تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
آگاهی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱٠/٢٥

            

       {  یازدهم دلوروزشهادت نیک نام ترین سیاست مدارسرزمین خورشید بحرالدین باعث} 
           

   در سینه ی ما هزار داغت باقیست     در عالم  فطرت  سراغت  باقیست
   صد  نوده  نهال  باغ   ما کار یدی     بی وموقع برفتی کارباغت باقیست 
        

          ۱ - مدیریت وبلاگ درواز به تمام یاران وپیروان مولانا بحرالدین باعث دبیر اول محفل انتظارورهبر سازمان (سفزا) بدین وسیله سلام،درود وعرض ارادت می فرستد.
         ۲ - مدیریت وبلاگ دروازبا ایمان داری و باور کامل مولانا رایکی از نخبگان و مردان دلیر تکرار نشدنی در ابعاد گوناگون تاریخ سرزمین مان  می شناسد.
         ۳ - مدیریت وبلاگ از سایت فراترازمرزها،انجمن پاسداران آریانا،تاجیک مدیا ، تاجیکم و غیره سایت های که در رابطه آگاهی داده اند احترامانه تشکری مینماید.
         ۴ - مدیریت وبلاگ درواز خودرا با شما سروران ،سرداران و داعیه داران ملی متعهد و متحد دانسته انتظارمقالات،سروده ها وخاطرات تان را درمورد مولانا دارد ،نوشته های شما را محترمانه بدون دخل و تصرف در وبلاگ دروازبه نشر می سپارد.
         ۵ - مدیریت وبلاگ دروازبه بازمانده گان،یاران وپیروان رهبر توانای ( سفزا ) سالار شهیدان مهین پرست (مولانا بحرالدین باعث) که در یازدهم دلو ۱۳۵۷بدست جلادان جنایت کار حزب دموکراتیک خلق به شهادت رسید عرض تسلیت نموده روح آن بزرگ مرد را شاد وجایش رافردوس برین درقطاربنده گان نیک خدا خواهان است

                          با درود وسپاس
                        

لینک      نظرات ()      

سخن از ورق پاره های بدخشی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱٠/۱٧

تهیه ونگارش: ضیا بهاری

قطره ازاقیانوس بیکران اندیشه های محمد طاهر بدخشی

ازلابلای ورق پاره های سرگردان که، تاهنوز درحصـــار شبستان سیاه عصرما زندانی اند و اقبال چاپ نیافته اند

«در کوره راه زنده گی با مشعل مغشوش جهان بینی های سطحی، یکه وتنها رفتن خود را بدام تزویر رهزنان « عقل و دانش» انداختن است که حکم خود کشی را دارد.»

(از نامه محمد طاهر بدخشی به نبی عظیمی)

 

خواننده گان گرانقدر و دانشمندان سترگ!

با درود و محبت به همه شما.

هرچند من خویشتن را دارای صلاحیتی نمی دانم که با این قلم ناتوان در وصف کارکرد ها وکارنامه های شخصیت های سیاسی وفرهنگی کشور وبویژه در خصوص شخصیت فرهخته روانشاد محمد طاهر بدخشی چیزهای بنویسم و یا راجع به آثار ویادداشت های آن شهید اکبر فکر واندیشه ام را خدمت شما بزرگان ارایه بدارم؛ اما انگیزه ای که من به تهیه ونگارش این معروضه میپردازم عبارت است، تسلسلی از اسباب،عوامل وپیوند های که من ناگزیرم نظربه این دلایل، دست به اقدام چنین امری بزنم:

 

اول ـ از یک طرف بدلیل بروز گفتگوها، رازها و پندار های آشکار وپنهان که به گونه ای در کوچه ها و پس کوچه های آشفته بازارسیاست گاه گاهی زمزمه شده و در گوش ها تنین انداز است، که شنیدن بعضی از این حرف ها روح وروان وقلب وضمیرهر انسان بادرک و رسالتمند ووطندوست را می آزارد، وهم از طرف دیگرازمدت بیست سال بدین سو بخصوص در این سال های که ما نیز از برکت پیشرفت علم وتکنالوژی بشر به کمپیوترو انتیرنیت دسترسی پیدا کردیم به پرسش ها سوالات وجستجو های از آدرسهای روشنفکران، سیاستمداران و پژوشگران داخلی وحتا شرق شناسان خارجی مواجه شده ایم که در مورد نشر و چاپ رساله ها ونوشته های بجا مانده از زنده یاد محمد طاهربدخشی بوسیله نامه های الکترونیکی ویا تیلفون وصحبت های زنده ازما جویان اند. در اینجا سخن برسر سرنوشت ورقپاره ها ویادداشت های مخملین وابریشمین است که درلوح تاریخ آزاده گان با سر انگشتان توانای آن اسطوره زمان با حروف طلایی وزرین حک شده است که متأسفانه تا هنوز در حصار شبستان سیاه عصرما زندانی اند. این نیازبزرگ ما را وامیدارد تا برای نجات این پرنده های اسیر از حصار شب، خود را مسؤلانه مکلف بسازیم.

 

دوـ به خاطر اطلاع دقیق من وبعضی از دوستان از موجودیت بخشی از این آثار.

با دریغ و درد خدمت شما خوانندگان محترم باید اظهار نمایم که به سبب عدم دسترسی به آثار، نوشته ها ویادداشت های مطبوع وغیر مطبوع آن مرحوم دربسیاری از موارد موفق نشدم تا یک جواب معقول ودرستی، به پرسشگران وجوینده گان محترم ارایه بدارم، با وجودیکه مدت ها قبل یعنی درسال های 1356 و1357 خورشیدی با برخی از این رساله ها ونوشته ها که با کاربن پیپر کاپی شده وبوسیله زنده یاد انجنیر زید وشهید انجنیرحسن به استفاده دوستان قرار گرفته بود، آشنای حاصل نموده و از جمله رساله های زیررا به خوانش گرفته بودم:

ـ آریانا وآریا بازی

ـ مسله ملی واشتراک های اتنیکی در کشورافغانستان

ـ ده سال تجربه وعمل

وهم مقاله به ارتباط زادگاه اصلی میرزا عبدالقادر بیدل (این نبشته به فکرم در مجله عرفان به نشر رسیده بود.)

شوربختانه بعد ازجنگ ها وهرج ومرج های تنظیمی و طالبانی سال های نود خورشیدی شهرزیبای کابل،این زادگاه عا شقان وعارفان به دهکده ماتم سرایان ولانه دزدان دریایی پنجابی وخلیجی تبدیل گردید وهمشهریان عزیزما درین شهر ترانه ها مجبوربه ترک خانه و کاشانه خویش گردیدند که اول درشهر ودیار خویش مهاجر وبعد راهی دیار غربت را در پیش گرفتند. درجریان همین حوادث و توفان هاست که یادداشت ها وورقپاره های بدخشی بزرگ در آغوش امن کابلی زاده های آسمایی وروستا زاده های پامیری راهی هجرت را درپیش گرفته، گاهی مکروریان زمانی کارته سخی وکارته پروان وروزگاری هم سفربسوی خیرخانه و شهرهای دیگروطن عزیزمان افغانستان را طی وطریق نمودند.

به اساس گزارش تحقیقی محترم داکتر صاحب نظر مرادی که ازموجودیت آثار نوشته ها نامه ها و یادداشت های آن مرحوم تحقیق به عمل آورده است و در « یاد نامه محمد طاهربدخشی » چاپ کابل 1369 خورشیدی درمتن مقاله شان ( فهرست بخشی ازاین آثارکه از دستبرد استخبارات وقت در امان مانده بود) قسما چنین انعکاس یافته است:

"ازبدخشی درحدود یک صد مقاله در روزنامه های اتحاد بغلان، فاریاب، بدخشان، انیس افکارنو، پیام وجدان، و مجلات کابل، آریانا و عرفان وغیره بنام خودش یا نام های مستعار چون ابوذرویسی وغیره اقبال چاپ و نشر یافتند.علاوه برآن رساله ها ویادداشت های ارزشمندی تاریخی، ادبی، فرهنگی چون:

ـ تاریخ ادبیات تخارستان

ـ تاریخ معاصر افغانستان

ـ لعل بدخشان

ـ تحلیل درآفریده های شاه عبدالله یمگی بدخشی

ـ مساله ملی واشتراک های اتینکی در کشور افغانستان

ـ آریانا وآریا بازی

ـ چند قطره اشک داستان گونه

ـ اشعارشعرای بدخشان

ـ تاریخ خرقه مبارک درشهرفیض آباد

 ودوازده جلد ازیادداشت ها وخاطرات زنده گیش را که هر کدام به تناسب در یافت و درک علمی وعرفانی مراحل مختلف زنده گی شخصی اش مباحث جالب علمی، سیاسی و فلسفی را در خود دارد به رشته تحریر در آورده است که بخش اعظیمی از آثارو نگاشته هایش بدبختانه طعمه حریق ودستبرد استخبارات وقت گردیده است."

ازیک طرف شایان تذکر میدانم که خوشبختانه بخشی ازاین آثارویادداشت ها تا بحال در نزد بعضی از دوستان آن مرحوم موجود است که نگارنده این سطور وعده از یاران از موجودیت آن اطلاع دقیق دارند،واز طرف دیگر دررابطه با وجود خواهش و التماس مکرر درجریان ده سال اخیر ازمراجع مسؤل بخاطر چاپ ونشر این آثار متأسفانه کدام اقدام سازنده درین راستا صورت نگرفته است، که این بی تفاوتی شدیدأ باعث نگرانی ما وعده ازدوستان گردیده بخصوص دراین شرایطی که اوضاع امنیتی کشور روزتا روز به وخامت گرایده و بیم آن می رود که خدای ناخواسته در اثر وقوع کدام حادثه، این آثارباقی ما نده از بین برود.

 

سه ـ به خاطراین نامه واین پیام! درین نامه پیام بدخشی رساتر وروشن ترازپژواک تاریخ است اما اندوه نامه تراز سرنوشت ما ست، متأسفانه هستند کسانی که این صداها را نمیشنوند و درچهارسوی گذرگاه تاریخ ساکت مانده وخاموشانه انتظارمهدی زمان را میکشند.

این هم آن آخرین نامه بدخشی به فرزندانش، پیامی که بدخشی بزرگ درکشتارگاه پلچرخی روی ورقپاره ای نوشته ودر واپسین دم ازآنجا بوسیله سربازی از تبارهمین آزاده گان از «باستیل» کابلستان به بیرون انتقال داده شده است:

 

ارجمند عزیزم هارون روزبه، سلام!

زندگی پدرت مصادف یک دوره بحران ها وانقلابهای اجتماعی جامعه ووطن مان بود. خوب،او هم نقشی به عهده داشت. اینکه چگونه بازی کرد، تاریخ وحقیقت قضاوت می کند... همه میتوانید سربلند افتخار کنید. اینکه دشمنان طبقاتی و ملی کشورموقتأ چه خواهند گفت یا سکوت می کنند مهم نیست.

پدرت یک نسل جوانان وطن را پرورید وبالای نسل خود وآینده بی اثر نبود ونیست. کاغذ های پراگنده ام را جمع وحفظ کنید درهر کدام سخنی ونکته یی هست؛ محصول سی سال و چند مطالعه با شتاب و تشنگی عمیق به حقیقت... از طفیلی گری وظلم دوری کنید وبه هر چیز نظر به استعداد تان دست بزنید. من وطن کوچکم بدخشان رابسیار دوست دارم. فرهنگی ملی وتاریخ آن را بدانید و فرامش نکنید با بایقرأ و محبوبه روابط برادری ونیکو قایم کنید...

جاوید عزیز: انشالله با استعدادی و زنده گی دوران شما نیکوست. فرهنگ وطن را بدانید ومردم دوست باشید.

نیلاب وولید،آرش جان وآنژیک عزیز گپ های بالا برای شما هم است هر وقت زردیو وبدخشان بروید وخویش ها را بشناسید زید عزیز ما بسیار آنجا را دوست می داشت، ما

مجبور بودیم در راه اجتماع ومردمی برویم، اگر به شما ها نرسیدیم و یا نمی رسیم، فردا میبخشید وخوش می شوید که چنین کردیم.

بدخشی در نامه ای به فرزندانش، در حقیقت خطاب به دوستانش از کاغذ های پراگنده اش سخن می گوید " که در هر کدام سخنی و نکته یی هست..." از یاداشت ها یش حرف می زند، از آثار ونوشته هایش نگران است. از دنباله روی ها نگران است، از فراموشی تاریخ وفرهنگ نگران است، از سیمای پریشان مام میهن نگران است.

اما کو گوش شنوای که این حرف ها را بشنود! وکو زبان گویا!

صد هزاران گل شگفت وبانگ مرغی بر نخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شـــــــــــد

...به یقین کامل گفته می توانم که نبود بدخشی بزرگ ویاران« بی کفن» او فاجعه ای بزرگیست برای ما، و فقدان ورقپاره های سرگردان اوبزرگتر از فاجعه برای ماست...درهمین لحظه ایکه این نامه را به خوانش گرفتم بغض گلوگیری در گلویم پیچید واشک از دشت چشمانم به مثل سیلاب های تندی کوکچه و زرافشان جاری شد ن گرفت وافکارم بی صبرانه همچو پرستو های مهاجردر اقلیم غربت، در جستجوی آسمان پرغبار میهن عزیزم ترانه های بازگشت را سرودنی شدند.....دریغ! کو بایقرأجوان؟ کجاست قربان علی (بی کفن)؟ کجاست شهید دره شینگان؟ کجاست شهید دره یمگان؟ کجاست غریو جیهون؟

دشمن امان نداد... یاران عزیزمان را از ما ربودند... ورنگ رنگ سر زدند؛ از آن زمان تا به حال تموز داغ جنایت برآسمان بام جهان مستولی گشت، نه وزش بادی است و نه قطره بارانی، گوی زنده گی کی ها از دنیا رخت بر بسته، در آن کشت زاران دیگر باران نمی بارد.

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شـــــــــد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شــــــد

آب حیوان تیره گون شدخضر فرخ پی کجاســت

خون چکید ازشاخ گل باد وبهاران را چه شـــــد

چگونه میتوان این حقیقت را در آرشیف منجمد تاریخ به فراموشی سپرد؟ آیا این جفای بزرگی در حق بدخشی و یاران بی کفن اونیست، در حق تاریخ و جغرافیای این سرزمین و بالاخره در حق فرزندان آینده این مرزوبوم نیست؟

ملت که تاریخش را خودش نمی نویسد، بدون شک سرنوشتش را دیگران رقم خواهند زد.

تا بکی ما تاریخ و کار نامه های بزرگان مان را بوسلیه عینک های سیاه پژوهشگران وجستجو گران اجنبی نقل نموده به خوانش بگیریم؟ تاچه وقت ما منتظیربمانیم که یک جهانگرد خارجی آمده در مورد سرگذشت وکارنامه های گذشتگان ما و شخصیت های ملی ما چیزهای بنویسند؟ قسمی که سالها چنین کرده اند.

ما باید صادقانه اعتراف نمایم که تاریخ و جغرافیای ما را اکثرأ دیگران رقم زده اند وبعد ما نقل نموده ایم.

هرکس وناکس درین کشور بی در ودروازه بنام سیاح، طبیب، معلم تجار، مشاور وغیره آمده ومدتی را در آغوش شاهان و امیران ورهبران فاسد و مزدورصفت سپری نموده بعد به وطن خویش برگشته و در مورد افغانستان و مردم شجاع ودلیر آن ـ در وصف شخصیت های ملی وغیر ملی آن ـ در مورد آب وخاک آن ـ در مورد ریشه و بیشه آن بعنوان تاریخ افغانستان، اقوام افغانستان، جغرافیای افغانستان این وآن افغانستان کتاب های قطوری را در اوراق سیاه تاریخ درج نموده و شامل انستیتو های شرق شناسی وغرب شناسی نموده اند. (البته نه همه آنها) که بدبختانه بعضی از نویسندگان ما آگاهانه ویا غیر آگاهانه به اساس این جعلیات، تاریخ می سازند جغرافیا می سازند واین منابع را بدیگران نیز توصیه می نمایند وبالاخره حضور وثغور خویش را در جغرافیای کهن این منطقه جستجومیکنند و بازلاف وطنپرستی و وطن خواهی و عدالت اجتماعی سر می دهند." که عذری است بدتر ازگناه"

(منظورم از آن های است که در مرز های شمال وجنوب در جستجوی قبایل گمگشته خود سرگردان اند و درکشتزارها بذرخون می کارند.)

این است شقاوت تاریخ و این است سر نوشت شومی که ما داریم. تاریخ سازان اجنبی بر ما وکشورما تاریخ می سازندـ خلق های محبوب م ارا پارچه پارچه میکنند ـ شخصیت های ملی مارا بوسیله آدم کشان دست پرورده خود سر می زنند ـ میهن ما را لانه دزدان می سازند، به ما آداب و رسوم زنده گی می آموزانند؛ بعد بر ما حکومت می کنند وما هم نظاره گریم!

 

چهارـ بخاطر این سخنان زیبا!

[ این سه مطلب زیر از یاد نامه محمد طاهر بدخشی ( چاپ کابل 1369)اقتباس شده است]

" خداوند ما را یاری رساند تا در آینده های نزدیک این ماموریت را با چاپ ونشر یادداشت ها، مقالات و خاطره های بدخشی با امانت داری کامل ممکن و میسر گردانیم و به این وسیله دل شاد شویم که کاری کرده یم."

 « محمد حسن رستاقی »

 

"بیگمان زندگی و کار نامه های بدخشی طی سال ها مورد بررسی فرهنگیان سیاستمداران پژوشگران ونویسندگان قرار خواهد گرفت، لاکن آنچه در این مقالت کوتاه می خواهم بیان کنم دراین یک جمله خلاصه می شود: محمد طاهر بدخشی بزرگتر از آن است که تا اکنون در باره اش تصور میکنیم، شخصیت بدخشی کثیرالابعاد است هیچگونه پژوهشی تا اکنون در باره اش صورت نگرفته است وما به چنین پژوهشی نیاز داریم."

 « غلام سخی غیرت »

 

"...از آن شهید زنده یاد رساله ها ومقاله های پژوهشی، قطعات ادبی، نامه ها و یادداشت های در دست هستند که امیدواریم روزی به انتشار آنها توفیق یابیم. پاره از این یادداشت ها برای روشن شدن برخی ازرویداد های تاریخی در سه دهه اخیر سودمند وآگاهی دهنده است."

 « محبوب الله کوشانی »

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 طرح بدخشی در مورد تشکیل احزاب ملی، جبهه ملی، پارلمان ملی و

 حکومت ملی

پیش ازاینکه به نشر موضوعات اصلی این طرح که به قلم بدخشی نوشته شده است بپردازم یک مطلب را خدمت خواننده گان محترم خاطر نشان باید کرد که مرحوم بدخشی درعرفه تشکیل جمعیت دمکراتیک خلق افغانستان، یعنی چند ما ه قبل از کنگره مؤسس (11جدی سال 1343 خورشیدی) این طرح را طی نامه مفصلی به دوستش عبدالروف ضیا زاده مؤسس سازمان « آباد خواهان میهن» مطرح نموده بود که اصل این نامه به قلم خودش نزدم موجود است که با امانت داری درین مجموعه به نشرآن پرداخته خواهد شد البته دو کاپی این نامه وچند نامه دیگرایشان را در اختیار محترم اکادیمسین دستگیر پنچشیری ومحترم محبوب الله کوشانی قبلأ گذاشته بودم.

 

این هم متن دو نامه:

 

محترم شاروال سلام!

با اطفال شاد وخرم باشید. شرایط داخلی بود که دیگر به سلسله نامه ها ادامه داده نشد زیرا اوضاع داخلی ما زیاد تر به مطالعه، تحلیل و فعالیت ضرورت داشت.

قانون اساسی دارد تدوین می شود. بینیم چه زاید شب آبستن است، البته چیز های ازدمکراسی وپارلمانی و سیاسی خواهد داشت. اقدامات اگر در آن جا ها می شود واشخاص دعوت می گردد نباید بدون مشوره اقدامی کرد.

 

ای بسا ابلس آدم رو که هست
پس به هر دستی نباید داد دست

 

زیرا در زیر نقاب های ملی چهره های غیر ملی وجود دارد که آدم های کم تجربه وبسیار علاقمند به کشور را بازی می دهد.

ما جریان و حرکت را می ستایم ومی... که کاملأ ملی وتودۀ باشد از دست این طبقه بدست آن طبقه دیگر رفتن می تواند به نفع مردم نباشد.

در صورت ضرورت در این باره به شما مفصل تحریر خواهد شد فعلأ بسیار قوه محاربوی خود را ضایع نسازید.

اگر شرایط اقتصادی برابر باشدــ هزار یاکمتر افغانی بفرستید که یک تعداد کتاب نوبه شما ورفقا مد نظر خریده شود تا به مطالعه آن کم کم مشغول باشید...........

 بدخشی

 

برادر محترم آقای شاروال!

.... نمی دانم با کار های نداشته وظیفه خود تان چقدرخودرامشغول می دارید و از کار های خارج از وظیفه چقدر بدوش شما باشد ــ از جوی جدید دشت قرق اطلاع وخبری نداریم جهان شناسان عالم و اجتماعیون جدید ــ کاینا ت و جامعه را در حال تکامل صعودی می بینند...

تاریخ بشری این نظریه ها را تأیید میکند تمام این انقلابات...این همه سکندر ها وچنگیز ها و ناپلیون ها همه حرکات کیفی بودند که کسی ظهور آن ها را پیش بینی نمی کرد این همه بزرگان پیش خود چندان بزرگ نبودند در حقیقت گردانندگان تاریخ مردم عصر آن ها بود نه خود آنها.

شما در بدخشان کوچک یک جریان تاریخی تحول را مشاهده می کنید که چطور خان وخان زادگی در اثر شرایط اقتصادی رخت بسته کرد یعنی بحث اصلیت، خونی وخاندانی از بین رفت ودر عوض جانشین آن پول داری شد امروز خان بزرگ حکیم بای است نه اولاد دیوان بیگی یا میرسلطان زاده....

خوب درملک ما در جامعه ما هنوز سیستم فیودالی ( زمین داری ) بر قرار بوده تمام روابط سیاسی، حقوقی واخلاقی ما بر اساس مناسبات وروابط فیودالی می چرخد اگر چه ماشین وطرز تولید سرمایداراز برون آمده اما هنوز عام نشده وسر تا سر مملکت را فرا نگرفته است، اگرچه ما ملت خوانده می شویم اما ملت نشده ایم فقط فیودال های اطراف در سیاست به نفع... مداخله نمی کنند اما تمام اقتصاد و اساس زندگی هنوز به دست طبقه فیودال ها است البته تجار بزرگ که دلال سرمایدار های خارجی اند هم به حیات اقتصادی وسیاسی ما تأثیر دارند، در میان این یک قشر اداره چی نیز هست که به نفع و استخدام اوطبقه حکومت می کنند وخلق ها را اداره می نمایند.

در بیرون سال هاست که استعمار به امپریالیزم تبدیل شد سرمایه های خود را به ممالک هند و اندونیزها و افریقا وغیره صادر کردند و استثمار شرق وممالک مستعمره را شروع نمودند ــ کاپیتالسم به عالی ترین مرحله خود رسید یعنی( امپریالیسم ) شد لذا این دول امپیریالیستی با متحدین خود یعنی فیودال ها ( خان ها شیخ ها و شاه هان ) نزدیک شده آنها راتحت تأثیر اقتصادی و سیاسی خود آورده با قوت آنها را نگاه کردند تا مردم علیه آنها شورش نکنند. پس امروز در این ممالک وافغانستان: دو مانع عمده وجود دارد، که نمی گذارد که وضع تغیر کند. تغیر وضع عبارت از طرز وبر طرف کردن مناسبات وروابط فیودالی وامپریایستی است که آنها مانع رشد قوای تولیدی ( دهقانان و کارگران ــ زمین وفابریکه ) می شوند. اینها عبارت اند از: فیودالیزم داخلی و امپریالیسم خارجی که هر دو نفع مشترک داشته و متحد طبیعی اند که امریکا امپریالیست جهت خوردن نفت توده عرب با ملک سعودی دوستی می کند یا با رضا شاه دوستی می کند زیرا اگر یک حکومت ملی مثل ناصر و مصدق هم بیاید آنها را نمی گذارد.

بنأ تا اصلاحات ارضی نیاید و زمین ها به اساس کوپراتیف که تراکتور ولابرا توار... دارند به دهقانان بی زمین و کم زمین داده نشود، ملکیت های دهقانان متوسط تحت کوپراتیف بوجود نیاید تولید زراعتی زیاد نمی شود و عاید زیاد نمی شود. همچنین امپریالیسم دیگر طاقت فرساست، تجار دلال وعمده با وارد کردن اموال صنعتی غیرمانع انکشاف صنایع ملی شده و صنایع دستی را از بین برده و نمیگذارند تا اقتصاد ما بهتر شود تجارت ملی شود وسرمایه تجاری وسودخوری به فابریکه سازی سوق داده شود. یعنی درین مرحله تاریخی فقط بر علیه فیودالیسم وامپریالیسم باید مبارزه شود این هر دو متحد هم اند. ملت ایران نیم قرن است بر علیه فیودالیسم مجادله می کند اماچون امپریالیسم از فیودالها حمایه می کند کامیاب نشده اند لذا بدون مبارزه با امپریالیسم ــ فیودالیسم از بین نمی رود ــ امپریالیسم قوی وبزرگ است. پس درین مرحله تاریخی برای ایجاد یک حکومت دموکراسی ملی باید کوشید یعنی یک حکومت که متکی بر طبقات گارگر، دهقان، پیشوران، منورین مترقی وسرمایداران ملی باشد وخصوصیات ضد امپریالیستی وضد فیودالی خود را داشته باشد.

حکومت ملی وقتی بوجود آمده می تواند که قبلأ مردم ملی کشور بتوانند احزاب ملی را بسازند ــ آن احزاب ملی اتحاد کنند در انتخابات اشتراک نمایند، پارلمان ملی را بوجود بیآورند حکومت مؤظف از آن پارلمان رای اعتماد بگیرد ــ آن وقت آن حکومت را ما (دموکرات ملی) می خوانیم.

لذا ما د مکراسی ملی می خواهیم یعنی چه؟ یعنی برای داخل: شاهی مشروطه، حکومت قانونی ــ مساوات قانونی ــ آزادی بیان، آزادی مطبوعات، حق حیات، حق احترام منزل، حق محاکمه، حق معارف به لسان مادری ــ حق عدالت اجتماعی یعنی حزب ملی یا حکومت دموکرات ملی برعلیه مطلقیت، استبداد، عدم مساوات مبارزه می کند.

برای خارج: ملی هستیم یعنی چه؟ استعماریون دشمن مردم ماست اقتصاد ما را وابسته اقتصاد خود کرده اند ما را تنها مملکت زراعتی می خواهند صنایع ما را نمیگذارند ایجاد شود ویا اگر ایجاد شود نمی نمیگذارند ترقی کند با رقابت خود آنرا از پای در می آورند. لذا تنها دموکراسی داخلی کافی نیست، دموکراسی باید ملی باشد یعنی برای مردم ما ــ یعنی با خارجی های استعماری باید هم مبارزه شود زیرا بدون آن دموکراسی ما معنی نخواهد داشت ما باید در پهلوی دموکراسی سیاسی خود استقلال اقتصادی را حاصل کنیم درپهلوی همین مسله است که ما استعمارغرب استعمار پاکستان را باید در پشتونستان خاتمه بدهیم آزادی پشتونستان ضربه بزرگی است به امپریالیزم غرب ومتحد آن پاکستان

لذا چار روپیه ( دالر ) امروز را مد نظر نگیریم شکست امپریالیسم را مد نظر داشته باشیم.

که به فایده زحمتکشان جهان وافغانستان تمام می شود.

 

ما ودیگر فرزندان مردم افغاستان از تمام اقوام ومحالات عزم کرده ایم که حزب ملی کشورمان را بوجود بیاوریم وتمثل کنیم ونگذاریم سنت ملی مردان مبارز وقهرمان این کشور از بین برود از منافع مردم وملت فقط حزب ملی نمایندگی و دفاع می تواند وبس این خود جز اساسی یک دموکراسی است که در اروپا در انگلستان ــ در سویس در سویدن تجربه شده است.

جبهه متحد ملی یا جبهه مردم: چون امکان دارد چندین حزب ملی بوجود بیاید لذا اینها در مرحله اول باید اتحاد کنند یعنی جبهه متحد ملی بوجود بیاید تا قوای شان بیجا وجدا ضایع نشود. ما به تاسی از تاریخ دموکراسی دنیا آرزو داریم از تمام احزاب ملی یک جبهه متحد ملی بسازیم که در آن نمایندگان کارگران صانعین، دهاقین خورده مالک، خورده تاجر ــ تاجر ملی، خان ملی و روحانی ملی می توانند گرد هم بیایند و برعلیه مطلقیت داخلی واستعمار خارجی مبارزه کنند البته این جبهه ملی متحد را باید حزب مترقی رهبری کند واداره نماید ولا ناکام می ماند.

اما هوشیار باید بود که این طبقات استثمار گر از منافع خود دفاع میکنند از مذهب ــ از قوم و ملیت، از تاریخ استفاده می کنند، می خواهند مردم به جنگ های مذهبی ــ ملی وقومی و محلی مشغول باشند....

طبعأ حزب ملی توسط نمایندگان طبقات زحمتکش وزیرستم ملی وفشار مردم افغانستان در کابل بوجود آمدنی است اما شبکه های آن در اطراف در اعماق مردم کشور کشیده خواهد شد، امید است یکی از کننده گان آن شما باشید آرزو داریم این افتخار در آن محال تاریخی نصیب شما گردد.

 بدخشی

 

یادداشت نگارنده:

چون از نامه های مرحوم بدخشی مدت تقریبأ نیم قرن سپری شده است بنأ در اثر گذشت زمان و هم به دلیل مها جرت های پی در پی متأسفانه بعضی ازحروف، واژه ها وجملات قابل دید نمی باشند؛ به همین دلیل از نشر مکمل آنها صرف نظر شد

لینک      نظرات ()      

دعوت نامه نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱٠/۱٧

 


dawat nama 27.jpg

بنیاد آرمان شهر

سال سوم

نشست 27

 

دعوت نامه

 

بنیاد آرمان شهر در سومین سال از فعالیت خود و در پی برگزاری کلاسهای آموزشی تحت عنوان جامعه شناسی سیاسی و علوم اجتماعی، با همکاری مرکز فرهنگی فرانسه در کابل از جناب عالی دعوت به عمل می آورد تا در نشست تخصصی که با حضور اساتید دانشگاهی در حوزه ی جامعه شناسی و فلسفه برگزار می شود، شرکت فرمایید.

 

          

   موضوع:

هرمنوتیک گادامر وپیامد های نظری آن

 

سخنرانان:

            آقای فرهمند ( استاد در دانشگاه آموزش و پرورش، نویسنده و پژوهشگر)

            آقای سید حسین اشراق حسینی ( نویسنده و پژوهشگر)

 

گفتگو گردان:

            آقای امام محمد ساعی ( دانشجو در دانشگاه آموزش و پرورش)

 

 

تاریخ: روز دوشنبه 16 جدی 1387 ساعت 2:00 بعد از چاشت

نشانی: مرکز فرهنگی فرانسه، کابل- لیسه استقلال

رو به روی شهرداری کابل

 

 

برای دریافت کارت دعوت حتماً با ما تماس بگیرید و یا آن را خود فوتو کاپی کنید

 

شماره گان تماس: (0700047523) و (0775321697)

armanshahrfoundation@gmail.com

 

 

توجه، توجه!

مرکز فرهنگی فرانسه از قبول شرکت کنندگان بدون کارت دعوت و از ورود وسایط به داخل محوطه معذور است

لطفاً هنگام ورود کارت را با خود داشته باشید

جواد دروازیان
کابل افغانستان
گوشی: 0796292723
نشانی برقی:jawad.darwazyan@gmail.com

لینک      نظرات ()      

اعلامیه نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱٠/۱٠

                 بسم الله الر حمن الر حیم
            
 لا حول و لا قوه الا با الله علی العظیم
در اثر حملات هوایی رژیم اشغالگر صهیونیستی بر منطقه غزه
در(۲۷.۱۲.۲۰۰۸) ۲۸۰ نفر به شهادت رسیدند و در حدود ۹۰۰ نفر زخمی شده و مکاتب و مدارس بسیاری ویران گردیدند. این اولین بار نیست که جنایتکاران صهیونیست مردم بی دفاع فلسطین را به قتل میرسانند. جنایات صهیونیست ها در کمپ صبرا و شطیلا به سان لکه های خون آلود بر تاریخ جنایات رژیم صهیونیستی نقش بسته است. مردم هنوز جنگ های ۳۳ روزه رژیم صهیونیستی را علیه مردم لبنان ، به خصوص مردم جنوب لبنان و حزب الله لبنان فراموش نکرده اند . جنایات اخیر رژیم صهیونیستی بر ضد مردم قهرمان غزه در وضعیتی صورت گرفت که مدت های طولانیست غزه در محاصره رژیم اشغالگر صهیونیست  قرار دارد و مردم غزه از نبود دارو ، آب ، برق  ومواد غذایی رنج میکشند. با دریغ و تآًسف رژیم های ارتجاعی و مزدور عرب گام به گام صهیونیست ها علیه مردم فلسطین و مردم غزه عمل میکنند.

امروز ۲۹ دسامبر ۲۰۰۸ سخنرانی شیخ حسن نصرالله (اسد العرب ) و سردار بزرگ جهان اسلام رااز شبکه خبر جمهوری اسلامی ایران به وقت اروپا شنیدم - سخنان جانسوزی  که از عمق باور دینی ، شرف ملی و اندیشه های آزادیخواهانه برمیخواستند. ای کاش همه ای نیروهای مظلومی که در جهان برای شرف ، آزادی و استقلال مبارزه میکنند سخنانی این مرد بزرگ را میشنیدند و از آن میآموختند.
  میخواستم بصورت فزیکی در کنار مردم فلسطین و مردم مظلوم غزه قرار داشته باشم . در هر حال قلب من با مردم فلسطین است. به سخن امه سیزر آن صدای رسای همه ای سیاهان جهان و مظلومان جهان ، هیچ شکنجه شده ای در جهان وجود ندارد که من بار ها در وجود او و همزمان با او شکنجه نشده باشم .
   حزب کنگرهً ملی افغانستان در دفاع و در کنار همهٌ مظلومان جهان، همه ای جنبش های آزادیبخش در تمام قاره های جهان قرار دارد. اینجانب جنایات رژیم صهیونیستی را محکوم میکنم و در سوگ و اندوه مردم غزه و مردم فلسطین خود را سهیم میدانم.
  من صدای شیخ حسن نصرالله دبیر کل حزب الله لبنان را شنیدم ، اشکارا بیان میکنم آن صدا بی پژواک و تنها نخواهد ماند. و ما توفیقی الا با الله 
                                                  

             لطیف پدرام رهبر و رًیس کمیته اجراییه
             حزب کنگره ملی افغانستان
                                                   

:

 

ncaleader@yahoo.com

0033-663687873

 

تماس

لینک      نظرات ()      

شعرحماسی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱٠/٦

 

جشـــــن تاجیــــــکان ایمیل
18 آذر 1387,ساعت 10:04:03

 کیومرس آریا

 

زیزدان و از ما برآنکس درود : که از داد و مهرش بود تار پود
پِدراما ، جان ما پِدرام شد از رای تو
باد پَدرامان گیتی شــــرمسارت پِدرام

سروده ی برای ابرمرد آریان کدبان عبداللطیف پدرام و همه نیکان ونیک اندیشان.

 

جشن تاجیکان

 

بانگ جشـــــن تاجیـــکان آید همی

شورشی انـــــدر جــهان آید همی 

از نژاد پـــاک هوشــــنگ بزرگ

هوشمـــندانی جــوان آید همی

از خراســــان بزرگ مرد خیز

راد مــردان زمان آید همی

پور ساسـان بار دیگر زنده گشت

جنبش سامـانیان آید همی

از در یمـگان تا کابلستان

سد درود از آســـمان آید همی

هی بزی شـــادان یمـگان گزین

پور پاکـت مـهمان آید همی

بلـخ بامی سر بـکش بر آسمان

شاه اسفــندی جــوان آید همی

تا بکوبــد بر دهـان مار دوش

کاوه با کــیش کیان آید همی

تا بمالد پــوز دشمن را به خاک

رستم از زابلـــستان آیدهمی

باز گردد لیث مــا از سیستان

با درفــــش کاویان آید همی

استاد توس آن فـــرزانه مرد

بهر ما شهـــنامه خوان آید همی

گُرد ما آن نیـــــک مرد کج کلاه

در بر ما جـــاودان آید همی

باربد بگرفـــته تار و بربتش

نزد شاهِ شـــیفته گان  آید همی

حافظ و خیام مـــست و مل کشان

سوی سغدی باســـتان آید همی

رودکی استــــــاد دُر فارسی

چنگ در دست چــــنگزنان آید همی

شاه اسماعیـــل گُرد روزگار

زان زمان براین زمـــان آید همی

پدراما ، شـــــاد باش و دیرزی

کز تو فر ایــزدان آید همی

                              برگرفته ازتاجیکم 

لینک      نظرات ()      

این تصویرواقعی فاشیسم است نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱٠/۳

 

 به خاطر قلوب در هم شکسته انسانها !قلوب آکنده از عشق و به خون آغشته انسانها !

به خاطر حسرت ،حسرت گمگشته در امواج سرشک !..سرشک سرگردان در ظلمت زندانها این آثار پراکنده به وجود آمد!
گوش کن!
گوش کن ، ای خواننده ناشناس که روحم سپاسگذار لطفی است که دورادور با خواندن سرگذشت بی سرنوشت ، زیر .پای قلب من میریزی!...
گوش کن!
من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم
اگر- خدای نکرده – روزی کسی – نفسی – هوسی ، مجبورم کند دروغ بگویم ، من – با کلی افتخار – وبدون تردید – علی رغم فرداهای بی پدر سه فرزندی که دارم – سینه پیش – پیشانی فراغ ...
میروم
میدانید کجا ؟!...
زیر سنگ ...!!
من سالها روی سنگهـــا خوابیده ام
به پاس لطف سنگها – آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روی من بخوابند!!!
من باید آنچه را احساس میکنم بنویسم....ومینویسم!
ولی تو ای پاسدار جهالت!....اگر میخواهی دهان فریاد مرا قفل کنی؟ .....قفل کن!....اما ...
فراموش مکن....همان انسانی که دیروز ندانسته ،برای تو قفل میساخت !....امروز دانسته کلیدش را برای من میسازد!.

  برگرفته از حماسه زن

daneshgah  

لینک      نظرات ()      

فارسی دری باید گفت نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱٠/٢

اصول و ضرورت واژه سازی در زبان ها: گفتگو با پروفیسور مجاور احمد زیار زبانشناس افغان مقیم لندن

دویچه ویله: وحدت ملی فارسی و دری یک زبان اند؟
پروفیسور مجاور احمدزیار: اصول و ضرورت واژه سازی در زبان ها طی سه صد سال تحقیقات خاورشناسی، زبان شناسان این را دریافته اند و حدود و ثغور آن را تعیین کرده اند که لهجه هیچ وقت زبان شده نمی تواند. تنها چند نویسنده یی بودند و می خواستند در قانون اساسی 1343 تنها یک کلمه دری را درج کردند در حالیکه لااقل کلمه فارسی همراهش باید می بود و باید فارسی دری می گفتند. این غلط مشهور ازآن وقت به این طرف (30-40) سال ادامه پیدا کرده است؛ و گرنه همان یک زبان فارسی است.
دویچه ویله: جناب پروفیسور مجاوراحمد زیار؛ در این روزها بحث های داغ پیرامون زبان فارسی دری در افغانستان و در خارج میان قلم بدستان سطوح مختلف جریان دارد. خیلی ها در مورد از شما به عنوان یک زبان شناس نقل قول کرده اند؛ می خواهم از زبان خود شما بشنوم که فرق میان فارسی و دری چیست؟
پروفیسور مجاور احمد زیار: اصلاً هیچ فرقی نیست و دری اصلاً یکی از صفات فارسی نوین است که از قرن هشت به این طرف؛ در مرحله نوین این لقب را بخود گرفته است. این که منشأ آن هرچه بوده یک چیزی بسیار پسندیده بود که خصوصاً در ایران کاربردی دارد که می گویند: فارسی دری، و هیچ وقت در نوشته های خود یا در قانون اساسی خود این را نمی آرد.
ولی در افغانستان این موضوع چندان سابقه ای طولانی ندارد. تنها چند نویسنده یی بودند و می خواستند که این در قانون اساسی 1343 اگر به نام فارسی این را شامل بسازند، امکان دارد که بعضی حساسیت ها تولید کند؛ بعد این را گرفتند صفت را جانشین موصوف ساختند. عوض این که بگویند فارسی افغانی یا فارسی دری، لااقل کلمه فارسی همراهش باید می گفتند ولی تنها یک کلمه دری را ماندند. ولی شما می فهمید که نویسندگان امروز اصلاً کلمه دری را بکلی برداشته اند و دیگر آن را بکار نمی برند.
ولی در قانون اساسی تمام اسناد رسمی دولت افغانستان همین طور ثم به ثم از آن وقت به این طرف (30-40) ادامه پیدا کرده است؛ به اصطلاح یک مشهور غلط که می گویند یا غلط مشهور که می گویند. و گرنه همان یک زبان فارسی است که یک لهجه عمده آن در ایران است و در افغانستان و یک لهجه یا گویش آن در تاجیکی است.
در افغانستان خوشبختانه که دو لهجه تاجیکی و خراسانی به اصطلاح باهم جوش خورده اند.
تاجیکی در میان زبان شناسان خاورشناس به این معنا که از طرف ماورالنهر با خصوصیات کلمه‌ای بله و لهجه خراسانی –خراسان از طرف هرات، مشهد که خراسان قدیم را یادآوری می کند- که کلمه‌ای آری می باشد، آمده است. شما با این برخورده باشید که از کابل بسوی شمال که می روید، کلمه بله، را زیاد می شنوید و طرف غرب که می روید، طرف غزنی، طرف هزاره جات به کلمه آری بر می خورید.
این موضوعات در طی سه صد سال "تحقیقات" خاورشناسی، زبان شناسان این را دریافته اند و حدود و ثغور آن را تعیین کرده اند که لهجه هیچ وقت زبان شده نمی تواند.
دراین قسمت من همان نظر استاد های اروپایی را تایید می کنم، خصوصاً زبان شناسی تاریخی این را اثبات می کند. به این همه «شوندگان ما» و خبره‌گان اهل فرهنگ معترف اند که یک فارسی است. منتها بازهم غلطی را مرتکب می شوند و برای این که نشان بدهند و ملیت آن را به اثبات برسانند، در حالی که تمام زبان های که از 47 زبان که در چهار گروه عمومی عمده تقسیم شده اند؛ کل زبانها، زبان های ملی شمرده می شوند.
دویچه ویله: آقای زیار؛ شما هم شخصاً برای بسیاری واژه های بیگانه برای زبان پشتو معادل وضع کردید که البته با بی مهری برخی ها مواجه شده اند. حالا چه نیازی برای وضع کردن واژه های نو برای یک زبان و یک جامعه است؟
پروفیسور مجاوراحمد زیار: بله؛ یک امریست ضروری، خصوصاً در زبان های ما یک پیشینه تاریخی با زبان عربی وجود داشته است.
شما می فهمید که فارسی ما از فارسی میانه در خراسان بوجود آمد –یعنی نو ایجاد نشد بلکه از مادر خود زاده شد- ما آن را زبان میانه می گوییم و کسی هم پهلوی می گوید. ولی زبان شناسان به این اهمیت می دهند و فارسی میانه، پشتوی میانه، بلوچی میانه وکردی میانه این گونه اصطلاحات را به کار می برند.
یعنی در قسمت خراسان وقتی که این زبان دوباره از زیر ظلم و استثمار عرب ها بالآخره دراین قسمت خراسان که حالا تقسیم شده بین ایران و افغانستان باشندگان این مناطق به سلسله مبارزات آزادی طلبانه بالآخره موفق شدند که در قرن سوم اسلامی زبان فارسی حداقل اجازه این را پیدا کند که مردم آن را بکار ببرند. برای دفاتر متعصبین عباسی اجازه نمی دادند.
تنها در ادبیات ودر یگان مقاله نوشتن و کتاب نوشتن همان سانسوری بود که آن را برداشتند. ولی مجبور بودند بازهم بخاطر سختگیری عربها آن را با کلمات عربی مخلوط بسازند.
مردم که گپ می زدند می دیدند که فرق دارد با زبانی که تا آخرین پادشاه ساسانی تا یزدگرد آن رواج داشت. و در متون البته آن ثبت شده بود. همین است که دری یاد می کند. بیشتر زبان شناسان معتقدند که این را از دره ها جمع کرده اند.
بالآخره ایرانی ها اول متوجه شدند که واقعاً همراه این زبان جفا شده است و چرا ما به زبان فردوسی و رودکی و... ما روی نیاوریم. و شروع کردند فرهنگسرا را تاسیس کردند. و در پشتو به این اندازه البته نبوده چرا زبان رسمی در آن آن وقت نبود، زبان فارسی برای همه قابل قبول بود و به حیث زبان دوم اسلامی، پشتون ها، بلوچ ها، کردها و همه قبول کردند که این زبان «نسبت به عربی برای ما سهل تر» و آسان تر است و از یک خانواده هستند.
دویچه ویله: واژه ها و اصطلاحات برچه مبنا وضع می گردند. آیا جغرافیای سیاسی شرط حتمی است یا ریشه های زبان و واژه ها؟
پروفیسور مجاوراحمد زیار: نخیر! همین گپ دوم درست است.
دویچه ویله: یعنی ریشه ها؟
پروفیسور مجاوراحمد زیار: بله، ریشه ها و معادل هایی که در زبان موجود اند؟ مثلاً دانشگاه یا پوهنتون که به میان آمده اند، از روی کلماتی بوده اند که سابق در هر دو زبان موجود بوده اند.
پشتو بیشتر به «تون» ساخته ولی دری بیشتر با گاه. ولی تنها همین دو «سفکس» (پسوند) نیستند پسوند های بسیار زیاد در پشتو و فارسی اند و به دو قسم اند یکی به شکل ترکیب است و یکی هم به شکل اشتقاق. در عین زمان یک الگو و یک سابقه‌ای در زبان داشته باشد.
بنابر آن چون دانشگاه هم نمونه داشت و خلوتگاه و... خیلی زیاد بوده اند که پسوند «گاه» را با کلمه دانش یکجا کردند و دانشگاه شد. در پشتو هم چون «تون» به معنی جای بود و پوهن هم به معنای علم یا دانش است پسوند را با آن یکجا کرده یک ترکیب شد و در عین زمان یک مشتق را بوجود آورد. به همین قسم کلماتی از قبیل «شونزی» و یا در فارسی موشک که با اضافه کردن پسوند به یک کلمه بوجود می آید.
دیگر کلماتی مرکب اند. کاملاً دو کلمه مستقل را باهم یکجا کرده یک کلمه جدید را بوجود می آورند. این نوع دیگری واژه سازی است که مثال آن را زیاد داریم. مثلاً واژه شناسی یا دانش واژه. دانش هم یک کلمه مستقل است و واژه هم یک کلمه مستقل است، هردو یکجا شده کلمه جدید دانش واژه را می سازد.
این که ما کلمات ایرانی را به این که معنای زبان ما مستقل است، زبان ما دیگر است و ما باید آن کلمات را هیچ راه ندهیم مثلاً چاپخانه نگوییم عوض آن مطبعه بگوییم؛ یا مثلاً لهجه بگوییم، گویش نگوییم؛ این کاملاً یک برخورد غیر علمی است و در جهان تداول ندارد. گویندگان یک لهجه به اندازه‌ای تنگ نظر شوند که زبان عمومی جلوگیری می کنند که داخل لهجه شان شود. مثلاً کلمه قوماندان را محکم بگیریم که انگلیسی است و فرماندهی را استفاده نکنیم که از ما نیست و از ایران است. یعنی فارسی ایرانی است و با فارسی ما هیچ ارتباطی ندارد!!!
یک تعداد متعصبین می گویند ما این موضوع را قبول نداریم.
دویچه ویله: یک جهان تشکر از شما
                                              برگرفته از پیام مجاهد
لینک      نظرات ()      

ملی گرایی از نظر داکتر مهدی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱٠/٢

دکتر محی الدین مهدی

 

 

ملی گرایی و گفتمان ملی

 

             I. خلاصه ی بحث

 

ملت، در مفهومی که امروزه در علوم سیاسی، مردم شناسی و جامعه شناسی کاربرد دارد، از اواخر قرن هجدهم بدینسو رایج گردیده است. این واژه در همین معنای خود از کلمه ی لاتین Nasci به معنای متولد شدن آمده که در شکل Nation ، اشاره به گروهی از مردم داشت که بر مبنای اصل و نَسَب یا محل تولد، با یکدیگر پیوند داشتند.

تا این جا این واژه مفهوم سیاسی ندارد، فقط از اواخر قرن هجدهم است که این واژه بار سیاسی پیدا می کند و آن وقتی است که در ترکیب Nationalism  به کار گرفته می شود و نیم قرن بعد به عنوان آئین جذاب سیاسی، در شکل دادن و شکل گیری مجدد تاریخ، در بسیاری از نقاط جهان، تا امروز موثر واقع شده است.

اما این مفهوم ملت  و ملی گرایی، در ادامه ی آن حالتی است که کشورها را در قالب «قلمرو ها» (Reaims) «امیر نشین ها» (Principalities)، «پادشاهی ها» (Kingdoms) و غیره تصور می کردند. ساکنان یک کشور را «اتباع» (Subjects) می خواندند و هویت سیاسی آنان را با وفاداری به یک فرمانروا یا سلسله ی حاکم می سنجیدند، نه هر گونه مفهوم هویت ملی یا میهن دوستی. «ملت» به معنای  «مردم» و ساکنان یک کشور،  اولین بار در انقلاب فرانسه مطرح گردید؛ چون انقلاب فرانسه عبارت بود از، حرکت از «اتباع تاج و تخت» به «شهروندان فرانسه». همین  فکر بود که نقشه ی اروپا را در نیمه ی دوم قرن نزده، که توسط امپراتوری های چند ملیتی عثمانی، اتریش و روسیه به وجود آمده بود، دگرگون ساخت و کشورهای جدیدی بر مبنای فکر ملی گرایی به وجود آورد. از همین آوان است که ملی گرایی به شکل جنبش مردمی در می آید، و با افزایش پرچم ها، سرود های ملی، ادبیات و اشعار وطن پرستانه، تشریفات عمومی و اعیاد ملی، شور و شوقی در مردم ایجاد می کند. این شور و شوق، پیش از آنکه زاییده ی چشم انداز آزادی سیاسی،  یا دموکراسی باشد، بر خاسته از گرامیداشت افتخارات ملی و پیروزی های نظامی –در گذشته- است. دقیقاً همین گونه ملی گرایی است که رنگ میهن پرستی افراطی به خود می گیرد؛ در حالی که سایر ملت ها را بیگانه، غیر قابل اعتماد و حتا خطر آفرین به شمار می آورد، خود را برتر و مستحق اقتدار و حاکمیت می شناسد.(1)

از اینجاست که در واقع، تنها همین یک گونه ی ملی گرایی، وجود ندارد؛ در کنار این نکته که اساس اقتدار عده ای از کشورها را «ملیت» به همان مفهوم نژادی اش تشکیل می دهد، به طور عموم جهان از این مفهوم – یعنی ملت بر مبنای نژادی آن- دور می گردد.

 با به راه افتادن امواج مهاجرت ها و آمیزش های خونی میان نژاد های مختلف، ملت از مفهوم نژادی خود فاصله می گیرد و مقوله ها  و مولفه های دیگر، مبیّن و «معرّف» ملی و «ملی گرایی» می شود. همین جاست که ما می گوییم «گفتمان ملی» کشورهای مختلف را مقوله های مختلف تشکیل می دهد: این آرمان که یک ملت –دولت، از لحاظ سیاسی دارای آرمان واحد و از لحاظ فرهنگی همگن یا متجانس باشد، فقط می تواند از طریق یک سیاست تبعید اجباری، نسل کشی و ممنوعیت آشکار مهاجرت پذیری به دست آید. در حالی که، اکنون بزرگترین و مقتدر ترین ملت را ایالات متحده ی امریکا تشکیل می دهد و به گفته ی «اندروهی وود» (Andrew Heywood): «ملی گرایی، امریکایی هیچ ربطی با تاریخ یا سنت های مشترک [نژاد، فرهنگ...] ندارد؛ بلکه این ملی گرایی از اثر یک تعهد مشترک نسبت به قانون اساسی [که بر مبنای انسانی و حقوق بشر تدوین شده] و ارزش های کاپیتالیسم لیبرالیستی  [آیین سیاسی ایالات متحده]  است که ایالات متحده مظهر آن است.»(2)

به این ترتیب –مثلاً- ملی گرایی «صربی» با ملی گرایی ایالات متحده فرق می کند؛ صربستان عصر میلاسویچ در پی تطبیق تعریف جان استوارت میل بر ملت –دولت بود (مرز های حکومت باید اساساً منطبق با مرزهای ملیت باشد)، در حالی که در ملی گرایی ایالات متحده؛ نژاد، کمترین نقش را داراست.

این تفاوت هاست که ما را وامی دارد تا در تفکیک انواع ملی گرایی –که در بسا موارد هم  به معنای میهن پرستی است- قلم فرسایی کنیم و  از این میان، آن نوعی را شناسایی نمایم که می تواند با میهن دوستی افغانستانی سازگار و همخوان باشد. در حالی که واژه ی گفتمان –ظاهراً- اولین بار در کتاب «شرح التعرف لمذهب التصوف» در شکل  های «گفتمانی» و «نگفتمانی» به کار رفته ( در معناهای «به ما گفته بود» و «به نگفته بود»)،(3) امروزه این واژه معادل Discourse به معنای اصطلاحیِ « تعامل میان افراد بشر، به ویژه به لحاظ  ایجاد ارتباط» (4) به کار  می رود؛ من اصطلاح  «گفتمان ملی» را به معنای «مقوله های مورد قبول مردمان و اقوام ساکن در سرزمین افغانستان کنونی» به کار گرفته ام.

«فرهنگ واژه ها» اصطلاح گفتمان را این گونه تعریف می کند: «گفتمان عبارت است از هر گفتار و هر نشانه ای که در شبکه یا بستری خاص صادر می شود؛ در واقع همین بستر خاص است که به هر گفتمانی، معنا و محتوا و شاکله می بخشد.» (گفتمان و نشانه در این جا شامل هر چیزی است که دلالتی در آن نهفته شده باشد، اعم از گفتار، کردار، آداب و رسوم...) (5)  و تاریخ را نیز –از همین منظر- می توان تعریف کرد: تاریخ مجموعه ای از جزیره های گفتمانی متکثر است که هر یک برای خود مستقل و معتبر اند؛ و به طور کلی همه ی چیزهایی که دارای شالوده و ساختار واحد به حساب می آیند، چندگانه و متکثر اند.

به همین ترتیب، هدف ما از کاربرد واژه ی «ملی»، معنای همگانی و متعلق به همه ی ملت بودن آن است؛ چیز ی سراسری و افغانستان شمول. پس قصد ما از کاربرد اصطلاح «گفتمان ملی»، نشانه ها و دلالت های مشترک، یعنی همگانی و افغانستان شمول است. شناخته شده ترین مقوله ها یا نشانه هایی از این دست، عبارتند از تاریخ، فرهنگ، سرزمین و آیین سیاسی. اما –چنان که اشاره داشتیم- مقوله های مذکور، در همه جا، به طور یکسان، گفتمان ملی کشورها را تشکیل نمی دهند؛ تأسیس هویت ملی، برای ساکنان افغانستان، از طریق تعمیم تاریخ و شمولیت فرهنگ، امر بیهوده ای بوده که پس از یک قرن تلاش، نتایج منفی آن آشکار می گردد؛ در حالی که هیچ اجباری برای ادامه ی یک هویت ملی فقط از طریق تاریخ و فرهنگ مشترک در میان نیست. ابتدا، انواع ملی گرایی را بررسی می کنیم، سپس می کوشیم گفتمان ملی افغانستان را معرفی نماییم.

 

           II.شناخت ملی گرایی

 

گفتیم که ملی گرایی در اروپا زاییده شد و هنگامی که اروپاییان زیر نام استعمار وارد آسیا و افریقا شدند، در واقع پیام ملی گرایی را با خود همراه داشتند. استعمارستیزی، هم شاهد گسترش ملی گرایی بود و هم شاهد به وجود آمدن انواع آن؛ به ترتیبی که در هر کشوری، ایدئولوژیی را بستر کار خود قرار داد، تا هم نجات ملی را فراهم بیاورد و هم انقلاب اجتماعی را سبب گردد. ملی گرایی در چین، ویتنام و بخش هایی از افریقا با ایدئولوژی مارکسیسم آمیخت؛ و  اما در کشور های اسلامی با غرب ستیزی توأم بود و جای مارکسیسم را باورهای دینی گرفت.

ملی گرایی –دست کم- در اساس در این اعتقاد محض خلاصه می شود که ملت عبارت است از واحد طبیعی و صحیح دولت.(6) ملت ها عبارتند از موجودیت های فرهنگی، مجموعه هایی از مردم که به واسطه ی ارزش ها و سنت های مشترک و به ویژه زبان و دین و تاریخ مشترک، با یکدیگر پیوند خورده اند و معمولاً منطقه ی جغرافیایی واحدی را اشغال می کنند.

مردمانی که واجد یک مجموعه ی بایسته از معیار های فرهنگی نیستند، غیر اتباع (non-nationals) گفته می شوند. گرچه ویژگی های فرهنگی خاص عموماً مرتبط با ملیت و به ویژه با زبان، دین، نژاد، تاریخ و سنت است، اما هیچ طرح یا معیار واقعی وجود ندارد که بتواند ثابت کند که یک ملت در کجا و در چه زمانی وجود دارد.

نمایان ترین نهاد ملیت، زبان است؛ یک زبان مظهر دیدگاه ها و ارزش ها و صور بیانی مشخصی است که موجد یک حس آشنایی و تعلق می شود. ملت ها همچنین نسبت به هر نوع تضعیف یا تهدید متوجه زبان های شان، بسیار حساس بوده اند. اما، این طور نیست که همه ی مردم در مورد زبان یکسان حساس باشند. ملت های بسیاری وجود دارند که دارای زبان مشترک اند، بدون آنکه تصوری از یک هویت ملی مشترک داشته باشند: زبان انگلیسی زبان دولت های امریکایی، نیوزیلاندی، استرالیایی وبریتانیایی است؛ اما اینان هویت ملی واحدی ندارند و هرگز خود را اعضای یک «ملت انگلیسی» نمی دانند. به همین ترتیب است نقش زبان عربی در کشور های عربی و نقش زبان فارسی در کشورهای ایران، افغانستان و تاجیکستان و فارسی گویان کشور های دیگر . در عین حال، ملت هایی که دارای هویت ملی شده، زبان واحدی ندارند، چون هندیان و دیگران.

دین بیانگر ارزش های اخلاقی و اعتقادات معنوی مشترک است؛ در بسیاری اوقات، مردمانی را که به زبان واحدی تکلم می کنند، دین یا مذهب جدا می سازد. جدایی پاکستان از بدنه ی هند بزرگ، از همین دست است. با این حال، بنگلادیش –علی رغم وحدت دینی- به دلایل تبعیض و بعد مسافت، از پاکستان جدا شد، یعنی با آنکه اسلام موجد آگاهی ملی –برای جدایی از هند- گردید، در این مورد (بنگلادیش) دیگر عناصر ملیت چون  زبان و  سرزمین، بر دین و مذهب پیشی گرفت. به همین ترتیب، در افغانستان احزابی بر مبنای ترجیح عنصر زبان و نژاد، بر عنصر دین و مذهب و حتا سرزمین تشکیل گردید؛ و در حال حاضر زمام اختیار حکومت افغانستان در کف گروهی است که همین گونه می اندیشد. به قول یکی از نویسندگان، ترجیح پشتون های آن سوی مرز –به دلیل همزبانی- مانع اصلی همبستگی میان اقوام این سوی مرز است. در برهه ی دیگری از تاریخ، خان عبدالغفار خان، با حمایت از اتحاد با هند، روابط شخصی با گاندی را، بر شعار تشکیل کشور مسلمان ها، ترجیح داد. در مجموع احساس «ملت اسلام» در برابر دیگر عناصر تشکیل دهنده ی ملت، کم رنگ و ناموثر شناخته شده است؛  که اینکه تنوع دینی در کشورهایی چون هندوستان و ایالات متحده ی امریکا، هیچ خطری برای تجزیه پیش نیاورد، چون عنصر مهم ملت در این دو کشور نه دین، نه نژاد، نه زبان؛ بلکه «دولت» است.

با این حال، مهم ترین عنصر برای ملت ها، حس قومیت یا وحدت نژادی است. این عنصر، در مواردی مرزهای دین، مذهب و زبان را می نوردد. اساس این عقیده آن  است که نظام چند نژادی باعث تضعیف وحدت ملی می شود. ازین رو تلاش برای انطباق مرزهای دولت با مرزهای نژاد، از شعارهای این نوع ملی گرایی است. اما دیدیم که در شالوده ی بعضی از ملت ها، عنصر قومیت یا Ethnicity وجود ندارد؛ ایالات متحده ی امریکا به خاطر  تنوع فرهنگی اش که ثمره ی قرن ها مهاجرت از اروپا، آسیا، افریقا و امریکای مرکزی و جنوبی است، به خود می بالد. امریکا، استرالیا و زیلاند جدید، موارد استثنایی اند؛ بومیان این سرزمین ها، از هیچ لحاظی توانایی ادعای ملکیت، تاریخ و  حاکمیت را ندارند. برای سایر ساکنین (مهاجرین این سرزمین ها)، تاریخ و مدنیت همزاد ورود شان می باشد. در کشورهای دیگر، همین تنوع فرهنگی، نه تنها مایه ی بالیدن نیست؛ بلکه از اسباب اصلی و از موانع اساسی وحدت و ثبات به حساب می آیند. افغانستان و سریلانکا از مثال های شناخته شده ی این تنوع فرهنگی اند. در هر دو کشور، نظام های حاکم که به نوع فرهنگی و نژادی معینی تعلق دارند، می پندارند که با تحمیل فرهنگ و زبان خود بر سایرین، کشوری از نظر فرهنگی یک دست و در نتیجه باثبات به وجود می آورند. این پندارگاهی تا اقدام به امحای فزیکی دیگران پیش می رود. جنگ های چندین دهه ی سریلانکا، و اقدامات خشن طالبان دال بر این مدعاست. در حالی که افریقایی، آلمانی، روسی، عرب، هندی  وغیره، زیر نام های «امریکایی افریقایی تبار»، «امریکایی آلمانی تبار...» نه تنها خود را در کشور امریکا می یابد؛ بلکه مجالی برای رسیدن به مقام ریاست جمهوری نیز پیدا می کند. در افغانستان (در هنگام حاکمیت های قوم گرا چون زمان حاضر) حق اظهار تبار، گناه نابخشودنی و  اقدامی علیه وحدت ملی است.

گفتیم که بسیاری از ملت ها دارای تاریخ و سنت مشترک هستند، و هویت ملی معمولاً از طریق یادآوری وتجلیل عظمت های گذشته، استقلال ملی، زاد روز رهبران ملی یا پیروزی های نظامی مهم حفظ می شود. اما هویت بعضی از ملت های دیگر هیچ ربطی به تاریخ و سنت های مشترک مردمان کشور ندارد. بخشی از امریکاییان رویداد های «می فلاور» (7) و جنگ استقلال را جشن می گیرند؛ در حالی که برای آن دسته از امریکاییانی که اجداد شان پس از رویداد های مذکور وارد سرزمین امریکا شده بودند، مفهوم و تقدسی ندارد. بسیاری از اسطوره های تاریخی، مشاهیر ادبی و قهرمانان علمی، آثار برجسته ی هنری و غیره، برای آن عده از ساکنان افغانستان امروزی که اجدادشان طی قرون اخیر وارد این سرزمین شده اند، ارزشی ندارد. از نظر این دسته، تاریخ این سرزمین از همان روزی آغاز می یابد که این کشور به نام تبار آنان «افغانستان» نام گذاری شد. حکومت افغانستان،  دیوارهای ستدیوم ورزشی کابل را –که گاهی از سرِ بی خیالی آن را ستدیوم ملی نیز می گویند- با تصویرهای آرایش داده که حکایت از این ادعا دارد. طالبان، مجسمه های بی نظیر بامیان را نه به دلیل دینی و شرعی؛ بلکه به این دلیل که آن ها به تاریخ اقوام دیگر تعلق می گرفت، تخریب نمودند. عکس این مساله نیز درست است؛ بسیاری از ارزش های قومی پشتون ها، برای سایر اقوام افغانستان خالی از محتوا است؛ خواندن کسانی به نام "بابا"، تکلیف دیگران به قبول سنت های پیش از اسلام به نام «پشتونوالی»، اطلاق صفت ملی به رقص مخصوص پشتون ها (اتن) و غیره.

پس نمی توان مقوله های تاریخ و ادبیات را فصل مشترک ملی گرایی و گفتمان ملی مردم افغانستان خواند؛ نمونه ی امریکا نشان می دهد که به سختی می توان وحدت فرهنگی را شرط اصلی و جود ملت دانست. پس ملت بر مبنای اعضایش، فقط موجود ذهنی است. یعنی گروهی از مردم که خود را یک اجتماع سیاسی طبیعی می دانند و وجه تمایز آنان از دیگران، وفاداری یا علاقه ی مشترک به صورت میهن پرستی است؛ حتا نبود زمین، منافع اقتصادی اندک و جمعیت کم، در برابر مطالبه ی آنچه که یک گروه مردم آن را «حقوق ملی» به شمار می آورند، اهمیتی نخواهد داشت. می توان مثال های لتونی و قوم کرد را در این زمینه آورد. پس می توان نتیجه گرفت که تشکیل ملت ها، زاییده ی ترکیبی از عوامل ذهنی و عینی است. بسیاری از طولانی ترین جنگ های سیاسی جهان، در واقع جنگ هایی است بر سر این موضوع که آیا یک قوم خاص را باید به عنوان یک ملت طبقه بندی کرد یا خیر؟ باز هم مثال های سریلانکا و افغانستان در این باب شایسته ی تذکر است، تامیل ها و پشتون ها برای استقلال ملی و تحمیل فرهنگ خاص خود شان می جنگند. به عباره ی دیگر، آن ها می جنگند تا از دایره ی مقوله ی «اقلیت ملی» بیرون آیند.

ملی گرایان از هر نوعی، بر این نکته هم باور اند که ملت ها، ترکیبی از عوامل فرهنگ و روان سیاسی هستند؛ اما در اینکه کدام یک از عوامل مذکور بیش از دیگری موثر است، اختلاف نظر وجود دارد؛ برخی ها بر وحدت نژادی و تاریخ مشترک تأکید دارند. در این تلقی، مشخصه ی ملت ها عبارت است از داشتن تبار مشترک؛ پس نمی توان ملت را از نژاد جدا کرد؛ این گونه برداشت از ملت، به برداشت «انحصار گرایان» مسما است. اما برداشت مسما به «فراگیر»، بر اهمیت آگاهی شهروندی و وفاداری میهن دوستانه تأکید می ورزد؛ و براین اساس است که ملت می تواند چند نژادی، چند قومی، چند دینی و نظایر آن باشد. معهذا، ملت عبارت از جامعه ی «سازمند» (Organic) است، بشریت به طور طبیعی به مجموعه ای از ملت ها تقسیم می شود که هر یک از آن ها دارای ماهیتی مشخص و هویتی مجزا است. (8)

اما، ملت به مفهومی که در نمونه ی امریکایی آن بیان شد، از عمق بیشتری برخوردار است و اعضای آن احساس وفاداری والاتری به آن نشان می دهند. در حالی که عناصر دیگر ملت چون دین، زبان، طبقه و غیره، در جوامع خاصی مهم شمرده می شوند؛ علایق مربوط به «ملیت» بنیادی تر می باشد. ولی نباید فراموش کرد، مفهوم جدید ملیت، تداوم جوامع نژادی پیشانوین (که آن را قومیت می گویند) است: ملت ها در یک زمینه ی مشترک فرهنگی (مخصوصا زبان مشترک)، مدت ها قبل از نیل به استقلال ملی، یعنی به لحاظ تاریخی جاگیر شده و در آن دُور ها، ریشه دارند.

منهای نمونه ی امریکایی ملت، نظریه ی دیگر بر «پیوستگی ملت با نوسازی»- به خصوص با فرایند صنعتی کردن-  تأکید دارد. این نظریه، تشکل ملت ها را تابع شرایط، اوضاع و احوال خاص اجتماعی می داند، و در عین حال بازگشت به وفاداری ها و هویت های پیشانوین را ناممکن می خواند.(9) «اجتماع» به جوامع سنتی اطلاق می شود که مشخصه ی آن دلبستگی طبیعی و احترام متقابل است؛ در برابر «جامعه» که به معنای روابط سست تر، تصنعی و قراردادی که مشخصاً در جوامع شهری و صنعتی، یافت می شود. با این حال، بسیاری به این باور اند که ملت ها فقط سازنده ی «اجتماعات غیر واقعی»  اند و حضور آن ها بیشتر در نقش معنوی آن ها است تا اجتماعات واقعی؛ چون اجتماعات واقعی متضمن درجه ای از کنش متقابل رو در رو برای حفظ مفهوم یک هویت مشترک است.

برخورد افراد در درون ملت ها، معمولاً با کسانی است که در هویت ملی با هم شریک اند. وجود ملت ها به صورت مصنوعات غیر واقعی است که از طریق تعلیم و تربیت، رسانه های عمومی و یک فرایند جامعه پذیری سیاسی برای ما ساخته شده اند. امروزه وقتی مبحث «ملت ها» پیش می آید، با دو مفهوم «غیر واقعی» و «سازمند» رو برو می شویم «اریک هابزبام» (Eric Hobsbawm) نمی پذیرد که ملت های نوین در اثر اجتماعات نژادی دیرین پدید آمده اند؛ وی استدلال می کند که اعتقاد به استمرار تاریخی و خلوص فرهنگی، همواره یک اسطوره است، و مهم تر از آن اسطوره ای است که به وسیله ی خود ملی گرایی پدید آمده است. (10) به ترتیبی که با ابداع سرود ملی و پرچم ملی کشوری و اشاعه ی تحصیلات ابتدایی و نهایتا سواد آموزی در سطح وسیع، جنبه ی اسطوره ای ملت برجسته گردید. در این خلال، دروغ های عظیمی بافته شد و مبالغه های وزینی به میان آمد که از هر لحاظ با واقعیت های تاریخی و فرهنگی تفاوت دارد. بسیاری از ملت ها دچار این افراط گرایی شده، از جمله باور به اینکه «محدوده ی جغرافیای سیاسی کنونی افغانستان –به طور بالاستقلال- دارای تاریخ پنج هزار ساله است».

از این منظر، ملی گرایی به عنوان وسیله ای به شمار می آید که طبقه ی حاکم با کمک آن (و از راه این تضمین که وفاداری ملی قوی تر از همبستگی طبقات است) به مصاف نهضت های مارکسیستی می شتابد.

ملی گرایی به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی، زمانی مطرح شد که «اندیشه ی اجتماع ملی» در برابر «آیین حاکمیت مردم» قرار گرفت. اندیشه ی اجتماع ملی، باورهای بعضی از دولت ها و احزاب سیاسی است که خود را «ملی گرا» می خوانند. اینان، این باورها را بر مردم تحمیل می کنند، در حالی که باورهای مزبور در تقابل با دموکراسی و نظام مردم سالار قرار دارد. دولت های عراق( زیر سلطه ی صدام حسین)، لیبیای قذاقی و اکثر کشورهای آسیای میانه، و اخیراً –از جنبه هایی- دولت افغانستان، شامل این مقوله اند. در افغانستان، برای اولین بار در زمان شاه امان الله بود که ملت به مفهوم امروزی آن طرح گردید؛ (11) اما به زودی در دوره ی نادرخان، محور «اندیشه ی اجتماع ملی» را، افکار برتری جویی قومی و زبانی تشکیل داد و با همین بن مایه، حتا با آلمان نازی تأمین رابطه شد. (12) طی سالیان 1929تا 1964، ایدئولوژی حاکم همان چیزی  است که «اندروهی وود» (Andrew Heywood)  آن را «اندیشه ی اجتماع ملی» می خواند؛ (13) چنان که حوادث این دوره را فقط با همین معیار می توان سنجید. با این حال، مدعی نیستیم که از شکست مشروطیت دوم تا ظهور احزاب سیاسی با ایدئولوژی های مارکسیستی و اسلامی، برنامه ی مدونی به نام «آیین حاکمیت مردم» وجود داشته است؛ چه آیین مبارزات این دوره، در مترقی ترین صورت های آن (برنامه ی حزب خلق به رهبری محمودی، حزب وطن به رهبری غبار-که هر دو نماینده ی مردم در دوره ی هفتم شورا نیز بودند)، نمی تواند «آیین حاکمیت مردم» خوانده شود. (14)  زیرا هنوز چیزی به عنوان «اراده ی عمومی» که از «تجانس فرهنگی» مردم نشأت گرفته باشد، یا علاقه ی مشترک یا جمعی جامعه را، یا بالاخره- «اراده ی تمام کسانی را که هر یک از آن ها، با از خود گذشتگی عمل کنند.» -دست کم تا دوره ی جهاد- وجود نداشته است. احزابی که در دهه ی دموکراسی شکل گرفتند، خود مبنای ایدئولوژیک داشتند (هر چند «اندیشه ی اجتماع ملی» جای خود را به طرح ها  و باورهای از قبل تدوین شده ی مارکسیستی و اسلامی داده بود). بنا برآن، دوره ی حاکمیت احزاب مذکور را نیز –به ترتیب- دوره ی تقابل «اندیشه های اجتماع حزبی» با «آیین حاکمیت مردم» می توان خواند.

        III.انواع ملی گرایی

 

آیین حاکمیت مردم، همان استدلال ژان ژاک روسو است که می گفت: حکومت نباید مبتنی بر قدرت مطلق یک پادشاه باشد؛ بلکه باید استوار بر اراده ی جمعی تقسیم ناپذیر تمامی اجتماع باشد. عقیده ی روسو در طول انقلاب فرانسه، در این ادعا بازتاب می یافت که مردم فرانسه «شهروندان» صاحب حقوق و تکالیف انتقال ناپذیر اند، و فقط «اتباع» تاج و تخت سلطنت نمی باشند؛ لذا قدرت فرمانروایی در اختیار «ملت فرانسه» است. در این بینش، ملت فقط یک اجتماع طبیعی نه؛ بلکه یک اجتماع «طبیعی-سیاسی»  است. در چنین بینشی، معیار هویت ملی همانا آرزوی نیل به استقلال سیاسی یا حفظ استمرار آن است  که معمولاً در قالب «اصل حق ملت ها در تعیین سرنوشت خویش» خلاصه می شود. هدف این نوع ملی گرایی، تأسیس یا پی ریزی یک «ملت-دولت» است. در این دیدگاه، ملیت و استقلال ملی، پیوند تنگاتنگ با یکدیگر دارند. برای  دستیابی به هدف پی ریزی ملت –دولت، دو طریقه را پیش نهاده اند: یکی فرایند وحدت، همان که کشور آلمان پیمود؛ دوم ایجاد ملت- دولت، از راه دستیابی به استقلال از سلطه ی خارجی است؛ پولند با این شیوه به ملت –دولت دست یافت.

ملی گرایان، قدرت عظیم دولت-ملت را در ایجاد وحدت ملی و انسجام فرهنگی می بینند، زیرا در این صورت است که اجتماع و شهروندی با هم منطبق می گردد چون مردم در یک هویت فرهنگی یا نژادی مشترک سهیم اند. این یکی (انطباق اجتماع با شهروندی) از آرمان های مشترک مبارزین – از مشروطیت اول تا اکنون- است.

از همین رو، نباید تصور کرد که ملی گرایی همواره به تشکیل ملت –دولت می انجامد، و یا لااقل با فکر «حق ملت ها با تعیین سرنوشت شان» در پیوند است. فکر ملی گرایی می تواند محدود به کسب خود مختاری داخلی گردد که معنای استقلال کامل را ندارد: مثل موارد ملی گرایی هزارگی  و ازبیکی و تاجیکی در افغانستان؛ یا ملی گرایی ویلزی در انگلستان و ملی گرایی پشتون ها در پاکستان. که مورد اول، خواهان حق شهروندی در ساختار نظام فدرال است؛ صورت دوم، به تشکیل پارلمان ایالتی (ویلز) انجامیده و در صورت اخیر به الحاق مناطق قبایلی به ایالت سرحد و تغییر نام آن به «پشتونخوا» یا «افغانیه» منتهی می گردد.

پس می توان نتیجه گرفت که ملی گرایی، اولا همواره مرتبط به جدایی طلبی از واحد بزرگتر (کشور) نیست؛ بلکه به جای آن می توان فدرالیسم یا شکل دیگری از توزیع عمودی قدرت (Devolution) نمودار گردد. در فدرالیسم، قدرت بر مبنای حاکمیت مشترک، با ایجاد ساختارهای حقوقی و سیاسی معین از لحاظ ارضی (در درون نظام) توزیع می گردد. انتقال یا توزیع قدرت، یک شکل معتدل تر تمرکز زدایی سیاسی است؛ یعنی نهادهایی که قدرت بالای آن ها توزیع گردیده، صاحب حاکمیت نیستند. با آنکه در نظام هایی که قدرت نهادینه شده است، نهادهایی که انتقال قدرت به آن ها صورت گرفته، بخشی از قدرت های مستقل را اعمال می کنند؛ اما ممکن است حتا این اقدامات نیز باعث ارضای خاطر ملی گرایان نشود؛ چنان که در باسک اسپانیا یا در آسام هندوستان.

در مجموع، ملی گرایی معادل به تعریف مفصل هویت است؛ چون ملی گرایی آرمان های سیاسی را که بر آن ها بنا یافته، مبدل به یک حس هویت جمعی می کند که به میهن دوستی تعبیر می شود.

در ملی گرایی سیاسی، «ملاحظات عینی» نظیر قلمرو، دین و زبان، مهم تر از «ملاحظات ذهنی» نظیر اراده، خاطره و وفاداری میهن دوستانه نمی باشند. در حالی که در فاشیسم، ملاحظات عینی، مضامین اصلی شمرده می شوند؛ ملی گرایی قومی –حتا ملی گرایی فرهنگی- به نژاد، زبان، دین و قلمرو، بیش از هر چیز دیگر بها قایل می شود.

ملی گرایی سیاسی عقلانی می اندیشد؛ در حالی که ملی گرایی فرهنگی خیال بافی است که جنبه ی «مرموز» دارد و ملت را یک کلِ تاریخی و سازمند (Organic) بی نظیر تصور می کند. ملی گرایی فرهنگی بیشتر از شعایر و سنت ها و افسانه های مردم پسند بهره می برد؛ در این صورت، این ملی گرایی از پایین به بالا است که از فرهنگ توده ها بیش از نخبگان بهره می گیرد. ملی گرایی فرهنگی، بیشتر بیانگر حفظ یک فرهنگ ملی به مخاطره افتاده است. این موضوع در کشورهایی که دارای چندین ملیت یا گروه قومی می باشند، به ویژه موقعی که زبان، سنت ها یا شیوه های زندگی اقلیت با خطر جذب شدن در یک فرهنگ چیره رو به رو هست، از اهمیت برخوردار است. بهترین مثال این مورد افغانستان است. عده ای از نویسندگان میان ملی گرایی قومی و ملی گرایی فرهنگی تمایز قایل می شوند؛ با آنکه تداخل میان «فرهنگ» و «قوم» آشکار است: قومیت یعنی وفاداری به یک جمعیت، گروه فرهنگی یا قلمرو خاکی و یا هر سه. قومیت هم بار نژادی و هم بار فرهنگی دارد؛ اعضای گروهای قومی را غالباً از تبار اجداد مشترک می دانند، لذا گروه های مذکور را نوعی گروه های خویشاوندِ توسعه یافته و دارای قرابت خونی تصور می کنند. حتا اگر جنبه ی فرهنگی قومیت را در نظر بگیریم، قومیت، روشنگر ارزش ها و سنت ها و اعمالی است که به یک قوم، یک حس تمایز  (از دیگران) را ارزانی می کند. تمایز آشکار ملی گرایی قومی از سایر انواع، همانا انحصار طلب بودن آن، به دلیل غیرممکن بودن پیوستن سایر گروه ها به یک قوم است.

ماهیت سیاسی ملی گرایی سیاسی را مجموعه ای از عوامل فرهنگی و تاریخی شکل می دهد؛ از یک سو جنبه ی نجات بخش و وحدت آفرین دارد، از سوی دیگر زمینه های جنگ  و توسعه طلبی را گوشزد می کند. بسیار واقع می شود که برداشت از مفهوم «استقلال ملی» تحت تاثیر «میراث فرهنگی» قرار گیرد، چندان که –حتا- وجوه مشترک فرهنگ با سایر ملل را، تحمیل وارداتی و نوعی استعمار تلقی کند. از این منظر، در افغانستان به ملی گرایی سیاسی یکدست و متجانس رو به رو نیستیم؛ به عباره ی دیگر، در اینجا گرایش های قومی، نیرومندتر از گرایش های ملی است(ملی به معنای فراقومی و افغانستان شمول).

 هیأت حاکم، ارزش ها، سنت ها و زبان قوم واحدی را به عنوان مقوله های ملی معرفی می کند؛ اِعراض  و بی مبالاتی در برابر آنان را خیانت ملی به حساب می آورد. در حالی که مقوله ی ملی گرایی فرانسوی را دلبستگی به ارزش های انقلابی «آزادی، برابری و برادری» تشکیل می دهد؛ همین طور مقوله ی ملی گرایی ایالات متحده ی امریکا را –معمولاً- هم پیمانی با مظلومان (که میراث مبارزه با استعمار انگلیس است)؛ از جاپانی ها را حرمت گذاری به امپراتور (به عنوان پسر آسمان)، اعتقاد به مذهب باستانی شنتو، (15) اطاعت و نظم تشکیل می دهد. آیا ممکن است با  چنین مقوله های صاف و راستی در افغانستان مواجه شویم که عموم شهروندان این کشور به آن معتقد و متقاعد باشند؟

شکل گیری ماهیت ملی گرایی را محصول آرمان و آمالی باید دانست که به خاطر آنان ملی گرایی به وجود آمده است؛ ملی گرایی به خاطر نجات کشور از بند استعمار، خصلت نجات بخش دارد و با اهدافی چون آزادی، عدالت و دموکراسی همراه است. جهاد افغانستان نیز همان آرمان ها را در خود می پرورید؛ اما آنچه موجب انحراف در آرمان های مذکور گردید عبارت بود از: وابستگی و دنیاگرایی رهبران، مداخله ی خارجی برای جلوگیری از نهادینه شدن آرمان های جهاد (از خوف سرایت آن به جاهای دیگر)، نیات سوء کشور های همسایه، قوم گرایی برخی از رهبران جهادی و تباین آنان با بعضی از رهبران حزب دموکراتیک در همین مقوله و بار افراطی دینی جهاد؛ در حال حاضر، کشمکش های جهانی و حضور بی قاعده ی آن ها در افغانستان، بار دیگر به احساسات ملی گرایی مردم افغانستان دامن می زند؛ و به دلیل دروغین بودن شعارهای خارجی ها و در سه دوران طی سی سال گذشته (چپ، اسلامی و لیبرال غربی) ممکن است این احساسات به تنفر و  انزجار از خارجی ها بینجامد.

در حالیکه شکل گیری ملی گرایی، زائیده ی فلسفه ی سیاسی است و از ظرفیت وسیعی برای تبیین یک رشته ی بزرگ در آرمان ها و آمال برخوردار است؛ ازهمینرو می تواند در ایدئولوژی های کاملاً مخالف بگنجد. به همین دلیل است که مقوله ی ملی گرایی لیبرال نیز وجود دارد. لیبرال ها، ملت ها را مانند افراد، موجودات مستقل و صاحبِ حقِ تعیینِ سرنوشت می دانند. پیش از این گفته جان  استوارت میل (مرز میان حکومت ها باید اساساً منطبق بر مرز ملیت ها باشد) را نقل کردیم؛ این گفته، جانِ ملی گرایی لیبرال است که در عمل به دو نتیجه ی متضاد منتهی می شود: نخست تجزیه ی کشور ها به آحاد قومی و ملیتی؛ چیزیکه پس از جنگ جهانی اول در اروپا اتفاق افتاد (طرح ویلسن). این نتیجه، سیمای مترقی و نجات بخش ملی گرایی لیبرال است. نتیجه ی دوم، پیوند های نا معقول یا قبیله گرایی است که «ما» را  از «آن ها» جدا می سازد. در عمل، تمام «ملت- دولت» ها، رشته ای از گروه های زبانی، مذهبی، قومی یا منطقه ای را تشکیل می دهند که برخی از آن ها می توانند خود را «ملت» تصور کنند. افغانستان یکی از این نمونه ها است؛ چنانکه پیش از این گفتیم این هدف که یک ملت-دولت از لحاظ سیاسی دارای آرمان واحد و از لحاظ فرهنگی همگن باشد، فقط از طریق یک سیاست تبعید اجباری اقوام غیر خودی و ممنوعیت آشکار مهاجرت پذیری ممکنست، که هر دو غیر انسانی و محکوم است.

ملی گرایی لیبرالیستی که ملت- دولت را کلید هماهنگی سیاسی و بین المللی می داند، در اشتباه است؛ زیرا ملت ها در نواحی جغرافیایی مجزا زندگی نمی کنند؛ ازینرو اصل استوارت میل، باعث تنازع میان ملت ها می گردد. چنانکه اصل آزادی ملت ها که در پیشنهادات ویلسن برای صلح اروپا آمده بود، از علل اصلی جنگ دوم جهانی به حساب آمده چون آزادی برخی از ملت ها، باعث اخلال آزادی برخی دیگر گردید. در سال 1918 ملت- دولت های چکسلواکی و پولند، شامل تعداد چشمگیری از اقلیت های آلمانی زبان بود، در عین حالی که خود چکسلواکی شامل دو گروه قومی بزرگ (چک ها و سلواک ها) بود که پس از فروپاشی شوروی –به طور مسالمت آمیزی- از هم جدا شدند. به همین ترتیب، یوگوسلاوی را نیز قرارداد ورسای به میان آورده بود که در دهه ی نود قرن گذشته، با جنگ های خونین از همدیگر جدا گردیدند.

بنیاد گذار ملی گرایی محافظه کار در قرن بیستم، مارگارت تاچر بود. او می پنداشت که ظهور پدیده ی «فدرالیسم اروپایی» باعث تضعیف روحیه ی ملی و فرسایش حاکمیت ملی در بریتانیا گردیده است؛ ازینرو او در جنگ فاکلند (1981) به حربه ی ملی گرایی متوسل گردید. همین طور، با وجودیکه قاره را احساسات اتحادیه ی اروپا فرا گرفته بود، تاچر توانست انگلستان را از این امواج کنار بکشد و حتا استقلال پولی کشور را –با امتناع از پذیرش «یورو» (پول واحد اروپا) حفظ کرد.

ملی گرایی محافظه کار متاع لوکسی است که نمی تواند نمونه ای در جهان سوم داشته باشد زیرا نخستین خصوصیت آن گرایش به دولت-ملت های پابرجا است، تا به ملت-دولت های در حال رشد و فرایند و سازندگی ملت. از جانب دیگر، محافظه کاران توجه کمتری به ملی گرایی اصولیِ مربوط به حق ملت ها برای تعیین سرنوشت خویش در سطح جهانی می کنند. و بیشتر توجه به وحدت ملی در برابر وسوسه های مبارزه ی طبقاتی دارند که توسط سوسیالیست ها تبلیغ می شود.

محافظه کاران، ملی گرایی را، پاد زهری در برابر انقلاب اجتماعی می دانند. فرانسه ی میان سال های 1958 تا 1981 را عقیده ی محافظه کاری لیبرالیستی رهبری می کرد. همین امر باعث شد که دو گل از شاخه ی نظامی ناتو ببُرد.

خصوصیت دیگر ملی گرایی محافظه کار «حسرت گذشته را خوردن» (Nostalgic) و گذشته نگر بودن آن است. تاچر در هوس پیوند بریتانیای امروز با عصر ملکه ویکلتوریا بود. ملی گرایی محافظه کار، پافشاری بر خلوص فرهنگی دارد؛ ازینرو حساسیت خاصی در برابر مهاجرین و خارجیان درد.

امپریالیسم اواخر قرن نزده با دوران اولیه ی آن تفاوت داشت، حیثیت ملی با داشتن امپراتوری پیوند خورده بود. یعنی استعمار از حمایه ی ملی بهره مند بود و به هر پیروزی استعماری، تظاهر مثبت مردمی همراه بود.

این روحیه نیز ابتدا در بریتانیای کبیر و ایالات متحده به وجود آمد که میهن دوستی افراطی را تقویت و تشویق نماید و ملت را مشتاق به توسعه طلبی و ملی گرایی توسعه طلب سازد. چنانکه می گویند آغاز جنگ جهانی اول در اکتوبر 1914، موجی از شادمانی ها را در پایتخت های هر دو اردوگاه به وجود آورد؛ اما در فاصله ی دو جنگ، ملی گرایی توسعه طلب بیشتر در اردوگاه آلمان، ایتالیا و چاپان جا پیدا کرد و تفاوت این ملی گرایی با نوع لیبرالیستی آن، در احساس شئوونیستی نهفته در آن است. عقاید برتری جویی نژادی و فرهنگی در امپریالیسم اروپایی وجود داشت. اروپائیان می پنداشتند که استعمار یک تکلیف اخلاقی است که نسل سفید باید به نژاد های سیاه، قهوه ای و زرد انجام دهد.

شئونیسم ملی، در شرق و مرکز اروپا شکل های خاصی یافت: پان اسلاویسم، و پان ژرمن. این گونه های ملی گرایی توسعه طلب، در عین حالی که با هم در ستیز بودند، با لیبرالیسم نیز خصومت می ورزیدند، در این نوع ملی گرایی ارزش فرد در هویت پرخاشگرانه و توسعه طلبانه ی جمع مستغرق است. این نوع ملی گرایی را «ملی گرایی تام» خوانده اند.

 در تاریخ نزدیک افغانستان، داوود خان مبلغ چنین ملی گرایی بود. این ملی گرایی توأم با ستیزه جویی و همراه با نظامی گری بوده، شکوه نظامی و تسخیر سرزمین ها را شعار می دهد و جامعه را تحت تاثیر ارزش های نظامیِ وفاداری مطلق، اطاعت کامل و اشتیاق به از خود گذشتگی ترغیب می کند. برخی از صاحب نظران غربی، احساسات مسلمین برای شرکت در جهاد را، سبب این نوع ملی گرایی می دانند.(16) با ملاحظه ی بعضی از ممیزات شئونیسم ملی، در شخص حکمتیار، در می یابیم که آنان چندان به خطا نرفته اند،  چنانکه در برجسته ساختن ممیزه ی تفاوت میان «ما» و «آن ها» بسیار کوشیده است.

گفتیم که ملی گرایی را استعمار به اطراف جهان پراگنده و ضد خود را که شکل معینی از ملت استعمار ستیز بود، در آسیا و افریقا به وجود آورد. طرح ویلسن مبنی بر حق تعیین سرنوشت ملت ها، به اروپا محدود ماند؛ در آسیا و افریقا، میان دو جنگ جهانی، جنبش های استقلال طلبی علیه امپراتوری های انگلیس و فرانسه به وجود آمد. رهنمای اکثر این جنبش ها ملی گرایی استعمار ستیز بود. تجلی این جسارت به تازگی به دست آمده ی کشور های افریقایی و آسیایی، در کنفرانس باندونگ (1955) به ملاحظه می رسد. 29 کشور استعمار را محکوم نموده خواهان عدم تعهد کشور های جهان سوم گردیدند. بسیاری از رهبران استعمار ستیز جهان سوم، آئین ملی گرایی را در غرب، در سرزمین استعمار آموختند، از اینرو –در بسیاری موارد- رهبران مذکور اهداف خود را با زبان ملی گرایی لیبرالیستی بیان کردند که یادآور بیان وودورویلسن و مارینی ایتالیایی بود. کشورهای مذکور با آگاهی کامل از وضع و میزان وابستگی های سیاسی و اقتصادی خویش نسبت به اروپائیان موضع گرفتند و استعمار ستیزی را بیانگر «نجات ملی» خویش از هر دو مضیقه می دانستند.

بسیاری از اینان شیفته ی نوعی سوسیالیسم میان عقاید گاندی و نهرو تا مارکسیسم انقلابی هوشی مینه و چه گوارا بودند؛ در حالیکه سوسیالیسم ارتباط نزدیکی به بین المللی گرایی دارد تا ملی گرایی بعضی از کشور های «جهان سوم» که برای ابراز ملی گرایی خویش، متوسل به ایجاد پیوندهایی با سایر مستعمرات پیشین شده اند؛ با این هدف که بیانگر یک صدای «جهان سوم» مشخص باشند، جهان سومی که مستقل از «جهان  اول» یا کشور های کاپیتالیستی و نیز مستقل «جهان دوم» یا کشور های کمونیستی بود. (17)

اما در این میان، با وجود ادعای انقلاب سوسیالیستی در افغانستان، اولاً به دلیل افراطیگری ناشیانه ی رهبران حزب دموکراتیک، نه تنها موفق به آموزش از تجارب جهان سوم نشدند؛ بلکه به سرعت خود را در برابر قیام های مسلحانه (در واقع واکنش های مسلحانه ی) مردم قرار دادند، چنانکه شوروی وقت را ناگزیر از مداخله برای جلوگیری از سقوط به دست نیروهای مجاهدین مورد حمایت پاکستان و غرب شناختند. حزب دموکراتیک خلق با دست پاچگی تمام، فرامین کاپی شده از نمونه ی شوروی دهه ی سوم قرن بیستم را صادر کرد، در نتیجه هیچگونه دست آوردی در عرصه ی اقتصادی نداشت. علی رغم تحمیل جنگ، از نظر تئوری، حزب دموکراتیک چیزی به دانش اقتصاد عملی افغانستان نیفزود. اگر هجوم ارتش شوروی نمی بود، ممکن بود شعار ضد امپریالیستی اعضای حزب، بتواند ملی گرایی ضد استعماری را تقویه نماید. اما این عرصه به دلیل اشغال افغانستان توسط شوروی، کاملاً عقیم ماند. گذشته از این، جناح خلق حزب دموکراتیک به رهبری تره کی و امین، ملی گرایی را معادل قومگرایی در عرصه ی داخلی و  در درون ساختار حزب وانمود ساخت. کوشیدند تا از احساسات حاصل شده از معجون سوسالیسم و شئونیسم قومی، علیه پاکستان و به نفع انگیزش و تحریک پشتون های آن طرف دیورند استفاده کنند.

همان طوری که اشاره شد، شوروی از خوف سقوط نظام به دست مجاهدین، مورد حمایت پاکستان و غرب، به افغانستان لشکر کشید و حفیظ الله امین را (که در رقابت های بالا روی در رده های قدرت، هم علیه جناح پرچم قرار گرفته بود، وهم تره کی را کشته بود)، متهم به همسویی با امریکا کرد. هر چند شواهد موجود بود که امین قصد کنار آمدن با پاکستان را داشت. (18)

در مضامین پنچگانه ی اصلی فاشیسم، دو مضمون آن وجه مشترک با ملی گرایی های افراطی دارد. از همینجاست که بسیاری  در استعمال واژه ی فاشیسم و فاشیست، غالباً با بی دقتی برخورد می کنند؛ مثلاً واژه ی فاشیست را یا معادل دیکتاتور می پندارند و یا آن را معادل نژادپرست می دانند. آنچه موجب التباس در این معنا شده، یکی نخبه گرایی است که بنا به باور فاشیست ها اصل مساوات انسانی حرف نادرستی است، همان طوری که در محور فردی «ابر انسان» و «مرد برتر» وجود دارد به همان سان در محور اجتماع نسل و نژاد برتر وجود دارد. هر چند فاشیسم برای این برتری مبنای زیست شناسی قایل است، اما در عمل گروه های سیاسی دیگر، برای به کرسی نشاندن برتری تبار خویش، متوسل به دلایل تاریخی و جامعه شناسی شدند.

مضمون دوم فاشیسم، سنت ملی گرایی شئوونیستی و توسعه طلبانه ی آن است، و آن اینست که ملت ها را در عین حالی که نه به عنوان موجودیت های برابر و وابسته به یکدیگر، که به عنوان رقیبان طبیعی در پیکاری به خاطر کسب سلطه، به شمار می آورد. ملی گرایی فاشیسم به طور آشکار از سنت های ملی گرایی متعارف فاصله می گیرد و ادعای برتری یک ملت یا یک نژاد بر سایرین را دارد و این دیدگاه در آئین آریایی (Aryanism) بازتاب یافته است. در فاصله ی میان دو جنگ (1939-1919) یک چنین ملی گرایی ستیزه جو، در اثر حس تلخکامی و یأس، تشدید شد. فاشیسم آرزو دارد که یک حس قوی و ستیزه جو هویت ملی را ایجاد نماید، یعنی آنچه که پیش از این «ملی گرایی تام» خواندیم. جاذبه ی که فاشیسم ایجاد کرده بود مبتنی بر وعده ی عظمت گذشته بوده است؛ به قول یکی از نویسندگان «شالوده ی اسطوره ای فاشیسم در معنای عام آن، پیوند میان دو فکر «زایش دو باره و  ملی گرایی افراطی مردم گراست.»

ذکر این نکته نیز خالی از فایده نیست که فاشیسم طغیانی علیه تجدید است؛ با بسیاری از پدیده های جدید، به عنوان وارداتی و تحمیلی به مقابله می خیزد. می دانیم که تجدد حیات ملی که فاشیست ها –و به پیروی از آن ها ملی گرایی قومی- ادعا می کنند، در عمل به اِعمال قدرت بر سایر ملت ها، از طریق توسعه طلبی، جنگ و امپریالیسم می انجامد.

 

.IV عناصر ملی گرایی در افغانستان

 

از خلال سطر های بالا، شاید به رگه هایی آشنایی برخورده باشیم  که سیمای عمومی نظام سیاسی افغانستان مدرن (از آغاز سلطنت عبدالرحمن خان تا امروز) را بنمایاند. برای دستیابی آئین سیاسی در خور برای افغانستان پس از طالبان، یعنی به آنچه که آن را «گفتمان ملی افغانستان» می خوانیم، از روش معروف منطقی «اثبات پس از نفی» استفاده می کنیم.

الف) نژاد، فرهنگ: گفتیم که مولفه های اصلی تشکیل ملت، نژاد، تاریخ، فرهنگ سرزمین، دولت و آئین سیاسی است، آیا می توانیم در جغرافیای سیاسی افغانستان، ملت- دولتی بر مبنای مقوله های مذکور به وجود آوریم؟

در این که افغانستان کشور کثیر القومی است، اتفاق نظر وجود دارد، در مجموع اقوامی که در افغانستان زندگی می کنند این هاستند: ازبیک، ایماق، براهوی، بلوچ، پشتون، تاجیک، پارسی وان، ترکمن، بیات، افشار، کوشانی، قزلباش، قرغیز، پامیری (شغنی، واخی، زیباکی...)، هزاره، مغول، نورستانی، پشه ای، اور مری، فرملی، ونیسی، دهگان یا دهوار، عرب، جوگی، کرد، سیکهـ، جت، هندو و گجر. این اقوام در شش گروه نژادی جا می گیرند: آریانی ها(تاجیک، پشتون، بلوچ، پارسی  وان، پامیری، اورمری، پشه ای، فرملی، ونیسی، دهگان و کوشانی)، هندی ها (براهوی، گجر، جت و شاخه ی کرلانی پشتون)، هندواروپایی (نورستانی)، ترک( ازبک، قرغیز، قزلباش، ترکمن، افشار، بیات، مغول)، مختلط ترک- آریانی (هزاره، ایماق)، سامی (عرب، سادات).

با آنکه احصائیه ی دقیقی از نفوس و ترکیب اقوام مذکور وجود ندارد، ولی قبل از سیاسی شدن ارقام و سرشماری، دو اساس در اختیار ما قرار دارد که می شود از روی آن حکمی را که بر این بخش می خواهیم مرتب سازیم، صادر کنیم:

اساس اول:  الفنستن، در سال 1815 میلادی، نفوس امپراتوری درانی (عصر شاه محمود) را این طور به حساب آورده: پشتون ها از هرات تا دریای سند 4,3 میلیون، بلوچ یک میلیون، ترک ها 1,2 میلیون، پارسیوان به شمول تاجیک ها 1,5 میلیون، هندی ها (شامل کشمیری ها، جت ها و دیگران) 5,7 میلیون، و سایر اقوام 0,3 میلیون. (20)

الفنستن، در جای دیگر، ارقام ذیل را ارائه می کند: نفوس تمام کشور 4,9 میلیون، 2,5 میلیون افغان(پشتون)، 1,7 میلیون پارسیوان، و 0,65 میلیون برای مردمانی شمالی که زیر نفوذ دولت کابل نبودند. (21)

به نظر می رسد که پس از معلوم شدن مرزهای کشور افغانستان (1893)، در کمیت نفوس هندی ها و پشتون ها کاهش به عمل آمد. اگر میزان رشد نفوس در هر دوسوی مرز را یکسان بدانیم، نفوس امروزی پشتون های آنسوی مرز، دو چند نفوس این سویی هاست. اگر این تخمین را بر  نفوس پشتون های دو سوی مرز تطبیق کنیم، چنین می یابیم: پشتون های آنسوی مرز 2,8 میلیون، پشتون های افغانستان 1,5 میلیون (از روی ارقام اول الفنستن)، از روی ارقام دوم نامبرده: پشتون های آنسوی مرز 1,66 میلیون، پشتون های اینسوی مرز 0,84 میلیون.

اساس دوم را ملافیض محمد کاتب در سال 1310 هـ .ش می گذارد. وی نفوس پشتون های افغانستان را سه لک خانوار؛ نفوس تاجیک را ثلث کل نفوس، و کل نفوس افغانستان را 5,2 میلیون گفته است. بالاخره داکتر روان فرهادی محقق معروف یک حکم کلی در مورد نفوس افغانستان صادر می نماید که در این کشور هیچ قومی بیش از ثلث نیست. (22)

با این محاسبات، هر چند از نظر نژادی به یک اکثریت آریانی حدود %70 دست می یابیم، اما به هیچ صورت این اکثریت نژادی، دارای تجانس نیست؛ چنانکه می دانیم اینان با زبان های مختلف حرف می زنند. با آنکه تضاد ها و خصومت ها میان طوایف هم زبان و هم نژاد بیش از تضاد میان گروه های نا متجانس زبانی و نژادی است.

اهمیت زبان به  مراتب بیشتر از اهمیت نژاد ارزیابی می شود؛ گروه های نژادی مختلف به زبان واحدی سخن می گویند (تاجیک ها، هزاره ها، ایماق ها، بیات ها؛ کرلانی ها، درانی ها؛ بلوچ ها و براهوی ها)، از آنجاییکه واژه ی نژاد نشانگر اعتقاد به تفاوت های زیست شناختی ژنتیکی در میان افراد بشر است، از این کلافه نمی توان تعریف ملت را که به معنای مجموعه ی لازم مردم در زبان، دین، سنت ها و نظایر آن اشتراک دارند) بیرون آورد.

با آنکه زبان مادری بخش بیشتر اقوام ساکن در افغانستان فارسی دری است، و این حقیقت اخیراً در سایت های اینترنتی CIA نیز منعکس شده (23)، با اینحال بنا به عقب ماندگی فکری جامعه، امکان تشکیل ملت در محور زبان مشترک وجود ندارد. قبول دو زبانگی –با تمام معناییش- حالتی است که ناگزیر باید پذیرفت؛ در حالیکه گروه ها و احزاب قومگرایی اطراف رییس جمهور(حامد کرزی)، به ین مصالحه قانع نیستند و خواهان تحمیل زبان پشتو بر حیات اجتماعی مردم افغانستان اند. (24)

پس  نمی توان بر محور قومیت (نژاد) واحد یا عمده، و زبان سراسری یا زبان اکثریت، ملی گرایی سیاسی یا گفتمان افغانستان را بنا نهاد.

در افغانستان، دین عمده ترین وجه اشتراک فرهنگی به شمار می رود. حدود %99 مردم از نظر شناسنامه مسلمان اند. در گام نخست اختلاف مذاهب تسنن (حنفی، وهابی...) و تشیع (جعفری، اسماعیلی) امر در خود اغماض نیست؛ در حالیکه این اشتراک دینی، نتوانست مانع جنگ های تنظیمی گردد. افغانستان تنها کشور مسلمان در جهان (یا دست کم در منطقه) نیست که بتوان اسلام را شالوده ی وحدت ملی و محور آئین سیاسی کشور قرار داد. با تجربه دریافتیم که سایر عناصر فرهنگی  -به ویژه زبان- ازجاذبه ی نیرومندتری بر خوردار اند، چنانکه پیش از این گفتیم، در موارد بسیاری، این عنصر مرزهای دین و کشور را در می نوردد. اسلام در جاییکه در تشکیل یک ملی گرایی فرهنگی غرب ستیز، فوق العاده مستعد است، در فرو نشاندن عطش برتری جویی های قومی و زبانی تیره های پیرو خویش، ناتوان است. (25)

ب) تاریخ  سرزمین برای تشکیل ملت-دولت در قلمروی که فاقد همگنی فرهنگی (منهای دین مشترک) و تجانس نژادی، قومی و زبانی است، نیروهای قوی تری لازم است؛ چه کشش های قومی و زبانی، به سوی محراق های بیرون از قلمرو، به مراتب قوی تر از شکلیات میان تهی است که تبلیغ می شود. از جمله گفته می شود که افغانستان تاریخ پنج هزار ساله دارد؛ آیا این ادعا –به طور مستقل- قابل اثبات است؟ آیا می توان ثابت کرد که –حداقل- چند قوم عمده ی ساکن در این قلمرو، این راه دور و دراز پنج هزار ساله را، در همین محدوده ی جغرافیایی در کنار هم پیموده و تا اینجای تاریخ رسیده اند؟ البته بی تردید سرزمین افغانستان کنونی از دیر باز محل زیست انسان ها بوده، تصاویر و نقاشی های هزار سمچ سمنگان حکایت از زیست انسان درچند هزار سال پیش در این مغاره ها دارد. (26) ولی به طور قطع، برای اولین بار، لوی دو پری، محقق امریکا به دانه های گندمی در نسا (واقع در ترکمنستان) دست یافت که هفت هزار سال پیش به دست انسان بذر شده بود. (27) محقق تر از این، هیچ رقم تاریخی قبل از این و مقارن این وجود ندارد. حکایات و داستان های شاهنامه اسطوره ای است. محققین، قلمرو پادشاهی کیانی ها را «خوارزم بزرگ» نامیده اند؛ از روی پارچه های سفالین به دست آمده از شهر مرو، تاریخ این پادشاهی عصر پهلوانی را بین 1800 تا 800 قبل از میلاد تخمین کرده اند. ظاهراً سیستان، بلخ، کابل و سمنگان جزو آن بوده است. زردشت در اواخر همین دوره می زیست، بعضی از دانشمندان، دوره ی زندگی او را، قرن ششم قبل از میلاد دانسته اند( خانلری، تاریخ زبان فارسی؛ ج اول ص92). عده ی دیگر به این عقیده اند زردشت پیامبر، بسی دور از این زندگی می کرده است (رکن الدین همایونفرخ، سهم ایرانیان در آفرینش خط در جهان، ص 513).

اوستا در فرگرد یکم، از سرزمین های ذیل یاد می کند: «ایران ویج»، «سغد»، «مرو»، «بلخ»، «نسایه»، «هرات»، «وئِهَ کِرِته» (کابل)، «اوروَ»، «خنینتَ» (گرگان)، «هرهوَیتی» (هروت؟)، «هیرمند»، «رَی، «چَخرَ»، «وَرَِنَ»، «هفت رود» (پنجاب)، «سرچشمه ی رود رنگ ها» (اسروشنه، فرغانه) [جلیل دوستخواه، اوستا؛ ج دوم ص 664-659؛ انتشارات مروارید، سال 1379]. به فرض اینکه سرزمینی به این وسعت، قبل از امپراتوری هخامنشی، کشور متحده ی بوده به نام «ایران ویج»؛ دیده می شود که این قلمرو فراختر از محدوده ی افغانستان فعلی است. آنچه که مورخین افغانستان «آریانا» می خوانند، همین قلمرو است.

 اما قطعی ترین اسناد تاریخ دار، که در آن ها به طور مستقیم از نواحی و مردمان حدود افغانستان کنونی نام برده شده، از آنِ شاهان هخامنشی است. در کتیبه های داریوش تصاویر مردمانی از سیستان، مرو، بلخ، و پنجاب حک شده، و از آنان به عنوان هم پیمانان و ساتراپ های دولت هخامنشی نام برده شده است. این کتیبه ها عبارتند از کتیبه ی تخت جمشید که در بند 2 آن چنین آمده است: داریوش شاه گوید: «به خواست اهورا مزدا این [است] کشورهایی که من با این مردم پارسی از آن خود کردم، که از من ترسیدند، به من باج دادند. خوزستان، ماد، بابل، عربستان، آشور، مصر، ارمنستان، کهدوکیه، سارد، یونانیها، آنهاییکه (ساکن) خشکی و آنهاییکه (ساکن) دریا (هستند) و کشور های ماورای دریا، اسگرت، پرثو، زرگ، هرات، بلخ، سفد خوارزم، ث ت گوش، رخج، هند، کندار، سکائی ها، مک.» قابل تذکر است که بسیاری از مورخین، دولت ماد را نخستین دولت آریایی می خوانند؛ هخامنشی ها، جانشینان بلافصل مادها هستند. حدود قلمرو مادها را کردستان و آذربایجان، جبال و جزیره گفته اند. علاوه بر این، در کتیبه های بیستون نیز از بلخ و رخج نام برده شده و در بند 3 کیتبه ی نقش رستم چنین آمده است: «داریوش شاه گوید: به خواست اهورا مزدا این (است) کشور هایی که من جدا از پارس گرفتم. بر آن ها حکمرانی کردم. به من باج دادند. آنچه از طرف من به آن ها گفته شد آن را کردند. قانون من آن (است که) ایشانرا نگهداشت. ماد، خوزستان، پارت، هرات، بلخ، سغد، خوارزم، زرنگ، رخج، ث ت گوش، گندار، هند، سکائی های هوم نوش، سکائی های تیز خود، بابل، آشور، عربستان، مصر، ارمنستان، کپدوکیه، سارد، یونان، سکائی های ماورای دریا، سکودر، یونانی های سپرروی سر، لیبی ها، حبشی ها، اهالی مک، کاریی ها.»

داریوش کبیر که کتیبه های فوق مربوط به او است، میان سال های 521 تا 486 قبل از میلاد حکومت داشت.(28)

صدو چند سال بعد –در 332 قبل از میلاد- این امپراتوری به دست اسکندر مقدونی مضمحل گردید؛ تا اوایل قرن اول قبل از میلاد،  نژاد مختلطی از بومیان منطقه ی (سغدی-بلخی) که آریایی و بخشی از اسلاف تاجیک ها،  ایماق ها، هزاره ها، اورمری ها و بعضی اقوام دیگر بودند. با یونانی ها، با سلطنتی زیر نام «یونانو باختر» حکومت کردند. قلمرو دولت یونانو باختر، بخش هایی از ورارودان، بخش های وسیعی از افغانستان کنونی و هند شمالی را دربر می گرفت. این دولت را غرب، پارت ها یا اشکانی ها –و اندکی بعدتر- از سوی شرق قبایل آریایی یوجی متلاشی شد. قبایل یوجی اسلاف بلا فصل تاجیک ها، هزاره ها و ایماق ها و بعضی اقوام دیگر است. اینان در همان سده ی اول قبل از میلاد، بنیاد امپراتوری وسیعی به نام «کوشانیان» را گذاشتند.

مهمترین حکمران این سلسله «کنیشکا» نام داشت؛ حدود قلمرو اینان، بخش هایی از سینکیانگ (ایران خارجی)، ورارودان، تمام افغانستان کنونی و شمال غرب هندوستان بوده است. حدود مذکور در کتیبه ی معروف رباطک ذکر شده است.(29) این امپراتوری، در برخورد های میان فرقه ای، و در برخورد با ائتلاف خاقان ترک و امپراتوری ساسانی(قرن پنجم میلادی) تجزیه گردیده، و بقایای آن تا قرن سوم هجری بنام های هیاطله، لویکان و کابلشاهان و تگینان، در بخش هایی از افغانستان حکومت داشتند. تا اینجای تاریخ، فقط همین دو سلسله (یونانوباختر و کوشانی) بودند که مرکزیت های در قلمرو افغانستان کنونی داشتند؛ ولی هرگز این جغرافیا واحد سیاسی مستقلی نبوده است؛ زیرا با وجود تجانس های نژادی و زبانی، بخشی از قلمرو وسیعتری را تشکیل می داده که آنان نیز از همین تجانس برخوردار بودند. از اواسط قرن پنجم میلادی تا کنون، قلمرو های آسیای میانه، آسیای جنوبی و آسیای مقدم، معروض به پنج تحول عظیم گردید که اثرات آن ها، بیش از سایر جاها، در جغرافیای افغانستان کنونی باقی است. به عباره ی دیگر –در واقع- افغانستان کنونی محصول فعل و انفعالات همان پنج حادثه است؛ حوادث مذکور عبارتند از:

1-                               ورود  عنصر ترک به عرصه ی تاریخ منطقه:

 از نظر جغرافیایی در همین دوره (قرن پنجم) تا سیستان پیش رفتند. گذشته از آنکه ترکیب اجتماعی ورارودان را تغییر دادند، در تمام منطقه، باعث ایجاد نژاد مختلط آریایی-ترکی شدند. ورود ترک ها به منطقه ادامه یافت، تا اینکه در عصر سلاجقه صاحب قدرت مستقلی گردیدند.

2-     ورود اسلام به منطقه که چهار گونه پیامد در قبال داشت:

الف) تغییر دیانت های متعدد بومی و آریایی، به دیانت واحد سامی اسلام؛

ب) ایجاد قلمرو واحد سیاسی از سیحون و سند تا دجله و خلیج فارس؛

ج) سهم گیری در تشکل زبان فارسی دری، که این زبان خود از عوامل انتشار و پخش دیانت و تمدن اسلامی به سایر مناطق، خصوصا به سوی شرق تا بنگال گردید؛

د) اسکان قبایل عرب که البته از اهمیت کمتری برخوردار است، چه این قبایل طی قرون متمادی در جوامع دیگر به تحلیل رفتند.

3-  هجوم ارتش مغول که سه گونه پیامد داشت:

                 الف)   ویرانی و کشتار وسیع از سیحون تا اصفهان و سند. ده ها شهر بزرگ به خاک یکسان شد، ده ها میلیون انسان کشته، زخمی و بی جا گردید. هزار ها مدرسه و کتابخانه نابود یا متروک گردید.  از این لحاظ جلو رشد یک تمدن گرفته شد، چندانکه در یک رقابت جهانی در برابر غرب، عقب افتاد؛ در حالیکه تمدن غرب بخش مهمی از مواد رشد  خود را از تمدن اسلامی، مخصوصا از بخش فرهنگ شرقی آن گرفته بود.

ب)  ترکیب اجتماعی ورارودان را به نفع تبار ترکی تغییر داد و از این لحاظ سستی و کهالتی در رشد زبان  و ادب فارسی دری پیش آورد که پس از آن نتوانست قد راست کند. به عباره ی دیگر، نخستین تجزیه در قلمرو زبان فارسی از همین زمان به وجود آمد.

ج)  جنگ های طولانی و فرسایشی لشکریان مغول با سلسله ی شاهی ممالیک یا شاهان دهلی، در مرز های خراسان شرقی با هند غربی، اسباب اولین جا به جایی های قبایل افغان به هر دو جانب (خراسان و هند) را فراهم آورد. (30)

تا اینجای تاریخ  را نیز، با آنکه مراکز اصلی سلسله های صفاری، غزنوی و غوری در درون جغرافیایی بوده که امروز افغانستان خوانده می شود، این جغرافیا، واحد مستقل سیاسی نبوده؛ مانند مورد پیشتر جزو قلمرو وسیعتری بوده که فراتر از مرزهای کنونی افغانستان است. در بخش های دیگر از تاریخ این دوره، مراکز سلسله های شاهی در بیرون از جغرافیای افغانستان کنونی –در نیشاپور، مرو، بخارا، سمرقند، اصفهان و دهلی- بوده که در تمام این دوره ها، قلمرو کنونی حتا واحد کوچک اداری نیز محسوب نمی شده است. پس تاریخ این سرزمین نه به عنوان تاریخ مستقل، بلکه جزوی از تاریخ منطقه ی بسیار وسیعی است که باز هم از سیحون تا بنگال، و از آنسوی ارال تا فرات و بحیره ی عرب را دربر می گرفت.

4-  ظهور عنصر "افغان" به عنوان یک واحد: فعال سیاسی در عرصه ی تاریخ در قرون ده و دوازده هجری (ابتدا در هند، سپس در خراسان). یکی از پیامد های این تحول، جدایی دایمی خراسان شرقی از ورارودان و خراسان غربی است؛ البته در جدایی این مرزها عوامل دیگری چون استیلای تشیع صفوی بر قلمرو ایران کنونی، و در دوره های بعدتر، ظهور استعمار انگلیس و  امپراتوری تزاری روسیه نیز نقش داشته است.

 پیامد دیگر این تحول، استیلای نظام قبیلوی است که مانع اشتراک ملی در قدرت سیاسی و سبب اصلی عقب مانی کشور از روند ترقی و مدنیت به حساب می آید.(31) این بخش تاریخ را می توان به سه دوره تقسیم کرد:

الف) دوره ی امپراتوری درانی که حدود نیم قرن (نیمه ی دوم قرن هجدهم) را در بر می گیرد. چنانکه در جای دیگری گفته ام، تشکیل این امپراتوری بر سیاق تشکیل امپراتوری هایی است که در قلمرویی از فرا رودان تا هندوستان –پس از اسلام- جریان داشته است. ممد اصلی تمام این امپراتوری ها –در گام نخست- عنصر قومی است که سردارِ سلسله به آن وابسته است. ازینرو حضور فعالتر و امتیاز بیشتر همان قوم در سلسله ی مذکور، امر عادی به حساب می آید. عملکرد احمد شاه، تیمورشاه و (تا حدودی) زمانشاه، تفاوتی با عملکرد شاهان سلسله های غزنوی، غوری و تیموری ندارد. ادعای انتساب عمل تبعیض آمیز به اینان –علی رغم توجه بیشتر شان به اعضای قبیله ی درانی- اندکی گزاف است، چون این امر از لوازم اصلی حکومت در همان دوره ها بوده است(32).

ب) دوره ی اغتشاش و استعمار که با ورود استعمار  انگلیس (تحول پنجم) به منطقه همراه است. عملکرد افراد شاخص هر دو خانواده ی سدوزایی و بارکزایی –طی هشتاد سال- چه میان خود، چه با خانواده یا قبیله ی مقابل، و چه با قدرت های جهانی و منطقوی (انگلیس، سیکهـ، تزار و ایران) از اسباب شرمساری اخلاقی و عقب ماندگی تاریخی افغانستان است. به عنوان مثال از کور کردن برادران، دزدی اموال خانه و تجاوز به نوامیس یکدیگر گرفته، تا تقسیم و توزیع ننگین کشور میان خود، تا همدستی با خارجی علیه یکدیگر؛ همه و همه که صفحات تاریخ مملو از آن است. (33) در مجموع در این دوره (به دلایل خانه جنگی و مداخله ی خارجی) کشور فاقد دولت مرکزی قوی بود. اصطلاح «گل گل میری» به دلیل ظهور قدرت های محلی –که زمانی از این شاه  و زمانی از آن حمایه می کردند، در همین دوره به وجود آمد. پیش از این، اشاره داشتیم که ورود انگلیس به منطقه باعث دایمی شدن مرز میان ورارودان و خراسان شرقی از یکسو، و دایمی شدن جدایی میان خراسان شرقی و ایران غربی از سوی دیگر گردید. حالا به نکته ی مذکور این را می افزائیم  که حضور انگلیس در هندوستان، به نفوذ زبان فارسی در هند خاتمه داد و هند را از قلمرو زبان فارسی جدا کرد. پیامد مهم دیگر، کشیدن خط دیورند است که بخش های شرقی  خراسان را از بقیه جدا کرد (چنانکه بعداً به آن می پردازیم، این مساله به یکی از دو معضله ی اصلی بدل گردید.)

ج)  افغانستان جدید که دقیقاً با پادشاهی عبدالرحمن خان (1880م) آغاز می گردد. (34) عبدالرحمن خان موفق می شود که در اِزای به گرو گذاشتن  استقلال خارجی، هم بر مدعیان تاج و تخت و رقبای خویش پیروز گردد، و هم به گل گل میری پایان دهد. این شهزاده را که از زندان بخارا فرار کرده بود، انگلیس ها، ملقب به شهزاده ی آهنین ساختند (در حالیکه مردم قندهار او را تور امیر یا امیر سیاه می خواندند) (35) امکانات وافر پولی و نظامی در اختیارش قرار دادند. به قدرت رسیدن عبدالرحمن خان مقارن به دوره یی بود که روس ها و انگلیس ها برسر تشکیل یک دولت حایل(Buffer State) به توافق رسیده بودند. (36)

 در واقع، فقط از همین زمان به بعد است که می توان از تاریخ مشترک میان اقوام ساکن در این کشور سخن به میان آورد. چون اساساًت یک دولت –ملت ریخته شد و از جمله حدودی برای آن معین گردید. وقایع روی داده در این محدوده ی مکانی (افغانستان) و در این ظرف زمانی (صدو چند سال)، بالاجبار بر همگان اثر داشته؛ اما میزان این تاثیرات بر حسب کمیت های قومی و نقش های تاریخی و فرهنگی آنان، فرق می کرده است. در جای دیگر نیز گفته ام که یکی از کهنترین اقوام ساکن در سرزمین مسما به افغانستان، نورستانی ها است. با اینحال تا سال 1897 هیچ اثری از این قوم در تاریخ به ملاحظه نمی رسد. یک کتله ی در خود فرورفته است که هیچگاهی مجال بیرون جهیدن از لاک خود را نداشته است. از این سال به بعد است که به تاریخ می پیوندند (رک. نورستان در گسترده ی تاریخ؛ اکبر شورماچ). با اینحال نقش آنان در حوادث صد سال اخیر چشمگیر نیست. به همین منوال است نقش اقوام دیگر چون بلوچ ها و سایرین.(رک. بلوڅ، گ. پیکولین)

در واقع دو گِره اصلی در تاریخ افغانستان جدید، در واقع در کار مردم افغانستان که عبارتند از «معضله ی دیورند» و «بافت کثیرالقومی کشور»، در همین معاهده یا توافق برسر توقف «بازی بزرگ» افتاده است. با اینحال، برخورد نادرست با هر دو گِره مذکور طی صد و چند سال گذشته، دو پیامد مهلک به دنبال داشته است:

-   عقب مانی تشکل ملت- دولت و ادامه ی برخورد های قومی، که گاهی به جنگ های خونین منتهی گردیده؛

-   مداخلات خارجی که تا حال، سه بار به اشغال کشور توسط نیروهای چند ملیتی (پیمان وارسا، پاکستان و القاعده، پیمان ناتو و ائتلاف بین المللی) منتج گردیده است.

به ذکر چند نمونه از برخورد با هریک از دو گِره مذکور بسنده می کنیم. بنیان گذار افغانستان جدید یعنی امیر  عبدالرحمن  خان، در مورد مردم هزاره (از قول ملافیض محمد کاتب) چنین می اندیشد: «حضرت والا در روز سه شنبه 26 شوال در پاسخ نامه ی سردار عبدالقدوس خان مبنی بر تقاضای تشدد و راه انداختن عملیات سنگین علیه هزاره ها، نامه ای رقم فرموده ارسال نمود که شکایت سردار عبدالقدوس از جاییست که مردم درانی صد هزار خانواده اند و پنجصد الی ششصد تن از راه ایلیت و قومی در هزاره جات رفته، باقی همه در خانه ی خود نشسته اند. و اگر چنانچه مردمی بودند و غیرت قومی می داشتند، از دو خانه یک نفر کمر نبرد به معاونت دولت می بستند، همانا پنجاه هزار مرد جرار می شدند که دمار از روزگار اشرار هزاره کشیده و جود ایشان را از ممالک افغانستان نیست و نابود می کردند، و از امر کمنون خاطر والا که پیشنهاد ضمیر منیر دارد و می خواهد که اراضی و املاک هزاره را به مردم درانی بدهد، آگاه می شوند، زیرا که دولت انگلیس قدم تصرف پیش نهاد و جیل (جهیل) کوژک شکافته موضوع چمن را که خاک طایفه ی اچکزایی از مردم درانی است، عمارت کرده، محل اقامت قرار داده است؛ که این تصرف و تصاحب دولت مذکور سرزمین مردم اچکزایی را باعث پایمال مردم درانی است. پس در وقتی از پایمال مامون و محفوظ خواهند گشت که املاک هزاره را صاحب [و] قابض شوند، و اکنون مردم درانی بر بستر غفلت خوابیده، خیر و شر و نفع و ضرر خود را نیک نمی دانند.» (37) عبدالرحمن خان محو فزیکی مردم هزاره را، راه حل مشکل کثیر الملیتی بودن کشور تشخیص می دهد و نه تنها خود این نسخه را به منصه ی اجرا می گذارد، بلکه آن را به عنوان سرمشق به اخلاف خویش به جا نهاده، چندانکه نادرشاه همان اصطلاح «اشرار» را در مورد مردم شمالی به کار می برد و برای کسانی که در «سرکوب اشرار شمالی» سهم گرفتند، رتب و مکافات می دهد. (38)

همین نسخه است که به دست طالبان رسید و آن را ضمن تحشیه و تشریح، یکبار دیگر در باب «گروه شر و فساد» به اجرا درآوردند. قتل عام های شمالی، بامیان و مزار شریف، در همین راستا بود. شاید رساتر ین سخن را در این باره عبدالمنان نیازی (سخنگوی پیشین طالبان) گفته باشد. گفته ی نیازی قرین سخن آن کس است که پیشاپیش یورش لشکریان مغول می گریخت تا به نیشاپور رسید، مردم بر او گرد آمدند تا جویایی احوال گردند. مرد گفت: «آمدند و سوختند و کشتند و خراب کردند و رفتند»، نیازی گفت: «تاجیک ها به تا جیکستان بروند، ازبک ها به ازبکستان بروند و هزاره ها به قبرستان» (39)

این شیوه ی یکسو نگری  و برتری جویی تا امروز ادامه دارد؛ به عباره ی دیگر راه حل همان است که بوده: خُرد ساختن و نادیده انگاشتن تمام اقوام، برتر و بیشتر وانمود ساختن یک قوم. رییس جمهور کرزی مشی خود را بر اجرای آن نسخه بنا نهاده؛ فقط شرایط زمانی به او اجازه ی امحای فزیکی سایر اقوام را نمی دهد. به دو نمونه از عملکرد های کرزی توجه کنید. مجلس نمایندگان شورای افغانستان 249 عضو دارد، ده تن از اینان سهم کوچی ها است. اگر نفوس افغانستان را بیست و پنج میلیون تخمین کنیم، کوچی ها %5 کل نفوس (یعنی 1,250000 نفر) را تشکیل می دهد. هر چند  این رقم کمتر از رقمی است که حفیظ  الله امین تعیین کرده بود (2256000نفر)؛ و نیز کمتر از آن چیزی است که محمد  انعام «واک»، بزرگ و موسس «واک فوندیشن»، در کتاب «د افغانستان قومی جوړښت» (ص 9) نشان داده است:2,000,000نفر. (40) با اینحال رقم مورد نظر رییس جمهور کرزی، (غیر از کابل) بیشتر از نفوس هر ولایت افغانستان است.

در پایان بحث تاریخ به عنوان یکی از عناصر مهم تشکیل دهنده ی ملت، به جا می نماید که فرمان رییس جمهور کرزی، به رییس کمیسیون تسوید قانون  اساسی را بیاوریم:

 «د اساسی قانون د تسوید دکمیسیون رییس پوهاند نعمت الله شهرانی! د اضطراری لویی جرگه له پریکړو سره سم اعلیحضرت محمدظاهر شاه ته د بابای ملت لقب او ځینی اعزازی وجایب سپارل شوی دی.

موږ غواړو چی د نوی اساسی قانون دمسودی د انتقالی احکامو په فصل کی، یوه ماده داسی زیاته شی، چی د اعلیحضرت محمد ظاهر شاه لپاره به د بابای ملت لقب او په اضطراری لویه جرګه کی دوی ته سپارل شوی وجایب او امتیازونه د دوی د ژوند تر پایه پوری خوندی وی. حامد کرزى، د افغانستان د انتقالی اسلامی دولت رییس»

موارد فوق نشان می دهد که اقوام افغانستان، در پیشگاه زمامداران کشور، دارای حق مساوی نبوده، بلکه رسماً مورد تبعیض قرار می گرفتند؛ پس این ادعا که اقوام ساکن در کشور، تاریخ مشترک دارند، درست نیست، و نمی توان ساکنان این کشور را –بر مبنای تاریخ مشترک شان- یک ملت ساخت. ممکن است گفته شود که نویسنده فقط به موارد منفی تاریخ افغانستان جدید استناد نموده، در حالیکه در تمام قوانین اساسی پس از سال 1919، اتباع افغانستان دارای حقوق مساوی خوانده می شده است. در حین هجوم خارجی به کشور، تمام مردم به طور متحدانه و یکدست به دفاع برخاسته اند.

باید گفت که درج حقوق مساوی اتباع [یا حق شهروندی] در قوانین اساسی، نتیجه ی سعی و تلاش عموم مردم افغانستان، به خصوص مبارزین و روشنفکران کشور است؛ با اینحال از این نکته که پاسداران سنت های کهنه در راه اجرای آن موانع ایجاد می کنند، نباید انکار کرد. مثال دیگر آن شیوه ی گزینش فرد اول کشور است: در سال 1933، بلافاصله پس از مرگ نادرشاه، پسر نزده ساله اش رهبر کشور معرفی گردید. مردم افغانستان از این تصمیم آگاه نبودند. اما در قانون اساسی جدید، شیوه ی معرفی فرد اول کشور، از طریق انتخابات وانمود شده است. این در نفس خویش گام بلندی است که در جهت تأسیس حقوق شهروندی برداشته شده است؛ ولی در عمل، در راه شفاف برگزار شدن این شیوه، موانعی ایجاد می گردد؛ زیرا پاسدران سنت های کهن، انتخابات را خلاف اسباب مشروعیت نظام می دانند. نزد آن اسباب مشروعیت سه چیز است: ارث، قومیت، دستگاه روحانیت رسمی. چنانکه دیدیم در اطراف نظام حاکم هر سه سبب مذکور گرد آمده اند. آنان بیم دارند که «زعامت سیاسی و رهبری ملی کشور، از گِرَو تعلقات قومی آزاد گردد». (41) به این دلیل با هر وسیله ی در روند انتخابات مداخله می کنند تا مانع اجرای این اصل انسانی و ملی گردند.

نحوه ی برخورد زمامداران «افغانستان جدید» با گره دوم، یعنی معضله ی دیورند، نه تنها گِره گشا نبوده، بلکه گره افزا بوده است. معضله ی دیورند که در ابتدا عنوان «یک مساله ی ملی» را داشت، به تدریج، برای اقوام غیر پشتون حساسیت برانگیز گردید. مخصوصا وقتی که این مساله با موضوع طالبان پیوند خورد و اینان عمدتاَ از آنسوی دیورند به جان و ناموس غیر پشتون ها تاختند. حساسیت در دوره ی حکومت بعد از طالبان بیشتر نقش دوگانه ی اکثر افراد و گروه هایی که در دستگاه جدید صاحب عالی ترین مقامات اند، بر ملاگردید: اینان برای اسقاط حکومت غیر پشتونی مجاهدین، تن به فرمان پاکستان دادند و بحیث نظریه پردازان و توجیه گران اعمال طالبان، در سطح دنیا فعالیت نمودند. نه در مقاله ی تاریخی «زوال پشتون ها در افغانستان» (نوشته ی انوارالحق احدی)  داعیه ی پشتونستان مطرح است، و نه در کتاب معروف «سقاوی دوم». ولی –تقریباً- بلافاصله پس از احراز قدرت، تیم حاکم دم از دشمنی با پاکستان زد و داعیه ی «خاک های از دست رفته» را مطرح کرد. به نظر می رسد که یکی از موارد اختلاف میان این تیم و طالبان همین موضوع باشد.

تیم حاکم از مساله ی آنسوی دیورند، به عنوان اهرم فشار علیه اقوام ساکن در افغانستان استفاده می کند؛ این موضوع –مخصوصاً- با طرح «جرگه ی امن منطقوی» کاملاً روشن گردید: حاکمیت با طرح جرگه ی امن، به طور آشکاری قضیه ی دیورند را محلی و قومی ساخت، در حالیکه حاکمیت های گذشته آن را مساله ی ملی می خواندند. معنای کار حکومت افغانستان اینست که مساله ی طالبان، مساله ی است میان اقوام ساکن دو سوی خط دیورند. این در حالیست که پرویز مشرف؛ رییس جمهور پیشین پاکستان، بار ها تروریزم و افراطیگری را محصول افکار و امیال مردمان دو سوی خط دیورند می خواند. به این ترتیب اصرار حکومت افغانستان در جدا سازی این قضیه از کلیت بحران افغانستان (چنانکه در جای دیگر گفته شده) دو پیامد داشت:

یک– صحه گذاشتن بر ادعای حکومت پاکستان. پاکستان با عنوان کردن این ادعا، در واقع مجوز اِعمال سلطه ی بیشتر بر مناطق قبایلی را –از افکار عمومی- اخذ نمود. در حالیکه پاکستان همیشه دولت های افغانستان را متهم به مداخله در آن مناطق نموده و دلیل رشد تروریزم و افراطیگری در این مناطق را عدم دسترسی دولت به مناطق مذکور ( به سبب همان مداخله) می خواند. زیرا هیچ کشوری با ادعای ارضی افغانستان بر آن سوی مرز موافقت نداشته، و مناطق قبایلی را جز لاینفک پاکستان می دانند، بنا بر آن، اعمال سلطه ی دولت مرکزی بر مناطق مذکور را، امر بدیهی، و طریق منطقی برای سرکوب لانه های افراطیگری و تروریزم می شناسند.

دو- حکومت افغانستان با اصرار بر محلی ساختن و غیر ملی وانمود کردن مساله ی طالبان و خط دیورند، از نظر ذهنی –عملاً-کشور را تجزیه نموده است. حکومت با عنوان کردن جرگه ی  امن و «جرگه گّی» در سطح اقوام ساکن در دو سوی مرز، می خواهد بگوید که با این طوایف روابط جداگانه ای دارد که با بقیه ی مردم افغانستان ارتباط ندارد؛ یکی از سخنگویان حکومت، در ذکر محاسن جرگه ی امن و جرگه گی می گفت: حداقل دست آوردی که از این جریان حاصل خواهد شد، معرفی اصطلاحات "جرگه" و "جرگه گّی" به فرهنگ سیاسی جهان است!؟

با این توضیحات، به نظر می رسد که سرزمین یا خاک نیز نمی تواند عنصر اصلی ملی گرایی افغانستان قرار گیرد؛ چون در مورد حدود و ثغور آن اتفاق نظر وجود ندارد: حاکمیت با نادیده گرفتن عین تجانس ها، در سرحدات شمالی و غربی کشور، می خواهد با طرح داعیه ی ارضی درآن سوی دیورند، گِره در «بافت کثیرالقومی کشور» را به نفع حاکمیت بی چون و چرای یک قوم باز کند.  این نکته ی است که نمی تواند مورد پذیرش قرار گیرد.

 

V.  گفتمان ملی امریکا

 

1-    تاریخ و فرهنگ ناهمگُن:

چگونگی تشکل کشور های افغانستان و ایالات متحده، در عین تشابه، دو نمونه ی کاملاً ناهمگون است: از وسط قلمروی وسیع، قطعه ای را جدا کردند (دولت حایل) که در آن قطعه اقوام مختلف با زبان ها و فرهنگ های گوناگون می زیستند؛ و قبل  از این در محدوده ی این قطعه هیچگاهی تجربه ی زندگی مشترک سیاسی یا زندگی زیر یک چتر یا تحت سایه ی یک دولت را نداشتند. این قطعه افغانستان نام نهاده شد.

در وسط بزرگترین اوقیانوس های جهان –بحر آرام و بحر اطلس- خشکه ی کشف شد؛ سپس از چهار سوی جهان مردمانی با زبان ها و فرهنگ های متفاوت به آن رو آوردند. بخش های جنوبی و مرکزی این قاره، که عموماً امریکا خوانده شد، از همان اوایل در دست کاشفین آن –اسپانیایی ها و پرتگالی- باقی ماند، ازینرو در آن خطه ها، چندان تنوع قومی به مشاهده نمی رسد. بخش شمالی قاره ی جدید –که از نظر وسعت فراختر از دو بخش دیگر است- از همان ابتدا میدان رقابت قدرت های اروپایی بود: در قسمت های جنوبی آن (تکزاس، نیومکزیکو، بخشی از کالیفرنیا و لوئیزیانا، قسمت سفلی رود عظیم می سی سی پی  و میامی) اسپانوی ها  و فرانسوی ها، مستعمراتی برپا کردند؛ در بخش های شمالی آن (کانادا و نیویارک) فرانسوی ها، هالندی ها و انگلیسی ها جای پا باز کردند؛ ولی قسمت وسطی آن –تقریباً بلامنازع- به دست انگلیسی ها افتاد.

بدینترتیب اسباب «قلمروی با تنوع نژادها»، در همین خطه فراهم گردید. انگلیس ها –با تاخیر و تقریباً صد سال پس از کشف قاره-  وارد امریکا شدند. نخستین تلاش های آن ها دزدی دریایی بود؛ اما در دوره ی ملکه الیزابت به فکر  ایجاد مستعمره در امریکا بر آمدند؛ اولین کشتی انگلیسی در 1080 به خشکه ی که پهلو زد، آن را (به افتخار ملکه ی باکره) ویرجینیا نام نهادند. در سال 1606 سه کشتی با یکصد و چهل و سه سرنشین عازم ویرجینیا گردید. به هر یک از سرنشینان  جعبه ی داده بودند که فقط پس از وصول به مقصد حق گشودن سر آن را داشتند. در آن جعبه ها، نام هفت سرنشین نوشته شده بود که شورای اداره ی اولین مستعمره را به عهده می گرفتند. کشتی در دوم اپریل به خلیج «چزاپیک» (در سواحل ویرجینیا) رسید و در نخستین شورا، تصمیم به پیش روی از دهانه ی رودی شدند که خود آن را جیمز رود نام نهادند. در 30 مایلی ساحل، نخستین مستعمره ی انگلیسی را –به نام جیمز تاون-  بنا نهادند. (42) با بومی ها به اصطلاح سرخ پوستان مناسبات کج دارو مریز برقرار کردند. طی یکسال، نیمی از مهاجرین در گذشتند تا کشتی های دیگری به کمک بقیه شتافت و از نابودی آنان جلوگیری شد. کار وساختن مزرعه و جست جوی طلا امر اجباری شد. در 1619 بردگان سیاه پوست –غرض کار در مزرعه ی تنباکو- وارد مستعمره شدند.

شورای مستعمره فیصله کرد که هر ساله یک هزار و پنجصد نفر به مستعمره آورده شود، و هر هفت سال دو کشتی برده ی سیاه غرض خدمت گزاری. دولت انگلیس در سال 1624 مالک ویرجینیا شد. پلیموت مستعمره ی سوم (بعد از رونوک و جیمز تاون) انگلیسی در امریکای شمالی بود؛ این مستعمره را دسته ای از تجزیه طلبان یا مستقلین مسیحی ( نه انگلیکن و نه پرسبیترین Presbyterien)ساختند. مستعمره ی چهارم را سرنشینان کشتی می فلاور (May Flower) که آنان نیز از تجزیه طلبان بودند، ساختند. این کشتی در 1620 به قصد ویرجینیا به حرکت افتاد، اما به دلیل توفانی بودن دریا، در دماغه ی «کود» پهلو زد. این کشتی و سرنشینانش به دو دلیل مهم اند: نخست اینان به جایی پیاده شدند که در آن بحث امتیاز و اجاره در میان نبود (نه از جانب شرکتی، و نه از جانب دولت)؛ دوم به این دلیل که اینان پیش از پیاده شدن از کشتی، پیمان کونت (Covent) را امضا کردند. مطابق این پیمان –که بعد ها اساس بسیاری از قوانین در مستعمرات شد- مهاجرین سوگند یاد کردند که با هم زندگی کنند؛ به مقرراتی که راه ایجاد رفاه و برحسب اراده ی دستجمعی آنان تنظیم می شود، اطاعت نمایند. اهمیت این توافقنامه اولاً در مساوات آن مضمر است، ثانیاً پای هیچ حکومتی در میان نبود. اینان از میان خود یک تن به نام «جان کارور» (John Carvere) به ریاست مستعمره ی پلیموت برگزیدند.  مستعمره ی چهارم، مستعمره ی خلیج ماسوچوست بود که مقرره ی توزیع زمین را از اخیر الذکر گرفتند، اصل تساوی حقوق سیاسی که بعد ها در انگلستان جدید به وجود آمد، زائیده ی همین حفظ حق مالکیت مهاجرین بود. به قول دانیل وبستر (Daniel Webster)اساس آنی نوع حکومت در ایالات متحده، در همینجا ریخته شد. (43) مستعمره ی خلیج ماساچوست  را مهاجرت دسته ای از خانواده های متمول (1629) تشکیل داد.

«انگلستان جدید» را سرمایه ی همین دسته و اصول مستعمره ی پلیموت به وجود آورد که در واقع اساس یک دولت مستقل در همینجا نهاده شد و استقلال ایالات متحده نیز، از همین اساساًت آب خورد.(44)

اما اساس اداره ی این مستعمره بر استبداد متکی بود؛ لذا منشای ایجاد مستعمرات بعدی را، مخالفت آزادیخواهان با قوانین مذکور می دانند. تا این زمان مستعمره نشینان اروپایی، به جان و مال سرخ پوستان رحمی نداشتند. جوانی به نام روگر ویلیام (Roger William)  که در سال 1631 وارد قاره شده بود، در برابر این استبداد ایستاد و گفت: «افراد بشر همه مخلوق خدا، برابر و برادر هستند، لذا یک فرمان پادشاهی نمی تواند تجاوز به اراضیی را که قرن ها به سرخ پوستان تعلق داشته، مجاز گرداند؛ حکومت و کلیسا نباید به کار یکدیگر مداخله کنند؛ از لحاظ اجتماعی انحصار حق رای به اعضای کلیسا مانند اینست که پزشکی را مأمور ترویج و تایید مبانی دین مسیح نمایند؛ بالاخره هرگونه بد رفتاری با مردم به جرم اختلاف عقیده و مسلک، به طور قطع مخالف با منطق و مرام حضرت عیسی می باشد.» شورای عالی خلیج، روگر را نفی بلد کرد، و در جزیره ی رود (Rhode)  مستعمره ی جدیدی را ایجاد نمود و آن را پرویدانس (Providence) قدرت پروردگار نامید.(45)

مستعمره ی ششم را زنی به نام Ann Hutchinson بنا نهاد؛ وی نیز مخالف مداخلات کلیسا بود؛ وی نیز توسط روحانیون از بوستون اخراج شد، و در بخش دیگر جزیره ی «رود» مستعمره ی به نام پورت سموت (Port Smouth) ایجاد کرد.

 بنیان گذار مستعمره ی بعدی نیز یک عصیانگر در مقابل رییس شورای عالی مستعمره ی خلیج ماساچوست (جان وینتروپ) بود. این شخص که توماس هوکر نام داشت، مستعمره ی کانکتیکت (Connecticut) را ایجاد کرد. این دو وجیزه از او است: «بنیان هر اقتدار به رضای ملت بسته است.»

«انتخاب روسا از صلاحیت ملت است». وی در سال 1639 قوانین اساسی کانکتیکت را که اولین قانون مشروطه ی دموکراسی نوین است، تدوین و تصویب کرد؛ حکومت منتخبه از طرف مردم را تشکیل داد، ولی حق رای  با کسانی بود که دارای ملکیتی به اندازه ی –حداقل- سی پوند بودند.

مستعمره ی هفتم، از نظر مرامی همسو با مستعمره ی خلیج ماساچوست بود که توسط جان داونپورت در سواحل کانکتیکت برپا شد. داونپورت یک بنیادگرا به حساب می آمد که قوانین الهی را مانند حضرت موسی تطبیق می کرد. در 1663، دولت انگلیس مستعمرات کانکتیکت را متحد ساخت و قوانین داونپورت را لغو نمود. در حالیکه بوستون به شدت به انگلیس وابسته بود، شهر هارتفورد (مرکز کانکتیکت) را مهد دموکراسی امریکا می خوانند.

مستعمره ی نهم را که بسیار وسیع بود یک شخص به نام   Sir George Calvert ایجاد نمود. وی اجازه ی ایجاد مستعمره در بالتیمور (Baltimore) را از شاه انگلیس گرفت، و نام مستعمره را به افتخار ملکه ماری، ماریلند (Mary Land) نهاد. پیروان فرقه های مختلف ساکن این مستعمره شدند.

مستعمره های دهم، یازدهم، دوازدهم و سیزدهم را، چهار نفر شاه دوست توسط فرمان شارل دوم در جنوب ویرجینیا ایجاد کردند. این مستعمرات بعداً نام های کارولینای شمالی و جنوبی به خود گرفتند. اداره ی این مستعمره در 1729 به دولت انگلیس تعلق گرفت.

مستعمره ی چهاردهم را دو نفر به نام های لُرد برکلی، و سِر جورج کارتریت، در نواحی میان هودسن و دلاویر به طور مشترک ایجاد کردند و آن را نیو جرسی نام نهادند.

مستعمره ی پانزدهم نیو آرک (New Ark) نام داشت. سازندگان این مستعمره تندروانی بودند که از کانکتیکت فرار کرده بودند.

مستعمره ی شانزدهم را «ویلیام پن» (William Penn) ایجاد نمود.  این شخص فرزند یک فرمانده نیروی دریایی انگلیس بود که در بازگردانیدن شارل دوم به مقام سلطنت سعی کرده بود. «پن» افراد فرقه ی «انجمن دوستان» را با خود به مزرعه ی بزرگی آورد که میان ماساچوست و ماریلند موقعیت داشت. «پن» این مستعمره را پنسلوانیا (Pennsylvania) نام نهاد. «پن» خواهان ایجاد کشوری عاری  از ظلم بود، ازینرو مقر خود را فیلادلفیا یا شهر محبت نامید. کار او به تجربه ی مقدس (La Sainte experience) شهرت یافت. تساهل مذهبی افراد انجمن، که کواکر خوانده می شدند، باعث شد که مردمانی از فرق مختلف و متعلق به نژاد ها و ملت های متعدد وارد پنسلوانیا شوند؛ آلمانی، اسکاتلندی، گالی، اسکاندنیاوی...

مستعمره ی هفدهم نیویارک است؛ این مستعمره را هلندی ها در سال 1621 در جزیره ی آتشفشانی مانهاتانیک (Manhattanik) ساخته بودند. با خریداری بقیه ی جزیره از سرخ پوستان، این مستعمره توسعه یافت. جنگ سال 1653 میان انگلیس و هلند، هلندی هایی مستعمره ی اخیراًلذکر را به اندیشه انداخت و برای دفاع از خود دیواری دورا دور مانهاتان بنا کردند که اکنون به «وال ستریت» (Wall Street) معروف است. انگلیس به بهانه ای، در سال 1662 این مستعمره را از چنگ هلند بیرون آورد، و شاه آن را به برادرش Duke-de York بخشید و نام امستر دام جدید به یورک جدید مبدل گردید. در امتداد رودخانه ی که نیویارک در مصب آن قرار دارد، قلعه ی به نام اورانژ بود، انگلیس آن را به نام برادر دیگر شاه «آلبانی» نام نهادند.

به همین ترتیب، منطقه ی «دلاویر» را ابتدا سویدنی ها گرفتنه بودند و بندری به نام کریستینا ساخته بودند که اکنون «ویلمینگتن» (Wilmington) خوانده می شود. (46)

مستعمره ی هجدهم را جنرال «جیمز ادواردگلتورپ» (Oglethorpe) ساخت، او یک اشرافی بود. وی امتیاز استفاده از اراضی کنار رود «ساوانا» را دریافت کرد و با انتقال دوازده هزار زندانی به آنجا، مستعمره ی جورجیا را بنا نهاد (1673). اما با برقراری مقررات سخت گیرانه، بسیاری ها از آنجا فرار کردند و مستعمره به دولت تعلق گرفت.

به تدریج تا سال1750، مستعمرات دارای استقلال نسبی شدند. اختلاف میان مستعمرات، اختلاف شمال و جنوب بود. در جنوبی ها روحیه ی تغییر نیافته ی انگلیسی به قوت باقی بود. اما شمالی ها تغییر طلب بودند. این تفاوت، نطفه های استقلال طلبی از انگلیس را، در شمال بارود ساخت.

 

 

 

2- ملت امریکا:

 حرکت به سوی مساوات و برابری را مجاورت با جنگل ها و آشنایی با شیوه ی زیست سرخ پوستان به وجود آورد. از جانب دیگر کسانی که در اینجا جمع آمدند، هیچگونه سوابق و اختلاف نژادی با هم نداشتند. مبارزین طرفدار برابری مطلق از سراسر اروپا به این قاره روی آوردند. مخالفین نظام طبقاتی، مخالفین پارلمان های اشراقی، مخالفین استبداد کلیسا ها –مخصوصاً کلیسا ی انگلیکان- به امریکا مهاجرت کردند تا راحتی و آزادی برای وجدان و افکار خویش فراهم آورند. اینان ابتدا خداپرستی را به خودپرستی  عوض کردند، سپس وقتی تبعیت از حکومت محرز گردید، جای خودپرستی را به دموکراسی دادند. در قدم نخست بیم حمله ی سرخ پوستان، در گام بعدی بیم حمله ی اروپائیان، امریکایی ها را متحد ساخت. داد و ستد با سرخ پوستان، سفید ها را به عمق قاره رهنمون شد. شگاف های که گله های گاو وحشی در موقع عبور از جنگل های انبوه ایجاد کرده بودند، ابتدا برای عبور و مرور سرخ پوستان استفاده شد، سپس به دست سفید پوستان تبدیل به شاهراه های جدید و احداث خطوط آهن گردید. دهکده های سرخ پوستان به طویله ی حیوانات اهلی، سپس به قلعه ی مستحکم، و بعدتر، به شهرهای پر جمعیت تبدیل گشت. (47)

وفور اراضی بکر و مستعد، ضرورت به کارگر (دهقان) بیشتر را نشان می داد؛ تجارت برده از همینجا شروع شد. میان سال های1750 تا 1800 سالانه پنجاه هزار تا صد هزار سیاه پوست وارد امریکا گردید.

در سال 1763 بریتانیا موفق به اخراج فرانسه از کانادا گردید. این حادثه تاثیرات دوگانه بر امریکایی ها به جا گذاشت: از یکسو به قول فرانکلین، اینان را بیشتر مدیون انگلستان ساخت، اما در عین حال، یک نوع سستی و جدایی در رشته های ارتباطی بین امریکا و انگلیس رونما گردید. زیرا امریکایی ها احساس کردند که دیگر در معرض تهدید فرانسوی ها قرار نخواهند داشت. عامل اداره از راه دور، و قوانین سختگیرانه ی انگلستان که بر امریکا نیز مرعی الاجرا بود، از عوامل این دوری بود: مثلاً  اینکه مستعمرات فقط باید مواد خام صادر کنند و از تبدیل مواد اولیه به مواد ساخته شده خود داری نمایند. یا اینکه تمام کشتی های که قصد ورود به بنادر امریکای شمالی را داشتند، ابتدا باید به بنادر  انگلستان لنگر می انداختند؛ و بر عکس کشتی هایی که از بنادر امریکایی بارگیری می کردند، حتماً باید وارد بنادر انگلستان می شدند. یا اینکه بعضی مواد خام امریکا، فقط باید به انگلستان صادر می شد.

دولت انگلستان ده سالِ (از 1763 تا 1773) آینده را، دوره ی برقراری نظارت دولت بر مستعمرات و ختم کار کمپنی های صاحب امتیاز، و افراد دارای فرمان مالکیت پیش بینی کرده بود؛ در همین دوره حِس استقلال طلبی در امریکایی ها بیشتر رشد کرد. بعضی از عملکرد های دولت انگلیس، باعث تحریک بیشتر این احساس گردید (قانون شکر 1764، قانون تکت پستی، قانون بازرسی مالیات های خارجی). این لوایح زمینه ی اتحاد مستعمرات را فراهم کرد، در حالیکه پیش از این هیچ پیوند اداری میان آنان وجود نداشت، نخستین واکنش از جانب مسعمره ی شمالی پنسلوانیا بود. قطعنامه ی فیلادلفیا به طور گسترده ای از جانب سایر مستعمرات استقبال شد: «اتباع پادشاه انگلستان در مستعمرات، نمی توانند و نباید از مقررات مالی که در پارلمان لندن وضع شده، تا به تصویب شورای مستعمرات نرسیده، تبعیت نمایند.» شورای ماساچوست در استقبال از این اعلامیه، از نمایندگان تمام ولایات خواست در کنگره ی نیویارک شرکت نمایند. نُه مستعمره پاسخ مثبت دادند؛ در سه مستعمره حاکمان از تشکیل شورا غرض گسیل نماینده به نیویارک، ممانعت کردند. کنگره ی نیویارک از شاه خواست تا لایحه ی تکت پستی را لغو کند، در غیر آن مستعمرات شامل کنگره، مصرف مواد ساخت انگلستان را تحریم خواهند کرد. شوراهای مستعمرات به دنبال این اولتیماتوم قوم، سازمان مخفی «فرزندان آزاد» را ساختند. تا بالاخره قانون تمبر در 1766 لغو گردید. به هر حال، عدم اعتماد میان مستعمرات و دولت مرکزی، ضرورت تدوین قانون جدید را پیش کشید. شورای ماساچوست گام پیش نهاد و قانون «حفظ آزادی امریکای شمالی» را مطرح کرد (1769). «ساموئیل آدامس» انقلابی بوستونی اقدام به تشکیل کمیته های محلی نمود ( در سرپیچی از اداره ی تحت نفوذ انگلیس). این اقدام از جانب سایر مستعمرات تقلید گردید و زمینه ی انقلاب فراهم آمد. کمپنی هند شرقی با صدور چایی که از فروش مانده بود، بدون تمویل مالیه و عوارض گمرکی به امریکای شمالی، انقلاب را آغاز کرد و انقلابیون هجده هزار تُن چای را غرق کردند. و پارلمان انگلیس در واکنش، بندر بوستون را ممنوع الاستفاده اعلان نمود. در ضمن این، مجازات شدید متخلفین را پیش بینی کرد. قحطی ناشی از تطبیق این لایحه، سایر مستعمرات را همدرد ماساچوست ساخت و کنگره ی دوم در فیلالفیا دایر گردیدو خلاصه ی قطعنامه ی آن این بود: تمام مستعمرات امریکای شمالی، روابط تجارتی خود را با انگلستان قطع نمایند. صدر اعظم انگلیس آماده ی مصالحه شد، ولی شاه (جورج سوم) اقدام نظامی را ترجیح نهاد. در یک برخورد نظامی، طرفداران شاه دچار شکست مفتضحانه ی گردیدند. ولی بقیه ی ایالات روحیه ی جنگی نداشتند. کنگره ی دوم فیلالفیا را پیش نهادند (1775). در این کنگره چهره های معروف اینان بودند: جان آدامس، ساموئیل آدامس، جان هانکوک، جورج واشنگتن، برادران لی، توماس جفرسون، جان دیکینسون، بنجامین فرانکلین و موریس. در این کنگره سیزده مستعمره شرکت داشت؛ وظایف اصلی کنگره حل مشکل اداری میان مستعمرات و تعیین فرماندهی نظامی برای قوای مشترک بود. واشنگتن به این سمت انتخاب شد و در 1776 بوستون را آزاد ساخت. «تام پین» (Tom Pane) در نشریه ی خود به نام «احساس مشترک» (Common Sense) احساسات استقلال طلبی را دامن می زد. به پیشنهاد نماینده ی ویرجینیا، کمیته ای مأمور تدوین اعلامیه ی  استقلال شد (آدامس، فرانکلین و جفرسون از اعضای آن بودند). در دوم ژوئن کلیدی ایالات (به استثنای نیویارک) قطع رابطه با انگلستان را اعلان نمودند. در چهارم ژوئن اعلامیه ی استقلال امریکا به تصویب رسید: «هر حکومتی ضامن حقوق افراد ملت است و هر حکومت با رضایت و موافقت ملت خود کسب قدرت می نماید، و اگر حکومتی آن حقوق را تضمین و تأمین نه نمود، ملت آن را بر انداخته و اصلاح خواهد کرد.» اعلامیه مباحث سیاسی و اجتماعی مسلمی را مبنای ایجاد و تشکیل ملت مستقل جدیدی قرار می داد. اعلامیه جنگ را قطعی ساخت و در نتیجه ممالک متحده ی امریکای شمالی مستقل گردید. فرانسه با کمک نظامی و صدور پیامی حاوی این نکته که «این تمایل پادشاه خیر خواه فرانسه است که با نظر مساوات و یک رنگی با «ملت امریکا» دست دوستی و اتحاد می دهد.» از آن حمایت کرد بدین ترتیب، فرانسویان پیش از آنکه انقلاب به خود شان عنوان «ملت فرانسه» بدهد، به امریکائیان این عنوان را ارزانی داشتند. (48)

 

3- کشور ایالات متحده ی امریکا:

روابط اداری با انگلستان قطع گردید، اما تا وحدت مستعمرات و تشکیل کشور واحد، موانعی وجود داشت. اهمّ مشکلات این ها بودند: تمویل اردوی مشترک؛ تفاوت منافع ولایات طوری که از ائتلاف تا اتحاد فرق می کرد؛ مشکل شمال صنعتی با جنوب کشاورزی، مشکل پول واحد؛ مشکل اشراف و رادیکالها یا مشکل طبقاتی هر ایالت؛ مشکل بازرگانان و کشاورزان؛ مشکل تأمین رابطه با خارج (عمدتاً با اروپا)؛ مشکل تقسیم اراضی بی مالک میان ایالات که قرار گرفتن آن اراضی در تملک کنگره، که برای اولین بار اتحادیه و کنگره، صاحب قدرت واقعی شدند. در 1785 اراضی مذکور به صورت هندسی تقسیم شدند؛ مشکل نبود تأسیسات و ادارات دولتی، برای سرزمین وسیعی که در اختیار اتحادیه بود، سیزده ایالت ناکافی بود. طرحی برای تأسیس ادارات جدید در اراضی مربوط به کنگره اجرا گردید:

1-     مناطقی که کمتر از پنج هزار نفر جمعیت دارند، از طرف کنگره اداره شوند؛

2-     مناطقی دارای جمعیتی بین پنج هزار تا شصت هزار نفر را انجمن های انتخابی اداره کنند؛

3-     مناطقی که جمعیتی بیش از شصت هزار نفر دارند، به ایالت ارتقا یابند و در کنگره شرکت کنند؛

4-  کنگره آزادی مذهبی و فردی و حق دادرسی محلی را برای مناطق فوق تأمین کند. به این ترتیب جای استعمار را دولت فدرال گرفت، و مناطق جدید با پذیرش اتحادیه شامل دولت فدرال می شدند؛ بالاخره مشکل دیگر آرای مساوی از ولایات خورد و بزرگ بود. در اتحادیه ایالات ذیل شامل بودند:

1- بالتیمور. 2- پنسلوانیا. 3- دلاویر. 4- نیویارک. 5-کارولینای شمالی. 6- کارولینای جنوبی. 7- رود آیلاند. 8- مریلند. 9-ویرجینیا. 10- جورجیا. 11- ماساچوست. 12- نیوجرزی. 13- کانکتیکت.

انگیزه ی حل مشکلات فوق، ایالات را به کنگره ی سال 1787فیلادلفیا سوق داد؛ این کنگره به «مجلس موسسان» معروف است. در این کنگره پنجاه و پنج تن ازنخبگان امریکا شرکت داشتند. جفرسون، جان ادامس، ساموئیل آدامس و هنری پاتریک غایب بودند. واشنگتن به اتفاق آرا رییس مجلس شد. اعضای جلسه به دو دسته تقسیم می شدند: بدهکاران طرفدار اقتدار ایالات (ضد فدرال)، طلبکاران طرفدار اقتدار دولت مرکزی (فدرال). جفرسون سرِدسته ی اول،  و همیلتون سرِدسته دومی بود. مهمترین فیصله های کنگره این ها بودند:

الف) تأسیس مجلسی دارای دو اتاق، یکی به نام مجلس نمایندگان که تعداد اعضای آن به تناسب نفوس ولایات باشد؛ دیگری مجلس سنا که بدون توجه به نفوس ولایات، از هر ولایت دو نفر در آن عضو پذیرفته می شد.

ب) وضع اصل حکومت مردم بر مردم؛ اصل برابری آرا، به تدریج تسجیل گردید.

ج) تفکیک قوای قانون گزاری از قوای مجربه. وزرا توسط رییس جمهور برگزیده می شوند. تفسیر قانون به دیوان عالی داوری می گردد.

د) توزیع عمودی قدرت، یعنی توزیع قدرت میان دولت مرکزی و ایالات. ضرب سکه، اعلان جنگ، پرداخت قروض ملی، اخذ وام، تصویب قوانین تجارتی با کشور ها... از صلاحیت های دولت فدرال بود. در مقایسه با پارلمان انگلیس که مجلس «همه پرسی» دایم الفعال است و همواره از صلاحیت تغییر ساختار نظام برخوردار است، کنگره ی امریکا زمانی می تواند به چنین اقدامی دست بزند که رأی دو ثلث کنگره و 3,4 ایالات را با خود داشته باشد.

هـ) پس از تصویب اصول بالا، عده ی –ازجمله جفرسون- به این دلیل که در آن از حقوق ملت حرفی به میان نیامده، ناقص خواندند. کنگره صلاحیت نگارش این بخش را به جفرسون سپرد. مهمترین نکات در اعلامیه ی حقوق ملت، مصئونیت ملت از امیال و خود خواهی های احزاب و دولت بود. دولت حق تعمیل و تحمیل هیچ دین و آئین سیاسی را بر ملت ندارد. این اعلامیه نیز از تصویب کنگره ی فدرال و ایالات گذشت. (49)

گفتیم که در کنگره سیزده ایالت شرکت داشت؛ بقیه ی ایالات طی روند طولانی تأسیس گردیده و به دولت فدرال پیوستند. چنانکه اشاره شد، اراضی و سیعی به طور هندسی تقسیم و نامگذاری گردید، و با ورود مهاجرین، آن جدول ها پرشد. لوئیزیانا و میامی از فرانسه خریداری گردید؛ الاسکا از روسیه. تکزاس و کالیفرنیا، طی جنگ ها و ناراحتی هایی از مکسیکو و اسپانیا گرفته شد. جزایر هاوایی را با زور از ملکه ی سرخ پوست آن ستاندند.

پیشروی به سوی غرب و مقابله با جنگل ها، گاو های وحشی و سرخ پوستان، توسط داوطلبان تازه وارد که «پیونیه» (پیش قدم های سرحدی) خوانده می شدند ادامه یافت. مرز شمالی ایالات متحده – مدار 49درجه- در سال 1845 مشخص گردید.

پیوستن مرزهای ایالات متحده به بحر آرام از 1811 شروع گردید؛ گروه های انسانی که از شرق به جانب غرب پیشروی داشتند برای نخستین بار در 1821 از کوه های راکی گذشتند و کشور مستقل «بوتاه» را ساختند. این کشور با لغو قانون تعدد زوجات، از 1896 به ایالات متحده پیوست. در میان سال های 1860 و 1865 (دوره ی ریاست جمهوری ابراهام لینکلن) تعداد ایالات به 32 رسید.

 

4-  قانون اساسی ایالات متحده ی امریکا:

فاصله ی زمانی تشکیل دولت-ملت در امریکا با تشکیل دولت-ملت در افغانستان، حدود صد سال  است؛ در حالیکه رییس جمهور امریکا، در طلیعه ی تشکیل دولت جدید گفت: «.... ما احتیاج به وجود حکومتی داریم که از زندگی، آزادی، منافع و املاک ما صیانت نماید»، به یاد بیاوریم که بنیان گذار افغانستان جدید (امیر عبدالرحمن خان)، صد سال بعد چه پیامی به «رعایای» خویش نوشت، و چگونه آن ها را به اتباع درجه اول و درجه دوم تقسیم کرد.

باز در یک مقایسه ی دیگر: جیمز مادیسون هوادار سرسخت ملی گرایی امریکا، یکی از نویسندگان قانون اساسی آن کشور، و چهارمین رییس جمهور ایالات متحده، در کنوانسیون قانون اساسی در فیلادلفیا (1787م) گفت: بهترین دفاع در برابر استبداد اکثریت، وجود شبکه ای از «نظارت و توازن» است که باعث می شود دولت در برابر  اقلیت های رقیب اکثریت پاسخگو بوده و ضمناً از مالکان محدود در برابر توده های فاقد مالکیت دفاع نماید. ولی بیش از دو صد سال بعد، نخستین رییس جمهور منتخب کشور افغانستان (حامد کرزی)، طی نامه ای امتیازات یک فرد را به دلیل انتساب قومی با او، مشخص می سازد. به همین ترتیب، در حقوق اساسی، چیزی به نام « آئین جفرسون» شناخته شده، و آن نظریات توماس جفرسون است برای تدوین قانون اساسی کشور امریکا. آئین جفرسون عبارتست  از ایستادگی در برابر اقتدار دولت مرکزی و تاکید بر صلاحیت بیشتر ایالات و تاکید بر آزادی فرد و مسئولیت او، در مقابل حق اجتماعی. در حالیکه رییس جمهور افغانستان در جریان لویه جرگه ی تصویب قانون اساسی، دسته ای را (به رهبری برادرانش) گماشته بود تا در برابر کسانی که تاکید بر اقتدار بیشتر پارلمان داشتند، بایستند و نمایندگان را ترغیب به حمایه از اقتدار بیشتر رییس جمهور نموده، مخالفان را متهم به قومگرایی و تجزیه طلبی نمایند.

با اینحال، ابتدا باید با روح قانون اساسی امریکا آشنا شد، آنگاه باید پرسید که دولت موجود افغانستان، چه چیزی را از دموکراسی و لیبرالیسم امریکا تقلید کرده است.

استقلال، از فشار اروپایی ها بر کشورهای متحده، چیزی نه کاست؛ بنیان گذاران ایالات متحده دریافتند که اگر مانند 13 کشور عمل کنند، توانایی مقابله را نخواهند داشت. موانع اصلی توسعه، جدایی ایالات، اختلاف بر سر استفاده از رود های مرزی، و نبود یک دولت مرکزی بود. قانون اساسی کشور های متحده قادر به رفع این موانع نبود. کنوانسیون جدیدی برای اصلاح معایب قانون اساسی در اولین روز های تابستان 1887 شروع به کار کرد. تعداد اعضای این کنوانسیون 55 نفر بود. تمایز آنان از سایر افراد جامعه عبارت بود از اینکه اینان ضرورت زمانه را دریافته بودند و به منافع درازمدت کشور خود (بیش از وابستگی ایالتی) می اندیشیندند و علی رغم اریستوکراسی های اروپایی، روی حاکمیت مردم، جمهوریت، ملیت، دموکراسی، حکومت محدود، و نیز حکومت به عنوان یک قرار داد اجتماعی (Social Contract) تاکید می کردند. این اعتقاد نخبگان جامعه ی امریکایی، با روحیه ی استقلال طلبی که در تمام ایالات حاکم بود، در تقابل قرار داشت. این رویا رویی ایالات در برابر هم به دلیل ناهمگون بودن ساختار های اجتماعی، اقتصادی، و حتا جغرافیایی بود. اگر کسانی چون «گاورنر موریس» (نماینده ی ویرجینیا) و جیمز ویلسون (نماینده ی پنسلوانیا) نمی بودند، حتا جورج واشنگتن را مایوس ساخته بود. این دو تن با سخنرانی های مهیج، نمایندگان را به اتحاد دعوت کردند.

جان مساله در گردهمایی فیلادلفیا طرح نوع حکومت جدیدی بود که در تاریخ سابقه نداشت. چه، تا این زمان حکومت ها دو نوع بودند: حکومت مرکزی یکپارچه (Unitary Government)، و حکومت کنفدراسیونی. اعضای کنوانسیون، از هر دو نوع فوق گریزان بودند، از اینجا بود که ساختار یک حکومت فدرال پیش نهاده شد: حکومتی که در آن ایالت ها استقلال داخلی و قانون اساسی خود را حفظ کنند، اما در عین حال در مورد تجارت خارجی، روابط خارجی، دفاع، مالیات، مسایل پستی و ارتباطی و  نیز تنظیم روابط ایالات با یکدیگر تابع حکومت مرکزی باشند. این نظر بود که شرایط همکاری میان نمایندگان ایالات را فراهم آورد؛ روح قانون اساسی امریکا همین است. چه، در تعریف فدرالیسم گفته اند که «نظامی است برای مردمانی که نمی خواهند از هم جدا شوند». با پذیرش این نظریه بود که اساساًت چهارگانه ی ذکر شده در بالاجنبه ی اجرایی پیدا کرد. (50)

 

5- آئین سیاسی ایالات متحده ی امریکا (کاپیتالیسم لیبرالیستی):

واژه ی Liber اشاره به طبقه ی آزاد مردان دارد که نه سرِف [رعیت وابسته به زمین] بودند و نه برده بودند؛ معنای دیگر آن گشاده دست است، در عبارت «کمک های لیبرال» به صورت خوراک و نوشابه؛ بالاخره معنای دیگر و متعارف آن، آزاد اندیشی و خالی از تعصب بودن در موقع اشاره به دید گاه های اجتماعی است. و از همین معنا است که ارتباط با عقاید ی در باره ی آزادی و حق انتخاب پیدا می کند.

لیبرالیسم به عنوان عقاید سیاسی بر گرفته از فروپاشی فئودالیسم در اروپا و ایجاد یک  جامعه ی مبتنی بر اقتصاد بازار یا کاپیتالیستی به جای آن بود. لیبرالیسم عبارت از آمال طبقه ی متوسط در حال طلوع بود که منافع شان با منافع طبقه ی حاکمِ مستبدِ  اشرافِ زمین دار در تضاد بود. انقلاب قرن هفده انگلیس (انقلاب شکوهمند)، انقلاب فرانسه و انقلاب امریکا – هر یک از آن ها- مظهر عناصری بودند  که مشخصاً لیبرال بودند. هر چند در آن زمان تا هنوز لیبرال معنای سیاسی پیدا نکرده بود. لیبرال ها با حکومت شاهی (با ادعای حق الهی) مخالف بودند و از حکومت مشروطه و از تأسیس حکومت نمایندگی جانبداری نمودند. لیبرالیسم با انتخابات جایگاه اجتماعی بر مبنای اصل و نسب یا تعلق به قوم مخالف است و آزادی مذهب در دین را می خواهد.

لیبرال ها در قرن نزدهم به حمایت از یک اقتصاد صنعتی بر خاستند که اساساًت آن این ها بودند:

-                                  وجود یک اقتصاد بازار که فارغ از مداخله ی دولت باشد؛

-                                  استقلال کسب و کار برای نفع طلبی؛

-                                  تشویق ملت ها به داد و ستد آزادانه؛

این نظام در اوایل قرن نزدهم –پیش از هر جایی- در انگلستان کاملاً پا برجا شد و سپس به امریکای شمالی و سرتاسر اروپا گسترش یافت. این نظام در بخشی از کشور های جهان سوم از جاذبه ی قوی برخوردار بود (مخصوصا در جنوب شرق آسیا و جنوب افریقا)؛ اما تعداد دیگر در برابر جاذبه ی سرمایه داری لیبرالیستی ایستادگی کردند، چون فرهنگ سیاسی شان بر جامعه تاکید داشت، در حالیکه نظام سرمایه داری لیبرالیستی بر فرد تاکید دارد. در عین حال، نمونه ی نظام سرمایه داری لیبرالیستی با تاکید بر جمع گرایی وجود دارد، و آن نمونه ی چاپان است که از عقاید سنتی در باره ی وفاداری و وظیفه ی جمعی نشأت کرده است. (51) عده ای از نویسندگان، ارتباط تنگاتنگی میان نظام سرمایه داری صنعتی و نظام سیاسی لیبرال دموکراسی قایل اند؛ چنانکه فروپاشی این نظام را در بعضی از کشور ها، یا ناشی از نبود نظام سرمایه داری صنعتی، و یا به دلیل ماهیت فرهنگ سیاسی بومی آن ها می دانند. در حالیکه در اکثر کشور های غربی، ارزش های لیبرال مثل آزادی بیان، آزادی دین و مذهب و حق مالکیت، شالوده ی فرهنگ سیاسی آن ها را تشکیل می دهد. اینان به ندرت به چالش کشانیده می شوند.

ایدئولوژی غرب صنعتی شده، لیبرالیسم است. لیبرالیسم با نظام سرمایه داری پیوند ناگسستنی در رشد یک نظام سیاسی لیبرال دموکراتیک و حرمت گذاری به آزادی های مدنی فقط در شرایط یک نظم اقتصادی کاپیتالیستی امکان پذیر است.

با موفقیت طبقات متوسطِ در حال طلوع، به لحاظ ایجاد سلطه ی اقتصادی و سیاسی شان، در سرشت لیبرالیسم تغییر ایجاد شد. مثلاً لیبرال های اولیه از دولت می خواستند که مداخله در امور زندگی شهروندان را به حداقل کاهش دهد، در حالیکه لیبرال های جدید توصیه می کنند که حکومت باید مسئول ارائه ی خدمات رفاهی نظیر بهداشت، مسکن، پرداخت مستمری ها و تعلیم و تربیت، و نیز مدیریت، یا دست کم سامان دهی اقتصاد باشد. مفاهیم لیبرالیسم کلاسیک و لیبرالیسم نوین از همین جا نشأت کرده است.

با اینحال در قلب تفکر لیبرالیستی یک انسجام و وحدت پنهانی به صورت تعهد بنیادی و تغییر ناپذیر وجود دارد که آن، آزادی فرد و پیروی از اصولی است که از فردگرایی ناشی می شود.

گویا آدام اسمیت نخستین کسی بوده که طبیعت بشر را از دیدگاه های لیبرالیستی و خرد گرایی می دید، از همینرو اقتصاد سیاسی کلاسیک، مانند سایر شئون لیبرالیسم در بریتانیا و ایالات متحده به وجود آمد. آدام اسمیت بر خلاف مکتب سودا گری – که حکومت ها را تشویق به صادرات و محدود سازی واردات می کرد-   اعلان کرد که بهترین عملکرد حکومت هنگامی است که حکومت کاری به کار اقتصاد نداشته باشد. عقیده ی او این بود که اقتصاد به مثابه ی یک بازار است، در واقع رشته بازار های مرتبط با یکدیگر که عملکرد بازار بر اساس خواست ها و تصمیم های افراد آزاد صورت می گیرد. بازار یک ساز و کار خود سامان (Self-regulating mechanism) است و نیازی به هدایت از بیرون ندارد. بازار باید «فارغ از» مداخله ی دولت باشد، زیرا توسط آن چیزی هدایت می شود که آدام اسمیت از آن با عنوان «دست نامرئی» یاد می کند. این مفهوم بعد ها توسط اقتصاددانان تبیین  گردید که چگونه مشکلات اقتصادی نظیر بیکاری، تورم، یا کسری های تر از پرداخت(Blanca of Payment) یا میزان پرداخت ها به بیرونی ها و باز گرفت از آن ها را، می توان از طریق ساز و کار های بازار برطرف کرد. به طور مثال بیکاری زمانی پیش می آید که تعداد افرادِ آماده ی کار بیشتر از نیاز به آن  باشد، یا عرضه ی کار بیشتر از تقاضای آن باشد . در نتیجه، نیروهای بازار، «قیمت» کار یعنی دستمزد ها را پائین می آورند. همزمان با کاهش دستمزدها، کار فرمایان قادرند کار گران بیشتری استخدام کنند و بیکاری کاهش یابد. ازینرو، نیروهای بازار می توانند بیکاری را ریشه کن کنند و نیازی به مداخله ی دولت نمی باشد، البته به شرط آنکه سطوح دستمزد نیز مانند سایر قیمت ها انعطاف پذیر باشد.

بازار همچنین راغب به پاسخگویی است، زیرا همواره از اثر خواست های مصرف کننده به حرکت در می آید. مصرف کننده نیز خود مختار است. موسسات اقتصادی برای آن که سود دهی خود را حفظ کنند، ناگزیرند که احتیاجات و خواست های مصرف کننده را بشناسند و آن ها را بر آورده سازند. ازینرو، نیروهای بازار طبیعتاً متمایل به ایجاد یک بازار قوی و کار آمد هستند که می تواند خود به خود پاسخگوی هر تغییر در تقاضای مصرف کننده باشد.

عقاید بازار آزاد  در طول قرن نوزدهم در انگلستان و ایالات متحده به صورت یک مکتب درآمد که خلاصه ی آن «بگذارید عبور کنند» است که به آئین اقتصاد آزاد (Doctrine of Laissez-faire) معروف گردید است که معتقد به قدغن بودن دولت از مداخله در امور اقتصادی است.

این نکته قابل تذکر است که اقتصاد های بازار کامیاب، همواره بر شالوده ی ارزش ها و نهادهای لیبرالیستی بنا نشده اند؛ به طور مثال «آسه آن» که مدیون توانایی آئین کنفوسیوس برای حفظ نظم اجتماعی است تا نفوذ عقاید لیبرالیستی همچون رقابت و تلاش فردی. پس تمام اقتصاد های آزاد، کاپیتالیسم لیبرالیستی نیست؛ می توان به جای لیبرالیسم هر آئینی را که طرفدار نظم اجتماعی و همکاری میان افراد بشر باشد، جایگزین ساخت. پس آن رابطه ی تنگاتنگی که در ابتدا میان لیبرالیسم و اقتصاد بازار تصور می شد، اکنون مورد تردید قرار گرفته است.

 

VI.       نتیجه، قلمرو اشتراکات:

 

تاریخ و نژاد (قومیت)، مهمترین عناصر سنتی تشکیل ملت به حساب می آیند. در افغانستان به دلیل جدایی قطعات قومی از بدنه ی اصلی، این قطعات از تاریخ خویش بریده اند. صد سال و اندی را که این قطعات در محدوده ی معین جغرافیایی و زیر چتر دولت واحد گذرانیده اند، به دلیل اجحافات و تبعیض، از این قطعات وامانده، ملتی ساخته نشد.

در ایالات متحده، افراد و گروه های انسانی، از کشور ها و تاریخ های خویش بریده به سرزمین جدیدِ بدون تاریخ وارد شدند. تا اینجا را –با وجود تشکل دو گونه- هر دو کشور دارای شباهت ها و اشتراکاتی ست. با این تفاوت که طی دو صد سال اخیر، آن افراد و گروه های متعلق به نژاد، قوم و تاریخ جداگانه، دارای فرهنگ ملی، زبان ملی و تاریخ مشترک شدند.

در حالیکه دلیل عدم تشکل ملت-دولت در افغانستان را برتری جویی و عدم گذار از نظام کهنه ی قبیلوی و قبل فئودالی می دانند، عامل موفقیت ایالات متحده را اولاً در اتفاق آنان برای بستن یک قرار داد اجتماعی و به وجود آوردن یک ساختار سیاسی –اداریی می دانند که همه خود را در آن می بینند، و هیچ مانع قانونی فرا راه افراد و اجتماعات برای رسیدن به مدارج بالا، وجود ندارد. ثانیا نظام اقتصادی «کاپیتالیسم لیبرالیستی» به عنوان آئین سیاسی و ایدئولوژی رسمی کشور، در عین حالی که از نظر اقتصادی فرصت های مساعد و مساوی را برای همه ی افراد فراهم آورده، بافت فاقد تبعیض و همگونی ساخته که افراد و گروه های سیاسی دیروز را به ملت یک پارچه ی امریکای امروز تبدیل کرده است.

در ابتدای تاریخ جدید افغانستان، اقتدار به دست فردی افتاد که جز به سنت های کهن و حفظ مناسبات قبیلوی -به قیمت نابودی دیگران- به چیز دیگری نمی اندیشید؛ در حالیکه تاریخ جدید امریکا را نخبگانی ابتدا می کنند که اندیشیدن در محدوده ی ایالات مملکتی را که از آن نمایندگی می کنند، خُرد اندیشی می دانند و تصور می کنند که مأموریت دارند تا برای بشریت قانون بسازند.

شالوده ی یک دولت –ملت جدید در افغانستان باید بر سه محور بنا گردد:

نخست- توزیع قدرت در ساختار نامتمرکز، طوریکه هیچکس و هیچ قومی خارج از رده های اقتدار سیاسی باقی نماند. این ممکن نیست مگر اینکه دسته ی قومگرای حاکم، دست از برتری جویی بردارند؛ به جای تقلید و کاپی از ظواهر نظام سیاسی (ریاستی) و اجتماعی (بازار آزاد) ایالات متحده، به روح قانون اساسی آن کشور که همانا «تمرکز زدایی» و«فراهم آوری فرصت های مساوی» است تمسک جویند.

دوم- افغانستان را به عنوان بخشی از قلمرو وسیع فرهنگی بدانند که اقوام ساکن در این کشور، با اقوام کشور های همسایه، تاریخ، نژاد (قومیت) و فرهنگ مشترک دارند. بریدن این اقوام از آن سوابق و اصالت ها، و کوشش برای تحمیل یک هویت جعلی، نه تنها اسناد «گفتمان ملی» ایجاد نمی کند، بلکه افغانستان را بسان جزیره ی بریده و وامانده از اطرافش می سازد که زمان را در نزاع ارضی با همسایگان می گذراند.

دست برداشتن از ادعای الحاق و ادغام قومی، اولین شرط برای ایجاد حسن اعتماد ملی میان اقوام ساکن در جغرافیای موجود افغانستان است. در گام دیگر، مانعِ صرفِ  امکانات مادی و معنوی، در یک مسابقه ی تسلیحاتی نابرابر می شود. آنچه استعداد بالندگی دارد، همانا مواد و عناصری است که طی تاریخ طولانی، توسط افراد متعلق به گروه های قومی و نژادی مختلف، ولی در قالب احساسات مشترک، به زبانی گفته و سروده شده که در ایجاد و رشد آن همه ی اقوام سهم دارند.

سوم- در دنیای امروز، یکی از عناصر اصلی تشکیل ملت، منافع مشترک اقتصادی است؛ این زمینه را یک همگرایی منطقوی می تواند فراهم آورد. از نظر جغرافیایی، افغانستان در مرکز منطقه ای قرارگرفته که استعداد کم نظیر برای بهره برداری از موقعیت ترانزیتی خویش دارد.

 

 

 

 

منابع و مأخذ

 

1.  ارسطوکالیس، ایدئولوژی فاشیست؛ ترجمه ی جهانگیر معینی علمداری، ص 109؛ انتشارات امیر کبیر، تهران1382

2.  اندروهی وود، درآمدی برایدئولوژی های سیاسی، ص 281؛ شاید این سوال به ذهن خواننده خطور کند که زبان انگلیسی –باوجود عالمگیر بودنش- چرا مبنای ملت سازی امریکایی قرار گیرد. ولی وقتی به تاریخ امریکا نگاه می کنیم، می بینیم که نخستین دانشگاه در مستعمره ی خلیج ماساچوست (بوستون) تأسیس گردید؛ اکثریت قریب به اتفاق مهاجرین این مستعمره را انگلیسی ها تشکیل می دادند؛ و به همین دلیل  این مستعمره یاماندگاه را انگلستان جدید خواندند. با این حال در فهرست شرایط ورود دانشجویان به دو دانشگاه قدیمیی کمبریج و هاروارد، تسلط به زبان انگلیسی شامل نیست، بر عکس شرط ورود –تسلط به زبان لاتین بود و نصاب درسی دربرگیرنده ی زبان های یونانی و عبری می شد. دلیل این امر کاملاً روشن است:  اکثریت مهاجرین (به امریکا) به زبان انگلیسی تسلط نداشتند، در حالی که لاتین زبان هیچ قوم و دسته ای نبود؛ رسمیت آن و جبری بودن تسلط بر آن، باعث برانگیختن احساسات هیچ قومی نمی شد. این حالت تا اواخر قرن نوزدهم ادامه یافت. تا این زمان ملت امریکا تشکیل گردید، پس از آن لاتین به حاشیه رفت و جا را به انگلیسی خالی نمود.

3.  ابو ابراهیم مستملی بخاری، شرح التعرف المذهب التصوف؛ ج اول ص381. نیز، برای فهم کاربرد امروزیی اصطلاح "گفتمان" به پرسش و پاسخ زیر توجه کنید:

 

پرسش: فاضل دانشمند آقای داریوش آشوری،

در باره ی کاربرد واژه ی "گفتمان" توضیح نیاز دارم و این که این واژه نخستین بار توسط چه کسی و به چه معنایی به کار گرفته شد.

با ارادت

عبدالله خداداد

 

پاسخ: آقای عبدالله خداداد،

واژه ی‎ ‎گفتمان را‎ ‎نخستین بار‎ ‎من برابر"دیسکورس" در‎ ‎زبان انگلیسی و ‏ "دیسکور" در‎ ‎زبان فرانسه‎ ‎به کار برده‎ ‎ام و اکنون‎ ‎رواج عام‎ ‎یافته است‎ ‎‎. اما بسیاری،‎ ‎در ایران و‎ ‎همچنین در افغانستان،‎ ‎آن را در‎ ‎معنای دیگری‎ ‎به کار می‎ ‎برند، یعنی "دیالوگ" یا‎ ‎همسخنی. برای‎ ‎آن فعل هم‎ ‎ساخته اند ‏و "گفتمان کردن" می گویند. اما‎ ‎من آن را به‎ ‎معنای "دیسکورس" یا " دیسکور" در‎ ‎علوم انسانی‎ ‎به کار می برم‎ ‎که در نیمه ی‎ ‎دوم قرن‎ ‎بیستم ‏رواج‎ ‎یافته است . میشل فوکوی‎ ‎فرانسوی بیش‎ ‎از همه در‎ ‎رواج دادن آن‎ ‎نقش داشته‎ ‎ولی امروزه‎ ‎در علوم‎ ‎سیاسی،‎ ‎جامعه‎ ‎شناسی،‎ ‎زبانشناسی و‎ ‎دیگر زمینه‎ ‎های علوم‎ ‎انسانی، از‎ ‎جمله فلسفه‎ ‎های اجتماعی‎ ‎به کار می‎ ‎رود.

بحث گفتمان‎ ‎از دیدگاه‎ ‎میشل فوکو بر‎ ‎روی رابطه ی‎ ‎نظامهای‎ ‎گفتاری ‎‎‎)علمی،‎ ‎فلسفی،‎ ‎سیاسی) انسانی با‎ ‎ساختارهای‎ ‎قدرت سیاسی‎ ‎است. گفتمان‎ ‎برای او‎ ‎همیشه‎ ‎باساختار‎ ‎قدرت و به دست‎ ‎آوردن قدرت‎ ‎ارتباط دارد . اما ‏در‎ ‎زبانشناسی‎ ‎به معنای هر‎ ‎گفتار بلند ‏)بیش از یک‎ ‎جمله) است.‏

‎ ‎زنده باشید

‎ ‎داریوش‎ ‎آشوری

[این جریان پرسش و پاسخ را، فرزندم عبدالله، کریمانه در اختیار من گذاشت.]

 

4.    داکتر شمس الدین فرهیخته، فرهنگ فرهیخته؛ ص 42

5.    همان مـأخذ، ص 68

6.    اندرووهی وود، ص 280

7.    فرهنگ واژه های سیاسی؛ ص 23

8.    همان مأخذ، ص 10

9.    گریفن، به نقل از درآمدی برایدئولوژی های سیاسی، ص 385

10.     ارسطوکالیس، ایدئولوژی فاشیست؛ ترجمه ی جهانگیر معینی علمداری، ص 289

11.     نظیف شهرانی، افغانستان از 1919[تا امروز]؛ ترجمه ی داکتر مهدی، مجله ی شورای متحد، شماره ی 6

12.     غبار، افغانستان در مسیر تاریخ ج2، ص 38

13.     اندروهی وود، ص 279

14.     دکتر نظیف شهرانی، همان مأخذ

15.  آئین شنتو: واژه ی "شینتو"، به معنای "راه و روش خدایان" است. تا قرن ششم میلادی، به این نام خوانده نمی شد؛ شینتو به خدایان باد، باران، رعد و برق گفته می شود. تعداد این قدایان بسیار است. از این رو، این مذهب را "یک میلیون خدایی" می گویند. سلحشوران و حاکمان پس از مرگ به جمع این خدایان می پیوندند. پس از قرن ششم دین بودا به جاپان آمد و از آن پس آیین قدیمی این سرزمین را "شینتو" خواندند، تا از مذهب جدید تفکیک گردد. بعد از 1868، شینتو به دو بخش مذهبی و دولتی تقسیم شد. بخش دولتی آن، مردم را به احترام گذاردن به امپراتور تشویق می کرد. بزرگ ترین معبد مربوط به آیین شینتوی دولتی "یاسوکونی" نام دارد که در توکیو برای آمرزش روح آنانی ساخته شده که در دوره های جدید به خاطر استقلال جاپان کشته شده اند. (با تلخیص از دایره المعارف بزرگ زرین، جلد دو، زیر نام "شینتو". بابک حقایق؛ بابک ریاحی پور).

16.     اولیوروا شکست اسلام سیاسی؛ ترجمه ی کریم خرم، ص 121

17.     دکتر حاتم قادری، اندیشه های سیاسی در قرن بیستم؛ ص 31؛ چاپ (سمت) چاپ پنجم، سال 1383

18.     دکتر حق شناس؛ تحول سیاسی جهاد افغانستان، ج 2 ص 111، چاپ پشاور

19.     اندروهی وود، ص 283

20.     الفنستن، افغانستان، ص 129

21.     نظیف شهرانی، افغانستان تا 1919، ترجمه ی داکتر مهدی، مجله ی «شورای متحد» شماره ی 3

22.     داکتر مهدی، حل مناسبات تباری در افغانستان؛ به نقل از سایت پیمان ملی.

23.     اکرام اندیشمند، ما و پاکستان ص 227

24.     انوارالحق احدی، زوال پشتون ها در افغانستان؛ به نقل از سایت اینترنتی پیمان ملی

25.     اولیوروا، شکست اسلام سیاسی؛ ص 183

26.     عبدالحی حبیبی، تاریخ خط و نوشته های کهن در افغانستان، ص 6

27.     رکن الدین همایون فرخ، سهم ایرانیان در آفرینش خط در جهان؛ ص 321

28.     فرمان های شاهنشاهان هخامنشی، رلف نار من شارپ؛ ص 83 و 85

29.     داکتر مهدی اسناد دو هزار ساله ی زبان ما، به نقل از غلام جیلانی داوری؛ پیام مجاهد شماره ی

30.     افضل خان بن اشرف خان بن خوشحال خان، تاریخ مرصع؛ ص 118، چاپ یونیورستی بُک پیشور، سال 2006

31.     جلال الدین صدیقی، چگونگی استیلای نظام قبیله ای؛ جریده ی پیام مجاهد، شماره ی 24(7سنبله ی 1387)

32.     سلطان محمد خان بارکزایی، تاریخ سلطانی، ص 163؛ چاپ بمبی

33.     جلال الدین صدیقی، همان مأخذ (شماره ی 21، 17-اسد 1387)

34.     نظیف شهرانی، افغانستان تا 1919، ترجمه ی داکتر مهدی، مجله ی «شورای متحد»، شماره ی3

35.     جلال الدین صدیقی، همان مأخذ، شماره ی 21

36.  نظیف شهرانی، همان مأخذ؛ امیر عبدالرحمن خان، تاج التواریخ، ج اول ص 273، انتشارات میوند، کابل، سال 1378

37.     جلال الدین صدیقی، همان مأخذ، شماره ی 24

38.     میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، ج 2 ص32

39.     داکتر مهدی، حل مناسبات تباری، سایت اینترنتی پیمان ملی؛ نیز سایت آریایی.

40.     محمد انعام واک، د افغانستان قومی بنست، ص 28؛ چاپ سال 1377

41.     داکتر مهدی، شعار کمپاین انتخاباتی پارلمان، سال 1385

42.     اندره موروا، تاریخ امریکا؛ ترجمه ی نجفقلی معزی، ص 58؛ چاپ دوم (اقبال) سال 1383

43.  43-دانیل وبستر سناتور شرق-وکیل مبرز و جمجمه ی حجیم و چشمان سیاه نافذ، سخنران و ناطق زبردست؛ موقعی که شمالی ها در صدد تفکیک شمال از ایالات متحده بودند، از مدافعان تجزیه بود، بعداً ناسیونالیست شد. وی مخالف برده داری بود، با این وجود در یکی از سخنرانی هایش موضع سازش کارانه در پیش گرفت که مورد مذمت شعرا قرار گرفت.

44.  وبستر از دومین دسته ی رجال سیاسی امریکا بود که پس از سال 1852 بتدریج رخت از جهان بستند. از اوست: آرزوی کسب معلومات و احترام به بحث آزاد از مختصات ملت امریکا است.

45.     ویلس ویکر، تاریخ ادبیات امریکا؛ ترجمه ی دکتر حسن جوادی، ص 67، چاپ سوم 1379

46.     همان مأخذ ص 64

47.     داکتر مهدی، آشنایی با تاریخ، زبان و ادبیات انگلیسی امریکا؛ (چاپ ناشده)

48.     اشپیل فوگل، تمدن مغرب زمین؛ ترجمه ی محمد حسین آریا، ج 2 ص1018؛ انتشارات امیر کبیر، تهران 1380

49.  نقی لطیفی و محمد علی علی زاده، تاریخ تحولات اروپا در قرون جدید (1453-1789)؛ ص 283، چاپ مهر، سال 1381

50.     دکتر مهدی، «آشنایی با تاریخ، زبان و ادبیات انگلیسی امریکا»، (چاپ ناشده)

51.     دکتر محمد امجد، سیاست و حکومت در ایالات متحده؛ ص 25

52.     اندروهی وود، صص42،31،28.

                                                    برگرفته از سایت آریایی

لینک      نظرات ()      

همایش معرفی زبان فارسی در لندن نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱٠/٢

 پیرامون بر گزاریِ همایشِ معرفیِ فرهنگ و زبانِ کشور ما در لندن

هموطنان فرهنگ دوست و آزاد اندیشان خراسان!

تشکراز شرکت شما درهمایش امروزی که به ابتکار سازمان اجتماعی افغانستان وآسیا تحت عنوان رسالت اندیشمندان و متفکرین متعهد در معرفی فرهنگ، زبان، تاریخ و جغرافیه کشور ما از زمان های دور تا به امروز راه اندازی گردیده است شرکت نمودید.

 گرچه بحث درباره تاریخ، زبان ، جغرافیه و فرهنگ  خیلی وسیع است و این نوع بحث های علمی را نمیتوان در چند ساعت یا چند روز خلاصه کرد. اما من فقط میخواهم تا بطوربسیار  فشرده و کلی نظریات خود و دانشمندان جهان را در این موارد خدمت شما پیشکش نمایم. امیدوارم مطالب جالبتررا از جانب سخنرانان و متخصصین حوزه فرهنگ ، تاریخ ، زبان و جغرافیه که در این همایش حضور دارند بشنوید.

شهروندان ارجمند و گرامی!

نویسنده امریکایی ساموئل هنتینگتون درکتاب تمدنها و بازسازی فرهنگ جهانی می نویسد : ” پس از فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی، مهمترین وجه تمایز میان ملتها، ایدئولوژی، سیاست، یا اقتصاد نبود، بلکه تمایز های فرهنگی بود و ملت ها می کوشیدند تا بفهمند که آنها کی هستند. و تلاش های آغاز گردید تا مردم هویت خود را بر اساس رشته های  فرهنگی شکل  دهند .

تحولات قرن 21 این را نیز نشان میدهد که سیاستهای جهانی ،تنها  درگیریها  میان طبقات اجتماعی گروههای برجسته اقتصادی نیست. بلکه درگیریها ، میان مردمانی به وجود آمده است و یا بوجود خواهد آمد ، که به ماهیتهای فرهنگی متفاوت تعلق دارند و این درگیریهای قومی حتی میان تمدنها، امکان بالقوه ای رابه وجود می آورد تا تمدنها مقابل یکدیگر صف آرایی نمایند و با کشورهای دوست و همزبان شان هم پیمان شوند ، و از آنان پشتیبانی کنند .

مردم ما نیز که در گذشته های نه چندان دور دارای تمدن بزرگ بودند با نگرش و مطالعات دقیق در مورد گذشته و حال  این حقیقت را درک کردند که قلمروسیاسی کشور شان در دوصد سال اخیر مورد  تهاجمهای خونین  نیروهای مرتجع پنجابی و ملتانی قرار گرفته است تاریخ ، فرهنگ و زبان اصلی شان آسیب دیده است. و هر آنچه ارتباط به تمدن گذشته شان میگرفت تخریب گردیده و شخصیت های مردمی و دانشمندان شان توسط شاه هان و امیران قبیلوی بی رحمانه به قتل رسیدند.

قابل یاد آوریست که بیشتر این همه فرهنگ ستیزی ها از زمان استقرار خاندان احمدشاه درانی آغاز میگردد که به مرور زمان سیاست افغان سازی زیر شعار های "وحدت ملی " که در نتیجه ملیونها  زن ومرد پیروجوان معیوب معلول  یتیم و شهید می گردد و روش بی حرمتی در برابر افتخارات تاریخی مردم از طریق خشونت های فرهنگی گسترش میابد و از سوی دیگر بی کفایتی امیران و شاهان در برابر منافع کشور مشکلات روز افزون اقتصادی ، سیاسی و امنیتی را ایجاد مینماید که این همه فاکتور ها باعث شد تا مفکوره تمدن پروری و فرهنگ پرستی در میان مردم از بین رود.

البته دلیل بی اعتنایی و بی حرمتی در برابر افتخارات تاریخی کشور ما واضح بود هدف امیران و شاهان افغانستان در برابر فرهنگ اصلی این سرزمین تضعیف رابطه مردم با فرهنگ کهن شان  درجهت اهداف ومنافع قومی خود ارزیابی میکردند. و تلاش میورزیدند تا از یکسو حامیان خارجی شان خوش باشند و از سوی دیگر هر چیزی که از یک قوم اقلیت بود ملی گفته بالای مردمان بومی سرزمین ما به زور می قبولاندند.

روی همین شواهد تلخ تاریخی است که تحلیل گران و نویسنده گان، دوران دوصد سال اخیر افغانستان را بمثابه تاریک ترین ، سیاه ترین ، خونین ترین ، وحشتناک ترین و ظالم ترین دوران در تاریخ بشریت حساب میکنند.

بطور مثال : چند دهه است که واژه کلتور یا کلچر به عوض واژه فرهنگ وارد زبان فارسی شده است  دولتمردان و فرهنگ ستیزان  برای مردم ما طوری توصیه میکردند که گویا واژه فرهنگ واژه خارجی است  و از استفاده آن جلوگیری شود.

در حالیکه واژه کلتور یا کلچر که در اصل به معنی کشت و کار بود ، ابتدا آلمانی ها و فرانسوی ها کار میگرفتند و این واژه در قرون وسطی به معنای پرستش مذهب بود. سپس به معنای پاشیدن بذر در زمین بکارمی رفت ، و سرانجام در قرن 18 معنای تربیت روح را به خود گرفت .  

به گفته آقای باقری دانشمند ایرانی و یکی از فعالین سازمان حقوق بشر در بریتانیا:

فرهنگ وسیله ای است که فرد به کمک آن با محیط خود سازگار می شود و برای ابراز خلاقیت خود ابزاری بوجود می آورد . و ما شاهد هستیم که چنین ابزار را دانشمندان و شاعران زبان فارسی بوجود آوردند و این ابزار را در شعر سعدی که میفرماید:

 بنی آدم اعضای یکدیگرند          که در آفرینش ز یک گوهرند.

یا ابو علی سینای بلخی که برای اولین بار میکروسکوپ رادر دنیا اختراع نمود یا البیرونی که ریاضی را در سرزمین شرق بنا گذاشت و امثال آن تا بشر در آسایش قرار گیرند  اما بر عکس شما ببینید شاهان و امیران که از جانب بیگانه ها بالای ما تحمیل میشدند چنان ابزار های منفی را در کشور ما به وجود آوردند که منجر به نابودی و از بین بردن فرهنگ و زبان ما گردیدند.

مثلآ: امروز بیشتر اصطلاحات را که ما امروز استفاده میکنیم یا پشتو است یا انگلیسی یا اردو یا عربی و یا لاتین. ما موافق هستیم که در اثر نفوذ قدرتمندان و یکجا شدن ملیت های مختلف زبان ها دگرگون میشود اما فکر نمیکنم که یک ملیت با فرهنگ که صاحب تمدن چندین هزار ساله بوده باشد نفوذ بیگانه گان باعث تخریب فرهنگ و زبان اصلی شان گردد.

نگرانی امروزی در جامعه ما این است که همه چیز بالای مردم ما هنوز هم در قرن 21 تحمیل میگردد وازدیرسال بدین طرف شرایطی ایجادگردیده است تا به باورهای خویش متردد شویم.

اما خوشبختانه باید گفت که مسایل فرهنگی در جامعه ما بعد از عقب مانی های طولانی در دوصد سال اخیر نیروی متحد کننده را به خود گرفته است و فکر میکنم که هیچ نیروی قادر نخواهد بود تا ملت ما را از این بعد  تاریک نگهدارد. اگر تا دیروز اشخاص و افراد در جامعه ما به وسیله ایدئولوژی از یکدیگر جدا می شدند. امروز به وسیله مسایل فرهنگی پیوند می یابند ، همانگونه که در مورد دو آلمان اتفاق افتاد ، یا در کوریا و یا در چین در جریان است. یا همان گونه که در اتحاد جماهیر شوروی یا یوگسلاوی رخ داد.

باید گفت که جهان با سرعتی شگفت انگیز در حال تحول و تغییر است. همه چیز از اقتصاد و تکنولوژی تا علم و فرهنگ و سیاست در حال جابجایی است . ما وارثان تمدن بزرگ با تاریخ کهن و چندین هزار ساله هستیم .

اما امروز در وضعیتی قرار داریم ودوست داریم تا به افق های فراتر دست یابیم. اینکه چرا در گذشته چنان درخشان بودیم یا به چه علت امروز در این وضع خراب قرار داریم  پرسش هایست که نسل جدید  و نسل آینده به این همه جواب کار دارند.

ما باید به نسل جدید و آینده فرهنگ زیبا و پرافتخار خویش را تشریح کنیم و کوشش کنیم تا باورهای شان را به زبان و فرهنگ آبایی شان مستحکم سازیم تا شیوه زندگی شان را با فرهنگ پرستی اعیار سازیم چون هر آنچه یک ملت دارد هر کاری که می کند و هر آنچه که می اندیشند ارتباط به فرهنگ شان میگیرد وفرهنگ آن چیزی است که از گذشته آدمیان بازمانده و آینده شان را شکل می دهد .

دانشمندان به این عقیده اند که فرهنگ تعریف نمی‌شود، فرهنگ تعریف می‌کند، و تعریف‌اش در خودش است، مانند شعر.

فرهنگ همان چیزی است که آدم با فرهنگ در پی آن است. تاریخ کشور ما ما را به یاد آن دوران ها میبرد که آریاییان باستان وخراسا نیان دیروز روایات ، ادیان ، مذاهب  ، طریقه  ها ،  سنن ، زبان، ادبیات هنر ها وفرهنگهای مادی ومعنوی  پر ارزشی را برای ما پرورش داده اند و درغنامندی فرهنگ و تمدن خراسان،  نقش تاریخی را ایفا نمودند.

اینکه چگونه باید به پیش رفت ، کدامین خطا ها را باید مراقب بود و بسیار سؤالات دیگر ، تنها و تنها بعد از شناخت درست و کامل خود ممکن است .

نتیجه گیری

 ازسخنرانی های سخنرانان محترم در همایش امروزی چنین  نتیجه گیری میتوان کرد: 

1- بدبختانه مردم ما در دوصد سال اخیر بزرگترین قربانیان فرهنگی قرار گرفتند که این همه در نتیجه نیرنگها ی تفرقه افگنانه وانحصار طلبانه  نظام های متعصب قبیلوی به وجود آمده است  جرمیست نا بخشودنی.

2- نظام های کهنه فکر قبیله بنابر خصلت های فرهنگ ستیزی و کهنه فکری شان عامل عقب مانی متداوم و بیچارگی مردم ما در تمام ساحات گردیدند.

3- سیاست های عوام فریبانه حکومات فرهنگ ستیز قبیله که گویا تمام اتباع  کشور دارای حقوق مساوی میباشند و ادعا مینمودند که در برابر رسم زبان و فرهنگ دیگران اهانت نمیکنند ادعا های بی اساس و از حقیقت دور بود.

4- شعار های دروغین ادامه دهنده گان سیاست امیران و شاهان تحت نام اتحاد وهمبستگی زیر سوال جدی قرار گرفته و امیدواریم که مردم ما از این بعد به شعار های دروغین و دور از حقیقت فریب نخورند.

 بنآ پیشنهاد  میگردد

·  اندیشمندان و روشنفکران ما بخاطری انجام رسالت شان دروضع خراب کنونی و بخاطری نجات کشور و زنده ساختن زبان ، فرهنگ و افتخارات تاریخی ما تلاش ورزند تا از حرکت های انفرادی اجتناب ورزیده و دست به اقدام ایجاد جنبش های فرهنگی در داخل و خارج بزنند.

·   جامعه جهانی را باید از سیر حوادث تلخ تاریخی، نقض متواتر حقوق انسان ، فرهنگ ستیزی و خیانت به زبان و رسوم مردمان کشور ما چه کتبی باشد و چه شفاهی آگاه سازند.

·  نخستین  همایش تحت رسالت اندیشمندان ومتفکرین متعهد درمعرفی فرهنگ، تاریخ ، جغرافیه و زبان که در لندن بر گذار گردید گامی به طرف انسجام فکری و وحدت فرهنگی در میان مردم ما تلقی گردد.

·  روشنفکران و اندیشمندان ما به خاطرغلبه بر ین همه  میراثهای شوم تفرقه افگنانه ونا به هنجاری تاریخی وادامه زندگی رقتبار و فرسوده بر مبارزات آگاهانه  شان ادامه داده و روند این مبارزه را روشنتر سازند.

·  روشنفکران و اندیشمندان کشورما کوشش نمایند تا به رشد غنا و گسترش مناسبات فرهنگی وهمبستگی مردمان ایران، تاجیکستان منطقه ، جهان و کشور ما فعالتر کار نمایند. 

در خاتمه با چند شعاری که ازدانشمندان معاصر برگزیده ام به کار همایش امروزی خاتمه میبخشیم. 

1. بگذارکه برفراز "دریای خروشان هریرود وآمو پلهای نوین دوستی  خلقهای ما آباد گردد و گذرگاه به بازوان " کارگران جوانی سه کشور همزبان و هم فرهنگ اعمار گردد واین پلها  به دوستی وهمکاری مردمان  تاجیکستان ایران و کشورما و سایر ملل ومردمان آسیا ی میانه و جهان نقش سازنده را ایفا نماید.

2. بگذارکه نسلهای آگاه امروز وفردای میهن، در راه روش نیاکان ورفته گان با فرهنگ خراسا ن زمین، گامهای آگاهانه  به پیش نهند وبه همکاری دوستی همنوایی وشگوفایی  زبان ادبیات و فرهنگ مردمان  کشورما خدمت صادقانه نمایند.

تشکر از توجه شما
پیروز و شاد باشید

داکتر نورالحق نسیمی

لینک      نظرات ()      

تاریخ خراسان وایران نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٧/۱٠/٢

  تاریخ و فرهنگ خراسان بزرگ ایران 

 

بخشی از مرزهای شرقی ایران (خراسان بزرگ) در زمان آل زیار

 

 

گستره خوراسان بزرگ ایران شامل شهرهای زیر است :

قندهار - بلخ - بدخشان - بادغیس - تخار - زابل - کابل - هرات - هلمند - بخارا - سمرقند - عشق آباد - دوشنبه - خجند - کافرنهان - مرو - خوارزم - تاشکند و . . . است که متاسفانه امروزه همگی با توتطئه استعمار روس و انگلیس از ایران بزرگ جدا شدند . امروزه این شهرها در افغانستان - جنوب ازبکستان - ترکمنستان و تاجیکستان  است .

 

گذری بر تاریخچه سرزمنیهای پهناور خراسان بزرگ ایران

خراسان بزرگ ایران پس از تجزیه در طی سیصد سال گذشته و در دوره قاجار توسط روس و انگلیس امروزه با این حال دارای 320 هزار کیلومتر مربع مساحت پهناورترین استان ایران زمین محسوب می شود . به گفته مورخان نژادهای آریایی "که پارثوکا" در این منطقه سکونت داشته اند . منطقه افغانستان کنونی در کتب تاریخی ایران آریانا ایران نامیده می شد و در تمامی سلسله های هخامنشی و پارتی و ساسانی و سامانی حتی دولت یونانی سلوکی خراسان به صورت متحد و بزرگ در خاک ایران برقرار بوده است . با قدرت گرفتن استعمار روس و انگلیس در فلات ایران و بخصوص دست یابی به مراکز ثروتهای خدادای افغانستان ( خراسان بزرگ ایران ) مانند نفت - گاز - مس - اورانیوم - گوگرد - سرب - روی - کرومیت - سولفات باریم و . . . . بنای تجزیه و دست اندازی به این شهرهای ایران پایه گذاری شد . در سال 1744 میلادی از بطن سرزمینهای غصبی کشور سیاس و متجاوز بریتانیا کشوری ساختگی به نام افغانستان ( آریانا ایران یا همان خراسان بزرگ ایران ) بنا نهاده شد و نخستین پادشاهی به ظاهر مستقل این کشور را احمد شاه ابدالی تشکیل داد . در سال 1919 افغانستان اعلام استقلال کرد و از از آن روز تا کنون افغانستان در فقر - فساد - مواد مخدر و عقب ماندگی گسترده دست و پنجه نرم می کند و از یکسو حاصل این سیصد سال اسعتمار روس و انگلیس در این کشور به وضوح دیده می شود و از سوی دیگر حاصل جداشدن شهری ایرانی از پیکره ایران بزرگ آشکارا دیده می شود و امروز نیز متاسفانه آریانا ایران ( افغانستان کنونی ) در دستان طالبان - ارتش ناتو و آمریکا در خون و عقب ماندگی غوطه ور است . بزرگ ترین قیام مردم خراسان قیام تاریخی اشک اول می باشد که منجر به رهایی ایران از زیر یوش یونانیان شد . در سال 250 قبل از میلاد اقوام پارت آریایی در شهر آساک ( قوچان امروز ) به فرماندهی اشک اول دست به اقدامی تاریخی در ایران زدند که به اشغال ایران توسط قوای سلوکی پایان داد و سلسله ملی شاهنشاهی اشکانیان را پایه گذاری کردند . بعدها بار دیگر امپراتوری هخامنشی توسط پارتیان زنده شد و مرزهای ایران گسترش یافت و امپراتوری پارتیان شکل گرفت . سلسله اشکانی پس از حدود 400 سال امپراتوری در نهایت رو به زوال رفت و سلسله ملی دیگری به نام ساسانی در سال 241 پس از میلاد روز کار آمد . ساسانیان بناها - امارتهای و آتشکده های بسیاری در خراسان به جای گذاشتند . ولی خراسان پس از اسلام بارها مورد یورش اعراب قرار گرفت . خراسان بزرگ و واقعی از شمال تا سواحل رود جیحون و از مشرق قسمت زیادی از خاک قوم پشتو یا افغانها بوده است . شامل سمرقند - بخارا - مرو - خوارزم - خیوه - هرات و . . .بوده . به عبارتی می توان گفت که همه تیره های آن منطقه بخشی از ایران و ایرانیان هستند . منجمله تاجیکها - بلوچها - ترکمنها  - پشتو ها . پس از اسلام در سال 31 هجری مردم خراسان چون حکومتشان سقوط کرده بود و دولتی برای دفاع نداشتند تسلیم سپاه مسلمانان عرب می شود . ربیع ابن زیاد فرمانده سپاه اسلام که مردی بلند قامت و سیاه چهره و خشک و چروکیده بود بعد از فتح سیستان قبل از آنکه مرزبان آن شهر را به حضور بپذیرد دیواری قطور از اجساد ایرانی بنا نهاد که صف عظیمی را تشکیل داده بود . وی در بالای این دیوار بر روی اجساد ایرانیان نشست و بعد از آن مرزبان سیستان را فراخواند و قراردادی را در آن حالت منعقد ساخت که مرزبان باید هزار جوان ایرانی را به همراه خراج سالیانه تحویل عربها دهد . بعد از آن ایرانیان از قرارداد سرباز زدند و دوباره لشگری راهی سیستان شد و اینبار 2000 هزار جوان اسیر و مبلغ 2 میلیون درهم اهدایی از ایرانیان گرفتند . بعد از آن خراسان و نیشابور فتح شد و خراجهای بسیار سنگینی منعقد گشت . در سال 32 شخصی از خاندان کارن در خراسان پرچم مبارزه و طغیان بر ضد اعراب مسلمان را بلند کرد . او با سپاهی که بالغ بر 40 هزار تن بود . متشکل از مردمان طبیس - بادغیس - هرات - کهستان و گرگان . بلاذری مینویسد : خاندان کارن در خراسان که از مشهور ترین خاندهای ساسانی بوده است با اسلام بنای جنگ نهاند و در شبیخونی از طرف عبدالله خازم فرمانده آنان به قتل رسید و مردمانش به کلی کشتار شدند .

بار دیگر در سال 36 ایرانیان ساکن خراسان کارگزار امام علی را به کلی از خراسان بیرون راندند . زیرا خراسان در کنترل فرمانده امام علی بود . به گفته طبری "ماهویه سوری" که شاهنشاه یزدگرد را کشته شده بود برای بستن قراردادی به کوفه به نزد علی رفت . امام علی به جهت خشنودیش از کار ماهویه - وی را به ریاست شهر مرو خراسان گماشت و در نامه ای به ساکنان مرو خواست تا همگان از وی اطاعت کنند . ولی بعدها ماهویه سوری از بیم کشته شدنش توسط مردم به نیشابور گریخت و در همانجا درگذشت . زیرا در نزد ایرانیان آن زمان شاه از فر ایزدی بر خوردار بوده است و کشتن شاه گناهی نابخشودنی به حساب می آمده است . تاریخ طبری

بلاذری در این باره مینویسد : مردم شهر مرو کفر ورزیدند - به عبارتی از سلطه عربان خارج شدند . سپس دروازه های شهر نیشابور را بستند و سپاه اسلام را از انجا بیرون راندن و در نتیجه خراسان به کلی از زیر فتوحات اسلام خارج شد . امام علی که در آن زمان گرفتار جنگهای داخلی بود نتوانست خراسان را دوباره فتح کند . لیکن در سال 38 هجری پس از جنگهای حکمیت علی توانست خواهرزاده جعده ابن هبیره مخزونی را با سپاهی راهی خراسان نماید تا شورشیان ایرانی را سرکوب نماید . ولی از آنجا که اکثر سپاه علی درگیر شورشهای خوزستان و پارس و کرمان بودند سپاه او نتوانست موفقیتی در خراسان کسب کند . طبری اضافه میکند : "جعده" به ابرشهر ( نیشابور) رسید و ایرانیان آنجا کافر شده بودند و از دادن خراج به اعراب خودداری می نمودند . مردم نیشابور مقاومت کردند و سپاه علی بی نتیجه به کوفه بازگشت . طبری مینویسد : بعد از ناکام ماندن خراسان علی "خلید ابن قره یربوعی" را روانه خراسان نمود سپاه شهر ها را محاصره کرد و بعد از مدتی شهر به تسلیم گشوده شد و قرارداد باجگذاری با مردم خراسان بسته شد .

بعدها ایرانیان به سرکردگی ابومسلم خراسانی قیام بزرگی را بر ضد خاندان جنایت پیشه بنی امیه به راه انداختند . پس از آن طاهر ذوالیمینین که از طرف مامون خلیفه عباسی حاکم خراسان شده بود دعوی استقلال خراسان کرد و از فرمان خلیفه تازی روی گرداند ولی به دست ماموران خلیفه کشته شد . ولی پس از آن سلسله ایرانی طاهریان اساس استقلال ضد عربی را در ایران پایه گذارند . پس از طاهریان در سال 287 هجری قمری اسماعیل سامانی خراسان را متصرف شد و حکومت ایرانی سامانیان بعدها شکل گرفت . سامانیان با اینکه مجبور بودند به اعراب و خلیفه تازی باج پرداخت کنند ولی خدمات بسیاری در جهت احیای مجدد فرهنگ و هنر ایرانی کردند تا از زیر یوق فرهنگ و ادب تازی خارج شوند . تاجیکستان زیباترین دوره های تاریخی اش را در دوره ایرانی سامانیان ثبت کرده است .

در سال 384 هجزی قمری خراسان به دست محمود غزنوی این مرد خون آشام و متعصب افتاد . بسیاری از مردم خراسان که شیعه شده بودند مورد ظلم وی قرار گرفتند . در سال 429 طغرل سلجوقی بر قسمتی از خراسان از جمله نیشابور دست یافت اما مسعود غزنوی در سال 430 سلجوقیان را از خراسان اخراج کرد . ولی بعدها طغرل بر خراسان چیره شد . چون سلطان سنجر و حکومت پرماجرایش با مرگ او به پایان رسید در سال 552 ترکهای مغول از اطراف چین و مغولستان به خراسان یورش آوردند و خرابی های بسیاری به جای گذاشتند . چندی بعد خوارزمشاهیان بر خراسان مسلط شدند . بعد از مرگ سلطان ابو سعید بهادر خان در سال 736 هجری قمری آل کرت و سربداران بر خراسان مسلط شدند . . بعدها تیمور لنگ یکی دیگر از سرداران وحشی تاریخ بر خراسان چیره شد و کشتار و ویرانی ها بسیاری به جای گذاشت . . پس از مرگ تیمور شاهرخ به سرداری خراسان رسید . در سال 913 خراسان مورد حمله شیبک خان ازبک قرار گرفت . در در زمان ناصر الدین شاه قاجارشاه خیوه به خراسان حمله کرد ولی از دولت ایران شکست خورد . بعدها تورکمنها به ایران یورش آورند ولی باز هم شکست خوردند و عقب نشینی کردند . دولت شوروی سابق که همیشه در اندیشه تصاحب خاکهای ایران بود بالاخره حمله ازبکها را بهانه قرار داد و خاکهای شمالی ایران به اشغال کشورش در آورد . دولت قاجار هم با بستن قرار ننگین در سال 1249 هرات را از پکره ایران جدا کرد و خفت بزرگی در تاریخ ایران به جای گذاشت و سالهای پس از آن نیز برخی دیگر از شهرهای خراسان را به اشغال بیگانگان در آورد .

 

برخی از بزرگ مردان سرزمین ایرانی خراسان بزرگ

خطه خراسان نیز مانند دیگر شهرهای فلات ایران بزرگان بسیاری را تقدیم فرهنگ و ادب جهان کرده اند منجمله :

شیخ الرئیس حجه الحق ابو علی سینا حسین بن عبدالله بن حسین بن علی بن سینا مشهور ابن سینا استاد فلسفه و نجوم و پزشکی ایران از اهالی بلخ در خراسان

 

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولانا پدر عرفان جهان از بلخ

فردوسی طوسی خداوندگار فرهنگ و ادب و تاریخ ایران 

سنباد سردار دلیر ایرانی که بر ضد اعراب قیام نمود

برادران بنو موسی از استادان هندسه و ریاضی

حکیم عمر خیام نیشابوری فیلسوف - ریاضی دان و عارف بزرگ جهان

خالد ابن عبدالملک مرو رودی ستاره شناس بزرگ ایران از مرو خراسان بزرگ

ابومعشر جعفر ابن محمد ابن عمر بلخی ستاره شناس و منجم بزرگ از بلخ در خراسان بزرگ ایران

سهل بن بشر منجم ایرانی

ابو جعفر خازن ریاضی دان خراسانی

عبدالرحمن خازنی فیزیک دان و مخترع خراسانی

ابوبکر علی ابن محمد خراسانی کیمیا گر و شیمی دان ایرانی

شیخ احمد جامی

رودکی سمرقندی

عبدالرحمن جامی

مولانا زین الدین ابوبکر تایبادی

شیخ ابوذر بوزجانی

ابومسلم خوراسانی

اشو زرتشت نخستین پیام آور یکتاپرستی و خرد جهان

بسیاری از خاورشناس و محققین دین زرتشتی معتقدند : گاتها به لهجه خوراسانی سروده شده است و هجای گاتها هجای رگ ویدی است . این لهجه در باختر رود سند رایج بوده است . زرتشت از خاندانهایی نام می برد که متعلق به خراسان بزرگ و سرزمینهای سند و پنجاب در شرق ایران است . در تمامی سروده های او از مردمان آریایی نژاد سخنهایی دیده می شود . وی به کشور هفتم اشاره میکند که همان ایرانویچ - ائیرانه ویچه - یا ایران بزرگ بوده است . گفتگوی ها اوستا بیشتر از خراسان بزرگ است . شاه گشتاسب نیز از بلخ بود و بیشتر شواهد حاکی از آن است که زرتشت از شرق ایران بوده است . عده ای دیگر هم بر این باورند زادگاه زرتشت در آتروپاتکان یا آذربایجان آریایی بوده است . به هر روی یکی از احتمالات این است که زرتشت همگانوگه که در خراسان بزرگ زندگی میکرده متعلق به همانجا باشد ولی هنوز هیچ یک از این نظریه ها اثبات نشده است .

 

نام خراسان بزرگ و شهرهای آن

خوراسان در زبان پهلوی ( واژه نامه پهلوی ) از خور + سان آمده است . خور به معنی خورشید و روشنایی است . ایرانیان باستان به سرزمینهای شرق که جایگاه طلوع خوردشید بوده است خوراسان می گفته اند . به عبارتی دیگر سرزمین خورشید معنی می دهد . خوراسانیک پهلوی همان خراسانی امروزی است . اما خراسان بزرگ سرزمین آریایی پهناوری بوده است که متاسفانه توسط استعماگران انگلیس و روس و شاهان وطن فروش قاجار به بیگانگان واگذار شد . آنچه در نوشتارهای پایین خواهید دید ذکر چند اقلیم مشهور خراسان ایران و دهکده و روستاهای آن می باشد که بزرگ ترین جغرافی دانان مشرق زمین به آن اشاره نموده اند . امید بر این داریم که روزی فرزندان ایران زمین برای برداشتن مرزهای استعماری بیگانگان گام بردارند و خراسان بزرگ را که ریشه در تاریخ و هویت ملی ما دارد را باردیگر تشکیل دهند . شهر ایرانی خوارزم که امروزه بین ازبکستان و ترکمنستان اشغال گردیده است یکی از نخستین سرزمینهای ایران است که درارای شهر نشینی و تمدن شده است و نام خوارزم نیز بر گرفته از دو بخش خوار(خورشید) و زم(زمین) دانسته‌اند به معنای سرزمینی که خورشید از آن بیرون می‌‌آید . بزرگان ایران سروده های پیرامون خراسان گفته اند  

فخر الدین اسد گرگانی در مثنوی ویس و رامین می گوید

به لفظ پهــلوی هرکــو شناسد                     خراسان آن بود کز وی خور آید

خراسان را بود معنی خورآیان                       کجاز و خور برآید سـوی ایران

 

جامی نیز می گوید

هرجا که رفت زورق حافظ به بحر شعر                   جامی سفینه تو به دنباله می رود

نظم تو می رود ز خراسان به شاه فارس                   گر شعر او ز فارس به بنگاله می رود

 

به گفته اصطخری : شهرهای بزرگ خراسان چهار شهر است : نیشابور - مرو - هرات - سمرقند - بلخ ( مسالک الممالک - ابواسحق ابراهیم اصطخری برگ 203 ) نیشابور که همان ابرشهر باستانی است امروز جزوی از ایران ماست ولی شهرهای دیگر یکی پس از دیگری توسط بیگانگان اشغال شده است 

هرات : شهری است که در گذشته به نام آریا شناخته شده است . امروزه جزوی از افغانستان است . تا دوره نادرشاه افشار هرات در تمامی دوره های تاریخی جزوی از ایران بود . پس از مرگ نادر افغانها بر هرات مسلط شدند . ولی کماکان جزوی از ایران بود . در نهایت ماموران کشور فخیمه انگلستان که همیشه با مزدوران خود در کشورهای دیگر دخالت می کنند در هرات مامور جدایی هرات از ایران شدند . در سال 1249 عباس میرزا از سوی فتح علی شاه قاجار مامور پس گرفتن هرات از دست افغانها شد تا آنجا را به شیوه ایرانی اداره کنند . مرگ عباس میرزا این کار را ناتمام گذاشت . محمد شاه قاجار کوششی برای پس گیری هرات کرد که ناکام ماند . در زمان ناصر الدین شاه قاجار محمد خان افغان هرات را از ایران جدا کرد . ناصر الدین شاه و یارانش هرات را محاصره کردند و در سال 1273 این شهر را به ایران متصل کردند . ولی در نهایت با مداخلات بریتانیا قرار بر این شد که انگلستان همیشه مزدور که جنوب ایران را که اشغال کرده بود آنجا را ترک کند و ایران هم تعهد دهد هرات را به افغان ها واگذار کند 

 

مرو: امروزه جزوی از ترکمنستان است . مرو جزوی از خراسان بزرگ بوده است . روزگاری هم پایتخت دولت ایرانی طاهریان بود . مرو به گفته احمد ابن یعقوب (جغرافی دان مشهور در کتاب البلادان - برگ 55 ) مهمترین شهر خراسان ایران بوده است . همچنین نیز مرو به گفته ابرهیم اصطخری ( جغرافی دان در کتاب مسالک الممالک برگ 205 ) به نام شاه جان معروف است . گفته می شود این شهر را طهمورث ایرانی بنا کرده است . خوش ترین شهر خوراسان بزرگ مرو است که دارای میوه ها و رودها بسیار است . برزویه طبیب ایرانی نیز از مرو برخواست . آبهای زیبای مرو در هیچ جای دگر نیست . اصل ابریشم از مرو به شهرهای دیگر فرستاده شده است. مسعودی در مروج الذهب جلد یکم گوید ( برگ 278 ) یزدگرد سوم آخرین شهریار ایران هنگامی که کشته شد دو پسر به نامهای بهرام و فیروز داشت و سه دختر به نامهای ادرک - شاهین و مرداوند . بیشتر فرزندان شاه ایران در مرو زندگی میکنند و به همین روی خود یزدگرد نیز پس از حمله تازیان به مرو گریخت . مسعودی گوید در سال 219 معتصم "محمد بن قاسم بن علی بن عمر" را بترساند و او را مجبور کرد از کوفه به سوی خراسان و شهرهای مختلف آن منجمله مرو و سرخس و طالقان فرار نماید . او مدتی در شهرهای خراسان زندگی کرد .مسعودی گوید : یحیی بن اکثم از اهالی خراسان و از شهر مرو بود . جلد 2 برگ 436 ذکر شمه ای از اخبار 

 

بخارا : شهری ایرانی است که امروزه در ازبکستان قرار گرفته . بخارا پایتخت سلسله ایران سامانیان و طاهریان نیز بوده است و در تمامی روزگاری پیش از قاجار توسط ایرانیان اداره می شد . به گفته یعقوبی در البلدان ( برگ 69 ) بخارا شهری است که مردمان آنجا را ( پس از اسلام ) اعراب و ایرانیان تشکیل میدهند . اصطخری در مسالک المالک ( برگ 231 ) می نویسد بخارا شهری زیبا و سرسبز است چنانکه تا چشم کار می کند تنها سبزی و خرمی دیده می شود . به طوریکه گویی سبزی زمین بخارا و کبودی آسمان شهر با هم یکدیگر آمیخته شده اند . در تمامی شهر ویرانی یا بیابان دیده نمی شود . در خراسان هیچ شهری خرم و انبوه تر از بخارا نیست . بخارا هفت دروازه دارد . زمینهای سغد و بخارا همگی نزدیک به آب است . گویند ملیت مردم بخارا قومی بودند ایرانی که از استخر پارس به آنجا مهاجرت کرده اند . مردمانش با جمال و نیکو چهره هستند و باوقار رفتار میکنند . 85 درصد مردم آنجا به پارسی تاجیکی سخن می گویند ولی دولت ازبکستان آنان را از این حق خود محروم کرده است و ضدیت خواصی با زبان فارسی دارد . بخارا پایتخت ادبی و فرهنگی ایران پس از اسلام به شمار می آمده است . مسعودی گوید فریدون شاه ایران فرمان داد تا آتشکده ای در بخارا ساختند به نام بردسوره ( ج 1 - برگ 603 ) . مسعودی گوید گروهی از شاهان دیلیمان پیرو اسلام شده بودند . اسفاربن شیرویه ( کافر شد ) قزوین را که مردمانش مسلمان شده بودند ویران کرد و پوشش از زنان برداشت . شیرویه وقت شنید که موذن از گلدسته مسجد شهر اذان می گوید فرمان داد تا مسجد را بروی موذن ویران کنند . اسفار بن شیرویه نماز را منع کرد . فرمانروای خراسان که پایختش در بخارا بود راهی نبرد با شیرویه شد مروج الذهب جلد دوم برگ 744 خلافت المطیع .

 

 

بلخ : بلخ امروزه جزوی از افغانستان شده است که شامل شهرهای زیر است : بشمول شبرغان، جوزجان و اندخوی و فاریاب و سمنگان و بامیان . نام بلخ در زبان پهلوی ایران باستان به صورت باخل خوانده میشده است . بخل روت پهلوی همان رود بلخ کنونی است . به گفته اصطخری جغرافی دان پادشاهان سامانی از فرزندان ویند از اهالی بلخ بوده اند . بلخ دارای نواحی تخارستان - ختل - پنجهیر - بدخشان و بامیان است . بلخ نیشکر و نیلوفر بسیار دارد . میوه هایش گرمسیر است ولی خرما ندارد . یعقوبی جغرافی دان ( برگ 63 ) می نویسد بلخ شهری بزرگ در خراسان است . پادشاه خراسان شاه طرخان آنجا منزل دارد . مرو شهری با عظمت است . به گفته او بلخ وسط خراسان بزرگ قرار داشته است . مسعودی  مروج الذهب - ج 1 - برگ 53  می نویسد پادشاه ایران در زمان دانیال نبی پایتخت اش در بلخ بوده است . به گفته مسعودی ( ج 1 - برگ 222 ) بلخ را لهراسب شاه ایران بنیاد نهاد و آنجا را که درختان بسیار دارد بنا کرد . مدت پادشاهی لهراسب و خاندانش یکصد و بیست سال بود که در نهایت بدست ترکان اطراف چین کشته شد . مسعودی گوید هفت آتشکده در ایران بود که بسیار اهمیت داشته است . یکی از آنها نوبهار است که در بلخ خراسان وجود دارد ( برگ 586 ) این را منوچهر شاه ایران بساخت . یکی از راویان اهل تحقیق در درب این آتشکده نوبهار بلخ خراسان خوانده است که ایرانیان چنین نوشته اند : پادشاه به سه چیز نیازمند است : عقل - صبر و مال

 

جستارهای وابسته :

آنچه ایران به جهان آموخت

زبان فارسی در تاجیکستان

جشن ملی نوروز درافغانستان

جشن ملی نوروز در تاجیکستان

فرهنگ غنی ایرانی چیست ؟

گفتگو با یک هموطن تاجیکستانی

جایگاه زبان پارسی در ازبکستان

مشکلات زبان در تاجیکستان

زبان اوستایی سرزمین خوارزم

ایران سرزمین همیشگی آریایی ها

گذری بر زبان پارسی - فارسی دری

آداب و رسوم ایرانیان راستین در گذر تاریخ  

تاریخچه جشن ملی چهارشنبه سوری در سرزمینهای ایران

نقشه های ایران بزرگ و سرزمینهای حقیقی ایران  و اقوام آریایی آن 

 

 

بن مایه این نوشتار :

 

فرهنگ زبان پهلوی یا فهلوی : دکتر بهرام فره وشی

پایگاه اطلاع رسانی ابر شهر  - دانشنامه جهانی ویکی پدیا

دایره المعارف بزرگ ایران شناسی استاد عبدالحسن سعیدیان

البلدان : احمد ابن ابی یعقوب - متوفی سال 290 هجری - ترجمه دکتر محمد ابراهیم آیتی

مروج الذهب : ابوالحسن علی ابن حسین مسعودی - 2 جلدی ترجمه شادروان ابوالقاسم پاینده

مسالک الممالک : ابواسحق ابراهیم اصطخری جغرافی دان مشهور متوفی سال 346 - ترجمه خواجه نصیرالدین طوسی - دکتر ایرج افشار

 

سمرقند : شهری ایرانی که امروزه در ازبکستان واقع شده است . یعقوبی گوید ( برگ 69 ) سمرقند یکی از باشکوه ترین - ارجمند ترین و نیرومند ترین شهرهای خراسان باشد . مردمانی جنگجو دارد و پس از اسلام بارها کافر شدند و قیام کردند . سمرقند رودخانه هایی دارد که طلاهای بسیار دارد . هیچ کجای خراسان طلا ندارد ولی سمرقند بسیار دارد . ابن واضح یعقوبی در ستایش از سمرقند خراسان می گوید :  

 

 علت سمرقندان یقال لها                 زین خراسان جنه الکور

الیس ابراجها معلقه                        بحیث لاتسیبین للنظر

. . . .

ترجمه : سمرقند بالاتر از آن است که به آن زینت خراسان گفته شود

بلکه بهشت استانهاست مگرنه آنکه کوشکها آن بلند آویخته است

 

خاقانی شروانی

خراسان گر حرم بود و بهین کعبه ملک

سمرقند از فلک بود و مهین اختر قدخانش

 

تاجیکستان :

65 درصد مرد تاجیکستان به زبان پارسی تاجیکی و 25 درصد ازبکها و بقیه را روسها و تاتارها و تکشیل می دهند . تاجیکستان امروزه فقرین ترین کشور در بین جمهوری های تازه استقلال یافته است . دارای چهار استان می باشد : ختلان - سغد - قراتگین - کوهستان بدخشان . تاجیکستان در تمامی دوره های تاریخی جزوی از کشور ایران بوده است . در دوره های : هخامنشی - اشکانی - سلوکی - ساسانی - سامانی - غزنوی - سلجوقی - خوارزمشاهی -صفوی و در نهایت در زمان قاجار به روس ها واگذار شد و در سال 1928 جمهوری سوسیالیستی شوروی تاجیکستان تشکیل شد و در سال 1991 از شوروی جدا گردید و اعلام استقلال نمود. پس از اعلام استقلال 5 سال درگیر جنگ داخلی بود که بیش از 50 هزار نفر کشته شد و 700 هزار نفر بی خانمان گردید . جشن نوروز ایران بزرگ ترین جشن در تاجیکستان است . تاجیک قومی است ایرانی همچون کردها - لرها و بلوچها و غیره

 

 نیشابور؛ شهر دروازه های باستانی خورشید : «نیشابور» شهری است در قلب خراسان، ساختن نیشابور را به شاپور اول ساسانی نسبت می دهند و اسم شهر را به معنی «نهاده نیک شاپور» می دانند. «ابرشهر» نام قدیم نیشابور است، احتمال دارد که این نام در اصل شهر آپارناک یا آپارنی و جایگاه یکی از سه قبیله مهم پارت بوده باشد که شاهنشاهی نیرومند اشکانی را بنیاد کردند. شهر باستانی نیشابور به جز دروازه های کوچک، چهار دروازه بزرگ داشته که هر چهار دروازه، رو به سوی خورشید داشته اند و هنگام برخاستن خورشید، نخستین پرتوهای آفتاب از هر چهار دروازه به اندرون شهر می تابیده است. این آگاهی را «امام الحاکم» نیشابوری در تاریخ نیشابور به ما می دهد. که چون شاپور خواست که شهر نشابور بنا کند، چهار دروازه در چهار سوی آن چنان بساخت که همگام برآمدن آفتاب از هر چهار دروازه، آفتاب به درون شهر می تابد.

حمد الله مستوفی در نزهت القلوب بنای اصلی و باستانی شهر نیشابور را به طهمورث دیوبند نسبت داده است . ولی آباد ساختن و متمدن کردن شهر را به اردشیر بن بابک ساسانی نسبت داده است . شاپور شاهنشاه ایران فرزندش را به نگهابانی از نیشابور گذاشت و به فرمان وی اقدامات بسیار عظیمی در شهر انجام گرفت که این انقلاب فرهنگی را به تغییر نام شهر به نیشابور نسبت داده اند . 

ابوسعید ابوالخیر یکی از بزرگترین عارفان ایرانی نیز پایتخت خود را در نشابور قرار داد و هیچ گاه از خراسان بیرون نرفت، حتی در حج ... و مهری سخت به خراسان و نشابور داشت چنانکه روزی کسی از نشابور به بغداد می رفت، او را گفت به بغدادیان آن که تازی بداند بگوی:

فمطلع الشمس من خراسان

 

یک مصرع از شعر به زبان تازی است که ترجمه ی آن چنین است:

گویند از خراسان گوهری صادر می شود که در زیبایی تالی ندارد و من می گویم که محاسن آن را انکار مکنید که خاستگاه خورشید از خراسان است.

 

و آن که فارسی بداند برخوان:

سبزی و بهشت و نوبهــار از تو برند            آنی که به خلد یادگـــــــار از تو برند

در چینستان نقش و نگــار از تو برند                    ایران همه فال و روزگــــار از تو برند ( مقامات ابوسعید ابوالخیر )

 

چنین است که نیشابور را به جز از دروازه های کوچک که از آن یاد کرده خواهد شد، چهار دروازه بزرگ بوده است که هر چهار، رو به سوی خورشید داشته اند و هنگام برخاستن خورشید، نخستین پرتوهای آفتاب از هر چهار دروازه به اندرون شهر می تابیده است. و اگر چه نقشه آن شهر در دست نیست ولی می توان به یاری اندیشه این نقشه را چنانکه در نگاره آمده است، مجسم کرد.

و این آگاهی را «امام الحاکم» نیشابوری در تاریخ نیشابور به ما می دهد. که چون شاپور خواست که شهر نشابور بنا کند، چهار دروازه در چهار سوی آن چنان بساخت که همگام برآمدن آفتاب از هر چهار دروازه، آفتاب به درون شهر می تابد. هنوز در خانه های کهن زرتشتیان یزد و کرمان، نخستین پرتو آفتاب نیز بر «پسکم مس» می تابد. این خانه ها که به سبک معماری پارتی ساخته می شود، دارای چهار پسکم [Paskam] یا صفه است که در چهار سوی سرای قرار دارند، هر پسکم، ایوانی با آسمانه ی زخمی (سقف ضربی) است که به اتاق ها راه دارد. یکی از این پسکم ها، راه ورودی سرای است و دو پسکم دیگر دو سوی محل رفت و آمدهای روزانه است و پسکم بزرگ (که پسکم مس خوانده می شود)، از دیگر پسکم ها بلند تر و سر آن از پشت بام بالاتر است، چنان که نخستین پرتو خورشید بر آن می تابد و آغازگاه بامداد، یا نماز بامداد را آگاهی می دهد ... این پسکم، اوستا خوانده می شود، و همواره گیاه سبز و گلدان و گلاب و بوی خوش چون اسپند و کندر و عود در آنجا موجود است و کسانی که تن پاک دارند، می توانند بدان گام نهند. بدین روی، گاهگاه آن را «پسکم پاک» نیز می نامیم. چنان که می دانیم این نوع ساختمان را در فرهنگ معماری جهان به نام پارتی می شناسند. و ریوند و ابرشهر یکی از بزرگ ترین شهرهای تیره ی پارت است که شهر دروازه های خورشیدش می نامیم.

 

انگیزه ی دینی ایجاد ابرشهر

افزون بر همه موجبات طبیعی و اقلیمی، کوهستان بلند، پرآب روان بینالود، آب های زیر زمینی، جاده ابریشم و آن موقعیت طبیعی که نشابور را دروازه خراسان کرد، چند انگیزه ی دیگر نیز برای ایجاد و گسترش شهر وجود دارد.

نخست کوه ریوند که با داشتن کان اورانیوم، گهگاه شبانگاهان در برخی از جاها نورباران می شود. و این شگفتی بزرگ در مردمانی که با دل روشن، نور و فروغ را گرامی می داشته اند و ستایش می کرده اند، ایجاد شکوه و احترام بدان کوه را می کرده است. به طوری که یکی از سه آتشکده بزرگ ایران باستان بر فراز آن کوه قرار دارد.

وجود کان زغال سنگ در همان کوه که موجب ایجاد گاز متان می شود و کمک می کند که آتشکده خودسوز «برزین مهر» پیدا شود چنان که دقیقی در گشتاسب نامه (پیوست شاهنامه ی فردوسی) در باره آذر برزین می گوید:

که آن مهر برزین بی دود بود

منور نه از هیــــزم و عود بود

وجود چشمه ای سبز بر فراز کوه بینالود و دریای سو [Sow] بر فراز کوه ریوند (چند میلی شرق آتشکده برزین مهر) که هر دو از شگفتی های طبیعت است و بی آنکه چشمه ای، رودی بدان بپیوندد، در همه هنگام های سال به یک اندازه آب دارند؛ آبی بس زیبا و درخشان و برای ایرانیان که آب را همواره همراه با دیگر عناصر مثل خاک و باد و آتش گرامی داشته اند، وجود این دو پدیده با شگفتی و گرامی داشت فراوان موجب پدید آمدن نیایشکده ی (آناهیتا) آب در این ناحیه گردید چنان که از دیرباز از دورترین جای ها برای زیارت آن به نشابور می آمدند. و یکی از این زیارت های تاریخی حرکت یزدگرد اول است به نیشابور که برای نیایش آب و زیارت آن چشمه به نیشابور آمد و چون این پدیده ها بسیار دیرین و کهنسال است و بزرگی بینالود و دیگر مواهب طبیعی همراه با آن بسی دیرین تر از دوران پیدایی انسان است، پس به ریوند یا نشابور و ابرشهر اجازه می دهند که در زمانی بس دور بصورت شهر درآمده باشد. در شاهنامه از هنگام «ریومیز» پیرامون پنج هزار سال پیش یاد می شود اما این دلیل آن نیست که پیش از آن نیز وجود نداشته باشد.

از پشت ویشتاسبان یا کوه ریوند که آتشکده برزین مهر بر فراز آن شعله می کشیده است در زمان گشتاسب یاد می شود که آن نیز زمانی پیرامون سه هزار و پانصد سال پیش دارد. نام کوی داربجرد، زمان هخامنشیان را به یاد می آورد. از زمان اشکانیان که هیچ آگاهی از اینان بدست نمی آید، نشانه ای در نزدیکی شهر نشابور هست و آن روستای اشک آباد در چند میلی جنوب شهر، در میان  کویر کوچک دشت نشابور است که به «اشق آباد» دگرگون شد و امروز «عشق آباد» به فتح «ع» نوشته می شود تا هنگام ساسانیان که به نام نیوشاپوهر نمایان می شود.

 

ترکیب شهر و حرکت آن در دوره های تاریخی

ایرانیان چند هزار سال پیش از پیدایی یونان در شهر سازی خود به ردیف دیوارهای راست و کوچه و توالی خانه ها در امتداد معین دست یافته اند که باز خیلی زودتر از غربیان آنان را به ساخت شهرهای شترنجی رهنمون گردید.

همه ایرانیان یا تازیان جغرافی نویس نیز، این را یادآور شده اند که صورت شترنجی نشابور، پدیده ای ایرانی است. اما برخی از پیروان یونان این را نیز پدبده ای یونانی دانسته اند که اسکندر با خویش به ایران آورد.

تعداد کوی ها که به 64 می رسد و گاه کم و زیاد می گردد این سخن را استوار می سازد مگر آنکه شهر در برخی از دوره ها بر اثر جنگ یا زمین لرزه و آب خاست، ویران شده که شمار محله هایش کم می گردد و گاه بر اثر رونق و شکوه بازار صنعت و فرهنگ بر شمار آن افزوده می شود، اما همواره پیرامون همین شصت و چهار خانه شترنگ است!

اکنون بپردازیم به خراب شدن ریوند(که روشن نیست در چه زمان بوده) و ساختن شهر تازه ی نیو شاپو هر؛

الحاکم در تاریخ خود یادآور می شود که از مسجد جامع بسوی غرب تا احمدآباد سبزوار را «ریوند» نامند. پس شهر باستانی ریوند، بی هیچ گمان در این منطقه است و شاپور اول (شاپور دوم نیز به آبادی نشابور افزود) شهر تازه را در سوی شرقی آن بنا کرده است و ریوند را ویرانه نهاده است مگر آن که مردمان خود بنا به علاقه ی خویش، به آبادانی بخش هایی از آن همت گماشته اند.

پس از اسلام شهر به سوی ریوند گسترش می یابد و آن را در بر می گیر چنان که مسجد جامع نیز، در مرز ریوند و نشابور ساخته می شود آنگاه شهر به سوی غرب ریوند کشیده می شود تا به دروازه ی پول (که در نقشه نشان داده شده است و بر روی رودخانه ای موسمی به نام کال جینگل) رودخانه ی جنگل بنا شده می رسد.

از سوی شرق نیز، شهر گسترده می شود زیرا که در نوشته های پس از اسلام به دروازه ی شرقی به نام «باب ابی اسود» در شرق بر می خوریم که نشان می دهد پیش از اسلام ساخته نشده است زیرا در آن صورت نامی فارسی به خود می گرفت.

استخری در سده ی چهارم باروی این شهر را بصورت چهارگوشه ای معرفی می کند، که هر یک از برهای آن یک فرسنگ بوده است. اما این را نیز می افزاید که دو محله ی پرجمعیت نیز در بیرون شهر قرار دارد. بنابراین کلا شهر بصورت مستطیل در می آید. در زمان سلجوقیان نیز که شهر گسترده تر می شود، چیزی که حتی در نشابور کوچک امروز هم دیده می شود و این بدان روی است که شهر در دامنه ی کوه بینالود برای دست یافتن به آب مورد نیاز به دو سو کشیده می شود.

در نوشته های باستانی، از چهار رود که در میانه ی شهر جاری است سخن می رود. این رودها به گفته ای؛ شقاندیر، دارای بشتقان و خروه نام داشته و به کفته ی الحاکم؛ مازول، شامات، ریوند، بشتفروش. امروز این نام ها دگرگون شده و سه رشته از این رودها، در شور کنونی جاری است که دو شاخه ی آن، آب موسمی دارد و یکی که آب میرآباد را به شهر می رساند، همواره آب دارد. این سه رود از شرق به غرب، نخستین، آب کال غار، دیگری آب کال میرآباد و سومی آب کال جینگل را از بینالود به سوی جنوب می آورند.

چهارمین رود را اگر رودخانه ی «خرو» بگیریم، حد شرقی شهر را بسی بسوی شهر تا نزدیک قدمگاه می رساند و این بسی دور می نماید و درست همان رود بشتقان است که امروز از میان شهر باستانی می گذرد، و بنا بر گفته ی حمدالله مستوفی ( نزه القلوب 182 ) عمرولیث در کنار آن، کاخی ساخته است و این کاخ اگر کاوش شود، در میان ویرانه های باستانی پیدا خواهد شد.

بزرگ ترین و زیباترین شهر جهان و ستمکش ترین آنها پس از اسلام نیز چندین بار ویران گردید. در حمله ی غزان که همه ی آثار فرهنگ و از آن میان کتاب های هفده کتابخانه ی عمومی شهر را به آتش و باد دادند و حاندان های بزرگ ایران را از بیخ و بن برکندند. در یورش چنگیز، شهر با خاک یکسان گردید. پس از ایلغار چنگیز، نشابوریانی که در شهر ها و آفاق دیگر می زیسته اند بدان شهر بازگشتند و دوباره آن را ساختند چنان که ابن بطوطه که در این زمان به نشابور آمده بود از بزرگی آن و از چهار رودی که در آن جریان دارد سخن گفته است، اما باز در حمله ی تیمور تباهی های فراوان دید. چهر زلزله ی بزرگ در سال های 555، 666، 808 شهر را ویران ساخت. و آخرین ستم را برادران افغان در شورشی که علیه شاه سست عنصر و بی کفایت صفوی کردند ... و حق هم داشتند، بر پیکر این شهر وارد آوردند و از آن زمان پشت نشابور چنان شکسته است که چنان که باید و شاید هنوز برنخاسته است!

شهر ستم دیده از افغانان عزیز، کوچک شد چنان که پهنایش کمتر از یک کیلومتر و درازیش کمی بیش از یک کیلومتر گردید!!

برخی آثار برجسته ملی و تاریخی ایران  در خراسان

آتشکده آذر برزین مهر : آتشکده آذربرزین مهر یکی از سه آتشکده مقدس ایران است ( آذر گشسب - آذر برزین - کاریان ) که در شهر نیشابور یا ابرشهر خراسان قرار دارد . در پهلوی به نام آتور بورگین میتر خوانده می شود به معنی آتش مهر بالنده است . تاریخ ساخت آن بسیار کهن است به طوریکه به زمان اشو زرتشت باز میگردد و در بند 8 از فصل 17 بندهش آمده است : آذربرزین مهر تا زمان گشتاسب در گردش بوده و پناه جهان تا اینکه اشو زرتشت اسپنتمان دین آورد و گشتاسب شاه دینش را پذیرفت آنگاه گشتاسب آتش مقدس را در کوه ریومند در آذر برزین مهر قرار داد

آتشکده بردسوره : به گفته مسعودی در کتاب نامدار مروج الذهب این آتشکده توسط فریدون شاه بنا شد که آتش آن را از طوس خراسان آورده بود و در بخارای ایران قرار داد

آتشکده آذر شب : آتشکده ای است که گشتاسب شاه در بلخ بنا کرد و به گفته مورخین گنجهای خود را در آن قرار داد .

آتشکده آذرنوش : آتشکده ای است در بلخ که این نیز همچون آذرشب در خراسان بزرگ ایران بوده است . فردوسی بزرگ آن را نوش آذر نامیده است . فردوسی بزرگ می فرماید : شهنشاه لهراسب در شهر بلخ - بکشتند و شد روز ما تار و تلخ - و از آنجا به نوش آذر اندر شدند - رد و هیربد را همه سر زدند

منطقه باستانی بندیان خوراسان
محوطه باستانی بندیان در شهرستان درگز در استان خراسان رضوی ایران قرار دارد و شامل بزرگ‌ترین گچ‌بری یافت شده از دوران ساسانی است . این محوطه در سال ۱۳۶۹ در اثر کارهای تسطیح اراضی کشاورزی کشف شد و از سال ۱۳۷۳ تاکنون در دست حفاری و بررسی باستان‌شناسی است . کارهای باستان‌شناسی در منطقه در حال حاضر شامل بررسی معماری معبد ساسانی که در فصل‌های پیشین حفاری شده است. تپه دیگری در دست حفاری است. یاریم تپه در جوار آن هنوز مورد کاوش قرار نگرفته است. این محوطه باستانی مساحتی حدود هزار متر مربع را در بر می گیرد . اهمیت گچ‌بری‌های بندیان نه به طولانی بودن، بلکه به محتوای آن است. این گچ بری ها بیش از ۱۰۰ متر مربع وسعت دارند و بخش مهمی از تاریخ دوره بهرام گور را به تصویر کشیده‌اند . «مهدی رهبر»، باستان‌شناس و سرپرست کاوش‌های بندیان درگز درباره ویژگی این گچ بری‌ها می‌گوید: «گچ بری‌های داخل تالار آتشکده، پادشاهی بهرام گور و غلبه وی بر پادشاه هپتالی‌ها، قوم مهاجم شمال خراسان، را به تصویر کشیده‌اند. گچ بری‌های بجا مانده از دوره ساسانی، عموما جنبه تزیینی یا تک چهره دارند. در حالی که آثار نقش شده بر دیوار آتشکده بندیان، ورق‌هایی از تاریخ این دوره به شمار می روند . مجموعه آثار بندیان درگز، علاوه بر آتشکده، کارگاه صنعتی، سازه‌ای وسیع با کاربری احتمالی مذهبی و حکومتی و برج خاموشی به عنوان راهنمای مسافرین را نیز شامل می شود
 

دوران تاریخی محل بنا نوع بنا ثبت ملی نام بنا ردیف
ساسانی مشهد - تربت آتشکده 39 بازه هور 1
قرن 7 هجری قمری کاشمر مناره 91 مناره فیروز آباد 2
قرن 5- 6 هجری قمری طبس برج 123 برج کرات 3
قرن 7هجری قمری علی آباد کاشمر مناره و برج 127 مناره کاشمر 4
سال 1031هجری قمری مشهد بقعه 142 خواجه ربیع 5
قرن 6هجری قمری رادکان قوچان برج 146 میل رادکان 6
سال 500 - 600هجری قمری سبزوار مناره 160