تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
آهنگ و نظرش در مورد پیدایش فاشیسم نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱٠/٢٥

آهنگ: وحدت ملی یعنی برابری

 

به سلسله بحث در رابطه با جایگاه زبان فارسی دری در افغانستان و ریشه ها و دلایل فارسی ستیزی در این کشور اینک بعد از گفتگو های اختصاصی با صاحب نظران چون داکتر اکرم عثمان، اعظم رهنورد زریاب، لطیف ناظمی و پروفیسور داکتر مجاوراحمد زیار مصاحبه داریم با محمد آصف آهنگ، پژوهشگر افغان مقیم در کانادا. آقای آهنگ در صحبت خود پیاده نمودن ایدیو لوژی فاشیزم در افغادستان را دلیل اصلی مشکلات امرو زی میداند. به گفته آهنگ: " نعیم خان

 

ومحمدگل خان مهمند درنظرداشتند تا فارسی را ازافغانستان که زادگاه این زبان است دورکنند وپشتو را جانشین آن نمایند. بجای اینکه بگذارند تا پشتو و فارسی دری و سایر زبان های کشور ما همزمان رشد کنند و کاملتر شوند. این است نقطه آغازاختلافات وتعصبات درمقابل زبان فارسی دری"...

دویچه ویله: آقای آهنگ درابطه با برخورد وزارت اطلاعات وفرهنگ افغانستان با چندتن ازکارمندان رادیو- تلویزیون دولتی درمزارشریف ، واکنشهای گوناگون تا به حال وجود داشته اند، برخی ازمبصرین ازگذشته ها یادکرده اند و از زمانی که برخورد خصمانه جزء برنامه های حکومت درافغانستان بوده و برخی از ضربه های کشنده بر پیکر وحدت ملی افغانستان.  

اگربحث علمی زبان شناسی این گفتمان را  کنار بگذاریم که طی هفته های گذشته مطالب زیاد در این زمینه مطرح شده اند؛ پیشینه برخورد ها در رابطه با مساله زبان وزبان فارسی و وحدت ملی درافغانستان به چه شکل بوده است؟

آهنگ: زمانی که ما ازافغانستان صحبت می کنیم، پس آغازمی کنیم با احمدشاه بابا بنیانگذار افغانستان.

از زمان احمدشاه بابا تا سقوط شاه امان الله هیچ گونه تعصب درمقابل زبان فارسی وجود نداشت. ببینید احمدشاه بابا خود به زبان فارسی شعرمی گفت و به همین شکل پسرش تیمورشاه. بناءً ما می بینیم که درآن زمان به زبان فارسی دری نه تنها شاه و گدا درکشورما ارج میگذاشت بلکه در هندوستان، ترکیه وبسا جاهای دیگرنیز.

 اما زمانی که فاشیزم درافغانستان آورده شد وجزء برنامه های حکومتی گردید، وضع طوردیگرشد. دراین میان می توان ازدونفرنام برد: یکی محمد گل خان مهمند ودیگرنعیم خان.

این دونفرکه تحت تاثیرتبلیغات فاشیزم هیتلری  قرارگرفته بودند؛ خواستند تا درافغانستان نیز ازاین ایدیولوژی استفاده کنند. آنها تجربه کردند که اتا ترک درترکیه وانگلیسها درهندوستان زبان فارسی را تا جای زیاد ازبین بردند وزبان ترکی و اردو را جانشین آن کردند.

نعیم خان ومحمدگل خان مهمند درنظرداشتند تا فارسی را ازافغانستان که زادگاه این زبان است دورکنند وپشتو را جانشین آن نمایند. بجای اینکه بگذارند تا پشتو و فارسی دری و سایر زبان های کشور ما همزمان رشد کنند و کاملتر شوند.  این است نقطه آغازاختلافات وتعصبات درمقابل زبان فارسی دری .

دویچه ویله : ممکن است که یکی دومثال مشخص بگویید که چه کارهای ازطرف حکومت برضد زبان فارسی دری صورت گرفت؟

آهنگ : درگام نخست تدویرکورس های پشتوبود، که مامورین مجبوربودند درظرف چند ماه پشتوبیاموزند ونامه های رسمی خود را به زبان پشتوبنویسند. بعداً لوحه های دکان ها ودفاترودیگرجاها راتغییردادند. درپهلوی آن برخی ازفارسی زبانان رابخصوص ، مردمان اهل تشیع وهزاره ها را ازمکتب ها به نام های مختلف اخراج می کردند و چانس آموزش بالاترازصنف دهم را به آنها نمی دادند.

نام های تاریخی کشورما را تغییردادند و با آوردن قانون ناقلین – برخی از پشتونها را از هندوستان به افغانستان انتقال دادند. درضمن می خواهم یک مثال دیگر را برای شما بیاورم . زمانی که موج کوتاه رادیو کابل افتتاح گردید؛ محمدنعیم خان سخنرانی به زبان پشتونمود که در  جریده امید، شماره 204 ، صفحه سوم، مورخه 28 ام حوت سال 1374 به چاپ رسیده است. من ترجمه فارسی  چند سطر این سخنرانی را، اگر اجازه باشد، میخوانم.

دویچه ویله: بفرمایید...

آهنگ: در سخنرانی چنین آمده است: "بنام خدای بزرگ وبه خواست ملت نیک بخت وشجاع پشتون ، موج کوتاه رادیوکابل را افتتاح می کنم.

عزیزان وشنوندگان پشتون به این محتاج نیستم که اهمیت رادیورا بیان کنم ....."

حالا خوب دقت کنید؛ دراین چند سطرازاقوام دیگرکه خیر، حتی نام افغانستان وافغان گرفته نمی شود.

دویچه ویله : آقای آهنگ واکنش مردم ودیگرمقامات دولتی در آنزمان با اینگونه سیاست ها به چه شکل بود؟

آهنگ : وقتی که مردم این اوضاع را دیدند دست به مبارزه زدند ودرهرگوشه وکنارواکنش های شدید نشان دادند.

ظاهرشاه که این اوضاع را دید، مجبورگردید که هاشم خان را درپهلوی بسیاردلایل دیگربه همین دلیل نیز،ازکارش سبکدوش نماید وعموی دیگرش، یعنی شاه محمود خان را جانشین او بسازد. شاه محمود خان که طرفدارسیاست های فاشیستی نبود چند نفرازبزرگان اقوام را نزد خود خواست و روی شانرا بوسید وگفت که دشمن شما محمدگل خان مهمند بود من اورا برطرف نمودم ،حالا بیایید گذشته را صلوات.

شاه محمود خان نجیب الله خان تورایانا را وزیرمعارف تعیین نمود و او بودکه تلاش زیاد برای احیای دوباره زبان فارسی درمکاتب و ادارات به خرج داد. اما متاسفانه که نعیم خان و داودخان شاه محمود خان را که میتوان از جمله دولتمردان ملی کشور مان حساب کنیم، با دسیسه از قدرت به دور کردند و یکبار دیگر با سیاست های خود بر ضد وحدت ملی قرار گرفتند.    

دویچه ویله : با این پس منظرکه ارائه نمودید، فکرمی کنید سیاست های را که حالا وزارت اطلاعات وفرهنگ درپیش گرفته تا چه اندازه به وحدت ملی افغانستان آسیب می رساند؟

آهنگ: وحدت ملی نیازاصلی وا ساسی ما است. ما به وحدت ملی احتیاج داریم . ما افغان هستیم ونباید برتری جویی نماییم. حالا ببینید اگرخدای ناخواسته ، خدای ناخواسته  جدایی ها درافغانستان به وجود بیایند و سرزمین ما دچارچند پارچگی شود ما به هرجایی که برویم نسل درنسل بیگانه خواهیم بود ، بناءً چرا ما باید خانه خود را ویران کنیم و وحدت ملی خود را به خطربیاندازیم .

هستند مردم هزاره ما که درایران مهاجراند ولی مورد قبول ایرانی ها نیستند، به همین شکل پشتونهای ما درپاکستان مورد اعتماد وپذیرش قرارنمی گیرند. بناءً وحدت ملی را جدی بگیریم ؛ وحدت ملی یعنی برادری وبرابری وبرای همه شهروندان ، چه مسلمان چه هند و .

فراموش نکنیم که پدران ما هندو بودند، چرا باید بالای یکدیگرفخربفروشیم که من اینم وتو آن.

                                                                     دویچه ویله

 

 
لینک      نظرات ()      

روز نامه اراده قوم هزره را یهود صفت دانسته نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱٠/٢٥

اراده ناپاک "اراده"
"اراده" نام روزنامه ایست که در چهار صفحه با دیزاین و محتوای ضعیف، در کابل انتشار می یابد. این روزنامه، روز دو شبنه 26 سنبله، در سرمقاله شماره هفت خویش، مطلبی را تحت عنوان «آینده هرات را در شیشه مشابه به فلسطین باید دید» به نشر رسانده است. نویسنده سرمقاله از این جهت خشمگین است که چرا آقای کرزی جلو جابجایی یک قوم خاص را در هرات نمی گیرد.
سرمقاله نویس اراده گرچه سعی کرده است، اراده ناپاکش را در پشت کلمات مجهولی مانند «یک قوم خاص» بدون مشخص نمودن نام آن قوم پنهان نماید؛ اما لحن نوشته به گونه ای است که هر خواننده ای مخاطب را میداند. مخاطب اراده در آن سرمقاله قوم هزاره است؛ هزاره ای که در طول نزدیک به سه صدسال، استخوانهای نحیفش در هفتاد آسیاب خرد و خمیر شده و هنوز هم زخم زنجیر استبداد قبیلوی را در پشت و پهلویش احساس می کند؛ هزاره ای که هنوز هم، در منطق جنون آمیز فاشیزم، جزء مردم افغانستان به حساب نمی روند و ساکن شدنش در افغانستان غیر مجاز و حتا اشغالگرانه تلقی می شود. فاشیزم هنوز هم هزاره را، بیگانه میداند؛ آنهم نه بیگانه مسلمان؛ بل، بیگانه ای که یهود و یا مساوی با یهود است.

قابل یا دآوری است که مدیر مسؤول و صاحب امتیاز روزنامه «اراده» هردو از قوم پشتون اند. من علاقه دارم برعکس نویسنده سرمقاله اراده، در پشت جملات و کلمات مجهول پنهان نشوم. اراده من این است که به جای مربوط دانستن گردانندگان روزنامه به تعابیر مزخرفی مانند «قوم خاص» نام قوم آنان را بنویسم. البته با این تأکید که اشاره به تعلقات تباری گردانندگان روزنامه، خود از چاه تعصب تباری و نژادی سیراب نمی شود. دلیل مشخص ساختن قومیت گردانندگان روزنامه از این جهت نیست که همه پشتون ها در مورد هزاره ها، مانند گردانندگان روزنامه اراده، در زیر بار سنگین کینه و تعصب پایان ناپذیر نفس می زنند؛ بل از این جهت است که آنان خود وارد مباحثات و مشاجرات قومی شده اند. در مشاجرات و مباحثات قومی بهتر است که آدرس و هویت هر کس مشخص باشد.

گرچه سرمقاله اراده، آن قدر ضعیف و تهی از منطق است که نشستن و جواب نوشتن به آن نیز چندان منطقی به نظر نمی رسد؛ اما آنچه که این قلم را در برابر آن وادار به نوشتن کرد، تبارز روحیه ای است که از پشت کلمات به ظاهر مزخرف و تهی از منطق آن خود نمایی می کند. دست به قلم بردن من، به منظور جواب دادن به روزنامه اراده نیست؛ بلکه آشکار ساختن روحیه ملاعمر منشانه ای است که هنوز هم هزاره ها را به ترک افغانستان و یا پرداخت جزیه ملزم میداند؛ روحیه ای که هرچند، گه گاهی از لای صفحات روزنامه اراده و روزنامه های مشابه خود نمایی می کند؛ اما هرگز به یکی دو نفر روزنامه نگار منحصر نمی شود. روزنامه اراده، صرفاً نمادی است از موجودیت این روحیه ضد انسانی و فاشیست مآبانه. از این جهت مخاطب این نوشته، فاشیزم قومی و تفکر فاشیستی است. تفکری که با وجود تدوین و تصویب قانون اساسی، نظام منتخب و شعارهای زیبای مانند وحدت ملی و برابری اقوام، هنوز هم در قالب های گوناگون بازتولید می شود. با تأمل به این بعد قضیه، تمام نویسندگان آزاد اندیش و ستم ستیز وظیفه دارند که شیرازه تفکر برتری طلبانه و نا انسانی فاشیزم قومی را در زیر تیزاب تند نقد از هم بگسلانند. نوشته حاضر نیز، تلاشی فروتنانه ای است در همین راستا؛ هرچند که سوژه آن از روزنامه اراده گرفته شده است.

برای اینکه از یکسو به برخی از نکات سرمقاله روزنامه اراده اشاراتی داشته باشیم و از سوی دیگر، ضرورت مبارزه با تفکر فاشیستی و برتری طلبانه را برجسته ساخته باشیم، ناگزیریم که به چند پرسش محوری ذیل پاسخ جستجو نماییم:
1- نویسنده سرمقاله اراده، هزاره ها را به یهود و هرات را به فلسطین تشبیه کرده است. این تشبیه گرچه قیاس مع الفارق است؛ زیرا هزاره ها به حکم قانون اساسی در گوشه ای از وطن خویش متوطن می شوند؛ نه در کشور ثانی، یا ثالث. درعین حال اما اگر بخواهیم، بی طرفانه و از موقف داوری که خود نه هزاره است، نه پشتون است، نه تاجیک است و نه ازبک، تفکر و ویژگی قوم یهود را (جدا از بار اعتقادی آن) با تفکرات و اندیشه های مردم افغانستان مقایسه کنیم، به چه نتیجه ای دست خواهیم یافت؟

شکی وجود ندارد که شالوده اصلی یهود، بر مبنای نژادپرستی برتری جویانه استوار است. محتوای اصلی تفکر یهود، شئونیسم جنگ طلبانه و نفی اقوام دیگر است. قوم یهود خود را دارای وضعیت استثنایی و برگزیده خدا تصور می کند. از همین جهت، نفی دیگران، یا حداقل فرودستی دیگران، در ذهن و ضمیر یهود، یک اصل پذیرفته شده است. حال، همانگونه که اشاره شد، اگر در افغانستان چنین تفکری را رد یابی کنیم، جلوه های آن را در وجود هزاره می یابیم یا در وجود کسانی که هنوز هم هزاره را به جرم تعلق قومیت شان مستحق سکنی گزینی در کشور شان نمی پندارند و از رئیس جمهور می خواهند که جلو سکنی گزینی این قوم را در کشور آبایی شان بگیرد؟ پیداست که تفکر نفی اندیشانه دوم، تفکر یهودی است.
نزدیک به سه قرن، هزاره در این کشور فاقد حق زندگی بود. زمین های وسیع و حاصل خیز اجرستان و گزاب، چوره و... با دشنه خون ریز عبدالرحمان، از هزاره گرفته شد و به جای شان پشتون جا به جا گردید. بقیه السیف هزاره به کوه پایه های سرد و صعب العبور مرکزی پناه بردند؛ اما در آنجا نیز، فرمان سلطان جابر، کوچی ها را برای زجر مضاعف این دوزخیان زمین، بر مزارع و چراگاه شان مسلط ساخت. کیفری که هنوز هم پایان نپذیرفته است.

کله منارهای عبدالرحمان هنوز، هزاره ها را دچار کابوس می ساخت که ملای یک چشمی از جنوب سربرآورد. در منطق این ملا، هزاره سه راه بیشتر پیش رو نداشت؛ یا ترک افغانستان، یا سفر به قبرستان و یا هم در بهترین حالت، پرداخت جزیه و زندگی مرگبار فاقد حق سیاسی، مذهبی و شهروندی. برای تطبیق همین تفکر ضد انسانی، چه خونهایی که از انسان هزاره بر زمین نریخت و چه خانه هایی که طعمه آتش نگردید. هنوز هم خاکستر خانه های سوخته هزاره در بامیان و یکاولنگ و مزار باد را بدرقه می کند. هنوزهم خون مسافر هزاره در امتداد شاهراه هرات-قندهار-غزنی از جوشش ننشسته است. هنوزهم، رنگ سرخ کوی و برزن یکاولنگ، مزار و بامیان، خاطرات قتل عام هزاره را در گوش جان و وجدان هر عابری، نجوا می نماید. این قوم ستمدیده اما با همه اینها نه تنها فکر دشمنی با اقوام دیگر را در سر نمی پروراند؛ بلکه همواره سعی کرده است، حق زندگی و موجودیت خویش را با استدلال به حق دیگران به اثبات برسانند. هرگاه زنجیر استبداد اندکی از دست و بازوی هزاره سست تر شده است و فاصله دشنه خونریز استبداد از گلوی هزاره فاصله گرفته است، هزاره این جمله را فریاد کرده است و هنوز هم فریاد می کند که ما نیز مانند سایر اقوام افغانستان در این سرزمین حق داریم. این شعار، انسانی ترین شعاری است که دیر یا زود، رشته استبداد قومی را پنبه خواهد کرد.
به باور هزاره، هزاره بودن، تاجیک بودن، ازبک بودن، پشتون بودن و… همه مصداق آیه مبارکه «… وجعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا» است. ما اعتقاد داریم که هزاره، تاجیک، ازبک، پشتون و سایر اقوام، پیش از آنکه پشتون یا هزاره یا تاجک یا ازبک باشند، انسان اند. همچنین این اقوام، در عین هویت های مختلف قومی، همه شان جزء ملت افغانستان اند. افغانستان نیز خانه مشترک همه اقوام این سرزمین است؛ سرزمینی که نه مهر مادر آن قوم است و نه میراث پدراین قوم. اگر قانون اساسی معیار باشد و در منطق فاشیزم قابل فهم، این سرزمین نه از پشتون است، نه از هزاره است، نه از تاجیک و نه از ازبک. این سرزمین از ملت افغانستان است و ملت افغانستان نیز بر اساس تعریف قانون اساسی، متشکل از همه اقوام ساکن در این کشور.

«ملت افغانستان متشکل از اقوام پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک، ترکمن، بلوچ، پشه یی، نورستانی، ایماق، عرب، قرغیز، قزلباش، گوجر، براهوی و سایر اقوام می باشد.
بر هر فردی از ملت افغانستان کلمه افغان اطلاق می شود.» (ماده چهارم قانون اساسی)
«هر افغان حق دارد به هر نقطه کشور سفر نماید و مسکن اختیار کند، مگر در مناطقی که قانون ممنوع قرار داده است.» (ماده سی و نهم قانون اساسی)
با ذکر نکات بالا پاسخ پرسش اول به کلی روشن می شود. آنانی که وجدان شان در شبستان تاریخ، همانند گردانندگان روزنامه اراده به خواب سنگین فرو نرفته اند، میدانند که اگر در افغانستان تفکر مشابه تفکر یهودیت موجود باشد، تفکر برتر انگارانه و انحصار جویانه ای است که هنوز هم افغانستان را میراث پدر خود میدانند و رئیس جمهور کشور را جهت محو و نابودی یک قوم فرا خوانده، پشتیبانی اقوام دیگر را نیز در این راستا اعلام می نمایند. و الا کدام وجدان سالم می تواند قبول کند که سکنی گزینی هزاره ها در هرات از نظر قانون ممنوع است؟

2- روزنامه اراده جابجایی هزاره ها را در هرات، تهدیدی برای امنیت تلقی کرده است، بنا بر ان سؤال اساسی دوم این است که اگر بنا باشد، از منظر یک داور با وجدان و بی طرف، گراف جنگ و جنایت، انتحار و انفجار، مکتب سوزی و اندیشه ستیزی و بالاخره ظرفیت پذیرش دموکراسی و عدالت را، در سطح افغانستان بررسی کنیم، کدام مردم بیشتر مخل امنیت است؟ امنیت در کدام ساحات متزلزل است؟ ثقل هزاره در مناطق مرکزی موقعیت دارد. چه کسی می تواند ادعا کند که در این مناطق مکتب به آتش کشیده می شود، یا انسانها به گروگان گرفته می شود؟ چه کسی می تواند، یک مورد از انفجار و انتحار و یا دزدی و جنایت سازمان یافته را در این مناطق مثال بدهد؟ امنیت این مناطق به گونه ای است که اگر رئیس جمهور کشور، یا هر مقام دیگری بی هیچ محافظ و بی هیچ حشم و خدمی از بامیان تا دایکندی سفر نماید، هیچ خطری او را تهدید نخواهد کرد. آیا در سایر نقاط افغانستان نیز چنین چیزی متصور هست؟

در شهر هرات نیز، امنیت هرگز از جانب هزاره ها تهدید نمی شود؛ هرچند که میدانیم عناصر متمایل به تفکر فاشیستی، برای بدنام کردن هزاره ها، سعی می کنند، امنیت آن شهر را برهم بزنند. به خصوص اینکه فعلاً والی آن ولایت نیز یک سید شیعه مذهب است.

روزنامه اراده همچنان به یک کشور همسایه اشاره کرده است. مطمئنا منظور شان ایران است. این قلم کاری به ایران ندارد، با آنکه از ایران ستم ها دیده است؛ اما مسئله ای که طرح آن ضروری به نظر می رسد این است که اگر در یک نگاه کوتاه مهاجرین بازگشته از ایران را که اکثراً هزاره اند، با مهاجرین افغانی پاکستان، مقایسه کنیم چه تفاوت هایی را می توانیم انگشت نما سازیم؟ مهاجرین افغانی بازگشته از ایران، حد اقل به زندگی می اندیشند. به آموختن علم فکر می کنند و به ساختن خانه و شهر خویش مشغول اند؛ آنهم نه با کمک دولت، بلکه با پولی که از عرق جبین به دست آورده اند. ولی آیا مهاجرین پاکستان نیز چنین فکر می کنند؟ گرچه در پاکستان نیز بسیارند، مهاجرین عزیزی که به وطن خویش و آبادی آن عشق می ورزند؛ اما در عین حال، کم نیستند کسانی که به جای زندگی، به مرگ خود و هموطن خود فکر می کنند. فرهنگ انتحار در مدارس پاکستان به مهاجرین آموزش داده می شود. فرهنگ جمع آوری چنده یا اعانه برای جنگ با دولت مشروع در کمپ های مهاجرین پاکستان رواج دارد. و این همه را نمی توان جدا از روحیات خود مهاجرین به بررسی گرفت. بنا بر این امنیت افغانستان نه از جانب هزارهء هرات، بلکه از جانب کسانی تهدید می شود که جنون نوستالوژیک، آنان را تشنه خون و دشمن جان هموطنش ساخته است. جنونی که با جانبداری بی شرمانه از منطق عبدالرحمان و ملا عمر، ستمدیده ترین انسانهای این سرزمین را فاقد حق زندگی و حق مسکن تلقی می کنند.

3- روزنامه اراده به طور تلویحی اشاره دارد که رئیس جمهور باید در راستای جلوگیری از بازگشت مهاجرین هزاره از ایران و کوچاندن اجباری آنها از هرات، اقدام نماید و در این راستا، هرات و هراتیان با ایشان است. سؤال سومی که مطرح می شود این است که آیا آقای کرزی رئیس جمهور هزاره نیز هست یا نیست؟ اگر رئیس جمهور هزاره هم باشد، -که هست- نه تنها حق ندارد که جلو خانه سازی هزاره ها را در ملکیت زرخرید شان در هیچ گوشه ای از این سرزمین بگیرد، بلکه وظیفه دارد که برای هر بی خانه هزاره و بی خانه های اقوام دیگر زمینه اسکان را نیز مهیا نماید. و اما اگر آقای کرزی رئیس جمهور هزاره نباشد، در آنصورت، چه لشکر هرات و هراتیان با ایشان باشد، یانه؟ ایشان با سایر لشکر و عسکر خود نیز می تواند یکمشت هزاره جبرئیل را نه تنها از هرات، بلکه از افغانستان نیز اخراج نماید.

هزاره احساس می کند که آقای کرزی فارغ از تمام تفاوت های زبانی، خونی و نژادی اقوام، رئیس جمهور همه آنان است. یا به تعبیر دقیقتر، به باور هزاره، آقای کرزی رئیس جمهور ملت افغانستان است؛ ملت به مفهومی که در قانون اساسی این کشور مسجل گردیده است، نه مطابق برداشت یهود منشانه ای که ملت ها و کشور ها را براساس خون و نژاد تعریف می کنند.

به هر حال، به نظر ما بهتر است که عمله فاشیزم و حمله اندیشه عبدالرحمانی و ملاعمری، بگذارند که آقای کرزی با عبدالرحمان و ملاعمر تفاوت داشته باشد. و این تفاوت زمانی برجسته می شود که عدالت قومی در افغانستان رعایت گردد.

تابش تخته چناری
                        منبع: مشارکت ملی، ارگان حزب وحدت اسلامی افغانستان

لینک      نظرات ()      

مطلب تاریخی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱٠/٢۳

 

نه آریانای وجود داشته

ونه آریایی بوده است

هزاره و تاجیک، ازبیک و پشتون

همه مردمان بومیی شانزده شهر اهورایی اند

 

من در جلد اول کتاب "نام و ننگ ، یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو"  در رابطه به نامهای افغانستان امروزی در استوره و تاریخ یادداشت های مفصلی را ارائه نموده ام.  بر اساس آن یادداشت  ها ی تاریخی،  ثابت می گردد که کشور ما هرگز بنام آریانا یاد نگردیده و به چنین نام در تاریخ جهان کشوری نیز وجود نداشته است. همچنان در رابطه به نژاد آریایی نیز یادداشت هایی در همانجا به نقل آورده شده که نشان می دهد، نژاد آریایی آن گونه که پارسیان و برخی از تاریخنگاران سرزمین ما مدعی مهاجرت و حضور چنین نژادی از ناکجا آباد در استوره و تاریخ سرزمین{ ایران = افغانستان امروزی} پارس { = ایران امروزی} و سند و خوارزم دیگر جاها می باشند،  اصلاً نه چنین مهاجرت صورت گرفته و نه چنین نژاد در استوره و تاریخ به ویژه  کشور ما وجود دارد.

در همینجا لازم می آید که یاد آورشوم که در کتاب دوجلدی "سیطرۀ 1400 سالۀ اعراب بر افغانستان" از این قلم ، دربرخی از موارد از کلمه آریانا و آریایی  استفاده برده شده است. مسلماً هنگامی که کتاب یاد شده را می نوشتم تمام تحقیقات و پژوهشهای مرا تاریخ تجاوزات اعراب بر افغانستان ( خراسان) تشکیل میداد و هنوز تحقیق و پژوهش را در بارۀ تاریخ هویتی مردمان سرزمین خراسان یا افغانستان امروزی آغاز نکرده بودم. بنا براین اگر در برخی از موارد نام سرزمین مان را آریانا و یا از نژاد آریایی یاد کرده باشم دلیلی بر کم اطلاعی و تقلید از تفکر دیگران بدون توجه به حقیقت و گوهر مسله بوده است. در این زمینه امید صاحبان اندیشه و تحقیق کوتاهی مرا به من ببخشند. هر چند که این کوتاهی را در کتاب  چهار جلدی "نام و ننگ ، یا تولد دوبارۀ خراسان کهن در هزارۀ نو" در جلد اول آن جبران نموده ام.

به هرحال، در این جستار "بحث" چند نکتۀ دیگر را که بعداً به آن برخوردم که به اثبات می رساند که نژاد آریایی یک افسانۀ و آنهم جعلی چیزی دیگری پیش نیست خواستم به عرض برسانم. سعی می کنم تا هرچند فشرده و بدور از تکلفات کلامی و حایشه روی و بغرنج نگاری موضوع را مطرح نمایم.

همه آگاهیم که اوستا و ریگ ویدا دو گنجینه تاریخی اند که قدامت هزاران ساله دارند. گذاراز مرحلۀ استوره به مرحلۀ تاریخ در واقعیت با نبشتن این دو اثر در کشور ماآغاز می یابد. متکای اکثر از پژوهشهایی استاتید تاریخ باستان را نیز، در شرق و غرب همین دو اثر بیشتر تشکیل می دهد.

حالا،  در هردوی این گنجینۀ  های تاریخی ازهجرت قوم و یا نژادی به نام آریایی  و کشور آریانا وجود ندارد. بر علاوه ، بعد از هجوم و ایلغار اعراب بر کشور ما در تواریخ که اعراب و غیر اعراب نوشته اند، در هیچکدام آنها ما به کشوری به نام آریانا و مهاجرت نژادی بنام آریایی بر نمی خوریم. معمولاً تاریخ طبری را ام التواریخ می خوانند. در تاریخ طبری نیز با آنکه بحث و گزارش مفصلی در باره شاهان پیشدادی بلخی و کیانیان بلخ تا به یزدگرد ساسانی در تیسفون دارد. از کشور آریانا و نژاد آریایی مهاجر گزارشی به عمل نیامده است.

 علاوۀ از این  کتب جغرافیایی که ابن حوقل، اصطخری ، ابن خرداد ، یعقوبی و مهم از همه ابوزید بلخی  نوشته است  در هیچ کدام از این آثار از آریانا و نژاد آریایی خبری نیست.

 در تواریخی مانند تاریخ یعقوبی ( احمد بن ابی یعقوب ابن واضع یعقوبی)، تاریخ بناکتی ( روضة اولی الالباب فی معرفة التواریخ والانساب ، داود بن محمد)، تاریخ کامل ابن اثیر( عزالد ین ابن اثیر)، تاریخ گردیزی ( ابوسعید عبدالحی بن ضحاک ابن محمود گردیزی)، تاریخ گزیدۀ حمدالله مستوفی ( حمدالله بن ابی بکر)،مروج الذهب( ابوالحسن علی بن حسین مسعودی)، روضة الصفا( محمد بن خاوند شاه بلخی) و چند تاریخ از متقدمین دیگر هیچ کدام ذکری از قوم مهاجر بنام آریایی و یا کشوری بنام آریانا نه نموده اند.

اما آنچه که در اوستا آمده است و نیز  ریگ ودا "ریگ ویدا" از آن یاد می کند، آن عبارت از شهریست بنام [ائیرین وئج] نه کشوری. در اوستا از این شهر چندین بار یاد شده است که صورت مفصل آن در [وندیداد] آمده است. 

به موجب  وندیداد  اهورامزدا ( = خداوند بزرگ ) در نخست شانزده شهر را یکی پی دیگر می آفریند که نخستین آن [ائیرین وئج]  می باشد. در وندیداد چنین می خوانیم: « نخستین از جاها و شهر های بهترین را آفریدم من که اهورامزدا [هستم] ائیرین وئج [بود] با دائیت یای نیک.»1

 در اینجا دو مساله را باید بررسی کرد.

یک : معنی ائیرین وئج، مطابق به گزارش اوستا ائیرین وئج (که بعد ها در اثر تکامل و تغییر گفتار و لهجه به اریه – آریه – ایرین - آرین – اریا و آریا ویج تبدیل یافته) اسم مکان است و دلالت بر مکان خاص دارد. در این صورت جایی که اکثری از تاریخنگاران و زبان شناسان کلمۀ آریا و آریایی را مأخذ از این نام میدانند و آن را به معنی نجیب و نجیب زادگان  و سرزمین نجبا ترجمه و تفسیر نموده اند، غلط مشهورو ناشی از بینش های نژادگرایانۀ جعلی به حساب می آید.

دو: ائیرین وئج گفته شد که اسم مکان است. دراین صورت باید روشن ساخت که این مکان در کجا واقع بوده و هست؟. متکی بر پژوهشهایی  گیگر  Geiger، تیل ،Tiele کیپرت kiepert ، آندراس Andreas و غیره  ،ائیرین وئج عبارت از سرزمین چشمه گاه های رود آمو و سرزمین های دو سوی آمو می باشد که این مناطق شامل بدخشان و تخارستان و اطراف آن نیز می گردد. به موجب اوستا مرکز ائیرین وئج باید بدخشان بوده باشد. در وندیداد فرگرد یک گفته می شود که « آنجا ده ما زمستان است و دو ماه تابستان» در اوضاع و احوال جغرافیایی آن روزگار این ده ماه زمستان درست بوده است. امروز نیز مشاهده می شود که سرد ترین منطقۀ در جغرافیای کشورما همان بدخشان است. که تابستانهای کوتاه و زمستانهای دراز دارد.

گذشته از این، وجود رود آمو که یونانی ها در آن هنگامی که مجموعۀ از شانزده شهر اهورایی را به نام باختر یاد می شناختند، این رود را بنام اکسوس یاد می گردند و قبل از آن بر طبق روایت اوستا این رود [ونگوهی دائی تیا] یاد می شده است. وجود آمو می رساند که ائیرین وئج ، بدخشان  تا خوارزم وکاشغر ماوراءالنهر می باشد. شاید سوال گردد که چگونه میتوان اثبات کرد که رود ونگوهی دائی تیا که در اوستا  اختصاراً" دائی تی"  یاد می گردد همین رود آمو می باشد ؟ .

نخست به موجب اوستا ، در آبان یشت – یشت پنجم  می خوانیم که (زریر) برادر کی گشتاسب  هنگام رفتن به نبرد تورانیان  در کنارۀ رود دائی تیا مراسم ستایش اهورامزدا را بجا می آورد.  در همین یشت همچنان (زرتشت) پیغام آور خدا در کنار رود ونگوهی دائی تیا درخواست میدارد که در تبلیغ دین به کی گشتاسب  موفق شود. در دین یشت – یشت شانزدهم می خوانیم که : « زرتشت در ایرانویج، کنار رود دائی تیا، آشی ( فرشتۀ راستی)  را می ستاید و می خواهد تا در تبلیغ "هوته اُسا" همسر کی ویشتاسب به آیین نیک مزدایی توفیق یابد و موفق می شود

آخرین درخواست کننده شاه گشتاسب است که وی نیز در ایرانویج، کنار رود دایی تیا ایزد را ستوده و می خواهد تا بر رقیب نیرومندش، "آشته ائورونت" غلبه کند و ارجاسب تورانی را بر اندازد و بر عده ای دیگر از دیویسنان تورانی پیروز شود و در همه آرزو هایش چون دیگران موفق می شود»1

ما آگاهیم که به موجب شهادت همۀ تواریخ کی گشتاسب شاه بلخ بود. زریر برادر گشتاسب نیز از بلخ به سمت توران حرکت نموده است.

 و نیز آگاهیم که زرتشت پیغام آور خدا ، در بلخ بوده و آیین خدا پرستانۀ خود را در بلخ در زمان "کی گشتاسب" به مردمان از سوی خداوند  به ارمغان آورد. بنا براین به موجب اوستا و ریگ ویدا و نیزشاهنامۀ فردوسی و خدای نامک های دورۀ ساسانیان  و سایر پژوهشها ازمستشرقین غربی، رود ونگوهی دائی تیا رود آمو می باشد.  هر چند که اگر گفته شود که گشتاسب در بلخ بوده چگونه در بدخشان قربانی داده است. ما آگاهیم که رود آمو از کنارۀ بلخ نیز می گذرد.

بعد از شهر ائیرین وئج ، اهورا مزدا پانزده شهر دیگر را نیز برای زیست "کیومرسیان" معرفی میدارد. این شهر ها عبارت اند پس از ائرین وئج، دوم شهر سغد 3- مرو 4 – بلخ 5- نیسایه (نسا) [فاریاب] 6 – هرات 7 – وئکرته [کابل] 8 – اوروی .{ این شهر در اوستا نامعلوم است اما نیبرگ آن را عبارت از ترکستان چین می داند. }. 9 –  شهر خنته می باشد. { هاشم رضی و احمد علی کهزاد آن را گرگان نوشته اند . اما به نظر می رسد که باید "ختلان" باشد. 10 – هرخوئی تی [هروئی تی = اراخوزیا =  رخج = وادی ارغنداب] 11 – هئتومنت [ هیلمند = هیرمند] 12 – ری  13 – چخره می باشد[ کهزاد آن را کخره نوشته است  و از زبان دارمستتر آن را غزنی می نویسد اما به گمان این قلم باید چخچران باشد. 14 – ورنه است. [  این شهر نیز نامعلوم است اما نیبرگ  آن را اطراف جیحون می خواند اما کهزاد بدون ذکر موخذ آن را بامیان می نویسد]. 15-  هئته – هیندو  " پنچاپ، هفت رود" . 16 – رنگها است.[ نام این شهر که در کناری رود قرار دارد که معلوم نیست اما نظریات مختلف ارائه گردیده است گیگر ، یوستی نیبرگ آن را با سیحون و سیر دریا یکی دانسته و مارکوارت آن را رود زرفشان میداند هارله آن را جیحون می خواند. به هر حال از این رود چندین بار در اوستا یاد گردیده است.] 1

بدینگونه ملاحظه می شود که باشندگان این شانزده کشور اهورایی  همه آنهایی اند که امروز بنام هایی هزاره و تاجیک و ازبیک و پشتون یاد می شوند. در استوره و تاریخ همۀ اینها یکجا زندگی کرده اند و از ائرین وئج بر اساس استوره کوچ را به سایر شهر ها آغاز نموده اند.

ما میدانیم که استوره پیش گذشته هایی تاریخ می باشد که به تاریخ می پیوندد. بر پایۀ این اصل نه در استوره و نه در تاریخ ، نه کشوری به نام آریانا یاد گردیده و نه نژادی را به این نام می یابیم. در تاریخ هایی یونان باستان  به ویژه پس از ایلغار و تجاوز الکسندر( سکندر) کشور ما به نام باختر یاد گردیده است . این عنوان نیز از سوی یونانی ها داده شده است. مقارن تجاوز سکندر، کورش شاه پارس به بلخ حمله نموده بود. آن زمان بلخ مرکز شانزده کشور اهورایی بود که بلخ را بلیکا می گفتند.  شاه آن "بسوس" بود که کورش را شکست داد و او را کشت و لشکریانش متجاوزش را تارومار کرد . در همین زمان اسکندر به بلخ حمله می کند و جسد کورش را به پارسیان می سپرد.

 در این زمان وقتی به تاریخ رجوع می شود کشورما یعنی همان شانزده شهر اهورایی که دامنۀ وسیع تا سند و چین و دجله دارد به نامهایی بومی خود یاد می گردد. اما یونایان آن را بنام باختر می نامیدند که قرنها به همین نام نیز باقی ماند.  بعد ها در زمان کوشانیان این نام به خراسان تبدیل یافت و تا زمان شاه شجاع درانی نماینده انگیس از سوی انگلیس ها بنام افغانستان یاد گردید. اینها همه واقعیت های صریح تاریخ  اند که جز با تعصب و تنگ نظری نمی توان آن را رد نمود. تمام اسناد به اثبات  می رساند که فقط ائیرین وئج نام شهری بوده است. چون این اولین شهربود و اولین  مسکن انسان اولیۀ سرزمین ما.

 بنا بر این نسل های بعدی بنا به روایت های نیاکان ، این سرزمین را به نام اولین شهر آن[ائیرین وئج]   یاد می کردند و مطابق به لهجه خود ایشان "اری ها " ، "اریه" و غیر می گفتند. چنانکه در ریگ ویدا نیز بنام اریه خوانده شده اند. در سرود اندرا و اندرانی  در بند 19 چنین نوشته شده است:«  "داسه" و آریه" را از یک دیگر  تشخیص داده  نظر کرده می رویم» یا در سرود 129 بند 5 می خوانیم که:

« حتی آن فرد آسمانی که برای  همراهی آمد، ویشنو به اندرا خدائی به خدائی تر که سازندۀ صاحب تخت و در سه جهان مردم آرین را کمک می کند و بپرستنده سهمش را از قانون مقدس می بخشد»1

در سه سرود دیگر نیز آریه و اریا آمده است که همه در معنی باشندگان سرزمین معین و مشخص می باشد ، نه در معنی قوم و یا نژاد خاص. ما بنا بر شهادت تاریخ و استوره آگاهیم که هوشنگ که از نواده های کیومرث می باشد مرکز سلطنت خود را از بلخ و یا بدخشان به هند می برد.در مروج الذهب مسعودی می خوانیم که « و هوشنگ به هند اقامت داشت»1

فردوسی بزرگ هوشنگ را شاه هفت کشور معرفی میدارد:

چو بنشست بر جایگاه مهی

چنین گفت بر تخت شاهنشهی

که بر هفت کشور منم پادشاه

جهاندار و پیروز فرمانروا

سایر تاریخ ها نیز شهادت می دهند که هوشنگ پایتخت را مدتی به هند انتقال داد. بنا براین ، مردم سرزمین هند آنها را که با هوشنگ به هند رفته بودند بنام شهر آبایی شان یعنی اریه  - اریا  که همان ائرین وئج می باشد یاد می  کرده اند، که حتی نهرو نیز در کتاب نگاهی به تاریخ جهان  از همین معنی استفاده می کند. بدون شک پس از آنکه دوباره پایتخت به بلخ انتقال می  یابد عده از ائیرین وئجی ها در انجا باقی می مانند و اختصاراً به نام اریه یا اریا ها یاد می شوند . از این رویداد نیز معلوم می گردد که ائیرین وئج همان بدخشان و حول و حوش آن می باشد.

 اما راجع به توطئۀ نژادی آریایی:

 ما در بالا ثابت کردیم که آریا ها همان مردمان بومی شانزده کشور اهورایی اند  که تا به امروز در سرزمین خویش زندگی دارند .

  اما از هجرت نژادی به نام آریایی تا کنون هیچ یک از تواریخ و جغرافیه نویسان نتوانسته اند که بگویند این نژاد رویایی از کجا به کشور ما مهاجرت نموده اند. همه گفته ها در حد حدس و گمان اند. اما چرا من آن را توطئه نامیده ام. واقعیت این است که این توطئه ساسانیان و پهلوی ها پارس می باشد. به موجب شهادت تاریخ ، پارس ها یک قوم کوچک از مردم  شانزده کشور اهورایی بوده اند که مانند بسیاری از قبیله های دیگر در زمان پیشدایان بلخی به هرسویی کوچیده اند ، اینها نیز بسوی غرب کوچیدند.

 در طی زمانه ها آنها دولت جداگانۀ را تشکیل دادند بنام دولت و کشور پارسها. پس از تشکل دولت ، اینها به تجاوزات گستردۀ از جمله به کشور ما اقدام نمودند ولی همیشه با مقاومت مواجه شده اند با آنکه مدتی توانستند کشور ما را اشغال نمایند. ولی  اشغال آنها هیچگاهی پایدار نبوده و مردم سرزمین خراسان  با ایشان دست و پنجه نرم نموده و حتی گاهی پارس جزی از ولایت های کوشانیان و یفتلیان به شمار آمده و در دوره اسلامی ، پارس همیشه یکی از ولایت های خراسان به شمار می آمده است که این موضوع را د اکتر شجاع الدین شفا درمقدمۀ کتاب ارزشمند و گرانبهای خویش " تولد دیگر" به درستی یاد می نماید.

اما توطیه در کجاست؟ پارسیان به منظور این که خود را {خود تافتۀ جدا بافته} نشان بدهند . خویشتن را به نژاد نا پیدایی پیوند زده اند. در حالیکه قبیلۀ از مردمان شانزده شهر اهورایی اند که از بلخ و یا بدخشان به طرف غرب کوچیده اند و زبان و دین ایشان نیز همان زبان و دین است که در بلخ و بدخشان رواج داشت که بعداً آن زبان را بنام کشور خود زبان پارسی { یعنی زبان پارسیان} یاد نمودند.  زبان مردم خراسان را به نام زبان دری خواندند.

 در این زمینه باید گفت که"همای بنت بهمن" شاه بلخ در زمان شاهیی خود مرکز سلطنت را از بلخ به بغداد "تیسفون" انتقال داد . میدانیم که وقتی مرکزیت از یک شهر به شهر دیگر انتقال پیدا نماید تمام  خدم و حشم نیز به آنجا می روند. چون دربار در آنجا اسقرار یافت. درباریان به لهجۀ  بلخی سخن می گفتند ، بنا بر این ، لهجۀ بلخی ( خراسانی) مشهور به زبان دری شد. یعنی زبان "دربار" . در واقعیت لهجۀ پارسی همان زبان بلخی می باشد که به آن مردمان شانزده شهر اهورایی صحبت می کردند. آنجا که دری را از "دره" میدانند نیز توطئه پارسیان است که میخواهند شکوه و عظمت این زبان را کوچک جلوه داده و به دره و ده منسوب سازند، نه شهر و دربار و کشور. مثلاً ترفند دیگر پارسیان که برخی از اساتید ما نیز از آن تقلید نموده اند اینست که زبان بلخی را زبان اوستایی می گویند. در حالیکه  اوستا نام  کتاب است و این کتاب به یک زبان نوشته شده است. ما میدانیم که کتاب اوستا را پیغام آور خدا زرتشت در بلخ نوشته نموده ، بنا بر این اوستا به زبان مردم بلخ نوشته شده است . چرا نمی گویند زبان بلخی. برای اینکه سعی کرده  اند که زرتشت و اوستا را نیز منسوب به خویش بسازند.

به هر حال من این موضوع را در جلد اول کتاب "نام و ننگ" مفصلاً به بررسی گرفته ام. خواننده عزیز می تواند به آنجا مراجعه نماید.

 اما در مورد نژاد آریایی باید گفت که در تمام تواریخ و استوره هایی بجا مانده ، پادشاهی در شانزده شهر اهورایی از کیومرس " کیومرث" آغاز می گردد. کیومرس اولین شاه است که  در استوره اولین انسان روی زمین بوده که خداوند خلق کرده و یهودیان، عیسائیان و مسلمانان آن را " آدم" می گویند.

در تاریخ طبری، تاریخ یعقوبی ( احمد بن ابی یعقوب ابن واضع یعقوبی)، تاریخ بناکتی ( روضة اولی الالباب فی معرفة التواریخ والانساب ، داود بن محمد)، تاریخ کامل ابن اثیر( عزالد ین ابن اثیر)، تاریخ گردیزی (ابوسعید عبدالحی بن ضحاک ابن محمود گردیزی)، تاریخ گزیدۀ حمدالله مستوفی (حمدالله بن ابی بکر)،مروج الذهب( ابوالحسن علی بن حسین مسعودی)، روضة الصفا( محمد بن خاوند شاه بلخی) همه از کیومرث یاد می آیند و بعد از او همه شاهان را پسران کیومرث می نویسند که به سلطنت می رسند. همه خانواده های که در بلخ و بدخشان  به شاهی رسیده اند و بعد که دارالسلطنت به بغداد در زمان همای بنت بهمن کوچ می کند ، تا به زمان ساسانیان به این طرف یعنی در{ ایران = افغانستان امروزی} کوشانیان و یفتلیان، همه و همه از نسل کیومرث اند.  هیچگونه انقطاع در سلسلۀ شاهان تا به یفتلیان به وجود نیامده است. طبری در تاریخ طبری می نویسد که : « و گبران طوفان را ندانند { منظور از طوفان نوح است. از مولف}و گویند: از روزگار کیومرث پادشاهی داشته ایم و کیومرث همان آدم بود و پادشاهی از سلف به خلف رسید تا به دوران فیروز پسر یزدگرد پسر شهریار. گویند: اگر طوفانی بود می باید نسب قوم بریده باشد و پادشاهی از میان رفته باشد. »1

 ببینید که چگونه واقعیت به گونه بسیارقشنگ و مقبول آن در تاریخ ثبت گردیده است.

 به هر حال ،صورت مفصل  تسلسل شاهان سرزمین ما را ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه به صورت بسیار مفصل و جامع می نویسد. چنانکه در همین کتاب زیر عنوان " مردم و آغاز خلقت" می خوانیم که:

« کیومرث ، تا زمان مشی و مشیانه که ایشان را مادر پسران و دختران می دانند و در نزد ایرانیان [= خراسان و افغانستان امروزی . از مولف] به منزلۀ آدم و حوا هستند تا زمان ازدواج مشی و مشیانه تا هوشنگ»1

 

بیرونی بعد از خلقت انسان که از تخمۀ کیومرث به وجود می آید و  " میشی و مشیانه "آدم و حوا" خلق می گردد تا هوشنگ را دورۀ آغاز خلقت می نامد و از هوشنگ به بعد را دورۀ پیشدایان بلخی می خواند. جدولی  را که بیرونی ترتیب داده چنین است:

« کیومرث که انسان نخستین محسوب می شود ،هوشنگ، طهمورث، جم، جمشید... والخ» 1

 

 پس از آن از کیانیان بلخی و  و اشکانیان و بعد ساسانیان و کوشانیان و یفتلیان نام می برد. بیرونی از همه ملوک در جغرافیایی  شانزده شهر اهورایی  یاد می کند. با قرائت این بخش از کتاب ابوریحان ، گذشته از آن که تمام اقوام کشور امروزی افغانستان  واقعیت های گذشتۀ تاریخی  خود را در می یابند به این نتیجه نیز می رسند که نژاد آریایی یک افسانۀ تخیلی چیزی پیش نیست.

 از جانب دیگر برای اینکه ما توانسته باشیم اسناد دیگری دال بر رد نژاد آریایی را ارائه دهیم خوانندۀ عزیز را  به مطالعه تمام آن تواریخ که در بالا نام برده شده دعوت می نمایم. مثلاً در زین الخبار گردیزی فهرست شاهان سرزمین ما بدون انقطاع از کیومرث تا به آخر در شش طبقه ردیف گردیده است که طبقۀ اول را از طهمورث پسر کیومرث آغاز می کند. اما اینکه چرا گردیزی از کیومرث نام نمی برد جایی سوال است. شاید به خاطری مسایل مذهبی باشد زیرا اگر از وی نام می برد باید می گفت که کیومرث همان انسان اول است. باب اول را از طهمورث تا به زو بن طهماسب، طبقۀ دوم را به نام کیانیان یاد نموده و از کیقباد تا دارا تشریح می دهد و طبقۀ سوم را ملوک طوایف " اشکانیان" از اشک اردوان می نویسد و طبقۀ چهارم را ملوک ساسانی می خواند و از اردشیر می آغازد و به قباد بن فیروز ختم می کند و طبقۀ پنجم را زیر عنوان اکاسره  از انوشیروان تا به یزدگرد بن شهریار به پایان می رساند. 1

علاوه بر این ، شاهنامۀ فردوسی که همۀ جهانیان آن را به دیدۀ قدر می نگرند و مردم پارس و خراسان { ایران و افغانستان امروزی} از آن به مثابۀ سند هویت ملی خویش یاد می نمایند.  در همین اثر پرمایه ، فردوسی بزرگ از کیومرث در یکی از شانزده کشور اهورایی یاد کرده و بدون انقطاع تا به یزدگر ساسانی  فهرست وار تاریخ را بیان می نماید.

در شاهنامۀ فردوسی  از همۀ شاهان بنام شاه ایران زمین یاد می شود . شاهنامه شهادت می دهد که ایران  همان خراسان و افغانستان امروزی می باشد. در شاهنامه اصلاً از فارس به مثابۀ پایتخت شاهان در دورۀ پشیدایان ،کیانیان و  اشکانیان  هیچگونه ذکری به عمل نیامده است. دورۀ ساسانیان را نیز در تسیفون بغداد نشان می دهد نه در فارس.

بنا براین وقتی تمام تاریخ و اسناد تاریخی مبتنی بر این واقعیت است. پس این آریایی ها کی ها اند. معلوم می شود که این یک جعل است. جعلی که پافشاری روی آن در واقع بی هویت ساختن مردمان سرزمین ما را در بر دارد. از کیومرث تا به آخر همه مردمان بومی همین سرزمین اند که روز ی در ادبیات ما ایران و بعد باختر و خراسان و امروز خلاف تمام صریح تاریخ به نام افغانستان یاد می شود، می باشند. اگر اقوام کوچکی در این سرزمین مهاجر هم شده باشند اینجا هویت خویش را باخته و جز مردمان این سرزمین گردیده اند. اما هیچگاهی مردمان این سرزمین جز اقوام مهاجر نشده اند. به هرروی، مسلۀ جعلی بودن نژاد آریایی و کشور آریانا را ما در کتاب نام و ننگ مفصل یاد نمود ایم این مختصر فقط در حاشیۀ نوشته جناب پروفیسور داکتر لعل زاد و جناب سیدی نگاشته شد.

 خرد یار و مددگار همه

 

پینوشتها:

 

1 – وندیداد، ترجمۀ هاشم رضی، ج 1، ص 193،انتشارات فکر روز،چاپ اول 1376تهران      

2– اوستا ، ترجمه و پژوهش هاشم رضی ، ص 432

3– وندیداد، جلد اول، ص 194 – 244

4– گزیده سروده های ریگ ودا ، ترجمۀ دکتر محمد رضا جلالی نائینی، چاپ سوم، 1372 ، نشر نقره ، ص357 – 377

 5 – ابوالحسن علی بن حسین مسعودی، مروج الذهب، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، ج 1 ص 217

6– محمد بن جریر طبری ، تاریخ طبری ، ج1 ترجمه ابوالقاسم پاینده ، ص،143

7– ابوریحان بیرونی، آثارالباقیه، ترجمۀ اکبر دانا سرشت، چاپ 4 ، ص 145

8– رجوع شود به کتاب آثارالباقیه ، از ص 142 تا 159

9- رجوع شود به تاریخ گردیزی از ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی از ص 31 تا به 104
                                                       برگرفته ازستاویز
لینک      نظرات ()      

روشنفکران قبیله قبیلوی می اندیشند نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱٠/٢۱

روستار تره کی نخواتند

داکتر صاحب این را خوب می دانند که ، حرکت طالبان جهشی به قهقرأ ست نه

 مقاومت ملی» ،  مقاومت جهل است در مقابل علم و اینرا هم خوب می دانیم ! ، آنچه نوشته اند ، موافق به اسلوب علمی ، اندیشه وعقل سازگار نیست ، عاطفهء قومی وتباری مجبور شان ساخته !  

یکی از علل واکنش های جدی روشنفکران ، علیه تاریک اندیشان طالبی اینست که ، آنها حاکمیت ارزشها ی ، عقلی و استدلال های منطقی را در معرض تهدید قرار داده اند ، آنانیکه از زیبایی علم چیزی نمی فهمند و زیبایی خدا و انسان را نمی دانند ، چگونه به آنها باور داشت ! .

 با ابراز تأسف فراوان باید گفت! روزگاری آمده که عده ای از تحصیلکرده های مان بنابر رشته های قومی، زبانی انحصار جویی وفضیلت سازی در برخی از مسائل اجتماعی به شدت تمام نقطهء مقابل حقایق قرار میگیرند، این تاریک اندیشان به ظاهر روشنفکر، نه تنها عامل بوجود آورندۀ بدبختی در جامعه می شوند، بلکه برخلاف تمام قوانین وموازین اصول دموکراسی و جامعه شناسی به کذب وجعل حقایق غیر قابل انکار می پردازند، تا سیاه را سفید سازند .

 در طول تاریخ وطن ما اکثریت تیره روزی هاییکه جامعه ما را از روند صلح دایمی، تمدن بشری و دموکراسی باز داشته، همانا  فتوای چلی هاییکه دین وشریعت را از دیدگاه خود شان وبه نفع خود شان می بینند، می باشد. و چه درد آور که دانشمندانی ازین  قبیله هم به تائید آنها قلم می زنند، تا یگانه هدف برتری کاذب استحکام پذیرد .

گرچه ازین هذیان گویی ها بسیار شنیده ایم، نمی خواستم با گذاشتن انگشت انتقاد طبیعت مبارک داکتر صاحب را مکدر سازم! اما در بعضی مواقع خصوصاً روی مسائل اجتماعی، قضاوت ها وتمایلات یکجانبه بلاخره شلاق خوردگان را وادار می سازد تا بدفاع از«حاکمیت ملی» بر خیزند .

مقاله ای را از داکتر صاحب روستار تره کی زیر عنوان «افغانستان تا چه وقت تنور سوزان آتش جنگ های دیگران باشد» در سایت وزین پیمان ملی خواندم، ایکاش ! نمی خواندم ! .

داکتر صاحب چشم بسته چیز چیز هایی که بمزاج خود شان برابر است نوشته اند، در حقیقت نوشتن همچو چرندیات

جامعهء روشنفکران را سخت می آزارد .

در اینجا لازم می بینم تا  فشرده ای از هر پاراگراف مقاله را بخط درشت ارقام و داوری را بدست اربابان با بصیرت بگذارم .

داکتر صاحب می نویسد : طالبان بمثابهء بزرگترین قوت اجتماعی تأمین کننده صلح وثبات سیاسی... [؟!] . چقدر جای شرم است که، داکتر یک کشور، گروهکی از عقب گراترین پای لچ های نعل شده را که از واژهء های زیبای صلح وثبات سیاسی یک کلمه را هم نمی دانند، بزرگترین قوت اجتماعی می نامد .

داکتر صاحب ! گپ بین خود ما خواهد ماند ! آیا واقعاً این جمله را از ته دل می نویسید، یا اینکه دستیست بالای دست تان ! وگرنه همه می دانند که طالبان متشکل از یک گروه کوچک قومی اجیر شدهء آی اس آی، عرب های فراری جاهل، پاکستانی های لاشخور، تروریست های القاعده که بخاطر تأمین منافع پاکستان وویرانی کشور ما سازمان داده شده اند و در ساختار این گروه اجیر هیچ یک از اقوام فرهود وآزادهء کشور ما سهم ندارند، چطور نا منصفانه آنها را بزرگترین قوت اجتماعی نامید ! در حالیکه طالبان عامل عمده واساسی باز دارندهء روند صلح وثبات در کشور ما می باشند .

هر گاه صلح وثبات وامنیت آوردن بزور سرنیزهء و شمشیر و سر بریدنها حاصل شود، به گفتهء بزرگان : حکوماتیکه با استفاده از سر نیزه وشمشیر برای مدتی آرامش بیاورند، این آرامش بمنزلهء سکوت قبرستانی است که زنده ها همچون مرده های متحرک زندگی کنند . نتیجهء آن جز بدبختی ارمغان دیگری نمی آورد .

کشور ما اکنون تشنهء امنیت است و امنیت در بعضی مواقع بهتر از آزادیست، مردم ما اجازه نخواهند داد زیر نام آزادی، امنیت به معنای تأمین کنندهء حکومت قوم خاصی بر ملت باشد .

از همان ایامی که  طالبان مطرح شدند نه به نداء های صلح خوا هانه طرف های دیگر وقعی نهادند ونه بهایی برای دیگران قایل شدند، با استفاده از اعمال خشونت، نسل کشی، قتل عام، دست و پا و سر بریدن و اندیشه های ناسیونالیستی، امکان وحدت ملی را از جامعهء ما گرفتند، رفتار وحشیانهء آنها سبب شد تا بجز از یکی دو کشور حامیان شان دیگران از برسمیت شناختن افغانستان اباء ورزند .

داکتر صاحب ادامه می دهد : حکومت کابل محصول مداخله خارجی است . فکر میکنم داکتر صاحب اصلاً تاریخ را نخوانده اند ! اگر تاریخ را مطالعه میکردند، حتماً می دانستند که از 250 سال بدینطرف هیچ حکومتی به رأی عموم ملت بمیان نیامده، اگر آمده کدام است ؟هرگاه از حکومات بابا ها، اتل ها، شجاع ها، غازی ها، فاتح ها شروع و تا امارت امیر المومنین  شما؟ ! محاسبه کنیم، می بینیم که همه محصول مداخلهء خارجی ها ست، پس چه جای گله وشکایت از حکومت فعلی .

شرم آورتر از همه، داکتر صاحب شرارت های یک گروه تروریستی را که  بخاطر برآورده ساختن آرمانهای اجانب، قبیله و منافع شخصی، کانون های علم وفرهنگ را که باعث عزت و هویت کشور ما می شود آتش می زنند، ژور نالستان، معلمین، دوکتوران وحتا ماین پال ها را سر می بُرند، ومسوولیت همه خونریزی ها را بدوش میگیرند،

 « دنباله رو جنگ های آزادی بخش تاریخی مردم افغانستان» می نامد و با نوشتن این جملهء غیر منطقی جنگهای ملی و آزادیبخش مردم افغانستان را آلوده وبد نام می سازد .

شاغلی تره کی صاحب !

اطلاع داریم که شما چند سالیست بدینطرف وطن گریز هستید و در قفس طلایی دموکراسی فرانسه زندگی با عیش ونوشی دارید ، صدای دُهل از دور برای شما لذت بخشیده، از حقایق داخل وطن هیچ اطلاعی ندارید، بکدام صلاحیت و میعار های مطبوعاتی گروه قومی طالبان را متشکل از «اقشار مختلف اجتماعی» اعم از دهقان، روحانی و پیشه ور ثبت و به عنوان هستهء

«مقاومت ملی» ! یاد آور می شوید، شما از کدام دهقان، کدام روحانی، کدام پیشه ور مینگارید ؟ از دهقانی که کوکنار می کارد، از روحانیی که مدرسه «دیوبند» را تمام کرده، از پیشه وری که قاچاق موادمخدر را در دو طرف خط دیورند سازماندهی می کند، یا از توده های ملیونی کشور که خواهان صلح اند، نه جنگ، از کدام یک !!! .

واه ! داکتر صاحب واه ! چه گل گفتید و چه دُر سفتید ! من با این پاراگراف زیرکه شما چنین نگاشته اید،

 «نزدگروه های شامل مقاومت [طالبان) دفاع از ارزش های چون دین، وطن، ناموس و غیره اصالت طبعی و اولی خود را حفظ کرده است و با فرصت طلبی و معامله گری

 «روشنفکرانه» آلوده نشده است . صد در صد موافقم.

 واقعاً که طالبان «دین» را با اجرای اعمال قوم لوط، عمل انتحاری، سر بریدن بی گناهان، سوزاندن مکاتب، منع تحصیل طبقه اناث در دنیای اسلامی وغیر اسلامی سرفراز ؟! و« ناموس» داری را بحد عالی آن که عبارت از : اختطاف دختران، شلاق زدن در سرو صورت ناموس مردم، ازدواج های اجباری صغیره ها به اعضأ گروه، سنگسار وشگافتن جمجمهء زنها در

محضر عام ذریعه کلا شینکوف ؟! و«وطن» را با ترک حب وطن دو دسته تقدیم بیگانگان، چور وچپاول آثار تاریخی کشور، انهدام تندیسه های بودا و سر انجام اصالت تاریخی و اولی شانرا بزور شمشیر و بیگانگان حفظ کرده اند ؟! .

اینست اصالت طبعی و اولی، به تائید قول داکتر صاحب،که طالبان حقیقتاً از گذشته های دور تا کنون، بسیار سر سختانه حفظ وبرای داکتر صاحب عزت و آبرو کمایی کرده اند .

با آنچه گفته آمدیم یک نکتهء دیگری را به شاغلی داکتر صاحب یاددهانی می کنم و آن اینست که، اگر خروج عساکر ناتو را باساس نظر طالبان «مطالبهء مشروع وبر حق»می دانید، آیا ضمانتی وجود دارد که بعد از خروج آنها جای شان را خواهر زاده های عربی ما و پنجابی ها پر نکند !!

دوکتور نجیب الله بار ها میگفت : من عساکر شوروی را می کشم، بشر ط آنکه جای شانرا امریکایها، عربها، پاکستانی ها وغیره نگیرد ! آخر چی شد ؟.

داکتر صاحب باز هم چنین دُر فشانی می کنند : ... مردم را به این واقیعت تلخ متقاعد ساخته که بهتر است تحت حاکمیت قرون وسطایی آنچه قوای ائتلاف طالب مینامد

 [ که چنین نیست ] «زنده» بماند تا اینکه زیر بیرق دموکراسی خوانده می شود «بمیرد».

راستی داکتر صاحب ! از کجا مطلع شدید ! که مردم چنین تقاضایی دارند، شما که در فرانسه تحت حاکمیت دموکراسی زندگی می کنید، آیا علم غیب هم می دانید که از دلهای مردم نیز واقف هستید! تا جاییکه تمام مردم دنیا می دانند، ملت ما میگویند : حاضریم بخاطر امنیت، ودموکراسی واقعی خونهای خود را بریزیم، نه اینکه لحظه ای تحت حاکمیت وحشت زندگی کنیم ! زیرا مردم ما تا هنوز قتل ها و نسل کشی های سال 1998، راکت باران کابل، سر بریدن های قزل آباد و آتش زدن دارو ندار مردم شمالی را از یاد و حافظه ها نبرده اند، اگر شما به مقاومت نا ملی طالبان عقیده مند هستید و باور دارید که آنها بخاطر عقیده، ایمان، ناموس ووطن می رزمند، لطفاً شمولیت خود را رسماً اعلان کنید، در غیر آن برداشت ما چنین است ! یا اینکه شما در خور این واژه های معصوم نیستید ! ویا اینکه چیزیکه می نویسید به آن عقیده ندارید !

پژوهشگران ومورخین بایست همیشه مستند بنویسند، داکتر صاحب تعداد تلفات مردم را از شروع عملیات علیه تروریزم تا

کنون، پانزده هزار مینگارد، در حالیکه این رقم در هیچ نوشهء از مورخین خارجی وداخلی به نظر نمی رسد .

جناب داکتر صاحب تره کی !

هر قدر شما گنگ بنویسید، ما هدف و مطلب را می دانیم، نتنها شما«مقاومت سچه افغانی» میگوید، بلکه همه می دانند این بغاوت، سُچه سُچه وسُچه است .از خداوند بزرگ تمنا داریم، هیچ قومی از اقوام کشور ما مشمول این مقاومت سچه نشده ! در دنیا وآخرت روسیاه نگردند، تا باشد مردم دنیا خوب را از بد تمیزکنند . لهذا «نبشته های شما خاک انداختن است به چشم کسانی که خواهان دانستن اند. داکتر صاحب تمام مصالح ساختمانی را رویهم انباشته است اما تا هنوز نمی داند چه می سازد.

 در باره طالبان همینقدر کافی است که بدانیم آنها ثمرهء زحمات بنظیر بوتو، سعودیها، امریکایها، انگلیسها و دیوبندیها هستند، ما می توانیم بابررسی از اعمال و کردار طالبان، آرمانها، ارزشها و باور های آنان را در یافت کرده، داوری نمایم.

طالبان تمام آلات، افزار و وسایل لازم را برای ایجاد یک حکومت قومی مطیع پاکستان فراهم می کنند، ا ستراتیژی طالب وپاکستان اینست که نشان دهند، هیچ قدرتی در افغانستان پیدا نشود که در برابر آنها خود نمایی کند، ناکامی ها و شکست های پاکستان در قبال افغانستان که یک حکومت وابسته را بخود میخواست باعث شده یک دوره خونین دیگری را شروع کنند .

دشمنی وکینه ورزی تلخ وتاریخی پاکستان نسبت به کشور ما فرو کش نکرده ، همکاری آشکارا وپنهان پاکستان با طالبان نشانهء دیگری ازین دشمنی ها محسوب می شود .

شاغلی تره کی صاحب  !

بیائید صادقانه بپذیرید! که گرایشات قومی ورگ غیرت تباری شما بجوش آمده ! هرگاه این اعمال غیر انسانی را یکی از اقوام دیگر این سرزمین انجام دهند، آیا شما آنرا مقاومت ملی می نامید ؟ هر گز نه !.

در خاتمه بعرض جنابعالی میرسانم که، ما در عصری زندگی میکنیم که تمام تنگ نظری ها، خشونت ها، درشت گویی ها، تند رویی ها، تفوق طلبی ها،  ماجراء جویی ها جای خود را برای گفت و شنود ها، همسویی ها، برادری وبرابری ها در چارچوب دموکراسی خالی کرده است، وشما یکسره آنرا نفی میکنید، در حالیکه افکار غلط طالبان بدرد جهان امروز نمی خورد .

بناً از جناب داکتر صاحب روستار تره کی خواهش می نمایم تا دیگر با نوشتن همچو چرندیات، خاطرات تلخ ونکبتباردوره نحس طالبان را یکبار دیگر در ذهن ها زنده نسازد ! .

 در خاتمه باید گفت : هیچگاه ! هرگز ! و ابدا ً! درین تند باد حوادث، سر زمینیکه همیشه میلرزد، خیمهء سعادت روی یک پایه استقرار نخواهد یافت !!! 

                                  منبع غزال دربند                                                                                                                                                                                       .

لینک      نظرات ()      

درواز وسفر خانم کوفی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱٠/٢۱

 

سفرنامه حاج بانو فوزیه کوفی فراسوی ناهمواریهای بدخشان

 

بخش سوم : پیش ازاین گفتم که سفر خزانی ما به بدخشان، جزییات و تحولاتی را بدنبال داشت که کمتر میتوان بدان توجه نکرد. سردی هوا و نادرستی راهها، روستایی ماندن مرکز و تمام اطراف و نواحی بدخشان، نابسامانی وضع زندگی مردم، فقر ونگرانی تهدید گر و عذاب آور زمستان، نبود تجارت وارتباطات، بی برنامگی دولت و فقدان پروژه های مهم سازنده از سوی نهادهای غیر دولتی در عرصه ساختمان و عمران، بی توجهی به وضعیت معیشت عمومی، سنتی بودن همه بخشهای مناسبات، للمی بودن کشت وزراعت و زودرس شدن برف خزانی در ارتفاعات، کم بود میوه و دانه و داشته های طبیعی و دهها مساله دیگر؛ از یادداشتهای این سفر اند. این سفر شناختم را از بدخشان بیشتر تقویت نمود و اکنون میدانم که نقاط آسیب پذیر و موارد محتاج زود برنامه کردن در زندگی مردم کدامهاست. با تکیه بر نتایج وچشمدید های من دراین سفر مسایل بسیاری را میتوان در باب بدخشان و کمبودات مردم آن برشمرد. اما تاپیش از گزارش دیگری درآن زمینه، به یاد آوری اصل ماجرای سفر و اتفاقات آن بر میگردم.بعدازدوساعت تلاش ، بالاخره به همکاری راکبین سایر عراده جات مسئولین امنیتی  وهمکاران ما توانستیم موتر امنیت را نجات دهیم ودوباره به را ه افتادیم. 

ادامه سفر بدخشان ! درمنطقه جیرو  مربوط حوض شاه توقف مختصرنمودیم تابا مردم دیداری داشته باشیم. مکاتب و مساجد و منازل مردم را دقیقتر ببینیم، درهمین حال لازم بود تا پیشنهادات آنهارا نیز بشنویم.  منطقه حوض شاه حدود 24 ساعت فاصله پیاده رفتار ازمرکز ولسوالی خواهان را دارد.این منطقه فاقد مرکزصحی است ومردم این منطقه برای دسترسی به خدمات صحی به مرکزولسوالی توسط مرکب ویااسب میروند واگرمریض زن حامله باشد دراین مسیر به مشکلازیاد مواجه میشود. به همین دلیل سال پارکه ریش سفیدان و بزرگان ولسوالی غرض طرح مشکلات خود به کابل آمده بودند. امرایجادیک باب کلینیک توسط وزیرصحت عامه برای ایشان داده شد، ولی تاحال این امربه جای نرسیده است.معمولاً برای ایجاد مکاتب وکلینیک ها که کار دولت است، بنده ازروابط شخصی خود استفاده میکنم، چون وزارت خانه های محترم علاقه دارند کاغذ را سیاه نمایند درحالیکه امضا و فیصله های  آنان جنبه عملی ندارد.  

 

این باراول نیست که امرایجاد یک مرکزعام المنفعه بدون نتیجه مانده است.اززمان ایجاد پارلمان تاحال بیشترازبیست گرو ه از ریش سفیدان وبزرگان غرض طرح مشکلات به مرکز خود آمده اند،درکاغذهای درخواست شان اوامرزیاد طرح شده است ولی بجای نرسیده است. بنابرین من ترجیح میدهم که در اجرا و روبراه کردن کارها ی مردم شخصا تلاش نمایم تا ازطریق ادارات حکومتی! ادارات هرکدام بصورت آفتابی  کانالها و منافع متفاوت دارند. ادارات انصافا بیشترمصروف کارهای سیاسی هستند تا اقدام در راه منافع مردم وعرضه ی خدمات. پس از طی مسافتها  سرانجام  ساعت دوشب به روستای " نشر " محل زادگاه بنده رسیدیم . چون ناوقت شب بود کمترکسان را توانستیم بیبینیم ، ما وهمکاران ما هم ازخستگی بخواب رفتیم. صبح فردا زود ازخواب بیدارشدیم تا به دیدار همه مردم فرصت بیابیم.

 

وصف یک منظره : راستی در آن صبح خوشرنگ همینکه چشمم  به شمال  اتاق افتاد منظره زیبای ولسوالی کوف نمایان بود، انگارخداوند درآفرینش این مرزبوم فرصت، هنر و مهارت زیادبه خرچ داده است تا دریای خروشان و وحشی کوفآب راکه به رنگ سفیدوآبی دروسط دره فرو میدوید و دوطرف دریا با نور درخشان که فصل خزان رنگ برگ هارا زردساخته بود، چشم نوازی میکرد. جالب است که من چنین رنگ زرد وروشن وخیره کننده تاحال ندیده بودم،  رنگ های سرخ، فولادی ، و دربعضی جاهاسفید دوطرف دره تپه های خاکی به به زیبائی این منطقه افزوده بود، آفتاب آرامش بخش و ملایم میتابید. شاید تنها در قلعه های بلند سر برآسمان این مناطق باشد که رنگ آبی آسمان را میتوان دید. درهمان دم هوای کابل بیادم آمد که متاسفانه کثافت هوابه حدی رسیده است که آسمان هم رنگ عوض کرده است.پس از وضو وشستن دست ورو، بیرون رفتم، متاسفانه مردم این محل ( همدیاران حضرت زردهشت بزرگ ) و سایرمحلات دور دست درولایت بدخشان  فاقد حمام و تشناب مناسب اند.  

برای همه مردم به خصوص خانم ها مشکل جدی است وقتی دوباره به خانه آمدم بسیارجالب بود چون اتاق بزرگ که برای زنده گی ماانتخاب شده بود پرازخانم های این قریه شده بود.خانم ها باسن وسال مختلف، لباس های رنگین ولی گرم درحدودصدتن ازخانم های قریه باسفره سحری خود آمده بودند تا چای صبح را باهم یکجا صرف کنیم. شب ویا صبح به استقبال مهمان رفتن وچای ونان را یکجا بامهمان صرف کردن یکی ازعنعنات دیرینه وپسندیده مردم  این دیار است.من این فرهنگ را درمشارکت اجتماعی زنان قریه بسیارمهم یافتم چون آنها فرصت اینراپیدامیکنند که باهم ازمسایل مختلف صحبت کنند،ازسیاست ازکارهای خانه  ازمسایل وطنی ومحلی، ازکشت وکار وحاصلات آن  وازهرکنج وکناردنیا.خوشبختانه معلومات این زنان درمسایل مختلف خیلی زیاد بودیکی ازدلایل آن ممکن همین نشست و چنین اجتماعات باشد. باوجود اینکه اکثریت مطلق این خانم ها ازسواد محروم هستند ولی با این و جود علاقه هنری و آگاهی مناسب ایشان  برای من مساله جالب بود.

قابل یادآوری است که خوشبختانه درسال جاری به تعداد5 تن ازبانوان که ازصنف 12 فارغ شده اند به صفت معلم دراین ولسوالی ایفای وظیفه میکنند واین باراول است دراین ولسوالی بانوان به صفت معلم اجرای وظیفه میکنند. حضور جوانان بحیث معلم مشوق خوب برای سایردختران در رفتن به مکتب است .بعد از صرف چای و ابراز محبت بااین خانم هابه برنامه ای اصلی خود پرداختیم.

به اثرهمکاری دولت عربستان صعودی درسال جاری دوباب مسجدبزرگ درولایت بدخشان اعمارشد،  یکی درولسوالی جرم که 6 ماه قبل کارساختمان آن آغاز شد  ودومی درولسوالی کوفآب.به اساس برنامه های قبلی قرار شد که سنگ تهداب این مسجد جامع رابگزاریم به اثرتفاهم  بزرگان منطقه، سنگ تهداب این مسجد درقریه نشر گزاشته شد درمراسم گزاشتن سنگ تهداب مسجد نشر، شمار زیادی ازبزرگان وریش سفیدان قریه های همجوارتشریف آورده بودند.بعدًااز جریان کارسرک کوفآب شکی که  5 ماه قبل به اثرتلاشهای زیاد وهمکاری دولت آلمان آغازشده بود بازدید کردیم، این سرک توسط دفتر

(.Z G.T (به همکاری مردم محل درمقابل پروژه پول درمقابل کارآغاز  شده است که ولسوالی کوفآب را به ولسوالی شکی وصل میکند.  فعلاًدرحدود شش کیلومتر از مرکز قلعه یعنی مرکز ولسوالی کوفآب بطرف قریه آغرم ودهن آب کارآن ادامه دارد درحدود5 کیلومتر دیگر باقی مانده است که به منطقه دهن آب برسد، همزمان جریان کارازمنطقه شکی نیز بطرف دهن آب ادامه دارد،به اساس اظهارات مایکل انجینرمسئول این پروژه درحدود دوماه دیگر این سرک به ولسوالی شکی وصل خواهد شد. با وصل شدن این سرک نه تنها مشکل عمده مردم هردو ولسوالی رفع خواهد شد، بلکه زمینه ساز عاید خوب برای مردم محل است.

چون قرارمعلومات هرکارگر حداوسط میتواند روزانه  500 افغانی دراین سرک به دست بیاورد. امیدوارم باامتداد این سرک مهاجرت های غیرقانونی به منظوردریافت کاربه کشور های همسایه خصوصاً ایران کم شود، چون سالانه صد ها تن ازجوانان این مناطق بمنظوریا بهانه کاربه ایران وپاکستان میروند که آسیب های مختلف متوجه آنها است همزمان با امتداد کار این سرک هیئت های ارزیابی به محل رفته بودند تا چگونگی آغاز کار سرک کوفاب وخواهان را آغاز کنند به اساس صحبت های انجام شده ممکن است تا چند ماه دیگر کاراین سرک نیز آغاز گردد.قابل یادآوری است که نبود راهای مواصلاتی از عمده ترین مشکلات مردم مناطق سرحدی ولایت بدخشان از جمله 5 ولسوالی درواز است که هنوزهم به راه های مواصلاتی حیوان گذر دسترسی ندارند.  طی چهارسال گذشته تلاش زیاد صورت گرفت که توجه حکومت به این مسئله جلب شود و به همین دلیل ملاقات های متعدد بارئیس جمهوری و سایر مسئولین صورت گرفت. دراین ملاقاتها هرکدام علاقمندی نشان دادند، و وعده های داند، امادرحدود وعده باقی ماند.  

همچنان تلاش های زیادی ازطریق موسسات غیر دولتی صورت گرفت، خوشبختانه دخالت دولت آلمان وفعال ساختن دفاتر مربوطه مانند جی تی زید و غیره میتواند این امید واری را دراین زمینه ایجاد کنند. ولسوالی های سرحدی ولایت بدخشان منجمله دروازها باوجود عقب نگهداشتن آنها شاهد ظهوراستعدادهای روشن و فوق العاده در عرصه  سیاسی، فرهنگی و تمام عرصه هاهستیم.  سفرمادراین ولسوالی روبه اختتام بود، یکی دوروزباقی مانده را صرف دیدن مردم درروستاها نمودیم.ژورنالستانیکه باما رفته بودندفرصت کافی پیداکردندتا ازتمام جهات  زنده گی مردم گزارش تهیه کنند، خصوصاً ازمشکلات زنان به عنوان مثال: این مناطق بلندترین شکل مرگ میراطفال ومادران را دارد. پروژه های شغلی برای زنان ومردان اصلاً وجودندارد درنهایت تصمیم گرفتیم که سال آینده بعضی پروژه های شغلی را برای زنان ایجاد کنیم. اعمارحمام های عمومی وآگاهی درقسمت نظافت و حفظ الصحه برای زنان و مردان شامل اولویتهای برنامه ی سال آینده است. این مناطق بسیار دست نخورده و سنتی مانده اند. برای متحول نمودن زندگی مردم باید دست به یکسری اقدامات موثر و مدرن تر بزنیم.

جزئیات بیشتراین سفر و سایرسفرهای جالب که به سایر مناطق این ولایت داشتم درکتاب که تهت نام " ا

زسرگذشت تلخ " یا " فردا بدست تست " و یاهم " نامه های مادر ی به دخترانش " باشد، پیشکش به به دخترانم است وممکن به زودی ازچاپ بیرون شود، نشرخواهند شد.یاد آورشوم که در هنگام بازگشت ازاین سفر پرماجرا ی بدخشان و اطراف آن  بااستفاده ازهیلی کوپتر کمیسیون انتخابات به مرکزآمدیم.  

امیدوارم سایرمسئولین محترم نیزکه وظیفه دولتی برایشان با اهمیت است  ومسولیت نه صلاحیت؛ به این مناطق سفرنموده وسیاست رامحدودبه کابل ندانند تا بیشترازوضعیت زنده گی مردم آگاشوند. من اطمینان دارم که مشکلات مشابه با این معضلهارا رامردم سایرولایات دورمانده از توجه نظامها نیزتجربه میکنند.

 سوال مهم اینجاست که 50 میلیارددالردرکجاوچگونه مصرف شد؟؟؟

----------------------------

 

نگاهی به زندگی در بلندکوه های افغانستان

ساکنان مناطق بلندکوه بدخشان افغانستان می گویند که در فصل سرما اکثر مردم این منطقه با مشکلات بیشتر اجتماعی رو برو می شوند.نبودن ارتباط زمینی و راه های هوای از مناطق بلندکوه بدخشان افغانستان به شهرهای این کشور، کمبود پزشکان و آموزگاران و مواد غذایی از جمله دشواریهایی است که اکثر ساکنان در صحبت با بی بی سی به آن تاکید کردند.

همچنین مشکل دست رسی به خدمات بهداشتی در فصل زمستات موجب افزایش مرگ و میر در میان ساکنان و بویژه کودکان بیمار در روستاهای دور افتاده بدخشان افغانستان شده است.

"بن بست در کوهستان"روستای "باغریز"، یکی از دهها دهکده ولوسوالی درواز در بدخشان افغانستان است که به گفته ساکنان آن، نبود راههای ارتباطی محل آنها را چون دهها روستای دیگر این منطقه بلندکوه در "بن بست " قرار داده است.

در روستاهای ولوسوالی درواز تعداد ساکنان تحصیلکرده در دانشگاههای عالی اندک است.

آقای پاکزاد می گوید که وضعیت آموزش و پرورش در این منطقه دور افتاده طی سالهای اخیر بهبود یافته است

دولتخدای پاکزاد، یکی از ساکنان تحصیلکرده این روستا است که مدیریت بخش آموزش و پرورش ولوسوالی درواز بدخشان را به عهده دارد.آقای پاکزاد می گوید که وضعیت آموزش و پرورش در این منطقه دور افتاده طی سالهای اخیر بهبود یافته است.

اما وی افزود: "هنوز مشکلات زیادی دامنگیر شاگردان و معلمان در عرصه آموزش و پرورش در درواز است. برای مثال اگر ما خواستیم به مرکز نامه ای ارسال کنیم، به سبب مشکلات راه برای دریافت این نامه و پاسخ به آن روزهای زیادی سپری می شود."آقای پاکزاد می گوید در منطقه آنها برای جلب دختران به آموزش و پرورش فعالیتهایی انجام شده و حدود 30 درصد معلمان مکاتب منطقه از میان زنان و دختران بودند.کودکان و نوجوانانلیسه/ دبیرستان" نوسی" یکی از بزرگترین موسسه های آموزشی این منطقه است که در آن حدود 800 شاگرد مشغول آموزش اند.

رحمت الله آییل، یکی از آموزگاران این لیسه می گوید که کمبود صنف/کلاس در مدرسه آنها را وادار کرده است که دختران و پسران بالاتر از کلاس هشتم را در یک صنف آموزش دهند. وی افزود که بسیاری از پدر مادران شاگردان، مخالف این اقدام آموزگاران هستند.همچنین به گفته او، مشکلات کتابهای درسی و دیگر وسایل آموزشی برای تدریس خوب شاگردان امکان نمی دهد.آقای رحمت الله می گوید که معلمان این مدرسه حدود 100 دلار حقوق دریافت می کنند و از هشت ماه به این سو حقوقشان را دریافت نکرده اند.رفیع محمد، مسئول شفاخانه/بیمارستان" نوسی" می گوید که مشکلات عرصه بهداشت کودکان و زنان با افتتاح شفاخانه تا اندازه ای رفع شد.

خانم نوربیبی می گوید برخی از پدران در روستاهای دوردست، هنوز هم برای تحصیل دخترانشان موانع ایجاد می کنند

همچنین وی افزود که اخیرا بر اساس یک توافق میان تاجیکستان و افغانستان بیمارانی که حالشان وخیم است، به بیمارستانهای بدخشان تاجیکستان منتقل خواهند شد.آقای محمد می گوید: "مشکل رفت و آمد در فصل زمستان امکان انتقال کودکان بیمار را به شفاخانه نمی دهد و متاسفانه مرگ و میر میان کودکان در روستاهای دور افتاده بدخشان افغانستان بالا است. هرچند آمار دقیقی در این مورد در دست نداریم."مشکلات زنان و دختراننور بی بی، همسر آقای پاکزاد از جمله اندک زنان روستای "باغریز" است که در موسسه وابسته به آقاخان کار می کند. نوربی بی می گوید که مشکلات زنان و دختران این منطقه را به خوبی می داند، زیرا فعالیت او وابسته به زنان و کودکان است.خانم نوربی بی می گوید: "شفاخانه ای که با کمک بنیاد آقاخان ساخته شده است، تنها موسسه بهداشتی است که به مردم خدمات بهداشتی ارائه می کند. تنها پزشک این شفاخانه از بدخشان تاجیکستان است. ما پزشکان خانم نداریم."نوربی بی به این سوال که آیا کلیه دختران جوان در درواز افغانستان با آموزش و پرورش فرا گرفته شده اند یا خیر، چنین پاسخ داد: "هرچند در روستای نوسی بسیاری از دختران به مدرسه می روند، اما برخی از پدران در روستاهای دوردست، هنوز هم برای تحصیل دخترانشان موانع ایجاد می کنند."از پنج فرزند نوربی بی و دولتخدا دونفرشان دخترهستند. نوربی بی و دولتخدا آرزو دارند که هر دو دخترانشان تحصیل کنند ودر شرایط دیگری به سر برند.

خانم بی بی نور گفت شاهد مرگ زنان زیادی به هنگام زایمان بوده است .قندیگل، خانم دیگری که در همسایگی نوربیبی به سر می برد نیز می گوید که سعی خواهد کرد دخترش در شهر بزرگ تحصیل کند: " وطن ما خیلی عقب مانده است و زنان و دختران با مشکلات فراوانی روبرو هستند. برخی از کودکان مریض از روستاهای دور بر اثر بیماریها جان خود را از دست می دهند.""زنان آن سوی رودخانه"بی بی نور، یکی از خانم های سالمند ده است که ظاهرا خیلی علاقمند صحبت با خبرنگاران است.اما خانم بی بی نور افزود که زبان معاشرت مردم این روستا لهجه خاصی را دارد و برای وی با این زبان صحبت کردن گواراتر بوده است.این خانم سالمند افزد:

"من نمی دانم چند سال دارم. سواد هم ندارم. و آنچه که من از آوان جوانیم مشاهده کردم، این است که زندگی ما از زندگی اجتماعی زنان و دختران در آن سوی رودخانه آمو کلا تفاوت دارد. ما در منزل زایمان می کنیم و زنان آن سوی رودخانه تحت مراقبت پزشکان قرار دارند. من شاهد مرگ زنان زیادی به هنگام زایمان بوده ام."به عقیده این خانم سالمند، تمام مشکلات زنان و دختران در قسمت بدخشان افغانستان محروم ماندن آنها از تحصیلات بوده است.عدم راههای ارتباطیآنچه در روستای باغریز به مشاهده می رسید، مردم بیشتر کارهای روزگار را با استفاده از حیوانات اهلی انجام میدادند و بسیاری از آنها می گفتند که سفر به روستاهای همسایه و یا به فیض آباد، مرکز استاد بدخشان افغانستان نیز با اسب یا الاغ انجام می شود.

آقای نورالدین می گوید: "منطقه ما به دور از جنگ بود، اما عدم توجه به این منطقه "آن را به گوانتاناموی دوم" تبدیل کرده است"معراج الدین نور الدین، ساکن روستای نو آباد نوسی بدخشان افغانستان می گوید: "منطقه ما به دور از جنگ بود، اما عدم توجه به این منطقه "آن را به گوانتاناموی دوم" تبدیل کرده است.آقای نورالدین با اشاره دست به سوی قسمتی از بدخشان تاجیکستان می گوید: "در منطقه بدخشان شوروی قبلی در مقایسه به بدخشان افغانستان مردم در شرایط بهتری به سر می برند، زیرا از مدتها قبل سرکهای اتومبیلگرد ساخته شده بود."آقای نور الدین می گوید که از رئیس جمهوری افغانستان درخواست دارد تا برای بهبودی زندگی مردم بدخشان افغانستان و بنیاد راههای ارتباطی به کلیه منطقه دشوارگذر این منطقه تدابیری بیاندیشد.پل ارتباطی زین العابدین، ولوسوال/فرماندار درواز افغانستان، می گوید که بیش از 32 هزار ساکن در این ولوسوالی به سر می برند.آقای زین العابدین می گوید که مشکل پرداخت حقوق برای معلمان را ندارند. وی افزود: "حالا در همه مدارس این ناحیه معلمان به طور آزمایشی فعالیت می کنند."ولوسوال درواز نیز مشکل اصلی منطقه را نبود راههای ارتباط زمینی عنوان کرد.

اکثر ساکنان روستای باغریز درواز بدخشان می گویند که با افتتاح پل ارتباطی میان تاجیکستان و افغانستان زندگی آنها تا اندازه ای بهتر شده است.اما استفاده همیشگی از این راه برای آنها به سبب دریافت روادید ناممکن است. ولی اکثر کالا و مواد غذایی به این روستا و دهات اطراف از راه ارتباطی تاجیکستان انتقال می یابد. ساکنان روستا از شبکه آقاخان چهار برای بنیاد این پل ارتباطی، بنای جدید مدرسه و شفاخانه نوسی اظهار سپاس کردند.در راه بازگشت من از درواز افغانستان به ناحیه درواز تاجیکستان دو کامیون حامل کمکهای بشر دوستانه از این پل عبور کردند.

                                         منبع فراتراز مرزها بخش درواز 

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸۸/۱٠/۱٤

هنوز قبیله ی من

شایسته سالاری خوابیست که هر شب باید آن را تکرار کرد. دموکراسی را باید از پس پنجره های کوه قاف به تماشا نشست. برای وزیر شدن از شما نمی پرسند که چی می فهمید، یا چی کار می توانید، کافی است که هویت خوب داشته باشید. این چوکی برای شماست چون گفته می شود زیاد هستید، این اش به شما، و شما که کم هستید دانایی تان را به گور ببرید! هشت سال گذشت هنوز بدیل اهلیت- قومیت است، بجای تساوی - امتیاز. با یک نگاه گذرا می توان سیمای غم انگیز تاریخ قبیله را در چهره ی نظام کشور لمس کرد. گاهی پرسش می آید، که آیا تنها ترین افراد شایسته و متعهد همین چهره های تکراری اند؟ به هر صورت می پردازیم به مساله ی نامزد وزیران. یک پرسش این است که اهمیت کارکرد وزرا دقیقن چی می تواند باشد؟ آیا صلاحیت به سعادت کشانیدن این مردم به دست وزرا است؟ پاسخ ما این است که نه. رییس جمهور نقش یک مهره را بازی می کند، دیگر در مورد پایینی هایش چی داوری کرد. بلی یک مهم است که هر کشور اشغالگر باید یک وزیر خادم داشته باشد. امریکا اخیرن اعلام کرد که ما تنها با برخی از وزرای که مورد اعتماد ما است با آن ها هماهنگ خواهیم شد، یعنی همان وزرای که بزور وارد کابینه جدید کرده اند. پس اهمیت بحث روی وزرا چی می تواند باشد؟ کسانی که نیم شان از آن سوی اقیانوس ها، نیم شان با معامله ها و نیم دیگر شان بر اساس مصلحت "من ها" تعیین شده اند. با نگاهی به هشت سال گذشته می توان حدود توقع خود را از این وزرا واقعی کرد. اما این مسوولیت تاریخی هر نماینده مجلس است که با وزرا حقیقی بر خورد نمایند. خوب می پردازیم به ریشه های بنیادین این نا به سامانی ها که می باید مورد توجه قرار می گرفت یا باید گرفته شود. پرسش این است که آیا این همه سر و صدا ایجاد کردن روی انتخابات و تعیین وزرا یک امر بنیادین است؟ بهتر بگوییم آیا برای داشتن یک آینده تضمین شده، مرفه و توسعه یافته، تعیین رییس جمهور و وزرا شرط است؟ ما می گوییم نه. خیلی واقعیت های تلخ و در عین حال سر رشته های سرنوشت ساز در این جامعه وجود دارد که امروز آگاهانه یا نا آگاهانه از پرداختن به آن ها جلوگیری می شود. شاید برای این که آن مسایل کماکان باید باقی ماند، چون عده ی بقای شان را در بودن آن ها می دانند. یکی از آن مسایل بنیادین معضله قومیت گرایی در جامعه ی ماست. متاسفانه تنها ارزشی که در قرن اخیر به صورت پیوسته از لابه لای ذهن تاریخی جامعه ما گذشته، و همواره رشد یافته مساله قومیت است. این پدیده هر چند زهر آلود اما مفکوره ی ناپیدایی است که خواسته یا ناخواسته خود را به قوت در حوزه های گونه گون تاریخ زندگی مان به نمایش کشیده  است. گاهی چنان دلخراش و خشن ظهور کرد که سخن به دشواری می توان از آن گفت. خواهی نخواهی این مساله در مقاطع مختلف تاریخ ما مبنای تصمیم گیرهای جدی حیات سیاسی این جامعه بوده است. جنگ های قومی دهه ی هفتاد تنها نقطه اوج این اندیشه پنهان بود. یعنی ریشه های آن برمی گردد به تصامیم نا موجه شاه هان گذشته. این پدیده همواره در درازنای قرن اخیر یک سیر صعودی را پیموده است، حتا گاهی هستی این جامعه را به پرتگاه کشانده است. سیمای کابینه امروزی هم از این امر مستثنا نیست، که جدی تر هم است. شاهد هستیم که چگونه اشخاص از کجا و با کدام ویژگی ها باید وزیر شوند. هر وزیر باید خویش و قوم خود را در کنارش جمع کند، یعنی مزخرف سازی شایسته گی. هر گروه قومی که قدرت را در دست داشت باید همه پول ها و کمک ها را به سوی دیار خود روانه سازد، یعنی به دار آویختن رشد متوازن. پرسش این جاست که دولت برای حل این مساله ستبر و سترگ در هشت سال چی برنامه داشته است؟ متاسفانه برعلاوه ی که گامی برای حل آن نبرد داشته که خود گاهی در دامن زدن و ژرف تر ساختن آن هم نقش اصلی بازی کرده است. به قول آقای صیقل در اوایل ممکن یک سلسله ناگزیری ها و مصلحت هایی وجود داشت که دولت دست به گزینش قومی کابینه بزند. اما رفته رفته باید با برنامه های دقیق جلو این پدیده قبیله یی را می گرفت؛ اما نکرد. علاوه از آن بر آتشش هیزم افگند. این مساله با چنین بزرگی را نمی توان پنهان ساخت و راه حل را نپرداختن به آن دانست. این یک واقعیت اجتماعی است و به واکنش نیاز دارد. با توصیه های اخلاقی و با اندرزهای پدرانه حل نمی شود. پس چی باید کرد؟ باید مساله را پنهان کرد، و یا شجاعانه با ابزار های عقلانیت و گفت و گو سراغ آن رفت. ما به این باور هستیم تا زمانی که گام های عادلانه و عقلانی در حل این چنین مسایل ملی در کشور برداشته نشود و تضمینی برای همزیستی بشر دوستانه و تساوی جویانه در کشور بو جود نیاید، معضله قومیت گرایی در جامعه باقی خواهد ماند، و ممکن که جامعه را به نیستی هم بکشاند. این خیال است که گویا ما امروز دیگر این مساله را پشت سرگذشتانده ایم. نه، مبنای تصامیم اداری و دولتی متاسفانه هنوز هم مساله قومیت است. شما می توانید میزان حضور افراد یک قوام را در وزارت خانه ها، از تشخیص قومیت وزیر آن حدس بزنید. اکنون که فضای نسبی برای تفاهم فراهم است باید این مساله به عنوان یک مساله ملی به رسمیت شناخته شود. تحقیق علمی و جامعه شناختی و استفاده از تجربه های بشری برای حل این مساله راهکار منطقی پایان بخشیدن به این مهلکه است. بحث ما این است که مسایل بنیادین و راهکار ساز تنها مساله انتخابات و تعیین وزرا نیست، انتخابات و ... اینها کار های ظاهری و فریبنده است. حقیقت این است که اگر تضمین انسانی و عادلانه در همچو موارد میان هم وطنان ما بوجود آید، بصورت قطع دامن ریشه های فساد برچیده خواهد شد، و راه برای شایسته سالاری، همبستگی ملی و رفاه و توسعه دست یافتنی خواهد شد. 

                                                                  برگیرفته ا زفدرال

لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر نگاهی کوتاه به نوشته مسعود فارانی به عنوان فدرالیسم؛ طرح مناسب برای همزیستی، نه جدایی در بدخشان انتقاد از یک وکیل به چاقوکشی انجامید تاریخ ناموسی افغانستان ( وردک التاریخ) اندر باب بی بی مهرو و پوهاند عبدالقیوم وردک بی بی مهرو: و در فرجام چرا؟ به ادامه اعمال فاشیستی پشتون نیزه سازی به وردکیزه سازی انجامید فرصت طلایی برای طرح فدرالیزم در افغانستان باید‌ها و نبایدهای تغییر نظام سیاسی در افغانستان
دوستان من رستاخیزملی فرترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من