تاریخ افغانستان، همچون تاریخ همه بشریت، تاریخ جامعه طبقاتی است و تاریخ جامعه طبقاتی، تاریخ کشمکش میان طبقات حاکم و محکوم و تضاد و تخاصم میان بی نوایان و ثروتمندان است. بدون توجه به طیف های مختلف از طبقات، گروه ها و قشر های اجتماعی، هرگونه تحلیل و تحقیق پیرامون مشکلات جامعه و مردمانش، در نهایت به کوته فکری، تنگ نظری و مردم ستیزی می انجامد. با توجه به پیچیدگی بافت و ساختار اجتماعی در افغانستان، تحلیل و بررسی و بعد نسخه دادن بخاطر رفع مشکلات و نابسامانی ها نمی تواند مجرد، سلیقه ای، تک ملیتی و یا هم نژادی باشد. فرو ریختن تمامی خشم بالای یک ملیت واحد، بدون تفکیک رده های طبقاتی و قشری در ساختار ملیت مورد نظر، تحلیل گران و روشنفکران را بسوی فاشیزم روشنفکری می کشاند. کم نیستند بسیاری از روشنفکران شرقی و غربی که در بررسی مسایل، علت های ثانوی و غیر عمده را اولیه و عمده می پندارند، بدون توجه به اینکه این علت های غیر عمده و ثانوی پیآمد مستقیم حل نکردن علت های اصلی اند.
متاسفانه این نوع نگرش و تحلیل در بین "روشنفکران" افغانستان نیز حاکم است که با تکیه به این تحلیل ها و بررسی ها، تنش و خصومت میان افراد ملیت های مختلف را که از یک بافت و اساس طبقاتی برخوردار اند، بیشتر می کنند و آنان را از انسجام، تمرکز و مبارزه علیه دشمن واقعی ملت و ملیت ها باز می دارند. این روند تحلیلی از مسایل، در نهایت به نفع دشمنان ِ مردم ِ (ملیت هایی) که تحلیل گران و نسخه نویسان به دفاع از آنان بر می خیزند تمام می شود.
در این شک نیست که اکثریت مردم زحمتکش هزاره در طول تاریخ از سوی حاکمان قدرت به هیچ گرفته شده بودند و شاهان قصاب ِ چون عبدالرحمن ها با سیاست پاک سازی قومی و نژادی خویش می خواستند هزاره ها را از بدنه ِ ملت جدا سازند. اینجا نمی خواهیم وارد بحث ملت و شاخص های آن شویم. فعلاً منظور از ملت، تمامی ملیت های افغانستان است که دچار سرنوشت و دشمن مشترک اند. این سیاست بار دیگر از سوی طالبان با همان تفکرات پوسیده ی عبدالرحمانی و چنگیزی احیا گردید که در اثر آن کشتار بیرحمانه و ضد انسانی یکاولنگ، همچون کشتار و بربریت در شمالی و کاروان مرگ در شمال (**)، درج صفحات تاریخ و درج جنایات دشمنان خود فروخته مردم افغانستان شد. اما آیا از لحاظ علم اجتماع و طبقات درست است که ظلم و ستم عبدالرحمن، خاندان نادر شاه و یا طالبان را به گردن ملیت پشتون بی اندازیم. و آیا درست است که حملات شماری از کوچی ها و فجایع حاضر در بهسود را به گردن ملیت پشتون و یا تمامی کوچی ها بی اندازیم. فکر نمی کنم جامعه شناسی و مردم شناسی افغانستان با این بینش و تحلیل یکجانبه و ضد علمی موافق باشند. انداختن همه الله و بلا به گردن ملا درست و عادلانه نیست.
کشور و مردم افغانستان در تقریباً 30 (***) سال اخیر دچار فجایع و نابسامانی های بی نهایت مختلف شده اند. از کودتای وطن فروشانه ی خلق و پرچم و تجاور شوروی سابق گرفته تا حمام خون جهادی در کابل، حاکمیت قرون وسطایی طالبان و سرانجام اشغال و حاکمیت دوباره ی جهادی ها و تمامی عناصر مزدور و بی کفایت در راس قدرت. در این گیر و دار، افراد تمامی ملیت ها دچار سرنوشت مشترک و نامعلومی شدند. طبقات حاکم ملیت و ملیت ها از جریانات سیاسی-اجتماعی به یک شکل و طبقات محکوم ملیت و ملیت ها از همان جریانات به شکل دیگر متاثر گردیدند. بدبختانه طبقات محکوم تمامی ملیت ها دچار فاجعه، کشتار و فقر و نابسامانی شدند و باز هم بدبختانه، طبقات حاکم تمامی ملیت ها بیشتر پول اندوختند و قدرت اقتصادی و سیاسی. البته اینجا وارد بحث جابجایی قشری و طبقاتی در طول 30 سال اخیر نمی شویم. در رابطه یک چیز روشن است که افغانستان در طول 30 سال گذشته شاهد جابجایی قشری و طبقاتی بوده است.
بهرحال، باید هیچ فرد ملت فراموش نکند که راکت های کور گلبدین پشتون، هزاره، تاجک و ازبک نمی شناخت. همه را با یک راکت هدف قرار می داد. قربانی اش می توانست یک هزاره باشد، یک تاجک باشد، یک بلوچ باشد و یا هم یک پشتون از امام صاحب. و به همین شکل جنگ های خیابانی حزب وحدت، سیاف، دوستم و شورای نظار همه عابران را هدف قرار می دادند. بر بدنه ی هیچ یک از راکت ها و گلوله ها نام پشتون، تاجک، هزاره و یا ازبک ذکر نشده بود. قربانی 4 سال بربریت، کشتار و تجاور و جنایت در کابل می توانست افراد تمامی ملیت های کشور باشد. از ظلم و ستم اسلاف حزب وحدت (نصر و سپاه) شاید تنها مردم هزاره جات باخبر باشند و به همین شکل از هیولای جهل و خون حزب اسلامی، جمعیت اسلامی و وهابیزم و سلفیزم سیافی هیچ ملیتی از ملیت های کشور در امان نمانده اند. بیشترین و بهترین روشنفکران آزادیخواه پشتون از سوی همین حزب اسلامی باصطلاح مدافع پشتون ها کشته و سر به نیست شدند. جنگ های بین التنظیمی میان احراب اخوانی (تنظیم های بنیادگرای ساخت پاکستان و ایران) بیشترین قربانیان اش را از مردم ولایات مختلف که به تقریباً تمامی ملیت ها و اقوام کشور مربوط می شدند گرفت. کشتار روشنفکران آزادیخواه تاجک از سوی شورای نظار ِ "قهرمان ملی" به همه روشن است. مردم ِ بی نوای شمالی شاید بیشتر از دیگران متحمل رنج و بدبختی بعلت سلطه ی نحس نظاری ها و جمعیتی ها شده باشند. به همین ترتیب جنگسالاران محلی پشتون، تاجک، هزاره، ازبک، و غیره بیشترین زورگویی و حق تلفی و جنایت را علیه مردمان وابسته به ملیت خویش انجام داده اند. البته شک ِ نیست که تنظیم های جهادی بخاطر تداوم عمر ننگین خویش مجبور بودند تا شعار قوم گرایی را سر دهند. مزاری مجبور بود تا داعیه ملیت هزاره را شعار خویش سازد والا کدام هزاره ی باوجدان حاضر می شد تا به جنگ همسایه های خویش در غرب کابل و غیره برود. و به همین شکل مسعود و گلبدین و سیاف و غیره بنیادگرایان مجبور بودند تا با تبلیغات دروغین به تسخیر اذهان ملیت های پشتون و تاجک دست زنند والا هیچ پشتون و تاجک باوجدان حاضر نمی شد که به جنگ یکی از محروم ترین ملیت های کشور برود.
راستی آیا هیچ از خود پرسیده ایم که جرم این و آن جوالی هزاره چه بود و است که وی را از چند لقمه نان ساده محروم سازیم و آیا هیچ حق داریم که با دیدن ملیون ها پشتون بی نواه در کوشه و کنار کشور، تمامی ملیت پشتون را متهم به خیانت و حق تلفی علیه دیگران کنیم. زمانیکه پشتون ها خود با هزاران مشکل اجتماعی درگیر اند و وجود فقر، بیسوادی، بیکاری، نبود امکانات صحی و غیره در مناطق پشتون نشین، مثل سایر مناطق، زندگی شان را به بازی گرفته است، چگونه می توان که مثلاً همین ظاهر شاه و یا سیاف و یا کرزی پشتون را حامی پشتون ها دانست. البته اینان تنها و تنها مدافع منافع سران و حاکمان پشتون اند، درست به همان ترتیبی که محقق و خلیلی، ربانی و قانونی، دوستم و اکبر بای و غیره مدافع منافع سران و حاکمان هزاره و تاجک و ازبک و ترکمن اند.
دوستی، همخانگی، قرابت و همکاری و همخونی در بین تمامی ملیت ریشه های تاریخی و منطقی دارد. اقوام و ملیت های مختلف کشور بنا به علل مختلف، همچون یک کتله ی واحد زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی داشته اند. این علت ها و زمینه ها چنان گسترده، تاریخی و خارج از اراده ی افراد است که نمی شود با تنها دیدن جنایات گلبدینی، وحدتی، نظاری، دوستمی و یا عبدالرحمن ها، از رابطه ی انسانی دوستانه و اجتماعی میان پشتون ها و هزاره ها و یا تاجک ها و هزاره ها و یا ازبک ها و پشتون ها چشم پوشید. تنها کسانی می توانند این زمینه ها و پیوند های تاریخی و اجتماعی را به هیچ گیرند که بنا به فرمان باداران در پی نابودی کشور ِ واحدی بنام افغانستان و یا هر نام دیگری اند.
فراموش نباید کرد که کشور های مختلف باداران اصلی حاکمان فعلی اند. با توجه به ساخت قومی کشور، کشور های همسایه و قدرت های جهانی بی محابا کوشیده اند که هر یک به ایجاد حامی و پایگاه خویش در افغانستان دست زنند. مسایل زبانی، جغرافیایی، مرزی، و تا حد معینی فرهنگی و عنعنوی در چگونگی انتخاب نوکر ها نقش تعیین کننده داشته است. پاکستان با داشتن بیش از 25 ملیون پشتون در مناطق مرزی اش با افغانستان، صلاح می دانست تا به سرمایه گذاری بیشتر بالای احزاب اخوانی پشتون دست زند. و به همین شکل می توانست جنبش طالبان را، که رهبری اش کاملاً در دست "آی اس آی" بود و است، بیشتر شکل بومی دهد. پشتون های آنسوی مرز این فرصت را برای پاکستان مساعد می ساخت تا جنبش طالبان را با گسیل هزاران جنگجوی بنیادگرا از مناطق پشتون نشین اش، در کنترول کامل داشته باشد. داشتن زبان و رسوم مشترک، تشخیص طالب پاکستانی از افغانی را بسیار مشکل و در بسا موارد ناممکن می ساخت. این سیاست را پاکستان تا هنوز ادامه می دهد. به همین ترتیب است، استفاده ایران از سران جهادی هزاره و نیز تاجک. داشتن تعلقات زبانی و مذهبی مشترک با اولی و داشتن زبان، مرز مشترک و تا حدودی تعلقات فرهنگی مشترک با دومی. با توجه به این مسایل، این به صلاح ایران بود تا به انتخاب نوکر از بین عناصر فروخته شده ی هزاره و تاجک دست زند. کشور های شمالی افغانستان نیز از سرمایه گذاری و انتخاب نوکر از جمع سران جهادی (در شروع خاینان و جنایتکاران خلقی و پرچمی از تمامی ملیت ها) از مناطق شمال که تعلقات مرزی، زبانی و فرهنگی بیشتر با آنان دارند غافل نماندند. البته قدرت های مهم جهانی نیز با توجه به اوضاع و شرایط مشخص، نوکر های فراوانی از بین تمامی ملیت ها و اقوام ( اینجا منظور سران خاین اقوام است ) داشته اند. امریکا تا زمانیکه منافع اش ایجاب می کرد، با طالبان هم بستر بود، اما با تغییر در اوضاع، مدتی از همبستری با ائتلاف شمال بیشتر لذت برد. و در آینده نیز می تواند فاحشه های سیاسی بیشتری در لیست انتخاب امریکا و متحدین، باشد. در این گیر و دار، نصیب تمامی ملیت ها و اقوام، جز بدبختی، فقر، کشتار و جنایت و خیانت ملی از "برکت ِ" تبانی و خیانت تمامی سران جهادی و طالبی اقوام چیزی دیگری نبوده است.
با تمامی خون نوشی ها و کشتار و جنایت در گذشته های خونبار، جهادی ها، پوشالی ها (خلق و پرچم)، طالبان ِ "میانه رو" و خاینان ملی باز هم در زیر یک سقف به سرنوشت مشترک خویش می اندیشند و هر روز به نفع خویش قانون وضع می کنند. همینکه محقق رای اش را به پای سیاف جانی (دشمن درجه اول حزب وحدت در سگ جنگی های کابل) می ریزد، نشان می دهد که محقق بیشتر در فکر آینده سیاسی و اقتصادی خویش است، نه در فکر هزاره های غار نشین در کنار بودا ها و یا هزاران بارکش بیچاره ی هزاره در گوشه و کنار شهر کابل. به همین شکل است جنگ نظاری ها با شعار تاجک و فارسی. روزگار اکثریت توده های تاجک همانی است که دهه ها قبل بود. بدتر شده و بهتر نه. بودن مثلاً قانونی در راس مجلس جانیان، به معنی بهبود در وضع مردم تاجک نیست. در حقیقت این مجلس نشینان اند که با استفاده از زبان، ملیت، قوم و سمت به امتیاز گیری می پردازند. قدرت طبقات حاکم (از تمامی ملیت ها) تنها ضامن منافع طبقات و قشر های حاکم در جامعه است و طبقات حاکم تمامی ملیت ها و اقوام از بودن در کنار هم بیشتر سود می برند تا پریدن به جان همدیگر. طبقات و قشر های حاکم در افغانستان به رای، همدلی، همسویی و اتحاد میان خویش نیاز دارند تا مانع هر نوع خیزش و مقاومت از سوی مردم شوند. سکوت ِ مثلاً خلیلی در رابطه با رویداد های بهسود، نشان می دهد که برای آنان قدرت و حاکمیت بیشتر از منافع قومی (تا جاییکه مربوط به طبقات محکوم ملیت هزاره می شود) ارزش دارد. اکت و ادا های گاندی گونه ی محقق -کجا گاندی و کجا یک جنایتکار و آخوند!- جز عوام فریبی چیزی دیگری نیست. قانونی و فهیم و "امیر صفحات غرب" هرگز حاضر نمی شوند تا رای به محاکمه جنایتکاران جنگی مثلاً پشتون و یا هزاره دهند، چون خوب می دانند که این مسئله شامل حال آنان و اطرافیان شان نیز خواهد شد. و به همین ترتیب محقیق و خلیلی هرگز رای به محاکمه جنایتکاران جنگی شورای نظاری نخواهند داد. خون هزاره های محکوم و بی نوا را بخاطر منافع خویش و سران هزاره، هزاران بار فراموش کرده اند و می کنند.
به همین شکل، همانطوریکه پادشاهان پشتون افغانستان مدافع طبقات محکوم پشتون نبوده اند، گلبدین، سیاف، کرزی، فاروق وردک، رحیم وردک و خرم ها نیز هیچ وقت ماهیتاً نمی توانند مدافع طبقات محکوم ملیت پشتون باشند. تاریخ بیاد دارد که شاهان پشتون تنها مدافع منافع طبقات حاکم پشتون و خان ها و متنفذین اقوام بوده اند. ساختار قومی افغانستان، زمامداران را همیشه وا می دارد تا از سران اقوام و قبایل و ملا ها (یا همان زمینداران، تاجران خر پول و ملا های مزدور) حمایت کنند. این حمایت را همانقدر که از جانب سران و متنفذین قوم خویش ضروری می دانند از سوی سران و متنفذین اقوام و ملیت های دیگر نیز لازم می بینند. نفوذ و حکومت های ملوک ااطوایفی در تقریباً بسیاری از ولایات افغانستان در طول تاریخ اش، شاهد این واقعیت است. مثلاً حکومت فردی عطا در مزار، با منافع طبقاتی سران قدرت در مرکز تصادم آشکار ندارد، و به همین خاطر عطا همچنان فرمان روای بلامنازع در مزار و اطراف آن است. تا زمانیکه دوستم، منافع اش را در منافع حاکمان در مرکز بیند، پادشاهی اش همچنان برقرار خواهد ماند. شورش و نافرمانی فصلی دوستم بخاطر ازبک های بیچاره در صفحات شمال نیست، این نافرمانی بیشتر بخاطر کسب امتیاز از خوان مشترک حاکمان در کابل است.
با توجه به نکات بالا، شمشیر کشیدن بروی یک ملیت راه حل نابسامانی کشور نیست. بهروزی فردی یا قومی و ملیتی، در بهروزی کلی یا ملتی نهفته است. در این راستا باید بیشتر به اتحاد میان قشر های محکوم جامعه –از تمامی ملیت ها- پرداخت. پیچیدن به مسایل غیر اساسی در شرایط فعلی، قدرت حاکمان جنگسالار را بیشتر تداوم می بخشد. در شرایط که مردمان کشور از تمامی ملیت ها و اقوام دچار بدبختی و فقر و فشار و جنایت مافیایی اند، طرح مسایل ثانوی که بیشتر جنبه ی تفننی و "روشنفکری" دارد، تنش و خصومت میان مردم را بیشتر می کند. خوشبختانه این تنش و خصومت بیشتر در بین "روشنفکران" و حلقات ناچیز آنان باب روز است. شماری از نویسندگان و صفحات انترنتی برون مرزی چون با درد و رنج مردم بیگانه اند، چنان محو تفسیر و تحلیل مسایل غیر حیاتی و اکادمیک اند که در این گیر و دار، اصلاً فراموش کرده اند که بالاخره با کی طرف اند و چی می خواهند. فعلاً درد ملت قدامت زبان فارسی یا پشتو نیست؛ درد پوهنتون و دانشگاه نیست؛ درد باشندگان اصلی و غیر اصلی نیست؛ درد خراسان و افغانستان نیست؛ درد کوشانی و احمد شاه بابایی نیست و بالاخره درد امان اله و اصلاحات و یا "حماقت" هایش نیست. درد فعلی ملت و تمامی ملیت ها و اقوام درد یک لقمه نان آبرومندانه، آزادی و دمکراسی و حاکمیت قانون است. و این نان آبرومندانه و آزادی و قانون را شماری از گرگان خون آشام بلعیده اند که باید از حلقوم شان پس گرفته شود. این نان و آزادی و سلطه قانون از آن ِ تمامی اقوام و ملیت ها است، حالا چه اینان باشنده ی سرزمین ِ بنام خراسان باشند یا افغانستان.
برای لحظه ی فرض کنیم که شماری از ملیت ها –گرچه خوشبختانه فعلاً مردم وقت تفکر به این مسایل را ندارند- خواهان تعویض نام افغانستان اند. اما آیا در شرایط فعلی که آزادی و استقلال کشور با بودن جنایتکاران جنگسالار و طالبان و نیروهای متجاوز خارجی زیر پا شده است، درست است که "روشنفکران" و قلم بدستان شعار خراسان و خصومت با "اوغانستان" و غیره را بلند کنند. فرض کنیم که در تمامی نوشته ها و جراید دولتی و غیر دولتی نام کشور را خراسان ذکر کنیم، آیا این تغییر نام، ماهیت جنگسالاران و زورمندان را تغییر می دهد؟ آیا دوستم و فهیم بخاطر نام خراسان حاضر می شوند که از جنایت و ستم دست کشند؟ آیا مردم از برکت خراسانی شدن سیر می شوند؟ آیا خراسانی شدن و دانشگاهی بودن حلال مشکلات افغانستانی و پوهنتونی بودن است؟ و اصلاً آیا امکان دارد که خواست های دمکراتیک ملیت ها از سوی دولت های مزدور، وابسته، مافیایی و جنایتکار برآورده شود؟ طرح هر گونه خواست دمکراتیک (****) در چارچوب دولت پوشالی فعلی چون آب در هاون کوبیدن است.
بهرحال، این بحث ها و مسایل در شرایط فعلی چنان بی خاصیت، پوک، اکادمیک و ضد مردمی است که تنها و تنها از "شکم" سیر شماری از قلم بدستان لمیده در "آزادی" و آسایش غرب می براید. این بحث ها و مسایل با درد و خواست مردم بیگانه است. این بحث ها تنها و تنها می تواند از سوی حاکمان و حواریون قلمی آنان استقبال شده مورد بهره برداری قرار گیرند.
امپریالیزم و قدرت های بزرگ جهانی همیشه در پی خرد و ضعیف ساختن کشور های فقیر و باصطلاح جهان سومی اند. در حالیکه از یک سو در پی ایجاد قانون اساسی مشترک در اروپای غربی اند، از سوی دیگر برای سایر کشور ها سرنای ناسیونالیزم و خودمختاری را می دمند. تجزیه ی یوگوسلاوی سابق با سوء استفاده از مسایل قومی، زبانی و مذهبی و سر دادن شعار دروغین دمکراسی و حقوق بشر، یکی از تازه ترین رویداد های تاریخ معاصر در رابطه با سیاست های دوگانه ی امپریالیزم و قدرت های جهانی در مورد حقوق ملیت ها است. حقوق ملیت ها برای غرب، حقوق مداخله ی ساده تر ("دمکراتیک" تر)، داشتن بازار آزاد، نیروی کار ارزان، غارت ساده تر منابع مادی، ایجاد پایگاه به بهانه ی حفظ دمکراسی و صلح، و بالاخره داشتن حریف ضعیفتر است. متاسفانه شماری از روشنفکران بدون توجه به این سیاست های، حل مسئله ی ملیتی و قومی را در تجزیه و ایجاد کشور مستقل می دانند.
با توجه به نکات و واقعیت های بالا، رسالت روشنفکران واقعی در تعیین سرنوشت آینده افغانستان بسیار حیاتی و سازنده است. شعار روشنفکران باید "مبارزه علیه دشمن مشترک تمامی ملیت ها و اقوام" باشد. این دشمن می تواند پشتون باشد، هزاره باشد، تاجک باشد و یا هم ازبک یا بلوچ. تا زمانیکه روشنفکر پشتون با پشیبانی از حق سایر طبقات محکوم در بین سایر ملیت ها و همچنان ملیت خویش برنخیزد، هر گونه شعار و نوشته اش علیه مثلاً مزاری، ربانی و یا مسعود و دوستم بوی تبار گرایی و شونیزم را می دهد. و همچنان تا زمانیکه روشنفکر تاجک با دفاع از حق قربانیان هزاره و پشتون به افشا ماهیت جنایتکارانه احزاب منسوب به ملیت اش (مثل شورای نظار و جمعیت و ...) برنخیزد، هرگونه روشنگری و شعار اش علیه سیاف، کرزی و احدی بوی ناسیونالیزم و همنوایی با فهیم ها، قانونی ها و اسماعیل خان ها را می دهد. حق و آزادی طبقات محکوم ِ تمامی ملیت ها و اقوام تنها در روشنگری و وحدت طبقاتی علیه زورمندان و جانیان نهفته است.
در ساختار آینده، تا جاییکه مربوط به تبلیغات و روشنگری می شود، روشنفکران و قلم بدستان نقش حیاتی دارند. نگذاریم تا "محصولات متعفن" قلمی ما، کودکان مان را با تفکرات و گرایش های "برتری" قومی و تباری بار آورد. هنوز ذهن ملیونها نوجوان از طرح این مسایل با گونه ی ضد ملی و مردمی اش بدور است. اما ادامه طرح این مسایل به همین شکل غیر علمی و ضد مردمی اش می تواند در دراز مدت ذهنیت عامه را بسوی کژراهه کشاند که حاصلش جز تداوم ظلم و ستم، خدمت به ارتجاع و جنایتکاران، ضعف و سستی در جنبش دمکراتیک و مردمی، تحمیق توده ها و تداوم یورش و جنایت علیه همه چیزی دیگری نخواهد بود.
(*) در اینجا از روشنفکران منظورم آنانی نیست که با درک طبقاتی، بینش علمی و هومنیزم انقلابی به جنگ بی عدالتی ها و دیوان جهل و جنایت می روند. همچنان اینجا منظورم آن باصطلاح روشفنکرانی نیست که سر در آبشخور جهادی ها، طالبان، پوشالی ها و جنایتکاران دارند. اینان را باید به مثابه اجیران فرهنگی و قلمی خاینان افشا کرد و خلع سلاح. اینجا بیشتر منظورم آنانی است که خواهان حق و عدالت اند، اما در انتخاب راه و شیوه دچار اشتباه اند. می خواهند از ستم دیدگان دفاع کنند، اما در دفاع از یک ستمدیده، به طرد و توبیخ ستمدیده ی دیگر می پردازند. می خواهند افشاگری کنند، اما در لاک قوم گرایی و ملیت پرستی بند مانده اند. می خواهند با جانیان و خاینان بجنگند، اما با افترا و طرد این و آن، ناخواسته خدمتگار جانیان و خاینان می شوند. خدمت به جنایتکاران تنها شرکت در جنایت نیست، "افشا، تمسخر و طرد" آنیکه با جنایتکار در پیکار است، خود خوشخدمتی به جنایت و جنایتکاران است.
نوشته ع س
نقد مقاله
آقای ع،س من نوشته تانرا با دقت خواندم .اگر بر من خشم نگیرید فکر میکنم شما دیر تر از خواب برخاسته اید . آقایان لنین و ماهو نیم قرن پیشتر از شما شعار “جنگ طبقاتی” راداده بودند که دیدیم سر نوشتش به بکجا کشید و چی نتایجی و چی پیامدی در پی داشت . نتیجه آن شد که آقای پوتین و یک قشر بسیار ممتاز دیگر به عنوان سرمایه سالاران جدید بر ملت روسیه حاکم گردند و درچین ، که سالها برضد امپریالزم امریکا جنگ طبقاتی و ملی را براه انداخته بود که سالهاخون ملت پا برهنه چین را مکیده بود و جان ملیونها انسان را تباه کرده ،اکنون دروازه های اقتصادو سیاست کشور را به روی آن بکشاید وبه همزیستی مسلمت آمیز بین المللی تن در دهد .جوجه مبارزان “طبقاتی” ما هم که آگاهانه ویا نا آگاهانه خون ملت را به نرخ آب ریختند ، همه شاهد بودیم .از تره کی گرفته تا امین و ببرک و نجیب . واکنون نقابداران “زنان انقلابی”‘راوا’ در کمین نشسته اند تازیر شعار جنگ طبقاتی باز مردم را رو به روی یگدیگر قرار دهند و کاریراکه به گفته شما جانیان و خون آشامان انجام داده اند،انجام دهند . ولی باید بدانیم که ما اکنون در قرن 21 زنده گی می کنیم حتمی نیست جامعه از راه کشت و خون چون قرون گذشته بگذرد.اگر اندیشه ها و تاکتیکهای مبارزه شما انسانی و بر حق هستند چرا به آرای مردم گردن نمی نهیدو زحمت کشان و نمایندگان آنان را به رای دهی عادلانه فرا نمی خوانید؟ کسی که نمیتواند مانع مبارزه مسالمت آمیز و قانونی شما گردد . ولی شما این را نمی پذیرید وحق خود را با دریدن “حلقوم” دیگران می خواهید به دست آورید . می نویسید : “گرگان خون آشام بلعیده اند که باید از حلقوم شان پس گرفته شود” آقای ع،س ! میدانیم که جامعه ما بد ترین مصایب گونه گونه را تجربه کرده و میکنند . ونیز میدانیم که ملت سخت دردمند است ولی شمابرای پشت سر گذاشتن این وضع نسخه یی راکه پیشنهاد کرده اید جز طولانی شدن این درد ثمری دیگر در پی ندارد .ببینید جهان امروز چگونه به رفاه نسبی رسیده است .آیا از راه جنگ و خونریزی وانقلاب ؟ لااقل غم نان ملت خودشانرا خورده اند . شماکه هی از درد زحمتکشان می گویید کدام است آن نسخه شفا بخش شما ؟ بنویسید تا همه بدانند و اگر درست و عاقلانه وعادلانه بود خواهی نخواهی آن راه پیش گرفته خواهد شد . میدانم اینکار دشوار است . این که شعار داده اید : “شعار روشنفکران باید مبارزه علیه دشمن مشترک تمامی ملیت ها و اقوام باشد" و دیگران را متهم کرده اید که اینان برروی دیگر ملیتها شمشیر کشیده اند . ولی نگفته اید کیها بر روی ملت شمشیر کشیده اند ؟ من در نوشته های کسانی که از بیعدالتیهای ملی ، فرهنگی و سیاسی به فغان آمده اند ، سخن بی پایه و بی مایه یی را نخوانده ام اگر شما دیده و خوانده اید افشا کنید . در نوشته های خانم گرامی ثریا بها ، آقای بشیر بغلانی آقای کامجو وکسانی دیگر هرگز سخن “بی اساس” ندیده ام جز پرداختن به واقعیتهای ملی کشور وجفای قبیله سالاری . شما در کجا می نوازید آقای ع، س ؟ این اقوام که شماازان گپ میزنید خواستهای فرهنگی هم می داشته باشند . مثلاً اینکه حق داشته باشند به زبان خودشان سخن بزنند و حق داشته باشند به فرهنگ خودشان عشق بورزند .نباید کسی این حق طبیعی را از ایشان بگیرد. ولی اگر حزب برتری خواهی مانند “افغان ملت” آنهم از مجاری دولتی بی عدالتی را بخواهد بر اقوام وملتهای دیگر تحمیل کند ، چرا مردم حق نداشته باشد اعتراض کند ؟ و اگر اعتراض کرد چرا شما آنرا بی اساس و “غیر حیاتی” و “شمشیر کشیدن” می خوانید ؟ تنها رفاه مادی مطرح نیست .مردم به فرهنگ و زبان خود هم علاقه دارند و یاشما مانندشخ بروت تاریخ استالین میگویید پس از برقراری “جامعه بدون طبقات” این حق خود به خود به دست خواهد آمد؟ “دانشگاه” گفتنها و “خراسان” گفتنهاآقای گرامی علت دارد . حدوداً یک قرن است که کشور ما روی رفاه و آرامی را ندیده است .علتش آن نیست که به گفته شما جانیان و خونخواران وجود داشته اند بلکه دران است که علاوه از آن مااجازه داده ایم تا بیگانه گانی برما مسلط گردند که با رسم وآیین قبیله خود میخواهند جامعه را اداره کنند و فرهنگ اصیل کشور را برای ما بیگانه وانمود کنند و آنرا از کف مابربایند و به همسایه های مابفروشند تاخود این کشور راهویت تازه قبیله یی عاری از گذشته ببخشند .این را ملت و روشنفکران واقعی درک کرده اند. واگر می گویید نه چنین نیست به فیصله ها و قرار هاوکنشهای حکومت آقای کزری -وزارت فرهنگ و معارف مراجعه نمایید . اگر می گویید اینها جز در نزد عده از غرب نشینان دوراز وطن مطرح نیست و اهمتی چندانی ندارد پس شما از چه می ترسید . بروید به جنگ طبقاتی تان ادامه دهید .اگر می گویید من جنگ طبقاتی را نفی میکنم پس حرف جدی شما چیست ؟ اگر دموکراسی میخواهید در دموکراسی کسی حق ندارد از حلقوم کسی بگیرد مگر به حکم قانون و قانون را هم کسی می سازد که با ملت ساخته است و حکومت تشکیل کرده .فقط یک راه میماند وآن اینست که شما به عنوان اپوزیسیون دست به افشاگری بزنید تا در انتخابات آینده پیروز گردید و برنامه عاقلانه تان را عملی کنید اینست و بس .اینها “غیر حیاتی” هم نیستند آقای ع،س .در صورت عدم پذیرش این واقعیات ، دانسته یا نداسته در دام بی هدفی فرهنگی گرفتار می آیید. این سخن مرا حمل بر دفاع از رژیم کنونی به گفته شما پوشالی ، ندانید من بر اساس پرنسیپ می گویم که وضعیت چنین است. کشورهای جهان سالانه ملیون ها ارز را برای مصارف امور فرهنگی شان از دست می دهند تا نام و نشانی در میان ملل جهان داشته باشند ،ولی ما با یک دید ضد بشری و ضد ملی حق نمیدهیم تا هموطن دیگر ما به زبان مادری خودش دانشگاه بگوید وبنویسد . حالا در چنین وحشتت سرایی که آنرا یک مشت بیگانه پرست بی فرهنگ برای ما درست کرده اند می خواهید مهر سکوت برلب زنیم و عدالت فرهنگ را سنگباران نماییم . بدانید که امروز دیروز نیست تا نتوانیم صدابرکشیم . ما هم نان آبرومندانه ،هم فرهنگ انسانی می خواهیم .با احترام. م .آشیان
بسراغ آنانی نبشته میدارم که خدای شان؛ خدای یگانه و یکتا است؛ نه آنانی که خدای شان؛ وجدان شان؛ ناموس شان؛ غیرت شان؛ همه ابعاد زندگی آنانرا پول وقدرت تشکیل میدهد؛ وماسوای این هیچند وپوچند؛ نجسند ومردار وسازشکار ومنافق.
مخاطبم آن عده مردمانی اند که شوری دردل وشورشی در سر دارند.
به آدرس کسانی سخن میگویم که بقای زندگی را در آزادی وسرا فرازی به بر گیرنده هستند.
روی سخنم با آنانی است که دررسیدن بقدرت وکسب مادیات بمردم خود متعلق بودند و درخدمت مردم خود جان کندن ودر راه خواست مردمی مقاومت وشکیبایی از خود نشان دادند که گفته اند : (گربقدرت برسی مست نگردی مردی).
هرگز برای آنانیکه بساط قدرت دین وجهاد را در کنفرانس ها بدلالی وابسته گی بفروش گذاشتند حرف بگفتن ندارم؛ وهیچ کلمه برذهن وفکرم درگردش نیست تااز آنان بخواهم که در راستای خواست مردمی گامِ بردارند. ونه آنان چنین خواستی را بپذیرش میگیرند؛ الا مادامیکه پایه های قدرت شان سیر نزولی می پیماید ودر آستانه سقوط قرارمیگیرند؛ آنگاه است که مردمدار میشوند ولبخندی برلب می بندند ومتملقانه بکلمات فریبانه ی متوسل میشوند که دیگر حنای شان رنگی نخواهد داشت.
حرفم را بعنوان کسانی مینویسم که از خواست برحق مردم خود حمایت کردند و در راه خواست شان از هیچ سعی وکوششی دریغ نورزیدند.
دستم بریده زبانم لال وفکرم منجمد واسباب نگارشم طعمه آتش ونابودی باد که از آن مخنث نامردی خود فروخته و وابسته بقدرت مادی مایه ولایه ی بخواهم که تو درکنارما باش ویا درکنارما بمان.
زبانم لال؛ گفتارم بیهوده؛ نوشتارم باطل وعقیده ام درتزلزل وسراشیبی باد که کس ویاکسانی برتطمیع ویا زور و تزویر مرا وادارند ویابر آن دارند که جز کلمه دانشگاه؛ کلمه بر زبان آرم که برمن نامانوس است؛ مگر اینکه این کلمه وکلمات بهمان جایگاه معادل بزبانِ دیگر همنوا باشد.
هرگز وهرگز زیر بار ظلم وستم شانه خم ننمودم و خم نخواهم نمود واگرچنین کنم شایسته است که شیونیستی مزدور و وطنفروشی نامرد خطابم کنند.
هیچ گاه و هیچگاهی تحمیل عقیده بر زور چکش و داس برکله ام فرونرفت و ابدا خمیرمایه وجودم درترکیب خود؛ مایه ی از نامردی را به قاطی بخود بذخیره نگرفته است و اگر خدای ناخواسته روزی گوهره وخصلت ذاتیم در فرومایه گی غوطه ور شود :
ای چکش ستم هرچه کوبنده تر برسرم فرود آی؛ وای داس همچون علف هرزه گردنم را قطع نما.
واگر باترفند ارائه دموکراسی وایجاد نظم نوین جهانی که دراصل جابجائی نیروهای دیگر بابهانه های دیگر برکشورم جانشین گردیده که بدون شک درپشت پرده جبر وستم؛ کشتن وبستن بزبان دیگر وبه بیان دیگر اندیشه نیروهای متجاوز روسهارا تداعی کننده است منتها (سیبریا) نه (گوانتانامو)؛ کشتار خشمگینانه؛ نه؛ دوستانه و اشتباهانه؛ افکار کمونیستی نه؛ اشاعه ورواج دین مسیح و... که درمجموع همان روش (سیاست چماق بزرگ) را بدست اقدام گرفتند است که (کله پز برخاست وجایش سگ نشست)
ای گوانتامو ترا بارفتار مرموزانه وبیشرمانه زندان ابوغریب پذیرا میشوم وبه صلیب شدن را به عنوان یک مسلمان معتقد به دین اسلام میپذیرم ولی افکارم را مینویسم که امریکا دشمن جامعه وملت مااست وهرگز برای تامین امنیت گامی برنداشته و برنخواهد داشت؛ فریب تبلیغاتی که از تریبون مزدوران شان بلند است برکسی اثر نگذارد.
وسوسه های نفاق افگنانه امریکا دربین مردم وکشورما درخلاصه ترین کلام ومثال همان است که (تیر را بینداز وکمان را پنهان کن) این است که :
از همان اوانیکه نباش زاده ی بی فرهنگ (خرم) مزدور بر اریکه قدرت فرهنگ لمید وحول حوشش را با تارعنکبوت به تنیدن گرفت وحلقه ی از اوباشان همچون مگس در تار تنیده آن گرفتار آمدند وباوسوسه های شیطانی ناقوس کلیسا را بصدا در آوردند وجدالی برکینه توزی وکینه ورزی وستیز علیه زبان فارسی را برواج گرفتند وبر آن شدند تابه حذف کلمه مقدس دانشگاه سرآغازی را بدست برنامه بگیرند.
بیکباره نام نامی دانشگاه چنان بر وجودم ریشه عمیق وناگسستنی تنید که جز این کلمه نمیتوانم بنام دیگری یادی داشته باشم.
این حقیقت است که درگذشته نام دانشگاه را بزبان دیگری نیز بیان میداشتم وتعصبی در وجودم چنگ نمیزد واراده ی مرا وادار به آن نمینمود که تنها به یک زبان نام دانشگاه را بزبان آورم؛ اما ازهمان روز تحمیل عقیده نتوانستم به استثنای زبان مادری فارسیم تحت نام دیگری کلمه دانشگاه را بزبان آورم.
شاید این از آنجهتی باشد که دیندارم و دین درس داشتن غیرت را مایه و دستمایه وهدیه و و دیعه ی در وجودم اساس گذاشته است؛ وکچالو وپیاز وزردک وشلغم وطن چنان مقاومتِ در بدنم به ذخیره گرفته است که :
چــرخ برهـــــم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک
وفرهنگ رسا وناب وپربار وگهربار زبان گرانمایه فارسی مرا در گدازه از دانش وعلم قرار داده است که دوری از این زبان بمثابه مرگ تدریجی ویا بامرگ آنیم مواجه میدارد.
هموطن ! این کرنش ها و واکنشها تنها در وجود من مایه گرفته است ؟.
هم میهن ! اگر میراث باشد واگر فعل وانفعالات جغرافیای سرزمین وتاثیر پذیری دین؛ رفتارها وکرکترها؛ خوی وخواص ها هرچه باشد همه ما دارای اوصاف فوق هستیم واستثنای وجود ندارد.
همانطوریکه من نمیتوانم شالوده ظلم وستم و زورگوی فرد ویاجمع باطلی را بپذیرم بدون شک تو همانند من هستی وهمه مااز یک سرزمین و از یک آب و هوا استفاده بردیم؛ تنها ارزش ها ویایک ارزش است که تفکیک گذار پاره از تصامیم گیری هارا ظاهر میسازد وآن همان داشتن فرهنگ پربار نیاکان مااست که با به ارثیه گذاشتن فهم وفراست دانشمندی در زبان فارسی کردار مارا پیریزی از آن نموده است که مادانسته وشایسته؛ سنجیده وعاقلانه فکر میکنیم؛ حرف میزنیم وعملکرد خویشرا بپاداش عمل میگیریم.
عرفان ودانشمندی های مولینای بلخ؛ حماسه سازیهای ابوالقاسم فردوسی؛ حکایات وروایات حضرت سعدی؛ اشعار ناب حافظ شیرازی؛ نثر مسجع خواجه عبدالله انصاری و.......؛ داشتن وبه ارث بردن صدها دیوان ادبی شعر ونثر؛ سخن سرایان وادیبان بخردمند زبان فارسی دانشی را بر لوحه خاطرما ایجاد کرده است که زندگی ما یک سر وگردن بلند تر وبدرازای صدها وهزارها متر بهره مندی از جلوه های ناب گستردگی این زبان شکوهمندی را درمزایای زندگی فرهنگی؛ سیاسی؛ عنعنوی ما هدیه داده است.
این است که علمبرداران زبان فارسی بخود اجازه نمیدهند که فضولباش ومگس هر آشی گردند وبسایرین تکلیف روشن کنند که تو چنین بشین وچنین بگو؛ چنین بخوان و چنین بنویس زیره بکرمان ببرند؛ کور خود وبینای مردم شوند.
آنانیکه بساط فکری شان همچون کف پای شان تهی از دانش وعلم وفرهنگ است وبعوض اصطلاح (مصطلح) میسازند وبعوض دانشگاه..... بدانند که درشهر ودیار فارسی زبانان آنقدر ستاره های فروزان دانشمندان ودانشوران عرض اندام وموجودیت دارند (آنقدر سمن است که یاسمن گم است) که بقول مولینای بلخی :
هرکسی را سیرت بنهاده ایم
هرکسی را اصطلاحی داده ایم.
وبعبارتی :
صد داد زدست فلک شعبده باز
شهزاده به ذلت وگدا زاده بناز
نرگس زبرهنگی سر افگنده به پیش
صد پیرهنی حریر پوشیده پیــا ز
ما نیازی بدان نداریم که کفتاران پیر بی دانش؛ اوغان ملیت های بدنام وشیونیستهای مزدور درهرکجا وهرپست ومقامی که قرار دارند برای ما اشک تمساح بریزند وزبان رسای مارا بزیر قیچی که بوسیله باداران شان بدست آنها داده شده قیچی بزنند.
درعوض برای شان پیشنهاد میداریم که یک کتابچه بیست صفحه ی سفیدی را گرفته ولب ولباب زندگی سخن سرایان وادیبان خود را در آن سجل بدارند وببازار فروش بصورت رایگان توزیع نمایند که داشته های نداشته شان بطاق نسیان گذاشته نشود.
وهکذا بر روی آن کتابچه ها بنگارند که : (ماهیچ نداریم وغمی هیچ نداریم) که این قرین به حقیقت است.
یاللعجب ! آنانیکه بمصداق آیه کریمه (صم یکم عمی فهم لایرجعون) قراردارند هیچی شانرا در بین هزاران داشته دیگران قرارمیدهند.
بزرگ صفتانیکه آثار بزرگی را تنها در قریحه جهل وبیدانشی میتوان در وجودشان به جستجو گرفت.
جمعی (اوغان ملیت وشیونستها) که اعم مشکلات کشور وملت از امتیاز طلبی آنان ایجاد گردیده است همواره سعی وتلاش دارند که اقلیت قبیله وی خودرا در مقابل اکثریت قبایل دیگر حاکم برسرنوشت ها نگاه دارند؛ این است که این کشور همیشه جلوه گاهی استعمار کهنه و نو بوده است وهمواره کلمه استقلال برمفهومی غیر اصلی بکار گرفته شده است؛ ویقینا تااین سلسله ادامه داشته باشد کشور جولانگاه اجانب است.
حتم دارم که بابیرون رفتن نیروهای اجانب ازکشور وقطع مداخلات بیگانگان خاصتا فوج پاکستان که بعناوین مختلف مداخله مینماید؛ دموکراسی اصلی برسرنوشت ملت حاکم گردیده ومردم بسوی انتخاباتی به پیش خواهند رفت که بمصداق زمان اصولیت استانداردی را خواهد پذیرفت.
اما این نیز حقیقت دیگر است که شیونستها هیچگاهی نمیخواهند که قیمومیت نیروهای اجانب ومداخلات بیگانگان نسبت به قبیله به اصطلاح بزرگ دست ازسر این ملت بردارد؛ چه درآنصورت بارفتن آخرین نیروهای اجانب و قطع مداخلات همسایگان سقوط آنی ویاتدریجی شیونستهارا به پیامد خواهد گرفت.
به باور من هیچ بیگانه دلش بحال زار کشور وملت مانمیسوزد وهرهمسایه ی قدرتمند در راستای بهره برداری های خودش بعناوین مختلف درجهت کسب امتیازاتِ بنفع کشور وملت خودش است.
این است که هرگز بامزدوران اجانب؛ وکمونیستهای درحال حاضر معتقد به کمونیستی؛ و شیونستها اوغان ملیتی ها نمیتوان به نتیجه مثبت دست یافت؛ چه هرکدام باالنوبه آب به آسیاب بیگانه میریزند.
وهم اکنون ای نماینده محترم پارلمان ! زمان بدوش گرفتن اسلحه و وارد شدن ملت ببازار مقاومت وپاسداری ازدستاوردهای ملی شاید برای همیش ویابرای مدتی رخت بسته و مردم چشم وامید شان بوجود شما دوخته شده است.
رسالت تان رسالت تاریخی ومیهن دوستانه ومردمی است؛ شعری را که درمرحله نخست نوشتارم پیشکش تان نمودم خلاصه ی از اصول زندگی را آقای لاهوتی درتجسم افکار شعریش سوغاتی برای همه عصرها ونسل ها بیادگارگذاشته است لحظه فرارسیده که همه چشم ها وگوشها منتظر دیدن وشنیدن صداقت وراستکاری ودرستکاری شماهستند.
بدون شک اگرنه همه؛ عده از نمایندگان سرافرازی دربین پارلمان وجود دارند که بحق شایسته نمایندگی اند وحق رسالت مردمی را تاحالا بدرستی انجام دادند وبه بعدها مایه امیدواری مردم اند وادای رسالت شان از گذشته آغاز وتاهم اکنون ادامه دارد وتاحالا از زبان آنها شنیده نشده است که :
.... « پدر و پدرکلان ما را پوهنتون کشته است و سال ها است که پوهنتون می گوییم یا اگر دانشگاه باشد زمین به آسمان نمی خورد» !
مردم مامیخواهند بزبان مادری شان حرف بزنند؛ حقی که درهیچ کجای دنیا بمنجلابی که درکشورماانجامیده دیده نشده است.
نماینده محترم ! دیر ویازود نشیب وفرازهای روزگار کاری بپایان میرسد وبرگشت تان بدامان ملت ودرکنار مردم امری حتمی وانکار ناپذیر است؛ مبادا تطمیع ویاجبن ویااندیشه سازشکاری وهرملاحظه دیگری سبب شود که در آینده شرمنده عملکرد خویش گردید.
تاریخ مردم دربرهه کنونی خاطراتی است که ازمقاومت وسلحشوری وآزادی طلبی وآزادیخواهی نمایندگان خود مشاهده میکنند؛ مبادا از این ناحیه وامید؛ خدای ناخواسته ناامید ودلشکسته برگردند.
مبادا نفوذ فرعونیان درکنارتان بامداحی وحیله گری عمروبن عاص ها فریب تان دهد که تاهنوز (قصه ابوموسی اشعری و عمروبن عاص) را مردم بالعن ونفرین یاد میکنند.
نمایندگان گرامی ! به این گفته توجه نمائید :
بانو ملالی نما ینده مردم قندهار: اگر کلمه "دانشگاه" به حل بحران و تشنج هم منجر شود برای ما قابل قبول نیست!
بانوملالی و هیچکسی دیگر مارا از بحران وتشنج نترسانند؛ هنوز خاطرات آوردن فوج پاکستانیها وعربهارا بجهت سرکوبی قبایل دیگر همه بخاطر داریم ومقاومتی را که تحت رهبری ورهنمائی (مسعود بزرگ) درمقابل شان بوجود آمد. وبانوملالی نیز بیاد داشته باشند که قبایل دیگر بخاطر آزادی ورهائی کشور ازچنگال بیگانگان ومزدوران شان ازجان مایه گذاشتند؛ حال کی بحق وکی ها مزدور و طنفروش و بزور تکیه برخارجی ها ادامه حاکمیت میدهند اظهر من الشمس است.
گر ندانی غیرت ودینداریم چون بمیدان آمدی میدانیم.
آنچه خواست بانوملالی است از دیر زمانی بصورت بسیار تند وخشن آن بدست پدرشان ملاعمر وبرادرشان ملاخرم ومامای شان کوچی گل و ملاهای دیگرشیونستهای نیکتائی دار تحقق یافته است؛ منتها رشک وحسادت این خواهر چنان پرجوش است که شراره از آن نشود که آتش برکالبد هستی شان بزند و خواستی را که آرزو دارند باخود بگور ببرند؛ ودانشگاه کلمه ناب زبان فارسی همانطور پر درخشش بدرخشد وبماند.
آری نماینده محترم ! بااستدلا وپافشاری ومقاومت ویکپارچه گی باعزم راسخ وایمان قوی ودلی سرشار از شهامت به پیش بسوی بکرسی نشاندن کلمه دانشگاه.
طالع قرین حال وسعادت رفیق تو دولت مطیع وبخت نکو نیکخواه باد
فعالان سیاسی درسازمانهای ملی و میهن دوست، مبارزان بیدار و بادرد و روشنفکران آگاه و دلاور!
درود برشما
پس ازبرچیدن بند و بساط سلطه ی ناتمام امارت منحوس طالبان بیگانه باور در بخشی از افغانستان، که زمینه ی ایجاد بنیاد مذهبی – تروریستی فرامرزی و منطقوی را فراهم کردند، توجه افکار عامه جهانی به مردم این سرزمین و ماهیت مقاومت فرزندان دلاور آن بیشتر معطوف گردید. بهمین دلیل نیروهای واکنش و ضد تروریسم بین المللی؛ سازمان قومی و خشونت بنیاد طالب – القاعده را که دشمن مردم افغانستان و تهدید امنیت منطقه و جهان است، مورد هدف خویش قراردادند.
پس ازشکست و پراکنده شدن طالبان، بسیاری از نیروهای سیاسی و ملی که صلح و ثبات عمومی آرزوی ایشان بود، در هیأت سازمانهای سیاسی جمع شده و به مبارزه در این راه پرداختند.
کنگره ملی افغانستا ن ( تا سیس 2001 م) بمثابه یک نهاد فراگیر سیاسی وروشنفکری از بدوپیدایش خویش درجهت طرح اندیشه ی استقرارصلح، تامین ثبات وامنیت پایدار درکشور توجه نموده است. ایجاد نظام سیاسی مبتنی برارزش های دموکراتیک، عدالت اجتماعی، مردم سالاری، حقوق شهروندی، وفا ق وانسجام ملی، حفظ و حراست استقلال و تمامیت ارضی، بیطرفی و عدم وابستگی کشور وشکل گیری همه فرایندهای سیاسی برمبنای منافع واراده ملی مردم افغانستان؛ فعالانه رزمیده است.
کنگره درسالهای پسین منحیث یکی از فعالترین نهادهای سیاسی- اپوزیسونی دولت افغانستان پیوسته به نقد ناکامیها و ناکارآیی ها و عملکردهای ضد ملی رژیم و برخی جنایات انجام شده توسط حامیان ویرانگر خارجی آن پرداخته است. این امر سبب گردیده تا کنگره از وجه بلند مردمی، حیثیت واعتبار بزرگ ملی برخوردارگردد.
بخش وسیع مردم افغانستان به این باور رسیده اند که کنگره ملی افغانستان یگانه نهاد سیاسی مخالف، مستقل و غیر وابسته است که همواره با ارایهً دیگاه های سیاسی، نگرش ها و طرح های ابتکاری و شفاف ملی، رژیم را به چالش فراخوانده است.
همچنان ملاحظا ت محافظه کارانه و معامله گرانه ی شماری از سازمانها و شخصیت های کشور راکه در راستای منافع شخصی، گروهی و حزبی شان با رژیم؛ از نابرابری ها، نامردمی ها، وقایع دردناک، حوادث خونین، غارت و چپاول ثروت های ملی، و افشاگری اهداف ناجایز بیگانگان چشم پوشیده و لب فروبسته اند، بشدت مورد نکوهش قرار داده است.
کنگره ملی با قبول مسوولیت دربرابر مردم شجاعانه به مسایل مهم کشور پرداخته است. دراین امرمهم مخاطرات وتهدید ها، تخویف و توطێه ها و دسایس گوناگون سازمان یافته، بی تردید در گذشته ادامه داشته وهنوز ادامه خواهد یافت.
ترفند اخیر در رابطه با اظهارات آقای عبدالطیف پدرام، رئیس کنگره ملی در مورد دوره زمامداری شاه امان الله ونقد تاریخ معاصر که بیشتر بصورت بررسی تاریخی این دوره انجام شده است، اینها درست تداوم همان حرکت های ارتجاعی اند که دیروز برعلیه شاه امان الله خان درقبای ملای لنگ توغ برداشته بودند وامروز از همان بستر نحس در لباس دیگری بر علیه کنگره ملی و سایر آزادگان قد علم کرده اند.
کنگره که اصول سیاسی فعالیت آن بر مبنای باور و خرد جمعی، اصل تفاهم و گفتگو، کثرت گرایی و احترام به اندیشه های گوناگون پی ریزی گردیده است، دیدگاه ها و نظریاتی را که خارج از این محورها از سوی برخی منابع برای دامن زدن به مشکلات محلی وقومی بنام کنگره حوالت میشود، الزاماً منعکس کننده نیات دشمنان ما بوده و بهیچ صورت نظرکنگره ملی نمی باشند.
ما در حالیکه هرنوع اهانت و دشنام گویی به آدرس شخصیت های سیاسی، فرهنگی، ملی و مذهبی را دور از مکارم اخلاقی و فرهنگ سیاسی و پسندیده میدانیم، آنرا بیگانه با فعالیت های گسترده، سیاسی و اجتماعی کنگره ملی افغانستان میشنا سیم.
همچنان به آن گروه های فرصت طلب، مریض و مغرض سیاسی، عناصر و جریانهای تروریست و بنیادگرا که در پی تحریکات سمتی و محلی، زبانی و مذهبی برآمده اند ومزبوحانه تلاش میورزند تا به این مساله رنگ قومی نیز ببخشند، هوشدار میدهیم تا با توجه به عواقب ناگوار چنین حرکت هاکه هر آن میتواند منجر به تنش ها و واکنش های مشابه در میان سایر محلات و مناطق کشور گردد وهمبستگی مردمان مارا صدمه جدی وارد نماید. خود داری کنند.
اقدام مسخره وادعای سفیهانه ووقیحانهً سازمان افغان ملت در تحت حمایت دولت مبنی بر سازماندهی مقدمات علنی ترور آقای پدرام با همدستی آنعده گروه های دهشت افگن وتروریستی که چهره های پشت پرده آنان برای ما شناخته شده میباشند و همچنان بر اساس یک توطهً دیگر و اقدام غیر قانونی علیه آقای بشیر بیژن معاون کنگره ملی به اتهام گویا اهانت به رئیس جمهور محکوم به اعدام نموده اند. در حالیکه ایشان بجز انتقادات روشن و شفاف علیه گروه مافیایی ایجاد بحران و دفاع از آزادی بیان مرتکب کدام اشتباهی نشده است.
چنین اقدامات و توطه سازی ها به مفهوم ترسبات نفرت قومی درذهن بیمار و نا روادارآنان علیه فعالان سیاسی ودادخواهان ملی در کشور است.
بنابرین کنگره ملی انگیزه و سرچشمه ی این تهدید ها و بازیهای گویا نمادین و نمایش قدرت را نه در سازمان افغان ملت و نه درباور مردم رنجور پشتون، بلکه درسیاست آشکار تعصب بنیاد و قومگرا ی دولت آقای کرزی می بیند. اوست که به وزیر مالیه خویش این صلاحیت و گستاخی را داده است، تا بااستفاده از منابع مالی و پول فزیکی بیت المال مبلغ دوصدهزاردلارآمریکایی دراختیار سازمان منحط تروریستی وقومی خود در حوزه ی پکتیا قراردهد، تا بدینگونه آفتابی و آشکار رهبران ملی و سیاسی غیر پشتون را بخواهند ترور نمایند.
کنگره ملی در این مورد اعتراض خویش را هم علیه سیاست حمایتگرانه قومی دولت و هم در برابر سازمان تروریستی افغان ملت، چه در سطح ملی و چه در مقیاس بین المللی، طی یادداشت معینی به همه صادر ومنابع حفظ و حراست حقوق و آزادی انسانی پیشکش خواهد نمود. اما قبل از همه باید مردم افغانستان بطورکل و غیر پشتونها بصورت خاص از سیاستهای ناجور و ضد مردمی دولت آقای کرزی و خصم اندیشی افغان ملت آگاه شوند.
کنگره ملی از آزادگی و برابری خواهی همه اقوام ساکن در کشور ونیزاز داعیه ی مبارزان ملی و مسلمان افغانستان در برابر تروریسم تحت حمایت نظام و جنایات علیه مردم جنوب دلاورانه پشتبانی خواهد نمود.
هزاران تن در بدخشان، به حمایت از "عبداللطیف پدرام" رهبر حزب کنگره ی ملی، راه پیمایی نمودند
امروز پنجشنبه 17 اسد 1387 مردم ولایت بدخشان در یک راه پیمایی، بزرگ در مرکز بدخشان، حمایت خویش از لطیف پدرام را اعلام، نمودند.راه پیمایان، حکومت را به توطئه در برابر آقای پدرام، متهم نموده و شعار می دادند که دیگر قوم گرایی بس است.
"دوست محمد" یک تن از راه پیمایان گفت: سخنان توهین آمیز نسبت به امان الله شاه سابق از سوی دشمنان آقای پدرام و نویسنده گان کتاب، نژآد پرستی "سقاو دوم" ساخته شده است.
وی می گوید: زمانی که علم گل کوچی وکیل کوچی ها که همه مردم افغانستان را توهین نمود، دولت مردان هیچ اعتراضی ننمودند و نیز، کریم خرم وزیر اطلاعات و فرهنگ، آزادی بیان را گپ مفت خواند؛ ولی حرفی در برابر آن شنیده نمی شود، چون آنها از قوم رییس جمهور هستند، مگر سخنان دروغین نسبت به پدرام این قدر سرو صدا بلند نمود.
مظاهره چیان، با حمل شعار ها و تصاویر پدرام، خواستار عدالت اجتماعی و برون کردن افراد فاشیست و قوم گرا از بدنه های دولت شدند.
آنها می گویندکه اگر دولت مردان کشور به وحدت ملی و زنده گی مسالمت آمیز افراد این جامعه، باور دارند، نه باید با افراد به دلیل فکر سیاسی و نژآد و قوم آنها، برخورد نمایند، بکلی به همه یکسان مانند شهروندان کشور معامله شود.
شاپور، یکی دیگر از این راه پیمایان، گفت: ما چطور به این دولت به چشم دولت ملی و مردمی ببینیم که رییس جمهور، آقای یون که نویسنده ی کتاب فاشیستی" سقاودوم" را مشاور خود انتخاب نموده است.
راه پیمایان بدخشان، تعیین دوصد هزار دالر برای قتل پدرام، توسط اهالی خوست را، یک عمل آشکار تروریستی خوانده گفتند، خاموشی حکومت در این مورد نشان داد که خود حکومت از ترور حمایت نموده و هیچ باوری به دموکراسی و آزادی بیان، در میان افراد این نظام وجود ندارد.آنها از نهاد های مدافع حقوق بشر و جامعه ی مدنی و نیز، از مجامع بین المللی خواستار رسیده گی به قضیه ی آقای پدرام شده گفتند: نباید اجازه داده شود که توطئه های سیاسی افراد فاشیست و ترور پیشه جامه ی عمل بپوشد، ورنه دیگر امیدی به این دموکراسی نو پا نیست.
براساس پیگیری و هماهنگسازی امور از سوی خانم فوزیه کوفی نماینده مردم بدخشان در شورای ملی، برنامه هایی در زمینه ی انکشاف روستایی برای امتداد یافتن پروژه ی حلقوی راهسازی، که از بدخشان آغاز و با گذشتن از مسیر بهارک به شغنان پیوست میگردد، در دستور کاروزارت احیا وانکشاف دهات قرار دارد. تعهد ما با تمامی هموطنان و جهانیان این است که در پهلوی امانت داری در برابر دارائی های عامه، توانائی آنرا نیز خواهیم داشت تا از پول که در راه آبادانی و آرامی کشور به مصرف میرسانیم یک اداره حسابده و جوابده باقی بمانیم.وزیراحیا و انکشاف دهات مطابق مندرجات وظایف اصلی خویش، اما حسب پیشنهاد ها و برناه های مطرح شده از سوی خانم کوفی؛ از یک هفته پیش در سفر بدخشانو حکومتیهای اطراف آن است. سه روز پیش ( دوشنبه 13 ماه اسد 1387) آقای محمد احسان ضیا وزیر انکشاف دهات در فرمانداری کوف آب بدخشان پروژه های ملی راهسازی را از نزدیک مشاهده و ترغیب نمود. برنامه ملی راهسازی روستایی یکی از مهمترین پروژههایی است که در آبادانی و عمران مملکت سهم مهمی خواهد داشت. برطبق همان برنامه ها وزیر محترم انکشاف دهات به شغنان مسافرت خواهد نمود، در بازگشت از آنجا وارد درواز بالا ( مرکز نسی ) میشود؛ تا بصورت بالمشاهده امکانات کار پروژه را بررسی نماید. از برنامه وزارت انکشاف دهات وشخص وزیر، مردمان واحدهای اداری و فرمان داریهای کوف آب و نسی درواز، روشان و حکومتیهای شغنان بهره مند خواهندشد، از فرمانداریهای دوردست درواز تنها حکومتی یا همان ( ولسوالی شکی ( کیان شاهان !) بی رابطه و بی بهره میماند. بنابران مردم حکومتی " شکی" از شخص خانم فوزیه کوفی فرزند و نماینده خویش درخواست دارند تا آن قلمرو بزرگ ( از دهنه ی دریای کوف آب الی ختم ماه نو؛ سامل برنامه های انکشافی و حمایتی دولت از طریق خویش بسازد.
تو سوختی، قدمها لغزیدند و قلمها از خجالت سر در گریبان نهادند. قدمی به یاریات نشتافت و قلمی سوختنت را به «کلمه» تبدیل نکرد. اما تو خود «کلمه» هستی، با سکوتِ مرگبارت گویایی، به زبان خانههای در آتشسوختهات سخن میگویی و با اجسادِ تکهتکه شدهای قربانیانت، جنایتهایی را که بر تو رفتهـاند، افشا میکنی تو خود «کلامِ مبین» هستی و «بیانٌ للناس»، چونان «خرابههای خاطرهای افشار» که با «سکوتِ خویش گویا هستند» و فاجعة غربِ کابل را به خاطر دارد و همچون پیکرِ فرو ریختة بودا که بر توحشِ کوچیهای قرنِ بیستـوـیک شهادت میدهد.../موسی رستگار
بهسود، سرزمینِ سوخته؛
روایتِ تصویری از بهسود
تو سوختی و آتش گرفتی. من نیز سوختم، ما نیز سوختیم، سوختیم و سوختیم. تو را آتش زدند و چشمانِ بادامیِ خواهرمدر سوگ تو به جای اشک خون گریه کرد.
سیلِ اشک خواهرم در خیابانهای شهر جاری شد، و در هر کجا فریاد شد: عدالت، عدالت، عدالت!
تو سوختی، قدمها لغزیدند و قلمها از خجالت سر در گریبان نهادند. قدمی به یاریات نشتافت و قلمی سوختنت را به «کلمه» تبدیل نکرد. اما تو خود «کلمه» هستی، با سکوتِ مرگبارت گویایی، به زبان خانههای در آتشسوختهات سخن میگویی و با اجسادِ تکهتکه شدهای قربانیانت، جنایتهایی را که بر تو رفتهـاند، افشا میکنی تو خود «کلامِ مبین» هستی و «بیانٌ للناس»، چونان «خرابههای خاطرهای افشار» که با «سکوتِ خویش گویا هستند» و فاجعة غربِ کابل را به خاطر دارد و همچون پیکرِ فرو ریختة بودا که بر توحشِ کوچیهای قرنِ بیستـوـیک شهادت میدهد.
شب بود، سیاهی و تباهی، آری شب بود و در ظلمتِ شب بیستاره پیکرت، ای بهسود، ای مادر، در میان شعلههای آتش میسوخت. فردای آن شب، آنگاه که خورشید از آسمانت عبور میکرد، دود و خاکستر آسمانت را تیرهـوـتار کرده بود، هنوز هم شب بود، سیاهی و تباهی و اکنون نیز آنچه در تو میگذرد، شب است و سیاهی و تباهی؛ سیاهی و تباهی که سیمای تاریخ انسان را سیاه کرده و از چهرة کثیفِ جهل و ظلمتِتاریخی پرده میبردارد. تو سوختی و پیکرت را در برابر شعلههای سپر کردی تا فرزندت، آری! برادرم را میگویم در شعلههای آتش نسوزد! و افسوس! که کوچیان خونآشام فرزندت را با تبر تکهتکه کردند: خدایا بلا چه قدر عظیم است و مصیبت بس دشوار!
او تکه تکهشد، او نیز سپر تیر بلا شد تا مرگ را از دخترت دور سازد. اما دریغ و درد! درست همانتبر، همانتیر، و همان قاتل که تو را آتش زد و فرزندت را تکهتکه کرد، دخترت را نیز کشت. راستی پدر را نیز در کنار جنگل کشتند؛ هنگام عبور از مزارعِ در آتشسوختهات، جسدِ خونآلود او را در کنار درختان دیدم. اکنون بیآنکه نسیمِ سردِ شبانه پیکر زخمی آنها را نوازش دهد، گرمای آفتاب بر آنها آتش میبارد. گویی هر آنچه هست، همگی با تو سر کین دارند. ببخشی اگر داغ قلبت تازه میگردد ولی باور کن دخترت را نیز کشتند. به کجا شکایت برم، بهسود؟ وقتی زمین تنگ است و آسمان مهربانیـاش را از ما دریغ میدارد!
تو سوختی و آتش گرفتی؛ شبنمِ خون از شکوفههای بادام سرازیر شد، خون در خیابانها جاری شد، خون مردم شد، فریاد شد، صدا شد: «عدالت، فقط عدالت»، خون عدالت شد، درست در همان خیابانهایی که هنوز از آن جیغِ تفنگِ صادقسیاه به گوش میرسد، درست در همان شهری که روزی پیشوای عدالت ندا در داد: «مردم! هستیِ ما در خطر است، موجودیتِ ما در خطراست»؛ خون فریاد شد. سیلِ اشکِ دخترت خیابانها را یکی از پس دیگری در نوردید. همه زنده و جاری، همه صدا، طغیان و اعتراض:«عدالت، آی عدالت!، ما تجاوزِ وحشیانة کوچیها به بهسود را محکوم میکنیم.»
اما به «چشمانِآبیِمزاری» سوگند، در آن سو، پشتِ پردهای سیاه شب، کسی در میانِ مردم کابل پول پخش میکرد، تا هریرودِ اشکِ خواهرم بنیاد ظالمان را بر نیاندازد، و بیآنکه از دختر تکهتکه شدهات بپرسد: «به کدامین گناه کشته شدی؟!»، مست از شرابِ سکرانگیز قدرت عربده میکشید که رئیس جمهور خاکستر مقدست را به کوچیانِ وحشی غرامت خواهد داد.
آری، بهسود! با بیشرمی تمام، فقط به خاطر یک چوکیِ چرکین و کهنة «معاونت» بر پیکرِ خونینـات لبخند میزد. و در آن هنگام که شرارههای آتش در جانت شعله میکشید، قاتلانِ خونآشامت را «بردار» خطاب نموده و از رسانههای عمومی آیاتِ فریب و کذب تلاوت میکرد: «عملا بازگشت برادران کوچی از بهسود آغاز یافته و امروز منطقه امن گزارش شده است!» آری درست میگوید: کوچیان برادرانِ او هستند. او در سیاهی شب، همدستِ قاتلانت شد و با آنها «پیمانِاخوت» بست. این بلا از کجا بر سر این مردم فرود آمد؟ از خیانت، آری از خیانتِ آنهایی که گوشتـوـخون شان از وجود توست، اما روح شان را به کوچیان فروختهـاند.
شادا! که سوختی و نبودی که پس از آن چه شد و ندیدی که سیلِ خروشانِ اشکِ دخترت نیز به هیچ گرفته شد! بدا به حال ما که هنوز زندهـایم و خوشا آنان که در آغوشِ مهربانت نیست شدند، پیش از آنکه صدایِ تلخِ و جانخراشِ آن شیادی را بشنوند که به قاتلانت میگویند:«برادرانِکوچی.» شب پیش از شب فرارسید و هیولایِ هولناک مرگ پیش از آنکه وقتش فرارسد، کودکانت را در کام خود بلعید. هیچ کس به تو نیاندیشید، تنها آتش، مرگ و خون خواهان تو بود.
نمیدانم چرا؟ آخر چرا؟ به کدامین گناه سوختی و خاکستر شدی؟ آی مردم! بهسود در آتش سوخت، خاکستر شد، خون شد و اکنون چیزی نمانده، «جز مشتِ خاکی آلوده به خون»، جز مردمانِ آواره و بیپناه و سرگردان و خانههای ویران و به یغما رفته، جز اجسادِ تکه تکه شده. بهسود! تو سندِ بد نامیِ تاریخ ما هستی، همچون همزادت «افشار»، همچون مادرت «ارزگان»؛ بهسود سرزمینِ در آتشسوخته، همچون «زائول که در آتشسوخت و دیگر نیست»، دریغ و درد که هیچکس زائول را به خاطر ندارند و یک زائول انسانی را که در آتش سوختند! به «ارزگانِمقدس» سوگند که میریزدانبخشِ شهید، بیش از آنکه به «نمازِ ناتمامش» بیاندیشد، به تو میاندیشد و به پیکرهای خونینِ که در آغوش مهربانت سوختند و تکه تکه شدند.
تو سوختی و مزارعت نابود شد! پیش از آنکه درد زخم سرزمینهای از دسترفته تسکین یابد، هنوز داغدار دهراود و دایه و فولاد هستیم، تو را نیز میخواهند از ما بگیرند. به راستی میدانی اکنو زائول کجاست؟ آنگاه که زائول گمشده در ویرانههای تاریخ جستـوـجو میکردیم به ما خبر رسید:« خالق، نادرخانِ کوچی را کشت»، اما پیش از آنکه لبخند بر لبان ما فرود آید، دو باره همان سلاخی و همان فاجعه! یکبار، فقط یکبار پس از ارزگان لبخند بر لبان ما نشست، زمانی که «بابه» در غربِ کابل فریاد میزد «عدالت، عدالت! عدالت»، درست مثل آنهایی که به خاطر تو در خیابانها ریختند و به تأسی از پدر فریاد زدند:«عدالت، عدالت، عدالت!» اما کوچیهای وحشی پدر را نیز تکهتکه کردند، و مردانی از تبارم در شبِ تظاهراتِ کابل، آنشب که تو در آتش میسوختی، به تو نیز خیانت کردند و به قاتلانت گفتند:«برادر!»
اکنون ناگزیریم برخیزیم و علیه کوچیان قیام کنیم. بهسود که هیچ! باید سرزمینهای غصبشده را از چنگِ کوچیانِ غاصب نجات داد؛ کوچیاهن متجاوزند، همة این سرزمین مال ماست؛ ارزگان از ماست، ارزگان مادر ماست، ارزگان تاریخ و سرگذشت ماست و از آن ما خواهد بود.
پیش به سویِ سرزمینِ موعود، به سویِ ارزگانِ مقدس!
ما وارثانِ زمین هستیم.
آری! عدالت،
فقط عدالت. ما وارثان زمین هستیم.
برگرفته از تارنمای bigzad.org
درواز ازاینکه نتوانست عکسهای مربوطه را بنا بر مشکل تخنیکی نشر نشر کند، هم از نویسندهء محترم وهم از خوانندگان محترم معذرت میخواهد
دادستانی کشورخواستاراعدام بشیربیژن مدیرمسؤل نشریه خبرنگار گردید.
به اساس خبرنامه ای که از طرف اتحادیه ملی ژورنالستان افغانستان، دیروز به روزنامه پیمان رسید، سارنوال (دادستان) موظف آقای بیژن را به اتهام تبلیغات علیه دولت محکوم دانسته وبرای وی خواستارمجازات عدام گردیده است.
همچنان در شکایت نامه اتحادیه ملی ژورنالستان افغانستان آمده است که دادستانی دوسیه ای را علیه بشیر بیژن مدیرمسئول اسبق مجله پروازآریانا و مدیر مسئول برحال هفته نامه خبر نگار، ارگان نشراتی اتحادیه ملی ژورنالستان افغانستان، ترتیب داده است که در آن مواردی وجود دارد که در چوکات قوانین کشور و حقوق و آزادی های شهروندی نمی گنجد.
به اساس این شکایت نامه، در یکی از پرسش نامه های دادستانی به آدرس آقای بیژن سوالاتی مطرح شده است که از یک سو مداخله در امور شخصی و خانوادگی وی است و از سویی هم بر مبنای صلاحیت های کاریی که آقای بیژن در زمان مدیریت مسئولی مجله آریانا داشته است که پاسخ این سوالات از صلاحیت وی بیرون است و از جانبی هم اتهامات وارده بروی عاری از حقیقت و فاقد اصول حرفه یی وحقوقی می باشد.
در این صورت دعوی کنفرانس خبری آقای بیژن که در آن با انتقاد از مقامات شرکت آریانا، استعفای خود را از سمت مدیر مسئولی مجله آریانا رسما اعلام و در شماره 13 /3 /86 روزنامه آرمان ملی انتشار یافته بود را تبلیغ "ضد دولتی و حاکمیت ملی"(؟) خوانده شده و طبق ماده 7 قانون جرایم علیه امنیت داخلی وخارجی و ماده 270 و 273 قانون جزا محکوم به مجازات دانسته است که از نظر کارشناسان، ماده هفت قانون یادشده از حبس الی اعدام را دربرمی گیرند.
بیژن به روزنامه پیمان گفت: این اقدام دولت استفاده سوء از قدرت و صلاحیت است و جز توطئه چینی و پرونده سازی مضحک چیزی بیش نمی باشد.
همچنان با آن عده ازعاملین انتحار و برهم زنندگان امنیت عمومی که در بند دولت قرار دارند وهمچنان آدم ربایان وجنایت کاران دیگر که از طرف مردم محکوم به اعدام اند، طبق ماده هفت قانون جرایم علیه امنیت داخلی وخارجی برخورد صورت نمی گیرد؛ اما یک فعال سیاسی مخالف حاکمیتی که از دموکراسی و فعالیت احزاب و گروه ها سخن می زند
وقتی لب به انتقاد و افشاگری می گشاید، حکم اعدام اورا بدون هیچ تحقیقی خواسته می شودکه نشانگر استیلای حاکمیت استبداد دوره هاشم خانی برفضای کشور است.
گفتنی است انتقاد از عمل کرد دولت یکی از شاخصه های آزادی بیان است که قانون اساسی وقانون رسانه های کشور برآن صراحت دارد لذا انتقاد از ندانم کاری ها واستاهات دولت مردان در حکم تبلیغات علیه دولت نبوده اما دولت مردان زیراین نام می خواهند تا جلو نقد وانتقاد از اراکین دولت گرفته شده و زورمندان به اعمال نفوذ شان ادامه دهند.
نوشته:م.سلطانپور آیا زمان آن نرسیده است که این لقب به صاحب اصلی اش برگردانیده شود؟ (پیشنهادی برای بحث و تبادل نظر)
سَر سخن:
امسال برای بار دوم بعد از سقوط رژیم طالبان برایم امکان میسر شد تا به وطن برگردم و از محبت خانواده و دوستان، از آسمان نیلگون و آفتاب داغ وطن فیض برم.
بسیار توقع داشتم که چهرهء شهر دوست داشتنی و عزیز خود کابل ماتمزده را اینبار دگرگونه تماشا کنم، شهری که بازسازی شده و غبار ماتم چند دهه از روی شسته شده باشد. اِین خوشبینی من از آنجا ناشی میشد که همه روزه از طریق وسایل اطلاعات جمعی جهانی از کمکهای چندین ملیارد دالری کشورهای جهان میشنیدم. ولی بمجردیکه پایم بر زمین کابل خورد رویاهایم به یاس تبدیل شد. وقتا که از مناطق گونه گون کابل دیدن کردم، دریافتم که کابل هنوز هم همان شهر ویرانه و ماتم زده ایست که چند سال قبل دیده بودم، صرف اینجا و آنجا چند تعمیر بلند منزل قد بر افراشته اند که همه متعلق به "جهاد سالاران" دیروزی و "دموکراسی سالاران!" امروزی اند.
بازهم خانهء پدر این آدمها آباد که بر عکس خانوادهء سلطنتی که دارایی های غیر منقول خود به فروش میرسانند و پول آنرا به بانکهای خارج انتقال میدهند، به آبادانی دست میزنند. هرچه باشد باز هم این تعمیرها زیبایی و سرمایه ئ شهر کابل اند.
ازین که بگذریم هیج نشانی یی از باز سازی در شهر دیده نمیشود، نمیدانم این ملیونها دالر کمک بین المللی در کجاها مصرف شده اند. درین مورد و موارد دیگر من چشم دیدهای خود را در گزارش مفصل تر دیگری انشاءالله در آیندهء نزدیک خواهم نوشت.
آنچه برای هر افغان بر گشته از بیرون خیلی جالب است، مسئله موجودیت روزنامه ها و جراید متعدد دولتی، شخصی و انجیویی، رادیوهای تقریبآبیست وچهارساعته فعال خارجی و موجودیت نشرات چند شبکهء تلویزیونی غیر دولتی در کنار تلویزیون دولتی ویا به اصطلاح تلویزیون ملی افغانستان است. در نشرات تلویزیون دولتی مانند همیشه، بیشتر به اخبار رسمی، فعالیتهای ارگانها ی دولتی، کارکردها و ملاقات های شخصیت های حکومتی پرداخته میشود.برای من جالب تر از همه این مسئله بود که، در نشرات این تلویزیون در رآس اخبار نه ملاقاتهای رئیس جمهور، بلکه ملاقاتها و فعالیتهای محمد ظاهر، شاه مخلوع و "بابای ملت!"گزارش میشد. از روی نشرات تلویزیون دولتی افغانستان هربینندهء به چنین نتیجه میرسد که این لقب نه یک لقب اعزازی بلکه عالیترین مقام دولتی باید باشد. ظاهرشاه القاب اعزازی اعطا میکند نشان و مدالهای افتخاری میبخشد و رؤسای هیئات دپلوماتیک را به ملاقاتهای تعارفی و تقدیم اعتماد نامه ها وبرای وداع هنگام ختم وظیفه، طی تشریفات خاص میپذیرد و...؛ که همه این وظایف از مسئولیت های شخص اول هر نظام دولتی است.
چگونه این لقب به ظاهر شاه بخشیده شد؟
آیا این لقب بزرگ با شخصیت ظاهر شاه همخوانی دارد؟
در تاریخ افغانستان ما صرف دوبار به این لقب بر میخوریم. یک بار برای احمد شاه درانی که بنام" احمدشاه بابا" ملقب شده و بار دوم برای استاد عبدالعلی مزاری که در جامعهء هزارهء کشور "بابه مزاری" لقب گرفته است.
در هردو بار این لقب نه از حانب کدام لویه جرگه و یا حکومات بلکه از جانب مردم و هوا خواهان شان به ایشان بخشیده شد. این لقب را ایشان نه در زمان حیات شان بلکه بعد از مرگ یا شهادت خود نصیب شدند. باز ایشان را هیچ کس بنام بابا یا بابهء ملت خطاب نمیکند،بلکه صرف میگویند: "احمدشاه بابا" یا "بابه مزاری". این القاب بیشتر بخاطر احترام به کارنامه های ایشان از طرف دوستان وهواخواهان شان بدانها تفویض گردیده است وهیچ نوع صبغهء رسمی، دولتی و ملی نیز ندارد. بنظر من هردوی ایشان سزاوار چنین لقبی نیز هستند.
احمد شاه درانی بانی افغانستان کنونی است. او با مهارت توانست قبایل گونه گون افغان را متحد سازد و کانفدریشن این قبایل را بسازد، دامنه حکومت خود را از ساحهء قبایل پشتون به سرتاسر خراسان گسترش دهد وامپراطوری بزرگی به وسعت امپراطوری سلطان محمود غزنوی را دوباره ایجاد کند که دامنه اش تا نیم قارهء هند میرسید. حالا که امپراطوری او با قتل وغارت سرزمینهای بیگانه و غیر مسلمان بخصوص هندوها یکجا بود، نه مورد تائید من است و نه مورد توجه این مقال.
عبدالعلی مزاری نیز یکی از مبارزین و مجاهدین نامدار کشور و بخصوص جامعهء هزاره افغانستان است که شعار عدالت ملی و مذهبی را بلند کرد و درین راه تا پای جان پیشرفت.
اما ظاهر خان، نادر خان، هاشم خان و در مجموع خانوادهء سلطان محمد خان چه شاهکاری انجام داده اند که ظاهرشاه بدین لقب بزرگ مفتخر میگردد؟ به شهادت تاریخ سلطان محمد خان جد ظاهر خان اولین کسی است که پشاور و مناطق پشتونخوا آنطرف سرحد کنونی را به سکها سپرد و زمینهء جدایی بخش بزرگی از کشور را مساعد ساخت. نادر خان که در دیره دون و تحت نظارت و تربیهء انگلیسها بزرگ شده بود با رهنمایی انگلیس واستفاده از روحانیون کمپنی هند شرقی برای سرنگونی حکومت شاه امان الله خان توطئه چینی کرد و بعد ازسقوط حکومت امیر امان الله باخدعه و نیرنگ و بعنوان آنکه میخواهد تاج و تخت را به وارث اصلی اش (امیر امان الله) باز گرداند وارد مناطق قبایلی شد، ولی زمانیکه کابل را بعد از نیرنگها و مهر کردن به قرآن فتح کرد، تخت تاج را خودغصب نمود.
نادر خان و برادرانش چون هاشم خان، شاه ولی خان، شاه محمود خان و دیگران شان سمبول مزدوری به بیگانگان وعا مل خشونت علیه اقوام، قتل عام آنها، دروغ گویی، خساست، نامردی، نمک ناشناسی، عهد شکنی، نفاق عمومی و بیدادگری و دیکتاتور منشی در کشور اند.
ظاهر خان باوجودیکه مانند احفاد خود قصاب نبود ولی بیکارگی، خوشگذرانی، زنبارگی و بی ابتکاری از خصایل اویند. او در حدود چهل سال حکومت خود سنگی را بالای سنگ نگذاشت. اگر دورهء بنام دههء دموکراسی در کشور شهرت یافت، نه از ابتکار و طینت دموکراسی خواهانهء او، بلکه ناشی از خواست زمان بود و حتی این خود ظاهر خان بود که باعدم توشیح قوانین و مقررات مشروطه بر دموکراسی نوپا در کشور پشت پا زد و زمینهء کودتاها، دیکتاتوری های بعدی و حتی اشغال کشور را مهیا ساخت. اگر درین مقطع زمان چند شاهراه ویا فارم زراعتی و فابریکهء کوچکِ در کشور تاسیس شد، ابتکار آن بدست سردار محمد داود خان بود وافتخار آن نیز (باهمه خودخواهی،دیکتاتور مشربی و روان قبیله گرایانه اش) به شهید محمد داود خان میرسد.
در زمان جهاد، ظاهر خان و طرفدارانش نه تنها در جهاد شرکت نکردند، بلکه حتی یک یالله و خیر هم نگفتند.
در زمان مقاومت و اشغال کشور توسط ملیشای پاکستان و طالبان، ظاهرخان نه تنها به نیروهای مقاومت نپیوست بلکه ازین اجیران پاکستان والقاعده حمایت کرد و فتح مزارشریف توسط طالبان را برایشان مبارک گفت و بدینطریق خود را در جنایات ایشان شریک ساخت.
بعد از آنکه طالبان این فزند نا مشروع" بل- بینظیر" * از والد خود اطاعت نکرد و امریکا بعد از حوادث یازدهم سپتامبر مجبور شد تا هیولایی را که بدست خود ساخته بود، از سر راه بردارد، باز سروکلهء ظاهر خان مثل کرگسی بر فضای مردگان وجان باختگان مقاومت، بعد از حدود سه دهه خواب راحت در لانه اش در روم، ظاهر گردید. تا باز بر گردهء ملت سوار گردد و سلطنت خانوادگی از دست رفته را که انگلیسها به پدرش بخشیده بودند، او آنرا دوباره توسط امریکائیها به چنگ آرد، ولی غافل از انکه حریف جوانتر و کارآتری در کمین بود.
در کانفرانس بن آقای کرزی منحیث رئیس ادارهء انتقالی توسط یار همتبارش آقای خلیلزاد بر کشور تحمیل میگردد واو نیز بخاطر آنکه خاطر ولینعمت خانوادگی خود راپاس داشته باشد، لقب بزرگ"بابای ملت" رابه مرد حقیریکه از سلامت روانی نیز برخوردار نیست، از کیسهء ملت هاتم بخشی میکند.
واما ظاهرخان و خانواده اش امروز در کابل مصروف چه کاری هستند؟ ظاهر خان، اولاده و اقاربش که اکنون از برگشت کشور به نظام سلطنتی به اصطلاح میراث خانوادگی خود نا امید شده اند، دفتر معاملات باز کرده اند و قرار معلومات موثق در شهر کابل بفروش ده ها منزل رهایشی واز جمله قصرهای نمبر هفت و هشت دست زده اند.
در کابل آوازه بود که مقر ریاست شورای وزیران ومقر ریاست امنیت دولتی سابق که در زمان صدارت سلطانعلی کشتمند و حکومت دوکتور نجیب الله ساخته شده بودند، چون این تعمیرها در محوطه صدارت اند و این محوطه را ظاهرخان زمین و مالکیت شخصی خود میداند، به مقامات دولتی و از جمله به کرزی گفته است که باید یا این قصرها را در بدل قیمت ناچیزی به اختیار خانوادء سلطنتی قرار بدهند (تا انرا دوباره به قیمت گزاف بفروشند) و یا تعمیرهای خود را تخریب نموده و زمین آنرا که به شاه مربوط است به او مسترد نمایند.
همچنان این آوازه نیز گرم بود که شاه میخواهد قصر ریاست جمهوری (ارگ شاهی قبلی) را نیز بالای دولت (کرزی) بفروش برسانند. در حالیکه به همه هویدا است که این قصر نه در زمان ظاهرو نه در زمان پدرش بلکه در زمان عبدالرحمن خان و شاهان قبلی آباد گردیده است.
قرار گفتهء یک کا رشناس امور ملکیتها در شاروالی (شهرداری) کابل که منحیث انجنیر کار میکند، بیش از دوسوم زمینهائ شهر و اطراف کابل و تعمیرهای شهر نو کایل به خانوادهء سلطنتی و اقارب ایشان مربوط اند. خانوادهء نادر خان و وابستگان ایشان علاوه برآنکه بهترین زمین های مردم و زمینهای وقفی و دولتی را در زمان زمامداری خود در کابل و ولایات کشور جبرآ غصب و غیرقانونی بنام خود قباله نموده اند.
هکذا نادر خان، بعد از کودتا و دسیسه های سیاه در غصب تاج و تخت، تمام مالکیت (سرای، زمین دارایی، جایداد و ساختمانهای شخصی) خانواده شاه امان الله خان، تمام دوستان، بزرگان و وابستگان دستگاه دولت مترقی ایشان و بالخصوص ملکیتهای خانواده ی چرخی و شاه محمد ولیخان دروازی و دیگران را که مالکان انها را قبلا اعدام نموده بود، غصب تصاحب و بنام خود و اعضای خانواده خود قباله کرده بود.
حالا ظاهرشاه و اقاربش قسمت اعظم این زمینها را طی دوسال اخیر یا بفروش رسانیده و یا در حال بفروش رسانیدن آنهاست و پول آنرا به حسابهای خود در بانکهای خارج میفرستد،. زمینهای اطراف قصر دارالامان، چهل ستون، چندالبایی پغمان، چاردهی، کاریز میر و... از همین جمله اند.
نمیدانم حکومت فعلی افغانستان و شخص آقای کرزی درین معاملهء کلان پولی شریک اند و یا اینکه حق السکوت کنفرانس بن را به ظاهر خان میپردازند. در غیر آن هر آدم عادی وعامی هم میداند که این عملکرد خانوادهء ظاهرخان هم عمل غیر قانونی است و هم عمل غیر شرعی. بنا بر چند دلیل سادهء ذیل:
اولآ اینکه مالکیت خانوادهء سلطنتی در 1357 بعد از کودتای ثور توسط شورای انقلابی رژیم آنوقت مصادره و دولتی اعلان گردیدند. اگر سایر اتباع کشور که در زمان رژیم کودتایی و اشغال کشور توسط نیروهای شوروی، وهم در حکومتهای مجاهدین و طالبان به خاطر حفظ جان خود به خارج مهاجرت نموده بودند و اینک بعد از سقوط رژیم طالبان دوباره بوطن برمیگردند و ملکیت خود را تصاحب مینمایند؛ مسلماً آنها قانونآ چنین حقی را دارند. چون در رژیمهای قبل از حکومت فعلی،ایشان سلب مالکیت نشده بودند و یا به عباره دیگر ملکیتهای ایشان به اساس کدام فرمان خاص یا مصوبه ی حکومتهای وقت، ضبط نشده و مصادره و دولتی نگردیده بود.
ملکیتهای این کتگوری افراد بخاطر آنکه توسط افراد دیگری تصاحب نگردند، به اصطلاح انزمان "تحت تامین دولت" قرار گرفته بودند. بصورت طبیعی هر زمانیکه بوطن برمیگردند حق دارند تا ملکیت خود را تسلیم شوند ویا آنرا چون مالک واقعی تصاحب نمایند.
این در حالیست که ملکیتهای خانوادهء شاهی مطابق به فرمان و فیصلهء شورای انقلابی (بالاترین مرجع دولتی و تصمیم گیری آنوقت) مصادره و ملی (مالکیت دولت) اعلان گردیده اند. حالا این فیصله و فرمان عادلانه بوده یانه مسئلهء دیگریست که درینجا مورد بحث مانیست. اگر قرار باشد که این مالکیتها دوباره به خانوادهء شاهی برگردانیده شوند لازم است تا مرجع مماثل در دولت فعلی طی یک فرمان یا مصوبهء خود فرمان حکومتهای قبلی را ملغا قرار داده و فیصلهء استرداد دوبارهء این ملکیها را به خاندان شاهی صادر نماید. چنین ارگان مماثل و صاحب صلاحیت فقط شورای ملی کشور میتواند باشد و بس، که هنوز تشکیل نگردیده است. لذا حکم استرداد دوبارهء ملکیهتای خانواده ظاهرشاه، به ایشان توسط هرشخص و یا مقامی که صورت گرفته باشد، غیرقانونی ویک معامله آشکار است.
ثانیا این مسئله نیز از نقطه نظر حقوقی و شرعی قابل دقت است که، اکثریت مطلق ملکیتهای خاتوادهء نادر خان مالکیت سایر اتباع کشور اند، که در زمان پادشاهی نادر خان و برادران و سپس در دوران پسرش ظاهرخان به زور غصب شده اند. همه مورخین کشور درین امر متفق القول اند که: زمانیکه نادر خان کابل را با حیله و نیرنگ فتح کرد، جایی برای بودباش خود و ملیشیای همرکابش در کابل نداشت و مدت دو هفته و تا انتقال به ارگ را در خانهء یک دوست قبایلی خود سپری نمود. پس سوال درینجاست که این همه ملکیتهای بیشمار را اولادهء نادرخان از کجا کرده اند؟ مسلمآ زمین و ملکیت مردم بیچاره وبیدفاع ویا جایداد های دولتی را غصب نموده و بعدا بنام خود و اعضای خانوادهء خود قباله کرده اند، که خود تخلفی است صریح و جداً قابل بررسی وباز نگری مجدد.
باید یک محکمهء با صلاحیت تشکیل و درین مورد غور نموده و این ملکیتهای غصب شده توسط خانوادهء نادرخان ویا موارد مشابه دیگر را علت شناسی نموده در صورت اثبات واستناد، دوباره به مالکان اصلی شان برگرداند. چون هم از نگاه قانونی و هم از لحاظ شرعی پادشاه، رئیس جمهور یا خلیفه اسلام این حق را ندارد تا ملکیت اتباع و یا دولت را غصب و بنام خود و اقارب خود قباله کند، به شخص دیگری ببخشد ومالکان اصلی را خلع مالکیت نماید. چنین است اوصاف خانوادهء سلطنتی و شرح ملکیت نیاکان وپدران و شخص محمد ظاهرخان، دوامدار ترین پادشاه کشور.
آیا مرد حقیری با این اوصاف، شایستگی لقب بزرگ"بابای ملت" را دارد؟ به نظر من هرگز نه!
و آیا زمان آن نیست تا این لقب به مردیکه واقعآ شایستگی آنرا دارد بر گردانیده شود؟
اگر قرار باشد لقب " بابای ملت" به یکی از شاهان و یا حاکمان حال و گذشتهء کشور اعطا گردد؛ درآن صورت به نظر من شاه امان الله خان بیشتر از همه این حق و شایستگی را بنابر دلایل ذیل داشته است:
1-باوجود آنکه امان الله خان از پدر عیاش و فحاش و پدرکلان جبار و آدمخوار بدنیا آمده بود، ولی تحت تآثیر و تربیهء مشروطه خواهان که برخی از انها در دربار حبیب الله و عبدالرحمن حضور داشتند، به مشروطه خواهی روی آورد و به یکی از مدافعین و بنیان گذاران مشروطیت ودموکراسی خواهی در کشور مبدل گردید.
2- او یگانه پادشاه و یا حاکم آزاده از تبار محمد زایی در تاریخ معاصر کشور است که به بیگانگان تعلق نداشت. او همچو یک شخصیت ملی همراه با سایر دوستان، مشاوران و هم قطا رانش بخاطر سربلندی کشور و استقلال سیاسی آن مبارزه و تلاش نمود، تا به کسب استقلال سیاسی کشور وترک اطاعت بیگانه ها نایل گردید. 3- او بانی استقلال و آزادی کشور است.
4- او اولین شاه افغانستان بود که نظام و مناسبات بردگی را در کشور رسمآ ملغا قرار داد.
5- او بانی قانون گزاری در کشور است. چون اولین نظام نامهء دولتی در زمان وی بتصویب رسید.
6- او اولین شاه کشور بود که به کثرت گرایی مذهبی و عقیدتی اعتقاد داشت و اقداماتی معین وروشن (هرچند ناکام) درین زمینه انجام داد و اجرای مناسک دینی برای همه اتباع کشور را آزاد اعلان کرد.
7- او اولین زمامدار کشور بود که در راه تساوی حقوق زنان با مردان کشور گامهای عملی برداشت.
8- حکومت شاه امان الله خان اولین حکومت در تارخ معاصر کشور بود که در آن تعصب قومی و قبیلوی بسیار کم و به نسبت همان دوره میتوان گفت جود نداشت. به سخن دیگر در حکومت امیر امان الله خان نمایندگان اکثر اقوام کشور در رده های بالایی و رهبری حضور داشتند که میتوان آنرا نوعی ازحکومت مشارکت قومی خواند.
9- نه خود امان الله خان ونه اولادهء وی هیچ نوع محکومیت و یا مجرمیت و حتی بدنامی خاصی در برابر مردم و تاریخ افغانستان ندارند.
با این مقایسه ی گذرا میان شخصیت و عملکرد دو شاه، (باوجود همه کمبودهاییکه بصورت طبیعی در شخصیت امان الله خان نیز وجود داشت و از جمله ناعقبت اندیشی و شتابناکی در کارها، درک نادرست از شرایط انزمان کشور، تقلید کورکورانه از کشور های اروپاییِ، وضع مالیات کمر شکن بر مردم و...) با آنهم امان الله خان شایسته ترین، دموکرات ترین، غیر وابسطه و ملی ترین زعیم بود. او با احساس و خوشنام ترین شاه کشور بود. من بخود حق میدهم تا شاه امان الله خان را منحیث" بابای ملت افغانستان" خطاب واحترام کنم، نه ظاهر خان را.
آیا زمان آن نیست که روشنفکران و منورین کشور برعکس آقای کرزی و حکومت دست نشانده ی امریکا، لقب بزرگ " بابای ملت افغانستان" را به بانی استقلال کشور شاه امان الله خان تفویض کنند؟ اگر در رسمیات ممکن نباشد، در نوشته ها و مقالات خویش این اقدام را مرعی بدارند، تا نسل آینده کشور بدانند که مادران و پدران روشن ضمیر ایشان در زمانش مخالفت خود را با اعطای لقب بابای ملت به مردک کوچکی چون ظاهر شاه ابراز نموده اند.
وســــــــــــــــــــــلام
م. سـلـطـانـــــپــــور
میزان سال 1384
اکتبر سال 2005 *- منظور از بل کلنگتون و بینظیر بوتو است. آدرس ایمیلی نویسنده:
اخیرآ در پی دسایس حزب معلوم الحال افغان نازی که شاید آقای عبداللطیف پدرام به آدرس شاه امان الله خان حرف های نادرستی گفته باشد و ایشان سخنان آقای پدرام در یک مجلس خصوصی ( پالتاکی)را خلاف تمام موازین حقوقی و بااستفاده ازتکنالوجیانترنیتی جعل و پخش نموده ودر پی آن هیاهوی بیهوده و نامردانهء رابراه انداختند.
حتی با فیصله های نامعقول و خلاف قواعد،عرف و قانون اساسی کشور که آقای مجددی ازطریق سنای کشور صادر نمودند، نیز عطش شان فرو ننشست و بالاخره کار راتا بدانجا کشانیدند که به اصطلاح جرگه های قومی دایرکنند و برای کشتن لطیف پدرام جایزه تعیین کنند.
اینکه چنین فیصله یی یک عمل تروریستی وجنایتکارانه است، ضرورت به بحث و تفسیر ندارد.
ولی تعجب آور این است که امروز همان هائیکه برضد امان الله خان دسیسه کردند و چون امروز اسناد جعل کردند و عکسهای نیمه برهنه از ملکه ثریا ساختند وپخش کردند و شاه امان الله خان را کافر و لاتی خواندند و باتوطئه نادر غدار را بر قدرت آوردند، امروز پروپا قرض طرفدار امیر امان الله خان شده اند و او را غازی، مجاهد کبیر ، مسلمان واقعی وقاید ملی میخوانند. مگر دشمنان اصلی امان الله خانهمین خانواده های مجددی هاو نقیب ها و آل یحیی بخصوص نادر و احفادش نبودند؟ مگر نادرخان به کمک انگلیسها وهمکاری و یاری همین قبایل پکتیا برضد حکومت امان الله خان شورشو پادشاهی راغصب نکرد؟
واما مردم وروشنفکران دروازی در همان زمان تاپای جان در همکاری و حمایت از امان الله خان ایستادند. امروز نیز ما با وجود آنکه اشتباهات امان الله خان راخوب میدانیم ولی هرگز او رابا هیچ یکی از شاهان پیشین و پسین افغانستان دردو سه قرن اخیر مقایسه نمیکنیم .ما حق داریم امان الله خان را دوست داشته باشیم همچنانیکه شما دوستان پکتیاوال ما نیز حق داریدولینعمت خود نادرخان و بابای خود ظاهر شاه را دوست داشته باشید.
و این را نیز باید با شمادوستان پکتیایی و سایر هموطنان خودبگوئیم که امان الله خان از مادر وطنپرست و آزادیخواه زاده نشده بود. اونواسهء جانی ترین شاه و فرزند عیاش ترین شاه درتاریخ افغانستان بود ولی در تحت تاثیر و تربیه روشنفکران مشروطه خواه ودموکرات ایکه در دربار و جود داشتند و در رآس همهء انها روشنفکر نامدار دروازی شاه محمد ولی خان قرار داشت ، از امان الله خان شخصیت استقلال طلب ، وطن دوست و ملی ساخته شد.
ما برانیم که اهانت به شخصیت هیچ شخصی مجاز نیست. اگرآقای پدرام واقعآ به امان الله خان اهانت کرده باشند مسلمآ چنین عملی قابل نکوهش است ولی این را نیزباید گفت که هر شخصی حق دارد نظریات خود را در مورد هرشخصی ابراز دارد و کارنامه های گذشتگان را مورد نقد وبررسی قرار دهد.
حالا بالفرضی قبول کنیم که آقای پدرام اگاهانه به شخصیت امیرامان الله خان اهانت کرده باشد، آیا سزای یک حرف اهانت امیز انفاذ حکم اعدام او است؟ مگر در کشور قانون و حکومت وجود نداردکه هرسازمان تروریستی وفاشیستی تصمیم به اعدامو ترور اشخاص نامدار کشورمیگیرد و برای سر آنها جایزه تعیین میکند؟
دوستان خروت و پکتیاوال ما: لطفآ از سخنان پدرام "پیراهن عثمان" نسازید و مسئله را منطقوی و قومی نسازید ، در غیر آن باید بدانید که همان قسمی شما از تروریستان وفاشیستان قومی خود دفاع میکنید، ما روشنفکران و مردم درواز نیز حاضریم تا از شخصیتهای ملی ، متفکر و روشنفکر خود دفاع کنیم.
سازمان حقوق بشرملل متحد، پارالمان وداد گاه عالی افغانستان،
دید بان حقوق بشر، سازمان عفوبین الملل وسران ناتو وآیساف درافغانستان
طوری که به همه آگاهان ومسئولین کشورافغانستان آشکار است، باند وطن فروش افغان ملت که توسط دشمنان برون مرزی افغانستان ایجاد وازسالهای متمادی بدین سو درجهت تشدید نفاق ودشمنی های قومی درافغانستان بزرگترین خدمت را به بیگانه گان انجام داده ودراین راه خود فروشی وبیگانه پرستی ازهیچ زبونی ای فروگذاشت نه نموده است.
با ایجاد گروه طالبان درنقش مشاورین فعال این باند تبه کاردرسطح ملی وبین المللی انجام مأ موریت نموده وبا تدوین وپخش تیوریهای نازیستی اش درهیئت«دوهمه سقاوی» فکراً وعملاً خیانت های خویش را آفتابی نموده اند. اما تصورعمومی جامعۀ سیاسی وروشنفکری افغانستان ازباند خیانت کارومزدوراجانب افغان ملتی تصوری درحد پخش اندیشه های بیمارگونۀ مسموم کننده بیش نداشتند. ولی با خبرسازی ودسیسۀ آشکاردیگرخویش درترفند تخنیکی صدا برداری وپخش آن به بهانۀ اهانت به مقام شخصیت امان الله خان ازجانب عبد الطیف پدرام رئیس کنگرۀ ملی افغانستان ازطریق یوتوب، باردیگرفضای التهابی کشورمان را التهابی ترساخته وبا سینه چاک نمودن زیرشعاردفاع ازشخصیت امان الله خان پردۀ ریاکاری وعوام فریبی ازچهرۀ خویش پاره نموده با بلند نمودن تصاویرانوارالحق احدی این پلید ترین وطن فروش بیمارمعلوم الحال، هویت واهداف بنیادی تروریستی خویش را طی فیصلۀ خاینانۀ تروریستی وتعین جایزه دوصد هزاردالری برای ترور آقای پدرام واطمنان خاطربخشیدن به تروریستهای فاشیستی خود درگرد همائی آشکاربا شرکتی ازتجارمحلی درولایت پکتیکا، هیچ شک وشبهه ای ازپیگیری اهداف تروریستی برای ملت افغانستان وجامعۀ جهانی باقی نگذاشتند.
بناءً ما روشنفکران وآزاد اندیشان افغانستان با درک مسئولیت تاریخی وجلوگیری ازهرگونه تشدید وخامت اوضاع وباورمندی به صلح ومنطق رسای انسانی درجهت سازندگی کشوربه اسارت گرفته شده ازجانب فاشیستهای تیپ نازیستی درافغانستان، لازمی دانستیم تا صدای رسای خویش را به مراجع قانونی کشوروحقوق بشری جهانی ونیروهای نظامی بین المللی که زیرنام مبارزه علیه تروریسم وارد کشورما گردیده اند، رسانیده وجداً تقاضا مینمائیم که نه تنها عاملین فیصلۀ تروریستی افغان ملت درپکتیکا هرچه عاجل تردستیگیروبه پنجۀ قانون سپرده شوند، بلکه رهبران تروریستی افغان ملت ودرراس انوارالحق احدی سردستۀ تروریستان دستگیرومحاکمه وباند تروریستی فاشیستی افغان ملت درلیست سیاه تروریستی درج وازصحنۀ کشوربرداشته شود. درغیرآن هرگونه اقدام پیشگیرانۀ ضد تروریستی برعلیه این باند وطن فروش موجه پنداشته شده وعواقب ناگوارتشدید دشمنی های بعدی بدوش باند تروریستان فاشیستی افغان ملتی خواهد بود.
همینگونه ازتمام روشنفکران، تجاروسایرمردم پکتیکا وپکتیا آرزومندیم برای اینکه درآتش برافروخته شدۀ فاشیستان افغان ملتی نسوزند، جدائی وبرائت خویش را ازاین آدم کشان وتروریستان رسماً اعلام بدارند.
هرچند این باند فاشیستی- نازیستی برای مردم وبویژه جامعۀ روشنفکری وسیاسی افغانستان ازنخستین روزهای تأسیس آن درچهرۀ غلام محمد فرهاد این دست پروردۀ نازیسم هتلری، افشا بوده وروشنفکران متعهد ورسالتمند افغانستان ازاهداف فاشیستی ونفاق افکنانۀ آن آگاهی کامل داشتند، اما هرگزبه این تفکرجنایت پیشگی او درپوشش تروریسم وحذ ف فزیکی دگراندیشان ومخالفین سیاسی آن باورنداشتند.
ولی راه اندازی حرکات نمایشی اخیردرهیئت خشونت طلبی زیرپوشش نام امان الله خان- که هرگز مورد تأ ئید این وطن فروشان نبوده است- پرده ازچهرۀ تروریستی وخشونت طلبی آنها دریده، هویت وخواست پلید آنان را به مردم افغانستان بیشترازپیش وضاحت بخشید.
فاشسیتان افغان ملتی که نتوانستند حد اقل برای اغفال مردم قبایلی ازدنیا بیخبر، چهرۀ خویش را پنهان نموده وزیرنام شاه امان الله خان این دشمن خونی دیروزی شان به دسایس خویش چند روزی تداوم بخشند، با حرکات احمقانه شیوۀ تفکرفاشیستی که بنیادش بربیخردی وویرانگری استواراست، درراه پیمائی چند نفری درشهرهرات بجای بلند نمودن تصاویرشاه امان الله خان چهرۀ بی خرد وفرهنگ ستیزعصر21 خویش انوارالحق احدی این وطن فروش معلوم الحال را به نمایش گذاشته نه تنها خط خویش را با امان الله خان مجزا ساختند، بلکه درنمایش مضحک وجنایت کارانۀ تروریستی خود درفیصلۀ احمقانه پکتیکا وصدورفتوای تروریسم وجایزه تعین نمودن دوصد هزاردالری برضد عبدالطیف پدرام، دیگرشک وشبهه ای را برای مردم افغانستان درجهت افشای فاشیسم شیوۀ تروریستی خویش باقی نگذاشتند.
حال سکوت دگراندیشان، نویسندگان، روشنفکران وهمچنان آنانی که هنوزپیرو مصلحتهای برخاسته ازجبن وترس تاریخی دیگرنه تنها بیان بی تعهدی دربرابرمردم افغانستان خواهد بود، که خیانت دربرابرخود وبقای فردای خویشتن است.
بدین وسیله ازهمه نویسندگان، مسئولین پایگاه های انترنیتی، مدیران مسئول رسانه های تصویری، صوتی وطباعتی آروزمندیم که دربرابرفتوای جنایت کارانۀ باند افغان ملت خاموشی اختیارنه نموده ازهرآنچه که درتوان دارند، ضمن ترجمه به زبانهای مختلف دنیا وتحویل دهی آن به مراکزداد گاهی وحقوق بشری جهان، بالای کرزی این مهرۀ سیاه مخدروقاچاق ونفاق افکنی فشاروارد گردد تا درجهت دستگیری تروریستانی که طی راه پیمائی خیابانی فرمان تروروجایزه صادرمی نمایند، اقدام قانونی صورت گیرد. درغیرآن مسئولیت بروزهرگونه عواقب ناگواربردوش باند کرزی- افغان ملتی ها خواهد بود.
جامعۀ روشنفکران آزاد اندیش افغانستان 30 جولای 2008 برابر با نهماسد(مرداد)1387خورشیدی
چند روز می شود که سازمان «افغان ملت» و رسا نه های گروهی آن باند بد نام و گروهک متعصب و مزدور سر و صدایی را به راه انداخته و دست به مظاهره و گردهمایی زده اند. این مظاهره بخاطر اجساد کشته شدگان هزاره هایی نیست که با تفنگ جانوران بادیه نشین در خون غلطیده اند بلکه بخاطر آنست که چرا لطیف پدرام بر امان الله خان یورش برده و بر پدر او لعنت فرستاده است که می سزد تبصره ای بر این حادثه داشته باشیم. در اینجا من نمی خواهم خدا نا خواسته بسان یک افغان ملتی عمل کرده و هر آنچه هم زبان و هم نژادم گفته است آن را سراپا تایید نمایم. بلکه من معتقد هستم که مشکلات استخوانسوز افغانستان را نمی توان با دشنام حل کرد و آن هم دشنام مرده ها. این از یکسو و از سوی دیگر دشنام دادن امان الله خان و آن هم در این شرایط ، چیزی جز ( ازدم قیزه کردن) و (سوراخ دعا را گم کردن) نیست. ولی انچه مربوط به امان الله و غیر امان الله می شود لازم است گفت که باید همه این تابو ها را شکست و در زباله دان افگند. امان الله فرشته ای نیست که حریم شخصیت او نقد بردار نباشد. برای امان الله همین قدر کافی است که پدر خودش را کشت. برای امان الله همین قدر کافیست که دشمنان شخصی خودش را بدون محاکمه و باز پرس از حلق آویزان می نمود. برای امان الله خان همین قدر کافیست که می گویند لودویک دبلیو آدمک از فرزندان غیر شرعی امان الله خان بوده و به تعبیر روشنتر محصول اقامت چند روزۀ آن شاه در اروپا می باشند. برای امان الله خان همین قدر کافی است که می گویند با خیاشنه «خواهر همسر» خودش رابطه داشت. برای امان الله خان همینقدر کافیست که با آوردن اصلاحات کودکانۀ خویش جامعه افغانستان را بر دهانۀ آتشفشانی گذاشت. اما کسانی که سنگ دفاع امان الله را مروز به سینه می کوبند هیچگونه رابطه ای با او ندارند. اگر امان الله استقلال افغانستان را اعلام نمود این گروه ، سر سپرده ترین مزدوران سازمانهای استخباراتی اند که از طرف خلیلزاد در آنجا نصب شده اند. این چه گپ است که نود سال پیش خانهای اینسوی خط دیورند یک مرد دروازی (شاه ولی خان دروازی) را به جرم دوستی با امان الله خان اعدام می کنند و نود سال بعد از آن ، همان خانها می آیند و دروازی دیگری (لطیف پدرام) را به جرم خصومت با امان الله محکوم می نمایند. یک روز خانهای قبایل با یک بغل ریش در برابر او می ایستند و امروز همان کرکتر ها با یک بغل ریش می آیند و در دفا���� همان امان الله به مظاهره می پردازند و جلسۀ اعتراضیه بر پا می کنند. اما به نظر من ، عکس العمل تیوریسن های تعصب قبیلوی سخت به نفع پدرام تمام خواهد شد. آنها ندانسته اند که چنین عکس العمل هایی است که موقعیت مردمی شخصیتهای سیاسی را در جامعه تثبیت می کند. تا امروز امان الله یگانه شخصیتی بود که بصورت نسبی مورد احترام همه بود ولی با عکس العمل تهاجمی قبیله، دیگر مردم این سمبول را هم در زباله افگندند. امان الله دیگر قهرمان ملی و سمبول وحدت آن نیست. تیوری پردازان بیسواد افغان ملت در این اندیشه اند که شاید بتوانند بر بنیاد اظهارات فردی چون پدرام سرمایه گذاری نمایند ولی این کودکان نمی دانند که با دفاع خویش از امان الله ، سیمای او را با کثافات خود شان آلوده ساخته اند.
ببینیم که رحم تعصب دیگر چه خواهد زایید؟
منبع سرنوشت
*******
تلاش آخر !
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد قصهء ماست که برهر سر بازار افتاد ...
تفسیر رویداد ها در سرزمینی که نماد واقعی " شهرهرت " (شهربی صاحب) هست ؛ بدرستی ممکن و میسر نیست اگر کتلۀ از فاشیست های زورمدار که اسم شانرا گذاشته اند " دولت " ؟! از محور معادلات و معالات بیرون کنیم .
فاشیسم را شعر قرن بیستم نامیده اند : اسطوره ای مرموز که از غریو جمعیت و موج تظاهرات و غلغلۀ سرود ها و ولولۀ آهنگها و رنگها و شعارها مایه میگرفت و هیجانی غریب بر می انگیخت و شور و جذبه ای جادویی می آفرید و چون بیماری واگیر در همه قشرها و طبقات چنگ می انداخت.
اگرچه "جوش فاشیسم پیش از پایان نیمۀ اول این قرن درزیر خاکستر بمب اتمی هیروشیما خفت " ولی همانگونه که تاثیرات تشعشعات اتمی برای مدت های طولانی باقی میماند؛ اینک شاهد غلیان دو بارۀ احساسات فاشیستی در کشور خود مان هستیم .
فاشیسم در کنار نارسایی های بسیاری که هنگام مصاب ساختن اجتماعی بار میارد،بزرگترینش جمود فکریست.
در واقع پیروزی فاشیسم ممکن نیست مگر اینکه جامعه را دچارجمود فکری از راه شستشوی مغزی نماید.
از اینرو تیم دولت برسراقتدار در کشور ما که اندیشه هایشان برمحور فاشیسم قومی میخرچد وقتی در چاره کار ها بیچاره میشوند و جایی برای خود در میان مردم نمی یابند آنگاه از خود می پرسند: " پس چه باید کرد "؟
" باید کاری کرد که مردم ارزشهای ارائه شده از طرف حکومت را بی چون و چرا بپذیرند. باید زمینۀ بحث را محدود ساخت و مردم را از طرح پرسش های زیاد، و چون و چرا کردن در بارۀ امور باز داشت.
احساس خود بزرگ بینی توده و اعتماد مفرط آنان به زمامداران خود، می تواند نوعی مصئونیت در برابر نفوذ های نا مطلوب ایجاد کند و ذهن مردم را از توجه به جریانها و افکار تازه منصرف گرداند. چنین مردمی خود را از هرگونه وسواس و تردید و اضطراب فارغ خواهند یافت و به دیدۀ تحقیر وتمسخر و تنفر در بقیۀ دنیا خواهند نگریست." 1
اگر به ماهیت و منطق شور به پا شده در اطراف سخنان عبدالطیف پدرام، تعمق کنیم همانا " فاشیسم ناب افغان ملتی" مسبب آن است و نه چیز دیگر!
ورنه همه روزه به بهانه های مختلف به بزرگان اقوام د یگر و حافظۀ تاریخی غیر پشتون ها اهانت، توهین، تمسخر روا داشته میشود آیا کسی از جمع ایشان با داوری وجدان خلاف اینها سربلند کرده است؟
اگر به اسناد تاریخی مراجعه کنیم متوجه خواهیم شد که کسانی که امروز ابتکار صف آرایی و گلو پاره کردن برای مرده ریگ امان الله خان، را دارند ، آنانی اند که زمینه ساز اصلی سقوط دولت امانیه و فرار شاه مترقی شدند. آیا نیاکان وپدران همین دایه های مهربان ترازمادرامروزی نبودند که درمشرقی وجنوبی با اهانت وتصویرسازی های برهنۀ دروغین وپخش آن خلاف آئین افغانیت- که درمیان مردمان این حاشیه برترازاسلامیت پنداشته میشود- نسبت به ملکه ثریا همسرامان الله خان ومرتد پنداشتن این شاه جوان ومترقی زمینه سازشورش وبغاوتی گردیدند که تداوم آن به بی ثباتی نظام امانی منجرگردیده وبعد ها دریک حرکت هماهنگ داخلی وهمیاری اجانب به حیات سیاسی آن خاتمه بخشیدند.
مگرحافظۀ تاریخی مردم ما این قدرضعیف است که حوادث وایجاد شورش ماه حوت سال 1302 در شینوار ننگرهار به رهبری ملا عبدالرشید و ملاعبدالله مشهور به ملای لنگ برضد امان الله خان ملی مشرامروزی و مرتد دیروزی از نظر همین حلقات فاشیستی را، که حالا برای توجیه اهداف خاینانۀ ضد ملی خویش ازآن پیراهن حضرت عثمان درست نموده وشرمساری تاریخی را بردوش دیگران میگذارند، فراموش نموده است؟
آیا مردم افغانستان دسیسۀ سال 1306 وبغاوت و شورش دیگری از طرف مردم پکتیا به رهبری مجددی ها و نورالمشایخ ها علیه امان الله خان را ازیاد برده اند؟ آیا تاریخ افغانستان خوداری محمد نادراین مهرۀ خود فروخته انگلیسی را که ازمقابله دربرابرشورش ایجاد شده بحیث وزیردفاع امتناع ورزید، تعبیر مردمی خواهند نمود یا هماهنگی با اجانب؟ آیا پیوستن محمد گل مومند همراه با سه کندک دولتی با شورشیان را نشانۀ مردمی تفسیرنموده اند یا خیانت وهمدستی با یاغیان خوست وپکتیا درمقابله با نهضت وحکومت امانی؟
اینها همه دسایس آشکاری اند که ازجانب این مزدوران انگلیسی دربرابر شاه امان الله صورت گرفته وسرانجام به عمراین نظام مترقی ونوباوه پایان بخشیدند. اما امروزپیروان این اجانب با دیده درائی تمام درچشم مردم افغانستان درآمده سنگ مدافعه ازحیثیت برباد رفته امان الله توسط خودرا باردیگربرسینه زده وچوب وچماق افتراء واهانت برسردیگران میشکنند. چه شگفتی مضحک وشنیعی!
این شورش ها و بغاوت گری علیه دولت امانی از جانب هم تباران و صاحب منصبان او در حالی صورت میگرفت که امان الله خان دردیگر مناطق کشور از جانب بزرگان و متنفذین و آگاهان ودرمجموع منحیث یک شاه ترقی خواه و متجدد پذیرفته شده و طرف حمایت مردم بود. چه حرکات مستهجن وشرم آوری! هراهانتی که ازجانب این مزدوران پنجابی صورت میگیرد، نا دیده گرفته شده گویا اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، ولی اگردگراندیش ومنتقد وابسته به اقوام دیگری جسارت کند که بگوید آقایون بالای چشم تان ابروست؛ سرازپای نشاخته داد وفریاد برمیدارند که وحدت ملی! خراب شد و گویا وطن درکام دشمن فرورفت. چه درامۀ مضحکی دراین جغرافیا به راه انداخته اند.
این آقایون فاشیست مشرب افغان ملتی گاهی بخود اندیشیده اند که تبعات ناگواراین ماجراجوئی ها ودیده درائی ها متوجه کدام قوم بیشترمیتواند باشد؟ طی دوصد پنجاه ویک سال(که حاکمیت ده ساله نظام امانی مستثنی است) حاکمیتهای بدنام دودمانی جزخیانت به قوم پشتون وتبارخودی دیگرچه گلی را به آب داده اند؟ آیا نتیجۀ شاه کاریهای همین فاشیستهای بدنام افغان ملتی وتیوریهای مدون«دوهمه سقاوی» اینها نیست که ازقوم وتبارخویش تروریست، القاعده، شرور، قاچاق بر، بی فرهنگ وضد تمدن ودمکراسی درانظارملی وبین المللی معرفی داشته اند؟ آیا این بی خردان افغان ملتی گاهی فکراین را نموده اند که بعد ازفرارشان درآینده وروی گردانیدن حامیان بین المللی شان با این دشمن سازیهای قومی برسرپشتون بیچاره چه خواهد آمد؟ مگرسران ورهبران امریکا پیوسته نگفته اند که «امریکا نه دوست دایمی دارد ونه دشمن دایمی». آیا تجربۀ فرارروسها ودرمیدان گذاشتن حزب دمکراتیک بزرگترین درس برای همه بیگانه گرایان وبخصوص افغان ملتی های بی فرهنگ نیست که این همه موجب تشدید دشمنی قومی میگردند؟ آیا خاموشی اقوام دیگرافغانستان(تاجیکها، هزاره ها وازبکها) به معنی نفهمی آنان ازرویداد ها است یا خاموشی پیش ازتوفان؟ مگرتجربه خونین طالبان را ازیاد برده اند؟ نه هرگز! اینگونه که افغان ملتی های بی فرهنگ وقبیله گرا می اندیشند، اینطورنخواهد بود.
اقوام دیگرافغانستان هزارباربه امان الله ونظام او نسبت به افغان ملتیهای دسیسه گرهم باوردارند وهم احترام، اما چرا با جریانات دسیسه گرانۀ راه افتاده درمشرقی وجنوبی همراهی نمیکنند؟ چون آنها هزاربارهشیارترازآن اند که این بی فرهنگان فکرمیکنند. این همه جفا درحق پشتون های مظلوم بس است. یک روزپنجابیهای پاکستان بخاطراهداف خائینانه خود ازاین مردم بهره میبرند وروز دیگرفاشیستهای افغان ملتی. وسرانجام روزی فرا خواهد رسید که این قوم بیچاره دریک انزوا محض قرارگرفته هم مورد طعنه پنجابی ها خواهد بود وهم مورد تنفرهم میهنان داخلی خود.
مشرانو جرگه و رئیس آن آقای مجددی در برابر ایلغار بیرحمانۀ کوچی ها بالای زمین و زندگی مردم هزارۀ بهسود بی تفاوتی و خاموشی اختیار می کنند لیک در برابر سخنانی که به لطیف پدرام، نسبت داده میشود منفعل ومشتعل میگردند؟ آنهم در حالیکه عصر ما " عصر فن سالاری تکنولوژیک " و کمپیوتر است و هر روزه ما شاهد دستاورد های چشمگیر و خیره کنندۀ سینمای هالیوود و بالیوود ایم که به کمک جلوه های ویژه و نور پردازی و هزار و یک فند و فریب دیگر از کاه کوه میسازند!
بدترین گونۀ اهانت و آزار لفظی درتاریخ معاصر کشور " دوهمه سقاوی " ست ؛ که با وقاحت خاص " روشنفکر" های تیپ " افغان ملتی " نگاشته شد و با بیرحمی و دد منشی از جانب سربازان مزدور که امروز کسانی با بیشرمی آنان را " جنبش مقاومت ملی !؟" میخوانند علیه اقوام غیرپشتون عملی گشت و میگردد! چرا یکی از آنانی که امروز برای مرده ریگ امان الله خان، سینه چاک میکنند با داوری وجدان در رد آن چار قلم ننوشتند و یا چهار سخن نگفتند که حد اقل تسلای خاطر باقی هموطنان شان میشد؟ و ما باور میکردیم که این " تصور و تفکر " مقبول و معقول تمامی حلقات و گروه های هموطنان پشتون ما نیست!
وقتی یکی از جمع ما بگوید یا بنویسد " دانشگاه " یا " دانشکده " ، آنگاه الم شنگه بپا میکنند و گوینده و نویسنده را مزدور ایران می نامند؛ بدون اینکه نزاکت مسئله را مد نظر داشته باشند که آخر ما میگوئیم فارسی زبان مادری ماست و اگر کسی به زبان ما اهانت روا داشت پس به مادر هایمان اهانت میکند! کریم خرم که شایسته ترین شخصیت فرهنگی ! در جمع فاشیستان برای احراز این مقام منیع شناخته شده بار ها با گفتار و کردار به زبان مادری و افتخارات تاریخی اکثریت بزرگی بی حرمتی روا داشت مگر به قول مردم که " کسی پشک اشرا هم پشت نگفت " و تا امروز بی هیچ خجالت و مصلحتی در تلویزیون شخصی اش از نشرآگهی جشنوارۀ فیلم های هنری کابل فقط به دلیل کار برد واژۀ اصیل " دانشگاه " خود داری میکند !
کوچی بی سرو پایی در مکانی که متعلق به همه ساکنین آن کشورست بلند میشود و همه را بجز خودش و همتبارانش " بیگانه و مهاجر " خطاب میکند، تو گویی این توهین و اهانت نی، بلکه دعایی خیریست در حق باقی اقوام !
تظاهرات 20 نفر ازافغان ملتهای ناب آقای احدی
تناقض گویی و سرچپه کاری دار و دسته فاشیستان را بنگرید که در قانون اساسی خود ساختۀ خویش احمد شاه مسعود، شهید راه آزادی را " قهرمان ملی " لقب بخشیده اند ولی تا آنجا که برایشان مقدور باشد از دشنام دادن به آن بزرگمرد تاریخ معاصر ابا ندارند! اگر امان الله خان با انگلیس ها مبارزه کرد، مسعود بزرگ که خون پاکش تا هنوز نه خشکیده در برابر روس و پاکستان رزمید و در این راه جان باخت ؛ چگونه است که امان الله خان باید از زخم زبان مصئون باشد اما هر لچاره و دهن پارۀ از قماش " نبیل حیله گسار" و بی مسلکان دیگری ازسلک او سرهرفرصت به آدرس قهرمان ملی دشنام دهند؟ آیا تا امروز حد اقل برای رعایت اخلاق و حفظ ظاهر قضیه حکومت که اصولا وظیفۀ اجرای مواد قانون را دارد به کسی گوشزد کرده است که دیگر در برابر قهرمان ملی گستاخی و جسارت ننماید؟
در کجایی دنیا یک بام و دوهوا چنین مروج است جز کشور ما؟
احمد شاه ابدالی باید " بابا "ی ما باشد ! چه ما بخواهیم چه نخواهیم لفظ بابا را باید بکار بریم! اما احمد شاه مسعود که شخصیت ، اهلیت ،مردانگی و پاکباختگی او در راه مردم و میهن اش زبانزد عالمیان است آماج تحقیر و کینه جوئی هرناکس و مزدوران اجانب !
خوشحال خان ختک بابا ، رحمن بابا ، رشاد بابا، ظاهر شاه بابای ملت ، نازو انا، زرغونه انا، پیر روشان بابا و ... در مقابل حبیب الله بچه سقا!
نجیب الله یگانه سیاستمدار عصر و کسی که با نبوغ سیاسی توان پیش بینی حوادث پس از سرنگونگی خودش را داشت !
اما مجید کلکانی خائین ملی و عنصر نا مطلوب که سزایش مرگ است و پس از مرگ نیز سزاوار لعن و طعن !؟
خنده آور است که شخصی مثل ملاعمر مزدور میتواند " امیرالمومنین !" باشد و دار و دستۀ آدمکشش هم " جنبش مقاومت ملی" ! اما استاد مزاری شهید و محقق و خلیلی و انوری ، جنگ سالار و قابل محکمه!!!؟؟؟ تنها به جرم اینکه در برابر زور گردن ننهاده اند .
تحریک طلبۀ مزدور و وحشی میتواند " جنبش مقاومت ملی "!؟ باشد ولی " جنبش ملی و اسلامی " باید از صحنه سیاسی ونظامی با هزار و یک توطیه و برچسپ حذف شود؟
این طرز نگرش و نحوه تفکر و شیوه عملکرد را جز در مشرب و مکتب فاشیسم و در جمع فاشیستان جای دیگری سراغ نمیتوان کرد. زیرا فاشیسم به سیاست شستوی مغز ها روی میاورد و نسبت به هرفکر و هرکس که گمان می برد از چارچوب مجاز میخواهد پا فرا تر نهد خصومت میورزد و برای جلوگیری از انحرافها به سانسور توسل می جوید و هرکس را که نخواست خود را با آنان همرنگ گرداند به اختلال مشاعیر و بیماری روانی متهم میسازند، یا برچسپ دشمن وطن و وحدت ملی میزنند.
آقای " معین مرستیال " که تصویر و صوت لطیف پدرام را هنگام اهانت به امان الله خان دیده و شنیده، آیا هزارها دشنام نامه و صحنه های مستهجن و نفرت انگیزی که به آدرس مسعود، که مطابق به قانون اساسی او قهرمان ملی کشور است؛ استاد ربانی ، جنرال دوستم، مزاری شهید، و دیگر بزرگان جامعه ما در تارنما ها موجود است دیده اند؟
و باری کسانی را که خالق چنان آثار دشمنانه اند مانع شده اند؟؟!! یا دشنام و فحش و ناسزا تنها سزاوار غیرپشتون هاست؟
عکس غازی احدی با با، بانی اوغانستان نوین
صحنه سازی و شور بپا کردن از آنگونه که راهیان مکتب فاشیسم برمحور سخنان احتمالی پدرام، به آن متوسل شده اند پرده از روی دو حقیقت برمیدارد : اولی استیصال و درماندگی حلقۀ که از هفت سال بدینسو قدرت سیاسی را در چنبرۀ خود خواهی های خود محصور داشتند، اما امروزه کمترین امیدی برای بقای خود ندارند. دومی هم پرده از روی آخرین تلاش های گروهک برسراقتدار و حامیان آنها که داعیه دار قدرت سیاسی میراثی اند، بر میدارد! تلاش برای منزوی و پراگنده سازی هرچه بیشتر نیروی های رقیب که حرفی برای گفتن دارند و شانسی برای بردن !!
ورنه قاعده اخلاقی پذیرفته شده اینست که اگر کسی یا کسانی میخواهند احترام شوند، پس به اطرافیان خویش نیز باید احترام بگذارند. در غیرآن با زور گویی و شخصیت سازی و بزرگ نمایی به جایگاه درخور اجتماعی دست یافتن میسر نخواهد بود. آنچه عاید حامیان چنین نمایشات بی سرانجام خواهد گشت دشمنی با اقوام دیگر ساکن کشوراست! آنهم در حالیکه داعیه داران طراز اول فاشیسم با احساس کمترین خطری فرار را بر قرار ترجیح داده با پشتاره های انباشته از اعانه های بین المللی از معرکه بدر خواهند شد و مردم این سرزمین را در برهوت سوزان بی اعتمادی و دشمنی بی موجب در برابر همدیگررها خواهند کرد.
احمد بهارچوپان
مونتریال، کانادا
08/07/27
********
آنچه که «پدرام» گفتهکم است!!
لطیف کریمی استالفی
هیهات!!! چه دور و زمانۀ تعجب بر انگیزی که دیروز ذوفلقتین های ذوا لوجهین قبائلی، عکسهای جعلی نیمه برهنۀ ملکۀ افغانستان را برخلاف تمام موازین انسانیت، اسلامیت، افغانیت و پشتونوالی در ماوراء سرحد، شبنامه گونه پخش و شخص امان الله خان را بجرم الحاد و کفر گویی (قرآن شما کهنه شده، حرف از قانون بزنید) از خانه وکاشانه اش بملک های غریبه فراری کردند. اما امروز بنابر ملحوظات خط زبانی وقومی و مصلحت های قبیلوی و حفظ قدرت قبیله، همان بقایای ملای لنگ از استخوان های خاک شدۀ آن سردار، بُت مقدس ساخته در نبودش اشک تمساح گونه می ریزند، حرکات این ساپاژو ها جامعۀ روشنفکری افغانستان را بحیرت انداخته است.
چقدر شرم آور است به گروهائیکه چنگ به هر ریسمانی ولو مار باشد می زنند، تا یگانه هدف زعامت، سرداری و سردار پرستی شان استحکام یابد، گرچه نقطۀ مقابل اسلام هم باشد.
این گروهکها تا بحال به این نکتۀ اساسی نه اندیشیده اند که، زمانه عوض شده، شتر سواری به هوا پیمایی مبدل گشته، بیسواد ترین مردم افغانستان را رفتارهای وحشیانۀ حکومات استبدادی و سه دهه جنگ به پختگی سیاسی رسانیده است، بسیار زود، خوب و بد را از هم تفریق، حیله، ترفند، نیرنگ و شادی بازی های سیاسی را بهتر از آنها به تحلیل می گیرند، در حالیکه گروه های یاد شده به این حقیقت و واقعیت پی برده اند که دیگرهرگز و ابداً نمیشود صدا ها را در حنجره خفه و حُب وبغض انسانها را مهار کرد. پس لازم است در آخرین تحلیل بخاطر نجات خانۀ مشترک مان صغیر و کبیر مطابق به خواست زمان و شرایط دنیای جدید واقعیت ها را بپذیرند.
آقای « پدرام » با استفاده از حق مشروع خود و آزادی بیان حب و بغض خود را علیه شاه امان الله خان بیان داشت، این بیانات چه ارتباطی به وحدت ملی افغان ها و چه صدمه ای به آن می تواند برساند، مگر وحدت ملی شمع نیم سوخته ی است، که با وزش نسیم ملایم باد خاموش می شود ویا تاریست عنکبوتی که زود بگسلد؟ چرا وحدت ملی را به مسخره گی می کشند، حل این سوال در جای دیگری نهفته است.
سوگمندانه باید گفت: حلقات شناخته شده ای از فاشیزم افغان میخواهند از طریق تلویزیون (ناملی) حزب اسلامی، بسیار عجولانه با براه انداختن هیاهو، جنجال، سیل تهمت، دروغ، جعل، تحریف، دشنام، تحریک و احساسات، بخاطر بقای خود شان از فقر فرهنگی همان مردمی که پدران شان نادر « غدار » را علیه امان الله خان الی کابل رسانیدند استفادۀ نا جایز کرده، چنان به آشفتگی تصامیم کودکانه و داوری های متعصبانه گرفتند که گویا به پیغمبری توهین شده باشد، تا جایی این تحریکات احساسات آمیز را دامن زدند که یکی از اشتراک کننده ها گفت: اگر دولت کاری نکند خود ما « غچ » میگیریم!!.
چه کشور بی صاحبی و چه مردم مظلوم و بی پناهی! که هرکس ونا کس بیاید «غچ » بگیرد، هیچ داد گری نیابی تا جلو بیدادگری را بگیرد.
درین جلسات حضور جوانان بسیار کمرنگ بود، طراحان این هیاهو خوب دانسته اند که جوانان افغان آنها را شناحته و فریب شانرا نمی خورند.
از آنجائیکه امان الله خان با وجود اشتباهات مکررش نسبت به سایر سرداران دیره دون برازندگیهایی نیز داشت، جای شکی نیست، وطندوستی، ترقیخواهی و ریفرم های اصلاحی اش بجای خودش، آنرا تاریخ ومردم به قضاوت میگیرند، اما پدرش حبیب الله این برازندگیها را نداشت، آقای « پدرام » بر پدر امان الله خان نفرین و لعنت فرستاده، اگر صدای پدرام را با اظهار این کلمات ساختگی نکرده باشند ما متأثر به این هستیم که چرا آقای پدرام کم گفته!! زیرا حبیب الله نه پادشاه عادل، نه آدم درستکار و نه وطنپرست بود، به این دلیل امان الله خان به همکاری اعضأ خانواده علیه او کودتا و بجزای اعمالش رسانیدند.
نکتۀ قابل یاددهانی اینست که نتنها آقای « پدرام » بلکه تاریخ، مردم، روحانیون متنفذ بنابر زنبارگیها، عیاشی، بدعت، که در « دریای بیکرانۀ عشرت و اناث فرو رفته » بود و بیشتر از صد زن غیر شرعی را بنام های (خدمه، سریه، حرم) طور گروگان در حرم خویش نگهداری میکرد، لعنت و نفرین می فرستند. لعنت گفتن پدرام حقا که شایستۀ آن امیر گرگ زاده است ما متأثریم که چرا بیشتر نگفته.
حیرت برانگیز تر از همه آنست که دست اندر کاران تلویزیون ناملی درین برهۀ از تاریخ چطور دایۀ مهربانتر از مادر برا ی امان الله خانی شده اند که روزگاری نچندان دور هم ایدلوژی ها و همتباران شان زمینه ساز آغاز سرنگونی شاه مترقی را در مناطق سنگوخیل، غنی خیل، شینوار، چمکنی، منگل، جاجی، حسن خیل، احمد خیل و... شدند.
تأسف به این میخورم که جناب آقای کرزی خوب می داند، وزارت اطلاعات و کلتور مرکز تجمع حزب اسلامی و طالبان شده است، آقایان تنویر و خرم با اعمال نابخردانۀ شان مردم را از رئیس دولت انتخابی شان دور و دربین اقوام کشور شگاف عمیقی از بدگمانی ها، نفاق و شقاق را وارد می سازنند، در حالیکه همه مردم می دانند اساساً افراط گران حزب اسلامی و طالبان با برنامه های نهضت امانی چه درهمان
زمان و چه همین اکنون در تضاد عمیق قرار دارند، این برنامه سازی ها را صرفاً بخاطر نزدیک شدن انتخابات و حذف کامل سران اقوام دیگر می کنند،البته این طرح های خصمانه صدمات جبران نا پذیری بر پیکر وحدت ملی وارد خواهد ساخت.
بیائید تلویزیون « ناملی » را از یک زاویۀ دیگر ببینیم، گروهکهای ضد وحدت ملی کتاب « دوهمه سقاوی » و مقالۀ زوال پشتونها را که سراسر بوی تعفن نفاق را می دهد نوشتند، در تمام نشرات برون مرزی از کلمات تنفر آمیز چون شمالی دلی تپلی، گلم جم، سقویان، جاسوسان ایران، فراریان بی فرهنگ شمال، اقلیت ناچیز، ستمیان وطن فروش و غیره و غیره کار گرفتند و میگیرند، آیا روزی شد که دست اندر کاران تلویزیون ناملی علیه این جفنگ گویان برنامۀ داشته باشد و یا لا اقل لبی تر کرده باشد. نــــــه!!.
در سر خط نشریۀ افغان ملتی ها در هنگام پیشروی طالبان به کابل چنین نوشتند: « گوداگیان وتختیت د احمد شاه بچیان ورغی » وهمین اکنون رئیس این حزب وزیر دولت آقای کرزی است، آیا یکروزی هم کسی از وزارت فرهنگ کشور انگشت انتقادی علیه نویسندۀ این مضمون بلند کرد؟ بادرد و دریغ دیدیم که بچه های احمد شاه چه شادمانه وطن ما را به پنجابی ها فروختند. پسر که ندارد نشان پدر – تو بیگانه خوانش مخوانش پسر.
من نمیگویم که این حلقات فاشستی از هیچ چیز خبر ندارند، بسیار خوب هم خبر دارند، اما هزار افسوس که هیچگاهی دیده نشد یکبار به وجدان های خویش مراجعه کنند، اینها بمثابۀ کورانی هستند که حرف های واقعیی بینایان را نمی پذیرند، اینها همان خواب های خرگوشی زمان استبداد محمد گل مهمند را می بینند، اینها حاضر نیستند تا واقعیت های جهان امروزی را بپذیرند.
درانجام به این حلقات هتلر صفت ولو از هر قوم وتباری که باشند گوشزد می نمایم که، انسانها حق دارند تا به مسائل گذشته و حال خود باندیشند و قضاوت نمایند، این غچ گرفتن ها را کنار بگذارید که به نفع تان نیست، تا زمانیکه شما خود را ملزم به رعایت ارزشهای دیگران نسازید هیچگاه از دیگران توقع آنرا نداشته باشید که در مقابل انگشتی، مشتی نکوبند، اگر ما تنها به قوم و قبیله خود باندیشیم و دیگران را مردود سازیم، دیگ صبر بجوش آمده انفجار می کند.
لهذا زمان آن رسیده که تاریخ وظیفۀ شفاف خود را انجام دهد.
بااحترام
******
چرا همه چیز با مارک قومی عرضه می شود؟
8صبح : مشاجره پیرامون سخنان منسوب به آقای لطیف پدرام، رهبر حزب کنگره در مورد امان الله خان، به ولسی جرگه نیز رسید و موجب آن شد که نزاع لفظی تندی توام با چاشنی دشنام های رکیک و شرم آور غیر وکیلانه در راهرو مجلس درگیرد. این مشاجره پس از آن آغاز شد که یکی از وکیلان مجلس قطعنامه ای دایر بر ملغا اعلام کردن حزب کنگره ملی و به محاکمه کشیدن رهبر آن را به خوانش خواستار تصویب آن شد، در حالی که برخی از وکیلان تصویب آن را موکول به تحقیق در مورد قضیه فوق دانسته خواستار تحقیق بیشتر پیرامون مساله گردیدند. گفته شده است که در این ماجرا صف بندی قومی بسیار مشخص بود، بدین معنا که اغلب وکیلان پشتون یک طرف و بقیه در طرف مقابل قرار داشتند. این چنین صف بندی مسلما قضیه را از مجرای اصلی آن خارج ساخته ومانع آن می گردد که مساله به صورت اصولی آن حل گردد. اساسا رسیدگی به مسایلی که خیلی زود جنبه سیاسی، جناحی و حزبی می یابد و بدبختانه رسم رایج در افغانستان از دیر باز بدین سو چنین بوده است، چنان شبهه ناک می گردد که قضاوت در مورد آن ناممکن می شود. خواه ادعای مخالفین آقای پدرام راست باشد وخواه آنگونه که خود وی مدعی است، این مساله ناشی از یک توطیه چینی علیه وی باشد، راه اندازی تظاهرات و حساسیت های غیر معمول در آن مناطقی که غیر از نسبت قومی با امیر امان الله خان اشتراک دیگری ندارند و بعید به نظر می رسد که در حالات عادی، نظر مساعدی نسبت به او داشته باشند، و یا در مورد وی اطلاعاتی داشته باشند، این گمان را تقویت می کند که دسته ها و حلقات مغرضی پشت سر قضیه قرار دارد؟ در غیر آن باید این سوال را مطرح کرد که چرا علیه آن جریان ها و گروه هایی که موجب اخراج وی از افغانستان گردیدند، هر گز به چنین اعتراض هایی متوسل نشده اند. البته نوار صوتی منتشره ای که منسوب به آقای پدرام است، هرگز قابل اعتماد نیست، به خصوص اگر آن گونه که گفته می شود این نوار برای بار اول توسط کسی که نویسنده کتاب سقوی دوم است، پخش شده باشد. وانگهی هم اکنون ده ها تقلید از صداهای آقای کرزی و ربانی و غیره در میان مردم شایع گشته است که بر سبیل مضحکه تکثیر می گردد. در میان زمامداران گذشته افغانستان امان الله غازی یکی از کسانی است که متعلق به تمام مردم افغانستان است و خدمات فراموش ناشدنی او غیر قابل انکار است. بنابراین قومی ساختن او با وجود اشتباهاتش واقعا یک خیانت است و گمان می رود که حلقات و گروه های معینی که زمانی به دستور انگلیس و حمایت از جنبش های ارتجاعی به تکفیر وی پرداخته بودند، اکنون با قومی ساختن وی، می خواهند آخرین ضربه را به حیثیت او به عنوان محصل استقلال افغانستان، ملغا کننده بردگی، گسترش دهنده تعلیم و تمدن، مدافع پرشور حقوق و آزادی زنان، منادی قانونیت و... وارد آورند. البته در این جا روی سخن ما به سوی پارلمان کشور نیست، زیر از آنانی که با چپلک و بوتل آب سخن می گویند، هیچ انتظار دیگری نباید داشت. روی سخن ما با روشنفکران، نویسندگان، استادان و جریان های ملی است که می دانند چنین نزاع هایی به نفع هیچ کسی جز دشمنان مردم ما نمی باشد. دامن زدن به گرایش های و تمایلات قومی و احیای تعصبات فرقه ای و نژادی یکی از تاکتیک هایی ست که در آستانه انتخابات قبلی نیز بکار گرفته شد و نتیجه آن خارج شدن انتخابات از مجرای دموکراتیک آن بود. اکنون نیز دامن زدن به مساله کوچی ها و تشدید تعصبات قومی و ایجاد دشمنی میان اقوام افغانستان در این راستا قرار دارد. می توان حدس زد که تا برگزاری انتخابات کوشش های زیاد دیگری در این راستا صورت گیرد. نباید به این کار مجال بیشتر داد، زیرا تکامل این جریان در شرایط و اوضاعی که ما از چهارسو در محاصره دشمن قرارداریم، عواقب نا خوش آیندی دربر خواهد داشت. آنانی که به این گرایش ها دامن می زدنند خود هیچ باوری به آن ندارند و فقط استفاده خودشان را می برند و در آخر کار نیز آنان اند که فاتح اصلی خواهند بود.
**********
آیا امیرامان الله براستی شخصیت ملی بود و یاشخصیت مربوط به یک قوم ویژه؟
کشتن پدرگناهش بیشتراست ویا لعنت کردن بر آن ؟؟
شمارابه وجدان وباورمندیهایتان سوگند ، که تاریخ راستین را بخوانید واز تاریخهای قلابی وساختگی وبافتگی درباریان ستمگر، بپرهیزید ! انسان تابکی در بحبوحهء دروغها زندگی نماید وخودرا خود فریب دهد؟ برهمه پاره های اقوام برادرپشتون واجب است که، تاریخ شاهان نام نهاد خانوادگی، قومی وقبیله ای این سرزمین را با شعور وبینش راستین دور از تعصب در برابر دیگران بخوانند وبجای القاب تراشیدن بی مورد ودروغین، کنه وریشهء فاملی وخانوادگی این شاهانرا دریابند وغرش بیجا کردن، بخاطرکسانیکه یک قدم در جهت رشد فکری ودانشگرایی وتکامل اقتصادی شما نورداشته اند، کورکورانه باتعصب تباری قضاوت کردن ، وزن اقوام را کم خواهد ساخت وشمارا با تاریخ راستین این سرزمین ، بیگانه خواهد کرد.
اگر امیر امان الله شخصیت ملی وخدمتگار شما و دیگراقوام دراین کشور بود، چرا پدران شما در قدم نخست، در برابر آن قرار گرفتند؟ امید وارم که نخبگان پشتون تبار به این پرسش من ، پاسخ بدهند. اولین جبهه در برابر امیر امان الله از جنوبی ومنگلیها وجاجیها وحضرتها علیه این امیرصف بندی گردید. جرمش از نظر پدران شما کسانیکه امروز، انتقاد تاریخی بر اشتباهات این امیر را نمی پذیرید ومنتقدین را مجریم حساب میکنید، چه بود؟
شگافتن تاریخ وریشه یابی حقایق تاریخی، دراین زمان برای روشن ساختن جفاهای که درحق این ملت شده است، کار انسانی واسلامی به شمار میآید. فرزندان این سرزمین بایست که با تاریخ راستین کشورشان اشنایی حاصل نمایند. زیراکه پیوند گذشته ی روشن ، آینده روشن را پدید می آورد. تبار بخش شیونیستی دربارهای گذشته که برای این سرزمین تاریخ فرمایشی ترتیب کردند وفرزندان پاکزاد وپاکداد وپاکنهاد وپاک افریده را بنامهای دزد، رهزن وسقآ وغیره بی شرمانه معرفی کردند ودیگران تحمل نمودند، شما چرا طاقت یک سخن انتقادی را ندارید که گوشتان بشنود؟ نادر غدار خون آشام دیره دونی چوچۀ انگریز در چه جامه های خود را رنگین نکرد، تا قدرت را ازهمین شاه که شخصیت ملی حسابش میکنید، غصب نماید واز اینکه درکشتن انسانها بی رحمتر از هرکس دیگر بود، از هوا بدون ریشه ومیراث پدری شاه شد واز انسانها کله مناره ساخت. بازهم این آدمکش مزدور انگریز، بنام « غازی» بر گردن این ملت بارگردید وپسرش، غازی نی، بلکه بابا براین مردم بیچاره تحمیل کرده شد. من نمیدانم که اینقدر غازی واینقدر بابا، تنها میراث قبیله است که برهمگان بار کرده میشود ویا دیگر اقوام نیز از خود غازی وبابا دارند؟
پرسش دیگر من از دانشمندان تاریخ فهم این کسانیکه تعصب بر آنها غلبه کرده وهیچگاه حاضر به پذیرش کمبودیهای تاریخی نبوده ونیستند، اینست که، امیر امان الله را بدون مبالغه، شخصیت حقوقی واهلیت حقوقی وتاریخی ودانشی وکارکردهای سیاسی آنرا برای فرزندان امروزی، روشن ساخته، واقعبینانه معرفی بدارند.
این سرزمین در زمان زمامداری امان الله خان، تحت استعمار انگریزها قرار داشت که توسط امان الله استقلال کشور حاصل شده باشد؟ تابکی بچشم مردم خاک نادانی می پاشید؟ اگر ما مستعمره میبودیم، پدرش در کلگوش لغمان در حال شکار وعیش وسیاحت توسط همپیوندهای خانوادگیش به قتل آورده نمیشد؟! کشوریکه تحت مستعمره قرار داشته باشد، شاهش به شکار میرود ویا دارای پادشاه است؟ چرا با فریب ونیرنگ به زندگی دروغین ادامه دهیم؟ این القابهای دروغین را با خردمندی ، لازم وضروری میدانیم که از سر وگردن این مردم واین خاک بدور بریزیم ومعامله گران خاک فروش ووطن تباه کن را با شهامت انسانی، پرده از روی جنایتکارشان بدریم وچهرۀ حقیقی شانرا زمانش رسیده است که برای مردم بشناسانیم ودرود بر آنهایکه شهامت میکنند واین چهره های دروغین تاریخ را برملا میسازند!
تمام کسانیکه دسترسی به کتاب و قضاوت تاریخی دارند، روشن است که، بعد از احمد خان درانی، تا زمان نادرخان دیره دونی، هرکسیکه بنام پادشاه آمد، گرفتار فاملی ودر تلاش کور ویا کشتن ومعیوب ساختن یکی از اعضای خانواده خویش بودند واصلآ این شاهان در فکر مردم وهمبودگاه وزندگی اجتماعی، هیچگاهی نبوده اند. ایا میتوان با چنین شیوه کشوری را اداره کرد ودر زندگی مردمش تغیراتی را آورد؟ چگونه تاریخ نویسان برخود اجازه داده اند که از چنین اشخاص بنام غازی وامیر وپادشاه یاد کنند؟ این هم وجدان راستین میخواهد که تاریخ را بدون تعصب نوشت.
واژه « غازی» دانشمندان گرامی ونخبگان فرهیخته، اگر نادرست باشد مرا تصحیح بدارند، برای کسانی از دید گاه اسلام وشریعت نبوی ، باید گفته شود که، زمامدار ویا سرلشکر جهاد برعلیه کفارتجاوزگر باشد واز بین این کفار تجاوزگر یک ویا چندین کس را به قتل برساند، گفته میشود. ما مردم این سرزمین با دقت کامل بیندیشیم که تابکی در بین القابهای دروغین وناروای غیر اسلامی وانسانی زیست نماییم وهرگاه قرار براین شود که این دروغهارا برملا سازیم، قفاق شیونیستهای طرفدار دروغهارا بخوریم وصدایمانرا هم بلند نکنیم،آیا از درایت بیان حقیقت برخوردار خواهیم بود؟ وای برملت که در لجنزار دروغهای تاریخی زندگی کند وتوان گفتن راستی را نداشته باشد!! روی این علت بوده است که کار این سرزمین ریشه نمیگیرد وروزمردم از روز دیگرشان بهتر نمیشود. هرچه که تا امروز بنام تاریخ ویا حقیقت تاریخی در سرزمین ما بوده و.است ، باصراحت بیان میدارم که، بیشترشان جعل ودروغ وساختگی بوده است وکسیکه خود را مسلمان می نامد، ایا لازم نمیداند که با این دروغهای شاخدار وداع نماید؟
بنابرین کسانیکه برای امیر امان الله واژه «غازی» را روا میدارند، ازنظرگاه اسلامی، و حقوقی خودرا با ادای نادرست این واژه پیوند داده اند وبس ! زیراکه این مرد هیچگاه در هیچ جبهه ی نفرفته است که موفق به کشتن کافری شده باشد، لازم نمیباشد که لقب ساختگی بر کسانیکه با این لقب ربط ندارند، داد. گفتن راستی در هرشرایط وهرزمان بهتر از پذیرفتن دروغ است. از تمام اقوام وابسته به قبیله امیرامان الله وبرخی روشنفکران تلقینی وخود فریب میطلبم که اول شخص را بشناسید وبعد در جهت ادای لقب آن برخیزید.
ما مستعمره طولانی هیچ کشورنبوده ودر زمان امیر امان الله در بند کدام کشور بخصوصی قرار نداشته ایم که صاحب استقلال شده باشیم، صرف در بدل قرار داد راولپندی، وشرایط خاص انگریزها، حکومت اقای امان الله از سوی انگریزها که تا امضای آن قرارداد به رسمیت شناخته نشده بود، شناخته شد، دیگرهیچ موضوع بیشتر ازاین دراین زمان وجود نداشته است. روی این اصل امان الله را سمبول استقلال کشور دانستن به نظر من خطای تاریخی دیگر است که مرتکب خواهیم گردید. باوجودیکه حکومتهای درباری وخانوادگی قبیله گرا، هیچگاه مستقل نبوده اند وتحت پلانهای شوم وتفریقه اندازانه ی بیگانگان، قسمیکه تا امروز شاهد آن هستیم، بوجود آمده اند. سمبول استقلال آنهای اند که خون پاکشانرا در کشیدن بیگانگان ریختاندند وکابل زمین را از شربیگانگان ومزدورانشان پیش از به میان آمدن اقای امان الله، آزاد ساختند که روحشان شاد باد. برای این فرزندان جان بکف کسی یافت نگردید که لقب ناچیزی را که در خور بلند ترین لقب بودند، قایل شود والقاب هدیه کسانی گردید وتا هنوز میگردد که برعکس خدمتگزاری به مردم ، پای گذاشته اند با تآسف !
درجهان امروز ویا دیروزی معمول بوده واست که، تاریخ بررسی وشخصیتهای تاریخ ساز ویا تاریخ افرین مورد مداقه وفرهنگهای کهن ریشه یابی گردد، مقصر ونامقصر، خاین ووطن دوست، مزدور وآزاده ومتفکر وجاهل منش از همدیگر فرق کرده شود، تا نسل حال واینده درپرده ابهام بسر نبرد وخود را فراموش نکند. اما در وطن ما پژوهش وتفریق این مشخصات را جرم تلقی میدارند وازاینکه در طول تاریخ از کمبودیهای اینچنین اشخاص کسی یاد نکرده ویا توان یاد کردنرا نداشته است، خیلی سخت ونا پسندبه نظرمیرسد وملت که تلقین زده وزور پسند شود، باورمندیش براستی وحقیقت تاریخی با کمال تآسف کمتر میشود وبیشتر افسانه پسند وواهی نگر شده، خود کش بیگانه پرورمیشود. ازلحاظ پیوندهای قومی ورشد وگسترش کوچیگرایی وقبیله محوری، دورۀ امیر امان الله ، چندان فرقی با زمان عبد رحمان ونادرخان نداشت. تنها فرقی که در تاریخ دیده میشود، امان الله خودرا با تقلیدیکه از ترکیه واروپا اراسته بود ، بنام اصلاح طلب وهوا خواه در ظاهر مشروطیت معرفی کرده بود وکسی بود که فرمان لغو برده داری زمان عبدالرحمان سفاک را صادر فرمود. اما درمقابل کوچیان آنسوی سرحد را دست باز گذاشت وحتا فرمان تصاحب زمینهای دولتی وغیر دولتی را مانند اسلافش درخدمت کوچیها قرار داد وآنهارا دراین راه تشویقگر پشت پرده بود.
دیگر از شهکاریهای امان الله خان، وضع مالیۀ سنگین بر دهقانهای کم بغل بود وتبدیل مالیه از جنس به پول ! این کارکمر دهقانهای شمال کشور را شکست ودراین دوره است که خانهای جنوبی را با پول فراوان بنام ناقل بسوی شمال ومرکز وغرب کشور سرازیرنمود، تا زمینهای کسانیراکه از دادن مالیه عاجزند، با قیمت ناچیز بخرند ودهقانرا به مزدور خویش مبدل گردانند، که با تآسف چنین کردند واز آنزمان تا امروز عقده های بیعدالتی در وجود وجود این مردم پدیدارگشت وشیرخانها ، وکیل نو روزها واسحاق زیها در سمت شمال این سرزمین قد بلند کردند وتمام زمینهای این محلات را صاحب گردیدند که از فیض وبرکت رژیم قومگرایانه شخص امیر امان الله، در پهلوی کوچیگرایی، ناقلینگرایی هم بروز کرد.
علت اساسی قیام دهقانی فرزندان شمالی در برابر امان الله همین جفای بارسنگین مالیه وتبدیل آن به پول وسرازیر شدن اقوام پشتون آنسوی دیورند، بنام ناقل وخریداری زمینهایشان با پول اندک، بود که سبب شکست وناکامی امان الله خان گردید. البته امان الله خان مار دراستینش را بنابر شیوه قوم پرستانه یکه داشت، نشناخته بود. نادرخان را شریک همه راز ونیاز خانواده ودربار شاهانه اش، ساخته بود ودرعین حال بیخبر ازاین بود که این دیره دونی فرستاده وتربیه شدۀ انگریز بود وهمیشه تحت دستور انگریزها در میان قدرت حکومت امان الله، به نفع استعمار وبخاطر بدست آوردن قدرت پادشاهی برای خودش کار میکرد وتوطه راه اندازی می نمود تا امان الله بیشتر بدنام وزودتر از صحنه قدرت دورشود..
ازجنبش دهقانی شمالی سوی استفاده کرد وزیر زمینی قبایل را با اشارۀ بعضی شیوخ مزد بگیر انگریز، برضد امان الله برانگیخت وآهسته آهسته، جنبشهای مخالف شاه در مناطق قبایل هم ریشه گرفت که بهره آنرا نادر غد ارچشید ! ناگفته نماند که امان الله از جامعه وخصوصیات جامعه آنروزی افغانستان چندان آگاهی نداشت. اشراف زادگان در طول تاریخ کمتر بیاد مردم وجامعه بوده اند، روی این بی خبری بود که دست به تقلید زد وبدون وضع قوانین محکم ونهادینه ساختن این قوانین، ومشوره با دانشمندان واهل کار، اصلاحات را از راه تقلیدیکه به گفته مولوی بزرگ« ای دوصد لعنت براین تقلید باد» آغاز کرد وبا جبر وزور میخواست اصلاحات را بر جامعه ومردم آن تطبیق نماید که نتوانست. از یکسو رواج سیستم قبیلوی را در پلان کاریش داشت واز سوی دیگر، مود وفشن پاریس وترکیه را میخواست که دراین سرزمین بهر شکل که بشود تحمیل نماید. ایا این خردمندی آن بود ویا بیخبری؟
حلقاتیکه بدور دربار امان الله تنیده بودند، با شیوه های ستمگرانه فاصله حکومت وی را روزتاروز، مانند حکومت کنونی اقای کرزی، از مردم دورتر مساختند واعتماد مردم را کاهش میدادند، که بطور نمونه چند بند سرود نغز، حاجی اسماعیل سیاه مشهور به ( گوزک) را در باره ظلم وظالمی حاکمان دوره حکومت امان الله خان چنین خدمت شما پیشکش میدارم:
هست مشهور در تمام جهان عدل ایران و استم افغان
شاه افغان امان اللــــــــــــه نیست از حال مملکت آگاه
هرچه خواهدکندمدیرو وزیر هر دو اندرپی ببندو بگیر
صبح تا شام مردم آزردن کارشان ریدن است ویاخوردن
مقام تاجیکان در تاریخ افغانستان
« امان الله خان هم مثل گذشتگا خودازقیدوبست خانواده پرستی وقبیله گرایی رهای نیافته بود.محض همین محدودیت قبیله گرایی وخانواده پرستی، که یکی از تضادهای اساسی جامعه افغانستان در دوقرن آخر به شمار می رفت، به پادشاهان گذشتهء افغانستان امکان نمی داد، که در مقابل خودسری وخود مختاری قبیله های افغان وامتیاز وبرتری جویی آنها موقف حکومت مرکزی را تحکیم بخشند. وی نتوانست ویا( نخواست) که نظام قبیله گرایی را ازبین برد وآنرا به طور قابل ملاحظه ضعیف سازد.» تخم بد، بد روید و از نیک نیک ! از پدریکه سه صد زن داشته باشد، توقع خدمت ودلسوزی بحال ملت کردن، ابلهانه است. باچشم باز تاریخ را نگاه بدارید وکورکورانه به سخنان احساساتی دور از حقیقت باور نداشته باشید. امروز قرن بیست ویک است ! مردم این سرزمین بلاخره بایست که به هویت اصلی وریشه ی خویش برسند.بر شما اقوام رنجور وعقب نگهداشتهء پشتون، تاجیک، هزاره واوزبیک وغیره است که، بیشتر خود را بشناسید واز پشتیبانی کسانیکه هرگز ازشما پاسبانی وپشتیوانی نکرده اند، بپرهیزید، ولوکه از تبارشما واز خانوادهء شما هم باشند. بیان حقیقت تلخ است وشنیدن وتحمل آن، سنگینی ودرایت خاطر می طلبد.
درباب خصلتهای تبار گرایی وقبیله سالاری شاه امان الله، واطرافیان دربارش، توجه شما یارانرا به نامه پرمحتوا وپند آمیز، شخصیت همروزگارش ویار دانشمندش، محمد ولی خان دروازی، جلب می نمایم وبا خوانش این نامه تاریخی که توسط دانشمند گرامی وپژوهشگرشناخته شده کشور، آقای بیژنپور فرستاده و در سایت وزین خراسان زمین به نشر رسیده است، مطلبم را به پایان میرسانم وهر پرسش که باشد، امید وارم که خردمندانه طرح شود و ازخیزاندن یال غیرت وکشیدن شمشیر جان بیجان کن، بپرهیزید وغیرت راستین را در تحمل بیان حقیقت بجویید!
نامۀ آگاهی اول حمل 1304 ش
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله و سبحانه عظیم، الرزاق و الحافظ والکریم و بعد جناب اشرف آقای امان الله شاه متجدد و متعهد افغانستان دامتعظمته العالی!او بعد:ا خدای را در محنت شکر گذارم بر آنچه هدایت و کفایت یافته ام ازاوسبحانه، و خدای را منت دارم بر انکه، درین زمین فراخ، بدین مکان کوچک و ا ندک قناعتدارم و جز او از کسی منت نبرده ام.ابازهم خدای را شکردارم که به حضرت و فرفت در عزل و تقرر، امید و باورم را در احوالات گرم و سرد دنیاضعیف نمی گرداند. آنچه مایهً نگرانی و اندوه نهانی در ضمیر من است از ان درک ا ستکه مبادا بعملی دست زده باشم که مومنی را آزار بی موجب عاید شده باشد و من در لباسنخوت و غرور ازآن غافل مانده باشم.ا درگناه خویشاز ترک واجب آنقدر بیمناک نیستم، که از ترک وظایف و وجایب خویش در برابر مردم محرومو مظلوم وطنم درواهمه ام. چه ایشان را حق بسیار تلف کرده اند و کسی از متصدیان امورو مقربان حضور در دستگاه سلاطین و مالکین بدفاع برنیامده است.ا منظور را قم سطور در مزاحمت اوقات سرور، برای حضور، آننیست که ا ز نقش وموقف نامناسب خویش بسیار دلتنگ آمده باشم، بلکه اگر درست آموختهباشم، احوال موجود در کار ادارهً مملکت براهی میرود که ازآن سوی بوی ناقراری و غمبزرگ به مشامم میرسد...! من در طمع آن نبوده ام که اختیارات مملکت به حیط صلاحیت وولایت من باشد، صلاح مملکت در آنست که، توان و ایمان شخص برای مقامی که دارد و یامیخواهد داشته باشد، در نظر گرفته شود. انگیزه خصومت که از قدرت بیاید، هلاک مردم وضیاع منفعت عموم مینماید.ا دولت بهیهً انگلیس کهاز نتایج معاملات سیاسی و ٣ جنگ با مردم ما، بسیار ناراضی ا ست، در کمین نشسته تافرصت بیاید و به مسئولان این مملکت درد سر ایجاد کند. من بارها گفته و به آشکارا میبینم که انگلیس ها در پی انجام معامله و تفاهم با کسانی در داخل دولت شما شدهاند.ا اینهمه سرداران، شاه آقاسی ها، سپهسالارها، ایشک آغاسی ها، لشکریان- اراکن مملکت، اعتمادالدوله ها، بازماندگان امیر* و مرتبه داران واجب الاحترام، که به جز عیاشی و فحاشی خاصیت خوبی ندارند، رگ رگحیات مالی مملکت را پوسانده اند. من مطابق قرار شخص شما در یک سنجش عملی، از کیفیتکار اراکن و آمران ذی الصلاح در نظام سلطنت، بیش از 70 هفتاد دفتر، اداره ووزارتخانه را کنترول کردم، در گذارش مفصل هیات به میر سیدقاسم خان وظیفه دادم تاصورت احوال شرح کنند و با قدرت منطق و دلیل صدر مملکت و فرزانه فرزند مردم حضرتعالیرا در قبال اوضاع جاریه آگاهی رسانند.ا شرحپریشانی خالات سیاسی چندین بار صورت گرفت. خیال حیانت و فکر فریبدادن شما در نزدبرخی نزدیکان و امیرزادگان هویدا شده است. نادر خان و برادران با فرزاندان سلطانمحمد خان، شبانه روزی در تدارک و تعاقب وقتی هستند که نزدیکان شما را با دشمن تراشیغیر سرداران علیه سلطنت بفریبند و ارتباط پادشاه را از مردم قطع کنند. چون هیچیک ازگزارشات و راپور های مکتوب منعکس نگردید، فلهذا دانستم که بین همه کارداران صدیق ومومن در سطوح اجرایی دولت و مقام سلطنت، ممانعتی پیدا شده است.ا از جناب محمود طرزی در خواست کردم که شما را به آیندۀدردناک و اوضاع نابسامان مملکت واقف گرداند، تا باشد که اصلاحات فرمایندو"سُرداران" ا ز "سَرداران" جدا گردد و خدمت صادقانه به فرزندان صدیق خاک واگذارشود.امن برای صلاح مملکت و بهبود زندگانی ملت جدا جدایافغانستان، حاضرم تارِک خاک شوم، اگر بتواند غیابت من موجتات رضایت خاطر کسانی راحاصل کند.امناسب حال خود دیدم، شعری را که " علی بن اسد" مولی امیرالمومین، امیر بدخشان در سال 424 هجری در وضع خویش سروده است و انرافلیسوف خراسان، کاتب جامع الحکمتین حضرت شاه ناصر ولی (رح) با مشاهده نقل کرده است،برای احوال خویش ذکر کنم(الف):ا
گر بشد از منمنال و مال ولایت جود و شجاعت نشد، نه فضل وکفایت شکر خداوند را که مایه بهبجای است سود کنم گر کند خدای عنایت میدهد او روزیم، اگر نه ولایت باری کهدادست، عاقلیم هدایت
برخی ادمها به درخورشأن و قدرت خویش، به آفت غرور وتکبر گرفتار میشوند. این آفات هلاک عزت و حرمت دیگران میشود، چه غرور و تکبر ذوالایمان و ضیاع عقل انسان مینماید. زحماتی که از نوجوانی ام در دستگاه امیر متقبلشدم، مرا بسیار خوب پرورده ا ست. من هرگز در کارهایم تردید و ناباوری را نمی پذیرم،کارهای مهمه و صلاح سیاسی به سنجش های عاقلانه مربوط اند. سعی و کوشش های صادقانهدر زمان ایشان و بعد از آن چه در حوزهً سیاسات و چه در بخش های اداره و مدیریتامور، ن اعتماد را در من ایجاد کرده است که، بسیار زود به سنجش بگدزم و به پیامداعمال ناظر باشم.ا خوشبختانه در طاقت و حوصلۀخویش آنچرا که بمن سپرده شده بود، بموقع انجام دادم و ازآن بابت درخود سرافکندهنیستم. آنچرا که دیدم و دانستم، اگر برای اجرا و انجام ممکن بود، معطل نکردم. تعلل،تغافل، خوش گذرانی، شوخی باامور و بازی با سرنوشت در شرشت بنده نیست. هرچهالحمدالله توفیق پرودگار نسبتاً شامل حالم بود.ا آنچرا درین مجموعه یاد داشت ها ذیل نام "نامه های اگاهی" بشما و برای معطوفداشتن فکر و خیال شما در باب رهبری امور و دلیل وانگیزۀ قصور، نوشته ام و می نویسم،شکایت ، گلایه و یا توصیه نیستند؛ این جملات حقایقی اند که آب زلال عدالت و تحول درحاکمیت را به گنداب ظلم و بیهودگی بدل کرده اند، و آن شاه متجدد و خیر اندیش راکهیار دوران کودکی و نوجوانی من است، آرام آرام در اثر زهر پاشی وعیاشی برخی ازعزیزان، نا آرام از کرسی ترقی طلبانه به پستوی فراموشی و بی اثری قرار داده میشود. پس حتمی دانستم که با این بهانه مشوره هایم را از آن دلاور واقعبین و مسئول اموروالدین دریغ ندارم.ا
وجیبۀ امین به امیرمومن بسم الله و اله الحمد... لازم بودآنچه را که مستقیماً به شما نمیرسانند و داعیان خیرو راهیان صراط المروجین می بینندکه مبنای حکومت و اختیار خدمت در ذات شریف حضرتعالی بعمد و ترفند، بازداری میگردد،من بظهور آورم تا نکبت فریب و تحیل نا باوران و ریاکاران کاذب را از صراط المستقیمبردارم. آنچه مرا در نزد کوته نظران و نا آگاهان که به جز زرطلبی و بیعدالتی وحیانت و خدعه، خیال دیگری ندارند، بیمناک و خطرناک جلوه داده است، سخت کوشی و منعاجرای حاجات ناجایز آن مردم آزاران و درس نیاموختگان است. اگر جسارت نباشد و شما رادر خاندان محمد زایی از بزرگان صدر و رائس جدا بشمارم، باقی هیچ یک اط ایشان دراهلیت و اصلیت بر ما و یا خدمتگذاران صادق این مملکت برتری و فضیلت عالی ندارند، چهبسا که ما و اجدادما نیز در چند نوبت و هزاران سال در کار اداره و تامین ارادهًواقعی بهدف خدمت در میان مردم و جماعتی بوده ایم.ا تنها از شاهین شاه فرزند فیروز جد تباری من تا سلطان محمودشاه درواز وبخارای شرقی هزار و صد سال سپری شده است و اجمالاً ٣٨ پادشاه یکی پی دیگری آمده اند و بر مناظق بزرگی ا ز ایران شرقی و خراسان اسلامی استیلا یافته اند(ب). من هرگزبه غلامی و اطاعت نا صواب رضا نداده ام، من با نام وابسته به غلامزادگی، غلام بچگیو حقارت ستمگرانه تن نداده ام و چنین نامی در عصر امیر عبدالرحمن مروج نگردیده، درایام روزهای اخر عمراو، برخی نا اهلان و جفا گران برای موظفین امور و مخصوصا غیراحمدزایی و اشراف ناشدگان استفاده مینودند.ا پساز مرگ عبدالرحمن، امیر قسی القلب و جنایتکار(محکوم به کشتن ملیون ها انسان) و نوکرخریداری شدۀً انگلیس ها، کسانی از جمع منشیان و کاتبان سلطنت، تمام اراکن غیر محمدزایی و برخی از سرداران بی اطلاع و ناچار را غلام بچه نویسانده اند.ا اهل مفکوره و جوانان آزادی طلب در دورهً عبدالرحمن ومخصوصاً در زمان امیر حبیب اله، یکی از اهداف منورۀ خود لغو برده و غلام داری راقرار داده بودند. خیلی ها بدلیل شدت و قساوت امیر از داشتن فامیل و مربی ( پدر ومادر) محروم شدند و ناچار در دربار حکومت بخدمت گذشتند. الحمد الله در تمام دورهًامارت " پدر و پسر" بعنوان شریک فاخره و شایسته کار و اداره کار کرده ام.ا مخوصاً که کوتاهی عبدالرخمن در نا صداقتی به اجرایپروتوکول "عهد نامۀ کریمیه- بخارا"(ج) در برابر کاکایم شاه محمود خان آخرین پادشاهدرواز و توطئه امیر منطفر و امیر عبدالرخمن در برابر پدرم شاه ابوالفیض خان، اینشجاعت را بهمن داده بود....!ا من در مورد واقعاتو حقایق گذارشات دوران امیر عبدالرحمن چه در سلطنت کابل و چه قبل از آن، ایاممهاجرت و مسافرفش در شــــمال و در پان دریا (بخارا) از زبان افراد آگاه و دانامطالب زیادی جمع آورده ا م.اکارجمع آوری آن امور را درنوجوانی اغاز کردم. اینکه براو چه گذشته است و او بر دیگران چه کرده است، رسوایینامه یی است که من از قید آن شرمیدم!ا دریننامه احتیاج برای شرح سرگذشت و کردارنامهً آنان نیست. این نامه بکسی عنوان یافته وبرای مسئولیتی بنا شده است، که مردم از وابسته گی خونی او به آنان دل پریشانیدارند. خوشبختانه حضور شما در میان جوانان عصر امیر و همفکری شما برای انقلابفرهنگی در حال حاضر دلگرمی ملت و خاطرجمعی امت مومن دراین مملکت است.ا آن ایامی که امیر حبیب الله فرزند عبدالرحمن باتماممشکلات با وجود سرگرمی وجوش هوسبازی در میان یک جماعه زن توانست اقتدار فردی واستبداد پدری را به نوعی مشارکت سمبولیک و نمایشی بدل سازد، هرچند که از بیعدالتیپدر و بی خاصیتی نظام چیزی کم وحل نکرد، اما واقعاً سلطنت یکنفری را حداقل به چندنفری موقتی مبدل نمود.ا اکنون کارشما فکر واختیار شما به هیچ یک از آن ودوکس قابل مقایسه نیست. شما را طرفداران اصلاحات،اداره، نظم و اجراآت در حال حاضر تحفه و هدیۀ الهی میدانند. البته این فکر بسیاردقیق است. وجود شما برای سامان یافتن رونق اقتصادی و پیشرفت ملی درین مرحله ازتاریخ وطن، کمیایی ناپیداست.ا عبدالرحمن بنامایجاد حکومت مرکزی در فکر استقلال مملکت نبود، بعد از آنکه انگلیس ها با او بهتفاهم رسیدند (1295 هجری- بخارا)، سعی کرد قدرتهای منطقه یی و نیروی مخالفان خود رادر مناطق مختلف یا به پول یا به وعدۀ کار و خدمت و یا هم براساس توطئه تضعیف کنند وسرانجام مبارازان ملی و مجاهدان واقعی را که در برابر جنگهای نابرابر قوای انگلیساز خود شهامت و مقاومت نشانداده بودند، اعدام و یا تبعید و تحقیر نمود.ا من نمی خواهم داوری کنم و برگ تاریخ بنویسم. دانشمندان ما بحد کافی خاطره و سر گذشت عینی با چشمدید های معین دارند. مورخین وحادثه نویسان در انبوهی معامله گری برخی سرداران بازمانده از دوست محمد خان ازحقیقت نیز بیزار و ازرجال وطن در فراراند. من میتوانم به مرگ پرجلال مبارزان ملیسوگند یاد کنم که حکومت خونین امیر عبدالرحمن بر شانه های مبارزین و مجاهدین واقعی،بکابل حمل شد و سپاهیان او (مردم ازبکیه و تاجیک) از شمال برای انتقام آزادیخواهاندر قندهار و کابل و هرات و ننگرهار به امر امرای محلی خودشان در اردوی عبدالرحمنجمع آمدند.ا گاهان فکر میکنم ، ملت پارچه پارچهما فراموشی تاریخی دارد. اما باز فکر می کنم تواریخ مکتوب ما یا جعل اند و یا حقیقتنااهل! هنگامی که مکاتب و تحریر حادثه نویسان را در باب وقایع معلوم مطالعه می کنم،به این نتیجه نزدیک میشوم که نویسنده گان در میان نقش ها و نقشه ها ره گم میمانند. جای تعجب است که تاریخ سیاسی در کشور یا بوسط امیر نوشته میشود و یا بدستور او،بدست کدام میرزای حقیر! پس بهتر است این تواریخ و حکایات را "خاطرالملوک"، " سلوکالامرا" ، " توهین الفقرا" ویا "سازنامۀ سرداری" بشناسیم.ا تا جائیکه من در خارجه دیدم و پرسیدم، کارنوشتن تاریخنه از وظایف رهبران دولت ها، نه ا ز تکالیف زعما و نه هم کار فرد تنهاست. در مالکدیگر تاریخ را به انجمن علمای تاریخ و یا به مرکز تحقیقات تاریخ محول دارند. اگرپایه کار آن بشود که هرامیر و سلطان، موافق ذهن و ذهدان خونین خود، آنگونه که برمردم عملاً قیامت ساخبه باشد، و دوزخ و برزخ واقعی را بهشت موعود، و مرگ هزارو آزاربر مردم را مولود اعلام و ثبت کند، واقعا تاریخ تنبیه شده است!ا مردم مومن ولی ساده دل و باگذشت ما، اگر خون ریزی،قساوت ، اجبار و اکراه و روح تجاوز گرانه در امیران و برخی رهبران را یا درحیات ویا پس از مرگ آن نادیده تلقی میکنند، نه از ان جهت است که او را بخشیده اند، بلکهازان سر باشد که اسباب محاکمه و اوقات سلوک با ایشان را دستیاب نمیکنند. دراینمملکت یا ساست میراثی است ویا فراست.ا باری امیرعبدالرحمن گفته بود: "در سرگردانی خود برای شکست مخالفان پدر و بعد مخاصمان خود یادگرفتم که مخالفان خود را از آزار منقطح نکنم. "نام گیرکها"، "شش کلاه ها"، "شبنویسان" و جاسوسان من، بسیار خوب یادگرفته اند که خود ازدل دشمنان ما بنویسند و بهما برسانند. اگر برای عبرت، شدت نشود، اداره کردن میسر نگردد. این بی پیر (انگشتبرروی کارد) اگر مستــــی نکند به جهت کارما مشــــکلات ببار آید...(د)ا"ا بازهم عبدالرحمن خانمیگفت: "به جهت خصم، زن و دختر و ملک پدر از او منفعل گردد، اما به جهت مخالفان،شکنجۀ تاوان، مرگ و تعافب و زندان، سزا بود. مجازات به جهت عبرت مجرم نباشد، مجرم وعقوبت او می باید عبرت دیگران شود"(ه) گمان میکنم برای شناختن امیرعبدالرحمن مراجعهبه تواریخ و رسالات چارۀ خوبی نباشد. خاطرات افراد بازمانده از قربانیان و افراد اوکه وسیله اعمال شکنجه و تنبیه بوده اند راه احل است!ا گاها در مواردی از نسبت و اصل زادگی خود و یادیگران گپ هایی گفتم، که دراصل منظورم فضیلت و افضلیت نشان دادن نیست؛ تنها هدفم جواب بعضی نفهمیدگان و قلمبدست های هموطنم هست که، برای رضای خاطر امیرالخواطر، اصل زادگی- آزادگی و حقانسانی، کسانی دراین وطن را قربان کرده اند و به جهت بسیارکسان کلمهً غلام زاده یاغلام بچه را بکار برده اند.ا اکثریت این جوانانآزاده، از فرزندان شاهان و میران صاحب افتدار و صاحب نام در همین مملکت بودهاند.افرزند مبارزین و مجاهدین واقعی که برای حصولاستقلال، جان نثاری کردند و بدشمن گفتند، نه! این امیر عبدالرحمن را به چند مفهومباید غلام بچه می نویشتند، البته غلام روسها، غلام حلقه درگوش انگلیس ها و غلام بیمحال شهوت و شهرت و شدت غیر انسانی!اپس توصیه من به اهلقلم که دیگرجباری و غداری ازان وجود ندارد، اینست که درشت بنویسند اما درستبنویسند. ملت را هلاک علت نسازند و مردم را موجب آزار دم کژدم نخوانند!ا
فضلیت آدم در فلسفهخلقت(1)
بحث اختلاف آدم با شیطان وملائیک در کتاب الله نیز به اصلیت متکی نیست. به اگاهی و فضلیت تقدم می باید. شیطاندر انتقاد از خداوند گفت: " من به آدم تعظیم نکنم، چون مرا از آتش آفریدی و او رااز خاک، من از عنصراصل و او از خاک پست است". (خلقتنی من نار و خلقته من طین) چونبه به آدم مقام خلفت الله اعطا شد و به شیطان امر شد که: " اخرج مینها فانک رجیموان علیک لعنتی الایوم الدین" قران سوره رجم.ا ملائیک نیز تابع نشدند، مگر خداوند آزمایشی در کار اورد که آدم به اجرای آنموفق شد و لی مالئیک در آن بماندند. خداوند از ایشان پرسید نام حیوانات، نباتات وپرنده و چرنده و خزنده و گزنده هرچه هست بگوئید. ایشان نتوانستند، اما آدم آنرا خفظکرد و بخداوند یکایک بشمرد. تا فضل آدم برایشان پدید آمد، و بدانستند که فضل بعلم وحکمت بدانش است، نه بر ا صل و گوهر(ز).ا برخیفرامین خداوند در قران به رسول خویش، چنانند که باسبب رسوخ حالات استثنایی درروانپیامبر نازل شده اند، و او را بر حذر میدارند از آنچه که نباید از او بظهور برسد.