درواز Darwaaz
(ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
قانونی های
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/۳٠
قانونی های پارلمانی وغیرپارلمانی
از تسلیم طلبی، سازش و فرمانبری به کام می رسند
سلام ، درود ، سپاس احمد بهار چوپان عزیز ، همدرد و همصدایم ! نامه هایت ، نبشته هایت ، دادخواهی هایت ، همه را ، می خوانم و لذت می برم . روشن ، مودب و زیبا می نویسی . از زخم ها، از درد ِ ما می نویسی که زخم ناسور و درد بی درمان شده اند.
تو برادرم یکی از معدود کسانی استی که خطر هولناک فاشیزم پشتونی- سمسوری را با تمام فاجعه آفرینی اش درک کرده ای و برای مقابله با آن فریاد می زنی و مردم را به بیداری و چاره سازی فرامیخوانی.
ایکاش از ما تاجیک ها کسانی دیگری هم بیایند و مانند تو بنویسند و خطر دهشت خیز فاشیزم قبیله ای سمسوریان را فریاد نمایند. نمیدانم برای به حرکت در آوردن ِ برج عاج نشینان ِ نظاره گر ِ پای به لب ِ گور ِ مدعی قلهء ادبیات فارسی بودن چه چیزی لازم است ؟
تمام نوامیس انسانی شان لگد مال می شود ، کرخت اند و از جای نمی جنبند ، تکان نمی خورند و صدایی بر نمی آورند .
زبان شان لگد مال می شود ، همه یاد ها و خاطر های تاریخ شان حذف می شود ، قرار تماشا می کنند . حتا به شخص خود شان ، با نام و نشان ، حمله می شود ، آرام خفته اند ! مشکل اصلی این است که به اثر دوصد و شصت سال حاکمیت استبدادی و شیطانی و ضد انسانی تمامیت خواهان مستبد پشتون ، احساس اعتماد به نفس و جسارت در نخبه گان تاجیک و اقوام غیر پشتون به عام از میان رفته است .
اینها باور ندارند که می توانند با هویت مستقل خود حضور و وجود شان ممکن است . همیشه سرکوب شده اند ، همیشه در سایه ای لطف و کرم ارباب قدرت کار کرده اند و اگر به نام و نان و نوایی هم رسیده اند ، از راه سازش و سکوت و تسلیم و فرمانبری بوده است . دیده اند که اگر نه بگویند ، اگر طغیان کنند ، اگر تسلیم نشوند ، در کنج زندان ها ، در تبعید ، در بالای چوبه های دار ، خواهند بود .
از تسلیم طلبی و سازش و فرمانبری به کام می رسند ، به نام می رسند ، ضرری نمی بینند . از همین خاطر شوله ای خود را میخورند و پرده ای خود را میکنند . اگر نه ما تاجیک ها و دیگر اقوام فارسی گوی ، کسانی داریم که استعداد و دانش و معلومات شان را کس ندارد و آدمک های چون روستار تره کی ، انورالحق احدی و دگه و دگیش در پیش شان هیچ چیزی نیستند.
پشتونیست ها که این همه غُر و فش می زنند ، همیشه تشویق شده اند ، تقویت روحی و مالی و مقامی و چه و چه های دیگر شده اند ، از جسارت خود ، از پشتونیست بودن خود ، از توهین و تحقیر و سرکوب تاجیک ها و اقوام غیر پشتون از ایشان قهرمان ساخته شده است . شما ببینید که نامی ترین قهرمان فرهنگی شصت هفتاد سال اخیر پشتون های کی بوده ؟ محمد گل مومند ، حبیبی ، غلام محمد فرهاد ، رشاد و دهها تنگ و گشاد دیگر ( ببخشید- معذرت میخواهم )! این ها همه یک وجه مشترک دارند و آن تعصب سوزان پشتونیستی و افکار شوونیستی قبیله گرایانه . انور الحق احدی و اتمر و حبیب رفیع و دیگر و دیگرانی که امروز قدرت را در اوغانستان در دست دارند ، همه یک وجه مشترک دارند :
تعصب و جنون سادیستی پشتونیستی ! اعتماد به نفس این ها ، جسارت شان ، غُر و فش شان از آن است که همیشه به قوم حاکم ، به حاکیمت قومی ، تعلق داشته اند . اما بر عکس آن دیگران به حدی سرکوب شده اند ، به حدی فشار های روحی و هزار نوع فشار آشکار و پنهان دیگر را در روان تاریخی خویش تجربه کرده اند که جرئت نام خود گرفتن را ندارند . شنیده ای که یک تاجیک گفته باشد \" من تاجیکم \" ؟ کسی اگر به نام تاجیک کاری کند اول خود تاجیک ها بلند می شوند و میگویند که این حرف را نزن که از این حرف بوی جدایی و چه و چه می آید ! حاکمیت مستمر پشتونی ، کاری کرده است که کارستان .
در میان خود مردمان غیر پشتون آدمهای بره صفت و تسلیم و گوش به فرمان و بی اعتماد به نفس را بسیار پرورش داده اند که به خود باز زایی و خودتکثیر شدن عجیبی رسیده است . حتا وقتی هیچ پشتون و هیچ قدرت دولتی و پولیس و خطر جانی و مالی هم برای ما نباشد ، ما جرئت نمی کنیم نام مان را به صدای بلند یاد کنیم . ترس را در رگ رگ ِ ما جا داده اند و خود شان با جرئت و جسارت تمام ، هر کاری را دل شان میخواهد انجام میدهند و پروای هیچکس را ندارند .
قانونی ها ، در پارلمان ، غیر قانونی های ما در بیرون ِ آن ، همه میخواهند از راه موش مرده گی ، از راه در خانه پشتو گپ زدن ، از راه فرار از نام قوم و مردم خود ، زیر نام \" وحدت ملی \" حق زنده بودن را به دست آرند . شما می بینید که امروز در بلخ ، در جاییکه یکی ازتاجیک های ما به اصطلاح قدرت دارد ، فاشیزم قادر است که جوان دانشجوی فارسی زبان را لگد کوب کند و به زندان اندازد صرف به خاطر اینکه میخواهند دانشگاه را دانشگاه بگویند ! مگر فاجعه میتواند ازین ننگین تر شود ؟
خلاصه برادر عزیزم ، من پیامت را صد در صد تایید می کنم و حرفهایت به دلم می نشیند . آفرین بر تو . آفرین به دهقانپور عزیز که جه صادقانه و بدون هیچ ادعایی برای مردم و فرهنگ خویش کار میکند . با درود ، با محبت . درویش دریادلی . تشکر
از فراتر از مرزها
فاشیزم
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٢٧
فاشیزم پشتونی و بی ننگ های غیر پشتون
پادشاهی و فرمانروایی پشتونها در سر زمین پاک خراسان در مدت دو صد و پنجاه سال با تجاوزگری، اشغالگری، کشتار، ظلم، خودکامه گی، چپاول، تاراج، فریب و غداری همراه بوده است. چهره ها عوض و رنگ ها دگرگون شده اند، اما ماهیت هدف ها و جانمایه ای عمل شان از آغاز تا امروز یکی است: حاکمیت پشتون، قیمومیت دیگران.
یکی از تحفه ها و ارمغان های دل آزار دو صد و پنجاه سال حاکمیت خونین و اجباری فاشیزم پشتونی این است که در میان بخشهایی از مردمان غیر پشتون خصایل پسندیده ای جرأت و جسارت و اعتماد به نفس را ریشه کن ساخته اند.
دو صد و پنجاه سال سرکوب پیهم،
دو صد و پنجاه سال دروغ و نیرنگ و مسخ حقایق تاریخی و فرهنگی،
دو صد و پنجاه سال شتشوی مغزی،
دو صد و پنجاه سال کوشش مستمر و بدون وقفه در جهت احمق سازی و نادان نگهداری مردم،
دو صد و پنجاه سال وحشت پراگنی و خوف گستری و بیداد گری،
دو صد و پنجاه سال خیزش ها و شورش ها و طغیان های مردمی را به خاک و خون کشاندن
تا سبب شد که در میان بخشهایی از مردمان ترکمن و اوزبیک و هزاره و تاجیک و بلوچ و دیگر اقوام غیر پشتون (افغان) روحیه ای ترس، دلمرده گی، بی اعتمادی به نفس، کرنش، سازش، تسلیم و قبول حاکمیت فاشیزم پشتون به مثابه ای یک پدیده ء جاویدانی، رنگ و رونق گیرد.
آدم های گردن پت، دست به سینه، بلی گوی، طفیلی، چاپلوس، معامله گر، مزدورمنش، بی وقار، ترسو، دستبوس، محافظه کار، مصلحت شخصی اندیش، منفعت جو، بی تلخه، بی جوهر، بی خاصیت و بی ننگ، همیشه از طرف حاکمان و فاشیست های پشتون تشویق و ترغیب و نوازش و ستایش و تقویت و حمایت شده و به نان و نوا و مقام و منصب رسیده اند. اینها، مبلغین و مروجین همان خصایل و رفتار هایی اند که خود به آن توصل می جویند. اینها، در میان قوم خویش نقش جاده صاف کن فاشیزم پشتونی را دارند. قوم خویش را به مدارا، به آرامش، به سکوت، به خونسردی، به تسلیم شدن فرا میخوانند و از بیداری مردم خویش، از حق طلبی مردم خویش، از سلحشوری مردم خویش، از قیام و خیزش مردم خویش، حتا بیشتر از فاشیست های پشتون وحشت و هراس دارند. اینها بدون هیچ بحث و تبصره ای، برادر بزرگ بودن و اکثریت بودن و سردار و سرور بودن پشتونها را به خوشی می پذیرند و میکوشند به مردم خویش هم بقبولانند که حقیقت همان است که فاشیستهای پشتون میگویند. اینها همه چیز را به چشم می بینند، ظلم فاشیزم قبیله را می بینند، تلاش های خاینانه ء فاشیزم را در راستای بربادی قوم و مردم خویش می بینند، تجاوز پشتون ها بر فرهنگ و زبان و هویت خویش را می بینند، اما هنوز هم دیگران را به سکوت و کرنش فرا میخوانند.
از گذشته ها که درگذریم، در همین دهسال اخیر، ما شاهد جنایات بیشمار فاشیزم پشتونی بوده ایم ولی محافظه کاران و جبونان و بی ننگ های ما نه تنها که در برابر آن دم برنیاورده اند، بلکه " شکر خدا " را هم گفته اند.
اگر طالبان آمدند و با همکاری و همدستی اوغان ملتی ها و سور خلقی ها، مردمان غیر پشتون را در مناطق مختلف قتل عام و تاراج کردند، مردم را خسی ساختند، زنان مردم را با خود بردند، به کودک و پیر و جوان شان رحم نکردند، شهر و قریه و دهات شان را به آتش کشیدند، بی ننگ های ما گفتند: الحمدالله، صدای تان را نکشید که وحدت ملی خراب می شود و در بین ملت نفاق می افتد!
اگر پس از طالبان، بازهم اوغان ملتی های فاشیست توسط امریکا به قدرت نصب شدند و در هر قدم صد ها خیانت و غداری را مرتکب شدند، سرود ملی را پشتو ساختند، ظاهر کل را بابای ملت جا زدند، در قانون اساسی ده ها مساله ای ضد ملی را وارد کردند،در تعیین وکلا و وزاء هزار منافقت نمودند، وزارت ها و کرسی های مهم و سرنوشت ساز را یکی به دنبال دیگر اشغال نمودند، هرچه پشتو نیست از هر حزب و تنظیمی که بود از هر طرف جمع کرده و از صحنه دولت خارج ساختند، برنامه های زبانی و قومی خود را هر روز به شدت عملی می سازند، افراد مربوط به اقوام غیر پشتون را از همه جا می رانند، کورس های پشتو دایر می کنند، کتاب های درسی مکاتب را در بخش های مختلف به زبان پشتو می سازند، کار پشتونیزه کردن اوغانستان را در تمامی عرصه ها با حیله گری و غداری به شدت پیش می برند، غیر پشتون ها را خلع سلاح کردند، خلع قدرت کردند، از همه امور دور ساخته راهی استند، چه در خارج و چه در داخل کشور همه امور زنده گی اجتماع افغانستانی را در دست خود گرفته اند، مسجد در دست فاشیست های پشتون، مکتب در دست فاشیست های پشتون، رادیو در دست شان، تیلویزیون در دست شان، نشرات کاغذی و انترنتی در دست شان، زبان را برای ما تعیین می کنند، هویت را برای ما تعیین می کنند، تاریخ را، گذشته را، امروز را، آینده را، همه و همه را برای ما تعیین میکنند و بی ننگ های ما میگویند: الحمد الله، چه خوب شرایطی است، هوش کنید که در برابر فاشیزم پشتونی صدای تان را برنیاورید که وحدت ملی خدشه دار می شود و ما بدنام می شویم، حوصله گذشت، از خاموشی و تسلیم شدن مرگ بهتر است !
وقتی حرفی بزنی، وقتی حق را بگویی، وقتی در برابر فاشیزم وحشی پشتونها صدای اعتراض را بلند نمایی، وقتی بگویی که ما افغان نیستیم، نه جد ما افغان بودند، نه آبای ما افغان بودند، ما افغان نمی شوییم، ما را بگذارید که با هویت و شخصیت ملی و تاریخی خود زنده گی کنیم، ما دیگر نمیخواهیم تحت سلطه و شکنجه و ظلم فاشیزم پشتونی زنده گی کنیم، برای ما حق نفس کشیدن بدهید، وطن تنها از افغان ها نیست، دیگران هم حق زنده گی دارند، دیگر افسانه واهی " افغان اکثریت است " را در گوش ما نخوانید، اکثریت فارسی زبان هاست وقتی این سخنان را بگویی و بنویسی، قبل از همه همین جبون ها و بی ننگ های خودی ما بر تو می تازند، با فاشیستهای افغان همصدا می شوند و برای خفه ساختنت راه ها و چاره ها می جویند. پند، اندرز، نق زدن، فشار های گوناگون، دسیسه، مضری، شیطنت، ترور شخصیت و صد منافقت دیگر را میکنند تا خاموشت سازند!
امروز دیگر برای ما هیچ چیزی نمانده است. اگر یکبار بیخ فاشیست ها محکم شود و جریان به گونه ای که آنها میخواهند پیش رود، اینبار کاری خواهند کرد که عبدالرحمن خان و هاشم خان و محمدگلخان مومند و حفیظ الله امین و ملا عمر را از یاد ببریم.
این دسته های گوناگون فاشیست های پشتونیست که امروز بر سر اقتدار هستند، این پنجابی ها از قبیل: این کرزی ها، احمد زی ها، انورالحق احدی ها، حنیف اتمر ها ، خلیل زاد ها، اشرف غنی احمد زی ها و همفکران و همرزمان شان، با وسایل و امکانات و تیوری ها و برنامه ها و نیرنگ های خیلی همه جانبه و گسترده و اساسی به میدان آمده اند و آنچه را که در دوصد و پنجاه سال نتوانستند به صورت کامل عملی سازند، انجام خواهند داد. اینها صدها مرتبه شوونیست تر، سیاه اندیش تر، مکار تر، غدار تر، خطرناک تر، عقده ای تر، پُر کینه تر، بیرحم تر، شیاد تر و خاین تر از پیشکسوتان فاشیست خویش می باشند. اگر اینها موقع لازم را بیابند، اگر در برابر اینها مقاومت و مبارزه جدی و همه جانبه صورت نگیرد، اگر ما هوشیاری و آگاهی و سازماندهی و امکانات مناسب را نداشته باشیم، اگر ما خواب و بیتفاوتی و کرختی و ترس و جبونی را از خود دور نکنیم، اگر ما قاطعانه، آگاهانه و شجاعانه در مقابل فاشیزم نرزمیم، روزگار ما سیاهتر و رقت انگیز تر خواهد شد.
به امیدی آن روز که همه مردم ساکن در سرزمین خراسان (اوغانستان فعلی) بتوانند با صلح و صفا و برابری و همدلی زنده گی نمایند، هیچ قومی بر قوم دیگر بابایی و فرمانروایی نداشته باشد، آزادی باشد، عدالت باشد، مردم سالاری باشد، انسان ارزش و منزلت واقعی اش را بدست آورد.
ما همانگونه که عدالت را برای خود میخواهیم، بیعدالتی را به هیچ کس دیگر نمی پسندیم.
دشمنی و مخالفت ما با جریان ظالمانه ای فاشیزم پشتونی ادامه خواهد یافت. فاشیزم قبیله باعث نفاق و شقاق و تیره گی و جدایی در میان اقوام ساکن در کشور ما شده . فاشیزم پشتونی همیشه مانع وحدت ملی واقعی و همزیستی انسانی و عادلانه خواهد بود.
از همین سبب، باید با فاشیزم قبیله قاطعانه مبارزه کنیم تا فاشیستها موفق به عملی ساختن برنامه های خاینانه ای خویش نشوند و جامعه را باز هم به قهقرا و تباهی بیشتر سوق ندهند.
در خاتمه یکبار دیگر تاکید مینماییم که هیچ پشتونی (افغانی) از این بعد نمیتواند به نماینده گی ملت های ترکتبار و فارس در افغانستان حکومت نمایند.
نه جلالی و نه خلیل زاد نه کرزی و نه اشرف غنی احمد زی و نه هیچ یک از کسی دیگری از ملتان و پنجاب.
جهت آگاهی بیشتر تان که کی ها بالای ملت پرافتخار ترکتبار و فارس در 270 سال اخیر حکومت کرده اند به سایت زیر مراجعه نمایید. در سایت زیر به صراحت و واضح جای تولد احمد شاه درانی را نشان داده است که در ملتان پاکستان بدنیا آمده است.
این به مفهوم آنست که بیش از 250 سال پنجابی ها بالای ما حکومت مینمایند.
http://en.wikipedia.org/wiki/Ahmad_Shah_Durrani
محمد صبور بشردوست
بنیاد فارسی زبانان مشرقی
قابل تحسین
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٢٧
| داکتر رنگین دادفر سپنتا، رنگین تر درخشید! |
|
طرح مصالحه وگفتگو باطالبان ازدیرزمانی است که به عنوان یک استراتیژی ناموفق دردستورکار دولت آقای کرزی قرار داشته است. ایجاد تشکیل کمیسیون صلح به ریاست آقای مجددی، تلاش برای ایجاد رابطه باطالبان، ودعوت آقای کرزی ازملاعمر وحکمتیار درمیز مذاکره، ازجمله تلاشهای نافرجامی است که تاهنوز درهمین راستاصورت گرفته است. این تلاشها هرچند که باشعار بهبودبخشیدن اوضاع امنیتی وتحکیم پایه های حکومت مرکزی، آراسته بوده است، اما تاثیری دربهترشدن اوضاع آشفتهء امنیتی نداشته است که حتی دامنه های ناامنی را بیشتر گسترش بخشیده ومخالفین دولت را درموضع نیرومند تر قرار داده است. دراین روزهای اخیر که جزئیات بیشتر از گفتگوهای دولت بامخالفین درمطبوعات منتشر گردید، واکنش های متفاوتی را درمحافل مختلف سیاسی به دنبال داشت.
اخیرا آقای داکتر رنگین دادفر سپنتا، وزیرخارجه دولت افغانستان، ازجمله بالاترین مقام سیاسی دولت بود که دریک واکنش شدید اللحن، طرح وتعمیل این پروسه راخلاف منافع وعلایق مردم افغانستان دانسته و آن دسته ازحامیان بین المللی دولت افغانستان را که این پروسه را حمایت وتمویل می نمایند، شدیدآ موردانتقاد قرارداده وحتی به ترک افغانستان اخطار داده است. درقاموس تعاملات وتشریفات دیپلماتیک این شدیدترین لحنی است که آقای سپنتا درواکنش به رفتار حامیان بین المللی دولت افغانستان ازخود به تماشا میگذارد. واکنش آقای سپنتا ازاین جهت، قابل تامل است که او یکی از بلندپایه ترین مقام دولت افغانستان است ودرعین حال مدیریت سیاست خارجی دولت افغانستان را به عهده دارد. هرچند که ایشان تاهنوز درتعامل بارخدادهای سیاسی چهرهء محافظه کار، ازخود به تماشا گذاشته است، اما لحن شدید ایشان دربرخورد با روند مذاکره بادشمنان مردم افغانستان یک اقدام ارزشمند تلقی میگردد. نگارنده هرچند که باپاره ای از نگرشها ورفتار آقای سپنتا موافق نبوده ام، اما این رفتار اخیر ایشان را درواقع مبین شهامت ونیت ایشان نسبت به سرنوشت مردم افغانستان وارزشهای انسانی تلقی می نمایم که بدون تردید تاهنوز چنین رفتار ونگرش رسمی را ازایشان شاهد نبوده ایم.
هرچندکه این رفتار به تنهایی نمیتواند تمام اقدامات وتصامیم پشت پرده را دستخوش تحول نموده وحامیان وتمویلگران این پروسه را مجبور به تجدید نظر نماید، اما دست کم این تاثیر را وارد می نماید که پاره از تصامیم در روند پرشتاب این مذاکره مورد بازنگری قراربگیرد.
به نظرمن واکنش شدید اللحن سپنتا دربرابر روند آشفتهء این مذاکره، درمحافل سیاسی ودیپلماتیک، قبل ازاینکه نیت دولت افغانستان تعبیر وتفسیر گردد، به مفهوم نیت ونگرش شخصی آقای سپنتا تفسیرمیگردد. درواقع آقای سپنتا نشان میدهد که به اهداف وآرمانهای آزادیخواهانهء پرچمداران آزادیخواهی ومقاومت دراین سرزمین، پاس وحرمت میگذارد وسهیم ساختن دشمنان مردم افغانستان را دربستر قدرت دولتی، مخالف عزت وشرافت مردم افغانستان میداند.
همانگونه که ازقرائین رفتار وگفتار تیم آقای کرزی و بعضی ازحلقات بیرونی برمی آید، تلاشهای گسترده وپرهزینهء درجریان است که طالبان و حکمتیار را به صورت رسمی دربستر حاکمیت دولتی سهیم نموده ویکباردیگر برزخمهای مردم افغانستان نمک بریزند. این تلاشها هرچندکه ازطرف دولت به نام مصالحه ملی وگسترش حاکمیت دولتی تعبیر میگردد، اما قدر مسلم این است که حضوررسمی طالبان وحکمتیار در ادارۀ دولتی، مصیبت وسیاه بختی مردم افغانستان را برای یک دوربعدی تمدید وتشدیدمی نماید. لذا مخالفت باین نوع مذاکره، درحقیقت مخالفت باتکرار مصیبت های مردم افغانستان دانسته میشود. نگارنده معتقد است که شرکت رسمی مخالفین مسلح دولت در رهبری ومدیریت دولت، از معضل ناامنی وگسترش خشونت نمی کاهد، بلکه این معضل را پیچیده تر و اوضاع آشفتهء موجود را آشفته تر می سازد. قانون اساسی موجودکه مرجع ومنبع هدایت کاری دولت میباشد، مخالفین دولت، آن را خلاف معیارهای رفتاری خود دانسته که درصورت حضور آنها درساختار دولت، زمینهء عملی این قانون بامشکل وموانع جدی مواجه میشود.
این تعامل دریک چشم انداز گسترده تر، به تنش های بیشتر دامن زده ودرنهایت به انارشیزم دولتی منتهی میگردد. فلهذا مخالفت بااین پروسهء ذلت بار وبحران آفرین وجیبهء ملی وانسانی تمام کسانی میباشد که به ارزشهای انسانی ودیموکراتیک و همچنان به ارزشهای فرهنگی جامعه متکثر افغانستان بهاء میگذارند. . هرچند بسیاری از آگاهان سیاسی براین باورند که آقای سپنتا نیز از پست وزارت خارجه معزول میگردد اما درهرصورت، نگرش آقای سپنتا درمورد پروسهء مذاکره، ازچشم انداز باورهای انسانی وارزشهای دیموکراتیک قابل تحسین وستایش می باشد.
فرشته حضرتی
|
تریاک وترور طالبانی
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٢٧
15اکتوبر2008
زمینه های مصالحه باجریان"تریاک وترور"
محمداکرام اندیشمند
اظهارات وزیرخارجه افغانستان امروز(15اکتوبر2008)درکابل درمورد مذاکرات مبهم ومخدوش صلح با طالبان بیانگر سیاست ودیدگاه شجاعانه درمسیرمبارزه ومقاومت برای آزادی، عدالت وپیشرفت اجتماعی بود. وزیرخارجه که درکنفرانس پ"صلح وحل منازعه درتفکر اسلامی" صحبت میکرد، جریان مذاکرات غیرشفاف ومبهم صلح با طالبان را محکوم کرد وگفت:«دراین روزها درکشور جنگ زده ما بیشتر از بیش سخن ازصلح است، سخن ازصلحی است که گاهی نمی دانیم با چه کسی و چگونه صلح می کنیم؟ برخی که درتنگنا قرارگرفته اند وشکست خودرا، شکست همه جهان می دانند،می خواهند پیام انهزام رادرگوش کودکان مازمزمه کنند.
اینها پیام آوران تسلیم ومنادی فرار اند. صلحی که اینان به تبلیغ آن می پردازند، صلحی است که ازطریق گردن های بریده وپذیرش بردگی باید تأمین شود»
مصالحه باجریان وتفکرحامل وحامی جهل، تریاک وترور آن هم ازموضع درماندگی وضعف، قتل آزادی وعدالت و پذیرفتن فرهنگ جهل، معلم کُشی ومکتب سوزی است. دراین تردیدی نیست که افغانستان به صلح وثبات نیاز مبرم دارد. اما صلح برای چی وبا چه کسی؟ چگونه به صلح می توان رسید وچگونه می توان زمینه های صلح راایجادکرد؟ آیا باجریان طالبان درسایه ی اندیشه ی طالبانی می توان به صلح دست یافت؟
درحالیکه صلح ازتفکر ودیدگاه مبتنی برعقلانیت، برده باری، نوع دوستی وعدالت خواهی برمی خیزد، اما تفکر طالبان والقاعده برمبنای خشونت، نفرت، جهالت، کشتار وتروراستوار است.
صلح باعدالت اجتماعی، تحقق آزادی، تأمین حقوق انسانی همه باشندگان جامعه اعم اززنان واطفال، برچیدن بساط تبعیض، برکندن ریشه های ظلم وفراهم آوری زمینه ی رفاه وپیشرفت درتمام عرصه های زندگی پیوند می یابد. اما طالبان وتفکرطالبانی پیامی جز تبعیض وبی عدالتی ندارند. با آزادی خصومت می ورزند، به حقوق انسانی و اجتماعی زنان پشت پا می زنند وچیزی جزفریاد خشونت ونفرت ازگلوی شان بر نمیخیزد. فرهنگ طالبان فرهنگ علم ستیزی ومکتب سوزی است. باجریان وجنبشی که درقرن21مکتب هارا بسوزاند، معلمان را سرببرد واطفال وجوانان را ازتعلیم وتحصیل بازدارد، چگونه میتوان به مصالحه وهمسویی رسید؟ ازسر بریدن های معلمان مکاتب توسط طالبان پیدا است که اسلام دوستی وشریعت خواهی این جریان چیزی جزادعای دروغینی بیش نیست. آیا گروهی راباتفکر وعملکردمعلم کُشی ومکتب سوزی میتوان گروه معتقد ومتعهد به دینی خواند که پیغمبرآن دین حضرت محمدمصطفی(ص) می گوید من معلم مبعوث شده ام؟
مذاکره با طالبان بنام مذاکرات صلح دریک روند مبهم وغیرشفاف با وساطت ونقش سازمان های استخبارات پاکستان، عربستان سعودی وانگلیس ادامه دارد. این درحالیست که یک مقام انگلیسی ماه ها قبل اظهارداشت که تفکر طالبان را درافغانستان نمی توان نادیده گرفت. جریان طالبان وتفکر طالبانی درسایه ی حمایت این سازمانها که به حاکمیت درکابل دست یافتند، میدان ورزشگاه غازی را درپایتخت به میدان سنگسار واعدام زنان ومردان مبدل کردند. آنها در دوران حاکمیت شان درپایتخت مکاتب و محل آموزش و تحصیل را به محل تعلیم وتدریس نفرت وخشونت درآوردند. آیا امروز همان شبکه های استخباراتی درصدد بازگرداندن چنین جریان وتفکری به سرنوشت افغانستان هستند؟ امروز انگلیس ها که از عدم پیروزی درجنگ علیه طالبان وتروریزم درافغانستان سخن می گویند، چه اهدافی را دنبال می کنند؟ آنها دیگر بدنبال چه بازی درافغانستان هستند؟
اگرعناصر وگروه های مختلف سیاسی واجتماعی افغانستان به امید نشستن برسر سفره ی آی.اس.آی، سازمان های استخبارات سعودی وانگلیس درهمراهی با جریان تریاک وترور طالبانی مهر سکوت برلب زده اند وراه تسلیمی درپیش گرفته اند، فراموش نکنند که خود از بازندگان اصلی این بازی خواهند بود.
از سایت خاوران
کودتا
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٢٧
کرزی کودتای ضد خودرا سازمان بخشید
هامون هیرمندی
کرزی آنقدر میخواهد به کری بزید تا تاریخ از وی به عنوان سیستمدار (!) کر یاد کند. کرزی بعنوان یک طالب اصیل آنچه را تا کنون به نام (مدارا) پیش میبرد گذشت ذاتی او در برابر تعهدات قبلی اش به طالبان است نه مدارا ومروت. شما میدانید که مدارا در برابر جاهل دشمنی با خود است اگر فرد غیر مسئول باشد. واگر مسئولیت اجتماعی وسیاسی داشته باشد دشمنی با جمعی است که اعتماد شانرا به نمایش میگذارد.
سیاستمداری که به بال عنقای (سی،آی،ای و آی، اس، آی) به تخت وبخت میرسد ذلت ملتی را تمثیل میکند که در برده کشی ویوغ بری قدامت دارد.
ورنه تخم تلخک در خاک عقیم نمی روید.
ونه هم تخم آزاده در زمین اسارت میتواند ریشه بدواند.
این کلاهیکه( کرزی) در تنه ی فاشستی (افغان ملت) به دستان استخبارات کشورهای بیگانه گذاشته شده صرفنظر از همه چیز فقط یک وظیفه دارد و آن اینکه:
باید زمینۀ رشد حزب نامومن وغدار عظمت طلب فاشستی افغانملت را به سردمداری جاسوس معلوم الحال پاکستان (انوارالحق احدی که بر سر خزانه ملت تکیه زده است) را برای گردانندگی ملت محکوم افغانستان مساعد گرداند تا بتواند به سیستم پیشرفته تر از زمان عبدالرحمن خان، خانواده ی آل یحیی، حفیظ الله امین و تره کی نقش آینده را بازی کند.
هر گاه نیروهای که دیروز خودرا احزاب اسلامی می نامیدند امروز در برابر این حادثه تاریخی خاموش نشسته اند که در واقع گناه نه بلکه جنایت را مرتکب شده اند.
به عبارت دیگر با دست ودل ودماغ آلوده در یک بن بست سیاسی به سردمداری عبدالرب رسول سیاف خورا به فاشیستهای قومی تسلیم کرده اند که واقعا خیلی ننگین است.
و جالب اینکه وکلای پارلمان این قماش ها نیز فقط به شکم می اندیشند نه به خدا وملت وکشور وخاک و نه تعهدات دینی واسلامی شان. فقط عارق غذای شب را در پرلمان رها میکنند وبس.
اگر این نوشته من کسی را آزرده کند به نا حق (من دیگر ابدن دست به قلم نمیزنم واین اول و آخر خواهد بود) خودش صنم تعلقاتی اش را در محراب پیش رویش بگذارد و ببیند که آیا این حقیقت تلخ درست است یا نی؟ وشاید تنها آنهای را آزرده کند که ملت را آزرده اند. در آنصورت یخنش را بوی کند ببیند که ازعرق زحمت کی است که فربه شده و چربوی اش بوی بد میدهد؟ ( بی ادبی معاف).
شاید بگوید نه آن از بوی ویسکی و ودکا است چرا که تازه متمدن شده است و قدرتمند دولت هم خودش مینوشد و هم دیگران رااجازه میدهد تا آزادانه بفروشند و بخرند و بنوشند. و این خود نوعی تمثیل اسلام امریکائی است، که در واقع نشان میدهند که اینان بیشتر دموکرات نسبت به خلقیها وپرچمی ها هستند. آنها تنها شراب خور وزنکه باز بودند(یک کمکی) ولی پول دوست و رشوتخور و بی ادب ودزد نبودند. ماده پرست بودند اما ماده را نمی اندوختند ونمی پرستیدند.
ولی این مومنان پاکستانی هریک صاحب آرگاه وبارگاه شده و در حالیکه محصل از دانشگاه فرار کردند ولی با همه دارای ملت به کابل برگشته زندگی میکنند.
میگویند به مادیات ایمان نداریم. پس اگر راست میگویند این مال بیت المال را از کجا دزدیده اند؟
از سیاف بپرسید: روزیکه حفیظ الله امین بروی اشک مادرت وهم بنام اینکه خروطی بودی از محبس رهایت کرد با یک جمپر وپیرهن تنبان چرک کابل را به سوی پاکستان ترک گفتی حالی اینهمه دارائی را از کجا کردی؟ اگر واقعن مومن ومسلمان هستی راست بگو. ورنه به خاطر منافع خود از اسلام به ضد مسلمانان نباید استفاده کنی.
در وقت حضور روسها جهاد را لازم دانستی آیا در کدام آیه وتفسیر جهاد علیه اشغالگران اروپائی وامریکائی (ممنوع الصدور لازم السکوت) شده است؟
این سوال را تنها از خاطری از سیاف میکنم که فقط او توانسته که تنها وتنها از جملۀ ارزشهای جهادی (!!!) فقط ووو فقط (ریش جهادی) خودرا تا کنون حفظ کند. ولو که بر انبوه چرکش افزوده اما خودش را نمی آزاردبه خاطریکه میتوانذ با آن ریش قابل قبول خلیلزاد و دیگ چینی هم باشد.
گپ به درازا کشید بر خلاف آرزوی قلم مرا ببخشید.
حرف بر سر کودتای ضد کرزی است. به اساس اظهارات بلند پایۀ انگلیس در کشور، که در جستجوی دیکتاتوری از میان اقوام بومی طالب است. کرزی دیگر تنها به درد امریکا میخورد نه انگلیس. زیرا که پانگ ترازو را حفظ کرده نتوانسته بنا تقرر وزیر بی کفایت ومزدور معارف اتمر (که شور بختانه از معارف جز تقرر قوم چیزی نمیداند وحتی از بودجۀ چاپ کتابها نیز دستبرد زده است) حالی آنرا وزیر داخله ساخته تا همراه با سایر فاشستها ومخصوصن افراد وابسته به گلبدین راکتیار که یکی آن وزیر پرهنگ است ودیگر آن تازه وزیر معارپ مقرر میشود تا اگر گلبدینی ها از خاطر وی مکتب سوزی را متوقف کرده به پل شکنی وراه گیری وخودکشی روی ببرند تا اگر درین فعالیت ها اتفاقن نیروهای متحد یا حد اقل فارسی زبانان (ولو پشتون هم باشد)کشته شود. تا آنکه آنها مانند حکومت ربانی از درون توسط گلبدینی ها و افغانملتی ها منهدم گردد.
گویند (سیل بین عقل چهل وزیر را دارد) این بود نظریات سیلانه ی ما.
و گز و میدان هم در دست طالب و دوستانش است. ببینم چه میشود.
خوانندۀ گرامی: اگر از واقعیتهای روشن ودرشت این نامه بدت نامد منتظر خواندن توصیه نامۀ جبهۀ نا بکار متحد هم باشید. آنهای که ننگ شان میآید تا به جای پای مسعود شهید قدم بگذارند.
نامۀ دومی دران مرد خواهد بود.
تشکر از حوصلۀ شما در خواندن این نامه با لحظات تلخ گذرآن
افغانیزه کردن
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٢٧
دموکراسی افغانی !
به نظر میرسد " آفتاب دمکراسی " در افغانستان ؛ در معاملۀ میان کرزی ، حامیان او و طالبان به کسوف رسیده است!
از آن روز که دکتر ظاهر طنین در صحبتی گفته بود :" کرزی، در تلاش افغانیزه کردن دموکراسی است ."! هنوز دیری نگذشته ، و اینک شاهد " افغانیزه " شدن دموکراسی ایم !
در دموکراسی افغانیزه شده، دموکراسی از ذات و ماهیت اصلی اش خالی میشود! همانگونه که همه چیز دیگر با افغانی شدن یا به ضد خود مبدل میشود، یا هم از معنا و مفهوم حقیقی تهی میگردد!
در واقع تلاش برای تغیر ذات و ماهیت دموکراسی، کاریست عبث؛ و اصلا به دنبال ذات دموکراسی رفتن بود، که دموکراسی را به ضد خودش تبدیل کرد.
درد موکراسی، مهم چگونه به کرسی نشاندن حاکم نیست؛ بلکه چگونگی آسانی به پائین کشیدن حاکم است. *
قرار معلوم که پائین کشیدن حاکم برکرسی نشستۀ ما، آقای کرزی ضل الله، دیگر کار آسانی که از دموکراسی مخنث افغانی شده! ساخته باشد نیست!
دموکراسی افغانی، در آخرین مرحله قانون را زیر پا می نهد، و پس از هفت سال جنگ زرگری با تروریزم ، روی سفرۀ شیخ عرب، سر از گریبان صلح بین الا افغانی بیرون میاورد و به روی ملاعمر آغوش می کُشاید.
دموکراسی افغانی، مثل ریش ایست که اختیارش از ملک صاحب باشد! وقتی کارد چوبی این دموکراسی، قادر به قطع کردن پیوند ملا عمر، با کرزی، که هر دو برادران افغانی اند؛ نگشت، وسیلۀ میشود برای ترساندن شتر دلانی چند که در حاشیۀ های قدرت منتظر اند به بهای " مصلحت ورزی " و حقیقت گریزی، شاید به کناره های متن برسند!
دموکراسی افغانی، بن لادن عربی ، محسود پاکستانی، و ملا عمر افغانی ! را برادران جانی میسازد، و به جان مردمان بیچارۀ می اندازد که سالهاست سرگشتۀ بیابان بی سمت و سوی سیاست افغانی اند!
دموکراسی افغانی، گویی روی دیگر سکۀ کمونیزم افغانی است ! با تبارگرایی و خود شناسی کنار نمیاید ! سقف دموکراسی افغانی، مثل آسمان فراخ است؛ همه افغان ها! در تهِ آن می گنجند! حتی آخوند ملا عمر! که کرزی، یعنی بابای دموکراسی افغانی، در به در دنبال مکان بود و باش اوست تا با چپن فراخ دموکراسی اش، شانه های سرما خوردۀ او را نیز بپوشاند!
دموکراسی افغانی، مثل حریر نازکست و مثل آب چشمه های کوه سلیمان پاک، چنان نازک که حتی از تند باد کلمات بیگانه ! به لرزه میاید و چنان صاف که سیاهی دانش و دانشگاه را بر نمی تابد !
نیاز زمانست که دموکراسی افغانی شود! همانگونه که کمونیزم در کارخانۀ مغز خلاق نابغۀ شرق! افغانی شد!
دموکراسی افغانی، به مفهوم " دموس "، و " کراتوس " که اینک دیگر سخت کهنه شده اند می خندد! در دموکراسی افغانی! تعبیر جدیدی از مفاهیم مردم و قدرت شان بدست میاید! طوریکه مردم هرچه میخواهند بگویند، کرزی هرچه میخواهد میکند! مگر این مایۀ شادمانی هر دو طرف نیست ؟
دموکراسی افغانی، عروس هزار دامادیست، که فرزندش همانا " دیکتاتوری که بالاخره قدرت را در کابل بدست میگیرد" و پایان خوشی به درامۀ افغانیزه کردن دموکراسی ، می نویسد!
دموکراسی افغانی،خواب آن گنگ را میماند، که آرزو داشت آنرا برای عالم پر از افراد کر بیان نماید!
در دموکراسی افغانی، قانون اساسی هرگز " پنسل پاک " نمی خورد! و در ازای " مصطلحات ملی باید حفظ شود" از زبان مولانا و ناصر خسرو، همبرگری با طعم امریکایی ساخته میشود!
دموکراسی افغانی، جایی برای آزادی بیان ندارد! بلکه آزادی بیان پیش دموکراسی افغانی " حرف مفت " ی بیش نیست! وزیر کلتور افغانی وظیفه دارد بیخ " فرهنگ " از زمین بر آرد!
در دموکراسی افغانی، دانشجویان از هرحقی برخوردار اند! جز حق صبحت با زبان مادری! و اگر تنی چند از این خیره سران واژۀ خلاف اصول اسلامی و شرعی، " دانشگاه " را برلوحی نوشته و به فراز در " پوهنتون " بالا کنند، پولیس ملی ، حق دارد؛ خون جوان شان را با چماق دموکراسی " افغانی" بریزد تا درخت وحدت ملی نه خشکد!
شاید این جوانان احساساتی ، فراموش کرده اند که بلخ باستان دیگر زادگاه و زیستگاه رابعه و مولانا، شهید و دقیقی بلخی نیست! آری؛ حالا در بلخ موجودی با نام نامی " گَرگری " ، که نماد واقعی " غیرت " افغانیست ؛ نفس می کشد و برای دموکراسی افغانی خدمت میکند!
زیرا وقتی بلخ " اشپوله " شود، در " اشپوله " ،" گَرگری " زاده میشود !
در دموکراسی افغانی، برادر رئیس جمهور، میتواند در عوض وزیر خارجه، وبه نمایندگی از دولت، عازم مذاکرات صلح در عربستان سعودی شود! زیرا دموکراسی افغانی از همۀ افغان هاست!
دموکراسی افغانی، " دوهمه سقاوی " را بیشتر از قانون اساسی مورد توجه قرار میدهد؛ و کوچ اجباری ، ناقل و کوچی را که یادگاری از " بابا " هاست زنده نگهمیدارد!
دموکراسی افغانی، ستون ها و خانه های اضافی تذکره را خط می کشد، و از فشردن ملیت ها با منگنۀ دموکراسی افغانی، ملت واحد میسازد ! ملت افغان !!!
آری؛ دموکراسی افغانی، خوبی هایش ! در این دفتر نمی گنجد، و اگر تا قیامت هم بنشینیم و در مورد ذات و ماهیت اش حرف بزنیم، کم است!
لیک بهتر است به قول کارل پوپر توجه کرده ، رهنمود ویرا بکار بریم که بجای بحث در مورد ذات و ماهیت دموکراسی افغانی، باید انتظارات خود از دموکراسی را توضیح دهیم و مطالبه کنیم و اگر به نتیجه نرسیدیم نباید به دنبال تغییر در ذات و تعریف آن باشیم بلکه باید صورتی دیگر از سیاست را مطالبه کنیم که بر آورنده مطالبات و انتظارات ما باشد!
زیرا به قول دکتر سروش :" دموکراسی، شیوۀ نصب و نقد و عزل حاکمان است." و این دموکراسی، با دموکراسی افغانی از ریشه تفاوت دارد! در دموکراسی افغانی، نقد حاکم ممکن نیست؛ و اگر احدی چنین جرئت و جسارتی کند، برای سرش جایزه تعین میشود! چه رسد که کسی آرزوی عزل کردن حاکم، آنهم حاکمی مثل کرزی را که به زبان خودش اعتراف کرده :" تازه مزۀ قدرت را چشیدیم و به آسانی ایلا دادنی نیستم." را نماید.
پس بیشتر از این کنار آمدن با دروغی به بزرگی دموکراسی افغانی، ممکن نیست. و بلکه دموکراسی افغانی ، دوای درد ما نیست!
یا باید دموکراسی، اصیل که توانایی تعدیل قدرت را داشته باشد، و در نصب ، نقد و عزل حاکم قادر باشد، در جامعه نهادینه شود؛ یا هم صورت دیگری از سیاست که برآورندۀ مطالبات و انتظارات ما باشد جانشین دموکراسی مسخرۀ افغانی شود!
احمد بهار چوپان
فاشیزم قبیله
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٢٦
سخنان داکتر سپنتا
، رگ خون فاشیزم قبیله ی را به جوش آورد
بالاخره سروش هنجارگرحقیقت نهفته در بن مردم، جامعه وحکومت پنهانکار، اقای کرزی، در همپرسیهای صلح وتفکر اسلامی ،توسط داکتر دادفر سپنتا بگوش مردم وجامعه جهانی رسانیده شد ، لازم بود که به گپ آورد داکتر گرامی سینا سالها پیش اقای سپنتا به چنین سخنان دادگرانه وحقیقت روشن خواست مردم افغانستان، میپرداخت ، با آنهم که دیر گفت ولی بجا ومناسب حال روز ادای دین ملی کرد .
بلی هموطن ! چرا سخنان برحق وراست داکتر سپنتا یک تعداد مردم تاریک بین را تور داده است؟
ایا طالبان شریک جدا نا پذیر القاعده نمیباشند؟
ایا طالبان اجیران ساخته وبافته سازمان جهنمی آی ایس آی پاکستان نیستند؟
ایا پولهای کمک دوره جهاد مردم افغانستان در پاکستان توسط دولت پاکستان، حدود پنجا در صدآنها برای اقای حکمتیار داده نمی شد؟
اجیری ومزدوری این دوگروه ، یک خواست را کسی میتواند پنهان کند ودلیل مقنع داشته باشد؟
هشدارهای بعضی کشورهای خارجی که بنام کمک برای مردم افغانستان آمده اند، وهر روز از طالبان سخن میزنند واز ناکامی خودشان نگرانی نشان میدهند، چه معنای خاصی خواهد داشت؟
این کشورها تا هنوز یکروز شده است که با مردم افغانستان وسران کاردان مردم افغانستان دراین باره مشوره کرده باشند؟ تقویه طالبان از بین رفته، از سوی کیها صورت میگیرد؟
با این ترفندها جامعه جهانی از مردم افغانستان چه میخواهد؟ میخواهد که یکبار دیگر این سرزمین اسیردام بلای طالبانیزم وتروریزم وحکمتیاریزم شود؟
این سه گروه از هم جدا ناپذیرند وباهم گره خورده اند ودر بند همند ! طالب را جدا ساختن از بیخ این تروریستها کار آسان نیست وطالب هم هرگز نمیخواهد که تارش از بن این گروه بریده شود. روی این اصل مذاکره وگفتگو با چنین افراد وبا چنین گروه تباهکار ویرانگر، نتیجه ی خواهد داشت ویا مردم را مانند طفلان به فریب ونیرنگ تسکین میدهند.
انسان در روند زندگیش به دو چیز بر میخورد:
یکی اصل زندگی وپیوند جان وخرد است ودیگری اصل ضد زندگی وجان آزاری وخرد بیزاری ! کسانیکه اقای کرزی ادعای گفتگو وهمپرسی با آنها دارد، متآسفانه که در نهاد وبینش وضمیرشان اصل ضد زندگی وجان ازاری بشریت نهفته است وآنهارا نمیتوان با دید وحرکت ساده لوحانه بسوی مهر واصل زندگی دعوت کرد؛ با گفتار نیک میگویند میتوان بن مهر را، در زهدان هستی دیگری افگند، اما آنهایکه با مهر سرسازش ندارند ودشمن ارامی وآبادیند، میتوان چنین کاری را کرد؟
در دین کین نیست ، دین مهر است واگر کین بیافریند دین نیست ، بلکه ضد دین است » « از اهریمن نمیشود اهورامزدا وسپنتا مینو ساخت » این پنهان کاریهای شما، آقای کرزی در کشورهای بیگانه ، با حضورداشت سران کشورهای بیگانه دشمن با مردم افغانستان، تار باورمندی مردم را از پود شما نمی گسلاند؟ وظیفه حکومت را میدانید که در برابر مردم وجامعه چگونه باید باشد؟ حکومت راستین حیثیت دایه را در برابر مردم داراست ، مادراست ومربی وغمخوار مردم ، آیا از این صفت دایگی حکومت شما شمه ی هم بر خوردار است یا خیر؟ با فریب ونیرنگ به منزلگاه مقصود گام سازنده ورسنده میتوان برداشت؟
همهمه ی تغییرات در کابینه شما گوشها را کر ساخته بود، ولی در عمل آن شد که دوهمه سقوی آقای احدی دستورالعمل افغان ملیت برای شما رهنمایی کرده است .
افغانیزه کردن نود در صد کابینه ؛ و انحصار قدرت سیاسی ، طبق عنعنه بینش قبیله وی ودموکراسی طالبانی وافغان ملیتی !
لهذا من به نوبه خویش ، از سخنان کاملآ برحق ومناسب بدون اشتیباه اقای داکتر رنگین دادفر سپنتا ، پشتیبانی کرده ،از موصوف تمنا دارم که در اینده ها هم پرده در ترفندهای رژیم تک قومی انحصارگر طالب اندیش باشند وبا چنین شیوه میتوان در دل ملیونها انسان زجر کشیده ودرد دیده افغانستان جایگاه وپایگاه راستین پیداکرده خدمتگارواقعی مردم گردید؛ وبقیه سخنم را در رمز وراز این کلام شیرین مولوی بلخی به پایان میرسانم وامید وارم که کم وکاست مرا دوستان فرهیخته ودانشمند شناخته شده ، آقای سپنتا ببخشند واصلاح بدارند؛
سخن در پوست میگویم که جان این سخن غیب است
نه در اندیشه می گنجد، نه آن را گفتن امکان است
نیک اندیش 16-10-08
از فراترازمرزها
نقش
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٢٦
سیف الدین سیحون
نقش ایوان در پایبست ویران خانه
حکومتداری در جغرافیای به خون آعشته این سر زمین گرایش به راس اهرم قدرت داشته و دیوانگان قدرت مساعی همه سویه شان را در خط وابستگی به عوامل مداخله گر ، دامن زدن به اختلافات نفاق افگنانه اتنیکی و سامان دهی در گیری های طولانی تمرکز بخشیده اند . تداوم این ذهنیت واپسگر ایانه در ساخت و کار << دولت سازی>> کنونی نیز با گذشته تاریخی حکومت داری بی رابطه نیست . آنا نیکه الگو ی دولت داری و نظام اساسی را به شیوه متمرکز ارباب رعیتی مدرن و با حذف سا ما ن های دیموکراتیک و گزینش ، نهاد های بر کشور ما تحمیل کرده اند ، آزادی های مشروع گزینش مشارکتی و انتخابی ارگا نهای قدرت را در این کشور به عمد نادیده گرفتند و انتخاب نهاد ها مبتنی بر اصل تفکیک واقعی قوا را نفی کرده اند و عملاً به تضعیف نها د ها و موسسات دیمو کراتیک را مورد توافق ملی ، پرداخته اند . دولت داری و ساخت و کار آن عملاً به حکومت داری نا توان و سلطه دستگاه نا کام اجرایی انجامیده است . در درگیری تنا زع بقای که بین نهاد های برخواسته از جنگ در نظام سیاسی در جریا ن است ، اهداف انسان مدار و ابزار های لازم اجرایی کردن آن در نبرد منافع گروه رنگ باخته و به تداوم دولت نا کار آمد .ناکام منتهی شده است. به اقبال جامعه ما در نبود حضور روشنگران درد آشنا و در ارزیابی عمیق و ساختاری آسیب ها به هدف گذار از تنگناها سنگینتر می گردد. ناتوان یابی توجهی عمدی در شناخت همه سویه دشواری ها مسیر ما را در راه یافت منطقی و چالش های دشوار تر ساخته است. در نبود گفتمان سیاسی روشنگرانه و کساد بازار معرفت و اگاهی ، عرصه بر رجاله ها و سیاستمداران عواملگرا ، گسترده بوده و در پی نفاق افگنی های عوامل انقطابی و ستیزه جو و واپس گرای حاکمیت ، بهران فراگیر کنونی و خامت بیشتر می یابد و راه برای عقبگر درد آور و مصیبت زا بارز تر می گردد . ریشه یابی عوامل بهران کنونی و مدیریت آن در عرصه امنیت پایه دار ، صلح و وفاق ملی ، اجتماعی و هبستگی ملی را می طلبد تا در روشنی آگاهی از چالش ها راه حل ممکن دست دهد ، ادامه وضع کنون ، تداوم بهران دامنه دار در کشور بوده ، نا کار آمدی دستگاه در محار بحران به بی سباطی و نا امنی و پیامد های ناشی از نا رسایی های انجامد . مذاکره پنهانی با طالبان ، ایجاد نهاد ها و موسسات کار گزار دستگاه اجرایی غیر قانونمند ، سپردن صلاحیت به کمسیون ها و ارگا نهای مصلحتی ، جا بجای مهره های نا کام حاکیمت و حفظ اعمال سر به زیر و نا آگاه از دشواری ها ، ادامه جاردگی و ماندن در دور تسلسلی از نا کامی ها را در پی دارد . به باور ما زمان کاربرد ابزار ها به هدف مورد نظر اصابت ننمود یگانه راه ممکن تجدید نظر بر کلیه راه کار ها و تصمیم گیری ها قاطع به هدف گزار از بحران می باشد . ور نه سازش و دفع الوقت به تداوم و ادامه فاجعه کمک می کند . افول رضاعیت خاطر مردم در پی تداوم بحران فرا گیر ، نقد اصلاحگرانه از عملکردها ی نا کار آمدی دستگاه ، دست باز عوا مل مداخل گر بیرونی در امور کشور ، نیرو های دهشت افگن و حامیان خارجی دستگاه کنونی ، بازگشت و دوران استبداد طالبانی و << دیکتاتوری مشروع >> را نیز مطرح می کنند . بیش از دیر زمان دیگر حضور این نیرو ها و نا هماهنگی در سیاست های نظامی و سیاسی آنان بر آشفتگی اوضاع دامن می زند . توجه و تاکید مزید نامزدان انتخابات ریاست جمهوری امریکا بر تداوم درگیری در افغانستان و نوار مرزی حاکی از نفوذ روز افزون و تعقیب استراتیژی جنگی آن کشور در افغانستان بوده و مسلملاً در قبال فرد مسول و یا گروهی سیاسی که سالیان متمادی با آنان روی آجندای مبارزه علیه هراس افگنی همکاری صورت گیرد ، سرنوشت سیاسی حاکی حاکمیت را در کشور ما رقم خواهد زد .اقبال دستگاه کنونی با تو جه به طیف گسترده مخالفان ملی و بین المللی بسته به همایت پشتیبانی عوامل بیرونی در رابطه است ، که در این ایام طبل مخالفت شان نیز با اتهامات گونا گون به صدادر آمده است ملی و دیموکراتیک سازی جهان عقب مانده مانند افغانستان بدون حمایت و پشتیبانی در عمال قهر و زور میسر نبوده است .
از سایت کوفی
روابط
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٢٤
خصمی که به آب وخاک ما تاخته است
د ورم ز د یار و میهن انداخته است
شا د م که نهاده نظم او رو به زوال
"بی بال شود که بی پرم ساخته است " (1)
"فروغ هستی "
بخش دهم
درباره ء پیشینه ءروابط افغانستان با پا کستان
دوبرخورد متفاوت نظامیگران پا کستان با زنده گی ومرگ
دکتر نجیب لله رییس جمهور و محمد ظاهر، شاه مخلوع افغانستان
درمبا حث گذشته پیرامون بازیهای سیاسی آشکار وپنهان رهبران حزب دموکراتیک خلق افغانستان و دخالت نابه هنجار گرباچوف رهبر ح. ک. ا. ش ، در ساختار تشکیلاتی و تغییر رهبری آن ، حقایقی بیان شد. اینک این پرسشها پیش می آید که چرا حلقه ء حاکم پا کستان به مسأله ء مرگ وزندگی دکتر نجیب الله مدافع سیاست مصالحه ملی و محمد ظاهر - شاه مخلوع ، طراح " دموکراسی تاجدار" افغانستان دو برخورد متفاوت کرد ند ? و چرا دکتر نجیب لله وبرادرش به حکم نظامیگران پاکستان ، طا لبان ، القاعده و همه ء وحشت پیشه گان منطقه و جهان تا پای دار رفت ؟ .ولی جنازه شاه مخلوع افغانستا ن ازسوی هیأت بلند پایه ی دولتی پا کستان ، به ریاست شوکت عزیز صدراعظم سابق پا کستان یکجا با رهبران تنظیمهای بنیادگرا ی کشورما تا گورستا ن خاندان سلطان محمد طلایی مشایعت شاهوار شد . پاسخ این پرسشها را باید در روشنی این جریانات درون رهبری حزبی وحاکمیت دکتر نجیب الله جست وجو کرد که شوربختانه نجیب لله ،به پیروی از مشی فرصت طلبانه ء گربا چوف ،وبازیهای پشت پرده عناصر دوپهلوی اطلاعاتی پاکستا ن آگاهانه خود کشی و پشت بر مشی مبارزه ء اجتماعی ،ملی و حدت وهمبسته گی رزمنده ء صفوف فعالان ورهبری لشکری وکشوری هردو جناح عمده ء حزب دموکراتیک خلق وشاخه های روینده ء انشعابی ومتحدین آن کرد و به امید دوام حاکمیت قومی وقبیله یی تمامیت خواهانه ء خویش ، با یک چرخش ناگهانی و تند از اکثر یت رهبر ان وفعالان سیاسی لشکری وکشوری حزب دموکراتیک خلق ، جنبش ملی - اسلامی ومتحدین سیاسی و علاقه مندان ح.د.خ.ا جداشد . به دامان غلام اسحاق رییس جمهور بی نظیر بوتهو صدر اعظم پا کستان صدام حسین رییس جمهور عراق ،قزافی رهبر لیبی ، رهبران ایران آخوندی رهبر رومانیا وهمه دیوانه گان قدرت دست انداخت درفرجام با کار آگاهان اموربین المللی ایالات متحدهء ء امریکا نیز پیرامون حل صلح آمیز مسایل مورد اختلاف افغانستان ، گفتگو های آشتی جویانه ای را سازمان داد وهمانگونه که آ قای سلیمان لایق معاون حزب منحله ء وطن در گفتگوی تلویزیونی 6سنبلهء آریانا بیرون مرزی بروشنی بیان نمود " به نماینده گی از دکتر نجیب لله ،درین گفتگوها اشتراک فعال ورزید " و درآن مذاکرات گویا از سیاست مصالحهء ملی وپسروی داوطلبانه ءحزب وطن بسود پادوهاوشرکای پاکستانی وعربی ی قصر سپید پشتیبانی به عمل آورد " درفرجام رهبر حزب وطن دل به دریا زد ، با گروهی از همرهان ازبند رسته ء حفیظ الله امین وزیران دفاع وداخله فرکسیون خلق و رهبری بخش ترورستی وتندرو حزب اسلامی حکمتیار کنار آمد ولی همانگونه که دوثلث صفوف و فعالان سیاسی فرکسیونهای خلق وپرچم پیشبینی میکرد ، از دامن هیچیکی ازین تاجران سیاسی وسیطره جویان قومی وقبیله سالاری " گردی " بسود مشی مصالحه ء دکتر نجیب لله و سیا ست فرصت طلبانه گربا چوف ، برنه خاست . درفرجام مجبور به استعفا شد و به روایت فلیب کاروین امریکایی بدون فیصله ء کمیته ء اجراییه حزب وطن " دزدانه " تصمیم به فرار گرفت . به مقر سازمان ملل متحد پناهنده شد . به دام افتاد . وشوربختانه تا پای دار رفت . بیا د باید آورد که "فلپ کاروین " امریکایی عضو نیروهای حافظ صلح ملل متحد وعضو هیأت بینین سیوان ،نمایندهء خاص سرمنشی ملل متحد درمسأله ء افغانستان - پاکستا ن و نویسنده ء کتاب مشهور " محشر " ( رستاخیز ) در افغانستان ( ( Doomed in Afg anistan است که آقای جنرال حکیم سروری آنرا بنام وعنوان "شبهای غم انگیز.. " به فارسی ترجمه کرده است .
وجان سخن فلپ کاروین درین کتاب این واقعیت تلخ است که :-
"سلیمان لایق عضو دفتر اجراییه درجریان ملاقات خود با بینین سیوان ، فرایند فرارناکام دکترنجیب الله رییس جمهور مستعفای افغانستان را ، "دزدانه " ارزیابی وتوصیف میکند " خلاصه دکتر نجیب الله در دوران مشی مصالحه وتظاهر به فهم آیات قران مجید واحادیث پیامبر ص ، این حدیث را فراموش کرد که به اعراب دوران جاهلیت وقبیله سالاری به زبان ومثال روشن چنین بیان شده است : -
"گوسپند یکه از رمه جدا گردد نصیب گرگ میشود "
به هرحال پس ازضربات هماهنگ دکترنجیب لله وحزب اسلامی به همبسته گی حزب دموکراتیک خلق افغانستان ، استعفاء وپسرفت داوطلبانه دکتر نجیب لله ازقدرت، فروپاشی حزب وطن و آغاز کشاکشهای خونین میان جبهه استاد ربانی وحزب اسلامی، زمینه ء دخالت ومداخله ء توطیه گرانه دستگاه استخبارات نظامی ( isi) پاکستا ن ،کمکهای مادی ومعنوی شخص نوازشریف نخست وزیر وقت پاکستا ن و قاضی حسین احمد رهبر جماعت اسلا می ، علیه حاکمیت ملی تمامیت ارضی واستقلال ملی کشور ما به اهنگ شتابناکی فراهم شد .
باشگفتی باید گفت که درحال حاضر نیز هما ن میرثخواران استعمار بریتانیای کبیر خربکاران بنیاد دین و قوای مسلح مردم مسلمان افغانستان یکجا با پیام آوران رییس دولت اسلامی ونماینده گان برجسته ء سازمانهای تبهکار مواد مخدر برتابوت افغانستان نیمه جان ، آخرین میخهای " بازیگران بازیهای بزرگ " کشورهای امارات عربی وسلاطین نفتخوار جهان را میکوبند .و درنقش مصلحین و دوستان مردم افغانستان ظاهر میشوند .
ولی عقابان بلند پرواز و مردم قوی تر از دانه ها و دامهای سیا ه استعمار بریتانیای کبیر ، این نیرنگها و بازیهای سیاسی حلقه های نظامیگر پاکستا ن و
تلاشهای موذیانه ءمهره های درشت میراثخواران استعمار را هنوز فراموش نکرده اند که درماه دسامبر 1992 م چگونه هیأتی را به مقصد انجا م یک رشته مذاکرات محرمانه ،با محمد ظاهر ، شاه مخلوع ومستعفا ی افغانستان به ایتالیا فرستادند هیأت از آصف علی نواز لوی درستیز ( ستادکل ارتش ) پاکستان فدامحمد گورنر پیشین ایالت سرحدی پشاور ( پشتونخوا ) وبیش ازده تن از سر برآورده گان قبایل آزاد ترکیب یافته بود نظامیگران پا کستان وباداران انگلیسی آنان برای نفوذ وحضور بر افغانستان دوهدف ستراتیژیک را مطرح کرد ند
- یکی تأمین اتحاد قبایل افغان استقرار نظام سلطنتی و تمرکز خونین دوران امیر عبدالرحمانی .
- دودیگر " تقویت اردوی منظم ملی افغانستان تحت حمایت نظامیگران پاکستان ومیراثخواران استعمار بریتانیا ی کبیر.
با شگفتی میتوان یادکرد که برای نخستین بار از کلوخ محمد ظاهر ؛ شاه مخلوع افغانستان ،آتشی پرید . دردام این طرح اسارت آور نظامیگران پاکستان وحامیان انگلیسی آنان نیفتاد ولی مذاکرات محرمانه مخفی ماند و آصف علی نواز لوی درستیز پاکستا ن پس از بازگشت ازایتالیا به شیوهء مرموزی درگذشت و یکی از جنرالان مناطق قبایلی پاکستا ن بنام " وحید " بحیث لوی درستیز جدید تعیین شد . درنتیجه تشدید تضادهای درون دولت پاکستا ن غلام اسحاق رییس جمهور و نوازشریف صدراعظم مجبوربه استعفاء گردید. تکنوکرات دیگر ی بنام قریشی ازلندن صا درو مامور تشکیل حکومت موأ قت شد پس از انجام انتخابات بی نظیر بوتهو ازدرون صندوقهای انتخاباتی سربلند کرد و برکرسی صدارت پاکستا ن تکیه زد .
ادارهء نظامی کهنه کارپاکستان درین دوران بازهم زیرشعار تبلیغاتی و مردمفریبانه "بازگشت شاه مخلوع ومصالحه ء ملی " علیه حق حاکمیت ملی وآزادی مردم افغانستان به شیوه های ضد اسلامی زیرین مانور توطیه گرانه و بهره برداری خاینانه کرد .
- "شعار خوشایند تشکیل ا ردوی منظم ملی افغانستان را مطرح ساخت
- دامنه ء جنگ و تبلیغات علیه دولت پروفیسور ربانی وجبهه ء متحد مقاومت ملی را گسترش بخشید .
- به آتش اختلافات قومی ومذهبی میان زحمتکشان و اقوام برادر افغانستان واحد دامن زد .
- به گشایش دفتر نماینده گی فعالان سیاسی شاه مخلوع درپاکستان پرداخته شد .
"زمینه مسافرت سردار عبد الولی ، به مناطق قبایلی پاکستا ن فراهم گرد ید .
- در شهر پشاور به ترور شخصیتهای برجستهء فرهنگی و نظامی موثر افغانستان ازجمله به ترور روانشاد استاد بهاءالدین مجروح و شادروان جنرال ارکانحرب حکیم کتوازی اقدام وحشیانه شد .
- به جلب وجذب افسران مسلکی ولی آواره و سخت مجبور بیکار وپریشان احوال قوای مسلح جمهوری دموکراتیک افغانستان توسط فعالان حزب اسلامی حکمتیار آغاز نهاد بخشی ازین بینوایان نظامی درجنگهای بین آ ذربایجان وارمنستان جانهای شیرین خو د راباخت
- در روشنی طرح محافظه کاران انگلیس واداره ء امریکا زمینه ء حضور ونفوذ نظامی هزار ان تندرو عربی وعجمی به افغانستان و جمهوریهای نواستقلال آسیای میانه دردرجه ء نخست به ترکمستان نواستقلال و غیر منسلک فراهم گردید ، قطار لاریها ی طالبان ، بدون موانع جدی ازطریق سپین بولدک قندهار -هرات به قافله سالاری نصیرالله بابروزیرداخله وارد ترکمستان شد این طرح به مصا رف عربستان سعودی ولی توسط پا کستا ن ا ز قوه به فعل آمد و" بازی بزرگ استخباراتی آی .اس .آی به این نیرنگ انگلیسی اجرا وبگونه ء گذرا پیروزشد" .(2)
- نظامیگران پاکستان وحامیا ن انگلیسی آنان از نام محمد ظاهر - شاه مخلوع وحضورونفوذ سردارعبدالولی داماد شاه بادریغ ودرد استفاده افزاری کرد ند وفرایند ظهور وگسترش دامنه ء تحریک طالبان را به قبایل دوسوی خط دیورند بویژه بسوی ولایا ت قندها رهیلمند اورزگان فراه وقبایل درانی شتاب بخشید ند شاه مخلوع اگر به مراجعات پیاپی قاصدان دکتر نجیب لله تمکین نکرد؛ واز شناخت دولت دکتر نجیب الله چشم پوشید ، به لحاف بیمار خودرا نه پیچید واز پهلوی پایه های اجتماعی سیاسی قومی وبین ا لمللی سخت لرزان دکتر نجیب لله وگرباچوف باچشمان باز و آگاهانه عبورکرد. ولی درمقابل دخالت ومداخله وتجاوز آشکار مثلث طالبان القاعده ونظامیگران پاکستا ن بر تمامیت ارضی واستقلال سیاسی افغانستان ،با گسیل پیامی به ملا عمر واکنش مساعد نشان داد و پیروزی ملا عمر را بوسیله ء استاد ستار سیرت ازشهر مدینه تبریک گفت و با یک تیر کم ازکم سه هدف زیرین را نشانه گرفت .
- نخست ازشهر مدینه وپایگاه مهاجران آغاز ظهور اسلام پیام خود را توسط استاد ستار سیرت صادرکرد .
- دودیگر طراحان جنبش طا لبان بویژه محافظه کاران کهنه ونو انگلیس وامریکا را از پشتیبانی خویش اطمینان بخشید و اعتماد عربستان سعودی وامارات خاورمیانه عربی ، نظامیگران پا کستان وحکومت بی نظیر بوتهو را جلب کرد
- سه دیگر استاد ستار سیرت عضو برجسته ءرهبری رابطه ء عالم اسلامی عربستان سعودی با ب طبع پایگاههای اشرافیت فیودالی، ، سلطنت طلبان و شماری از رهبران تنظیمها ی تندرو کندرو دوسوی هندوکش بود با روانشاد مولوی عبیدالله صافی وعضو ویش زلمیان ( جوانان بیدار ) پیوند نزدیک خانواده گی داشته اند سخن کوتاه که محمد ظاهر - شاه مخلوع براساس همین منطق وپیش زمینه های مساعد ، درلویه جرگه های اضطراری انتقالی وتصویب قانون اساسی دوران رهبری حامد کرزی اشتراک فعال ومستقیم توانست ونقش خودرا با حذف استاد ستار سیرت ازنامزدی کرسی ریاست جمهوری ، بسود تمرکز نوین و دولت اسلامی حامد کرزی وبازگشت قبیله ء درا نی واشرافیت کهن فیودالی وقبیله سالاری ، به قدرت سیاسی ، در سراشیب عمر زیرکانه بازی کرد .
و دربرابر تصرف ما لکانه ء زمینها باغها کا خهای تابستانی و زمستانی ملی شدهء امیران و شاهان دوران استبداد استعماری وانحصار رهبری سیاست خارجی به تما میت خواهان کهنسال قوم وقبیله ء خویش ، فرمان استرداد تمامی ملکیتهای ملی شده ء خاندان سلطنتی را ، از رییس جمهور کرزی رییس دولت اسلامی توسط وکیلان شرعی خود با گذ شت داوطلبانه ازادعای تاج وتخت برای خاندان خویش وگرفتن حق السکوت به چنگ آورد ند وبا آرامش روانی به خواب رفتند
درسهای ازین بازیهای سیاسی مرموز
درحال حاضرنیز جامعه ء مستعد به تکامل ما با همه تضادها ونیروهای محرک اجتماعی ملی مذهبی خود باردیگر در آستان یک تند پیچ نوین تاریخ قرار دارد ، ضد انقلاب مسلح ، طالبا ن القاعده نظامیگران پاکستا ن مافیای مواد مخدر خاشخاش سالارا ن و نیروهای خود کش وبیگانه پرور ازچترال تا دهانه ء ذوالفقار و درگوشه گوشه ء وطن علیه استقلال تمامیت ارضی وحاکمیت ملی مردم میهن ما خود نمایی دخالت مقاومت لجوجانه وچنگ ودندان تیز میکنند حامد کرزی نیز به دولت نا پایه دار بوش باورخودرا باخته است و بسوی اصل خود وطالبان ظلمت روزتاروز گرایش می یابد ودست به دامان سلاطین نفتی کشورهای عربی خاور میانه ، ملا عمر مولوی حقانی نواز شریف ودیگر قصابان وتشنه گان خون ودشمنان درجه یک صلح آزادی وترقی افغانستان میز ند . درچنین وضع دشوار هرتلاش منفرد انه وتنگ نظرانه قومی وقبیله یی علیه ماشین جنگی القاعده نظامیگران پاکستا ن مافیای مواد مخدر وشرکای بیرونی ودرونی آنان به شکست محکوم و " از ین نمد ها کلاه دلکشی برای زحمتکشان میهن ما ساخته نخواهد شد .
جامعه ء نوین فقط برپایه های اتحاد خارایین دهقا نان کارگران پیشه وران عالمان وطندوست و صیقل شده دینی متنفذین روشن بین محلی ، روشنفکران سرمایه داران ملی وتما می زحمتکشان شهرها وروستاهای کشور استوار میشود . اتحاد وهمبسته گی رزمندهء این نیروها مقدم برهمه بر اتحاد و وحدت سازمانی سیاسی رهبری احزاب سیاسی سیکولار ملی ودموکراتیک جامعه بسته گی جدایی ناپذیر دارد
آموزگاران کبیر کارگران جهان با هرگونه گروهبندی که منجر به پراگنده گی احزاب دموکراتیک ملی وانقلابی میگردید وبه قابلیت حیاتی ورزمی آنان خللی وارد می آورد آشتی ناپذیر بود ه اند
تجربه های تلخ 14 سال حاکمیت حزب دموکراتیک خلق نیز به ما آموخته است که وحدت اورگانیک درون حزبی ، نی با صدور فرمانها ،قطعنامه ها ومصوبات نی بازنجیر زندان ،ارعاب و اختناق ،نی با دوسیه سازی ودسیسه سازی وجعلکاری وثبت آواز مخالفان درمنازل ودفاتر ، نی باسیاست نیش ونوش تفرقه افگنی ،نی با تمرکز فاقد گوهر دموکراسی وکیش شخصیت ونی دنباله روی کوکورانه ازین یا آن ابر قدرت وگرایش بین المللی ، هیچگاهی تأمین شده نتوانسته است
وظایف عملی احزاب چپ دموکراتیک
در ا وضاع مشخص کنونی ازبدنه حزب دموکراتیک خلق دهها سازمان و حزب سیاسی سیکولار وطرفداران نظامات پارلمانی و فدرالی بانام ونشانه های جداگانه جوانه زده است .
وضع ملی بین المللی و توازن نیروهای اجتماعی وقومی کنونی ضرورت تجدید نظر بر گرایشهای سیاسی سازمانی ورهبری این احزاب سیاسی نو بنیاد را برجسته میکند و این وظایف مبرم را در برابر آنان قرار میدهد که: -
- با احزاب دارای پسوند وپیشوند ملی دموکراتیک وسیکولار میتوانند همان قراردادهای را به بند ند که بدون هرگونه تعلل وپیمان شکنی قا در به انجام آنها باشند .
بنیاد گذاران جنبش انقلابی جهان درین زمینه آموخته اند " . . . اگر واقعا متحد شدن را لازم دیده اید پس بخاطر برآوردن مقاصد غایی جنبش قراردادها به بندید .ولی پرنسیپ فروشی روا ندارید وگذشتهای تیوریک نکنید .درینگونه شرایط خطایی که درنظر اول بی اهمیت است ،میتواند موجب غم انگیز ترین عواقب شود وتنها اشخاص کوتاه نظر میتوانند مباحثات فرکسیونی ومشخص ساختن خورده اختلا فات را بی موقع وزاید به شمارند ..و.ل. "
- کادرها وفعالان این احزاب نو تشکیل استعداد ها ، ثروت سرشار مردمان واجراکننده گان فعال سیاست این احزاب سیاسی اند . سرنوشت کادرها و کار آگاهان رشته های گونه گون دانش تکنالوژی عصر ورهبران نورسته حزبی با سرنوشت وطن مردم وحزبهای نوبنیاد جامعه پیوند وجوشش خلل ناپذیر دارد .احزاب سیاسی باید به زنده گی حال و آیندهء این ثروتها ی سرشار وبه اصطلاح امروز "ظرفیتها " وگنجهای پربهای مرد م با احساس مسوولیت ژرف ملی و میهنی برخورد کنند .
- نبرد عادلانه در راه اتحاد ووحدت نیروهای دموکراتیک ملی مترقی وهمه نیروهای طرفدار صلح مصالحه ترقی اجتماعی آزادی ودموکراسی وظیفه مبرم وتأخیر پذیر احزاب چپ دموکراتیک ملی ومترقی است این شعار ها از ضرورت مبا رزه علیه آتش افروزان جنگ القاعده مافیای مواد مخدر تیرورزم جهانی طالبان خودکش تنظیمهای تندرو و دستگاه بیروکراتیک دولت فساد پرور تک قومی وقبایلی کنونی ناشی میشود .
درحال حاضر زمینه های اتحاد ووحدت وهمکاری احزاب سیاسی چپ دموکراتیک ملی ومترقی سازمانها ی سیاسی وشخصیتهای مستقل طرفدار صلح ومصالحه ء ملی بیش از هرزمان دیگر گسترش یافته است مسایل مبرم وحلقه های مشترکی که سازمانها واحزاب سیاسی دارای پیشوند وپسوند دموکراتیک وملی را به هم نزدیک ونزدیکتر کند ،هماهنگی وهمبسته گی بخشد روبه افزایش است . بنابرین مبارزه به خاطر دموکراسی ترقی اجتماعی صلح پایه دار ،بازسازی همه فابریکه های تولید کود وبرق مزار نساجی پلخمری گلبهار بگرامی و سمنت سازی هرات تفحصات شبرغان ودستگاهها ی تیلکشی مزار وکندز نوسازی جامعه طرد جنگ قطع خونریزی همه زمینه های مساعدی اند که محافل حلقه ها احزاب سیاسی سیکولار مخالف ومختلف میتوانند وباید برپایه چنین اهداف مشترک متحد شوند ایتلافهای گذرا واتحادهای دایمی برقرار نمایند ودرنهایت قادر به تشکیل جبهه های متحد ملی - دموکراتیک و با نفوذ اجتماعی ، شرکت فعال درانتخابات شورای ملی و درنهایت برسرنوشت خود ازطریق انتخابات آزاد دموکراتیک وعادلانه حاکم شوند .
- درجریان ایتلاف و اتحاد های سیاسی ووحدت عمل درمبارزات انتخاباتی مبارزات پارلمانی درجبهه های ضد جنگ تجاوز وتیروز م بین المللی ، فرماندهی ودیکته اوامر برای پیشاهنگ سیاسی طبقهء کارگر وهمه ء زحمتکشان کشور نهایت زیان بخش است ولی شیوهء اقناع توضیح ،سرعت وصحت کارها وقف وقربانی در راه تأمین منا فع حیاتی زحمتکشان وفروتنی انقلابی فضای همکاری متقابل را بی غل وغش وبی غبار میسازد .
- برای رهبران حزبی ، درک نظرات سازندهء متحدین وتوجه به ابتکار ها وپیشنهادهای سودمند وخلاق آنان اهمیت فراوان دارد
- احزاب طراز نوین طبقه کار وزحمتکشان پخته جوش وسخت پیمان میباشند . دراجرای قراردادها ی که بامخالفان سیاسی ومتحدین خود می بندند هرگز خلاف ورزی نه میکنند
- اپورتونیزم "چپ" ودگماتیزم اتحاد و وحدت دموکراتیک کارگران ،دهقانان ،پیشه وران روشنفکران متشبثین ملی روحانیت تحول طلب وهمه زحمتکشان شهرها وروستاهارا نقب گذاری میکند واپورتونیزم راست وتسلیم طلبی نیز انحراف دیگری است که در داخل جبهه متحد وایتلاف پیشا هنگ زحمتکشان را را به فساد تسلیم طلبی ودنباله روی میکشاند دروضع مشخص کنونی به هنگام ایتلاف وتشکیل جبهه ملی ،مبارزه علیه اپورتونیزم راست تسلیم طلبی ودگماتیزم از وظایف مبرم ودرجه یک رهبران احزاب چپ ودموکراتیک میباشد
باعرض حرمت
اکادمیسین دستگیر پنجشیری
ایا لت واشنگتن - امریکا
27 سپتمبر 2008 م
مدارک
.........................................................
( 1) : مصراع " بی بال شوی که بی پرم ساخته ای " ازادبیات شفاهی و سنگ گردیهای زنان ودختران پنجشیر اقتباس شده است این سنگردی که بروزن رباعیات خیام دردل ودامان دره های پنجشیر آفریده شده است ازسوی زنان و دختران جوان درفصل بهاران ودرلب لب دریا ها وجویباران ودرپس سنگها وخرسنگها ودربیشه ها دوراز نظر زنان ومردان تاریک اندیش ، با فریاد های بلند استخوانسوز و شورانگیز ی رمزمه میشود : - " شرین یا ر جان سیمتنم ساخته ای
بیدانه مرا درقفس انداخته ای
گفتم بروم به شهر ها دانه خورم
بی بال شوی که بی پرم ساخته ای "
" سنگ گردیهای کوهی پنجشیر "
این سنگردی ، فریاد اعتراض دادخوا هانه وضد مردسالاری زنان ودختران را در دل ودامان دره های شاداب پنجشیر چهل سال پیش شنیده وبه حافظه سپرده بودم درین دوبیت رنج روزگار فقر سیاه استبداد مرد ان زنده گی درقفس ودرخانه های تنگ تیره وتار ، نبود آزادی و پروبال پرواز بسوی شهرها ، بازتاب غم انگیز دارد این دردهای استخوانسوز ، مرا تا پای دار دکتر نجیب لله کشانید و به "شب فردای دیگرگونیهای انقلابی دوران زوال وفروپاشی امپریالزم جهانی " نزدیک ونزدیکتر میکند . پر طنین تر باد فریاد اعتراض دادخواهانه زنان آزاده وهمه ستمدیده گان افغانستان وجهان علیه دشمنان آزادی دموکراسی ترقی احتماعی صلح وبرابری حقوقی ملل ومردمان افغانستان وجهان
(2) : سنجر غفاری . بینظیر ، طالبان ،پا کستا ن ؛ چالش سیاسی و استخباراتی درامریکا وانگلیس . نشریهء آزاد افغانی ، فارسی- رو
مورخ 1 / 23 / 2008 م
ازسایت آریایی
سیاست
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٢٢
سیاست؛ برداشت ها و روش های سیاسی متفاوت سیاسیون
و قدرتمندان کشور ما !
Politics:
١- علوم سیاسی ، تدبیرگان شناسی ،
٢- امورسیاسی ، خط مشی ، تدبیر ، عقیده ( یا عقاید ) سیاسی
٣- سیاس – ص ( سَ یِ) سیاستمدار ، کسی که سیاست کند ، کسی که خوب داوری کند . این کلمه در فارسی ساخته شده ، به عربی سائس میگویند.
۴- سیاست – مص ( ع ) " سیاسیۀ" (سِ سَ) اداره کردن امور مملکت، مراقبت امور داخلی و خارجی کشور، اصلاح امور خلق ، رعیت داری ، مردم داری ، پلتیک. در فارسی به معنی عقوبت و مجازات هم میگویند.
اینها معمول ترین معانی واژۀ سیاست هستند، که بیشترینه پس از خوانش یا شنیدن آن در ذهن تداعی میشوند و اکثر دانشمندان علم اجتماع نیز بر این عقیده اند که انسان پس از ترک زندگی غار نشینی و گذر از دورۀ شکار به مرحلۀ کشاورزی و زندگی باهمی یا " اجتماعی " بگونۀ خود کار " سیاسی " شده و حتی ادارۀ امور خانواده خود کنش سیاسیست، زیرا عالی ترین هدف سیاست بر آوردن نیاز های زندگی انسان است.
در کشور ما اما مردم یا بقولی " عوام " به " سیاست " با دید دیگری می بینند و درک شان از سیاست وارونه است!
سیاست برای " عوام " ما در تزویر، دروغ و کلاه گذاری خلاصه میشود! اما چرا ... چنین است ؟
خواص ما هم کمتر از عوام ما نیستند. آنها نیز سیاست را مرادف دروغ می پندارند.
خوب جواب روشن است؛ از بس دانش و هنر سیاست را به گند دروغ و تزویر و جاه طلبی آلوده اند، مردم از سیاست و سیاستمدار دلزده شده اند!
سیاست، عمری به درازای عمر بشر دارد؛ و برای اثبات همزادی انسان و سیاست فرموده های اندیشمند کهن، افلاطون را میارم که به قول آگاهان اولین کسی است که از " هنر سیاست " سخن گفته است.
افلاطون، همانگونه که بیشتر مطالب خود را از زبان سقراط نقل می کند، در این مورد نیز از همان روش پیروی نموده و در کتاب " پروتاگوراس " یا " در بارۀ تربیت " فضای گفتگوی سقراط و پروتاگوراس را باز آفرینی نموده است.
در آنجا سقراط میگوید :" ... پروتاگوراس چون حرف مرا تا آخر شنید جواب داد : سقراط تو بسیار خوب سوال می کنی و من هم از جواب دادن به کسانی که راه سوال کردن را بلد اند خوشم می آید. اگر هیپو کرات شاگرد من بود، بلا هایی که برسر شاگردان صوفیست های دیگر می آید، به سر او نخواهد آمد. زیرا صوفیست های دیگر، با جوان ها رفتار بسیار بدی می کنند یعنی این جوانان را که تازه از رنج درس های مدرسه خلاص شده اند برخلاف میل آنها به درس های دیگر می کشانند... اما آنچه او در پیش من بدست خواهد آورد عبارت از بصیرت و درایت، خواه در کار های تخصصی و خصوصی – که چگونه خانه خود را اداره کند – و خواه در کار های دولتی – که چگونه و از چه راه از عهدۀ ادارۀ کار های مملکت برآید و یا در بارۀ آنها سخن براند.
گفتم : اگر گفتۀ ترا درست فهمیده باشم، منظور تو " هنر سیاست" است و کار تو اینست که برای ادارۀ امور دولت مردان لایق تربیت کنی ؟
گفت " آری، همین است آنچه من همواره و همه جا داوطلب تعلیم آن هستم .
گفتم : اگر تو این هنر را دارا باشی باید گفت که صاحب هنر بسیار خوبی هستی، اما پروتاگوراس ، عقیدۀ من تا حال این بوده که این هنر – یعنی هنر سیاست – قابل آموختن نیست، ولی وقتی تو میگویی آموختنی است نمیدانم چگونه گفتۀ ترا قبول نکنم کنون باید بی پرده بگویم که چرا به عقیدۀ من این هنر نه یاد دادنی است و نه کسی می تواند آن را به دیگران ببخشد."4
" پروتاگوراس، من به نوبۀ خود خیال نمی کنم که قابلیت سیاسی آموختنی باشد."5
و در همین منبع در مبحث دیگر میاید که :" فضیلت" ، " قابلیت "، و " هنر سیاست" آموختنی نیستند."6
ساختار های زنده ( دودمان، مردم و یا ملت ) نیاز به دانش سیاسی دارند تا در روند گسست نا پذیر زمانی که تاریخ اش مینامند، در پرتو آگاهی و هنر به کار برد آن تحرکیت و پویایی شان ادامه یابد و زندگی اجتماعی به گونۀ منطقی حفظ شود.
متفکر بزرگ دیگر، که نظریاتش در میان اهل تفکر و هم عصرانش همیشه جنجال برانگیز بوده است، اشپنگلر، در مورد سیاست چنین نظریه دارد:"... سیاست بزرگ به معنی هنری آن، با حوادث و امور ممکنۀ این جهان سر و کار دارد نه با امور عقلی و خیالی. همان هنر سیاسی که از نظام تصوری و از هر وهمی مبرا و بیزار است، سرجای آن خواهد آمد آن چنان سیاستی که با کمال چابکی و مهارت با امور محققه باز می کند..."7
وقتی به تاریخ حد اقل معاصر کشور مان – سه سده اخیر – نظری هرچند شتابنده داشته باشیم، در خواهیم یافت که واقعا دانش سیاست یا به قول سقراط، هنر سیاست آموختنی نیست.
به تعبیر دیگر سیاست هنریست که سیاستمدار برسر قدرت با داشتن و بکاربستن هنرمندانۀ آن قادر به " داد گستری " در اجتماع هم نوعان – هموطنانش – شود!
اگر سیاست را از این دید بنگریم، و وظیفۀ سیاستمدار را تامین احتیاجات مادی و ادارۀ امور نظام – دستگاه بیروکراتیک- بینگاریم، بار دیگر متوجه خواهیم شد که نه تنها در کشور ما ، بلکه در حوزه تمدنی ما از دیرهای تاریخ بدینسو کمتر سیاستمدار و دستگاه بیروکراتیک – یا همانا دولت که مجموعۀ از نخبه گان در تشکل آن جمع باشند- به این مامول مهم دست یافته است.
در کشورهای غربی، که نمونۀ رسیدن به اجتماعات باز از نقطۀ نظر فکری و مرفه از نگاه مادی اند، شاخصۀ اصلی سیاست ورزی ، همانا مردم گرایی – ولو در ظاهر- و پیروی از اصول بنیادین سیاست است، از جمله اینکه جوامع غربی پس از انقلاب فرانسه که شعار " آخرین دکتاتور را با رودۀ آخرین کشیش به دار بیاوزید " را مرحلۀ آغاز کار جدا سازی دین از دولت قرار داد، تا در عمل نیز این دو دستگاه یعنی دستگاه " دین گستر" و دستگاه " داد گستر" را از هم جدا نمودند.
در تاریخ حوزۀ تمدنی ما، دانشمندان هخامنشیان را پایه گذار نظام سکولار میدانند.
کوروش کبیر، با آن متن مشهوری که آنرا اولین اعلامیه حقوق بشر مینامند؛ شهنشاه ایست که هرودت و گزنفن او را مهربان نامیده اند و در مقایسه با دیگر حاکمان ستایش کرده اند.
تازگی ها کتابی به اسم " از زبان داریوش"، که نویسندۀ آن ایران شناس مشهور آلمانی، خانم هایدی ماری کخ است، منتشر شده و در آن کتاب خانم نویسنده حتی ادعا دارد که کوروش کبیر، در سرزمین های تحت اداره اش، روش های که امروز در جوامع غربی به عنوان خدمات یا تسهیلات اجتماعی برای شهروندان مهیاست، در زمان حکمروایی خود
فراهم نموده بوده است، از جمله مرخصی همراه با حقوق زنان بار دار ومزد برابر کار زنان با مردان.
از جانبی دیگر تاریخ گواه هست ، که کوروش آخرین قبایل در حال فرار یهود را که بخت نصرکمر قتل عام و نابودی شان را بسته بود، از چنگال بخت نصر نجات داده، در قلمرو خودش برای آنان سرزمین وسیعی را مشخص ساخت و آزادی زیستن و برپا داشتن آئین های مذهبی و فرهنگی را به ایشان داد.
کشف استوانه یی که آنرا نیز متعلق به دوران هخامنشیان میدانند و خطوط مرقومه آن نیز منتسب به کوروش کبیر است یافته ها و نظریات قبلی را در مورد هخامنشیان و خصوصا کوروش کبیر، تائید میکند و قوت می بخشد.
پس از مطالعه خطوط روی آن استوانه متن آنرا چنین برگردان کرده اند:" من به عنوان دوست به سرزمین بابلیان گام گذاشتم. تصاویری که از خدایان جمع آوری کردم، به جایگاه هاشان بازگرداندم."
یعنی در برابر مقدسات باشندگان بابل قدیم، بی حرمتی روا نداشتم و از ویران سازی مکان های مقدس احتراز جستم.
اینها میرساند که کوروش کبیر، همانگونه که دانشمندان میگویند، نظام حقوقی ایرا برپایه داد گستری و نه دین گستری، ایجاد کرده بود. 8
می بینیم که هنرسیاست ، یعنی اداره امور مملکت ،ادارۀ امور داخلی و خارجی ، اصلاح امور خلق و همه به نحو احسن در عصر وعهدی که از نظر امروزیان عهد عتیق است صورت میگرفته ! در عصری که این همه دانشگاه های بزرگ که دانش سیاست و هنر آنرا تدریس کند وجود نداشت و در حالیکه کوروش هم مدرک دکتورا و فوق آنرا در علوم انسانی بدست نیاورده بود!
این برگشت به تاریخ، را بنده به آن منظور داشتم که عرض کنم از زمان فرمانروایی کوروش تا امروز که عصر مهمانی رفتن انسان ها به کیهان است، برابر با عمر دایناسور ها، فاصله داریم ؛ اما وقتی حرف از هنرسیاست ،فضلیت و قابلیت ، باشد ، دروجود هیچ فرمانروایی از تبار و زیستگاه خودمان این فضایل را نمی یابیم!
سقراط حکیم درست فرموده بوده که این فضایل بزرگ آموختنی نیستند!
پس از گسترش اسلام، و رسیدن آن تا خراسان شرقی، به همان اندازه که فاصله ارضی و زمانی از مبدا یا مسقط الراس آئین شکوهمند دور تر میشود، جنبۀ عدالت گستری – داد گستری- که آئین اسلام با تکیه بروحی آسمانی و قران پاک، سخت به آن بها میگذارد و اسلام و عدالت را هم نوع میداند، تحت الشعاع " دین گستری " محض قرار میگیرد، ورنه مشهور است که حضرت پیامبر اسلام (ص) همیشه هنگام فتح مناطق جدید برای همراهان و لشکریان خود فرمان میداد تا از جور و تعدی بر اسیران، دست درازی بر زنان، غارت اموال و حتی قطع درختان جدا خود داری نمایند و متخلف مورد باز خواست قرار میگرفت. ارتشهای مسلمان یک یا چند قاضی هم با خود می داشتند تا در میان مردم عدالت نمایند.
آن حضرت (ص)، به حدی در اجرای عدالت پابند بود که وقتی هنگام رحلت اش نزدیک بود و خود ایشان به این امر آگاه ، هنگام صحبت (اگر اشتباه نکنم خطبه آخر) فرمودند هرکسی برمن حقی دارد، یا از من بد دیده و شکایتی دارد ببخشاید و یا همین دم مواخذه نماید. که داستان بلند شدن آن صحابی که گفت حضرتا شما هنگامی که در فلان جنگ بودیم برپشتم تازیانه زدی!
میخواهم حالا جبران نمایی! حضرت فرمودند : بیا تازیانه بردار و بزن !
گفت آن هنگام که شما برمن تازیانه زدید، پشتم برهنه بود!
آن حضرت پشت مبارک را برهنه میکند و آماده خوردن تازیانه میشود؛ که صحابی به پای مبارکش می افتد که یا رسول الله ببخشا ، قصدم بوسیدن ودیدن مهر نبوت بود!
قصه آزاد کردن برده ها، و هم نشینی با بلال حبشی ، و آزاد کردن اسیران جنگی یی که به ده تن از همراهان حضرت رسول (ص) سواد خواندن میاموخت را همه کماکان میدانیم! تا آنجا که خلیفه را پیامبر تعیین نکرده است ، چون این امر را حق مردم می دانست و حتی خودش به عنوان رهبر سیاسی دولت مدینه بر اساس قراردادی حکومت کرد که اعضای آن جامعه بر سر آن رای داده بودند. زیرا بیعت خود بمعنی رایدهی است. یکی از تفاوتهای دیدگاه تشیع و تسنن هم بر سر همین مسئله است.
آیا تمام اینها دلایل روشن برعدالت خواهی حضرت رسول اکرم (ص) نیست؟
آنجا که کوروش حاکم بود سیاست اش برپایه داد و دهش بود، و تا نوبت به اسلام رسید، باز این عدالت از سیاست نه برید، بلکه مدار سیاست بود که امت باید در آسایش بزید و شکر خدا به جا آرد.
بالاخره مرکب همیشه روان زمان یا " تاریخ " و چرخ گردون، فرصت از هم پاشی فرمانروایی " نادر افشار" را میارد و یکی از سرلشکر های او به اسم " احمد شاه ابدالی " در بدل دریافت الماس کوه نور مامور نجات حرم نادر افشار میشود، و در ضمن ساحاتی در خراسان شرقی در ید صلاحیت او در میاید تا از شورش برضد نادرافشار در آن مناطق جلوگیری نماید.
اما این پیشامد سرآغاز ظهور امپراطوری جدیدی، که بنیانگذارش احمد شاه ابدالی را میدانند، پس از تاج پوشی او توسط صابرشاه ملنگ ، میشود و وسعت اش تا دهلی گسترش می یابد.
مرگ احمد شاه ابدالی، سبب شورش فرزندان او و دیگر طوایف و قبایل که خواهان بدست آوردن قدرت اند، میگردد و منازعه های خانوادگی و ایل و تباری ، بالاخره قدرت آن امپراطوری را به تحلیل میبرد و مرز هایش را محدود میگرداند.
در سراسر آن دوره ، جز لشکر کشی های متعدد به هند و غارت ثروت آن سرزمین، علی الخصوص ثروت زیارتگاه های اهل هنود که دانه های قیمتی و طلای بسیاری را برای آراستن یا هم وقف نمودن در راه خدایان شان مصرف میکردند، دستاورد دیگری که نمونۀ سیاست ورزی و داد گستری باشد به چشم نمی خورد.
سلسله جنگ های خانوادگی و بده و بگیر خشونت آمیز قدرت، که حتی برادران از کشتن همدیگر در راه بدست آوردن آن ابا نورزیده اند، که بهترین نمونه آن قتل های خانوادگی و برادر کشی کارستان های شاه محمود و شاه اشرف است
تا رسیدن قوا انگلیسی به سرزمین های خراسان شرقی ادامه می یابد و اوضاع طوریست که حاکمیت ها تنها به فکر حفظ خود شان ، ولو به قمیت تن در دادن به هر گونه معاملۀ خفت بار.
متاسفانه در این برهۀ از تاریخ نیز ما شاهد ظهور هیچ سلطان و فرنفرمای داد گستر نیستیم ، جز همان خود خواهی و جاه طلبی و جاهلیت بدوی که با قدرت در آمیخته .
وقتی هم انگلیس برمنطقه حاکم میشود، پا به پای منافع خویش، فتنه میافریند و شخصیت سازی و شاه سازی میکند تا تاریخ ما شاهد ظهور شاه شجاع ها و عبدالرحمن ها، نادر ها و حبیب الرحمن ها باشد!
در اینکه عبدالرحمن هیچ گونه اقدامی برای تامین عدالت در قلمرو تحت حاکمیت اش نکرد، شکی نمیتوان کرد؛ بلکه او نمونه کامل بیعدالتی و خونریزی است که تمام همٍ اش را برای سردار سازی قوم خودش بکار گرفته بود و در این راه کله منار ها افراشت و نسل کشی ها کرد که قتل عام هزاره ها به اسم غالی و کافر توسط لشکریان قبایلی شاهد مدعاست!
آیا آنچه نادر،عبدالرحمن،محمد گل مومند و دیگرانی از ایندست برسر مردم شان آوردند را میتوان سیاست ورزی یا هم اصلاح امور خلق نامید؟
" ... همه میدانیم که نظریه ی عدالت، قلب هر نظریه ی سیاسی است و لذا اگر ما رای روشن و تئوری مدونی در باب عدالت نداشته باشیم، بدیهی است که سیاست و نظریه های سیاسی ما هم از قدرت و عمق کافی برخوردار نخواهد بود"9
اینجاست که دلیل ناکامی های تاریخی ما آشکار میشود! نظام های خانوادگی – استبدادی که هیچ نظری به عدالت در رفتار و تئوری های سیاسی شان نداشتند ، در حالیکه عدالت منحیث قلب نظریه های سیاسی شناخته شده ؛ چگونه موفق به سامان دادن امور اجتماع و امور خلق خواهند شد؟
تا اینجا نگرشی خلاصه به پس منظر تاریخی و چگونگی نظام های سیاسی .
از اینجا به بعد همین نگرش را در مورد نظام های که القابی چون جمهوری و دموکراسی تاج دار، و دهه دموکراسی ، جمهوری دموکراتیک خلق ، و بالاخره جمهوری دمکراتیک کرزی ! را تعمیم میدهیم.
اگر قرار باشد جنبش های مشروطه خواهی در کشور خودمان را، سلسله جنبان یا هوا دار برپایی نظام های قانونمند عدالت گستر بشناسیم، ذکر سرنوشت سید جمال الدین به عنوان یکی از پیشروان و بنیان گذاران این جنبش، که باوجود داشتن منصب عالی در دربار امیر محمد اعظم خان (صدارت ) با آنهم چون نظریاتش منجر به کاهش قدرت امیر و متمایل به جانب عدالت گستری بود، مورد دشمنی دستگاه حاکم قرار گرفت و فراری شد و تا اخیر هم تعبیدی باقی ماند.
به همین گونه سرنوشت اعضای مشروطیت اول یا " جمعیت سری " از مولوی سرور واصف قندهاری و تقریبا همه یاران او به اعدام توسط توپ یا شیوه های بسیار مخوف دیگر انجامید.
چرا؟ برای آنکه اصول مرامی ایشان در جهت تقسیم قدرت یا هم تعدیل قدرت و ثروت بود و اینها تحمل اش برای دستگاه حاکم و امیر حبیب الله که از سیاست تنها همان عقوبت کردن و مجازات نمودن را میدانستند، قابل قبول نبود.
ورنه با یک نگاه اجمالی به اصول مرامی " جمعیت سری " یا مشروطه اول در می یابیم که اینان برای گسترش عدالت در اجتماع شان مشتاق بوده اند!
" 1- پیروی از احکام اسلام .
2- استقرار مشروطیت .
3- تشویق مردم به کار نامه های درخشان ملی و میهنی.
4- تقویت دوستی و تفاهم میان اقوام و قبایل افغانستان .
5- انجام اصلاحات اجتماعی به شیوه های مسالمت آمیز.
6- مبارزه برای تعمیم معارف و مکاتب و مطبوعات.
7- تاسیس شورای ملی از راه انتخابات.
8- نیل به آزادی و استرداد استقلال سیاسی کشور.
9- تامین اصول مساوات و عدالت اجتماعی .
10- بنای زندگی نوین، اقتصاد و فرهنگ پیشرفته و عصری،جوهر و مضمون اساسی اصول مرامی مشروطه خواهان اول است."10
تمام این اهداف و شخصیت های فرهیخته که برای تحقق این اهداف انسانی تلاش داشتند، فدایی استبداد نظری – سیاسی امیرحبیب الله میشوند و بار دیگر ناکامی تاریخی تکرار میشود.
اگر سخن را به درازا نبرم، دهه دموکراسی، و حاکمیت چهل سالۀ محمد ظاهر، فرا میرسد که این دوره تقریبا بدون کدام شورش و اغتشاش یا جنگ با همسایه و قدرت های خارجی سپری میشود.
در همین دوره قانون اساسی تعدیل میشود؛ ولی آغاز آن با " شخص شخیص شاه واجب الاحترام، دارای صلاحیت و بدون مسوولیت میباشد"! آغاز میگردد. معلوم که چنین آغازی ، حسن آغاز نیست، زیرا شاه منحیث سایه خدا از هرگونه صلاحیتی برخوردار و برعکس هیچ مسوولیتی به عهده اش گذاشته نشده و واجب الاحترام بودنش را نیز با درج آن در قانون اساسی مشروعیت و قدرت قانونی بخشیده اند!
خود این مواد و تشریح آن با نفس عدالت جور در نمیاید ! در چنین فضا و درسایۀ اینگونه قانون هاست که مامورین دولت " نوکر " اربابان قدرت شناخته میشدند ، نه خادمین مردم ؛ و به همین دلیل است که تا امروز وقتی صبح ها مردان خانواده به سوی محل کار خویش روان میشوند میگویند " نوکری میرویم "! و هیچ ناراحتی هم از بکار گیری کلمه نوکر حس نمی کنند! در حالیکه تفاوت بزرگیست بین " نوکری " و " وظیفه " رفتن !
بساط حاکمیت چهل سالۀ بیکاره، با کودتای خانوادگی – تکرار همان حادثات تاریخی و چرخیدن در در همان پاشنه کهنه- برچیده میشود و نظام جمهوری جای آن را میگیرد.
اگرچه در این دوره تلاش های برای ردیف کردن امورات مهمه صورت گرفته است، اما جا افتادگی استبداد و استبداد زدگی مردم به حدی بود که از تغییر اوضاع دلخوشی نداشتند و می ترسیدند تا به مصیبت بزرگ تری دچار نشوند.
داود خان که جمهوری را به قیمت ساقط کردن پسر عمو و برادر زنش از قدرت خریده، خریده بود؛ در میان امواج تحولات جهانی – منطقوی و داخلی گیر میاید تا بالاخره موج خون فشان سیاست جانش را می ستاند و به دست کودتا چیان دیگری به قتلگاه های حزب دموکراتیک خلق افغانستان فرستاده میشود.
حزب دموکراتیک که خود اسیر استبداد نظری بود؛ از همان آغاز با هر نوع دگر اندیشی به مبارزه پرداخت و به قولی تنها در سالهای اول حاکمیت اش 3000 تن از روشنفکران و تحصیل یافته گان را به نحوی از انحا نابود کرد.
"استبداد نظری یعنی جلو سوالات را گرفتن، یعنی یک رشته مواضع دگماتیک را معرفی کردن و برآنها جاودانه پا فشاری کردن. استبداد نظری یعنی به روی اندیشه های نو در ها را بستن، پرونده فکر را مختومه اعلام کردن و برای همیشه فکر مطلوب خود را ترویج کردن و دیگرانی را که واجد آن اندیشه ها نیستند، بیگانه پنداشتن، کنار گذاشتن و حتی حذف فزیکی کردن. استبداد نظری یعنی جواب همه ی پرسشها را آماده داشتن وپرسیدن را گناه و شبهه محسوب کردن و منقادان را برتر از نقادان نشاندن."11
فکر مطلوب حزب دموکراتیک خلق، همانا پیروی اندیشه های کمونیسم بود، و هرکسی واجد آن اندیشه نبود میشد ضد انقلاب، اشرار، جاسوس سی آی ای ، و وو تا سرنوشتش به نابودی می کشید.
کجایی آن اعمال را میتوان در جهت داد گستری در اجتماع توجیه کرد؟
و اما قصۀ عدالت و اینکه عدالت چگونه مفهومی است :" ... عدالت یک " فضیلت زائد " است و غَرضَ از زائد بودن عدالت، بیهوده بودن آن نیست بلکه بدین معناست که عدالت، فضیلتی "در کنار " سایر فضایل " و علاوه " بر آن ها نیست بلکه عین مجموعه فضایلی است که در علم اخلاق از آن سخن میرود."12
محرومیت از عدل و داد در سایۀ همۀ رژیم های سه صد سال اخیر، داغیست که برپیکر تمامی اهالی آن سرزمین نشانه هایش باقیست!
اما بدی کار در آن است که این بیعدالتی که همزمان با آغاز کار جنبش های مشروطه و تجدد طلبی تعدادی روشنفکر خود برتربین که رابطه های خونی – خانوادگی با اربابان قدرت آن زمان داشتند، نه تنها اینکه برای استبداد زدایی کاری نمی کنند، بلکه اندیشه های برتری قومی را در صدر سیاست های نظام ها قرار داده ، آشفته گی اجتماع را دو چندان میسازند.
نقش محمود طرزی، عبدالحی حبیبی ، غلام محمد فرهاد و مجریان متعصبی مانند محمد گل مهمند در این راستا برجسته تر از دیگران است. عبدالحی حبیبی ، آنیست که نسب نامه های برای سلاله و دود مان های قوم اش نوشت که نیست اندر جهان! و چنان کیسه های اربابان قدرت را از بادام تلخ آن اندیشه های بزرگ نمایی شده پر کرد که تا امروز سلف شان قادر به تشخیص راست از دروغ نیستند! خود حبیبی پس از آنکه از طرف ظاهر شاه ، مورد بی مهری قرار گرفت و به پاکستان تبعید شد، آنجا طی یک مقالۀ که منشتر ساخت به این امر اعتراف کرده است* که این من بودم که برای اینها نسب نامه نوشتم و من بودم که برای زبان شان دستور زبان درست کردم در غیر آن اینها کی بودند، خود میدانند.
تاریخ کشور ما از اینجا با شدت بیشتری به پرتگاه بیعدالتی و حق کشی سقوط کرده است! بلکه هر نوع بیعدالتی و ستم ورزی در چوکات سیاست های نژاد پرستانه دولت ها روا گشته است.
این امر تا امروز ادامه می یابد و همیشه دربرنامه های سیاسی دولت های تک قومی - تحمیلی در صدر قرار دارد.
شما با یک نگاه به " آئین نامۀ ناقلین به سمت قطغن " که در زمان حاکمیت شاه امان الله، که ویرا تجدد طلب و مترقی مینامند در خواهید یافت که ایشان نیز به میراث بجا مانده از اسلاف ، خلف خوبی بوده اند!
یعنی عدالت گستری که روش حاکمان نبوده، دین گستری هم نقابی برای اعمال خلاف آئین های انسانی بکار میرفت و در کنار اینها قوم گستری یا " پشتون گستری " میشود سیاست مقبول دولت ها تا امروز !
در سراسر دورۀ تقریبا سه صد سال اخیر، کمتر مجالی برای کسانی که میخواستند قدرت را نقد اخلاقی کنند، یا هم در تلاش تببین رابطه های آزادی و قدرت سیاسی برآمدند، و یا اینکه خواستند استبداد سیاسی را که فرزند استبداد نظریست به جامعه معرفی نمایند، یا تاثیر مثبت دین برقدرت سیاسی را شرح نمایند ، یکا یک زیر چرخ های عظیم استبداد تاریخی – سیاسی له شدند ولی از هیبت استبداد کاسته نشد. شاید این استبداد تاریخش بیشتر از سه صد سال باشد.
شما نقش دین را در اجتماع در نظر بگیرید. دانشمندان وظیفه اصلی دینرا " اخلاقی " کردن اجتماع میدانند. و چنین هم است زیرا تمام تعالیم دینی در راه منزه سازی اخلاقی افراد است. و اگر رهبران دینی اجتماعات قدرت سیاسی را نقد اخلاقی و مهار اخلاقی نمایند، آنهم در جوامع دینی مثل کشور ما ، به یقین که قدرت سیاسی شاخ در نمی آورد و سم نمی اندازد!
اما متاسفانه پیشوایان دینی یا با قدرت سیاسی در آمیخته اند و به هر غلط اربابان قدرت مهر شرعیت زده اند، یا خود شده اند قدرت دینی – قدرت سیاسی و مشروعیت قدرت سیاسی شانرا الهی و دینی معرفی کرده اند!
برخی از این زمامداران با آنکه طرفدار جدایی دین و سیاست بوده اند ولی هدف اصلی ایشان جدایی آن بخشی از دین است که قدرت ایشان را محدود می سازد ورنه خود عملا برای توجیه قدرت خویش شب و روز آیت و حدیث زمزمه می کنند. ترکی را همه بیاد داریم که از نخستین لحظات حکومت خویش تا واپسین روزهای قدرتش، آیت (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم) که به اطاعت از خدا و پیامبر و زمامداران توصیه می نماید ، بار ها تکرار می نمود. غافل از اینکه توصیه بر اطاعت از زمامدار برای ایجاد جامعه ای سیاسی و جلوگیری از انارشی و تجاوز است.
حالا شما بیا و بگو که در چنین فضایی عدالت چگونه در اجتماعی حکمفرما شود؟
بناً با نتیجه گیری از این نظریات ، که البته نظر بنده با پشتوانه نقل قول از بزرگان دانش و اندیشه در موارد یاد شده میاید، و احتمال خطا و لغزش در آن موجود است، وظیفه آگاهان اجتماع ما تنها مبارزه علیه استبداد مثلا حاکمیت کرزی نیست ! بلکه به مراتب سنگین تر از این است؛ و آن اینکه اجتماع را باید از اصل مفاهیم سیاسی – اخلاقی آگاه کرد و بدینوسیله به جنگ استبداد رفت. در غیر آن تا زمانیکه حاکمان از سیاست فقط عقوبت و مجازات را به مردم هدیه میدهند، و پیشوایان دینی ما قاطی قدرت سیاسی میشوند ، و روشنفکران ارگانیک – کسانی که در همراهی با قدرت تلاش برای افزایش قدرت سیاسی میورزند- ساز و کار نظام های منحط را توجیه کنند ، و سیاست مداران برسر اقتدار، و یا آنانکه در حواشی قدرت قرار دارند و آروزی رسیدن به متن را می کشند، همۀ امور سیاست را با " مصلحت " عوضی بگیرند یا با مصلحت ورزی سیاست کنند، روز ما به نخواهد شد. زیرا اگردر همۀ امورات کشوری و لشکری که اداره اش با " هنر سیاست " میسر است، مصلحت پیشه کنیم و سیاست را یکسره به مصلحت بسپاریم، آنگاه هم سیاست بجایی نخواهید رسید مصلحت جویی- نه حقیقت جویی - به تنها گزینۀ آسان یاب برای حل مسایل مبدل خواهد شد!
مصلحت از جنس سیاست نیست؛ ولی میتواند هم نشین و همراه اش باشد. زیرا سیاست هنر تشخیص مصالح است ! آنجا که معانی لغوی سیاست را دید زدیم، و بعد نظر بزرگان اندیشه را در مورد ماهیت و چگونی عملی اش مطالعه کردیم از " فضیلت"،" قابلیت " و " هنر سیاست" سخن میرفت و حتی اشاره یی هم به " مصلحت " نشده بود. اما بدون شک سیاست باید به رسیدن به مصالح بزرگ در سطح اجتماع بیانجامد، زیرا مصلحت یا مصالح در لغت به مفهوم آنچه که مایۀ سود و آسایش و صلاح انسان است میاید، و سیاست نیز هنریست که در تامین آسایش اعضا اجتماع بکار میاید.
در حال حاضر کشور ما به رهبران و شخصیت های سیاسی یی نیاز دارد، که در کنار " فضیلت"، " قابلیت " و " هنر سیاست " از مقدار بالای " شجاعت سیاسی " نیز برخوردار باشند. شجاعت برای بکار گیری هنرسیاست به منظور تشخیص حقیقت، تا دیگر حقایق فدای مصلحت ها نشوند و مصلحت بر حقیقت ارجحیت نداشته باشد.
شاید بهترین راه رسیدن به مصالح ملی در نظر گرفتن حقایق باشد، نه فدا کردن آن در پای مصلحت!
احمد بهار چوپان
____________________________________________
با سپاس فراوان از برادر دانشمند و فرهیخته آقای بشیر احمد انصاری که در اصلاح این مقاله قبل از نشر وقت گرانبهای شانرا صرف نموده ، بر بنده و خواننده گان منت نهادند.
رویکرد ها
1- فرهنگ همراه پیشرو آریان پور انگلیسی – فارسی ، برگ 636
2- فرهنگ دو جلدی عمید ، برگ 819
3- فرهنگ دو جلدی عمید، برگ 818
4- افلاطون در بارۀ تربیت " پروتاگوراس" ، ترجمۀ دکترکاویانی، دکتر لطفی – به نقل از کتاب نقش و مقام روشنفکر در جامعه – اثر دکتور سینا دلیری . برگ 36
5- 6 و 7 همان منبع ، برگ های 37 -40
8- پروفیسور ریچارد فرای استاد ایران شناسی در دانشگاه هاروارد، در گفتگو با مجلۀ چکاوک هفته، و با استفاده از یادداشت های شخصی نگارنده.
9- ادب صدق و ادب عدل، عبدالکریم سروش، برگ 4
10- ظهور و زوال حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دستگیر پنجشیری، برگ 48
11- اسبتداد نظری ، استبداد سیاسی ، عبدالکریم سروش ، برگ 83
12- ادب صدق و ادب عدل، عبدالکریم سروش ، برگ 5
سخنان مفید
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/۱٩
سخنان حکیمانه
ثورو ویک : زندگیت هرچه باشد با آن روبرو شو و آن را در آغوش گیر ، از آن دوری مکن و به نامهای سخت و درشتش مخوان .زندگی آنقدر بد نیست که توهستی
تذکره الاولیاء : کاش میدانستم چه کسی مرا غیبت می کند؟ چه کسی مرا دشمن می دارد؟ و که بد می گوید؟ تا او را سیم و زر فرستادمی که چون کار من می کند از مال من نیز خرج کند
بزرگمهر : بیهوده گوی در نظر هیچ کس قدر ندارد .
اُرد بزرگ : آدم های بزرگ به خوشی های کوتاه هنگام تن نمی دهند .
توماس ولف : در دنیا هیچ منظره ای جالب تر از زنی که مشغول پختن غذا برای مرد محبوب خویش است وجود ندارد .
پاتریک هنری : یا به من آزادی بدهید یا مرگ.
فردریش نیچه :بشر به دلیل خواست " قدرت " به دنبال شناخت است نه به دلیل تشنگی عقل ناب.
شوپنهاور: موسیقی ای اصیل است که در ورای خود بیانگر ایده ای باشد.
پرل بیلی : آنچه این جهان واقعاً بدان نیاز دارد محبت بیشتر و کاغذبازی کمتر است.
اُرد بزرگ : آدم های بزرگ و اندیشمند ، بسیار اشک می ریزند .
پنتاگوراس : در میان آتش و زنها افتادن هر دو یکی است.
جبران خلیل جبران : مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است ، به کم شوق طعنه زند که : "چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟! " .
زیرا ، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد " لباست کو؟! " و از بی پناه سوال نمی کند " خانه ات کجاست ؟! " .
تورو : تا کنون رفیقی پیدا نکرده ام که به اندازه تنهایی قابل رفاقت باشد .
اُرد بزرگ : آدم های ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند .
تئودور روزوست : در هر جا که هستید و با هر چه که در اختیار دارید کاری بکنید.
بزرگمهر : بد نژادان و بدگوهران خطاکار را باید از درگاه خویش براند تا نیکان از گزندشان در امان بمانند .
ارد بزرگ : آدم های پاک نهاد درهای وجودشان را پس از ناسپاسی می بندند نه پیش از آن .
فردریش نیچه :بشر را مشتاق زندگی ساده و همراه با ریاکاری اخلاق گرایانه می بینم.
پائولو کوئیلو : در جوانی آنگاه که رؤیاهایمان با تمام قدرت درما شعله ورند خیلی شجاعیم ولی هنوز راه مبارزه را نمی دانیم، وقتی پس از زحمات فراوان مبارزه را می آموزیم دیگر شجاعت آن را نداریم.
تناجیو : وقتی در زندگی به داشتنی های خود فکر می کنیم خود را خوشبخت و زمانی که به نداشته می اندیشیم خود را بدبخت حس می کنیم . پس خوشبختی ما در تصور خود ماست .
جبران خلیل جبران : چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش را .
نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .
شوپنهاور :اگر با شخص مباحثه کنیم و تمام قدرت استدلال و بیان خود را به کار اندازیم چقدر تلخ و خشمگین خواهیم شد وقتی که بفهمیم طرف نمی خواهد بفهمد و ما با اراده او سر و کار داریم. از اینجاست که منطق بی فایده است.
ارد بزرگ : آدم های آرمانگرا هنگامیکه به نادرست بودن آرزویی پی می برند بر ادامه آن پافشاری نمی کنند یورتن : دیوانگی محض است که کسی برای آنکه ثروتمند بمیرد ، زندگی خود را چون فقرا و بیچارگان به سر آورد .
فردریش نیچه :با دیگران بودن آلودگی می آورد.
توماس براس : میان انسان و شرافت رشته باریکی وجود دارد و اسم آن قول است .
اُرد بزرگ : آدمیانی که با دیگران رو راست نیستند با خود نیز بدین گونه اند .
تنسون : خود را بشناس و بر روح خویش فرمانروایی کن . در این صورت می توانی امیدوار باشی که روزی مقتدر و سعادتمند خواهی شد .
بزرگمهر : بیدارترین ، هشیارترین ، و پسندیده ترین کسان ، دانای سالخورده ای باشد که دانش به تجربت آموخته است .
اُرد بزرگ : آب و هوا ، بر جهان بینی ، پبوندهای توده و اندیشه ما تاثیرگذار است .
سارتو : انسان همان جایى است که تصمیم مى گیرد باشد.
اُرد بزرگ : آرمان و خواسته خود را در گفتگوهای روزانه بررسی کنید اگر در آن پیشرفتی نمی بینید نیازی بر انجام آن نیز نخواهد بود .
پلو تارک : ستون تمدن , کتاب و مطبوعات است.
پل نیسن: اگر در دل شوق و عشق داری از زندگی خود بهره بسیار به دست آر چون عشق همواره آدمی را به سوی کمال راه می نماید.
فردریش نیچه :بشر برای فرار از خدا طبیعت را عامل همه چیز می داند و قانونی در طبیعت در کار نیست بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند.
شان فور : اغلب مردم نیمی از عمر را صرف بدبخت نمودن نیم دیگر می نمایند .
اُرد بزرگ : آرمان و انگیزه هویدا ، ویژگی آدم کارآمد است .
تراین وادارلز : روزنامه ها دائرةالمعارف های زندگی جهانند . همه چیز را از چهار گوشه جهان بریا ما نقل می کنند .
اُرد بزرگ : آن گاه که سنگ خویشتن را به سینه می زنیم نباید امید داشته باشیم همگان فرمانبردار ما باشند .
بزرگمهر : برای آدمی دشمن دانا از دوست نادان بهتر است .
یک دهقان آفریقایی : هیئت های مسیحی وقتیکه به سرزمین ما آمدند دارای آیین مقدس بودند و ما صاحب زمین بودیم ، اکنون آنها مالک زمین هستند و ما دارای آیین مقدس .
جبران خلیل جبران : اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط
ارد بزرگ : آن گاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خُفتند ابردریاها به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی ؟
فردریش نیچه :بشر امروز در پرستش بتان می زید بتان عرصهء اخلاق بتان گستره سیاست بتان عرصه فلسفه.خدایانی کاملا" باطل که خود آنها را بر ساخته آنگاه پرستیده اند.از این روی از راه
تئودور وزد : در هر کجا که هستید و با هر چه که در اختیار دارید کاری بکنید .
ارد بزرگ : آن گاه که نمی دانم چه می گویم ، جز راستی چیزی بر زبانم جاری نیست .
نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .
توماس کارلایل : بشر ، حیوان بکار برنده ابزار است . در هیچ نقطه ای او را بدون ابزار نمی توان یافت . با نداشتن ابزار در حکم هیچ است و با داشتن آن همه چیز .
تاگور : زندگی حتی با عشق گم شده نیز شیرین تر از زندگی بی عشق است .
ارد بزرگ : آسودگی آدمی ، به گنج و دینار نیست که به خرد است و روشن بینی .
تی .اس.الیوت : هرکس نبوغی دارد ، اما اغلب فقط برای چند دقیقه
اُرد بزرگ : آسیب دیده همیشه درهای رویاهایش کوچک و کوچکتر می شود ، مگر با امید که شرایط ما را دگرگون می سازد .
جبران خلیل جبران : بسیاری از دین ها به شیشه پنجره می مانند.راستی را از پس آنها می بینیم، اما خود، ما را از راستی جدا می کنند .
سنت بور : تنها به قصد دست یافتن به امور محال است که بشر می تواند به بالاترین حد امور ممکن دست یابد.
از شماره ١٠۵٠اعتدال
انگلس و زبان فارسی
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/۱۸
نظر انگلس در باره زبان فارسی
این نامه ای است که انگلس به مارکس نوشته در مورد زبان فارسی : چند هفته ای است که در پهنه ادبیات و هنر مشرق زمین غرق شده ام . از فرصت استفاده کرده و به آموختن زبان فارسی پرداخته ام . آنچه تا کنون مانع شده است که به آموختن زبان عربی بپردازم از یک سو نفرت ذاتی من به زبان های سامی است و از سوی دیگر وسعت غیر قابل توصیف این زبان دشوار با حدود چهار هزار ریشه که در دو تا سه هزار سال شکل گرفته. برعکس زبان فارسی زبانی است بسیار آسان و راحت . اگر الفبای عربی نبود که همین پنج شش حرف تقریبا یک صدا تلفظ میشوند و اعراب نیز روی کلمه گذاشته نمیشد که دشواری هایی را در خواندن و نوشتن به وجود می آورد. با این حال قول می دهم که در 48 ساعت دستور زبان فارسی را فرا بگیرم . اگر آقای وایتلینگ فارسی می دانست آن وقت میتوانست آن زبان جهانی را که آرزو داشته بیابد
احسان طبری نامه انگلس را چنین ترجمه کرده است
زبان فارسی: زبان فارسی یکی از زبان های ساده و شیرین دنیاست به طوری که انگلس در نامه ای به مارکس می نویسد که برای مطالعه هنر مشرق زمین ناچار شدم زبان فارسی را یاد بگیرم و این زبان را خیلی ساده و شیرین یافتم و نمی دانم چرا آنهائی که دنبال یک زبان جهانی هستند زبان فارسی را انتخاب نمی کنند و بعد اضافه می کند که تو نمی دانی اشعار حافظ را به زبان فارسی خواندن چقدر لذت بخش است .
از حماسه زن
حل مناسبات تباری
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/۱٧
نظریه های «تأمین ثبات» و حل مناسبات تباری
"دکتر محی الدین مهدی"
یا ایّها الناس انا خلقنا کم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوباً و قبایل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقیکم (آیه 13سوره ی حجرات(
پوزش: چشم انداز این مقاله فحوای کلام آسمانی فوق است، هیچکس بر هیچکس جز به تقوای فردی برتری ندارد. هیچ چیز و هیچ تعلقی از جمله نژاد، کثرت، قلت،زبان، مذهب، رنگ، سوابق تاریخی، مقام و دارائی سبب امتیاز ذاتی افراد نمیشود. هم هدایت آئین اسلام و هم مقتضای زیستن در قرن بیست و یکم بر این است که بر تفوق طلبی پشت کنیم و به یک نظام مردم سالار و خدا پسند روی آوریم. اگر هدفی جز طرح حقیقت، و بِیرون کشیدن افراد نا آگاه از تاریکی می بود، از آوردن بسیاری مسائل - بخاطر حفظ سلامت جامعه - اجتناب می کردم. اما کارد به استخوان رسیده است، به سمتی که تیم سیاسی حاکم روانست فاجعه بار می نماید، ناگزیر از فریاد کشیدن و هشدار دادن هستیم.
چیزی را که در این مقاله نظریه ی «افغان ملت» می خوانیم، عبارت از نگرش سیاسیئی عده ای از نخبگان است که هم در دوره ی طالبان و هم در حال حاضر در مسند قدرت نشسته اند و بازیهائی امثال آنچه در کارنامه ی طالبان درج است و آنچه در مقاله ی «زوال پشتونها در افغانستان» و کتاب «دوهمه سقاوی» نگاشته شده را به راه می اندازند. حساب این نوع نگرش ها از کلیت جامعه ی پشتون جدا است.
با اینحال، برای ایجاد تسویه در راه دست یابی به یک جامعه ی دارای حق شهروندی و مبتنی بر عدالت اجتماعی ناگزیر از پائین کشیدن بلند پروازانه ی هر طائفه ای هستیم؛ چون نویسندگان آثار متذکره با تاریخ سازی های کاذب، زمینه های غلیان احساسات قومی را فراهم می آورند.
چه بهتر می بود اگر قلمی از تبار اصیل پشتون، به این نگرش تفرقه افگن و غیر اسلامی خط بطلان می کشید؛ اما هنوز تب تبارگرائی چندان بالاست که وجدان های پاکِ بیزار از تبعیض مجال پرداختن به آن را نیافته اند.
3- نظریه ی تبار محورانه ی معروف به «افغان ملت»: این اندیشه که با تحلیل اقوام و ادغام آنان در هویت تک قومی افغان، صاحب هویت واحد می شویم و از طریق همسوئی با جامعه ی جهانی به ثبات و امنیت می رسیم؛ طیف های وسیعی از مسلکهای سیاسی- عقیدتی پیرامون آن جمع آمده اند و مبنای ثبات افغانستان را بخشیدن محوریت برای اقتدار سیاسی یک قوم و دادن هویت پشتونی بر کل کشور می دانند.
4- نظریه ی تأسیس نظام مردم سالار یا تأمین «حقوق شهروندی»: این اندیشه که با ایجاد نهادها و سازمان های تأمین و تضمین کننده ی حقوق برابر برای تمام شهروندان افغانستان می توانیم به ثبات و امنیت دست یابیم؛که از جانب اکثر احزاب سیاسی و نهادهای ملی جامعه ی مدنی و روشنفکران و اندیشمندان آزاد حمایه و تبلیغ می شود. اما از آنجائیکه مبانی تئوریک این نظریه تا هنوز - در افغانستان - تبیین و تدوین نگردیده، نمیتوان از جهت گیری های سیاسی کلان در این راستا مثال آورد. اینقدر هست که این نظریه حتا در همان بیان اجمالی خود یعنی «حق شهروندی» و «تأمین عدالت اجتماعی» نیز مخالفی نمیتواند داشته باشد.
البته نظریه های دیگری هم وجود دارد که یا به دلیل عدم شمولیت آنها و یا به دلیل عدم شهرت شان از ذکر باز می مانند.حرکتهای تبارگرایانه در افراد یا گروههائی از اقوام تاجیک، هزاره و ازبک ازین دسته اند. باید تصریح کرد که هیچکدام ازین حرکتها داعیه ی برتری جوئی و توسعه طلبی ندارند و عموماً حرکتهای دفاعی و عکس العملی در برابر نظریه ی تبار محورانه ی افغان ملت هستند.
باید توجه داشت که این تقسیمات منتزع و نامتداخل نیست، کم نیستند اسلامگرایانی که در مقیاس کشوری بر محوریت قومی می اندیشند؛ به همین ترتیب جناحهای معینی بازمانده از حزب دموکراتیک سابق، حل مشکل و آوردن ثبات به افغانستان را اقتدار بی چون و چرای یک قوم می دانند. از جانب دیگر چون اقتدار بی چون و چرای قومی، در کشور کثیر القومی افغانستان، امر ناممکن است، و به قول چارلی سانتوز این اقتدار هیچگاهی بدون حمایه ی نیروهای خارجی ممکن نبوده، ازینرو طرفداران نظریه ی تبارگرائی در عمل در یک همسوئی استراتیژیک با نیروهای بین المللی مستقر در افغانستان قرار گرفته اند. به عباره ی دیگر، اینان در محدوده ی افغانستان تبارگرااند،در عین حال جهانی شدن را در راستای تثبیت اقتدار قومی پشتیبانی می کنند.
اگر خواسته باشیم نظریه های چهارگانه ی فوق را در چهار چوب معیارهای متعارف ارزیابی نمائیم، ناگزیریم که تعریف یکی از مقوله های شناخته شده ی علوم اجتماعی را مورد بازبینی قرار دهیم:
«ملت (= مله) و ملی»: « هرگاه جمعیتی، حتا با اخـتلاف در عادات، زبان و باورهای مذهبی، در چهارچوب جغرافیای معلوم و مشخصی با یکدیگر همزیستی مسالمت آمیز داشته باشند و برای اعتلای جامعه ی خود کوشا باشند، از نظر حقوق بین الملل تشکیل یک ملت داده اند ?»، «طبیعی است چنین ملتی با داشتن مرزهای جغرافیائی معین زمانی تبدیل به یک کشور می شود که دولتی از هر دست با حکومتی مقتدر در رأس اداره ی جامعه ی خویش داشته باشد ?»
و اما «ملی»: اصطلاح ملی با وجود و فرت استعمال در افغانستان، هنوز از واژه ها و اصطلاحات غریب است که نتوانسته موارد استعمال اصلی و جایگاه اساسی خود را بیابد. «ی » پایان این کلمه همان یای نسبت است که درینحال معنای آن « از ملت» می شود. با توجه به تعریف ملت، ملی به آن چیزهای اطلاق می گردد که ملت شمول باشد؛ اگر به ساکنان جغرافیای افغانستان بتوانیم ملت بگوئیم، آنچه که به منافع آنان تعلق می رساند و آنچه که از وجوه مشترک آنان نمایندگی می کند، ملی خوانده می شود. به سخن ساده تر هر امری، هر موضوعی، و یا هر منبع اقتصادئی که منافع مادی و معنوی معین جمیعتی را که در محدوده ی جغرافیائی مذکور زندگی می کنند و حکومتی را تشکیل داده اند- تمثیل کند- ملی خوانده می شود. «پول ملی» سند بانکی است که شهروندان یک کشور باآن داد و ستد می کنند؛ پس باید در آن سند حضور داشته باشند تا پول ملی خوانده شود. جغرافیای ملی، سرزمینی که به همه ی اتباع یک مملکت تعلق دارد، این جغرافیا باید معین و تعریف شده باشد.
به این ترتیب اندیشه ها و در مجموع اموری که به این جغرافیا تعلق نمی گیرند و ضامن تأمین منافع جمیعت داخل این جغرافیا نمی باشند، غیر ملی خوانده می شوند.این مقوله ی نا متعارف غیر ملی خود شامل دو بخش است: «فراملی» و «فروملی». فراملی به اندیشه ها و اموری اطلاق می شود که به مسائلِ بیرون از جغرافیای ملی می پردازد. فرو ملی به اندیشه ها و اموری گفته می شود که واحدهای کوچکتر از جغرافیای ملی را مبنای کار خویش قرار می دهد.
نظریه ی سوم:
و اما نظریه ی سوم علیرغم تضاد آشکارش با آموزه های اسلامی، و با وجود مخالفت پیدایش با مبانی حقوق بشر و دموکراسی، دستور العمل حاکمیت موجود افغانستان گردیده است. به همین دلیل به این مهم بیش از موارد دیگر باید پرداخت.
میتوان دو دلیل اساسی برای این کسب موفقیت و احراز قدرت نشان داد: نخست حمایه ی بی چون و چرایِ نیروهای بین المللی؛ این حمایه در راستای طرح شرق میانه ی بزرگ میباشد که هدف آن تجزیه ی کشورهای اسلامی به واحدهای کوچک قومی است. تشکیل کشورهای کوچک در خط قومی، با زمینه های درگیری های دائمی میان آنان، از اهداف استراتیژیک غرب است. لا اقل در حضور زلمی خلیلزاد نماینده ی سابق رئیس جمهور امریکا در افغانستان، مسأله ی تجزیه ی پاکستان مطرح بود. محمد اکرام اندیشمند می نویسد:«از اینرو رئیس جمهور کرزی و برخی از عناصر و حلقه هائی در داخل حاکمیت، حمایت از ناسیونالیسم پشتون را در دو سوی خط دیورند یگانه راه بیرون رفت از این بحران ]سوء اعتماد اسلامگرایان پشتون نسبت به کرزی[ ارزیابی کردند.
زلمی خلیلزاد سفیر و نماینده ی افغان تبار امریکایی یکی از چهره های مقتدر این اندیشه بود. سفیر ایالات متحده ی امریکا در داخل قصر ریاست جمهوری بارها با تیمی از ناسیونالیستهای سکولر و حتی مذهبی که در زیر سایه ی 52B حلقه ی محوری حاکمیت را تشکیل داده بودند موضوع تقویت ناسیونالیسم پشتون را در افغانستان و پاکستان مورد بحث قرار دادند. حتی گاهی از طرح پشتونستان بزرگ و از بین بردن خط دیورند سخن به میان می آمد. ?? » علاوه بر این، خلیلزاد طی صحبتی در تلویزیون محلی طلوع، در تفسیر شرق میانه ی بزرگ، خبر از ایجاد تغییرات از پاکستان تا المغرب داد.
دلیل دوم، شکست نظریه های «انتر ناسیو نالیسم پرولتاری» و «امت مسلمه» یکی پی دیگر، بعنوان مدعی تأمین ثبات در کشور افغانستان است. در واقع هر دو نظریه در عرصه ی عمل، توسط جناحهای متمایل به تبارگرائی به چالش و انشعاب کشانیده شد و از درون آن دو جریان، «افغان ملت» سربازگیری کرد. قابل یادآوری است که پس از اتکای مجریان این نظریه بر مسند قدرت سیاسی و دست یابی به منابع هنگفت مالی- چنانکه اشاره کردیم- علاوه بر اسلامگرایان و جناحهای معینی از حزب دموکراتیک سابق، بسا از گروههای قومی غیر پشتون چون جماعتهای تاجیکها، ترکمنها، هزاره ها و گروههای کوچک دیگر نیز چون حلقه های مؤید در اطراف تیم اصلی تبارگرا قرار گرفته اند.
با اینحال، آسیبهای نظریه های اول و دوم بیشتر جنبه ی خارجی داشت؛ نظریه ی تبارگرائی «افغان ملت»، علاوه بر حمایه از حضور نیروهای بین المللی و پیامدهای منفی آن، عملاً کشور را به «تجزیه ی ذهنی» سوق داده است.
نظریه ی «برتری تباری» بطور مدوّن- ولی فشرده- اولین بار طی مقاله ی زیر عنوان «زوال پشتونها در افغانستان» به زبان انگلیسی و در امریکا (در سال 1995میلادی) منتشر گردید. این مقاله توسط آقای انوارالحق احدی، در زمان تسلط طالبان بر نیمه ی جنوبی افغانستان نگاشته شده بود؛ و آن زمانی بود که سیطره ی محتوم طالبان بر افغانستان، بر هیچ صاحب نظری پنهان نمی نمود. ازینرو آقای احدی بی محابا و بدون پنهانکاری و خودسانسوری، مقاله ی خود را نگاشته و گوئی دلواپسی برگشت به افغانستان را نیز نداشته، چون مقاله آشکارا به تحریکات قومی دست یازیده و خطوط جدائی دائمی اقوام از همدیگر را بطور درشت ترسیم کرده است. گوئی نویسنده با توجه به جوّ ستیزه جویانه ی همان زمان، عمداً خواسته مخاطب خود را از میان اقشار نا آگاه جامعه، مخصوصاً فرماندهان جنگجوی طالبان برگزیند تا در همان گرماگرم ستیزه جوئی قومی، نظریه ی تبار محوری او کار ساز افتد. مخاطب دیگر این مقاله که به زبان انگلیسی نوشته شده است، طبعاً انگلیسی زبانان و انگلیسی دانان بوده که اثرات این بخش مقاله، به مراتب موثرتر بوده است؛ چه به قول مترجم فارسی مقاله (داکتر زیوری) «محققان غربی نیز وقتی می خواستند در مورد افغانستان تحقیق نمایند در اولین مراحل تحقیق که مطالعه ی منابعReview of Literature باشد از همین مقالات و کتب نوشته شده توسط نخبگان عمدتاً تک تبار بهره می برند و تحقیق شان احتمالاٌ از همان ابتدا با ذهنیتی خاص سر و شکل می گرفته است. نمونه ی واضح این رویکرد جهت دار را در ذهنیت سیاست سازان غربی می توان دید. ??»
غرب با این تصویر به افغانستان نگاه می کند:«سقوط رژیم نجیب الله در کابل در اپریل 1992 نه تنها دوران کمونیستی را در افغانستان به پایان برد، بلکه همچنین پیش درآمدی بود بر خاتمه ی سلطه ی پشتون در صحنه ی سیاسی افغانستان. در واقع برای بسیاری مفسرین و همچنین سیاستمداران، این تغییر روابط تباری از اهمیت بیشتری نسبت به شکست کمونیزم برخوردار است. ??»
«جان آرنو» نماینده ی سابق سازمان ملل در افغانستان، باری به جمعی در کابل گفت:«تصویری که خلیلزاد، ابراهیمی و رئیس جمهور کرزی برای ما ترسیم کرده بودند این بود که در افغانستان اکثریت مطلق را پشتون ها تشکیل می دهند. از چند قرن بدینسو این کشور با رهبری و زعامت پشتون به طور سالم اداره می شد. کودتای کمونیستی باعث تضعیف دولت مرکزی شد و زمینه را برای اقلیت ها مساعد ساخت تا مسلح شوند و با اعمال زور وارد رده های بالائی دولت گردند.
حال راه حل اینست که با برنامه ی DDR آنان (اقلیت ها)خلع سلاح شوند، و با برنامه ی PRR آنان از ادارات ملکی دور ساخته شوند. اما پس از سه سال کار در افغانستان دریافتم که این تصویر کاملاً نادرست بوده است.»15
بر هم خوردن نظام عشیره ئی در دوران جهاد حسرتی است که تبارگرایان خواهان برگشت به آن هستند. اینکه "این تغییر روابط تباری از اهمیت بیشتری نسبت به شکست کمونیزم برخوردار است. حکایت از همین حسرت دارد. نگاه امثال آنان به عقب است نه به جلو، و الا آیا بهتر نبود به غرب به جای ترسیم یک نظام قرون وسطائی، یک نظام امروزین و مبتنی به اصل شهروندی را ترسیم می کرد؟
چرا به این تغییر با چنان حسرت و دلهره نگاه می کنند؟ از قلم چنگیز پهلوان می خوانیم:
«کودتا و جهاد علیه کودتا، نیروهای خفته ی قومی، دینی و زبانی را نیز بیدار ساخت و آنها را به شرکت در نبرد سراسری علیه حکومت خلقی بر انگیخت. تاریخ افغانستان که همواره حکایت از تسلط پشتون ها می کرد و خصلت یک قوم را تعمیم می داد و آنرا به صورت خصلت عام و به اعتبار "افغانی" جلوه گر می ساخت، در عمل مورد تردید قرار گرفت. پشتونیزم همواره کوشیده بود خصلت های سلحشوری، جنگجوئی و خلاصه همه ی فضیلت های زندگی عشیره ئی را منحصر کند به قوم پشتون. بنا بر تفکر رایج در پشتونیزم اقوام دیگر فاقد توانائی های لازم برای اداره حکومت هستند و چنانچه جسارت چنین کاری را بیابند می توان آنان را با بکار بستن قدرت سرکوب کرد. پشتونیزم در قرن اخیر نه تنها قدرت عریان را به رخ می کشید و با خشونت به رویاروئی دیگر اندیشان می رفت، بلکه در عین حال شروع کرد به تاریخ سازی و نفی فرهنگ و تمدن مشترکی که از قرن ها پیش در این منطقه وجود داشته است.
ایدئولوژی چپ پوشش مناسبی بود برای پشتونیزم تا به تنهائی بتواند عرض اندام کند و ملی گرائی کاذب و افراطی خود را موجه جلوه دهد و در همان حال هر تفکر و اندیشه ای را که جلوه ای انتقادی داشته باشد به اتهام ملی گرائی ]قوم گرائی[ مرعوب سازد.
جهاد در اساس زمینه ی بود برای ابهام زدائی. در طول جهاد معلوم گشت که رزمندگان دلیر و جسور منحصر به پشتون ها نمی شده است. از این گذشته آشکار شد که پشتون ها در افغانستان نسبت به دیگر گروههای قومی در اقلیت هستند در حالیکه خود را اکثریت جلوه گر می ساخته اند .» ??
دو نکته را باید به گفته ی پهلوان اضافه کرد: نخست اینکه تبار محوری یا به قول پهلوان پشتونیزم در دوره ی بعد از پیروزی مجاهدین از ایدئولوژی اسلامی همان استفاده ی ابزاری را نمود که از ایدئولوژی چپ؛ غیر پشتونها را به اتهام نا مسلمان بودن آماج حملات قرار داد و مراجعی در بیرون از افغانستان (ملا فضل الرحمن و ملا سمیع الحق - رهبران جمعیت العلمای پاکستان) حتی فتوای جهاد علیه تمام رهبران جبهه ی متحد سابق را صادر کردند. در دوره ی جدید (دولت کرزی) تبارمحوران ایدئولوژی لیبرالیسم و دموکراسی را به مثابهی حربه ئی در جهت کوبیدن دیگران در دست گرفته و بیش از همه به جهاد می تازد چون آنرا مخالف تصویر سازی و تاریخ سازی خود می بیند.
نکته ی دوم اینست که در حال حاضر در مرزهای شرقی و جنوبی افغانستان رویاروئی میان دو جناح تبارمحور یعنی طالبان که از حمایه ی پاکستان برخوردارند از یک طرف، و حکومت افغانستان که از حمایه ی قوای ائتلاف بهره می گیرد از طرف دیگر (آنها با شعار اسلام و اینها با شعار دموکراسی) جریان دارد. در واقع حکومت موجود (همان طوریکه ادعا می شود) حمایه ی اکثریت پشتونها را (نیز) از دست داده است؛ با این حال، لحظه ئی از دنبال کردن سیاست تبار محورانه باز نمی ایستد، چون مطمئن است که هنوز این سیاست با منافع ایالات متحده و موتلفینش در همسوئی و سازگاری قرار دارد.
کارکرد غرب در افغانستان بعد از سپتامبر 2001 را مطابق همین تصویر از زبان مترجم مقاله می خوانیم:«صرفاً بعنوان یک نمونه ی کوچک در میان ده ها نمونه می توان به مقالات آقای فردریک استار اشاره کرد. نه سال بعد از نگارش این مقاله [زوال پشتونها ...] وقتی فردریک استار- استراتیژیست امریکائی - در کتابی با نظارت فرانسیس فوکویاما دقیقاً بر همان پیش فرض ها استدلال می کند [این پیش فرضها را بعداً بررسی می کنیم] و تلاشهای ملت سازی امریکا در افغانستان را بعنوان جزئی از استراتژی مبارزه علیه تروریزم بر مبنای سلطه ی یک قوم می سنجد و تحسین می کند، بر اهمیت چارچوب های فکری مندرج در مقالاتی نظیر این مقاله بیشتر می توان پی برد.»
در اوج اقتدار طالبان و سلطه ی آنان در پایتخت و بخش اعظم کشور، مقاله ی احدی با شرح و اضافاتی در کتابی زیر نام «دوهمه سقاوی» بازنویسی شد. بدلیل حمایه ی بی دریغ پاکستان از طالبان، نویسندگان مقاله و آن کتاب، امیال خود مبنی بر ادغام بخشهای پشتون نشین پاکستان به افغانستان را مسکوت گذاشتند. اما پس از دست یابی آن تیم بر قدرت سیاسی افغانستان، آنرا عنوان کردند که باعث عکس العمل پاکستان در پوشش طالبان گردید.
رحیم وردک وزیر دفاع افغانستان در اکتوبر سال 2006 م. نظر رسمی حکومت افغانستان را چنین بیان کرد:«افغانستان مرز کنونی را با پاکستان به رسمیت نمی شناسد. این پیش آمدن و عقب رفتن 30 و 40 کیلومتر نیرو های پاکستانی در مرز اهمیتی ندارد. مرز افغانستان بسیار آنطرف هاست. و بسیار دور از این چند کیلومتر. »?? عبدالجبار ثابت دادستان کل کشور در مصاحبه ی در لندن به طور آشکار به رسمیت شناختن خط دیورند را خیانت ملی خواند. ??
نشریه ی «آسیا تایمز» در 29 اکتبر 2006 نوشت:«برخی مقامات افغانی صحبت از نقشه ی جدیدی می کنند که در آن شهرهای مهم پاکستان مثل پشاور و کویته جزو افغانستان محسوب می شوند. مقامات پاکستانی هم اخیراً از ملاقات های بین حامد کرزی و خان عبدالولی خان رهبر پشتون ها مطلع شده اند که باعث نگرانی آنها شده است. ملاقات اخیر حامد کرزی و ولی خان که بر خلاف روند مذاکرات برنامه ریزی شده ی رسمی در ایالت سرحد بلوچستان انجام شده بحث داغ پشتونستان را داغتر از همیشه کرد. موضوعی که به وضوح مورد حمایت امریکا هم است. » ??
بنا بر این، نظریه ی «افغان ملت» دو مؤلفه دارد: برتری حقوقی پشتون ها بر سایر اقوام ساکن در افغانستان، و الحاق اراضی ماورای خط دیورند تا اتک به خاک افغانستان. ??
نظریه ی برتری تباری «افغان ملت» بر سه فرضیه ی غلط بنا یافته است:
فرضیه ی اول:«دولت افغان توسط پشتونها تشکیل شد و افغانستان تنها دولت پشتونی در جهان است و اقلیت ها باید هویت پشتونی دولت افغان را بپذیرند.»
نویسنده این تصور را به خواننده ی مقاله القا می کند که سرزمینی که احمد شاه ابدالی در آن موفق به تاسیس کشور مستقلی گردید،قبلاًخالی از سکنه بوده است و افغانان آنرا از نو کشف کرده اند. در ذهن نویسنده، مُدل ایالات متحده ی امریکا، استرالیا و یا زیلاند نو تصویر شده که قبل از ورود سفید پوستان اروپائی به آن سرزمین ها،یا عمدتاًخالی از سکنه بوده و یا اقوام وحشی سرخ پوست، بدون مدنیت و دولت در آنجا می زیستند و این اروپائی های مهاجر یا دقیقتر بگوییم اروپایی های مهاجم بودند که آن سرزمین را کشف نمودند و در آنجا به تأسیس دولت و ایجاد مدنیت پرداختند.
با آنکه در باطل بودن این فرضیه هیچ ابهامی وجود ندارد،اما نکاتی از باب ایضاح بیشتر آورده می شود:
نکته ی اول اینکه دولت احمد شاه ابدالی در قلمرو وسیعی استقرار یافت (از دهلی تا مشهد) که اندکی پیشتر از احمد شاه، توسط ولینعمت او یعنی نادر افشار فتح گردیده بود. از نظر ترکیب قومی، این قلمرو نا متجانس بود (چنانچه همین اکنون نیز هست) و از این حقیقت که احمد شاهِ پشتون فاتحِ دومِ آن و تشکیل دهنده ی دولت مستقل در آن بود، به هیچ وجه نباید نتیجه گرفت که اقدام احمد شاه به معنای تسجیل حاکمیت قومی پشتون بر این سرزمین می باشد. کما اینکه فتوحات نادر را نمیتوان تثبیت حاکمیت ترکمن تلقی کرد و قس علیهذا.
از نظر تاریخی شایسته است جهانگشائی و فتوحات احمد شاه را به ادامه ی فتوحات و جهانگشائی های سلسله های پیش از او- از صفاریان تا افشاریه- و آخرین آنها بدانیم. قلمرو ایالات شرقی خلافت اسلامی، عرصه ی جولان جهانگشایانی چون یعقوب لیث صفاری، اسمعیل سامانی و اخلافش، الپتگین (به قول لورل کورنا بنیاد گذار اولین حکومت اسلامی در منطقه) و محمود، شهاب الدین و مملوکیه، طغرل و بازماندگانش، سلطان علاءالدین خوارزمشاه و فرزندش، چنگیز و دودمان مغول، تیمور و تیموریان و بالاخره نادر و احمد شاه بوده است. طوریکه می دانیم هر یک از این جهانگشایان، گوشه ای از قلمرو مذکور را مرکز قرار داده به نواحی دیگر تاخته است؛ علاوه بر این هر یک از این سلسله ها، به قومی و لابد به زبانی تعلق داشته است که عمدتاً تاجیکها و ترکها بودند و فقط آخرین آنان افغان بوده است. در حالیکه این قلمرو همچنان بجای خود ثابت و باقی بوده، چه دلیلی می تواند وجود داشته باشد که آغاز تاریخ این قلمرو را از ظهور صفاری، یا سامانی یا غوری یا غزنوی نگیریم؟ چه دلیلی وجود دارد که تاجیکها ادعا نکنند که بنیان گذار حکومت ملی در خراسان شرقی طاهر فوشنجی است، پس هویت دولت افغانستان فعلی - که در محدوده ی خراسان شرقی شکل گرفته - باید تاجیکی باشد؟ چرا ترکها ادعا نکنند که غزنویان موسس حقیقی حاکمیت در این قلمرو اند، پس هویت دولت و کشور باید ترکی باشد؟ همین طور چرا ایماقها و هزاره ها ادعا نکنند که روزگاری این قلمرو تا دهلی توسط همتباران آنها اداره می شد و اسلام توسط آنان بر هندوستان ترویج شد، پس هویت کشور باید ایماقی - هزارگی باشد؟
حقیقت اینست که حوادث مذکور در مقاطعی از تاریخ بوقوع پیوسته که زمینه ی جغرافیائی و بستر زمان اجازه ی بروز آنها را می داد؛ هنوز مرزهای جغرافیای سیاسی مشخص نبود، هنوز دولت به مفهوم امروزی آن یعنی «دولت - ملت» تشکل نیافته بود، هنوز تب ناسیونالیسم حاد نشده بود و در یک کلام مقوله ی «الملک لمن غلبه» حکمرانی می کرد.
اینکه احمد شاه، بیش از سایر اقوام به افغانها توجه داشت، یک امر طبیعی است؛ دیگرانِ قبل از او نیز به اقوام خود بیشتر اعتماد داشتند، و نباید اینرا دلیل تبارگرائی احمد شاه بدانیم. تبارگرائی با شروع سلسله ی بارکزائی و موازی با ورود استعمار در منطقه رشد میکند و در عهد نادرخان به اوجش می رسد.
نکته ی دوم اینکه هیچ سندی وجود ندارد که احمد شاه نام این قلمرو را افغانستان گذاشته باشد؛ به شهادت تاریخ، طایفه ی افغانها در اطراف کوههای سلیمان می زیستند، در دوره ی اسلامی ظاهراً حدود العالم من المشرق الی المغرب نخستین کتابی است که از قومی بنام افغان نام می برد و محل زندگی آنان را در ضمن برشمردن شهرهای هندوستان در شهر «سول» معین می سازد.?? بعد از حدودالعالم تاریخ یمینی و ترجمه ی آن ضمن محاربات محمود از افغانان و محل سکونت آنان در اطراف کوههای سلیمان در هند نام می برد. بیرونی در کتاب «تحقیق ماللهند» نوشته است:«قبایل افغان در کوههای غرب هندوستان به سر می بردند و تا به حدود رودخانه ی سند می رسند. » ??
کوههای سلیمان در محل سول به دو شاخه ی شرقی و غربی تقسیم می شود. سول شاخه ی غربی آن است که در زمان حاضر قبیله ی وزیر در آنجا سکونت دارند.
در مورد منشاء قبایل افغان پروفیسور «مورگنسترن» می گوید که «پکتوکی» (اولین بار توسط هرودت شناخته شد)یکی از یازده قبیله ی آریائی بود که از جنوب دشتهای آسیای میانه حرکت کرده، سلسله ی هندوکش را عبور و در دامنه های کوههای سلیمان جاگزین شدند.
با گذشت زمان به اثر زاد و ولد- اندک اندک- به اطراف پراگنده شدند. سیفی هروی صاحب تاریخنامه ی هرات (قرن هشتم هجری)،سرزمین میان سرحد قندهار فعلی تا رود سند را افغانستان می خواند.?? مناطق شمال کوه سلیمان شامل نواحی اطراف پشاور در این نامگذاری شامل نیست، زیرا افغانها در اواسط قرن پانزدهم به این مناطق دست یافته اند. نظر به تعریفی که حدودالعالم از خراسان شرقی دارد، پشاور و توابع آن در این حدود شامل است:«ناحیتی ست که شرق وی هندوستان است. و جنوب وی بیابان سند است و بیابان کرمان و شمالی وی حدود غرجستان و گوزگانان و تخارستان .??» نام گذاری افغانستان در تاریخنامه ی هرات رسمی نبوده، چون در کتب تاریخ و جغرافیای عصر مغولهای هند، که به تفصیل قلمرو امپراطوری گورکانی را بیان کرده اند (از جمله در آئین اکبری) چنین نامگذاری دیده نمی شود؛ محمد قاسم فرشته در کتاب خود بنام تاریخ فرشته نام افغانستان را از زبان مردم کابل و خلج، به جای کوهستان، که همانا محل زیست افغانان در کوههای سلیمان باشد، به کار گرفته است. ??
در نظام اداری امپراطوری گورکانی، قلمرو زیر سلطه ی آنان در غرب رود سند، شامل دو ایالت (صوبه) کابل و قندهار می شد. کابل در بر گیرنده ی تمام اراضی آبریز دریای کابل (شامل ولایات کنونی پنجشیر، کاپیسا، پروان، کابل خاص، میدان وردک، لوگر، لغمان، نورستان، کنر، ننگرهار، پیشاور، چترال و سوات) و مناطق شمال شرق کوههای سلیمان می شد. بامیان و غزنی نیز از مضافات صوبه ی کابل به شمار می رفت.
قندهار شامل آبریز دریای هلمند (در بر گیرنده ی ولایات هلمند، قندهار، دایکندی، ارزگان و زابل) و مناطق جنوب غرب کوههای سلیمان تا سواحل بحر هند می گردید. غزنی یا غزنین در منابع این دوره، نوار وسط قندهار و کابل تا مصب دریای توچی به رود سند که به دامان مسما است گفته می شود.
بنا بر این وقتی در منابع تاریخی گفته می شود که طوایف افغان در قندهار، کابل یا غزنی زندگی می کردند باید توجه داشت که مقصد آن نواحی دور دست این ولایات است که اکنون در خاک پاکستان موقعیت دارد.
فقط در اوایل قرن نزدهم است (1801) که برای اولین بار در یک مقاوله میان ایران قاجاری و هند بریتانوی نام افغانستان - با توسع معنا- به سرزمینی وسیع تر از آنچه سیفی گفته بود، و کوچکتر از فتوحات احمد شاه ابدالی ، اطلاق گردید. اما در مقاوله ی سه جانبه میان هند بریتانوی،شاه شجاع و رنجیت سنگهـ، حدود شرقی این نامگذاری به آنجاهایی کشیده شد که بعد از مرگ رنجیت سنگهـ ، انگلیس آنرا مرز میان قبایل آزاد و مناطق اداری می دانست. در معاهده ی میان انگلیس و یعقوب خان،این مرز غربی تر شد؛ و معاهده ی دیورند، در موقعیت فعلی میان پاکستان و افغانستان، آنرا تثبیت و معاهده های راولپندی و کابل (1919 و 1921 میان شاه امان الله و انگلیس) آنرا نهایی ساخت. در حقیقت استقلال افغانستان، پایان آن پروسه ی طولانی است که به «بازی بزرگ» مسما گردیده و نتیجه ی آن تشکیل کشور مستقل افغانستان - منطقه ی حایل «Buffer State- 1873» میان دو قدرت بزرگ روس و انگلیس- است . بنا بر این، این منطقه را نه احمد شاه ابدالی افغانستان نام نهاده، و نه همه پرسی یا رفراندمی در این خصوص به عمل آمده بود.
آیا این حقایق با آن ادعا در تضاد نیست؟آیا نمیتوان ادعا کرد که بدنه ی اصلی افغانستان تاریخی در خارج از کشوری که امروز بنام افغانستان خوانده می شود، موقعیت دارد؟این نکته را سه حقیقت تاریخی ثابت می کند:
یک- خاستگاه قوم افغان یعنی اطراف کوههای سلیمان، در قلمرو پاکستان امروزی موقعیت دارد ؛ 26و 27
دو- نام افغانستان به معنای سرزمین افغانها، برای اولین بار به منطقه ی اطلاق گردید که فعلاًدر خاک پاکستان قرار دارد؛
سه- از نظر کمّی، نفوس افغانهای مقیم پاکستان سه برابر افغانهای مقیم افغانستان است؛28
به همین دلایل است که اولاٌ نصیر الله بابر که در دهه ی هفتاد میلادی استان دار ولایت سرحد بود، ادعا کرد که «دُهلی را که داوود خان می نوازد، ما بهتر از او می توانیم بنوازیم» (اشاره به سرود دا پشتونستان زمونژ که سالیان متمادی از طریق رادیوی افغانستان پخش می شد). ثانیاًمجلس ولایتی سرحد، اخیراً پیشنهادی به دولت فدرال سپرد که در آن تغییر نام ولایت سرحد به ولایت افغانیه تقاضا گردیده است.پیشنهاد کنندگان، منطق طرح خود را به این حقیقت تاریخی متکی ساخته اند که در سال1930 که چودری رحمت علی خان، نام پاکستان را به کشور موعود اسلامی پیشنهاد کرد، آنرا از حروف اول پ (پنجاب)، الف (افغانستان)، ک (کشمیر)، س (سند) و تان (از بلوچستان) اخذ نموده بود. بنابرین نام افغانیه به جای ایالت سرحد (که نام گذاری کاملاًسیاسی - نظامی بوده) پیش از این وجود داشته است.28
ادعای بابر را پیش از او، «منظور قادر» وزیر خارجه ی وقت پاکستان در مذاکره با سردار محمد نعیم وزیر خارجه ی افغانستان در حکومت محمد داوود - از هواخواهان پروپاقرص داعیه ی پشتونستان - این طور مطرح کرده بود:«خواست مردم پشتون در دو طرف خط باید معلوم شود که آیا جملگی مایلند در افغانستان زندگی کنند و یا اینکه پاکستان را برمی گزینند؟ از آن جائیکه سکنه ی پشتون پاکستان طی یک همه پرسی پاکستان را برگزیده اند، بنا بر این باید به روش مشابه از پشتون های افغانستان سوال کرد. در هر صورت رأی آنها بر له پاکستان خواهد بود، اگر غیر از این باشد، موضوع می تواند مورد بررسی بیشتری قرار گیرد...» به دنبال آن منظور قادر پیشنهاد خود را به طور علنی در هفتم مارس (1960) تکرار کرد:«از آنجائیکه دوسوم پشتون ها در پاکستان مأوا دارند و فقط یک سوم در افغانستان به سر می برند، برای اقلیت معقول تر خواهد بود تا به اکثریت ملحق شود. » 29
نکته ی سوم اینکه در کتاب «تاریخ احمد شاهی»که توسط محمود الحسینی منشی احمد شاه ابدالی- طی بیست و پنجسال حکومت او در سفرو حضر- نوشته شده است، نه تنها اسمی از افغانستان برده نشده بلکه احمد شاه را پادشاه خراسان می خواند. روشن ترین سند در این نکته که در حیات خود احمد شاه، قلمرو حاکمیتش خراسان خوانده می شد - علاوه بر مندرجات کتاب تاریخ احمدشاهی - قول صابر شاه کابلی به نقل از کتاب «عبرت نامه» (تألیف علی الدین) است:«شهنواز خان (حکمران لاهور) از صابر شاه سوال کرد: برادرم احمد شاه چه حال دارد؟ صابر شاه در جواب گفت: گستاخی مکن، او پادشاه ولایت خراسان است و تو فقط صوبه دار پادشاه هندوستان.» 30 جغرافیای سیاسی افغانستان فعلی بطور کامل در حدود خراسان شرقی واقع گردیده؛ بیجا نبوده که شاهان سدوزائی و بارکزائی تا محمد افضل خان خود را شاه خراسان می خواندند.
نکته ی چهارم اینکه به شهادت تاریخ،افغانها آخرین دسته ی مهاجرین کتلوی قومی به خراسان هستند.
جریان جابجائی قبایل افغان را در بخش های مختلف خراسان، به طور اختصار از نظر می گذرانیم:
متون فارسی دوره ی اول اسلامی حضور آنان را فقط در حاشیه ی شرقی افغانستان فعلی گزارش داده اند. به گفته ی تاریخنامه هرات تا آغاز دهه ی سوم قرن هشتم (723هـ ق) افغان ها از ساحه ی افغانستان تاریخی به جانب خراسان یعنی افغانستان کنونی گسترش نیافته بودند. 31 سیف هروی از محلات، قلاع و شهر های ذیل در محدوده ی افغانستان تاریخی نام می برد: مستنگ، کهیرا، دوکی، ساجی، تیری یا تیراه، خاسک، جاول، ?]?درابن?[? محل اقامت قومی «سورنا» ?]?سروانی یا ستریانی?[?، کنکان و نهران (در هفتاد فرسخی جنوب دوکی،?]? قاضی گهار- واقع در غرب کوههای سلیمان مهتر یا کوه سیاه تشکیل کننده ی دیوار غربی وادی رود سند?[?،به نقل از ریسنر، ص 116).
در مجموع گسترش و تغییر شکل زندگی افغانها، با حوادث هجوم مغول و تیمور در ارتباط است؛ هرچند مغول ها موفق به تسخیر هندوستان نشدند، اما جناح راست ساحل رود سند و پنجاب غربی در تصرف آنها در آمد. آنان به مصروفیت های بزرگ جنگی با هند کشانیده شدند؛ این مناطق در طول قرن سیزدهم تا نیمه ی قرن چهاردهم به میدان نبرد های طولانی و مداومی میان فرمان روایان مغول و سلاطین دهلی مبدل گشته بود. 32 به اثر این تهاجمها بنیاد تمدن زراعتی دچار ضعف و ناتوانی گردید و دیگر نتوانست آبادی شهرها، رونق اقتصاد و تجارت را مثل سابق تأمین کند. زمینهای بلا استفاده را قبایل پشتون که مالدار و خانه بدوش بودند، یا با اجازه یا بدون اجازه از صاحبان شان که عمدتاً تاجیکان بودند تصاحب نمودند. ریسنر می نویسد:«زمین های هموار تخلیه شده در قرون 13-17 که اهالی بومی یعنی تاجیکان آنرا در دامنه های شمال غربی کوههای سلیمان و اقوام مختلف هندی در قسمت جنوب شرقی همین جبال کاملاً یا قسماً ترک نمودند، به تدریج توسط افاغنه اشغال شدند.33 اولین بار به اجازه ی شاهرخ مرزا در اطراف قندهار ساکن شدند. 34
عامل عمده ی دیگر در گسترش و نفوذ طوایف افغان در قلمرو خراسان شرقی، جنگ های دراز مدت تیموریان هند با صفوی های ایران بر سر تملک قندهار بود. ابتدا تیموریان از افراد جنگجوی اجیر افغان در این جنگها استفاده کردند و تعداد زیادی از خانواده های قبیله ی ابدالی با استفاده از این موقعیت در اطراف قندهار جاگزین شدند. اما از آنجائیکه قندهار تا مرکز سلطنت یعنی دهلی فاصله ی زیاد داشت، قندهار اکثراً در دست صفوی ها می بود؛ از اینرو طوایف افغان متمایل به صفوی ها شدند با استفاده از اقتدار آنان به غصب اراضی مالکان اصلی دست زدند.
شهر پشاور تا سده ی شانزدهم شهر فارسی گوی بود. در «تواریخ حافظ رحمت خانی» (از رهبران روهیله که ساکن ملتان بودند) تألیف پیر معظم شاه که از روی نسخه ی قدیمتری به نام «تواریخ افغانیه» که در دو زبان فارسی دری و پشتو در هم آمیخته در سال 1766م تألیف شده است می نویسد:
«یوسف زائی ها در اول به نشکی، و غوریا بخیل ها خصوصاً عشیره ی خلیل در ترنگ و ... سکونت داشتند. پس از آنکه میرزا الغ بیگ در کابل هفتصد نفر از ملکان آنها را در خیانت به قتل رسانید، آنها به سوی پشاور و کوهات کوچیدند. ملک احمد رئیس ایشان از دلازکهای ساکن آن محال خواهش کرد که به ایشان جا بدهد، دلازک ها «دو آبه»را به او دادند. چون زمین بیشتر خواستند، جواب دادند که «اشنتغر» 35 (به تحریر کاتب هَشت نِگر) هم مربوط دو آبه است، اما در دست شلمانی ها می باشد، اگر می توانید بگیرید. شلمانی ها در اصل از قوم دهگان بودند. گویند اشتنغر بالا تا بیگاری حصه ی بلوله، شرخانی، مهورای و تمام سوات و بنیر ملکِ سلطان بکهل بود و هر جا که دهقان سواتی زندگی می کرد، رعیت و مالگزار او بودند. یوسف زائی ها مناطق مذکور را از دهقانها گرفتند و رئیس دهقانها نزد کفار پناه برد.» 36 به همین دلیل است که حتا در اوایل قرن نزدهم، اجزای تشکیل دهنده ی قبیله ی یوسفزائی مشخص بود؛ الفنستن در گزارش خود چنین می نویسد:«در بین یوسفزائی ها تعداد فقیران یا همسایگان، نسبت به تعداد پشتونها بیشتر است. اینان مرکب اند از سواتی ها که پیش از آمدن پشتونها در آنجا سکونت داشتند،دیگانان،هندکی ها، کشمیری ها، هندوها و حتا اعضای سایر قبایل پشتون.» 37 طائفه ی دلازک یا به تحریر کاتب هزاره «دلازاک» از باشنده های اصیل پشاور اند که به اصل «گررانی» بر می گردد. پدر آنان در تربیه ی عبدالله اورمری بوده و «در کتاب کهنه ی پشتو رقم کرده اند که گرران در کودکی از قشلاقی به دست آمده، و اولادش که خلق کثیر و جمع غفیر و به افغان از راه جعل نسب دخیل و شهیر آمده اند... عبارتند از: کودی، ککی، دلازاک، اروکزائی، منگل، توری، وهنی، وردک.» 38
فرقه ی «شلمانی» که به نام اقامتگاه اولیه ی خود «شلمان» - کناره ی رود کُرَم - به این نام خوانده می شوند، اکنون در موضع آله دند، علاقه ی سوات مقیم و مغلوب یوسف زائی اند. 39
افضل خان ختک (نواسه ی خوشحال خان) در کتاب خود به نام «تاریخ مرصع» از مهاجرت قبایل از کوه های سلیمان به قندهار (در عصر شاهرخ و الغ بیگ) و از آنجا به کابل و پشاور (به تفصیلی که بیان شد) و جانشین شدن شان در آنجا ها بحث می کند. مومند ها و افریدی ها بعد تر از یوسفزائی ها (در عصر بابر) در شمال پشاور جابجا شدند.
از قرن پانزدهم به بعد قبایل پشتون در اطراف قندهار جاگزین شدند. از آن جمله غلجائیان در شمال شهر در سمت غزنی و عشایر مختلف ابدالی در جنوب و غرب شهر سکونت اختیار نمودند؛ در حالیکه هر دو به وادی حاصل خیز ارغنداب نظر دوخته بودند. 40
تاریخ سلطانی جاگزین شدن ابدالی ها را در مناطق هموار قندهار مربوط به قرن پانزده می داند و می نویسد: ابدالی ها پس از گرفتن این ولایت، بر سر تقسیم زمین جنجال و دعوا کردند تا اینکه عمر نام را به پیشوائی انتخاب نمودند و اختیار توزیع زمین به خانواده ها را به او تفویض نمودند.
در رقابت های دولت های صفوی و گورکانی بر سر قندهار، «ملک سدو» کلانتر شهر قندهار از قبیله ی پوپلزائی، جانب هندی ها را گرفت (سال 1622م)؛ با تسلط دوباره ی صفوی ها بر قندهار (1649م) ملک سدو و اتباعش ناگزیر به هند پناه بردند و از طرف اورنگزیب در ملتان برایشان جاگیر داده شد. حدود پنجاه سال بعد، دولت خان ابدالی از اخلاف ملک سدو، در قندهار به دست گرگین کشته شد و بخش اعظم ابدالی ها به ایران (صحرای کرمان) تبعید شدند. در هنگام جنگهای خسرو خان ( برادر زاده ی گرگین)، عبدالله خان سدوزائی - که وی نیز از احفاد ملک سدو بود - از ملتان بازگشته و در فراه به قوای ایرانی پیوست تا علیه میرویس خان بجنگد، اما با شکست ارتش ایران از میرویس به هرات فرار کرده در آنجا مقیم شد و رهبری ابدالیان هرات را بدست گرفت؛ اندکی بعد از استقلال قندهار به دست میرویس، هرات به دست ابدالیان افتاد و اینان هواخواهان ایران را از هرات خارج نموده افغانان بادیه نشین اطراف سبزوار را جانشین آنان ساختند.
در اوایل قرن شانزده، گروهی از قبائل افغان شامل یوسفزائی، مندوزائی و غیره به دنبال مبارزات طولانی و شدید با اقوام و قبائل دیگر قسمت شمال شرقی منطقه ی سفلای رود کابل را تا محل پیوستن این رود به رود سند و نیز ولایت کوهستانی سوات را اشغال کردند. وزیرستان در قرن شانزده توسط وزیری ها اشغال شد و در اوائل قرن هفده «وزیری نرخ» که مجموعه ی قوانین عرفی بوده و یکی از احکام آن ترتیب تقسیم اراضی اشغال شده در بین شعب و اعضای جداگانه ی قبیله را مقرر می داشت، تدوین شد. قبائل افغان ساکن دیره جات (قسمت جنوبی بنو) شامل گنده پور، خروتها، اشترانه، بابریها و میاخیل ها که جمعاً از قبیله ی لوخانی هستند به ترتیب در قرن هفده، قرن شانزده و قرن نزده وارد این سرزمین شدند. 41
قبیله ی بنوچی در اواخر قرن چهارده و یا اوائل قرن پانزده از کوههای سلیمان به غرب حرکت کرده و قسمتی از جلگه ی بنو واقع در بین رودهای توچی و کرم را اشغال کرد. مروتها که نیز به قبیله ی لوخانی تعلق دارند، در اواسط قرن شانزده در زمان سلطنت جلاالدین اکبر، قبیله ی نیازی را که قبل از آنان در بنو مستقر بودند، بیرون راندند و قسمت بی آب بنو را متصرف شدند. در مجموع مروت ها، بنوچی ها و عیسی خیل در ناحیه ی بنو، گندپورها، دولت خیل، اشتران، بابریها و غیره طی قرون چهارده الی هفده در ناحیه ی دمن جاگزین شدند. 42
مینورسکی در تثبیت موقعیت«سول» حدودالعالم، اول از قول بیرونی (قرن یازدهم میلادی) در کتاب قانون مسعودی آورده است که در جاده ی گردیز تا ملتان، پس از گردیز فرمل یا پرمل واقع است؛ این ناحیه بنام مردم تاجیک که در آن زندگی می کنند شهرت یافته است و در کنار جاده ی که از غزنین به بنو یعنی منطقه ی سند می رود، واقع شده است. سپس از قول بابر در بابرنامه(قرن شانزدهم میلادی)می آورد که مناطق فرمل، نگهر(به تحریر بابر «نغر»)، بنو و سرزمین افغانان در جنوب کابل واقع اند. بنو در کنار شاخه ی راست رود کُرَم- که توچی خوانده می شود- واقع است؛ در قسمت علیای دشت توچی، ارغون قرار دارد که مرکز ناحیه ی فرمل است. نام ارغون را در این ناحیه مقدسی در احسن التقاسیم آورده است. 43
ارغون نام ترکی است که وجود آن نشانه ی آشکار حضور ترکان در کنار تاجیکان در ماورای سرحدات کنونی افغانستان در آن زمان است. علاوتاً توچی محلی است که دو سنگ نوشته به زبان باختری، از عهد شاهان یفتل
برگرفته از تاجک مدیا
حمایت از لطیف پدرام
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/۱۳
نخست می خواستم از خوانندگان عزیز و گرامی جام جم برای خاموشی تولانی پوزش بخواهم. بنده تا هفته گذشته در تاجیکستان به سر می بردم. به همه شما، دوستان عزیز، اطمنان می دهم که سر وقتی (دست کم هفته ای یک بار) در تارنگارم مطلب تازه ای نشر خواهم کرد.
چون چند وقتی در میهنم – تاجیکستان بودم، قصد دارم در هفته های آینده در باره تاجیکستان عزیزم بنویسم. اما امروز می خواستم دو نامه سرکشادی از تاجیکستان را، که از لطیف پدرام حمایه می کنند، نشر نمایم. گرچند این نامه ها در چندین تارنگار تاجیکستانی نشر شده، می خواهم آن را بیشتر پهن نمایم، بویژه میان هم قومان برون مرزی. اینک، متن نامه ها:
مراجعت نامه
اقدام جرگه جوانان حزب ملی گرای "افغان ملت" و گروه های تندرو دیگر در صادر کردن حکم قتل برای شاعر و دانشمند توانای افغانستان و رییس حزب کنگره ملی افغانستان، لطیف پدرام، که ١۵ سال باز عضو ریاست جمعیت بین المللی "پیوند"اقدامی برضد یک شخس نیست، بلکه اقدامیست بسا خطرناک برضد یک جریان بزرگ روشنفکری، تازه اندیشی و نوسازی و نوآوری.
الاوه بر آن جایزه ٢٠٠ هزار دلار برای "آوردن سر لطیف پدرام"، که از آن بوی ترور، وحشانیت و خشونت بی مثل با تعبیر های عصرمیانگی می آید، بار دیگر جامعه جهانی را وادار می سازد، تا در در عمل بر ایجاد تروریسم و حامیان پنهان و آشکار این جریان مخوف موضع گری نماید. ما مطمئنیم، که اگر پیش راه این جریان گرفته نشود، قطعاً آن بر علیه دیگر چهره های روشنفکر افغانستان و حتی بیرون از آن هم روانه خواهد شد. اما در این میان سکوت مرموز دولت رسمی افغانستان و حامیان غربی آن (که فلسفه حضورمان در افغانستان مبارزه با تروریسم است) بسیار نگران کننده است.
بنا بر این ما صدور قرار مذکور تقاضا می کنیم:
١. حکومت جمهوری اسلامی افغانستان موضع رسمی خودرا در قبال حزب ملی "افغان ملت" و جرگه جوانان ولایت پکتیا و بازرگانان پکتیکا اعلام و تعمین امنیت جان لطیف پدرام را رسماً کفالت دهد.
٢. از پارلوملان جمهوری اسلامی افغانستان پرسیده می شود، که به این قضیه رسیدگی کند.
٣. کشورهای ایالات متحده آمریکا، بریتانیای کبیر، فرانسه، آلمان، کانادا و سایر حامیان جمهور اسلامی افغانستان و حامیان مبارزه با تروریسم در جهان مضع خودرا در برابر این عمل حزب "افغان ملت" و حامیان و جانبداران آن که دعوت آشکار و حتی سرمایه گذاری برای تروریسم است، معین کنند.
۴. به شورای امنیت سازمان ملل متحید پیشنهاد کرده شود، که حزب "افغان ملت"را همچن حزب افراطی و حامی تروریسم اعتراف نمیاد.
۵. به سران کشورهای عضو سازمان همکاری های شانگهای پیشنهاد کرده شود، که در اجلاس قریب الوقوع سازمان در دوشنبه (٢٨ اوت سال ٢٠٠٨) موضوع رسیدگی به تعصبات قومی در افغانستان را به جناب حامد کرزی گوش زد کنند.
۶. کمیته دفاع از حقوق بشر سازمان ملل متحد، سازمان خبرنگاران بدون مرز و دیگر سازمان های مربوطه در اسرع وقط اقدام جرگه جوانان حزب "افغان ملت"را محکوم و حمایت خودرا از لطیف پدرام اعلام نمایند.
٧. از انجمن "پیوند"، که لطیف پدرام از ١۵ سال باز عضو آن است، دعوت می شود، که از این عضو انجمن حمایت به عمل آرد.
٨. از دولت تاجیکستان درخواست کرده می شود، که تا حل شدن قضیه به لطیف پدرام پناهگاه فراهم کند.
مومین قناعت، شاعر خلقی تاجیکستان
محمدجان شکوری، آکادمیسیون
جوربیک نذری، عضو وابسته آکادمی علوم
دوست محمد دوست، دکتور علم تاریخ
مهری محمدوا، نامزد علم فلسفه
روشن یارمحمد، نوسنده
حکمت رحمت، شاعر
سلطان حمد، نوسنده
عبد الغفار کمال، روزنامه نگرا
طلا نیکقدم، روزنامه نگار
نیلوفر صابر، روزنامه نگار
زیارت شاه احمد شاه، روزنامه نگار
محجوب کفتان، روزنامه نگار
نورعلی دولت، روزنامه نگار
موزونه محمدعلی، روزنامه نگار
مشکی نسا اسا زاده، روزنامه نگار
عبد الفطاح واحد زاده، روزنامه نگار
بحر الدین نادیراف، روزنامه نگار
جهانگیر سلطان، روزنامه نگار
عزیز خاشاک، صاحبکار
طالب شاه سیید، خبرنگار
اسفندیار آدینه، خبرنگار
و دیگران
حمایت فرهنگیان کولاب از لطیف پدرام
ما با شنیدن خبر مدحیشی، که از بربریت جرگه جوانان افغان منطقه پکتیای افغانستان (در مورد به کشتن حکم کردن شخسیت شناخته منطقه، لطیف پدرام) گواهی می دهد، خیلی آشفته و آزرده شدیم.
از این تصمیم اعضای جرگه نامبرده بر می آید که ایشان یا شامل حرکت ارتجاعی سیاهند، که دهساله ها به این طرف نمی گذارند تا سرزمین دانش و خردزای خراسان باستانی به جهان بزرگان دیگررا اهدا کند.
ما از ریاست هفتوار "ملت" تمنا داریم این خواهش چند تن از فرهنگیان کولاب باستانی را به آقای حامد کرزی – رییس جمهور افغانستان، که به جلسه سران کشور های سازمان همکاری های شانگهای قدم رنجه می فرمایند، برسانند؛
"تصمیم جرگه جوانان پکتیا برای کشوری که می خواهد جامعه سلیم انسانی مطرح کند، کراهتبار و ننگبار است. لطیف پدرام می تواند آسوده در کشور ما به ایجاد و اعجاز ادامه دهد، ولی کجا خواهند شد حکمت رودکی و فردوسی، جلال الدین بلخی و عبد الرحمان جامی و دیگر بزرگان خراسان، که به آیندگان پاس داشتن دانش و خرد و کردار نیک را وصیت کرده بودند. امید است که محترم پرزیدنت حامد کرزی با امر خود این جرگه را لغو و رهبرانش را کحکوم نموده، امنیت لطیف پدرام را تامین خواهد کرد.
طفر مرزایان
سهراب شاه فرخ شاه
جمعه خان علیمی
آرزو حمید
عبد الموعمین شیرخان
شهناز سعید
ازجام جم/Ҷоми Ҷам
شرفه ی سوته ی عبدالرحمن خان
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٦
شرفه ی سوته ی استبداد
عبدالرحمن قاتل مردم خراسان تا هنوزگوش ها را می آزارد
چغدی دیدم نشسته در خانه ی باز
هر کس که ستم کند ستم بیند باز
عبدالرحمن شاهی فراری به نزد امیران بخارا وارث حکومت استبدادیی خانه دان ابدالی اساس گذاران اندیشه و تفکر اوغان ملتی،احمدشاه درانی به قول آقای هاشمیان ملتانی که از همان آغاز،حکومت را خلاف شرع ،خلاف اخلاقیات انسانی با نیرنگ وفریب کاری بدست آوردسیاست غصب مال و دارایی مردم خراسان را طرح ریزی نمود. شاهان این خاندان جزآدم کشی، دشمنی با همسایه ،ها ثروت اندوزی، زن باره گی، جعل و جهالت کار مثمر که به درد بخور باشد برای نسل این سرزمین انجام نداده اند.این استبداد گران برای حفظ و نیگه داری دولت و حکومت باپست ترین اعمال علیه خودی و بیگانه متوسل شده اند. تاریخ گواه است که پدرپسر، برادربرادر،بچه ی کاکا پسر کاکای خودرا زدندانی کرده ،اعضای بدن شان را قطع کرده ،چشمان شان را کشیده ،وقلب هایشان را پاره کرده اند.و بیگانه های سر کش را نتنها خودشان را بلکه تمام اعضای خانواده ، اقارب و دوستان شان را از دم تیغ کشیده اند.زمین،خانه، مال ومنال شان را دولتی اعلان نموده بعداً به اقوام پشتون که نزدیک به خاندان و قبیله ی استبداد بوده اند. بخشیده و وثیقه کرده اند. دوستان پشتونم به خود نگیرند.متعاسفانه چنین بوده و این یک حقیقت تاریخی است که این شاها ن مستبید وخون خوار همه و همه از قوم پشتون (اوغان) بوده اند. در این مقاله نمی خواهم وقت خواننده های این مقاله را بیشتر از انتظار بگرم ،اگر دوستان با این نوشته باور ندارند می توانند به تاریخ مراجعه نموده بهتر و بیشتر از اعمال شوم ،غیر انسانی این قاتلین و غاصبین که خود را سایه ی خدا در روزمین معرفی کرده بودند مطلع شوند. با این اعمال نه تنها به مردم و این آب وخاک خیانت نموده اند بلکه به خدا ودین خدا هم خیانت کرده اند.چون تمام جنایات که انجام داده اند.به آن جنایات صبغه ی دینی و مذهبی داده اند .چند تا ملای خود فروخته درباری به زور وزر برای فتوی های ناحق به در بار نیگه داری کرده و توسط آن ها عام مردم را از فرا گرفتن علم،دانش به دور نیگه داشته ومردم را مجبور ساخته اند ،تا خالق خود را نیز از طریق همین حاکمان و ملا ها بشناسند.
این ها حتی کوشیده اند خدای ناظر و حاضر را از چشم و دیدی بنده های راستینش پنهان نمایند.
تا انسان های این سرزمین برای رسیدن به خدای خود از این ها طالب کمک شوند.تمام این اعمال تا هنوزباشنده های کشورم را می آزارد. و این اعمال استبدادی اکنون شده دستورالعمل رهبران حزب اوغان ملت و نویسنده های کتاب بد نام و تفرقه انداز سقاوی دوم همین حالا هم حقیقت گویان و آزادی طلبان را با فتوی های فرمایشی و سفارشی به گوشه های مخوف زندان می فرستند واز همان شیوه استبدادیی عبدالرحمن خانی استفاده می کنند.و در راه تطبق سفارشات کتاب سقاوی دوم به صورت جدی دست به کار شده اند.همین اعمال را که وزرای قبیله ،و وابسته به حزب اوغان ملت از قوم پشتون (اوغان) که درکابینه آقای کرزای جا کرده اند انجام میدهند، با اعمال وزرا ی دوره نادر غدار و ظاهر گناه کار هیچ فرقی ندارند.همان اعمال شوم وشیطانی را که هاشم خان و گل محمد خان مهمند مرتکب می شدند و ملا های مزد بگیر نیز فتوی صادر میکردند حالا هم وزرای اوغان ملتی کابینه آقای کرزای همان سیاست ها را با رنگ وروغن تیز تردنبال میکنند.که هیچ شک و شبهه ی در مورد موجود نیست همه سیاسیون متحید و غیر متحید افغانستان با همین باور اند .
همین تبلغات دروغی و غیری شرعی که اوغان(پشتون) ها قوم اکثریت اند که یک دروغ محض است از همان آوان حکومت ابدالی ها شرو شده و هر گیز هم اجازه ندادند تا در این سرزمین نفوس شماری دقیق شود همیشه نفوس شماری در خفا صورت گرفته و به نفع قبیله حاکم از طرق اطلاعات دولتی و اطلاعات جمعی تبلیغ ،تحمیل وتلقین شده است که تا حال به چشم سر همه می بینیم که دوام دارد.به بهانه های مختلف حکومت های جابر وستمگراوغان (پشتون) تبار در طول تاریخ ۲۷۰ ساله از این امر مهمی دولتی که آمار دقیق نفوس کشوری است سر باز زده اند .در یک سرزمین که تا هنوز نفوس شماری نشده از کجا معلوم که کدام قوم کلان است و کدام قو م کوچک ،با کدام اسناد و میعار ها دست داشته اوغان ملتی ها این ادعا را می کنند به کس معلوم نیست ایشان هم از خجالت کشیدن فر سنگ ها به دور اند،همین ادعا غیر اسلامی و انسانی شان که سرزمین افغانستان میراث پدری اوغان (پشتون) ها است همان سیاست است که عبدالرحمن قاتل مردم خراسان اساسش را گذاشته است که بیش از دونیم قرن مردم این کشور را در فلاکت و بد بختی نیگاه داشته است . همین حالا هم این ادعای غیر انسانی و مسلمانی را اوغان ملتی ها و طالب ها شعار روز خود قرار داده و در تطبق آن از هیچ گونه جنایت اباء نمی ورزند قبایل پشتون را در جامن کوچی ، مهاجر و بی جا شده سازمان دهی می کنند و به مناطق تاجک نشین ازبک نشین و هزاره نشین هجوم می آورند.مردم بومی و باشنده های قدیمی را می کشند فراری می دهند خانه های شان را ویران می کنند ، خود را حق بجانب هم میدانند. سیاست شوم خود را ازطریق رسانه های دولتی و قبیله گرا ها اعلان می کنند.که این سرزمین سرزمین ابدالی ها و سرزمین ساخته ی احمد شاه بابا است ومیراث قوم پدری پشتون ها .ای وطن داران پشتون من شما این ادعا هارا چه توجیح می کنید؟احمدشاه شاه دیره دونی ملتانی فقط بابا است یا توبه نعوذ بالله خالق سرزمین .این ملتانی میتوانسته زمین بسازد و به بنده گان خود به قوم( پشتون )ارزانی بیدارد!!
یا این دیره دونی مانند حیوان درنده به خانه، باغ وزمین مردم هجوم می کرده آنها را نابود نموده باغ ، زمین و خانه آنهارا غصب نموده به اقوام خود می بخشیده طبعی است که همین عمل غیر انسانی را انجام میداده و این سرزمین را به زور قتل وقتال از چنگ تاجک ها ،ازبک ها و هزاره ها بیرون می آورده باشنده های اصلی رامی کشته یا فراری می داده .معلوم میشود که مانند انسان و مسلمان رفتار نمی کرده و خون هزاران هم وطن من و تو برادری پشتونم را ریختانیده و این دشمنی دیرنه را اساس گذاشته است و از امر خداوند متعال سر کشی کرده است .بعداز مردار شدنش نواسه اش کار های نا انجام شده اش را عبدالرحمن قاتل انسا نها تا که در قید حیات و مسند استبداد بوده ، به شکل حیوانی تر انجام داده است .حتی تا امروز از این خیانیت اش مردم در شمال و شمال شرق کشور رنج میبرند و پشتون های ناقل قندوز و بغلان وتخارگنچ .تاهنوز پشتون های شمال بعداز صرف نان و جمع کردن دسترخان چنین دعا و فاتحه میخوانند[کور د ودان عبدارحمن خانه]
از خدا شکر نمی کنند چون این همه ناز ونعمت را که دارند از برکت سری امیر ظالم وخون خوار عبدالرحمن میدانند.راست هم میگویند این همه را بدون درد سر و رنج ومشقت بدست آورده اند.هر کس جای آنها باشد چنین میگوید. به طور مثال هر زمان که این سرزمین به اشغال بیگانه گان میرود و آزادیش سلب میشود ،ما اقوام غیر پشتون تا آخرین رمق حیات برای بیرون آوردن مادر وطن از اشغال می رزمیم و برای آزادی اش جان های عزیز خویش را قربان می کنیم مثلکه در گذشته ها به گواهی تاریخ و در همین نزدیکی ها به گواهی تمام مردم دنیا از اشغال شوروی وقت و القاعیده این سرزمین رابیرون کردیم.در برابردشمن جهاد و مقاومت کردیم برای استقلالیت این سرزمین تمام نقاط این کشور را با خون خود رنگین ساختیم ولی افسوس که در تمام این سر زمین به اندازه ی ،یک جای پای برای ما کسی حاضر نیست حق بدهد چه جای آنکه برای ما زمین و سرپناه بدهند حتی شهروند درست وحسابی هم به شمار نمی آیم من (نویسنده).
بسیار هم وطنانم را میشناسم که از بی سرپناهی و بی زمینی سال ها است که بیرون از وطن آبای شان آواره اند،و هر وقت که این کشور به دفاع ضرورت داشته باشد برای دفاع ان آماده هستیم وقتیکه آزاد شد دیگر برای ما جای بود باش نیست.به بهانه های مختلیف مجبورمان می سازند تا وطن مان رها نموده به غربت رو بیاوریم جاسوس مان میخوانند ،تکفر مان می کنند وو طن فروش مان قلمداد می کنند به این میگویند سیاست عبدالرحمنی !!!وطن که از اشغال بیرون شد این کشور میشود ملک پدری اقوام پشتون(اوغان)ها آن طرف خط دیورند و ما میشویم مهاجرین آب آورده از تاجکستان ،ازبکستان وغیره کشور های همسایه که باید به وطن اصلی مان بر گردیم این است منطق و قضاوت اوغان ملتی ،فاشیستی واوغانیزم که نه از تاریخ خبر اند و نه از جغرافیه . از مرگ خود خبر دارند و از گذشته ی خود نی!
ما اقوام غیر پشتون سالها به کشور های ایران ،پاکستان ، امارات و شوروی سابق برای پیدا کردن یک مشت پول و خریدن سه بیسوه زمین در کشور اژدادی مان از هم وطن پشتون ناقیل مان که در زمان امیران خون خوار ، جبار ،مستبید ، نادر غدار و ظاهر نا بکارصاحب هزاران جریب زمین مفت و رایگان شده اندسرگردان هستیم و به شاقه ترین کار ها فزیکی تن میدهیم ولی از بخت بد ما هر سال که می گذرد قیمت زمین را برادران پشتون ناقیلین بلند و بلند تر می برند.به همین ترتیب سال ها ی متمادی از وطن دور و عمر مان به غربت می گذرد و توان خریدن جای برای سرپناه را نداریم.بعداز حکومت انتقالی و ورود جامعه جهانی ومتهدین دنیای سرمایه داری و امپریالیسم به آواره گان نوید خوش داده شد که هر که به وطن عودت کند برایش زمین و خانه می دهند ما از دنیا بی خبران خبر نداریم که این اعلان تنها در بر گیرندهء اقوام پشتون (اوغان) ها است بسیار از دوستان من از ایران و پاکستان حتی از اروپا با عجله برای بر گشتن آماده شدند ،فکر میکردند به آرزوی دیرینه خود حالا دارند میرسند، داوطلبانه برگشت کردند.اما تاهنوز که بیش ازشش سال از برگشت شان می گذرد با مشقت و بی سرپناهی پنجه نرم می کنند کی است؟ که به داد شان برسد هیچ کس نی همین سه روز پیش از برنامهء صدای شمای بی بی سی یک هم وطن فریب خورده که از لندن داوطلبانه برگشت داده شده از کابل با استفاده از موقع به همه آواره ها ی روی دنیااعلان کرد که فریب هیچ کس را نخورید که این همه شعارها دروغ اند در افغانستان هیچ مرجعه ی وجود ندارد که به این موضوع غور کند من چندین بار به دفتر« آی او ام» سرزدم حتی به نزدیک دروازه اش هم کسی را اجازه نمیدند، این است واقعیت های روند سیاست حکومت قوم گرا حتی مردم که از ایران برگشته اند و با پول خود به هرات زمین برای خانه خریده اند برایشان توطیه میشود که این ها را ایران پول داده و جاسوسان ایران اند این جا است که مشت بسته ی اوغان ملتی های درحکومت باز میشود ،که میشود ملت واحد(اوفغان) بودن مان را تشخیص داد که ما ملت واحدیم یا اقوام مختلیف آیا این مردمان که به هرات زمین خریده اند اگر از قوم پشتون میبودند چنین سرو صداهای بلند می شد؟ با باور کامل میتوان گفت :که نی و هر گیزنی حتی دولت به کمک شان هم می پرداخت .
ای هم وطنان من به لحاظ خدا در این سرزمین غیر پشتون ها دیگر اقوام به زمین ضرورت ندارند؟ همین که مردم در بامیان بدخشان به علف خوردن روی می آرند دلیلش همین کم زمینی و بی زمینی است که در آن مناطق زمین زراعتی کم است و به کس نمی رسد کدام حکومت در طول تاریخ آماده بوده تا برای این مردم در دیگر نقاط این کشور زمین بدهد. در حالیکه مالیه میدهند ،رای میدهند، دفاع میکنند، جان بازی و سربازی می کنند. از همین زمین های کم حاصیل بر عکس به کوچی ها حق داده میشود تا به حیث مالچر استفاده کنند. عدالت اوغان ملتی را بیبینید.آدم به قول معروف شاخ می کشد.که به بز کوچ در این سرزمین حق تعین میشود و برای انسان این سرزمین که من و امثال من باشیم کس حق نمیدهد، من مطمعینم تا که این حکومت قیلوی قومگرای بدوی در این سرزمین ادامه داشته باشد ما صاحب سر پناه نخواهیم شد.به همین خاطر من از هم وطنان دلسوز و اگاه خود میخواهم که دیگر نگذارند مردم با عزت و با فرهنگ این مرزبوم پایمال کتله ی بی فرهنگ و ناسپاس شوند.اگر زمین در سمت شمال ،تخار، بدخشان وبامیان هست، باید به مردمان مستحق همان دیار توزیع شود نه به مردمان که از آن طرف خط دیورند به نام های کوچی و مهاجر برای عملی ساختن سیاست پشتونیزه کردن وارد مناطق اقوام غیر پشتون میشوند.اگر در گذشته کس سیاست فاشیسم پشتونی و اوغان ملتی را نمی فهمید و کتاب سقاوی دوم چاپ نشده بود حالا که همه چیز آشکارا و در پیش چشمان شما است..
هم وطنان ،جوانان ،موسفیدان ،بزرگان، دانشمندان ،روشنفکران ،عالمان دین، معزیزین وکیلان مردمی در پارلمان یکی شوید و به یک صدا به این همه نیرنگ و اعمال ننگین اوغان ملتی و شونیزم قبیله ی نی نی نی بیگوید. جابجا شدن اقوام پشتون آن طرف خط دیورند وباجوردر لباس کوچی و بازگشت کننده به خواجه بهاوالدین تخار که اصلاً در هیچ زمانی در این مناطق اقوام پشتون زنده گی نداشته اند. اصلاً این مناطق تاجک نشین و ازبک نشین هستند که تاریخ دیره دونی ها هم به خاطر ندارد که در این مناطق اقوام غیر این دو ملیت بود وباش داشته باشند.اما سیاست پشتونیزه کردن در کشورمطابق دستورات کتاب سقاوی دوم که از صفحه صفحه اش بوی نفاق می بارد در شرف عملی شدن است چون در این کتاب نوشته شده است که پشتون ها از جنوب و مشرقی به هرصورت که شود کوچانیده شده وبه مناطق هم مرز تاجکستان و ازبکستان جا داده شوند و از ایشان پشتی بانی صورت بیگرد.این به ظن اوغان ملتی ها و نویسنده های کتاب سقاوی دوم وحدت را تضمین واقوام را ملت واحد(اوغان) میسازد .اما خبر ندارند که مردم این سرزمین خواب نیستند تا با این بهانه های شوم فاشیستی ،بی اساس وبی پایه شماباور نموده و از سیاست به دور انداختن، زبان، فرهنگ و هویت اقوام دیگر تان خبر نداشته باشند مردم افغانستان مردمان صد سال پیش نیستند.
که شما در مویه کردن شان به همان ترتیب اژداد خون خوار تان عمل نموده این کشور را فاقد زبان و فرهنگ نماید. ما میدانیم که کتاب سقاوی دوم به شما تعلیم میدهد که این سرزمین سرزمین پشتون ها ست ،تاجک ها بروند به تاجکستان ازبک ها بروند به ازبکستان و هزاره ها بروند به گورستان ای برادران اوغان ملیتی بهتر است آدم شوید و به برادری و برابری تن بدهید و مردم ما را رها کنید که در آرمش و صفا زنده گی کنند.هم وطنان عزیز طور که از گذشته و حال معلوم میشود حکومت های قبیلوی همیشه از اقوام غیر پشتون برای دفاع کشور از استعمار و تجاوز بیرونی ها استفاده کرده وبرای سرکوب ، قلع وقم اقوام غیر پشتون از همین کوچی ها و اقوام پشتون آن طرف خط دیورنددر حقیقت پشتون های پاکستانی به داخل کشور کار می گرفته اند. چند وقت پیش همه به چشم سر دیدیم وشاهید بودیم که اقوام وابسته به حزب اوغان ملت در لباس کوچی مجهز با صلاح های جنگی وارد بهسود مناطق هزاره نشین شدند مردم آن محلات را به خاک خون کشیدند، زراعت شان را پایمال کردند، مردم را از خانه و کاشانه شان فراری دادند. و افراد پشتون اوغان ملتی در دولت هم از آنها قاطعانه دفاع کردند.این عمل بود مطابق سفارشات نویسنده ی کتاب سقاوی دوم.
خرم وزیر فرهنگ کشورمان!!!؟؟؟ زبان فارسی را زبان کفار اعلان کرد واستفاده کلمات فارسی دری را غیر مجاز و مخالف اسلام و اوغانیت خواند .متخلفین را مجازات کرد مطابق فرمایشات کتاب سقاوی دوم و به این شیوه منافقت دوام داد و از طرف حلقه بی ننگ های تاجک همایه شد.
توسط جبار بی ثابت یک شخص چرسی و بنگی نیرنگ و مکاره گی کردند ساحه ی فعالیت را برای آزادی خواهان و عدالت طلبان حزب کنگره ملی تنگ ساختند ،توسط افراد وابسته به اوغان ملت از قوم پشتون در سنا محکمه ی رهبر توانا و با دانش این حزب را پیشنهاد کردند.حزب اوغان ملت از موقع استفاده نا بخردانه کرد و دست به توطیه علنی علیه داکتر پدرام زد و در جا های نفوذ اوغان ملت تظاهرات مضحک را سازمان دهی کرد .جوانان خون گرم و کم دانش اعضای اصلی اوغان ملت با حماقت تمام برای کشتن آقای پدرام جایزه دو صد هزار دالری تعین نمودند .این بچه ترسانک ها را برای این انجام دادند تا در انتخابات, باز حکومت را بی قاپند و دل بالا به عملی نمودن اهداف شوم فاشیستی و پشتونیزه کردن مملکت بی پردازند.
از نظر پلید این افراد اگر در این کشور زبان فارسی رایج باشد ملت واحد اوغانی شدن غیر ممکین است چون دو کشور همسایه فارسی زبان اند کشور اوغانستان فرق نمیشود که اوغانستان است یا ایران و یا تاجکستان این ها با این فکر و این دانش کمی که دارند با اندیشه های فاشیستی خود دلیل می آورند که اگر زبان ، هویت و فرهنگ ما از این دو کشور فرق نداشته باشد ما نه آزادی داریم و نه کشور مستقیل هستیم .ای وطن داران اگاه من متوجه شوید این است عقل و فهم اعضای حزب اوغان ملت این ها در اروپا این تیوری ها را در بحث ها پنهان نمی کنند .شاید در داخل بنا به ملاحظات که دارند پنهان کنند ولی در بیرون با صد ها دلیل احمقانه از این سفارشات نویسنده کتاب سقاوی دوم دفاع می کنند.
در این جا میخواهم به برادران پشتونم که به برادری و برابری و عدالت و آزاده گی ایمان دارند پیام برادرانه خود را بفرستم که به لحاظ خدا هوشیار شوید و فریب این اوغان ملتی ها را که رهبران این ها در نژاد و در قوم پشتون نیستند نخورید این ها برای بدست داشتن شاه رگ های اقتصادی ، دولتی و حکومتی میان مردم این سرزمین تخم دشمنی و نفاق را میکارند واقوام باهم برادر و مسلمان را برای صد ها سال دشمن یکدیگر می سازند.به همه ما معلوم است که تمام جنگ های سه ده ء اخیر همه محصول سیاست های غلط و قوم گرای حکومت های استبدادی و جابرگذشته مان بود که باز خدای ناخواسته این قشر بی ایمان در پلان های خود کامیاب شوند و باز صد سال بعد یا چند وقت بعد باز بیایم برای این که کدام قوم کلان است و کدام قوم کوچک سرزمین مان را به خاک خون یکسان کنیم باید از اشتباهات مان بیاموزیم تا بار دیگر به این مصیبت ها گرفتار نشویم .رودکی میگوید«هرکه نامخت از گذشت روزگار- هیچ ناموزد زهیچ آموگار».
فرزندان شما را در دو طرف خط دیورند به آموختن علم ودانش اجازه نمیدهند توسط ملا های بی دین آنهارا تربیهء انتحاری میدهند .مکتب ها را می سوزند کتاب ها را به آتش می کشند و در دو طرف خط دیورند توسط قوت های دوست و «ای اس آف» و تاتو و امریکای به سری هم وطنان پشتون من وتو بم می ریزند قراءات و قصبات کشور من وتو را به خاک وخون می کشند.این کشتار ها را فقط برای این می کنند تا اقوام پشتون از جنوب و شرق کشور مجبور به ترک خانه و کاشنه خود شده به طرف سمت های غیرپشتون مناطق تاجک نشین ، ازبک نشین و هزاره نشین کوچ بی بندند.برای رسیدن به این هدف شوم و پلید خود قوم پشتون را با دیگر اقوام باشندهء این کشور در یک جنگ فرسایشی قرا ر داده و برای ابد دشمن می سازند ،تا ازهمان شعار فرسوده و تکراری و تاریخ تیر شده ی تفرقه بی انداز استفاده کنند و برای عملی ساختن این مکاره گی از همین برادران پشتون که به مساجید باجور و اجینسی های پاکستان تعلیم یافته اند کار می گیرند چون این ها را به راحتی میتوانند از نام دین و زبان و غیرت افغانی به جنگ و ستیز آماده کرد.این اقوام زمان که به سمت شمال میروند باید در مناطق شمال و غیره برای خود سر پناه داشته باشند برای دام های خود از قبیل گاو وگوسپند به علف چر... این جا است که فاجیعه ء عبدالرحمنی شرو میشود . دولت هم به پشتی بانی شان بر میخیزد و وطن را خلاف مواد قانون اساسی مال تمام افغان ها اعلان میدارند ،و مردم را مجبور می کنند تا با این سیاست دست و پنجه نرم کنند.این زمین ها که در سمت شمال از آسمان پاین نمیشوند یا از ممالک دوست وارید .بناً مثل گذشته اقوام غیر پشتون را یا می کشند یا فراری میدهند یا به مزدوری وا میدارند تا اقوام جدیدالورود صاحب زمین و خانه شوند.دولت هم خلاف تمام موازین حقوقی و انسانی و مسلمانی زمین های غصب شده مردم را برای شان قباله می کند .درست مانند سیهونیست ها در فلسطین و زمان نادرشاه و ظاهر شاه برای ابد تخم نفاق را میان قوم پشتون واقوام بومی می کارند.یک مفکورهء بدنام ،نا کام وتجربه شده ولی با باور این اوغان ملتی ها عمل درست و وحدت آور .ای برادران پشتون من هوشیار باشید که این اوغان ملتی ها با تطبق این سفارشات کتاب سقاوی دوم تمام اقوام کشور را متظرر می سازند.و در کل زیان بیشتر به قوم پشتون می رسانندوهمین حالا سر وقت است شما برادران وعزیزیان که به برابری و عدالت و آزاده گی باور داریدعلیه پشتون های شونیست ،به خصوص حزب اوغان ملت طالب الخلقی و طرفداران نویسنده کتاب سقاوی دوم به پا خیزید و شعار برادری و خواهری را سر دهید.برادران ازبک ،تاجک ،هزاره وغیره در سمت شمال آگاهانه ومدبرانه با سیاست های حلقهء اوغان ملتی که در دستگاه حکومت حامد کرزای مثل موریانه جای کرده اند دست به کار شوید ،مردم قدیمی و بوم تخار قندوز بدخشان مزار و دیگر نقاط کشور عزیز نگذارید که اهداف پلید نویسندهءکتاب سقاوی دوم تطبق شود .کتاب سقاوی دوم چنین سفارش می کند و از حکومت های اوغانی می طلبد.هر کس در افغانستان است باید افغان (پشتون) باشد تاجک ها بروند به تاجکستان ،ازبک ها بروند به ازبکستان و هزاره بروند به گور ستان کسانی که موافق به این پیشنهادات و عملی شدن این فرمایشات اند شونیست های پشتون طالبخلقی ها و اعضای حزب اوغان ملت هستند.در آخر ازتمام مردم کشورم می خواهم تا علیه این فصاد پیشه گان برخیزند تا به بهانه های بی مورد وغیر انسانی و اسلامی دانشمندان روشنفکران و ژورنالیستان را به فتوی های نادرست و پولکی و زورکی به زندان ها نکشانند.و مردم را به ترس وحشت روبرو نکنند ، آزادی بیان و تفکرات انسانی و مسلمانی را نابود نسازند .علیه قضات رشوه گیر برخیزید و نکذارید تا حقیقت بر ملا کننده ها به بند کشیده شوند.هیچ دلیل قانونی و اسلامی برای بند کشیدن و محکوم کردن داکتر پدرام یک انسان والا و دانشمند وجود ندارد. فقط این که اعمال شوم فاشیستان را برای مردم افشا می کند واز پلان های شوم پشتونیزه کردن کشور اگاهی میدهد. عمدی و اشکارا قانون را نقض نموده و به بندش کشیده اند. حکم ۲۰ سال زندان حاجی احمد غوث زلمی جز وحشت و دهشت انداختن میان روشنفکران و دانشمندان وتحلیل گران هیچ و جه اسلامی و انسانی ندارد .این ملا هاخود فروخته و مزدور اند و از این ملا ها ریش دار بی باور اوغان ملت استفاده اعظمی می کند، درست مانند گذشته های اسفبار و اژداد مستبید شان همان امیران بی دین وفرزندان آل یحی نادر غدار ظاهر مردار، من فکر می کنم این کار خوب است که پیروان دین مبین ااسلام با آگاهی و عقل وشعور اساسات و فرایض دین خود را دانسته وآگاهانه قبول نمایند وبه اجرای عبادات و خواسته های الهی بی پردازند ،از انکه تحملی وتلقینی مسلمان باشند، وازترس خدا و بنده های خدا مسلمان ، اصل دین همان باور و ایمان داری است که ایمان داری تنها با باور خود انسان تعلق دارد واین باور فقط متواند از درک حقیقت آفرید گار در ذهن انسان ها به میان آید.در دین داری احمد شک نیست چون او را من از نزدیک می شناسم آدم نماز خوان وروزه گیر است و به پنج بینای مسلمانی عقیده مند ، پای بند ،به تواف خانه خدا هم رفته است .تمام پیروان ادیان الهی و غیر الهی اساسات دین خود را با زبان خود میا موزند و یاد می گیرند جز دین ما آنهم در کشور ما واقعاً این یک معما است چون قران کریم که بر حق کتاب آسمانی است و ما به ان ایمان داریم به چندین زبان دنیا توسط مولانا های زبر دست مسلمان ترجمه شده و مسلمانان ها در بیرون از کشور از این ترجمه ها استفادهء خوب می برند. به زبان های غیری اسلام هم تر جمه شده وبسیاری غیری مسلمان ها با خواندن آیات الهی و پر اعجازبازبان مادری شان به دین اسلام مشرف شده اند. مثلا از طرف مو لوی های قزان در روسیه به روسی تر جمه شده وعدهء ازروسی زبانان با درک از حقیقت اسلام به دین مقدس اسلام مشرف شده اند، در انگلیس از طرف یک مولانای مصری تر جمه شده است که انگلیس ها میخوانند وسود می برند .به زبان های دیگرد نیا نیز ترجمه شده و از اخلاقیات دین اسلام میتوانند به این ترتیب کفر و مسلمان سود بی برند و به عقیده من قران تنها برای مسلمان ها فرو نه آمده بلکه برای تمام انسان ها در ۷۰۰۰عالم فرو آمده است هر نژاد به هر زبان که میداند حق دارد از آیات کتاب الهی سود بی برد اگر هدف تطبیق احکام الهی باشد در سمر قند و بخارا قرار فرموده صدرالدین عینی دانشمند تاجک تا ۱۰ سال به فرمان امیران اسلام درهمان سال های اول مشرف شدن مردم بخارا به دین اسلام سوره های مبارک قران شریف را به زبان فارسی تعلیم میدانند تا مردم تازه مسلمان شده به راحتی و درستی نماز های پنجگانه را ادا نمایند ..سوال این جا است که چرا هیچ کس را از این جمله در هیچ جای و در هیچ دوره محکمه و زندانی نکردند و در این عصر و زمان در کشورزخمی و ویران شده ی به نام افغانستان احمد را به بیست سال زندان محکوم می کنند.من فکر می کنم احمد را به بند نه کشیده اند بلکه علم ،دانش و آموختن را به بند کشیده اند ودر پهلوی دانش و علم دشمنی که با زبان فارسی دری دارند زبان فارسی دری را زبان غیر اسلامی معرفی کرده از توسعه و انکشاف زبان فارسی دری دلهره شده تلاش های خود را برای نابودی وبر اندازی این زبان ناکام فکر می کنندو با این کار عملاً زبان پربار زبان دوم دنیای اسلام رابه بند و به زنجیر وزولانه بسته اند.من یقین کامل دارم اگر این تر جمه را غوث زلمی به زبان پشتو به چاپ میرساند آب ازآب تکان نمی خورد.یا حداقل هوشیاری میکرد پیش از فارسی دری به پشتو چاپ میکرد که نکرد این هم سزایش ...
در آخر از اعضای حزب اوغان ملت مانند یک هم وطن دیگر اندیش که آنها به این گپ ها باور ندارند میخواهم که از این فرهنگ ستیزی زبان ستیز و هویت سازی مویه کردن ها با فریب و نیرنک مکاره گی دست بکشند.بگذارند مردم عذاب دیده این سرزمین از هر قوم و نژاد که هستند در کنار هم برادر وار و خواهر وار در عدالت و ازاده گی زنده گی کنند.
در این جا میخواهم با صدای بلند بازداشت دانش آموزان دانشگاه شهر مزاری شریف رابه جهت نصب لوحه ی دانشگاه به زبان مادری شان در زادگاه پدری شان محکوم نموده و از مقامات دولتی در شهر مزاری شرف تمنا دارم تا بدون قید وشرط با عذر خواهی این دانش آموزان عزیز را از باز داشت خانه ها به زود ترین فرصت رها نمایند.این اقدام پولیس را یکی از اعمال فاشیستی و زبان ستیزی و غیر دموکراسی مطابق قانون اساسی جاری میدانم و از تمام مراجیع حقوقی میخواهم تا این اقدام برتری جوی را محکوم نمایند .
زنده باد عدالت برابری آزادی
ولی رحمکیان
رو برداشت ازفراترازمرزها
دانشگاه بلخ
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٦
مححد نعیم
دانشجویان بپاخاسته وبیداردانشگاه بلخ باستان
همیهنان گرانقدر!
درهرکجائیکه هستیدازپرجمبرداران احیائ هوئیتّ ّ،شرافت وفرهنگ پربارتاریخی تان"دانشجویان بپاخاسته وبیداردانشگاه بلخ باستان"این فرزندان اصیل وبیباک رستم وابومسلم، باقلم،باقدم وبادرهم،دلیرانه وقاطعانه بدفاع برخیزید.
دفاع اززبان،هویت ،نام وفرهنگ پامال شده، توسط فرهنگ ستیزان مزدوربیگانه وباداران شان بقول یک تن نمایندگان فاشیزم افغانملتی وباستلاح سخنگوی پولیس بلخ بنام شیرجان درانی نتنها "آشوبگری،برهمزنی نظم شهروتظاهرات غیرقانونی" نبوده، بلکه حق مسلم وادای دین تاریخی تنها دانشجویان پیشاهنگ دانشگاه بلخ باستان،بلکه تمام همیهنانیکه نام شان، نام کشورشان جعل،آثارهای گرانمایه تاریخی وفرهنگی شان بطورسیستماتیک تاراج ونابودمیگردد،میباشد.
شما آقایان درانیها باید بدانید که دوران امپراتوری وحشت وبربریت شماباوجودتلاشهای مذبوحانه ودیوانه وارشماوباداران خارجی تان بپایان خویش نزد یک است.
شماافغانملتیهاوسمسوریهای ذلیل ومزدورخارجی مطمین باشیدکه صدای عدالتخواهی وبرابری راباکوبیدن بدهان دانشجویان بااستفاده ازنیروی پولیس که متاسفانه درراس آن در محل ودر مرکز بقول دانشمند گرامی درویش دریادلی" غیرپشتونهای بیننگ " قرار دارند، نمیتوانیدخاموش سازید.
چه شمابخواهید یا نخواهید، تابلوی زیبای"دانشگاه" اصیل، بجای نام تحمیلی،ناموذون ووارداتی "پوهنتون" بالای در دانشگاهای کشور نصب خواهد گردید.
شما سمسوریهای کودن وبیمغزبجای جنگیدن بادانشگاهیان منوربلخ باستان، برویدهمتباران وحشی عصرحجر،انتحارکننده،مکتب سوز،معلم کش، خبرنگارکش، کشت کننده وفروشنده موادمخدروتروریست اجیرشده خودراصلاح نموده، شامل مکتب وبعدآدانشگاه نمایید،آنگاه نام آن مکانهارابزبان همان مردم شوونخی وپوهنتون بگزارید که هم زیبنده وهم بجاست.
شماراباهمتباران وهمدیاران مولانای بزرگ، ناصرخسرو،رابعه و...و...وچه کار؟
هممیهنان شرافتمند بیاییداززبان ماکه بودونبودمابسته به آنست قاطعانه بدفاع برخاسته ، نگزاریم که فاشیستهای قبیله گرای اوغان ملتی سدراه خواست مشروع وبرحق دانشگاهیان بلخی ما گردند.
روی برداشت از فزاترلزمرزها
دانشگاه بلخ
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٥
یی بی سی
تعطیل دانشگاه بلخ پس از جنجال تغییر تابلو
٠
یک روز پس از برخورد پلیس با گروهی از دانشجویان در شهر مزار شریف، گزارش شده که دانشگاه بلخ تعطیل شده و هیچ کسی به کلاسها (صنف ها) نرفته است.
این جنجال روز گذشته پس از آن آغاز شد که پلیس بلخ به دانشجویانی که می خواستند یک تابلو فارسی دری، به تابلو فعلی دانشگاه که به زبانهای پشتو و انگلیسی نوشته شده، اضافه کنند.
این دانشجویان می گویند، برای این کار از مقامات ولایت بلخ مجوز داشتند. اما رئیس دانشگاه بلخ می گوید تغییر تابلو دانشگاه، از صلاحیت های دانشجویان نیست.
از علت آغاز درگیری میان دانشجویان و پلیس، گزارشهای ضد و نقیضی رسیده است.
درحالی که دانشجویان می گویند پلیس که به قصد جلوگیری از نصب تابلوی فارسی، به آنها حمله کرده بود، اجتماع را به خشونت کشید، سخنگویان پلیس بلخ ادعا می کنند که آنها برای خاتمه دادن به جنجال ایجاد شده، دخالت کرده اند.
پلیس بلخ این دانشجویان را گروهی "آشوبگر" خوانده که "تلاش داشتند نظم شهر را برهم بزنند".
شیرجان درانی سخنگوی پلیس بلخ این تظاهرات را غیرقانونی خواند و گفت ماموران پلیس، از ادامه تظاهرات جلوگیری کردند.
این مقام محلی افزود که پلیس تابلوی فارسی مورد نظر دانشجویان را پایین آورده و دانشجویان را متفرق کرده است.
عاملان اصلی؟
برخی دانشجویان در تماس با بی بی سی ادعا کردند که پلیس چندین نفر از دانشجویان را با مشت و لگد مورد لت و کوب (ضرب و شتم) قرار داده و برای متفرق کردن سایر دانشجویان، تیراندازی هوایی کرده است.
همچنین شماری از دانشجویان در جریان جنجال ایجاد شده بر سر تابلوی دانشگاه زخمی شده اند. درحالی که برخی از دانشجویان می گویند آنها در اثر ضرب و شتم توسط پلیس زخمی شده اند، پلیس بلخ این موضوع را رد کرده و گفته است این دانشجویان، در اثر شکستن شیشه ها زخمی شده اند.
همچنین نیروهای پلیس چندین نفر از دانشجویان معترض را بازداشت کردند، اما این افراد یک روز بعد آزاد شدند.
دانشجویان در بلخ، برخورد پلیس را با خود محکوم کرده و آن را "سرکوب گرانه" خوانده اند.
اما پلیس بلخ می گوید این دانشجویان از سوی برخی گروه ها تحریک شده بودند و تحقیقات برای ردیابی عاملان اصلی این حرکت جریان دارد.
دانشگاه بلخ در سال 1986 تاسیس شد. تابلو این دانشگاه، در زمان حاکمیت مجاهدین در نیمه اول دهه نود میلادی به زبان فارسی "دانشگاه بلخ" بود، اما با تسلط گروه طالبان بر شهر مزارشریف در سال 1996، تابلو این دانشگاه، به زبان پشتو "دبلخ پوهنتون" تغییر کرد.
جنجال اخیر درحالی روی می دهد که اخیراً مجلس نمایندگان افغانستان نیز، بر سر قرار گرفتن واژه فارسی دری دانشگاه در کنار واژه پشتوی پوهنتون در قانون تحصیلات عالی کشور، بحث های طولانی داشت
عرض تسلیت
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٤
پیام تسلیت
« بیشک برگشت همه به سوی اوست»
مدیریت وبلاگ نویسی دروازمراسیم تسلیت و غم شریکی خویش را نسبت در گذشت
یکی از چهره های شاخیص علم ،ادب ، دانش ومعلم توانای َ که شاگرد ان خوشنام ، با نام ونشان
را تربیه و تقدیم جامعه ی بشری نموده و فرزندان صالح ،بافضل و دانش را به ثمررسانیده است . بر حق جای چنین اشخاص فردوس برین خواهد بود. حضوری بازمانده گان و فرزندان بزرگوارشان جناب محترم قاضی صاحب خضرا بیضایی و انجینیرصاحب نجیب بیضایی
تقدیم نموده خودرا با ایشان غم شریک میدانیم و برایشان صبرجمیل خوهانیم
گردانند های وبلاگ درواز
تسلیت نامه
نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/٧/٤
پیام تسلیت بدخشانیهای مقیم کشور بلغاریا
ماهمه از بن خداوندیم وبسوی اوبرخواهیم گشت !
زندگی در برکت مردن ارزش پیدا میکند وهرزنده جان رونده ومیرنده است. اما مرگ آن کسانیکه بودنشان در زمین خداوندی مایه آرامش واسوده حالی دیگران شود، ضایعه ایست تاسف بار !
ما همدیاران، دور از دیار فرهیخته مرد ادب ومعلم ومربی دیار بدخشان زمین ودر کل افغانستان ، مرحوم الحاج تاج البیضا تایب ، آگاهی حاصل نمودیم که، باز بدخشان یکی از دلسوزترین شخصیت ، آموزگار وشاعر وادیب گرانبهایش را از دست داده است . ازاینکه انسان بالاخره پیوند اصلی وهمیشگی خویش را، با دادن جان بدست می آورد، هیچکس را شک ودرنگی نیست . الحاج تاج البیضا هم به اصل وریشه وعصاره جاویدانگی خویش پیوست.جز اینکه روحش را شاد وجایش را فردوس برین، از خداوند بزرگ استدعا نماییم ، چاره ی دیگر نداریم. برای همه بازماندگان گرامی الحاج تاج البیضا صبر بیکران و حوصله گرانسنگ خواهانیم.
از سوی بدخشانیهای مقیم کشور بلغاریا