تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
تبرتقسیم نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/۳٠

تبر تقسیم هویت پارسی،  

فارسی، تاجیکی و دری؛ سه گانه‌ی پارسی‌گو( بخش نخست )

داریوش رجبیان

 

نشست اخیر وزیران خارجه تاجیکستان، ایران و افغانستان در شهر دوشنبه که با امضای قراردادهای همکاری در زمینه‌های علمی و فرهنگی و اقتصادی پایان یافت، بار دیگر موضوع هویت را در مطبوعات تاجیکستان مطرح کرده است.

هرچند تفاوت‌های منطقه‌ای زبان مشترک این سه کشور رسما شناسایی شده است (تاجیکی، فارسی، دری)، استناد به این سه‌گانه پارسی‌گو به عنوان «کشورهای فارسی‌زبان» یک امر معمولی است. دلیل آن به حد کافی روشن است: علی‌رغم تلاش‌های فراوان جنبش‌های سیاسی مشخص برای تقسیم پارسی‌زبانان به سه گروه جداگانه زبانی، زبان پارسی هر سه کشور همچنان در میان آنها قابل فهم است. بر خلاف همایش‌های کشورهای ترک‌تبار، در دیدارهای فارسی‌زبانان به مترجم نیازی نیست. نوشته‌ی زیر نگاهی است به دلیل‌های تقسیم مصنوعی سه گویش یک زبان واحد پارسی.

حتا در دهه‌ی 1920 میلادی نام رسمی رایج‌ترین زبان ورارود، افغانستان و ایران واحد بود: فارسی. تنها در سال 1928 بود که حکومت شوراها نام آن را به «تاجیکی» تغییر داد، در حالی که در ایران و افغانستان آن همچنان «فارسی» خوانده می‌شد. ظاهرشاه، پادشاه پشتون افغانستان، در سال 1964 پابه‌پای شوروی برای دوری جستن از پارسی ایران نام زبان اصلی کشورش را «دری» گذاشت.

زبان اکثریت بودن
بنا به درک استالین از مفهوم «ملت»، تنها آنانی که زبان و سرزمین مشترکی دارند، یک ملت واحد بوده می‌توانند. اما همین دیدگاه هم مبتنی بر یک نظریه‌ی پیچیده‌تر سیاسی بود. الیور روآ، خاورشناس مشهور فرانسوی، در توضیح این موضوع می‌نویسد:

«رقیبان بالقوه شوروی در قفقاز، ترکیه و در ارتباط با آذربایجان و تاجیکستان، ایران بودند. رهبران شوروی به آن دسته از گروه‌های قومی التفاط می‌کردند که در فراسوی مرزهای شوروی در اقلیت قرار داشتند و این رویکرد در پی استقرار دولت آتاتورک در ترکیه و شاه (رضاشاه پهلوی) در ایران قوت بیشتر یافت، چون سیاست‌های هر دو ناخوشنودی گروه‌های زبانی کوچک‌تر در آن کشورها را برانگیخته بود.

از این رو مقامات شوروی تصمیم گرفتند به آذری‌ها، ترکمن‌ها، کردها و لزها (لزگی‌ها) التفاط کنند و به پارس‌ها و ترک‌ها لطمه بزنند. و چون در بیرون از مرزهای اتحاد جمهوری‌های شوروی سوسیالیستی هیچ کشور آذری، ترکمنی یا ازبکی‌ای وجود نداشت، توسعه این هویت‌های ملی به منفعت مسکو بود1

مزیت داشتن اکثریت بزرگ پارسی‌گو در بیرون از مرزهای اتحاد شوروی به منشاء ناکامی‌های بعدی پارسی‌گویان آسیای میانه تبدیل شد. در نتیجه، تاجیکستان در سال 1924 به‌عنوان یک جمهوری خودمختار در ترکیب ازبکستان پدیدار شد و در سال 1929 به مقام جمهوری تمام‌عیار شوروی ارتقا یافت، اما بخش‌های مهم فارسی‌زبان منطقه بیرون از مرزهای آن ماند و مرکزهای تاریخی پارسیان آسیای میانه – سمرقند و بخارا – به ازبکستان تقدیم شد.

از جمهوری خودمختار تاجیکستان حتا یک شهر آباد را دریغ داشتند، به گونه‌ای که مرکز اداری آن در روستای دوشنبه شکل گرفت. توماس ام لئونارد در کتاب «دانشنامه جهان رو به توسعه» می‌نویسد:

«شهر منزوی دوشنبه که زمانی محل یک بازار خرد بود، به مذاق روشنفکران تاجیک نمی‌ساخت و نبود آنها در جمهوری نوپا توسعه تاجیکستان را بازداشت و برای سال‌های متمادی به تنش‌های میان تاجیک‌ها و ازبک‌ها دامن زد

همین تفسیر استالینی از مفهوم «ملت» زمینه‌ی شکوفایی پان ترکیسم را فراهم کرد که قبل از سیطره ارتش سرخ بر منطقه از ترکیه عثمانی صادر شده بود.

«برای نمونه، چون گویش فارسی‌زده تاشکند (یا ترکی شرقی) در مقام زبان معیار ازبکی قرار گرفته بود، ازبک‌ها (که به هر حال دست بالا داشتند به سادگی ادعا می‌کردند که زبان تاجیکان بخارا هم در واقع یک گویش ازبکی (ترکی تبار) است که عنصرهای پارسی بیشتری دارد2

«تاجیک»، به عنوان ملت
برخی از دانشوران بر این باوراند که تاسیس جمهوری شوروی سوسیالیستی تاجیکستان می‌تواند با نبردهای تلخ قدرت میان تاجیک‌ها و پشتون‌های افغانستان در آن دوره پیوند داشته باشد.
«بچه سقا» (حبیب‌الله غازی)، امیر تاجیک افغانستان پس از سلطنتی کوتاه در سال 1929 توسط پشتون‌ها سرنگون شد.

شاید همین رویداد مقامات شوروی را برانگیخت که در همان سال به تاجیکستان مقام جمهوری تمام‌عیار را اعطا کنند و بدین‌گونه به تاجیک‌های افغانستان یک راه دیگر داشتن کشور خود از طریق پیوستن به اتحاد شوروی را نشان دهند.

مقامات شوروی پس از اختراع «زبان ازبکی» (که قبلا با نام «ترکی چغتایی» شناخته می‌شد) دست به‌کار آفریدن «زبان نو»ی برای تاجیکستان شدند. اما در اینجا آنها با معمای سربسته‌ای روبه‌رو شدند، چون فرهنگ و زبان پارسی مانند فرهنگ و زبان‌های ترکی تبار نبود که روس‌ها آنها را «عقب مانده» توصیف می‌کردند و باور داشتند که برای «قبیله‌های واپس مانده» زبان و فرهنگ می‌سازند.

زبان و فرهنگ پارسی در منطقه، پیشرفته‌ترین و کهن‌ترین به‌شمار می‌آمد. روشنفکران پارسی زبان آسیای میانه به مانند صدرالدین عینی کامگار شدند که «فارسی» را با همین نام به‌عنوان زبان رسمی جمهوری خودمختار تاجیکستان بر کرسی بنشانند، اما این نام با هدف‌های روس‌ها سازگاری نداشت و این زبان در سال 1928 به «تاجیکی» تغییر نام کرد. یعنی بر مبنای سیاست ملت‌سازی استالین، به یکی از مترادف‌های واژه «پارس» یا «ایرانی» (یعنی «تاجیک») مقام رسمی داده شد.

ماهیت اصطلاح «تاجیک» تاکنون روشن نیست، چون تاجیک‌ها هم دارای ویژگی‌های فرهنگی و قومی‌ای هستند که پارسی‌زبانان ایران و افغانستان دارند. تنها اخیرا برخی از پژوهشگران روس و غربی پیشنهاد کرده‌اند که هویت تاجیکی بر مبنای ترکیبی از زبان و مذهب ساخته شود. این دیدگاه هر پارسی‌زبان مسلمان سنی را «تاجیک» می‌داند.

اما این نظریه هم نمی‌تواند هویت قومی تاجیکان را به‌طور روشن و دقیق مشخص کند، چون زبان مادری همه تاجیک‌ها پارسی نیست (یک عده به زبان‌های ایرانی شرقی پامیری و یغنابی یا سغدی تکلم می‌کنند) و برخی از تاجیک ها نه سنی‌اند و نه مسلمان. از سوی دیگر، همه پارس‌های مسلمان خود را «تاجیک» نمی‌نامند.

«در کل، مشکل تعیین هویت تاجیکی از موانع اصلی در راستای ایجاد حس قوی ملی‌گرایی در میان مردم تاجیکستان است. از بسیاری جهات، این نکته همچنین از دلیل‌های ماندگاری وفاداری قوی منطقه‌ای (محل‌گرایی) است که روند ملت‌سازی را در تاجیکستان پساشوروی بسیار دشوار کرده است3

این معما زاده‌ی ملت‌سازی مصنوعی شوروی است که یک واژه هم معنای «ایرانی» را به‌عنوان نام «ملت جدید» پارس‌های آسیای میانه برگزید.

زایش الفباهای «تاجیکی»
به منظور تعمیق «تفاوت تاجیک‌ها» از دیگر پارسی‌گویان در بیرون از مرزهای اتحاد شوروی یک سال پس از تغییر نام زبان، یعنی در سال 1929 میلادی، مسکو الفبای فارسی عربی را نیز منسوخ کرد.

مهدی مرعشی در کتاب «مطالعات پارسی در آمریکای شمالی» می‌نویسد:
«
آنها نخست خط را به لاتین عوض کردند. با قطع آموزش به خط پارسی عربی در عمل دسترسی مردم به مطالب منتشره به زبان پارسی در بیرون از قلمرو شوروی محدود شد. این تغییر همچنین بنیادین ترین پیوند مردم با جهان اسلام را گسست و سوادآموزی مردم دیگر چون گذشته منوط به متن قرآن نبود. دیرتر، در سال 1940، الفبای تاجیکستان به سیریلیک دست‌کاری شده تغییر کرد و بدین‌گونه ارتباط سیاسی مردم این جمهوری با روسیه و دیگر بخش‌های شوروی تحکیم یافت

الیور روآ می‌گوید که طرح‌ریزی جدایی «تاجیکی» از پارسی از زشت‌ترین موارد سیاست زبانی اتحاد شوروی بود. وی می‌نویسد: «زبان نوشتاری تاجیک‌ها پارسی ادبی بود و امروز هم زبان‌های ادبی ایران، افغانستان و تاجیکستان برای هر سه کشور کاملا قابل فهم است. یک امر طبیعی و مسلم است که پارسی‌گویان آسیای میانه در زندگی روزمره خود از گویش‌هایی کار می‌گیرند که از هم خیلی متفاوت‌اند: زبان تاجیکان وادی فرغانه از ازبکی تاثیر پذیرفته است و این تاثیر با ترکیب واژگانی محدود نمی‌شود که با حضور بیشتر واژه‌های ترکی از پارسی ایران متمایز است، بلکه دستور آن هم به‌طور محسوس تغییر کرده است (کاربرد پسوند به جای پیشوند، به مانند «شهر به» به جای «به شهر»).»

روآ ادامه می‌دهد: «در مورد تلفظ باید گفت که این گویش (تاجیکی) به پارسی کلاسیک نزدیک‌تر است که از پارسی ایرانی بسیار فرق می‌کند. (تاجیک‌ها میان «ای» دراز و «ی» دراز و میان «ق» و «غ» تفاوت می‌گذارند و غیره). تفاوت میان پارسی ایران و تاجیکستان در حد تفاوت زبان فرانسوی پاریس و کوبک (کانادا) است.

زبان‌شناسان روس موظف بودند این تفاوت‌ها را رسمی و ثابت کنند و بر مبنای آن «زبان ادبی حاضره تاجیک» را اختراع کنند که اکنون «تاجیکی» خوانده می‌شود. آنها به جای این که یکی از گویش‌های موجود تاجیک‌ها را معیار زبان قرار دهند، ویژگی‌های گویش چندین منطقه را ترکیب کردند و یک زبان مصنوعی ساختند: آنها سامانه (سیستم) آوایی پارسی کهن را حفظ کردند، اما ساختار دستوری ناهم‌خوانی را پذیرفتند تا آن از پارسی ایران بیش از پیش فاصله بگیرد

این «سامانه ناهم‌خوان» تا حد زیادی گرته‌برداری از دستور زبان روسی بود.

بیشتر ماموران «تاجیکی سازی» پارسی هم تاجیک نبودند. و اما صدرالدین عینی که پایه‌ریزی الفبای سیریلیک تاجیکی را رسما به او نسبت می‌دهند ، هرگز از آن رسم‌الخط کار نگرفت و نسخه‌ی اصلی همه‌ی شعرها و داستان‌های وی به خط پارسی عربی نوشته شده است.

زبان‌سازان شوروی برای کشیدن خط مشخصی میان تاجیکی و پارسی، برای زبان «نوین» تاریخ هم جعل کردند و اسطوره‌ای ساختند که گویا جدایی میان تاجیکی و پارسی در سده 16 میلادی صورت گرفته بود و همه ادیبان پارسی از رودکی گرفته تا سعدی «فارس و تاجیک» نام گرفتند.

روآ می‌نویسد:
«
در نتیجه‌ی این عملیات بر همه‌ی پارسی‌زبانان آسیای میانه، چه در گذشته و چه امروز، هویت تازه‌ای تحمیل شد و همه‌ی آنها به «گروه قومی تاجیک» منسوب و موسوم شدند. این در حالی است که هیچ پارسی‌گویی در آسیای میانه تا قبل از اشغال شوروی و سال‌ها بعد از آن نیز زبان مادری خود را «تاجیکی» ننامیده بود

دنباله دارد...

 

منبع :

http://radiozamaaneh.com/dariush/2008/04/post_126.html

 

لینک      نظرات ()      

ایران نباشد تن من مباد نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/٢٧
چو ایران نباشد ، تن من مباد ايميل
06 آبان 1387,ساعت 16:12:23
درویش دریادلی

از زمانیکه  در سال 1247  هچری – شمسی ،  سران  قبیله های اوغان کامیاب شدند که حاکمیت قبیله ای خویش را در بخشی از سرزمین بزرگ ِ ایران – خراسان  بنیاد نهند ، برای ما مردمان بومی  ایران – خراسان که تحت سیطره ای وحشیانه ای آنها قرار داشته ایم ، مصیبت های وصف ناپذیری را به ارمغان آورده اند . یکی از آن مصیبت های جانسوز این است که  اوغان شاهان و فاشیست های قبیله سالار همواره کوشیده اند پیوند های  تاریخی ، فرهنگی ، زبانی  و دیگر رشته های انسانی ما را با مردم ما در آنسوی مرزهای انگریز ساخته ای تحمیلی به گونه ای دردناک ببرند و در وادی سوزان از خودبیگانه گی  نگه مان دارند.

در مدت دو صد و پنجاه سال حاکمیت فاشیستی اوغان شاهی ، به ویژه در یک صد و پنجاه سال پسین ، از عبدالرحمن کله منار ساز  تا ملا عمر  ِ کور  ِ لنگوته دراز  و اکنون حامد کرزی و حواریون سوپرفاشیست  اوغان ذلتی  اش ، همه  رذیلانه تلاش داشته اند که هویت  اوغانی خود را  به جبر و زور و صد ها نیرنگ هویت همگانی مردم ما سازند . قبیله پرستان  ِ  سر تنبه ء اوغان با چشم پاره گی و بی منطقی  عجیبی ازما میخواهند که ما تاجیک ها ، اوزبیک ها ، هزاره ها ، ترکمن ها ، بلوچ ها ، پشه ای ها ، ایماق ها ، قرغزها ، عربها ، هندو ها  و دیگران ، خود را  " اوغان " بخوانیم . شرط  ِ  انسان بودن و شهروند بودن ما را " اوغان " بودن و به زبان پشتو سخن گفتن می دانند ! ( برنامه حزب اوغان ذلت را نگاه کنید ، کتاب دویمه سقاوی را بخوانید ) .

حقیقت این است که رشته های تاریخی ، فرهنگی ، زبانی و قومی ما با اوغان ها خیلی کمرنگ تر و نهایت ضعیف تر از رشته های تاریخی و عمیق و درازی است  که ما با مردمان اصلی خراسانی خود مان  داریم . اگر زور و جبر در کار نباشد ، بسیاری از مردم ما هرگز یک واژه ای پشتو را هم فرا نخواهند گرفت . چون هیچ نیازی به آن ندارند ، چون زبان پارسی زبان همگانی مردمان گستره ای فرهنگی بزرگ ما می باشد که در درازای سده ها  زبان مراوده ، زبان دیوانی ، زبان خود اختیار کرده ای مردم ساکن در سرزمین ما بوده است و احتیاجی برای زبان پشتو نداشتیم و پس از این هم نخواهیم داشت . هویت ما ، از هزاران سال به این سو ، آریایی – ایرانی – خراسانی بوده است . در این دو صد و پنجاه سال تسلط جابرانه ای خویش ، اوغان شاهان بسیار برنامه های تصفیه های نژادی و کوچ دادن های اجباری و زمین سوزانی  و اوغان سازی میهن ما  را عملی ساختند ، اما هنوز که هنوز است هیچ کس از مردمان غیر اوغان ، در تمام سرزمین ما ، خود را اوغان نمی دانند و به تاجیک بودن ، اوزبیک بودن ، هزاره بودن ، ترکمن و بلوچ و ایماق و قرغز و . .. بودن خویش می بالند .

صرف دو گروه از مردمان غیر اوغان ، بدون دقت به نهاد ِ شیطانی این مساله ، خود را  به اثر تلقین و با ناخود آگاهی " اوغان "  می خوانند : یکی کسانی که در اثر شستشوی ذهنی  حاکمیت فاشیستی اوغان شاهی  و تلقین های همیشگی اوغان سازان  ، به این پندارند که هرکس از اوغانستان است ، اوغان هست . اکثر این افراد  از پیشینه ای تاریخی این مساله و از اهداف عظمت جویانه ای فاشیستی که در نهاد  برنامه های اوغان سازی نهفته است آگاهی ندارند .  دوم ، کسانی که در اثر جنگ های سی سال پسین از وطن آواره شده  و در کشورهای دیگر پناه گزیده اند  نیز بدون خواست خود شان ، نظر به تعاملات رسمی کشورها ، به نام اتباع کشوری که از آن فرار کرده بودند  نامگذاری شدند و نام جعلی " اوغان " بالای شان نهاده شد . از کدام کشور آمده ای ؟ از اوغانستان . تعامل طوری است که در دفتر و دیوان کشورها ، هر کسی که از اوغانستان آمده باشد ، به نام اوغان مسما می شود . این یک پیش آمد ِ  بسیار خجسته برای فاشیست های اوغان بود که تقریبا پنج میلیون نفر آواره ای اوغانستان در کشور های گوناگون به نام اوغان خوانده شدند و خود این آواره گان نیز بدون توجه به پی آمد های فاجعه بار  این اوغان شدن  ِ  ناخواسته ، مساله را سهل گرفتند و خود را اوغان گفتند .  این به معنی برآورده شدن  ِ یکی از بزرگترین آرزو های فاشیزم اوغانی بود که حالا فاشیست ها همین موضوع را دست آویز ساخته و اوغان خواندن ِ همگان را حق مسلم خویش میدانند  و کسانی را که در این روند خلل ایجاد می کنند و حقایق تاریخی مساله را برملا می سازند ، بدترین دشمنان ِ اوغانستان و مزدوران خارجی و چه و چه های دیگر می شمارند ! در حالیکه اطلاق نام " اوغانستان " بالای سرزمین ما خود یک اختراع  انگلیس ها بود  و کسانی که دیوانه وار برای تحمیل آن نام جعلی تلاش ورزیده اند ، همه  جیره خواران و چاکران حلقه بگوش بیگانه بوده اند که در این دو صد و پنجاه سال یکی از پی  دیگر زمام امور را در دست دارند : از احمد خان ِ ابدالی تا حامد کرزی پوشالی !   

با " اوغان " خواندن ِ ما ، همه چیزمان را از ما گرفتند . آن تاریخ هزاران ساله ای آریایی -  ایرانی – خراسانی ما ، آن فرهنگ ِ  دیرین سال و پُر جلال  ِ ما ،  آن هویت و نام و نشان ِ حلال  ِ  ما ، هر آنچه که بود مال ِ ما ، همه را ، از دست ما ربودند . اوغان ، خودش ، از دیدگاه تاریخی – تمدنی در هیچ جای تاریخ پایگاهی مهمی نداشته است . چند قبیله ای از اطراف کوه سلیمان ، به هرطرف پراگنده شدند ، مردمان بومی خراسان را تاراج کردند ، زمین های مردم را به اجبار در تصرف خویش درآوردند ، تا توانستند خون ریختند ، آدم کشتند ، کوچ اجباری دادند ، کله منار ساختند و ... تا بر بخش های از سر زمین پاک خراسان تسلط یافتند و پس از مدتی دیده درایی را به حدی رسانیدند که خواستند ریشه های فرهنگ ها و هویت های مردمان غیر اوغان را بخشکانند و آنها را به خود بیگانه گی و مسخ  شده گی هویت گرفتار سازند . این تلاش ضد بشری شان تا همین امروز به شدت جریان دارد و حاکمان ِ فاشیست کنونی تحت رهبری حزب تبه کار اوغان ذلت با شیفته گی و جنون خاصی ، با پشتگرمی که از باداران خارجی خویش دارند ، میخواهند برنامه های نیمه کاره ای فاشیستی را به شتاب هرچه بیشتر عملی سازند و اوغانستان را همان گونه که در کتاب مانیفست فاشیزم اوغانی ( دویمه سقاوی ) تجویز شده است ، به یک کشور تک هویت اوغانی زیر سلطه ای مطلق  ِ قبیله پرستان اوغان ، تبدیل سازند که در آن فرهنگ بدوی قبیله بر تمدن هزاران ساله ای ایرانی – خراسانی ما پیروزمندانه بتازد و بر شمشیر خون آلود خود بنازد !

چیزی مسخره ایکه  شتربانان  ِ فرهنگی  فاشیزم اوغانی این جا و آن جا به آن دست می زنند این است که برای به رخ کشیدن شوکت ِ تقلبی اوغانی خود ، دست به تحریف آثار گهربار شاعران و اندیشمندان ایرانی – خراسانی ما می زنند و برای خویش یک شکوهی کاذب دست و پا می کنند . یک وقتی ، جایی خوانده بودم که یکی از دلقکان فرهنگی اوغان ، به شعر های حماسی فردوسی بزرگ دستبرد زده و یک شعر بسیار بلند آوازه ای آن شاعر شکوهمند زبان پارسی را ، از جوهر اصیل ایرانی اش تهی ساخته و به جای آن با بیشرمی ویژه ایکه  شتربانان فرهنگی فاشیزم اوغانی دارند، کلمه ای خنجری " ایران " را برداشته و نام ناساز  ِ " اوغان " را به جایش نهاده است !

 

فردوسی بزرگ در یک سرود جاودانه اش چنین گفته بود :

چو ایران نباشد ، تن  ِ  من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

آن شتر چران فرهنگی فاشیزم اوغانی ، گرفته بود ، به جای نام " ایران " نام " اوغانستان " را گذاشته بود :

نباشد چو افغانستان تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد  !

 

آنجا ، این را دیدم و از آن سالها گذشت . این روز ها ، باز می بینم که یکی از تارگاه های که  اوغان بودن را شرط انسان بودن می داند ، در پیشانی تارگاه خویش ، همان شعر فردوسی را جا داده است ، اما به شکل تحریف شده و اوغانی اش :

 چو کشور نباشد  تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد !

بی اینکه من از آن عاشقان  شوکت کاذب اوغانی بپرسم ، نیک میدانم که دلیل شان این است :  چون در شعر فردوسی کلمه ای ایران به کار رفته است و ایران نام کشور مشخصی در همسایه گی اوغانستان است و ما میخواهم این شعر را برای بیان احساسات خود در رابطه با کشور خودما اوغانستان به کار گیریم ، لذا کلمه ای ایران را برداشتیم و به جایش کلمه ای کشور را گذاشتیم . همین !

خوب و اما ، تحریف  ِ شعر کسی به هر صورتی که باشد ، یک جرم است ، زیر پای کردن  ِ امانت داری است ، خیانت فرهنگی است . در عین حال ، این خیانت فرهنگی شترچرانهای فرهنگی فاشیزم اوغانی ، یک چیز دیگر را هم آشکار می سازد ، اینکه : با نام جعلی و تحمیلی " اوغانستان " همه دار و ندار فرهنگی حوزه ای تمدنی پارسی – خراسانی  ، همه مفاخر ما ، همه مشاهیر ما ، همه قهرمانان ما و همه دست آورد های هزاران ساله ای ما  ، همه  در بست به کشوری سپرده می شود که امروز خود را " ایران " میخواند .  چون تمام گذشته های ما با نام ایران و خراسان گره خورده است و با هیچ شگرد و نیرنگ و دستبردی قادر نخواهیم بود که هویت ایرانی – خراسانی  گذشته ای خویش را نابود سازیم و به جای آن یک هویت موهوم و کاذب و هیچ جایی را بنشانیم . شتربانان فرهنگی فاشیزم اوغانی می توانند در گفتار و نوشتار بزرگان  ِ ایرانی – خراسانی دستبرد زنند ، تحریف کنند ، مسخ سازند ، اما نمی توانند ، اصل ِ واقعیت های تاریخی و فرهنگی حوزه ای تمدنی ما را دگرگون سازند .

این حقیقت را که فردوسی ، مولوی ، ابوعلی سینا  ، بیرونی ، رودکی ، سنایی ، انوری ، ناصر خسرو ، جامی  و صدها شاعر و اندیشمند و هنرمند و دیگر مفاخر فرهنگی و تاریخی ما ، از گذشته ها  تا همین صد و چند سال قبل ، همه و همه خود را ایرانی – خراسانی می گفتند و میهن و ماوای خویش را ایران و خراسان می خواندند . هیچ یک از آن بزرگان ، هرگز اوغان نبودند و هیچ پیوندی با قبایل اوغان نداشتند . حالا چگونه می توانیم که آنها را اوغان بسازیم ؟ به شعر فردوسی و شاعران دیگر دستبرد زدن ، نام های اصیل هزاران ساله را برداشتن و نام های نو ساخته و خنده آور  اوغانی را به جای شان چسپاندن ، " سبزوار " را " شین دند " ساختن و از این گونه هزاران سیه کاری دیگر را کردن ، این حقیقت را زدوده نمی تواند که اوغان شدن ،  ما را هیچ و پوچ می سازد و همه دار و ندار فرهنگی و تاریخی مان را از ما میگیرد .

فردوسی ، اوغان نبود . کسی که با شاهنامه ای فردوسی آشناست ، میداند که فردوسی  از اوغان ها با چه صفاتی یاد کرده است . ایرانی بودن افتخار فردوسی بود ، اما ایران فردوسی ، ایران دیگریست . ایران بزرگ آن روزگار ، همین ایرانی نیست که امروز می بینیم . این یک هوشیاری ، رندی و دور اندیشی  حاکمان فارس بود که چند دهه قبل ( سال 1935 )  کشور شان را رسما به نام " ایران "  ثبت کردند و همچنان نام " خراسان " را بر بخشی از خاک خود رسمیت بخشیدند . یکی از  خیانت های بزرگ فاشیزم اوغان شاهی ، ظاهر، داوود ، نعیم ، محمد گل مومند و دیگران ، این بود که در مورد آن اقدام هوشیارانه ای دولت ایران ، هیچ واکنشی نشان ندادند و در واقع از چنان اقدامی بسیار خوش و راضی بودند که مردمان غیر اوغان از پیشنه های ایرانی – خراسانی خویش بریده شوند و آنها بتوانند بگویند که دیگر کسی حق ندارد ایران ایران یا خراسان خراسان بگوید چون حالا ایران یک کشور جدا و خراسان هم بخشی از آن کشور است و افتخار ایرانی و خراسانی هم به آنها تعلق دارد . ما اوغان استیم و کشور ما اوغانستان است . باید برای ساختن همه جانبه ای یک هویت اوغانی تلاش کنیم که کشور ما در پوشش همین هویت اوغانی به وحدت ملی برسد و مردم به جای احساس تعلق به فرهنگ ایرانی – خراسانی ، خود را به فرهنگ اوغانی متعلق بدانند : هرکی از اوغانستان است ، اوغان هست . دا زمونژ زیبا وطن ، دا  مو د بابا  وطن ، این سر زمین حق بابا ها و انا های ما بود که حالا میراث حلال ماست و شما دیگر صدای تان را بدر نکنید که از کله های تان منار می سازیم ، لگد مال تان می کنیم ، هست و بود تان را بار بار تاراج می کنیم ، خود را و خاک را می فروشیم تا شما غیر اوغان ها را تابع و اسیر خود نگه داریم ! 

ایران را از همه کتاب های پیشین برداشتن ، به جای آن اوغان و کشور و چیزهای دیگر را نوشتن ، اوج حقارت و درمانده گی فرهنگی اوغان سازان را نشان میدهد . آن ها از بس که از برملا شدن حقایق تاریخی ما وحشت دارند ، از بسکه  از نام تاریخی ما ، از نام ایران – خراسان نفرت دارند، به هر بهانه ای واهی میکوشند که بر گذشته ای ما و نام های تاریخی ما خط بطلان کشند و نگذارند که مردم بداند که سرزمین های اکنون اسیر حاکمیت اوغان شاهی ، دو صد و شصت سال پیش بخشی از ایران – خراسان بزرگ بود و تا یک صدو چهل سال پیش هم به نام خراسان یاد میشد . آنها نمی خواهند مردم بداند که  آن ایران فردوسی ، ایرانی است که یک بخش بزرگ سرزمین های تحت سیطره ای جابرانه اوغان شاهان را هم در بر میگیرد .

 پژوهش های چند ین گانه  به روشنی می نمایاند که زیاد تر  شهر ها و بخش های مهم و عمده ای" ایران " که فردوسی از آن با افتخار یاد میکند در محدوده ای جغرافیایی قرار دارد که امروز به نام جعلی اوغانستان شهرت یافته است . وقتی ما نام " ایران " را در شاهنامه فردوسی می خوانیم ، نباید چنین پنداریم که همه سخنش در مورد ایران امروزی است . ایران فردوسی ، ایران ماست ، ایرانی که بخش های شمال ، غرب و مرکزی اوغانستان ، سرزمین های تاجیک نشین ، مناطق اوزبیک ها ، ترکمن ها ، هزاره ها و بلوچ ها در آن شامل می باشد .

حالا این شعر فردوسی :  چو  ایران نباشد  تن ِ من مباد  -- بدین بوم و بر زنده یک تن مباد ، شعار همگانی مردم ایران امروز است . همانگونه که خود فردوسی با غرور و افتخار ایران میگفت ، همتباران فردوسی در ایران کنونی هم با همان غرور و افتخار ایران میگویند و همانگونه که فردوسی آن شعر را با سربلندی سروده بود ، همتباران فردوسی در ایران کنونی نیز آن را با سربلندی میخوانند و ازش لذت می برند . اما ، ما مردمی که در اسارت اوغان شاهان جبار و مستبد بوده ایم ، ما مردمیکه به زور اوغان ساخته میشویم ، ما مردمیکه حق تبارز نام و هویت اصلی خود را نداریم ، ما همتباران فردوسی در این بخش خاک ایران آن روزگار ، نه تنها با فردوسی بیگانه می نماییم ، بلکه همه رشته های مان را با فردوسی گسسته ایم به خاطریکه فردوسی ایرانی بود و ما اوغان شده ایم !

ما چرا به خاطر یک نام جعلی و تحمیلی به این همه رنج و سرگردانی فرهنگی و هویتی و تاریخی گرفتار بمانیم ؟  تا کی و زود تر کدام شعر و اثر بزرگان و مفاخر فرهنگی و هنری ایرانی – خراسانی  مان را دستکاری کنیم و از هر جاییکه در آثار آنها ایران و خراسان نقش شده است ، آن نام های اصلی را برداریم و نام جعلی اوغان  و یا یک کلمه ای دیگر را بگذاریم ؟  ما چرا و به چه خاطر مولوی مان را ، فردوسی مان را ، حافظ و سعدی و انوری و سنایی و خاقانی و رودکی و بیرونی و پورسینا و ناصرخسرو و جامی و دیگر و دیگرانی را که همه شاعران و اندیشمندان و مفاخر خودما استند و همه ای شان  ایرانی – خراسانی  بودند  ، اما " اوغان " هرگز نبودند ، به کدام منطق اوغان بسیازیم و در آثار شان دخل و تصرف نموده آن را تحریف و مسخ نماییم ؟

فردوسی از ما یاد میکند ، از سرزمین و میهن ما یاد میکند ، از هرات ، از غزنه ، از زابل ، از کابل و دیگر شهر های  ما یاد میکند ، حماسه های مردم ما را می سراید ، ما را به همان نامی که داشته ایم  می خواند ، برای زنده نگهداشتن هویت ما  سالهای زیاد از عمر عزیز خویش را قربان می نماید و شاهنامه را می سازد که برای ما به میراث بماند و ما از آن به خودآگاهی رسیم و تسلیم سیاهی و بی خردی  دزدان سر گردنه ها و دشت هایی نشویم که فردوسی وصف شان را کرده است . اما با درد و دریغ که وارثان همان دزدان سر گردنه ها و رهزنان دشت ها، امروز آیینه ای روشن هویت و زبان ما را می شکنند و با لکه ای نام اوغان آنرا سیاه می سازند – شاهنامه را تحریف و تحقیر می نمایند !

من از شترچران های فرهنگی فاشیزم اوغانی می پرسم که اگر این همه از زبان پارسی  - دری و فرهنگ اصیل ایرانی – خراسانی ما نفرت دارید ، اگر از هویت و اصلیت فردوسی ها و پور سینا ها و صدها و هزاران شاعر و نویسنده و متفکر ما وحشت دارید ، چرا نمی رویید و از زبان  و میراث های فرهنگی خود تان بهره نمی گیرید که می آیید و شعر و نبشته های بزرگان ما را برای مقاصد شوم خویش تحریف و مسخ می نمایید ؟ آخر تا صد و چهل سال قبل ، اوغانستان موغانستان را کس نمی شناخت .  همه آگاه اند که نام اوغانستان را هم  نماینده ای انگلیس بر ساحه تحت تسلط امیران خود فروخته ای اوغان نهاد و از آن پس طوق لعنت این نام به گردن تمام مردم ما  به جبر و به نیرنگ  افگنده شد و میخواهید که با همین نام بی ریشه و بی بنیاد ، همه تاریخ هزاران ساله و همه فرهنگ گشن بیخ و گلشن نمای ما را محو و نابود سازید  و  آرزو هم دارید که ما در مقابل تان سکوت  اختیار کنیم !

شما فردوسی را بیگانه می دانید و بیگانه می خوانید ، اما فردوسی برای ما بیگانه نیست . فردوسی شاعر حماسه های جاویدانی مردم ماست ، فردوسی همان سان از ماست که مولوی و ناصر خسرو و جامی از مایند  و همه هم ایرانی – خراسانی اند ، نه اوغان . شما هر قدر سفسطه بگوئید ، هر قدر چرند پراکنی کنید ، فرهنگ پارسی – ایرانی – خراسانی ،همان که بود ، هست و خواهد بود ، رشد میکند ، تکامل می کند ، با تمدن بزرگ انسان در جهان بیش از پیش  می پیوندند ، اما  مقهور فرهنگ قبیلوی شما نخواهد شد ! 

این هم چند بیت از شعر فردوسی بزرگ  - آیینه دار  ِ  فرهنگ و زبان  ما :

ندانی که ایران نشست   منست    

جهان سر به سر  زیر  دست ِ منست

هنر   نزد  ایرانیان  است و  بـــس   

ندادند   شـیر    ژیان     را    بکــس

همه   یکدلانند   یـزدان   شناس     

بـه   نیکـی  ندارنـد  از  بـد   هـراس

دریغ است ایـران که ویـران شــود        

کنام     پلنگان   و  شیران    شــود

 چـو ایـران نباشد  تن  من مـبـاد     

در این بوم و بر زنده یک تن مباد

همـه روی  یکسر  بجـنگ  آوریــم    

جــهان بر   بـداندیـش   تنـگ آوریم

همه سربسر تن به کشتن دهیم   

بـه از آنکه  کشـور به دشمن دهـیم

چنین  گفت  موبد   که مرد   بنام    

بـه از زنـده  دشمـن بر او  شاد  کام

اگر  کُشــت  خواهــد  تو را روزگــار      

چــه  نیکــو تر  از  مـرگ  در کـــار زار

                                        برگرفته از سایت تاجکم  

لینک      نظرات ()      

دانش و فاشیسم نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/٢٧

«دانشگاه» و فاشیزم آبرو رفته!

نوشته: عبدا لولی تاجک تبار

 

نشریه کابل پرس، اخیرا مطلبی در مورد دانشگاه و پوهنتون نشر کرده است. در زیر این مطلب، کامنتی بسیار جالب، دلنشین و با متانتی از هموطنی با احساس به نام یما نسیمی، منعکس شده که آنرا عینا نقل میکنم و یادداشت کوتاهی نیز بر آن می افزایم. نخست کامنت منتشره در کابل پرس از جناب نسیمی:

 

 «فاشیزم گستاخ و وطن فروشان نشسته بر قدرت و آمریکایی مشربان که فرهنگ و زبان بومی خود را دیگر قبول ندارند، خیلی خوب بیاد می آورند که واژه «دانش» در کلام ناصر خسرو و شهید بلخی و.. بسیار آمده است، «دانش» ده ها بار در زبان سخنوران بلخ آمده، هزار سال قبل که از ایران امروز، نشانی و نامی نبوده است! درخت تو گر بار دانش بگیرد/ به زیر آوری چرخ نیلوفری را. و یا: دانش و خواسته است نرگس و گل/ که بیک جای نشگفند بهم! پس مشکل در کلمه «زبان بسته» نیست، در قلرو بینش فاشیزم قبیله و زبان قبیله است! امروز «دانشگاه» به سمبل مقاومت ملی، مبدل شده است.

 

دانشگاه یعنی، آزادی؛ یعنی فریاد در گلو خشکیده بومیان اصلی خراسان کبیر؛ در طول سده ها حاکمیت بیننگان؛ حکومت دغلبازان، جعلکاران و نواده گان موسولینی؛ پول پوت و ماکیاولی! واژه دانشگاه، یعنی احقاق حق؛ حقی که سده ها پایمال هوس وهجوم دزدان گردنه، قرار گرفته است! ایرانی و رژیم خودکامه آن، برای نفوذ در جهان، چه نیازی به زبان فارسی دارد؟ مگر رژیم ایران در لبنان با شیخ حسن نصرالله و در عراق با مقتدی صدر، با زبان فارسی حرف میزند؟ مگر « مجمع اهل بیت » دستپخت ایران در آلمان و کانادا و صدها جاسوسخانه ایران در اقریقا و امریکای لاتین به فارسی، تکلم میکنند؟ آیا اگر دانشگاه ر ا « پوهنتون» بگویید، بساط جاسوسی ایرانیان، در قلمرو افغانستان، برداشته میشود؟

 

نوادگان موسولینی، ودست نشانده کبیر شان جناب کرزی، همه بدانند که تاریخ توطئه و شیادی های ازین دست، دیگر گذشته است و امروز دیگر کسی فریب این دلقک بازیهارا نمی خورد! طالبان وحشت و بربریت که درد وره زمامداری و همین اکنون، کاملا به زبان « اردو وپنجابی» صحبت میکنند، چرا از سوی شاه شجاع چپن پوش، «فرزندان غیور وطن و برادران عزیز » خوانده میشوند اما فارسی زبان های افغانستان یکسره، « وطن فروش، ایرانی و جاسوس» قلمداد میگردند؟ همه فارسی زبان ها و همه ملیت های محکوم که فارسی ر ا زبان دوم شان میدانند، باید قیام کنند، باید، حق خویش را از دهان شیر (روباه های مکار) بگیرند! روز های قیام و مبارزه است.

 

پیروزی از آن دانشجویان مبارز است . یما نسیمی»

 

بنگرید، پیام بسیار ساده است و صمیمی. پیام می گوید، فاشیزم دیر پای نشسته به قدرت، به مردم خود پشت کرده است، از قرن ۱۹ بدین سو، به ساز بیگانه، میرقصد. زبان ملی خویش را طرد میکند و به «لسان نوبنیاد پنجابی و اردو » تکلم میکند! فردوسی و فرخی و سنایی و تمامی افتخارات تاریخی آریانا و خراسان را به « ایرانیان » می بخشد و بت های بامیان را به گلوله می بندد! چند تا جاسوس چند جانبه مثل انورالحق احدی و اشرف غنی و خلیل زاد و حامد کرزی، زیر نظر اجنبی برای مان قانون اساسی میسازند و یک پاکستانی مشرب و اپورچونیست مشهور به اسم « استاد حبیب الله رفیع» برای حفظ به اصطلاح « مصطلحات ملی! » گریبان چاک میکند و کف بر دهان می آورد! پشتونیزم افراطی وقتی همه فارسی گویان را « جاسوس و ایرانی » میداند، ما چرا این قبیله دغل و اجنبی پرور را که « پشاور » مرکز فرهنگی و تجاری، اوست وتمام بود و نبود اقتصادی او چند لوله تریاک و چند تفنگ « برنو » زنگ زده است، هموطن و همدم خویش بدانیم؟

 

اینهمه جاسوس و وطن فروش را شما قرن هاست، به اسم قهرمان ملی و قهرمان استقلال (!) و فلان و به مان، معرفی کردید، ما چیزی نگفتیم، یک نام «احمد شاه مسعود» که از قبیله ای تان نیست، و برای مردم ما عزیز است، به حدی خشم تان را بر انگیخته است که از چپ و راست به او و منطقه و فک و فامیل او می تازید! اعظم سیستانی و ملالی موسی نظام و خلیل معروفی و... خواب شب را بر خود حرام کرده اند و هر شب یک دشنامنامه علیه مسعود می نویسند! همه فارسی زبان ها و ملیت های که فارسی را زبان دوم خویش میدانند، هم باید برای صیانت واژگان زبان شان، مقاومت و پایداری ورزند هم درجهت ساختن قلمروی تازه که اسم آن هر چیزی که باشد، افغانستان و پشتونستان، نباشد!

 

فاشیسم اوغانی نام افغانستان را بخاطر وطن فروشی ها، مکتب و کتاب سوزی ها و تیزاب پاشی ها به رخسار زنان و کودکان، بسیار به لجن آلوده است. این نام اکنون لایق ما نیست، این ننگ و نکبت است. تحقیر و اهانت است. دشنام است. آزادی و برابری برای همه آدم ها و ملیت ها شعار ماست. محکومین امروز، آینده را با دیوار های استوار از عشق و اعتماد ملی، بر پا خواهند داشت. محکومین امروز، حاکمان فردا خواهند بود!

                                          برگرفته از سایت خاوران

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/٢٥

جانشینان امیرعبدالرحمن خان ومعاهده دیورند

 محمداکرام اندیشمند

یکی ازنکات قابل پرسش درموردمعاهده معروف دیورند میان امیرعبدالرحمن خان وهیئات هند برتانوی به ریاست سرهینری مارتِمردیورندSir Henry Mortimer Durandدر 12نوامبر 1893، واکنش وموقف جانشینان امیرعبدالرحمن خان است. آیا شاهان وامیران افغانستان پس ازامیرنامبرده این معاهده راکه مرزهای شرقی وجنوبی راباحکومت هندبرتانوی معیین ساخت نپذیرفتند؟ درحالیکه اسنادوشواهد روشن تاریخی مبیین پذیرش این معاهده ازسوی جانشینان امیرعبدالرحمن خان در مسند امارت وتخت پادشاهی کشوراست، این پرسش مطرح می شودکه آیا آنها با میل ورضای خود به تأییدمعاهده دیورند پرداختند ویا تحت فشارانگلیس ها تن به پذیرش این معاهده دادند؟

 

امیرحبیب الله ومعاهده دیورند:

پس از وفات امیر عبدالرحمن در اکتوبر 1901 عیسوی، پسرش سردار حبیب الله به تخت سلطنت جلوس کرد و با امضای معاهده ای باانگلیس ها به کلیه توافقات پدرش با انگلیس ها از جمله معاهده ی دیورند مهر تأیید گذاشت. امیرحبیب الله این معاهده رادر 21مارچ 1905با "لویس دبلیو دن" Loius W.Dane سکرتر امور خارجه ی حکومت هند برتانوی درکابل امضاء کرد. معاهده مذکور به شرح زیر میان طرفین امضاء شد:

«اعلیحضرت سراج الملة والدین امیر حبیب الله خان پادشاه مستقل دولت افغانستان و مربوطات آن از یکطرف و عزتمند لویس ویلیم دن سی،اس، آی

 Louis William Dane C.S.I وزیر خارجۀ حکومت هند و نمایندۀ با صلاحیت حکومت برتانیه ازطرف دیگر.

اعلیحضرت موصوف بدین وسیله متعهد می شود که درمسایل جزیی و کلی عهد نامه راجع به امور داخلی و خارجی افغانستان و تعهدات که پدر مرحومم که ضیاءالملة والدین بوده است و بمرحمت ایزدی پیوسته نورالله مرقده و با حکومت برتانیه این قرار داد را عقد نموده است من هم به همان ترتیب مطابق همین قرار داد عمل نموده مینمایم و عمل خواهم کرد و در معاملات و وعده های خود از آن تخلف نخواهم کرد. عزتمند لویس ویلیام دین مذکور بدین وسیله موافقه مینماید که مطابق عین موافقت نامه و تعهداتیکه حکومت بهیه برتانیه با ضیاءالملته والدین پدر فقید اعلحضرت سراج الملته والدین عقد نموده بود و اعلی حضرت شان برحمت ایزدی پیوسته موافقت نامه مذکور پیرامون امور داخلی و خارجی موضوعات عمده سبب سایدی بوده و طبق آن اجراآت شده من آنها را تایید نموده و تحریر میدارم که دولت انگلستان هیچ وقت و در هیچ یک زمان به مخالفت آن موافقت نامه و تعهدات عمل نخواهد کرد.

بتاریخ روز سه شنبه چهاردهم محرم 1323 هجری مطابق 21 مارچ 1905 در کابل مهر و امضاء شد.

امیر حبیب الله خان - - - - - - - لویس ویلیام دین »

امیر حبیب الله درجهت خشنودی انگلیس ها تنها به امضای معاهده ی مارچ 1905 اکتفاء نکرد، بلکه دو روز پس از امضای این معاهده در نامه ی رسمی به "ویلیم دن"که هنوز درکابل به سر میبرد، نوشت:

« 1- قبرستان برتانوی را در شیرپور حفاظت و پاسبانی میکند.

2- برتانیه میانجیگری را مقرر کند تا مسأله ی سرحد ایران و افغانستان را دربخش موسی آباد، فیصله نماید.

3 – بخش سرحد نشانی ناشده ی هند و افغانستان بعد از فصل و موسم دیگر علامه گذاری می شود.

4 – در موضوع قبایل سرحد امیر"خارج از حیطه ی پرنسیپ پدرش" قدم فراتر نمیگذارد.»

روابط و وابستگی امیر حبیب الله با انگلیس ها پس از امضای معاهده ی فوق الذکر بیشتر و گسترده ترشد. او در جولای 1907 بدعوت حاکم هند برتانوی به هندوستان سفر کرد و دراین سفر بیشتر ازهمه مجذوب انگلیس ها شد. امیر مذکور در شروع جنگ اول جهانی مطابق به تمایل و خواست انگلیس ها حالت بیطرفی اعلان کرد. وقتی جنگ جهانی اول در28 جولای 1914 آغازشد، لرد هاردنگ وایسرای هند در هفدهم آگست همین سال ازشروع جنگ به امیر حبیب الله اطلاع دادو خواستار بیطرفی افغانستان گردید. امیر بدون تأخیری یک روز بعد در هژدهم آگست به ویسرا نوشت:

«بیطرفی افغانستان مطابق نصیحت دوستانه ی شما حفظ میشود و ازاین درک مطمئن باشند.»

امیر حبیب الله در داخل دولت خویش با جدیت مراقب بود تا هیچگونه موضع گیری علیه انگلیس ها صورت نگیرد. او محمود طرزی را به جرم نشر مقاله ی حی علی الفلاح 26 هزار روپیه ی کابلی جریمه کرد و اظهار داشت مرغی که بدون وقت آذان بدهد سرش از بریدن است. حافظ سیف الله نماینده ی بریتانیا درکابل در راپور 17 نومبر 1917 خویش می نویسد که امیر حبیب الله به محمود افغانی نوشت:

« محمود طرزی، پسر غلام محمد طرزی، ادیتور اخبار!

باید بدانی که در آینده چنین مطالب غیرمؤثق را علیه برتانیه، نوشته نکنید. چه آنها دوست حکومت ما میباشند. اگر دوباره بدین طریق نوشته کردید بدون ملاحظه ازکشور خارج ساخته خواهید شد.»

امیرموصوف نه تنها ازمقاومت آزادیخواهانه ی مردم شبه قاره علیه استعمار وسلطه ی برتانیه و به ویژه از مبارزه و مقاومت قبایل آنسوی دیورند علیه انگلیس ها حمایت بعمل نیاورد، بلکه برعکس تلاش نمود تا شورش و قیامی علیه انگلیس ها در آنسوی دیورند بوقوع نپیوندد. یکی از مبارزان آزادیخواه شبه قاره می نویسد:« انگلیس برای امیر صاحب(امیرحبیب الله) دربرابر این خدماتش بسیار پول میداد وبرای عدم بروز جنگ برای او یک مقدار زیادی پول نقد وعده داده بود. از همینرو امیر صاحب در قبایل سرحدی که همیش برضد انگریزها چنگ و دندان می نمودند، این پروپاگند را براه انداخته بود که برای اعلان جهاد وجوب یک امیر یا اولی الامر مسلمان ضروری است، ورنه جنگی که برضد انگلیس ها صورت می گیرد یک جنگ دنیایی بوده جهاد شمرده نمی شود ونه مسلمانانی که در همچو جنگ کشته شوند، مرتبه ی شهید را حاصل خواهند کرد. اینگونه تبلیغات امیر صاحب بسیار مؤثر واقع شد و درطول جنگ اول جهانی در میان قبایل سرحدی هیچگونه مخالفتی بر ضد انگلیس ها صورت نگرفت.»

 

دیورند در معاهدات امان الله خان و انگلیس ها:

 شهزاده امان الله خان که پس از مرگ پدرش امیرحبیب الله در کابل اعلان سلطنت کرد با گسیل نامه ای در سوم مارچ 1919 به حاکم هند برتانوی از آغاز پادشاهی خویش خبرداد و به عنوان پادشاه دولت مستقل افغانستان خواستار امضای معاهده ی جدید شد. او بعداً در 13 اپریل 1919 در اجلاس علنی متشکل از اعضای ارشد دولت و متنفذین دربار که نماینده ی انگلیس نیزحاضربود گفت:« "من خود وکشورخود را ازلحاظ جمیع امور داخلی و خارجی به صورت کلی آزاد، مستقل وغیر وابسته اعلان میدارم. کشور من بعد ازاین از نعمت آزادی چنان برخوردار خواهد بودکه سایرکشورهاو قومهای جهان ازآن مستفید میباشد. به هیچ قدرت خارجی اجازه داده نخواهدشدتایک سرمو به حقوق و امور داخلی و سیاست خارجی افغانستان مداخله کند و اگر کسی زمانی چنان تجاوز نماید من، حاضرم تا با این شمشیر گردنش را قطع کنم." شاه بعداز آن روی خود را به طرف نماینده ی برتانیا(حافظ سیف الله که در آن وقت واقعه نگار نامیده می شد) گشتانده گفت:ای سفیر! آنچه من، گفتم شما فهمیدید؟ نماینده ی برتانیا جواب داد: بلی فهمیدم.»

امان الله خان در جهت کسب استقلال سیاسی کشور از انگلیس ها همانگونه که در اجلاس فوق الذکر از شمشیر سخن گفت، شمشیر از نیام کشید. او استقلال سیاسی کشور را با شمشیر از انگلیس ها گرفت. سلطه ی استعماری انگلیس ها برای موصوف چنان نا خوش آیند و نفرت انگیز بود که باری در ایام سلطنت خویش متن نامه ی ملکه ی انگلستان را در مورد اعطای لقب "رئیس دلاور اعظم احترامی طبقه اعلی ستاره هند" به جدِ خود امیر عبدالرحمن در کتاب سراج التواریخ دید،: «از روش انگلیس و تحمل جد خود برافروخت و امر کرد تمام مجلدات این جلد ناتمام (جلد سوم) احراق و درعوض آن تاریخ واقعی افغانستان نوشته شود.»

اما امان الله خان به حیث پادشاه مترقی، وطندوست، دشمن استعمار انگلیس و محصل استقلال سیاسی افغانستان، در دوران سلطنت خویش دوبار به معاهده دیورند که توسط جدش امیر عبدالرحمن امضاء شده بود مهر تأیید گذاشت. او دوبار و در دومعاهده ی جداگانه با انگلیس ها مرز دیورند را به عنوان مرز افغانستان با قلمرو هند برتانوی پذیرفت و به جدایی سرزمین های آنسوی دیورند از افغانستان رسمیت بخشید.

نخستین معاهده ی امان الله خان با انگلیس ها پس از جنگی که به سومین جنگ افغان و انگلیس و جنگ استقلال مشهور است بنام قرار داد صلح در راولپندی به امضاء رسید. ریاست هیئت دولت شاه امان الله را در مذاکراتی که به انعقاد این معاهده انجامید، علی احمد خان وزیر داخله به عهده داشت. ریاست هیئت انگلیس ها بدوش"سرهملتن گرانت"سکرتر امورخارجه بود. مذاکرات بر سر امضای این معاهده از 25 جولای 1919 آغاز و تاهشتم آگست همین سال ادامه یافت. در مذاکرات، هیئت انگلیسی، افغانستان رامتجاوز خواند ومعاهدات پیشین با امرای افغانستان به شمول پرداخت کمک متدوام پولی و نظامی سالانه را ملغی اعلان کرد. همچنان در این مذاکره و معاهده به حق استفاده افغانستان در انتقال اسلحه از طریق بنادرهند پایان داده شد. باوجود این، مرز دیورندبه عنوان مرز رسمی میان افغانستان و قلمرو امپراتوری هند برتانوی در معاهده درج گردید. معاهده ای که با چنین شرایطی آماده شده بود سرانجام در8 آگست 1919بنام"عهد نامه ی صلح فیما بین دولت بهیه برتانیه و دولت مستقله افغانستان" با این شرح در پنج ماده به امضاء رسید:

«ماده ی اول: از روز امضاء شدن این معاهده فیما بین دولت بهیه برتانیه بریکطرف و دولت افغانستان بطرف دیگر مصالحت خواهدبود.

ماده ی دوم: نظر به حالاتیکه باعث جنگ حالیه فیما بین دولتین علتین برتانیه و افغانستان گردیده است دولت بهیه برتانیه محض اظهار رنجش خود آن رعایتی را که نسبت بامرای سابق افغانستان درباب آوردن اسلحه و قور خانه یا دیگر اسباب حرب بداخله افغانستان از راه هندوستان مرعی داشتند سلب مینمایند.

ماده ی سوم: علاوه برآن بقایای وجه عطیه امیر مرحوم ضبط نموده شد و بامیر حالیه هیچ وجه عطیه داده نخواهد شد.

ماده ی چهارم: در آن واحد دولت بهیه برتانیه مایل میباشند که دوستی قدیم را که این همه مدت طولانی فیما بین افغانستان و برتانیه عظمی وجود داشته است مجدداً برقرار نمایند مشروط براینکه دولت موصوف اطمینان داشته باشند که دولت افغانستان طبعاً مایل میباشند که دوستی دولت بهیه برتانیه را مجدداً حاصل نمایند علیهذا مشروط براینکه دولت افغانستان این امر را از کردار و رفتار خودشان ثابت نمایند دولت بهیه برتانیه آماده خواهند بود که بعد ازشش ماه سفارت دیگری را ازجانب افغانستان برای مذاکره و قرار داد مطالبیکه راجع به منافع مشترکه دولتین علیتین باشد و نیز برای برقراری مجدد دوستی قدیم براساس خاطر خواه پذیرایی نمایند.

ماده ی پنجم: دولت افغانستان سرحد بین هندوستان و افغانستان را که امیر مرحوم قبول نموده بودند قبول مینمایند و نیزمتعهد میشوندکه قسمت تحدیدنشده خط سرحد طرف مغرب خیبر درجاییکه حمله آوری ازجانب افغانستان دراین زمان واقع شد بواسطه کمیشن دولت بهیه برتانیه تعیین نمایند قبول بکنند عساکر دولت بهیه برتانیه برآن سمت درمقامات حالیه خودخواهند ماندتاوقتیکه تحدیدحدودمذکور بعمل بیاید.»

دومین معاهده میان دولت امان الله خان و انگلیس ها در 22 نومبر 1921توسط محمود طرزی وزیر خارجه افغانستان و"سرهنری دابس" Sir Henry R.C.Dobbsبه امضاء رسید. این معاهده متشکل از14ماده بودکه درماده دوم آن مرزدیورند به عنوان مرز رسمی افغانستان وقلمرو هندبرتانوی پذیرفته شد. و محتوای ماده یازدهم به معنی پذیرش آشکارو رسمی مناطق قبایل آزاد سرحدی آنسوی دیورند در قلمرو حکومت انگلیس و پایان دادن به هرگونه ادعای افغانستان در مورد این قبایل بود. در هردو ماده دوم و یازدهم این معاهده می آید:« ماده ی دوم:دولتین علیتین بالمقابل سرحد هندوستان و افغانستان را بطوریکه دولت علیه افغانستان بموجب ماده پنجم عهد نامه که بتارخ 8 ماه آگست سنه 1919 عیسوی مطابق ذیقعده الحرام سنه 1337 هجری در راولپندی انعقاد یافته است قبول کرده بود، قبول مینماید...

ماده ی یازدهم: هریک از دولتین علیتین عاقدین خودشان را بالمقابل درخصوص حسن نیت دیگر ومخصوصاً درباب ثبات خیراندیشانه خودشان نسبت به اقوامیکه متصل حدود خودشان سکنی دارند مطمئن نموده ازروی این ماده تعهد مینمایندکه در آتیه ازعملیات نظامی که زیاد اهمیت داشته باشد وبرای برقراری نظم درمیان اقوام سرحدی که داخل دیره های خود شان سکنی دارند لازم بنظر بیاید قبل از آنکه اینگونه عملیات شروع کرده شودیکدیگر خودرامطلع خواهندنمود.»

معاهده 1921در افغانستان مورد تصویب قرارگرفت و اسنادآن میان دو لت های افغانستان و انگلستان رسماً تبادله شد. در جریان مذاکره بر سر این معاهده که مرز دیورند ازسوی دولت امان الله خان برسمیت شناخته شد، حتی شاه از ملاقات با رهبران و بزرگان قبایل آنسوی دیورند خودداری ورزید. به قول میر غلام محمد غبار:«درکابل بعضی مشاورین شاه بنام حفظ ظاهر ورعایت مذاکرات با انگلیسها، مشوره دادندکه شاه ازدیدن مستقیم بانمایندگان سرحدات آزادکه درکابل بودند اجتناب نمایدتا سبب اشتباه انگلیسها و اخلال مذاکرات جاریۀ دولتین نگردد.»

نه تنها شاه ازملاقات با سران قبایل سرحدی در آنسوی دیورند درجریان مذاکره با انگلیس ها خود داری کردو مرز دیورند رادرهردو معاهده با انگلیس ها به رسمیت شناخت، بلکه سیاست او درموردسایر رهبران جنبش ضدانگلیسی و آزادیخواهانه شبه قاره تغیریافت. در حالیکه پادشاه موصوف باجلوس بر تخت سلطنت و اقدام در جهت کسب استقلال افغانستان شوروشعف زیادی را درآنسوی دیورند و درشبه قاره هند ایجاد کردوجنبش استقلال هند بسوی شاه جوان و انقلابی به عنوان پشتیبان پرشور ومطمئین مبارزات استقلال خواهانه میدید، اما عملکردبعدی شاه درجهت معکوس امید واریهای جنبش مذکوربوقوع پیوست. رهبران مسلمان جنبش استقلال شبه قاره که درقلمرو پادشاهی امان الله خان به سر میبردند، پس از انعقادمعاهده نخست دولت افغانستان با انگلیس ها تحت فشار دولت قرار گرفتند. ظفرحسن آیبک از مبارزان جنبش استقلال شبه قاره در آن دوران می نویسد:«با وجود اینکه ازطرف هیأت افغانی برای برپایی یک حکومت خودگردان در هندوستان مددی نرسید، بلکه برعلاوه در دوران اقامت هیأت در هندوستان یعنی درآغاز سال 1921 میلادی بازداشت رهبران مسلمان هند درهر دو طرف آغازشد و این کار سبب رنج و اندوه من گردید. یکسال بعدمولانا صاحب عبیدالله(وزیر داخله حکومت مؤقت هندکه درکابل به سرمیبرد)علت این بازداشت ها را برایم بیان کرده فرمودند: سردارمحمودبیک طرزی قبل ازحرکت بسوی منصوری ازمن تقاضا کردتانامه ای برای دوستان خویش که درجمله مولانا محمد علی جوهر وداکترمختاراحمدانصاری نیزشامل بودند بنویسم، تا اگرانگریز به تقاضای هیأت افغانی پاسخ مثبت نگوید یا درپذیرش استقلال افغانستان لیت ولعل نماید، من این نامه هارابه رهبران مسلمان هندوستان تسلیم نمایم و به وسیله ی ایشان شورشی رابرضد انگریزها سامان دهم. هیأت بعد از اینکه به کابل آمد برایم نگفت که آنهاآن نامه رابه دوستانم رساندند و اگرنرساندند آنرا دوباره برایم مستردنمایند. من این مسئله ی حساس را ازسردارمحمود بیگ طرزی هرگزنپرسیدم. اما ازشاگرد اوعبدالهادی خان (داوی)که عضو هیئات بود، استفسارکردم. او هم جواب سردرگمی ارایه کردو در من این اشتباه قوت گرفت که هیأت افغانی برای حصول امتیازی ازحکومت انگریز آن نامه را به ایشان سپرده باشدکه به اساس آن، بازداشت های دوستان من، رهبران مسلمان هندوستان به پیمانه ی وسیع آغازشد والزام حکومت انگریز برضد ایشان بودکه آنهابه حکومت خیانت می نمایند وباحکومت های بیگانه یکجا شده، برضد انگلیس توطئه می چینند. دراین که این شبهه ی مولانا صاحب مرحوم تاچه حد درست واودراین گمان خویش چقدرحق به جانب بود، من چیزی گفته نمی توانم. اماحقیقت این است که درآن زمان تعدادزیادی ازرهبران مسلمان هندوستانی بازداشت گردیدند و یازیر نظارت قرارگرفتند.»

صرف نظر از عملکرد دولت امان الله خان در برابر مبارزات شبه قاره و جنبش استقلال آن، هیأت دولت در جریان مذاکرات خود با انگلیس ها بگونه ی جدی از استرداد سرزمین های آنسوی دیورند به افغانستان سخن نگفتند. امان الله خان نیز در سفرش به انگلستان و سایر ممالک اروپایی به مرز دیورند اعتراضی نکرد و در هیچ بیاینه و اظهارات رسمی خود از بازگردانیدن سرزمین پشتونها و بلوچ های آنسوی دیورندبه افغانستان حرفی بمیان نیاورد. هرچند میرغلام محمد غبار مؤلف افغانستان در مسیر تاریخ معاهده ی نخست راولپندی را ناشی از اشتباه و لغزش علی احمد خان رئیس هیئت تلقی می کند که برخلاف دستورالعمل وزارت خارجه افغانستان این معاهده را امضاء کرد. او می نویسد:«علی احمد خان با وجود هدایت صریح وزارت خارجه، معاهده صلح رابه ضررملت افغانستان امضاءکردو اختیار تعیین حدودیک کشور غالب را بطرف مغلوب گذاشت و خودبه کابل برگشت. پیش از آنکه علی احمد خان محاکمه رسمی و محکوم گردد، شاه اورا بخواست وحضوراً مورد عتاب قرارداد ولی آخرین جزایی که برای او تعیین نمود "توقیف"وآنهم درعمارت شخصی اش بود.بعداًعلی احمدخان درسال 1921موردعفو شاه قرارگرفت ومتعاقباً باخواهر شاه ازدواج کردو درپست های بزرگی مقررگردید.»

 اما سپس وزارت خارجه ی افغانستان که شخص وزیر(محمودطرزی)به امضای معاهده دوم با انگلیس ها مبادرت ورزید، درمورددیورند همان کاری را کردکه علی احمدخان در معاهده ی نخست انجام داده بود.

یکی از نکات مورد بررسی و پرسش به اقدام و عملکرد شاه امان الله خان در مورد شناسایی مرز دیورند بر میگردد. چرا شاه موصوف که با زور شمشیر استقلال کشور را از بریتانیا گرفت و مستقل ترین، روشنفکر ترین و انقلابی ترین شاهان تاریخ افغانستان محسوب می شد تن به شناسایی معاهده ی دیورند و مرز دیورند داد؟ احمدعلی کهزاد از نویسندگان و مؤرخین کشور معتقد است که در آن وقت مقصدامان الله خان تنها احراز استقلال بودو انگلیسها با هوشیاری این مقصد شاه را پذیرفتند ودر واقع ازپیشروی قوای افغانی تاسرحدروداباسین جلوگیری کردند: «غایه افغانستان در 1919ومقصدنهایی امیرامان الله خان دراین وقت احرازاستقلال افغانستان بود وگرنه برای تصرف خاکهای سرحدی تارود اباسین عایقی در مقابل سپاه مظفرافغانی نمانده بود وقبول شدن اساس استقلال مملکت ازطرف انگلیس سبب شدکه ازطرف امیربه جنرال فاتح امرتوقف داده شود. انگلیسها که در شناختن مواقع بحرانی وتطبیق سیاست خویش با ایجابات آن کمال مهارت دارند و کامیابیهای این ملت بزرگ دردنیای سیاست بیشتر ازهمین ناحیه است. شکست قطعی خویش و ازدست دادن خاکهای سرحدی را باتسلیم فوری استقلال افغانستان ترمیم نمودند وباردیگربرای خویش موقع بدست آوردندتاسرحدوقبایل سرحدی رابه نیرنگ دیگری تحت نقشه های استعماری درآرند.»

اما این نکته جای بحث و تأمل داردکه آیا واقعاً امان الله خان به قول احمد علی کهزادمانع پیشروی قوای مظفر افغانی تاسرحدرود اباسین شد و به ژنرال فاتح (سردار محمد نادرخان)امر توقف داد؟ درحالیکه کهزاد از پیشروی قوای افغانی به قوماندانی ژنرال محمدنادرخان سخن می گوید ومیرغلام محمدغبارمؤلف افغانستان درمسیرتاریخ نیز این پیشروی را تاتسخیر قلعه نظامی تل به حیث بزرگترین قرارگاه نظامی قوای بریتانیا تأیید می کند، اما برخی از نویسندگان و مؤرخین این پیشروی و ظفرقوای افغانی و ژنرال محمدنادرخان را نمی پذیرند. ظفر حسن آیبک ازمبارزان ضداستعمار انگلیس و ازشاهدان عینی است که در جنگ استقلال درسال 1919باسردارمحمدنادرخان مشارکت داشت. او قبل ازجنگ اول جهانی از شاگردان کالج دولتی لاهور بودکه در جنوری 1915 با 12تن ازشاگردان دیگر این کالج پیمان بستند تا مطابق امرخلیفه مسلمین سلطان عثمانی بر ضد انگلیس ها، فرانسوی ها، روس هاوایتالیا به جهادبپردازند. او به کابل آمد ودر پهلوی سایرعناصر آزادیخواه و مبارزشبه قاره هند به فعالیت پرداخت. وی در جبهه جنگ استقلال باسردارمحمد نادرخان همراهی کرد. او منحیث شاهد عینی و از همکاران نزدیک محمدنادرخان در جنگ به تفصیل از جریان جنگ در این جبهه سخن میگوید. وی تلاش های سپاه افغانی را درتسخیر قلعه تل ناکام میداند. او می نویسد:«قبل ازشام آن روز، من مشاهده کردم، ماشیندارهایی که به خاطرگلوله باری برپاسگاه های قلعه به سوی دریای کرم فرستاده شده بود، برقاطر ها بارشده ازراه دره های کوهستانی باردیگرمی آیند. من آن سپاهیان راتوقف داده، کوشیدم ایشان رابه حرکت دوباره به صوب محاذ اعزام دارم، اما وضع آن سپاهیان به اندازه تغیریافته بودکه اگرمن اندکی بیشتر اصرارمی کردم، شاید ایشان بر من شلیک می نمودند. من مشاهده کردم که عقب نشینی سپاهیان ا سنگر پایان یافت. به خاطر رساندن این خبر درجستجوی سپه سالارمرحوم شدم، سرانجام در نماز شام نزد اورسیدم و از ایشان دریافتم که همه سپاهیان پیاده انتهای دریای کرم و سپاهیان مسلح، ماشیندارها وتوپ ها رادرسنگرهای خودگذاشته و از دستورافسران خویش سرکشی نموده، به طرف اردوگاه حرکت کرده اند.....

رضای الهی همین بودکه که شام 27 می(1919) از کابل فرمان امیر صاحب (امیرامان الله خان) مبنی برمتارکه جنگ با انگریزها برسد. در فرمان آمده بود که انگریزها، آزادی افغانستان راپذیرفتند، امادرعوض، روی عقب نشینی لشکر افغانی تا فاصله دورترازبیست مایل ازمرز، به توافق رسیده اند، بنااً نیروهای رزمی افغانی که زیرفرمان شماقراردارند، فوراًسرزمین هندوستان راترک گفته به طرف مرزحرکت کنندوبیست مایل دورتر از سرحد بیایند. با آمدن این فرمان برفرار و عقب نشینی و شکست سربازان ماکه خودسرانه به آن دست یازیده بودند، پرده افتاد. سپه سالار (محمد نادرخان)به اساس حکم امیرصاحب ازیکطرف به لشکردستور دادتابه طرف مرزحرکت کند وازطرف دیگرمرا دستوردادتابه فرمانده انگریزها درتل نامه ای به زبان انگلیسی بنویسم و آنرابدست معتمد خویش که تصادفی به تل آمده بود، گسیل داشت.»

 

محمد نادر شاه و معاهده دیورند:

پس از سقوط سلطنت امان الله خان و 9 ماه پادشاهی حبیب الله کلکانی، سردارمحمد نادرخان به تخت سلطنت جلوس کرد. شاه مذکوردرمورد معاهده دیورند و سرنوشت مردم آنسوی دیورند، سیاست سکوت و اغماض را در پیش گرفت وسپس با انگلیس ها توسط نمایده خاص خود درلندن معاهده ای را امضاء نمود که مرز دیورند راتأییدکرد.

محمد نادرشاه با برتانیا به عنوان اولین کشور خارجی مناسبات دیپلوماتیک برقرار کرد. او برادرخود سردارشاه ولی را به حیث وزیرمختار ونماینده ی خاص به لندن فرستاد. سپس "سرریچارد مکوناچی" Sir Richarad Maconachieبه عنوان نماینده شاه برتانیا به کابل آمد. ریچارد مکوناچی از قبل با محمد نادرشاه و برادرانش آشنایی داشت. زمانیکه سردار محمد نادر خان برای سرنگونی سلطنت حبیب الله کلکانی از طریق هند برتانوی وارد افغانستان شد، ریچاردمکوناچی در منطقه کُرم نماینده ی سیاسی انگلیس هابود. محمد نادر خان پس از ملاقات و مذاکره با موصوف داخل افغانستان گردیدو جنگ راباحبیب الله کلکانی آغازکرد.

سردار شاه ولی پس از ورود به لندن ازطریق تبادله یاد داشت دیپلوماتیک با"آرتر هیندیرسن" Arthur Hendersonوزیر خارجه برتانیا در 6جولای 1930معاهده سال 1921 را موردتأییدقرارداد. درماده ی دوم این یاد داشت گفته می شود:«در پاسخ [به یادداشت شما]من نیز افتخاردارم تارسماًضبط نمایم که درک ما نیز همین است که این دومعاهده[معاهده ی 1921 و معاهده تجارتی جون 1923] دارای اعتبار تام بوده وکاملاً مرعی الاجرامیباشند.»

ریچاردمکوناچی پس از ورودبه کابل واحراز سفارت ازسیاست محمدنادرشاه در موردآنسوی دیورند اینگونه تصویر ارائه می کند:« سیاست خارجی نادرشاه طوریکه خودش و صدراعظمش اظهارداشته اندکه روش صلح آمیز و آرام میباشد. ازآنجا که تقاضای تعمیرمجدد اوضاع داخلی جمیع منابع وعایدات حکومت رابرای سالیان متوالی جذب و هضم خواهدکرد، همچو روابط دوستانه بایدبرعلیه هرگونه تشدد او را متیقین سازدتا باقوای خارجی مناسباتش رابرقراردارد. هیچگونه مداخله در ساحه ماورای سرحدات افغانستان وجود نداردوطرزالعمل امان الله خان در تخریش ترکستان روسی ازیکطرف وهندازجانب دیگراکنون به کلی متوقف گردیده است. این نوع سیاست وروش مطابق عقل ومنطق است وهیچ دلیلی وجودنداردکه درروش صمیمانه آن شک وتردیدایجادکند»

محمدنادرشاه درسال1933به قتل رسید وبه جای اوپسرش محمدظاهر برتخت سلطنت جلوس کرد. شاه موصوف ودولت اوتاسال 1949که شورای ملی افغانستان کلیه معاهدات پیشین میان افغانستان ودولت هندبرتانوی رابی اعتبار اعلان کرد به پذیرش معاهده دیورند وتأیید سیاست های پیشین سلاطین قبل ازخوددراین موردمتعهد باقی ماند.

                                                               برگرفته از خاوران

لینک      نظرات ()      

جنبش دانش جویان دانشگاه نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/٢٥

 

 

جنبش دانشجویی دانشگاه کابل

محمد اسلم سلیم

دانشجویان دانشگاه کابل با فرهنگ بلند در یک اعتراض انسانی خواهان نصب لوحه دانشگاه کابل به دو زبان رسمی کشور  و زبان انگلیسی شده بودند در حقیقت امر  خواستند با استفاده از حق قانونی  تسجیل شده در مفاد قانون اساسی کشور بصورت مسالمت آمیز و بدون ماجرا جوئی به  این مامول دست یابند که تاکنون به هر وسیله از مردم و دانشگایان  گرفته شده بود.   ما چندی قبل شاهد این خواسته های قانونی و برحق دانشجویان ولایت بلخ در کشور بودیم که با وجود برخورد غیر انسانی پولیس و دستگاه حاکم در آن ولایت بلاخره دانشجویان به حق قانونی خود  دست یافتند.

در جهان امروزی نافرمانی های مدنی، اعتراضات،  مظاهرات  و اعتصابات  جز زندگی عادی مردم برای برآورده شدن مطالبات قانونی شان و حق خواهی از حکومات به سر اقتدار  غرض آوردن تغیرات در عرصه های منختلف زندگی سیاسی، اجتماعی،  اقتصادی، براه انداخته میشود. اعتراض کننده با طرح روشن مطالبات شان از حکومت میخواهند خواسته های شان مورد بررسی قرار داده شود و به آنها در مطابقت به قوانین کشور پاسخ ارائه گردد.

اگر در قوانین کشوری روی مطالبات  طرح شده بحث نشده باشد و یا صراحت نداشته باشد در چنین شرایط نهادی که قوانین را تفسیر میکنند، وظیفه میگیرد تا موضوع را بررسی و تفسیر نماید.

و اما در رابطه به خواسته های قانونی و اعتراضات قانونی به منظور تحقق و تطبیق مفاد و مواد قانون اساسی این مخالفین  تحقق قوانین است که باید به مجازات کشانیده شوند، نه آنهای که خواهان تطبیق  مفاد و مواد قانون اساسی کشور اند.

با تاسف فراوان که برخورد حکومت طالبانی کرزی چنین است که اعتراض کنندگان خواهان  تحقق  مواد و مفاد قانون اساسی کشور اند و جانب حکومت و فاشیزم  قبیلوی حکومت کرزی در مخالفت با تحقق و تطبیق مفاد قانون اساسی قرار دارند.  و فرمان سرکوب دانشجویان دانشگاه کابل را به خاطر خواسته های برحق شان صادر نمودند.     در هیچ کجای دنیا دیده نشده که قانون اساسی را که خود حکومت  تدوین و تصویب کرده باشد خود زیر پا کننده آن باشد.

در حالیکه اکثریت قاطع مردم افغانستان با بسیاری از مواد این قانون اساسی که  در جریان تدوین و تصویب آن از طرف همین گروه بر سر اقتدار جعل صورت گرفته مخالفت دارند، با آن هم همین حکومت ده ها و صدها مورد به نقض همین قانون مبادرت ورزیده است.

آنچه مایه تاسف و نگرانی بیشتر برای مردم مان گردیده برخورد سبکسرانه یکتعداد از  اعضای بالاترین مرجع خرد  و اندیشه ورزی  در کشور نهاد اکادمی علوم افغانستان است. توقع میرفت که این نهاد با  در نظرداشت حساسیت موضوع و تطبیق مفاد قانون اساسی عکس العمل خردمندانه و اکادمیک میداشتند. اما با تاسف فراوان این نهاد بدستان ناپاک فاشیزم قبیلوی آلوده شده و تعدادی  از آکادمیسن های تیوری فاشیزم قبیلوی برخورد بسیار ناشایسته، غیر علمی و غیر انسانی در قبال این قضیه داشتند، قابل یاد آوری میدانم که همین نهاد چندی قبل در تدوین  دائرهّ المعارف  افغانستان  نیز با دستان ناپاکشان مسله فیصدی های قومی را مطرح کردند که باعث اختلافات عمیق دربین مردم شده است.

کفر اگر از کعبه برخیزد --- کجا ماند مسلمانی

و مسله  مصطحات ملی را مطرح کرده اند.  این مصطحات ملی چه است و از کجا آمده است؟

این اکامیسن ها از کجا آمده اند که بی خبر  از یک  حوزه بزرگ  فرهنگ خراسانی هستند ویا اینکه  کل تاریخ این جغرافیا را تنها در سده های اخیر وحشت و بربریت چند سردمدار بی فرهنگ مرتبط می سازند.

آرزوی مردم کشور ما  از این نهاد به حیث بالاترین  مرجع اکادمیک این بود که با واقعیت های عینی جامعه در حد مقام اکادمیک شان عکس العمل منطقی  و  اکادمیک نشان میدادند.  نه برخورد از یک موضع غیر علمی،  غیر اکادمیک  بسیار تنگ نظرانه و از آدرس نهادی بنام  اکادمی علوم چنین برخورد بسیار شرم آور  و ننگین.

برخورد مقامات ولایت بلخ  در روز اول اعتراض دانشجویان  دانشگاه بلخ گرچه بسیار غیر عادلانه و غیر انسانی بود  ولی روز های آینده مقامات ولایت بلخ با درک این حقیقت که خواسته های دانشجویان قانونی است، به خواسته های آنها  تن دادند و حقیقت جایش را گرفت. امروز در ولایت بلخ چنین مشکل وجود ندارد.

اگر برخورد روز اول مقامات ولایت بلخ را با موضعگیری غیر انسانی تعدادی از به اصطلاح اکادمیسن های  آکادمی علوم به مقایسه بگیریم، مشابه است. ولی آنها چند روز بعد به اشتباه شان اعتراف میکنند، ولی آکادمیسن های تیوری فاشیزم قبیلوی متاسفانه در انتهای جهالت با موضعگیری شان پافشاری کرده اند.

ببینید تفاوت خرد و منطق یک نهاد محلی را و تعدادی از به اصطلاح آکادمیسن ها را که از کجا تا به کجاست.

حقیقت سرسخت جامعه این است که در محلات دور دست طالبان تروریست جنگ و وحشت می آفرینند، و در مرکز  حکومت فاشیزم  قبیلوی، وحشت و بربریت را به مردم ما تحمیل نموده   و در مخالفت جدی با تمام مولفه های   دموکراسی، تحقق دموکراسی، تامین صلح و امنیت  و بازسازی  قرار دارند. تا زمانیکه  این ترکیب پدیده زشت از ماجون تروریزم و فاشیزم قبیلوی وجود دارند، از تامین صلح، دموکراسی، بازسازی اقتصادی و استقلال سیاسی در این کشور دست باید شست.

دانشجویان دانشگاه کابل اعتراض و مطالبات شان انسانی، قانونی و برحق است. اکثریت قاطع مردم کشور ما از این خواسته های برحق و دموکراتیک آنها  حمایت میکنند.

آنچه مایه امیدواری بیشتر است، دانشگاه کابل و سایر دانشگاه ها و دانشجویان در ولایات مختلف کشور مصمم اند تا به تحقق خواسته های شان به نافرمانی های مدنی ادامه دهند و فاشیزم قبیلوی را وادار به تن در دادن به این واقعیت سرسخت سازند که آفتاب را نمیتوان با دو انگشت پنهان کرد.

همانطور که نام سرزمین خورشید را نمیتوان از تاریخ این کشور زدود.

 

جنبش دانشجوئی دانشگاه کابل با استواری و پایداری بسوی تحقق آرمانهای عدالت خواهانه!

لینک      نظرات ()      

دعوت نامه نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/٢٢

بنیاد آرمان شهر

دعوت نامه

بنی آدم اعضای یکدیگرند                   که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگار                       دیگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی           نه شاید که نامت نهند آدمی

به مناسبت شصتمین سالگرد اعلامیه جهانی حقوق بشر آرمان شهر از شما دعوت مینماید در بیست و ششمین گفتگوی ماهانه ( سال سوم) تحت عنوان:

 آزادی بیان و مسئولیت مدنی- مرز میان این دو چیست؟

شرکت بفرمائید.

سخنرانان:

            آقای رهنورد زریاب ( شاعر، نویسنده و تحلیلگر مسایل افغانستان)

            آقای قسیم اخگر ( مدیر مسئول روزنامه هشت صبح، فعال حقوق بشر)

               

گفتگو گردان:

            آقای محمد یاسین نگاه (لیسانس دانشکده زبان و ادبیات، شاعر و نویسنده)

 

 

تاریخ: روز چهارشنبه 27 قوس 1387 ساعت 2:00 بعد از چاشت

نشانی: مرکز فرهنگی فرانسه، کابل- لیسه استقلال رو به روی شهرداری کابل

 

 

برای دریافت کارت دعوت حتماً با ما تماس بگیرید و یا آن را خود فوتو کاپی کنید

 

شماره گان تماس: (0700047523) و (0775321697)

armanshahrfoundation@gmail.com

 

 

توجه، توجه!

مرکز فرهنگی فرانسه از قبول شرکت کنندگان بدون کارت دعوت و از ورود وسایط به داخل محوطه معذور است

لطفاً هنگام ورود کارت را با خود داشته باشید

----------------------------------------------------------------------------------------

OPEN INVITATION

Kindly distribute

 

On this 60th anniversary of the Universal Declaration of Human Rights, Armanshahr Foundation, in collaboration with the CCF is pleased to invite you its 26th (Year Three) monthly seminar:

 

Subject :               The Frontiers Between Freedom of Expression and Civic Responsibility

 

Speakers :             Mr. Rahnaward Zaryab (Poet and Writer)

                             Mr. Qasim akhgar( Director of 8 Subh and Human Rights activist)

 

Discussant :           Mr. Mohamad Yassin Negah (B.A Language and Literature, Kabul University)

 

Day and date :    Wednesday, 17 December 2008

Time :             14 Hours

 

Place :                   French Cultural Centre, Esteghlal High School, Malek Azghar Square (across from Kabul Town hall)

 

Contacts : 0775321697 or 0700047523

E-mail : armanshahrfoundation@gmail.com

Seminar held in Dari

 

PLEASE NOTE 

that you should carry this invitation or a copy to be able to enter.

NO cars are allowed inside the Centre.

 


لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/۱۸

کابل- افغانستان

١۴⁄٩⁄١٣٨٧

بسم الله الرحمن الرحیم

 

پیام عبداللطیف پدرام

رهبر حزب کنگره ی ملی افغانستان به مناسبت عید سید اضحی

هموطنان عزیز، خواهران، برادران،

اسلام اعلیکم و رحمت الله و برکاته!

 با استفاده از فرصت می خواهم از جانب خود، رهبری و همه اعضا و هوا داران کنگره ی ملی افغانستان، عید سعید اضحی را به همه ی مردم مسلمان افغانستان تبریک بگویم.

عید سعید اضحی در میان تمام مراسم عبادی ما مسلمانها از اهمیت ویژه ی بر خوردار است. ملیون ها مسلمان به حج بیت الله می روند و ارزش های بزرگ اسلامی را به جهان نشان می دهند. در مراسم حج است که می بینیم، هیچ کس بر کسی برتری ندارد، نه قوم، نه نژاد، نه رنگ، نه ثروت، نه نام و نشان خانواده گی، نه زن نه مرد.

 این ارزش های کلیدی دین مبین اسلام باید سر مشقی باشد برای ما مردم افغانستان که در سه دهه ی گذشته به نام تفاوت های قومی، زبانی، قدرت طلبی با هم در گیر بوده و به نابودی خویش کمر بسته ایم. به بیگانه گان اجازه دادیم، که امروز و فردای مان را برپایه منافع خود رقم بزنند.

امروز هم پس از گذشت هفت سال و در آستانه ی انتخابات جدید دوباره اجازه می دهیم که دیگران برای ما تصمیم بگیرند. صلح، برادری، برابری، عدالت و آینده فرزندان مان را در فقدان حضور مستقیم خود فدای منافع دیگران کرده ایم و می کنیم.

تجربه ی چند سال اخیر نشان داد که ما به جای توجه به برنامه ها و روش های نامزد ها (کاندیداها) انتخابات تنها به قوم، و حمایت خارجی ها از این یا آن نامزد (کاندید) بسنده کرده ایم.

در این روز های خطرناک و سر نوشت ساز، کنگره ی ملی افغانستان، از تمام مردم افغانستان، از تمام جوانان کشور، از تمام خواهران و مادران این سر زمین دعوت می کند که همگام با ما خود سرنوشت خود را با توجه به منافع ملی و جمعی این کشور، جدا از منافع کوچک قومی و گروهی، با احساس مسوولیت تاریخی در جریان رای دهی، تعین نمایند.

 

        آشنای نه غریب است که دلسوز من است

       چو من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

 

لطیف پدرام

رهبر و رییس حزب کنگره ی ملی افغانستان

لینک      نظرات ()      

عید مبارک نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/۱٧

                 عیدتان مبارک

گردانند گان وبلاگ درواز عیدسعید قربان را از صمیم قلب برای همه مردم دنیا،مردم افغانستان بخصوص مردم ولایت دوست داشتنی مان بدخشان و مردم درواز مبارکباد میگویند

لینک      نظرات ()      

افغان ها نواسه های یقوب پیامبر نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/۱٤

دکتر صاحبنظر مرادی

 

توضیحات"تتمه البیان فی التاریخ الافغان" در روشن نمودن تاریخ افغانها

کتاب " تتمه البیان فی التاریخ الافغان" اثر سید جمال الدین افغانی بزبانهای مختلف دنیا طبع ونشر گردیده است. بنده این کتاب را در کشورتاجیکستان که بحروف سریلیک، بامقدمه خانم عظیموا وتحت نظر پروفیسور شرف الدین اماموف بچاپ رسیده بود، مطالعه وبا محتوی آن آشنا شدم .بعدا در کابل یک نسخه ترجمه آن را که توسط دانشمند محترم محمد امین خوگیانی (مدیر وصاحب امتیاز جریده ملی انیس) ترجمه وبچاپ رسیده است، بدست آوردم.

    قابل تذکر است که علامه سید جمال الدین افغانی بینشمند شهیر شرق با آگاهیهای ژرفی که از تاریخ تعدادی از کشور های اروپایی،افریقایی،شرقمیانه عربی ،آسیای مرکزی وکشور خود داشت،اززمره شخصیتهای علمی میباشد که تاریخ نگاری را در مطابقت با اصول واساسات علمی آن در افغانستان آغاز کرده است.

    کتاب "تتمه البیان فی التارخ الافغان" نیز تحت تاثیر همین گفته وملهم از روشهای تحقیقاتی اروپاییها برشته تحریردر آمده است؛ در مقدمه کتاب "تتمه البیان فی التاریخ الافغان" چاپ شهر دوشنبه نویسنده مقدمه، اثر متذکره را خالی از نقص وعیب ندانسته وعقیده دارد که چنانکه ازمندرجات کتاب بر میاید،شاید "سید" قصد نگارش تاریخ افغانستان را نداشته است.(1) چه درینصورت وی میتوانست مواد بیشتری فراهم آورد و به ریفرینسها ومواخذ خود اشاره کند.

    شایان یادکردن است که کمبود منابع پژوهشی درین اثرو عبور شتابنده مولف در متن عناوین برگزیده وحوادث ورخدادها نشان میدهد که سید این اثر را در خارج از کشور به نگارش گرفته و به منابع اولیه تاریخ نگاری افغانستان بصورت لازم دسترسی نداشته است. زیرا در صورتیکه سید به منابع اولیه نامبرده دسترسی میداشت،میتوانست بحثهای مورد نطرش را بیشتر بشگافد وچنانکه در ذیل صفحات از ریفرینسهای استفاده نموده اش تذکر داده است ،منابع پژوهشی خود را بصورت مفصل معرفی میکرد.

     شاید ضرورت نگارش این اثر در آن شرایطیکه افعانستان درگیر تجاوزات پیهم وگسترده از سوی استعمار انگیس در جنوب وپیشرویهای روز افزون روسهای تزاری در شمال در حوزه مناطق ماوراالنهربود، از آن ناشی شده باشد که سید خواسته است تا شجاعت ، تهوروآشتی ناپذیری مردم افغانستان را درین مبارزات علیه استعماربجهان معرفی نماید.

لازم به تذکر است که درآنزمان مردم منطقه از جمله هندوستانیها وبویژه آزادیخواهان هندی تصورمیکردند که اگرمردم افغانستان وپادشاه آن امیر شیر علیخان خواسته باشند، میتوانند نه تنها افغانستان ،بلکه هندوستان رانیز از زیر سلطه استعمارخارجی نجات بخشند.این نکته از مقدمه ایکه بقلم سید در نخستین صفحات کتاب "تتمه البیان فی التاریخ الافغان" تحریر یافته است ،بخوبی درک میکردد وآن چنین است:"درین روز ها جراید از گزارشات وچگونگیهای ملت بلند همت افغان که بقوت قلب وسخت جانی وجنگجوییهای پر صلابت شهرت دارند،نگارشات خود را به خواننده گان خویش خاطر نشان میسازند،واحوال ملتی را بحث میرانند که نظر به شهامت فطری خود نمیخواهند که به محکومیت زیر سایه عجز وحیله وفریب فرمانروایی درآیند،که بر محکومین خویش ذلت وحقارت رااز جاده مکر ودسیسه روادار میگردد."(2)

    با آنچه در مورد شرایط اجتماعی نویسنده مبنی بر مشاغل تبلیغی و تنویری سید جمال الدین برای بیداری ملتهای شرق،عدم سکون وحضور طولانی وی در کشورهای معین جهان برای تکمیل همچوتدقیقات و پژوهشهای علمی وعدم دسترسی به منابع اولیه تحقیقی  برشمردیم،با آنهم کتاب "تتمه البیان فی التاریخ الافغان" با توجه به روش نگارشی آن ونثر شیوا وسلیسی که دارد از شمار بهترین نوشته های تاریخی دوران سید جمال الدین میباشد،که میتواند بحیث معتبرترین موخذ در ذات خود برای بررسی و آمورش تاریخ یکی از اقوام عمده افغانستان(پشتونها) به شمار آید.

     سید جمال الدین در مقدمه نامبرده که حیثیت فراخوان مردمان منطقه رابرای بیداری ودفاع از حقوق مسلم سیاسی وبشری شان دارد،پیام میدهد که...سفارت نفوذ طلب بیگانه را بروفق روش پدران غیور خود از مملکت طرد نموده رجال مغرض اجنبی رابکمال همت وبسالت از خاک کشور عزیز خویش رانده بدم شمشیرآبدارحریت طرد ابدی نمایید. (3)

    سید بدنبال این مقدمه گیراو آگاهیبخش خود محتوی کتابش را در قید فصلها وعناوین برگزیده اش ادامه داده است،که هر کدام نکات سودمند علمی وارزیابیهای مشخص خود را دارند ومیتوانند رووس بحثها وکارهای مستقل اهل دانش وپژوهش درآینده بوده باشند. سید در ذیل فصل اول"وجه تسمیه افغان" را به بررسی گرفته ومیافزاید که" فارسی زبانها این قوم را به لفظ افغان میشناسند وعوام فارسی آنهارا "اوغان"میگویند واهالی هند ایشان را"پتهان"میخوانند وادامه میدهد،هنگامیکه" بخت النصر" ملت موصوف را زیر فشاراسارت گرفت از درد و اندوه زیاد آه وافغان میکردند،بجهت همین فریاد وفغان به فارسی ایشان را"افغان" میگفتند واز همان آوان بهمین نام نامیده شده اند.( 4 ) 

    دلیل دیگری در وجه تسمیه افغان از نام "شاوول"پدر کلان افغانهاکه خود "افغان" نام داشته،ماخوذ گردیده است. شاوول در بلاد افغان بنام نیک وصفات پسندیده یاد میشود وامرای افغان درین امرکوشانند که نسبت شانرا به شاوول برسانند،بلکه افغانها شجره انسابی دارند که در مندرجات آن این مسله را که آنها از اسباط بنی اسراییل میباشند(5) خاطر رسان میسازد.

 ازین گفته سید بر میاید که مسله انتساب افغانان به اسباط بنی اسراییل حد اقل تا زمان حیات سید جمال الدین درحلقات فرهنگی ودر نزد امرای افغان مروج بوده است.

   سید مینویسد که، برخی از قبایل افغان که بین قندهار،غزنی،خوست،کرم وباجور زنده گی مینمایند، خود را "پشتون وپشتانه"میدانند. ( 6 )اکنون بی توجه به تفاوتهای لفظی معلوم میگردد که تمام این اسامی از یک اصل پیدا شده اند.

لفظ "افغان" ،"اوغان" ،"پتهان" همگی معرف همان"پشتانه - پختانه وپشتون وپختون"میباشند. همزمان سید احتمال میدهد که"پختون محرف (معرف)از بختو منسوب به"بخت نصر"است،زیرا"واو"در فارسی همچو"یاء"در عربی علامه نسبت است. وقتیکه تعدادشان زیاد گردید بر مناطق موجوده خود استیلا ورزیدند ودر بیان ایشان ویهود بلاد عرب در اوایل مراسلات (ارتباط) جاری بوده،همگامیکه یهود بلاد عرب اسلام را قبول کردند،جانب ملت افغان نیز خالد نامی رابه سفارت فرستاده بسوی اسلام دعوت دادند. باثرآن ملت افغان وفدی(نماینده)از امرای خود رابسرکردگی "قیس" نامی که نسبتا به اسباط بنی اسراییل به(47)واسطه وبحضرت ابراهیم (ع)به(55)واسطه میرسید،بدربار نبوت فرستادند.(7) رییس وفد "قیس"مذکوربه عواطف ذات نبوت ایاب سرفراز گردیده به لقب ملک عبدالرشید(قیس) از حضوررسالت مآبی ملقب شد. آنحضرت(ص)فرمودند که این شخص باین لقب خیلی پسندیده معلوم میشود. زیرا معظم الیه از اسلاف ملوک بنی اسراییل است.

 این گروه باآنحضرت در فتح مکه موافقت داشتند و...جمعی از اهالی مدینه را به نیت تایید وتقویه وفد مذکور در نشر دین مبین اسلام با ایشان فرستادند تا در کوهستان غور که در خراسان واقعست به نشر واقامه حقیقی اسلام خدمت کنند.قیس عبدالرشید در سنه چهل هجری بعمر87 سالگی وفات نموده است.سید مطالب خود را در خصوص معرفی افغانها با توضیخات ذیل ادامه میدهد:

پشتو: زبان ملت افغان است،حرف "واو"در زبان پشتو علامه نسبت است،مانند حرف "یاء"که در عربی برای نسبت زیاد میشود ودر حالت جمع حذف میگرددو(چنانچه زبان فارسی را"پارسو"وزبان اهالی پنجاب را "هندکوه" وزبان کوهستانهای لغمان وکنر را "دیگانو"مینامند،وافوام آنها را "فارسیوان"،هندکی ودیگان - دهقان"یاد میکنند.سید ادامه میدهد:اینهم احتمال دارد که کلمه "پشتو" را از لفظ "بشیت" گرفته باشند. بشیت نام قریه ایست از قریه جات فلسطین واین توجیه وقتی درست میافتد که ایشان از نژاد بنی اسراییل بحساب آیند.

نسب ونژاد افغان: سید اقوام افغان را مرکب از قبایل ذیل میداند: "عبدالی - ابدالی غلزایی،کاکر،وزیری،یوسفزایی،مهمند،افریدی،بنکش وقبایل دیگر.هر قبیله به طوایف مختلف مشتمل است.چون غلزایی به هوتک،توخی سلیمانخیل،اندری،واریاخیل وغیره.ابدال از بارکزایی،الکوزایی ،علیزایی،بامیزایی مرکبست،وهر کدام به بطون وشاخه های زیادی مشتمل میباشند.تمام این فروع را یک اصل که کلمه "پشتون"است فراهم مینماید ویک ملت از آن قبایل را تشکیل میدهد.( 8)

    سید ضمن تشریح مهد اولیه افغانها به ارایه نظرات مورخینی پرداخته که افغانها رااز نسل آشوریها وکلدانیها میدانند...و گروهی ازسیاحان فرنگ(انگیس)دعوی دارند که در الفاظ پشتو لغات کلدانی یافت میشوند.طایفه ای از ایشان تصور مینمایند که این قبایل که در دره های بین اتک وخراسان ماواگرفته اند،از نسل آن اقباط مصریانی (قبطیهای مصر) میباشند،که با عسکر"سوزستیرس"در هنگام فتح بلاد هند شامل بودند.

 بگفته سید،زمره ای از مورخین مینگارند که اسباط بنی اسراییل میباشند و"بخت نصر" بعد از کشتارزیادی بقیه السیف ایشانرادر کوهستان غورجا داده(است).چندی از نویسنده گان مینگارند که ملت افغان مسکن نوین خود رابغرض یادگاروادیی که در سرزمین شام داشتند،"غور" نامیدند.( 9 )

    سید درحالیکه در مقایسه های خود وجه تشابهی را میان زبان پشتو بحیث زبان افغانها وزبان عبری بحیث زبان بنی اسراییل نمیابد،اما وحدت نامهای جغرافیایی را مثل "خیبر" واقع در بلاد افغان و"خیبر" درجزیره العرب شام که مقر بنی اسراییل بوده با وجود بعد مسافه بین سرزمین افغانها وقرارگاه بنی اسراییل اعتقاد ایشان باین مسله که آنها از نژاد حضرت اسراییل هستند،محکم میگردد.گروهی گمان دارند که اینها از طایفه ارامنه شیروان(قفقاز) که قبلا به اسم"الپان"یاد میشد،میباشند.این مسله راوجود کنیسه هاییکه در"قره باغ" از مربوطات شیروان (ارمنستان)بنام "قندسار"تا حال وجود دارد،تایید مینماید. رییس این مقامات را "اغوانج"میگویند ومعنی اغوانج درزبان ایشان کلانتر"اغوانها"است .

   ارامنه که در "گنجه" و"شیروان" و"نخجوان" و"گیلان" سکونت دارند،بنام اغوان افتخار مینمایند.آنها "اغوانیت" را دعوی میکنند . پس محتمل است که لفظ "افغان"معرف اغوان یا الپان باشد. همچنان ممکنست که رییس "قندسار"پس از کوچیدن به مقام کنونی وبودوباش ایشان درقندهار موطن ثانوی خود را"قندهار" نامیده وقندهارهمان معرف " قندسار"بوده باشد.(  10)از اطوارشان چنان مستفاد میشود که آنها درزمان مهاجرت از وطن اولی خود بدیانت عیسوی متدین بوده ومتعاقبا اسلام آورده اند. چنانچه تاحال در بین شان بعضی آثار وعادات اجدادآنها مانند نقش نمودن شکل صلیب برروی قرص نان مروج مانده است.(  11)

قول این گروه اگرچه ظاهرا خالی از صحت هم نباشد،لیکن توجیه این موضوع که "قندهار"معرف "قندسار"است، برکمی توانایی در فن تاریخ گواهی میدهد، زیرا قندهاراز شهرهای مشهور وقدیمست که در افسانه های هنودازقبیل "مهابران - مهاباراته" مذکور است.

تحقیقات وپژوهشهای سیدرا در خصوص صبغه یهودیت افغانها نگارشگران دوران ما نیز به تحقیق گرفته اند. از جمله ایگور میخاییلویچ ریسنرشرق شناس مشهورروسی در اثر خود بنام "نظام فیودالی افغانها" درین موضوع بسیار پیچیده واز مبادی تاریخی تا شکلگیری نظام اجتماعی، اقتصادی وهویتی ایشان درپویه زمان توضیحات لازم داده است. همچنان مجموع نظرات وکنکاشهای علمی مستشرقین غربی ومنابع هندی،چینی،عربی ،ایرانی ،روسی ومنطقوی در کتاب "تاریخ تحلیلی افغانستان" تالیف دانشمند محترم عبد الحمید محتاط بصورت مفصل تدقیق وبازتاب یافته اند. همینطور سالها قبل برین هانی شاکر نویسنده وپژوهشگر عرب رساله "افغانستان"را در دار الطبع بیروت بچاپ رسانید ومسله انتساب به یهودیت افغانها را به کنکاش گرفت، و نویسنده امریکایی بنام فلیچر نیز درینخصوص تحقیقاتی را بمیان گذاشته است.

درهمه این تدقیقات علمی ازکتاب "تتمه البیان فی التاریخ الافغان" بحیث موخذ ملی استفاده بعمل آمده است.حتی دربسیاری ازین پژوهشها کتاب سید جمال جایگاه نخست را بحیث منبع معتبرنگارشی افغانستان احراز نموده است.حال ضرور است تا بدانیم که عقیده شخصی سید جمال درین مورد چگونه است.

    سید در کتاب تتمه البیان فی التاریخ الافغان پس از تحویلدهی افکار ونظرات سایر دانشمندان عقیده خود رابصورت موجز بیان نموده میگوید:"نظریه من چنانست که ملت افغان نژادا ایرانی میباشند وزبان ایشان از ژند(زند)اوستا که زبان قدیم پارسی است،گرفته شده وبا پارسی موجود هم مشابهت تامه دارد.(  12)

چنانکه دیده میشود بین کارکردها وتحقیقات دانشمندان منطقه وجهان ونظرات سیدجمال الدین که حود از آنها روایت نموده است، در خصوص انتساب اتنیکی افغانها یکنوع برداشتهای دوگانه به نطر میرسند،این در حالیست که تمام منابع تاریخی ونوشتاری معاصر افغانستان "افغانها-پشتونها" را آریایی وزبان پشتو راصورت تکامل یافته یکی از شعبات زبانهای آریایی شرقی وانمود کرده اند،که دریافت پاسخ واحد وشفاف درین خصوص از وظایف بدیهی حلقات دانشی کشور بشمار میرود.   رویهمرفته کتاب تتمه البیان فی ... اهمیت استثنایی خود را دربرسی تاریخ افغانها دارابوده و با نقد وبررسیهای فوق وارد شکلگیری"نهضت افغانها در قندهار"میشود. حضور افغانها در سلطنت غزنویان ،تشکیل سلطنتی در دهلی ،کارنامه شاه عباس در قندهار ،منصب یافتن سدوخان ابدالی بدربار شاه عباس ،که بعدا خاندان او بحیث یکی از دودمانهای با نفوذ قندهارتحول یافت وپیوند احمد شاه ابدالی باین خانواده ازمباحث جالبی اند که سید ضمن نظرات مختصری آنها را بمیان کذاشته است.  کتاب نامبرده ضمن تشریح کارنامه میرویس خان هوتک وادامه حکومت سدوزاییها وبارکزاییها با توضیح مختصروقوع جنگهای خانواده گی آنها، قضایای حکومتداری وتحولات سیاسی آنهارا تا مرحله دوم حکومت امیر شیرعلیخان که خود در آنعصر میزیست،دنبال نموده است.این بخش از تحقیقات "تتمه البیان فی التاریخ الافغان" همانطوریکه گفته شد، میتواند معلومات مختصری در مورد شکلگیری حکومت افغانها وکار نامه امرای آنان ارایه نماید،که معلومات منحصر به فرد نمیتوانند بود.

 این بخش معلومات کتاب تتمه البیان بصورت مفصل در کتابهای افغانستان در مسیر تاریخ ،تالیف میر غلام محمد غبار،افغانستان در پنج قرن اخیر تالیف میر محمد صدیق فرهنگ ،افغانستان در قرن نوزدهم تالیف سید قاسم رشتیا وسایر تالیفات تاریخی معاصر بصورت تحلیلی وهمه جانبه بررسی شده اند. رویهمرفته کتاب تتمه البیان همچو موخذ ملی در روشن نمودن پاره ای از تاریخ مختصرو معاصر افغانستان اهمیت ویژه ای دارد، وبا توجه به احساس روشنضمیری وشفاف سید در توضیح واقیعتهای آن عصروزمان میتوان بدان باور واعتماد نمود.

پاورقیها:

1_مجله آمو ،سال اول،ش.اول سال     1378چاپ دوشنبه ص.238

2- سید جمال الدین تتمه البیان فی التاریخ الافغان ترجمه محمد امین خوگیانی ،مقدمه

3- سید درین خصوص مکاتباتی را که بین امیر شیر علیخان ونایب السلطنت هندوستان تبادله گردیده است،تحت بحث ومداقه قرار داده است.

4- تاریخ فرشته مینگارد :تا 143هق افغانها در دره های کوه سلیمان اقامت داشتند وهمه ساله در فصل زمستان با هندوهای قابض دامنه ها میجنگیدند وباشنده گان کوهستان کابل آنها را مقابل هندوها پشتیبانی میکردند.

5- تتمه البیان...ص.68

6-این نام نظر به تلفظ مردم جنوبی وقندهار"پختون"و"پشتون" نوشته میشود.

7- قدمای مورخین افغان که در دوره مغول گذشته اند،این روایت را معتبر دانسته اند ،اما محقیقین معاصرضعف این نظریه را ثابت میگردانند.

8- کلمه پشتو به سه مفهوم اطلاق میشود،زبان پشتو،عرف پشتونها ،غریزه وغیرت ویک جهتی وحدت این قوم موسوم به (پشتونوالی)

9- غوررا زندان حضرت سلیمان نیز میگویند،مشهور است که حضرت سلیمان تبعید شده گان خود را به غور میفرستاد،معلومست که این "غور" در شام بوده واستنادی به غور افغانستان ندارد.

10- علاوه بر شهر مشهور قندهار در افغانستان ،در هندوستان نیزباین نام مقاماتی وجود دارد.دربین افغانها بنام "قندهاریها" طوایفی در سرحد آزاد مشرقی زندگانی مینمایند که نه از قندهار کوچیده اند،ونه آنولا را دیده اند.

11- تتمه البیان...ص.70کتاب "دی پربچنگ آف اسلام " ورود عیسویت را در ترکستانات وقریب این حدود قبل از اسلام تایید مینمایند.

12- تتمه البیان...ص.71

                                               برگرفته از فراترازمرزها

لینک      نظرات ()      

سخن های بی مانند خانم بها نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/۱۳

نه... من دیگر نمی خندم
نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم
دگر پیمان عشق جاودانی
با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و نادانی
به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
بفرمان خدایان زمرد ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
قسم : بر آتش عصیان ایمانی
که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
پای می کوبید و می رقصید
لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
می بینم که می لرزید و می ترسید
از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی
خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
کنون خاموش ،‌در بندم
ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم

                         برگرفته از حماسه زن


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

خاطرات جناب طاهر پرسپویان نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/٧
طاهر پرسپویان

تا آنسوی خاطرات دهمزنگ



مگو گذشته رفیقــان ز دل فـراموشند
کدام ناله که در پرده اش نمی جوشند
تو سخت بیخبری ورنه رفتگان یکسر
ز خجلتِ مژه  وا کردن تو رو پوشند


 این واژه های غم آلود و جملات خاطره انگیز درمورد همصنفی عزیز و یار بی همتایم حفیظ آهنگر پور کنارهم قطار می شوند. میدانم که هیچگاه روان او را خُرسند نخواهند کرد، زیرا پس از این همه زجر سالیان ،  آنچه میخواهم  نمیتوانم گوشه ای ازشخصیت مبارزاتی اش را از آغازی که درین هستی  متضاد و حیله گستر ، قد راست کرد، تا آخرین لحظاتی که به حیث اولین قربانی  در زیر رگبار شامگاهی "حزب دموکراتیک خلق"  به جاودانگی پیوست ، به نحو شایسته ای به تصویر بکشم.
حفیظ آهنگر پور در سال
۱۳۳۲ خورشیدی دریکی ازدهکده های سرسبز وگوارای حصه دوم پنجشیر به د نیا آمد. او فرزند بزرگ خانواده اش بود.  در کودکی نزد والدین سبق خواند. نمیدانم چند روزی مکتب رفته بود یا نه که صنف سوم را امتحا ن سویه داد و شامل صنف چهارم مکتب ابتدائیه گردید. ازصنف چهارم تا ششم دریک صنف درس خواندیم. حفیظ شاگرد ممتاز و بی مانند صنف ومکتب ما بود. کلمه هایی را که او در آنروزگارخطاطی کرده بود ، تا اکنون زینت افزای منازل برخی ازخانواده های آندیار می باشد. او از همان دماد م نوجوانی انسانی بود ، سخت کوش ، پرخاشگر ، دلیر ، صمیمی و مهربان.
 ازهمان آوان ، کتاب هایی از قبیل قرآن کریم ، چهار کتاب بخاری ، پنج گنج ،دیوان حافظ ، کنزالدقایق ، منیه المصلی . . .   را خواند. پدرش شغل آهنگری داشت و از مسایل دینی هم بی اطلاع نبود. پدر زحمتکش  او پسانها بجرم داشتن چنین فرزند آزاده ای با دست های پرآبله ، زیر رگبارمسلسل جانیان قرون وسطایی جان سپرد. کاکایش نخستین معلم دهاتی منطقه دره (حصه دوم ) بود. مادرش حفیظ را بی نهایت دوست می داشت وبه علت پی آمد ناگوار، سکته مغزی کرد. برادرکوچکش نُه سال داشت که تاریک اندیشان بد کردار او را در غل و زنجیر بستند و تاجوانی دراسارت آنها باقی ماند.
درآنروزها درتما م حصه ی دوم پنجشیرتنها یک مکتب ابتدائیه وجود داشت . ما شاگردان دورۀ اول آن مکتب بودیم . بیشترینه معلم های ما ازکوهستا ن کاپیسا بودند.
 یکی ازمعلم های ما ودود نام داشت که نظربه د یگران جوان تر معلوم می شد. آدمی بود جدی وسیاسی گونه . درآن روزگار ، ما شاگردهای آن مکتب چیزی را بعنوان مبارزه وچگونگی نقطه نظرات روشنفکری  که درشهر کابل جریان داشت نمی فهمیدیم . راستش اصلن از این چیز ها خبرنبودیم . ودود خان برای ما مضمون دینی را درس می داد . یکروزدرختم درس وظیفه خانگی ای زیر عنوان "واقعه جاریه " به همه همصنفی های ما داد ویاد آورشد که روزدیگر حتما آنرا باخود بیاورید. درآغاز ، منظورش را ازاین "واقعه جاریه " نمی دانستیم .او وابسته به "جوانان مسلمان "  ٌبود. من واکثریت همصنفی هایم  به جز چندکلمه چیزی سیاه نکرده بودیم . وقتی نوبت به حفیظ رسید ، دیدیم که نیم تخته کاغذ را پشت وروی پرکرده بود. کلمات "خلاصۀ خبرها"،"تفصیل اخبار" و"قرارآتی" رابکاربرد ه بود. ما بچه های صنف تعجب کردیم و راستش که کلمۀ "آتی" را نفهمیدیم وازمعلم مان ودودخان پرسان کردیم. بگمانم که ودود خان صنف دوازدهم مستعجل راخوانده بود . روی کلمه "قرار آتی" توضیحاتی داد ، مگر مورد پذیرش حفیظ قرارنگرفت وجنجال به میان آمد. راستی ما درآن رابطه چیزی ندانستیم که کدام شان حق بجانب اند و این کلمه را کی درست وکی نادرست معنا می نماید. بهرحال ،اونوشته خود را زیر عنوان بالا خواند.
درآنزمان گپهای سیاسی هنوزدرمکتب ما و درمنطقه دره(حصه دوم) بازتاب نیافته بود. من آن روز ها را هرگز از یاد نمی برم. شیرین ترین دوران زندگی ام همان دورانی است که حفیظ سه سال همصنفی ام بود.چهرۀ جذاب و لبخندهمیشه گی اش تادم مرگ فراموشم نخواهد شد. ازهمان آوان هرگامی که درمحیط می گذاشت مایه شرافت وعزت وسربلندی مابچه ها می گردید.اگرچه من ازنگاه سن وسال نسبت به او برزگتربودم ، مگر وی جا و مقام ویژه یی داشت. ما  دورۀ ابتدائیه را به پایان بردیم . اکنون بیادم هست که درآن وقت ازطرف دولت شاهی بهرمکتب سهمیه ای داده میشد.سهمیۀ لیسه حربیه سرلوحه همه مکا تب بود.اداره مکتب غرض استفاده از این سهمیه ها ، فارغان صنف ششم این مکتب را به ولایت کاپیسا معرفی نمود، زیرا درآن روزگار ولسوالی پنجشیر از نظر تشکیلات اداری مربوط ولایت کاپیسا محسوب می گردید.هیـأت موظف امتحانات درلیسۀ محمود راقی (ساحۀ ده بابا علی کاپیسا) جابجا شده بود.شانس موفقیت وپذیرش مربوط اول نمره های مکاتب می گردید ؛ اول نمره هایی که میتوانستند معیار موردنظر هیأت را پوره نما یند. تنها همین ها بودند که شامل لیسه عسکری می شدند ،درغیرآن ، جایی برای فرزندان قشرپایین جامعه درهمان شرایط دشواربود. فشردۀ کلام اینکه پس ازسپری شدن امتحان ، حفیظ فرد نمره یک کاپیسا درلیسه حربیه توسط هیأ ت معرفی گردید . ما می دیدیم که چگونه ادارۀ مکتب ما از این پیروزی احسا س غرورو افتخار می کرد. ما چند تن دیگر که جهت شمولیت به مکتبهای ملکی امتحان داده بودیم ، موفق نگردیدیم .

همانجا برای بارنخست دیدیم  که وکلای شورا درهمومقطع افرا د مورد نظر خود را نتوانستد نصب کنند  .
حفیظ روح سرشار و آرام ناپذیرداشت. ازهمان آغاز شمولیت درلیسه حربی به سیا ست روی آورد.این فرزند پولاد وآهن استعدا د عجیب و شگرفی داشت. به یک باره گی تارو پود بدنش درآستانۀ جوانی عصیان آفرین گردید . درهمان روزگاری که جنبش روشنفکری شهرکابل به طرف خاموشی  میگرایید و دمکراسی باصطلاح دهۀ شاهی هم رنگ باخته بود. در حقیقت دموکراسی تاجدارسرشت وچهرۀ ذاتی اشرا برهنه ساخت وهمه شک وتردید ها را یک گام پس زد و جزیکی دوگروه ، دیگرهواخواهی نداشت .
درلیسه عسکری تک تک افرادی ازگروه " انتظار" وجود داشتند. او درهمانجا به تغییر انقلابی جامعه باور حاصل کرد و به میدان مبارزه کشانده شد. توسن روزگار با تمام خشونت و نا گواری به پیش میتازید . محافل و جریانات سیاسی هر یک در هوای ویژه ای نفس میکشیدند . جریان « شعله جاوید » نیز درغبار تشتت ، علنیت و اختفا ء  بسرمی برد . به سرعت شخصیت حفیظ وغلیان مبارزه اش بالا گرفت. بعد ازگذ شت دوسه سال به یکی ازافراد ممتاز وشایستۀ گروه « انتظار » ارتقاء کرد. لیسه حربیه را ازصنف ده بیشترنخواند .همه مسایل شخصی اش را بخاطر منافع مردم وانقلاب پشت سر گذاشت. این تصمیم وعملکرد درآنزمان کارساده ای هم نبود. ازهمه مهمترخانواده اش چشم امید شان را به او دوخته بودند که ا ین خود مسئله ای بود سخت حساس و نقطه عطفی در زندگانی او به حساب می آمد.
نامه ای به قلم خود نگاشته بود که آنرا در پنجشیر برای من فرستاد. سفارش کرده بود که نامه را برای مادرعزیزش بخوانم. این اعتمادی بود که من شایستگی افتخار آنرا داشتم. دریغ که متن آن نامه که باخط زیبا ی نستعلیق نگارش یافته بود،هیچ بیادم نیست جزمصرع شعری  :

موجیم که آسودگی  ماعد م ما ست
 ما زنده برآنیم که آرام نگــــیــریم 

فکرمی کنم متن نامه ی نایابش بنحوی رقم یافته بود که سخت دل انگیزبود ودلیرانه. نامه را با زبان شکسته بخوانش گرفتم. مروارید های داغ بر رخسارجاودانۀ مادر لغزیدن گرفت و اندکی پس آه سوزناکی ازتنور سینه اش بیرون جهید. برای مادر راهی باقی نمانده بود جز آنکه پیروزی و سرفرازی فرزند دلبند ش را درراهی که انتخاب کرده بود، خواهان شود. پسا نها که مادردوستداشتنی اش را میدید م تمام ذرات وجودش را مالامال از احسا س غروروسرافرازی نسبت به فرزند دلبندش می یافتم.
کودتای بیست وشش سرطان
۱۳۵۲
پیش آمد . تا آنوقت حفیظ لیسه حربی راترک نکرده بود. همراه یارانش درهمان نخستین روزهای کودتا ملبس با لباس نظا می پُل سوخته ولباس نظامی پلچرخی (دریشی متعلمی ومحصلی) درحصه دوم پنجشیرحضوریافتند و گردهمایی گسترده ای را براه انداختند . این گردهمایی وسیع مردمی که برای نخستین باربمیان آمد ه بود، نشانگر قدرت وعظمت مردم ، با زور ، تصمیم و اراده قطعی خودشان بود. ظاهرشاه پس ازچهل سال سلطنت باالاثر یک کود تای خانوادگی ( در اصل روسی )  از تاج و تخت افتیده بود. دیگردربلندای روان خلق ها  سایه خدا چرخ نمیزد. بعدازاختتام صحبت رئیس مجلس، نوبت به حفیظ رسید. حفیظ سخنش را به حضورداشت علاقدارصابرخان آغازکرد. درلحظات آخرین  ،  مرد م از تآثیر جادوگرانۀ سخنان حفیظ چنان بشوروشعف آمده بودند که نزدیک بود نماینده دولت داوود را هماندم براندازند .
اگرکمک و راهنمائی خیراندیشانۀ موسفیدان وصاحب رسوخها وممانعت عده ای ازیاران حفیظ نمی بود، منطقه به پایگاه شورش خود جوش و نافرجام مبدل میگردید . بهرصورت انگیزه وجنجا ل برای شورش خاموش گردید . درهمان روز، حفیظ  همراه با یاران ودوستا نش با پیمودن سه ساعت راه ، خود را به مکتب متوسطه بازارک رسانیدند. آنها خواستند تاگردهمایی دیگری را درمرکز پنجشیروفقط درهمین مکتب هرچه سریعتر براه اندازند . برنامۀ تدارکاتی چیده شد  و تقسیم وظایف صورت گرفت که فردای آن درعمل پیاده گردید.
پس ازصحبت های مردم محل نوبت سخنرانی به حفیظ رسید.اوعادت داشت حین سخن گفتن روی ویا کنارچیزی تکیه می کرد. حفیظ طی سخنرانی جالب و پرحرارتی  وضعیت و فضای سیا سی کشور وپی آمدهای احتمالی آنرا به بررسی گرفت . او ضمن تماس گیری از دوران سلطنت چهل سالۀ ظاهرشا ه ، ستم ، فقر ، جهل و عقبماندگی را مانع پیشرفت و ترقی و عامل مصیبت های جاری دانست . گردهم آئی با جوش و خروش به پیش می رفت که ناگهان فضای جلسه دچار اختلال گردید. این جنب وجوش نفاق افگنان بد نام را خوش نیامد و ابلیس وار فضای محفل را به هم زدند.
گردهمایی  با آنکه روشنگرانه و افشاگرانه بود ولی بدون نتیجه پایان یافت.سپس واضح شد که دست سیاهی اندرکاربوده است.اخلال گران می خواستند ازین روزنه بهره برداری سوء نما یند.
راستی آنروز خیلی جالب وزیبا بود واکنون هم ازسلول های مغزم زوده نشده است. باسا س پیگیری وهمیاری اکثریت وسیع روشنفکران پنجشیروبا پشتیبا نی بیدریغ مردم شریف آنجا دو روز بعد، بار دیگرهمان گردهمایی که ازش دربالانام بردیم ؛ برگزارشد.حفیظ سخنانش راازسرگرفت که باشور وهلهلۀ زیاد بدرقه گردید و تا زمانی که مدنظرگرفته شده بود تداوم یا فت . درین جا نقش وتلاش زنده نام گلاب رحمانخیل – یکی از یاران با وفا و پشتیبان سرسخت حفیظ –  را  ، در راه برپائی این گرد هم آئی قابل ذکر می دانم.
هرگز از یادم نمیرود که درآن روزها چه عشق آتشینی میان روشنفکران وسایرعلاقه مندان جهت دید وبازدید حفیظ وجود داشت .درتحلیل نهایی خلق خدا او را بمثابه نماد مقاومت راستین و رمز سرفرازی فردای تابنا ک  شان می نگریستند .درحقیقت باگذشت بیش ازهفت روزسراسرساحۀ پنجشیر مستقیم و غیر مستقیم او را شناختند و درخشش استعداد او را تماشا کردند. پسان ها که ماهیت رژیم کودتای داوود خان برهمه کس آشکا ر و برملا شد ،  با تأسف که او فرصت ومجال بیشترنیا فت تا ستون های اصلی کاروفعالیت مبارزاتی اشرا  درمنطقه پنجشیرمتمرکز سازد. ساحه کارش تنها درپنجشیر محدود نشد.
حفیظ آهنگر پور از زندگی شخصی چشم پوشید و  به مبارزۀ توده ای وطولانی روی آورد. پس از آن ، حرفش ، کردارش ، روح و روانش و رازش درمیان دریای خروشان مردم غوطه ور گشت. تقریبا بیشترین اوقات خود را درمناطق بدخشان ،تخار،کندز،بلخ ،هرات،فاریاب ،غور . . . سپری می کرد.
خوب بیادم هست ، باری پیش از حادثه
۱۳۵۴
خورشیدی با عده ای از یاران دیگرش زمانی که تاج محمد وردک والی بدخشان بود( وردک هنوزدرقیدحیات است ) در زندان افتید. این اولین تجربه ومحک آزمایش وآموزش تلخی بود برای او. در حقیقت امر در اوج جوانی در کورۀ مبارزه و انقلاب پخته میشد. سرانجام ثابت ساخت که اوفرزند رنج وپولاد است. فکر می کنم که نبشته های آغازینش ازهمان دوران و از همان فضا رنگ گرفته بود.( گمان می کنم شماری  از نوشته ها ی حفیظ درجریده میهن یاد شده است).
 حفیظ روشنگری یکشبه را مردود می دانست ، به فرهنگ دینی و سنتهای پسندیدۀ جامعه توجه عظیم مبذول می داشت. خودنمایی انقلابی گونه رانمی پذیرفت ،انسانی بود مصمم ، با اخلاق ، گرانقدر و برده بار. شهرت طلبی و مطرح کردن خویشتن را که بیماری واگیراکثریت وسیع روشنفکران این سرزمین بوده است ، به هیچ می گرفت. سرسختانه و جدی معتقد بود که بدون ایثار و فداکاری ، پیروزی معنوی انسان قا بل تصورنیست .
آشنایی وشناختش با ابرمرد بی بدیل کشور شهیدعبدالمجیدکلکانی ازهمودوران لیسه حربی بمیان آمده بود. ممکن نبود که شخصیت مجید آغا روی افکار و کردار حفیظ اثر نگذارد. من اینرا از روی احترام و عشقی که حفیظ نسبت به زنده یاد عبدالمجید کلکانی داشت ، میدانم. بنا به برداشت من ، آندو ابر مرد دارای خصوصیات مشترکی نیزبودند.
این را هم بیاد دارم که حفیظ با یار دیرینه اش دولت دروازی درزمینه تشکل حلقات ،همبستگی  و یگانگی « گروه انتقادیون » ،« انتظار» و« محفل شمالی » حتا تاسرحد ادغام تشکیلاتی تب وتلاش گسترده ای انجام دادند. این تلاشها تا سلولهای پایین هم احسا س میگردید. بگمانم این گونه تحرکات که ازسالهای
۴۹ و ۵۰
آغاز یافته بود ، تا واپسین سالها ادامه یافت.خوب، این حرفها و قصه ها موضوع جداگانه ایست که بحث علیحده میخواهد  که حالا از آن غمبارانه  میگذرم .
ازکودتای بیست و شش سرطان
۱۳۵۲
چند روزی گذشته بود. یادم می آید که خالق چهره (
 یکی ازکودتاچیهای برجسته داوود)  درساحه مکروریان کهنه زندگی می کرد. خالق حفیظ را درمنزلش دعوت کرد. من نیزهمرایش بودم . لحظاتی پس ، زنگ دروازۀ خانۀ چهره بصدا در آمد. دستگیر پنجشیری که گلی دردست داشت، جهت تبریکی کودتا وارد منزل گردید. خالق که آدم متشبث و زیرک بود ، به منظور تلاقی دادن دوچهره ناهمگون ومتضاد و ارزش یابی شخصیت ها و برخی مسا یل ودیدگاههای مورد نظر خودش ، این روبرویی را سازمان داده بود.
او با آرامی اما کنجکاوانه بطرف حفیظ نگریست و پرسشها یش را پیرامون کودتای بیست و شش سرطان ، ماهیت درونی وپس منظرآن ، جنگهای مسلحانه و نیروگاه  آن،قدرت یابی خلق ، مبارزه مسالمت آمیز، راه رشدغیرسرمایه داری ، اقتصاد دولتی وامثالهم مطرح کرد  . با آنکه چنین نشستی برای من بارنخست اتفاق افتاده بود وآنروزهاهم گذشت ، بدون اینکه حفیظ  را کلان جلوه دهم [ آقای چهره کنون زنده است]، وی باخون سردی تمام همه مسایل روز را تشریح وچلو صاف نمود. اما پنجشیری بغیرازحرفهای معمولی وعامگویی های سطحی چیزی بیشترنگفت. باوجودی که گبهای بیشترازاوانتظارمیرفت.پنجشیری چهره را شاگرد خود میدانست. یا شاید برای اینکه نزد وی کم نیاید،ازابرازنظر اصلی اباء ورزید. درپایان صحبت ، پنجشیری بادستش پشت حفیظ راکوفت ویاد آورگردید: هرچه نباشد وطندار دره ئی ما استی.
اینها ازهمان موقع در پی کودتا بودند و"دوستی خلقها" را بگونه ای نشخوارمیکردند. او (پنجشیری) در اخیرنشست که ناوقت شب بود ما را بواسطۀ موتردولتی( مدیر آژانس باختر بود) تا پل باغ عمومی کابل رساند.
حفیظ سالهای
۱۳۵۲ و۵۳ را پشت سرگذرانید تا آنکه سال نگبتبار ۱۳۵۴
هجری شمسی فرارسید. جرقۀ شورش د ر درواز بدخشان به رهبری روان شاد مولانا بحرالدین باعث آغاز می گردد. این جرقه در دربار وحشت می آفریند . دربار و دولت از این پیشامد نگران بودند.رنگهای همه زرد و زار است. شهید محمد طاهر بدخشی حفیظ را پس از یک نشست کوتاه اضطراری به دروازمیفرستد. چون بدخشی متیقن بود که بدون اوهیج کس دیگر روی مولانا باعث تأثیرندارد. مولانا انسانی بود سرکش وطغیانگر که به آسانی  به کسی تن نمیداد.اوحادثه آفرین وشورشگربود .اماحفیظ بالای آن شخصیت نایاب تأثیرزیاد داشت .این جنبش که در درواز آغاز شده بود باتأثیرگذاری حفیظ ویاران دیگر او بهررنگی که بود،پایان یافت .این نکتۀ باریکترازمو از نظرمن نگرش جداگانه را می طلبد. وقتی که شورشگران بشمول حفیظ عقب نشینی می کنند ، سرنوشت شان  به معکوس متناسب برمیگردد.سرانجا م دستگیر و بالآخره با گذشتاندن راه دور و دراز به زندان دهمزنگ می افتند. پس از آن ، دل های بسیاری شکست و غبارسیاه اندوه و ملامتی درتمامی سطوح سایه افگند. بحران شومی بصورت برق آسا دامنگیر باصطلاح تشکیلات «محفل انتظار» شد که دیگر پتره کردنش درعمل خیلی دشوارمی نمود. آفت خود سری شیوع یافت و هرکس وهرحلقه آنچه را که خود صلاح می دید روی دست می گرفت. هرکس و هر چند تن راه برون رفت از این بحران را مطرح می کردند. تحلیل ها و تفسیرهای گونا گونی بمیان آمد. رهبری توان کار متشکل و منظبط و ارائه رهنمود سا لم را از دست داده بود و درتحلیل نهایی از پیشبرد چنین کارهایی عاجز مانده بود.  وجود و حضور عناصر ابن الوقت ، ناباب و بی ایمان در درون جریان "انتظار" میتواند موضوع بحث دیگری باشد که امید واریم نوبت آن هم برسد.
این روند بیش ازدوسال را دربرگرفت ، تااینکه کودتای ننگین ثور تمامی معادلات و مناسبات را یکسره بهم ریخت و هستی ملت ما را به کام آتش  ، دود و خاکستر سپرد.
 مولاناباعث وافرادی تحت نام ونشان او درسرآغازکودتای خونین هفت ثورنخست ازپیکر     « انتظار » بیرون شدند و پسا نها درنبود مولانا « سفزا » راساختند. گرچه این اسم ازمدتی پیش زمزمه میشد.سپس این کنکاش اوج گرفت. حفیظ هم نمیتوانست نظاره گراین پدیده ها تا آخرباشد. بدین منظورجزوه ی « علیه اپورتونیسم » را درزندان دهمزنگ نوشت. مابه تعداد پنج حوزه میرسیدیم ازآنهاجدا، من کاپی این نبشته را بمرکزیت سپردم. بهرحال این بحث های محرمانۀ تشکیلاتی است .
بیش ازیک سال ازکودتای چرکین هفت ثورمیگذشت. در نخستین سپیده دم هستی سازمان آزادیبخش مردم افغانستان(ساما) که داشت سیل آسا در جامعه رشد می کرد ، بدنه اساسی آن ضربت جانکاه ودل خراشی خورد.(درخواب و بیداری نمیتوانم آنچنان انسانهای ناپیدا  ودوستداشتنی را از صفحۀ ذهنم دور بسازم) دو بوجی پر ازکتاب دراختیارم قرارگرفت. می باییست آنرا به مرجع دیگری می سپردم .راستی دلم هیچ آرام نگرفت. با خود گفتم که درون این بوجیها چگونه کتابهایی خواهدبود ؟ ازشدت تعقیب جاسوسان « خاد »مجال وفرصتی نبود تا حداقل عناوین این کتا ب ها را ازنظر بگذرانم . تنها کاری که کردم این بود که دل بدریای امواج ناقرار زده ، سریک بوجی رابازکردم.علاوه برعناوین کتابهای قدیمی وکم یافت ،کتابی تیب شده زیرعنوان " ایدئولوژی چیست " و دو نامه که باخط زیبای پنسلی نگارش یافته بودند، بنظرم خورد. هر دونامه از طرف مازیار وعبدالله نگاشته شده بودند که حکایت ازسال پنجاه و چار میکردند. ( عبدالله و مازیار نام های مستعار اند که اولی از حفیظ  و دومی از مجید آغا بود.)
با آه و درد که اصل متون آن نامه ها هیچ بیادم نمانده است .همینقدرمیدانم که گزارش مفصلی - ازهردوجانب - روی اوضاع سیاسی همانروزگار نوشته شده بود. ایکا ش درهمومقطع امانتداری نمیکردم و آن نامه ها را که چندین صفحه را در بر می گرفت ، برمیداشتم تا لااقل یکجا باهمان بوجیهای کتب در دوران وحشت حزب دموکراتیک خلق نابود نمی گردیدند یا کم از کم چندین بار آنها را با دقت می خواندم. اگر چنین می کردم  شاید امروزمرا آنقدرآذار واذیت نمیداد.
نمیدانم که محتوای آن یاداشتها که باقلم پنسل نگارش یافته بودند چه نوع گپها ودیدگاه هایی بود که دور از نظر تاریخ ، نهفته دردل تاریک خاک پوسید؟ شاید پیش ازحادثۀ ناگوار درواز آن برگ نوشته ها رقم یافته بودند. بهرصورت ، حفیظ آدم درونگرا و پنهانکار بود. با آنکه من ازچندین جهت به او نزدیک وقابل اعتمادبودم ، از پیوند  ورابطۀ دیرینه اش با مجیدآغا برایم صریح حرف نمیزد. نامه هایی را که در بالا اسم بردم نمایانگرهمبستگی وهمدلی تنگاتنگ دورانهای خیلی دورشان بوده است.
سال شوم
۱۳۵۷
و روز ننگین کودتای هفت ثورفرارسید. حفیظ  پیوند و رابطه اش را با یاران مجید آغا دردرون زندان دهمزنگ علنی ساخت. ما ( من و جمعی از یاران ) چونکه رابطه درون زندان [حفیظ]درقلعه جدید بودیم ، متکی برنوشته بالا( علیه اپورتونیسم) ازتشکیلات «انتظار» بریدیم .
آخرین نشست درساحه خشت اختیف خیر خانه کابل در سرآغاز کودتای هفت ثور صورت گرفت که روی علت این جدایی  برگزار شده بود. بحث ما درمحضرعده ای از اعضای رهبری «محفل انتظار» شروع شد.  متأسفانه که این انشعاب  و دلایل آن مانند ده ها مسألۀ سیاسی دیگر برای دیگربخش ها تا امروزگنگ ماند ه است. فضای نا امیدی سراپای جلسه را فرا گرفته بود. گویی همه چیز فنا شده باشد. من بیاد دارم که شرکت کنندگان این جلسه بدون خدا حافظی همدیگر را ترک کردند. پسان ها عده ای از این افراد از سیاست بریدند و عدۀ دیگر از داخل شدن در دوسیه پروتوکول ننگین دولتی اباء ورزیدند. 
سفر ذهنی من تا آنسوی خاطرات دهمزنگ به نقطۀ پایان نزدیک میگردد . یاران ما بعدازحادثۀ درد انگیز
۵۴ 
خورشیدی گروه دوازده نفری درواز که سرانشان مولاناباعث ،حفیظ ومعلم نعمت بودند ، در زندان نمناک دهمزنگ قلعه جدید مسکن گزیدند. هرکدام آنها شکنجه های طاقت فرسا و  درازی را تحمل نمودند. سرانجام قیدهای هرکدام شان، ده ، دوازده و شانزده سال ازجانب دولت استبدادی داوودخان تعین گردید. اما ، کوچک ترین ضعف ، تاثر وناامیدی درجسم و روان هیچ کدام آنها دیده نمیشد.با چهره های بشاش و نترس بازهم دم از آزادی ، مبارزه ، انسانیت وانقلاب میزدند.
من در آنزمان در پنجشیر بودم.حفیظ  نامه ای برایم فرستاد. او زندگی و سرگذشت خود را در زندان دهمزنگ بسیارظریفانه توضیح داده بود. بکاربرد عبارت ویا دقیق تربگویم دوواژه « چطورهستی » وی مانند تبر بالای سرم آویزان است. بازهم از شومی قدم های دشمنان جفا پیشه و ناخوشایندی گردش روزگارنتوانستم این نامه را نگهدارم وچیزی بیادم نیست،جزآنکه ازهرگذرگاهی آهی سردهم وهمین !
برگردیم روی کودتای ثور و رهبران بد قول آن:
آوانیکه کودتاچیان شرمسار هفت ثوربرمسندقدرت نشستند ، آسمان نیلی این سرزمین رنگش را باخت و فضای سیاسی کشور تیره وتاریک شده رفت. "انقلاب شکوهمند وشکست ناپذیر ثور" سایۀ نکبتبارش را روی هرچه خوبی و زیبایی بود گسترانید. ازهموآغاز کودتای نامیمون ثور باران ماتم و بیداد روی کوه و برزن دیار ما باریدن گرفت . کودتاگران بی عار مزورانه در یک دست شمشیر و در دست دیگر قرآن گرفتند. آقای دستگیرپنجشیری بمثابه سخن گوی و نمایندۀ تام الاختیار رهبری "حزب دموکراتیک خلق"- بعنوان فرد زندان دیدۀ دوران شاهی - غرض دیدوبازدید زندانیان گروه دوازده نفری سیاسی زمان ریاست جمهوری داوود وارد قلعه جدید محبس دهمزنگ شد. نامبرده "انقلاب شکوهمند ثور"را تحفۀ حلال مشکلات همه جامعه معرفی کرد. سرصحبت رابا مولاناباعث وحفیظ آغازنمود. به برکت هفت ثور از رهایی شان حرف پرطنطنه و انقلابی نما زد. حتا در مورد دادن وظیفه با آنها به گفتگو نشست. گویا اینکه حفیظ درلیسه رخۀ پنجشیربحیث معلم باتجربه وزندان دیده مقرر خواهد شد . . . (من این حرفها را جسته گریخته می آورم ، چون در بیرون از زندان همینگونه حرف ها و تبصره ها از زبان حفیظ پخش شده بود.)
همه اعضای این گروه فکر میکردند که کدام جرمی را در برابر رژیم کودتا انجام نداده اند ، بنابران باشرافت وسرخ رویی نزد خانواده های شان بر خواهند گشت. در میان این گروه زندانی ای بنام صفی که دانشجوی دانشگاه کابل بود ، نیز دیده می شد. او به جرم پخش شبنامه «شمالی خارچشم رژیم کودتا است» یک سال پیشتردرزمان جمهوری داوود دستگیر و  به مد ت یکسال حبس محکوم شده بود. چند ماهی را سپری کرده بود و در قطار گروه دوازده نفری انتظار رهائی را می کشید. خانواده های این زندانیان هم چشم براه رسیدن آنها بودند و لحظات و دقایق را می شمردند.
آقای دستگیرپنجشیری برای گروه دوازده نفری نویدهای بازهم انقلابی میداد،تاکه کم کم هلهله نخستین دوران کودتای شرماگین ثورکمرنگ شده رفت.امروزفردا،این هفته وما بعد کرده روزها و ماههاگذشتند.طشت رسوا یی او از بام به زمین افتاد. این بارآقای "انقلابی" طرح رهائی زندانیان سیاسی دوران جمهوری داود را درپرده زندانیان جنایی قلعه کرنیل ریخت . و عجبا که ازگپها ، ادعاها و قیل و قال های گذشته اش شرمش نیامد . وای که چی وحشتی ازین دوازده نفرداشتد! حتی نخواستند آنها را بمثابه عناصر سیاسی بشنا سند،در حالیکه "جمهوری سرداری" آن عناصر تاریخ ساز را به حیث سیاسیون شناخته بود. اینکه چرا چنین کردند ، پاسخش را آقای "اکادمیسین" خواهد داد.
آنچه مسلم است اینست که پنجشیری وامثالهم حریفان سیاسی خویش را درتلک (قبقان )گیرکرده بودند و بطور قطع می فهمیدند که گروه زندانی دوازده نفری  هرگز زیربارخنجردو سره جنایت کاران نمیروند. واضح بود که گروه دوازده نفری حاضر نبودند به نام دزد و آدم کش(زندانی جنایی) از زندان دهمزنگ بیرون شوند. پذیرش یک چنین طرحی به هیچوجه برای گروه دوازده نفری قابل قبول نبود. هرچند این طرح ترفند و دروغی بیش نبود. 
هرهفت روز یکبار زندانیان قلعۀ جدید پایوازی داشتند. درون و بیرون زندان پایوازهای زندانیان دررفت وآمدبودند. مسایل و راز های درون زندان می توانست تا بیرون برسد. تا جاییکه موضوع نامه فرستادن حفیظ به وزارت تعلیم و تربیه( در آن هنگام دستگیر پنجشیری بر چوکی این وزارت تکیه زده بود) توسط سلام (پسر کاکایش) پنهان نمانده بود. پنجشیری خود را درکوچه حسن چب زد و بازهم افسانه گفت. این روند درمیان گروه دوازده نفری بخصوص بحرالدین باعث سخت تمام شد. او از گذشته ها بیماری داشت ودرتلاش آن بود تا هرچه زودتر درشفاخانه علی آباد بستری گردد.
فیض الله جلال رابطه مولانا باعث را با بیرون از زندان برقرار می کرد. اما خواست ونیت واقعی او نزد گروه مولانا که ازراه های دور و دراز باهم یکجا آمده بودند، چندان روشن نبود. بنظرم این حرکت جلال که پسان ها حادثه خلق کرد ، شاید قابل مکث و تحلیل بیشترباشد.
  درگرماگرم آوازۀ رهایی گروه مولانا وحفیظ ، روانشاد استادعزیز الله اوریاخیل پغمانی ( نام مستعار: شریف )  که به سبب نزدیکی و اعتمادش نزد زنده یاد مجید کلکانی او را "عصای پیر" لقب داده بودند ، مرا توظیف کرد تا هر چه زود تر به سمع حفیظ برسانم که تصمیم خود را بگیرد. استاد عزیزالله (شریف) پیام داد که برای شان بگویم: "حزب دموکراتیک خلق " بهیچوجه شما را رها نمیسازد ، بلکه اعدام میکند. هرچه زود ترتصمیم خود را بگیرید، ما از بیرون کمک میکنیم وشما ازدرون لااقل بجنبید وآگاه باشید.
درآنوقت قوماندان زندان قلعه جدید ظاهربامداد نام داشت.هفتۀ پایوازی فرارسید. پیام استاد عزیزالله را با حفیظ درمیان گذاشتم. او در پاسخ گفت : دو روز بعد آخرین وعده با پنجشیری دارم، نتیجه گرفته وهفته آینده تصمیم قطعی خواهیم گرفت .
مناسبات گروه دوازده نفری باقوماندان [بامداد] خوب بود. بنا بر همین مناسبات نیک بود که هفتۀ قبل حفیظ منتخبات چه گوارا را از من خواسته بود. بر بنیاد همین رابطۀ خوب قوماندان بامداد بود که حفیظ می توانست پایوازهایش را تا دروازۀ دوم زندان بدرقه  نماید. حفیظ از ریا کاریهای "حزب دموکراتیک خلق" آگاه بود ، با وجود آن فکرمیکرد بزودی همراه گروه دوازده نفری از زندان رها خواهد شد. شاید این امید کاذب باعث شد که وقت بگذرد و خلاف انتظارو آرزو به یارانش نتواند بپیوندد.
روزهای پایوازی بیر و بار در زندان دهمزنگ بحدی می بود که آدم کمترمیتوانست بافرد مورد نظرخود با حواس جمع بنشیند و گفتگو نماید. از جملۀ کسانی که در زندان نزد حفیظ می آمد ، یکی هم زنده یاد ملنگ عمار بود. عمار و حفیظ دو بدو به مدت درازی باهم می نشستند و صحبت های محرمانه و جدی می کردند. هیچ کسی نمیداند که طی این هفت روز ملنگ و حفیظ روی چه مسایل و موضوعاتی باهم سخن گفتند. با تأسف که این راز ها مانند بسیاری اسرار دیگر در قلب های آندو جوان عزیز و دلاور برای ابد پوشیده ماند.
همینطور میدیدم که چه شور وشعف بی ما نندی میان پایوازهای زندانیان قلعه جدید نسبت به زندانیان ، بشمول روانشاد اکرم یاری و برادرش صادق علی یاری وجود دارد. این دو برادر دانا و انقلابی که عرقچین (تاقین) سفید بسر داشتند ، چون کوه ایمان با متانت و غروردر زندان نشسته بودند. اکنون هم میتوانم چهره های شانرا در ذهنم مجسم کنم. من خیال می کنم که هردو هنوز در آنجا حضور دارند. اما ، با دریغ که توانایی اینرا ندارم تا همه چشمدیدها و جریانات آنجا را بنویسم . ولی باید بگویم که برای من همو دوران نقطه عطف زندگی حماسی  منست ،درغیرآن اکنون کالبدی بیش نیستم.
حفیظ نوشته هایی زیرعناوین جامعه شناسی ،مسایل فلسفی ، نظریات بحرالدین باعث وپیرامون نظریات اکرم یاری وصادق علی یاری دردرون زندان دردست تکمیل داشت. تصمیم وتاکید او براین بود تا تمامی نبشته هایش رابرای سلام (پسر کاکایش) بسپارد،ازاینکه نزدیک دهمزنگ اتاقش بود خوبترمیتوانست به این نوشته ها رسیدگی کند. وضعیت سیاسی- نظامی کشور و وحشت رژیم کودتای پلید هفت ثورآنگونه که پیش بینی می شد ، بد تر و خونبارتر از آن به حرکت افتاد. پیش آمد اوضاع و حوادث حساب نشده باعث آن گردید که کار آن نوشته ها دنبال نشود  وهمه چیزبهم بریزد.
دستگیرپنجشیری در مقام عضو دفتر سیاسی " حزب دموکراتیک خلق " و عضو "شورای انقلابی" و  وزیر کابینه ، که به حفیظ و یارانش وعدۀ رهایی داده بود ، از  وفا سرپیچید و خلاف آن عمل کرد . سرانجام حفیظ آهنگرپور ، بحرالدین باعث و یاران دلیر شان در خون گرم خود تپیدند ولی لکه های سرخ این خون های پاک ، تا ابد داغ ننگی شد به دامن آلودۀ آقای "اکادمیسن" ، حزب وطنفروش او و "دولت کبیر شورا ها" یش!
    
روان شهیدان راه آزادی شاد باد!

طاهر پرسپویان – جرمنی سپتمبر 2008

 

برگرفته از سایت رهروان

 

لینک      نظرات ()      

صدای دانش جویان خاموش شدنی نیست نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/٦

 

دکترسینا دلیری

 

فریاد داد خواهی دانشجویان دانشگاه کابل نباید خاموش گردد

 

این رسم پذیرفته شدۀ زمان وسرنوشت مقد رتاریخ جوامع بشری بطوراعم وجا معۀ ما بگونۀ ویژه آن است که هرباری حاکمان مستبد وضد مردمی خواسته اند خویشتن را مغایرملاکهای انسانی، برگردۀ مردم تحمیل نمایند، فرزندان باورمند ومتعهد به امرعدالت اجتماعی ازسکوهای مختلف اجتماعی برخاسته وعدالت انسانی را دراین سرزمین آئینه داری وپاسداری نموده ودراین راه ازهیچگونه جان نثاری دریغ نورزیده اند. اما نخستین بارحرکت داد خواهی درکشورما زمانی به شیوۀ نوین ومتشکل درمسیرقانونمند وفراخورنهضت های آزادی بخش شکل پذیرفت که زمینه های عینی شکل پذیری اندیشه های آزادی بخش ودمکراتیک فراهم گردید.

حافظۀ تاریخی مردم ما گواه است که با تأ سیس اولین کانون فراگیری دانش نوین(مکتب حبیبیه)، نهضت ملی ومترقی ای پی ریخته شد که تداوم مبارزات آزادی خوا هانۀ آن همانا پیروزی نخستین نظام سیاسی آزاد، مستقل وپیشرو مبتنی برسازه های تجدد ومدرنیته بود. با تأ سیس دانشگاه کابل وتربیت نسل دانشمند وتحصیل کرده بود که جنبشهای آزادی خواهی دردایره های گسترده ای عرض وجود نموده ودرجهت بیداری ملی وترویج اندیشه های علمی ومترقی نقش بزرگ وسازنده ای را به انجام رسانیده اند. به سخن د یگردانشگاه کابل بمثابۀ نخستین کانون فراگیری دانش جدید درجهت بیداری ملی نقش بزرگ وبه سزایی را ایفا نموده ودراین راه قربانی های زیادی را متحمل گردیده است. این کانون داد خواهی، درهربرهه ای اززمان دربرابربیداد وستم ایستادگی نموده ونسل مقاوم دوران خویش را برای پاسداری ازارزشهای گرانسنگ ملی وارد آورد گا ه های بازتاب حقیقت اجتماعی نموده است.  

باردیگرفریاد رسای داد خواهی دانشجویان دانشگاه کابل این کانون فراگیری دانش و شناخت وباورمندی درگوش جهان طنین گرم برابری خواهی ملی وعدالت اجتماعی را با نیرومندی هرچه بیشتربه صدا درآورده وبه مردمان سراسرجهان بطوراعم وبه مردم شکنجه شده ودرخون نشستۀ افغانستان بگونۀ اخص فهماند که سران خود فروختۀ هژمونیست دراین سرزمین ماتم زده به هرگونه سازش ننگینی تن خواهند داد بجزپذیرش برابری ملی وگذاربسوی یک افغانستان آزاد، قانونمند وبرخاسته ازژرفای نیازعدالت وداد گستری انسانی که بیمه کنندۀ فردای جامعۀ شکوفان، امن وبرخوردارازصلح عادلانه باشد.

با اندک درنگ برعوامل ریشه یی وبنیادی این خیزشها وداد خواهی ها وواکنشهای دیوانه وارپاسداران بربریت، کشت وترافیک مواد مخدر، کشتارهای دسته جمعی وپیروان سیاست زمین سوخته؛ مبرهن میگردد که سرکرد گان قبیله ومیراث خواران خوان چرکین استعمارازهیچ چیزی به اندازۀ دانش وخرد وقانون وآزادی وحشت ندارند. ورنه بربنیاد همین قانون اساسی جعلی دست داشته ای که ده ها دست کاری وتحریف آشکاروخلاف تعهد ملی را درآن روا داشتند؛ بطورصریح وآشکارجا یگاه زبانهای رسمی کشوروسیاست هایی که درقبال آن باید اعمال گردد روشن گردیده وهیچ نکته ای را برای ابهام وتهاجم دیوانه وارمدافعین خون وخیانت دربرابرزبان علمی جاه افتاده ای دانشگاهی ازدهه ها بدینسوباقی نمیگذارد.

ریشۀ این داد خواهی درکشورما درستم جان سوزودرد ناکی نهفته است که به درازای عمرنظامهای دود مانی قبیلوی طی سده ها ی خونباربستگی دارد. اولین گا مهایی که درجهت براندازی زبان فارسی وفرهنگ نامیرای این سرزمین برداشته شد، با نام اختلاف برانگیزی گره میخورد که طراحا ن راستین آن حضرات الفنستون های کهنه کار، تیوری بنیاد برافگن آنرا درمانیفست" افغانان" تیوریزه نموده ومنحیث برنامۀ عمل دردستوراجرایی  سردمداروحشت وکشتارامیرخون آشام عبد الرحمن قراردادند. امیرجنایت کاربا همه قصاوت وبیرحمی آشکاری که داستا ن کله منارها را ازانسانهای بیگناه هزارستان، شمال وتخارستان برای میراث خواران خویش بودیعه گذاشت، ازاینکه درچا نتۀ خویش بدیلی برای جانشینی این زبان واین فرهنگ نداشت ازروی ناگزیری دست بدامن صبربرده درپی فرارسیدن روزهای د یگرتاریخی شدند.

این دسیسۀ خونین درطول تاریخ وجودی این جغرافیایی که شالودۀ ایجاد آن را دشمنی و دسیسه واختلاف تشکیل میدهد، بیشترازاینکه برای سران قبیله درخوراهمیت بوده باشد، برای دم ودستگاه کسانی ازاهمیت حیاتی برخورداربوده است که برمبنای تیوریهای مدون مستشریقین شان دریافته اند که عوامل عمدۀ بازدارندۀ نفوذ استعماری کدامها اند؟ چون حوضۀ دید امیران قبیله هرگزفراترازجغرافیای قبیلۀ خود نبوده وهدف عمدۀ دیگری بجزماندگاری دراریکۀ خونین خونخوارگی قبیلۀ خودی وتاختن برقبایل مجاورنداشتند. زیرا ازحملۀ خونبارسکندرتا هجوم قبا یل بدوی عرب وجارجهای انگلیسی و الکسا ندرهای روسی وپنجابی همه دریا فته اند که ریشه های اصلی مقاومت وما ند گاری وقامت بر افرا شتن و خود بودن و بیرون راندن های حقیقی درکجا نهفته است.

پس باید کتاب سوزی میکردند وفرهنگ ستیزی ومدنیت گریزی. داستان غمباربه آتش کشیدن پنجاه هزاراثرنفیس تاریخی درکتابخانۀ تیسفون، به تلی ازخاک مبدل نمودن آثاربزرگ تمدنی تخت جمشید و به ویرانه مبدل نمودن دانشگاه " گندی شا پور"، سوزاندن بیرحمانۀ کتابخانه های بخارا، مرو ونیشابوروبلخ، ویران نمودن و به گودال مبدل ساختن آثارتمدنی بلخ وآی خانم که ازهزاره های تاریخ سخن میگفتند ومنفجرساختن بت های بامیان وصد ها وهزاران د یگردراین حوضۀ بزرگ ونامیرای فرهنگی وتمدنی؛ همه وهمه گویای یک حقیقت آشکاراست و ریشه ودستایرتخریب ونابودی آن درجایی است که هزاربارازخود فروختگان و حراجان تمدن وفرهنگ داخلی هوشیارتربوده وبه اهمیت این قله های تسخیرناپذیرپی برده اند.

دربرهۀ دیگری ازتاریخ، مادامی که سرداران راستین ملی تاریخ میهن ما با گردانندگی پیشمرگان نهضت ملی مشروطیت با برانداختن بنیاد نظام قبیلوی- دود مانی وپیریزی رژیم ملی- مردمی، با قطع مستمریهای ناشی ازتمایزات قبیلوی واربکی واعلام برابری شهروندی دربرابرقانون، خواستند که عزت وآزادگی وخود بودن مردم خویش را به نمایش بگذارند، بازجنون وهیستیری قبیله سالاران وحامیان بیرونی آنها سربرداشته، علیه السویه همه پاسداران بنیاد های شیوۀ سده های میانه اعم ازحضرات ومشایخ وپیروتحصیل کرده واهل سواد یکجا با استعماریون کهنه کاربیرونی دریک محورنامقد س درپی طراحی دسا یس همیشگی برآمده درمحورهای گوناگون دست بکارگردیدند تا چگونه به عمر نظامی که درراستای ترقی وتمدن ومحو جامعه قبیلوی گام برمیداشت، نقطۀ پایان بگذارند.

دراین دوره ای که افغانستان داشت درراستای یک نظام مترقی ومدنی گام برمیداشت، بازتب وتا ب تباری بجوش افتاده هواداران جانشینی زبان افغانی بجای زبان فارسی درپی ایجاد هویت افغانی وتبارافغانی گردیدند. اما، این با رنه ازحنجرۀ انحصارگران وجا نبداران نظام قبیلوی فریاد ایجاد ملت افغانی برخاست، بلکه ازحنجرۀ کسی که پیام آورتجدد ومدرنیته بود. آری با صدای آشنای محمود بیگ طرزی. علامه وپدرژورنالیسم افغان که نه تنها در500 شمارۀ منتشرۀ جریدۀ " سراج الا خبار" با مدریت وگردانندگی شخص خود ش که حتی درتمام عمرش یک سطرهم به زبان افغانی ننویشت.

 پروفیسورگریگورین می گوید که محمودطرزی معتقد بود تا موقعیت زبان پشتودرمقابل زبان فارسی که طرزی وهمکارانش زبان پشتو را" زبان افغانها " می خواندند، تقویت یابد: "پشتو" یا"افغانی" تبلورغرورملی و"اجداد زبا نها" وزبان واقعی ملی پنداشته می شد. بدین لحاظ این زبان باید به تمام گروه های قومی درافغانستان آموزش داده شود.»(1)

نمیدانم که چه رازی دراین مهم نهفته است. کسی که شهرت وافتخارنویسندگی خویش را مدیون زبان فارسی بود وبه اهمیت وجایگاه این زبان درجهت پیاده ساختن نظام مدنی ای که  درمحوربرنامه هایشان قرارداشت، بیشترازهمگنان وهم تباران د یگرخود پی میبرد و شخصیت خصوصی خودش نیزبیگانه با تربیت قبیلوی بود؛ ولی سرانجام درجهت محو ونابودی ویا راکد نگهداشتن این زبان گام برداشته، این زبان را درزاد گاه حقیقی اش، خراسان شرقی یا افغانستان کنونی عاریتی معرفی می نماید. طرزی نیات خویش را درمقالۀ " دین ودولت" اینگونه بیان میدارد: « معلوم جهان است که جهانیان، ملت ما را افغانستان ومارا افغان می گویند. بناءعلیه درشرح وتفسیرسرلوحه ی عاجزانه ی ما یک شبه گکی که باقی می ماند، صحیح ودرست بودن"ادبیات ملی افغانی" وعاریتی بودن"ادبیات ملی فارسی" است.»(2)   

اما حضورسربه دارانی چون محمد ولی خان دروازی، میریاربیگ خان دروازی، عبد الرحمن خان لودین، غلام محی الدین خان آرتی، شجاع الدولۀ غوربندی، خانوادۀ بزرگ چرخی(غلام صدیق خان، غلام نبی خان، وغلام جیلانی خان وجنرال شیرمحمد خان)، میرزا مهدی خان چندا ولی، فقیرمحمد خان پنجشیری ومیرسید قاسم خان لغمانی وسایرپیشمرگان راه عدالت انسانی وبرابری ملی وجامعۀ شهروندی درنظام جدید سیاسی، با حضورفعال ومؤثیری که برروح وروان شاه جوان داشتند وشاه پادشاهی خویش را نیزمدیون فداکاریهای آنان بود؛ این خواست نا آینده نگرانه را عقیم ساخته وبدوش نسلهای بعدی گذاشتند.

این رویای تحقق ناپذیرباردیگردرعصرنادرجلاد این مهرۀ شناخته شدۀ استعمارجدید درچهرۀ کریه فرهنگ ستیزدیگری بنام محمد گل مهمند با زورسرنیزه به تأ ویل وتعبیرگرفته شد. آنها هرآنچکه میتوانستند به تجربه گرفتند؛ کتاب سوزی نمودند، آثارتمدنی را درزادگاه تمدن دربلخ همیشه ماندگارتخریب نمودند، سنگ نبشته هایی را که گویای یک اصالت دیرپای بود، یا درزیرخاک دفن کردند ویا تاریخهای آنرا دیوانه وارتراش وصاف نمودند. اما سرانجام آنچه برجای گذاشتند جز روسیاهی تاریخی نتیجۀ دیگری ببارنیامد.

 دردوران صدارت داود دیوانه ژن های تباری ازنونطفه بستند، پشتوتولنه ها ساختند، مکاتب را به زبان فارسی مسدود نموده وبجای آن زبان پشتورا رایج نمودند، درسها وآموزشهای اجباری را به راه انداخته برای دارندگان گواهینامۀ زبان پشتومدد معاش اضافی تعین نمودند اما آنچه که بهره گرفتند جزبیسوادی ورکود ماحصل دیگری بهره نبردند ومآ لا تن به حقیقت داده وبعد ازتحمل خسارات مادی سنگین ولگام زدن زبان فارسی واینهمه شرمندگی، دوباره دربرابرزبان فارسی زانو دولا نمودند.

سرانجام درتحت تأ ثیرتحولات جهانی وگذارنمودن برخی ازکشورهای دورونزدیک بردوران دمکراسی، نظام دود مانی قبیلۀ محمد زایی برای تداوم دوران حکومت نکبت بارخویش زیرپوشش دمکراسی تاجدارتن به یک سلسله دگرگونی ها داده برای کشورما نظام پارالمانی وقانون اساسی  نیم بندی را به تسوید رسانیده خواستند باردیگرزبان خویش را وجهۀ ملی بخشیده وبا ابزارقانون آنرا  به تصویب رسانیده ودوباره برگردۀ ملت افغانستان تحمیل نمایند. ولی این دسیسۀ زیرنام قانون ودمکراسی توسط نمایند گان واقعی مردم عقیم گذاشته شده وناگزیراً هردوزبان فارسی وپشتورا جایگاه برابربخشیدند. درچنین فضای نیمه آزادی، گروه ها و سازمانهای سیاسی هرچند زیرزمینی اما با فعالیتهای محسوس ومشهود عرض وجود نمودند.

 درآن روزگاری که اندیشۀ مارکسیستی بمثابۀ خوبترین تحفۀ زمان دردفاع اززحمتکشان واستثمار شوندگان درمیان محافل روشنفکری جای پای خویش را بازنموده وپرچم مبارزۀ طبقاتی بردوش جانبداران آن با حرارت تمام حمل میگردید؛ میراث داران نهضت ملی وقربانیان مشروطیت، یعنی پیروان دروازیها وچرخیها وغوربندیها ولود ین ها و... درهیئت وچهره های تابناک دیگری به درخشش درآمدند. درروزگاری که بجزحرف مبارزۀ طبقاتی، سخن گفتن ازستم ملی ودفاع ازبرابری ملی وحقوق حقۀ اقوام وملیتهای زیرسلطۀ قبیله سالاران هم ازجانب چپ وهم راست ارتدادی بیش پنداشته نمیشد؛ پیشمرگان راستین دیگری درچهره های پردرخشش محمد طاهربدخشی ومولانا بحرالدین باعث فریاد عدالت خواهی ملی وبرابری حقوق شهروندی را درگوش مستضعفان وستم شوندگان کشوربا نیرومندی تمام به صدا درآوردند.

 این میراث داران راستین محمد ولی خان دروازی که با همه افتخارآفرینی وسرافرازی ای که به این کشوردرپهنۀ جهانی بخشید ولی دارودستۀ انحصارطلب قبیله تحملش را نه نموده وسرانجام دریک دسیسۀ آشکارانگلیسی اورا به شهادت رسانیدند؛ نگرش ملی ومبارزه دربرابر بیداد گریها وستم وحشیانۀ ملی را نها دینه نموده وبا بررسیهای مسئولانه وتاریخی برای روشنفکران کشورهشداردادند که پا بپای مبارزۀ طبقاتی وضد استبدادی نباید ازکناراین وحشت وبیداد گری ملی به سادگی گذشت. دم ودستگاه مرتجع سلطنت یکجا با پیروان پروپا قرص مبارزۀ طبقاتی شیوۀ مسکو وپیکن هیا هوی کرکننده ای را براه اندختند. یکی آنان را تجزیه طلب نامگذاری نمود وآن دیگری خیانت به امرمبارزۀ طبقاتی وایدیولوژی دورانسازطبقۀ کارکر.

اما این فرزندان برخاسته ازدل رنج ودرد نابرابریهای ملی بدون اینکه وقعی به این تهمت ها بگذارند، یکی ازمنبردین وآن دیگری ازسکوی سیاست فریاد حق طلبانه شان را رساترساخته، به عینیت جامعه مبدل نمودند. شهید بدخشی با ادای مسئولیت تاریخی به تمامیت خواهان وآنانی که به نابرابریهای ملی یا بی باوربودند ویا ازسرتبارگرایی اعتنایی نمی نمودند با اما نتداری روشنفکرانه فریاد برآورد که: "مسئلۀ ملی در حال حاضر به صورت صدای ضعیفی به نظر میرسد، اما این صدای ضعیف فردا به غرش سهمگین بدل خواهد شد...".

 بلی، سخنی که ازژرفای باورمردمی برخیزد حتماً دردل مردم نشسته وبه تاریخ واقعی یک ملت می پیوندد. بیاد دارم که بعد ازسه سال پیهم خشک سالی وقحطی مرگباردرافغانستان، درسال 1351 باردیگر دارودستۀ فاسد سلطنتی درچهره های بلند گوی خویش برای اینکه گریبان درماندگی وناتوانی رهبری شان را درجهت نجات مردم ازبحران قحطی ازچنگال عدالت خواهی رهایی بخشیده وتوجه جامعۀ روشنفکری را بسوی د یگری معطوف نمایند، با راه اندازی تبلیغات ضد ملی ونفاق افگنانه توسط باند افغان ملت، همان ساز کهنه وازکارافتادۀ همیشگی را درنشرات خویش نشخوارنمودند که افغانها باشند گان اصلی این سرزمین اند ودیگراقوام مانند تاجیکها، ازبکها وهزاره ها مهاجرین ناخوانده ازکشورهای همسایه اند وباید دوباره به سرزمینهای آبایی خویش برگردند ویا حقی را که بمثابۀ مهمان برایشان داده میشود قناعت نمایند.

شهید محمد طاهربدخشی باردیگرادای مسئولیت نموده درهفته نامۀ "جبهۀ ملی" وابسته به استاد خلیل الله خلیلی طی مقالۀ تحقیقی مفصل دردوشمارۀ مسلسل زیرنام "محمد ظاهریونسی" سناتوربلخ متکی به آثارشرق شناسان غربی وشرقی به ریشه یابی تاریخی اقوام افغانستان پرداخته صریحاً به اثبات رسانیده بود که باشندگان اصلی این سرزمین کیانند. وقتی تیرهواخواهان نظام فاسد سلطنتی به سنگ اصابت نمود؛ هشداردادند که نشریات نباید به مسایل اختلاف برانگیزقومی دامن بزنند.

درنهم سنبلۀ سال 1351 خورشیدی متفکرونواندیش بزرگ د ینی وسخنورتوانای مکتب ملی مولا نا بحرالدین باعث که بقول آقای سید موسی عثمان ساطورسرشاهان قبیله پنداشته میشد، دریک اجتماع بزرگ وتاریخی درمیان هزاران تن ازجوانانی که عمد تاً به نهضت اخوان المسلمین وابسته بودند درمدرسۀ تخارستان کندزدریک مناظرۀ پنج ساعته به گفتگوپرداخته وبا استدلال ومنطق کوبندۀ خویش به اثبات رسانید که: یگانه راه اساسی رسیدن به یک جامعۀ فارغ ازهرگونه کشمکش وبیداد وگذاربه وحدت ملی وبرادری فقط وفقط مبارزۀ بی امان دربرابرستم ملی درافغانستان است. درست است که این مسئله امروزدرنتیجۀ یک استبداد مختنق طولانی شاهان انحصارطلب قبیلوی خاموش به نظرمیرسد. اما تادیرنشده اگرراه حلی برای آن جستجونشود، فردا به یک طوفان خونینی مبدل خواهد گردید که راه حل آن بمراتب دشوارتروپرهزینه ترخواهد بود.

بلی! این فرزندان راستین مکتب ملی با درک ژرفی که ازاین بحران مخوف بظاهرخاموش داشتند، میدانستند که درفردای آگاهی تاریخی هزینۀ آن برای سردمداران استبداد وانحصارودرنهایت برای ملت افغانستان درمجموع چقدرسنگین خواهد بود. هرچند که برخی ازفرزندان ناخلف این مکتب ملی برخاسته ازعینیت جامعۀ بخون خفتۀ افغانستان، درمقطع بعد ازشهادت این سربه داران راستین، راه انحراف ومعامله پیشه نموده و به این مکتب خیانت ورزیده وهنوزهم با پیمانهای ننگین شان، کورمال کورمال درتاریکیهای شب بردستان هژمونیست ها وتمامیت خواهان بوسه زده ودربرابرحوادث خونین کشورودسایس سازمان یافتۀ فرهنگ ستیزان سکوت مرگبارپیشه نموده اند. اما سیاستهای زمین سوخته وکشتارهای جمعی شب پرستان سیاه اند یش برخاسته ازمکتب بن لادنها درتبانی با تیوری پردازان نیو نازیسم تکیه زده براریکۀ قدرت، درذهن وروان مردم استبداد زده وبخون غلطیدۀ کشورچنان اثرژرفی بجای گذاشت که این مکتب واندیشه را ازدل دانشگاه ها تا محراب مساجد وروستا های دوردست افغانستان گسترش بخشیده وبه یک جریان آگاهانۀ عموم ملی مبدل نمود. بقول معروف جامعۀ ما "خود کرده را نه درد است ونه درمان".

هرکه نا موخت ازگذشت روزگار       نیزناموزد زهیچ آموزگار

این فریاد داد خواهانۀ محمد ولی خان دروازی اولین سفیرسیاروآزاده، وزیرامورخارجه ووکیل دایمی مقام پادشاهی دوران امان الله خان است که 75 سال واندی قبل درروز24 سنبله 1312 خورشیدی چند لحظه پیش ازخاموش گردیدن قلب بزرگش توسط جلادان نادری با شهامت وآزادگی تمام درگوش تاریخ خونبارافغانستان طنین افگند: « به نادرخان بگویید که اگرتوهزارآدم مثل مرا بکشی، بازهم روزی رسیدنی است که ملت افغانستان ماهیت اصلی ترا خواهند شناخت، وحساب خود را خواهند گرفت.». آری، این پیشگویی داهیانه بعداز52 روزبحقیقت تاریخی پیوست. 52 روزبعد فرزند قهرمان وآزاده ای ازهمین تبارسربداران بنام عبد الخالق هزاره حساب ملت آزادی خواه افغانستان را ازمزدوراستعمارگرفت.

دربرهۀ دیگری ازتاریخ غمبارکشور(1357- 1358) جلادان دیگری ازتبارنادری قلبهای پرتپش بیش ازچهارهزارازپیشمرگان خواهان آزادی وبرابری ملی ازتباردروازی، بدخشی وباعث را درپلی گونهای سراسرکشورازحرکت بازداشتند. اما آنچکه باقی گذاشتند جزروسیاهی تاریخی وعذاب وجدانی چیزدیگری نبود. امروزهم به روال گذشته های خونباروبی کفایتی های توأم با فساد اداری ای که بوی گندش نه تنها جامعۀ فرورفته درفقرافغانستان را، که جامعۀ جهانی وحامیان بین المللی آنهارا شدیداً اذیت می نماید؛ بجای اینکه ریشۀ خیزش های داد خواهانۀ دانشجویان کابل، بلخ، هرات وبدخشان، کشتارجمعی مردمان بیگناه هزاره بهسود، راه پیمایی های میلیونی هزاره های آزاده وده ها عوامل بنیاد برافگن دیگررا درسیه کاریها، جعل ورزیها، زبان ستیزیها، فرهنگ گریزیها ونیات طالبانی خویش جستجو نمایند؛ بی آزرمانه به این خواستهای برحق مردم افغانستان، مهُرهای نا وارد ورنگ باختۀ خویش را وارد نموده، میخواهند برای توجیه سرکوبیهای وحشیانه، خون خوارگیهای شیوۀ طالبانی وحق ستیزی خویش درنزد حامیان بین المللی شان، به داد خواهی ها ودادگستری های فرزندان به پا خاستۀ افغانستان رنگ ونشان گروهی وارد نمایند. گویا پشت سراین خیزشها دستهای ستمی ها نهفته است.

چقدرمضحک وشرم آوراست! دردایرت المعارف خودساخته وخود پرداخته توسط چند فاشیست معلوم الحال، دراکادمی علوم افغانستان دراین اواخیرابلهانه مینویسند که: پشتونها 62 درصد، تاجیکها 12 درصد، هزاره ها 9 درصد، ازبکها 6 درصد، ایماقها 2 درصد ومابقی اقوام دیگر9 درصد، که موجب برانگیختن خشم برخی نمایند گان پارالمان گردیده و عبد الباری راشید رئیس اکادمی علوم وهیواد مل مشاورکرزی را به پارالمان خواسته توضیح میخواهند که این حرکت ضد ملی وخلاف وحدت ملی را برروی کدام اسناد وآمارنوشته اید؟ حال اگرفردا دراین زمینه فریاد نیرومند دیگری بلند گردد وازواقعیت وجودی خویش بدفاع پرداخته وپاسخ جعل کاران ودسیسه گران ضد وحدت مردم افغانستان را کف دست شان بگذارند، این تقصیرفاشیستها است یا بقول تمامیت خواهان قبیله، گناه وتحریکات ستمی ها؟ آیا عا ملین وحشت وجنگ وخونریزی درشرق وجنوب وجنوب غرب کشوروپاشیدن تیزاب برروی دختران معصوم مکتبی درقندهارستمی ها اند؟ آیا عامل اسارت وبد بختی و فقرجانکاه ودرذهنیت اقوام دیگرکوبیدن مردم مظلوم پشتون، ستمی ها اند یا باند های مافیای هیروئین وقاچاق وحاکمیت شیوۀ قرون وسطایی حاکمان انحصارطلب قبیله که حتی فراترازقبیلۀ درانی قبایل دیگرتباری خویش را تحمل ندارند؟

اربابان قوم ستیزوفرهنگ گریزباید ازتاریخ بیا موزند که استبداد جزشرمساری تاریخی هیچ پیامد دیگری نخواهد داشت. وجنبش برابری خواهی ملی، جامعۀ شهروندی آزاد، دمکراتیک، حقوق بنیاد وعدالت گستردرکشورما دیگریک حرکت سیاسی گروهی وابسته به این وآن گروه نه، بلکه یک جریان سراسری ملی است که بمرحلۀ خود آگاهی سیاسی- ملی رسیده وجزپذیرش خواستهای مشروع وقانونمند آن راه گریزدیگری وجود ندارد. اگرسرکردگان بی کفایت کنونی وتیوری پردازان مضحک وافتضاح آورانحصارواستبداد، با درنظرداشت پیامد های ننگینی که ببارآورده اند ازکردۀ خویش نادم اند وصادقاه مایلند ومیخواهند جامعۀ افغانستان به یک دوران امن، صلح عادلانه، برادری وبرابری ملی گذارنماید وبحران وسیاه روزی دیگری درپی نداشته باشیم، جز سرگذاشتن به حقیقت عینی وتن دادن دربرابرخواستهای مشروع ملت افغانستان چارۀ دیگری نبوده وهرگز نخواهد بود.

 

 

پینوشتها:

1-       گریگورین، محمود طرزی وسراج الاخبار، www.goftaman.com. برگرفته شده ازمقالۀ پژوهشگرشناخته شدۀ کشورمحمد اکرام اندیشمند که درکنفرانس بین المللی وزارت خارجۀ افغانستان زیرعنوان«تأ سیس دیپلوماسی مدرن ووزارت خارجۀ افغانستان» به تاریخ 23 و24 اگست سال روان بخوانش گرفته شد.

2-       مقالات محمودطرزی، تدوین و مقدمه ازروان فرهادی، ص 786. ازمنبع بالا.

                             برگرفته از تاجیک مدیا

لینک      نظرات ()      

پشتبانی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/٤

    

          پشتبانی گرداننده های وبلاگ درواز ازخواست برحق دانش جویان دانشگاه کابل

             سلام و درود به مردم مسلمان وباهم برادروبرابری سرزمینمان
             درود،سلام واحترام به دانش جویان دانشگاه کابل آینده سازان   سرزمینمان

 

گرداننده ها ونویسنده های وبلاگ دروازطور مداوم وپیگیراز اقدام برحق دانشمندان ،دانش جویان ، سیاست مدارن و آگاهان راه داد خواهی که در راه رسیدن به دموکراسی ،آزادی ،عدالت،برادری وبرابری حقوق شهروندان بوده باشد.درحد توان ومطابق پالیسی خود که همناعدالت خواهی،حق طلبی ومبارزه علیه قلدران زورگوی،زبان ستیزان فاشیست ونابرابری بوده،موضع گیری روشن وفعال داشته وعلیه هر نوعه برتری خواهی وبه سررسانیدن سفارشات کتاب سقاوی دوم برای پشتونیزه کردن کشورمان بوده وهستیم . ما قیام دانش جویان دانشگاه کابل را که خواست برحق اکثریت باشنده گان سرزمینمان بااندیشه و روحیه ی آزادی و برابری است ( نصب لوحه دانشگاه در پهلوی لوحه ی  پشتونی مطابق مواد قانون اساسی کشور است)

اقدام نیک وقیام ملی مطابق قوانین ملی وبین المللی میدانیم،شجاعت و شهامت ایشان را میستایم واز ایشان و خواست بر حق ایشان با جان ودل پشتبانی میکنیم. ماباورداریم که آگر اقوام مظلوم ومحروم این سرزمین برای آوردن مساوات ،برابری وعدالت بانیات پاک هم دل وهم صدا ،یک پارچه و متحید شوند ، درد  دوام دار این مرزبوم را که با دستان کثیف برتری خواهان ناسور شده است. مداوا خواهند کرد. به باور ما زمان استبداد و تک قدرتی ،سیاست عبدالرحمن خانی و هر نوع خان خانی به پایان رسیده است.از تمام کسانکه برای برقرار صلح دوامدار و امنیت کامل  ودر هم زیستی مسالمت آمیز با  بنیاد اندیشه های برابری و برادری،  آبادی ، شکوه و جلال کشور می اندیشند. تمنا داریم تا از حق طلبی دفاع و  حق طلفی را محکوم کنند

از دانشمندان،علمای دین،اهل سیاست و اهل قلم خواهش داریم تا در حد توان از جنبش عدالت خواهی وقیام بر حق دانش جویان دانشگاه کابل دفاع نموده به انها مدد برسانند .ما هر نوع اقدام غیر قانونی وغیری انسانی مقامات دولتی و پولس را علیه این خواست بر حق دانش جویان محکوم وپشتبانی خودرا از خواست اصولی و قانونی دانش جویان دانشگاه کابل اعلان میداریم

 گرداننده گان وبلاگ درواز
                          
                       24.11.2008
                                                                                                                                                                                                                        

لینک      نظرات ()      

اعلامیه دانش جویان نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/۳
 

اعلامیه ی مطبوعاتی دانشجویان کابل

در رابطه به نصب لوحه های دانشگاه کابل، مطابق به قانون اساسی کشور

شنبه 22 نوامبر 2008


 

ما دانشجویان کابل، با اعتقاد به آزادی بشر و عدالت اجتماعی، و آگاهی کامل از حقوق مسلم خود، اراده نموده ایم تا در جهت تحقق عدالت اجتماعی، به فعالیت های دوامدار خود، با قدرت ادامه دهیم.

ما، به استبداد و فاشیسم سازمان یافته ی سالیان دراز در افغانستان "نه!" گفته و اکنون در ادامه ی مبارزات روشنفکران نستوه و با شهامت میهن عزیز خود، راه می رویم.

خواست درست و قانونی ما، مبنی بر نصب لوحه ی دانشگاه به هر دو زبان رسمی کشورمان، با خشونت و تعصب از جانب عمال فاشیست حکومت، سرکوب گردید.

دانشجویان، با پا درمیانی نمایندگان پارلمان و خواهش وزیر تحصیلات عالی و برخی از مقامات بلند پایه ی حکومتی، با وعده ی این که روز دوشنبه 24 نوامبر 2008، مطابق به قانون اساسی کشور، لوحه ی دانشگاه کابل را به هر دو زبان رسمی کشور تغییر دهند، به تظاهرات خود پایان دادند.

ما دانشجویان کابل، به وعده ی مقامات احترام گذاشیم و منتظر عملی شدن وعده ی آنها، در روز موعود (دوشنبه 24 نوامبر) می باشیم. و در صورتی که به خواست بر حق و قانونی ما پاسخ مثبت داده نشود، با راه اندازی تظاهرات گسترده، اعتصاب ها و سایر فعالیت های مدنی، به اعتراض خود ادامه می دهیم که مسوول عواقب احتمالاً ناگوار آن، حکومت افغانستان و فعالین فاشیست خواهند بود.

زنده باد افغانستان!

دانشجویان کابل

                                                 برگرفته از کابل پرس

لینک      نظرات ()      

محکمه غیر عادلانه شه محمد ولی دروازی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/۳

محاکمهء وکیل سلطنت محمد ولیخان دروازی


...طوری که مورخین صاحب رای و نویسندگان و تحلیل گران در آثار خود بصورت آشکار و متفق الرای آورده اند، یکی از اقدامات اعلیحضرت محمد نادر خان تصفیه حساب با مشروطه خواهان و شخصیتهای بود که به ترقی و تعالی وطن می اندیشیدند، خدماتی را برای کشور خود انجام داده بودند و شهرت و نفوذی داشتند که رقم این اشخاص به ده ها و صدها میرسد....

نویسنده: داکتر جمراد جمشید



بنام خداوند جان و خرد

اوراق تاریخ قرن بیست افغانستان با پنجه های خونین و مستبدانة سازنده های خود شاهد تراژیدی های اشکبار و غم انگیز کمنظیری بوده که گزاشتن نقطة پایان و ختم آن، در حالیکه بزرگترین قدرتها و اندیشه های حاکم جهان را به این سرزمین کشاندند، بازهم دشوار جلوه کرده و چنین فکر میشود که پرداخت بهای آن که ما و نسلهای بعدی ماهم از آن خلاصی نخواهیم داشت ، سنگین ترین دین تاریخ است.
آنچه بر سر نخبه گان و پیشروان کاروان حاکمیت و دست اندر کاران امر و نهی و مدیران چرخاننده و سرنوشت سازان این سرزمین آمده، بدون شک جگرخراش و مخرب خاطر هر انسان آزادة این سرزمین است که نمیشود آن را نادیده گرفت و بر یادواره های آن به غم ننشست.
طور مثال امیر حبیب الله خان سراج الملت والدین در شکارگاه کله گوش کشته شد. اعلیحضرت امیر امان الله خان خوش نام ترین پادشاه ترک میهن نموده و در غربت جان سپرد، امیر حبیب الله کلکانی به جوخة دار و تیر باران کشانده شد، اعلیحضرت محمد نادر شاه به مرمی بسته شد، اعلیحضرت محمد ظاهر شاه سی سال عمر را در تبعید و سلب تابعیت ماند و در قبال حوادث 11 سپتمبر توجه جامعهء جهانی به افغانستان و تغیرات دراماتیک اوضاع به وطن باز گشت، سردار شاه محمود خان با مرگ مرموز برفت، سردار محمد داود خان با تمامی اعضای خانواده اش بقتل رسید، نور محمد تره کی کشته شد، حفیظ الله امین کشته شد، ببرک کارمل به دشواری ها بعد از لیل و نهارهای زیادی بمرد و اما قبرش هم در امان نماند و آنرا منفجر ساختند، داکتر نجیب الله شکنجه و حلق آویز شد، و در قطار سایر شخصیتهای این وطن داکتر محمد یوسف خان در جلای وطن از جهان برفت، محمد موسی شفیق بقتل رسید،نور محمد اعتمادی بقتل رسید، محمد هاشم میوندوال به قتل رسید، و دها و صدها و هزاران تن از بزرگان و محاسن سفیدان و مومنان این کشور مظلومانه و بدون کدام جرم و شاید هم به جرم پاکی و صفائی و وطنخواهی مجازات شده اند
با یادی مختصری از آن شخصیتهای صاحب نام و معروف مقدمة این مضمون را پایان بخشیده و به روزگار واپسین و محاکمة یک وزیر خارجه، یک وزیر حربیه، یک رئیس اولین هیئت دیپلوماتیک، یک وکیل سلطنت و بالآخره یک شهزادة از قطار فرزندان قلمرو شریف وطن مروری مختصری میکنیم.
هدف درین بیان بد و خوب گفتن به هیچ شخصیتی و هیچ دولت مردی از روزگار معاصر این مملکت که متاسفانه بعضا هم تاریخی از خون، جفا، ظلم و ناروا بوده است، نمی باشد. بلکه روشن ساختن یکی از زوایای این ورق تاریخ است.
بلی محمد ولیخان دروازی که وکیل سلطنت یکی از خوش نام ترین پادشاه تاریخ معاصر این خطة حادثه آفرین یعنی شاه امان الله خان بود، طی خدمات جانبازانه و دلاورانة سیاسی، نظامی و دیپلوماتیک خود در همین قصر ستور کنونی وزارت امور خارجه، به پای میز محاکمه کشانده شد و ابتدا به هشت سال حبس و بعد از سپری نمودن چهار سال زندان ریسمان و طناب دار را منصور وار استقبال کرد و به آفریدگار خود پیوست.

منصوری و انا الحق کار همین دوتن نیست
هرخاری این بیابان منصور و بایزید است

شهزاده محمد ولیخان فرزند شة ابوالفیض خان برادر آخرین شاه درواز بدخشان است.
ویژه گی های کودکی وی مورد توجهی خاص دایگان اش قرار گرفته و پدرش مورد تشویق دوستان واقع شد تا در تعلیمات دینی و سیاسی وی توجه نماید.
شهزادة که به پای تخت شاهی باید مینشست، با پدر و بزرگان خانواده و همشهریان دروازی به آواره گی دست زده و از بدخشان کنونی افغانستان به سمرقند میرود و در آن محل یکجا با برخی بزرگان درواز با امیر عبدالرحمن خان که پناهندة سیاسی بود آشنا میشود.
او در سمرقند با سردار نصرالله و سردار حبیب الله معرفت حاصل نموده و در سایة تعهد پدرش با امیر عبدالرحمن خان ناگزیر بکابل می آیند و امیر عبدالرحمن خان که در شرف قوت اخلاقی امپراطوری انگلیس پادشاه افغانستان میشود، شهزادة بدخشانی در جغرافیای کابل به نشو و نما پرداخته و شامل مکتب میگردد و درس و تعلیم و سوادخوانی میآموزد که بقول استاد داکتر شهرانی پیشتازی هم در زمینه دارد.
محمد ولیخان درین فرصت با فراگیری امور سیاسی و نظامی بقدر مقدور ، در حالیکه از اوضاع بغرنج و پر از اختناق و غامض دارالسلطنة امیر عبدالرحمن خان در آموزش های نوجوانی خود فراگیری های در تکمیل هوشیاری و بیداری شخصیتش نصیب شده بود، در دور حاکمیت امیر حبیب الله خان اعتماد وی را بیشتر جلب نموده و با سابقة شناخت و بلدیت فراگیر تری در جمع اشرافزادگان دربار یا به اصطلاح غلام بچه گان ، سردسته و رئیس ایشان میشود و ماهرانه در تکمیل شخصیتش کوشا میگردد.
به علاقمندان تاریخ معاصر افغانستان و پژوهشگران بهتر معلوم است که یکی از اولین تمایلات و حرکات سیاسی و توجه به تغیر و تحول در این کشور که احساسات پاک یکعده از تجدد طلبان را باخود داشت جنبش مشروطیت و مشروطه خواهی بود.
در جنبش مشروطیت شخصیت های سیاسی و جوانان آگاه تجدد طلب که در دربار و در مکتب حبیبیه و در اطراف سلطنت جمع شده بودند، نقش برجسته ئی داشتند که شخصیتهای چون شهزادة ترقی خواه امان الله خان، علامه محمود طرزی، پروفیسور غلام محمد میمنه گی، میر سید قاسم خان لغمانی، عبدالهادی داوی، عبدالرحمن لودین،تاج محمد بلوچ، محمد انور بسمل، میر غلام محمد غبار، غلام محی الدین آرتی، عبدالحکیم ولوالیجی و دیگران نامهای پرآوازه و متین و صاحب منزلت و وقاری بودند که محمد ولیخان دروازی هم از جمع شان بود و مدارج رشد فکری و شخصیتی را یکی پی دیگری سیر مینمود.
برعکس شیوة استبدادی و خشن و آزادی ستیزی امیر عبدالرحمن خان، امیر حبیب الله خان نرمش و تساهل بیشتری را بکار برد و در حالیکه بیشترین مصروفیت شباروزی اش عیش و عشرت و خوش گزرانی و کمترین توجه اش برنامه های سیاسی و فکری و پلان کار برای مردم و مملکت بود، مشروطه خواهان و ملی گرایان کابل بهمان اندازه با درد وطن مشعوف و بخاطر وطن در طپش بودند.
شهزادة جوان اما ن الله خان که بخش مشروطه خواهان دربار را رهبری میکرد روزتاروز به سرنوشت وطن عمیق تر میشد و توجه اش را برین اصل معطوف میساخت.
درین جوی فکری و در بحبوحة بیقراری های اندیشوی و برنامه کاری، در حالیکه حادثة قتل پدرش امیر حبیب الله خان در شکارگاه کله گوش الزامیت بزرگی مسولیتهای او را قویاء تسجیل مینمود، بعد از یکسری از حوادث، بر اریکة قدرت تکیه زد و به بزرگترین کاربرد و برنامة که سرنوشت مردم کشورش بصورت جدی و مستقیما به آن گره خورده بود، جامة عمل پوشانیده و استقلال میهن را اعلان کرد.
اینک محمد ولیخان دروازی قدم بقدم به مدارج اعتماد نزد امان الله خان دست یافته و در حالیکه ماموریت انتقال جنازة امیر حبیب الله خان تا کابل نیز به وی سپرده شده بود، روزگار جدید سیاست و نظام و گرمی اشتغال به خدمت وطن را به تجربه میگیرد.
آگاهی و سطح برداشت و تطور و تحمل این مرد بزرگ طوری که مختصرا برآن اشاره رفت، ثمرة یک دور طولانی پراز ماجرای سیر تاریخ زندگی او بود که هجرت شهزاده گی سمرقند تا کابل، چشمدیدها و مسبوقیت از عهد شکنی ها، قربانی شدن ها، غرغره ها، به بند و زندان کشیدن ها، قرآن خوردن ها، کله منارسازی ها، و بالآخره بقول استاد خلیل الله خلیلی داستان های دامن (قصاب) همه به بیداری این شخصیت ملی می افزود.
در زمان سلطنت امیر امان الله خان این یگانه پادشاه محبوب افغانستان، محمد ولیخان مسولیتهای که در هریکی وطنخواهی و عشق میهن معیار و مصداق عملش بود عهده دار گردید.
پر افتخار ترین آنها ریاست هیئت دیپلوماتیک برای شناسائی استقلال افغانستان به جهان خارج، وزارت حربیه ، وزارت خارجه و وکیل سلطنت کشور بود
اما اوراق تاریخ بر میگردند. چرخش زمانه بخت برگشته گی ها را پیش می آورد و کشور دچار انقلاب میشود که به قول شاعر:

آن قدح بشکست و آن ساقی نماند

تغیرات دراماتیک حاکمیت و به اصطلاح وطنی پادشاه گردشی ها یکی پی هم ، بعد از مرگ طبیعی امیر عبدالرحمن خان، کشته شدن امیر حبیب الله خان، ترک وطن و غربت نشینی امیر امان الله خان، کشانده شدن به جوخة اعدام امیر حبیب الله کلکلانی و بیعت به سپه سالارمحمد نادر خان را با خود داشت که اینک پادشاه جدید، دیپلومات و رئیس تنطیمه و سپه سالار و وزیر حرب دیروز، نظیر بسا شخصیت های معاصر خود جریانات را از نزدیک تعقیب نموده و از اوضاع داخلی و رخداد های جهان بیرون باخبر وآگاه بوده و شخصیت سرشناس و دارای نام و نشانی هم بود، با یک برنامه وارد صحنه شده و با شیوه های معمول تخت سلطنت را از آن خود ساخت و بکار تحکیم و گسترش پایه های حاکمیت خود پرداخت.
سپه سالار محمد نادر خان هم که یکی از شخصیت های بزرگ و تاریخ ساز در جریانات معاصر افغانستان بوده تجارب پر رنگ و غنی ئی از دیپلوماسی، سیاست، امور نظامی و حکومتداری داشته و بخصوص در زمانیکه بحیث رئیس تنظیمة قطغن و بدخشان ایفای وظیفه مینمود، یک نمونة کاملی از مردمداری و حسن عمل بوده است، اکنون در مدار حاکمیت سلطنتی به امواج جدید تصمیم گیری ها مواجه است که نمیشود آسان و ساده از آن عبور نمود.
طوری که مورخین صاحب رای و نویسندگان و تحلیل گران در آثار خود بصورت آشکار و متفق الرای آورده اند، یکی از اقدامات اعلیحضرت محمد نادر خان تصفیه حساب با مشروطه خواهان و شخصیتهای بود که به ترقی و تعالی وطن می اندیشیدند، خدماتی را برای کشور خود انجام داده بودند و شهرت و نفوذی داشتند که رقم این اشخاص به ده ها و صدها میرسد.
برخی مورخین از جمله میر غلام محمد غبار، میر محمد صدیق فرهنگ، سید محمد قاسم رشتیا، پروفیسور سید سعدالدین هاشمی، داکتر عنایت الله شهرانی، سید مسعود پوهنیار و تعداد دیگری،به این نظر اند که شیوه های استبدادی و قتلهای سیاسی و حساب گیری از شخصیتهای ملی، مشروطه خواهان، استقلال طلبان، ترقی خواهان و تجدد طلبان به طیف وسیعی از کشتارها انجامیده و پروژه های زندان و دار و محو و نابودی رقبای سیاسی به پر رونق ترین مصروفیت نظام مبدل میگردد.
در مورد محمد ولیخان دروازی البته تصمیم پادشاه جدید و فعالیت عناصرفرصت طلب دور او برآن بود که محاکمه شود و محکوم گردد.
در کتاب محاکمة خانین ملی محمد ولیخان و محمود سامی، آمده است: "... اینک در اثرهمان سلسه دست قدرت پرده از روی اغراض پسندی و خیانت کاری های محمد ولی و محمود سامی نیز برداشت و آنها را بصورتی که میبایست خجل و شرمسار و به کیفر کردارشان رسانید."
آغاز کار و اقدام اولین حاکمیت جدید در نحوة برخورد با این قضیه در صفحة 4 کتاب محاکمة خانین چنین آمده است:
"در موقیعیکه افواهات خیانت و نمک حرامی از هر گوشه و کنار و از زبان صغار و کبار نسبت به محمد ولی و محمود سامی به گوش عدالت نیوش اعلیحضرت محمد نادر شاه غازی میرسید و استعمال کلمات بدگوئی محمدولی و محمود سامی بین عامه کسب شدت و سخنانیکه تا امروز علی رووس الاشهاد ایراد میگشت و همگی بیک زبان خرابی مملکت را از اثر اغراض پسندی و خیانت کاری محمد ولی و محمود سامی که از زمامداران بزرگ عصر امانی استند، نشان دادند و اینهارا محرک نهضت بچة سقاو و عامل بزرگ تقویم و تمدید سلطنت پر از وحشت او دانسته آنها را بحیثیت مشاور و رهبر در غارتها و خونریزی هایش مورد طعن و نفرت قرار داده باهم دیگر معرفی میکردند، بحکومت متبوعة ما طوریکه مرقوم میشود، شکایات و عرایض جهت بازپرس و تحت محاکمه گرفتن آنها و پاک کردن صحنة پاک وطن را از وجود خیانت آلود آنها نیز مواصلت نمودن گرفت!"
به تعقیب تبلیغ و پخش این روحیه عرایضی هم از طرف مردم شمالی در اثر یک سازماندهی حاکمیت که همیشه چنین وضعی در افغانستان ساحة تطبیق خود را دارد، ترتیب داده شده و آنها خواهان مجازات محمد ولیخان شده اند.
در مطالبی که تحت عنوان "معروضة شمالی به حضور اعلیحضرت غازی" آمده است، اتهامات منسوب به جنرال محمد ولیخان دروازی، اهانت به حبیب الله کلکانی و از جمله از ارسال تفنگ پنج تکة محمد ولیخان وکیل سلطنت به حبیب الله کلکانی، صورت مذاکرات و مجلس های مخصوصانة آن هردو در قلعة مرادبیگ، یاد شده و جنرال محمد ولیخان بدخشانی وکیل سلطنت اعلیحضرت امان الله بخیث مایة اصلی فتنه و فساد و واسطة اساسی کامیابی کلکلانی معرفی شده و دلیل آن را خیالات خامی معرفی میدارد که گویا وکیل سلطنت میخواست حکومت و سلطنت افغانستان را مالک و صاحب شود. البته دستخط و اسامی 125 نفر نیز آمده است.
اعلیحضرت محمد نادر خان بتاریخ 25 دلو 1308 هجری خورشیدی به اتکا به این معروضه فرمانی صادر و طی آن محمد ولیخان وکیل سلطنت و محمود سامی وزیر حرب را به ارگ سلطنت تحت نظارت آنچه در فرمان آمده است"مهذبانه" قرار میدهد.
فرمان صدارت عظمی عنوانی عبدالاحد خان رئیس شورا صادر و 73 تن در فهرست اسمای اعضای دیوان عالی جای میگیرند که 2 وزیر کابینه، از اعضای شورا 23 تن، 11 تن از ولایت کابل ، 4 تن از شش کروهی، 34 تن از ولایات، 3 تن صاحب منصب عسکری و 2 تن از علما شامل آنست.
دیوان عالی مکاتیب متحدالمالی را به عنوان اشخاصی چون حاجی میر عطا محمد خان الحسینی هروی، هاشم شایق بخارائی، مرزا عبدالقیوم خان مدیر سابق طیاره، فیض محمد خان سابق وزیر معارف، خواجه بابو خان ساکن سرای خوجه، شیراحمد خان رئیس شورای دورة امانیه، عبدالغفور خان معاون رئیس احتفالات، سید احمد خان، سدآقا خان، مرزا عبدالرشید خان مدیر لوازم سابقه، محمد عمر خان گلدره ئی، میر حیدر ولیل کوهدامن، زین العابدین داهود زائی، سید عالم خان، گل احمد خان سابق معین عدلیه، محمد رفیق کروخیل، شیر احمد خان، محمد یعقوب خان سابق وزیر دربار، خواجه میر علم خان سرای خوجه، سید عالم شاه، محمد زمان خان، تاج محمد خان، سلطان عزیز خان، محمد سرور خان و قیام الدین خان قلعة مراد بیگی، اما ن الدین خان، میرزا عبدالمنان خان، شیر احمد خان لهوگردی، سید عبدالله خان غندمشر، اما الدین سیدخیلی، امیر محمد خان محمد زائی بهسودی، عبدالسلام و محمد یوسف تتمدره ئی و محمئ زمان خان جبل السراجی و محمد نسیم خان، مدیر سابق لوازم مرزا عبالرشید خان، عطاءالحق خان وزیر خارجة سقوی "امیر حبیب الله کلکانی" و جوابیة تحریر سید آقا خان و عبدالقیوم
همچنان تحت عنوان "اطلاعات متفرقه نسبت به خود غرضی محمد ولی در معاملة بچة سقاء"
عریضة تحریری عبدالرحیم خان غندمشر، اظهار تحریری عبدالوهاب و عطا محمد، اظهار تحریری احمد علیخان سابق رئیس تنظیمة سابقة سمت شمالی تصادیقی جمع آوری گردید.
تحت عنوان "تقدیر خدمات و معاونتهای محمد ولی به نزد بچة سقاء نیز یک مشت اقراری ها جمع آوری شده که همه نشاندهندة یک صحنه سازی و بهتان و نمونة کامل از یک دسیسه ء بزرگ است.
اما صورت تحقیقات و سوال و جواب ها که معلوم نیست تا چه حدی در آن صداقت وجود دارد، همه نفی اتهامات وارده بوده و نشاندهندة بیگناهی این شخصیت شریف است.
بطور مثال در برابر سوال افواهات مراودة او با حبیب الله کلکانی در شرایط قیام وی به اساس عریضة مردم شمالی ، و اینکه حبیب الله کلکانی در مجلس از رفتار و کردار جنرال محمد ولیخان وکیل سلطنت و اعانت وی اظهار ممنوعیت مینموده است، وکیل سلطنت چنین میگوید:
"افواهات چیزی است که به حق هر شخصی گفته شده و گفته میشود. حتی به حق انبیاء علیه السلام هیچکسی از افواهات کذب مبرا گفته نمیشود. در باب مراودة من نمیدانم چه قسم مراوده و برای چه غرض. من ابداء حبیب الله را تا زمانی که بکابل داخل شده ندیده و نمیشناختم. صرف نام او را شنیده بودم. حتی زمانی که من را طلب کرده نزد او آوردند، اول مرا نشناختبعد پرسید که این شخص کیست. قابو باشی او گفت که وکیل است بعد از آن با من هم سخن شده و پرسانی کرد."
این سوال که حبیب الله کلکلانی در خانة سید احمد خان در شهر آرا در ضیافتی " بیان نموده که من برای محمد ولیخان وکیل اعلیحضرت امان الله خان احوال روانه کردم که اگر شما ذمة برآر من میشوید من آمده تائب میشوم، وکیل مذکور بمن جواب فرستاد که من به عهد و پیمان اما ن الله خان اعتماد ندارم اگر شما تائب شده بیائید میشود که شمارا بکشد و خون شما به گردن من میشود" چرا توبه اش نپذیرفتید و به رفاه و آسایشی عموم خلق از خواستن و اطمنان دادن او تشبثات نکردید ؟
محمد ولیخان وکیل سلطنت میگوید که این کلمه تا اندازة صحیح است. یکنفر از زبان بچة سقاو آمده بیان کرد که به من بچة سقو گفت که اگر وکیل اعلیحضرت به قرآن عهد و پیمان نموده برای من بدهد که بمن ضرر جانی و مالی نمیرساند و برای من تنخواه مقرر میکند و در کوهدامن دزد بیگی و یا یک کار تهانه داری میدهدتائب میشوم. من قبول نکردم که اگر بدون شرایط خود را تسلیم میکند تا آمدن اعلیحضرت زیرا که اعلیحضرت اما ن الله خان در مرکز تشریف نداشتند بعد از حضور اعلیحضرت غازی فرمان بخشش او را با خواهشات او گرفته تسلیم او مینمایم. بدون اجازة اعلیحضرت من با او قرآن کرده نمیتوانم و این کلمه صرف غلط است که من با او گفته باشم که بعهد و پیمان اعلیحضرت اعتماد نیست چیزی که من برای او گفتم همین است که در بالا تحریر شده.
وقتی که نام این شخص را پرسیدند گفت که یکنفر زرگر مولاداد نام داشت.
در زمان حاکمیت حبیب الله کلکانی محمد ولیخان وکیل سلطنت محبوس بوده و وقتی که از حبس رها میشود گویا حبیب الله کلکانی به وی گفته باشد که محبوسی شما بخواهش و مصلحت خود شما بوده که این هم با استدلال قوی و بیان حقایق از جانب متهم رد میشود.
در مورد سوال معاونت یک میل تفنگ پنج تکه به حبیب الله کلکانی، و یا کارتوس جواب محمد ولیخان وکیل سلطنت این بوده که نه من تفنگ فرستاده ام و نه کارتوس. خانه و باغ و قلعة من در کوهدامن بود ، در حملة او بکابل و قرار دادن مقر خود به کوهدامن تمام هستی که در آنجا داشتم همه را تصرف کرد و ضبط نمود که تفنگ هم شامل آن بود.
مدعی العموم وکیل سلطنت را مسول امنیت عمومی دانسته و متهم به غفلت میکند. و بر او تهمت میبندد که اعلیحضرت را از عهد با حبیب الله مانع شده است که دراین باب میگوید که بلی او طرفدار قسم و تعهد یک پادشاه با یک رهزن و یا باغی نبوده است.
در مورد سوال انتقال سلطنت به محمد ولیخان دروازی ، طوریکه معلوم بوده طرفداران امیر حبیب الله در کوهدامن جمع شده و بر سر او دستار بستند و خطبه هم بنام او خوانده شده بود، بقول محمد ولیخان مگر او ملا نصرالدین بود که پادشاهی اش را بکسی دیگری بدهد.
فضل غنی مجددی مخالفت در میان ارکان دولت امانی را برشمرده و اختلاف محمد نادر خان و وکیل سلطنت محمد ولیخان را نیز می آورد. "
میر غلام محمد غبار که در افغانستان همه او را بحیث یک مورخ برجسته میشناسند صورت عمل کرد محمد نادر شاه را در رابطه با مواخذة محمد ولیخان وکیل سلطنت چنین مینگارد:
"متعاقبا مردی چون محمد ولیخان وکیل شاه امان الله خان را که برای تحکیم استقلال کشور خدمات سیاسی زیادی انجام داده بود، حکومت در زمستان 1929 محبوس و با محمود سامی .... یکجا به محاکمه کشید. "
غبار همچنان مینویسد که رئیس این دیوان عالی مصنوعی عبدالاحد خان وردکی ماهیار و پیشکارش احمد علیخان لودین و مدعی اثبات جرم ملاامیر غلام ننگرهاری بودند."
سید محمد قاسم خان رشتیا یکی از مورخین برجسته و شخصیت صادق و خدمتگار افغانستان مینگارد:
" یکی از اولین خاطرات قابل ذکر آغاز دورة نادر شاه، جریان محاکمة محمد ولیخان و محمود سامی بود.این محاکمه در عمارت وزارت خارجه در تالار بزرگی که به نام تالار ستور یاد میشد، برگزار گردید. عبدالاحد خان وردک مایار ریادیوان عالی را بعهده داشت و ملامیر غلام بحیث مدعی العموم اجرای وظیفه میکرد. چون لیسة استقلال متصل وزارت خارجه واقع بود، ازین سبب من و بعضی همصنفانم می توانستیم در ساعات فراغت خود را به محل مذکور رسانده از پشت پنجره جریانات را تماشا کنیم.
خوب بیاد دارم یکی از روزهای که حاضر صحنه بودیم، مصادف با مرحلة نهایی محاکمة محمد ولیخان وکیل اعلیحضرت امان الله خان بود که به الزامیت خیانت ملی و همکاری با بچة سقو تحت محاکمه گرفته شده بود. درین وقت یکتعداد شهود هم حاضر بودند که بالنوبه شهادت میدادند، مخصوصاء از گفتار بچة سقو و مجالسی که در آن از محمد ولیخان نسبت دادن یک میل تفنگ اظهار امتنان کرده بود، یادآوری مینمودند."
غبار در جلد دوم تاریخ خود مینویسد که در محاکمة محمد ولیخان منحیث سامع عضویت داشته و مشاهداتش را چنین مینگارد:
محمد ولی خان احضار و مقابل میز رئیس جا داده شد.او همان چهرة آرام و سنگینی همیشگی خود را داشت و با متانت و خونسردی قرائت اوراق تحقیقات ابتدائی را شنید. چون در جواب های کتبی تحریری خودش اتهامات متناقض هیئت تحقیق را به وضاحت تردید و ابطال نموده بود منتظر بود رئیس مجلس اتهامات حکومت را علیه او ثابت نماید.
مدعی اثبات جرم شهود ساختگی را پیش کشید و از همه اولتر احمد علیخان لودین بلفظ اشهد بالله شهادت داد که محمد ولیخان راز عدم تعهد شاه امان الله خان را با بچة سقو افشا کرده و برای حبیب الله و سید حسین احوال داده است تا بالای حکومت بدگمان شده و بنای شرارت گذاشتند.یعنی هنگامیکه خود احمد علی بحیث رئیس تنظیمة با بچة سقاء عهد قرآن بسته و حیات او را تضمین کرده بود این محمد ولیخان بود که بچة سقاء را مطلع ساخت تا این عهد را از طرف پادشاه نشناخته و اعتماد ننماید. در حالیکه محمد ولیخان کتبا تصریح کرده بود که هنگام وکالتش از شاه بچة سقاء که یک دزد کوچه گریز بود خواهش کرد که با او عهد قرآن و تضمین جان شود آنگاه خودش را تسلیم میکند اما من چنین عهدی را با یک دزد نپذیرفتم و تسلیم بدون شرط او را خواستم.
وقتی که احمد علی شهادت خود را ادا کرد محمد ولیخان با استحقار نگاهی به او افگنده و جواب سابق خودرا تکرار نمود آنگاه احمد علی بایستاد و با لهجة دریده گفت "والله خاین استی بالله خاین استی" محمد ولیخان به رئیس مجلس خطاب کرد ( شما رئیس مجلس اید حفظ آداب گفتگو را در مجلس بعهده دارید نباید اجازه دهید که آدمی مثل احمد علیخان هرزه درائی کند و اما من حاضرم که نتنها از کارهای خود بخیث وکیل اعلیحضرت امان الله دفاع کنم بلکه خود را مسول و جوابده تمام اعمال و اقوال اعلیحضرت امان الله میدانم.)
اما رئیس مجلس مجال نداده و شهود دیگری را پیش کشید که همه به نوعی از انواع وابستگی محمد ولیخان را با بچة سقاء شهادت دروغین دادند. صفحة 63 جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ غبار.
غلام محی الدین آرتی از صف سامعین بایستاد و فریاد کرد: این شخص صادق افغانستان را که شما زیر تهدید قرار داده اید چرا نمیگزارید که در هجوم این اتهامات وکیل مدافع بگیرد. و... هنوز سخن این مرد در دهنش بود که به امر رئیس مجلس او را کشان کشان از تالار محکمه خارج کردند. ولی او در بازار شاهی رفت و مردم رهگذر را جمع و مخاطب قرار داده بیانیة مفصلی راجع به شخصیت و خدمات محد ولیخان و توطئة خائنین علیه او ایراد کرد و گفت که این شخص از جهتی محکوم میگردد که او ضد ارتجاع ئ استعمار انگلیس بود.
متعاقبا راجه مهاندرا پرتاب در صف سامعین بایستاد و به رئیس مجلس گفت: اگر چه من یکنفر خارجی و درین مجلس سامع هستم و حق سخن زدن ندارم معهذا شما را متوجه میسازم که محمد ولیخان از رجال بزرگ و بین المللی افغانستان است که برای معرفی کردن استقلال آن در ممالک خارجه خدمات قیمتداری انجام داده است. باید شما در رفتار و قضاوت نسبت به او محتاط باشید و شخصیتش را در نظر بگیرید. تا اکنون از طرف بسی از آزادیخواهان تلگراف های متعددی راجع به این شخصیت و حمایت او رسیده است. رئیس مجلس چون نمیتوانست مهندرا را مثل علام محی الدین خان آرتی که یک تبعة افغان بود تحقیر و توحین نماید به نرمی او را متوجه حفظ موقفش بحیث یک سامع خارجی ساخت.
غبار ادامه میدهد: ... از صف مقابل عبدالرحمن لودین رئیس بلدیة کابل بایستاد و صدا کردکه مضحکتر ازین محکمه در جهان نبوده استکه برای محکوم کردن شخصی مثل محمد ولیخان باتهام طرفداری از بچة سقو شهودی که علیه او اورده شده همه از دوستان و خدمتگاران بچة سقاء استند از روباه پرسیدند که شاهد او کیست در جواب دم خود را جنباند و گفت اینست شاهد من. ..
سخنان عبدالرحمن خان تازه آغاز شده بود که احمد علیخان از جا جهیده و با کمک دو نفر محافظ از دستهای رئیس بلدیة شهر گرفته و او را از مجلس خارج نمودند . رئیس مجلس هم جلسة محاکمه محمد ولیخان را خاتمه یافته اعلان کرد و خودش را به محبس فرستاد.
غبار در جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ مینویسد:
"بعد از اخراج محمود سامی از محکمه محمد ولیخان را احضار کردند و دفع و جر خواستند. محمد ولیخان این بار نیز دفاع خودش را کتبا ارایه نمود. رئیس مجلس و میر غلام وکیل اثبات جرم، باز شهود کذائی را پیش کشیدند و آنگاه محمد ولیخان را مرخص و خود حکم به خیانت او نمودند. فیصلة این مجلس کتبا به شاه تقدیم شد."
مجلس تعین جزا در مورد محمد ولیخان وکیل سلطنت را که توسط فیض محمد خان ذکریا قرائت شد چنین آورده است:
" لذا نسبت به وجود قراین و امارات مثبته و عدم دفاع قانونی و شهادت شهود به قراین و عدم جرح و دفع شرعی مدعی علیه هذا که درج صورت دعوی او و دفاع مدعی علیه هذا بوده و در 27 ورق فیصلة هذا داخل است و علاوه برآن اقرار خودش که به مسولیت و عدم پذیرفتن توبة حبیب الله و سید حسین وغیره به حضور دیوان عالی اقرار کرد و درج اوراق فیصلة هذا است به ظن غالب حکم نمودیم به خیانت و مسولیت همین محمد ولی خان مدعی علیه که به جامعة ملت و دولت و وطن افغانستان خیانت کرده موجب تعزیر است و تعین نوع تعزیر آن مفوض به رای اعلیحضرت محمد نادر شاه غازیست که آنچه لازم بدانند در اجرای آن شرعا مختارند."
درینجا در حضور داشت شخص پادشاه و رای گیری حضار مجلس، در حالیکه اکثریت مجلس انتخاب سومی نداشتند و باید یا به اعدام و یا به حبس وکیل سلطنت رای میدادند، آرای بیشترین به حبس موصوف تخصیص داده شد و پادشاه چنین گفت:
"راجع به محمد ولی خان چون مناصفة مجلس به اعدام و نصف دیگر به حبس آن اظهار نظریه کردند، بناء علیه من هم به حبس او امر و احکام میدهم که هشت سال حبس شود."
محمد ولیخان وکیل سلطنت راهی زندان شده و بتاریخ 24 سنبله 1312 در قتلگاه دهمزنگ با چهار تن دیگر غلام جیلانی خان چرخی، فرقه مشر شیر محمد خان چرخی، مرزا فقیر احمد خان رئیس جنگلات، خواجه هدایت الله خان جنرال قونسل سابق در دهلی و مرزا مهدی خان چنداولی که اخیرا مرزای دفتر ملکه ثریا بود ، جام شهادت نوشیدند.
قابل یادآوری است که اعلیحضرت امان الله خان در تمام مدت زندگی اش به محمد ولیخان وکیل سلطنت محبت و همدلی داشته و حتی در جریان محاکمة او به بیگناهی اش شهادت تحریری ارسال داشته است که متاسفانه از جریان محکمه کتمان شده است و هم این قبیل مردان بزرگ که قربانی بزرگی نام و شخصیت وزین خود میشوند، بهیچوجهی در سطحی نزول نمیکنند که اتهامات وارده بر آنها صدق نماید.
طوری که تاریخ گواهی میدهد، او یکی از صمیمی ترین و وفادارترین همسنگر و یار و یاور امان الله خان باقیماند، و در حاکمیت 9 ماهة امیر حبیب الله کلکانی گوشه نشین و بی نقش و نشان بود و منصبی و مقامی نداشت، که البته بپاس حرمت نام بزرگوارش مورد مجازات و حبس و شکنجه هم قرار نگرفت، طوری که حبیب الله کلکانی بقول استاد خلیل الله خلیلی عیار خراسان، این عیاری را در خصوص اراکین بزرگ سلطنت امان الله خان، حرم محمد نادر خان و برادران شخص وی هم مراعات کرده بود، به وی آسیبی نرساند، اما اینکه بجرم خیانت به امیر امان الله خان، و همکاری با حبیب الله کلکلاتی، محاکمه و اعدام شد، از طرف تاریخ نگاران مجرب و معتمد کشور بکلی مردود و غیر قابل پذیرش است.

                                                              برگرفته از آزمون ملی 

لینک      نظرات ()      

گفتگوباجناب بیژن پور نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٩/٢

رحمت‏الله بیژنپور: مسایل در منطقه با تکیه بر مسأله تقویت پروژه بحران است،

"جاوید روستاپور" ...نه پروژه سامان بخشی یک نظام ملی در افغانستان.
استاد رحمت الله بیژن پور در سال 1330 در شهر سبز از توابع ولایت بدخشان، چشم به عالم هستی گشود. او مکتب ابتدایی را در ذادگاهش و بعداً از دانشگاه کابل سند لیسانس بدست آورد. آقای بیژنپور فعالیت خود را از عرصه ژورنالیزم آغاز کرده، و بعداً در زمینه های گوناگون، فعالیت های سیاسی داشته است.
وی در گرما گرم سیاست ورزی های افغانستان از بامداد آگاهی خود، پیرو یکسری اندیشه های بوده که مساوات و عدالت طلبی، را خط مشی خود میدانستند.
او از سال 1352 تا سال 1360 موضع گیری هایی بر علیه نظام وقت داشته است. آقای بیژنپور در سالهایی که جنگ بین تنظیم های جهادی در کابل جریان داشت به عنوان میانجی عمل میکرد، او در مربوطات وزارت اطلاعات و فرهنگ کار کرده و بیشتر از 400 مقاله به زبان دری نوشته دارد که اکثر مضامین وی در سایت های مهم و معتبر اینترنتی به نشر می رسد.
آقای بیژنپور هرگز از دریچه نگاه بر اوضاع سیاسی افغانستان بدور نبوده است او باور براین دارد که دیدگاه ما به مسایل افغانستان یک نگاه عمودی است و در مسایل افغانستان به حاشیه نرفته ایم.
او در سالهای پسین مانند هزاران برادر هم دیار، راهی دیار هجرت شد و مسؤولیت سرپرستی مهاجرین افغانستانی را بدوش داشت. به سلسله گفتگو با شخصیت های مطرح این بار به سراغ جناب ایشان رفتم تا در گفتگوی هفتگی ما به پرسش ها پاسخ ارائه بدارند.
س: جناب آقای بیژنپور لطف نموده بگویید که در راستای فعالیت های سیاسی تان در اروپا با چه چالش هایی روبرو بودید؟
ج: من بعد از سالهای 1379 خورشیدی به عنوان سرپرست وزارت مهاجرین به عنوان پناهنده به اروپا رفتم. در اروپا حوزه های فعالیت روشنفکری کم نیست.
باید گفت که بعد از پیروزی حکومت مجاهدین در افغانستان، هم عده زیادی به بیرون رفتند. به همین خاطر بیشتر از شش ملیون افغانستانی در سراسر دنیای مهاجر شدند و از این جمله بیشتر از یک ملیون مهاجر به غرب پناهنده شدند.
اما از جمله این شش ملیون مهاجر حد اقل سه الی چهار هزار نفر بود که صاحب اندیشه بودند و برای مسایل افغانستان فکر می کردند و من به عنوان یک پناهنده سیاسی در آنجا و کسی که مدعی هستم در برابر آزادی خواهی، در نشست هایی که در آنجا برگزار می شد اکثراً سهم داشتم و نسبت به این فعالیت ها خوشبین هستم، چون نشست و برخواست هایی که در آنجا صورت میگرفت واقعاً چشم گیر بودند. در آنجا کدام ممانعت و چالش فرا راه فعالیت های ما وجود نداشت.
س: و شما به عنوان مسؤول مهاجرین‌، وضعیت مهاجرین را در اروپا در این اواخر چگونه ارزیابی می کنید؟
ج: یکی از مشکلاتی که در برابر پناهندگان سیاسی در اروپا قرار دارد این است که در آنجا فعالیت سیاسی آنقدر معطوف به افغانستان نیست، بلکه آنجا تنها فعالیت های فرهنگی است،‌که یکسری از نشست و برخواست هایی را در میان کتله های مهاجرین افغانستان، در بیرون تامین می کند.
اما سیاست کردن و پیچیدن در مسایل افغانستان جز یک تبصره بیش نیست. محافل فرهنگی و اجتماعی بیش تر فعالیت می کنند و محافل سیاسی تبعات آن ساختار ها و سازمان فعلی که در افغانستان هستند وجود ندارند. به این ترتیب درحوزه سیاسی متأسفانه آهنگ نگاه سیاسی در اروپا آنقدرها مثبت نیست. از جانب دیگر نگاه ها هم در آنجا بیشتر اعتراضی است نه انتقادی. و مااگر صفوف عقیده مند و عقده مند را مقایسه کنیم، یقیناً که عقده مند ها صف شان بیشتر است.
آنجا در ناروی وبعضی جاهای دیگر فعالیت هایی داشتیم و تا هنوز هم در سویدن این مجموعه فعال است. غیر از آن هم انجمن های گوناگون در اکثر کشور های اروپایی فعالیت های فرهنگی خود را دارند.
از آن جمله رادیو برون مرزی صدایی زنان در سویدن و نهاد برون مرزی برای زنان افغانستان در سویدن که خانم فرشته حضرتی موسس این نهاد است و ما اکثر دوستان با ایشان دیگر همکاری داریم.
ما در این مدت در حوزه های فرهنگی جلسات مهم و سنگین را برگزار کردیم. حتا در زمینه های سیاسی و چالش های مسایل افغانستان را مورد بحث قرار دادیم. بنا براین آنچه در این زمینه در اروپا رو به راه شد نتایج آن از حوزه فعالیت ما در گذشته در افغانستان مثمر تر و هدف مند تر بود.
مهم تر از همه اینها در این اواخر کار بسیار موثر را که انجام دادیم، آقای حمزه و اعظی یکی از جامعه شناسان بسیار خوب ما و بنده هم در کنار ایشان نشست هایی را تحت عنوان بررسی تبعات آفات پناهندگی بر روان تمام خانواده های افغانستان که در مهاجرت زندگی میکنند، برگذار کردیم.
این جلسات را در ناروی، سویدن و دنمارک راه اندازی کردیم، که با کتله ها و گروه های عظیم از مهاجرین افغانستان در اروپا صحبت شده است. و این مسئله خوشبختانه منتج به نتایج بسیار خوب بود که یکسری از پیامد های نیک و اندوخته های بهتری از این نشست ها و مجالس برای مهاجرین دست دادتا حداقل عوامل شناخت بحران برای خیلی از افراد فراهم شد.
دیدگاه شما در اروپا در رابطه به نشست بن چگونه بود. که آیا این نشست پایان نابسامانی افغانستان است یا خیر؟
بعد از اینکه نشست بن برگذار شد، باور مان در زمینه های سیاسی بر این بود که چنین اجتماع به صورت بسیار فراگیر برگذار نشد، خیلی حلقات سیاسی افغانستان در این کنفرانس حضور نداشتند وهمین مسئله تهدیدی بود که وضعیت سیاسی آینده افغانستان را تحت فشار قرار می داد.
بناً باور ما بر این بود که ممکن است غربی ها و امریکایی ها علاقه داشته باشند یکسری از ترتیبات و مولفه ها را تعقیب کنند در زمینه استقرار یک نظام بر پایه یک نظام حامی خود. اما این نظام پاسخ برا ی آن نیاز های داخل افغانستان نیست. بناً همانطور هم شد. حالا دیده می شود که اعتراض های زیاد از جانب افراد و حلقات گوناگون مطرح شد که نشست بن، عامل یکسری از نابسامانی ها هم است. هر چند که آغاز یک مرحله از گفتمان و تفاهم سیاسی نیز شد. اما چالش، بیشتر از آن است که در گذشته بود...
به باور شما در راه اندازی این چالش امریکایی ها چقدر نقش مثبت و یا منفی دارند؟
به باور من امریکائی ها با دلیل یکسری از موجودیت پیمان های مهم سیاسی استراتژیک احتیاج داشتند که در افغانستان باشند،‌این مسئله از گذشته های بسیار دور در آرمان های سیاسی امریکا وجود داشت و در اهداف سیاسی امریکا منعکس بود. اما موجودیت روسها در افغانستان و ذهنیت های مساعد نسبت به نیرو های شرق و وابستگی ها و دلبستگی ها نسبت به کشور شوروی در آن وقت،‌مانع از تحقق چنین اهداف برای امریکا بود.
پس از سقوط دولت داکتر نجیب و تقویت مجاهدین برای جانشینی این اقتدار در افغانستان و برپایی حکومت مجاهدین برای امریکایی ها، این امید به وجود آمد و خیلی از بنگاه های اندیشه امریکا هم شورای روابط خارجی و هم (رن) « Ran) و هم بنگاه معطوف به مسایل افغانستان و شرق میانه و شرق دور بودند نظریات شان باعث شد امریکا بسیار رضایتمندانه وارد منطقه شد تا تحت ایجاد یک دولت نیم بند ملی در افغانستان اهداف خود را آشکار بکند.
س: آقای بیژنپور آیا امریکایها، نمی دانستند که تیمی را که روی صحنه آوردند در افغانستان تیم کار فهم نیستند، و یا اینکه آنها به چنین افراد نیاز دارند تا ثبات در منطقه تامین نشود؟
ج: بازهم بر میگردیم به نظریات آن دسته غربیهایی که برای مسایل افغانستان اندیشه می کنند،‌از جمله فوکویاما و دیگران؛آنها اعتقاد بر این دارند که ما در افغانستان احتیاج برای ایجاد یک دولت ملی و با ثبات نداریم. ایجاد ثبات در منطقه کاری بسیار سهل هم نیست؛ به خاطر اینکه حد اقل سه چهار دهه اخیر از بحران برای چالش های آینده در سرزمین ما سرمایه گذاری کردند پس مسایل این منطقه با تکیه بر مسأله تقویت پروژه بحران است، نه پروژه سامان بخشی یک نظام ملی در افغانستان.
س: شما بعد از ایجاد نشست بن حرکت بسوی کنگره را در بیرون از افغانتسان راه اندازی کردید،‌می شود از فعالیت و طرح برنامه های تان در رابطه به این موضوع صحبت نمایید؟
ج: حرکت بسوی کنگره ملی که در سال 2001 میلادی اندیشه فکری اش به وجود آمد، باور ما بر این بود که ما جامعه روشنفکری افغانستان هم از داخل و خارج یک آهنگ مشترک ملی را پیدا نماییم، که قادر باشیم حد اقل این جالش های مهم سیاسی باز مانده از دوران گوناگون در افغانستان را، راه حل نشان بدهیم و هم برای ایجاد یک دولت ملی و فراخور حال مردم افغانستان را زمینه ساز باشیم.
با وجود این طرح مشکل اساسی ما بر سر یک مسأله بود که دیدگاه ها و اندیشه ها هنوز آیدیالوژیک بودند. افراد و شخصیت ها بر آمده از محافل سیاسی بودند که یا کاملاً چپ نگاه می کردند به مسایل، درحوزه دانشهای مارکسیستی و بینش های مارکسیستی، و یا هم به صورت نهضتی به مسایل نگاه می کردند، که جنبش اخوان المسلمین و خیلی از نهاد های دیگر در افغانستان بسیار زیاد متکی به آن بودند.
پس در هر دو حال به اصطلاح حالت متعادل و نورمال این مسأله برای ایجاد تقویت اندیشه ملی وجود نداشت، ما تلاش را بر این مبنا گذاشتیم که حالا یک مقدار از زمان گذشت، و نیروهای روشنفکران افغانستان در حوزه بیرون زندگی کردند. با برداشت ها و تجربه هایی که از کشور های پیشرفته اروپایی دارند و آموزه هایی که از ساختار جامعه دموکراتیک دارند، برگردند و نگاه به مسایل افغانستان بکنند و بیشتر بازبینی بکنند. در حوزه بازاندیشی است که ما از مرزها و دیوارهای مقدس آیدیالوژیک عبور کنیم، و سازمان شکنی کنیم و پا از گذشته بیرون کنیم. و برای ساختار جامعه یک آهنگ ملی را به صدا بیاوریم. اما با کمال تأسف این طرح، پاسخ بسیار گرم خود را نداشت.
و گروهها به صورت بسیار محتاط و یواش یواش وارد این جریان شدند. و حرکت بسوی کنگره ملی، که میخواستیم برای اجتماع مناسب سیاسی در افغانستان، ستاد مشترک نیروهای سیاسی در افغانستان را پایه گذاری بکنیم، و زود به مرحله اعلام یک حزب نرسید، و متأسفانه جریان به مراد ما پیش نرفت.و تحولاتی که توسط غربیها در افغانستان سازمان داده شد، سرعت شتابش به مرحله ای بود که، این یکدیگر پسندی که ما سازمان داده بودیم در مرحله چندم قرار گرفت و پس از نشست بن شرایط شکل دیگری را به خود گرفت که حوزه روشنفکری در حاشیه قرار گرفت، به همین منظور هم است که حکومت افغانستان دچار عیب بزرگی است.
یعنی نبود شخصیت های متعادل و روشنفکران پرتجربه سیاسی در این نظام باعث شد که بحران تقویت پیدا بکند.
س: نظرشما در رابطه به فعالیت های احزاب مخالف از جمله شورای متحد ملی و جبهه ملی چگونه است؟
ج: با کمال تأسف احزاب مخالف از جمله شورای متحد ملی نیز کارشان به صورت بسیار پریشان پیش می رود.
                                                          برگرفته ازپیام مجاهد                               
در واقع آن جایگاهی که لازم است و دیگران فکر می کنند که شورای متحد ملی قادر است یکسری مسایل را تصریح بکند و سیاست گذاری را میزان بکند به سوی این نهاد ها در افغانستان. اما خود دچار یک نوع نابسامانی است.
تشکر
لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر نگاهی کوتاه به نوشته مسعود فارانی به عنوان فدرالیسم؛ طرح مناسب برای همزیستی، نه جدایی در بدخشان انتقاد از یک وکیل به چاقوکشی انجامید تاریخ ناموسی افغانستان ( وردک التاریخ) اندر باب بی بی مهرو و پوهاند عبدالقیوم وردک بی بی مهرو: و در فرجام چرا؟ به ادامه اعمال فاشیستی پشتون نیزه سازی به وردکیزه سازی انجامید فرصت طلایی برای طرح فدرالیزم در افغانستان باید‌ها و نبایدهای تغییر نظام سیاسی در افغانستان
دوستان من رستاخیزملی فرترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من