذار پروانه ها به جرم رنگ هایشان اعدام نگردند
روز کمرنگ را
بگذار بماند
بخاطر خدا
دروازه را مگشا!

 

 

لینک      نظرات ()      

کرزی ونقش ها نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

  نوشته: ثریا بهاء 

کرزی در نقش شیطان

درامه ی "اتللو"

درامه ی "اتللو" ی شکسپیر بار دیگر در سده ی ٢١ بوسیله گوردن براون روی پرده آمد. اینبار نقش " یاگو"  شیطان درامه ی  اتللو را کرزی با چیره دستی که در متنش حقارت تباری و تنزل انسانی نهفته است  بازی کرد.

لندن این اقامتگاه مقدس استعمار کهن و نو، بار دیگر گواه شرف باختگی برده ی نا خراشیده یی بود  بنام حامد  کرزی،  که با  فرو دستی شرم آوری نقش شیطان درامه ی  "جلسه ی لندن "را بازی نمود.

آیا حتمی است که انسان برای ماندن درقدرت، این همه تن به پستی و زبونی بدهد؟

آیا حتمی است که برای تداوم جنایت سالاری تبار خود تا این حد در مرداب  تنزل انسانی سقوط کند؟ 

آیا حتمی است که کرزی برای حفظ قدرت پوشالی خود، دستان خون آلود استعمارگران جهانی را ببوسد و ازملاعمر خون آشام ، این واپسین نیاندارتال  ماقبل تاریخ،  صلح گدایی کند؟

بُعد فاجعه عمیق ترازآن است، که بوسیله ی دلقکان نگون مایه یی چون کرزی ها بازی می شود.  تار های این عروسکان  کوکی روی پرده، با دستان  خونین استعمار گران پشت پرده به حرکت درمی آید.  

اگر تاریخ استعمار کهن و نو را با ژرف پویی و ژرف نگری ورق بزنیم می بینیم که  انگلیسها بیشتر از دو سده قبایل پشتون را با دادن پول و امتیازات خریده و استفاده کرده اند. آنها فرهنگ معامله گری، رشوه ستانی وانگل صفتی را در بین قبایل دو سوی مرز نهادینه نموده اند.

انگلیسها برای تقسیم مجدد جهان بین خدایان سرمایه، به یک قشر انگل صفت چون ملاعمر، ملا کرزی، اشرف غنی، احدی و خلیل زاد نیاز دارند. آنها را از میان قبایل  برگزیده برای شان تعیین وظایف می نمایند. بوسیله ی آنها زنجیر ها و قلاده های زرین برای مردم بینوای ما می سازند.

 سرمایه داران اصلی جهان و شرکت های بزرگ چند ملیتی، امپراتوری های بزرگی را بنیاد نهاده اند، که همچو بارگاه خدایان، برده داری نوین انسانها را، با جنگ های منطقوی ادامه می دهند.  برنامه های اصلی این برده سازی که در واقع گله سازی کشور های آسیایی و افریقایی می باشد، بدست چند سرمایه دار بزرگ جهانی وعوامل صهیونیستی اعمال می شود. اینک بدون نام، قدرت آنها درشرکت های بزرگ چند ملیتی، نفت و واحد های تولیدی و صنعتی  با همکاری روسیه و چین خارج از مرز ها می روند، تا انسان و جهان و آنچه در آنست در اسارت خود در آورند.

 

آنها به اشخاص چون کرزی ها نیاز دارند تا منافع منطقوی آنها را پاسبانی نمایند.استعمار نو از این پس به وجود مردان و زنان خود ساخته و بزرگ و مردان تاریخ ساز درمقام ریاست جمهوری و در رأس کشور ها نیازی ندارند. آنها افراد مطیع و معمولی را می سازند و قدرت می دهند و هرزمان که لازم باشد بر کنارش می کنند.

تمام مذاهب چون افزاری برای نفوذ و حفظ منافع استعماری آنها کار گرفته می شود. برنامه های آنان چنین است که در آغازین سده ی بیست و یکم، همه مذاهب و گروه ها در اختیار آنها و بر اساس طرح آنها حرکت کنند و در اواخر سده ی بیست و یکم، آنها حاکم مطلق و نامرئی کره زمین خواهند بود. آنگاه این گله های خود ساخته ی آنها با چه نیروی می توانند با یک قدرت نا مرئی مبارزه کنند؟

استعمار گران مذهب را در خدمت خود گرفته اند تا سرزمین های زرخیز و دست نخورده و ذخایر نفت آسیای میانه و کشور های دیگر را در اختیار کامل خود داشته باشند. آنگه مذاهب را پس از استفاده ی لازم بوسیله ی خود مردم به زباله دانها خواهند سپرد.

همچنان تنش های تباری، نژادی، مذهبی و زبانی را دامن زدن و مرز های ملیتی را ایجاد کردن، شیوه ی دیگر چپاوگران جهانی است. می بینیم که در افغانستان شیعه بازی و مذهب وهابی را چگونه از مجرای حکومتی بوسیله کرزی اعمال می کنند. پس از دو و سه هزار سال  برای تثبیت هویت  یهودی پشتونها ( دی-ان- ای) آنها را آزمایش می نمایند، یعنی چه ؟

چپاولگران مدرن، منافع خود را در آشوبها، کودتا ها، جنگ ها و تنش های مرزی و منطقوی می بینند. تا زمانیکه این سرزمین ها داری منابع هستند، بهره برداری می کنند وهمچنان از آن از نیروی انسانی آنها کار می گیرند و به برده  سازی آنها می پردازند. ازاین برده ها طالب می سازند و طالب را یهودی ثابت می کنند، آنگاه بخشی از آنها را به  اسرائیل فرستاده، تا به جان مردم  بینوای فلسطین بیندازند و بخشی از طالبها را چون بربرها برای نابودی ارزش های انسانی  به شمال کشور رانده تا به جمهوریت های آسیای میانه و درفرجام به ذخایر نفت آنها ره یابند. می بینیم طالبها به هرات کشاینده می شوند تا از طریق مرز غربی وارد خاک ایران شده، اسراییلی ها را از دغدغه ی گویا بم اتمی احمدی نژاد راحت سازند.

در واقع دنیای متمدن، با دموکراسی کشتار، دموکراسی تجاوز و دموکراسی مافیایی- وحشی گری و بربریت را گسترش می دهند.

ناتواز طالبان یک توفان سهمگین و یک سیل مهار ناشدنی می سازد تا تمام منطقه را زیر و رو کند.

امریکا و انگلیس سخاوتمندانه اجازه می دهند که مردم فقط با واژه های آزادی، انتخابات، دموکراسی و کنفرانس ها دلخوش دارند. مردم بینوا را به تماشای درامه ی انتخابات قلابی، با نقش های چند پهلوی کرزی( یاگو) درمجلس لندن، کابل، ترکیه و سیرک سازمان ملل سرگرم می سازند.

هیهات، مگر مردم ما برای آیین قربانی هست شده اند، که روز صدها کشته برای خدایان سرمایه بدهند؟ 

سرزمین ما با خون انسان آبیاری می شود، تا درخت دموکراسی گلهای بدهد به سرخی خون و به عطر اومانیسم امریکایی و انگلیسی!؟

 

ما جای دریافت علت ها به معلول ها چسپیده ایم، وشاید این شعرگونه ی محمد قدس بیانگر علت ها باشد.  

" به پا خیزید

ای انسانها

زمان تنگ است

 و بدون بازگشت

 بپا خیزید

که خدایان

با تجربه ی هزاران ساله خود

با ساز و برگ نوین

ولباسهای تازه یی آماده می شوند

" لباس مذهب،

لباس ظلم و بی شرمی و بی حیایی

لباس برده داری"

بپا خیزید

صدای سهمگین زنجیر ها و قلاده های زرین آنان که برای اسارت

ابدی تو آماده می کنند:

در آسمانها پیچیده است

صدای که گوش فلک را کر می کند

زنجیر های خدایان کهن از آهن راستین بود و سنگین

اما خدایان نوین

زنجیرها و قلاده هایی می سازند

که زرین است و فریبنده

به سبکی ذره یی کاه و فریبنده گی دایمی

و دروغین و قلابی

بپا خیزید

وماسک های فریبنده ی این خدایان دروغین را برافگنید

تا چهره این هیولاهای آدمخور برهمه عیان گردد

قبل از آنکه زنجیر ها را برگرداگردهمگان فرو ریزند

قبل از آنکه انسان وزمین و هرآنچه در آنست در بند کشند

بپا خیزید

که گسستن زنجیر ها این بار

با ابدیت خواهد بود

وازآن پس کلمات انسانیت و آزادی از جهان رخت بربسته، به تاریخ

خواهد پیوست"

                                                              حماسه زن

لینک      نظرات ()      

سروده های از خواهر گرامی قدیره واسوخت نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/۱٢


قدیره واسوخت بدخشی

 

 

ای مـــادر از آنــدم کــــه تــو رفتــی زکنـــارم
مــن مــاندم وغمـــهای تــــو وقــلب فـــگارم

روزم همــه درحســـرت وشـبها همه حـرمان
ازمـردمـــک   چشـــــم برفت خواب   و قــرارم

 

کـــو دست لطیفـــــی کــــه نوازد زســر مهر

برگیســو و بــــرصـــــورت افســـــرده و زارم

 

مادرچه امیــدی که زعشـــــق تو بدل بـــــــود

رفتـــی ومـــــن غمـــــزده آه شــــب تـــــارم


قسمت چه جفا ها که نکرد با من  میسکن

پاشیده  به رخ   گرد     یتمی  و      غبارم


بینم همــه شب خواب نگــــاه همه احســـاس

من زنــده بیــــاد تــــوام و سخت خمـــــارم


داغت بــــدل ســـــوخته ام تا به دم حشـــــر

نام تـــو بــــود جــــلوه گـــــر سنـــگ مـــزارم


لینک      نظرات ()      

سروده های از قدیره واسوخت نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/۱٢

 فرهیخته خواهر بدخشانی که سالها در خلوت خود سروده است اکنون باشکستن سکوت با اشعار زیبا ونغزش به دنیای انترنیت حضور یافته  ما حضور این خواهر ادیب وشاعر خویش قدیره واسوخت را مبارک می خوانیم و در گذشت مادرمهربانشان را از صمیم قلب برایشان وبرای دوستان مان هریک شبیر خان ،شاه عبدالله خان و جناب حاتم صاحب و همسر گرامی شان و تمام وابسته گان خانواده تسلیت عرض نموده برای مرحومه فردوس برین تمنا داریم با حرمت  واحترام مدیریت ویبلاگ درواز


                         تقدیم به مادران بیمار
 
          برسر بالینت  ای  مادر عیادت    آمدم
         دیده ات  بکشا که من بهر عبادت امدم

           روزگاران دراز بوده ام در انتظار
          روز موعود آمدوبهر سلامت آمدم

           آمدم  تاشا د و خندان و توانا بینمت
           زین همه رنج جدای درد فرقت آمدم

            بس حکایت ها که با تو داشتم ای مادرم
             پیش تو از خویشتن اینجا شکایت آمدم

             آمدم اما ضعیف ونا توانت یافتم
             مادرم حرف بزن بهرعنایت آمدم

             آمدم اما نبودم بهر درد تو علاج
            داغ هایت ماند بر دل چون ب زغربت آمدم

             روز شب دست دعایم نزد حق بالا بود
           مادرم خواهم شفایت بر ایجابت امدم
 
                    خاطره ها
 
یاد ان خاطره ها یادان شهر ودیار
یاد آن شهرودیار

یادآن کوچه و پس کوچه بخیر
چه دیار داشتیم
یاد آن دهکده مان
آسمان صاف و هوا مشک فشان
نرم ولطیف
همه صبح عطر گل یاسمن و ریحان بود
باغچه ها پر زگلاب خوش رنگ
چهچه بلبل شوریده ومست
بر سر دالان بود
باغ ها پر زهیاهوی زنان
آبشاران زلال میگذشت از پس هر کوچه و پس کوچه و باغ
ونوای چوپان با نی و بع بع گوسفندان
چقدر دلکش وهم موزون بود
 
یاد آن لحظه و هم ثانیه ها
یاد آن دهکده سبزوپراز شور ونشاط
یاد آن دشت ودمن که پرازلاله خودرو وعقیق
یاد آن صبح ونسیم،عطر آگین سحر
یاد آن کوچه و پس کوچه بخیر
یاد ان دهکده مان
چه دیاری داشتیم چه دیار داشتیم
 
                            به مقام والای مادر
    

                     ای مادر عزیز که قلبم سرای توست
                     در عزلتم نشسته ودر سر هوای توست

                     ای قیبله امیدم و عنقای طالعم
                    در گوش ودل حکایت پند وصدای توست

                     نقش تو وخیال تو بر صفحه دلم
                     بربرگ برگ دفتر عمرم ثنای توست

                    نام تو گشته ورد زبانم به روز وشب
                   یادم همیشه خنده ومهروصفای توست

                    دست نوازشت به سر من همیشه باد
                     دست نیایشم به در حق برای توست

                   دارم امید دیدن روی تو مام من
                  این است آرزویم وجانم فدای توست
 
                                                  شرق آلمان سال 2003
                    

                          بیاد کابل
 
             

                  هرگزاز یاد من آن کابل زیبا نرود
                   داغ هایش همه از دیده بینا نرود

                  درودیواروطن منظر تاعونی جنگ
                  درد ویرانی آن مامن والا نرود

                  زاتش راکت  وخمپاره بخشکید زمین
                  لاله سوخته بر دامن صحرا نرود
   

                  آتش شعله ور جنگ بسوخت خرمن گل
                  ناله ی مرغ سحرتا دل شب ها نرود

                 کوه وبرزن همه جا غرق به خونابه خلق
                  اشک جانسوز همان بیوه تنها نرود

                گل لب خنده بخشکید در آن صورت شاد
                خصم بدخواه همه را برده به یغما نرود

                هرگز از یاد من آن ناله و آه تادم صبح
               گریه کودک بی لقمه به شب ها نرود

                وطنم رنج والم رخت ببندد زتنت
                از در وباغ وچمن خیمه گلها نرود

               گرچه در غربتم اما به دعایم شب ورز
              پای دشمن شکند تا که به ان جا نرود

                  

لینک      نظرات ()      

سخانان زریاب نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/۱٠

سخنرانی اعظم رهنورد زریاب در همایش اعتراضی علیه مذاکره با طالبان

"چو تیره شود مرد را روزگار/ همه آن کنند کش نیایید به کار"
دوستان گرامی و حاضران فرهیخته،  در این نشست که در واقع واکنش اعتراض آمیزی است در برابر تلاش های آمیخته با خواری و خفت رییس جمهور کشور و نیز  رایزنان قبیله گرای او برای گفت و گو با طالبان، می خواهم به چند نکته‌ی همبسته با یکدگر اشاره های بسیار کوتاه و فشرده ای داشته باشم .

 


به باور من این نشست بسیار معصومانه و بسیار به جا و سخت انسانی است زیرا اعتراضی است در برابر برگشت سیاهی و تاریکی ، از این رو جا دار د که درآغاز  به برگزار کنندگان این نشست سپاس و آفرین هایم را نثار کنم.


و اما آن چند نکته:
نکته‌ی نخست این که ایالات متحده ی امریکا، بریتانیا، عربستان سعودی و پاکستان درکار پیدایی و بسیج گروه سیاه دل و سیه کردار طالبان در دهه‌ی هفتاد هجری خورشیدی به گونه‌ی بسیار روشن، دست داشتند، ماهیت، سرشت و نگرش های طالبان این مومیایی های گریخته از اهرام تاریخ، به همگان روشن هستند، این گروه سرشت و نگرش های غیرانسانی ، تمدن ستیزانه و جانور خویانه داشته و دارند.


نکته‌ی دوم این که ایجاد این گروه ناقص الخلقه و سپس کارنامه های تمدن ستیزانه و دانش گریزانه‌ی این لشکر شریر و دیو کردار از چهره پر تزویر و پر دروغ دولتمردان و سیاست پردازان اضلاع متحده ی امریکا و بریتانیا نقاب بر می دارند و نشان می دهند که سر و صدای های این دولتمردان و سیاست پردازان در باره‌ی مقوله های چون آزادی بیان، آزادی اندیشه، حقوق زنان، کرامت های انسانی و مانند این ها تا چه اندازه با نیرنگ و تزویر و دروغ آلوده و آمیخته هستند.


نکته سوم این که گروه طالبان نه با شعار گرفتن قدرت و برپا کردن نمایش خون و آتش بل با شعار آوردن صلح و آرامش پیکار شوم شان را آغاز کردند و بسیاری از هم میهنان ما،  فریب این شعار میان تهی و مزورانه را خوردند و برای آنان راه باز نمودند. همین اکنون نیز شعار این گروه، بیرون کشیدن نیروهای خارجی، آزاد ساختن کشور و بنیاد نهادن یک نظام اسلامی در این سرزمین است و اما این بار همه‌ی ما نیک می دانیم که در پشت این شعار فریبنده و ریاکارانه، چه فاجعه های هولناکی نهان هستند؛ زیرا آن رویداد های ترس آفرینی را که در بخش های زیر فرمان این گروه همین اکنون جریان دارند نیک می دانیم و خوب می شناسیم.


نکته ی چهارم این که با چیره شدن گروه طالبان بر بخش های بزرگی از کشور ما در دهه‌ی هفتاد بانوان و دوشیزه گان در چهار دیواری های خانه ها به بند کشیده شدند، نه تنها تمامی حقوق و آزادی های مردم زیر پا گشتند، نه تنها بر زبان ها مُهر گذاشته شد، نه تنها کسی آواز ساز و سرود را نشنید، بل روش های قوم کشی و سیاست زمین سوخته به گونه‌ی نمایان در پیش گرفته شدند، چنانکه اگر آن اوضاع دنباله پیدا می کرد، رهنمود های فاشیستی نویسنده‌ی تاریک اندیش کتاب "دویمه سقاوی" یک به یک به اجرا در می آمد.


نکته‌ی پنجم این که درگیر و دار چنان رویداد های هراس انگیز و ضد انسانی دولتمردان و سیاست گران غربی این گماشته های سرمایه های بزرگ، مقوله های چون آزادی، دموکراسی و حقوق بشر  را یکسره از یاد بردند و چشم ها و گوش های شان را بستند تا نه این رویداد های ترسناک و ضد بشری را در سرزمین ما ببنند و نه چیزی از آن ها بشنوند.


من خوب به یاد دارم که در آن هنگام درس خواندگان ما در امریکا و اروپا و کانادا ده ها نامه به کاخ سفید فرستادند و فریاد مردمان ستم دیده‌ی مارا به گوش کرسی نشنینان آن کاخ به اصطلاح نماد آزادی و دموکراسی رسانیدند و اما سرور و سردار آن کاخ آقای بل کلینتون( البته در آن زمان) خم به ابرو نیاورد و هیچ پروای نکرد که در این سرزمین و بر مردمان این سرزمین چه می گذرد.


و دیگر دولتمردان و سیاست پردازان امریکا هر روز و به بهانه های گوناگون سر و صدا به راه می انداختند و از زیر پا شدن آزادی های مردمان و حقوق بشر در چین، کوریای شمالی، کیوبا، ایران و لیبا سخن می گفتند و اشک تمساح می ریختند، انگار سرزمین ما و مردمان ما دیگر در این کره ی خاکی وجود نداشتند همان گونه که انگار امروز  فلسطینی در جهان وجود ندارد.


 و سرانجام هم، آن روزی را به یاد  دارم که فرمانده احمد شاه مسعود به فرانسه آمد و از خطر های گسترش نفوذ طالبان به سران و سرداران باختر زمین هشدار داد در آن روز نیز سخن های او را کسی نشنید.
 دوستان!


از آنچه در این هشت سال در این کشور گذشته است همه آگاه هستیم، و تازه هم اکنون می بینیم که رییس جمهور ما در فضای قبیله گرایانه‌ی که در کاخ ریاست جمهوری سنگینی می کند با نتبه و زاری به زانو در می آید و از سران طالبان می خواهد که بیایند و در حکومت شریک شوند، و از بهره ها و امتیازاتی که در انتظار شان هست برخوردار گردند، این کار چه معنای می تواند داشت، جز خواست و تمایل شدید قبیله گرایان به برگشت به همان دوره ی سیاه و تاریک دوره‌ی طالبان.


خوب فرض کنیم می گویم فرض کنیم که سران طالبان نتبه ها و زاری های رییس جمهور را شنیدند، بخشوده شدند در دولت سهیم گشتند، پس در این صورت آن  افسانه ی پوچ عدالت انتقالی چه خواهد شد. در این صورت تاریخ نابود می شود و تاریخ دیگری جعل می گردد که بر پایه‌ی آن هیچ ظالمی و هیچ مظلومی، هیچ ستمگری و هیچ ستمدیده‌ی در این سرزمین ما وجود نداشته است.


از سوی دیگر چه کسی نمی داند که سران طالبان گماشتگان و پرورده گان دستگاه های استخباراتی چند کشور بیگانه هستند، در این صورت آقای کرزی دیده و دانسته جاسوسان را در حریم دولت راه می دهند، هرچند پیش از این هم شاید سهواً و تصادفاً گفته است که همین اکنون نیز در دولت جاسوسانی وجود دارند.
دوستان فرزانه!


 به باور من هیچ نهادی و هیچ مقامی صلاحیت و توان بخشودن گروه طالبان را ندارد اگر کسانی این صلاحیت و این توان را داشته باشند، آنانی هستند، که در آن روز های سیاه و ترسناک، تاک های تاکستان های شان از بیخ برکنده شدند،  در خت های گشن برگ شان آتش زده شدند، کاریز های کهن سال شان کور شدند، قلعه های دو صد ساله‌ی شان ویران گشتند، کودکان و زنان شان قتل عام شدند و یا به کوچ های اجباری وا داشته شدند.


 آری اینان هستند که می توانند طالبان را ببخشایند یا نبخشایند، از این رو نخست باید با اینان گفت وگو شود تا روشن گردد که این مردمان در باره‌ی طالبان چه می گویند و چه می اندیشند زیرا از باستان زمانه ها گفته اند:


"غره مشو که گر بتی آزر شکسته ای
مومن نه یی، اگر دل کافر شکسته ای
تاوان اگر تو لعل دهی در حساب نیست
تو دل شکسته ای نه که گوهر شکسته ای"
 
آری تنها تاوان پیکره های بودا را چه کسی می تواند پرداخت؛ آقای اوباما یا رییس جمهور کرزی؟
 از توجه و حوصله ی تان فراوان سپاسگزارم.

لینک      نظرات ()      

برای دولت داشتن باید ملت داشته باشم نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/٦

چرا تا هنوز دولت نداریم ؟


بنام خداوند جان وخرد


فروپاشی دولت های چندین ملیتی پیوسته با "بحران هویت" همراه است؛ تصور ازمفهوم "ما" برهم میخوردومردم به سختی با دولت های جدید، مرزهای نووهویت جدید اجتماعی خو میگیرند.
اندیشه های کمونیزم ودموکراسی زیرسئوال رفتند. الگوهای زندگی دربیرون ازمرزها که زمانی آرمانشهر روشنفکران مارا ساخته بودند، جذابیت خود را ازدست داده اند.   بحران دورودرازسبب شده است که درشعورهمگانی اهمیت اشکال سنتی هویت ها بالا بگیرد ودرمحیط روشنفکری خوشبینی هایی نسبت به  بررسی مودل های " ویژه "ی چون ساختاردولت ملی جوانه بزند. اصحاب دانش درپایتخت دوطرح را حلاجی میکنند:


طرح ملت سیاسی شهروندی وطرح امپراطوری نو( میراث داران  امپراطوری احمد خان ابدالی).
جای مسرت است که دیگرواژه ی ملت شهروندی کراهت آهنگ  ندارد و گوش هیچکس را اذیت نمیکند. ولی باید گفت که درک واقعی این چنین پدیده های  پیچیده، دشواراست وازجانبی هم، جامعه آمادگی دستگیری این طرح هاراندارد. میراث خواران امپراطوری باوردارند که میتوان با نام گذاری، ملتی رابوجود آورد . ازهمین لحاظ است که سالهای درراز به جز ازپافشاری بالای اینکه "هرکس ازافغانستان است، افغان است" تعریف بهتر ودیگری ازملت ارایه نکرده اند.
حالا دگر دانشمندان وروشنفکران به خوبی میدانند که ملت زاده فکرمهندسان اجتماعی نیست وهیچ وقت هم نبوده است. آنها میخواهند که برای واژه "افغان" که یک افاده ی قومی میباشد، بالوسیله تکرارمترادف "مردم افغانستان" و"افغان ها"، مفهوم سراسری داده وتثبیت هویت همگانی نمایند وروند استحاله ی قومی را که درجهان امروزی بنام نسل کشی یاد می گردد دوباره ازسرگیرند وآن کاری که امیرعبدالرحمان ومحمدگل خان مهمند به آن موفق نگردیدند ، دریک زمان کوتاه وآنهم به وسیله این دولت کم زورانجام بدهند.
درنگاه اول میراث داران امپراطوری خود را موفق احساس مینمایند وفکرمیکنند که مسئله را حل کرده اند؛ نظام مافیایی را دموکراسی میگویند؛ پارلمان را، اراده ی مردم نامگذاری کرده اند، درحالیکه زاده اراده ارگان اجراییه است؛ سازمان های اجتماعیی راکه حکومت ایجاد کرده است بنام نهاد های شهروندی یاد کرده اند، درحالیکه جامعه شهروندی بگونه ی مستقل و به اراده ی شهروندان بوجود می آید. به این ترتیب امکانات دردست گرفتن وانحصارشعورهمگانی، تمامیت خواهان را امیدوارساخته است که با گفتن حلوا، دهان مردم راشیرین میسازند وروزگذارانی مینمایند.
بنیدیکت آندرسون ملت را بنام "جماعت های تخیلی" یاد کرد. درواقعیت هم مرحله ی نخست تشکل ملت، ایجاد یک تصویر(خیال ) واحد شهروندی "ما" درسطح کشوراست. ولی هر تخیلی باید متکی به واقعیتی باشد، درغیر آن یا این تخیل خیلی زود نقش بر آب میشود ویااینکه با خیالات متضاد دیگری، مانند ترانه ی "داپشتونستان زمونژ"، روبرومیشود. ارنست رنان درقرن نزده تعریفی ارایه کرده که تاامروز ارزش خود را حفظ نموده است: " ملت یک همه پرسی روزمره است". ازین تعریف برمیاید که ملت براساس اراده ی شهریاران و یا با درج شکلی مقام شهروندی درقانون اساسی ساخته نمیشود، بلکه ملت یک فرایند کنش های اجتماعی بوده واین روند گسست ناپذیر وپیهم است.
تمامیت خواهی دشمن ملت خواهی است
میراث خواران امپراطوری وتمامیت خواهان چنین تجویز کرده اند که هرجماعت منطقوی یا هر"دیموس" را بدون درنظرداشت نوع رژیم سیاسیی  که این دیموس درقلمروی آن زندگی میکند، میتوان ملت نامید. 
 دولت های افغانستان درگذشته هم تلاش ورزیده اند که خود را دولت های ملی یا دولت- ملت یاد نمایند. برای همین منظورهم "ملت افغان" را اختراع کردند ولی تا اکنون موفق نشده اند که بگویند که زبان این ملت کدام است. آن زبان افغانی کدام است؟. افراد این ملت به کدام زبان افهام وتفهیم مینمایند؟ آیا زبان افغانی همان زبان فارسی یا دری است که زبان دولتمداری وهمدیگرفهمی هم میباشد؟ پاسخ روشن است.
درین جا مخالفت یا جانب داری ازهیچ زبانی مطرح نیست، بلکه بیان میان تهی بودن طرح تمامیت خواهان است. ازهمین خاطراست که اززمان محمود طرزی تا اکنون ملت افغان نتوانسته است که شکل بپذیرد، درحالیکه همه ی دولت هایی که ازآن به بعد آمده اند ورفته اند همین طرح را داشته اند ودرزمینه ی تحقق ان هم بیدریغ بوده اند.   دلچسب است که این تلاش ها بنابر گفته ی اندرسون " پاسخی  خانواده های سلطنتی وارستوکراتیک دربرابر تهدیدی بود که مبادا آنها ازجماعت های تخیلی(ملت ) بیرون باقی بمانند یا اینکه به حاشیه رانده شوند".
 خانواده های سلطنتی تلاش ورزیدند تا میدان کاربرد ناسیونالیزم رسمی شان را گسترش بدهند؛ نخست ازراه مرکزیت بیروکراتیک سپس به شکل فرهنگ پشتون سازی برای سرکوب ناسیونالیزم غیرپشتون وجدایی گرا ها وهمچمنان برای اینکه دولت، برای "ملت افغان" اثبات هویت ووجود ذاتی کمایی نماید.
 یکی ازدلایل عمده یی که تلاشهایی دولت های گذشته برای ایجاد ملت "افغان" به موفقیت نه انجامیده است این است که "روشنفکران افغان" قابلیت بیان روشن  ملت "افغان" وهویت ملی را، بدون اینکه به یک حاکمیت میراثی ویک  قوم ومذهب اتکا نمایند، نداشته اند. درحالیکه ازهمان زمان محمود طرزی سازندگان "افغان ملت" بامفهوم ملت آشنایی کامل  داشتند ومی فهمیدند که ملت چه است واین فرایند چگونه بوده است. ولی مانع اصلی این بود که  حاکمیت که مشروعیت خود را باید از ملت میگرفت ، انرا درحدود یک ملیت (قوم) محدود ساختند؛ وچون نمی خواستند که اقوام دیگر را هم درحاکمیت شریک بسازند، ازروند طبیعی رشد جامعه چشم پوشی کردند ومعضله را تا امروز لا ینحل باقی گذاشتند. بقول معروف "نه خود خورم نه به کس دهم ، گنده کنم به سگ دهم".
براساس سناریویی ناسیونالیزم رسمی ، مردم حق داشتندکه حاکمیت وحاکم موروثی را دوست داشته باشند، ولی مجازنبود که  ازحاکمیت درمورد مشروعیت اش پرسشی بعمل آید. چنان که به مشاهده میرسد، روشنفکران امروزی کشورهم میخواهند که حاکمیت یک قومی وخودکامه را که از امپراطوری فروریخته ی احمد خان درانی به میراث مانده است، بحیث طرح ملت شهروندی جابزنند. بدون شک که این تلاشها مانند تلاشهای هایی که درقرن بیستم درزمینه ی "ملت افغان" صورت گرفت، ناکام خواهد بود.
دومینیک لیوین آمپراطوری را این طور بیان میکند: آمپراطوری ازلحاظ تعریف درجهت مخالف دموکراسی، خودارادیت مردمی وحاکمیت ملی  قراردارد. حکمروایی بالای مردمان دیگربدون موافقت آنها، وجه تمایز امپراطوری های بزرگ  بوده وافاده درست عقلانی این مفهوم است.  مارک بیسینجر آمپراطوری را چنین تعریف مینماید: "کنترول غیرمشروع وغیرقانونی ازجانب یک جماعت سیاسی بالای جماعت یا جماعت های دیگر". فورمول "حاکمیت بدون موافقت مردم" حتمآ بدان معنی نیست که این قدرت به زورواجبارمتکی میباشد. این چنین حاکمیت فقط نشان میدهد که که نظم امپراطوری مستقل از اراده شهروندان ونهاد های شهروندی، بگونه ی مثال، جماعت های اتنیکیی منطقوی، عمل میکند. تا جایی که به اشغال سرزمین های بیگانه ارتباط میگیرد ، درآنصورت باید گفت که این ویژگی امپراطوری ها عمومیت ندارد، زیراکه این امرصرف ازنظرتاریخی مربوط مرحله شگوفایی آمپراطوری ها بوده است. آمپراطوری روم صرف درقرن های آخرموجودیت خویش، آمپراطوری عثمانی وآمپراطوری درانی درسالهای آخرعمرخویش عمدتا مصروف ازدست دادن سرزمین ها ی اشغالی بودند ووظفیه ی اصلی خویش را درحفظ سرزمین موروثی میدیدند. ولی باید گفت که در کوچکترین میراثی که بنام افغانستان یاد میگردد، تا هنوزنوعیت رژیم بدون تغییر باقی مانده است:" آمپراطوری  پهنا نیست بلکه چگونگیی حکمرانی است".
دولت- ملت برعکس آمپراطوری، متکی به دکتورین " حاکمیت مردمی" است که، دردرازنای چندین قرن، متفکران اروپایی، از ژان ژاک روسو تا یورگنس هابسباوم دررشد وتوسعه آن تلاش ورزیده اند. اندیشه ی ملت سیاسیی  شهروندی ازنظرتاریخی واکنش جامعه نسبت به دولت است. بیان این اندیشه چنان است که نه حکمروا بلکه مردم (جامعه) منبع قدرت دولتی وخودارادیت میباشد؛ نه مردم درخدمت دولت، بلکه دولت خدمتگارمردم وحامل خواست های دستجمعی ملی میباشد. کارل دیچ دقیقترین تعریفی از ملت سیاسی ارایه کرده است: "ملت، مردمی است که دولتی را دراختیارداشته وآنرا ابزارگونه جهت  تحقق خواست های اجتماعی وخواست های ملی ناشی  از این خواست های اجتماعی بکاربرده باشد."
 امروزه بدون شک توضیحات مشابه، درتئوری های سیاسی مسلط بوده و تاکید ورزیده میشود که "حاکمیت مردمی" یک دستاورد انجام شده نبوده، بلکه روندی است که قلعه ی آن درهیچ یک ازکشورهای جهان، تاهنوزتسخیرنشده است. ملت سیاسی، دولت نیست وباشندگان(دیموس) یک دولت هم ملت سیاسی نیستند وحتی جامعه ی شهروندی به سادگی ملت نیست. ملت مشارکتی است که با ارزش های فرهنگی وهویت واحد شهروندی گره خورده باشد. این گونه هویت درنتجه ی آموزش وپرورش، تبلیغ وتلقین بوجود نمی آید، برای تشکل آن، پیش شرط های ساختاریی معینی مطالبه میگردد.
مهمترین پیش شرط ویاپیش شرط ساختاری همانا، رشد نفوس واثرگذاری "قشرسومی" یا به اصطلاح معاصرآن"طبقه ی متوسط" میباشد. با معیارقراردادن این اصل، به خوبی می بینیم که درکشورما نه تنها قشرمتوسط درحال رشد نمیباشد، بلکه هرروزبا زوال خود، صفوف فقرا را تقویت میبخشد. چنین وضعی قشرسومی ناشی ازروان ارباب رعیتی، درمیان اکثریت اعضای این قشرمیباشد.
چرامیراث امپراطوریی فروریخته را بنام ملت یا میکنند؟
درحالیکه تثبیت اندیشه ی ملت شهروندی درمیان توده ها، صرف درحضورتحولات ژرف اجتماعی دردرون یک کشور ممکن میباشد، ولی ظهور این اندیشه با پروسه هایی عمیق، پیوند دارد.
این اندیشه نخست درکشورهایی که آنهارامیتوان نخستین راهروان تمدن یاد نمود، خلق شده وسپس به نورم جهانی تبدیل شده است، ولی درگام های نخست صرف بحیث یک مودل هدفمند. سونی میگوید که" ناسیونالیزم ازفرانسه به تمام جهان پخش شده وباخود تقاضا های حقوق سیاسی را درسرزمین معین و برای یک مشارکت (جماعت) فرهنگی معین حمل میکرد ......باگذشت زمان هردولتی که میخواست زنده بماند، باید راه سیاست ملی گرایی را اختیارمیکرد تاازین طریق مشروعیت خودراازدیدگاه گفتمان نووهمگانیی ملت کمایی مینمود."
ساختار مودل امپراطوری دولت، درآغازقرن 20  مشروعیت خود را ازدست داد ولی جهت مخالف آن یعنی ساختارمودل دولت ملی کرکترمودل مسلط را درمحیط روشنفکران سیاسی تمام جهان کسب نمود. ازهمین زمان به بعد، مقاومت دربرابرنورم نوی جهانی دشوارگردید ولی یک امکان باقی مانده است که محتوی شهروندی ملت را نادیده گرفته وروی اصطلاحات"ملیت رسمی" تمکین نمایند.
درقرن بیستم دریک مقیاس بزرگ نوع امپراطوریی حکمروایی،غیرمشروع شناخته شده بود. ازهمین لحاظ بود که شاه امان اله نمایندگان سایرملیت ها را نیز درحاکمیت شامل ساخت تا مشارکت عمومی را درروند تشکل ملت تآمین نماید. ولی متاسفانه با طرح دولت مونواتنیک - "ملت افغان" محمود طرزی وسایرروشنفکرانیکه به این طرح دل بسته بودند، آنهم  دریک کشورکثیرالاتنیک وادامه آن توسط دولت نادری و محمدگل مهمند ها، به امرتشکل ملت سیاسی که درابتدای دولت امانی مطرح بود، ضربه ی کشنده وارد گردید .
بلی رهبران فعلی افغانی هم بدون موافقت مردم بالای مردم حکم میرانند.
    ارنست رنان  میگفت: "درامپراطوری ملت شهروندی جا ندارد"!
درجامعه ی  که سلسله مراتب وجودداشته باشد، تنها "بالا" و"پایین" خواهد بود. "بالا" یعنی حاکمیت که هرگز تصور "ما" را دراذهان ایجاد کرده نمیتواند ودرشعورهمگانی بصورت قطع بحیث "آنها" جای دارد. درافغانستان کنونی، شهروند وجود ندارد؛ درین کشوررعایا زندگی میکنند. این ویژگی امپراطوری کوچک فروریخته، موانع بیشماری درراه همگرایی فرهنگ ها ومردم های کشورایجاد کرده است.
درآمپراطوری ها رابطه ها ومناسبات سیاسیی همسطح (سطح افقی) درمقیاس کشور وجود ندارد، ولی درمحلات، براساس ساده ترین وقدیم ترین  مناسبات اتنیکی یا ماقبل اتنیکی، شکل میپذیرد. چنین مناسبات، همگرایی منطقوی مردمان وفرهنگ های گوناگون را بی ثبات میسازد ودربهترین حالت فقط همزیستیی موقت آنهارا با حسن همجواری، دردرون یک دولت واحد، تامین میکند. 
  درافغانستان نه تنها گروه های به اصطلاح اقلیت بلکه، گروه اصطلاحاً "اکثریت" هم خود را صاحب این وطن نمی دانند وازهمین لحاظ سیاستمدارانی که از گروه اتنیکی گویا "اکثریت" نمایندگی میکنند ، ازحاکمیت میخواهند که برای آنهاحقوق و امتیازات بیشتر قایل شوند. آنچه درلویه جرگه ی قانون اساسی برسرسرود ملی، زبان های ملی و.... رخ داد، شاهد این مدعا است. 
باوجود آنهم، دردولت های ملی ودموکراسی، نقش رهبری کننده ی اکثریت اتنیکی دررابطه به همگرایی جامعه، طبق معمول، همراه با مخالفت با حقوق وامتیازات اضافی برای خود میباشد. آنها غیراین هم امتیازاتی دارند: آنها اکثریت اند!. ناگفته پیداست که این امتیاز آخری زمانی میسر است که انتخابات، همه پرسی ها واشکال دیگرسنن وشیوه های مردم سالاری وجود داشته باشد. اگراین شیوه ها صرف خاصیت تزیینی برای حاکمیت دموکراتیک قلابی  باشند وامکانات آنرا فراهم  آورده نتوانند که باشندگان کشور ( گویا شهروندان) خود راصاحب خانه احساس نمایند؛ درچنین شرایط (برای یک بخش از اکثریت اتنیکی) این امکان جلب توجه میکند که خود را نسبت به "مهمانان" بحیث "صاحب خانه" ونسبت به "اقلیت ها" به حیث "برادربزرگ" جا بزند.
قابل درک است که تنها طرح مسئله به ترتیبی که درآن مقام "برادرارشد" وجود داشته باشد درمیان مردم شک وتردیدی ایجاد خواهد نمود که درجامعه ی "افغانی" که قراراست ساخته شود برای هرقوم جایی معینی درنظرگرفته شده است: براداران وخواهران "بزرگ"، "متوسط"، "کوچک"، "آزاد"، "باطر" و"زحمتکش". بسیارطبیعی است که درچنین شرایط روی دامن آن تصورروشن از "ما" ی واحد لکه ی سیاه پدیدارخواهد شد؛ همین است که بااعلام رسمی "ملت افغان" این ملت ساخته نخواهد شد وتغیرنام رعایا به شهروندان به این امر مساعدت نخواهد کرد.
جسداستبدادوخودکامگیی موروثی، روی شانه های دموکراسی نام نهاد.
الکساندر موتیل سیاسگذار معروف آمریکایی گفته است که مانع اساسیی که درسرراه رسیدن روسیه وهمسایگان آن به دموکراسی قراردارد؛" سیاستمداران احمق وتصامیم احمقانه نیست، بلکه بارسنگین ساختاریی جسد گذشته ی خودکامگی واستبداد درین کشورها میباشد".
باوجود اینکه جای ندارد که میراث احمقانه وسیاستمداران احمق را درتقابل باهم قرارداد، زیرا اکثرا کنش های همین سیاستمداران است که درامراحیای نظم خود کامگی نقش اساسی را ایفا مینمایند؛ ولی این گفته حق است که ویژگی های ساختاریی محیط، درارتباط به شکل گیریی جامعه ی شهروندی  وهمچنان ملت شهروندی دریک کشورمعین، تعیین کننده میباشد.
میراث اولین وهمچنان آخرین بابای ملت این هااند: رژیم مستبد سیاسی، شعور رعیت منشی ، جسد (سرزمینی) که باکارد استبداد وخودکامگی، پاره پاره شده است وتیغ ستم ملی که بردل فرهنگ خراسان، درجنگل افغانستان، فرورفته است.
تازمانیکه جسد امپراطوری حفظ میگردد، برای نمایندگان گروه اتنیکی اکثریت این امکان وجوددارد که با حراس پراگنی وتهدید به اینکه این جسد ازهم میپاشد، حفظ رژیم خودکامه ومستبد رابه یک ضرورت تبدیل نمایند. درزمان حاکمیت حزب وطن، نجیب اعضای حزب را درگرو ترس ازآمدن مجاهدین وخلای قدرت گرفته بود، دراوضاع واحوال کنونی همگان درگروی ترس ازبروزدوباره جنگ داخلی وتجزیه افغانستان قرارداشته ودست بردعا گرفته اند که خداوند تولواک را دیرپای بسازد که ازیکطرف نظم قبیلوی حفظ بماند وازجانبی هم دولتی باقی بماند که تسلط قبایل را بالای دیگران با شیوه های خودکامگی تامین نماید؛ دولت ملی خواست زمام داران وفرزندان قبیله نیست، زیرا با بوجود آمدن ملت واحد دیگر نظم قبیلویی مشتی از قاچان بران مواد مخدر، زن ستیزان وجنگل بانان وحشی، برهم میخورد وموضوعات حیاتی ملت ودولت را نمیتوان درجرگه های امن قبیلوی حل وفصل نمود ووالی جوزجان صلاحیت نخواهد داشت که به روی شهریان بیگناه شبرغان اتش بکشاید وبه هیچ محاکمه ی کشانده نشود ودریک سخن دیگرحکمرانی دریک سرزمین پهناور بین سران قبایل تقسیم نخواهد شد، بلکه قوم زور مانند سایراقوام وملیت های کشوردربرابرقانون حقوق مساوی داشته وازهیچ امتیازی اضافی برخوردار نخواهد بود وخون فروریخته اوزبک ها هم بها پیدا میکند. فرزندان قبیله ملت رامیخواهند، ولی صرف ملت اتنیکی را باپیوستن همه گروه های قبایلی وتامین یک اکثریت قابل ملاحظه ی قومی وقبول مشارکت سایراقوام وگروه های اتنیکی درحاکمیت درحدودی که خود کامگی قبایل برسمیت شناخته شود ومناسبات قبیلوی کمافی السابق باقی بماند. افسوس که این آرمان تحقق پذیرنیست، نه بخاطر اینکه دیگران اجازه نمیدهند، بلکه بنابرینکه با حفظ نظام قبیلوی حتی دولت شاهی مطلقه را نمیتوان ساخت، چه رسد به اینکه دولت ملی ونظام دموکراسی را. امیرعبدالرحمان ازدست قبایل "غوره بدل" جهان فانی را ترک گفت. ولی باتاسف فراوان باید گفت که دردرون این جسد موروثی، براساس اراده ی مستقیم تمامیت خواهان، زمینه ی استفاده ی ناجایزازقدرت دولتی برای مشتی از قاچان بران مواد مخدر، زن ستیزان وجنگل بانان وحشی، میسرگردیده است.
ویژگی های جامعه ی افغانی ازعلما ودانشمندان می طلبد که  درتئوری کلاسیک ناسیونالیزم تعدیلات لازم وارد آورند.
شمارزیادی این تئوری ها شامل بررسی وتحلیل جنبش های اقلیت های اتنیکی میباشند که برای اساس گذاری دولت ملی خود مبارزه مینمایند. ولی بسیارکم واقع شده است که طبیعت ناسیونالیزم اکثریت نیز مورد مطالعه قراربگیرد، با وجود اینکه براساس پیامد های سیاسی، ناسیونالیزم همه گروه های اتنیکی یکسان نمی باشد.
جنبش ملی اقلیت های اتنیکیی که جدایی خود را ازترکیب یک کشورچندین قومی  میخواهد، ناگزیربه شعار"ملت برضد امپراطوری" به مثابه وسیله ی بسیج جانب داران خود، میپیوندد. اما اکثریت قومی وقتا فوقتا تحت شعارمخالف، بخاطربازسازی جسد پارچه شده ی آمپراطوری، که حیثیت پیکرملت را برای آنها دارد، بسیج میگردد. طبیعی است که متفکرین چنین جنبش درین فکرنیستند که برای اقوام دیگر حقوق همگون را قایل شوند. وقتی درمورد دیگران سخن می زنند، فقط همینقدر می گویند که ("بودن درکنار مابرای آنها بهتراست") و ("آنها بدون ما نمیتوانند") ویا اینکه چهره ی حقیقی  میراث خوران بابا را بخود گرفته وهمه با یکصدا میگویند که:  این وطن دادای من است؛ باشندگان آن رعایای بابای من است؛ اگربخواهند یا نخواهند من درین سرزمین پادشاهی میکنم؛ حکمرانی را ازبابای خود به میراث گرفته ام وهیچ نیازی به بازپرسیی همگانی ندارم. 
به این ترتیب اصل میراث بابا که درحقیقت همان اصل "حکمرانی بالای مردمان دیگر، بدون رضایت آنها" میباشد، زمینه را برای بروزپدیده ی ناهنجار استبداد وازچشم اندازتئوری کلاسیک ملت، یک نوزاد غیرقانونی (حرامی) مساعد میسازد که میتوان آنرا بنام ناسیونالیزم امپراطوری فروریخته و اقلیت استیلاگر، یاد نمود. تلاش بخاطر ایجاد "ملت افغان"، تلاشی نیست برای ساختمان دولت ملی وملت شهروندی، بلکه تلاشی است بخاطر بازسازی آمپراطوری ازدست رفته وبرگشت ناپذیر، بهم پیوستن اقوام دو طرف مرزوایجاد ملت مونواتنیک واحیای حاکمیت بلا قیدوشرط وخود کامه ی دیروزبه شیوه ی بابا احمد خان، بابا عبدالرحمان، بابا نادرخان وبابا محمد گل مهمند.
سرانجام، تمامیت خواهان میخواهند که سلسله مراتب حاکمیت باسلسله مراتب مردم ها که براساس ویژگی های قومی ومذهبی ساخته شده است، باهم وصل شود. یعنی قوم اکثریت قوم دولت سازهم باشد. وسهمیه ی اقوام دیگررا قوم حاکم تعیین نماید. افزون براینکه ما در افغانستان قوم اکثر وبرادر بزرگتر نداشته ایم ونداریم. امپراطوری یک نوعی ازدولت بوده وبا ویژگیهای زیر بازشناسی میگردد:
*   اشغال سرزمین های دیگران وحفظ تمامیت آن بااستفاده از زور،
*  برابری منطقوی (بین منطقه ی شاه خیزومناطق اشغالی) ونابرابری قومی(میان قومیکه دولت را ساخته است واقوام زیردست یا باج ده).
زمامداران امپراطوری های کلاسیک نیازی به اتکا برناسیونالیزم نداشتند. برخلاف، چنین امپراطوری ها اصل فراملتیی ارباب – رعیتی را نسبت به دولت های اتنیکی کهن ترجیح میدادند. ولی درقرن بیستم نوع جدیدی ازامپراطوری ظهورکرد. حکمروایان این امپراطوری ها نتوانستند که حق حکمرانی و حاکمیت بلاتعویض خود رابا منطق ازلی به اثبات برسانند. برای همین نیازبه بسیج دایمی مردم برضد "دشمنان مردم"، داشتند.  آمپراطورهای کمونستی بیشترروی برپایی نفرت اجتماعی مانند "بزن سرمایه داررا" اتکا میکردند. فاشیست ها زدودن نژاد های دیگررا فرمان میدادند وبه همین ترتیب سیاستمداران امروزی ما همه بد بختی هارا ناشی ازکنش های "دشمنان مردم افغانستان" میداند.
پرسشی مطرح میگردد که ایدیالوژِیی که امروز به دست  حکام ما پیشکش میگردد، کدام است؟
اگرقانون اساسی را بحیث یک برنامه ومجموعه ی ازدیدگاه ها درنظربگیریم، درحقیت ما با پندار هایی سروکارداریم که پهلو های مختلف داشته وهمزمان مطرح میشوند
این پندارهاهم شامل سمت وسوی لیبرال هستند وهم ازتمامیت خواهی پشتیبانی مینمایند. ولی این رخ های متضاد نمیتوانند به خوبی باهم یکجا شوند. رویکرد های هردو ازهم خیلی دورمیباشند. حاکمیت امروزیا فرداباید نخستینگی  هایی خود را آشکارسازد.
الگوی خودکامگیی موروثی ( امپراطوریی فروریخته )، نیروی وتوان دولت را متوجه سرکوب وتابعیت میسازد و مودل لیبرال توانمندی دولت را درآن می بیند که تاچه حد توانسته است که خوشبینیی جامعه را نسبت به خود ایجاد نماید وابتکارات اعضای جامعه را رشد بدهد. سازوکار(مکانیزم) ارایه شده، جهت رسیدن به هدف  هم متفاوت میباشد. آن یکی سلسله مراتب را درحاکمیت(بالاوپایین و آمرومادون) رامقدس میداند وآن دیگرتوسعه ی روابط هم سطح را میخواهد؛ روابطی که جامعه را بهم میدوزد ومردم را به پارتنربزرگتردولت یا به "منبع قدرت" تبدیل میکند. الگوی خود کامگی دولت یکساخت (اونیتار) ووالیان انتسابی را میخواهد ومودل لیبرال، دولت فدرال وحکومت غیرمتمرکزرا، ساختاری که اکثریت کشورهای جهان به شمول کشورهایی که ظاهرا یکساخت اند مانند هسپانیا، فنلند یا فرانسه، آنرا انتخاب کرده اند
زمانیکه حاکمیت راه سرکوب وتابعیت را پیش میگیرد، ناگزیر به سیاست بسیج تمکین میکند. ولی هالا دیگرمردم دربرابردولت ترسی ندارد ودیگردسیپلین حزبی ودشمنان طبقاتی داخلی وخارجی وجود ندارند ومردم را به زور به هیچ سمت وسویی سوق داده نمتوانیم. برعکس درین سالهای اخیرفردگرایی اوج گرفته ومردم دوست دارند زنده بمانند و نفسی به راحت بکشد.
بسیج مردم زمانی مطرح میباشد که ازرشد ساختارهای اجتماعیی معاصرو شهروندی انکارشود.
تئوریی وجوددارد که بنام ترانزیت اتنوپولیتیک یادمیشود؛ این تئوری توضیح میدهد که تمام جوامع درمسیررشد خود ازسه مرحله میگذرند:
* مرحله ی اتنوکراسی؛ درین مرحله یک مردم، مردم دیگررا یا می بلعد یا می راند(جایش را تنگ میسازد).
* مرحله ی امپراطوری؛ درین مرحله، دولت گسترش میابد ولی مردم های دیگر را نمی بلعد، ولی میان مردمانی که درگستره ی امپراطوری قرارمیداشته باشند، مرزمی کشد؛ آنهارا به "مردم اساسی" و"مردم های درجه دوم" تقسیم مینماید.
* مرحله تشکل جامعه ی چندین فرهنگی؛ جامعه ی که درآن نه مردم اساسی وجود دارد ونه فرعی، نه مهاجروجود دارد ونه بومی؛همه چیزبرمبنای تساوی حقوق وفرهنگها برپاگردیده است.  کشورما درین مرحله ی رشد خود درحقیقت مرحله اول ودوم را درخود به گونه ی حمل میکند.
مسئله ی اساسی این است که چگونه جلوی خشونت ملی گرفته شود وبه عوض ان همگرایی ملی برپاشود. درین صورت درکشورمشارکت های مختلف قومی جای خود را به مشارکت شهروندی که هم هدف دارد وهم پندارهای همبستگی که نه به قوم وابسته است ونه درموقع ضرورت جهت دفاع ازخود به دامان قوم وقبیله می افتد.
کشورما به ملت سیاسی (شهروندی) به مفهوم واقعی ان نیازدارد؛ به گونه ی مثال آنطوری که ک. دیچه میگفت که ملت سیاسی جامعه ی است که برای تحقق خواست های اجتماعی خویش (وتنها به همین معنی)، خواست های ملی خویش، دولت را دراختیارخود قرارمیدهد. تشکل هویت واحد شهروندی، پیش شرط اساسی برای رفع بحران سیستماتیک درمناسبات فرهنگیی که درکشورروبه افزایش بوده ودروجود تضاد های قومی، مذهبی وحتی نژادی تبارزمنمایند، میباشد. ظاهرا درکشور، نه تنها درحوزه های علمی بلکه دردهلیزهای حاکمیت نیزپیرامون ملت شهروندی  سخن زده میشود. این سخن نه بخاطرساختمان جامعه ی مردم سالار، بلکه برای تهیه وآماده کردن نمایشنامه ی دموکراسی ومردم سالاری تقلبی با تکرار به حافظه سپرده میشود.
ملت شهروندی نه تنها تساوی حقوق بلکه شانس همگون ومساوی رانیز برای همه گروه های فرهنگی درزمینه ی مشارکت درحیات سیاسی واجتماعی – اقتصادی کشورمطالبه میکند. ولی میراث خوران امپراطوری سلسله ی مراتب مردمان را تجویزمنماید:
 درین سلسله ی مراتب، مردم اساسی ومذهب اساسی ومتناسب به آن مردمان، مذاهب و فرهنگ های درجه دوم ودرجه سوم درنطرگرفته میشود؛ برای این آقایان آمپراطوریخواه وحدت کشورنه درنتیجه ی درک خواستهای مشترک مردمان درروند مشارکت متساوی الحقوق بلکه درنتیجه ی تابعیت ازرهبران به اصطلاح "حکیم وداشمند" که به خوبی میدانند که این "رعیت نادان" را به کدام سو سوق بدهند، تامین میگردد.
   دولت ملی خانه ی است برای زندگی ملت. درمورد افغانستان میتوان گفت که بیشتربه یک مخروبه بی صاحب میماند و مدتی است که درین خانه چپاول گران، موفقانه  وموثرعمل مینمایند. این دولت  براساس اراده ی مشترک وباهم سازی مردمانش برپا نشده بلکه براساس پیمان هاییکه دولت های مقتدروقت با هم بسته اند با جیوپولیتیک امروزی اش روی صحنه آمده است. دیوارهای این خانه را نه اهالی این کشوربلکه همسایگان آن بلند کرده اند وازینروست که گرایش تخریب این دیوارها نیرومندترازحفظ ومراقبت آنهاست. مردمان این کشورهریک در محل خود موضع گرفته وبه حمله وفراردست میزنند. اراده ی سیاسی خواستارامحای مرزها وآمیزش با نیمه های ازاصل خود دورمانده است. درین کشورازهمگرایی خبری نیست، اینجا مکان همدیگرستیزی است. درین کشورهنوزهم خیلی ها درفکرباج گیری ازهمدیگرهستند.  این جستار کوتاه را با این بیت به پایان میرسانم:

اگر این مکتب است واین ملا       حال طفلان خراب می بینم

                                                                                   تاجیک میدیا

لینک      نظرات ()      

جنگ برای گاز اما... نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/٦

 

نگاهی به حوادث بلوچستان

پاکستان: جنگ خط لوله ها و یا نبرد هویتها؟

خواجه بشیر احمد انصاری

یادداشت: این مقاله ترجمۀ نوشته ای است که زیر عنوان «باکستان: حرب الأنابیب أم صراع الهویات؟» در بخش تحلیلات تلویزیون الجزیره در این اواخر به نشر رسیده است. برای مطالعۀ متن اصلی مقاله، می توان اینجا را فشار داد.

 

آغاز داستان
هند:امنیت کشور و یا امنیت انرژی؟
چین
بندر گوادر
داستان بلوچستان
نتیجه

 

مدتی می شود که اقلیم بلوچستان هم در ایران و هم در پاکستان شاهد حوادث خونینی شده است که در آنجا صبغۀ مذهبی به خود گرفته است و در اینجا هویت قومی، در حالی که ریشه های اصلی این کشمکش در چاه های نفتی و منابع گازی و راه های ترانزیتی انرژی در این حوزه نهفته بوده است. حوادث بلوچستان را باید در پرتو کشمکشهای جیو استراتیژیک جاری بر روی سرزمین پهناور «پایپلانستان» مطالعه نمود؛ منطقه ای که یک طرف آن در آسیای میانه قرار دارد و مرز دیگر آن در سواحل بحر هند.
اگر در صدد ریشه یابی انگیزه ها و عوامل این بحران شویم ، ریشه های آن را در اعماق تاریخ ، فرهنگ ، مذهب و هویت نژادهای ساکن در این منطقه نه بلکه در پایتخت کشور هایی خواهیم یافت که یک زمان خود مشکل می آفرینند و زمانی دیگر بحرانی را تشدید می بخشند.
آنچه در بلوچستان می گذرد در حقیقت ادامۀ همان کشمکشی است که در دهۀ نود قرن بیستم میلادی میان پروژه ای امریکایی که تلاش می ورزید تا آسیای میانه را به بحر هند وصل نماید و پروژه های رقیب دیگری که در پشت آن روسیه و چین و ایران قرار داشته اند، صورت گرفت.

آغاز داستان

پس از فروریزی دیوار های آهنین اتحاد جماهیر شوروی ، سیاست پردازان امریکایی متوجه ثروت نفت و گاز کشور های بحر قزوین شده و مسیر ترکمنستان، افغانستان، پاکستان را مناسبترین راه برای انتقال این گنج بزرگ به بازار های جهانی تشخیص دادند. همین بود که در اپریل سال 1995 وزارت خارجۀ امریکا، شورای امنیت ملی و سازمان استخبارات مرکزی این کشور گروهی را ایجاد نمودند تا در رابطه به ثروت نفتی و گازی بحیرۀ کسپین فعالیت نمایند. در اکتوبر همان سال صفر مراد نیازوف رئیس جمهوری ترکمنستان سفری به امریکا نمود و در شهر نیویورک قرار داد خط لولۀ گاز را با شرکت یونوکال امضا نمود، لولۀ ای که می توانست ترکمنستان را از راه افغانستان و پاکستان به بحر هند پیوند دهد.

دیری نگذشته بود که یونوکال فعالیت خویش را رسما آغاز نمود و شخصیتهایی چون زلمی خلیلزاد، حامد کرزی، عبدالسلام عظیمی و گروه دیگری چون رابرت اوکلی، هنری کیسنجر، رابین رافایل ، محمود مستیری و معاون ایشان را استخدام نموده و دفتری در شهر قندهار پایتخت طالبان گشود، چنانچه سعی نمود تا رابطۀ خویش را با جناحهای دیگر نیز حفظ نماید. آقای عظیمی دفترش را در پاکستان گشود و زلمی خلیزاد در امریکا دست به کار شد و در دفاع از طالبان مقاله نوشت و ملاقاتهای کاری خویش را با مسئولان کشوری امریکا آغاز نمود. خلیلزاد در شمارۀ 7 اکتوبر 1996 مقاله ای نوشت که در آن طالبان را گروهی قبیلوی وغیر مضر به سیاستهای امریکا خواند. زمانی که طالبان بر شهر کابل سیطره حاصل نمودند، گریس تاگرت سخنگوی یونوکال پیامی تبریکیه به طالبان فرستاد و پس از آن تاریخ هیئتهای طالبان چندین بار به هیوستن و واشنگتن دعوت شدند تا پیرامون مسایل مربوط به خط لولۀ یونوکال با ایشان گفتگو شود. در کرسمس سال 1997، مولوی محمد جان وزیر معادن حکومت طالبان به امریکا آمد تا با معاون وزیر خارجۀ امریکا اندرفورت مذاکره نماید. در کنفرانس مطبوعاتی ای که پس از ملاقات دایر شد جناب مولوی صاحب از نقش طالبان در پیاده ساختن برنامه های امریکا در منطقه صحبت نمود.

پس از حادثۀ 11 سپتمبر، زمانی که امریکا به منطقه لشکر کشید و افغانستان را اشغال نمود، از یکسو کلید دولت را به نمایندگان شرکت نفتی یونوکال سپرد و از جانب دیگر پیوسته در تلاش شد تا با گسترش امنیت در افغانستان، پروژۀ خط لوله را دوباره روی دست گیرد. اما چه آسان که خط لوله ای را در صفحۀ کاغذی رسم نمود وچه مشکل که آن را برروی صفحۀ اراضی مملؤ از ماینهای سیاسی و عسکری و موانع جغرافیایی اعمار نمود.

با گذشت هشت سال از اشغال افغانستان، نه تنها که وضعیت امنیتی بهتر نشد که هر روز خرابتر گردید، تا جایی که پنتاگون سال 2009 را خونین ترین سال برای نیروهای امریکایی در افغانستان اعلام نمود، امری که می تواند رویایی نفتی امریکا را به خاک و خون کشاند.

در این شب و روزی که از یکسو ساحۀ زیر کنترول حکومت افغانستان خورد تر شده می رود و از طرف دیگر، مشروعیت کاذبی را هم که حکومت داشت از دست داده و در عرصۀ بین المللی بی آبرو شده است، مدتی قبل رهبران ایران و پاکستان پروژه ای را امضا نمودند که به نام (خط لولۀ صلح) شهرت حاصل نمود. این خط لوله که اساسا ابتکار (محور شر) ایرانی به شمار می رود، قرار است گاز ایران را به پاکستان، هندوستان و چین برساند. پروژۀ (خط لولۀ صلح) را نظر به عوامل متعددی می توان مادر پروژه های نفتی حوزۀ «پایپلاینستان» نامید.

هندوستان: امنیت انرژی ویا امنیت کشور؟

جمهوری هند در شرایط کنونی پنجمین مصرف کنندۀ انرژی در جهان محسوب شده که تا بیست سال دیگر بر روسیه و جاپان نیز پیشی جسته و در مرتبۀ سوم قرار خواهد گرفت. هندوستان برای فعلا 80 ملیون متر مکعب گاز طبیعی در روز تولید می نماید ، البته این در حالی است که آن کشور در حال رشد و پر نفوس به 170 ملیون متر مکعب گاز دیگر نیاز دارد. تفاوت میان تولید انرژی در هند و نیاز به انرژی در آن کشور 90 ملیون متر مکعب درروز می باشد (شورای روابط خارجی و وزارت انرژی امریکا).

در آن روزهایی که پروژۀ (خط لولۀ صلح) اعلام گردید، دولتمردان هندوستان کشور خویش را شریکی اصیل در این پروژه می دانستند. ایالات متحدۀ امریکا طبیعی است که با طرح چنین برنامه احساس ناراحتی نماید زیرا سرمایه گذاری بزرگ استراتیژیک در کشوری که امریکا پیوسته سعی ورزیده است تا آن را در انزوا نگه دارد، نمی تواند برایش قابل تحمل باشد. خانم کوندولیزا رایس وزیر خارجۀ امریکا در آن زمان ضمن مصاحبه ای با یکی از تلویزیونهای هندی این چنین اعلام نمود: ما در این رابطه دیدگاهی بسیار روشن داریم. ما نگرانی خویش را از ناحیۀ مشارکت هندوستان در پروژۀ خط لولۀ ایرانی به حکومت هند ابلاغ نموده ایم. در جولای 1995 انتونی واین معاون وزارت خارجۀ امریکا هم در پیشگاه کمیسیون روابط خارجی کانگرس اعلام نمود که جمهوریتهای چین و هندوستان، در راه رسیدن به منابع انرژی به کشوری روی آورده اند که سیاستهای آن امنیت بین المللی را مختل ساخته است.

ایران از همان آغاز از یکسو هند را برای مشارکت در این پروژه دعوت نموده بود و از سوی دیگر تلاش می ورزید تا جمهوری چنین را نیز جذب نماید، کشوری که در آتش کمبود انرژی سوخته و به دنبال آن تا بیابانهای افریقا سرگردان است. هند که روابط نزدیکی با ایالات متحدۀ امریکا داشت چندین بار در پیوستن به این پروژه تعلل نمود و ایرانی ها که می دانستند ریشۀ مشکل در کجا است باری تهدید نمودند که اگر هند در جلسه های این پروژه حضور نیابد، آنها در عوض، از چین دعوت به عمل خواهند آورد.

بالآخره حکومت هند در این اواخر اعلام نمود که به خاطر دشواری های امنیتی نمی تواند در پروژۀ خط لولۀ ایران - پاکستان سهیم شود، وقرار معلوم ایالات متحدۀ امریکا در فرجام توانست جمهوری هند را از پیوستن به این پروژه منصرف سازد. روزنامه هندو در شماره 19 اکتبر 2009 خویش از قول وزیر دولت در امور خارجۀ کشور هند گزارش داد که هند نمی تواند عبور لولۀ انرژی خویش را از خاکی تصور نماید که امنیت ملی آن از همانجا پیوسته تهدید شده است. به گفتۀ وزیر مذکور جمهوری هند نباید امنیت ملی خویش را در گرو امنیت انرژی قرار دهد.

هند از این می هراسد که در صورت تیره شدن اوضاع میان دو کشور، پاکستان لولۀ نفت را به جای لولۀ توپ به کار برد همان کاری را که روسیه در حق اوکراین و برخی دیگر از جمهوریتهای اروپایی انجام داد. چنین به نظر می رسد که جمهوری هندوستان در برابر قرارداد هسته ای که در مارچ 2006 با امریکا امضا نمود از پیوستن به پروژۀ پایپلاین صلح منصرف شده است.

پرسشی که مطرح می شود اینست که آیا هندوستان به خط لولۀ صلح خواهد پیوست، خط لوله ای که اهمیت آن فراتر از تلاشهای دپلوماتیک برای دستیابی به صلح میان دو همسایۀ متخاصم خواهد بود، و یا اینکه گزینۀ همکاری هسته ای با ایالات متحده را ترجیح خواهد داد، گزینه ای که روزنامۀ واشنگتن پست در شمارۀ 3 مارچ 2006 خویش آن را قراردادی بی سابقه و انقلابی در عرصۀ روابط بین الدول خواند؟

چین:

جمهوری چین که در چندین نقطۀ دنیا بر سر رسیدن به منابع انرژی با هند رقابت می کند، از خط لولۀ صلح استقبال نموده و آن را قدمی در جهت دستیابی به انرژی بیشتر و برطرف ساختن نیازهای روز افزون اقتصاد خویش می داند.

روابط دوجانبۀ چین و پاکستان که در سالهای اخیراهمیت بیشتری یافته با امضای این قرار داد از یکسو و اعمار بندر گوادر از سوی دیگر به اوج خود رسید. این دو قرارداد را می توان سمبول همکاری استراتیژیک میان دو کشور به حساب آورد. چین همچنان پروژۀ هایدرولیکی نیلم جهلم پاکستان را به عهده گرفته است که ارزش آن بالغ به ملیاردها دالر می شود.

جمهوری خلق چین هم با پاکستان روابط عسکری و جیو استراتیژیک و اقتصادی دارد و هم با ایران. چین ایران را حلقۀ مهمی در زنجیرۀ استراتیژیک نفتی خود دانسته و شرکتهای نفتی چین، امروز ملیاردها دالر در میدانهای نفتی ایران سرمایه گذاری نموده اند. چین، ایران و روسیه سه جناح مثلثی اند که پیوسته سعی می ورزند ساحه را بر شرکتهای نفتی امریکا در منطقه تنگ نمایند.

پروژۀ (خط لولۀ صلح) می تواند نیاز های هرسه ضلح مثلث (چینی- پاکستانی- ایرانی) را برآورده سازد. با تحقق این پروژه، پاکستان به یکی از گذر گاههای مهم جهان تبدیل خواهد شد. ایران از یکسو دایرۀ محاصره را شکستانده، آسیای میانه را به شبه قارۀ هند پیوند خواهد داد، و از سوی دیگر پشتیبانی استراتیژیک عضو دایمی شورای امنیت را جلب خواهد نمود. این پروژه اهداف استراتیژیک چین را نیز برآورده ساخته و مناطق غربی آن کشور را به بازارهای جهانی وصل خواهد نمود، کاری که جزء برنامه های بزرگ چین برای قرن بیست ویکم میلادی به شمار می رود. فاصله میان بندر گوادر در بلوچستان تا شهر کاشی در ولایت سینکیانگ چین 1500 کیلومتر است، در حالی فاصله میان شهر کاشی تا بندر های شرقی چین 3500 کیلومتر می باشد.

پاکستان از سال 2005 بدینسو روابط نزدیکی با جمهوری چین برقرار نموده، امری که فشار های امریکا را به همراه داشته و در اثر همین مسئله بود که جنرال مشرف حاکم نظامی پاکستان نخست منصب عسکری وسپس کرسی ریاست جمهوری خویش را از دست داد. زمانی که پرویز مشرف استعفا دا د، حکومت امریکا از استعفای او استقبال نمود.

بندر گوادر:

جمهوری خلق چین از لحاظ بندر های تجارتی دچار مشکل بوده و در حال حاضر بندر تایوان و ملکا دو منفذی اند که دارای اهمیت بزرگی برای چین می باشند. اما دشواری کار در این است که هر که این دو بندر را در چنگ داشته باشد شریان انرژی چین را در چنگ خواهد داشت؛ و در شرایط کنونی امریکا بر این دو گذرگاه نظارت دارد.

چین می داند که باید در جستجوی بندر دیگری شود ، بندری که بر آن اطمینان داشته باشد وحتی در اوضاع بحرانی و در صورت دست یازیدن امریکا به محاصرۀ بحری آن کشور رسیدن انرژی به شریانهای اقتصادی خویش را بیمه شده حساب کند. در جستجوی چنین منفذی، چینایی ها بندری بهتر از گوادر نیافتند، بندری که در مارچ 2002 از سوی نخست وزیر چین رسما گشایش یافت. گوادر که در 72 کیلومتری ایران واقع شده است، ظرفیت این را دارد که چین را به کشور های خلیجی و بحر هند و جنوب شرق آسیا و ایران و از راه ایران به آسیای میانه وصل نماید. چنانچه این بندر در چند قدمی افغانستان واقع شده است.

بندر گوادر نه تنها چین را در وارد نمودن 60% انرژی مورد نیاز خویش از کشور های خاورمیانه کمک خواهد نمود بلکه برای چین این فرصت را خواهد بخشید تا بر کشتیهای امریکایی و هندی نیز نظارت نماید. یکی از تحلیلگران امریکایی می گوید چینائیها وسایل تجسس خویش را عملا در آن بندر جابجا نموده اند تا آنکه رفت و آمد کشتیها را در بحر عرب زیر نظر داشته باشند.

آنچه در گوادر می گذرد ناراحتی امریکا را ببار خواهد آورد، زیرا آنها از یکسو در تلاش محاصرۀ ایران هستند و از سوی دیگر می خواهند دیو چینی را در شیشه ای نگه دارند.

داستان بلوچستان:

بلوچستان که 48% مساحت پاکستان را احتوا می نماید از بزرگترین ایالتهای آن کشور به حساب آمده و جمعیت آن 5% نفوس پاکستان را تشکیل می دهد. بلوچستان دارای یورانیوم، مس، زغال و گاز طبیعی بوده، و گاز بلوچستان سوم حصۀ ثروت گازی پاکستان را تشکیل می دهد.

موقعیت بندر گوادر در بلوچستان و عبور خط لولۀ صلح از خاک آن ولایت، در شرایط بحرانزای کنونی کافی اند تا بازیگران قدرتمند جهان برنامه هایی را در جهت بی ثبات ساختن آن روی دست گیرند. پر جاذبه ترین شعاری که می تواند مردم بینوا و قبیله زدۀ آن ولایت را به وجد آورد مقایسۀ عوامانۀ بلوچستان با دولتهای خلیجی و سپس مطالبۀ استقلال ایالت شان می باشد. در این چند سالی که گذشت سازمانهای مسلحی چون ارتش آزادیخواه بلوچستان، جبهۀ آزادی بلوچستان و اردوی آزادیخواه ملی بلوچستان ظهور نمودند تا هجوم بر بندر گوادر، منابع انرژی، خط راه آهن، میدان هوایی و خط لوله های گاز را اساس برنامۀ خود قرار داده، صد ها حملۀ نظامی را سازماندهی نموده و چندین مهندس چینایی را به قتل رسانند.

این گروه های مسلح و رزمجو در ظاهر برای هویت، حقوق قبیلوی، عدالت، و مساوات اقتصادی با فرزندان سایر ایالتها بویژه پنجاب و بالآخره استقلال و آزادی بلوچستان می رزمند ولی همزمانی خیزش این گروه ها با اعمار بندر گوادر از یکسو و طرح پروژۀ خط لولۀ صلح از سوی دیگر پرسشهایی را بر می انگیزد که پاسخدهی بدان نیازمند مقالۀ مستقلی می باشد.

دولتمردان پاکستان به جای آنکه شورش بلوچها را با حکمت پاسخ گویند، با مشت آهنین به مقابلۀ آن رفته و بر آتش جدایی طلبی پترول خشونت ریخته اند. به خاطر باید داشت که حکومت پاکستان همیشه با گروه های مذهبی کنار آمده، با آنها گفتگو نموده ولی گروه های قومی را با آهن و آتش پاسخ داده است. مؤسسۀ عسکری و حکومت پاکستان از این لحاظ کانال گفتگو را با گروه های مذهبی باز گذاشته که این گروه ها از یکسو استقلال طلب نیستند و از سوی دیگر سلطۀ مرکزی دولت را چلنج نمی دهند، زیرا نظام حکومت در فقه سیاسی قدیم با نظامی که دولتمردان پاکستان بدان علاقه دارند نزدیکتر است.

بلوچستان جامعه ای قبیلوی است که خان قبیله را در آنجا (سردار) می نامند و نقش سردار را هم در گسترش امنیت و هم در برهم زدن امنیت نمی توان منکر شد. بیابانهای بلوچستان هم با بدویت و هم با منابع انرژی خویشاوندی دارند. بیابانهای جهان اسلام دو چیز متفاوتی را در دو استقامت مختلف تولید می کنند که یکی بدویت است و دیگرش نفت و گاز. دانشمندان جیولوجی معتقد اند که گرما وخشکی بیابان در پیدایش نفت و گاز در دل زمین کمک می کند، و جامعه شناسان را باور براین است که صحرا گهوارۀ اساسی بدویت و قبیله می باشد، و دانشمندان علوم سیاسی بر این اند که ساختار قبیلوی و ذهنیت بدوی زمینۀ مساعدی برای دامن زدن جنگها و کینه ها و خصومتها به شمار می رود. نظام قبیله بر مبنای خصومت استوار است - اگر دشمنی پیدا نشد باید با پسرعم در جنگ شد- و ماشین تمدن معاصر با انرژی نفت می چرخد و امتزاج نفت و خون در موزائیک جوامع مسلمان قبیلوی شمال افریقا و دارفور و عراق و افغانستان و بلوچستان چیزی جز نتیجۀ تعامل همین دو عنصر آتشزا نیست.

نتیجه:

ایالات متحدۀ امریکا امروز نه تنها سیطره بر منابع بزرگ انرژی جهان را مد نظر دارد بلکه تلاش می ورزد تا گذرگاه های استراتیژیک انرژی را نیز در قبضۀ خویش داشته باشد. سیطره بر منفذ های گاز و نفت این قدرت را به امریکا خواهد بخشید تا تصمیم بگیرد که چه کسی، چه مقدار انرژی ، از کدام کشور و در کدام زمانی به دست آرد.

آنچه می توان پیشبینی نمود اینست که برای امریکا دشوار خواهد بود تا اجازه دهد پروژۀ خط لولۀ صلح در فضای صلح جامۀ عمل بپوشد. پرسشی که مطرح می شود اینست که آیا ایالات متحدۀ امریکا خواهد توانست تا سیطرۀ خویش را به کمک تکنالوژی جنگی و ابزار ویرانگر نظامی و نیروی مارینز بر بازار های جهانی و شاهرگهای اقتصادی و استراتیژیک جهان تضمین نماید؟

پروژۀ خط لولۀ صلح تا هنوز توانسته است سه رقیب جهانی امریکا را که چین، ایران و روسیه اند در کنار هم قرار داده و راه را برای خط لولۀ ترکمنستان – افغانستان – پاکستان ببندد. با پایان یافتن کار این خط لوله، افغانستان در میان دایره ای از لوله های انرژی که همسایگان آن را به هم پیوند می دهند قرار خواهد گرفت. اگر امنیت پیش شرط هر پروژه ای باشد، این مسئله برای ایجاد خط لوله های گاز و نفت مهمتر از دیگر پروژه ها می باشد. وخیم شدن روز افزون اوضاع امنیتی افغانستان از یکسو و فساد بی سابقۀ حکومتی که از فقدان مشروعیت رنج می برد از سوی دیگر راه را برای خط لولۀ امریکا در افغانستان خواهد بست، وشاید هم برای همیشه.

اگراین پروژه موفق گردد واعضای آن بتوانند از موانع دشواری که هر روز فرا راه شان گذاشته می شود عبور نمایند و ایرانی ها بتوانند پای هند را نیز بکشانند و این خط لوله را به ترکمنستان در آسیای میانه وصل نمایند، ایران شاهرگ انرژی چهل فیصد جمعیت روی زمین را در چنگ خواهد گرفت، امری که هیمنۀ امریکا بر جنوب آسیا و خلیج را تضعیف نموده و زمینه را برای سیطرۀ روسها بر منابع انرژی در آسیای میانه آماده خواهد نمود.

اگر پاکستانیها نتوانند خواستهای مردم بلوچستان را پاسخی حکیمانه و عادلانه دهند، و اگر ایرانیها نخواهند مشکل شان را با بلوچهای خود شان در پرتو حق وعدالت حل نمایند، بلوچستان بستر مناسبی برای هرگونه شورش باقی خواهد ماند. پروژۀ خط لولۀ صلح تحول بزرگی را در میزان روابط بین الدول به وجود خواهد آورد، ولی چنین پروژه ای نمی تواند بر روی خاک سرزمینی اجرا شود که مردم آن آن با موسیقی توپخانه از خواب بیدار می شوند و با نوحه وفریاد بیوه های پسر مرده به خواب می روند.

چنین می نماید که بازی خط لوله ها این بار با پیروزی ایران، پاکستان، چین و سازمان همکاری شانگهای و شکست امریکا، هند و افغانستان انجامیده است. نتیجۀ نهایی این بازی مربوط به متغیرات گوناگون دیگری خواهد بود که قرار است بر روی شطرنج انرژی صورت گیرد؛ شطرنجی که به خون فرزندان قبایل در حال جنگ ما رنگین بوده؛ و قبایلی که پیوسته نقش پیاده را بازی نموده اند.

                                                                                    خاوران

لینک      نظرات ()      

انتحاری ها تشویق میشوند نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/٥
   
 : 

در آستانه‌ی برگزاری کنفرانس افغانستان در لندن، گیدو وستروله، وزیر خارجه‌ی آلمان، از طرح مشوق مالی برای آن بخش از نیروهای طالبان پشتیبانی کرد که حاضرند سلاح خود را زمین بگذارند.

 

حامد کرزای، رییس‌جمهوری افغانستان، روز جمعه (۲۲ ژانویه)، در گفت‌وگویی با فرستنده‌ی بریتانیایی «بی‌بی‌سی» اعلام کرد که طرحی برای ستیزه‌جویان معتدل طالبان آماده شده که بر مبنای آن، کسانی که حاضرند سلاح‌های خود را تحویل دهند، از صندوق جامعه‌ی بین‌المللی پول دریافت خواهند کرد.


البته این طرح شامل اعضای شبکه‌ی ترور القاعده و دیگر گروه‌های تروریستی نمی‌شود.

 

 

ارائه چشم‌انداز به نیروهای معتدل طالبان

 

گیدو وستروله، وزیر خارجه‌ی آلمان، روز یکشنبه در گفت‌وگویی با روزنامه‌ی «بیلد» از این طرح پشتیبانی کرد. به باور وی، در میان ستیزه‌جویان طالبان نیروهایی هم یافت می‌شوند که نه به دلیل اعتقادات متعصبانه، بلکه به دلایل اقتصادی پیکار می‌کنند. وستروله گفت که باید به این‌گونه افراد و خانواده‌ی آنان، چشم‌اندازی اقتصادی و اجتماعی ارائه شود. وی افزود که بدین منظور باید هزینه‌های مالی بیشتری را پذیرا شد.

 

معاون صدراعظم آلمان همچنین خاطر نشان ساخت که در کنفرانس لندن، شاهد رویکرد کاملا تازه‌ای در رابطه با تلاش برای همپیوندی دوباره‌ی ستیزه‌جویان طالبان در جامعه‌ی افغانستان خواهیم بود. در کنفرانس افغانستان که پنجشنبه‌ی این هفته (۲۸ ژانویه) در لندن آغاز می‌شود، درباره‌ی راهبرد تازه در افغانستان رایزنی خواهد شد.

 

دیرک نیبل، وزیر توسعه‌ی آلمان نیز از طرح مشوق مالی برای ستیزه‌جویان معتدل طالبان پشتیبانی کرد. وی افزود که باید هزینه‌های مالی در این راستا را پذیرا شد. نیبل به هفته‌نامه‌ی آلمانی «فوکوس» گفت، ارائه‌ی چشم‌اندازی روشن به آن دسته از نیروهای طالبان حائز اهمیت است که حاضرند با خشونت وداع کنند و چارچوب قانون اساسی افغانستان را بپذیرند. وی گفت که لازم است کنفرانس افغانستان در لندن به این منظور یک صندوق مالی ویژه ایجاد کند.

 

«طالبان باید با القاعده مرزبندی کند»

 

ولی در کنار این مواضع، دیدگاه‌های انتقادی نیز در برابر چنین طرح‌هایی در آلمان وجود دارد. راینر اشتینر، سخنگوی فراکسیون حزب لیبرال در مجلس آلمان، به هفته‌نامه‌ی «فوکوس» گفت که چنین مشوق‌هایی نباید حکم پاداش برای اسلام‌گرایان افراطی را پیدا کند.

 

روپرشت پولنتس، رییس کمیسیون خارجی حزب دمکرات مسیحی آلمان نیز گفت، پیش از همکاری با نیروهای طالبان، این نیروها باید با القاعده مرزبندی کنند و قانون اساسی افغانستان را بپذیرند.

 

«آلمان نباید از مسئولیت سر باز زند»

 

به موازات آن، رادوسلاو زیکورسکی، وزیر خارجه‌ی لهستان، آلمان را تشویق کرد که نیروهای بیشتری به افغانستان گسیل کند. وی در گفت‌وگویی با روزنامه‌ی آلمانی «دی ولت» گفت که بار موجود را باید به تناسب صحیح بر روی شانه‌های همه تقسیم کرد.

 

وزیر خارجه‌ی لهستان در اشاره به موانع موجود در سیاست خارجی آلمان با توجه به پیشینه‌ی تاریخی این کشور، افزود، هیچ ملتی نمی‌تواند به دلیل قید و شرط‌های سیاسی یا تاریخی، از پذیرش مسئولیت کامل سر باز زند.

 

گفتنی است که ماموریت افغانستان، در لهستان نیز مانند آلمان نامحبوب است. با این همه، این کشور به‌زودی ۶۰۰ سرباز دیگر به ارتش ۲۰۰۰ نفری خود در افغانستان خواهد افزود. افزون بر آن، یک سهمیه‌ی ۴۰۰ نفری از سربازان ذخیره‌ نیز در نظر گرفته شده است.

 

                                                                           برگرفته از دوچ ویله

لینک      نظرات ()      

مژده به به تمام فارسی زبانان که در انتظار این شبکه اند نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/٤

 

نوشته شده توسط خبرگزاری فارس   
جمعه ، 2 بهمن 1388 ، 10:02

رئیس رادیو و تلویزیون تاجیکستان در گفتگو با فارس:
خبرگزاری فارس: رئیس کمیته رادیو و تلویزیون تاجیکستان گفت: تاسیس شبکه تلویزیونی برای 3 کشور فارسی زبان تاجیکستان، ایران و افغانستان امکان پذیر است و تاجیکستان از سوی خود تمامی شرایط لازم برای اجرای این طرح را آماده کرده است.

"اسد الله رحمان‌اف" در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری فارس در دوشنبه با بیان این مطلب افزود: تلویزیون مشترک فارسی زبانان که با شرکت ایران، افغانستان و تاجیکستان تاسیس و در محدوده‌ی این کشورها برنامه‌های خود را پخش خواهد کرد، زمینه مناسبی برای گسترش همکاری‌هاست و از این طریق می‌توان درباره مفاد مهم توافقنامه‌های ایران و تاجیکستان و افغانستان درباره همکاری‌های 2 جانبه و 3 جانبه اطلاع رسانی کرد.


رئیس کمیته رادیو و تلویزیون تاجیکستان گفت: تاجیکستان تمام اقدامات لازم جهت تاسیس تلویزیون مشترک را به اجرا گذاشته است.


وی تصریح کرد: "سعیدمراد فتاح اف"، مشاور رئیس جمهور تاجیکستان در امور رشد اجتماعی، به عنوان نماینده تاجیکستان در کمیسیون مشترک این طرح، مسئولیت تکمیل اقدامات مورد نیاز را برعهده دارد و منتظر فعالیت های طرف‌های ایرانی و افغانی در این باره است.


"رحمان‌اف" افزود: در جلسه اخیر کمیسیون مشترک که "علی اصغر شعردوست " سفیر ایران در تاجیکستان، به نمایندگی از جمهوری اسلامی ایران و معاون رئیس کمیته صدا و سیمای افغانستان به نمایندگی از دولت اسلامی افغانستان حضور داشتند، قرار شد که دفتر و مرکز پخش این تلویزیون مشترک، در دوشنبه مستقر شود و همزمان طرف تاجیکی آیین نامه این شرکت تلویزیونی را تهیه و برای تصویب پیشنهاد کند.


به گفته رئیس کمیته تلویزیون و رادیو تاجیکستان کلیه اسناد حقوقی و فنی برای تاسیس تلویزیون آماده شده و همچنین ساختمانی برای دفتر و مرکز پخش برنامه‌های این تلویزیون اختصاص یافته است.
"رحمان‌اف " تاکید کرد: بر اساس تصمیم رئیس کمیته رادیو و تلویزیون تاجیکستان دفتر مرکزی تلویزیون مشترک در طبقه سوم و چهارم تلویزیون "بهارستان" مستقر خواهد شد.
"رحمان‌اف" با تاکید بر فرهنگ، تاریخ، دین و سنت‌های مشترک تاجیکیان، ایرانیان و افغان‌ها، توسعه مناسبات 3 جانبه برای این کشورها را مهم و لازم ارزیابی کرد.


وی افزود: طرف تاجیکی در این زمینه هیچ مشکلی ندارد زیرا سیاست درهای باز را شعار همکاری‌های خویش با کلیه دول دوست اعلام نموده و در این زمینه جایگاه ایران و افغانستان را در روابط خارجی خویش مهم می‌داند.


وی با تحسین از مشارکت و همکاری های جمهوری اسلامی ایران در اجرای طرح‌های مهم تاجیکستان افزود: ما علاقمندیم که روابط میان نهادهای صدا و سیمای 2 کشور دوست نیز در سطح روابط اقتصادی این دو کشور باشد.


رئیس کمیته رادیو و تلویزیون تاجیکستان تعیین و خرید تجهیزات فنی این شبکه جدید را از تعهدات ایران ذکر کرد و افزود: افغانستان حل مشکل پخش ماهواره‌ای برنامه‌های این شبکه را برعهده گرفته است.


این مقام رادیو و تلویزیون تاجیکستان پخش فیلم های ایرانی از طریق 4 شبکه رسمی تلویزیون تاجیکستان را موفق بر شمرد و افزود: سریال‌هایی که برای پخش از سوی ایران پیشنهاد شد، به دلیل سطح بالای هنری و با توجه به ارزش‌های والای معنوی و فرهنگی، به دفعات در تاجیکستان پخش می‌شود.


وی ابراز امیدواری کرد که این سریال‌ها همزمان که در تربیت اخلاقی بیننده‌ تاجیک تاثیر گذار است، برای شناخت و معرفی فرهنگ و سنت‌های ایرانی به مردم تاجیک نیز موثر واقع شود.
رحمان‌اف تهیه و پخش برنامه‌های مشترکی از مراسم و جشن عید نوروز در قلمرو سه کشور ایران، افغانستان و تاجیکستان توسط تلویزیون‌های ایران و تاجیکستان را از دیگر تجارب مثبت در روابط فرهنگی کشورهای فارسی زبان دانست.


وی گفت: نوروز سال گذشته جشن های برگزار شده در 3 کشور به صورت گلچین و در برنامه ویژه‌ای توسط شبکه های تلویزیونی 3 کشور پخش شد که استقبال بینندگان را به دنبال داشت.
رئیس کمیته رادیو و تلویزیون تاجیکستان پیشنهاد کرد: با توجه به مهم بودن جایگاه خبررسانی، ضروری است که با استفاده از تجارب ایران و تاجیکستان در زمینه تبادل برنامه‌های خبری و پخش سریع اخبار و رویدادهای جهان و 2 کشور، با سرعت بیشتری در این زمینه اقدام کنیم.
رحمان‌اف افزود: با تاسیس شبکه مشترک، تاجیکستان، ایران می تواند تجربه فراوان خود رادر پخش برنامه‌های خبری توسط شبکه جهانی اینترنت و همزمان تهیه برنامه‌های اخبار فوری ب کار گیرد.
رئیس کمیته رادیو و تلویزیون تاجیکستان اجرای برنامه‌های مستقیم تلویزیونی را یکی دیگر از ابزار معرفی همدیگر دانست و گفت: ما باید تلاش کنیم که تا زمان آغاز به کار تلویزیون مشترک از این شیوه تهیه برنامه‌ها تلویزیونی استفاده کنیم.


رحمان‌اف گفت: تاجیکستان آماده است درباره این موضوع در فرصت مناسب با مسئولان ایرانی بحث و تبادل نظر کند

لینک      نظرات ()      

ظاهرشاه بابای ملت وفرزند یهود نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/٢

وزارت خارجۀ اسرائیل تائید نموده است که دولت اسرائیل تحقیقات گستردۀ را جهت شناسائی قبایل پشتونهای افغانستان و پاکستان که اصلیت یهودی دارند آغاز نموده است.

سخنگوی وزارت خارجۀ اسرائیل به روز جمعه 15 جنوری 2010 به روزنامۀ لوفیگاروی فرانسه گفته است: دولت اسرائیل تحقیقات گستردۀ را جهت شناسائی قبایل پتان در افغانستان و پاکستان که یکی از ده قبیلۀ گمشدۀ یهودی اند از طریق تمویل مرکز تحقیقات ملی ممبی در هند رسماً آغاز نموده است.

 وی می افزاید از اینکه در شرائط کنونی گشایش چنین مرکز تحقیقاتی در افغانستان و پاکستان امکان نداشت، ما تصمیم گرفتیم که این تحقیقات را در هندوستان که اکثراً میزبان پشتونها می باشد راه اندازی نماییم. قرار است که این تحقیقات از سه ماه الی یک سال کامل را در بر بگیرد... تحقیقات ما قبلا در بخشهای (ریشه یابی تاریخی، رسوم و عنعنات و تقارب در زبان) تکمیل گردیده است. بناً این مرکز این بار نتائج تحقیقات خویش را از آزمایشات خون (دی ان ای) به دست خواهد آورد. تا کنون هزاران سی سی خون از قبایل پشتون افغانستان در منطقۀ مالهباد ولایت اتوراپردیش در شمال هند جهت آزمایشات جمع آوری شده است...

 

بنا بر اظهارات سخنگوی وزارت خارجۀ اسرائیل، از لحاظ بیولوژی کارشناسان بیولوژیک اسرائیل تمام تلاش خودشان را به کار بسته اند تا ارتباط ژنتیکی میان پشتونها و یهودیان را به اثبات برسانند تا اینکه به این طریق مؤرخان اسرائیلی را یاری کنند که گویا پشتونها در اصل از ریشۀ یهودیان واسرائیلی ها اند. در این باره کارشناسان بیولوژی اسرائیلی در مرکز تحقیقات ملی ممبی از لحاظ ژنتیکی میان اسرائیلی ها و افرادی از قبایل پشتون آزمایشاتی را انجام خواهند داد و با توجه به نتایج این آزمایشات که گویا پشتونها از لحاظ ژنتیکی نزدیکترین ملت به یهودیهای سفاردیم (یهودیهای شرقی) می باشند و به این طریق می خواهند ثابت کنند که پشتون و یهودیان از یک نژاد هستند.

 

روزنامۀ لوفیگارو در ادامۀ گزارش خود می افزاید: از مدتها قبل واضح بود که قبایل پشتون که در جنوب و جنوب شرقی افغانستان و در غرب و شمال غربی پاکستان زندگی میکنند همه از یک نسل اند و مربوط به قبایل گمشدۀ یهودی میباشند. این روزنامه می افزاید: همنوای کامل در رسوم و عنعنات، نحوۀ پوشیدن لباس، عادتهای خوانوادگی و امورات فرهنگی وجود دارد که این همه بیانگر این است که پشتونها این همه را از اجداد یهودی شان به ارث برده اند.

 

این اولین بار است که وزارت خارجۀ اسرائیل رسماً تائید میکند که تحقیقاتی گستردۀ را در راستائی شناسائی اصلیت یهودی پشتونها آغاز نموده است که با این کار خود بر عمل کرد سازمانهای غیر دولتی یهودی که از سالیان درازی در جستجوی قبایل گمشدۀ یهود در قرن هشتم قبل از میلادی فعالیت داشتند مهر صحه گذاشت.

 

مؤرخین اسرائیلی میگویند: موسی علیه السلام حین خروج از مصر با دوازده قبیله از قبیلۀ بنی اسرائیل خارج شده و در فلسطین مسکن گزین شدند که این دوازده قبیلۀ بنی اسرائیل به نامهای (بنیامین، روبین، لاوی، یهودا، جاد، اشیر، زبولون، ساعر، یوسف، نفتالی، دان و شمعون) یاد می گردیدند و از این جمله دو قبیلۀ آنها (بنیامین و یهودا) در جنوب فلسطین جا بجا شده که یهودیان امروزی از نسل آنها می باشند ولی متباقی ده قبیلۀ دیگر در شمال فلسطین جا بجا گردیدند که بعداً از آنجا به مناطق دیگر مهاجر شدند که سپس به نام قبایل گمشدۀ یهودی مسمی گردیدند.

 

روزنامۀ لوفیگارو در تحلیل خود راجع به این مسئله میگوید پشتونهای افغانستان اکثریت در میان سایر قومیت های مطرح در افغانستان می باشند، همچنان نظریۀ اصلیت یهودی آنها در منطقه و در میان مردم به سطح قابل ملاحظۀ منتشر شده است، ولی تا هنوز کدام مطالعۀ علمی دقیق که ثابت کند که پشتونها در اصل یهود اند صورت نگرفته است اما اکثریت پشتونها ایمان دارند که آنها اصلیت یهودی دارند. حتی اخرین پادشاه افغانستان، ظاهر شاه، در جواب خبرنگار ایتالیائی در بارۀ نسبش گفته بود که من از قبیلۀ بنیامین یهودی هستم.

 

سایت انترنیتی شبکۀ خبری العربیه نیز به بررسی این مسئله پرداخته و گزارش داده است که اسرائیل تلاش دارد حوالی 15 ملیون پشتون افغانستان را دوباره به دین آبائی شان – یهودیت – برگرداند که متاسفانه تا هنوز تعداد از قبایل پتان را یهودی ساخته و آنها را به اسرائیل مهاجرت داده است.

 

همچنان این شبکۀ معتبر عربی زبان گزارش میدهد که در دهۀ هفتاد و هشتاد قرن بیستم سازمانهای یهودی فعالیتهای چشمگیری را در جهت کشانیدن قبایل پشتون افغانستان به آئین یهودیت از طریق استخدام و تربیۀ جوانان پشتون در بیروت، پایتخت لبنان و برخی کشور های غربی راه اندازی نموده بود. این شبکۀ خبری به نقل قول از برخی رسانه های اسرائیلی گزارش میدهد که سازمانهای یهودی توانسته اند برخی دانشجویان افغان در آن زمان (مانند زلمی خلیل زاد، اشرف غنی احمد زی و انوارالحق احدی) در بیروت را به دین یهودیت برگردانند. البته این دانشجویان کسانی بودن که بعدها پستهای مهمی را در حکومت کرزی به دست آوردند و زلمی خلیلزاد نیز شناخته ترین دپلومات امریکائی افغانی الاصل در افغانستان، عراق و سازمان ملل متحد ایفای وظیفه نموده است که خانم یهودی دارد.

 

این سه تن از نخبه گان تحصیل کردۀ پشتون وظیفه گرفتند تا حس نشنلیستی پشتون ها را تقویه نموده و بعد برای پشتونها توضیح دهند که اصلیت آنها یهود اند و باید به اصل خویش برگردند. این جوانان در ابتدای گرایش خود به دین یهودیت بیشتر احساساتی بوده و تلاش داشتند که به طور آشکار دست به فعالیت زنند ولی بنا بر تجارب سازمانهای یهودی و مطالعۀ آنها از اوضاع منطقه به آنها تعلیمات داده شد که باید از مهارت خود کار گرفته و مطابق برنامه های که برای شان داده میشود رفتار کنند. آنها باید اوضاع منطقه را دقیق ارزیابی کنند. آنها باید بدانند که درموقعیت بسیار حساس قرار دارند، آنها در میان دشمنان سرسخت یهودیت (ایران، پاکستان و عربستان سعودی) قرار دارند. اگر آنها با همکاری اسرائیل و برخی سازمانهای غیر دولتی یهودی دست به فعالیت آشکار زنند به زودی از طریق دشمنان اسرائیل و یهودیت در ایران، پاکستان، عربستان سعودی و حتی اقلیت های قومی غیر پشتون درافغانستان سرکوب میشوند. همین بود که آنها رسماً گرایش خود به دین یهودیت را اعلان ننموده ولی فعالیت های عمدۀ را در این بخش مخصوصاً در قسمت تقویۀ حس نشنلیستی پشتونها و داعیۀ برتری آنها از سایر اقلیت های قومی در افغانستان انجام داده اند.

 

همچنان چندی قبل سایت عربی زبان القدس العربی، چاپ لندن، در مصاحبۀ با داکتر جعفر هادی حسن، نویسندۀ برجستۀ جهان عرب و پژوهش گر مسایل یهود و یهودیت (دارندۀ درجۀ دکترا از دانشگاه مانچستر بریتانیا در یهود شناسی و نویسندۀ کتابهای فرقة الدونمة بین الیهودیة و الاسلام، فرقة القرائین الیهود، الیهود الحسیدیم و پیدایش، تاریخ، عقاید، فرهنگ و عنعنات یهود) به مسلمانان و عربها هشدار داده بود که متوجه باشند که اسرائیل به زودی افغانستان را توسط قبیلۀّ پتان تحت اشغال خود در خواهد آورد.

 

وی در مصاحبۀ خود می گوید: پروسۀ یهودی سازی قبیلۀ پشتون در افغانستان از چندین دهه بدینسو جریان دارد و ما شاهد روزی خواهیم بود که رسانه های خبری گزارش گرویدن ملیونها تن از پشتونهای افغانستان به آئین یهودیت را در اثر تلاشهای همه روزۀ اسرائیل به نشر خواهند رساند. تعداد زیادی از سازمانهای غیر حکومتی در اسرائیل همین اکنون مصروف جستجوی قبایل گمشدۀ خود اند. آنها میگویند که قبایل گمشدۀ یهود در قرن هشتم قبل از میلاد توسط آشوریها اسیر گردیده و بعد در سراسر جهان پراگنده شدند ولی هنوز آنها عادتهای یهودی خود را حفظ نموده اند. از جمله عادتهای یهودی: تندروی، تعصب، نژاد پرستی (پشتونوالی) عدم احترام به حقوق زن، به فروش رسانیدن زنها، خشونت قبیلوی، به نکاح در آوردن خانم برادر بعد از مرگ وی، علاقمندی به قتل و کشتار، حفظ آداب و سنت های گذشتۀ خود از قبیل لباس، کلاه جالی، رقص عنعنوی مردان در مراسم خوشی (اتــن) و برتری طلبی قومی می باشد که درمیان قبایل پشتونهای افغانستان هنوز حفظ گردیده است.

 

این پژوهشگر عرب می افزاید: سازمانهای یهودی از گذشته های دور سرگرم جستجوی قبایل گمشده اند، آنها قبایل گمشدۀ خود را در افغانستان، ایران، چین، هند و امریکائی جنوبی جستجو میکنند. تا کنون طبق آمار آنها قبایل پشتون در افغانستان و پاکستان شناسائی شده اند که اصلیت آنها یهود اند و بحث بالای کشورهای دیگر جریان دارد. اسرائیل با بهانۀ دریافت قبایل گمشدۀ خود میخواهد اسرائیل کبرا را از رود نیل در مصر الی دریای فرات در عراق که پلان ستراتیژِیک آن کشور است تشکیل دهد. یکی از حاخامهای (رجال دین) یهود بنام آبیحل در کتاب خویش تحت عنوان قبایل گمشده میگوید که تعداد آنها به 100 ملیون نفر خواهد رسید.

 

داکتر جعفر هادی حسن در ادامه می افزاید: اسرائیل نهایت تلاش دارد تا قبیلۀ پشتون در افغانستان را که نفوس آنها تقریبا 15 ملیون تن می باشد به دعوای اینکه اصل آنها یهود اند به آئین یهودیت برگرداند. تا کنون ده ها نهاد وسازمانهای یهودی تماسهای متعددی با سران قبایل و رهبران پشتون که در دو طرف مرز افغانستان و پاکستان قرار دارند انجام داده اند وهمچنان ده ها جلد کتاب یهودی را به زبان پشتو ترجمه گردیده و در آنها از اصالت یهودیت پشتونها و خصوصیت یهودی آنها توضیح داده شده است. همچنین در این کتابها توضیح داده شده است که پتانها نسب شان بر میگردد به (افغان بن شاوول) که در تورات از شاوول منحیث اولین پادشاه یهودی در سرزمین فلسطین نامبرده شده است. باید یاد آور شد که سازمانهای یهودی (مانند سازمان عامی شاب – بازگشت ملت) توانسته اند عدۀ از افراد قبیلۀ پشتون را به دین یهودیت برگردانده و آنها را به اسرائیل مهاجرت نمایند که این افراد به مرور زمان اقارب و خویشاوندان خویش را نیز به یهودیت دعوت نموده و آنها را به اسرائیل مهاجرت خواهند داد. و همچنان عدۀ دیگر از تکنوکراتهای پشتون که مخفیانه به یهودیت گرویده اند هنوز در افغانستان فعالیت دارند.

 

حسیب الله افضل

                                                                 خاوران

لینک      نظرات ()      

خط دیورند نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱۱/٢

خط دیورند یا عامل اساسی بربادی افغانستان  

خط دیورند یکی از میراث های شوم ونامیمونی است که دولت استعماری بریتانیا بعد از خروج از این منطقه  از خود بجا گذاشته است، که پس لرزه های این خط موهومی به دولت وملت افغانستان زیان های زیادی رسانیده  ومی رساند؛ ولی تاهنوز کسی متوجه این نکته نشده ویاهم آنرا جدی نگرفته اند که از مهمترین پیامد های شوم آن حوادث پی درپی سه دهه اخیر در افغانستان می باشد، زیرا در شرایطی که جهان بسوی ثبات،رفاه علم، ساینس وتکنالوژی، ترقی ، همزیستی ، زندگی مسالمت آمیز وجهانی شدن در حرکت است، منطق زور، ظلم، تجاوز گری ، اشغال، ومحکوم ساختن ملت ها، واقلیت ها، روز بروز جای خود را به عقل ومنطق، تمدن، انسان دوستی، علم دوستی ، فرهنگ دوستی  وزندگی صلح آمیزعوض  می نماید،  افغانستان از دهه هفتاد میلادی به اینسو سه بار مورد تجاوز آشکار  وصریح کشور های بیرونی  قرار میگرد، که پیامد شوم داعیه خط دیورند است. بزرگترین زیان های راکه  عامل اصلی آن خط دیورند بوده حسب ذیل می تواند برشمرد:

1.  تجاوز ارتش سرخ اتحاد شوروی وقت برحریم مقدس کشورمان: بعد از آنکه قوای انگلیس از این مناطق خارج می شود، افغانستان در مورد مناطق سرحدی ماورای دیورند ادعای ارضی می کند، واین امر زمانی جدی میگردد که پاکستان از هند جدا می شود، ودر زمان صدارت داود خان، ارتش افغانستان به اصطلاح یک مانور نظامی انجام داده در مناطق سرحدی این سوی مرز به حالت آماده باش در می آید، دولت افغانستان به بهانه اینکه اقوام ماورای دیورند پشتون ها هستند  وبا پشتون های این سوی مرز پیوند فامیلی وناگسستنی دارند، داعیه پشتونستان را به راه می اندازد وشعار" داپشتونستان زمونر" بلند می شود، ولی تمام این اقدامات افغانستان دریک سلسله احساسات وشعارها خلاصه می شود، وکدام تدابیری دقیق صورت نمیگیرد.

 اما پاکستان سخت متوجه این نکته میشود، وحفاظت وکنترول براین مناطق را در استراتیژی خویش قرار می دهد، زیرا احساس میکند که حالا در بین دو دشمن یکی هند ودیگری افغانستان قرار دارد، از همان روز متحد استراتیژیک خود یعنی ایالات متحده امریکا را برمیگزیند، بالای ارتش ونظام اقتصادی خود کار می کند، تا اندازه که به یک کشوری اتمی وصنعتی مبدل میشود، وبه اصطلاح امروز فرزند بالغ امریکا در منطقه است، این درحالیست که افغانستان نا چار به دامن اتحاد شوری سقوط میکند، ومنافع دو ابر قدرت شرق وغرب در همین نقطه در تقابل می افتد.

 اتحاد شوری کمونیستی که در صدد توسعه طلبی واشغالگری ورسیدن به آب های گرم بود، با روی آوردن افغانستان بسوی خویش شانس خوبی را بدست می آورد، از همان آغاز در صدد تربیه وپرورش جاسوس واجیر برای خود می شود، وجوانانیکه به آنکشور، برای تحصیل فرستاده میشدند درعوض اینکه علم بدرد بخور ومفید را بیاموزند، در محیط فاسد شوری دین واخلاق را از دست داده وفلسفه پوچ کمونیستی می آموختند، به این ترتیب کشور شوری تحت عنوان دوستی وکمک یک نسل را گمراه ساخت، ودر قالب احزاب خلق وپرچم  به افغانستان صادرکرد، ودر اولین اقدام نظام نا بکار شاهی افغانستان را توسط یکی از خاندانی ها، یعنی سردار محمد داود با کمک عناصر کمونیست سقوط داد، وسپس خود داود خان را توسط همین یارانش طی یک کودتای خونین بقتل رسانید، وعملا عناصر طرفدار شوری در کشور بقدرت رسیدند، وروش ضد دینی وانسانی، عناصر کمونیستی عملا شروع شد.

 قبل از این داود خان نیز این شیوه را بکار برده بود، که سران احزاب اسلامی از بیم شکنجه داود خان به پاکستان پناه برده بودند، اما در زمان خلقی ها  این امر بیشتر تشدید یافت وبه اوج خود رسید، با پناه بردن سران جهادی از یک سو شانس خوب برای پاکستان میسرشد، تا دولت افغانستان را توسط خود افغان ها از داخل ضرب زند که بعدا روی آن بحث خواهیم کرد، واز سوی دیگر با اوج گرفتن شورش ها وتنش ضد کمونیستی، برای شوری دلیل خوب پیدا شد تا تحت نام کمک به حکومت افغانستان با 150 هزار قوا برقلمرو افغانستان  تجاوز نماید، نتیجه حمله شوری به افغانستان به همه هویداست، که همه از برکت دعوای بی اساس بر مناطق ماورای خط دیورند بود.


2. تجاوز غیر مستقیم  و وحشیانه پاکستان بر افغانستان، با پناه بردن سران جهادی به پاکستان در زمان ذوالفقار علی بوتو – صدرد اعظم وقت پاکستان- که خود یک شخص لبرال غیرپای بند به مذهب واسلام، سپس جنرال ضیاء الحق که از پای بندی او هم  به اسلام کدام تصویری روشنی وجود ندارد،  زیرا موصوف درحالیکه با کفر دیگری روابط تنگاتنگ داشت، که مردنش با جنرال های امریکای این واقعیت را به اثبات می رساند، اما ظاهرا این هردو حامی جهاد بودند به یاری وپشتبیانی اسلام وجهاد و مجاهدین افغانستان می شتابند، و اینجاست که پاکستان گمشده خود را می یابد،  وموفق میشود تا رؤیا های را که تا دیروز برایش ناممکن جلوه میکرد بسیار به آسانی تحقق بخشد.

 اما  سیاست مداران و استراتیژیست پاکستان مخصوصا  سازمان استخبارات این کشور(ISI)  با دقت کار می کنند، با ورد هزاران عسکر شوری با مجهزترین اسلحه از زمین هوا بر حریم مملکت ما به اصطلاح بیل پاکستان خاک می بردارد،  تبلیغات گسترده آغاز می  گردد، داو طلبان جهاد از سراسر جهان اسلام به یاری مجاهدان افغان می شتابند، مهاجرت ها شروع می شود، اما پاکستان روی استراتیژی خود دقیقا کار می کند، شروع می کند به تفرقه بین احزاب جهادی وتربیه جاسوس برای خود، تا مبادا روزی نشود که این فرزندان دست پرور نا صالح،  به سیلی به روی  خودش زنند، که جنگ های طالبان پاکستانی نمونه خوبی برای اینگونه فرزندان دست پرورده ناصالح شده می تواند، اما استراتیژیست ها وسیاست گذاران پاکستانی در رابطه به افغانستان کاملا موفق بودند، زیرا از یک سو توانستند مسائل حزبی وتنظیم ولسانی را در میان مجاهدین وملت افغانستان دامن زده به اوج خود رسانند، که ما شاهد خونین ترین جنگ های تنظیمی وقومی در دو دهه گذشته  در کشور مان بودیم و از سوی دیگر از کمک های جامعه جهانی مخصوصا امریکا، واز دنیای عرب استفاده اعظمی نموده  کشورخود را ساختند تا  حدیکه به ساخت بمب اتم نائل آمدند.

 گذشته از آن پاکستان توانست در بین دو استراتیژی  تلفیق دهد، یکی استراتیژی حفاظت از خط دیورند، ومناطق سرحدی دوم استراتیژی ایالات متحده امریکا وغرب در اول جلوگیری از نفوذ اتحاد شوری وشکست آن در منطقه واستراتیژی فعلی امریکا وغرب برای کنترول وتسلط برمنطقه به بهانه مبارزه با تروریزم ومواد مخدر، که سالانه پاکستان ملیارد ها دالر غرب به بهانه مبارزه با تروریزم که خود می سازد ومی آفریند، وبرضد افغانستان بکار می برد، می ستاند، در ظرف چهارده سال جنگ مجاهدین با دولت کمونیستی اکثر زیربنا ها از بین رفت، همه چیز بخاک یکسان شد، تا بالآخره دولت کمونیستی در 1992 سقوط کرد، وحکومت مجاهدین روی کار آمد، اما تاهنوز، بعضی تأسیسات در مرکز و ولایات باقی بود، ومی شد که با تشکیل یک دولت ملی مورد استفاده قرار گیرد، اما پاکستان چون مهره های تربیه شده اش بقدرت نرسیده بودند، تفرقه را تشدید بخشید.

 این حربه هم نزدیک بود که خاتمه یابد، ظهور طالبان جان تازه به (ISI) داد، این بار گروه  تازه نفس وبی زبان در خدمتش قرار گرفت که چون بلای آسمانی وآتش جنگل تروخشک را سوخت، افغانستان به لانه های تروریزم وافراط گرای تبدیل شد، ارود ونظام همه شالید، به اصطلاح پاکستان به اهداف خود نائل امد عناصری راکه از آنها خطر احساس میکرد، عملا از راه برداشت، نظامیان پاکستان در لباس شخصی وداوطلب عملا قومانده جنگ را بدوش داشتند هرجاکه آبادی، تأسیسات وانسان عاقل برابر میشد واجب الهدم و واجب القتل بود، وپاکستان به کشور ما منحیث یک صوبه خود نگاه میکرد، و دیگر ادعای ارضی  ماورای دیورند منتفی شده بود، شخصیت های افغانی جهاد گران ومقاومت گران چون احمد شاه مسعود شهید شدند یا همه به ترک وطن مجبور وبه کشور های بیرونی آواره شدند، که علت اساسی این همه وحشی گری ها همین دانه سرطان یعنی خط دیورند بود.

3. حمله امریکا به افغانستان، بعد از حادثه 11 سبتامبر2001 در امریکا، صفحه دیگری از تجاوز پاکستان بازشد، این بار گرچه ظاهرا نقش پاکستان کمتر شد، اما دوست هم پیمان واستراتیژیک آن ایالات متحده امریکا در منطقه به بهانه مبارزه با تروریزم  ومواد مخدرحضور یافت، تا کنترول مناطق را که دارای منابع طبیعی سرشار است مانند افغانستان، کشور های آسیای میانه ودنیای عرب را بدست گیرد، حکومت طالبان سقوط کرد، وعناصر القاعده فرار کردند، در افغانستان یک دولت ملی تأسیس شد، واوضاع روز به روز بهتر شدن گرفت، و طبیعی بود که با تشکیل یک دولت وحدت ملی وآمدن صلح وثبات در منطقه دیگر نیازی به حضور نظامی امریکا ومتحدینش در منطقه نبود.

 دور یا نزدیک دولت افغانستان به قوای خارجی میگفت تشکر از همکاری تان، شما مرخص هستید، اینجاست که  ایالات متحده  بخاطر تداوم وبقای خویش در منطقه،بطورغیر مستقیم از طریق آی ایس آی طالبان را دوباره روی  صحنه می آورد، تقویت میکند  وحمایت می نماید، حملات انتحاری شدت میگیرد، وپاکستان هم با تشکیل مجدد دولت افغانستان نگران میشود وکار بالای استراتیژی سابقه خویش را آغاز می کند، اما این بار خطرناک تر، یعنی حملات انتحاری وآموزش وتمویل گروه های افراطی طالبان وعناصر خارجی مستقر در آنکشور، وفکر میشود که این روند تا متحقق شدن کامل اهداف غرب وپاکستان ادامه می یابد، یعنی اگر حتی اسامه بن لادن وملاعمر از بین هم بروند استعمار برای آنها بدیل دیگری خواهد آفرید، تا بهانه برای سلطه گرایی و سرکوب ساختن ملت ها ودولت های در حال رشد در منطقه باشد، اما قربانی افغانستان، بناء تازمانیکه افغانستان خط دیورند را برسمیت نشناسد، ودر حضور جامعه بین المللی اعتراف نکند که دیگر در مورد مناطق ماورای دیورند کدام ادعای ارضی ندارد، پاکستان استراتیژی خویش را در قبال افغانستان تغییر نخواهد داد. اما مردم افغانستان با وجودیکه از هر قدرت استعمار گر خارجی نفرت دارند، اما مجبورا که حضور قوای خارجی را بپذیرند، زیرا نسبت به جنگ های قومی وحکومات طالبان اینها گزینه خوبی هستند، حد اقل چند روزی نفس راحت کشیده می تواند، از اینکه هر روز شلاق وکتک بخورند وتوهین شوند وخون فرزندان شان جاری شود.

4. حملات خانمان سوز و ویران کن تروریستی، این پدیده در نوع خود خطرناک ترین وبد ترین پدیده بوده که جهان شاهد آنست، توسط انسان های عملی میشود که نه بخود رحم دارد ونه بکسی، چه مرد باشد وچه زن، چه طفل باشد وچه بزرگ، وبجز ویرانی وخرابی بهیچ چیز دیگری باور ندارد، این اشخاص دقیقا در ماورای دیورند سازماندهی، طراحی وبقصد ارعاب وحشت، ویرانگری وتباهی به کشور ما فرستاده می شوند که طراح وسازمانده وحامی وتمویل کننده آن همین سازمان استخباراتی پاکستان است، این پدیده شوم واین فرزندان ناصالح بحد رسیده که از کنترول سازمان مذکور هم برآمده، ولی جلوگیری از آن در افغانستان ممکن است، که مسئولین، ومقامات دولت افغانستان بخود آیند.

 سیاست گزاران وسیاستمداران واقع بینانه وبدور از تعصب بی اندیشند، انسانی فکر کنند، وبالآخره صرف نظر از داعیه خط دیورند ومناطق ماورای آن بگذارند، برادران پشتون ما در همان حکومت فدرال خود در پشاور زندگی خویش را به پیش دارند واگر برادران پشتون ما در ادعای خود صادق باشند که آنها با ایشان یک دولت تشکیل دهند، بیایند یک ایثار نمایند در صورتیکه ساحه زندگی برادران ماورای دیورند تنگ باشد، مشکل جای داشته باشند، یک قسمت دیگری راهم از مناطق مرزی به آنها واگذارشوند، تا آنها در آن زندگی نمایند، صد درصد مطمئن باشند که این امر نه تنها خیانت ملی نیست ، بلکه ایثاری است که الله تعالی در قرآن به آن اشاره نمود" ویؤثرون علی أنفسهم ولوکان بهم خصاصة) یعنی ایثار به برادران خویش واز حق خود میگذرند اگرچه مخصوص خود شان باشد. به این ترتیب حملات تروریستی سازمان دهی شده از ماورای دیورند خاتمه می یابد، وزمینه زندگی مسالمت آمیز مهیا می شود، وافغانستان هم از وابستگی به قوای خارجی یکباره نجات پیدامی کند.

بناء حالا هم وقت است، تا سیاست مداران، دولت مردان ورهبران افغان باهم بنشینند، عاقلانه بی اندیشند، واز همین ادعای بی مورد صرف نظر کنند، معضله خط دیورند یگانه عامل بدبختی ویرانی ، مداخله پاکستان، حضور قوای خارجی، عقب ماندگی ودر بدری افغانستان بوده وهست واین تشخیص دقیق است، ویک جرأت ملی کار دارد تا به این معضله پایان دهد، تازمانیکه مرض تشخیص نشود تداوی ودرمان عبث است واز شفا امیدی نخواهد بود تا عوامل وانگیزه های این امر شناخته نشود، خواب راحت برفرد فرد ملت ما  چه پشتون باشد، چه تاجک،  وچه هزاره و ازبک ، حرام است، واین حالت نا بسامان چون زخم ناسور سرطان باقی خواهد ماند، بجز اینکه الله تعالی رحم  کند.

هموطنان ما باید بدانند که عامل اصلی این همه ویرانگری ها وعقب مانی کشور ما در یک نکته نهفته است که  همانا عدم برسمیت شناختن خط دیورند از طرف دولت افغانستان است، سال ها از خروج قوای بریتانیا از هند برتانوی میگذرد، هندو پاکستان هردو کشور مستعمره امروز صاحب بمب اتم وتکنالوژی پیشرفته هستند، با اروپا وامریکا رقابت می کنند، ولی افغانستان مستقل وآزاد تاهنوز، از خدمات ابتدایی زندگی برخوردار نیست، بقول شاعر" دفتر تمام گشت وبه پایان رسید عمر/ ما هنوز در اول وصف تو مانده ایم". 

یکی از راه حل های بیرون رفت از مشکلات پی بردن به اشتباه واعتراف به آنست، مسلم است که انسان ها اشتباه می کنند ولو بهر سطح باشند وکمال صفت الله تعالی است، مرحوم سردارد محمد داود خان مرد شجاع وبا احساسی بود  ولی در این مورد از نزدشان اشتباه سرزده بود، والبته اینکه شخصی اشتباه می کند وباز به اشتباه خود پی می برد، از بزرگی وشخصیث او هیچ کم نمی کند، در سیرت امام مالک بن انس صاحب مذهب مالکی می خوانیم از ایشان کسی 40 سوال کرد صرف ایشان به 4 سوال پاسخ دادن وبه بقیه 36 سوال دیگر گفتند که نمی دانم، این اعتراف او از بزرگی او چیزی کم نکرد.

 قابل ذکر است که مرحوم داود خان  در اواخرعمر شان به این اشتباه پی بردند که سفراخیر شان به کشور های اسلامی ، مخصوصا به پاکستان واقامه روابط  دوستانه با آنکشور می تواند گواهی خوبی در تجدید نظر موصوف باشد، بناء ما  نباید دنبال اشتباه برویم و رنه تا ابد در تاریکی خواهیم ماند، اینجاست که به حقیقت می رسیم.  معضله خط دیورند یک اشتباه تلخ تاریخی از سیاستمداران وسیاست گذاران گذشته وفعلی افغانستان است، وتاهنوز این روند ادامه دارد واگر ازآن جلوگیری نشود، نتیجه بربادی همیشگی خواهد بود، بناء باید بپذیریم که سیاست مداران قبلی  در رابطه با خط دیورند اشتباه کرده اند وبا تأسف سیاست گذارهای فعلی ما  همان خطا را تکرار می نمایند ودر مسیر غلط روان هستند.


بهر حال  قضیه دیگری که به این امر پیوند دارد، قضیه اقوام ماورای دیورند است، ظاهرا برداشت ها از داعیه خط دیورند اینست که ملت های ما ورای دیورند پشتون ها هستند وبا پشتون های این سوی مرز پیوند ناگسستنی داشته وحتی روابط فامیلی دارند، درصورتیکه آنها آماده شوند  وبپذیرند که با پشتون های افغانستان یک دولت تشکیل دهند، نه تنها از لحاظ ارضی افغانستان توسعه می یابد، بلکه پیوند نژادی پشتون ها تقویت شده، واز هم جدا نمی شوند، ظاهرا این حرف های خوبی است وبا اهداف انسانی کدام منافاتی ندارد، با وجودیکه داود خان رئیس جمهور فقید افغانستان تلاش های زیادی کرد، سران قبایل را امتیازات زیادی داد وتطمیع ساخت، وهمین حالا خانه های مجللی در نقاط کلیدی شهر کابل وجود دارد که مالکین آن مردمان قبایل اند، اما رهبران قبایلی مذکور، مانند خان عبدالغفارخان در حرف خود یا صادق نبودند، ویا هم  در بین مردم خود از موقف برخوردار نبودند که قوم شان به حرف آنها گوش دهد  ویاهم امتیازی راکه ایشان از دولت پاکستان دریافت میکردند بمراتب از دولت افغانستان بیشتر بود.

 اگر چنین باشد مطلب آشنا بودن آنها را نشان می دهد، وباوجودیکه در آن زمان سطح زندگی ودرآمد مردمان سرحدی نسبت به شرایط آن زمان افغانسان پائین بود،  ولی آنها راضی نشدند که روزی اقدام کنند وحمایت خویش را از داعیه خط دیورند یا پشتونستان اعلام نمایند، ودر شرایط کنونی که سطح زندگی آنها بمراتب از لحاظ رفاه اجتماعی ، وموقف سیاسی در پاکستان نسبت به افغانستان بالا تراست ،  محال است که به تشکیل دولت قومی با پشتون های افغانستان بپردازند،  ونه تنها نمی پذیرند وحتی  از همزیستی با اینها نفرت دارند، البته مقوله" زه مهاجر" در گوش هر افغان که در پشاور زندگی نموده آشناست، که آنها در بین پشتون وغیر پشتون تفکیک نمیکردند. 

من بعنوان یک مسلمان با وجودیکه در افغانستان زندگی میکنم از شهروندان افغانستان هستم اما  از لحاظ طبیعی وآزاد اندیشی خویش را درصورتیکه  شرایط  اجازه دهد محصور به قلمرو افغانستان  نمی بینم،  زیرا اسلام به من حق می دهد که در هر نقطه زمین زندگی کنم و حصار های مرزی استعماری نزدم کدام  ارزش ومفهومی ندارد بقول  طارق ابن زیاد فاتح اندلس (هسپانبه وپرتگال فعلی)  زمانیکه از بحر عبور کرد ودر آنسوی تنگنایی طارق بن زیاد کشتی ها را سوخت، مردم عرض کردند که  از وطن دوریم  چگونه باز رسیم ویگانه وسیله برگشت کشتی بود آنراهم شما سوختاندید او مقوله مشهور خود را آنجا گفت

 "هرجا ملک ماست که ملک خدای ماست " که علامه اقبال لاهوری مرحوم آنرا چنین به نظم آورده است

 " طارق که برکنار اندلس سفینه سوخت+ گفتند کار تو به نگاه خرد خطاست+ دوریم واز وطن باز چون رسیم + ترک سبب زروی شریعت کجا رواست+ خندید ودست به شمشیر برود وگفت+ هرجا ملک ماست که ملک خدای ماست"

 یعنی ما می توانیم در هر نقطه جهان مخصوصا در قلمرو سرزمین های اسلامی در صورتیکه موانع وجود نداشته باشد زندگی نمایم، اما شرایط امروزی ومرز بندی های سیاسی- جغرافی  خیلی سخت شده واین حق مسلم را از هر مسلمان  وهر انسان سلب نموده است. بخاطر جلوگیری از فساد، خون ریزی وجنگ وکشتار و ویرانگری ، وبقول فقها "ارتکاب اخف ضررین"  ، قبول مرزی های بین المللی موجود به اصطلاح یگانه راه حل زندگی مسالمت آمیز است، بناء به همین مرز ها وسرحدات که از سوی جامعه جهانی قبول شده باید احترام بگذاریم وباعث بی نظمی در منطقه وضرر رساندن به دیگران و خود مان نشویم.

گذشته از این امر در ماورای داعیه خط دیورند یک مفکوره غلط ونادرست از لحاظ اسلامی وانسانی وجود داشته ، وآن اینکه در صورت تشکیل یک دولت برمبنای قومی ، پشتون ها همیشه در این منطقه حاکم خواهند بود، وحتی اگر سیستم انتخاباتی هم باشد، پشتون ها همیشه برنده خواهند بود، وسایر اقوام ساکن افغانستان برای همیشه محکوم بوده وهیچگاهی به حقوق اساسی وسیاسی خویش نائل نشده و پایمال ومحروم خواهند بودند، اگر این حرف  درست باشد ومحور اصلی داعیه پشتونستان  همین باشد.

 مفکوره  مذکور صد در صد باطل، ضد انسانی وضد اسلامی است، ومورد پذیرش هیچ انسان عاقلی  نبوده وهیچگاه عملی نخواهد شد، گفته میشود تشکیل احزاب قومی مانند افغان ملت وستم ملی روی همین اساس بوده، وهرگز مورد قبول ملت ما اعم از پشتون وتاجک وهزاره وغیره نبوده وعدۀ انگشت شماری بر محور های مذکور حرکت می نمایند، واحزاب شان در انظار مردم منفور است، زیرا خواست ایشان نا معقول ونا مشروع است که ناکامی دوتن از رهبران این حزب، آقای احدی نامزد وزیر اقتصاد در پارلمان وآقای پدرام در انتخابات ریاست جمهوری، ناشی از بی علاقگی مردم به اندیشه های آنهاست،  ورنه از لحاظ تخصص ودرایت هردو شایسته وزارت وریاست هستند.

البته جدای اقوام پشتون هردو طرف خط دیورند کدام امر غریب ونا آشنا  وتعجب آور نیست، اقوام زیادی اند که در کشور های مختلف تقسیم شده اند، فارسی زبان های ایران، افغانستان، تاجکستان، وبخارا، بلوچ های ایران، افغانستان،  وپاکستان، کردهای ایران، ترکیه وعراق، سیاه پوست های افریقا وامریکا وغیره، باوجودیکه  آنها در کشور های مختلف زیست می نمایند، اما  اقدام به تشکیل دولتی برمبنای تک قومی  نکرده اند، ویگانه چیزی که مهم است برای شان ثبات منطقوی وزندگی صلح آمیز، دیگر وقت آشوبگری گذشته، ما در عصر فضاء ، کمپیوتر وتکنالوژی معلوماتی زندگی می کنیم که جهان را بمانند قریه ای ساخته  ومی توانیم در هرگوشته دنیا به دوستان تماس خویش حاصل نماییم، احوال شان را بگیریم، به ایشان کمک کنیم واز ایشان کمک بخواهیم ولوکه درقاره دیگری زندگی نمایند. ازاینرو می توان گفت که تشکیل دولتی براساس قومیت مفکوره کاملا  باطل، خطا وناممکن است وجهان را بی ثبات می سازد.

آیا پاکستان مسلح با سلاح اتمی وصد ها هزار نظامی از پولیس  تا اردوی این کشور واقعا در مبارزه با تروزیم ناکام ونا توان است، مرزهای خود را کنترول نمی تواند، وبر قلمرو خود حاکمیت ندارد، یا این عمل یک کاری پلان شده وساختگی وسمبولیک است، وپاکستان بخون ملت افغانستان وکمیشر تجارت می کند؟ دانش وبینش وطرز تفکر طالبان پاکستانی وافغانی به همه هویدا است، گروهی اند که علم  ودانش وتکنالوژی معاصر وسیاست های امروزی را بگذار همان کتاب های دینی ومذهبی را که بعضی های شان بار ها خوانده اند،هم نمی فهمند، چه جای که علیه کشورها به مبارزه برآیند. و اضح است که حامی بسیار قوی در عقب دارند که همان سازمان استخبارات پاکستانی است که از لحاظ سلاح وتکتیک های جنگی وتریننگ ها این گروه را تمویل وتشویق وآماده ساخته وتا حد دماغ شوی میکند که پسربچه های نوجوان معصوم بی خبر از دین دنیا به احساسات آمده ویا هم به یک مشت پول که بدست می آورند، خود را قربانی عملیات انتحاری میکنند ومنبع تمویل دیگری این گروه همان مشایخ  ساده لوح عرب است که فریب همین سازمان شیطانی را خورده دریایی پول زکات وصدقات را به این کشور سرازیر میکنند که  آی اس آی از یکسو، هزینه خویش را تأمین  می نماید وذخیره میکند واز سوی دیگر، افغانستان را ویران وبی ثبات  میکند.

تاهنوز عده فریب خورده و جان بی خبر اند که مسأله خط دیورند را، یک مسأله ملی می داند وهرنوع تلاش برای پایان دادن به این مسأله را خیانت ملی قلمداد می کنند، واضح بگویم مثلا آقای پدرام رهبر حزب کنگره بارها تصریح نموده که مسأله خط دیورند یک قضیه پایان یافته است، اما مخالفین او موصوف را به خائن ملی متهم میکنند، مخالفین پشتون بخاطریکه تاجک است، ومخالفین هم زبانش از بی خبری، اگر از حرف های آقای پدرام بگذریم بیایم عملا ببینیم که واقعیت فعلی چه قرار است، نقشه افغانستان در جهان معروف است همین خط دیورند مرز افغانستان وپاکستان را تشکیل داده ، پولیس سرحدی در بنادر وجود دارد.

 مأمورین هردو کشور، پاسپورت های مسافرین را دخولی وخروجی میزنند، بازرسی های معمول را از افراد وکالاها انجام می دهند، وهرگاه یک تبعه افغانی یا پاکستان محکوم به اخراج شود از همین مرز رد مرز میشود، وجامعه جهانی  هم همین مرز را به رسمیت شناخته است، بناء یک برسمیت شناختن خط دیورند، نه تنها خیانت ملی نیست بلکه یک خدمت بزرگ به ملت افغانستان وتا ابد مردم آرام میشود، گویند" خرگوش کم خورده وآرام خواب کرده" در صورت برسمیت شناختن خط دیورند تشویش ونگرانی پاکستان بکلی رفع میشود، از مداخله وفرستادن جاسوس وتربیه جاسوس، وتولید وارسال وصدور تروریزم خود داری میکند، ولکن لازم است که طی یک کنفرانس جهانی از پاکستان تعهد گرفته شود که یک فرد تروریزم ساخت پاکستان دیگر به افغانستان صادر نشود، ودر غیر آن پاکستان باید بهای سنگین بپردازد. 

یکی از راهبرد های مضحک وخنده آور و نادرست دولت افغانستان، در دوره آقای کرزی که از طرف تعدادی افراد مبتلا به مرض خط دیورند راه اندازی وسازماندهی شده بود، جرگه های امن منطقوی است، زمانیکه پاکستان خواست سرحد بین هردو کشور را دیوار کند وسیم خاردارد بگیرد، دولت افغانستان به شدت اعتراض وادعاء کرد که این عمل پاکستان باعث جدای اقوام دوطرف سرحد میشود، این یک ادعای واقعی وملی نبود، خطر این امر در اینجا بود که با ایجاد چنین دیواری،  بزعم این گروه سرحد رسمیت می یافت ومناطق قبایلی مطلقا در کنترول پاکستان در می آمد، ودر نتیجه از تشکیل یک دولت کاملا پشتونی بالقوه جلوگیری می شد. اما دیوار کردن سرحد از سوی پاکستان در واقع کاری خوبی بود، ولی این امرچاره کار نبود، زیرا نظامیان پاکستان می توانند با وجود  دیوار سیم خاردار، تروریست ها را ازهر منطقه که  خواسته باشند عبور می دهند، وتا آنکه به هدف نرسند به این کار ادامه خواهند داد، بناء جرگه های امن مذکور نه تنها راه حلی نبود ونیست بلکه بالای این زخم نمک پاش داده وتازه می کند، ودشمن را بیشتر هوشیار می سازد.

 بهترین راه فقط وفقط اعلام برسمیت شناختن خط دیورند وقطع مداخله افغانستان در امور قبایل، واخذ تعهدات قاطع از دولت پاکستان بخصوص از آی اس آی در حضور جامعه جهانی است که دیگر تروریزم را تولید، تجهیز  وتمویل نکند وپناه داده  به کشور ما صادر نکند.

سوال دیگری که تاهنوز حل نشده آیا القاعده بواقع یک سازمان خطر ناک است یا عصا چوب و وسیله استعمار است که آنراخطرناک جلوه می دهد، استعمار واستکبار جهانی تحت نام آن آب را به اصطلاح"خت کرده وماهی میگیرد" کسیکی ادعای رهبری این گروه را میکند یعنی آقای اسامه بن لادن آیا واقعا  او یک شخص مبتکر است،  مطالعات در سوابق فامیلی وکارکردها ودانش وبینش  او نشان می دهد که او یک انسان عادی است، چه جای رسد که رهبری یک سازمان جهانی را بدوش داشته باشد، بدون شک پس پرده شخص دیگری است که با لباس دوستی نفس عمیق کشیده واینها را استخدام می کند، تا ملت های جهان سوم بخصوص نسل آگاه ودر حال رشد مسلمان را ضربه زند. کشورهای اسلامی را که به پای خود هستند یکی پی دیگری بی ثبات ساخته و بوسیله همین عصاکش های ناشناخته شده سرکوب ساخته، وزمینه اشغال واستعمار آنها را مساعد ساخته وسرمایه های طبیعی آنها را به یغما ببرند.

  همچنان ملا محمد عمر آخوند به اصطلاح رهبر طالبان را شما می شناسید که یک ملا عادی است حتی از تعلیمات دینی هم آگاهی درست ندارد وبی سواد است، گذشته از آن این آدم معیوب است ، گویند در دوران جهاد  در حزب حرکت مولوی نبی صاحب بود که از احزاب ضعیف جهادی بشمار می رفت، و درحالیکه قوماندانان بسیار کوچک نسبت به او نام  ونشان داشتند کدام شهامت وغیرت موصوف در کدام اخبار وحتی در سطح ولایت قندهار دیده وشنیده نشده، ولی این شخص یکباره ویکبار در یک شب رهبر می شود، وامیر المؤمین لقب میگیرد، وبشکل درامتیک مناطق در دست او یکی پی دیگر سقوط میکند! این حرف آیا قابل باور است از چنان شخصی که  با مواصفات فوق باشد چنین چیزی ساخته شود؟ البته عیان حاجت بیان نیست، سازمان ای اس آی او بود که از وی به اصطلاح عوام" به بو" ساخته واین عصا کش خویش را به یک قهرمان تبدیل ساخته بود، اسلحه وافر، موتر های نوع پیکب، پول هنگفت دراختیار این گروه از کجا میشد؟ مسأله کاملا هویداست.

یک مثال زنده دیگر از برخورد پاکستان در مسائل تجارت وترانزیت است، قرار معلومات ها افغانستان در سال 1965 میلادی با پاکستان یک قرار داد ترانزیتی را امضاء کرده وتاکنون روابط ترانزیتی برمبنای قرار داد مذکور می باشد،  اما قرار داد مذکور هیچگاه بشکل درست تطبیق نشده، هزاران مشکل را برای تاجران افغانی ایجاد کرده وتاهنوز این حالت جریان دارد، وحتی دولت افغانستان مجبور شد یک کمیسون مشترک اقتصادی را ایجاد نمود اما از کمیسون مذکور تا کنون کاری ساخته نشده،  اخیرا وزارت تجارت وصنایع افغانستان در همکاری با کنفرانس تجارت وتوسعه ملل متحد وبانک جهانی  با مصارف هنگفتی یک قرار داد جامع را براساس بهترین شیوه های بین المللی تهیه نموده واز ماه می 2009 با پاکستان مذاکرات را آغاز کرده است، اما پاکستان بهانه های زیادی را می تراشد، گاهی توطئه می کند که این قرار داد در دهلی جدید طرح شده وامریکایی ها به زور آنرا بالای پاکستان تعمیل می کنند، وبراساس معلومات های اخیر جانب پاکستان طرح یک مطالعه مشترک را در مورد تجارت غیر قانونی  در سرحدات مشترک هردو کشور را پیشنهاد نموده است وافغانستان را متهم به قاچاق کالا های ترانزیتی به قلمرو پاکستان می کند.

 درحالیکه افغانستان یگانه بازار مواد بی کیفیت پاکستانی است که فیصدی کم آن طور قانونی وارد می شود وبه ارزش ملیون ها دالر دیگر از ادویه جات گرفته تا میوه جات وکالاها، طور غیر قانونی وطورقاچاق سازمان یافته وارد کشور ما میشود ، اما متهم ما هستیم. جالب اینست حسب معلومات کالاهای راکه پاکستان ادعا می نماید، به آنکشور قاچاق می شود، مربوط به تاجران مافیایی خود پاکستان است ، از بردران نوازشریف، بقایایی فامیل بوتو، مشرف وجنرالان بلند پایه ارتش همه وآی اس آی در آن دخیل اند، قضیه طوری است که همین مردمان دو پوسته سرحدی که چون شتر مرغ عمل می نماید اگردر پاکستان نفع داشت می گوید من پاکستانی هستم واگر در افغانستان نفع داشت میگوید من افغانستانی هستم، اکثر همین ها کالاهای تاجران بزرگ پاکستانی را به جواز افغانستانی وارد افغانستان می کنند وسپس در شتر بار نموده از راه قاچاق دوباره  بدون پرداخت محصول به پاکستان وارد می کنند در حالیکه پولیس آنکشور نظاره میکند وهمین قدر که میگوید مال فلان است از تعرض مصئون بوده به مناطق مرکزی سرازیر میشود، نقش آنعده  افغان ها ی که در آن دخیل اند  نقش کمیشن کار است نه سرمایه از افغانستان است ونه کالا، چند نفر قاچاق بر محدود وکمیش کار در آن سرو  وکار دارند وبس. اما بد نام افغانستان است، علت این امر هیمن خط دیورند است، با این حال در سطح دولت فعلی افغانستان ودر سطح سکتور خصوصی، افرادی اند که از این عمل پشتیبانی نموده و ادعا میکنند که  قاچاقبری وخط دیورند مسأله ملی است.


در حالیکه از هیمن قرار داد جدید اگر به امضاء برسد بیشترین سود را پاکستان می برد، پاکستان از طریق چندین دهلیز ترانزیتی در شمال به مناطق آسیایی میانه  وصل می شود، که بازار بسیار خوبی برای کالاهای پاکستانی است، اما افغانستان یک بندر را تقاضا میکند، ، که عبارت از بندر واگه بین پاکستان وهند است وپاکستان آماده نیست که آنرا برای افغانستان بدهد ، زیرا نگران است که هند با افغانستان همدست شده نه تنها اقتصاد  وصنعت آن را ضربه می زند ، و ترانسپورت مشترک هندی – افغانی تشکیل میشود، ترانسپورت امریکایی می آید ، صنعت حمل ونقل پاکستان را ضربه می زند، چانه ها وبهانه های بیشماری را پیشکش می نماید.

درحال حاضر لاری های افغانی اجازه دارند صرف تا چمن وپشاور بروند، اما لاری های پاکستانی تا هرنقطه افغانستان رفته می توانند هیچ موانع وجود ندارد، اما تاجر افغانی اجازه ندارد که مال خود را از کراچی تا افغانستان با وسیله نقلیه خود انتقال دهند.

که همه نشانه عدم صداقت، بی اعتمادی ، نگرانی وپنهان کاری وعدم اراده سیاسی است، به عباره دیگر نه پاکستان صادق است ونه افغانستان ، یگانه علت آن هیمن خط دیورند بیمعنی است، اما بزرگان کشور ما هیچگاه بیدار نشدند، تا به این نقطه پی ببرند واین دانه سرطان را ریشه کند سازند، درعین حال کشور ایران آماده شده تا از طریق بندر چاه بهار خویش برای ترانزیت افغانستان اجازه دهد، قرار داد هم امضاء شده سرک ها آماده وحتی چندین هکتار زمین را  ایران برای سرمایه گذاری سکتور خصوصی افغانستان طور رایگان داده است، ولی عده در دستگاه دولت وجود دارد که به این امر بی باور اند، البته تیره گی روابط ایران وامریکاهم بی اثر نیست، بهر حال مسیر چاه بهار بدیل خوبی برای ترانزیت افغانستان است گرچه نسبت به کراچی شاید کم دور تر باشد اما بی آزار وبی تکلیف، هرگاه دولت افغانستان از این قرارداد صرف نظر کند، نه تنها ضربه نمی بیند وفایده می کند، بلکه پاکستان شاید خود راضی شود که در مقابل خواسته های افغانستان تن دهد، مشروط براینکه خط دیورند یکطرفه شود.

یکبار دیگر باید تأکید شود که پشتون های افغانستان فعلا اکثریت اند واگر اکثریت نباشند هم نصف ملت افغانستان را تشکیل می دهند، ومردم عوام وبیچاره ما پشتون وازبک وتاجک وهزاره هیچگاه تبعیض نمی کنند، انتخابات ریاست جمهوری وپیشتبیانی گسترده از آقای کرزی وهمچنان رأی بردن وزاری کلیدی  پشتون معرفی شده از سوی پارلمان، همه بیانگراینست که ملت عوام همه خوب اند، بجز چند نفریکه در قلب های شان امراض نفاق وتعصبی قومی ونژادی ولسانی بیهود وجود دارد، بناء برای مسأله دیورند دو راه حل وجود دارد یکی شجاعت فرا قومی وفراملی با جانب پاکستان نشست صورت گیرد ودرحضور جامعه جهانی این مسأله با برسمیت شناختن افغانستان وقطع مداخله سیاسی، اقتصادی پاکستان پایان یابد یه به نظرخواهی عام اقوام هردو طرف سرحد گذاشته شود. در هردو صورت ملت افغانستان برنده خواهد بود مخصوصا پشتون ها، که تا ابداز قربانی تروریزم ومافیا خلاص می شوند.

البته جای بسیار تأسف است با تمام خارجی  ها بشمول امریکا وکشور های همسایه همین قوم پرست ها جور می آیند، اما در بین خود تعصب لسانی وقومی دارند واز همدیگر نفرت میکنند، امروز در غرب باوجود که اقوام مختلف در یک کشور وجود دارد به زبان های مختلف صحبت می کنند، به احزاب گوناگون وابسته هستند اما روی یک میکانیزم حکومت داری باهم جور آمده در فضای دوستانه ومسالمت آمیز با هم زیست می نمایند، این درحالیست که تبعیض در اسلام ناروا وبه اساس قرانکریم یگانه معیار برتری یک انسان برانسان دیگری تقوی وپرهیزگاری وترس از الله است، وای برما که لاف از پای بندی به اسلام می زنیم وکتاب آسمانی را در دست داریم ، درحالیکه کافران صرف به قانون اساسی شان پای بند هستند وبه آن احترام میگذارند. 

فواید شناسایی خط دیورند:
- تروریزم خاتمه می یابد؛
- روابط با پاکستان دوستانه وبهتر می شود؛
- مداخله آی اس آی پایان می یابد؛
- روابط تجارتی وترانزیتی بهبود می یابد؛
- افغانستان از معرض آسیب پذیری تروریزم برآمده، واز وجود قوای بین المللی واستعمار گران  ومافیای بین المللی مستغنی وبی نیاز می شود، اردو و پولیس ما تقویت می شود؛
-  بالآخره افغانستان در همه عرصه ها با استفاده از منابع طبیعی وموقعیت سیاسی- جغرافی خود، رشد می کند.
                                         
لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر نگاهی کوتاه به نوشته مسعود فارانی به عنوان فدرالیسم؛ طرح مناسب برای همزیستی، نه جدایی در بدخشان انتقاد از یک وکیل به چاقوکشی انجامید تاریخ ناموسی افغانستان ( وردک التاریخ) اندر باب بی بی مهرو و پوهاند عبدالقیوم وردک بی بی مهرو: و در فرجام چرا؟ به ادامه اعمال فاشیستی پشتون نیزه سازی به وردکیزه سازی انجامید فرصت طلایی برای طرح فدرالیزم در افغانستان باید‌ها و نبایدهای تغییر نظام سیاسی در افغانستان
دوستان من رستاخیزملی فرترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من