تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
اعلان نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱٢/۱

بنیاد آرمان شهر

دعوتنامه

 

بنیاد آرمان شهر با همکاری مرکز فرهنگی فرانسه در کابل از جناب عالی دعوت به عمل می آورد تا در بیست و نهمین برنامه ی ماهانه ی «گفتگو  پلی میان نخبگان و شهروندان» شرکت نمایید.

 

              موضوع:

جایگاه مردم افغانستان در سیاست دولت جدید باراک اوباما کجا است؟

 

سخنرانان:

            آقای داکتر  محی الدین مهدی ( نویسنده و تحلیل گر مسایل سیاسی)

            خانم ثریا پرلیکا (رییس اتحادیه سراسری زنان افغانستان)

            آقای غلام محمد محمدی ( معاون دوره ای شورای متحد ملی)

               

گفتگو گردان:

             مجیب الرحمن مهرداد (نویسنده و شاعر)

 

تاریخ: روز چهارشنبه 30 دلو 1387 ساعت 2:00 بعد از چاشت

نشانی: مرکز فرهنگی فرانسه، کابل- لیسه استقلال رو به روی شهرداری کابل

 

برای دریافت کارت دعوت حتماً با ما تماس بگیرید و یا آن را خود فوتو کاپی کنید

 

شماره گان تماس: (0700047523) و (0775321697)

armanshahrfoundation@gmail.com

توجه، توجه!

مرکز فرهنگی فرانسه از قبول شرکت کنندگان بدون کارت دعوت و از ورود وسایط به داخل محوطه معذور است

لطفاً هنگام ورود کارت را با خود داشته باشید

 

لینک      نظرات ()      

مطلب در مورد پته خزانه نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

بررسی کوتاهی از پته خزانه

"ستاد سرور همایون" بخش اول
اشکالی که به عقیده من اصالت پته خزانه را مواجه به خطر میکند به جز خط و پختگی سبک آن که اولی به دست حبیبی است ودومی بسیار جدید مربوط میشود به اخبار و اشعاریکه دراین کتاب به شیخ حمید پادشاه ملتان در قرن چهارم نسبت یافته است . آقای پوهاند حبیبی این کس و خانوادۀ اورا لودی تصور نموده و بنا برآن پشتون تصور نموده بین این پادشاه و برادرزاده اش قصه ساخته و این قصه رابه شعر در آورده و آن اشعار را دستمایه خدمت ادبیات پشتو گردانیده است . پوهاند حبیبی در ترجمه دری چنین نوشته است :
کامران بن سدوخان در شهر صفا در سال1038ه کتاب کلیدکامرانی نوشت ودر آن از کتاب شیخ احمد بن سعد "اللودی" به عنوان العلام اللوذعی فی اخبار اللودی ) نقل نمود که شیخ رضی لودی برادر زاده شیخ حمید پادشاه ملتان بود . او برادر زاده اش را جهت نشر اسلام به پشتون خواه فرستاد نصر پسر شیخ حمید در ملتان با ملاحده آمیخت و به عقاید آنها گروید، پس از وفات شیخ حمید، نصر پادشاه شد و به ترویج الحاد پرداخت . شیخ "رضی که مسلمان پاکیزه بود به عم زاده اش نصر اشعار نوشت و در آن اورا متهم به الحاد نمود . شیخ احمد لودی نقل مینماید که نصر لودی جواب شیخ را نوشت ، به اشعاری به پشتوکه در پته خزانه هر دو پاسخ و پرسش موجود است و در طی آن اتهام الحاد را ناشی از افترای دشمنان وخود را پیرو دین آبایی و تابع سنت ، از دود مان حمید و لودی خوانده است "ص28" این بود فشرده آنچه در کتاب پته خزانه مفصل تربه نظم و نثر آمده است.
در سطور فوق اشکالات علمی هست که آنهارا در ذیل، شماره وار توضیح میکنیم:
1. پادشاه ملتان پشتون خوانده شده است در صورتیکه او عرب و عربی زبان بوده است نه پشتون .
2. پادشاه ملتان نوشته که او نه ملحد بود ، بلکه بر کیش سنت و دین آبایی خود بوده و هست و ملحد خواندن او افترای دشمنان است .در صورتیکه اسناد وجود دارد که پادشاه ملتان بدون تردید فاطمی بوده است .
3. پادشاه ملتان خود را از افراد قبیله لودی تصریح نموده است ، در صورتیکه چون او عرب بوده نمیتوانست لودی و پشتون بوده باشد .
اکنون همین سه مطلب را گسترده تر میکنیم و به دلایل منطقی ،شواهد و اسناد علمی و تاریخی مستند میگردانیم .
1. سرزمین سند، پناه گاه مطمئنی برای مخالفین خلفای بنی امیه و بنی عباس بوده است .بعداز پخش اسلام به وسیله محمد بن قاسم در این اراضی کانون های اسلامی به میان آمدند که به مرور زمان منتهی به کانون های حکومت های مستقل شدند. درباره نشر اسلام و ایجاد حکومت های اسلامی در این منطقه آثار نسبتاً زیادی نوشته شده که در کتاب متعلقات هند و عرب ( تألیف شاید سید سلیمان ندوی ) به زبان اردو اشارتی به آنها صورت گرفته است . بر علاوه منابعی که نویسنده آن زیر نظر داشته، بعضی منابع دیگر را نویسنده، مسطور تشخیص نموده که همه دلالت صریح دارند که شاهان و امرای ملتان در قرن چهارم بویژه در برهه ای که در کتاب پته خزانه مطرح است عرب و اسماعیلی بوده اند . یکی از اینها کتاب خیلی معروف حدود العالم از مؤلف نا شناخته که در سال 372 ه تالیف شده است یعنی درست در سالهایی که سبکتگین در غزنه سلطنت مینمود . ویکی از غزواتش عبارت بود از جنگ ملاحده ملتان یعنی همان امرایی که از قرار حدود، قریشی است و از فرزندان شاست و خطبه بر مغربی کند ( دانشگاه تهران ستوده، صفحه 68) این قریشیان علوی و اسماعیلی حتی از دوره بنی امیه در سند پناه گزین شده بودند . در تاریخ طبری ضمن واقعات سال 142 ق عینیه بن موسی بن کعب خلیفه اموی را خلع کرد ( ترجمه پاینده تهران، بنیاد فرهنگ جلد 11 "ص" 34-47 )و در خلال حوادث سال 151 ق در خلافت ابو جعفر منصور دوانیقی ابو الحسن محمد علوی کلنی به ابن اشتر پرچم باطنی گری رادر سند برافراشت (ایضاً جلد یازدهم "ص496 -61-49 " تردیدی نیست که همین دودمان سید قریشی تا زمانی به حیات خود ادامه داد که سبکتگین بساط شانرا در نوردید و بقایای باطنیه را سلطان محمود فرزند سبکتگین از بین برد. در ایام او داود بن نصر امیر ملتان بود (جنگ سال 396 ه زین الاخبار "ص 178") و در سال 401 ه محمود باز برای سرکوب همان الفتوح ابوداود بن نصر رفت و قرامطه (منظور است است ) را بکشته و بعضی را دست برید و برخی را زندانی نمود و داود را به غزنین آورد و بعد اورا به زندان قلعه نمورک فرستاد (ایضاً180 ) بنا برآن او قطعاً عرب بوده است . دلیل مزید در شماره سوم دیده شد .
2- در شعر پادشاه ملتان اشاره شده که پیرو مذهب سنت است و الحاد و افترا دشمنان اوست در صورتیکه اسناد و شواهد فوق دلیل روشن است که او ملحد شده است زیرا که جنگ های سبکتگین و محمود در ملتان صرفاً بخاطر اسماعیلی بودن آنها صورت گرفت و در این باره آثاری از قبیل حدود العالم که به صراحت میگویند که پادشاه ملتان قریشی است که خطبه بر مغربی میکند. در آن روزگاران مراد از مغربی خلفای فاطمی مصر بوده اند که کیش اسماعیلی داشتند و چون در غرب العالم الاسلام واقع بوده اند آنها را مغربی وحتی سکه های شانرا دینارو درهم مغربی مینامیدند در برابر عباسیان که در شرق العالم الاسلام حکومت میراندند . اگر عالم اسلام را دوبخش کنیم در غرب آنها و شرق اینان بودند . نویسنده،چون در کتاب جغرافیای خود فقط اراضی عباسی ووابسته بدان وواقع در شرق را مطالعه نموده کتابش را "اراضی خلافت شرقی "نامیده است پس تردیدی نیست که مراد از مغربی اسماعیلیه مصر بوده است که انها را ملحد باطنی وقرمطی می نامند .
3- پادشاه ملتان خودرا از قبیله لودی یعنی پشتون خوانده است در صورتیکه چون عرب و از پناهنده گان قریشی نسب بوده است، نمیتوانست به مفهومی که در پته خزانه منظور است ایشان پشتون بوده باشند . اما سوالی که اینجا خوامخواه در ذهن خواننده القا میشود و باید پاسخی داشته باشد اینست که : پس چگونه شد که اینان را لودی خوانده اند ؟ زیراواقعاً این سلسله امرای ملتان در برخی منابع متأخری که در موارد مناقشاتی بی اعتبار میشوند و تا اخبار شان در منابع دیگر تائید نگردد مورد قبول واقع نمیگردند لودی نامیده شده اند . قدیمی ترین اثر شناخته شده که امرای قرن چهارم ملتان را لودی خوانده عبارت از : کتاب گلشن ابراهیمی مشهور به تاریخ فرشته تالیف محمد قاسم فرشته که اثر خود را در قرن یازده هجری نوشته است و در این مورد بخصوصی که مطرح است لفظ لودی را ذکر نموده ولی نگفته که ایشان لودی به چه دلیل و برمبنای چه کتاب معتبری نوشته است. این جر و بحث به دلیلی کاملاً وارد است که مولف در باره موضوعی معلومات میدهد که از زمان او هفتصد سال فاصله دارد؛ بر علاوه مطلب مذکور متنازع با حقایق انعکاس یافته در کتب دیگر است . به نظر من فرشته اشتباه نموده است و اشتباه او ناشی از این نکته تاریخی شده که در قرن دهم هجری یعنی حدود صد سال یا کمتر از زمان او یک دودمان لودی پشتون در هندستان سلطنت داشت که آخرین فردش ابراهیم لودی در هجوم ظهیر الدین محمد بابر برهند سقوط یافت(932هجری) و این ابراهیم لودی را بعداً عفؤ نمود و با مادرش از نزدیکان بابر وابسته به ادبار او بوده اند تا اینکه همین مادرابراهیم احتمالاً در مسموم کردن بابر دست داشته و بر اثر این اتهام آنهارا از خود راند و قدر مسلم اینکه نام قبیلوی این پادشاه، لودی بوده است . به زعم من فرشته تاثیر آشنایی به این نام امرای ملتان را که از نسل لوی بوده اند لودی خوانده یا اینکه سر چشمه کار او لوی را لودی نوشته بوده و فرشته بدون اینکه تحقیق کند، امرای ملتان را لودی نامیده است . برای اینکه مطلب روشنتر شود متذکر میشود که قبیله قریش در مجموع، سلسله نسب یعنی شجره ای داشته که فرد ایشان لوی بن غالب بوده است چنان که اگر به شجره حضرت پیامبر اسلام "ص" رجوع بکنیم هم، این لوی بن غالب را میبینیم . چون بر اساس استدلال فوق ثابت شد که امرای ملتان مطرح در پته خزانه سید قریشی بوده اند. طبیعی است که از نسل لوی بن غالب فرود آمده اند.)چون مرحوم حبیبی به هنگام تألیف پته خزانه هنوز به این صداقت نرسیده بوده در صورتیکه او خبر ندارد و تصریحات وجود دارد که فرشته امرای ملتان را سهواً لودی خوانده و فکر میکرده که حقیقت است که از قلمش تراوش نموده این است که مطلب را سهل گرفته و آن شاهان را پشتون تصور نموده به نام شان سخنانی آورده که گویا واقعاً پشتون باشند . آنچه این تصور مرا تقویه مینماید یکی این است که این مطلب فقط درکتاب پته خزانه محفوظ مانده است وچون منابع آن که به قول ایشان عبارت بوده از کلید کامرانی تألیف کامران بن سدوخان در سنه 1038 و آن هم متکی و مستند بوده است بر الاعلام اللوذعی فی الخبار اللودی تألیف شیخ احمد بن سعید اللودی ، این آثار نه فقط موجود نیستند بلکه همچون موجودات تخیلی باقی مانده و حتی یادی و ذکری هم از آنها در جایی دیده نمیشود تا چه رسد به اصل این کتابها محققین آنها را بخوانند و متیقین شوند که واقعاً اگر ماست خورد ه شده ، کنری اش برجای است ، میبینید که خلا ها خیلی زیاد است و زیر پای پته خزانه چندان سست است که هرچه در باره آن غور بیشتر کنی باز به جایی نمی رسی . تعجبی ندارد که آقای پوهاند حبیبی که تعلیقات وسیع لغوی و تاریخی حتی در مواردی که بسیار حتمی بنظر نمی رسد بر کتاب پته خزانه نوشته در باره منابع پته خزانه هیچ تماس نگرفته و تاریخ اللودی را کتاب موثق خوانده (صفحه 176 تعلیقات) ولی نشانی از آن کتاب در جایی دیده واخباری ِ از آن جز در پته خزانه خوانده نشده است.
ادامه دارد
                                       برگرفته از پیام مجاهید
لینک      نظرات ()      

نوروز نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱۱/٢٩

دکتور شمس الحق آریانفر

 

 

عوامل ماندگاری وسیر تاریخی نوروز

 

ملت های جهان، ازبدوی تامتمدن،همه جشن های دارند، وآیین های ویژۀ دربرگزاری اعیاد وجشن ها،نزد آنان وجوددارد.

 جشن های باستانی واساطیری، جشن های تاریخی وملی،اعیاد وجشن های مذهبی ودینی، جشن های موسمی،جشن های سیاسی وجشن های خانواده گی ازشمار آن مناسبت ها وجشن های است ،که ملت های جهان هریک به شیوه یی ،گونه یی ازآن راجشن می گیرند.

 جشن نوروز،که رستاخیز طبیعت وجشن رویش ونوشدن هستی است،جشنی است باستانی واساطیری که درطول تاریخ، درموسم بهار به گونۀ ملی ومذهبی تجلیل می گردیده است.

                      درین جستار،درنگی داریم برماندگاری و سیرتاریخی نوروز؛ واین که نوروز دردوره های مختلف تاریخ سرزمین ما، ازچه زمانی وچه گونه برگزار می شده است.

 پژوهشگران،پیشینۀ این جشن راتاعهد کیومرث نخستین فرمانروای عجم می رساند وهمین گونه به روایت فردوسی نوروز را، روز تخت نشینی جمشید می دانند.

 نوروز درعهد زردشتیان تجلیل می گردیده است،ازین روبرخی آنرا عید زردشتی دانسته اند،

 اما مهرداد بهار می نوییسد: درادبیات دینی زردشتی سخنی ازنوروز مهرگان واعیاد بزرگ ملی نیست و این عیادملی یااعیادبومی به پیش ازعصرآریائیان مربوط بوده است(1))

بهرصورت این جشن بومی، درعهدآریائیان وزردشتیان ادامه یافت وتجلیل گردید. علل استواری وماندگاری این جشن رادرچند اصل خلاصه می کنند.

 نخست این که نوروز درآغاز بهار ونوزایی طبعیت،طبیعی ترین جشن بودکه طبق ناموس طبیعت،زمین وزمان به شوروحرکت می آید واین بهترین فرصت برای تدویرجشن بود. که آریائیان آنراتجلیل کردند.

 انگیزه دیگردرماندگاری نوروز این است، که اول سال واول ماه، نزد زردشتیان مقدس بود به خصوص روز اول ماه، روز خداونداست ازین رو جشن نوروزگونۀ مذهبی هم می یافت.

 همچنان زردشتی ها معتقد بودند، فره وشی ها، درده روزآخرسال به زمین فرودمی آیند ودراول هرسال نیز چنین می کنند . ازینرو مردم برای خشنودی ارواح نیاکان وپذیرایی ازآنها،مراسمی رابرپامی داشته اندکه نوروز ازآن زاده شده است.

 این روایت نیز وجوددارکه حسین بن عمروالرستمی یکی از سرداران
 مامون الرشید، از موبد موبدان خراسان برسید: چرانوروز راجشن می گیرند؟ اودرپاسخ گفت و زمانی دربطیحه (بصره) وبایی  پدیدارآمد وساکنان آنجاهمه مردند. چون اول فروردین رسید،خداوند بارانی برایشان ببارید وآنان رازنده کرد وایشان به مساکین خود بازگشتند ،پس پادشاه زمان گفت: “ این نوروز است “ درنتیجه این روز به نوروز مسماگردید ومردم آن رامبارک شمردند.

 همین گونه،نوروز را، روزپیروزی جمشید براهریمن که برکت رااززمین برده بود، دانسته اندکه درنتیجۀ پیروزی جمشید، برکت به زمین برگشت ومردم گفتند:اینک روز نو.(2)

عوامل دیگر دربرگزاری وماندگاری نوروز رامؤرخان چنین تذکر کارداده اند.

 دراین روز کیومرث زاده شده است،هوشنگ پیشدادی درهمین روزبه دنیا آمده است،تهمورث درین روز بر دیوان فایق آمد وآنان رادربندکرد، فریدون درهمین روز کشور رامیان فرزندان خود تقسیم نمود. سام نریمان درهمین روز، مردم آزاران راسرکوب کرد، کیخسرو درهمین روز زاده شد.زردشت درهمین روز ازسوی اهورا مزدا به پیامبری رسید. گشتاسپ شاه درهمین روز آیین مزد یسنا راپذیرفت ودرعهد اسلامی هم باوربراینست که حضرت علی (ک) درهمین روزبه تخت خلافت نشست.

نوروز شد وجمله جهان گشت معطر
ازبوی خوش لاله ونسرین وصنوبر
 برتخت خلافت بنشست آن شۀ ابرار
 دامادنبی،شیرخدا ساقی کوثر

 

 نوروز درفرمانروایی آریانا:

 دردوره های مختلف تاریخی این خطه،شاهان وفرمانروایان، نوروز راجشن می گرفته اند درهرزمانی آداب ومراسم خاص وجود داشته است.

 نوروز درروزگار هخامنشیان: تاریخ نشان می دهدکه هخامنشیان نوروز رامی شناختند ودرآن آداب ویژه ی می داشتند شاه بارعام می داد،نمایندگان ایالات مختلف را می دید وهدایای شان رامی پذیرفت.

 ازآثار بازنده بابل برمی آید که داریوش هخامنشی ( ۵۲۱_ ۴۸۶ ق.م ) درنوروز به معبد بعل مردوک رب النوع بزرگ بابل، می رفت ودست آنرا می گرفت .

به قول مهرداد بهار، درآغاز هرسال درتخت جمشید مراسمی برگزار می شد.

م.موله، دانشمند فرانسوی نیز،مراسم درتخت جمشیدراتائید می کند ومی گوید: شاه طی مراسمی نوروز راپرپامی داشت وباخدای خود اهورامزدا گفتگو می کرد.(3)

نوروزدر عهد اشکانیان:

                      روایت های ادبی وتاریخی نشان می دهد که اشکانیان مهرگان ونوروز را جشن می گرفته اند. فخرالدین اسعد گرگانی درمثنوی ویس ورامین که متن آن مربوط عهد اشکانی هاست، ازنوروز یادمی کند واز عقب افتادن کبیسه سالها،که جشن نوروز ازموضع طبیعی ونجومی خودخارج گردیده بود.

چو گردشهای ایشان رابدیدند
زآذرماه روزی برگزیدند
 کجا آنکه زگشت روزگاران
 درآذرماه بودی نوبهاران
 منم آزار وتونوروز خرم
 هرآیینه بود این هردو باهم
 سرسال وخجسته روز نوروز
 جهان پیروز گشت ازبخت پیروز(4)

 

نوروز درعهد ساسانیان:

ساسانیان بامراسم خاصی نوروزرا تجلیل می کردند. درصبح نوروز موبد موبدان اولین شخص بودکه نزد شاه می آمد وسرود خسروانی “ یاسرود موبد موبدان راتقدیم وبه آن اساس نوروز را به شاه تبریک می گفت، سرودخسروانی چنین آغازمی شد.

 شها جشن فروردین، به ماه فروردین،آزادی گزین بریزدان ودین کیان.

 سروش آوردترا دانایی وبینایی به کاردانی سرت سبزبادو جوانیت چون خوید ...

 شاه دراین روز به عزل ونصب حکام می پرداخت،مالیات جمع شده رادراین روز به حضور شاه تقدیم می کردند درصبح نوروز مردم درکنار رودها ونهرها رفته،خودراشستشو می کردندبه همدیگرآب می پاشیدند وشیرینی تعارف می کردند. دراین روز سکۀ نومی زدند وآتشکده هاراپاک می کردند(5). درکتاب پهلوی دنیکرت آمده است: هرپادشاهی ردین روز فرخنده رعیت ممالک خویش راقرین شادی وخرمی می ساخت .سلاطین وشهرداران و اسپهبدان در این روزبه شاه هدیه می دادند و شاه نیز هدایایی به آنها می داد.

 

 

نوروز درزمان غزنویان:

 غزنویان نیزمراسم دریافت هدایا رادوست داشتند ودردربارهای خویش به این مناسبت نوروز راتجلیل می کردند .

ابوالفضل بیهقی ازسلطان مسعود یادمی کند که در ۴۲۹ هجری قمری هدایا راپذیرفت وتوبۀ خوددرشرابخواری رابشکست. دراین ایام مردم نوروز رابه پیمانۀ وسیع برگزار می کرده اند. بهاریه ها ونوروزی های شاعران در دربار محمودو عصرغزنوی به روشنی مبین این امراست. آنگونه که منوچهری گفته است

برلشکر زمستان نوروز نامدار

 کرده است رای تاختن وقصد کارزار

 نوروز درعهد سلجوقیان: سلجوقیان نیزبه گونه غزنویان آیین هدیه دادن وهدیه گرفتن رادرنوروز زنده نگهداشتند ونوروز راتجلیل نمودند. درادبیات عصرسلجوقی این رویداد بازتاب گستردۀ داشته است به این ابیات ازامیرمعزی درمدح ملک سلجوقی توجه نمائید:

باد میمون ومبارک صدهزاران جشن جم

برخداوندی که چون جم بند ه دارد صدهزار.

 بانشاط ورامش وپیروزی ونیک اختری

 همچننین نوروز وصدنوروز دیگر برگزار

 

عهد خوارز مشاهیان: کتاب سیرۀ جلال الدین منکبرنی،نشان می دهدکه نوروز توسط خوارز مشاهیان نیزتجلیل می شده است .فتنۀ چنگیز خراسان رابه تباهی کشاند،ولی نوروز بعدازآن گونۀ بیشتر ملی یافت وتجلیل ازآن،تجلیل ازعظمت واحیای روحیۀ ملی وتشویق آزاده گی دربرابر غاصبان شد.

 درروزگار تمیوریان هرات،تجلیل نوروز بازیارت آرامگاه حضرت علی (ک) ومیلۀ گل سرخ پیوند داده شد .واین جشن باستانی،مایه های ملی ودینی به خودگرفت که خودبحث جداگانه است.

نوروز بعدازظهور اسلام:

 روایت های تاریخی نشان می دهدکه اعراب پیش ازاسلام باجشن های مهرگانی ونوروز آشنا بوده وآنها راجشن می گرفته اند.

 الوسی می نویسد: “مردم مدینه پیش ازاسلام دوعیدداشتند .نوروز ومهرگان وچون رسول اکرم (ص) به مدینه آمد برآداب ورسوم ایشان دراین دوعید آگاه شدگفت: خدای تبارک وتعالی به جای این دوعید بهترازآنها رابه شما ارزانی داشته، که یوم الفطر ویوم النحراست.(6)

درروایت دیگرآمده است:

 بااین همه دردوره های اسلامی نوروز باقی ماند:دانشمندی می نویسد: سبب اصلی ماندگاری نوروز دردولت اسلامی ،همان سرسال بودن آن بودکه زمان خراج قرارمی گرفت. (7) چنانکه اسدی طوسی می گوید:

 نوندی سرسال نوکرد راست
 خراج خداوند کابل بخواست
                      همچنان نوروز زمان پیش کش نمودن هدایابودکه فرمانروایان عرب نیز آنرامغتنم شمردند ونگهداشتند وقتی به همت خراسانیان وابومسلم خراسانی بساط امویان برچیده شد،عباسیان درتأثیرپذیری بیشتر از خراسان،این جشن راتجلیل کردند. واژۀ آیین رادرین جشن بکاربردند.

 ابن زبیرمی گوید: دریک نوروز بازی سماجه یی (باز یگران نقابدار)دربرابر معتضدخلیفه برگزار شدکه سیزده هزاردینارصرف آن شد.(8)

 

پانویس ها :

1-مهرداد بهار،اساطیر ایران ، ص 205

2-البیرونی آثار باقیه ۲۱۵)

                      3-م.موله ، ایران باستان ،ترجمه دکتر ژاله ، 1372،ص13

                      4-ویس ورامین ؛ ص269

                      5- کریستن سن ، ایران درزمان ساسانیان ، 1368،ص205

6-_ امیرمعزی،دیوان، اهتمام عباس اقبال،ص ۳۱۲.

7- آلوسی،بلوغ الارب، چ۱، چاپ قاهره، ۱۹۲۵ ص ۶۴ م .

8- رضاشعبانی،آداب ورسوم نوروز،تهران ۱۳۷۹، ص ۱۱۴.

                                                         برگرفته از آریایی

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱۱/٢۸

 

 

"نیکه" ها امپراتوری مولانا را تسخیر مکنند!؟

نجیب الله ضیا رحمان

 افغانستان کشوری است که با معمار استعمارگر کهنه سال انگلیس از بدنۀ خراسان بزرگ و متمدن تولد شده و" دولت – ملت" ساختگی افغان را بر پایه فاشیزم قبیله ای بنا نموده و یک " وحدت ملی"!؟ ساختگی را بر مردمان این سر زمین تحمیل کرده است. به همین دلیل همیشه این ملت ساختگی در ذهن دیگر باشندگان این سرزمین دارای شکاف بوده است، اگر زور و سرکوب مرکزی نبود اینک نشانی از "ملت – افغان" با تعریف کنونی آن نیز وجود نداشت.

 آنچه که همزیستی "طبیعی اقوام" در خراسان کهن نام داشت با بنای افغانستان دار فانی را وداع گفت. اگر بعد از آن ملتی بنام افغان بر جا بوده، براساس ظلم، وحشت، قتل های عام و نسل کشی بوده است نه "همزیستی طبیعی اقوام".

بعد از خراسان همه ملتهایی که در زندان بزرگی بنام افغانستان محکوم شده از کاروان ترقی و تکامل عقب مانده اند. امروز از نگاه دنیای متمدن کشور ما منسوب به قرن 21 نیست، افغانستان قرون وسطایی مخصوص خود را میگذراند.

زمان دیگر تغییرکرده است، اکنون وقت آن رسیده است که باید از خواب ناز اوغانی و قبیله پرستی بیدار شد. دیگر موذیانه از فرهنگ و خرده فرهنگ و قوم و قبیله نمیتوان سخن راند و فرهنگ غژدی را رواج داد و فرهنگ سلطه را در همه ابعاد زندگی معیار سنجش قرار داد. چون رهایی از یوغ برتری خواهان بصورت یک ضرورت اجتماعی و حکم تاریخ برای ملیت های دیگر این سرزمین در آمده است، بدون تردید تجربه های تلخ گذشته و هدف نوین امروزی درین راستا ما را یاری خواهد کرد. زیرا مبارزه ما مبارزه عقل روشنگر با نادانی است، مبارزه با فقر فکری و اندیشۀ طالب پروری است، مبارزه ما با جهالت، بربریت، تمدن ستیزی و فرهنگ سوزی است که قبیله سالاران فاشیست به وجود آورده اند.

این قبیله سالاران از نظر ذهنی در تاریکی های گذشته دور و نزدیک غوطه ورند و ذهن خود را در عمق تاریخ مردگان حبس کرده اند و همه تئوری های تاریخی و فکری را در افغانستان نگهبانی گورستان های تاریخ قبیله خود میدانند، نه دست آورد ها و افتخارات فرهنگی،سیاسی و اجتماعی دیگر ملیت های ساکن درکشور. یعنی برای حاکمیت تک ملیتی قبیله سالاران علمی بنام تاریخ موجود نبوده و نیست. تاریخ برای فاشیزم قومی منبعی است برای انکار هستی ملل مختلف دراین سرزمین و برتر شمردن نژاد خویش.

تعریف ما از افغانستان به معنای پشتونستان نیست، افغانستان را نباید معادل پشتونستان دانست و فاشیزم فرهنگی را تا آنجا پیش برد که امروز سرک ها، جاده ها، کوچه ها ومحلات عمده و اساسی شهر ها به نام ابدال، زی،مهمند،هوتک و نیکه.... نامگذاری شود. واقعا اگر این گردانندگان سیاست از فرهنگ چیزی می دانستند چگونه می توانستند همت کنند که، درامپراتوری فرهنگی مولانا جلال الدین محمد بلخی،که یکی از برگزیدگان نامی دنیای بشریت به شمار می رود و یکی از بلندترین مقامات را در ارشاد فرزند آدمی دارد و در سرزمین کسانیکه دارای تاریخ انباشته از افتخارات بی نظیر وشخصیت های بزرگ علمی، فرهنگی و سیاسی نامداری چون ظهیرفاریابی، امیرعلیشیرنوائی، ظهیرالدین محمد بابر، مخدومقلی فراغی، ابونصر فارابی، گوهر شاد بیگم، بایسنقرمرزا، نادره بیگم، شیبان خان، سلطان حسین بایقرا، سلطان سنجر، ملک شاه سلجوقی، سلطان محمود غزنوی... وغیره نام های قبیله سالاران متوفی چون میرویس هوتک، احمد شاه ابدالی، غلزائی وغیره را بگذارند؟ که خود قبایل پشتون هم بصورت یک پارچه به زعیم و رهبر بودن آنان باور نداشته وهر یک شان را متهم به قتل وجنایت در برابرمردمان همد یگر میکنند.

نام ها، نشانی های قدامت، تمدن، فرهنگ تاریخ و ملیت یک شهر است. قبیله سالاران میخواهند با اقدامات شونیستی خویش درعوض نام های اصیل وباستانی شهر های غیر پشتون نشین کشور نام شخصیت های پشتون را بگذارند و شهرها را از هویت اصلی آنها خالی نمایند. چون نام خیابان ها بخشی از هویت چند صد ساله و گاه چند هزار ساله شهرها محسوب می شوند که نمی توان به سادگی در مورد تغییر آنها تصمیم گرفت. در این میان آنچه همیشه جاویدان خواهد بود، نام قهرمان های ملی و اسطوره ای قومی بر خیابان هاست.

انتخاب نام برای محلات عمده و اساسی یک شهر باید براساس رویدادهای تاریخی اجتماعی و ارزش های حاکم بر جامعه و حفظ هویت منطقه ای و ملی برخاسته از اسامی تاریخی مردمان بومی آن باشد و تصمیم گیری ها باید با حساسیت و توجه به ریشه های تعلق اجتماعی شهروندان آن صورت گیرد، نه به تصمیم کدام" زی" و" غلزیی" و یا به کمک مالی بعضی شهرت طلب نا عاقبت اندیش. زیرا بسیاری از محله های شهرهای کشور ما سرمایه ها و داشته های فرهنگی خود را در نام کوچه ها و گذرها تصویر می کنند.

در تمثال چندین تجربه تاریخی چنین میتوان نتیحه گرفت که فقط و فقط ملت هایی که همگام و همزمان بر ضرورتهای جهان امروز حرکت میکنند حق برخورداری از زندگی مرفه را دارند. ملت ما میخواهد به صورت انسان مدرن زندگی کند. انسانی که از حقوق ملی و بشری برخوردار است و در چارچوب جغرافیای تاریخی خود در تحقق دموکراسی و ترقی فکری، اقتصادی و مدنی بکوشد، بیآفریند، بسازد و با تکیه بر تمدن ملی خود در تحقق احتیاجات و ضرورتهای جهانشمول اشتراک کند ؛ نه اینکه به سینه بم ببندد و انتحار کند.

ملت ما خود آینده خود را رقم خواهد زد. دوراندیشی در آن است که دست از عظمت طلبی بردارید. ذهن ملیت پشتون را بیش از این با آلوده گی های توهم قبیله سالاری مسموم نکنید، ما طرفداری دوستی متقابل بین اقوام مختلف کشور هستیم. اگر روش و سیاست های حاکمان به جای اهداف خیالپرستانه تمامیت خواهی، سرشار از آماج و اعتقاد ملی می بود، دیگر امروز موقعیت تاریخی ما آنچنانکه امروز هست نمی بود. نه آنقدر فقیردرمانده درداخل وهم نه اینقدر حقیر و ذلیل در خارج.

حاکمان فرهنگ ستیزافغانستان در طول ۲۶۰ سال کوشیده اند تا با تبلیغات و تطبیقات وحشیانۀ شونیستی عقدۀ حقارت را در ملیت های تحت ستم به وجودآورند تا این ملیت ها نسبت به فرهنگ، زبان و عناصر هویت خود با چشم حقارت بنگرند. هر تک تک ما مزۀ تلخ و ویرانگر تطبیقات و تبلیغات فاشیزم قبیله یی را هم در بعد زندگی سیاسی- اجتماعی و هم در بعد زندگی فردی بر روح خود احساس کرده ایم. علیرغم قتلهای فرهنگی قبیله گرایان، زبان و فرهنگ ما زنده است، اما آسیب های زیادی بر پیکرۀ آن، از طرف این فاشیست ها وارد آمده است.

مردم ما در گیر و دار مبارزه با فاشیزم قومی تجربه اندوخته، آبدیده شده، پایگاه اجتماعی-سیاسی خود را محکمتر نموده اند. روح تاریخ ملت ما بیدار شده است و حافظه تاریخی خود راهم زنده کرده ایم و هویت ملی به شکل یک احتیاج مبرم آمده و روح نسل پر انرژی و تاریخساز جامعه ما را تسخیر کرده است و نیک میدانیم که پروژه تساوی حقوقی اگر پشتوانه نیروی مردمی، اقتصادی و فکری نداشته باشد، ماجراجویی بیش نیست. اگر به خاطر مسالمت آمیزترین اعتراضمان در جوزجان و دیگر شهر های ما بر روی ما آتش میگشایند، چه تضمینی در کار است که فردا این جنایتکاران فاشیست با تانک ها، هلیکوپترها قتل عام ما نکنند. مرگ نه اولین سلاح، باید آخرین سلاحی باشد که برای دفاع از حریم مقدس فرهنگی امپراتوری بزرگ مولانا بر علیه نیکه های از غژدی گریخته مورد استفاده قرار گیرد.

ما را اراده ملی بر آن است که همچو ملت های دیگر جهان امروز دور ازوحشت جنگ، در صلح زندگی کنیم. این حق مسلم و طبیعی ماست و با توجه به اینکه خواست ما یک مسئلۀ اخلاقی و انسانیست، دنیای آزاد و وجدانهای بیدار و آگاه همگام با ما خواهند بود. کافیست که در راه خواستهای ملی خود کوشا و هم پیمان گردیم. ما را توانایی دفاعی بر علیه پشتونیزه کردن کشور موجود است. ملت تُرک افغانستان همگام با دیگر ملتهای تحت ستم برای بر اندازی سلطۀ فاشیزم قبیله یی به پا می خیزد.

                                                    برگرفته از خاوران

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱۱/٢۸

 

 

تا زمانیکه رژیم تروریست پرور وقبیله سالار سچه گرای افغان ملت هست، انتحار دوامخواهد داشت!

درودبر روان پاک کسانیکه در حادثه تروریستی کابل جان داده اند!

درویش نیک اندیش

هموطنان گرامی وشهریان اضطرابزده ی شهر باستانی کابل، درود برشما! شما نیک میدانید که با چه سرنوشت وحشت آور دچارید؛ از سیمای تک تک شما هویداست.، از چهره های گریان وروان پریشان اطفال بیگناه شما روشن است که، در چه مصیبت گرفتارید؛ در دیگر دنیا اطفال با چه ارامی وخاطر آسوده مورد آموزش وپرورش قرار میگیرند، اما در کشور ما وآنهم، در پایتخت، روان بیدرمان ترس ووحشت، بالای اطفال سرزمین ما چه اینده ای را به ارمغان می آورد واز این اطفال چه امید ودرخشندگی اینده ی تاریخ ما داشته باشد؟ مانند آثار تاریخی که از بیخ وبن نا بود کرده شدند، فرزندان مارا هم کوشش دارند که دیوانه وبا تشویش وترس مبتلا سازند، تا آینده ما وکشور ما با تار از خود بیگانگی بسته شود وفرهنگ مارا جلو دار باشد که، از بروبن انتحار، کشتاروخشونت وقبیلوی سرچشمه گرفته باشد، اینست خواست سیستم قبیله وعنعنه غیرت (افغانی).

 یک بخش برادران پشتون، طالب، انتحارگر وخشونت طلب وتروریست، بخش دیگرش تا نود درصد در قدرت حکومت کرزی، کاپی طالب در اندیشه وپیروی عنعنه پوسیده ای قبیلوی ودر عین حال طالبان نکتایی دار، بخاطر فریب غربیها وبخش سومی پشتونهای که شهروندان عادی واز همه شهروندان این سرزمین بیچاره تر وپسمانده تر، اما با تآسف که دنباله روی هردو بخش جنایتکار؛ امروز دنیا بر ما می خندد وما مضحک جامعه جهانی شده ایم؛ مزدور القاعده، مزدور ای ایس ای، مزدور امریکا وانگریز، تکامل عنعنه پوسیده قبیلوی مارا تا سرحد انتحار رشد داده است ودر جهان مردم بکجا رسیده اند وپشتونهای سرزمین ما در کدام شیوه گرفتارند؛ وروشنفکر نماهای پشتون، از رسانه های که با پول این انتحارچیان وسازمانهای جهنمی، شباروزی ذهنیت شهریان ساده دل وبیخبر مارا، گرفتار سخنان بیهوده ساخته اند، بیشرمانه، طالبان را با این خصلتیکه دارند، به شکل از اشکال تعریف میکنند وآنهارا میگویند که بدون اجازه ملا عمرآخوند توت شمالی را بدهن کثیفشان نمی بردند، ولی این توت بیچاره را توانستند که از بیخ بر کنند وتاکهارا یکایک از زمین شمالی بیرون بکشند وشمالی را برای بار چندم به زمین سوخته مبدل سازند، واین بیشرمان قبیله سالار وانتحار پسندان فرهنگ سوخته، آنهارا براات میدهند واعمال شوم این تخم گنده را توجیه وتوصیف میدارند؛ هرکس که به پشتون تعلق داشته باشد، بدهم باشد، تروریست هم باشد، انتحارگر هم باشد، بد نیست، بد کسانی هستند در نظر این روشنفکرنمایان پشتون، که غیر پشتون هستند؛ جنگ امروز در افغانستان چه مفهوم دارد؟ حق پشتون تلف شده است؟ ایا در رژیم کرزی طالب وپشتون، چند نفر کلیدی از دیگران دیده میشود؟ تمام وزارت خانه های کلیدی وریاست جمهوری نزد پشتونها نمی باشد؟ چرا انتحار وچرا طالب وچرا قبیلوی فکر کردن؟ ایا در طول تاریخ از ایام احمد خان ابدالی تا امروز این قبایل با چنین شیوه نبوده اند، یکدیگر خویش را کور نکرده اند واز پی سربریدن وکشتن همدیگر نبوده اند؟ این فرهنگ از نظر شما چگونه فرهنگی خواهد بود؟

 فرهنگ کشتن وجان گرفتن، فرهنگ وحشت ودهشت، فرهنگ خود کشی وبیگانه پروری، فرهنگ دیوگرایی واهرمن وش را فرهنگ چه وکی بایست گفت وکسانیکه با چنین فرهنگ آمیزه دارند، در قالب انسان ومسلمان جورخواهند آمد؟ آیا میشود برای شیطان واژه اسلام را خطاب کرد؟ آقای عمر خطاب گرداننده تلویزبون پیام اوغان، طالبان را بهترین مسلمان وبا عدل وداد خطاب کرد؛ خداوند برای اندک کارها وای گفته است ولی برای کسانیکه دروغ میگویند ویا غیبت میکنند ومنافقت دارند، وای گفته است؛ تا زمانیکه اعمال تروریستی وانتحارگرایی طالبان پشتون را روشنفکرنمایان پشتون توجیه میدارند واین اهریمنان دیو صفت را می ستایند، انتحار وترور ادامه خواهد داشت وفرزندان کابل زمین با چنین سرنوشت تیره وتار گرفتار خواهند بود؛ تا اینکه خداوند خورشید وماه رحم نماید واین ددان گوشتخوار وگرگان بی عاطفه را از این سرزمین بکاهاند وزهره کفشان بسازد ویا مانند امریکا کسی به صحنه سیاسی افغانستان قدم بگذارد که سیستم پوسیده ای قبیلوی را از بیخ وبن برکند ویک سیستم انسانی ومدرن روز را جاگزین بدارد واین غیرت کاذب را از سر این سرزمین برای همیش محو نماید وبجایش غیرت سازندگی وبافندگی وریسندگی وصنعت را بکارد وبار بیاورد.

 فرهنگ ما پیش از هزار سال از چه سازندگی ومهر وانسانیتی برخوردار بود؛ چه مصیبت دامنگیر ما گردید که، سرنوشت کشور ومردم با فرهنگ ما گرفتار چنین بدی ونا بخردی گردید؟ ای خداوند خورشید وماه! اطفال این سرزمین چه گناه کرده اند که، دچاراین وحشت واین دهشت شده اند؟ قضاو قدر یا قسمت سردرگمی؟ نمیدانم چه بنویسم وچه بگویم؟ همه شهروندان ما در تلقین افغانیت گیرمانده اند وتوان گفتن این را هم ندارند که این تروریستها همه پشتون بودند واز افغانستان؛ زبان بعضیها می لنگد وحقیقت روشن را نمی توانند به طور روشن بیان بدارند؛ تا زمانیکه ما کتمانگر این حقایق باشیم، انتحار دامنگیر ما خواهد بود وصدها بار انتحار صورت میگیرد وبه نام پاکستانی زیرزده میشود. بیاید تا راستی را بگوییم ولو که تلخ هم باشد. یک خصلت مسلمان راست گفتن است، طالبان پشتونها هستند ودرهرخانه ایکه پشتون باشد، تروریست از طریق آن به کار ناشایسته اش دست می یابد؛ اگر این خانه در چهار دره قندوز باشد ویا بغلان ویا شولگر( بوینی قره) ویا اوت خیل ویا قلعه زمانخان کابل؛ کسیکه این سخنان را پنهان میدارد، مسلمان وراستگو نیست!

 چرا این تروریستها در پنجشیر رخنه نمیکنند ودر تخار ویا بدخشان ویا سمنگان ویا بامیان وشبرغان ومرکز مزار شریف؟ معلومدار است که، مربی ندارند ودر کابل چرا؟ در کابل نظر به ادعای وطنداران پشتون حدود شصت در صد مردم کابل پشتون هستند ومرد شو پشتون را تلاشی کن وبرایش بگو که مبادا طالب وتروریست باشی؟ وکدام پشتون را میتوان از هم فرق کرد؟ اکثر پشتونها با ریش بد قواره وشاید پراز آن حیوان جانداریکه همه آنرا میدانند باشند وهیچکس نمیتواند فرق بین انتحارچی وطالب وپشتون کابل را بکند وشما همشهریان کابل بیشک منتظر بدترین روز شاید باشید وشاید صدها انتحاری دیگر حالا در قلعه زمان خان ویا خوشحال مینه وجاهای دیگر، آمادگی عمل اهریمنانه وجانگیرانه ای دیگر باشند؛ زیراکه وزیر از خود وقوماندان امنیه کابل از خود ووزیر دفاع از خود ورییس جمهور از خود وصدها مشاور ریاست جمهوری از خود به شمول اقای سنجرخان که قبلآ خلقی بود وامروز در تیم طالبگرایان کرزی چسپیده است، البته اکثری خلقیهای دیروز به شمول اقای تنی طالب امروز هستند ولی تآسف به حال اقای شندگر بهتر است گفت تا اینکه سنجر! کسیکه بخود نشود، هرگز به بیگانه نخواهد شد ورویش حساب، نمیکنند واین را خودش هم میداند که در چه بی ننگی گرفتار آمده است؛ از سخنان موهومش معلوم است!

 روی این دلایل میتوان گفت که، کابینه آقای کرزی همه پشتون است وجایی نمی ماند که پشتونها نا راضی باشند واگر ناراضی هستند، این نا رضایتی قبیله وی است واین جنگ به نظر من بیشتر جنبه قبیلوی وقومی بین قبایل پشتون دارد واین پشتونها در طول تاریخ بین خود چنین مصیبتهای کشنده را داشته اند، ولی امروز مردمان غیر پشتون با تآسف دراین مصیبت دارند میسوزند وبی فرهنگ میشوند وبی تاریخ وبی آثار تاریخی؛ ودر بین دنیای امروزی بدنام، مردم کابل در این آتش میسوزند وفرزندانشان بار این مصیبت را بدوش میکشند وآینده سوزان ونا معلوم را در پیش دارند!من از همه نویسندگان بزرگوار می طلبم که، مدارا نکنند وحقایق را پوستکنده بیان بدارند واگر روشنفکر راستین پشتونی وجود دارد ویا داشته باشد، غرض پاک نمودن این لکه سیاه فرهنگ ستیزی وانتحار پسندی، همتبارانشان، بنویسند واعمال شومشان را تقبیج نمایند وچهره ای اهریمنانه ای این تروریستان را بجای توصیف، سرزنش بدارند واز مردم ساده وبی الایش پشتون بخواهند که، طالب یعنی القاعده، تروریست، انتحارگر وجانگیر! خط خودشان را با این اهریمنان جدا سازند، در غیر آن پشتونها در دنیا بدنام وبی اعتبار خواهند گردید؛ پوشاندن جنایات، بی عدالتی در حق پشتونهای مظلوم است وهر جنایتکار در تاریخ، پاسخ خودش را میدهد، مشروط براینکه، پشتونها خود را از بن این جنایتکار، جدا کنند وخودشانرا به غداران وباباهای بی هیچ ربط ندهند واز بر وبیخ کوران وکران، آگاهانه دور شوند ونفرینگر آنها باشند. امید وارم که صراحت بیان من موجب آزردگی دیگران وبه خصوص پشتونهای خرد گرا نشود. شاد وکامگار باشید.

 

نیک اندیش

لینک      نظرات ()      

استاد بارش وزبان پارسی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱۱/٢٥

غوغا کوه، ترنم دریا

"محب بارش" ششمین همایش بین المللی استادان زبان و ادبیات فارسی به روز 25 ماه جدی سالا روان در شهر تهران برگزار گردید. کار همایش دو روز را دربر گرفت که در آن در کنار استادان و دست اندرکاران زبان فارسی از شهرهای مختلف ایران، یکصدو بیست و پنج تن دیگر از پنجاه کشور جهان شرکت کرده بودند. از افغانستان پنج تن از استادان دانشگاه های کشور به شمول چهار تن که به گزینش بنیاد فرهنگی «اندیشه» معرفی شده بودند شرکت داشتند.حضور رئیس جمهور ایران چهره های دولتی وشخصیت های شناخته شده زبان و ادبیات فارسی دری به شکوه همایش افزوده بود. درنخستین دقایق آغاز کار، محترم روح الامین امینی شاعر و روزنامه نگار نامدار کشور دو پارچه شعر پیشکش حاضران کرد و پس از صحبت رئیس جمهور آقای احمدی نژاد، شخصیت آشنا در کشور و منطقه محترم رهنورد زریاب بیانیه اش را به نمایندگی از هیأت افغانستان ایراد فرمود، صحبت زریاب با چند بیت از یک شعر بلند زنده یاد عبدالقهار عاصی آغاز و پس از آن بر جریان فارسی ستیزی در سده های پسین و به طور اخص حاکمیت تشکیل شده بعد از سقوط ظاهری طالبان روشنی انداخته شد. وقتی از رهنورد زریاب خواسته شد که به خاطر کمی وقت صحبت را پایان بخشد، حاضران در تالار به پاایستادند و از گرداننده آغاز کار جناب دکتر آذر خواستند که بگذارد آواز دردهای ملتی به گوش دیگران برسد و به همین خاطر تبصره دکتر آذر پس از صحبت محترم رهنورد بسیار جالب و برخاسته از واقعیت و حقیقت بود.ناگفته نماند که ازچند سال به اینسو این مهم راه افتاده و درهر یک از دو سه سال پس در یکی از کشور های ایران، افغانستان و تاجکستان تدویر می یابد بنابر قطعنامه پنجمین همایش، باید ششمین آن در افغانستان دایر می گردید در ماه جوزای سال روان که تدبیرها، تدویر آن را مانع گردید، در حالیکه تمام هزینه آن از سوی کشور ایران پرداخته می شد.چیز جالب دیگر عدم حضور سفیر افغانستان و به طور خاص کار دار فرهنگی کشور در روزهای همایش بود. سفارت و بخش فرهنگی آن شاید هیچ نفهمیدند که از کشور شان هیأتی آمده و باید کم از کم با آنها دیدار داشته باشند.
ما در مورد آگاهی ها و آشنایی های جناب سفیر چیزهای جالبی شنیدیم، به طور نمونه وقتی به او گفته اند که از شخصیت و اندیشه‏های عرفانی سنایی غزنوی در تهران بزرگداشت صورت می گیرد، گفته بود، سنایی چیست و کیست؟
(البته ما شنیدیم) و شاید همین نا آشنایی ها و نا آگاهی ها سبب شده که در کنار تصویر ها از نامداران زبان و ادبیات فارسی تصویری و نامی از افغانستان و تاجکستان دیده نمی شد و نام های مشترک بین هر سه جغرافیای ساخته شده از یک کشور خوانده شده بود.
آنچه که بسیار اهمیت دارد مواد قطعنامه همایش است که برای تربیت، آموزش، ایجاد و حمایت نهاد های وابسته به گسترش و تعمیم زبان پارسی دری ونیز فرستادن زبان پارسی به کشور های دیگر و پذیرش دانشجویان برای دوره های ماستری ودکترا، آماده سازی مواد درسی به هر دوره‏یی تصمیم قاطع گرفته شد.
ارتباطات اسلامی که هر از گاهی کار راه اندازی این همایش را عهده دار بود ودر کار ششمین همایش نیز خستگی را نشناختند، سپاسگذاری کنیم.
گل نیست، ماه نیست، دل ماست پارسی
غوغای کوه، ترنم دریاست پارسی
                                                از  پیام مجاهید
لینک      نظرات ()      

معرفی کتاب عبدالحمید محتاط توسط دانشمند گرانمایه عبدالقدیررسولی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱۱/٢٢
 
نویسنده: عبدالقدیر رسولی

 

 

 

معرفی یک اثر تازه و پر از اسرار

               

دانشمندگرامی و فخیم آقای محتاط به سلسله نشر کتابهای " سقوط سلطنت" و " تاریخ تحلیلی افغانستان" اینک به تالیف و تدوین سومین کتاب فارسی خیلی جالب و گرانبهای خویش تحت عنوان " جمهوریت ، رازهای سربسته و انحطاط" دست یازیده که نخست از همه این موفقیت شایان را به ایشان صمیمانه تبریک و شادباش میگویم.

از آنجائیکه آقای محترم محتاط در تاسیس جمهوریت نقش اساسی و مهم داشته و همچنان در اولین کابینه آن نظام منحیث وزیر و عضو کمیته مرکزی ایفای وظیفه نموده اند  بنآ با برگزیدن اسناد ، مدارک مستدل و چشمدیدها در تالیف و تدوین این کتاب قریب الانتشار و پر از اسرار کوشیده اند که لاجرم گفته میتوانم که این اثر پژوهشگرانه و سلیس بسان روشنایی در بیشه اندیشه ها و افکار مبارزین راه حق و عدالت اجتماعی تاثیر فراوان بجا میگذارد. از سوی دیگر این کتاب تحقیقی چنان صورت و مضمونی واقعی را بخود گرفته که برای پژوهشگران کشور در چنین روزگار آشفته سیاسی خیلی ها غنیمت و مددرسان شمرده میشود.

جای تردید نیست که همه ما در سلسله پیگیری دقیق مسایل تاریخی و حوادث کشور با گسست های عدیده  روبرو شده ایم که از این رو بنابر فقدان اسناد دقیق و حق پوشی ها، کتمانها و توضیحات مقطعی دچار اشکال و ابهام زیادی شده ایم که از این رهگذر سوالات نهانخانه ضمیر و فکر ما جواب مقنع نیافته و در فرجام به نتیجه گیری منطقی نرسیده ایم. گفته شود که مقصر اصلی این ناهنجاریها مغرضینی است که آنها بنابر افکار تنگ نظرانه ، امیال قومگرائی ، منافع قشری ، تعصب ورزیها و غیره ملحوظات اشرافی و سرکاری و سرداری و کوته نظریهای جبونانه از توضیح وقایع طفره رفته اند. و با تجاهل و توجیهات سوفسطائی قرینه سازی و افسانه گویهای گمراه کننده و فخر فروشی خواستند در یک مفهوم (خطاکار ) را ( فداکار) وبرعکس آن معرفی داشته اند.

نکته در خور توضیح اینست که انتشار این کتاب برای حامیان استبداد و حاجبان برهنه پای درباری و برخی از کرسی نشینان و چسپنده های دیوان سالار آن وقت نظام  که در قید حیات اند خوش آیند نخواهد بود. بقول شاعری:

بستردنی ست آنچه بنگاشته اید    افگندنی ست آنچه افراشته اید

مولف دامنه تحقیق خود را بگردآوری، ترجمه، بررسی و مطالعه تطبیقی گزارشات ، خاطرات و آثار افراد گوناگون از منابع و ماخذ متعدد و معتبر با عقاید و سلیقه های مختلف گسترانیده است. همچنان کتاب از تمام کینه ورزی  و تعصب مبرا بوده و از داوری و پیش داوری و صدور احکام در باره شخص و یا اشخاص امتناع ورزیده فقط با کاوش عمیق و بررسی رویداد ها خواننده را به داوری و تامل فرا میخواند. جانمایه که این کتاب را متمایز ساخته این است که با نگاه تازه و متفاوت در موارد زیرین با تاملاتی چند پرداخته است.

- آشیانه های جاسوسی در شهر

- شاه مخلوع و سردار داود

- موضوع پشتونستان

- مسئله میوندوال

- عبدالمجید کلکانی و غلام حضرت کلکانی

- زندگی در اسارت شبکه های جاسوسی

- تعقیب ، تهدید و ترور

- ماستر پلان کشور

- اسناد توطئه آلمان فاشیزم برای جلوس مجدد امان الله

- برنامه ریزی کوتای 1942 توسط سردار داود و سردار نعیم به نفع آلمان نازی

- ماجرای تصفیه افسرانیکه در سقوط سلطنت نقش داشتند

هموطن عزیز!

از دها موضوعات شگفت انگیز مندرج کتاب، اینک عطف توجه شما را به یک ماخذ محدود از صورت تحقیق  غلام صدیق خان چرخی جلب میداریم. 

( متن زیر از کتاب " جنگ افغانی ستالین" اثر دانشمند و مورخ روسی تیخانووف ترجمه شده است)

صورت تحقیق غلام صدیق خان چرخی در دادگاه  مجرمین فاشیسم

 

 


زندان بوتیرسکایا- ماسکو/ مورخ پنجم اپریل 1946

سوال :هئیت تحقیق مجد د روی موضوع رابطه شما با ارگانهای جاسوسی بر میگردد. تقاضا میگردد که صادقانه در زمینه ابراز نظر کنید.

پاسخ:به سوالات قبلی شما پیرامون همکاری با شبکه های جاسوسی صادقانه اظهار نظر نمودم که هرگز تماس صورت نگرفته و نمیتواند فعالیت های جاسوسی را در بر بگیرد. زیرا این موضوع با نظریاتم و اعتقادات دینی و در وضع موجود با امکاناتم در تضاد است.

در این دوازده سال اخیر بحیث فرد مهاجر در آلمان   زندگی دارم. در این مدت محض در سال 1935 که توسط گشتاپو احضار شدم و پیرامون پیوندم با محصلین افغانی که قبلا در مورد گزارش داده ام دیگر با ادارات جاسوسی و یا پولیسی تماسی صورت نگرفته. همچنان متعاقب احضارم توسط گشتاپو، به وزارت خارجه آلمان مراجعه و تقاضا نمودم تا امنیت مرا از تکرار اینگونه جنجالها بگیرد ویا  اجازه انتقال پول و دارائی من را به خارج صادر کند و تا بتوانم در کشور دیگری مسکن گزین گردم. در آن زمانی مرا  داکتر پروفر(1) که مسئولیت پیشبرد شعبه شرق را در وزارت خارجه آلمان بدوش داشت کمک شایانی نمود و موضوع مرا به فون نیرات (2) گزارش داد و از جانب وی برایم اطمینان داده شد که بعد از این کسی دیگر برایم مزاحمت ایجاد نمیکند.

 

سوال:توجه خاص رهبران وزارت خارجه آلمان را نسبت به شما ،چگونه توضیح میدارید؟

پاسخ:معمولا این لطف دوست دیرینم پروفر بود ولی با فون نیرات کدام چیز مشترکی نداشتم بجزحصول اطمینانیه رسمی از طرف وی و هم چنان کدام کمکی هم از وی دریافت نکرده ام. ولی رابطه ام با پروفر و دستیار او داکتر گروب (3)  از زمانیکه در سال 1922 داخل برلین  شدم برقرار گردید. از آن زمان به بعد ما به منازل یکدیگر رفت و آمد داشتیم و متقابلا تحایفی برای یکدیگر اهدا نموده ایم. بویژه پروفر و گروب از من تحایف مثل .قالین، قره قل، نقره و سایر اشیا  دریافت نموده اند.

 

سوال:نمی خواهید بگوئید که پروفر و گروب بخاطر تحایفی که از شما دریافت داشتند به شما خدماتی را انجام دادند؟

پاسخ:این را من تائید نمیکنم. با گذشت زمان مناسبات برمبنای همین روابط ژرفتر شد و در هنگام ضرورت، آنها با خورسندی خدماتی را برایم انجام دادند. بطور مثال بعد ازاینکه در سال 1934 در آلمان  مسکن گزین شدم ، معرفی نامه زیبای خصوصی برایم دادند که مرا در بسی مسایل مربوط به مقیم شدن و ایجاد امور بازرگانی کمک کرد.

حتی مواقعی هم وجود داشته که پروفر شخصا به ادارات مالی و املاک محل تماس تلفونی میگرفت و هدایت میداد تا در مالیات دو اقامتگاه شخصی و عوایدم تخفیف صورت گیرد. بعضی خدمات شخصی را داکتر گروب هم برایم ایفا نموده بود.

سوال:هئیت تحقیق معلوماتی در اختیار دارد که خدماتیکه پروفر و گروب برای شما انجام داده نتیجه روابط شما در راستای همکاریهای جاسوسی میباشد. اکنون در این رابطه از همکاری خود با آنها  گزارش بدهید.

جواب:این را من رد میکنم. به استثنای روابط دوستانه شخصی و بر اساس آن خدمات دوجانبه ، هیچگونه روابط دیگری با پروفیر و سایر همکاران نداشتم. وزارت خارجه و سایر ارگانهای آلمان هرگز مرا به همکاری جذب نکردند وهرگز پیشنهادی هم ننمودند به استتثنای مذاکراتی که در سال 1939 روی کودتا دولتی در افغانستان صورت گرفت و آنهم بدون نتیجه بود.

سوال:در سال 1939 با کدام شخصیت آلمان و چگونه مذاکرات را شما پیش بردید؟

جواب:بعد از آنکه آلمان پولند را در سال 1939اشغال کرد و معاهده ی را با اتحادشوروی عقد نمود، فون هینتگ ( 4) از وزارت خارجه آلمان طی صحبت تلفونی مرا نزد خود خواست.

سوال:قون هینتگ کیست؟

جواب :در آن زمان فون هینتگ آمر شعبه شرق عوض پروفیر اجرای وظیفه میکرد که پروفیر بحیث سفیر آلمان در برازیل تعین شده بود. با فون هینتگ برای نخستین بار در سال 1921 در هنگام اولین سفر خود

در چوکات هئیت رسمی افغان به آلمان معرفت حاصل کرده بودم. در آن زمان برای مدت یکماه ما را بحیث نمایند وزارت خارجه همراهی کرد. ما با او نزدیکی پیدا نمودیم.

بار دوم در سفریکه با امان الله خان به جرمنی در سال 1928 داشتم با وی ملاقات نمودم که برای مدت دوهفته در سفر به این کشور ما را همراهی داشت. و بعد از وقفه طولانی ما بحیث دو آشنا با فون هینتگ در سال 1937 باهم ملاقات نمودیم. البته بعد از تقرر وی بحیث آمر شعبه شرق وزارت خارجه آلمان. در همان زمان پروفیر قبل از عزیمت جانب اشغال وظیفه در برازیل، توصیه خیلی خوبی در باره من برای او داد. و تقاضا نمود تا در صورت ضرورت برایم همکاری لازم نماید. در نتیجه آن من با فون هینتگ روابط دوستانه  فامیلی بزودی ایجاد کردیم. اغلب با هم یکجا بودیم و وقت بیشتر را در شکار باهم سپری مینمودیم.

سوال:توضیحات خود را در باره مذاکرات سال 1939 خود با فون هینتگ ادامه بدهید؟

جواب:

فون هینتگ در سال 1939 مرا نزد خود خواست و مرا در برابر سوالی قرار داد که آیا من میتوانم ابتکار آماده گی قیام را در افغانستان در راستای واژگون نمودن خاندان نادرشاه و بقدرت رسیدن دوباره امان الله خان بعهده بگیرم، در صورتیکه آلمان  کمک های نظامی واعزام استادان عسکری را بدوش بگیرد؟

سوال:دقیق تر صحبت کنید که چزا فون هینتگ برای شما این پیشنهاد را نمود؟ آیا این ابتکار از شما ناشی نمی شد؟

جواب:طرح این موضوع کاملا از فون هینتگ ناشی میگشت و هرگز از طرف من این پیشنهاد صورت نگرفت و حتی برای من ناگهانی بود.

بدون تردید که طرح پیشنهاد فون هینتگ از حلقات حکومتی آلمان سرچشمه میگرفت که از طریق کودتا میخواستند نفوذ خود را د رافغانستان مستحکم سازند.

سوال:برای تطبیق این هدف شما را بحیث نفر خودی انتخاب کردند؟

جواب:من طرفدار نظام فاشستی نبودم و همچنان کدام تماسی هم با حکومت آلمان و سایر ارگانها نداشتم. گرچه بنابر عدم اجازه خروج دارائیهای خود، ناگزیز بودم در آلمان زندگی کنم. بدین مفهوم که من برای آلمان ها نفرشان نبودم ولی برای تطبیق برنامه های شان شخصی دیگری را که بیشتر با صلاحیت ودر افغانستان مشهور میبود نداشتند. ار اینرو مرا دعوت کردند. این نظریه شخصی من است و فون هینتگ در این زمینه با من صحبت نکرده است و برای من موضوع مجهول باقیمانده که به دستور چه کسی او عمل میکرد. بهر حال فون هینتگ شناخت زیادی از گذشته های من داشت و میدانست که روابط من با حکومت بر سرافتدار نادرشاه در افغانستان خصمانه است و همین مطلب برایش زمینه آنرا میداد تا مرا به این امر دعوت کند.

سوال :عکس العمل شما در رابطه به پیشنهاد فون هینتگ چگونه بود؟

جواب :پیشنهاد فون هینتگ با ارمانهای دیرینم مطابقت داشت. از اینرو در مورد پیشنهاد او نظرم مثبت بود. وی در همان لحظه اعلام داشت که محض زمانی این کار را دنبال خواهم کرد که مواقفه و همکاری طرف اتحاد شوروی را داشته باشم. فون هینتگ برایم گفت  که کودتا مفکوره حکومت آلمان است که در تبانی با حکومت اتحاد شوروی اجرا میشود. پس از آن من نظریات خود را اظهار نمودم و گفتم زمانی کودتا پیروز خواهد شد که بطور مقدماتی از افغانانی که در آسیای مرکزی زندگی دارند چند قطعه نظامی بوجود آورد و آنها را مسلح ساخت و آماده نمود. بعدا بکمک آنها از سرحد افغانستان عبور و شهر مزارشریف را تسخیر کرد. همزمان با آن بکمک طرفداران خود در افغانستان قیام قبایل را در سایر ولایات کشور برپا کرد و بعدا کابل را تحت تصرف خود در آورد.

سوال:منظور شما از کدام اشخاصی بود که در افغانستان برای سهم گیری در این قیام مطرح بودند؟

جواب:

در این مورد فون هینتگ از من پرسید و من نام چند بزرگان قبایل مهمند که ب رای ما وفادار بودند گرفتم. که در میان آنها من و در سابق پدرم و برادرم از شهرت واعتماد زیادی برخوردار بودند. در نخستین صدا، این قبایل تحت قیادت خوانین خود در هر لحظه اماده قیام علیه ظاهرشاه و عساکرش بودند. من به این عقیده بودم که بعدها همزمان با احضارات اشغال مزارشریف از استقامت مرز افغان و شوروی، با این رهبران قبایل باید ارتباط برقرار شود و زمان آغاز قیام قبایل داخل کشور نظر به اوضاع در نظر گرفته شده بود.

سوال:آیا شما با فون هینتگ پلان تفصیلی کودتا را در افغانستان آماده نموده بودید؟

جواب:نخیر! پلان مشخص ما نداشتیم و من در نظر نداشتم چنین پلانی را بدون کمک اتحادشوروی مطرح سازم. در صحبت با فون هینتگ،  محض نظریات خود را بیان داشتم و حسب تقاضای او، اسمای بعضی از رهبران قبایل را معرفی نمودم که در زمان قیام او میتوانست روی آنها حساب کند.

سوال:کدام آنها را بطور مشخص خودت به فون هینتگ معرفی نمودید؟

جواب:من افراد مطمئنی را از قبایل مهمند برای او معرفی نمودم که در قسمت شرق جلال آباد و نزدیک به مرز هند زندگی داشتند.

محمد حسن خان فرزند سردارخان

محمد یوسف خان برادر محمد حسن خان

محمد امین خان پسر محصل خان

و همچنین من میتوانستم شخصیت روحانی، شرین جان که در چهار باغ صفا زندگی داشت به فون هینتگ معرفی کنم و یا سایر کسانی که بمن وفادار بودند که حالا دقیق نامهای شان بخاطرم نیست.

سوال:آیا شما در مورد صفات و آدرسهای این اشخاص با فون هنیتگ هم صحبت نمودید و وعده برقراری ارتباط را با آنها دادید؟

جواب :بجز نام و ولایت، بیشتر برای فون هینتگ معلوماتی ارایه ننمودم و هم چنان حرفی پیرامون صفات آنها هم بمیان نیامد. برعلاوه در باره تامین ارتباط با این اشخاص نیز وعده ی صورت نگرفت. در آن وقت این موضوع کاملا مفهومی نداشت زیرا تا آماده گی قیام در افغانستان ، ضرورت به تامین ارتباط با اشخاص مورد نظر دیده نمیشد. باید گفت که برقراری ارتباط قبل از وقت ، احتمال ناکامی قیام را بیشتر میکرد.

سوال:برای هئیت مستنطق اطلاعاتی در اختیار است که شما با فون هینتگ در مورد برقراری ارتباط با سران قبایل وعده نموده اید، و شبکه های جاسوسی آلمان تدابیر مشخص در زمینه اتخاذ نموده بودند چرا شما در این سوال خاموش میگذرید؟

جواب:من هر آنچه واقعیت است بیان میکنم و چیزی را پنهان نمی نمایم. هیچگونه وعده ی در رابطه به برقراری ارتباط با سران قبایل به فون هینتگ نداده بودم. بخاطر دارم که درجریان صحبت با من ، قون هینتگ بعضی یاداشتهای را پیش خود در روی کاغذ میگرفت. احتمال دارد که وی نام افراد را نوشته  و بعدا به ارگانهای جاسوسی برای تامین ارتباط داده باشد. اما برای من هیچ چیزی در این رابطه معلوم نیست.

سوال:صحبت شما با فون هینتگ با کدام نتیجه گیری پایان یافت؟

جواب:در پایان مذاکره من به فون هینتگ علاقمندی سفر خود را به ماسکو غرض مذاکره ابراز داشتم. وی اصولا با این تقاضای من مخالفت نکرد و برایم اعلام  داشت که سفر شما بعد از مذاکرات در این موضوع پس از صحبت سفیر اتحاد شوروی با حکومتش عملی میگردد. با فون هینتگ وعده نمودند که بعد از حصول توافق حکومت اتحادشوروی دوباره ملاقات نمایند.

در ختم صحبت به اطلاع فون هینتگ رساندم که میخواهم دراین نزدیکیها به ایتالیا بروم تا موضوع را با امان الله خان در میان بگذارم.

سوال:آیا ملاقات شما با امان الله خان صورت گرفت؟

جواب:قبل از آنکه با امان الله خان ملاقات دایر شود، من به سفارت اتحاد شوروی در برلین مراجعه نمودم. تا شخصا با وی مسایل را توضیح بدهم و تقاضای اجازه سفر را به اتحاد شوروی  غرض مذاکره بدست آورم.

سوال:آیا برای این مرام از فون هینتگ یا کدام کس دیگر اجازه گرفتید؟

جواب:نخیر! اجازه مراجعه به سفارت اتحاد شوروی را از فون هینتگ و کدام شخص دیگری بدست نیاوردم و آنرا به ابتکار خود عملی کردم و غایب از انظار آلمان ها با حکومت اتحادشوروی داخل مذاکره شدم .  من به این باور بودم که پیروزی چنین یک  امری محض از طریق اتحاد شوروی ممکن است. من با اتحادشوروی  در زمان شورش بچه سقا در سال  1929 ارتباط داشتم ، میتوانم  کاملا به توافق برسم و آماده گی شوروی برای کودتا همسو به آلمان که با افغانستان دارای سرحد مشترکی هم نمی باشد با آنها تامین نمایم.

اگر اشتباه نکرده باشم پس از صحبت با فون هینتگ ، در عین روز به سفارت اتحاد شوروی مراجعه نمودم. در اطاق انتظار سه کارمند سفارت که یکی خود را مستشار سفارت معرفی کرد مرا پذیرفتند. با روشنی انداختن به سوابق خود و در اتکا به شناخت های شخصی که با بعضی از رهبران اتحاد شوروی داشتم، از آرزوی خود آنها را مطلع ساختم که میخواهم با سفیر ملاقات نمایم واجازه سفر خود را به ماسکو برای مذاکره دریافت نمایم که هدف آن  مذاکره روی تغیر نظام موجود دولتی در افغانستان بود. من در این موضوع به مذاکراتی که قبلا بین من و نماینده اتحاد شوروی لیتوین(5) و سوریس (6) صورت گرفته بود اشاره نمودم. در پاسخ بمن اطلاع دادند که تقاضای شما به ماسکو خبر داده شده و هرزمانیکه پاسخ دریافت نمودیم شما را در جریان قرار میدهیم.

سوال:شما به پرده پوشی روی روابط اصلی خود با آلمانها ادامه میدهید و خود را در ضد و نقیض ها گمراه میسازید. در بالا شهادت دادید که نیت داشتید در سفارت اتحاد شوروی روی مذاکرات خود با آلمانها حکایه کنید، اما هدف را از مستشاری که شما را پذیرفت پنهان نمودید. لازم است که شما راست بگوئید.

پاسخ:من اینراتائید میکنم که در اثنای پذیرش در سفارت اتحاد شوروی من همه چیز را کاملا برملا نساختم. زیرا مرا سه مرد ناشناسی در سفارت اتحاد شوروی ملاقات کردند که من نسبت به آنها نگرانی داشتم که راز مذاکرات مرا افشا نسازند و در اختیار آلمانها قرار داده نشود. هدف مذاکره من با سه کارمند سفارت فقط مساعد ساختن زمینه ملاقاتم با سفیر اتحاد شوروی بود که اجازه سفر ماسکو را برای مذاکره با آنعده اشخاص رهبری اتحاد شوروی که من شناخت دارم بدست آورم. در آنصورت من میتوانستم برنامه تفصیلی خود را برای آماده گی کودتا در افغانستان صادقانه در میان بگذارم.

سوال:ضعف توضیحات شما در آنجاست که اگر صادقانه میخواستید مذاکرات را با اتحادشوروی انجام دهید  چرا شما بازی دوگانه را در پیش گرفتید و و ارتباط خود را با آلمانها از کارمندان سفارت اتحاد شوروی پنهان کردید و در حالیکه به ارتباط خود ادامه دادید. آیا چنین نیست؟

جواب:صحبت های من با واقعیت مطابقت داشت. اتحاذ چنین روش از طرف من در آن لحظه ناشی از ایجاد مرز مشترک بین جرمنی و اتحادشوروی که از خاک پیشین پولند میگذشت و امضای موافقت نامه در ماسکو که بگمانم مناسبات ویژه دوستی را بازتاب میدداد ناشی میگردد. از اینرو در راهبردهای خود، روی اتحاد شوروی حساب میکردم ونمیتوانستم احتمال آنرا نادیده بگیرم که در باره کودتا در افغانستان، حکومت آلمان و اتحاد شوروی همکاری مشترک را مورد توافق قرار نداده باشند. البته طوریکه در این مورد برایم فون هینتگ اظهار داشت. در چنین یک شرایط گنگ، تصمیم نداشتم مذاکرات را با آلمانها برهم بزنم و بخصوص وقتیکه ابتکار از طرف آنها ناشی شده باشد.

سوال:شما هنوز هم صادق نیستید که در این مورد استنطاق بازهم برمیگردد.  حالا لطفا بگوئید که بالاخره در عمل شما چه گامهای را در جهت تحقق پیشنهاد آلمان ها برداشتید؟

جواب:من به کدام اقدامی مبادرت نورزیدم و هم تصمیمی در باره عملی نمودن آن نداشتم تا زمانیکه سفر شخصی ام به ماسکو ومذاکرات در آنجا صورت نمیگرفت. بعد از آنکه به سفارت اتحادشوروی در برلین رفتم با امان الله خان در روم صحبت تلفونی داشتم. با درنظرداشت گذشت سریع زمان و آرزومندیها، او را غرض مذاکره به بولزونو شهرک مرزی آلمان – ایتالیا دعوت نمودم. در هنگام ملاقات ما با امان الله خان که در یکی از هوتل های بولزونو صورت گرفت ما روی پیشنهاد آلمان ها بحث نمودیم. در آنجا تصمیم گرفتیم که ما باید در برنامه های بعدی خود باید به اتحاد شوروی حساب کنیم و من  بهر صورتیکه ممکن باشد زمینه سفر خود را به اتحاد شوروی مساعد سازم وحمایت آن کشور را بدست آورم و طوریکه در سال 1929 این همکاری را ابراز داشتند. یعنی تهیه سلاح و قطعات خاص عسکری از افغانهای که در اتحاد شوروی زندگی داشتند تا بکمک آنها شهر مزارشریف را تصرف نمود.و متعاقب آن قیام سرتاسری را در افغانستان علیه ظاهرشاه بسیج کرد.

در نظر بود زمانیکه من موافقه اتحاد شوروی را در ماسکو حاصل کنم امان الله خان به تاشکند سفر کند و با اشغال مزار شریف خود را پادشاه افغانستان اعلام نماید و مردم افغانستان را به قیام دعوت کند و از آنجا به استقامت کابل با نیروهای نظامی مارش نماید.

همچنان ما بدین تصمیم شدیم که در صورت حل موفقانه پلان ما در ماسکو، ادامه ارتباط به آلمانها تا زمانی حفظ شود که حکومت اتحاد شوروی آنرا مقدور می پندارد.ما باید از هرگونه کمک از طرف آلمانها چه در قسمت استادان ویژه و یا افسران مسلکی  زیر عنوان اینکه اینگونه کمک های موجب عدم رضایت و ناخوشنودی مردم میگردد اجتناب نمائیم.

من باید در باره راه آورد سفر و مذاکرات در  ماسکو به امان الله خان گزار ش میدادم.

زمانیکه به برلین برگشت کردم فورا به سفارت اتحادشوروی در برلین تماس تلفونی گرفتم و تقاضا نمودم که در پذیرش سفیر و یا مستشار سفارت مرا تنظیم کنند تا نتیجه مذاکرات خود را با امان الله خان با آنها در میا ن بگذارم و اجازه مسافرت به ماسکو را دریابم. لیکن در خلال چند روز برایم پاسخ رد دادند که سفیر ماسکو از پذیرش معذرت میخواهد.

سوال:بعد از آن تصمیم گرفتید که تنها در رابطه با آلمانها کار کنید؟

جواب:بعد از دریافت پاسخ سفارت شوروی منصرف شدم زیرا بخوبی درک میکردم که هر پلان آلمان ها بدون سهم گیری اتحاد شوروی خصوصیت ماجراجویانه را دارد و به ناکامی محکوم است. بهر حال در اثنای که انتظار پاسخ سفارت اتحاد شوروی را میکشیدم، فون هینتگ مجدا مرا به وزارت خارجه خواست و برایم اطلاع داد که حکومت اتحاد شوروی رسما از موافقه عملی نمودن کودتا در افغانستان به سهم گیری من اطمینان داده است.

برای تائید اظهارات خود ، فون هینتگ تلگرام فون شولن برگ سفیر آلمان در ماسکو را نشان داد که او در پذیرش مولوتوف رئیس شورای کمیسار خلق بود و موافقه او را در رابطه به کمک های لازمی مشترک اتحاد شوروی و آلمان برای من و امان الله خان به خاطر تدارکات قیام در افغانستان  حاصل کرده است . فون هینتگ گفت که سفر من در اینده نزدیک به ماسکو صورت خواهد گرفت وی علاوه کرد که اکنون نماینده آنها به غرض کودتا رفته است و سفر من در چند روز نزدیک عملی میشود.

با گذشت مدت زمانی، فون هینتگ برایم خبر داد که از ماسکو هدایت داده شده است تا برای مدتی سفر را به تعویق اندازم زیرا مذاکرات بین حکومات بطول انجامیده و تاکنون ختم نشده است. بعد از مدتی بنابر علت نا معلوم فون هینتگ از شعبه شرق وزارت خارجه سبکدوش شد. مسئله سفرم به ماسکو و هرگونه مذاکرات پیرامون کودتا در افغانستان در همینجا برهم خورد.

سوال:بجز فون هینتگ دیگر کسی مذاکرات را روی این مسایل با شما ادامه نداد؟

جواب:نخیر!  راستی زمانیکه من به وزارت خارجه نزد فون هینتگ بخاطر تلگرام شولن برگ رفت بودم، او مرا با گابخت(7)  معرفی نمود. که من او را پیش از ملاقات و بعد از آن ، هم ندیدم و وظایف و رتبه او را هم نمیدانم. با فهم برخوردیکه فون هینتگ به او داشت برایم چنین تصور پیدا شد که گابخت کدام موقف عالیتری را اشغال نموده بود و آنهم رابطه ی با ماسکو درمورد کودتا داشت.

سوال:معرفت شما با گابخت در چه رابطه صورت گرفت؟

جواب:من هم دلیل آنرا نمیدانم. زمانیکه داخل دفتر فون هینتگ شدم گابخت با من معرفی شد و بسیار خلاصه پیرامون مذاکرات ما ابراز نظر کرد و محتوای تلگرام شولن برگ را تائید نمود که مرا به ماسکو میخواست. و آرزومندی نتایج مثبت سفر را در ماسکو با حکومت اتحاد شوروی برایم نمود و در همینجا مغذرت خواسته از دفتر خارج شد.

من بدین باورم که گابخت یکی از مبتکرین مشهور برنامه کودتا در افغانستان است و با فهم نقش من در ان بدفتر فون هینتگ آمد تا با من شخصا معرفی گردد. بیشتر با هیچ یک از آلمانها، من مذاکراتی را پیش نبرده ام.

سوال:زمانیکه شما با فون هینتگ و گابخت ملاقات داشتید آیا آنها را از نتایج مذاکرات خود با قونسلگری اتحادشوروی در جریان قرار دادید؟

جواب:از ملاقات در سفارت اتحاد شوروی و تلاش برای تامین ارتباط تلفونی، من برای هیچ یک آلمانی نه قبلا و نه بعدا بشمول فون هینتگ و گابخت خبر نداده ام.

سوال:به کدام آلمانی شما ا ز مذاکرات با اتحاد شوروی د رمورد کمک به امان الله خان در سال 1929 اطلاع داده اید؟

جواب :در این رابطه با فون هینتگ صحبت نمودم. مذاکرات آنوقته برایش محرم نبود در سال 1929 من به آلمان سفر داشتم مذاکراتی را به شترایزمن (8) و ریختوفن (9) در وزارت خارجه المان پیرامون کمک سلاح انجام دادم. به  همکاری ایشان مقدار زیاد سلاح از آلمان خریداری و به اتحاد شوروی فرستادم. از آن زمان به بعد آلمان ها از مذاکرات و تماسهایم با نمایندگان اتحاد شوروی پیرامون کمک های نظامی به امان الله خان در سال 1929 اطلاع داشتند. و هم از خوشبنینی های دیرینه ام به اتحاد شوروی با خبر بودند.

سوال :نشان بدهید که تحت چه شرایطی آلمانها کمک ها را برای واژگونی ظاهر شاه در افغانستان پیشنهاد نمودند؟ در این راستا کدام هدفی را آنها دنبال میکردند؟

جواب:برایم روشن بود که در شرایط موجود، آلمانها قبل از همه اهداف خود را دنبال میکردند نه منافع من و امان الله خان را.  لیکن در خلال مذاکرات بامن هرگز کدام پیش شرطی را مطرح نساختند. ممکن بخاطریکه مذاکرات ما خصوصیت مقدماتی را داشت و  نتایج مشخصی را ببار نیاورد.

این پروتوکول بطور صحیح سخنانم نوشته شده و بزبان روسی که برایم قابل فهم بود خوانده شد.

امضای غلام صدیق

ارشیف مرکزی.

(1)در مورد پروفیر معلومات در دست نیست

 نایرت کانستانتین فون (1873-1956) از سیاست مداران معروف Нейрат Константин Фон ( (2

و دیپلومات آلمان بود که از سال 1903 بحیث قونسل آلمان در لندن وظیفه داشت و د رجنگ عمومی اول بحیث سفیر آلمان در استانبول ایفای وظیفه مینمود و بعد در سال 1919 ا بحیث سفیر مقیم دنمارک گماشته شد و از جون 1932 الا فبروری سال 1938 بحیث وزیر خارجه المان تعین شده بود. در دادگاه نورنبرگ به 15 سال زندانی محکوم شد ولی در سال 1954 آزاد گردید.

 فریس گروب دیپلومات آلمان که در سال 1886 متولد گردید و در سال 1913 Фриц Гроббе (3

شامل خدمات دیپلوماتیک گردید خدمات مختلفی را در بخشهای مختلف تبلیغاتی انجام داد در سال 1944 از وزارت خارجه به وزارت حرب آلمان مقرر شد. و سالهای زیادی را در زندان اتحاد شوروی بسر برد.

(4) فون هینتگ هینتگ که در جنگ جهانی اول هم نقشی در تحریکات قبایل پشتون داشت در انتظار فرصتی بود تا باز شورش قبایل مقیم کوهستانات پشتون را علیه نیروهای انگلیس در شبه قاره هند براه اندازد. زمانیکه جنگ اول جهانی پایان یافت و هنیتگ در چین وظیفه دیپلوماتیک را پیش میبرد و از همانجا در سال 1920 بازهم قبایل وزیررا که تحته سلطه انگلیستان قرارداشت آهسته آهسته دو باره سازماندهی میکرد.

(5) لیتوینوف مکسیم مکسیموویچ در سال 1875 دیده به جهان کشود و در سال 1951 دیده از جان بست ویکی از کادرهایبرجسته حربی و دیپلومات اتحاد شوروی بود و از سال 1930 تا سال کمیسون مردم وزارت خارجه را رهبری میکرد.

(6) سوریتس یکاوف زخاروویچ در سال 1882 تولد و در سال 1952 وفات نمود. از سال 1919 تا سال 1921 در سفارت اتحادشوروی د رافغانستان وظیفه داشت و نماینده فوق العاده ترکستان و آسیای میانه بود.از سال 1923 تا سال 1934 در ترکیه سفیر اتحادشوروی بود و از سال 1934 تا سال 1937 در آلمان بحیث سفیر ایفای وظیفه میکرد. در سال 1937 در فرانسه بحیث سفیر وظیفه داشت که فاشستها فرانسه را اشغال کردند و سوریتس به وزارت خارجه شوروی مصروف کار شد.از سال 1946 تا سال 1947 در برازیل سفیر اتحاد شوروی بود ولی در سال 1948 به تقاعد سوق داده شد.

(7) گابخت تیودر از سال 1939 بحیث آمر شعبه سیاسی وزارت خارجه جرمنی اجرای وظیفه میکرد و شخص مورد اعتماد روبنتروب وزیر خارجه المان بود.

(8) شترایزمن گوستاف (1878-1929) دولتمرد سیاسی جرمنی بود و رهبری مردم آلمان را بدوش داشت. از سال 1923 بحیث صدراعظم حکومت ائتلافی بود. و از سال 1923 تا سال 1929 بحیث وزیر خارجه جرمنی اجرای وظیفه نمود.

(9)  ولفرام فون ریختخوفن (1895-1945) پیلوت آلمانی بود که توسط شترزمن با نماینده امان الله به کودتا جذب گردید که در سال 1929 طرف افغان تقاضای خریداری عاجل طیارات هونکر را نمود و این تقاضا از طرف حکومت آلمان پذیرفته شد.

خواننده گرمی!

گسترده گی موضوعات مولف را واداشته تا در سررشته تحقیق و تحلیل به سالیان پیشین برگردد همان سالیان پر از مخاطرات جنگ جهانی دوم و ظهور فاشیسم و تبعات ناشی از آن و جذر و مد های تند حوادث و گرایش مفرط سرداران در حمایت و پخش اندیشه فاشیستی که امروز بحیث یک هیولای سیری ناپذیر درآمده. متکی به اسناد توضیح شده که یک سردار سلطنتی حلقه برده گی انگلیسها را برای حفظ تاج و تخت بگوش نموده و سردار دیگر در رقابت خانواده گی برای رسیده به تاج و تخت به غلامی فاشستهای آلمان تن درداده در واقع هردو مزدور وارد معامله ذلت بار و سخیف شده اند.

در عین حال اعجاز کتاب روی مدارک قوی به اثبات میرساند که آلمان فاشیست به موثریت امان الله خان پی برده ویرا نسبت به خانواده اهل یحیی ترجیح میدهد. در این باب بملاحظه میرسد که امان الله خان در تبانی به فاشییست های آلمان وارد معامله دیگر میشود.

اسناد موثق از نقش ابزاری قبایل پرده برداشته چنانچه بار نخست در سال 1929 قبایل به زور و زر انگلیسها امان الله خان را خلع نمودند و بار دیگر در سال 1941 هینتگ آلمانی با زور وزر زمینه قیام همین قبایلیها را مساعد میسازند تا دوباره امان الله خان را به تاج و تخت برسانند.

در باره فقیر هیپی و محمد سعدالاگیلانی ( پیر شامی) بحیث جواسیس آلمان که در مناطق قبایلی توسط آلمانها متوطن ساخته میشوند، تماما فعالیت تخریبکارانه و استقامت کاری گروپ های قبایلی توسط راسموس آتشه نظامی جرمنی مقیم کابل سازماندهی میگردد.

برعلاوه این کتاب یکی از محوری ترین بخش و معاملات پشت پرده شبکه های جاسوسی کشورها و چهره های شناخته ناشده فاشست ها و نازیهای وطنی را که تا الان شناسائی نگردیده افشا میدارد.

همچنان مولف در آگاهی بخشی و درک ماهیئت حاکمیت های ناموجه شووینستی و سرداری فرهنگ و اخلاق عقب مانده گی و نهادینه ساختن روحیه استبداد پذیری و جبن و اخلاق ریاکارانه ، رخوت گرایانه ، نفی سایر ملیتهای بومی و تلقین افراد ساده لوح و بیخبر جامعه ما توضیحات مفید ارایه و همه را به تامل فرا خوانده .

در پایان بایسته میدانم که این کتاب نقش سترگ در شناخت، تفاهم و نزدیک کردن بخشهای مختلف مبارزین راه حق و عدالت اجتماعی خواهد داشت و به تاریخ نویسی واقعبینانه و پژوهشگری مدد فراوان خواهد رساند و همه را میطلبد تا در محاسبات خود دقیق فکر کنند و با بهره برداری از امکانات و اقعی نه خیالی تکیه کند. و بجای مظلوم نمایی و اختیار خاموشی با چشمان بسته خبثین را طیبین نگوید.

ممکن اثر حاضر در عرصه تحقیق و نگارش تا آن حدی که انتظار زیاد داشته باشیم به همه پرسش ها جواب ندهد و کمبودی های داشته باشد، اما در عرصه معلومات دست اول و پژوهش دقیق امانت دارانه و بدور از تعصب سیاسی و دشمنی کور، یکی از مهمترین رویداد کشور ما زا بخوانندگان ارایه داده است که این خود گام بسیار بلند و شجاعانه در مسیرجاده تاریک و سخت محسوب میگردد.

                     برگرفته ار سایت آریایی

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱۱/۱۸

یاد دلیر مرد "کوهستان زمین" جاودانه باد!

(به یاد بزرگ مرد اندیشه و تفکر، مقاومت و شجاعت مولانا بحرالدین باعث)

درست سی سال از شهادت یکی از بزرگترین شخصیتهای علمی، دینی و سیاسی کشور مولوی بحرالدین "باعث" بدست جلادان فاشیستع.م. اسکندری و مزدور میگذرد. یاد این روز برای من وهمه آنانیکه در مکتب "بدخشی" و "باعث" تربیه دیده اند، جانگداز است.

من تقریبآ از کودکی با نام مولانا صاحب آشنا بودم؛ چون هم پدر و خانواده اش از بزرگان و علمای دینی نامدار درواز بودند وهم خود ایشان آنزمانیکه ما بچه های مکتب ابتدائی و متوسطه بودیم، شخصیت مطرح و با نام  ونشان هم در زادگاه مشترک مان درواز و هم در سطح بدخشان وهم مساحت کل کشور گردیده بود.

ولی برای اولین باردر تابستان سال 1350، زمانیکه من در صنف دهم مکتب تخنیک ثانوی کابل بودم و تازه از طریق حکیم ( دولت – سهیل- شفق) که او نیز در صنف یازدهم آن مکتب بود و انجنیر حسن (سپنتامن) که محصل در انستیتیوت پولیتخنیک کابل بود به محفل اتنظار جذب شده بودم، در ترابی مارکیت جاییکه مولانا صاحب و بغلانی صاحب بود وباش داشتند، با اوشان و رو در رو ملاقات نمودم.

فکر میکنم در آن زمان مولانا صاحب سمت منشی اول سازمان را داشتند. انصافآ از دیدن و عضویت من در سازمان خیلی شادمان شدند و به مطالعه، کسب بیشتر آگاهی و پیگیری در کار سیاسی مرا تشوق نمودند وطبعآ من نیز که یک همدیارم را درچنین مرتبت و منزلت معنوی و سیاسی میدیدم میبالیدم. در همین مکان بود که بعدها با بزرگان دیگری چون:

بدخشی صاحب، بغلانی صاحب،رفیع، استاد فلک، انجنیر رشید، استاد عبدالاحمدخان، معدنچی  و جوانان دیگری که برخی هم سن و سال و برخی هم کمی بزرگتر از من بودند، چون : روستا، رحمانقل، پساکوهی، عبدالله، اکبر، نسیم ، انجنیر بدیع الزمان و...عزیزان دیگری را شناختم.

 بررسی شخصیت چند بعدی مولانای صاحب کار دشواری خواهد بود؛ ولی اگر خواسته باشیم به بررسی کارنامه ها و شخصیت هریکی از سرداران تفکر ملی در وجود " محفل انتظار" یا سازمان بدخشی بپردازیم، ناگزیر خواهیم بود به نقد ریشه یی آن سازمان در ابعاد سیاسی، فکری وعملکردهای آن محفل و بعدآ سازمانهای جداکانهء "سازا" و"سفزا" وشخٌیصتهای آنها بپردازیم.

این مسئله به کرتیک دقیق و خالی از حب و بغض نسبت به افراد و شخصیتهای رهبری کنندهء آن سازمانها ودر مجموع خطوط فکری و عملکرد عملی آن جریان هم در سطح کل کشور و هم در سطح محلاتیکه آن محفل و سازمانهای مماثل آن نفوذ معین داشتند وعملآ چه قبل از کودتا و چه بعد از کودتای ثور دست به کار وعمل سیاسی و یا نظامی زده اند؛ نیاز دارد. من درینجا اراده ندارم به چنین کار دشواری بپردازم، چه از یک طرف از همه مسایل آگاه نیستم وچنین کار بزرگ و با مسئولیت را درحدود صلاحیت خود نمیدانم و در بعد دیگر همین اکنون رانیز زمان مناسب برای چنین کاری نمیدانم. شاید بهتر باشد پیش کسوتان آن محفل، بخصوص آنانیکه از دم تیغ جلادان تاریخ جان به سلامت برده اند چون محترم بغلانی، استاد رفیع، کوشانی، اکبر،کاوه،حاتم، ظهوری،تالقانی، بدیع الزمان و دیگران تاریخچهء سازمان و حوادث آنزمان را طور کرونولوژیک ارائه کنند تا در سایهء معلومات ایشان روشنفکران کشور چه متعلق به "محفل انتظار" و سازمانهای مربوطهء آن و چه سایر روشنفکران آزاد اندیش و ملی کشور بتوانند به نقد آن بپردازند و برای کارکردهای بعدی خود از فراز وفرود، پیروزی و شکستها درس لازم را بگیرند. 

ولی آنچه من میدانم قسمآ درینجا خدمت دوستان به عرض میرسانم:

در رابطه به حادثهء درواز: در آنزمان که دوران خیزشهای سیاسی- نظامی و تشدید جنگهای چریکی در منطقه بود و در کشور نیز عملیات چریکی اینجا و آن جا چه توسط "محفل کوهدامن" و چه گروپ حرفه یی- نظامی "محفل انتظار" بعمل می آمد و سازمان ما نیز در مجموع تجارب معینی درین زمینه کسب کرده بود؛ اراده برین شده بود تا به سروی مناطق پایگاهی بخصوص درواز، شهربزرگ و مناطق ماورای کوکچه پرداخته شود. این سروی باید در مدت شش ماه توسط گروهی برهبری مولانا انجام میشد. خفیظ آهنگرپور

به پیشنهاد مولانا صاحب عبدالله(خفیظ آهنگرپور) نیز باید منحیث مسئول نظامی به این گروپ ملحق میشد. در جلسه ایکه به همین مناسبت در مکروریان در منزل بدخشی صاحب صورت گرفت عبدالله نارضایتی خود را برای شرکت درین گروپ با پنهان کردن خود در عقب بدخشی صاحب تبارز داد، ولی توسط شرکت کنندگان جلسه و شخص بدخشی صاحب بر وی قبولانده شد. گروپ متذکره به درواز رفت ولی بعوض سروی آرام و بی سروصدای منطقه درگیر حوادث و مجبور به مقاومت مسلحانه بدون آمادگی لازم سیاسی و نظامی گردید. اینکه چگونه و چرا ایشان مجبور به مقاومت شدند تا حال در اسناد سازمان از آن چیزی گفته نشده و یا شاید فقط من چیزی نمیدانم. من تا حال دلیل این مسئله را که ایشان چرا بمیدان هوایی کوچک و محلی درواز حمله کردند و چند تنی از مسافران هواپیمای کوچک مسافربری باختر را موقتا به گروگان گرفتند و بعد از چند ساعت انها را رها کردند، نمیدانم. طوفان شمال

قیام درواز با آنکه نقطهء عطف و درخشانی در حیات سیاسی سازمان بود و آبروی سیاسی وشهرت سازمان را در سطح کشور، منطقه و جهان بالا برد ولی سرآغاز پاشیدگیها نیز شد. متآسفانه افرادرهبری کنندهء آن قیام چه در آن زمان و چه تا اکنون به بررسی دقیق آن مسئله نپرداختند. به استثنای یک جزوه یی کوتاهی تحت عنوان (طوفان شمال)که توسط قربان پساکوهی تهیه دیده شده بود وآن نیز بیشتر معطوف به دفاع از آن حادثه بود تا کرتیک آن. 

کمیتهء سرپرست: بعد از دستگیری مولانا، عبدالله وهمه اعضای گروپ مقاومت در قریه شینگان راغ، در کابل نیز حکومت دست به اقدامات انتقامجویانه زد و اعضای سازمان را تحت پیگرد جدی قرار داد وبرخی رهبران آن از جمله بدخشی و بغلانی را بزندان کشید. چندی بعد دولت حکیم نیز در شبرغان زندانی شد، یعنی تقریبا اکثریت اعضای رهبری سازمان زندانی شدند. درین زمان کمیتهء بنام "کمیته اجرائیهء سرپرست" بریاست انجنیر عبدالرشید فرخاری تشکیل و موظف به پیشبرد امور در غیاب رهبران طراز اول سازمان گردید.

تامین ارتباط با رفقای زندانی: من در آنزمان معاون کمیتهء محصلین و مکاتب شهرکابل (انجنیر محمد یار مسئول کمیته بود) و بعدامسئول آن کمیته بودم مشترکآ با دریم بریدمن احمد میرپنچشیری که در قوای کار وزارت فوایدعامه کار میکرد، موظف به تامین ارتباط با زندان شدیم که هم تامین ارتباط و تبادله نامه هاو هم تامین مایحتاج رفقای زندانی و هم شستن کالای رقای زندانی بدوش این کمیته بود. البته من و احمد میر هیچگاهی پشت دروازهء زندان نمیرفتیم، بلکه اعضای ارتباطی کمیته این کار را انجام میداند.

یاد آن زمان گرامی باد که چه صفا و صمیمیت و خلوص نیت نسبت بهمدیگر وجود داشت. باوجود آنکه همه یادداشتها اولآ بما میرسید ولی هرگز بخود حق نمیدادیم تا انها را حتی باز کنیم و راسا به مسنول کمیتهء سرپرست میسپردیم. اخلاص رفقا تا آن سطحی بود که برای شستن کالای رفقای زندانی، محصلین دانشگاه کابل با هم در جدال میشدند و هریکی میخواست او این خدمت را انجام دهد و لباس رفقای زندانی خود را بدستان خود بشوید. 

حادثهء درواز ترسبات ذهنی قبلی میان رفقا را تشدید کردوسرآغاز تشدیداختلافات میان دوبدنهء حرفوی وغیرحرفوی سازمان گردید. آنچنانیکه بعدآ من خودم درک کردم موجب سوءتفاهمات در میان رفقای زندانی نیز شده و عملا آنها را به سه گروپ تقسیم کرده بود.

 کنفرانس سال 1355 کابل وبعد از آن: فکر میکنم در اواسط ماه سنبله سال 1355 بود که کانفرانس سراسری سازمان در قلعهء زمانخان کابل در منزل انجنیر بدیع الزمان جهت بررسی مسایل سیاسی و تشکیلاتی سازمان تدویروبرای دو شب ودو روز متواتر ادامه یافت. درین کنفرانس که نمایندگان انتخابی ولایات و کابل طور کاملا دموکراتیک انتخاب گردیده بودند اشتراک داشتند. من گفتم کاملا دموکراتیک, زیرا بیاد دارم که در بخش متعلمین و محصلین (دانشجویان مکاتب ودانشگاه کابل) از هر حوزه  سازمانی یک نفر را انتخاب کرده بودند که جمعا تعداد نمایندگان دانشجویان و دانش آموزان در حدود بیست نفر میرسید. این بیست نفر نمایندهء انتخابی باید صرف دو نفر را منحیث نماینده از میان خود انتخاب و به کانفرانس میفرستادند.

در جمع ما رفیق "جرئت" از میمنه که قبلآ عضویت جریان دموکراتیک نوین را داشت و طی یک سال ونیم اخیر به سازمان پیوسته  و روشنفکر متفکر و دلیری بود، نیز منحیث نماینده از حوزه های دانشگاه کابل وجود داشتند. بنا بر توصیه یی کمیته اجرائیهء سرپرست ما کوشش داشتیم تا موصوف بحیث نماینده انتخاب و در کنفرانس منحیث نمایندهء دانشگاه کابل اشتراک نماید، زیرا همه میدانستیم که موصوف دارای نظریاتی بود که باید در کنفرانس مورد بحث قرار میگرفتند. پروسهء انتخابات بگونه یی بود که هیچکس خود را کاندید نمی کرد ولی اعضای اشتراک کننده باید با رای مخفی از رفقای مجلس نام دو تن را در دو برگه مینوشتند وهیئت موظف از جانب کمیته اجرائیه نیز حضور داشت تا برگه ها را فی المجلس بخواند. در فرجام معلوم شد که من بیشترین رای را برده ام (اگر چندی خودم رای خود را به رفیق جرآت داده بودم) و انجنیر محد یار بعد از من و جرآت بعد از وی و بدینگونه جرآت نتوانست در کانفرانس اشتراک کند.

در کنفرانس حدود 50 تن از نمایندگان انتخابی سازمان بشمول بخش نظامی سازمان اشتراک داشتند. در کنفرانس ریاست آن دورانی بود انجنیر حسن منحیث منشی ( ثبت و تند نویسی اسناد) ومن من منحیث معاون ایشان تعیین گردیدم. من جوان ترین اشتراک کننده درین کنفرانس بودم. برای اولین بار بود که با برخی رهبران شاخهء نظامی سازمان و با ظاهر حاتم فرمانده عملیاتی سازمان آشنا میشدم. 

در کنفرانس روی مسایل گونگون بشمول حادثه درواز، نامگذاری سازمان و مسایل درون تشکیلاتی و نزاکت هائیکه میان جناح حرفوی و غیر حرفوی سازمان ایجاد شده بود بحث های مفصلی صورت گرفت ولی در اکثر موارد به تصامیم قطعی نرسیدند و اکثر تصامیم جدی به بعد و تعیین سرنوشت رهبران ارشد سیاسی سازمان که در زندان بودند محول گردید.

در مورد مسایل تشکیلاتی نیز در اصل کمپرومایز صورت گرفت. بدخشی ، باعث، حفیظ ، بغلانی ودولت حکیم بالتربیب منحیث منشی عمومی، منشی اول و اعضای دفتر اجرائیه در غیاب انتخاب شدند, همچنان  رفیع، قربان(مسلم) پساکوهی، انجنیر حسن منحیث اعضای دفتر اجرائیه، انجنیر رشید، استاد فلک، روستا، ظهوری،حاتم و چند تن دیگر منحیث اعضای کمیه مرکزی و اگر درست بخاطرم ماند باشد کوشانی و اسماعیل اکبر منحیث اعضای علی البدل کمیته مرکزی انتخاب شدند و کمیته اجرائیه موقت موظف به کار خود گردید. درین کنفرانس انجنیر حسن منحیث مسنول تشکیلات و من منحیث معاون ایشان انتخاب شدم. 

ازتدویر این کنفرانس بیش از دو ماه نگذشته بود که برخی رفقای حرفوی که شاید به تصامیم آن کانفرانس راضی نبوده باشند، کنفرانس دیگری را در تخار دایر نمودند و تصامیم دیگری گرفتند. در کابل نیز کمیته اجرائیه موقت عجولانه مصوبه یِ را صادر نموده و اعضای رهبری اشتراک کننده در کنفرانس تخار و از جمله پساکوهی، انجنیر حسن و اکبر را به جزاهای تنبیهی تا سطح به تعلیق در آوردن عضویت شان در کمیته رهبری از بیست روز تا  سه ماه دست زد. انجنیر حسن به این تصمیم گردن نهاد ولی سایرین راه مخالفت را در پیش گرفتند. سر از ین وقت است که اختلافات شکل علنی و رودر رویی را بخود گرفت و یک بخش (بخش مرکزی) خود را سازمان و مخالفان را "اقلیت" و بعدش"فرکسیون" نامیدند.

بخش اولی در غیاب و بدون کدام تفاهمی با بدخشی خود را با او نزدیک میدانستند و بخش دومی همچنان در غیاب باعث و بدون تفاهم باوی خود را پیرو باعث مینامیدند. شاید این قرینه سازی نیز از روی طرز زندگی آن دو رهبر گرفته شده بود تا موضع گیریهای ایشان.

گروه دومی بعدا در جوزای سال 1357طی اعلامیه یی خود را سازمان فدائیان زحمتکشان افغانستان "سفزا" نامیدند و گروه اولی بعدا در سال 1359خود را سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان " سازا" نامیدند.

من که تا اواخر جوزای 1359 درین "سازمان عضویت داشتم" و بعد از برآمدن از زندان در شانزدهم جدی سال 1358مسئولیت تشکیلات آنرا نیز بعهده داشتم، رسمآ ازین نام آگاهی ندارم. اگر چندی که این نام  نا آشنا نیز نبود وروحیه عمومی در میان کادرها وجود داشت که حزب خود را در آینده بنام "حزب زحمتکشان افغانستان" بنامند. یگانه سند مرامی ایکه وجود داشت و در سال 1353 توسط عبدالله و حکیم تهیه شده بود، بنام "جبههء دموکراتیک توده یی برای رهایی  خلقهای افغانستان" (ج.د.ت.ر.خ.ا) بود که من و احمد میر آن را توسط رفیق غلام حضرت با نام مستعارعثمان که در ریاست تشکیلات وزارت دفاع منحیث تایپیست کار میکرد واز رفقای پنجشیر بود در خانهء محمدخان در کارتهء مامورین تایپ و بعد از تطبیق با اصل متن آنر صرف در ده نسخه تکثیر نمودیم که در حوزه های سازمان نیز توضیح و تدریس میگردید؛ اگرچندی که این سند نیز تصویب شده نبود.اگرچه یک سال ونیم قبل محترم بغلانی صاحب که از رهبران سابقه دار این سازمان بودند، در آلمان برایم گفتند که در سال 1353 رهبری سازمان درپیامهای ارسالی خود عنوانی سازمان آزادیبخش فلسطین نام"سازا"( ولی بنابر گفتهء دکتور سینا دلیری اولین پیام بدخشی درسال 1356 عنوانی جبهۀ خلق برای آزادی فلسطین به رهبری جورج حبش بود نه سازمان آزادی بخش فلسطین ونماینده جبهه خلق درکابل نیزخلیل ابوناموس دانشجوی طب کابل بوده است.)  را بکار برده اند، ولی برای من این توضیحات ایشان قناعت بخش نبود چون نام  و برنامهء هر سازمان و یا حزب سیاسی طی یک کانفرانس و یا جمع آمد وسیع کادرها تصویب میگردد نه در جلسهء رهبری.

اینکه برخیها میگویند که "محفل انتظار" یعنی سازمانیکه صرف منتظر دیگران بود و خود هیچ کاری انجام نمیداد از ریشه نادرست است، زیرا همه میدانیم که همین محفل انتظار بود که برای اولین بار به کار در میان دهقانان پرداخت و تفکرات سیاسی را از مراکز تعلیمی و شهرها  به روستاها وتوده های دهقانی برد وبه تربییهء صدها دهقان پرداخت، شاید برای اولین بارشاخه های چریکی را ایجاد کرد وبه برخی عملیات موفقانهء چریکی در برخی شهرها و محلات پرداخت. همین سازمان بود که برای اولین بار کار و همکار یهایی را با شاخه هایی از جنبش آزادیبخش فلسطین ومبازران پشتون و بلوچ پاکستان آغاز کرد؛ ازینها که بگذریم طرح های فکری سیاسی سازمان (مکتوب یا نامکتوب) بخصوص طرح مسئلهء ملی وشرکت عادلانهء تمام اقوام کشور درساختار حکومت و نظام، سیاست عدم وابستگی،برخورد استرتیژیک با اسلام وطرح جبههء متحد مردمی، چه در آنزمان تاثیرات بزرگی در وضع سیاسی کشور گذاشت و حالا که برای مبتدیان علم سیاست نیز تاثیر این طرح ها بر وضع سیاسی کشورمعلوم است وحقانیت ودرستی این طرح ها را حتی مخالفین دیروزی و امروزی نیز انکار کرده نمیتوانند. وامروز نیز مضمون اصلی مبارزه و سیاست در کشور همان طرح هایی اند که رهبران "محفل انتظار" سی سال پیش مطرح نموده بودند.

اما چرا  نام سازمان را محفل انتظار گذاشته بودند؟

بدخشی شهید را اعتقاد برین بود که هنوز زمینه ها و امکانات عینی و عملی برای ایجاد و اعلام یک حزب ملی در کشور به پختگی لازمشهید بدخشی بانی محفل انتظار نرسیده است، شتابزدگی درین امر مشکلی را حل نخواهد کرد. باید تلاش نمود تا زمینه های لازم برای همگرایی و همسویی همه نیروهای معتقد به عدالت اجتماعی، ملی ، وطندوست و دموکرات را بدور یک محور واحد که حزب همه زحمتکشان افغانستان خواهد بود، مساعد ساخت. "محفل انتظار" هم برای این مامول تلاش و مبارزه میکند وهم منتظر رسیدن شرایط لازم و ا یجاد چنین حزبِ است.

بدخشی با تاکید میگفت که " محفل انتظار" در بهترین حالت یکی از حلقات اساسی متشکلهء چنین حزبی خواهد بود، نه کُل آن حزب. لذا گذاشتن نام قبل از وقت زمینه های تفاهم با سایر نیروهای ملی و وطندوست را با مشکل مواجه میسازد. البته چنین استدلال تا جایی منطقی و منطبق با شرایط مشخص آنزمان بود، ولی نمیتوان آنرا کُل حقیقت دانست.

بعد تردامنه این اختلافات به کمیته های ولایتی، شهری و دانشگاه کابل نیز رسید، ولی کمیتهء پوهنتون (دانشگاه) در مورد به اندازهء توان و امکانات خود تلاش فراوانی نمود تا از افتراق میان رفقا جلوگیری نماید. ما صحبتهای فراوان و متداومی باپیشقراولان هردو جناح انجام دادیم ولی ثمر بخش نبود. شاید آنها قبلآ تصمیم خود را گرفته بودند؛ بخصوص رفقای حرفوی ما بر "حقانیت" موضع خود بسیار اصرار داشتند و کمتر حاضر به گذشت بودند. با وجود آنکه بعدها اعضای کمیته دانشگاه کابل نیز طبعآ به این یا آن جناح تعلقیت حاصل کردند، ولی هرگز نسبت به همدیگر سوء نیت پیدا نکردند و روحیه و تفکر وحدت جویانهء خود را حتی تا اکنون حفظ کردند. و این رفقا انجنیر محمدیار خراسانی، انجنیر خالق لعل زاد، انجنیر حکیم غزنیچی،انجنیر قدیر،انجنیر سلطانمحمود،شاه عبدالحمید، بیضایی، استاد عبدالله، استاد قدیر،داکتر فقیر،داکترنعمت لوگری،سید احمد، مرادی و.. اگرچندی که به این جناح یا آن جناح پیوستند ولی همیشه برای وحدت و تفاهم مجدد میان رفقای میاندیشیدند و تلاش مینمودند و آنانیکه از آن جمع از تیغ جلادان تاریخ جان بسلامت برده اند، هنوز هم بهمین امید اند.

برداشت من از کنفرانس سال 1355 کابل اینست که در آن کنفرانس اختلافات بسیار جدی سیاسی و فکری میان دوستان وجود نداشت، بلکه منشهء اختلافات به نحوهء زندگی گروه حرفوی و شهرنشینها  و سوء تفاهمات میان افراد معین  بر میگردید. چون هردو جناح هم بر اهمیت کار در میان توده ها، آمادگی برای مبارزات مسلحانه و کار مستمر حرفه یی  و دهقانی تاکید داشتند و هم بر ارزشمندی کار روشنفکرانه در میان دانشگاهیان، روشنفکران و مردمان شهر نشین و کارگران در موسسات بزرگ تولیدی در شهرها و حتی در مورد مبارزات چریکی در شهر نیز اختلافات جدی میان هردو جناح وجود نداشت. البته  نفوذ عناصر وابسته به دشمن و نفوذی حتی کشورهای ذینفع در مسایل افغانستان را نیز نمیتوان از نظر دور داشت.

بعد از رهایی بدخشی و بغلانی از زندان رژیم داود در اواخر سال1355 هریکی از هردو جناح کوشیدند تا حمایت بدخشی را از موضع گیریهای خود جلب کنند ولی توفیقی نیافتند. بدخشی کوشید تا کنفرانس اقناعی دیگری در سال 1356دایر و به دو دستگی خاتمه داده شود ولی این نظریه نیز تحت بهانهء ترکیب شرکت کنندگان که از طرف بدخشی صاحب پیشنهاد شده بودند، از جانب گروپ به اصطلاح تندرو که کنفرانس تخار را بدون در نظرداشت موازین تشکیلاتی دایر نموده بودند و بر فیصله های آن اصرار داشتند، رد گردید و عملآ برای بدخشی راه دیگری جز آنکه با جناح مرکزی بماند، باقی نگذاشتند. باوجود همه این مشکلات آنچنانیکه من میدانم بدخشی تا پایان موضع گیری جناحی نکرد، حتی آنزمانیکه بعد از کودتای ثور و تقررش در ریاست تالیف و ترجمهء وزارت تعلیم و تربیه، عضویتش در سازمان توسط کمیته اجرائیه بخش به اصلاح "سازمان" به تعلیق در آورده شد. شاید برای دوستان قابل توجه باشد که روزی در صحن بلاک دوم زندان پلچرخی در جریان تفریح نیم ساعته و قدم زدن از ایشان در مورد این مسایل پرسیدم، چون حرف زدن باهم در زندان کاملآ ممنوع بود، بصورت کوتاه برایم چنین گفتند:" ور بماندیم زنده بردوزیم...."

من کاملآ مطمئن هستم که شهید مولانا صاحب باعث نیز تا پایان زندگی اش موضع گیری جناحی نداشت و به تدبیر و خردمندی بدخشی صاحب اعتقاد خلل ناپذیر داشت وبه وحدت سازمان میاندیشید.

من برای آخرین بار مولانا صاحب را چند روز بعد از کودتای ثور در زندان دهمزنگ ملاقات کردم. ایشان را مثل همیشه استوار  و با شور وشعف انقلابی یافتم، معلوم بودکه شکنجه و زندان چندان تاثیری در روح سرکش و انقلابی آن دلیر مرد کوهستان زمین نه نموده بود. باوجود آنکه دوستان فراوان جهت ملاقات ایشان آمده بودند و منتظر صحبت با ایشان بودند، ولی نسبتآ وقت زیادِ را برای من اختصاص دادند، از تامین ارتباط کمیته مربوطه اظهار رضایت و تشکرنمودند، از وضع سازمان در مجمع و رفقای پوهنتون (دانشگاه)  ووضع عمومی سازمان و نظر من در مورد اختلافات بمیان آمده پرسیدند و اشارات رهنمود دهنده یی برای من نیز داشتند. زمانیکه من از ایشان در مورد راه حل آن اختلافات پرسیدم با صراحت و اطمینان برایم گفتند که بمجرد بیرون آمدن از زندان مشترکآ با بدخشی صاحب به افتراق و اشتقاق بمیان آمده در حیات سازمانی پایان خواهند داد. 

فرار مولانا صاحب از زندان و زندانی شدن من:

ساعت یک شب 24/25 اسد سال 1357منزل من و پسر مامایم خالد که درشهرنو کابل در یک سرایچه زندگی میکردیم ( من در آنزمان منحیث انجنیر در دستگاه ساختمانی وزارت تعلیم و تربیه کار میکردم و خالد نیز منحیث مامور در وزارت آب وبرق کار میکرد) توسط پولیس محاصره گردید . من، خالد و ثانی (عمر) که تازه از ایران برگشته بود و با ما زندگی میکرد دستگیر و به ریاست امنیت وزارت داخله انتقال شدیم. بعدا در آنجا دانستیم همان شب دولت نظر(جعفر) را نیز از خانهء ظهوری صاحب در پل سوخته دستگیر نموده بودند، بعدا میرگن و شمس برادر کوچک روستا نیز با ما ملحق شدند. در جریان تحقیق که توسط ترون واسدالله سروری پیش برده میشد ( تلون رئیس امنیت وزارت داخله بود و شاید هم در آنزمان سروری معاون وی بوده باشد چون هنوز ریاست اکسا تشکیل نشده بود) دانستم که مولانا صاحب از شفاخانهء علی آباد فرار نموده وما را به اتهام فرار وی دستگیر نموده بودند. عملی که از آن نه آگاهی داشتیم ونه شرکت در آن. تصادفا در آن شب انجنیر صاحب حسن، پدرام و یکی دو تن دیکر  از رفقا که تقریبآ همیشه با ما بودند، خیرخانه نزد مامور اسدالله رفته بودند ورنه انها نیز یکجا با ما دستگیر میشدند. شام همان شب انجنیر حسن به حیدر وظیفه داد که فردا صبح به کندز برود و از نزد مسئول کمیته ولایتی یک مقدار پول بیاورد تا ما مشترکآ از طریق هرات از مرز خارج و به ایران برویم و حیدر نیز درهمان شب روانه کندز شد و از دستگیر شدن رهایی یافت.

شاید قابل گفتن باشد که دو روز قبل از دستگیری من، برخی از کادرها بشمول اعضای کمیته اجرائیه در شاه شهید در منزل رفیع و داکتر وهاب جلسهء داشتیم. وضع سیاسی ارزیابی شد، برخی برآن بودند که رژیم خلقی اولآ با اعضا و هواداران نهضت اسلامی ( به اصطلاح آنزمان اخوانی ها ) تصفیهء حساب میکند ولی برخی دیگر از جمله انجنیر حسن ومن به این اعتقاد بودیم که حفیظ الله امین با شناختی که از سازمان ما دارد قبل از هر گروه دیگری به سراغ ما خواهد آمد، مزید براینکه احتمال اعمال ماجراجویانه از جانب تند روان داخل سازمان را جهت تحریک بیَشتر امین نیز از نظر دور نداشتیم. چون اکثریت با جانب مقابل بود لذا به تصمیم جمعی نرسیدیم؛ لذا ما چند تن که اکثرا بچه های دروازی بودیم مصمم شدیم که موفتآ از کابل بیرون و در صورت امکان برای مدتی به ایران برویم . بعد از زندانی شدن من انجنیر صاحب با پدرام صاحب وچند تن دیگر از دوستان این کار را انجام دادند.

شاید مسئولین تحقیق بعد از تحقیق و شکنجه به آن تنیجه رسیدند که ما در آن حادثه سهمی نداشتیم، چون سه روز بعد ما را به زندان دهمزنگ ( قلعهء کرنیل) جائیکه مولانا صاحب و سایر رفقا قبلا زندانی بودند انتقال دادند. ما اولین زندانیان سازمان بعد از کودتای ثور بودیم. در کوته قلفیهای قلعه کرنیل غیر از ما صرف آقای رونق برادر سید منصور آغا و محمود فارانی زندانی بودند.

من باوجود آنکه موفق شدم با دوستان در بیرون تماس بگیرم و نظریات خود را مبنی بر برخورد خشن و جدی حکومت "خلقی" با سازمان ما را بگوش اعضای رهبری برسانم، ولی قرار معلوم ایشان هنوز هم به نظریات خود مبنی بر اینکه خلقیها اولآ با سازمانهای به اصطلاح اسلامی تصفیه خواهند کرد و بعد با دیگران اصرار داشتند؛ از جا نجنبیدند و یکی پی دیگری دستگیر و روانهء زندان ها شدند. چند روزی از زندانی شدن ما نگذشته بود که بدخشی صاحب را نیز زندانی نمودند. زندانی شدن بدخشی و حتی قیام نا عاقبت اندیشانهء سفزا در بدخشان نیز آنها را از جا نجنباند. ازآن جمع صرف انجنیر صاحب حسن همراه با پدرام، ثانی و حیدر و چند تن دیگر طبق تصمیم مشترک قبلی به ایران رفتند و بغلانی صاحب نیز با استفاده از امکانات شخصی خود به تاجیکستان شوروی رفته بود. سایرین نه تنها خود تصمیمی نگرفتند بلکه سایر دوستان در مرکزومحلات را نیز با سیاست های نامعلوم و وقت گذرانهء خود بدام آدمکشان حرفوی باند امین انداختند. من بعدها دانستم که حتی گروپ برهبری معلم ظاهر و اسدالله کهزاد که در کوهستانات خوست وفرنگ، ورسج و فرخار مقاومت نموده وجنگهای چریکی را درآن مناطق برضد رژیم کودتا سازمان دادند، نیز به ابتکار خود عمل نموده بودند نه به هدایت رهبری از کابل.

بعد از شش جدی 1358 و رهایی اعضای زنده ماندهء سازمان از زندان پلچرخی نیز متآسفانه چنین سیاستی بر رهبری سازمان مستولی بود، یعنی اینکه : نه جرئت جنگ کردن را داشتند و نه شهامت صلح کردن را!

دوستان عزیز: اینها بودند برخی چشم دیدها و ملاحظات من از سازمانی که در آن حدود ده سال عضویت داشتم که طور فشرده عرض کردم. شاید در مواردی من به اشتباه رفته باشم که حاضرم حرف درست هر دوست را با خوشرویی بپذیرم و به اصلاح نظریات نادرست خود بپردازم.

************

محفل انتظار

حالا که از تشکیل "محفل انتظار" و شهادت قهرمانانهء مولانا"باعث" پوره سی سال و از شهادت سایر رهبران متفکر و فداکار جنبش دادخواهانه ی ملی چون محمد طاهر بدخشی، حفیظ آهنگرپور، مسلم پساکوهی،  استاد بخش فلک، استاد عبالاحمد خان ، تورن صابر،انجنیز حسن سپنتامن،انجنیر رشید فرخاری، روستا، مولاداد، حاجی نسیم، محمد خان،انجنیر بشیر، انجنیر ایشان محتاج و انجنیر رشید دروازی، حاجی نسیم،  رسول جرئت ،رحمانقل،و... ،گروپ قیام کنندگان درواز و بیش از چهار هزار سپاهی نامدار و گمنام سازمان کم یا بیش حدود سی سال میگذرد؛ جا دارد تا خاطرهء همه ایشان را گرامی بداریم.

ولی صرف گرامیداشت از شهیدان و افتخار کردن به همسنگری با ایشان شاید کافی و ادای دین در مقابل خون پاک ایشان نباشد و حتی استوره سازی از آنان نیز موازی با آرمانهای ایشان نیست؛ چه الگو سازییهای مبالغه آمیز باعث شکستن روحیهء انتقادی میگردد. پر واضح است که بدون کاوش و انتقاد صادقانه بر عملکردهای گذشته نمیتوان راه درست رفتن برای آینده را بروشنی دریافت.

فکر میکنم بهترین گرامیداشت ازین شهدای گلگون کفن و رهبران بلا منازع جنبش دادخواهانه ملی که هنوز قادر نشده ایم تا آرامگاه ایشان را نیز شناسایی کنیم تا اقلا دسته گلی بر مزارشان هدیه کنیم،این خواهد بود که چگونه میتوان راه ایشان را دلاورانه ادامه داد و آرمانهایی را که ایشان بخاطر آن زندگی خود را فدا نمودند تحقق بخشید. بزرگترین آرمان باعث و بدخشی در قدم اول وحدت مجدد سازمان ایشان بود و در قدم بعدی اتحاد همه نیروهای ملی، دموکرات، وطندوست، عدالتخواه ومومن برمحور یک گردان واحد ملی و میهنی. انچیزیکه " محفل انتظار" برای انجام چنین رسالتی ایجاد شده بود.

آیا ما براستی گاهی از خود درینمورد پرسیده ایم که بخاطر تحقق این آرمان بزرگ که باعث خوشنودی روح همه شهدای عزیز ما خواهد شد، چه قدمهای عملی یی برداشته ایم؟ چه رسد به آینکه برخی از ما هنوز هم در لاک گروهی قبلی خود غنوده ایم و بدون آنکه خود و کارنامهء گذشته خود را مروری کرده باشیم بار همه ملامتیها را بر شانه جانب مقابل میاندازیم و چهل سال از زمان خود عقب مانده ایم. در حالیکه اعتراف  به اشتباهات و کرتیک عملکرد خود و سازمان خود هم عمل صادقانه است و هم کار جوانمردانه و واضح است که بدون چنین کریتیکی ما به مامول بزرگ اتحاد نیروهای ملی و دموکرتیک نخواهیم رسید.

بیا داشته با شیم که "باعث" در زمان شهادت حدود( 39) سال عمر بیش نداشت و "بدخشی" نیز در هنگام شهادتش بیش از (46) سال عمر نداشت در حالیکه همین اکنون جوانترین ما افرادیکه افتخار شاگردی نزد بدخشی و باعث را داریم کمتر از (50) سال عمر ندارد، به اضافهء اینکه برخی از ما تجربه مهاجرت و زندگی در کشورهای متمدن جهان را نیز داریم و برسانه ها و اطلاعات جمعی نیز صدبار بیشتر از نسل گذشته  دسترسی داریم، ولی نتیجهء کار ما چه است؟ شاید همین باشد که حالا ما نه بدو گروه بلکه به چندین گروپ کوچک تقسیم شده ایم. و یا آیا گاهی از خود پرسیده ایم که در راستای تحقق آرمان آن شهیدان بزرگ چه میتوان کرد و چه باید کرد؟

آیا برای همه رهبران و کادرها ی باقیمانده از سازمان باعث و بدخشی مایهء سرافکندگی نیست که حتی همین اکنون نیز در محلات بدخشان بخصوص در درواز مخالفتهای بیهودهء ذات البینی جان فرزندان آن دیار را میگیرد؟ دیگران در فکر حاکمیت بر کشور اند و ما فکر انتقام کشی از همدیگر.

 بنظر من باید همه شخصیت های مطرح و قلم بدست و موثر آن دو سازمان و سازمانها و احزاب دیگری که به شکلی از اشکال از بدنه های " محفل انتظار" حساب میشوند و سایر سازمانها و شخصیتهای مستقل همسو از همین اکنون باید کار درزمینهء تفاهم و اتحاد مجدد را بصورت عملی و تبلیغی آغاز نمایند تا در فرجام بتوانیم طی یک جمع آمد بزرگتری بمناسبت تجلیل از سالگرد محفل انتظار و یادبود شهدای خود یک مجمع بزرگ ملی رامشترکآ باهمه دوستان ،متحدین وهمباوران خودبدون در نظرداشت ترسبات سیاسی- تشکیلاتی دیروزی ایجاد کنیم. چنین است تجلیل شایسته از شهیدان ما و یگانه راهی که روح آهنگرپور، باعث و بدخشی، مبلغ و کلکانی را شاد خواهد ساخت.

من منحیث یک سپاهی پیر ( بقول مسعود قانع پیری استخوانهای مرا نیز میبوید) با قلم و قدم در خدمت دوستان بخصوص نسل جوان که طلایه دار چنین امری بزرگی خواهند بود قرار خواهم داشت.

********* 

بنظر من مولانا"باعث" یکی از فداکارترین و دلیرترین متفکرین در قطار روشنفکران ملی ، آزادیخواه و وطندوست کشور در یک سدهء پسین کشور بود. نبود او ضایعهء بزرگی نه تنها برای سازمان خودش (محفل انتظار) بلکه در مجموع برای جنبش مترقی، دادخواهانه و ملی کشور است.

درواز و بدخشان طی سده ها شخصیتهای بزرگی به کشور، منطقه و جامعهء بشری تقدیم نموده است که باعث یکی از نمونه های پسین آنست. درواز و بدخشان یاد این فرزند دانشمند و دلاور خود را همیشه گرامی خواهند داشت.

یاد آن بزرگ مرد اندیشه وتفکر، مقاومت وشجاعت مولوی بحرالدین "باعث" وهمه شهدای راه عدالت، برادری و برابری در کشور استبداد زدهء افغانستان همیشه گرامی و راهشان سبـز و پـُر رهـرو بــاد!

 

ع.م. اسکندری

شهر لیستر- انگلستان

27 جنوری سال2009

 

 

داکتر اسدالله شعور

 

خاطره یی از شهید مولانا بحرالدین باعث 

     استعفای محمد دا‍‍‍ؤود فقید از صدارت افغانستان در حوت سال 1342 و به نخست وزیری رسیدن زنده یاد داکتر محمد یوسف؛ جنب و جوشداکتر اسدالله شعور بی سابقه­یی را در بین جوانان کابل پدید آورده، همه را اهل سیاست ساخته بود. اگر به دانشگاه بود یا مکتب، اداره ی دولتی بود یا کلپ ورزشی، روی کوچه بود و یا داخل خانه؛ همه جا حرف از سیاست بود و از دموکراسی و آزادی بیانی که فرا رسیدن آن­را چشم به راه بودند. دیری نگذشت که قانون اساسی جدید انفاذ یافت، انتخابات پارلمانی برگزار گردید و گروه­های سیاسی هرچند هنوز مجوز قانونی نداشتند، هر یک تشکیلاتی فراهم آورده، برای فرار از موانع قانونی؛ عنوان «جریان­های سیاسی» را برخود نهادند. و مهمتر از همه جراید آزاد غیردولتی یکی به­­دنبال دیگر به نشرات آغازیدند. هفته نامه­ی وحدت که گفته می شد ارگان نشراتی حزب زرنگار استاد خلیلی است؛ به امتیاز و مدیریت مولانا خال محمد خسته، پیام امروز به امتیاز غلام نبی خاطر به عنوان نشریه­ی آزاد و غیر وابسته، هفته­نامه­ی خلق به امتیاز نورمحمد تره­کی و مدیریت بارق شفیعی به­حیث ارگان جریان به­اصطلاح دموکراتیک خلق، هفته نامه­ی مردم به امتیاز سید مقدس نگاه و مدیریت غلام محی الدین تفویض (در برابر جریده­ی خلق) و افغان ملت به امتیاز غلام محمد فرهاد و مدیریت مسؤول احمدعلی ملتیار همچو ارگان جریان افغان سوسیال دموکرات اولین جرایدی بودند که یکی به دنبال دیگر شروع به نشرات کردند. تنها پیام امروز هفته­ی دوبار، به روزهای چهارشنبه و یکشنبه منتشر می شد و بقیه همه هفته نامه بودند.

     جوانان شهر کابل که پیش ازین، به­علت قیود مستبدانه­ی دولت، بیشتر به­فعالیت­های ورزشی، هنری و ادبی می پرداختند، ازین پس به مطالعه­ی جراید آزاد و آثار علمیِ سیاسی ـ فلسفی روی آوردند و با این حرکت هرچند توجه به ورزش به ویژه پهلوانی، کمتر شده، تیاتر از رونق پیشین افتاد و علاقمندی مفرط به سینما نیز اندکی فروکش کرد، ولی در مقابل مشغولیت اصلی بیشترین جوانان به­مطالعه و مباحثه مبدل گردید. و در همین بحبوحه استعدادهای خارق العاده­یی مجال تبارز یافتند که در جریانات سیاسی، علمی، ادبی و هنری چندین دهه­ی بعد از آن تأثیرگزار بودند. 

 

زنده یاد مولوی بحرالدین باعث

     زنده یاد مولوی بحرالدین باعث یکی از همین جوانانی بود که برای آموزش اکادمیک علوم شرعی از درواز ولایت بدخشان به مرکز آمده بوده بود و پیش ازینکه شامل دانشگاه گردد؛ به کار رسمی در وزارت عدلیه پرداخته بود و در جریان همین مباحثات روشنفکرانه استعداد خارق­العاده، دانش وسیع و وسعت نظرش را در انظار همه­گان جلوه­گر ساخت.

     در آن روزگار کتاب­های به دردبخور جوانان به ندرت میسر بود، ازینرو همه مجبور بودند تا آثار فلسفی و علمی را به قلم رونویس گرفته، با استفاده از کاغذ کاربن که امکانات گرفتن همزمان تا شش نقل را میسر می­گرداند، هرچند نقل های پنجم و ششم آن به زحمت خوانده می شد؛ تکثیر نموده، به دسترس دوستان و آشنایان قرار دهند. بازهم این کتاب های قلمی دست به دست می گشت و صاحبان چنین کتب اغلب سیاهه­ی طویلی از متقاضیانی داشتند که تا شش ماه نیز منتظر می ماندند. راه بدست آوردن این کتب دوستان و آشنایانی بودند که به­حلقه­های سیاسی تماس داشتند و یا کتابفروشان شهر کابل که اغلب انسان­های بزرگواری بودند. آنها که محدودیت توانایی مالی محصلین دانشگاه و شاگردان مکاتب برای شان هویدا بود، بعضاً کتب مهم را برای نقل گرفتن به­آنها به­امانت می­دادند و این عمل نیک دکان­های شان را به­مراجع روشنفکران و مراکز مباحثات و مناقشات آنها مبدل ساخته بود و این امر مشتریان بیشتری را نیز به­سوی شان جلب می کرد.

     یکی ازین کتابفروشی ها که در مدخل کوچه­ی کتابفروشی موقعیت داشت، مربوط به رحیم جان امیری بود که فعلاً نیز در کابل چندین کتابفروشی داشته و انتشارات امیری را تازه به راه انداخته است. خانواده­ی امیری که در آن زمان دو، سه دکان دیگر را نیز در اختیار داشتند از همکوچه های قدیمی ما بودند و خود او که تا صنف ششم در مکتب ابتدائیه­ی بیهقی درس خواند؛ همصنفی برادر نگارنده بود؛ پس از ختم دوره­ی ابتدائیه به­ادامه تحصیل نکوشیده به کتابفروشی پرداخت. چون او خود نوجوانی بود، با همسن و سالان محبتی داشت و بر بزرگان ارادت خالصانه؛ از همین لحاظ دکان او بیشتر به یک مجمع اهل کتاب مبدل گردیده بود.

     یکی از دانشمندانی که تقریباً همیشه بعد از وقت رسمی می­شد او را در کتابفروشی رحیم پیدا کرد، جوان دانشمندی بود، اهل بدخشان به نام صلاح یمگانی که اگر اشتباه نکرده باشم او نیز کارمند وزارت عدلیه بود، زبان عربی را نیک میدانست و ترجمه­های فراونی ازین زبان را در روزنامه­ها و مجلات کابل به­نشر سپرده بود. او تا اواخر دوره­ی جمهوریت از چهره­های مطرح مطبوعاتی کابل بود؛ ولی پس از فاجعه­ی ثور در کابل دیده نشد، شاید از قربانیان اولیه­ی قهرمانان تاریخ ساز! هفتم ثور باشد. اگر زنده می­بود با آن دانش و نیروی سرشار کارش، ناممکن بود که در گوشه انزوا بخزد.

     در سال 1344 گاهگاهی جوانی دیگری نیز با او سرگرم مباحثات تند و دوامدار دیده می شد که او را مولانا خطاب می کردند، ولی ظاهر ملایی نداشت. هرچند او بسیار جوان بود، ولی معلوماتش از مسایل دینی و علوم سیاسی با سن و سالش سر نمی­خورد، استعداد فوق­العاده و هوش سرشاری داشت. این جوان نیز به­لهجه­ی بدخشی صحبت می­کرد. یکی از رسوم پسندیده­ی آن روزگار این بود که کسی از دین و مذهب، قوم و ملیت و ولایت و منطقه­ی کسی دیگر نمی پرسید. صرف از روی قیافه و لهجه می شد تشخیص داد که طرف مقابل به­کدام گوشه­ی وطن مرتبط است.

     مولانا آدمی بود احساساتی و خون گرم، پر معلومات، رک و راست­گوی، بیهراس و در مباحثه منطق عجیبی را به­کار می برد؛ تا مدعای خود را بر طرف مقابل نمی قبولاند، ماندنی حریف نبود. با این هم، همه دوستش داشتند و احترام فوق العاده­یی برایش قایل بودند. در مباحثه با مولانا خسته، استاد قربت و امثال شان از علوم دینی بحث می­کرد، در مناقشات ادبی با کیوان رستاقی و بعضا با استاد ابراهیم خلیل به­اصطلاح گیر میداد؛ با تأیید جریانات نوگرای ادبی دنباله روان متقدمین را میکوبید و آثار شان را کم ارزش جلوه می­داد، هنگام صحبت با صلاح یمگانی بر قواعد دستور زبان عربی مشاجره می­نمود و در سیاست با عَلَمِ ناخدا (یعنی کشتیبان. ولی پسان ها برای عدم غلط فهمی تخلصش را به رشنو مبدل ساخت. او برادر بزرگ استاد اعظم رهنورد و عالم دانشور بود) و طاهر بدخشی همیشه مناقشه داشت.

  به تاریخ چهاردهم دلو همانسال (1344ش = 3 فبروری 1966) بود که سفینه ی فضایی لونای نهم، پس از دوازده بار تلاش ناموفق دانشمندان فضایی اتحاد شوروی وقت، بالآخره چهار روز پس از پرتاب به­مدار زمین، با موفقیت بر سطح مهتاب فرود آمد و اعلام گردید که که این سفینه برای نخستین بار قادر گردید تا اولین عکس‌های سطح یک کره آسمانی را به­زمین مخابره نماید. اعلام این خبر از طریق رسانه­های کشور واکنش متضاد و دوگانه یی را در بین مردم افغانستان برانگیخت. روشنفکران از آن به­عنوان گامی مهم در پیشرفت دانش انسان استقبال کردند و برخی از روحانیون محافظه­کار، نشر این خبر را کفر تلقی نموده، آن را قدمی برای گمراهی نسل جوان خواندند. مباحثات داغ سیاسی برای چندین ماه متواتر در شهر کابل به بحث­های علمی و مذهبی پیرامون این موضوع مبدل گردیده بود.

 

     نگارنده ی این سطور که در آن ایام متعلم لیسه نادریه بود، گاهگاهی سروده هایی را به نام نظم تمرین می نمود و از نظر استادان می گذراند، تصادفاً زیر تأثیر حادثه­ی فرود آمدن نخستین وسیله تخنیکی دستساز انسان به سطح ماه و رقابت هایی که درین زمینه بین دو ابر قدرت وقت در جریان بود و همزمان با آن جنگ های ویتنام در نتیجه­ی این رقابت­ها در اوج خود قرار داشت؛ چهارپاره­یی سروده بود و در اوایل حوت همانسال آن­را برای نشر در جریده­ی پیام امروز که یگانه نشریه­ی غیر وابسته­ی آن روزگار بود و نشرات تند و تیزش نیز محبوب جوانان بود؛ برای چاپ برد، ولی مدیر آن نامه با شوخی گفت شوروی تازه نوکران خود را در کشور ما سازمان داده است؛ می خواهی که آنها هم ترا خفه کنند و هم مرا، مردم ازین موفقیت علمی استقبال می کنند؛ ولی تو آن را قدمی دیگر در جنگ طلبی وانمود کرده یی، شعر را کمی اصلاح کن که تاپه­ی امریکایی به پیشانی ات نکوبند و باز آن را از نظر یکی از استادان شعر بگذران بعد برای نشر بیاور؛ حتما چاپش خواهیم کرد.

 

با زنده یاد عزیز مختار که بعدها مجله ی شوخک را به نشر سپرد و حبیب الله پراچیوال از دفتر پیام امروز خارج شدیم. هنوز چند قدمی نرفته بودیم که جاودان یاد علم رشنو و مولانا باعث نیز از منزل مولانا صاحب خسته که در عقب اپارتمان دفتر پیام امروز واقع بود، برآمده، به جاده میوند رسیده بودند، با آنها مشغول سلام علیک بودیم که استاد قربت، مولانا بشار و حاجی یونس خوش­نشین (که در سال 1349 با استاد شیدا و سه چهار نفر دیگر در حادثه­ی ترافیکی شمالی جان باخت) به سوی منزل استاد خسته در حرکت بودند، با دیدن مولانا باعث و علم رشنو به طرف ما آمدند. ضمن سلام علیک، رشنو شروع کرد به پرزه­گویی بالای حاجی یونس؛ زیرا او آدم خوش طبع، حاضر جواب و بذله گوی بود. ولی حاجی به جای اینکه با رشنو در بیافتد، شروع کرد به آزار دادن عزیز مختار و این نکته را مورد توجه قرار داده بود که چرا عزیز مختار در پیام امروز به نام جمیله شوخک می نویسد و پرزه های آبدار و ظریفی نثار مختار می کرد و همه می خندیدند، عزیز مختار برای اینکه صحبت را تغییر بدهد؛ رو به من نموده گقت:

شعور جان آقای خاطر از تو خواست شعرت را از نظر یکی از استادان بگذرانی؛ حالا که استاد قربت اینجا تشریف دارند؛ چی خوبست شعرت بخوانی که استاد نظر بدهد. این سخن او همه را متوجه من ساخت. از غافلگیر شدن در برابر مختار، کمی زیر تأثیر رفتم؛ اما مولانا باعث گفتند که خوب این جوان شعر هم می سراید؛ بخوان ببینیم که چی دری سفته یی؟ هرقدر عذر آوردم که این یک مشق ضعیفی از نظم است، ارزش خواندن در حضور بزرگان را ندارد، اما استاد قربت نیز با او همنوا شده، گفتند بیایید اینجا سر راه است، نزدیک زینه­ی زیمنس که آن طرف سرک بود، برویم که اکه­ی شعور چی گفته است؛ چون از سرک گذشتیم، در آنجا من سروده ی خود را با آواز لرزان خواندم.

     این شعر را سه سال پس از آن به تاریخ 31 جوزای 1348 در هنگامیکه فرود آمدن اپولوی 12 با سرنشینانش به سطح ماه از طریق امواج رادیو افغانستان نیز مستقیماً به نشر می رسید، تغییر داده بودم که چنین شکلی به خود گرفته است. متن اولی با تأسف که در حافظه ام نمانده، ولی یقین کامل دارم این یکی به جز بند اخیر آن، با متن اولیه تفاوت زیادی ندارد.

 

مهـتـاب  ای الــهــه­ی آواره  سـپـهر !

ای  نـاظـر  پـلـیـدی انـسان به  سده ها

ای شـاهـد شکستن پیمان و قول و عهد

ای دیده صد ریا وشر و نقض وعده ها

                   * * *

ازدست این بشر به جز از شـرندیده یی

هرماه، ازان به رخ فگنـی پـرده ی سیاه

تا غدر و ظلم و کینه نبینی، نگردی خود

 از  دیـدن  جـنـایتـش  آلــوده ی  گـناه

                   * * *

اکـنـون همـیـن بشرز شر و از ره فساد

چـنـد  لـحظه بعد پای گذارد ترا به  فرق

از فتح خود به شادی وسرمستی وطرب

 اما تـو هـوش کـن نـشوی درنبردغرق

                   * * *

از پـرچـم  ظـفـر که بکـوبد بـه قـله ات

چند آزمند سیطره خواهـی رسـد به کام

آگـاه بـاش و هـیـن که بالایت ای عزیز

بـرپـا شـود نـه صحنه ی خونین ویتنام

 

رشنو، مولانا باعث و حاجی یونس ازین شعر سست و ضعیف من خوش شان آمد و شروع کردند به گفتن عبارات تشویق آمیز؛ ولی مولانا بشار با عصبانیت گفتند:

 این کمونیست های مرتد برای انحراف اذهان جوانان چنین دروغ های شاخدار را تراشیده اند؛ هدف آنها چیزی جز از گمراهی مردم نیست، نباید فریب آنان را خورد، آسمانها قابل تسخیر نیستند، بشر ناتوان کجا و تسخیر آسمان کجا؟

 استاد قربت گفتند: روس ها نیز می خواهند مانند کیکاؤوس خود را مسخره کنند. بهتر آنست که در موضوع دیگری سخن بسرایی و دنبال این شعر نگردی.

مولانا باعث که تازه از علم رشنو اسم کامل او را شنیدم، با تندی در پاسخ گفت جناب استاد! شما منکر علم نشوید و جوانان را نیز به نام دین به گمراهی نکشید در کجای قرآن گفته شده که آسمانها قابل تسخیر نیست و باز مهتاب کره ایست خاکی مثل زمین؛ در فضا معلق است و به آسمان ارتباطی ندارد. این محدودیت دید انسان است که آن را در آسمان تصور می کند.

     استاد بشار گفتند: آغا جان از دل خود حرف نزن! مهتاب در آسمان اول قرار دارد. آسمان را مدارجیست که از اول آغاز یافته به هفتم ختم می شود.

مولانا باعث نگذاشت او سخنش را تمام کند و باز هم به احساسات گفت: این باور، به اسلام و قرآن ارتباطی ندارد. این یک نظر خرافیست که میراث حکمای یونان قدیم و فرقه­ی صابئین است. عقاید آنها از عهد عباسیان به بعد در بین مسلمانان نفود یافته است. بنأً چنین نظریات خرافی را به اسلام پیوند دادن گناه است.

مولانا صاحب قربت فرمودند: صابئین ستاره پرستان اند.

مولانا باعث باز در جواب ایشان گفت: نخیر صابئین یا مندائیان خود را امت یحیی پیغمبر معرفی می کنند. مخالفین شان آنها را ستاره پرست میدانند؛ نظیر اینکه زردشتیان را آتش پرست می گویند در حالی که هیچکدام واقعیت ندارد از آنجاییکه صابئین در علم نجوم بیشتر از دیگران دسترسی داشته اند، آنها را ستاره پرست می خوانند.

     این بحث ها برای من جالب و آموزنده بود؛ زیرا در آن زمان که متعلم صنف هشتم مکتب بودم؛ چنین مطالبی از زبان کس دیگری به گوشم نرسیده بود. لذا به دقت گوش می دادم، تا جاییکه امروز پس از چهل و سه سال از آن روز، همه حرف های آنها را به دقت در خاطر دارم.

مولانا بشار از مولانا باعث پرسید: آیا به قرآن عقیده داری؟

باعث با لبخند و لحن شوخی آمیزی گفت جناب استاد! من همین اکنون مصروف کار در ملادانی هستم (منظورش وزارت عدلیه بود). علاوه برآن در بدخشان تحصیل علوم دینی کرده، بزرگترین عالم آن ولایت دستار مدرسی مرا بسته است و مانند شما عنوان مولانا را دارم، باز شما می پرسید به قرآن ایمان دارم؟

استاد بشار گفتند: عقیده­ی تان که به قرآن راسخ است، درین شکی نیست. آیا فکر نمی کنی که مسأله­ی تسخیر ماه، تقدس معجزه­ی پیغمبر اسلام را که شق القمرست زیر سوال می برد؟

    مولانا باعث باز هم با زهرخندی در پاسخ گفت: ببین استاد همین گپ خودت، ادعایت را رد می کند. حضرت پیامبر انسان کاملی بودند که از میان انسان های دیگر برگزیده شدند؛ و شق القمر هم معجزه او بود. آیا این خود نشان نمی دهد که ماه در خدمت انسان قرار داده شده است؟ و باز آیه­ی قرآن صریح­ترین مطلبی را در باره­ی مهتاب گفته است. یَسْأَلُونَکَ عَنِ الأهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَوَاقِیتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ وَلَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوْاْ الْبُیُوتَ مِن ظُهُورِهَا وَلَـکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَى وَأْتُواْ الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ.

یعنی: از تو در باره هلالهای ماه می پرسند ، بگو : برای آنست که مردم زمان کارهای خویش و موسم حج را بشناسند و پسندیده نیست که از پشت خانه هابه آنها داخل شوید ، پسندیده آنست که پروا کنید و از درها به خانه هادرآیید و از خدا بترسید تا رستگار شوید. ببینید استاد درین آیه­ی مبارکه دو موضوع مختلف بیان شده است. یکی اینکه علت تغییر شکل ماه توضیح داده شده است و دوم به اعراب جاهل یک مساله­ی بسیار پیش پا افتاده­ی فرهنگی تعلیم داده می شود. 

مردم عرب آن زمان به جای اینکه از در وارد خانه های خود شوند؛ برای غافلگیر ساختن زنان شان از سر دیوار خیز می زدند و یا از رخنه­ی دیوار وارد می شدند. تجمع این دو موضوع در یک آیت، نشاندهنده­ی آنست که مهتاب نیز در خدمت انسان قرار داده شده و اهمیت آن با داخل شدن از دروازه­ی خانه تفاوتی ندارد. باز اگر به شان نزول همین آیه­ی مبارکه توجه فرمایید؛ مسأله کاملا برایتان روشن می شود. در یک حدیث شریف آمده است که از آن حضرت پرسیدند این هلال چیست و چرا پیوسته در تغییر شکل است؟ چی نفعی میتواند از آن برای انسان متصور باشد؟ و در جواب این سوال، آیه­ى مبارکه ی یَسْأَلُونَکَ عَنِ الأهِلَّةِ نازل گردید.

مولانا صاحب قربت گفتند یهودان سوال کرده بودند. ومولانا باعث باز به سرعت جواب داد: درین باب سه روایت است، یکی آنکه به فرموده­ی شما یهودان از آن حضرت سوال کرده بودند؛ دوم آنکه معاذ بن جبل به خدمت ایشان رسیده و این سوال را پرسیده بود و سوم آنکه یهودان از بن جبل این موضوع را سوال کرده بودند و او، این پرسش را به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) انتقال داده بود.

ببینید وقتی که خداوند خود می فرماید که ماه را برای این آفریده است که انسان تقویم را از تغییرات آن بشناسند، فصل حج و عبادات را از روی آن معین نمایند در حقیقت فواید مادى و معنوى آن را در نظام زندگى انسانها بیان کرده است و این خود به وضاحت نشان می دهد که مهتاب در خدمت انسان قرار داشته، کدام تقدسی ندارد. پس کمونیست ها در صدد فریب و گمراه ساختن جوانان ما نیستند؛ بلکه ما و شما ملا ها می خواهیم این بیچاره ها را گمراه بسازیم.

چون مولانا باعث عادت داشت که با احساسات حرف میزد، لذا جریان مباحثه رهگذران را نیز به خود جلب نموده، ده پانزده نفر دیگر با کنجکاوی در آن نزدیکی متوقف گردیده، این بحث را گوش می دادند.

مولانا قربت با دیدن این وضع گفتند: بیایید برویم به منزل استاد خسته؛ ضمن نوشیدن چای بحث را ادامه می دهیم، عزیز مختار و من هر کدام دنبال کار های خویش بودیم، ازینرو نتوانستیم استادان را همراهی کنیم؛ ولی آنها همه باهم رفتند. چند روز بعد استاد قربت را در مطبعه­ی دولتی دیدم؛ زیرا کار اهتمام مجله­ی قضأ را به دوش داشتند، از ایشان نتیجه­ی مباحثات آن روز را جویا شدم. در حالیکه سر شان تکان می دادند، گفتند:

 این جوانان را کسی بند انداخته نمی تواند، این ها نسل صرف میر و شرح جامی نیستند، از ساینس و علوم عصری نیز اطلاع دارند، خداوند با این گونه ملا ها خیر اسلام را پیش کند! و دیگر چیزی نگفتند. فهمیدم که مولانا باعث غالب میدان مباحثه بوده است.

این جریان یگانه ملاقات نزدیک نگارنده­ی این سطور با مولانا باعث بود، ایشان دو هفته بعد در شماره هشتم جریده­ی پیام امروز (15 حوت 1344) در همین موضوع مقاله­ی مبسوطی نیز به نشر سپردند که غوغایی به راه انداخت، چند سال بعد شنیدم که او را به خاطر همین منطق قوی و روحیه مبارز و پرخاشجویش از دانشگاه اخراج کرده اند، و دیگر هرگز او را ندیدم تا اینکه در جریان حوادث داغ سیاسی پس از کودتای نظامی هفت ثور نامش سر  زبان ها افتاد که توسط رژیم خلقی به شهادت رسانیده شده بود.

صفحه اول شماره 8 پیام امروز                    مقاله ی مولانا باعث درین شماره

مولانا بحرالدین باعث از دانشمندان برجسته، مبارزین سرسخت سیاسی و فعالین اجتماعی کشور بود که جان شیرینش را قهرمانانه فدای آمال ملی و میهنی خویش ساخت، تا آخرین لمحه­ی عمر سازش ناپذیر باقی ماند و از معامله­ی سیاسی و خیانت به آرمان همرهانش اجتناب کرد، در راه برابری ملی مبازره نمود، بر سنگرهای ارتجاع، وطنفروشی، بیگانه پروری و خیانت یورش برد و قهرمانانه رزمید.

بهشت برین جایگاهش باد که چهره ایست مانا در اوراق تاریخ کشور.

 

لینک      نظرات ()      

یادبوداز 30 سالگی شهادت بحرالدین باعث انقلابی نستوه نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱۱/۱٦
لینک      نظرات ()      

ادامه یاد بود بخش سوم نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

 پیام پرویزباعث

 بمناسبت سی سالگی شهادت زنده یاد پدربزرگوارم

با سلام ودرود بی پایان خدمت دانشمندان محترم، پیروان وارادتمندانی که یکباردیگرروح پدرم را شاد گردانیده وسالگشت شهاد تش را گرامی داشتند!

به همه دوستان پدرم معلوم است که ما جزهمان یک قطعه تصویروقصه هایی که دربارۀ آن شهید می نمودند، دیگرهیچ یاد داشت دیگری نداریم. تا بچه خرد سال بودیم با وجودی که دشمنان پدرم اورا ازما گرفته بودند، ولی من با مادروخواهرم نسرین باعث که ازمن بزرگتراست، ازیک شهربه شهردیگردرخانۀ پیروان اوبه شکل مخفی وگمنام زندگی می نمودیم وهرگزاختیارآنرا نداشتیم که بگوئیم ما فرزند کی هستیم.

چون اکثریت تحصیل کردگان ومردم بخصوص درکابل وشمال افغانستان با نام پدرم آشنایی دارند، ازاینرو برای مصئون بودن پیروان پدرم ازپیگرد عمال شکنجه گرنیروهای امنیتی، ما هرگزنام پدرمان را برزبان نمی آوردیم ومادروخاهرم نیزنام مستعارداشتند. برای اولین باردرسالهای 66 ویا 67 خصوصاً دورانی که مصالحه ملی اعلام گردیده بود، ازشمال به کابل برگشته  وازاین آوارگی وگمنامی خلاص گردیدیم ودلیل آن این بود که آقای سلطان علی کشتمند صدراعظم آن زمان با آگاهی ازسرنوشت وموجودیت ما درشهرکابل واحترام به پدرم، بطورفوق العاده در مکروریان چهاریک باب اپارتمان بخشیده بود.

آنوقت فهمیدیم که ما نه تنها دیگرمورد پیگرد دشمنان نیستیم، بلکه حق داریم ازهویت ونسب خویش علنی حرف بزنیم ونام پدرخویش را با غروربرزبان آوریم.

البته آنچکه سزاوارقدردانی است اینست که درتمام دوران زندگی مخفی، پیروان پدرم نسبت به آموزش ما توجه خاص داشتند وآموزگاران مسلکی وبا تجربه به آموزش وتدریس ما می پرداختند، که بعداً درکابل با دادن امتحان سویه به تحصیل طبیعی پرداختیم. پیش ازترک میهن خواهرم به دانشگاه طب ابوعلی سینا درکابل راه یافت وخوشبختانه اکنون درحال اکمال تحصیل طبی خویش درلندن است ومن نیزبعد ازکاروپرداخت هزینه های مهاجرت اکنون وارد دانشگاه گردیده وبه کسب دانش مشغول هستم تا ازاین طریق بتوانم روح پدرم را که عاشق علم ودانش ومردمش بود، به نحوی شاد نگهدارم.

یک روزپیش یکی ازدوستان پدرم به خانۀ ما زنگ زد وگفت ازتجلیل روزشهادت پدرت خبرداری که درسایتها نشرشده است وسی سالگی روزشهادتش را تجلیل نموده ودانشمندان وارادتمندان زیادی ازآن به بزرگی یاد نموده اند؟

چون برای ما اصلاً روزشهادت پدرمان معلوم نبود وفقط مادرم میگفت که سه روزبعدازدستگیری پدرت بد نیا آمدی. وقتی من با عجله به سایتی که آدرس داده بودند مراجعه نموده، اولترازهمه مقالاتی را مرورنمودم که بعنوان دوستان نزدیک پدرم می شناختم ودرروزهای بد زندگی ازما مواظبت می نمودند. آنجا بود که ازقول اسد الله سروری رئیس اطلاعات دوران شهادت پدرم نقل گردیده بود که اودرروزیازدهم دلو1357 به شهادت رسیده است. برای من جالب بود که درروزی من بد نیا آمده ام که پدرم جام شهادت نوشیده است. چه تصادف تلخ ودرد ناکی!

من نمیدانم با کدام زبان ازاین نویسندگان محترم ویاران با وفای اوسپاسگذاری نمایم. فکرمیکنم دوباره تولد گردیده باشم. اما این تولد دوبارۀ من ازآن سبب است که میبینم بعد ازسی سال پدرم با ردیگر درذهنیتها با قوت بیشترازپیش زنده گردیده وازاندیشه های جاویدان اوبه حرمت یاد آوری گردیده وبه حقانیت راه واندیشه اش تاکید صورت میگیرد.

حقیقتاً برای من تولد دوباره است وباوردارم که هرقدر جامعۀ ما بسوی آزادی پیش برود وفضای حق وحقیقت جویی حاکم گردد، اندیشه وراه اوپردرخشش ترخواهد بود.

من به نمایند گی ازخانواده خویش این روزرا به همه پیروان وارادتمندان پدرم تسلیت نی بلکه تبریک میگویم. چون پدرم هرگزنمرده واوبا اندیشه های انسانی وعدالت خواهانه اش برای ابد زنده خواهد بود.

یادش گرامی وراهش همیشه زنده وپررهروباد !

با حرمت بی پایان

پرویزباعث

لندن- انگلیستان

2009/02/02

متکی به یادداشتها و گفته های مولانا محبوب رحمانی ومولانا رحمت الله حیرت، دوتن از همدیاران، هماوردان و همدرسیهای  دوره مدرسه ای مولانا بحرالدین باعث در درواز، تخار و کندز: 

 

مولانا محبوب رحمانی و مولا نا رحمت الله حیرت

مولاناباعث همدرس عالیقدرمابود

 بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد الله رب العالمین والعاقبت للمتقین والصلوات والسلام علی اشرف الانبیأ و المر سلین و علی اله و اصحابه اجمعین.  بسم الرب الشهدا و الصدقین. اما بعد: قال الله تعالی فی الکتاب الحکیم:  ان الله لا یغیرما بقوم حتی یغیر و مابانفسهم.  خداوند سرنوشت هیچ قوم وملتی را تغیر نمیدهد، مگرآنکه خود آنها برای تغیر مبارزه کنند.

سخن گفتن از خاطرات نیم قرن کار سختی است. اما سبب دوستی صمیمانه ما با آن طالب العلم که در عهد جوانی بود این سختی را آسانتر میسازد.

بحرالدین جوان در 1335 تا 1336 که یک جوان 15 ساله بود، درمدرسه ی مولوی ضیف الله شهرسبزی تلمذ مینمود. مولوی ضیف الله روحانی کلان ومورد احترام مردم، از مولویان دیوبندی در مربوطات بدخشان بود. مدرسه شهرسبز ( فلان ) گاهی 50 تا 100 طالب العلم جوان ( داملا ) را همزمان می پذیرفت.

مولوی ضیف الله در حدود سالهای 1330 از هندوستان برگشت وبه ایجاد مدرسه یی در زادگاهش اقدام نمود. درزمان او مولوی سلیم طغرا راغی، مولوی غیاث الدین ذره خواهانی، مولوی پایشهری، مولوی عبدالعلیم، مولوی عبدالرحمن و دیگران نام و نشانی داشتند.

بحرالدین جوان، یکی دوسال شاگرد مولوی ضیف الله بود. درسال اول طلبگی خود، مختصرالمعانی، کافیه وزنجانی وهدایه را بدرستی آموخت. همزمان تفسیر و مناقشات منطقی را هم. بسرعت فراگرفت. من که همیشه با او همدرس بودم، احساس میکردم که او زودتر ازما درس و سبق را مهیا مینمود. برای پخته شدن بیان خود درسهارا بما توضیح میداد. ( 1 )

در مدرسه ی فلان ( شهرسبز ) شاگردان از سراسر درواز می آمدند وبیشترین آنها از منطقه ی کوف بودند. تاریخ مدرسه ی شهرسبز از تاریخ معارف آن مقدمتر است. اساس کار مدرسه بلحاظ تدارک مواد خوراکی، به کمکهای مستقیم مردم وابسته بود. نام وآب شاگردان مسافر عمدتا ازسوی مردم تهیه میشد. نام این سهمیه در اصطلاح طلبگی " وظیفه " بود.

مولانا بحرالدین در تمام مدت بیشتر از یکسال اقامتش در شهر سبز،  برای جمع آوری نان وظیفه نرفت واکثر شبها نیز مهمان بود. او پیشقدم ترین ملای مدرسه شد وازاین جهت مورد احترام مردم قرار گرفت. من بیاد دارم که پس ازنماز بامداد مولوی ضیف الله برای چایخوردن به خانه میرفت ودرس طلبه ها برعهده ی ملاهای مقدم و پیشقدم بود.

حدود ده تن بودیم که میتوانستیم  درس و عبارات مراتب پایانتر را به آنها تدریس وهمکاری کنیم. اما در نبود وعدم حضور استاد، مولانا بحرالدین برای ما درعین کتاب و درس یاری میکرد. حضور باعث برای مولوی ضیف الله هرروز بیشتر از پیش سنگینی مینمود. او عادت داشت که برای هر عبارت وهر متن مشکلی را پیش میکشید. استاد برای همه امور دشوار بود که پاسخ بدهد، درحالیکه او بدون قناعت از موضوع نمی گذشت.

وقتی استاد میگفت، فلان دانشمند ومولوی صرفی است، نحوی است ویا منطقی است، بلافاصله می چسپید که استادش در منطق ودر صرف ونحو که بوده است؟ اگر مولوی ضیف الله برای این سوال جواب می آورد باز گروه پیش از آنهارا می پرسید.  یکروز بهمین ترتیب پیش آمد و مولانا بحرالدین بسیار کنجکاوی میکرد، استاد که بی حوصله شده بود، با عصبیت پرسید: " بچه ملا بحرالدین! بزرگان و دانشمندان خویشاوندان من نیستند، که آنهارا بتو بشناسانم! ".

باعث گفت: استاد عزیز! همه علما بما نسبت دارند، تا عالم را نشناسیم، علم و عالم را نیز نمی شناسیم. وقتی خدارا نشناسیم؛ کتاب الله را هم نمی شناسیم. وقتی کتابهارا بشناسیم، مولفان آنهارا نیز می شناسیم. این طریقه ی نسبه درمیان علما باید رواج بیابد، وگرنه دانش بدون منبع و کتاب بدون مولف موجود نمی باشد. استاد آزرده شد وترک مجلس درس وبحث نمود. فردا همینکه نماز بامداد را خواندیم و برای درس آماده شدیم، مولوی ضیف الله پرسید بحرالدین کجاست؟

 باعث بلافاصله آمد واستاد ازاو معذرت خواهی کرد. مولوی گفت: سوال تو از مباحث مهم منطق است ومن حالت دیروز را کوتاهی خود میدانم. تو معلوم است که، دانشمند کلانی میشوی. ( 2 )

مولانا باعث در تخارزمین:

من ( مولانا محبوب رحمانی ) در سال 1337 هـ شمسی، به خدمت عسکری رفتم، دوره ی خدمت مکلفیت را در سرحدات ( آمریت سرحدی فاریاب ) در مرز میان شوروی وقت ( ترکمنستان ) و افغانستان سپری نمودم. پس از انجام دوسال خدمت مکلفیت عسکری ترخیص وبه درواز بازگشتم. در زمستان سال 1340 دوباره از درواز به کندز رفتم. این مسافرت برای تحصیل واتمام طلبگی در حوزه ی مذهبی بود. وقتی شنیدم که مولانا باعث همدرس جوانی من در مدرسه ی بنگی و گنجعلی بیگ تخار مشغول آموزش است. من نیز به آنجا رفتم وبا ایشان همدرس شدم. باعث از موجودیت من بسیار خوشحال بود ومن نیز به وجود او افتخار داشتم.

تاسال 1342 باعث درچندین مدرسه رفت و درگیر شد وترک مدرس و مدرسه داران نمود. منکه همچون او درگیر بحثها و کرکترها نبودم، دو سه مدرسه را ناچار عوض کردم. در دو مدرسه برای حمایت باعث خود ودوستان دیگرمان را بی سرنوشت کردیم. مولانا باعث در برخی مدارس ده روز بیشتر باقی نمیماند. بسیار زود درگیر بحث وجدل جدی با استادان میشد، این روحیه و عاد ات نام و آوازه اورا در همان جوانی  بهرجای قطغن رساند. 

باعث روزهای جمعه به مدارس و مساجدی که در آنجا درس نمیخواند؛ میرفت. او ازفرصتها بهره گرفته به ارشاد وتبلیغ مبادرت مینمود. در بحثها بسیار جدی و سازش ناپذیر بود. یکی از عادات او این بودکه، بحثهارا به حالت غیر عادی میکشاند وبا شجاعت وبی پروایی خاص، چیزهای نا متعارف وتازه در عوالم دانش مذهبی بیان می نمود. اوهمواره از سوی ما ممانعت میشد اما این کار اصلا سودی نداشت وبرعکس ما بودیم که از او منت می شنیدیم.

دردوران تحصیل مذهبی، بسیار رواج نمیباشد که، شاگردان واستادان در مدارس به درس ادبی و خوانش شعر بپردازند. باعث بهر مدرسه یی که می رفت ویا برای آموزش خود مشغول میشد، نخست با برنامه های درسی وعادات مدرسان گلاویز میشد. او تحمل نداشت که کمبودی را ببیند وخاموش بنشیند. از شخصیت باعث بدور بودکه، مسامحه کند و برای عیب مشهود لب فروبندد. او در همان یکی دودرس استادان خودرا بررسی مینمود، اگر می دانست که شخصیت استاد قوی نیست ودانش کافی ندارد، با طرح دوسه پرسش مهم و اساسی راهش را از دیگران جدا مینمود.

باعث همیشه در پی شکار افراد توانای فکری بود، او بهر ملای کم قوت و حتی مولویهای بزرگ ازنظر نام و نشان، تمکین نداشت. دانش مذهبی وزحمت کتابخوانی برخی ملایان برای او معیار نبود. او شخصیت، اندیشه و انسانیت همتاهای خویشرا قدر میکرد. چنانچه میگفت: " اهل فتوی برای تایید استبداد بسیار است، اما اهل فتوی برای تردید استبداد حتی مشاهده نمیشود. ملای اهل ختنه، ختم، خیرات  و ... فراوان است، مگر ملای  عامل خیر وفلاح مردم کم وجود دارد. تاریخ معاصر ما هم تناقض محض است، درآغاز قرن 14 اسلامی 1301 دارالعلوم تاسیس میشود، هدف آن تایید بقای سلطنت وامارتهاست. اما تاسیس مکتب صنعت ودانش فنی در اندیشه نظام نمی آید. نظامهای ملا پرور؛ آنهم ازنوع ملاهای این کشور، نمیتوانند برای ترقی باور داشته باشند"!  ( 3 )

مولانا باعث در درجه ارشاد بود، او در دو سه سال باوجود پریشانی و تردد بسیار که از عدم موافقت او با علما بوجود می آمد، با استادان مهم دوماه و با مولویهای سطحی تر دوهفته بیشتر درس نمیخواند. قدرت ذهنی و استعداد ایشان بسیار فوق الاده بود. باعث را جامعه ی روحانیون سالمند، مولانا طغرای دوم میخواندند. هنگامیکه خودش از زبان مولوی فضل الرحمن تخاری شنیده بود که طغرای دوم است، آهسته آهسته درپی آن شد تا بار دیگربه سراغ طغرایی برو که چند سال قبل ازاو بهره ای گرفته ورهنمای های سودمندی دریافته بود. چون افراد مهم وصاحبان منبروتدریس ازفهم ودانش اویاد مینمودند ولقب طغرای دوم بروی میگذاشتند. باید یکباردیگراورا به آزمون میگرفت. چون باعث مردی بکمال رسیده بود.

باعث درطی این مدت با چهره های سرشناسی مانند مولانا میرزا شاه جرمی مولانا عبدالولی حجت، مولوی غیاث الدین ذره، مولوی محمدشاه تخاری، مولوی کمال الدین سمنگانی، مولوی فیض محمد چاه آبی، مولانا محمدامین قربت، مولوی محمدحنیف، مولوی فضل الرحمن ودهها روحانی دیگرمستقیم وغیر مستقیم آشنا شده بود واززبان هریکی ازاینها پیرامون دانشمندی روحانی مولوی محمد سلیم طغرا راغی ( 1351 – 1276 خ ) می شنوید.

باعث سرانجام در حدود سالهای و الله اعلم 1339 و 1340 برای دیدار او به مزار شریف رفت. مولوی طغرا که در آن هنگام مهمان دارالعلوم اسدیه بود، هنوز سالم و نیرومند بوده است. او پس از باخبر شدن از آمدن جوانی بنام بحرالدین باعث برای مناظره و معارفه با اندکی تأمل نسبت به باعث که اورا بنام بحرالدین می شناخت، اورامی پذیرد. این حادثه دقیقا برابر است با سال او ل ترخیص گرفتن بنده پس از خدمت مکلفیت عسکری ( 1340 خ ).  

میگویندکه، مولانا طغرا که درنزد علما به علامه طغرا شهرت داشت، درس آموخته حوزه بخارا، هند، کابل و بدخشانزمین است. از مواصفات او دانش عظیم، دلاوری در بحث، آگاهی از دامنه دین، ورود به حوزه ی مفاهیم حکمت و فلسفه، منطق وکلام  ونیز اشراف نیک اندر باب ادبیات و عرفان است. استادان اورا نیز نام و آوازه بلند بوده است.

او شاگرد مسلم مولوی محمدشاه اخگر، مولوی میرزا شاه جرمی، مولوی غلام نبی کاموی، مولوی شمس الحق مارتون در سوات هند، مولانا فیض محمد طالقانی و مولوی عبدالحی پنجشیری  وبرخی استادان دیگر بوده است. اما مولانا باعث شاگرد مولوی ضیف الله، مولوی عبد الغفار  وچند روزی هم درخدمت طغرا بیش نبوده است. او هنوز درجه ارشاد را رسما کسب نکرده ولی از قدرت حافظه نیرومند و استعداد فوق العاده برخوردار است.

 بساط بحث دو بدخشانی پرشور روبراه میشود و برخی استادان جامعه اسدیه وشاگردان آنها دراین نشست متفاوت حضور دارند.  سه تن از علمایی که در بحث بوده اند، بعنوان استادان باعث از قدرت استدلال او باخبر بوده اند، اما بقیه در شگفتی فرو میروند که این جوان 20 ساله، با یک دانشمند 65 ساله که آوازه اش در سراسر مملکت پیچیده است؛ میخواهد به مناظره و مباحثه در حوزه های فکری – فلسفی، دینی فقهی و ادبی عرفانی بپردازد.

فی المجلس مولانا طغرا  میگوید: پیرمردان را با جوانان چکار! باعث که از مشرب ادبی او آگاهی داشت، با کسب اجازه از مولانا راغی ( علامه بدخشانی) این بیت صایب اصفهانی را برایش میخواند:

                            آدمی پیر چوشد عشق جوان میگردد         خواب دروقت سحرگاه گران میگردد

                             راه رو شن زبــزرگان کهن سال طلب       آبــها صاف درایام خـــزان می گردد.

مولوی طغرا که درشرح وتفسیر مثنوی و بیدل بدیل نداشت، بسیار زود متوجه میشود که این جوانیکه او را به بحث طلبیده است، رود خروشانی است که پایه ومایه ی دانشش تنها در غرور جوانی نیست، بلکه به اعماق فرهنگ گذشته نیز رهگذر دارد.  گویند که آن بحث طی 10 ساعت انجام شد ومولانا باعث برای هر پرسش بی درنگ پاسخ میداد وتوضیحاتی نیز بر مساله می افزود. 

مولانا طغرا در حیرت فرو رفته بود و با تبسم های شکوهمنددربرابر مجلس گفت:

ازامروز دیگر از مرگ نمی ترسم، چون بحث این دانشمند جوان، باعث میشود که به پاسدار ی دانش امروز دراندیشه و چهره ی این جوان  اطمینان داشته باشیم. علامه طغرا روی این جوان را میبوسد وبا چشمهای پرازاشک شادمانی به او تعظیم می نماید.

باعث نیز پس از سپاسگزاری به مولانا طغرا و آن دوسه استاد دیگرش، میگوید:" اجازه بدهید اعلام بدارم که، علامه محمد سلیم طغرا، یک انسان بزرگ، یک دانشمند بزرگ ویک اهل الله آگاه است".

برخی از صاحبنظران این حکایت را بگونه های دیگری هم گفته اند.  آنانیکه در بحث مستقیما حی وحاضر بوده اند، اعتراف میکنند که برخورد این دو همدیار در محیط سومی، به داستان حضرت شمس ومولانا جلال الدین بلخی شباهت داشت.  همانگونه که آن دو همدیار و همزبان در محیط سومی که ترکیه امروز باشد، در قونیه همدیگررا پس از برخورد ناگهانی یافتند، این دو بدخشانی نامدار نیز همدیگررا در بلخ در زادگاه مولوی بزرگ شناختند.

در آن داستان شمس شصت ساله است و مولانا 38 ساله، اما دراین داستان علامه طغرا 65 ساله است و مولانا باعث 20 ساله. در آنجا مولانا عاشق شمس میشود ودراین جا نیز باعث شیفته ی شخصیت و دانش طغرا میگردد. لابد میدانیم که شمس به مولانا باور یافته بود و طغرا به باعث. آن دو برای خود یگانگی داشتند واین دو نیز برای خویش مشترکات بسیار.  

طغرا نیز برای برخی بیان واندیشه اش فتواهای کفر دریافت مینمود وباعث نیز بارها متهم به کفر گفتن شده بود. از علامه طغرا پرسیده بودند که، کفر چیست و کافر کیست، گفته بود: کفر دریافت حقیقت است وکافر حقیقت باو ر. آنانیکه برای هر عصبیت خود دیگران را کافر مینامند، به حقیقت راه نیافته اند. مولانا باعث هم برای کفر وکافر معنایی مشترکی را قایل است. او میگوید: کفر وکافر هردو در حقیقت راه اند. باعث باورداشت که، هرکسی اگر از دیگران بهتر باشد وبیشتر بداند، درنزد آنان کافر است.  ایکاش کافران ما همچون فارابی، ابن سینا، البیرونی، غزالی، منصور، سهروردی، مولوی، شمس، عین القضات، گالیله، داروین و دهها تن دیگر میبودند.

ما پس از ختم درس در حوزه تخارستان ( بدخشان بزرگ ) سالهای 1344 تا 1345 از مولانا باعث جدا ماندیم. اودر کابل به دارالعلوم شامل شد وبعد ها به شرعیات رفت. او یک انسان آزاد، آگاه، با مناعت و بسیار پر قوت بود. ما همه طلبه های بدخشان در همه جا بوجود او افتخار میکردیم.  ایشان در سالهای اقامت کابل سیاسی شدند و به مسایل انقلاب و قیام وجنگ علیه دولتهای افغانی در مرکز پرداختند. سرانجام چندین بار زندانی شدند و سپس در سال 1357 شهید گردیدند.

خداوند پاک روح آن بزرگمرد را شاد بدارد و همه دوستانش را سرفراز بگرداند.

ومن الله توفیق

ارسالی استاد حبیب الله از کابل             12 دلو سال 1387 خورشیدی

                                  برگرفته از سایت فراترازمرزها

لینک      نظرات ()      

ادامه یاد بود نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱۱/۱٥

 
 
 

چند یاد داشت خاطره گونه درپیوند با مولانا باعث

آنچه که زیراین سرخط به نگارش وبررسی گرفته خواهد شد، گوشه هایی ازخا طرات زنده وفراموش ناشدنی من درپیوند با شخصیت مولانا درموارد گوناگون است، بگونه یی درجهت شناخت ومعرفی بهتراین مردیکه که دراوج جوانی، به قله های بزرگ خود شناسی وشناخت شناسی درعمده ترین مسایل اعم ازدینی وعلوم انسانی عروج نموده وبمثابۀ یکی ازبزرگترینهای تاریخ کشورمان، ثبت حافظۀ راستین وامانت دارتاریخ حقیقی این سرزمین گردید.

نگارش وبررسی این گوشه های خاطرات، آنهم حضوری وعینی، یقیناً بهترمیتواند درشناخت این انسان والا وآزاده، پژوهشگران، پیروان، دوستداران وخردمندان واهل فضل ونگرش را یاری برساند. سرگذشت غم انگیزتاریخ خونباراین سرزمین بخون خفته بیشترازپیش اهمیت پختگی، درک وشناخت دقیق وهشداررسالتمندانۀ این مبارزنستوه وهمراه ورهبراو(شهید گران ارج بدخشی) وسایررهروان وسربداران مان را پیرامون ویژگی های جامعۀ افغانستان  به اثبات رسانیده ونشان میدهد آنچه را که این رسالت بدوشان وعاشق پیشگان راه مردم ومیهن دهه ها پیش ازامروزاعلام نموده بودند، چقدرجامعه شناسانه است.

اگرحسودان تنگ چشم نخواهند که هنوزهم بپذیرند؛ ولی عینیت جامعه وبسیج طبیعی وخود جوش جامعه مبیین وموئید درستی اندیشه هایی است که آن راست قامتان تاریخ به موقع وبجا برای مردم خویش اعلام نمودند. مهم این نیست که آنها بهرۀ نهال برومند ریشه دارتاریخی خود را نچشیدند ومیراث خواران راستین آنها هنوزهم درهیچ مدارچرکین وخون آلود پرسه نمیزنند. مهم اثبات درست بودن راه است، راهی که ریشه درراستی وانسان مداری دارد.

گسترش اندیشۀ بانیان خط برابری خواهی ملی ازچند تن محدود تاجریان سراسری ملی امروزی، پیام مجددی است برای آنانی که هرگزنمیخواهند چشمان خویش را بروی حقایق عینی اجتماعی کشوراستبداد زده بگشایند وراه گذارازاین گسست وبحران هویتی را که لکه های خونین را درپیشانی خود دارد، بسوی ثبات وصلح عادلانه وامنیت پایدار، پیش روی مردم بگذارند. پیام ما بازهم به آنانی که نمی خواهند به معقولیت تن دهند همین خواهد بود، که صد سال دیگرهم اگرازروی نعش خون آلود مردم افغانستان بگذرند وبرچشم جهانیان خاک بپاشند؛ سرانجام با سرافگندگی همیشگی تاریخی برواقعیت گردن خواهند گذاشت. اما چه بهترکه همین حالا برمشروعیت تن درداده برحجم پروندۀ جنایت کاری شان بیش ازاین افزوده نشود. سیاست عوام فریبی وجعل کردن واقعیتهای انکارناپذیر دربرابرانظارجهانیان، نتیجه اش همین درماندگیها وتقلا های نا پایداری است که امروزدرچهرۀ غم آلود کرزی ودارودسته پریشان خا طرش نمایان است.

هرکه نا موخت ازگذشت روزگار     نیزنا موزد زهیچ آموزگار

این بزرگترین درس تاریخ است برای آنانی که نمیخواهند بدانند ویا میدانند وازسرجهالت ناشی ازمیراث کهنه وتباه کنندۀ تفکرقبیلوی نمیخواهند بپذیرند. هیچ امری درجهان برجسته تراز درسهای تاریخی تاریخ کشورخود مان آموزنده ترنخواهد بود. درسی که درلحظات پایا نی عمرخود ببرک کارمل برای مصطفی دانش خبرنگارایرانی درسال 1995 خورشیدی درشهرک حیره تان اعتراف نمود، بزرگترین درس برای نسل بعدی بعد ازخود وهمۀ مایی که امروززنده هستیم ونظاره گرواقعات خون آلود ودرد ناک کشورخود هستیم، میباشد. این سخن وپیام، تعبیردیگری است ازهمان درس بیش ازهزارسالۀ رودکی بزرگوارکه با صلابت تمام درگوش تاریخ طنین اندازاست. وکارمل نیزکه دربالاترین سکوی قدرت تکیه داشت ودردمادم لحظات دردناک پایان زندگی درانزوای خویش این تجربۀ زمان را باردیگرچنین بیان نمود:

«بزرگترین درسی که در زندگی گرفتم این بود که هیچ کشوری نمیتواند به اتکای نیروی خارجی به آزادی واستقلال وپیشرفت د ست یابد. باید به اراده ی مردم احترام گذاشت وازاستقلال کشوردفاع کرد. هرملتی روی پای خود بایستد». وداعیه داران ورهبران ملی ما(باعث وبدخشی) که چهاردهه پیش این پیام بزرگ ودرس تاریخی را درگوش روشنفکران ومردم افغانستان زمزمه نموده وتکیه بربازوان توانمند ملت افغانستان را شرط اساسی وعمدۀ هرگونه سعادت وسازندگی وسرافرازی میدانستند، نیزقربانی همین تفکرشدند که باید برمردم خود باوروتکیه داشت. دشمنان خارجی هرگزدایه های مهرباترازمادربرای ما نخواهند بود. بازگویی گوشه های خاطرات باعث بزرگ درجنب بیان فروتنی وبی پیرایگی وراستی بی پایانش، بگونه یی بیان تکرارهمان خود بودنی است که سده ها وهزاره ها پیش بزرگان این سرزمین نیزگفته بودند.

1- خاطرۀ سخنرانی مولانا باعث درنهم سنبله(شهریور)1351 خورشیدی درمدرسۀ تخارستان کندز:

درست سحرگاه روزنهم سنبلۀ سال 1351 خورشیدی بود که من بایکی ازدوستانم بنام غلام قادردانش آموزمدرسۀ تخارستان بعد ازنوشیدن چای دریکی ازکافه های خیابان سمت شیرخان بندرکندزبیرون گردیده بسوی چهارسوی شهرپیاده وصحبت کنان پیرامون وضعیت سیاسی کشوروبویژه اهداف سازمانی ما درقبال مسایل ملی وبین المللی وویژه گی های رهبران مان بخصوص بدخشی وباعث، درحرکت بودیم که ناگهان چشمم به گروه هفت وهشت نفری افتاد که درپیشاپیش آنها بدخشی  قرار داشت ودرحال صحبت به سمت مخالف ما می آمدند.

من با آن شگفت زدگی که با گرفتن نام بدخشی، او درپیش چشمانمان ظاهرشد به دوست خود گفتم: اونه بدخشی که میگفتم. غلام قادرنیزبا عطش فراوان پرسید کدام است؟ گفتم آن گروهی که بطرف ما می آیند وآن کسی که دریشی نخودی، پیراهن آبی  دارد وکرتی خویش را با دست چپش برروی شانه اش بصورت آویزان گرفته است، رهبرما وشما بدخشی است. پرسید دیگران که همراهش استند، چه کسانی اند؟ من که ازجمله تنها با چهرۀ انجنیرعبد الباری فرخاری ومحمد بشیربغلانی آشنایی داشتم، نام گرفتم وگفتم دیگران را من هم نمیشناسم ولی حتماً ازجمله رفقای مسئول ورهبری باید باشند. چون پیش ازاین چندین باردراطاقی درباغبان کوچۀ کابل آنهارا که نزد مولا نا آمده بودند، می شناختم.

ما ازکنارآنها با یک سلام رد شدیم. درچهارسوی شهرکندزرسیده دست راست پیچیده درجادۀ سمت شرکت سپین زرمستقیم شدیم که پیش روی ما یکی ازاقارب من بنام محمود الله پیدا شد بعدازسلام واحوال پرسی متعارف؛ برایمان گفت که خبرهستید که مولانا صاحب باعث اینجاست؟ گفتیم نه. با اشارۀ دست به محلی که باعث قرارداشت، اشاره نموده گفت:

اونجا که رسیدید دست راست کافی است ودرروی تخت کافی مولانا صاحب دربین جوالیها ی(حمال ها) دروازی نشسته وبرای آنها صحبت میکند. ما با عجله به سمت معلوم درحرکت شدیم. وقتی آنجا رسیدیم، مولانا به محض اینکه چشمش به من خورد گفت اینجا هستی؟ گفتم بلی! من دوست خودرا که درآن لحظه دنیارا برایش بخشیده بودم وبا بزرگترین هایی که هرگزفکردیدن شان را نداشت، برای مولانا معرفی نمودم. مولانا دفعتاً ازآن دوست پرسید صنف چند هستی؟ او بعدازکشیدن یک آه گفت صنف پنج تخارستان هستم. دلیل آه سرد دوستم این بود که سنش بزرگترازسال مدرسه اش بود. چون درآن زمان بچه های مدارس دینی بعدازچند سال تحصیل وآموزش مبادی دینی  درمدارسی دینی رسمی ودولتی شامل شده وبه آموزش می پرداختند تا ازاین طریق بتوانند به دانشکدۀ شرعیات دانشگاه کابل راه پیدا نموده وبه تحصیلات عالی بپردازند. مولا نا که دلیل آه سرد اورا فهمید، گفت: غم نخورتا چشم بهم زدی مدرسه تمام میشود. تحصیل سن وسال نمیخواهد. زگهواره تا گورزمان تحصیل است.

بعد دوست من ازما جدا گردید ومن همراهی مولانا به کافۀ عثمان که روبروی مدرسۀ تخارستان بود، رفتیم، چون درآنجا دو تن ازدوستان دیگربنام خضرا بیضایی وعبد السلیم دانش آموزان مدرسۀ تخارستان ودارلمعلمین کندز، منتظیردیدارمولانا بودند. حدود ساعت یازده بود. مولانا درآنجا ضمن نوشیدن چای برای ما صحبت می نمود وما را درجهت پیگیری اهداف مردمی مان تشویق وتشجیع می نمود. مولا نا عمد تاً روی جامعۀ دینی افغانستان ونقش دین وفرهنگ دینی اسلام درراستای بیداری وبسیج مردم درجهت دگرگونی نظام حاکم ودگرگونی بساط ظلم واستبداد وبیعدالتی اجتماعی سخن میگفت. این صحبتها برای ما تازگی داشت. چون درآن روزگاری که طیف وسیع جوانان یا تحت تا ثیر اند یشه های مارکسیستی بودند ویا زیرنام اسلام نوین متأ ثیرازاندیشه های سید قطب، مودودی وکسان دیگری قرارداشتند وازاسلام وخطراتی که گویا اسلام را تهدید می نماید، سخن بمیان می آوردند. اما درگروه ویژۀ ما خلاف طیفهای فکری دیگر، دستورالعمل خاصی مبنی برتحقیق وآموزش مکتب خاصی وجود نداشت. یعنی دستان مارا بازگذاشته بودند. ما هم آثاردینی را مطالعه مینمودیم وهم آثارمارکسیستی وهم آنچکه به تاریخ وفرهنگ حوزۀ فرهنگی وتمدنی مان پیوند داشت. میلاک درمیان ما وطن پرستی ومبارزۀ آشتی ناپذیربا ستم طبقاتی وملی بود. ازهراندیشه ای که دراین مسیرمدد گارباشد، بهره می جستیم.

مولانا باعث دراین صحبت صریحاً خطاب به ما گفت: «نمیدانم که برخی ازرفقای ما چرا عطش زدۀ مارکسیسم هستند. درجامعه ای که دین وفرهنگ دینی تا مغزاستخوان مردم نفوذ دارد، چرا ما بحیث وطن پرستان واقعی ازدین وفرهنگ دینی مردم درجهت نجات مردم استفاده نکنیم که بگذاریم آنرا دیگران درجهت مقاصد سیاسی ارتجاعی خویش بکارگیرند. قرآن کتابی نیست که روحانیون قشری ومرتجع ازآن تفسیر می نمایند وآنرا درخدمت نظامهای استبدادی وارتجاعی قرارداده اند. دریافت وتفسیرمن ازقرآن طوری است که هرگزبا اندیشه های پیشرومدعی خدمتگذاری زحمت کشان منافات نداشته ودرخدمت عدالت انسانی است».

 برای ما واقعاً صحبتهای مولانا جالب بود وبیان کنندۀ یک رمزی که توضیح نشد. شاید این گفته ها بازتابی بوده باشد ازمسایلی که درکنفرانس کندزمطرح گردیده باشد ومقاومتهایی که دربرابردید گاه های اوصورت گرفته باشد. اما مولانا هرگزعادت نداشت که جزبیان صریح اندیشه ها وباورهایش به تبصره های غیابی ویا شکوه وشکایت ازکسی بپردازد. چون بخود باورداشت ورمز باورمندی هم چیزی غیرازاین بوده نمیتواند.

 اما دربعد زمانی دیگری که مولانا طرح کتبی خودرا پیرامون مبارزه درافغانستان با همان دید گاهی که به کارایی وسازندگی آن باورداشت، ارایه داشته بود؛ سبب گردید که بعد ها یک جریان خزندۀ درونی آرام آرام وبی سروصدا درجاهایی که مطمئین بودند حرف شان گویا رو نمیشود، باعث را یک ملا ویک آید ه آلیست معرفی نموده وبا شکوه های نرم و درونمایۀ پرازترس ونگرانی، گویا درفکربدیل سازی مولانا بودند. مولانایی که هرگزبدیل دوران خودش را نداشت. زیرا او به همان پیمانه ای که دانشمند بزرگ وکم نظیربود، یک مبارزخستگی ناپذیر، انقلابی دلیرویک صداقت پیشۀ فروتنی بود که هنگام سخنرانی سحرکلامش نه تنها لرزه براندام استبداد وارد مینمود، بلکه شنوندۀ بی آلایش را نیز دگرگون میساخت. شنیدن این حرفهایی که برخاسته ازیک مرض بچگانه بود ودرنطفه توسط شنوند گانی که همین اکنون دو تن ازآنها زنده اند با قاطعیت خاموش گردید، مرا درروند طوفانهای بحران آفرین بعدی همیشه بیاد آن صحبت کافۀ عثمان درکندزمیبُرد که درآن بیان مولانا حکمتی نهفته بود که هرگزدیگرازاو طی سالهای بعدی مبارزه توضیح نخواستیم. دیگرازآن حرفهای تهی ازمنطق زنده گی شنیده نشد. اما جریان مزبوردربرهۀ دیگری که نبود حضورسنگین مولانا وبدخشی شدیداً احساس میشد، با رویکرد دیگری اثرات منفی خویش را برجای گذاشته وبحران درد ناک بعدی را برپیکرآن نیروی رزمندۀ راستین تحمیل نمودند. بهرحال ازاصل موضوع دورنشویم. شمارا درجریان اتفاقی که درهمان روزصورت گرفت، ذیلاً قرارمیدهم:

صحبتهای رسمی مولانا با ما درحالت اتمام بود که یکی ازدانش آموزان مدرسۀ تخارستان که ازوجود مولانا درآنجا آگاهی داشتند، آمد وگفت: «مولانا صاحب بعضی ازدوستان علا قمند اند که ازمحضرشما بیا موزند». مولانا با تبسمی که جزویژه گی او بود گفت:

«صحبتهای ما آزاد است وما حرف خاص پنهانی نداریم». دانش آموزمذکوررفت ودوباره برگشته به مولانا گفت: «مولا نا صاحب تعداد علاقمندان شنیدن حرفهای شما زیاد است وآنها دراینجا جای نمی شوند. اگربرای شما زحمتی نباشد درصحن مدرسه همه جمع اند ومنتظیرشما».

مولانا گفت: «بسیارخوب. من چند دقیقه بعد می آیم». غافل ازاینکه تصامیم درحد دانش آموزان تخارستان نه، بلکه درسطح تمام فعالین سیاسی وابسته به نهضت اخوان المسلمین، مولوی های مدرس تخارستان، دارالمعلمین کندزودر یک کلام درسطع ولایت بوده که آنها اززمانی که ازورود مولانا درکندزخبربودند، دراین زمینه سازماندهی نموده وآمادۀ یک مناظرۀ علمی وحتی درصورت شکست مولانا درجریان مباحثه، تصمیم حقارت نمودن به شخصیت مولانا را نیزدرسرداشتند.

اما مولانا که مرد آزموده بود، غافل ازاین پیش آمد های ناشی ازبرخوردهای مبتنی برضعف منطق نبود. اوازپسایند این مناظره آگاه بود وبرمنطق شکست ناپذیرخود درهمچو برخورد ها واثرگذاری آن باورداشت وبرای این اثرگذاری مثبت به هرگونه پیش آمدی که درخود خطراتی را نهفته داشت، آمادۀ پذیرفتن این خطرات احتمالی نیزبود. مولانا بازهم براساس حوادث تجربه شدۀ پیشین، درچند دقیقه ای که فرصت خواسته بود، به یکی ازسرکارگران شرکت سپین زربنام عبد الله دروازی(مشهوربه عبدالله بروت) دستورداده که: من باید درمجلسی که حتماً مخالفین وجود خواهد داشت، شرکت نمایم. برای اینکه کدام واکنش منفی نشان ندهند، توباید تمام کارگران شرکت، جوالی های دروازی بازاررا خبرنموده، درسرای روبروی مدرسه تا ختم سخنرانی من نگهدارید. بعد درحینی که ازکافۀ عثمان برآمده میخواستیم که به مدرسه تخارستان وارد شویم، قربان محمد پساکوهی پیدا شد، او نیزهمراهی مولانا ومن به سمت جماعت درحال انتظاردرحرکت شدیم. درآنجا جایگاه مخصوصی برای مولانا تدارک دیده بودند. مولانا رأس ساعت 12 ظهردرجایگاه سخن قرارگرفته به مدت 20 دقیقه صحبت نموده بعدازختم صحبت علمی وسیاسی ای که هدفش تحت تأ ثیرگرفتن شنوند گان بود، خطاب به شنوندگان گفت: « من درخدمت شما هستم، سؤال ویا گفتنی باشد، میشنوم».

کسانیکه مسئولیت اطلاع رسانی وتدویراین همایش وطرح سؤالات را داشتند، اینها بودند: مولوی عجب گل ملیت پشتون که درزمان به قدرت رسیدن پروفیسورربانی سمت معاونیت جمعیت ومعاونیت رئیس دولت را عهده داربود که دراثرپرتاب موشک آقای حکمتیارداعی اجل را لبیک گفت. مولوی عبد الهادی فرخاری ملیت تاجیک که در8 جوزا(خرداد) 1358 درصحن زندان پلچرخی با بیش ازصد نفراز همباورانش که ازدوران محمد داود زندانی بود، به شهادت رسید. محمد کاظم شارقی ملیت تاجیک اززردیو بهارک بدخشان یکی ازپیشگامان نهضت اخوان المسلیمین که دراواخیرسالهای جهاد به شهاد ت رسید. سید عمرامام صاحبی ملیت پشتون زندانی دوران حاکمیت داود که در8 جوزا 1358 درکشتارجمعی درصحن زندان پلچرخی به شهادت رسید. همچنان اکثرمولوی های مدرس تخارستان نیزحضورداشتند. من کاملاً شاهد بودم که بعدازختم سخنرانی مقدماتی باعث، آنها نه تنها دچاریک شگفتی گردیده بودند، بلکه تمرکزفکری وتوان پرسش را ازدست داده بودند هرچند سؤالات شان ازپیش تنظیم گردیده ودردست مولوی عجب گل بود، اما هنگام پرسش رعشه وپریشان خاطری درکلام شان کاملاً شنیدنی ومحسوس بود. مولانا با چونان خیال راحت به پرسشهای آنها پاسخ میگفت انگارکه دربرابردانش آموزانی قراردارد که به توضیحات اوسخت نیازمندند. با زیرسؤال بردن هرگونه فهم وبرداشت دینی آنها وبیان قرائت جدیدی ازدین وتوضیحات قرآنی، آنان را شدیداً به خود وابسته نمود. هرآنچکه مولانا درمورد آیات واحادث ودرک وتفسیرجدید ارایه مینمود، بدون کدام واکنشی با دلبستگی زاید الوصفی گوش میدادند.  مولانا بی هراس به بیان آنچکه باورداشت، می پرداخت وهیچگونه تمکینی دربرابربرداشتها وباورهای آنان نشان نمیداد.

 درجریان بحث اساسی یکی ازمولویهای مدرس تخارستان که درسمت شرق حیاط مدرسه ایستاده بود، چون ازهجوم منطقی مولانا برباورهای سیاسی شان(اندیشه اخوان المسلیمین) ناراحت به نظرمیرسید، برای کشانیدن بحث به یک روند غیرطبیعی واینکه مولانا گویا ازمنبرودید مارکسیستی آنهارا به باد استهزا میگیرد؛ درجریان بحثهای قرآنی مولانا مداخله نموده گفت: « باعث صاحب دیالیکتیسن ها میگویند هرپدیده خود بخود وبراساس نیازبوجود می آید ودرخلقت آن نیروی دیگرمداخله ندارد. نظرشما دراین باره چیست؟».

مولانا روی خودرا به سمت پرسشگرگردانیده وبا یک لبخند زنند گفت: «ملاصاحب! تومیبینی که الآن ما بحث قرآنی داریم. اگرتودیالیتیک میدانی صبرکن درختم این بحث ما وشما پیرامون دیالیکتیک حرف میزنیم. ولی حالا برای اینکه بی پاسخ نمانی ازشمامی پرسم که ممکن است دربارۀ پرسش تان وآنچه را که منظورت است مثال مشخصی بدهی؟». پرسشگرگفت:

 «مثلاً پیروان دیالیکتیک مارکس میگویند که حضرت پیا مبربراساس ضرورت اجتماعی آن زمان مردم مکه که درجهالت وظلم زندگی مینمودند ودختران را زنده بگورمیکردند، بوجود آمد. یعنی نیاززمان ومردم مکه بود که کسی ازمیان آنها برخیزد ومردم را ازجهالت نجات بدهد. اوفرستادۀ خدا نبود».

مولانا بدون کدام نگرانی گفت: «دراین باره هم قرآن درست میگوید وهم دیالیکتیک مارکس. خداوند حضرت پیامبررا برای نجات مردم مکه بحیث پیامبرفرستاد واورا رسالت بخشید تا این ماموریت بزرگ را به انجام برساند وقرآن را نیزبحیث دستورالعمل برای رهنمایی مردم بسوی خوشبختی ورستگاری درخدمت پیامبرگذاشت. نظرمارکسیستها نیزبرهمین نهج است ومعنی هردو بیان یکی است. یعنی وقتی دریک جامعه ستم واستثمارواستحماربرجان مردم بیداد میکند، نیازضروری اجتماعی نیزحکم مینماید که کسی ازمیان مردم برخیزد وسرانجام مردم را ازبدبختی رهایی بخشد وتمام انقلابا تی که پیش چشم ما اکنون جریان دارد، بیان واقعی همین ضرورت است. یعنی مضمون اجتماعی هردو دید گاه رستگاری مردم است.».

حدود ساعت پنج عصرپرسش وپاسخ انسجام یافته روبه اتمام بود که ناگهان مولانا باعث روی خودرا بطرف سمتی که پرسشگردیالیتیکی هنگام پرسش قرارداشت، گردانیده وگفت: «ملا صاحب بیا که بساط بحث دیالیکتیک را هموارکنیم».

اما مردم ایستاده درآن سمت به آوازبلند خندیدند وگفتند: ملا صاحب فراررا برقرارترجیح داد. دراین هنگام مولوی عجب گل گفت: «مولانا صاحب شما هم ازقرآن دفاع میکنید وماهم. پس چرا باهم دریک صف واحد مبارزه نکنیم».

مولانا بدون رعایت میزبانی وآرامش وشکیبایی پنج ساعتۀ آنان دربرابرسخنان او با صراحت بیان داشت که: «هرچند من درآغازسخنانم گفتم که چون نظرات خویش را پیرامون نهضت اخوان المسلیمین ازظهوراین جنبش درمصرتاورود آن درافغانستان درسخنرانی مفصل خود دردانشگاه کابل بیان داشتم واینجا گنجایش بحث دوباره نیست وهمچنان درجریان گفتگوهای امروزمن باورداشتم که شما نظرات مرا درک نموده باشید. اما سؤال شما میرساند که هنوزشک وشبه ای دربرداشت شما نسبت به دید گاه های من وجود دارد ودریافتهای دینی مرا با باورهای خود مغالطه می نمائید. حال صریح میگویم که فرق بین اسلام من وشما فرق اسلام علی ومعاویه است؛ علی برای حفظ اصالت اسلام وعدالت اجتماعی می اندیشید ومعاویه برای تا مین حاکمیت قبیلوی ای که با دین هیچ سنخیتی نداشت. وقتی سپاه معاویه درمقابل سپاه علی شکست خورد، صحیفه های قرآن را برروی نیزه بلند نمودند تا جان به سلامت ببرند. اما باوجودی که علی آنان را بخشید، اما نامردانه اورا درمحراب مسجید ازعقب خنجرزند. اسلام من اسلام محمد، ابوذر، سلمان فارسی وعلی است واسلام شما اسلام سیاسی استخباراتی درخدمت استبداد داخلی واستعماربین المللی. اسلام شما اسلام تعویزفروشان وقرآن فروشان برای اهداف ارتجاعی است».

 اما آنها جزتبسم وسکوت رضایت بخش، هیچگونه واکنش منفی دربرابرمولانا نشان ندادند. بعد آقای سید عمرامام صاحبی پرسید: «مولانا صاحب شما رهبرکدام حزب هستید؟»

مولانا خندید وگفت: «من رهبرهیچ حزبی نیستم ورهبری ازنظرمن مسئولیت بزرگی است که هرگزخودم را سزاواراین مسئولیت نمیدانم». بازسید عمرپرسید: «میگویند شما رهبرحزب ستم ملی هستید».

مولانا دربرابراین پرسش روی خودرا جانب مولوی عجب گل گردانیده گفت: «هرچند حزبی ویا سازمانی بنام ستم ملی وجود ندارد. اما ستم ملی قطعاً وجود دارد. شما اول بحیث یک مسلمان وبعد بحیث یک پشتون دربارۀ آنچکه اکنون به شما میگویم قضاوت کنید. چون مسلمان دروغ نمیگوید وازحقیقت چشم پوشی نمی کند».

مولانا گفت: « من خیلی ساده درمورد ستم ملی به شما توضیح میدهم. آیا درتمام طول وبراین این دستگاه فاسد دولتی درعرصۀ سیاسی، نظامی واقتصادی میتوانید برای من نام ببرید که یک تاجیک یا هزاره ویاازبک دریک مقام بلند دولتی حضورداشته باشد؟ اگراحیا ناً کسی هم وجود داشته باشد، تهی شده ازهرگونه احساس انسانی خواهد بود وهیچ پیوندی با این مردم جفا شده نخواهند داشت. ازکابینه گرفته تا ادارات کلیدی دولتی کدام کسی را ازاقوام غیرپشتون میتوانید برای من نام بگرید که ازسمتهای بالای دولتی برخوردارباشد؟ ویا درتمام اردو، پولیس وریاست ضبط احوالات جنرال به هیچوجه، اما ازجگرن بالاترکدام رتب نظامی برای دیگران قایل هستند؟ آیا درکدام بخش کلیدی اقتصادی میتوانید غیرازپشتون برایم نام بگرید؟ خیلی ساده ترازاین پرسشها، ازشما می پرسم که سنت بزکشی مربوط به ازبک وتاجیک است یا پشتون؟ درحالیکه درهمین شهرکندزکه شما زندگی میکنید تمام تیم بزکشی مربوط به ازبکها وتاجیکها است، اما رئیس تیم بزکشی حاجی گلستان پشتون. درهمین کندززمین مربوط به این مردم بومی است اما میرآب باشی آن پشتونها. هرجنرالی که متقاعد میشود برایش اززمینهای آبی شمال مربوط به اقوام دیگرچهارصد ویا پنجصد جریب زمین می بخشند اما صاحبان اصلی زمین دراینجا به نان شکم محتاج اند وده ها نمونۀ دیگری ازاین بیعدالتی وجود دارد. آیا اینگونه برخورد نسبت به اقوام دیگرکشورمعنیش ستم ملی نیست؟ شما بحیث یک مسلمان قضاوت کنید آیا این اعمال را می پذیرید؟».

وقتی مولوی عجب گل ودیگران که دربرابرکلمۀ اسلامیت قرارگرفته بودند، چاره ای جزپذیرش نداشتند. بعد مولانا گفت: « ما حزب نی، بلکه سازمانی هستیم که رسالت مان مبارزه علیه این بیعدالتی ملی است. این حق مسلم اسلامی، سیاسی وملی ما است. نام ما "محفل انتظار" است که عنقریب به نام دیگری تغیرخواهد یافت ومن رهبرنی بلکه یکی ازافراد رهبری این سازمان هستم. اما دستگاه فاسد سلطنتی مارا ستمی ومتهم به تجزیه طلبی نموده وحزب خلق درنقش یک بلند گوی سلطنت این نام را درمیان روشنفکران دامن میزند».

بعد قربان پساکوهی خطاب به مولانا گفت: « مولانا صاحب ما وشما سفردرپیش رو داریم وتا جایی که می بینیم پرسشهای اصلی تمام شده ازنزد دوستان اجازگرفته مرخص شویم». بعد همایش با صمیمیت وبدون کوچکترین واکنش منفی دربرابرمولانا باعث به پایان رسید. دروقت ترک حیاط مدرسه برخی درهنگام خدا حافظی میخوا ستند دستان مولانا را ببوسند ومولانا اجازه نمیداد ومیگفت من نه پیرم ونه پیشوای مذهبی. یکی ازکسانیکه میخواست این کاررا انجام دهد، به نام قاضی تاج الدین صدیق یکی ازفعالان نهضت اخوان المسلیمین بود وبعداًرئیس ادارۀ امورشورای وزیران دردولت اسلامی استادربانی، اوبه مولانا گفت: « من دستان شمارا بخاطراین نمیبوسم که شمارا پیرویا پیشوای مذهبی بدانم وبه دست بوسی هم باورندارم. اما دستان شمارا بخاطری میبوسم که تا همین امروزکه شمارا ندیده بودم، براساس برداشتی که ازطریق دیگران نسبت به شما داشتم، تخریب مینمودم. این بوسه برای رفع عذاب وجدانی است».

مولانا خندید وگفت: « ماهی را هروقت ازآب بگیری تازه است. هدف درک حقایق اجتماعی ورسالت ما دراین زمینه است. شما تمام روزمرا تخریب کنید اما درکنارمردم تان باشید وبجای جنگ آید یولوژیک برضد ستم واستبداد وبرای تامین عدالت اجتماعی مبارزه کنید. این هم وظیفۀ دینی است، هم اخلاقی، هم سیاسی وهم ملی».

2- خاطرۀ دوم:

سرطان سال 1354 خورشیدی درهنگام قیام دروازشهید بدخشی برای من دررابطه با تامین ارتباط با مولانا ماموریتی داده بود که درمقالۀ «مردی ازتبارآزادگان» تشریح گردیده واینجا مجال بحث دیگری روی آن نیست. وقتی به سردشت راغ که دو الی سه ساعت به حوض شاه مرکزمقاومت فاصله داشت، دوشب درخانۀ رفیق ودوست سیاسی خود محمد انورماندیم تا پیرامون وضعیت جنگ ومقاومت در منطقه ونظروتبصرۀ مردم معلومات کسب نموده زمینه های امکانات تا مین ارتباط ویا برعکس را ارزیابی کنیم. شام مردم قریه وقتی ازجبهه می آمدند، درپیش روی خانه محمد انورکه پدرش ملک دیهه وکاکای وکیل عبد الله جان که ازخوانین محل ومتحدین ما بودند، گرد آمده وراجع به مولانا ورفقایش تبصره های عجیبی مینمودند، که این مسئله برخاسته ازبا ورمردم، هم سبب خوشبینی بیشترمردم نسبت به موقعیت وجایگاه گروه مقاومت درمیان مردم میگردید وهم این تبصره ها وباور های مردمی سبب تضعیف روحیه سربازان ونیروهای دولتی- که ازنظربرداشت وباورشبیه مردم بودند- میگردید. آنها میگفتند مولانا چون عالم دین وبجای رسیده است، حتماً "سورۀ اسم اعظم" را میداند ومرمی دروجودش کارنمیکند. وقتی نیروهای دولتی بطرف آنها فیرمیکنند، درآخیرمولانا مرمیهایی را که دردامن خود جمع کرده بطرف سربازان پرتاب میکند. وپیوسته با آن ادبیات ولهجۀ محلی تعریف میکردند ودعای پیروزی مینمودند ومیگفتند همه دارایی های مارا دولت بخاطرآنها نابود کند صدقۀ سرشان. وده ها نمونۀ دیگری ازاین قبیل.

دوروزبعد براساس آگاهی ازوضعیت مختنق جبهه وهاربودن نیروهای دولتی وعدم امکان برقراری تماس، من ومحمد انورمصلحت کردیم که اگردوباره بطرف فیض آباد برگردم درمسیرراه سؤظن ایجاد خواهد گردید که من براساس رخصتی تابستانی ورفتن نزد خانواده ام دردرواز نی، بلکه برای کدام مقصد سیاسی آمده باشم. پس بهتراست به راه خویش ادامه بدهم هرچه بادا باد. وقتی به حوض شاه رسیدم سرپل بالای دریای حوض شاه سربازان دولتی که نگهبانی آنرا به عهده داشتند مرا به قرارگاه فرماندهی شان رهنمایی کردند. مقری که فرمانده کل حبیب الله کرورآمیرامنیت ولایت بدخشان وتورن مسئول نیروهای قوای ضربتی که ازکابل آمده بود، درآنجا بودند. آنها ازمن پرسشهای را برای رفع اشتباه شان نمودند وبعد مشغول صرف نان چاشت بودیم که سربازمحافظ دروازۀ فرماندهی، با دق الباب دراجازۀ ورود خواسته بعد ازادای احترام گفت: آمیرصاحب! گل آغای رئیس کوچیها آمده است اجازه بدم که بیاید. کرورگفت بگذارش که داخل شود. گل آغای قندهاری که مسئول کوچیهای دشت ایشاب دروازبود ودرجهت سرکوبی گروه مقاومت با نیروهای دولتی همکاری می نمودند، وقتی روی دوشک نشست، کروربه زبان پشتوپرسید که: « خو گل آغا! چه کردین، کدام احوال ومعلومات راجع به باعث پیدا کردین؟».

گل آغا یک آه عمیق کشید وگفت: «آمرصاحب بخدا قسم است همی آدم باعث نیست، حضرت امام مهدی است».

بعد کروربا عصبانیت گفت: «احمق این طورنگو که کافرمیشوی. اومولوی بحرالدین باعث نام دارد ازمایمی دروازاست اورا همگی میشناسند. توچرا خودته گنه کارمیکنی؟».

گل آغا گفت: « آمیرصاحب من مید انم که او مولوی باعث نام دارد. اما همی مولوی باعث حضرت امام مهدی بوده است، اما تا حال کسی اورا نشناخته است. اگرامام مهدی نباشد چطورمرمی دجانش کارنمیکند، میبینی دراین تپه روان است وقتی بطرفش نشان میگیری، فوراً ازنظرآدم غیب میشود. بازمیبینی خنده کرده درتپه دیگرظاهرشد. این چه معجزه است اگرامام مهدی نباشد».

درنتیجۀ این توضیحات گل آغای کوچی، کرورخاموش گردید وبرای چند دقیقه اصلاً درفکرغرق بود. بعد ازچند دقیقه با زگفت یکی کاری باید شود چه کنیم زیرفشاراستیم هرلحظه ازبالا احوال میکنند که چه کردید.

3- خاطرۀ سوم:

منظورم ازبیان این خاطره اینست که برخی هایی که صرفاً نام مولانا را ازدورشنیده اند، اکثراً به این عقیده هستند که مولانا جزحرف خودش به گفته های دیگران وقعی نمیگذاشت. گویا مغرورفهم بلند ودانش سرشارخود بود. درحالیکه مولانا برعکس انسان بسیارعیاروفروتن وانتقاد پذیربود. حرف منطقی ولو اززبان کوچکترین اعضا وهوادارانش بیرون میشد، با صمیمیت وخشنودی می پذیرفت. او انسان خیلی صمیمی ومهربان وعاشق مردم خود بود. اومغروروسرکش وتسلیم ناپذیر دربرابردشمنان مردم افغانستان ودربرابرمنطق زوربود، نه دربرابررفقا ودوستانش. یکی ازروزها درخزان سال 1356 خورشیدی میان او وبرخی ازدوستان هم سلول وهم زنجیرش گفتگوی شده بود.

محیط یکنواخت زندان را کسانی که تجربه کرده باشند، متوجه این خرده گیریها حتماً گردیده اند. برخی ها را زندان آب دیده تر می سازد وبعضی ها را خرده گیرتروبهانه طلب. من درپیش روی تالاردانشگاه کابل بودم که دوست روزهای دشوارزندگی سیاسی ما ن آقای محمد کریم شریف که اکنون درشهرتورنتوی کانادا زندگی میکند، درآن وقت دانشجوی دانشکدۀ اقتصاد دانشگاه کابل بود. با دیدن من نامه ای را ازکیسۀ خود بیرون نموده برایم داد وگفت این نامه را مولانا صاحب روان کرده است وگفت روزپنجشنبۀ آینده حتماً به زندان برو که مولانا با خودت کاری دارد.

من نامه را بازکردم وخواندم. درنامه بعد ازسلام واحوال پرسی بطورگنگ شکایت کرده بود وازمن خواسته بود که پنجشنبۀ آینده نزدش بروم ودرمحضرمن به عنوان شخص بیرون زندان محفل انتقادی را برپا کنند ومن بمثابۀ یک داور، داوری کنم که چه کسی ملامت است. درآن نامۀ کوتاه، پرمحتوا ورهنمود دهنده، مولانا این جملۀ زیبا را نوشته بود که من آنرا تا لحظات واپسین زندگی حفظ خواهم داشت. جملۀ مولانای جاویدان یاد این بود: « نباید به هیچوجه اجازه داد که با موازین وآئین نامه ها چه مدون باشند وچه غیرمدون، درصورتی که به بدیهیات انتظامی مبدل گردیده باشند، بی اعتنایی صورت گیرد». وقتی این نامه را به آقای اسماعیل اکبرنشان دادم، اکبربعد ازخواندن نامه گفت: برای توضیح همین یک نامۀ کوتاه وبخصوص همین واژۀ ترکیبی" بدیهیات انتظامی" نیازبه نوشتن یک رساله است وهنرمولانا درفن نویسنده گی هیمن است که کوتاه وپرمحتوا مینویسد. من طبق پیشنهاد آن سرورارجمند روزپنجشنبۀ موعود به زندان رفتم. بعد آهسته وبا تبسم به مولانا گفتم که من برای انتقا وداوری آمدم. مولانا بعد ازخندۀ بلند گفت که رفقا ملتفت برخورد خود شدند وموضوع حل گردید. دراین هنگام عبد الا ول خواهانی فرزند کاکایم که یکی اززندانیان گروه مقاومتگران دروازبود. ازمولانا پرسید چرا خندیدی؟ داکتردرگوشت چه گفت؟ مولانا دوباره خندید وگفت: من موضوع مشاجره همان روزرا توسط یک نامه به داکترجان جاسوسی کرده بودم وحالا برای انتقاد ما آمده است.

4- خاطرۀ چهارم:

دراینجا میخواهم روی صداقت، فروتنی وبی ریایی مولانا درامردوستی صحبت نمایم که مولانا با همه باورودانش ومیلاکهای بلندی که برای مقام رهبری داشت، هرگزدرفکرچنین خیالات وهوسها نبود. او فقط به مبارزه می اندیشید واینکه درراه تحقق آرمان مردمی اش چه کاری میتواند انجام دهد. اومیخواست الگویی باشد برای تجلی صداقت ومقاومت درراه دشوارمبارزۀ سیاسی درجهت رهایی مردمش اززیرستم واستبداد جانسوزطبقاتی وملی. چند روزپیش ازحادثۀ نجا تش از بخش عصبی بیمارستان علی آباد، یک روزچاشت همراه با استاد فیض الله جلال ومحمد اکبرخواهانی پسرکاکای شهید عین الدین وشهید جلال الدین، نزد مولانا رفتیم. من وجلال طبق برنامه روی مشوره پیرامون طرح نجات وفراراورفتیم واکبرمیخواست به طرف خواهان برود وازمولانا هدایات تازه ای با خود ببرد واینکه موضع گیری ما درمقابل بدخشی صاحب چگونه باشد؟ مولانا بعد ازیک صحبت کوتاه وبیان دید گا هایش پیرامون جدایی های یکسال پیش، به اکبرگفت:

«حساب ما با فرصت طلبان مشخص است وآنها درپی بهانه ای بودند تا گریبان خویش را ازیک مبارزۀ جدی وتوأم با خطررهایی بخشند. اما حساب بدخشی ازاین ته مانده های بنجل بازارمکارۀ بین الملل دوم وریخته گران خا ن خروشچفیسم جداست. شما نزد او بروید وبه حرفهایش گوش کنید، یقیناً عین حرفهایی را به شما خواهد گفت که من حالا گفتم. چون برداشت ما ازجامعه ومسایل ملی وبین المللی همگون است. من ازپارسال بد ینسودرتفکرهستم که چرا بدخشی خاموشی اختیارکرد ویک موضع فعال درقبال فرصت طلبان نگرفت وچرا بجای دفاع ازکسانی که جزمبارزه درراه مردم شان راه دیگری ندارند، به دفاع ازکسانی برخواست که جزلکۀ ننگ دردامن بدخشی درآینده چیزدیگری نخواهند بود. بدخشی را فرصت بدهید واورا هرگزتخریب نکنید. او محصول یک دوران مبارزه است. او رهبر طبیعی است. برای احرازمقام رهبری تهنا داشتن دانش زیاد وانقلابی بودن کافی نیست. بسیارتیوریسن هایی بودند که حتی ازاداره ورهبری یک گروه کوچک عاجزبودند. رهبری یک استعداد بخصوص است وبچۀ مردکه همین استعداد را دارد. اوبرای رهبری ساخته شده است. من درتمام دوران زندگی سیاسی خود اعم ازتشکیلاتی وغیرتشکیلاتی برای سمت رهبری یک لحظه هم ناندیشیدم. این خام پنداران اند که درچنین خواب وخیالی به سرمیبرند. اما من رسالتی که بحیث یک مبارزدارم بمراتب برترازاین خواب وخیالهای بچه گانه است. هرزمانی که بدخشی موضع فعال وانقلابی بگیرد من بحیث یک سربازازاو اطاعت میکنم. شاید رمزی درمیان باشد که دراین مقطع نمی تواند بیان کند. پس توصیۀ من به شما بحیث یک رفیق سنناً بزرگتراینست که حرمت بدخشی را حفظ کنید وبه اوفرصت تصمیم گیری بدهید. اما موضع ما درقبال اپورتونیسم مشخص وثابت خواهد بود. گذشت زمان سره را ازناسره جدا خواهد نمود».

 وقتی انسان به این پیام بزرگوارانه ژرف باندیشد، درمی یابد که مولانا چه فروتنانه وبی ریا زیست وچه قهرما نا نه وصا دقا نه روی درنقاب خاک کشید. اوواقعاً پیام آورآزادگی درکمال فروتنی وراستی بود.

5- خاطرۀ پنجم:

این خاطره نیزازجملۀ خاطرات بیمارستان علی آباد، پیش ازنجات مولانا باعث است. داکترشاه محمود زرتشت کندزی یکی ازروشنفکران وآگاهان بنام دهۀ پنجاه خورشیدی ویکی ازپیشکسوتان درامر مبارزۀ سیاسی وانقلابی بود ودرعین زمان رهبری یکی ازگروه های انقلابی را طی این سالها نیزبه عهده داشت وبا نظرات وموضع گیریهای سیاسی جریان ما نزدیکی زیاد داشت. اوشخصیتی بود فروتن، صمیمی وصادق درامردوستی ومبارزه؛ انسانی بود کم حرف اما خیلی دقیق وآگاه؛ درجریان مباحثات علمی وسیاسی به سخنان وپرسشهای طرف مباحثه، کوتاه وسنجیده پاسخ میگفت. اما عادت داشت که ازطرف مقابل بیشتربشنود وازخلال توضیح طرف سؤالات جدیدی بیرون مینمود ودوباره به پرسش برمیخواست وبا این شیوه، روشنفکرسطحی وکم عمق را زود ازپای درآورده وبه قبول اندیشه هایش وادارمی نمود.

 مادامی که درماه ثور(اردیبهشت) سال 1359 خورشیدی وارد کشورایران شدم، درشهرمشهد اولین کتابی را که ازیک کتاب خانه خریده ومورد مطالعه قراردادم اثرهمیشه ماندگار افلاطون "جمهوریت" بود. بعد ازمطالعۀ دقیق این اثرتاریخی وارزشمند، بیاد دکترشاه محمود آن شهید ارجمند افتادم ودریافتم که یقیناً داکترشاه محمود ازهمین روش افلاطونی که آنرا اززبان سقراط حکایت مینماید، پیروی می نمود. تصادفاً دردورۀ دوم زندانی شد نم درزندان پلچرخی درزمستان 1362 خورشیدی دربلاک پنجم با یکی ازروشنفکران دانشمند وفرهیختۀ سیاسی دیگری برخوردم که بعدها درطی استمراردوستی صمیمانه مان دریافتم که ازهمان تبارشایسته است؛ اونیزدقیقاً ازهمین شیوه پیروی می نماید. حالا برمیگردم به خاطرۀ سال 57 بیمارستان علی آباد.

  یک روزدکترشاه محمود زرتشت برای من گفت: «من درمورد دید گاه ها ومواضع شما درقبال مسایل ملی وبین المللی با نما یندۀ گروه "اخگر" صحبت نمودم وبرای او خیلی دلچسپی داشت».

چون دریافت آنها تا هنوزبراساس معلومات غیرمستقیمی بود که اززبان مخالفین شنیده بودند. بخصوص که نمایندۀ "اخگر" ازنظرتعلقات تباری پشتون قند هاری بود. ازجانب دیگراگرمنصفانه باندیشیم، مشکلترین عاملی که این گروه ها را دچارتوهم وکج فهمی ازهمدیگرمی نمود، نبود نشریه های سیاسی گروهی بود که بهترمیتوانست درشناخت یکدیگریاری برساند. اما برخی ازگروه های سیاسی که بیشترحاکمیت دودمانی شیوۀ تفکرقبیلوی را تهدید مینمودند، بجزپخش شبنامه ها که آنهم درجهت افشاگریهای رژیم های وقت بود وبه هیچوجه نمیتوانست معرف دید گاه گروهای مزبورباشد، موجب میگردید تا سؤتفاهم ناشی ازتبلیغات جعلی محافل حاکمه بالای برخی ازگروه ها نسبت به گروه های مورد نظراثرمنفی بگذارد وآنها نیزازهمان عینیک سیاهی میدیدند که دولتمردان ستمگر، تبلیغات وسمپاشی مینمودند.

  بهرحال دکترشاه محمود زرتشت بمن گفت: «اگرموافق هستی من نمایندۀ "اخگر" را به شما معرفی میکنم. یکبارباهم تبادل نظرکنید خوب خواهد شد».

من نیزابرازموافقت نمودم. البته من بعد ازختم امتحانات چهارنیم ماهه صنف دوم دانشکدۀ طب کابل ترک دانشگاه نموده ومسئولیت پیشبرد کارهای سیاسی سازمانی را درشهرکابل بعهده داشتم(سرانجام ده سال بعد دوباره شامل انستیتوب طب کابل بنام ابوعلی سینا گردیده ودرسال 1370 خورشیدی آنرا به پایان رسانیدم). شرایط بسیارترورواختناقی بود وهرروزنیروهای حزبی گروه گروه جوانان وروشنفکران را دستگیرنموده یا زندانی مینمودند ویا سربه نیست.

 ما با نامهای مستعار همدیگررا می شناختیم ویا خطاب می نمودیم وبا آنهایی که تازه معرفی میشدیم، فقط با نام مستعاربود ویا اصلاً نام همدیگررا پرسان نمیکردیم. همینکه کسانی مارا غیابی معرفی مینمودند، اکتفا می ورزیدیم. داکترشاه محمود برای من گفت فردا درپیشروی بیمارستان صدری ابن سینا ساعت 2 بعدازچاشت یک شاخچه گک چوب دردست خود گرفته منتظیرباشید وطرف دردست خود یک روزنامه خواهد داشت. وقتی چشم او به شما خورد ازشما می پرسد که پل آرتل درکجاست؟ بعدازشناسایی خود شما وقت دیدارتان را تعین کنید. ما چنین کردیم. وقتی همدیگررا دیدیم خندیدیم واصلاً پل آرتل را هم نپرسیدیم. بعد به فردای آن روزساعت 2 بعد ازچاشت درخانۀ آن دوست ارجمند که درقسمت عقبی سفارت شوروی وقت واقع بود، قرارگذاشتیم.

فردا ساعت 11 پیش ازچاشت رفتم خدمت مولانا دربیمارستان. ضمن اینکه ازاین قرارجدید اورا درجریان گذاشتم، ازمولانا خواستم که برایم رهنمایی کند که روی کدام محورها صحبت نمائیم وهم چه بگویم. چون حقیقتاً طرف مذاکره کننده ازنظرسن وسال شاید 10 تا 15 سال بزرگترازمن به نظرمی رسید، من نمیخواستم درمباحثۀ سیاسی زیرباراوبروم، این غرورکاذب ناشی ازجوانی وکم دانشی درمن مسلط بود. این تشویش را داشتم. اما مولانا آن پیرخرد که ازآزمون زندگی وجریانات مشاجره ومباحثۀ علمی همیشه با سرافرازی گذشته وخود ش تبلورناب این تجربۀ زندگی بود، حالت نهانی مرا درک مینمود، بدون اینکه به تشویش من بیفزاید وازدل من سخن گوید؛ با آن تبسمهای رمزگونه ای که همیشه دردوران آرا مش وصحبتهای دوستانه برلبانش موج میزد، خطاب بمن گفت:

 «میخواهید باهم کناربیائید یا محفل مناظره ومجادله برپا کنید؟ چون راه برخورد با این دو گونه نحوۀ نگرش فرق دارد. اگرهد ف شما ازاین نشست ایجاد همسویی ومآ لا کنارآمدن است، مهم این نیست که شما با چه ادبیاتی ودرچه سطحی میخواهید حرف بزنید. درصحبتهای سازنده همیشه صداقت وراستی تعین کننده است تا برخ کشیدن دانش خود برای دیگران. شما میتوانید اهداف معقول خودرا با زبان خیلی ساده وعامیانه برای دیگران بیان کنید. اگردید گاه ونظریات شما برای طرف قابل قبول بود، قطعاً خواهد پذیرفت ولی اگرطرح ونظرات شما منطقی ویا به دید گاه طرف موافق نباشد با هرادبیاتی که پوشش بدهید، قانع کننده نخواهد بود. پس صداقت وداشتن نیت نیک وسازنده به امرمبارزه تعین کننده خواهد بود، نه حرافی وسخن پردازیهای کا ذبانه. اما اگرهدف مشاجره ازپای افگندن حریف باشد، راهش دیگراست. من تا جایی که برخی ازروشنفکران این جامعه را می شناسم، آگاه ترینهایش بیشتراز شش ماه مطالعات سیاسی منظم نخواهند داشد».

مولانا وقتی روی شیوۀ دوم یعنی فن مباحثه برایم رهنمایی مینمود، خاطرات سخنرانی خودش در مدرسه تخارستان درذهنم تداعی گردید ودریافتم که منظوراوازآن سخنرانی نخستین ومقد ماتی چه بود؟ وسراپا بیاد آن پرسش وپاسخها افتادم ومانند پردۀ نمایشی ازذهنم میگذشتاندم. بدون هیچ اغماضی، من ازآن جریان مذاکرات ونتایج بعدی آن خیلی راضی وخشنود بودم. یقیناً آنچکه ازاین خاطره میتوان نتیجه گیری نمود، درحقیقت بازهم بی آلایشی وصداقت بی پایان مولانا درامرمبارزه وشیوۀ بکاربرد درجهت نزدیکی وایجاد همسویی با همباوران وآنانیکه درراه آزادی وسعادت مردم می اندیشیدند، میباشد.

 

6- خاطرۀ ششم بستگی به جایگاه مولانا درباورشهید بدخشی دارد:

من بتاریخ بیستم عقرب درشهرکندزازسوی عمال رژیم دستگیروزندانی شدم. دیگرازسرنوشت زنده یاد مولانا هرگزاطلاعی نداشتم. وبتاریخ نهم دلو1357 خورشیدی ساعت 2 بعدازنیمه شب با سواری یک عراده موتر302 به کابل منتقل شدیم. فیض الله جلال نیزپیش ازمن ازقلعۀ موسی شهرنوکابل دستگیرو زندانی شده بود. بعد ازسپری نمودن شکنجه های وحشیانه به بلاک اول زندان پلچرخی انتقال یافته بود. قرارحکایت جلال که به اثربیماری ناشی ازشکنجه های پیهم درکلینیک چند بسترمحبس که درطبقۀ دوم بلاک دوم قرارداشت، بستری گردیده بود؛ روزی با شهید بدخشی دردهلیزمنزل دوم همین بلاک که او نیززندانی بود، سرخورده ووارد صحبت می شوند.

شهید بدخشی اولین پرسشش ازجلال درمورد فرارمولانا بوده وپرسیده که دقیق میدانی که مولانا ازبیمارستان نجات یافته است؟ جلال بدخشی را اطمنان بخشیده بود وبدخشی با خوشحالی هرچه بیشترمیگوید که: «ما دیگرهرگزنمی میریم. باعث یک انقلابی بزرگ وجسوراست وحالا او قادراست که رسالت مارا بفرجام برساند». اما روزی که بدخشی را دررابطه با حادثۀ سفیرامریکا بتاریخ 25 دلو1357 خورشیدی به وزارت داخله وبعداً به بلاک اول منتقل می سازند ودرمی یابد که آن یا ردیرینه وجسورش باعث را جلادان خون آشام پیش ازخودش سربه نیست نموده اند؛ قرارحکایت یاران نزدیکش دربلاک اول وسایرزندانیانی که با وی درزندان محشوربودند، یک خاموشی غم انگیزی را اختیارنموده ودیگرهرگزتملایلی به سخن گفتن نداشت.

آری! آن دویارویاوربزرگ وخردمند، یکدیگررا آگاهانه دریافته وپذیرفته بودند. با وصف همه ریخت وپاشهای درد ناک بعدی ونفوذ غم انگیزعمال بیگانه که درجهت ایجاد سؤ تفاهم میان آنها مذبوهانه تلاش ورزیده وصدمات جبران ناپذیری را برپیکرسازمان این پیش مرگان راه آزادی وعدالت اجتماعی وارد نمودند، اما آنها هرگزبه مقام بلند یکدیگربا دیدۀ اغماض نه نگرسته وچشم امید شان بسوی همدیگربود وجایگاه حقیقی خویش را خردمندانه درک می نمودند.

یاد آن سروران آزاده وهمه ره روان راه خوشبختی انسان نیازمند سرزمین بخون خفتۀ مان گرامی باد ومشعل آزادگی یی را که برافروخته اند، همیشه فروزان باد!

دکترجمال الدین سینا دلیری

 
فریادی درانزوای سکوت

بیاد مولانا باعث انقلابی ترین انسان میهن

ازانزوای خود سخن میگویم، ازرنج زنده ما ندنم که شور وحال گذشته برمن سنگینی میکند. یاران من شاید 70 درصد زنده نیستند ومن از آن سی درصدی هستم که بداقبال و کم بخت بوده اند. اکنون اگر نفس میکشم بیاد دوران باهمی من وآن رفقای تهران و شیراز و اصفهان و چالوس است. بیادروزنامه بدستان فدایی، دستمال پوشان فدایی، روسری داران و جوانان هوادار ودلباختگان فدایی، بیاد دسته های گوناگون انقلابی در قزوین، رشت، زنجان، کرج وتهران.

آنسوی دیگریکه مرازندگی داد، قوت ناشی از خوانش روزنامه ها، خبرنامه ها، کتاب ومجلات سازمانهای انقلابی، گروههای مردمی، دسته های تبلیغاتی و فضای سیاسی جوانان پاکباز انقلابی در ایران بود. من گارگربودم، دوستانم همه گارگر بودند، ما گارگربودیم، اما ازمیان همه اعضای سازمانهای سفزا وسازا که درایران بسر میبردند؛ من یکی خودم را به درون دسته های انقلابی ایران فروبردم و با عشق و حرارت فراوان خودآموزی را آغاز کردم.

پنهان نماند که در دمونستراسیونها، راهپیمایی ها، مجالس سخنرانی رهبران چریکها و درنمایشگاههای کتاب و تصاویر بدون غفلت میرفتم و اشتراک مینمودم. مجاهدین خلق و سازمان پیکار درراه آزادی طبقه کارگر هردو پیروان میرزا کوچک خان سردار جنگل وجنبش سوسیالیستی گیلان بودند. درمیان محافل واجتماعات سخنرانی رهبران حزب و سازمان طوفان، سازمان کوموله، حزب رنجبران وحزب دموکرات کردستان نیز بودم. آنها هم با شور انقلابی از داعیه و آرمان آزادیخواهانه خود برای مردم فریاد میزدند.

در اجتماعات آرام وکم جمعیت حزب توده نیز شرکت میکردم، درخیابان 24 اسفند، در میدان فردوسی، درمیدان شهیاد، دربازارچه کتاب و کتاره های دانشگاه تهران ودر سایر میادین و بازارهای پرجمعیت تهران وشهرهای دیگر ایران. چون فعالیت فکری وتبلیغاتی مسلط آنروز آهنگ انقلابی داشت و سازمان چریکهای فدایی خلق، مجاهدین خلق، سازمان پیکار، سازمان طوفان، حزب جمهوری اسلامی وپیروان امام خمینی، حزب دموکرات کردستان ازدیگران پررنگ تر و چشمگیر تر بودند، لذا از آرامشهای دنباله روانه حزب توده، حزب طوفان و برخی سازمانهای دیگر راضی نبودم.

اکنون چون دریایی که پس از طوفان بنیانکن و امواج درهم شکن آرام میگیرد، شل و ویل شده ام. چون پاره تخته های قایقیکه درهم شکسته است و تخته تخته جدا شده است، بر روی آب دریای فراموشی مانده ام. دوستان من که 80 درصد ایرانیها بودند، با همین طوفان مورد نظر در ایران، به تخته های پریشانی بدل شدندکه، از دریای ایران به بحرهای پایان و قبرستان گمنامی رفتند. آن بقیه عزیزان و یاران خودم نیز به نحوی پراکنده شدند وجماعت خوب آنزمان ما کاملا ازهم پاشید.

راستی فضای روانی و عاطفی من سرشار از احساس همسویی ونزدیکی با سازمان چریکهای فدایی خلق پیش از انشعاب بود. رنج درونی و آزار دهنده من آنبود که، در تمام  دوران اقامتم در ایران، وقپاره یی از نام سازمان فدایی زحمتکشان ( سفزا )، سازمان انقلابی زحمتکشان (سازا) و جنبش به اصطلاح "ستم ملی" نیافتم ونخواندم. فقط بدلیل همدیاری با مولانا باعث وبخاطر شجاعت و ایمان انقلابی او بود که خودرا منسوب این جنبش میشناختم. بارها نام واعتبار ونقش و مقام اورا در امرشجاعت انقلابی وروحیه ی آزادگی یی که داشت، بروی چریکها کشیده ام. 

هنگامیکه دیگر وشام پس از اتمام کارهای سنگین بنایی و کار در انبارهای بزرگ،بادهها نشریه، روزنامه، اعلامیه و چارت و کارتون تبلیغاتی نیروهای سیاسی ایران بر میگشتم، در اطاق کارگری آنها را میخواندم وسپس در خفا می گریستم. گریه برای فقر فرهنگی سازمان خود، برای ناتوانی و درماندگی یاران خود وبرای بیچارگی ما!

اگر به مساله افغانستان بپردازم، رفقای نازنین ما، مصطفی سنجر، کریم پور، کریم ژیگلو، بهاوالدین، منان، وزیر، رضا مشتاق ودهها تن دیگربودند. یاد آقایان مزارحبیب، نذر سیید، رخمت الله، قدمدار، حیدر، نظر جمیل، محمدزمان، مامورالدین، عبداللطیف، دولت ناخوان، انجینرحسن، امام الدین خان، فتح الدین، مامااعظم، عبدالله، داکترجمال، داکتر اقبال، مولانا صنعت الله، استاد ولی احمد، داودخان، ترجمان، صدیق و بقیه بخیر باشد.

این یاران و دوستان هم نعمت بزرگی بودند. از ایشان در زمان مختلف استفاده وبهره ی خوب برده ایم، برخی از آنها مستقیما استاد آموزش ما بودند. دونفر از میان دهها تن حق زیادی برمن دارند و مرا در آموزش وخوانش بشدت یاری کرده اند. من حق دارم از همه دوستان وبخصوص از آقای رحمت الله و مصطفی سنجر بسیار ممنون باشم. آنها بودند که بزرگواری و مقام انقلابی مولانا باعث، محمدطاهر بدخشی، حفیظ پنجشیری، قربان پساکوهی و یاران آنها رابرای من معرفی کردند. مفهوم و مرام سازمان بدخشی و باعث را بمن فهماندند و از مبارزات انقلابی آنها ودیگر نیروهای فکری مرا آگاه نمودند.

دوستان!

باورکنیم که همه ی آنها انقلابی و آزادیخواه واقعی بودند، آنها مردان راستین اندیشه وعمل شدند، راههای مبارزه با طاغوت سلطنت وجمهوری بدتر از سلطنت را گشودند. آنهابا سلاح اندیشه و عمل در برابر رژیمهای خونخوار ومستبد قدراست ایستادند و تاپای مرگ درفش آزادی را بلند نگه داشتند. بازهم باورکنیم که ما نسبت به آنها بی روحیه، کم طاقت، ناصادق و ناتوانتر هستیم. آنها مارا در سیاست وعمل آفریدند، رهبری ورهنمون کردند، راه را باخون خود خط همیشگی کشیدند. درحالیکه ما زنده مانده ایم ونه تنها راهشان را ادامه نمیدهیم، بلکه سنگهای تهمت و ناروایی زیادی بسوی آنان پرتاب میکنیم. معلوم است که آنان بزرگ بودند وما کوچک هستیم.

حال جای گله پیش آمد، حوصله پیش آریم و درپایان این یادداشت، درخواست نماییم که:  تاریخ سازمان وشکست وریخت آنرا با واقعبینی بنویسیند ومن درسهم خود میتوانم، چیزهایی به ارتباط  روابط بیرونی منجمله با چریکهای فدایی خلق ایران بگویم و یادداشتهایی را در اختیار دوستان قرار دهم.

جفای ما درحق آن بزرگمردان کمتر ازاقدام خونریزانه دشمنان علیه آنان نیست. دشمن رهبران وبزرگان وانقلابیون مارا از نظر فزیکی کشته و نابود کرده است، اما ما بدلیل بی تفاوتی در برابر آنان، و بی اعتنایی در معرفی شخصیت و نقش آنها؛ آنهارا از لحاظ معنوی و تاریخی کشته ایم. برشویم ونام ونشان آنهارا دوباره زنده کنیم. حتی نقد آنها نیز برای شناختن ایشان بسیار مهم است.

من مراتب تسلیت ویژه ی خودرا به محضر همسر گرامی مولانا، دختران دلاور مولانا و یگانه پسر مولانا تقدیم میدارم.

 

درود بر مولانا و همه یاران انقلابی آن.

دوست شما

کریم دهقان - درواز

 


به خاطر گرامی داشت مولانا بحرالدین باعث

چند وقت پیش یک دوست فرهنگی ام از شهر مونتریال بمن ، ضمن نامه  خاطر نشان نمود که ماه دلو امسال سی سال از اعدام مولانا بحرالدین باعث که توسط حفیظ الله امین، رهبر حزب دموکراتیک خلق صورت گرفته، می گذرد. قرار است برخی از ویب سایت های فرهنگیان ما ، به خاطرۀ یاد بود این مرد بزرگ مضامینی را به رشتۀ تحریر بیاورند.

از آنجائیکه این قلم پیش از استیلای به قدرت رسیدن حزب دموکراتیک خلق، افغانستان را ترک گفته است، و از نزد یک از منابع دست اول راجع به قربانیان نظام استبدادی خلق و پرچم معلومات کافی ندارد، اکنون برای آگاهی در باره شجرۀ مبارزین آزادی خواه و عناصر با وجدان وآرمانگرایان این سر زمین که در دوران استبداد خونین حزب دموکراتیک خلق و پرچم، نقاب بر خاک کشیدند،از منابع دست دوم " ویب سایت ها" وبرخی کتبی که در دهۀ گذشته به چاپ رسیده است، استفاده می نماید. خوشبختانه امروز معلومات کافی در باره عناصر وطند وست وادی های هندوکش بایگانی شده است.

خوب همه می دانیم که استبداد دیرزیستی که در این سرزمین ، در رخسارهای متنوع استمرار یافته است ، موجب شد که در سدۀ گذشته عناصری کثیری از اقوام این  وادی ها که، ضد سیاست های استبداد ی به مقاومت بلند شده بودند، توسط قدرت های استبدادی که تکیه به اید ئولوژی های استبدادی داشتند، قربانی شد ند. این حکومات برای حفظ باورهای  جزمی و دست نخوردۀ خود می کوشید ند، تا به تیرباران وقتل عام عناصرروشنگر به  حیات سیاسی خود ادامه دهند.

به باور این قلم که همین قتل های سه دهه پیش روشنگران باعث گرد یده است که اکنون فضای فکری این سرزمین واذهان اندیشمندان قلمزن نیز با بی تحرکی وایستایی در جای خود بماند. چنانچه جهل و نادانی مهیبی را که امروز می نگریم ناشی از دوران استبداد زمامداری حزب دموکراتیک خلق و پرچم است.

  برداشتم از نبشتار فرهنگیان افغان درباره زنده نام مولانا باعث این است، که همو یکی از بزرگترین شخصیت های آزاد یخواه این سر زمین بوده است. باعث از نگاه اجتماعی شخصیتی بود که دارای ابعاد اجتماعی ، تکیه گاه مرد می، در عین حال از تفکر آزادی بر خوردار بوده است.

مولانا باعث از حوزه د رواز و بد خشان است. در تاریخ معاصر افغانستان چندین عناصر از این حوزه علم مبارزه علیه بی عدالتی واستبداد نظامهای قبیلوی ارثی شاهی و جمهوری افغانستان بلند کرده اند و یکی بعد از دیگری به اعدام محکوم شد ند.

ظلم و ستم قدرت های مرکزی قبیلوی در حوزه های دور دست افغانستان طوری بوده است که، حتی مناطقی که مردم از تولیدات زراعتی امرار حیات می کرد ند، علیه نظام استبدادی افغانستان به دور واعظ  خود جمع می شدند تا شاید ازستم بیداد گری قدرت مرکزی افغانستان رها یابند.

جالب است که شخصیت چند بودی یاد نام باعث و مقبولیت مبارزه حق طلبی او در وادی های تنگ درواز و بد خشان مرا به یاد چندین کشیش مذهبی که در قرن شانزدهم در جنبش های دهقانی آلمان که علیه سلطۀ کلیسای روم به پا خواسته بودند و این کشیش ها از پشتبانی مردم بر خوردار بودند، می اندازد. بی شک گاهی تاریخ با مکان های متفاوت ولی با محتوای مشابه تکرار می شود.

در آخر تمنا دارم همانطوریکه در دهه بیست قرن گذشته میرزا کوچک خان جنگلی در سبزه میدان رشت، ایران علم مبارزه علیه سلطنت مستبده ایران و استعماران خارجی بلند کرد و در این راه به قتل رسید و امروز نزد روشنگران و ملت ایران میرزا کوچک خان جنگلی به مثابه یک قاعده بزرگ ملی شناخته شده است، امید است که، مولانا بحرالدین باعث که 50 سال بعد از میرزا کوچک خان جنگلی در زمان قحطی بزرگ در اوائل دهه شصت عیسوی  گدام ذخایر گندم دولتی را شکست و به فقرا توزیع نمود که، در واقع آغاز مبارزه علانی او علیه قدرت مرکزی افغانستان است، مانند میرزا کوچک خان جنگلی، جایگاهی را در تاریخ روشنگری و مبارزاتی اقوام وادی های هندوکش احراز نماید.

روشنفکران افغانستان دراین برهه تاریخ باید بکوشند تا درهمین راستا، یعنی جایگزین کردن عناصر مبارز و وطن دوست را، در تاریخ معاصر افغانستان  بایگانی نمایند. تا با بهره گیری از شرایط کنونی برای انعکاس خواست افکار عمومی مردم افغانستان این عناصر آرمانگرای ما ثبت تاریخ این سر زمین گردند تا غنچۀ تطور و دگرگونی نسل های جدید افغانستان با بر داشتن فکر مثبت  در تعبیر حاکمیت قوم گرایانه و ملیت گرائی غلط  در افغانستان ، تجدید نظر کنند.

با عرض حرمت 

دکتر لطیف طبیبی       تورنتو.27 جنوری 2009

 

پیام انجمن پاسداران فرهنگ آریانا

بمناسبت 30 مین سالروزشهادت مولانا بحرالدین باعث

 

سی سال پیش ازامروزدشمنان خرد وآزادی قلب بزرگترین انسانی را که دردانش، شجاعت، راستی، پاکیزگی اخلاقی وآرمان گرایی الگوونمونۀ بی بدیل بود، ازتپش درراه سرافرازی مردمش بازداشتند. سی سال پیش ازامروزجلادان خون آشام تاریخ کشورما رهبروپیشوای خردمندی را ازمردم رنجدیدۀ افغانستان گرفتند که ازروزگارخود آگاهی تا لحظات واپسین مرگ، برهرآنچکه مظهربی باوری، ذلت، وطن فروشی، بیگانه گرایی وبی هویتی بود، خط بطلان کشیده دراندیشه وعمل انقلابی خود را مصداق راستین خود باوری، آزادگی وازخود گذری قرارداد.

شهید باعث این پیشوای ملی وانقلابی، نخستین پیام آورواقعی برابری خواهی ملی ومحوهرگونه بیداد وستم اجتماعی بود که دراین راه هرگزمماشات ومجامله را نمی پذیرفت ودربیان باورهایش صریح وشفاف بود. او نیکنام ترین وپاکترین سیاست مداری بود که صداقت سیاسی را سنگ بنای حل همه منازعات مترسب مزمن تاریخ خونبار جامعه افغانستان میدانست وهمینگونه دراین راه مقد س تعین کننده ترین نیروی سازندۀ اساسی ای که جامعۀ مارا میتواند ازاین گسست وبحران خونین تاریخی رهایی بخشیده وآنرا درشاه راه پیشرفتۀ فرهنگی- تمدنی جهانی قراردهد، مردم کشورخویش را پذیرفته بود. طرح سیاست عدم دنباله روی سیاسی جزاین معنی دیگری نمیتواند داشته باشد.

 شهید بزرگوارمولانا باعث، عاشق ودلباختۀ این مردم سخاوتمندی بود که درطول تاریخ وجودی این سرزمین وجغرافیا کریمانه خویشتن را وقف عزت وسربلندی این آب وخاک نموده اند ولی درفرجام آزادی جزنوشیدن زهرتلخ تحقیروبی مهری ومعامله سیاسی برپای تجاوزگران خون آشام چیزدیگری نصیب شان نگردیده است.

بلی! اویاربی ریای ستمکشان ومحرومان صداقت پیشۀ کشورش بود واین رمزصداقت را نسبت به مردمش با خون سرخ خویش برای ابد پیمان بست.

هیئت رهبری انجمن پاسداران فرهنگ آریانا، در30 مین سالروزشهادت جانگدازاین سرورآزادۀ آزاد گان کشورمان، ضمن ابرازتسلیت به خانوادۀ داغد یدۀ باعث وبخصوص پرویزباعث که درشب تیرباران پدرزاده شده، پیروان ودوستداران وارادتمندان باعث؛ ازهمۀ فرزانگانی که با مقالات علمی، تحقیقی واندیشمندانۀ شان فریاد مارا صمیمانه لبیک گفته ودرسی مین سالروزشهادتش یکباردیگرنام واندیشۀ باعث را درمحوربازنگری وداوری قراردادند، خالصانه سپاسگذاری مینمائیم. همینگونه ازگردانندگان محترم وفرهیختۀ سخنگاه های  ارزشمند تاجیک میدیا، تاجیکم، تاجیک پرس، فراتراز مرزها، درواز، وبلاگ درواز وحماسۀ زن که طی یکماه با کمال اخلاصمندی درپاسداشت ازشهید گران ارج خویش همت گماشتند، با کمال فروتنی وحرمت ابرازامتنان مینمائیم.

همچنان ازگردانندگان ارجمند سخنگاه های وزین کوفی وآریایی که با نشرمقالات رسیده همدردی واخلاص خویش را متبارزنمودند منت گذاریم. همچنان با پوزش ازهمه فرهیخگان ورجاوند که ازایشان نام برده نشده وحمل برتمایزنشود، ازاستاد دانشمند وفریخته وسالارسخن جناب باختری صاحب که باوجود بیماری وضعف شدید جسمی با سخنان پرصلابت شان روح آن سرورگرانمایه را شاد گردانیدند، صمیمانه ابرازشکران میکنیم.

گرامی باد یاد وخاطرۀ پیشوای بزرگ ملی کشورمان مولانا بحرالدین باعث!

 

دکترجمال الدین سینا دلیری

رئیس انجمن پاسداران فرهنگ آریانا

مونتریال- کانادا 11 دلو(بهمن) 1387

           

                   پیام شادباش یا عرض تسلیت

 

مصطفی عالمی        امام محمد               عبدالله

  

 بمناسبت سی سالگی شهادت مولانا باعث

بسم الله الرحمن الرحیم

ازنام خود وهمه فرما ندهان و سپاهیان باز مانده از یاران شهید همیشه یاد مولانا باعث، روانشاد بدخشی وشهدای گمنام محفل انتظار و جنبش انقلابی برای آزادی افغانستان، از دست اجنبی ها و نوکران بی ننگ آنان درحاکمیت غیر مردمی افغانستان. 

 

ازراست به چپ: قدمدار انگیز،عبدالله،استادحبیب الله ، قاضی خضرا بیضایی ،انجنیر احمد نجیب بیضای و عبدالغفور با فرزندش

به نمایندگی از هواداران مولانا در خواهان، کوف ودروازشکی، مراتب احترام، ارادت وایمانداری خویش را نسبت به آن مرد بزرگوار و رهبران و بزرگمردان دیگریکه  ازهمین نام جان خویش را فدای آزادی نمودند،  تقدیم میداریم. 

چهلمین سالگرد تشکیل حزب انقلابیون افغانستان " محفل انتظار" را که در تابستان 1347 خورشیدی، بهمت مردان شایسته و نامدارمیهن، هریک مولانا،  بدخشی، حفیظ، ظهوری، طالقانی، طوفان، رفیع ودیگران ایجاد شد؛ صمیمانه تبریک میگوییم.

همچنان با ابراز سلام به آنانیکه زنده اند و با درود به روان آنهایی که در پلیگونها ی نظام کودتا و جبهات علیه آن جانباخته اند، آرزو مندیم یاد شهدای گمنام وبی مزار خودرا فراموش نکنیم.  

بحیث ارادتمندان، هواداران، سپاهی وشاگردان نظری آن بزرگمرد، ضمن ادای احترام به پیشگاه مرقد گمنام او وهمه بزرگان دیگرجنبش آزاده و وبرابری خواه ملی درافغانستان، سی مین سالگرد شهادت المناک آن استاد انقلاب ومعلم آزادی؛ وبهمین بهانه شهادت چهارهزارتن ( 4000 ) ازیاران زنده یاد مولانا وهمرزمان روانشاد بدخشی را با کمال خضوع تسلیت عرض میکنیم.

هرچند که زمان عوض شده است ودرمیان ما فاصله های زیادی بوجود آمده است، اما آنهایی که جام شهادت نوشیدند وسی سال است که در خاک سیاه با چهاربند استخوان خوابیده اند، حق زیادی برما دارند. اگر بازماندگان آنهارا نتوانستیم شاد سازیم، حد اقل میتوانیم که یادشان کنیم.

با ارادت فراوان به شخصیت مولانای بزرگ، ضمن تشکر از برگزار کنندگان کمپاین انتر نیتی و دست اندر کاران تجلیل شهدا، سی مین سالگرد شهادت آن رهبرتوانای جنبش انقلابی وشهادت المناک همه اعضا ورهبران جنبش های آزادی خواهی درافغانستان را باهر نام وآدرسیکه بودند، تسلیت عرض میکنیم.

روان مولانا وهمه شهدا شاد باد

ومن الله توفیق

 

 

 

هواداران و سربازان راه قیام مسلحانه مولانا و بدخشی

لینک      نظرات ()      

گرام داشت از 30سالگی شهادت مولانا بحرالدین باعث نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱۱/٩

 

                                             
 

  خوانند های  گرامی معذرت مارا بنا به مشکلات تخنیکی در انتشار عکسهای نویسنده های محترم  قبول نماید .

                                            با سپاس مدیریت وبلاگ

 3  جنوری 2009 – ایالت کالیفورنیا