نوشته از عبداللطیف (پدرام)

سخنی با خواننده گان
حل عادلانه و دموکراتیک مسأله ملی در افغانستان یکی از مهمترین اهداف "حزب کنگره ملی" است. مبارزة پیگیر، خستگی ناپذیر وجسورانه در جهت تحقق این هدف را وظیفه اجتناب نا پذیر خود می دانیم. در "خطوط اساسی" یا به سخن دیگر برنامة عمل حزب ما ضرورت حل مسأله ملی و راه حل آن به روشنی بیان شده است. هنگام ارائه خط مشی حزب در جریان مبارزات انتخاباتی برای احراز مقام ریاست جمهوری، از هر فرصتی استفاده کردیم، تالایه ها و اقشار مختلف اجتماعی، احزاب و گروه های سیاسی و جامعة جهانی را با اندیشه ها و موضعگیری های حزب کنگره ملی افغانستان در بارة این مسأله، آشنا نمائیم.
در سال 2003 میلادی، در سخرانی ها و نوشته های متعدد در خارج کشور، به مسأله بحران اعتماد میان اقوام، جلوه های مختلف ستمگری و بی عدالتی ملی در افغانستان، پرداخته بودم، از آن مجموعه گفتار ها و نوشتار ها، یک سخرانی و یک مقاله در کتاب "قانون اساسی میثاق ملی" به نشر رسید. "کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان" در لندن در کنفرانسی تحت همین عنوان (قانون اساسی میثاق ملی) زمینه گرد همأیی صاحبنظران افغانستانی وغیر افغانستانی را مساعد ساخته بود. این کتاب حاصل اندیشه های مکتوب و شفاهی می باشد که به روز های 19 و 20 اپریل 2003 در همان کنفرانس ارائه شده بودند. هینجا باید گفت که این مقاله ها و سخنرانی ها به همت آقای دکتر سید اکبر زیوری گرد آوری و تدوین شده اند.

بحث ها و اندیشه ها و گفتگو های کنفرانس، آنگونه که انتظار داشتیم، باز تاب عمومی پیدا نکردند. روند انتخابات ریاست جمهوری فرصت استثنائی در اختیار حزب کنگره ملی و کاندیدای آن قرار داد. در خط مشی انتخاباتی اینجانب، موقع ابراز نظر در بارة ضرورت نوسازی نظام سیاسی کشور و نیاز مندی جامعه به تغییرات رادیکال، ایجاد جمهوری فدرال مبتنی بر اصول دموکراسی به مثابه بدیل در برابر "نظام ریاستی و متمرکز" دولت انتقالی افغانستان مطرح گردید؛ و انگهی بحث از محیط های کوچک و حوزه های محدود روشنفکری و اکادمیک فراتر رفت و به موضوع سراسری ملی مبدل شد. حساسیت های بسیاری بر انگیخته شدند، اندیشه های موافق و مخالف، جبهه گیری کردند، بعضاً با هم بر سفرة گفتگو نشستند. در موقعیت هائی هم از یکدیگر روی بر تافتند و قهر کردند.

در بارة فدرالیسم، دربارة حل اختلافات اقوام در شکل جمهوری فدرال، تنی چند از رهبران سیاسی و یکی دو جریان سیاسی دیگر هم مطالبی عنوان کرده بودند، اما به هر دلیلی مدعای خود را به طوری جدی و تیوریک توضیح ندادند، جدی نگرفتند و پیگیری نکردند. جامعه هم آن مدعا را جدی نگرفت. کنگره ملی، برعکس، ایجاد جمهوری فدرال مبتنی بر اصول دمورکراسی را به مثابه بخشی از اهداف استراتژیک و اجتناب ناپذیر خود مطرح کرد، قطعاً با این باور و اعتقاد که حل عادلانه مسأله اقوام، حل مسأله قدرت و بحران های سیاسی نظامی در کشور، با توجه به ویژه گی های قومی، زبانی، فرهنگی و مذهبی افغانستان فقط و فقط در یک سیستم فدرال امکان پذیر می باشد. افکار، باور ها، روش های عقبمانده و ناکار آمد را در سطوح مختلف مورد نقد و بررسی قرار دادیم، مشروعیت نظام های استبدادی گذشته و دولت انتقالی (دولت دست نشانده) را با چالش های جدی مواجه ساختیم: پافشاری و تبیین های تیوریک ما برای برگرداندن حقوق غصب شده از مردم به مردم، شوونیسم را بی تاب کرد و خواب آن را بر آشفت. شوونیست ها اعم از "چپ" و "راست" جبهة نا مقدسی برضد ما تشکیل دادند، رسانه ها، ایادی و عوامل شان به تبلیغات گسترده دست زدند، و درین کار زار به "قلم" و "نوشتن" نیز حرمت نگذاردند. به جای اقامة برهان و دلیل هتاکی کردند و ناسزا گفتند؛ از آن نیز فراتر رفتند و برنامة محو فزیکی ما را در دستور کار خود قرار دادند و بسا تهدید ها و تخویف های مستقیم وغیر مستقیم دیگر. همة خطر ها را به جان پذیرفتیم و به جان پذیرا هستیم.

به هر انجام میلیون ها تن از مردم، با درجات مختلف آگاهی، با مشی حزب کنگره ملی افغانستان آشنا شده اند. حمایت گستردة مردم به ویژه جوانان، اعم از زنان ومردان، حمایت دانش آموزان، دانشجویان دانشگاهیان، اساتیدو روشنفکران از برنامة کنگره ملی در جریان انتخابات، با وجود موانعی که دولت انتقالی در برابر کنگره ملی قرار داد و تبلیغات خطرناکی که در آستانة انتخابات بر ضد ما سازماندهی شد، گواه این مدعا می باشد.

اندیشة بازسازی رادیکال نظام سیاسی کشور، ایجاد جمهوری فدرال بر اساس اصول مسلم دموکراسی که حزب کنگره ملی پیشنهاد کرد و کماکان به آن وفادار است، با پرسش های گوناگون مواجه شد. عده ای از صاحبنظران متکی بر صداقت، درستی و راستی و مهری به میهن نگرانی های خود را مطرح کردند. شماری اشراف سیاسی و تیوریک بر نظام فدرال نداشتند، در باره آن مطالعه نکرده بودند، چیزی در باره این سیستم نمیدانستند، در نتیجه موضعگیری ها، برله یا علیه، از سربی اطلاعی بود نه مهروکین آگاهانه. افراد یا گروههای دیگر از پایگاه (شمن) خصمانه و سازمان یافته وارد نبرد شدند. علی ایحال پرسش ها، با هر نیتی، بر چند زمینه استوار شده بودند:

- فدرالیسم، باعث تجزیة افغانستان میشود
- فدرالیسم، جنگ میان اقوام را تشدید می کند
- طرفداران جمهوری فدرال تجزیه طلبان می باشند
- نظام فدرال تنها و تنها در کشور های پیشرفته قابل اجراء می باشد.
- کشور عقبمانده ای مثل افغانستان بستر مناسب برای جمهوری فدرال نیست.
- تکلیف ایالات ثروتمند و فقیر چگونه خواهد بود؟

پرسش ها به طور کلی از این دست بودند. برای پاسخ دادن به این پرسش ها کمیته اجرائیه "کنگره ملی افغانستان" شعبة آموزش و فرهنگ" حزب را مؤظف ساخت تا رساله ی را آماده نماید و در اختیار علاقمندان قرار دهد. رساله ای که در دست خواننده قرار دارد به همین منظور فراهم گردیده است. اعضای حزب کنگره ملی، به ویژه، مکلف اند از این رساله به حیث مواد درسی استفاده کنند و به کار آگاهی بخش اقدام نمایند. نکاتی در این رساله موجود است که حزب ما نظر رسمی و خاص دربارة آن ها دارد. مثلاً ما به این باور هستیم که در افغانستان هیچ قومی به تنهائی آکتریت را تشکیل نمیدهد. افغانستان کشور اقلیت های ملی است. اینجا اهم و مهم نمی کنیم. اما در هر حال فکر می کنیم این رساله می تواند به پرسش های بسیاری پاسخ بگوید و نقش آگاهی بخش ایفا نماید.

مقاله ها و آثار ارجمندی بسیاری در باره فدرالیسم فراهم کرده ایم که به ترتیب، به صورت رساله های کوچک آموزشی چاپ و منتشر خواهیم کرد.

دکتر لطیف پدرام
رئیس کمیته اجرائیه کنگره ملی افغانستان

دوستان عزیز

حزب کنگرة ملی افغانستان برای اولین بار در طرح خطوط اساسی مرامی خویش بحث تغییر عمیق در ساختار نظام سیاسی کشوررا مطرح کرد.
از نظر ما تأمین وفاق و همبستگی ملی میان اقوام و باشندگان باهم برادر افغانستان در چهارچوب یک نظام متمرکز امکان ناپذیر است.

کشور ما چند قومی است و هریک از اقوام این سرزمین، باشندگان اصلی افغانستان به شمار می آیند و سهمگیری فعال در نظام سیاسی کشور حق مسلم کلیه اقوام و اتنی های سرزمین ماست.

تجربة تلخ گذشته به روشنی می رساند که زمینه های رشد متوازن همة نقاط کشور در چوکات نظام متمرکز در سالهای قبل از جنگ نیز فراهم نگردید.

در افغانستان برخلاف ادعای آنهائیکه تمایلات برتری طلبانه قومی را دامن می زنند هیچگاهی حکومت مرکزی به مفهوم واقعی آن وجود نداشته است، این خود بیانگر آنست که زمینة استقرار حکومت مرکزی به صورت عینی در جامعة ما وجود ندارد.

در یک نگاه شتابزده به روشنی میتوان دریافت که در افغانستان از گذشته های دور گرایش تقسیم قدرت بین مرکز و ولایات قویاً وجود داشته است و مظاهر آن در همة نظامنامه ها و قوانین اساسی تدوین شده ای که بعداز استقلال در افغانستان تصویب شده است صریحاً انعکاس داشته است.

در بحث هاییکه در جریان لویه جرگه قانون اساسی صورت گرفت باردیگر گرایش قوی نماینده گان مردم در جهت جلوگیری از تمرکز گرایی در نظام سیاسی آیندة کشور دیده شد، هرچند مداخلات آشکار مقامات دولت که با تهدید، تخویف، تطمیع و اعمال فشار توأم بود مانع آن شد که ارادة آزاد مردم در انتخاب نوع نظام سیاسی کشور تمثیل گردد، با آنهم موارد متعددی در قانون اساسی گنجانیده شد که میتواند جلوه های تمرکز زدایی در تفکر اقوام مختلف افغانستان به شمار آید.

بر مبنای همین واقعیت های مسلم بالقوه در طرز دید اکثریت باشندگان کشور، حزب کنگره ملی افغانستان مبتنی بر مشی اسراتیژیک خود، بحث تغییر در ساختار نظام سیاسی افغانستان را در برنامة انتخاباتی نامزد حزب در انتخابات ریاست جمهوری با شجاعت و صراحت کامل مطرح کرد.

اعتقاد حزب ما برین اصل استوار است تا زمانیکه تغییرات عمیق و همه جانبه در نظام سیاسی کشور بر مبنای موازین دموکراسی فدرال به وجود نیاید، تأمین صلح و ثبات پایدار و مطمین، ایجاد همبستگی واقعی میان اقوام، عبور از بحران اعتماد و تحقق واقعی تفاهم ملی و هم چنان زمینه های عملی برای بازسازی و رشد متوازن و متعادل در افغانستان فراهم نخواهد شد و همة این آرمانهای والا و مقدس در حد شعارهای میان تهی، دماگوژیک و عوامفریبانه باقی خواهد ماند.

بحث نظام فدرال براساس اصول مسلم دموکراسی در افغانستان از یکسو یک بحث تازه است و از سوی دیگر با توجه به پیچیده گی هایی که راهکار عملی آن در جامعة ما دارد، مستلزم راه اندازی بحث ها و گفتگوهای عمیق و همه جانبه، پژوهش های جامعه شناسانه و آنتروپولوژیک و تدویر سیمینارها و کنفرانس ها و همایش های اکادمیک درین راستا می باشد.

بخش آموزش و فرهنگ حزب کنگره ملی افغانستان در نظر دارد به منظور تشریح مبانی تیوریک و جستجوی میکانیزم عملی مناسب نظام فدرال و درک درست اساسات دموکراسی فدرال گفتمان وسیعی را در این زمینه راه اندازی کند.

ما نگرانی های صادقانة اقشار و لایه های مختلف مردم را که تحت تاثیر تبلیغات سبوتاژ گرانه حلقات معین و عدم آگاهی از ابعاد مختلف نظام فدرال بر مبنای اصول مسلم دموکراسی وجود دارد درک می کنیم و برای ارائه پاسخ های منطقی و قانع کننده به این نگرانی ها، و ارتقای سطح آگاهی مردم، کارزار گسترده تیوریک را در این زمینه برنامه ریزی کرده ایم و به عنوان نخستین گام اینک رسالة حاضر را که حاوی دو مقالة پژوهشی در زمینة فدرالیزم می باشد و به وسیلة دو تن از فرهنگیان افغانستان نگارش یافته است در دسترس، اعضاء و هواخواهان حزب کنگرة ملی و همة علاقمندان مسایل سیاسی و اجتماعی کشور قرار میدهیم.

جا دارد از جناب دیپلوم انجنیر شرف الدین اکبری که هزینة چاپ این رسالة آموزشی را در دسترس بخش آموزش و فرهنگ حزب کنگرة ملی قرار داده اند، صمیمانه ابراز سپاس و امتنان کنیم.

امیدوار هستیم رساله حاضر در روشن سازی موارد مبهمی که هنوز بعنوان دغدغة ذهنی در اندیشه های دوستان در رابطه با نظام فدرال وجود دارد، تاثیرات مفید و مثبت داشته باشد.

بخش آموزش و فرهنگ حزب کنگرة ملی افغانستان

حمزه واعظی

نظام فدرالی در افغانستان؛ راهبرد سزاوار
فدرالیزم: ویژگیها و کارکردها
فدرالیزم گونه ای از نظام سیاسی است که بر مبنای متکثر و بسیط شالوده گزاری می شود. ماهیت این نوع نظام بر ساختاری متمرکز می گردد که از یکسو قرائت مبسوطی از دموکراسی ارائه می دهد و از سوی دیگر، مؤلفه های مطمئن مشروعیت ملی و کارآمدی و انعطاف مدنی را در حوزة تعامل اجتماعی و تجربیات کردارهای سیاسی مستقر می سازد.

تجربه استقرار نظام فدرالی در "جهان اول"، حکومتهای ملی را بطور فزاینده ای نهادمند، رفاه گستر، مشارکت پذیر، قانونمدار، پاسخگو، خردسالار و پر دوام ساخته است و در "جهان سوم" رژیمهای حاکم را مقید به نسبت های مشخصی از دمکراسی، ، پیشرفت اقتصادی و زندگی مسالمت آمیز مدنی و ملی نموده است.

فدرالیزم، آنگونه که در تعریف و تصور برخی از هموطنان سیاست پیشة ما پدیدار شده، به مفهوم تجربه و جدایی طلبی نیست، بلکه برای جامعه چند قومی و گسستة افغانستان بعنوان عامل و نهادة مؤثری بشمار می آید که برای استقرار و استحکام زیر ساخت های متنوع ملی در حوزه های اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، قانونی، و امنیتی، مهمترین گزینه می باشد. آیین فدرالیزم مبتنی بر تضعیف و تخفیف حکومت مرکزی نیست بلکه به معنی توزیع قدرت و تکثیر امتیازات و اختیارات قانونی و حقوقی به اتباع و اقوام متنوع کشور است که دلبستگی و اعتماد آنان را به نظام سیاسی و تمامیت ارضی کشور ثباتمند و همگانی می سازد. ساختار فدرالی از لحاظ حقوقی مبتنی بر اصالت حکومت مرکزی می باشد که عالی ترین مرجع تصمیم گیرنده است و حاکمیت ملی را در اساسی ترین اصول و مصالح ملی اعمال می کند. مهمترین گزینه های این اصول می تواند در محورهای ذیل خلاصه شود:

- وضع قانون سراسری برای کل کشور؛
- تولیت و تنظیم سیاست خارجی؛
- اعلام جنگ و صلح؛
- تنظیم و ترتیب تجارت خارجی؛
- تنظیم و تصویب بودجة عمومی کشور؛
- وضع مالیات عمومی؛
- چاپ پول ملی؛
- انعقاد پیمان ها و موافقتنامه ها با دول خارجی؛
- تأمین امور دفاعی و امنیت خارجی؛
- قیادت عالی قوای مسلح؛
- اعلام عفو عمومی؛
- اعلام رفراندوم عمومی؛
- اعلام انتخابات و تاریخ آن؛
- درخواست قرضة خارجی؛
- حراست از خود مختاری ایالات؛
- حراست از تشکیل حکومت های محلی بر مبنای انتخابات آزاد؛
- تأمین و تضمین حقوق برابر برای تمام اتباع کشور؛
- پیش بینی کمک های اضافی به مناطق محروم و عقب مانده؛
- تثبیت کامل مرزها و استحکام آنها؛
- اتخاذ سیاستهای راهبردی در جهت پیشبردآرمان های کلان ملی، نظیر توسعة سیاسی و پیشرفت علمی، اقتصادی، فرهنگی و تکنولوژیک کشور؛
- پاسداری از همبستگی ملی، وفاق اجتماعی اتباع و اقوام و تمامیت ارضی کشور.

در نظام فدرالی، فدرالها زیر مجموعه های حاکمیت مرکزی می باشند که با حفظ تبعیت و ارتباط ارگانیک بامرکز، از اختیارات گسترده ای در حوزه های سیاسی، اقتصادی، اداری و فرهنگی برخوردارند. این اختیارات از لحاظ حقوقی به گونه ای تنظیم می گردد که از یکسو به تقویت و تولیت حاکمیت مرکزی آسیبی نرسد و از سوی دیگر شأن دموکراتیک و ویژگیهای خود مختارانة فدرالها دچار تنزل و تزلزل قرار نگیرد. به همین دلیل، فدرالیزم شایسته ترین انتخاب در میان سایر گونه های حکومتی شمرده می شود که کمترین آفت سیاسی- اجتماعی را برای جوامع مدرن بویژه در کشورهای در حال رشد بروز داده است.

ساحة اختیارات فدرالها را حقوق پذیرفته شدة نظام بین الملل تعیین کرده است اما حکومت مرکزی می تواند بطور مؤثری ناظر و حافظ قواینن داخلی ایالت ها بوده باشد. دامنه نفوذ و حضور حاکمیت مرکزی نسبت به امور فدرالها نه آنچنان منبسط است که خطر و ضرر تجزیه و تفکیک تصور گردد و نه آنچنان منقبض است که مشابه استبداد و انحطاط سیاسی در روابط بین سیستمها پدیدار آید.

فدرالها عمدتاً براساس خصوصیات جغرافیایی و ویژگیهای فرهنگی- محیطی کد گزاری می شوند به همین دلیل می تواند زمینه و انگیزة همگانی و نیرومندی را در جهت نظم پذیری، همگونگی و ساختار مندی ایالت ها و حاکمیت های متکثر فراهم آورد. اصولاً حوزة اختیارات و خود بسندگی قانونی فدرالها در صلاحیت های ذیل تعریف می شود:

- تشکیل اسامبله ایالتی از طریق انتخابات آزاد؛
- برگزاری سیستم سیاسی خود گردان از میان اعضای اسامبله توسط اتباع ایالت مربوطه؛
- وضع قوانین داخلی در چارچوب صلاحیتهای قانونی به گونه ای که هیچ یک از قوانین موضوعة فدرال در ضدیت و مغایرت با قانون اساسی و قوانین سراسری کشور نباشد و متقابلاً هیچیک از قوانین سراسری نمی تواند صلاحیت های قانونی ایالات فدرال را محدود سازد؛

- اعمال حق حاکمیت بر ایالت مربوط. دولت مرکزی مجاز به محدود کردن ویا سلب این حق نیست؛

- تضمین آزادی و حقوق اجتماعی و فردی ساکنان ایالت مربوط؛
- تأمین و حفظ امنیت داخلی هر ایالت از طریق نیروی پلیس ایالت؛
- اعمال حق انعقاد و موافقتنامه های اقتصادی و تجاری؛
- تنظیم امور اقتصادی، بازار، تجارت، حمل و نقل، کشاورزی، صنایع، توریزم، آموزش و پرورش، فرهنگ، بهداشت عمومی، کار و معاش؛
- وضع برخی از انواع مالیات و محصولات مانند مالیات بر اماکن و جایداد و وسایل نقلیه وغیره؛
- تنظیم بودجه های ایالتی و برنامه پیشرفت های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی؛
- پیشنهاد و تشکیل ولایات، مناطق و محلات خود مختار بر اساس ویژگیهای تاریخی، جغرافیایی، ملی و منطقوی به پارلمان مرکزی؛
- ایجاد دادگاههای ایالتی از سوی اسامبله های ایالتی با توافق دادگاه عالی کشور؛
- اعلام زبان رسمی ایالت از میان زبانهای ملی کشور؛
- تنظیم آزادی های مذهبی و مناسک و شعایر دینی؛
- ایجاد ادارات و دفاتر ایالتی؛

در ایالت های فدرال، باشندگان مربوط از حق تابعیت سراسری کشور برخوردار بوده واز حقوق و مصونیت های سایر ایالت ها نیز می توانند بهره مند شوند. حاکمیت فدرال و نیز حکومت مرکزی نمیتواند هیچیک از اتباع کشور، باشندگان ایالات را از جا به جایی مکانی و انتقال دارایی های خود به سایر ایالات مانع گردند.

راهبرد سزاوار
بستر سازی فکری و تئوریک برای تحقق آیین فدرالیزم در افغانستان می تواند یکی از راهبرد های موثر در جهت تأمین آرزوهای تاریخی جامعه تحقیر شده و راز زدة این کشور بوده باشد. مطالعة جامعه شناسی سیاسی افغانستان، اهمیت و اهلیت این سیستم را در پروسة تشکیل ملت و راز زدایی سیاسی- تاریخی بسیار مهم و مؤثر می نماید. درک و دریافت این مفروضه را زمانی بدرستی می شکافیم که شناخت علمی از ساختار موزاییکی و نیز تجربة حکومتهای مرکزی در تاریخ دو سده اخیر این کشور را بدست آوریم.

در انداختن مباحث نظری پیرامون پدیدة فدرالیزم، اگر ناظر بر پرداخته های علمی و آکادمیک بوده باشد، ضمن آن که از بدگمانی ها، حساسیت ها و گریز گری های سیاسی جلو می گیرد، بعنوان یکی از راهبردهای معقول و خرد پذیر در جهت تعریف و ترسیم نظام سیاسی افغانستان ترویج خواهد گردید. فربه ساختن این مباحث به این دلیل ضروری می نماید که جامعه و گروههای سیاسی – قومی این کشور در آستانة یک فراز جدید تاریخی و بر درگاه یک انتخاب دشوار سیاسی- نظری قرار گرفته اند.

به زعم این قلم، فدرالیزم در افغانستان از چند منظور تئوریک می تواند مورد مو شکافی علمی نظری قرار گیرد.

پیچیدگیهای موزاییک قومی
دیرینگی سنتهای فئودالی و فسیل شدگی ارزشها و نمادهای ملی، جامعة افغانستان رادر ردیف جوامع قبیله ای، گشایش ناپذیری ذهنی و خرد شدن حوزة مناسبات و تعامل اجتماعی قرار میدهد. قوام نیافتن اندیشه های ملی، شعاع ذکاوت جامعة قبیله ای را در گسترة تابوها و رازهای دینی و مذهبی محدود و محصور می کند. نظم گریزی، تفریق پذیری طایفه ای، الوهیت یافتن پنداره های عشیره ای و خرد ستیزی های همگانی فرایند طبیعی جامعه قبیله ای است که از پروسه تشکیل ملت و تکوین هویت ملی جلوگیری می کند.

موزاییک قومی در افغانستان مبتنی بر تعدد گری، مرکز گریزی، جدایی خواهی، کل ناپذیری و خرداندیشی خصلت یافته است. آرایش این نوع ساختار می باید بر سیستمی تطبیق گردد که با ویژگیهای اجتماعی، خصوصیات ذهنی و تجربیات عینی این جامعه سنخیت داشته باشد. ساختار موزاییکی در افغانستان بازتاب دهندة رفتارها و تعامل سیستم فئودالی است. فئودالیزم صورت عقب مانده ای از کیش حکومت داری را تبلور بخشیده است که تشابه ناتمام و کمرنگی به رویة فدرالی می رساند. سنت فئودالی بر نوعی تمرکز گسسته مبتنی است که خرده گروههای اجتماعی را بر محور یک نهاد فایقه و جبر گر فراهم می آورد. ساختار ناتمام و عشیره سالار اجتماعی – قومی در افغانستان بطور محسوسی با تعدد و خرد شدن سیستم ها سازگار است: تدبیر وتعریف چنین سیستمی می باید از مجرای یک نهاد کم وسعت ولی متمرکز و انعطاف پذیر تولیت گردد تا اولاً موزاییک قومی را در فرایند سیستم گزاری امروزینه معطوف کند و ثانیاً به بهره وری از پیوندهای فرهنگی، خونی و اتنیکی گروههای متجانس قومی در بسترهای مشترک محیطی- جغرافیایی، پروسة تشکیل ملت، نظم پذیری و همگونگی را در جهت تولید عادت ها و آیین های مدنی، درونی و نهادینه نمایند.

فدرالیزم با زمینه های ذهنی سازه های فئودالیته و نشانه ها و آیین های محیطی افغانستان ارتباط مؤثری برقرار خواهد ساخت؛ به این معنی که ارزشهای سیاسی- اجتماعی و آموزه های حقوقی فدرلایزه می تواند با تلفیق تجربیات ذهنی کتله های اجتماعی ای که در شرایط عینی سیستم فئودالی زیسته اند، مؤلفه عینی مرکزیت باوری را در یک پارادایم منسبط شدة روانی- سیاسی عمومیت و سنخیت بخشد.

خصوصیات فرهنگی روانشناسی اجتماعی جامعه قبیله ای افغانستان به گونه ای تکوین یافته است که فدرالیزم می تواند پاسخ مناسبی به غریزة دولت خواهی آنها بوده باشد. گرایش به درونگرایی در رفتارهای اجتماعی، تعبد بر نمادهای قبیله ای و تعصب بر نشانه ها و دلبستگی های محیطی، شرایط و ویژگیهای "دولت – شهرها" ی باستانی را در زندگی اجتماعی و ذهن تاریخی آنها قایم ساخته است. ظهور و بلوغ این مؤلفه ها برای تأمین و تأویل گزاره های سیستم فدرالی، راهبرد خردمندانه و مؤثری در این جامعه محسوب می شود.

توزیع عادلانة قدرت
انحصار ظالمانه قدرت سیاسی در تاریخ سیاسی افغانستان، مقولة تهوع آوری بوده است که نقش مهمی در جهت کسستگی ساختاری و ناتمامی هویت ملی ایفا کرده است. انحصار قدرت بر محور اصالت های عشیره ای، خونی و زبانی سنت معهودی بوده که متولیان عقل گریز و جهالت پیشة سیاسی بر سرنوشت ملی برجای گذاشته اند. رفتارهای سختة این مدیران، برپایة اعتقادات ناپختة سیاسی و توهمات و انگاره های مذهب مدارانه ای بوده است که از یکسو، از نظام سیاسی سلب مشروعیت نموده و از سوی دیگر به انحطاط سیاسی و ناکار آمدی ملی آنان عمق تاریخی بخشیده است.

انحصار گری، بستر زندگانی اجتماعی و اندیشة ملی را عقیم ساخته است. بطور فزاینده، عقده های تاریخی اقوام محکوم را تهییج نموده و موجب حاشیه نشینی، انفعال و سرخوردگی های روانی- سیاسی آنها شده است. تولید نفرت و بد گمانی و بیگانگی نسبت به نظام سیاسی و ترس موهوم از سیاستگران و حکومت کنندگان، زاییدة انحصار بد یمنی است که ریشه در ذهن و زکاوت تاریخی مردم افغانستان تنیده است.

خاطرة حکومت های انحصارگر، ترس و بدخواهی گستردة و پر عمقی نسبت به نظام سیاسی متمرکز بر جای گذاشته است، از همینرو تجربه و تکرار سانترالیزم، رغبت سیاسی و انگیزه ملی گروههای قومی افغانستان را بعنوان یک پدیدة اجتماعی بر نخواهد انگیخت، اما تأکید و تنبه بر سیستم فدرالی می تواند انگیزه ها وامیدواریهای اجتماعی را نسبت به حاکمیت سیاسی پرمایه سازد.

سیستم فدرالی یکی از گزینه های معقولی می تواند بشمار آید که دستاورد ملموس آن برای مردم افغانستان در دو گزاره مهم تبلور پیدا کند: شکستن انحصار قدرت و توزیع عادلانه آن در فدرالها و مراکز مختلف جغرافیایی بر مبنای بافت محیطی، فرهنگی و خصوصیات قومی اجتماعی ایالات.

توزیع قدرت سیاسی ضمن آن که از فساد سیاسی حکومت جلوگیری می کند، مجاری ظلم، تبعیض و حاشیه نشینی و انزوای اجتماعی اقوام و اتباع کشور را نیز سد نموده و به پویایی خلاقیت، بهینه سازی استعدادهای اجتماعی و تولدهای ذهنی مجال ظهور و بلوغ می دهد. ایجاد فرصت های برابر انگیزه و ارادة جامعه، توده های ذهنی، مجال ظهور و بلوغ می دهد. ایجاد فرصت های برابر، انگیزه های و ارادة جامعه، توده ها و گروههای سیاسی، صنفی و مدنی را در جهت پیشرفت اقتصادی، توسعة سیاسی، رشد فرهنگی، توانگریهای تکنولوژیک و فنی، تولیدات فکری- هنری، همگرائی و وفاق اجتماعی و فربه سازی علایق و مبانی وحدت و هویت ملی، مداوم و گستره مند می سازد.

خود گردانی سیاسی
فدرالیزم آزمونی است که می تواند جامعة استبداد زده و در قالب گرفتة افغانستان را در مسیر یک دگردیسی ساختاری قرار دهد. در چنین سیستمی، جریان "سیال ذهن" کتله های قومی برای آفرینش در بدعت های تازة سیاسی به فعلیت در خواهد آمد. ابتکار و اعتماد به استعداد اجتماعی، دایره شعور سیاسی و حوزه اندیشه های توده ای را از "سطح" مناسبات و مفاهیم بسته قومی و عشیره ای به "عمق" دریافت ها و مطالبات ملی و فرهنگی ارتقا خواهد بخشید.

آرزوهای سرکوب شدة سیاسی و آرمانهای پرداز نشدة اجتماعی مردمان در سایه ماندة افغانستان، در فرایند فدرالیزم فرصت خواهد یافت که بازخوانی شود. بازخوانی این پدیده ها به گشایش اندیشة اجتماعی، پردازش شئون حقوقی و غنامندی و قاعده پذیری تعامل انسانی و انسانی شدن ارزشهای سیاسی منجر خواهد شد.

تعمیل سیستم فدرال، توانایی و زکاوت کلیه اقوام کشور را به رقابتهای سالم در جهت تولید، ابتکار، خود اتکایی، خویشتن باوری و دگرگونی و نوسازی را در تمام عرصه ها و حوزه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی معطوف نموده و قابلیت های محذوف شدة آنها را در مجرای بهینه گزاری، گستردگی و فعلیت رسانی متمرکز و متجلی می کند.

تعدد مدیریت های سیاسی چنانچه با ضوابط تعریف شدة حقوقی کد گزاری شود، از انجماد سیاسی و کجروی و نا بهنجاری حاکمیت بطور موثری جلو می گیرد و شرایط عملی و عینی رفتارهای مدنی را در نهادها، گروهها و احزاب اجتماعی و سیاسی فراهم می آورد. خصوصیت تعریف شدة این سیستم ارتباط نزدیک و تقریباً بی واسطه میان جامعه و مراکز قدرت است، همین عنصر می تواند شرایط مؤلفه های مستقیم دموکراسی و مصونیت های حقوقی اتباع را در فدرالها آماده سازد؛ امری که در سانترالیزم با ساختارها و ویژگیهای تاریخی، سیاسی و فرهنگی افغانستان به تأخیر و دشواری قابل تأمین است.

هویت گزاری، خویشتن شناسی
تجربه تاریخی حکومت های مرکزی در افغانستان بر انکار و تحقیر هویت های قومی، مذهبی و فرهنگی اقوام حاشیه نشین نشانه گزاری شده است. تحقیر و تخفیف هویت ها، جریان معقول تشکیل ملت را عقیم گذاشته و نوعی روان پریشی و پریشان رفتاری را در شخصیت اجتماعی و حافظه تاریخی این اقوام پدیدار ساخته است. چنین جریانی، هویت های متفرق قومی را برجسته تر از هویت کلان و همبسته ملی تبارز داده است. هویت های قومی ضمن آن که به خرد شدن ساحة اندیشه ملی کمک رسانیده اند، انگیزه و زمینه های نیرومندی را در جهت همگانی شدن عصبیت ها، ستبری ها و بدخویی ها در تعامل اجتماعی و کردارهای قومی و مذهبی تولید کرده است.

رابطة معکوس هویت های قومی و حکومت های مرکزی از معضلات مهم تاریخ سیاسی افغانستان می باشد. سیاست و ارادة حکومت ها مبنی بر ایجاد و اسقرار نظام تک ساختی، از اندیشة کتمان هویت های قومی آبیاری شده است ااما نتیجه چنین سیاست و اندیشه ای، پر عمق شدن نفرت های سیاسی اقوام نسبت به مقولة حکومت مرکزی و پر دوام شدن دلبستگی ها و راز آلود شدن فرهنگ و خصلت های روانی جامعة قومی بوده است. تکرار و تداوم تاریخی این معادله، ظهور و بلوغ دور باطل بحرانهای ساختاری را در حوزه حکومت داری و هویت های تحقیر شدة قومی قایم ساخته است.

استقرار سیستم فدرالی به هویت های کتمان شدة قومی مجال خواهد داد تا به بازشناسی واقع بینانة خود و دارایی های فرهنگی خویشتن بپردازند . بازشناسی و بازیابی آیین ها و ارزشهای تاریخی و فرهنگی، درک اجتماعی و قدرت تشخیص و انتخاب استعدادهای فکری اقوام را ارتقا خواهد بخشید و توان و ظرفیت اجتماعی و سیاسی آنها در جهت تطابق با مفاهیم و سازه های جامعه مدنی و مدنیت سیاسی گسترش خواهد داد.

در آیین فدرالی، قومیت بعنوان یک پدیدة اجتماعی نه تنها تحقیر وتخفیف نمی شود بلکه با توجه و تأکید بر همگونگی های قومی، مشترکات اتنیکی و پیوندهای فرهنگی باشندگان فدرالها، عامل پیوستگی های سیاسی و همسازگریهای اجتماعی در جهت تحکیم و ترویج مبانی فدرالیزم و حاکمیت فدرالی خواهد بود. تجانس قومی و فرهنگی در ایالت های فدرال، حاکمیت های فدرالی را در افغانستان از نظر مشروعیت سیاسی، قوام و دوام می بخشد و نوعی رابطه حسی و روانی میان فدرال نشینان و حاکمیت فدرالی برقرار می سازد. خاستگاه منطقه ای و قومی حاکمان و متولیان فدرال، از یکسو اعتماد مردمی را نسبت به حاکمان تقویت می کند و از سوی دیگر، حاکمان را به پاسخگویی در مقابل مردم واداشته و انگیزه و ارادة شکیبایی، خدمت گزاری، تأمین آزادیهای سیاسی و اجتماعی، ترویج خویشتن شناسی و خودیابی فرهنگی و اشاعة نمادها و آموزه های ملی را بر آنها سزاوار و استوار می سازد.

خویشتن شناسی ای که در نتیجة اهتمام حکومت های فدرالی پدید می آید، ارزشهای ارجمندی را برای رفع حقارتهای اجتماعی و فرهنگی تولید می کند، این ارزشها جایگزین انگاره ها والگوهایی می گردد که در مناسبات میان- قومی توزیع و تحمیل شده است؛ غالب ترین انگاره ای که در مناسبات میان- قومی توزیع و تحمیل شده، ایجاد سلسله مراتب اجتماعی و ارزش گزاریهای ذهنی در جامعه بوده است که به شکافهای فعال قومی منجر گردیده است. خویشتن شناسی قومی که به معنی فهم ارزشهای برابر انسانی و جستجوی برابری و یگانگی در پدیده های ذاتی و فطری تفسیر گردد، اماره های اعتباری و مناسبات ترویج شدة روانی را در تعامل اجتماعی و میان – قومی خنثی خواهد ساخت، رایج ترین مناسبات میان – قومی در افغانستان، القای روانی مفهوم "برادر بزرگتر" بوده است. بار حقوقی و سیاسی این مفهوم به معنی کسب امتیازات حد اکثر، جایگاه والاتر، غرور قومی غالبتر، انحصارات بیشتر و تکالیف و مسؤولیت های حد اقل برای یک گروه قومی تفسیر و تعمیل شده است.

در فدرالیزم که بر مبانی توزیع قدرت و تبیین جایگاههای حقوقی و گزاره های قانونی برابر فدرالها بینان گزاری می شود، مناسبات ظالمانة "برادر بزرگتر و برادر کوچکتر" از بنیاد برانداخته می شود. براساس اصول فدرالی، باشندگان ایالت ها ضمن آن که از سنخیت های قومی و خاستگاههای قومی در درون مناسبات اجتماعی خویش برخوردارند با اتباع سایر ایالت ها نیز از نظر شأن حقوقی و جایگاه انسانی کاملاً برابرند.

نخبه گرایی
در سیستم های فدرالی برخلاف سیستم تجربه شدة سانترالیزم در افغانستان، میدان وسیعی برای جولانگری نخبگان فراهم خواهد بود. رژیم های تمامت خواه قومی، مجال بروز توانایی ها و اندوخته های علمی- فکری نخبگان متعلق به اقوام غیر حاکم را سد کرده بودند. نخبگان قومی بعنوان عناصر غیر خودی، اهلیت و شرایط کسب اعتماد و اطمینان زمامداران و صلاحیت قرار گرفتن در مناصب دولتی را بندرت در می یافتند.

از فواید فدرالیزم، خاستگاه محیطی و کم حجم بودن حاکمیت فدرالی است، در چنین سیستمی فرصت نفوذ و حضور نخبگان متعلق به ایالات مربوطه در ساختار حاکمیت به سادگی فراهم می گردد. نیازمندی دولت فدرال به نیروی عملی، فکری، فرهنگی و مدیریتی نخبگان، ارتباط و اعتماد مدیران را به آنها الزام آور می سازد. نخبگان نیز با رسالت ملی، تعهدات قومی و دلبستگیهای محیطی خود، روحیه و علاقمندی مشارکت در حاکمیت را بعنوان یک پیمان ملی تلقی می کنند.

دولت های محلی نخبه گرا با جذب نخبگان و جلب اعتماد آنان، در واقع دوام و بقای خویش را تضمین نموده و دلایل غنامندی کیفی، مشروعیت سیاسی و کارآمدی فنی خود را بیمه می کنند.

مشارکت خود انگیخته
سیستم فدرالی بدلیل نوع ارتباط با اتباع و نوع ساختار سیاسی، زمینه و بهانة مشارکت فعال مردم را در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی فراهم می آورد. فرم نظارتی که اتباع نسبت به حاکمیت فدرالی دارند، جریان مدارا و مدیریت میان متولیان و مردم را به بایسته ترین شکل، سامان می بخشد. سامان یابی و شفافیت ارتباط و تعامل میان مدیران و مدیریت شوندگان، هنجارهای دموکراتیک را به ساده ترین وجه، ممکن و منبسط می سازد. انبساط سازه های دموکراسی، به بلوغ افکار اجتماعی و گشایش سیستم ها و نهادهای مدنی میدان می دهد . محصول عینی این روند ، مشارکت خود انگیخته مردم درسرنوشت سیاسی وبه ظهور رسیدن مقوله ملت خواهد بود.

موضوعی که هنوز در افغانستان غایب است.

تأمین عدالت
نابرابری و استبداد مهمترین و شایع ترین رکن نظام اجتماعی افغانستان بوده است. غلبة حاکمان خرداندیش و عشیره سالار بر هستی اجتماعی این جامعه، بسیاری از اقوام و اتباع کشور را از حقوق انسانی و ملی محروم ساخته و آنها را بعنوان انسانهای درجه سوم، خفیف ساخته اند. بی عدالتی و تبعیض نسبت به کتله های قومی و مذهبی و تحقیر شخصیت روانی و فرهنگی آنان، از یکسو شکافهای فعال اجتماعی را فراختر نموده و از سوی دیگر، عقب ماندگی های سیاسی، ارتجاع ذهنی و بحرانهای ملی دردآوری را بر سرنوشت تاریخی افغانها محتوم ساخته است.

تأمین عدالت درگرو استقرار یک نظام مشروع ملی در افغانستان است که تکرار کنندة تجربه حکومت های گذشته نباشد. عدالت در افغانستان با بحث های انتزاعی و حکومت های جبار مذهبی- قومی قابل تحقق نیست؛ مقوله ای است که بعنوان یک پیش نیاز اساسی برای استقرار و استمرار نظام فرهمند سیاسی و تأمین اعتماد و اعتبار اقوام و گروههای مذهبی- اجتماعی کشور می باید مفاد تحقق پیدا کند؛ فدرالیزم بعنوان یکی از شایسته ترین بسترهای تألیف عدالت بشمار است. در کار ویژه های نظام فدرالی توزیع امتیازات، ایجاد فرصتهای برابر شغلی و اقتصادی، تقسیم مساویانة نگاه حاکمیت به کلیه اتباع، به فعلیت رسانیدن مقولة حق و تکلیف و به رسمیت شناختن حقوق شهروندی از مهمترین وجایب و وظایف تعریف می گردد که نسبت معهودی با عدالت دارد.

نویسنده: محمد قبول
دموکراسی فدرال
نکاتی چند در باره فدرالیسم

اصطلاح "فدرال" از کلمه "فدره" (Fidere) در زبان لاتین گرفته شده که به معنی "اعتماد کردن" است. از دیدگاه سیاسی فدرالیسم به آن نظامی اطلاق می شود که در آن عین کشور با یک نظام دولتی دو یا سه مرحله ای اداره شود. به این معنی که در نظام سیاسی فدرال هم دولت مرکزی وجود دارد و هم حکومتهای خود گردان محلی. کشور بر پایه معیار های قومی، فرهنگی، زبانی و یا با در نظر داشت ساختار جغرافیایی و یا ایجابات سیاسی و اقتصادی به ایالات، ولایت و یا مناطقی تقسیم می شود که هر یک آنها برای پیشبرد امور محلی خود از استقلال معینی بر خوردار است. اما همه در امور و مسائل ملی و مشترک بر دولت مرکزی تکیه دارند.

کشور هایی چون ایالات متحده امریکا، کانادا، آلمان، هندوستان، پاکستان، مالیزیا، نایجریا، آسترلیا، سویس وغیره با همین نظام اداره می شوند.

در نظام سیاسی فدرال قدرت، منابع و امکانات بین دولت مرکزی و حکومتهای ایالتی تقسیم می شود. اما موازنه بین این لایه های قدرت از یک کشور تا کشور دیگر فرق می کند. در حالی که در بسیاری از نظامهای فدرال حکومتهای محلی از خود مختاری و سیعی بر خوردار اند در برخی دیگر حکومتهای مرکزی در رهبری و اداره امور محلی نقش مستقیم و در خور توجهی بازی می کنند. به طور کل، در همه موارد، این دولت مرکزی است که در باره مسائلی که به همه کشور تعلق می گیرد، از قبیل امور نظامی و دفاعی، سیاست و روابط خارجی و مسائل و برنامه های ملی اقتصادی، تصمیم می گیرد.

در نظام فدرال هم حکومتهای محلی (ایالتی) و هم دولت مرکزی صلاحیت قانونگذاری دارند. مثلاً باشندگان ایالت تکزاس در ایالت متحده امریکا باید هم قوانین ایالتی و هم قوانینی را که از سوی کنگره ایالات متحده به تصویب می رسد رعایت کنند. اما در صورت بروز اختلاف بین احکام این قوانین، قانون مرکزی تطبیق می شود.

فدرالیسم ازدیدگاه ایدئولوژیک و فلسفی غالبا تجلیل از "وحدت در تنوع" تلقی می شود. بر پایه این برداشت کلی، فدرالیسم نظام آیده الی به حساب می آید که هدف از آن تامین وحدت در جوامع انسانی از طریق احترام به تفاوتها و اختلافات است نه از راه فشار و سرکوب. اندیشه فدرال به طور کلی مجموعه ای از موازین و اصولی را دربر می گیرد که آشتی و موازنه بین وحدت و تنوع، بین خود مختاری و حاکمیت و بالاخره بین ملی و منطقه ای را بازتاب می دهد.

فدرالیسم یک نظریه سیاسی و یک آرمان است و با کنترل قدرت و استفاده به جا از آن سروکار دارد. این نظام از طریق تعیین حدود قدرت و طرز استفاده از آن موازنه بین حقوق و آزادیهای مردم از یک سو و گرایشهای قدرت طلبانه رهبران و گروههای حاکم را از سوی دیگر تامین می کند.
اما فدرالیسم بیش از آنکه یک مکتب ایدئولوژیک به حساب بیاید به مثابه یک نظام سیاسی و اداره دولتی در کشورهایی مطرح بوده که باگوناگونی قومی،زبانی فرهنگی و منطقه ای مشخص می شوند.

عمده ترین هدف فدرالیسم آن است تا با حفظ هویت و خودمختاری نسبی هریک از اجزای کشور و باجای دادن این اجزا درساختار قدرت دولتی و حدت کشور را تامین کند. فدرا لیسم چنان ساختاری از دولت است که در آن مزایای وحدت سیاسی و اقتصادی با خود گردانی محلی درهم آمیخته می شود.

در نظام فدرالی دولت مرکزی ضامن یگانگی کشور و حکومتهای محلی ممثل آزادی مردم و برابری بین گروهها و مناطق مختلف است.
در حالیکه تقسیم قدرت بین ایالتها و دولت فدرال ( دولت مرکزی)از یک کشور تا کشوردیگر فرق می کند درهمه نظامهای فدرال پذیرفته شده است که حکومتهای محلی در رابط با امور و مسائلی که دارای اهمیت محلی هستند خود و بدون مداخله مرکزتصمیم بگیرند و عمل کنند.

هدف دیگر که در ورای فد رالیسم قراردارد آن است که روابط اقوام و واحدهای جغرافیایی بر پایه قانون تنظیم شود ودر موارد بروز اختلاف و یا تصادم منافع مسائل از طریق صلح آمیز و بدون فشار یا کاربرد خشونت حل شود.

مهمترین جنبه یک نظام فدرال آن است که در آن گوناگونی مسائل و منافع سیاسی و اینکه برای برخورد با آنها به نهادهای گوناگون نیاز است به رسمیت شناخته می شود.برخی از این مسائل و منافع تنها دارای اهمیت محلی هستند و برخی دیگرساحات گسترده تری را دربرمی گیرند. نهادهای دولتی باید قادر باشند تااین تنوع را باز تاب دهند.بنابراین به عقیده طرفداران فدرالیسم این نظریه که دولت باید تنها برپایه نهادهای نیرومند مرکزی استوار باشد یک دیدگاه کهنه به حساب می آید.

خصوصیت دیگر فدرالیسم آن است که این نظام به طورگسترده ای دمکراتیک است هریک از لایه های دولت (مرکزی، ایالتی، ولایتی) را بط مستقیمی بااتباع دارد. هم قوانین دولت مرکزی و هم قوانین حکومتهای ایالتی مستقیمابراتباع تطبیق می شود، نه لزوما تنها برلایه یا لایه های پایین تر.در نظام فدرال این شهروندان کشوراند که قدرت را از طریق نمایندگان منتخب خود هم در مرکز وهم در سایر سطوح حاکمیت دولتی تمثیل و اعمال می کنند. فدرالیسم برپایه یک قانون اساسی توافق شده تقسیم قوه های سه گانه دولت و برتحمل و گذشت دمکراتیک درجامعه استوار است.

فدرالیسم نه تنها از لحاظ تئوریک بلکه در عمل نیز مناسب ترین نظام سیاسی برای کشور هایی تشخیص داده شده است که با کثرت یا چند گانگی قومی، زبانی، فرهنگی و یا مذهبی مشخص می شوند. بر خلاف تصور ساده گرایانه برخی از مخالفان فدرالیسم تجربه نشان می دهد که جوامع چند قومی توانسته اند با تکیه بر نظام فدرال از تجزیه و از هم پاشیدگی کشور های شان جلوگیری کرده و به وحدت پایداری دست یابند.

فدرالیسم به مثابه یک نظام سیاسی برای نخستین بار در سال 1789 میلادی در ایالات متحده امریکا پی ریزی شد. از سال 1783 تا 1789 این کشور به عنوان یک کنفدراسیون اداره می شد. اما نبود یک دولت مرکزی نیرومند و با صلاحیت در عمل باعث ایجاد بحرانهایی هم در اداره کل کشور و هم در روابط بین ایالات شد و خطر آن را به میان آورد که این کشور نو ظهور از هم بپاشد. بنابر این رهبران آن زمان امریکا چاره را در آن یافتند تا، با تفویض قدرت و صلاحیتهای لازم به مرکز، چنان نظامی ایجاد کنند که بتواند موازنه پایداری بین خود مختاری ایالات و وحدت کشور بر قرار کند. بنابر این بر پایه قانون اساسی 1789، ایالات متحده امریکا از یک کنفدراسیون به یک فدراسیون (نظام فدرال) تبدیل شد.

سویس اولین کشور اروپایی است که در سده نزدهم، طبق قانون اساسی سال 1848، نظام سیاسی فدرال در آن پایه گزاری شد. قانون اساسی ایالات متحده امریکاه و موفقیت آن کشور در تحقق نظام فدرال الگویی بود که سویس از آن الهام گرفته بود. در حال حاضر دولت متحده سویس دارای 26 کانتون (ایالت دارای حکومت و پارلمان منطقه ای) است.

سویس از نظر ساختار جغرافیای و شرایط طبیعی به سه قسمت یورا، ناحیه مرکزی و منطقه کوهستانی تقسیم میشود و جمعیت آن، به طور عمده، گروههای زبانی آلمانی، فرانسوی و ایتالیایی را در بر می گیرد. نظام فدرال در این کشور بر پایه همین معیارها استوار بوده و تجربه بیش از یک و نیم قرن نشان می دهد که سویس وحدت خود را مدیون فدرالیسمی است که از سنت پایدار و نیرومند دمکراسی مایه می گیرد.

کنفدراسیون به آن اتحاد کم و بیش دایمی اما شکننده ای اطلاق می شود که در آن برخی کشور ها و یا سایر واحد های جغرافیای جداگانه به مقصد همکاری نزدیک و تامین منافع مشترک با هم اتحاد می کنند. در چنین اتحادی دولتهای عضو بخشی از قدرت سیاسی را به یک نهاد مرکزی انتقال می دهند. اما معمولاً حق تصمیم گیری نهایی در امور و سیاستهای داخلی و حق کنترل مطلق بر اتباع و سرزمینهای شان را حفظ می کنند. در این نظام دولت مرکزی تنها به آن اموری می پردازد که بین همه اعضای کنفدراسیون مشترک است. به همین دلیل کنفدراسیون ضعیف ترین نوع اتحاد ملتها است. ایالات متحده امریکا پیش از سال 1789، اتحاد شوروی در قرن بیستم، اتحاد "کشور های مستقل مشترک المنافع"، که پس از فروپاشی شوروی از سوی جمهوریتهای سابق آن ایجاد شد، و به پیمانه محدودی جامعه اروپا و کامنولت (Commonwealth) بریتانیا نمونه هایی از کنفدراسیون به حساب می آیند.

مخالفتها و نگرانیها
· تجربه جهانی
· واقعیتهای قومی
· خطر تجزیه
· جامعه عقب مانده

تا آنجایی که به افغانان ارتباط می گیرد مخالفت با دمکراسی فدرال از دو بر خورد جداگانه ناشی می شود. از یک سو از واکنش تعصب آمیز کسانی که حتی طرح این مسئله را در افغانستان "خیانت و وطنفروشی" تلقی می کنند. این بر خورد بیشتر بر نوعی تعصب کور استوار است که از پیش قضاوتهای ایدئولوژیک و قومی عناصر و گروههای معینی منشأ می گیرد.

از سوی دیگر شمار زیادی از افغانانی که با دمکراسی فدرال مخالفت می ورزند روشنفکران و سیاستمدارانی اند که در رابطه با جوانب عملی این نظام در افغانستان ملاحظات و نگرانیهای صادقانه ای دارند. این نگرانیها را نمی توان نادیده گرفت. موفقیت هر طرحی در این زمینه وابسته به آن است که بتواند دیدگاههای خاص هر گروه سیاسی و قومی را بامنافع ملی و همگانی کشور پیوند دهد و قناعت مخالفانی را فراهم کند که درک مغشوش از دموکراسی فدرال و ضرورت آن در افغانستان آنان را در برابر این داعیه قرار می دهد.

در بررسی نقاط نظر مخالفان افغانی دمکراسی فدرال همچنان دیده می شود که استدلال در این زمینه یا بر تحریف واقعیتها و یا بر درک نادرست از آن قرار دارد.

در زیر تلاش شده است آن مواردی جمع بندی شود که مخالفان طرح دمکراسی فدرال در افغانستان غالباً پایه استدلال خود قرار می دهند. همچنان سعی به عمل خواهد آمد تا به پرسشهای عمده ای که در رابطه با جوانب عملی نظام دمکراسی فدرال در این کشور مطرح می شود، در حد حوصله این نوشته، پاسخ ارائه شود. تجربه جهانی
برخی با تکیه بر نمونه های ناکام فدرالیسم در جهان و نادیده گرفتن عوامل واقعی این ناکامیها نتیجه می گیرند که دمکراسی فدرال نظام سیاسی مناسبی برای افغانستان نیست.

طوری که اشاره شد لازم است بین تقسیمات فدرالی در نظامهای استبدادی و خودگردانی در دموکراسی فدرال خط فاصلی کشید. تقسیم کشور در امتداد خطوط قومی، زبانی، فرهنگی و یا جغرافیایی به تنهایی دمکراسی فدرال نیست. این نظام با نهاد های انتخابی و آزادیهای دمکراتیک در همه مراحل قدرت سیاسی مشخص می شود. در حالیکه ظواهر ساختاری در هر دو مورد یکی است تنها دمکراسی است که می تواند موثریت و دوام فدرالیسم را تضمین کند.