تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
ع.م.اسکندری نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/٢/٢٩

 

 

چپ افغانستان

و

برون رفت از بن بست کنونی

 ( آيا راه ديگری جز تشکيلات جبهه يی وجود دارد؟ )

 

بجای مقدمه: اخيرا مقالهء محترم بشيربغلانی درمطبوعات برونمرزی کشور بطور استثنایی مورد توجه قلم بدستان موافق و مخالف ولی هموطن قرار گرفت.

برخیها، بخصوص آنانيکه تحت شعار کذايی " وحدت ملی" ميخواهند سيطرهء قوم يا "مليت خودی" را بر همه اقوام کشور تيوريزه کنند و بالآخص آنانيکه به نژاد و قوم برتر معتقد اند و به " تماميت خواهی" عادت کرده اند؛ بسيار بغلانی و نوشته اش را مورد غضب قرار دادند و به نشر مقالات در سايتها بسنده نکرده، بلکه حتی  از نام برخی احزاب و سازمانهای معلوم الحال به نشر اوراق تبليغاتی،اعلاميه ها و نوشته های شبنامه گونه در لندن، هالند، سکندناوی و آلمان نیز دست زدند. درين کارزار تبليغاتی از انترناسيوناليستان چپ و راست ديزدوری گرفـته (بدون درنظرداشت مواضع ايدئولوژيک وسياسی قبلی شان) تا شوونيستها وعظمت طلبان قومی و بنياد گرايان دينی،همه همصدا شدند.

در جانب مقابل نيز برخی از روشنفکران و قلم بدستان کشور به دفاع جانانه از مقالهء بغلانی و به بهانهء ان به دفاع محکم از عدالتخواهی ملی و اجتماعی  و افشای استبداد و استبداد گران علنی و مخفی، پرداختند. اين هم شايد يکی از خصوصيات سرزمين استبداد زده، متلون و منقطب ما باشد که هر برداشت سياسی و فکری مخالفين و موافقين سرسخت و آشتی ناپذير خود را دارد.

من درين نوشتهء مختصر ارادهء نقد مقالهء آقای بغلانی و نقد، نقد نويسان و مخالفين ايشان را نيز ندارم، ولی خود را ملزم ميدانم تا به يک مسئله اشاره کنم که مقالات مخالف آقای بغلانی بخصوص مقالهء طويل، لاطائلات گونه و حشری آقای سادات، مقالهء آقای خواتی و اعلاميه حزب نامنهاد "ملی دريز"،همه نه نظر و موضع گيری افراد بلکه موضع گيری سياسی يی سازمانها و فرکسيونهای معينی اند. در همهء اين موضع گيريها، دفاع از نظام قبيلوی و تک قومی در يک کشور کثيرالقوم، تماميت خواهی قبيلوی و حاکميت بلامنازع قوم و قبيلهء معين و مخالفت رندانه با عدالت ملی و اجتماعی، داد ميزند. همهء اين نويسندگان محترم بخصوص محترم سادات صاحب کوشيده اند نيت اصلی خود را زير مقولات  زيبايی چون "وحدت ملی"، "ملت واحد"، "استبداد مليت و قوم ندارد"، " افغانستان وطن مشترک همه افغانهاست "، "با تغيير نام، مردم صاحب نان وخانه  ولباس نميشوند" و... بپوشانند.

باوجود آنکه من با نظريات اين دوستان در مورد وحدت ملی، استبداد قومی، حل دموکراتيک مسئلهء ملی، تشکيل ملت واحد، تغيير يا عدم تغيير نام رسمی کشور و يا تعبير ايشان از عدالت ملی و عدالت اجتماعی موافق نيستم، ولی بحث درين موارد را فعلا لازم نميدانم و آنرا به آينده موکول ميکنم.

*****

بنظر من جوهر اصلی مقالهء آقای بغلانی را چند مسئله ذيل ميسازد:

-  افغانستان سرزمين استبداد و بيدادگری ملی است.

-  جغرافيای کنونی کشور يک جغرافيای استعماری و تحميلی است.

-  در آيينهء نام کنونی کشور همه اقوام باشندهء اين سرزمين هويت خود را نمي بينند.

-  در افغانستان مناسبات قبيلوی و عشيروی تسلط دارد و هنوز پروسهء ملت سازی تکميل نگرديده، لذا تفکر واقعآ ملی و نتيجتآ احزاب ملی به آسانی بوجود نمي آيند  ودر نهايت نتيجه ميگيرند که برای برون رفت از وضع متشتت و پراگنده ايکه نيروهای وطندوست مواجه اند، راهی جز تشکيل جبههء متحد ملی وجود ندارد.

منتقدين مخالف بغلانی هيچ کدام جوهر اصلی نوشتهء بغلانی را درموارد فوق مورد دقت و چالش جدی قرار نداده اند.

*****

درين نوشتهء کوتاه ارادهء من آنست تا به آن بخشی از نوشتهء آقای بغلانی بپردازم که هم در لابلای مقالهء خود به آن اشاره کرده اند وهم منحيث نتيجه گيری از بحث شان آنرا در آخر مقالهء شان قيد کرده اند. چون بصورت طبيعی حتی تازه کار ترين نويسنده نيز ميداند که بحث های آغازين مقدمهء اند برای نتيجه گيری پسين و يا مبتدا هميشه بخاطر توضيح خبر است.

آقای بغلانی بعد از بررسی مؤجز تاريخ سياسی يک قرن اخير کشور، بخصوص سه دههء کودتاها و فجايع خونين چنين نتيجه گيری ميکنند: « ... در بالا از روزگار پرماجرا و آشفتگی های دردآور در کشور و جفاهای سختی که به مردم اصيل تعميل گرديده است، سخن گفته شد. کنون می شود گفت که به تصفيه آن ميراث های آلوده و متعفن زمامداران بدنام تاريخ و عملکرد محافل حاکمه و گروه های وابسته به خارج و انتقام گيری ازآن همه حوادث خونين و بدرفتاريها، منهمک شدن و پيگيری آن کار و جريان بی سرانجامی خواهد بود. هيچگاه پيوند راستين، پويا، سازنده و انسانی ميان باشنده گان ميهن بوجود نمی آيد، بوطن و مردم  زيان بيشتر می رسد. چه ما بخواهيم يا نخواهيم همه وقايع گذشته را تاريخ ثبت و بايگانی نموده و داوری هم می کند. بنابراين بايد  بيشتر به آينده نگاه کرد و گذشت سازنده را پذيرفت و فرهنگ سياسی و اجرای نقش شريفانه وانسانی نشان داد و بخاطر نجات وطن و مردم بايد صادقانه متحد شد. و اين اتحاد زمانی بوجود می آيد که با ذهن گذشته و دومسئله زير وداع صورت گيرد :

      1-  خودبينی و خودمحوری گروهی، تعصب و عادت های بدبينانه سياسی، عقيده تی و سازمانی و وابستگی های بيرونی که در گذشته مانع وحد ت جنبش روشنفکری گرديده بود.

      2 -  ترک تمايلات برتری خواهی، قوم گرايی، احترازاز انحصارقدرت بزور خارجی ها، ناديده گرفتن حقوق و نقش ديگران که نتيجه آن رسوايی و سرافگنده گی تاريخی و افتراق و خصومت ساز بوده و تاحال کشور و مردم از آن آسيب ديده است.

        راه برون رفت از وضع، به همبستگی ملی، اتحاد روشنفکران و باور به اصل آزادی، احترام به انسان، عقيده و برابری حق او و پذيرش دموکراسی واقعی و شفاف تلازم دارد. و درمرکزتوجه حفظ

وطن واحد، وحدت ملی،ايجاد حاکميت ملی مشروع، حل اصولی و عادلانه مسئله ملی، تامين صلح، باز سازی و شکوفايی وطن، برقراری مناسبات متقابلا مفيد با کشورهای همسايه و جهان و جلب مساعدت های آنها ميباشد.»

درين نتيجه گيری بغلانی هم ميتوان برخورد شفاف با فجايع گذشته را ديد، هم سياست عدم خشونت و انتقام گيری را يافت و هم نيت نيک مبنی بر اتحاد همه نيروهای ترقيخواه و وطن دوست کشور را. ايشان که در دوجملهء کوتاه دلايل و عوامل پراگندگی نيروهای ترقيخواه را بيان داشتنه و منحيث پايان کلام چنين ادامه ميدهند : « ... هموطنان عزيز،آزاده و پاک نهاد! اوضاع نشان می دهد که دولت موجود موفق نيست. باهمه حمايت خارجيها پايه سياسی واجتماعی پيدا نکرد. وقوع حوادث و دهشت افگني ها اوضاع کشور، را تاريکتر و با اوضاع عراق مشابه نشان می دهد. اختلافات گروهی، نژادی و مذهبی و قوع حوا دث را بيشتر می سازد. تلفات و ويرانی افزايش می يابد. وقار و نجابت انسان وطن زياد پاما ل می گردد. راه علاج و برون رفت ازوضع اتکا به عقلا نيت، تفکر سالم و فرهنگ سياسی ميخواهد که وحدت عمل همه نيروها در يک « جبهه متحد ملی و دموکراتيک »  يا « نهضت دمو کراسی » سرتاسری و يا « جنبش ملی فراگروهی و فراقومی»  بوجود آيد؛ می تواند با ارايه  پروگرام موا فق با خواست زمان و تصوير د قيق از ايجاد جامعه انسانی، فرياد شورا نگيزعدا لت خواهی و انسان سالاری برپا دارد، که جهانيان بشنوند و بدانند. دراين صورت ميتوانند در فرايند جاری و طن خود را تحميل نمايند و بر او ضاع اثرگذار باشند و کشتی طوفان زده را به ساحل مراد بکشانند و برای نسلهای امروز و فردا ميراث خوب بگذارند. چنين کار، رفع مسئوليت تاريخی، شجاعت، عبادت، ايثار و صدا قت به وطن وهموطنان ميباشد. » (*)

****

پس از شکست و سقوط حکومت مرحوم دکتور نجيب الله و پيروزی مجاهدين، پراگندگی و سرگيچه گی عجيبی در ميان سازمانها و تشکيلات دارای موضع گيری چپ رونما گرديد. اين سرگيچه گی نه تنها حزب دموکراتيک خلق و سازمانهای متحد آن حزب در دوران حاکميت آن حزب را، بلکه حتی آنانيرا که در پهلوی مجاهدين هم جنگيده بودند، نيز در بر مي گرفت.

ولی با لشکر کشی امريکا و انگليس به افغانستان و برچيدن رژيم قرون وسطايی و قبيلوی طالبان توسط امريکا و متحدين داخلی آنزمان امريکا و خاصتا در يکی دوسال اخير و با انفاذ قانون احزاب سياسی و قانون اساسی کشور، باز جَم و جُوشی در ميان گروه های "چپ" ديروز بخصوص در مسابقهء حزب سازی ديده ميشود. درين نوشته به اين مسئله که آيا اين حزب سازيهای بي رويه ی کنونی "چپ دموکراتيک" را از پراگندگی نجات خواهد داد؟ اگر جواب منفی است، پس چه بايد کرد؟ بحث ميکنيم.

چگونگی تشکيل احزاب در گذشته: اکثريت احزاب به اصطلاح راست و چپ که طی دو،سه دههء گذشته در صحنهء سياسی کشور فعال بودند ؛ در جريان جنگ سرد، انقطاب ايدئولوژيک در سطح جهانی و رقابتها ميان دو بلاک شرق و غرب يا جهان سرمايداری و جهان سوسياليستی آنزمان، بوجود آمدند. در تشکيل وتشکُل اين احزاب نه رشد سياسی- فرهنگی جامعه ونه هم پخته بودن شرايط اجتماعی و تداوم مبارزات دادخواهانه مردم و روشنفکران کشور نقش اساسی و تعيين کننده داشته است (اگرچندی که اين فکتورها نيز کلآ بی اثر نبوده اند) . نقش اساسی را درين زمينه شرايط بيرونی و ما حول کشور داشته است. اکثر اين احزاب یا به تقليد از احزاب در ساير کشورهای، همجوار، منطقه و اسلامی ساخته شده اند ويا بعضآ در ايجاد آنها قدرتهای بزرگ مستقيما سهم داشته اند. بدين اساس با همه دغدغه ايکه احزاب چپ در گذشته و امروز به راه انداخته و می اندازند و خود را وارث مبارزات داد خواهانه، مشروطه خواهی و ملی گرايانه ميخوانند؛ به مشکل ميتوان پذيرفت که اين احزاب ( از حزب دموکراتيک خلق گرفته تا جريان دموکراتيک نوين و فرکسيونهای منشعبه از آنها)ادامه دهندگان جنبشهای مشروطه خواهی و احزاب ملی چون حزب خلق و وطن محمودی و غبار باشند. اگرچندی که اين نامها راغير قانونی برخود نهادند.

يکی از مشخصات مشروطه خواهان و ملی گرايان در گذشته در آن نهفته است که هم برنامه های اين گروه ها دارای روح ملی ( نه انترناسيوناليستی) اند و هم شخصيتهای رهبری کنندهء ايشان عناصر ملی اند نه ايدئولوژيک. برعکس در احزاب به اصطلاح چپ و راست، چهار دههء اخیر هم برنامه ها ايدئولوژيک و وابسطه است وهم شخصيتها در وابستگی تنگاتنگ به مراجع قدرت در کشورهای خارجی . البته سازمانها و حلقات کوچک ملی گرا و دارای سمت گيری چپ و ميانه نيز خواستند درين مقطع سربلند کنند، ولی از هردو جانب (هم شرق و هم غرب و هم هواخواهان داخلی شان) سرکوب گرديدند.

اين احزاب نه تنها باعث وابستگی کشور گرديدند، بلکه حتی فرهنگ عدم اعتماد به خود و اتکا به بيگانگان را در ذهن روشنفکران کشورنيز کاشتـند.(**)

يکی ديگر از مشخصات اين "احزاب و سازمانهای جنگ سردی" در کشور ما در آنست که  انها کلآ به دموکراسی معتقد نبوند و يا انرا بگونهء ايدئولوژيک تعبير و تفسير ميکردند. تجربهء حکومت داری اين احزاب و تجارب اپوزيسيونی شان در کشور نشان ميدهد که همهء اين احزاب و سازمانها به خشونت، قتل و کشتار مخالفين حزبی و فکری خود دست زدند. البته هريکی در حدود امکانات خود. يکی به پيمانهء وسيعتر ودر سطح کل کشور چون حکومت را قبضه کرده بود و آن ديگری در سطح ولايت، ولسوالی و يا حتی دهکده يا قريه ايکه در جريان جنگ داخلی تحت کنترل خود داشت.

مهم اين نيست که چه کسی قتل و جنايت بيشتر کرده است و چه کسی کمتر؛ مهم اين است که آيآ آن سازمان يا حزب معينه، خشونت را مردود ميداند يا خير؟. ولی در تجربهء کشور ما،اگر نه همه، اکثريت مطلق گروه های راست و چپ در فاجعه شريک اند و از قراين چنين معلوم ميشود که همه اعتقاد به خشونت و انتقام گيری داشته اند.

با آنهم بايد اين مسئله را تاکيد نمود که هم در افغانستان و هم در تجربهء جهانی دموکراسی و عدالت اجتماعی از بستر چپ وبخصوص چپ ميانه برخواسته است. همه احزاب و سازمانهای چپ کشور نيز با شعار خدمت به وطن ومردم آن و بخاطر دموکراسی و عدالت اجتماعی ( البته از هر سازمانی به تعبير خودش) برخاستند ودرين راه قربانيها نيز دادند؛ ولی از انجائيکه اصول فکری و ساختار تشکيلاتی ايشان باموازين دموکراسی و زندگی دموکراتيک سازگار نبود؛ نتيجه کارشان همان است که تا امروز کشور وجامعهء ما تجربه ميکند. 

چگونگی تشکيل احزاب جديد: انچنانيکه در بالا عرض شد، احزاب کنونی کشور نيز بنا برمقتضای زمان و پختگی شرايط عينی و ذهنی جامعه بوجود نيامده اند.

در تشکيل استعجالی اين احزاب چند مسئله مؤثر بوده است:

- امريکائيها که بعد بيش از نيم قرن پلانها ونقشه های خود موفق به اشغال و کنترل منطقه میگردند، برای اغفال اذهان عامهء جهان و افغانستان به تمثيل دموکراسی نياز دارند. دموکراسی نيز بدون داشتن اپوزيسيون نميتواند وجود داشته باشد، لذا خود ايشان از سازمانها و افرارد وابسته بخود، دست به تشکيل احزاب به اصطلاح اپوزيسيونی زدند.

- برخی ديگر نيز که در آرزوی داشتن حزب و رهبر شدن بودند، با عجله دست بکار شدند  تا از دسترخوان گستردهء دموکراسی امريکايی بهره مند شوند.

- گروه سوم آنانی اند که واقعآ به آرزوی تشکيل احزاب ملی و اپوزيسيونی دست بکار شدند، که هنوز توفيق چندانی در کار شان همراه نبوده است.

همين اکنون بيش از دو درجن حزب به اصطلاح دارای موضع گيری چپ و دموکراتيک ثبت و راجستر رسمی شده است وبرخی ديگر نيز درانتظار اند. اکثريت اين احزاب دارای مشخصات ذيل اند:

- باوجود آنکه همه از دموکراسی حرف ميزنند، ولی در عمل بدان کمتر اعتقاد دارند.

- موضع گيريهای سياسی و فکری اين احزاب اکثرآ ملهم از مواضع و سياستهای احزاب ديروزی است.

- از نگاه تشکيلاتی نيز اين احزاب در حقيقت فرکسيونهای کوچکی از احزاب عمدهء ديروزی اند. اگر از استثنآت بگذريم همه کادرها و اعضای اين سازمانهای جديد در بست  اعضای يک حزب يا سازمان سياسی معين در گذشته بوده اند.

يعنی اين سازمانها توفيق نيافته اند تا برانقطاب سياسی – تشکيلاتی که ميراث ديروز است فايق آيند.

- هنوزهم روان سنتراليستی منحيث اصول تشکيلاتی گذشته بر اين سازمانه مسلط است.

- هيچ يک ازين سازمانهای جديد نتوانسته انذ انقطاب قومی را بشکنند و واقعا به تشکيلات فراقومی تبديل گردند.

- هنوز هم رهبران سنتی ديروز يا به شکل مستقيم يا غير مستقيم دست اندر کار رهبری اين احزاب اند.

- اصول دموکراسی در تشکيلات اين سازمانهای جديدالتشيل کمتر راه يافته است. حتی اگر کادرهای جوانتر هم در رهبری اين احزاب آمده اند، ولی از ميراث گذشته تغذيه ميشوند و کمتر به دموکراسی درون حزبی و رهبری شورايی اعتقاد دارند و تنيجه آن شده است که اين احزاب به نام اشخاص شهرت يافته اند و در عمل نيز گروهی اند برای مانورهای شخصی چند رهبر قديمی يا رهبران قدبرافرشتگان امروزی ولی با فکر سنتراليستی قديمی که در نهايت ديکتاتوران نوخاستهء بيش نيستند.

حال احزابی را که نه دارای سياستهای جديد اند و نه دارای فکر جديد و نه ساختار تشکيلاتی و کادرها و رهبران جديد، چگونه ميتوان احزاب جديد ناميد؟

واقعيت اينست که اکثريت مطلق احزاب راجستر شدهء دارای موضع گيری به اصطلاح چپ، فرکسيونهايی از دو،سه حزب يا جريان عمده چپ در گذشته اند. حالا وقتی اين احزاب در متحد بودن خود کاری را انجام داده نتوانستند، درين حالتی که از هرکدام آنها دهها حزب و سازمان جديد سربرآورده است، چه کاری انجام داده خواهند توانست؟ آنچه ميتوانند اينست که آرايشکران خوبی برای چهرهء رژيم کنونی باشند.

محترم بغلانی صاحب در سخنرانی شان در جلسهء 25 فبروری2006 در هالند بجا گفته اند که:«... انتظار میرفت که نهضت میهنی زمینه ساز و مدرسه ی پرورش چنین افکار انسانی و نجات بخش می شد و می درخشید که نشد!» (***)

 من ميخواهم هم صدا با آقای بغلانی شده و به آن اضافه کنم که نه تنها نهضت مورد نظر شما ميهنی نشد، بلکه متآسفانه بسيار احزاب، کنگره ها، نهضت ها و جنبش ها که توقع ميرفت متحده،ميهنی و ملی شوند، که نشدند. ولی اين راه دراز است و ما هنوز درآغاز راهيم و به قول مشهور " تا ريشه در آب است اميد ثمری هست. " نه بايد نا اميد بود.

چه ميتوان کرد؟

 فکر ميشود که حالا بايد عطش آنانيکه تازه در آرزوی رهبر شدن بودند ويا آن رهبران سنتی ايکه يک بار ديگر ميخواستند ضرب شصت خود را به صفوف منتقد شان نشان دهند، بعد ازفرونشستن گردبادهای انتخابات رياست جمهوری و پارلمانی فرو نشسته باشد و موقعيت حقيقی خود را يافته باشند که در کجای راه اند؟

من مخالف اپوزيسون و ائتلافها نيستم، ولی حقيقت مسئله درينجاست که هم کار اپوزيسيونی وهم ائتلافها عملکردهای سياسی يی اند که از يک نيروی متحد، متمرکز و با قدرت و نفوذ معنوی ساخته است، نه از نيروهای پراگنده و منفرد. ائتلاف يا حتی همکاری با دولت کنونی دست نشاندهء بزرگترين قدرت جهانی از موضع ضعيف و يا بصورت انفرادی و شخصی صرف ميتواند معنی تسليم طلبی و يا وابستگی به سازمانهای استخباراتی را داشته باشد. اپوزيسطون ضعيف نيز در بهترين حالت آن چيزی بيشتر از آرايشگر نظام نخواهد بود.

من بقول آقای بغلانی موافقم که صرف يک حزب متحد و نيرومند وباانديشه و تفکر ملی ميتواند " در فرايند جاری و طن خود را تحميل نمايند و بر او ضاع اثرگذار باشند و کشتی طوفان زده را به ساحل مراد بکشانند و برای نسلهای امروز و فردا ميراث خوب بگذارند. چنين کار، رفع مسئوليت تاريخی، شجاعت، عبادت ايثار و صدا قت به وطن وهموطنان ميباشد."

به نظر من نيزهرگاه اگر نسل روشنفکران مسئول و متفکر امروزی کشور به انقطابهای سياسی، تشکيلاتی و ايدئولوژيک که اکثرآ ميراث سياستهای جنگ سرد اند و بر انقطابهای قومی و منطقوی که ميراث رژيمها توتاليتر گذشتهء کشور اند، فايق نيايند واز خود محور بينی و عشق افراطی به فرکسيون و سازمان و رهبران "خودی" نگذرند، گذشتهء خود و حزب خود را، طور ريشهء (هم از نگاه سياسی، هم از نقطه نطر ايدئولوژيک و هم از زاويهء تشکيلاتی) خود به انتقاد نگيرند، به اتحاد نيروهای وطن دوست نه چون يک حرف تبليغاتی، بلکه صميمانه و مستدل معتقد نگردند و در نهايت صادقانه بدورهم حلقه نزنند،راه برونرفت ازين بن بست برای"چپ" افغانستان وجود ندارد وچنين امکانی بنابرخصوصيات کشور ما وتجارب همهء ما چه در گذشته و چه در سالهای اخير، نه در ساختار حزب واحد، بلکه صرف در يک ساختار جبهوی ميسر است. (****)

اقلآ، من چنين مي انديشم؛ شما چه فکر ميکنيد؟

 ثور سال1385

می سال 2006

 

************

پينوشتها:

* -  برگرفته شده از مقالهء آقای بغلانی تحت عنوان " آريانای باستان، خراسان پهناور و افغانستان پر آشوب" منتشره در ويبلاگ رستاخيز ملی .

**- درينمورد يک مثال ميآوريم: با وجود آنکه همه نيروهای دارای سمت گيری چپ در گذشته شعار ضد امريکايی ميدادند و در شکست امريکا در جنگ ويتنام و همين اکنون درعراق و ... به شادمانی ياد ميکنند و يا نيروهای جهادی کشور از شکست دادن بزرگترين قدرت جهانی توسط مردم افغانستان و مجاهدين آن با افتخار ياد ميکنند، ولی زمانيکه مسئلهء عدم وابستگی به قدرتهای بيگانه مطرح گردد؛ همه آنها، چه چپ ها و چه راست ها يکصدا ميگويند که بدون حمايت خارجی در افغانستان مبارزه، تلاش، بازسازی، دفاع از حاکميت ملی و تماميت ارضی و حتی "ملت سازی" ممکن نيست. ايشان بصورت واضح و صريح همبستگی ميان کشورها و ملتها را با وابستگی عوضی ميگيرند. اصل مسئله در آنست که آنانيکه به "حامی" عادت کرده اند، بدون حمايت گر خارجی با پای خود راه رفته نميتوانند، چون اصلآ راه رفتن به پای خود را ياد نگرفته اند. در غير تجربهء تاريخی نشان ميدهد که بزرگترين کشورها وقدرتهای جهان نتوانسته اند ارادهء خود را بر کوچکترين ملتها و کشورها تحميل کنند. در همه جنگهای نابرابر، تقريبا هميشه و در فرجام تجاوزگران قدرتمند شکست خورده و به زانو درآمده اند و ملتهائيکه از هويت، استقلال و سرزمين خود دفاع نموده اند ولو که کوچک و ضعيف بوده اند، پيروز شده اند.

***- به نقل از بيانيهء آقای بغلانی در جلسهء مورخ 25 فبروری 2006 نهضت ميهنی در هالند، منتشره در سايت آريايی .

****- من حدود يک سال قبل در مقالهء تحت عنوان " آيا زمان تشکيل جبههء متحد ملی و دموکراتيک فرا نرسيده است؟" نظريات خود را کمی مفصل تر درين باب عرض نموده بودم و هنوز به ان اصول معتقدم و لازم نميدانم آنها را دوباره تکرار کنم. انچه حالا ميخواهم علاوه کنم اينست که: آنعده از روشنفکران وطن که واقعآ زولانه های ايدئولوژيک ، سياسی و تشکيلاتی ميراث گذشته را شکستانده اند واز مرحلهء دفاع از منافع قبيلوی و منطقوی به سطح دفاع از منافع ملی و کشوری گذار کرده اند؛ و نهايتآ به اين نتيجه رسيده اند برای برون رفت از وضع کنونی در مرحلهء اول راه ديگری جز ايجاد يک ساختار جبهه يی وجود ندارد؛ بايد همديگر را دريابند ودرين راه دست بکار عملی شوند.

 

 

 

لینک      نظرات ()      

بزرگ مردی از درواز نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/٢/٢۱

نوشتهء: ر. بيژنپور

10.05.06

 

مولانا بحرالدین باعث

 

  "  سنت زد گـــــی ما  فساد د ین  است 

   وفقدان تحول فکردرما بحران دین " !

                                      (  باعث )

 

 

مولانا باعث

 

نخستین متفکرد ین پیرایی درشرق است 

 

     مولانا بحرالدین باعث میگوید: " اجرای انقلاب در دین  مهمتر از انجام تحولات در زمین است.  اگر در ساحت دین انقلابی بعمل آید،  یا دین باعث سقوط آن میگردد،  و یا آن انقلاب در دامن دین سقوط میکند،   در هردو صورت دین است که مرکب  انقلاب  و تحولات جوامع جهان سومی را پا شکسته و درجامانده میسازد.  پس باید انقلاب در دین را تدارک نمود،  تا سبب اصلی در تحولات زمین خود متحول گردد ".

    ا و همچنان  در کارنامه ی دین،  شوخیها یی را می بیند که در واقع آب از روی هفت پدر دین ریخته اند و دین را د نیا باوران دین فروش  چونان مرغ  و شاهین پر کور نموده اند.  او به میراث نا کار آمد دین که روش د یوانگان قد رت است،  نه راه رسول سعاد ت ،  شدیداً  اعتراض دارد،  بهمین  منظور میگوید:

    "  دینی که با کارنامه سیاه  خشونت و بی محتوایی،  بما میراث  ما نده است ،  بیش ا ز آنکه خلاق و قابل عمل  باشد ،  افسون شده وبی ماهیت است .  ما با این روشهای نا صواب تحت نام  دین ، پیروان رسول نیستیم ،  بلکه مقلدان چند فضول  و لا عقول هستیم ".  ( * )    مولانا باعث  

 

    سخن از شهید بزرگ  ومعلم راستین  در صراط های سرنوشت  ومقد رات سیاسی مردم افغانستان است.  کسی که دین و آموزه های  الهی را سعی نمود زمینی بسازد و انسان را جانشین خدا و حتی مخیر العمل  در زمین معرفی  بدارد. 

    سخن در احوال آزاده مرد نو اند یش و وارسته انسانی از جلگه ی غرور و شهامت ا ست .  بزرگترین  روحانی و اسلام شناس  جوانی که  عنصر تجد د و تحول در د ین را فرض اول مردم مومن دانست.  ا و با صراحت گفت : "  سنت زدگی فساد دین است و فقدان عقلانیت  وتفکر بحران دین .  مبارزه با مجعولات و مهملات در پایگاه د ین، دارای اهمیت  کمتر از مبارزه با استبداد و نا روایی  دیوانه سالاران در زمین نیست " .  ( 1 )

    بلی  سخن ا ز دلاور مردی است ،  که  از هنجره دین بر ضد خرافات افسانوی در زمین  فریاد کرد و در جماعت مسلما ن ها  واجب  اول مردم را مجاهد ت  و مبارزه با روحانیت  افسونگر،  نادان و کهنه اندیشان قرون وسطایی خواند.  ا و شرط  اول موجود یت  هردین را آگاهی متدین ها میدانست ،  باور داشت که قرا ـت  های کنونی از دین  نه تنها دین نیستند،  که اسباب  تمسخر خدا وند در زمین  هستند. 

    باعث  میگفت :  من در حیرت از آنم که ؛  در سرگذشت دین کسانی در منبرو محضر،  تفسیر خدا شناسی کرده اند،  که به خود شناسی هزار سال فاصله دارند. اینکه مردم گمراه شده ی ما در تحت تفاسیر و تعابیر حیوانی و جاهلانه ی آنان چرا هنوز دیوانه نشده اند ،  بقول آنان خود معجزه یی است  شاخدار".  ( 2 ) 

    مولوی بحرالدین باعث ،  در حوزه ی تفکر د ینی پایه گذار نخستین جنبش  ونهضت دین پیرایی و خرافات ستیزی است.  او در این کار مانند،  منصورهلاج ، شیخ شهاب الدین سهروردی، عین القضات همدانی،  گالیله  و د یگران هدف  تمام نشانه های عوامزدگان مزخرف و بخشی از گویا روحانیان و  روشنفکران که  مزدور و د نباله رو استبدا د بودند،  قرار داشت.

    باعث در بخشی از دفاعیات  خود علیه دولت داود خان میگوید : "  الهی نامه  ( قرآن ) را که با کلمه ی (  اقرء )  پیام داده است  بر ما  پذیرا کرده اند ،  ولی به آن بخش های دیگری که اکثراً با کلمات ( قتل فقتل و اقتل ) انجام یافته است،  بی سابقه هستیم.  کاردین تنظیم اخلاقی  جامعه است و بستر دین  سرزمین وجود  انسان .  پس د ین بهزار د لیل یک امر شخصی و یک روش مناسب  فرد است.  سعی در دینی کردن موتر برای گمراها ن  سیاسی،  زنگ خطری است که کار نامه ی دین در گذشته را  برای  حیوانات نیز قابل تردید مینماید ".  ( 3 )

 

     در احوال  مولانا  بحر الدین باعث :

   

     بحرالدین باعث که بعد ها مشهور ترین روحانی نو گرا و بدون ریش و عمامه  در افغانستان  وشاید تمام کشور های اسلامی شرق شد ،  در سال  ( 1320 خ  برابر با  1941 م  )  د ر روستای چهار باغ (  ما یمی ) شمالی ترین نقطه ی  بد خشان  یعنی  درواز  بد نیا آمد.  اجد اد این خانواده روحانی  که در ایام  پادشاهی  درواز شاهان ، از بزرگان  دین و اند یشه در بخارای شرقی بود ند،  در نزد مرد م  کوهستا نات به پیشوایان روحانی  اعتبار داشته اند.

    بحرا لد ین در دامن همین  خانواده  بزرگ شد،  او از کودکی  در نزد پد ر و مربیان مذهبی  روستای چهار باغ  بشاگرد ی  ادامه داد.   بسیار زود به جمع  طلبه های با لا مرتبت  درامد.  برای همین ضرورت  از درواز به  مرکز تخار آمد و در آنجا نیز شا مل  مدارس مذهبی شد.  او درهمان نوجوانی از شور و شعور بالایی برخوردار بود.

   همواره میگفت :  دربیش از صد مباحثه جدی  با مولوی های بزرگ  ومد رسین  تخار زمین،  اشتراک کرده است.  او هرگز در بحث دینی  ملاحظه نمی کرد،  اند یشه ها  واعتراضات خود را شفاف مطرح مینمود.  دلیل آنکه قبل از بیست سالگی او را نسبت  قوت  منطق و قدرت استدلال و برای  شیوه ی جذاب و پر طنطنه یی  که داشت، حسودان و نا آگاهان تکفیر کردند ، همین بی پروایی و صراحتهای او در بیان اندیشه اش بود .

صدها نوبت  مباحثات  شد ید  و جدی را  د ر سراسر ترکستان زمین ( از تخار تا فاریاب زمین )  سازماندهی نمود،  او در تمام این  مناظره های ملایی و دیالوگهای دینی  پیروز بحثها بود.  کسانی که اورا د یده بود ند،  میدانند که او در بلاغت  و فصاحت  از کم نظیر ترین آد مهای زمان بود.  تسلط او برزبان و متون عربی،  آگاهی او از دست آورد های علوم ،  دسترسی او به قر آن و هنر او در تفسیر کردن کتاب الله،  شجاعت و هردم حضوری او در نبر منطق و استدلال  و سر انجام  قدرت حفظ و یاد گیری او د ر درس و آموزه های دینی بود.  بلاغت  وفصاحت، شجاعت و آگاهی و مهارت  در توجیه و بیان آیات  واحادیث ،  عناصر اصلی شهرت و آوازه ی او بود ند.  

مولا نا بحرالدین در همه  مباحثات جدی،  جامعه ی روحانیت جوان  در شمال کشور را تسخیر نمود.  ایشان  در مشورت با برخی دا نشمندان آگاه و همد یاران بیدارش  ما نند مولا نا سلیم طغرا راغی بیدل شناس بزرگ که در بخارا هم شهرت ادبی و محبوبیت فراوانی کسب کرده بود، و با چند تن دیگرکه  معتقد بودند مولانا بحرالدین میتواند در آینده نزد یک،  باعث دگرگونیهای بینشی و نگرشی در حوزه ی آموزش های دینی گردد،  تخلص  او را " باعث " پیشنهاد کردند .  

  مولانا بحرالد ین  در بامداد ملایی و آغاز دین پیرایی خویش که هنوز بدرجه بسیار بالایی نرسیده بود، روش  آموزش مدارس دینی را  یک بیهوـدگی و نا کار آیی مطلق  نامید.  او نیاموختن مبادی علوم طبیعی و انسانی را یک  خطر عام سازی تقلید و هنر مردگی در مردم این سرزمین می دانست. 

     کلمه باعث  عربی است،  اساساً  اسم فاعل است  وبه  معنی  بر انگیزنده،  و اسم است  به مفهوم  انگیزه ،  علت و سبب ، دلیل و پایه  و موجبه .  البته  باعث در نزد خود نوعی بعثت اند یشه  برای خودش را  مراد کرده بود.  چنانچه یکی از شاعران وطن در حق او گفته است :

 

     د ر باغ جهان درخت پر میوه تویی           د ر دامن عــلم بهترین شیوه  تویی

     گفتند ترا که بحر دینی هستـــــــــی           حا می غریب و کود ک وبیوه تویی

                                                                                      ( د. دروازی )

  به نسبت  شور وشیدایی او در بحثها  و بنابر ویژگی آگاهی  و اشراف او بر اصول  و مبانی دین، خیلیها او را به اشتباه  مولوی باحث   میشناختند.  در سال 1340 خورشیدی  یک  سوال نامه  پنجاه ماده ای ترتیب  و تکثیر نمود،  دوستان او  این  نامه را در جامعه ی روحانیت  و در تمام سطوح کشور پخش  وتوذ یع  نمودند.

  پرسشهای  او در این سوالنامه  چندان  جدی و عاقبت  انگیز بود ند،  که  نود  در صد پرسش شدگان از ابراز نظر در مورد د ین  حذ ر کردند.  پرسشنامه  باعث،  کارنامه دین را زیر سوال برده بود. او در باب نا کار آمدی و بی محتوایی آموزشهای دینی،  نابیداری و بی شجاعتی آموزگاران  و  سریال تکرار شونده ی ابزاری کردن د ین در خدمت حاکمان نظامهای  خشونت و خیانت  در افغانستان شرح و تفسیر روشنی  نمود.

     پرسشنامه ی مو لانا بحرالد ین باعث ،  در واقع فراخوان عمومی و اعلامیه ی جامعه ی روشنفکران روحانیت جوان بود.  در این پرسشها مسا یل بسیاری شامل بود ند که میتوان به  برخی از آن اشارات و اظهارات  توجه نمود :

 

   "  بیم  ناکامی آخرت در مومن 

    نقش نا کار آمد  دین در پراتیک اجتماعی

    کار نامه ی خونین خلفا و فقها در دین

    قبض وبسط دین در زند گی مومن 

    د ین باوری و د نیا نا باوری

    برگشتاندن دین از بازار سیا ست و حاکمیت

    قضا بدست دین  موجب  خطای اجتماعی

    تعریف زن در دین  فراموش شده است

    نقش د ین و نفس د ین  دودنیا شده اند

    د ین باید  بتواند آزادی و استبداد  را بیان کند

    و ..."

        مولانا باعث سالهای   1344- خ  مد رسه ی د ینی را به درجه ی ا جتهاد در تسنن ( مولوی وصاحب  د ستار )  ختم نمود.  او همزمان شامل دانشکده ی شرعیات دانشگاه کابل شد. سال 1347 از صنف  سوم این دانشکده اخراج گردید.  دلیل این  اخراج  اعتراضات جدی ا و به برخی  استادان خارجی ( مصری ) و جریان سا زیهای آنان از یکسو و از سوی دیگر،  روحیه ی مبارزه جویی و حقیقت  گویی  باعث  د ر برابر نظام  فا شیستی آل یحی و تمام عملکرد های آنان بود.

    در همین سال  1347 خورشیدی بود که  بر اساس شایستگی و نفوذی که در میان جامعه ی اهل باور و شخصیت های ملی و آزادی دوست  داشت،  زنده یاد محمد طاهر بدخشی را  ترغیب نمود تا برای تشکیل یک محفل و نهاد مستقل ملی و سیاسی،  بدور از اندیشه های وابستگی و در افتادن د ر جال نوکری بیگانگان،  بپردازد.

    درماه اسد  1347 محفل انتظار که بعداً به حزب انقلابی زحمتکشان افغانستان ( سازا )  معروف شد برهبری محمد طاهر بدخشی  و مشا رکت  مولا نا بحرالدین باعث ،  محمد بشیر بغلانی،  ظهور الله ظهوری،  نورالله طالقانی،  محمد حسن دروازی ، عبدالرشید فرخاری،  قربان پساکوهی، بابه صاحب طوفان ،  محمد رفیع خوست فرنگی، و چند تن دیگر تشکیل گردید.

محفل انتظار سیاست  خویش را در سه محور،  از سازمانهای سیاسی دیگر مشخص نمود. این سه محور اصول معتبر و پایه های اندیشه و عمل سا زمان به اصطلاح " ستم ملی " را بوجود آورد.   اصول سه گانه مبارزاتی  ستم ملی ( حزب  زحمتکشان  افغانستان ) :  ( 4 )

    یک -   سیا ست عدم دنباله روی

    دو -   اسلام به حیث دین مردم افغانستان وبخشی ازفرهنگ ملی ما

    سه -  طرح وحل مساله ملی بنابر اهمیت آن در جامعه ی چند قومی با نظام های طایفه ای واستبدادی .

    اصول دیگری هم در این سازمان عمل مینمود،  که سایر  نیروها  به این  اصول جایگاه درجه اول  را قایل بودند.   مثلاً  مبارزه طبقاتی،  تشکیل  احزاب  طراز نوین و ما رکسیستی،  پیروی از بلوک جهانی سوسیالیسم  و تقسیم  جوامع سوسیالیستی به اضافه ی جهان بینی ما رکسیستی به سه  محورخاص  (  شوروی، چین ، ویتنام و کیوبا ) و مبانی دیگر  !

    همین جا باید بگویم،  که محفل انتظار و سپس سا زمان زحمتکشان افغانستان ( سا زا ) با پیوند و رابطه ایکه  به اقشار گوناگون جامعه  داشت ،  سازمان ملی اند یش  و برابری خواه و عدالت پسند را  برای نخستین بار در افغانستان  پایه گذاری نمود.  مولا نا باعث  سال 1353 خ  در یک گفتمان سیاسی  با  برخی  سا زمانهای چپ  نا وابسته ،  طرح تشکیل جبهه  دموکراتیک و ملی را که ا ز اندیشه های محمد طاهر بدخشی، سید عبدالمجید کلکانی و خود ا و بود،  به میدان کشید.  

   مولوی باعث  ما رکسیست نبود،  و نفی دین نیز نمیکرد.  در نزد ا و جامعه ی دین باوری چون افغانستان  نمیتوانست،  با اندیشه های ضد دین به  گذشته و آینده ی این سرزمین غلبه یابد.  او باور داشت که  روش سومی ( غیر از این دو )  که از افراط و تفریط  در امان باشد، میتواند بنیاد جامعه را اصلاح نماید. 

    مولانا باعث  در حقیقت،  یک گام تاریخی از سید جمال الدین افغان ،  روحانیا ن مشروطیت اول و دوم  و سید اسماعیل بلخی  پیشتر گذاشت ؛   هرچند که آنان نیز از پیشکسوتان مبارزات سیاسی و ضد استبدادی  در این کشور بودند،  اما کار نامه و نقش  آغاز گرانه ی مولا باعث  در امر مبارزه با حاکمیت قبیله سالار و شکستن ماشین  نظام  کودتایی محمد داود،  از یکطرف  واز طرف دیگر استادن در برابر سنتی  ترین  نیروهای  قشری و نا آگاه مذهبی ( روحانیان وابسته و بی اطلاع )  فقط  میتواند از ویژگیهای رزم و مقاومت آن سرور نامدار باشد.

    جا وید نام  مولا نا بحرالدین باعث  در 15  سرطان  1354 خ  اولین قیام  مسلحانه  و جنگ چریکی را  با یک گروه نیمه نظامی مشتمل از کادر های جوان  محل  در درواز،  با فرماندهی عبدالحفیظ آهنگر پور مشهور به عبدالله پنجشیری سازمان داد.  این گروه چریکی  پس از سه ماه مقاومت  شجاعانه در برابر نیروهای  کماندویی نظام کودتا،  به موجب  خیانت  یک روحانی  پست ومر تجع  دستگیر وبه زندان افکنده شدند.

 درهمان نبرد مسلحانه  و قیام علیه نظام  جمهوری  داود خان،   دومین  وسومین  ستاره ی آسمان پر فروغ سازمان زحمتکشان  افغانستان (  جنبش ضد  ستم ملی )  به زمین افتاد.  این دومین جانباز فداکار و بیبا ک ا رتش زحمتکشا ن (  زنده نام  جلال الدین خواهانی ) بود.  اما سومین وشاید بتوان گفت  عاشقترین فرزند  پیکار و مبارزه  انقلابی ؛  جوان زیبا و آگاه (  عین الدین بهادری )  بود که  با داشتن  استعداد، صلاحیت  و شا یسته گی در فهم  مبارزه و مسایل سیاسی کشور، جا ن خود را به پای مردم گذاشت و در آسمان همیشه نیلگون  آزادی ،  شناسنامه ی زحمتکسان شد. 

  ستاره اول و یا فرد یکم جانباز در سازما ن  محمد طاهر بدخشی  و مولانا باعث  جوانی  بود  بنام  حکیم  بهارستانی  شاگرد لیسه ی حرب که درسال 1351 خ  در دوصد بستر اردو از منزل  دوم به زیر انداخته شد و هماند م  جان داد.   یاد و خاطره این سه خورشید آزادی در کهکشان برابری خواهی و مبارزات ملی و حق خواهانه ی  مردم  افغانستان  همیشه روشن با د .

 مولا نا باعث  زندگی خویش  را درفاصله میا ن ،  صفوف مرد م کشور،  منبر و زندان  سپری کرد. او جمعاً پنج بار به زندان رفت .  اما در جایگاه یک  روحانی پیشرو و اندیشه گر،  دولت های  شاهی،  جمهوری  و جمهوری پیرو شوروی وقت  را نه پذیرفت  و از ستیژ مردم در منبر،  سکوی خیزش  انقلابی در سنگر و سا زمان انقلابی معتبر با همه توان و ایمان،  بسوی سر نگونی حاکمیت قومی داود خان نشانه رفت.

    باعث نه تنها عضو بنیاد گذاران  جنبش انقلابی و تفکرملی و برابری خواهانه در افغانستان است،  بلکه پایه گذار اندیشه  ونهضت  تجد د و پرو تستا نتیسم در دین اسلام هم هست. او میگفت:

    "  همینکه  میخواهیم جامعه را اصلاح و حاکمیت را عادلانه بسازیم،  باید ابتدا سلطه ی فاسد دین را از روی دوش مردم در حاکمیت برداریم .  ما نباید سیستم قضا یی دینی را عمل کنیم.  تاریخ قضاوت دین بسیار تاریک و نا منصفانه است.  دین اصلا برای قضاوت نیست،  کار دین هدایت و مشورت است وکار مومن دیانت و صداقت.  چون گذشته ی دین بدلیل نارواییها و بیعدالتی و خونریزی بیهوده در عالم،  برای هر آدم هشیار و عاقل قابل ترد ید است ".    

    فراموش نمی کنیم که باعث درسال 1351 خ  از هنجره ی مرد م بد خشان و تخار و مزار و میمنه و تمام ترکستان فریاد اعتراض بلند نمود. ا و با صدور فتوایی داشتن خصوصیت فاشیستی – قومی و انفعالیت ، نظام  شاه بی کفایت و بی درایت را در منابر و مساجد،  فریاد شده بود.  او در یک سفر آگاهی بخش کار تبلیغاتی  وتوده ای خویش را  از دور ترین محلات فاریاب  آغاز ودر آخرین نقطه ی بد خشان پایان داد.  همین مسافرت و گردش سیاسی بود که او را مصمم ساخت  برای  بر اندازی  نظام داود شاهی ،  قیام سرطان 1354 در بد خشان  را تدارک  و عملی سازد. 

    بحرالدین باعث برای عبور از تقدس مآبی و د ینداری کاذب ،  که در محفل جوانان مسلمان ( اخوان المسلمین ) سنت زدگی را مرمت میکردند،  مخالفت جدی نشان میداد.  ا و در زمینه ی اطلاعات و آگاهی خود از دین، به فهم کهنه پرستان عوامزده و مردم فریب تمکین نداشت.  باور ا و همان بود که میگفت و برای بیان حقیقت  و واقعیت  یک ملی متر عد ول نمی کرد. 

باعث  در مباحث  بین الاحزاب برای پاسخ دادن به نهضت کهنه پرستان اسلامی ( اخوانی ها )  چنین  میگفت : "  دین برای باور داشتن  وکفر ورزیدن  نیست،  کاردین  کفر باورهای کهنه و نا کار آمد است.  دین بنیاد نیکو کاری و اخلاق در جامعه است  که باید عمل شود. تفسیر کسانی که  جامعه را از دید عثمان خلیفه اسلام نگاه می کنند،  چیزی بر تر از بینش امیر المفسدین های اسلام  در هزار وسیصد سال اخیر نمیتواند باشد ".    

    ا و درهمین پیوند می افزاید :   

    "  دین نمیتواند پس از این  بیش از دوحالت  داشته باشد،  یاباید بنا چار تحول کند واز افسانه و تخیل به حقیقت  وتعقل بر گرد د؛  که این از اصول دین هم هست.  یا باید بشیوه ی گذشته  ودر اعماق تاریکی  به خشونت و ابزار بود ن همیشگی  حاکمیت ها ی فاسد وجابر ادامه دهد، که ازطبیعت دین در گذشته  است.  من نهضت به اصطلاح برادران مسلما ن را  سلاحی برای همین  نقش دوم دین می شناسم ".

    مولا نا بحرالدین باعث از پر شور ترین چهره های رمانتیک دین پیرایی و د نیا نگری بشیوه ی خرد گرایانه  بود.  او یاد داشتهایی را بنام  "  اصل و نسل  دین " ، " دین من ودین اهرمن " و " قبض وبسط دین "  فراهم کرده بود.  اما نه تنها این یاد داشتها ، که تمام  اوراق او با رفتن به زندان در چندین نوبت  وسر انجام  با برنگشتن از راهیکه خود رفته بود،  از دست رفتند.

    حضرت مولا نا بحرالدین باعث  رهبر وپیشوا،  باعث چریک و پارتیزان، باعث سخنور وسخندان، باعث دین شناس و د نیا نگر، باعث  متجدد و اندیشه گر،  باعث افصح المتکلمین و اقترب الحقیقت ،  باعث مبلیغ و مبشیر، باعث  پیامبر درراه آزادی و آگاهی از دین و دولت مداری و سر انجام باعث پایه گذار جنبش برابری خواه و جنبش ضد ستم  واستبداد؛  در سال 1358 خ  توسط گروه فاشیستی امین وباند جنایتکار او در افغانستان، نه تنها از زندان داودی که در کودتای ثور پایان داده شد،  رها نگردید، بلکه  با شادمان یاد حضرت محمد طاهر بدخشی و چندین هزار پیرو و راهیان راه خویش به میدان پلیگونهای مخوف  فاشیسم افغانی  برده شد ند.  بلی آنان را در تاریکی شبها ، گروه گروه  و باچشمهای بسته و دهن های پلاستر شده  زنده در چاه قیر داغ انداختند.  روان آن سروران  و همه  همفکران همیشه شاد و یاد شان همواره ومدام گرامی باد .                          ادامه دارد

              

    ----------------------------------------------------------------------------------------

    *   نقش دین در استبداد .  متن سخنرانی مولا نا باعث  در مدرسه ی تخارستان کندز  سال 1353   

   1-   فساد دین و دین فساد. متن  نامه ی  مولانا  باعث  به  پارلمان دوره 14 شورای ملی

    2-   مقالت باعث  تحت نام " غیر دین اصل و اصل د ین غیر است " .

    3-   فساد دین  ودین  فساد.  نامه به پارلمان شاه .                 

    4-   جریده میهن ارگان نشراتی ( سازا )  سال اول و شماره اول .

    5-   متن سخنرانیهای باعث  در منابر  ومساجد افغانستان.    

 

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/٢/۱٦

رحمت الله بیژنپور

 

 

 

چکامه های فرازستان

شناسنامه ی شعر فارسی در بخارای شرقی

زادگاه گویش دری (درواز)

 

 

(١)

مقدمه:

گسست پیوند های پویا در بستر شناخت شعر فارسی که بیشترینه آگاهان تاریخ ادبیات زبان فارسی، بر آن توجه نکرده اند، نابسامانی بسیاری آورده است. آنانی که میدانند؛ درواز یکی از کهن ترین گهواره های زاد و زیست مدنیت آریایی (ایران شرقی) بوده است، بسادگی میتوانند بفهمند که در همان سامان سخنوران و اند یشه گران نا مداری پرورش یافته اند.

 

 درواز را که مرکز بخارای شرقی و پادشاهی کوهستان بوده است، زادگاه و سرچشمه ی آغاز زبان دری گفته اند. دری کوتاه شده یی از واژه ی "ده دره یی" است که در گذشته ها به درواز میگفته اند. بسیاری از پژوهندگان تاریخ ایران شرقی، نیز بر آن باور هستند که درواز محل تولد زردهشت (همان ابراهیم پیامبر) است. این همزمان خواندن برای زردهشت و ابراهیم چون پیامبران ایرانی تبار، هنوز یک نظریه وچند گمان بیشتر نیست.

 تاریخ نامه بد خشان زمین و کارنامه ی فا رسی سرایان در بخارای شرقی، که در نزد جغرافی شناسان به کوهستا نات، پامیر زمین، درواز، بدخشان زمین، تخارستا ن، دره زار (ده دره) و بخارای شرقی معروف است، هنوز نا نوشته ودر هیأت تذکره ها، بیاض و خامه نویسی گویندگان باقیمانده است.

 

نویسندگان تاریخ ادبیات زبان فارسی، هم ازسوی ایرانیها وهم بدست پژوهشگران فرهنگ ایران در اروپا، مانند ادوارد براون و چند تن دیگر، نتوانسته اند، حوزه و بخش مهم جغرافیایی این تاریخ را شناسایی کنند. نبشته های دانشمندان تاجیک نیز در ساخت مقالات و گونه ی بیاض و یادداشتها مانده اند. کارنامه ی شعر در سرزمین درواز (ده دره یا د یهه ودره ) که همان کوهستانها باشد، محتاج پژوهش و گرد آوردن است.

 

تنها برخی احوال نویسان روسی مانند: کلیمچنسکی (زبان شناس)، سرگی ایوانویچ پژوهشگر ادبیات عامه ومردمی، الکساندر. زرازینفیلد محقق تاریخ واتنوگرافر (مردم شناس)، ولادیمیر بارتولد تاریخ نگار و... بودند که در بخش شاعران کوهستان اندک کارهایی داشتند.

 

اما میتوان از برخی تذکره نگاران، ادبیات شناسان و نویسندگان و شاعران تاجیک همچون؛ مولانا شاهین پایه گذار معارف مدرن و ادبیات تجدد در ورارود، مخدوم صدر ضیا ضیایی نگار، استاد صدرالدین عینی پژوهشگر ادبیات تاجیک، ابوالوفا حکیم ولوالجی در تذکره ی (چراغ انجمن)، اولیا حسین مغموم دروازی سرودگر (ماه کشور روسی میل مذهب ماکن    یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن) و تذکره شناس، حکیم مومن شاه فطرت خوشنویس، شاه محمد اکبر آذر شاگرد ملک الشعرا بهار درس آموخته ی مد رسه ی دارالفنون ایران دوره قاجاری و نگارنده ی کتا بی بنا م (چهار باغ آذر) به پیروی از بهارستان مولانا جامی، شاه عبدالله بدخشی نویسنده ارمغان بدخشان، استاد عبدالسلام دهاتی ادبیات شناس و مولف کتاب شناخت ادبیات کوهستان در پنج مجلد، دکتور امیر بیگ حبیب زاده صاحب تذکره ی "گنج پریشان" شیخ عبدالقادر کرامت الله در عربستان سعودی نویسنده (ارمغان سباق)، مهندس احمد نجیب بیضایی با نوشتن تذکره "سخنوران درواز" سید اکرام الدین امیری و نیز کسا ن دیگری نام گرفت که کوشیده اند شاعران و مشاهیر بخارا یی وبخاراییا ن شرقی (درواز) را بیشتر معرفی کنند.

 

تاریخ ادبیات دری که بیشتر از همین بستر برامده است، هرگز مجموعه نشده و نویسندگان چیره دستی در آن سامان بمیان نیامده اند. دانشنامه نویسان و دانشیان حوزه ی ادبیات وهنر نتوانسته اند در تدوین دانشنامه ها از شاعران و سخنوران نام آور درواز وبدخشان آگاهی پیدا کنند. شاید میتوان ادعا نمود، که کمبود مطبوعات ونشرات مناسب در بدخشان بزرگ (هر دو سوی آمو دریا) سبب شده است که شعر کوهستان در بیاضها و دفتر چه های خصوصی قلم نویس بماند.

 

یک بررسی شتابناک فعالان فرهنگی کوهستان زمین (درواز) در دانشگاه خارق مرکز بدخشان کوهی مربوط تاجیکستان نشان داده است، که بیش از یک هزار شاعر و نویسنده در تذکره ها وبیاضهای گوناگون نام نویس هستند. اما زندگینامه ها، کارنامه وآثار ومیراث ادبی ایشان بسیار کوتاه وناکامل است.
 

من خلاف گمان و پیشگویی برخی تذکره نویسان بدخشان بزرگ، میتوانم برآن باشم که حدکم، پانصد تن از شاعران و شعر آشنایان ما ناشناخته وکشف ناشده مانده اند. جای ا ندوه بزرگی است که دیگر نمیتوان از شاعران صد سال وپیشتر از آن بدرستی آگاهی یافت.

 

جدایی درواز وبدخشان در دو سوی رود پنج، که از برنامه های بد اندیشانه ی امیر عبدالرحمن و باز ماندگان ایشان است، موجب شد تا پنجاه درصد تذکره ها و بیاض ها توسط افراد گماشته در این زمینه جمع آوری وبه دریا ریخته شوند این برخورد خصمانه و کاملاً غیر فرهنگی را دو امیر بدنام و بد فرجام (امیر مظفرالدین پادشاه بخارا و امیر عبدالرحمن پادشاه افغانیه در افغانستان) در سالهای 1880 میلادی وپس از آن اجرا کرده اند.

 

اگر نبشته ی کنونی تاریخ نشود، میتوان گفت: شاهان منغیت در بخارا وعبدالرحمان امیر زاده ی اوغان پناهنده درنزد ایشان، بصورت مشترک در خیانت تجزیه ی بدخشان زمین (پامیر وواخان، اشکاشم وشغنان، د رواز و خواهان وحتی منطقه ی کولاب و چاه آب تا رستاق و پایان) اندیشه کرده اند. جلو گیری از نفوذ درواز شاهان، که از نسبت مادری بزرگ خانواده ی میران بدخشان بودند، برای دولت پریشان افغانیه و حکومت منغیتهای بخارا بسیار اهمیت داشت.

 

آنها در دسیسه ی مشترک شاهان درواز را بنام جهاد علیه انگلیس اغفال کردند و تعدادی را زندانی وبخشی از آنها را در دولت افغانیه شریک خواندند. از همان زمان سلسله و شیرازه ی اقتدار شاهان درواز از هم پاشید. از همان زمان سانسور و کاغذ شویی در اطراف رودخانه ی آمو هم بوسیله کسان عبدالرحمان بیسواد، وهم بدست افراد فرهنگ ستیز منغیت آغاز گردید. این کار در صد سال پسین تا زمان داود خان وحتی نظام کودتای ثور ادامه یافته است.

 

خواننده بمحض اینکه در بستر شعر وکارنامه ی شاعران بخارای شرقی ذکری از تذکره وبیاض یا دفتر ومجموعه میشنود، اثری از آنها پیدا نمیکند. اگر محمد گل ممند، در بلخ وحومه مزار شریف در پی انهدام نشانه ها ومیراث فرهنگی برامده بود، هاشم خان د ر قطغن و افراد وی در بد خشان نیز همان خیانتها را پیگیری کرده اند.

 

برای اثبات این ادعا میخواهم از دفتر یادداشتهای روزنامه نویس اصلاح (میرعبد المومن شاه فطرت متولد 1275 ومتوفی 1329 خورشیدی) شاعر وکاپی نویس روزنامه اصلاح بغلان، شاهد بیاورم که میگوید: *

 

درواز بزرگ را کمر بند زدند                     شاهان سخن شنا س را فند زدند

اوغان پدر مرده در آن ویرانه                     برخلق بلاکشیده دست بند زد ند

منغیت و افــاغنه جفــا کار انند                    در دشمنی با مرد م ما یارانند

ترکان و پتان که پیش ما آدم شد                   تاجیک بدست هردو تیر بارانند

***

روم آمد و برمرد م ما حرمت کرد                 خود مردم ما ادامه ی قدرت کرد

وقتیکه عرب به ترک واوغان آمد                 ازکینه ی دیرینه به ما شد ت کرد

***

 

اندکی در تاریخ

 

نیک بختانه بخشی از دست نویس های دبیران و نامه نگاران دستگاه پادشاهی درواز، در تاریخ درواز و شغنان و اسناد قلمی ثبت شده در آرشیف های جمهوری ازبکستان، تاجیکستان، سن پطرز بورگ روسیه و دولت بریتانیای کبیر موجود است. اما دولت افغانیه همانگونه که فرهنگ براندازی را برای ریشه سوزی هویتهای قومی برگزیده بود، با استبداد و خشونتهای فراموش ناپذیر هرچه در دسترسش قرار گرفت؛ در آب و در آتش انداخت. اینکه بر سر نویسندگان چه آورده اند، برای هر انسان ساده یی قابل پیش بینی است.

 

درواز پادشاهی و درواز کنونی ازهم بسیار متفاوت اند، آن روزگاری که درواز کشور مستقل و پادشاهی دیرینه در کوهستان زمین بود، قریب یکصد هزار کیلومتر مربع مساحت داشت، اما امروز بخش اندکی از مساحت کوهستان زمین است که با چند هزار کیلومتر مربع یکی از پر نفوس ترین واحد های اداری در دولت افغانستان است.

 پادشاهان درواز را برخی تاریخنگاران غربی، بازما ندگان سپاه اسکندر کبیر و از احفاد او میدانند. اما پرورش شعر و ترتیب و رشد شاعران در نزد این پادشاهان که جز وظایف و ترتیبات کار حکومتهای ایشان بوده است، بقول ولاد یمیر بارتولد اثباتی برای غیر رومی بودن نژاد آنهاست. این ادعا ها را در سفر نامه ی مار کوپولو سیاح ایتالوی در قرن 13 میلادی می بینیم. *

 

تذکره نگاران در ادب فارسی کوشش داشتنه اند، از شاعران وسخنوران سرزمسن کوهستان نام تنی چند از اهل فضل و بذل را بیاورند، اما آنچه از این دانشنامه های پسین بر می آید هویدا میشود، که ایشان نتوانستند حتی پنج در صد ضیاییان و چراغداران شعر وشاعری در کوهستان را معرفی بدارند.

 

من در همین نبشته در پی آن هستم تا اندکی دگرگونه نگاه کنم و تحول شعر فارسی در زادگاه گویش دری (درواز) را، به چشم دیر بین بنگرم. از آین سبب ابتدا به مقدمه پرداختم، تا خواننده دریابد، که زادگاه زبان دری کجاست؛ گویندگان فارسی در کوهستان کیانند و شکل ومحتوای شعر ایشان درچه نسبتهایی قرار دارد.

کتاب "بخارا گهواره تمدن" نوشته ی سید منصور عالمی، فرزند امیر سید عالم خان آخرین پادشاه بخارا و پناهنده در افغانستان؛ یک مقدمه و پیش نویس مناسبی دارد که در آن به معرفی اقوام، زبان و تبار مردمان و رارود (ترکستان شرقی) یا مردمان بومی در دوسوی رودخانه های آمو (جیحون) وسیر دریا (سیحون) می پردازد.

 

سید منصور عالمی مینویسد: اسناد وشواهد تاریخی نشان دهنده ی آن است، که ترکهای مسکون ترکستان وما وراء النهر از احفاد و ذریات "ترک بن بافث بن نوح" میباشند. در سلسله های پسین این ملیت اسمای دونفر بنامهای " اوزبک و اوزبیگ " بیشتر ثبت تاریخ است. اولی اوزبک خان که پادشاه عادل و مسلمان بوده است، او سلطنت خویش را توسط یک شورای متحده اعلام کرده است. واژه ترکی اوزبک از اوزی بیگ یا اوزوم بیگ، که معنی آزادگی و مستقل را میرسا ند؛ اقتبا س شده است. **

 

اوزبکها بیشتر در مناطق فرغانه، یارکند، نمنگان، چارجوی، خوارزم، اندیجان، عشق آباد، سمر قند، کته قواغان، کاشغر و بخارا  بود وباش دارند و به زبانهای فارسی و اوزبکی تکلم مینمایند. ***
 

پس از پایان حکومت سلسله عباسیان در آسیای میانه با مرکزیت سغد درسال 784 میلادی که احمد بن اسد فارسی در آنجا حاکم بود، در اوا خر قرن نهم میلادی (900 م) ترکستان بحیث یک کشور آزاد ومستقل متعلق به خاندان سامانی بخارا عرض وجود کرد. ملیتها وطوایف ترکستان شامل تاجیکها، اوزبکها، قرغزها، ترکمن ها و قزاق ها هستند.

اقوام تاجیک تبار بیشتر در بخارای شریف، خجند (سغد) سمر قند و بخارا، کاسان و اورا تپه، کان بادام و حصار، دوشنبه و فرغانه و درواز (بدخشان) زندگی دارند. اما در مناطق دیگر نیز یا به اندازه ی مردمان ترک تبار ویا کمتر از ایشان موجود هستند. مشکل آن است که اوزبیگها نیز بفارسی سخن میگویند و تشخیص زبانی ایشان دشوار است. البته تاجیکهای بخارا وسمر قند نیز به اوزبیکی گپ میزنند.

 

ترکستان امروزی و ماوراء النهر پس از هجوم اعراب و ورارود پیش از حکومت ساسانیان تا پایان آن قلمرو وسرزمین مشترک ترک وتاجیک است. ترکستان در زمان خلافت عثمان به دین عربی؛ اسلام مشرف ساخته شده است.
جان سختی و مقاومت مردم ورارود در برابر قشون عرب فرماندهان اسلام را بر آن واداشت که در برابر آنان خشونت بیشتر کنند و هرچه پیش آمد را برهم بزنند. بهمان دلیل کتب ومیراث پهلوی و سغدی و فارسی باستان از بین رفت و فرهنگ و زبان مردم میان دو نهر عربی ساخته شد.
بالاخره معاویه پنجاه هزار شمشیریان جدید را خود وارد جنگ علیه ترکستان ساخت و تا تخارستان (تالقان) کنونی رسید. همین جا باید از یک حکایت نانوشته ی تاریخ ذکر شود که: " مردم بدخشان وکوهستانات (درواز بزرگ) با سروری و سر لشکری فیروز شاه فرزند فریدون سوم که نوه ی دختری امیر خسرو پرویز شاه ساسانی بود، از شاهان درواز و بدخشان مدد گرفته در اطراف تخارستان به طالبان عرب جنگهای پارسیانی (پارتیزانی) را سازماندهی میکند. ****

 

تلفات اعراب در حوزه تخار در دوسوی رود خانه ی پنج برای ده سال ادامه یافت. تا معاویه درگذشت و خلافت عرب به مشکلات داخلی گرفتار آمد. مجاهدین عرب در ترکستان بی تحمل شدند و نتوانستند مردم (به اصطلاح مجوسی ) تخار زمین را به دین اسلام مشرف سازند. در این جنگهای (پارسیانی) بیست هزار شمشیریان عرب جان باختند. بر اساس این مقاومت در سغد، در بلخ و در هرات نیز حرکتهایی اوج گرفت.

نویسنده ی کتاب بخارا گهواره تمدن میگوید: "اهالی این مرز وبوم در مقابل مهاجمین مسلمان سرسختانه مقاومت نمودند و مسلمانان نتوانستند در این مرحله تمام نقاط مورد تجاوز خود را بدین اسلام مشرف سازند. در نتیجه ترکستان همچنان آزاد وبه حال خود باقی ماند". (*)

 

میگویند هنگامی که آوازه ی مقاومت ومهارت جنگهای پارسیانی مردم کوهستان (درواز و بدخشان زمین) بگوش خلافت و سرداران عرب رسید، آنها از تصرف وپیشرفت اسلام درین حوزه دل خنک کردند و سپاه خویش را دوباره عقب بردند. چهار سال بعد در سال 86 هجری عبدالملک برای تصرف کامل ترکستان؛ فتوایی صادر نمود که هرکه بتواند این منطقه را به اسلام مشرف سازد، انعام خود را خودش تعین کند. من فرمان میدهم که هرچه ایشان بکنند همان بپسندم. (** )

 

عبدالملک اولاً حجاج بن یوسف سقفی را مامور اشغال مجدد و کامل ترکستان زمین ساخت، وبعد قتیبه بن مسلم را به این مهم مامور نمود. خلیفه در راس این عساکر بیشمار عبدالله بن عمر و عثمان بن سعد را که از قایدان بزرگ اسلام بودند، دراین جنگ فرستاد. در نتیجه غلبه بر برخی نواحی اتفاق افتاد و تخارستان تدریجاً بصورت کامل در تصرف مسلمانها قرار گرفت.

 

اکنون از تاریخ گویی به ادبیا ت فارسی بر میگردم و در ادبیات فارسی به شعر شعبی (شعر متفاوت) یا اجتماعی، میپردازم و در شعر شعبی به برازندگی سخن شاعرانه توجه میکنم و در سخن شاعرانه به هنر های نمادین نگاه مینمایم و در هنر نیز به تحول هنر در هنر مند تمکین خواهم نمود.

 

شعر شعبی چیست ؟

 

شعر در دوران تحول اندیشه که سالهای آغاز نیمه ی دوم قرن نزدهم میلادی را علامت میدهد، توسط شاعران و ادیبان نامدار فارسی گوی در سرزمین ماوراء النهر پایه گذاری شد. در همین ایام سبک هندی قلمرو فارسی را رقم میزد. اولاً شکل شعر ضیاییان تاجیک دچار تغییر وتحول جدی شده بود.
دوم اینکه در محتوا نیز تفاوتهای آشکاری به نظر می رسید. شاعران این ا ندیشه شعر را از تکلف و تخیل دشوار به میدان زندگی آورد ند. دوز بازی با الفاظ و معما گویی در شیوه های دشوار فهم، از توجه دور ماند. شعر با اسلوب روان ونا معقد به دور از تقلید با اندیشه های بکر و معنی سازیهای نو؛ که سزاوار افکار اجتماعی ودر خواستهای جامعه بود، بشدت رواج پیدا نمود. این دگر شد های اجتماعی در شعر فارسی شاعران آمو دریایی بیشتر بنام معارف پروران نو اندیش پیدایی یافت.

 

از شاعران مسلم واستادان سخن در این دوره (قرن 13 خورشیدی )میتوان نام احمد مخدوم دانش (مخدوم کله)، شمس ا لدین مخدوم شاهین (12701235 خ )، سید امیر عبدالاحد عاجز امیر بخارا، میرزا عبدالقادر سودا مشهور به بی پل، داملا قربانجان فطرت (121205 خ) محمد صدیق حیرت، میرزا عبدالواحد منظم، داملا سید احمد وصلی، عبدالمجید مخدوم مضطرب (12191273 خ)، محمد شریف خان صدر ضیاء، ملا محمد شریف عنبر(وفات 1292 خ)، داملا صدر الدین خواجه متخلص به عینی (متولد 1255 خورشیدی) پایه گذار ادبیات نوین تاجیک، ملا اسماعیل منیر کشمیری که در سال 1281 خ بفرمایش وکیل امپراطوری روس از بخارا اخراج گرد ید و دیگران را نوشت. (1)

 

نمونه شعر و اندیشه های شاعران شعبی (اجتماعی) را در شماره بعد معرفی خواهم نمود.

 

اشاره ها:

 

* چهار باغ آذر، منتخبی از بیاض برخی شاعران کوهستان در بخش مقدمه.

** بخارا گهواره تمد ن، چاپ پشاور 1999 صفحه ی اول کتاب.

*** خاطرات دودمان ترک واوزبیگ در مسیر تاریخ صفحات 42 و 88 تالیف ابوالاسفار علی محمد بلخی.

**** نامه فیروز شاه دوم به شاه ناصر خسرو حکیمو ابوالعالی اسد پادشاه بد خشان درسال 390 هجری.

(*) - بخارا گهواره تمدن صفحه (3).

(**) - تاریخ طبری، خلافت عبدالملک و اوضاع ماوراء النهر (ترکستان).

(1) - ارمغان سباق نوشته کرمت الله سباق، مطبع الرشید، المدینته المنوره 24.4.1410

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/٢/٢

چند شعر نغز از بيژنپور شاعر، نوسينده، محقق و تحليلگر سياسی و يکی از پيشگامان روشنفکران معاصر درواز:

هديه، هديه نام تو باد!

به:

دلیر مرد قیام و مقاومت حضرت مسعود (رح)
رحمت الله بیژنپور

چه سر بلند که برقاف روزگار تو بودی
سپیدار دلیر و سپاهدار تو بودی
سریر تارک این ملک خانه ی تست
فرازبام جهان آشیانه ی تست
ز اوج قله ی مغرور آمدت آواز
به هر کرانه از آن دور آمدت آواز
زمین آرین از تو به خویش می نازد
تو سربلندی و برتو همیش می نازد
کمان قامت تاریخ را تو کردی راست
و تا به روز قیامت قیادتت بر پاست
هزار شعله زدی خشکسال دشمن را
توی حسین جهان را، تو کربلایی وطن را
ترا سزد که جهاندار گوید این ملت
مقیم از تو به فخر است و شاد از تو به غربت
جهان زنام تو افسون و آسمان آبی
تو قحط سال جهان را امید سیرابی
هر آن کسی که ترا رستم زمانه گفت
هزار رستمی در این ترانه هرکه شنفت
طنین واقعه از تست زنده یادت باد
حدیث حادثه از تست زنده یادت باد
تو از تبار غروری، غرور می آیی
و از نیایی بلندی، ز دور میایی
تو در تنوره چنان سوختی کاتش هم
و خصم را تو چنان تیر بستی "کارش" هم
به کودکان وطن هدیه، هدیه نام تو باد!
به تو، به ما و به من هدیه، هدیه نام تو باد!


لینک      نظرات ()      

آ.آبادی نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/٢/٢

 

وحدت ملی

 

یک توهم و هزار گمان 

 

      گفت و گزار؛

    پیرامون اهمیت،  چالشهای منبعث از نگـرش  جناب  بشیر بغلانی،  در نامه یی

 تحت  عنوان  "  آریانای باستان، خراسان پهناور وافغانستان پرآشوب" ونگاهی

 بر اعتراضات  آقای میرعبدالواحد  سادات  نویسنده در پاسخنامه ی " موجود یت افغانستان  درگرو  وحدت ملی آن است".

 

 

                                               بیژنپور ( آ.آبادی )

 

    دراین گفت و گزار دو مساله محور مباحثه است :

    نخست :  تعریف وتفسیر نام افغانستان  از دیدگاه  یک  ا ندیشه گر ملی (  بشیر بغلانی  از پایه گذا ران طرح مساله ملی در افغانستان ) درجایگاه یک معضل سیاسی بحران هویت ملی.

    دوم :  بیان مسایلی اند در حد اعتراض ونه پاسخ؛  که آقای میر عبدالواحد سادات  اد له کرده اند.

   از نظر من نسبت روشن اما وارونه یی میان این دو دیدگاه وجود دارد.  یکی ناهمواریهای گذشته را که تا امروز دوام یافته اند، انگیزه ی واقعی برای بحران تشکیل ملت و هویت ملی میشناسد،  بنابرین با شفافیت  عیب گویی مشکل را میخواهد بردارد.  دیگری با گرایش و جان سختی ،  درراه حفظ میراث سیاستهای خام همتباران؛  هموارگی آینده را مایل است از گذشته ی نا بکارمایه بگذارد.

   به سخن آقای بغلانی نام افغانستان و کارنامه ی حاکمان دوصد و پنجاه سال پسین در این سرزمین،  مادر تمام انگیزه ها برای سازش ناپذیران دیگراندیش ودیگر تبار است.  اما  آقای  سادات با اعتراف چند درصدی پیشنهاد دارد که بحث در گذشته بی اثر است ،  لذا باید وحدت ملی را تأمین کنیم  تا افغانستان موجودیتش را حفظ نماید.

   با اشاره شتابناک در همین بحث  نابرابر، مفاهمی را از بیانات ایشان برابرمی نهم، تا شفافیت بیشتری در راه گفتگو های آینده بوجود آید.  هدف من به نمایش نهادن باور عمومی ،  استنباط فرهنگی و درک  اجتماعی  دوطیف  متفاوت  از طرح اندیشه های سیاسی در جامعه برای سفر بفردا هاست.

   

        تـــــا جفا گر به  جفا دیده  برابر باشد        عدل در قافله ء هستی درآخر باشد

       خصم چون لاف خدایی بزند عیب مکن        دیــو را کی سخنی قابل  باور باشد 

                                                                                            ( آ.آبادی ) 

 

     تاریخ ملی هر قومی،  یاد نامه و حافظه ی یک سرزمین مردم است. اهمیت  تاریخ در حیقیقت پایگی آن میشود.  پیش از تاریخنگاری به اندیشه های تاریخنگری احتیاج است.  تاریخ نگار میباید، بستر تاریخ ( جامعه )، محور تاریخ ( مردم ) ، رفت و گذر تاریخ ( عنصر زمان ) و باور تاریخ ( تمدن و فرهنگ ملی اقوام ) را به یگانگی برتابد.  تاریخهای شرق نویس و شرقیهای تاریخ نویس، جمعاً ونوعاً ؛ سه کار را کرده اند:

    یک -  یاد  نامه  و کار نامه های پادشاهان را عامل گردش روزگار و حرکت  در تاریخ علامت زده اند.   در بسیاری از موارد، نام و نشان پاد شاهان و حکمرانها، به اسطوره ی پهلوانی  پهلو زده است.  شاهان مستبد، امیران آدم خوار، حاکمان جانی و دون کسوت را ذوالقرنین، صاحبقران، جهانگشا،  خداوند جاه ،  شاه شاهان ، امیرالمومنین و ظل الله  خوانده اند.

    دو -  تردید نامه نویسی  بر سکوی استجابت آمده است  و نگارندگان رویداد ها، تنها به حوزه ی قدرت پرداخته اند.  اینجا نسبتی میان مردم  و دستگاه های یکنفری  قدرت مو جود نبوده است.  از نهر خروشان حوادث روزگار تنها  حاکم مفرد؛  بر دفتر گاه شناسی ( تاریخ )  نوشته شده است.  اقشار گوناگون مردم  و نیروهای اجتماعی هرگز متاعی نبوده اند.

    سه -  کتابت گران برای سلاطین،  بیشترکسانی بوده اند که  بدلایل بسیار،  جزو اندرونی ها ( حرم گذرها ) تلقی می شدند.  آنچه در روایات تاریخ این سرزمین  خوانده میشود،  هیچ درکی را به خواننده نمی بخشد.  از همین رهگذر تاریخ ما برای ملل ونحل دیگر ناخوانده و بی مراجعه مانده است. 

   شناسنامه های مکتوب  و خاطره نامه ها،  افزون بر نا کارآمدی ونیآموزندگی متنی، بشیوه های دوران شناسی نگاشته نشده اند.  اگر تذکره های ادبی و سفرنامه هارا  از نامه های کهن جدا کنیم،  تاریخ کلاسیک ما از مفهوم خویش بیگانه میشود واز اهمیت برای  باور شدنش باز میماند. 

    حتی همین گروه مورخان  به اصطلاح مدرن ما ( دوران ایشان به مدرنیته نسبت دارد نه خود شان! ) به روشهای جامعه شناسی  وتحلیل  تکیه نکرده اند. ایشان به شرح ماجراهای سیاسی بصورت بسیار مجرد پرداخته اند.  پیگیری عوامل  وانگیزه های اصلی در تحولات یک جامعه،  محتاج ورود در بستر علوم  پایه ی در این زمینه ، منجمله مردم شناسی، جامعه شناسی، علم سیاست و اشراف در حوزه ی جها نشناسی مدرن قرن بیست است.  ما از گذشته تا کنون  برای شناخت برخی نکات تاریک تاریخ ،  از بیاض وسفینه نویسی ویا تذکره و احوال نگاری حوزه ادبیات  استفاده می کنیم.

    اما تاریخ یعنی چه ؟

    ولتر میگوید : " تاریخ  قصه یی است که بعنوان حقیقت روایت میشود،  وقصه تاریخی است که آنرا بعنوان دروغ نقل می کنند".  سارتر نیز همین فهم را با تفاوت اندک میگفت : " انسان ناقل قصه است و درمیان قصه ی خود ودیگران زندگی می کند".  بر همین منوال مورخان نامدار زبان فارسی مثلاً استاد عبدالحسین  زرین کوب  میفرمود:  تاریخ رمانی است که قهرمانانش وجود واقعی دارند،  درصورتی که رمان تاریخی است که قهرمانانش اشخاص فرضی هستند.  لذا تاریخ و داستان محل نوسان آدمی میباشند".

   بررسی تاریخ  بیشتر مفهوم برخورد با سرگذشت  تلخ وشیرین  مردم یک سرزمین است.  سنت تاریخی چنان میشود،  که گاهی قهرمانان یک سرزمین، در آنسوی دیگر دشمنان فراموش نا پذیر مردم  اند.  بطور نمونه مردم ما  نام سلطان محمود  و احمد شاه درانی را  فاتحان کبیر می خوانند.  در حالی که هردو برای مردم هندوستان، غارتگران کبیر هستند. 

   نمونه ی اندکی فشرده تر از آن را ارایه می کنم :  همه حاکمان درانی و محمد زایی برای طایفه ی افاغنه ( پشتون تبار ) طبیعتاً  مشر، رهبر و پادشاه پر افتخار بودند و هستند.   اما اکثریت قریب به تمام همین  پادشاهان برای اقوام  دیگر ( تاجیکها، هزاره ها، ترک تبارها و... )  نه تنها  سزاوار یاد آوری نیستند؛ که عین دشمنان نفرت انگیز بودند وهستند.  اگر اهدافی چون  تعادل اجتماعی، توازن سیاسی،  تناسب اقتدار، و سنت هموطنی بعنوان ابتدایی ترین تعریف از پایه شناسی جامعه ی مدرن وفرا سنتی را باور می کنیم،  بسیار آ سان میشود تا به همین حقیقتها تمکین گردد.

   خرد گریزی و ستمروایی  درروان طایفه ی حاکم و اطرافیان قدرت پدیده شرقی وحتی جهانی است.  تاریخ خشونت و دوام استبداد، در هر جای جهان تبعاتی بجز این ماده ی ننگین نداده است.  سرسختی و نا شکیبایی،  دیگر ستیزی و تمامیت خواهی، ستمگری و خونریزی، بیعدالتی و نارواداری، خود باوری وانکار دیگران و دهها آفت بیشتراز این ، پیامد های جامعه ی چندین تباری و کثیر الا قوام است.  خیا ل خام و روشهای بد فرجام  تنها مربوط پشتونها نیست.  حس دفاع از خیانت، تقلا برای توجیه استبداد، تهاجم وتزحم در برابر ناراضیان،  ستیزه جویی و خود محور پنداری از مفردات ناپسند در اقلیم اشباع کاذب اند.  اینست که جامعه شناسی سیاسی شناخت وشگرد در این روشهارا بسادگی معنی یاب کرده است. 

   اگر بنای جامعه بر خرد گرایی و عقلانیت،  که بلوغ اندیشه های مشترک  سیاسی  در راه ملت شدن را برمیتابد؛ استوار آید،  چند گانگی تباری- قومی بیشتر نماد موزاییکی پیدا میکند و جامعه در صراط تحول و سازمان یافتگی قرار می گیرد.  اما همانگونه که  تجارب ما نشان میدهد،  یافتن این  منشور درجلگه ی اشتراکات طایفه ای افغانستان، هنوز یک آرمان غیر قابل دسترس بنظر میرسد. 

    جامعه ی سنتی و فاقد نقد، که بیشترین رشد خودرا در عقده برداری و تفاهم نا پذیری دارد،  نمیتواند یکشبه و زود هنگام به دهلیز مدارا و سازگاری برسد.  جامعه یی که   نویسندگانش در حوالی سیاست  و تحلیل عناصر قدرت ، از عنوان تا پایان  دشنام نامه نگاری کنند، کی  بهتر ازین تواند بود. 

    ما به وحدت ملی برخورد عوامانه نکنیم،  کما اینکه هنوز ملت نشده ایم، وهرگز هم وحدت ملی پیش از تشکیل و تکمیل عناصر ملت بوجود نمی آید.  ملت شدن ماحصل بلوغ فکری و رشد فرهنگی، با شالوده های زیر ساخت استوار در حوزه ی اقتصاد و مناسبات اجتماعی است.  فرهنگ خرد مدار،  برابری باور، فرا تباری،  اندیشه گستر، شایسته پسند، نخبه گرا، تجدد پذیر و مناسب با ویژگیهای ملی و نسبت یافتن به ارزشهای جهانی  وانسانی!  میباید در مردم آزار کشیده و نا بسامان افغانستان نهادینه گردد.

    مهمترین نکته در این نبشته اینست که  برای رسیدن به سکوی ملی شدن و ملت ساختن،  نخست بایستی با تبار طلبی و قبیله گرایی،  نقد گریزی و خوی خشونت، وابستگی و بیگانه  پروایی، نادانی و سازش ناپذیری،  سرسختی و تعصب و تقابل با ذهن تاریخی مردم را  پایان دهیم.  

       بررسیها و نشانه گذاری اکثریت نویسندگان  در نسلهای قلمزن  قرن بیست کشورما،  سزاوار خواندن نیستند.  نه تنها نویسندگان ما بلکه بیشترینه ها در فرهنگ منطقه  تبار نامه نویسی کرده اند.  ما در حوزه ی فرهنگی بیش از زمینه های سیاسی  دچار پریشان هویتی هستیم. من بروشنی می بینم  و آفتابی اعلام میدارم، که تمام مباحثات  آگاهان جامعه ریشه در جنگ نا سازگارانه دارند و از اول قرن تا اکنون هرچه  بیان کرده اند و گفتگو نامیده اند، یا توهم بوده ویا  از همان ابتدا تردید شده و به نحوی به نتیجه نرسیده است . 

    با این مقدمه برمیگردم  به  پرانتیس های  خشم انگیز در نگاشته های میر عبدالواحد ( سادات ) که  با عصیان اندیشه و جوشاندن ذهن، مبنا را بر تردید مطلق ونگرش خصمانه در برابر یادداشتهای آقای بغلانی نهاده اند.  همین جا باید گفت :  نبشته های ایشان  نه در برابر مقالت  آقای بغلانی که  بیان ایشان در برابر مقولات  فرهنگی از نام یک  وابسته ی قومی است.  هنگامیکه خودشان میفرمایند: " با خواندن مقاله طولانی آقای بشیر بغلانی... عزم من جزم گردیده وبا خود گفتم  اکنون که کارد به استخوان رسیده به تأسی از فرموده حضرت سعدی که :  چون اعصاب حضرت شان بسیار آشفته بوده است،  لذا شعر را نادرست و ناکامل ذکر کرده اند.  اما از روی هموطنی من آنرا خدمت ایشان تصحیح و کامل میسازم:  

  " اگرچه پیش خرد مند خامشی ادب است        بوقت مصلحت آن به که در سخن کوشی

   دوچیز تیره عقـــل است،  دم  فروبستن          بوقت گفتن  و  گفتن  بــوقت  خاموشی"

 

    خواننده را ازهمین آغاز به فرجام آشنا میکنم .  امید وارم خشم  نویسنده  ناقد ( آقای میر- سادات ) فرو نشسته باشد.  اصل بحث  ایشان با  جناب بغلانی نه عادلانه است ونه عاملانه.  محمد بشیر بغلانی از پایه گذاران  تفکر وروش مبارزه ملی و همقدم زنده یاد محمد طاهر بدخشی  بانی جنبش ملی و مستقل در افغانستان است .   درحالیکه آقای سادات  شاید عضو نه چندان نام آور حزب خویش بوده اند، اما از مشی ملی  ومبارزات مستقل و برابری طلبانه در افغانستان ( طرح  وپیشنهاد حل مساله ملی ونا برابری اقوام )  یا نا آگاهند ویا بیگانه به آن.  بغلانی وارث خون پنجهزار شهید از اعضای به اصطلاح  ستم ملی،  یا سازمان مربوط به خویش ( سازا ) بود وهست، که در اعدام گاه فاشیسم قبیلوی امین یکجا با بدخشی و مولانا بحرالدین باعث  خوابیده اند.   برای پر هیز از توهین ویا بی حرمتی،  میباید حاکمیت و  سیاست ( ح.د.خ.ا ) را  در پنج  مرحله به این  حوادث  نسبت داد:

 

     یکم  -   حزب دموکراتیک خلق ( متحده ) در آغاز کودتای ثور 1357 خور شیدی

     دوم  -   حزب دموکراتیک جناح خلق برهبری آقای نور محمد ترکی  سال 1357 خورشیدی

     سوم –  حزب دموکراتیک خلق ( باند امین )  فاشیسم مسلح و مسلط  قومی- ایدیو لوژیک 1358 خ

     چهارم – حزب دموکراتیک خلق دوران شاد روان ( ببرک کارمل ) 1358 – 1364 خورشیدی

     پنجم -   حزب دموکراتیک  ( وطن ) برهبری مرحوم داکتر نجیب الله 

 

     بیگمان در هر پنج  نوبت از حاکمیت  جناحهای ( ح. د . خ . ا )  برخی جنایاتی انجام شده است،  که جسارت و جرات دفاع را از رهبران و اعضای آن سلب کرده است.  اما با این حال نمیتوان همه را یکسره  بد ورد گفت و کوچکترین نماد نیکی و درستی در ایشان نیافت.  محاسن سلوکی در بسیاری از شخصیتهای صدر وذیل شامل حزب،  و اقدامات این حزب در برداشتن تبعیض وتفاوتهای وحشتناک قومی، عمومی ساختن و مردمی کردن خوانش و نگارس در بین مردم،  پذیرش و اعزام فرزندان مردم طبقات پایین به بورسهای تحصیلی در دانشگاه های داخلی و کشورهای خارجی،  سهم دادن مردم در شهر نشینی و پیشه های مختلف،  صنفی کردن نهاد های اجتماعی، پروژه سازیهای دولتی به نفع مردم در امور شهرک سازی و انکشاف مدنیت شهری، بیرون کردن قوای مسلح از حالت وابستگی قومی-  خانوادگی،  انکشاف و توسعه نسبتاً بهتر وبیشتر موسسات آموزش عالی، تقویت سیستم آموزش پیدا کوژیک و ده ها زمینه دیگر،  پیامد اجراات دولت تحت رهبری همین حزب؛ مخصوصاً در دومرحله ی اخیر با مسوولیت  فعال ترین فرد متجدد دوره احزاب ( زنده یاد ببرک کارمل )  از جناح پرچم  بوده است.

     مسلماً این نکات باعث آن نمیشوند،  تاکشتن  صدها هزار انسان از اقشار گوناگون مردم افغانستان در سالهای آغاز کودتا ی ثور را که با بیرحمی تمام  تیر باران، زنده بگور،  قیر داغ ، خاکمال زیر چاینهای تانک شدند،  یا آنکه  بوسیله ی هلیکوپترها چشم بسته در دریاها فرو ریخته شدند؛  جامعه فراموش کند.  همانگونه که  ابداً نمیشود جنایات ضد انسانی گروه هایی از میان مجاهدین در سالهای اخیر را ، به لحاظ  اهمیت مقاومت ملی تحت  رهبری جاوید نام  احمد شاه مسعود،  در برابر دسایس و مداخلات  خارجی وبویژه  پروژه و پدیده ی منحوس طالبان   در حمایت آشکار پا کستان، عربستان و شرکتهای غربی  نادیده گرفت.

    نقد سیاست  دولتهای پیش از حکومت  ح. د. خ.ا ؛  توسط این حزب،  نقد دولت حزبی ( چپی ) از سوی نیروهای جهادی، نقد حکومت مجاهدین از جانب دولت جانشین،  نقد مجاهدین از طالبان  وسر انجام نقد تمامی این نیروها بدست همدیگر هیچ عقلانی نبود ونخواهد بود،  همانگونه که قطعاً  معنایی نداشت و حالا هم ندارد.   متاسفانه  در افغانستان هرگز نیروی معطوف به  نقد جامعه  موجود نبوده است.  البته دلیل آن ساده است ،  نقد یکی از عناصر بلوغ سیاسی جامعه ویکی از مفردات دموکراسی و تولرانس اجتماعی است.  جامعه ی غیر سیاسی  و منحمک به اندیشه های ستم  واستبداد ،  کشور وابسته به سنتهای فرتوت ونا کار آمد بدوی، جامعه ی  بزن بگیر قوم حاکم بر اقوام دیگر،  مردم  نا آگاه و دور داشته شده از تحولات سالم وسودمند سیاسی – اجتماعی، سلطه یافتن مذهب با قرا ت های ماقبل قرون وسطایی ، عقب ماندگی عقده بر انگیز اقتصادی- اجتماعی ،  نفوذ دادن ایدیو لوژیهای سازش نا پذیر وارداتی و مسایل دیگر،  نمی گذارند که نحله ها و نسلهای روشنفکر و آگاهان خلاق  و اندیشه ورز ظهور کنند.

    بزرگترین کمبود،  بیشترین ضرورت ، مهمترین نیرو سیاسی،  فعال ترین گروه اجتماعی  و مناسبترین  حلقه ی عبور از دوران سنت به هنگامه های جامعه  با شرایط مدرن،  سازمان دادن اقشار ملی و تقویت  تفکر ملی  نیروهای مستقل  ومعتدل در افغانستان  بود وهست.  این نیروها در بازار ستمروایی قبیله سالاران  بیشتر به خط انقلاب و بر اندازی پیوستند،  آنان با تکیه بر مشی قهری  وخشونت ضد استبداد  به جبهه ی چپ رادیکال نزدیک شدند.  من با باور ی که  دارم ؛ آقای بغلانی را یکی از نمونه های  روشنفکران همین نسل و از سپاهیان همین  اندیشه های ملی و مستقل  میشناسم .  ایشان یکی از پایه گزاران  ملی اندیش  و متجدد برابری خواه  بود وهنوز هم متعهد همان باور ها ست.

    من بجای نگرش خط به خط  در  نبشته های آقای بغلانی و تردید نامه های آقای سادات،  اهم کار ایشان را در چند محور جدا سازی میکنم، و در هر محور پرسش و یا پیچش آقای سادات را نیز بمیان می کشم.  دیدگاه ها و گمان زنیهای ما در راه درک درست از نادرست  بهر پاراگراف پیوند میشود.

 

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/٢/٢

ادامهء مقاله

 

 

                              آقای بشیر بغلانی :

    *  در نامه ی ایشان بررسی کوتاهی انجام شده است  از موقعیت گذشته وحال زبان فارسی،  طوایف حاکم در خراسان و پویایی و ماندگاری فرهنگ خراسانی در برابر فرهنگ و زبان مهاجمان خارجی از دیر تا امروز.  گمان میکنم آمدن واژه دری در شعر شاعران، دقیقاً تا کیدی بر مو جودیت سه گویش از یک زبان در سه قلمرو جغرافیایی پهناور ایران زمین است.   از شعری در همین زمینه مدد می گیرم :

 

    منشــور هفت رنگ مطلا ست فارسی         طومار دیر سال سخن هاست  فارسی

    بردشت دشت گویش شیرین لحظه ها          سرمست از حلاوت  دلهاست فارسی

   چون نی به ناله میکشد آ واز سوزناک         پروردگــار واژه ی زیبـاست  فارسی  

   در بستر کلام ( دری ) میتوان ســرود          لیکن شتا ب  گردش دریاست فارسی 

   در شرق بیکرانه و در غرب  پـــایدار          از چین  تا  شمال  بخاراست  فارسی 

   خواهی دری بخوانیش وخواه تاجیکی         در  سه نماد  جلوه  یکتاست  فارسی 

   گویند هرکرا به زبان دگر خوش است          لیکن  کلام  گرم  تو گیراست  فارسی 

                                                                                              الخ...

    *  رواج دادن نام افغانستان و تلاش های داخلی و خارجی برای ته نشین ساختن آن در بخش کوچکی از  گستره خراسان زمین.  یعنی تجزیه خراسان وپارچه پارچه کردن فرهنگ وزبان فارسی برای  جلو گیری از رشد و پرورش بیشتر آن.  بنا برآن استعمار کشورما را " افغانستان "  نام گزاری نموده است.  

    *  حکومت قبیله تلاش کرد تا قبایل پشتون را از جنوب به شمال ومرکز جابجایی کند. پروسه ناقلان ( نه مهاجران )  از شرق و جنوب به شمال،  بزرگترین خصم و کینه های رضایت ناپذیری را در اقوام رانده شده ی  شمال و نقاط دیگر موجب شده است.               

    *  پاره پاره سازی تبار  تاجیک ، ترک و حتی گروه های مردمی اندک واقل در جنوب، شمال، شرق وغرب ،  باعث تشکیل دولت سست  وپشتون  بنیاد افغانستان شد.   جداکردن مردم از تبار خود آنها هیچ گونه عقل ملی را بر نمی تابد.  مبهم گذاشتن مرز کشور در قلمرو پشتونها در بیش از صد سال گذشته، اما تطبیق جدا سازی مردم در حوزه ی شمال کشور،  بی خاصیتی و دشمن خویی امیران قبیله را به نمایش می نهد.  

    * در سراسر نامه ی آقای بغلانی به مردم افغانستان اشاره شده است که کفاره ی حکومتهای نا کار آمد و خرد گریز طایفه گرای حاشیه نشین در تاریخ فرهنگی افغانستان  را کشیده اند.  البته در برخی زمینه ها  بیان واژگان درشت و چالش ساز را بکار برده اند.  پاسخ نامه ایشان از سوی آقای سادات ،  نه برای غیر واقعی بودن، که برای گویا نا مناسب بودن؛ کار برد کلمات در مورد قبیله و امیران ونسبتهای تاریخی آنان در اجرای نقش وابسته به استعماراز یکسو و از جانبی دوران قیادت  ح.د.خ.ا و حکومتهای حزبی به تبع از سیاست ایدیو لوژیک آن، صورت داده شده است.

    * دفاع و جانبداری جناب بغلانی وزیر عدلیه سابق از پایداری مجاهدین، موثریت شیوه های کار مقاومت برهبری زنده نام احمد شاه مسعود، از پا در آوردن نظام حاکم ( حکومت دکتور نجیب الله ) و پاشیدن انسجام حزب وطن  هم بدلیل کودتا های پیهم حزبی وانشعاب فروریزان شاخه های گوناگون، وهم بجهت برگشتن برخی چهره های فعال جناح وفادار به مرحله ی شش جدی ( برهبری مرحوم ببرک کارمل )  درعرصه های سیاسی – نظامی طاقت حزب و حاکمیت آنرا به ضعف جدی پایین کشید.  در نامه مذبور، نویسنده نشان داده است که مجاهدین از مشروعیت برخوردار هستند، اما جناههای حزب در حاکمیت چهار دوره یی  از این مشروعیت نتوانستند بهره ی کار ساز ببرند.

   * در مورد رویداد های پس از یازدهم سپتامبر2001  و ضرورت بر گزاری اجلاس بن نیز آقای بغلانی روی خوش نشان نداده است.  در نوشته ایشان اجراات  دولت موقت ، کاملاً غیر از آنچه که در ترتیبات بن  بیان شده بود را نشان میدهد.  اما با همه ی ا ین علامت زنیها، اگر اصطلاحات کار بردی در متن  نسبت به تبار قومی  طایفه تمامیت خواه  حاکم ،  و سپس در کاراکتر ( ح.د.ا. و حزب وطن ) کمی شدید و غیر دوستانه بنظر میرسند معنای آنرا ندارد که در این نوشته  دروغ و تهمت ویا  کتمان حقیقت شده است.

   * اعتراضات  ایشان نسبت به قانون اساسی از نام یک حقوقدان عین حقیقت اند. قانون اساسی جرگه بازیهای اخیر نه دارای روان ملی است،  نه بر معیار ترمینولوژیها ی حقوقی بنیاد دارد، نه جامعه را نهادینه میکند و نه برابری را پایه ی عدالت قرار داده است.  اینجا باید جناب  میر سادات  اعتراض مینمودند، که قانون نامه ی ما وثیقه و سند ملی برای هویت برابر و شخصیت واقعی کشور ومردم مانیست !  

    دراین بخش نتیجه را چنین اعلام میدارم :

   -  آقای بشیر بغلانی  در سه محور اساسی با  تاریخ  معاصر افغانستان  سازگارا نیستند.  این سه محور متفرعات بسیاری دارند،  که هر بخش  مستلزم بررسی و گفتمان اهل نظر بصورت  جدا ازهم اند.     سه محور مورد نظز ایشان اینهاست :         

   1-  مساله زبان  و بنیاد قومی – تباری در افغانستان :  معنای این جملات  آنست که  در افغانستان دوصد سال پسین،  ما هیچگونه  وحدت ملی، مشارکت تباری، و روش عادلانه استفاده از فرهنگ زبان  را بر مبنای  اهمیت  و قابلیت واقعی آنها نداشتیم. 

   2-  فرهنگ دولتمداری هرگز به مرحله ی نهادینگی نرسید و مردم ما به نسبت بیعدالتی و خوی  استبداد در حاکمان عیاش و نا آگاه  علیه تمام اقشار گوناگون،  با حس نفرت در برابر آنان برای جریان  ملت شدن  شانس  نیافتند.   یعنی  با استقرار دولت قبیلوی در افغانستان ،  همواره جنبشهای ملی و آزادی طلبانه خصمانه سر کوب شدند.  ملت نتیجه ی بلوغ جامعه در توانایی فرهنگی و قابلیت سازی اجتماعی است.  از همین خیزشهای ملی و حرکتهای سازنده مردم است که هویت  شکل می یابد  و ملت بر شالوده ی این عناصر  پایه گذاری میشود.

    دولتهای قبیلوی ما  در سه دهه پیشتر از امروز،  خوا ند ن رمان ،  داستان و کارنامه اد بی را جرم میدانستند،  اصل  این کار برای  جلوگیری از آگاهی مردم  در سیاست و مبارزه برای آزادی نبود.  آنچه هنوز نا گفته مانده است  و آقای  سادات  به آن اند یشه ریشه ی ذهن خویش را نبرده ا ند،  آنست که چرا رما نهای فارسی در چین ،  در ایران  وروسیه منتشر میشوند و این گسترد گی زبان به مردم مجازات شده ی تاجیک تبار افغانستان به اضافه ی  تبار ترکی و اقوام هزارستان  امکان آنرا بدهد که از قوانین قبیله، واز ستمگری خا ندان بی خاصیت و نا بکار حاکم در این کشور فرمان نبرند. 

    پرسش آنست که  چرا در طایفه ی حاکم ا نسان شایسته بسیار اند ک  ودر اقوام محکوم ، شخصیت های سنگین نام  بظهور میرسند ؟   جواب عامیانه و ساده این پرسش آنست که،  یک قوم 25 درصدی، براریکه ی قدرت سیاسی  با ساختار 87 درصد تک قومی،  جامعه را با هزار گونه جبر  و خشونت  در سمت نابودی دیگران  وجازدن خویش در مقام اکثریت ؛  میراند.  مسلماً برای دوام حاکمیت  یا بایستی رضایت مردم باشد،  یا قاطبه و کافه ی مردم.  چون  نظا مهای دوصد سال پسین ما از این دو شرط  محروم بودند   ناچار به بیگانه تکیه کنند  و مردم خویش را د یوانه سازند ! که کرد ند . 

    3 -  هویت  ومشروعیت :   در این  دو مقوله نیز  آقای  سادات  جان سختی و حقیقت گریزی  نشان میدهد،  تصور ایشان آنست که هرچه  اجداد حاکمیت در این کشور انجام داده اند،  مساله یی ندارد!  آری هرچه از عبدالرحمان به بعد و حتی قبل از وی  انجام شد،  اگر  شاه امان الله را به برکت  موجودیت روشنفکران  فرزانه و آگاه مشروطه خواهی  کنار ببریم؛ نمونه پیش وبعد از آنش در کارنامه حیوانات عالم هم نیست.  مگر ما هنوز نوکران  و بی خبران  باشیم  که از دوران مواحش  در این سرزمین  تعبیر مدرنیسم بدهیم !؟  

    فرار از دولت مرکزی و طرح برنامه های جدا سری در شیوه ی اداره ی افغانستان ،  برای آن نیست که این کشور را بند بند جدا کنند،  مساله اینجاست که  هیچکس حاضر نمیشود، هویت و اعتبار خویش را بپای دیگری بریزد.  غیر از تاجیکها تمام اقوام خورد وبزرگ  دیگر هنوز در فرهنگ آمیزش  اجتماعی سازش ناپذیری و خودی  وغیر خودی نمایش میدهند.  هزاره با پشتون نمی آمیزد،  ترک وازبک  نیز کمتر میتوانند،  با چنین آمیزشها  روی خوش نشان دهند.  پشتونها نیز به ندرت  با اقوام غیر بنای  خویشاوندی می گذارند. 

    ملت در کجای این نمونه جا گرفته است؟  همه جامعه شناسان باور دارند که حد کم یکی از زمینه های ملت سازی در ساختار دولت ملی  نهفته است.  دولتهای ما هنوز از سهمیه ی اقوام شکل می یابند، پس  وجوه ملی و مشارکت سیاسی در چه شرایطی  ممکن خواهد بود ؟  بقول مولای بلخ : 

    هفت شهر عشق را عطار گشت       ماهنوز اندر خم یک کوچه ایم 

 

              درنگی بر فراز نبشته  میرعبدالواحد سادات  

 

   باور دارم که آقای سادات بیشتر ازمن وخیلی کسان دیگر،  به نا کار آمدی و ظرف زد گی نظامهای پیشین  افغانستان آگاهند.  اما هنوز سنت نشده است که هنجار هارا به نیک وبد تصنیف کنیم  وبرای سهولت بررسی وارزیابی ،  قرار خاصی صادر نماییم.  ایشان دهها مورد  قا بل  انتقاد در بستر اند یشه و نگرش  سیاسی  ساختار های پیشین  داشتند ودارند.   اما به نسبت  آنکه  جمع سیاسی  ایشان حاضر نیست  گذشته را بگذرد؛  مانده ا ند.  یکی از پیامد های در معلقه ماندن همین است که آیین سازمانی  دین میشود،  ودین حزبی بسیار کسانی را منجمد میکند. 

    1-  وحدت ملی :   (  یعنی هیچ وپوچ  )

    یکی از عواما نه ترین شعار های توخالی و باور نا شد نی  به اصطلاح روشنفکران پریشان بین افغانستان، کلیشه سازی و الگو برداری بسیار نا جایز از تعریفا ت  توهم آمیز  بازمانده از دوران  جاهلیت مافبل فرهیخته سالاری است.  وقتیکه  امیر عبدالرحمان  آزادگان و آزاد ی خواهان ملی و   مرد می  را بشدت سر به نیست  مینمود،  اعلا میه میداد که  این دشمنان  دین،  به دولت عالیه و کیاست  ما در رهبری  اتباع  خیانت  مینمود ند.  

    امیر حبیب الله خان و دونوبت  بعد تر نادر شاه  وهاشم خان ،  وحشت  ملی ( وحدت ملی )  را بهتر از نیاکان تأمین  کرده بود ند.  دهها هزار انسان در شمال کشور  به  بهانه های  گونا گون  اعدام شد ند.  مجازات آن بود که  سرش را بزنید،  خونش مباح ،  ملک و جایدادش  سرکاری،  زنش کنیز  وفرزندانش غلام... !؟   انصافاً این بخش نامه را ها شم خان به  غیر ا نسا نی  ترین صورت  اجرا مینمود.   

    هنوز این  آقای میر سادات  فرمایش میکنند ،  که  وحدت ملی موجب  موجودیت  افغانستان است.  هیچ  شکی نیست که فرمایش آنها دقیق است،  اما بشیوه وحشت غیر ملی واستبداد ضد مرد می، ستمگری ضد انسانی.  حالا باید  نام افغان را که بهمین آ یین بر من غیر افغان گذاشته اند،  استقبال هم بکنم.  ازان گذشته  نا م یک طایفه ی  کوچکی از طوایف این  سرزمین ( افغان )  را بر نعش جان  باخته ی کشور پینه پاره شده ی عظیم  ما (  ایرا ن شرقی  )  یا خراسان  بزرگ  نهادند و میگویند :

"  تا یکنفر افغان است     زنده افغانستان است! "  ومن  میخوام همین پارچه را بر گردانم بصورت صحیح تر آن که میشود : "  تا یکنفر افغان نیست      هرگز افغانستان نیست ! " می بینیم که پاسخ  دادن بسیار ساده است. اما  برخورد با واقعیتهای تلخ  ودشوار این  سرزمین  اندیشه  های  آینده را  بنا میکند.

 

    آقای سادات را با خود بر میگردانم  تا گل سخن بچینیم !

   اگرازعامگویی به شفافیت برداشتها تحول کنیم، اگراز جهالت سیاسی به دراکیت و تیز هوشی روشنفکرانه  برسیم ،  اگراز خشم و خشونت ذهنی به شکیبایی و استغنای اند یشه دست پیدا کنیم ، اگراز نیا موختن وکور باوری به آگاهی و باور دانشی متکی شویم ، اگراز دلبستگیهای خود  به رود بی قرار حقیقت در نهر مردم نگاه کنیم، اگر از خامجوشی و چشم پوشیها به بینش ونگرش آگاهانه  و انسانی تمکین داشته باشیم،  اگراز خوی دشمنی و حرمت شکنی به خوشبینی و حرمتگری ازنو عادت کنیم، اگر از پل دوستی وراه های راستی  به خیابانهای همگذر بگذریم، اگر بدی را بد باشیم و نیک را همیشه  وهمراه ،  اگراز سکوی مباهات خود ساخته و دروغین به جایگاه شا یسته و راستین استوار شویم،  اگراز دشنام نامه نویسی در جلگه ی دشمن تراشی دیگران نسبت بخود  به  تبار شناسی این بیماری و انگیزه شناسی نا سازگاریها بپر دازیم،  اگر از تلخی سخن راست نرنجیم و به شیرینی پذیرا بودن شاد مان شویم،  اگراز روان  برابری نا پذیر به روان برابری خواه در خویش مایه بگذاریم،  اگراز بد خواهی  ودشمن سازی عامه با خویش  به آگاهی دادن عامعه بیش از پیش توجه کنیم  واگر این همه اگر هارا در بحر بیکرانه ی اندیشه و مفهوم بشر اندازیم

     میشود کار درست ... !

     میشود غم نا بود،

     میشود مشکل حل ، 

     میشود زند گی وهمپا یی،

     میشود راه یکی و یکسان،

     میشود دامنه زندگی از باور پر،

     میشود حوصله ها دامنه دار،

     میشود گوهر اندیشه بهر بیشه  نصیب یاران،

     میشود ابردر این خاکه زمین سوزان ،

     میشود عاقبت آنجا باران .

 

    میر فرموده اندکه :

    " یک -  هد ف ا ز نوشته ایشا ن ؛ زدودن وافشای  اندیشه های که افتراق ملی را شدت می بخشند، و وحدت ملی را تخدیش میکنند " مبیاشد .

    دو -   نقد وبررسی اندیشه هایی  افغانستان ستیز که آب در آسیاب دشمنان تا ریخی وطن میریزد،  اندیشه های بد یل ووطندوستانه ،  سرشارازروح ملی و فراقومی، فرا سمتی  ومنورانه  ارایه گردد ". 

    همانگونه که  در نامه آقای بغلانی  به موارد  هشتگانه ،  با فشردگی  نگاه عمودی کردیم ،  در پاسخنامه ی آقای  سادات نیز همان کاررا انجام میدهیم .  دراصل کار ایشا ن بررسی اندیشه ها و شاید ها وباید های حوزه هویت  فرهنگی مردم  افغانستان قرار ندارد،  بلکه عصیان نامه یی است  که بهر سخن نا خوش آیند  وبهر واژه ی نا مکرراز ادبیات  سیاسی که در اسم  برد نها  و نامید نها از سوی آقای  بغلانی  بکار گرفته شده است ،  ژاژ نامه  نوشته اند  وخرده گرفته اند.  درحالیکه  در ماده دوم  منظور خود از نوشتن این یادداشت  به  اندیشه های بدیل انگشت  اشاره برده اند.   اندیشه بد یل  برای  ( اندیشه های بر انداز و افتراق آمیز ضد  وحدت ملی ! ) . 

    بدون درک وحدت ملی ،  اندیشه های مخالف آنرا میشناسد،  بدون  فهم کردن اندیشه های ملی،  تفکر غیر ملی را معرفی مینماید،  بدون صلاحیت در حوزه ی اد بیات  وزبان  فارسی  با  نمونه آوردنهای ناشیانه به داوری میپر دازد،  بدون آگاهی  از دانش سیاسی و تاریخ ( ننگ نامه )  پرماجرای معاصر برای  روشنفکران پژوهشگر و کار شناس این  زمینه  هدایت میدهد،  بدون خواندن یک ورق کاغذ از علم جامعه شناسی  کل جامعه ی خیالی خویش را گز وپل میکند،  بدون ورود  واشراف  در قضایای  سیاسی یکدهه ی اخیر افغانستان  حکم  خاین  وخادم صادر مینماید،  بدون  توجه به اصل نظر ومنظور دیگران در بیان اندیشه ها و انگیزه ها  مشی ملی وراه  ناچار گذرعمومی  ارایه میدهد  وماشاءالله  بدون    داشتن  آگاهی  از کار و تجربیات  نهاد های  سیاسی غیر از سازمان  مربوطه خویش  اهداف مرامی و جامع  دیگران  با باطل  اعلام میکند،  بدون اشاره به  دوصد سال سیاه بازی و تاریکی  تاریخ  فرمایش میکنند که  نام ما افغان است  ونام این  سرزمین  افغانستان است .  اما نمیداند که این نام چگونه بر این  سرزمین گذاشته شد،  وچگونه  چهار گوشه ی این  سرزمین  بریده شد،  وچگونه  اهداف  استعمار در کسوت طایفه ی  افغان  دراین جایگاه  تاریخی شد،  و...! 

   افغانستان کنونی در بخشی از جایگاه  خراسان قدیم  مو قعیت  دارد،  اقوام  باشنده  همانهایی اند که بوده اند،  حالا شاید برخی  طوایف با سپاه  و لشکر مهاجمان  خارجی  امده باشند واکنون جز اقوام این سرزمین خوانده شوند.  اما این  بحث  مربوط  تاریخ  است  و بماند بیک زمان د یگر . هیچکس هم  ادعا ندارد که  پشتونها یک قوم خراسانی نیستند،  بسیاری  از مورخان  ادعا  دارند که ایشان از تبارهای  اصیل  آریایی (  ایران تبار )  هستند. 

    بحث  در نا رواداری  وناروایی حکومتهای  قبیله گرا در سده های پسین است.  ما در حوزه ی تاریخ معاصر و آنچه در این دوران شده است  را مراد کرده ایم.  خوشبختانه  اکنون امکان آن  میسر آمده است که  همه  اقوام  افغانستان خودرا برتا بند و شعاع  وجودی  خویش را برای احراز مقام اجتماعی خویش به  نمایش  بگذارند.

    امروز هما ن  هزاره ی ناگزیر واسیر که  بجرم بیدفاعی بغلامی کشانده شده بود،  یکی از چهار قوم اساسی وکامل الحقوق با پیشرفـتهای بسیار شتا بناک در بستر فرهنگ وسیا ست  و تحولات اجتماعی درفوق خط بنفش همان جامعه است. 

    همان ازبک  درمانده و محاصره شده که  بخش عظیمی از زمین و دارایی اش مصادره و به ناقلان توزیع شده ا ست ،  همان ترکمن های هنر ورز و صنعتگر که نقشهای خوبی از دل تاریخ در قالیهای رنگین و پر قیمت خویش زده اند،  همان عربهای همگذر با ترکتبارها  در ترکستان زمین ، همان  ایما قهای پراکنده شده در شمال و کوهستانات  مرکزی ( غور وبادغیس و کندز و... )  وهما ن بلوچ  و گروه های مردمی بیشتردر...  به برکت  جنبشهای بیداری بخش ملی،  د یگر هرگز بدنبال سنتهای پوسیده و دوران گذشته ی قبیلوی  نمیروند.  دیگر کشتزارهای آنان را هاشم خانی نیست  که به علفچر تاراجگران وسپاه عبدالرحمانی تحت پروژه ی ( کوچیها ! )  واگذار کند.

    برای آقای  میرعبدالواحد  سادات،  روشنفکری وروشنگری  همانست که  از گذشته یادی نرود،  ازهنجار های بد آن دوران  سخنی بمیان نیاید،  خشونت غیر انسانی حاکما ن آن روزگار پوشیده بماند،  تاریخهای جعلی وهویتهای ساختگی بی ریشه و فاقد اندیشه  برهمه  مردم این سرزمین  تحمیل گردد،  مردم ستمکش وحقارت شده در نظامهای منحط و منحوس گذشته  دلجویی نشوند،  تاریخ امروز از همان ننگین ترین اوراق استبداد گران  دیروز پاسداری کند،  روشنفکر جامعه  هما ن روشی را درپیش بگیرد که قوانین مطلق الاختیار سران قوم در مناسبات قبیلوی افغانستان برآن  سند یت ساخته بود.

    ایشان این داوریهارا اندیشه ی تخدیش وحدت ملی میشناسند،  وحدت ملی یکطرفه ،  وحشت ملی غیر قابل تصور، خشونت ملی قانونی شده ، بیدادگری حیوانی و غیر بشری،  قتل عام مردم  بدهها بهانه و بسی مسایل دیگر.  اما دوقرن جبر و ظلم ، حق تلفی و ناروایی،  مردم آزاری و خشونت ،  تمامیت خواهی و نفی دیگران ،  سلب مالکیت کردن و تبعید،  بدار کشیدن و کله منارها،  وهزار گونه روش جبارانه ی ضد انسانی را در برابر مردم فقیر و محروم این سرزمین  چنان  نادیده می گیرند،  که انگار هیچ  اتفاقی نه ا فتاده است  و ما در دوسده ی پسین  دموکراسی هم داشته ایم !؟  جزاک الله !

    انصافاً  خیالات  آقای  سادات  در زمینه های  درست هستند ،  اما از دید ونگرش  ایشان به مسبت  مصلحت های امروز.  ما به وحدت ملی احتیاج داریم،  وحدت ملی یک فرمان  شتابان  دولتی  نیست.  این کار زمان میبرد  و فرهنگ پیش زمینه برای  خودش را هموار میکند. 

     ایشا ن  در پانزده صفحه  تمام  تیرو تبر  خویش را بسوی  آقای  بغلانی  در مورد همان  هشت  بابت  مسایل سیاسی  ومردمی  کشور،  توجیه کرده اند.  من ایشان را انتقاد نمی کنم.  نقد  اصلاح امر سودمندی است که  نویسنده  ویا صاحبنظر به اشتباه  دچار  خطا و نا صواب گویی میشود.  پس منتقد  باید راه خطا را ببند د و مسیر  درست  وخرد گرایانه را  علامت بدهد.

    من  همانگونه که  در آغاز اشاره کرده ام،  دربرخی  نکات مهم  نظر خودرا به  نسبت  این گونه روشها ی کفر ورزی سیاسی  وپاسخ  خشونت آمیز،  ابراز نمودم .  بد لیل  تفاوت دو دیدگاه در برابر حوادث  سیاسی افغانستان  خواننده را به  خواندن این دو نبشته بصورت  مقایسوی توصیه میکنم و آنگاه  خوانندگان خود به  حقیقت های نهفته در متن این  دونامه ها  پی  خواهند برد.  

    در پایان  اگر سخنی  گفته باشم که سزاوار نامه های  مورد نظر و شخصیت  نویسندگان آنها نباشد، ایشان حق  دارند  سخنم  را برگردانند. انشاء الله  در آینده  وحدت ملی بیاید،  نام  افغانستان به توافق  گذاشته شود،  مردم روزی  ملت شوند،  دولتهای ما از مردم دلجویی کنند،  تاریخ واقعی با تحلیل نگارش یابد،  عقب ماندگیها جبران شوند،  روشنفکر خرد ورز و عقلایی به حقیقت ها تمکین کند،  حقوق شهروندی مردم  تأمین گردد،  شعاع  وجودی  اقوام در پرتو  نظام  شایسته سالار و ارزش باور شناسایی گردد و تمام  نادرستیها  به  درستی  برگردد.

    دموکراسی  می آید  وما به  خرد مردم  تعظیم خواهیم کرد. هرچه  حقیقت است روشن باد  وهرکه با حقیقت  است  زنده باد.   

                                                                     ومن الله توفیق

                                                                  بیژنپور (  آ.آبادی  )

   

   

 

  

 

       

 

برگرفته از ویبلاگ رستاخیز ملی

www.kabulzameen.persianblog.ir  

    

 

 

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/٢/٢

بر گرفته از:کابل ناتهـ، Kabulnath



























































































 

 

 

 

 

 

بیــژن پور

 

پیوستن

به حیوانیت تبار گریزی

 

 

 

نگرشی بر پارادوکس (ابهام نامه) " گسستن از حیوانیت تبار گرایی"فاروق فارانی

یا اکلکتیسم پند و نقد اجتماعی، از ذهن خام و ناکام رشنفکر سرگردان افغانستان

 

به جای نقد

 

اگر زندگـــی مایه یبنـدگیست

 

دوصد بارمردن به از زندگیست

 

فلسفه ی بدان گاری و روان دشمن خویی، بیش از آنکه دست آمد نا ساز گاری و هنجار های نا برابر اجتماعی در ساخت حاکمیت های قدیم و جدید افغانستان باشد؛ از بیماری اندیشه ها و ناکارآمدی شیوه و شگردهای نیک و بد در جلگه ی اندیشه ورزان عوام زده و سیاست گریز ماست. لرزشها و لغزشهای درس آموختگان دانشگاه دیده ی ما، تبعات ناگوارار و سامان نا پذیری بسیار درپی داشته است. با نرسیدن در سکوی برابری و شتاب فرسایشی، هرازگاهی به چپ زد گی وراست گرایی دچار آمده اند.

 

از آن نظر که تاهنوز اندیشه های سیاسی در جامعه ی به اصطلاح روشنفکرما نهادینه نیست، و بنیاد حرکت های اجتماعی با انگیزه های سیاسی درهم آمیخته شده است، آشفتگی و نا آزمود گی مبانی فکری؛ در اهالی ادعا را علامت میدهد

 

 هنوز سنتهای دیر پای جامعه ی ما در حوالی اند یشه و مبانی نظری صاحبنظران، جایی برای نقد ونگرش کار شناسانه نمیدهند. اقوام افغانستان پاره های پریشانی اند، که در دو قرن اخیر ریشه سازی و ریشه سوزی بسیاری را تجربه نموده اند، لذا به ارزشها بی باورند و بسادگی بهم نمی جوشند.

 

احزاب وسازمانها درپی انباشت عقده های ناشی از بذر ایدیولوژیهای وارداتی ونا سودمند، چندان بدبین وخشونت طلب اند که از پل همدیگر عبور نمی کنند. مذهب و تنگسر اندیشه های مقدس برای جاگیر نشد ناهداف نسبتی دین در جامعه؛ از عنصر شکیبایی تهی شده است.

 

دولتهای سست بنیاد قومی در اندوه نا کار آمدی و بدویت خود، ساختار استبدادی تک قومی را بر میتابند و با نفرت از آزادگی به وابستگی جنون آمیز خو کرده اند. خواص جامعه (اصطلاحاً نخبگان وروشنفکران) بیشتر از عوام الناس عقده ای و ناراض اند و سر انجام مردم بیگناه وشاید گنهکار افغانستان؛ نمیتوانند عقده مند وعقیده مند را ازهم جدا کنند.

 

 فهم من از تبار شناسیانقلاب اجتماعی :

 

 براي آنكه نكاتي چند در باره بحث حاضر ارائه دهم، در مقدمه به دو سه واقعه مهم در ادبيا ت سياسي اشا ره میكنم، تا شايد زمينه بحث اصلي فراهم شود. چون کار شناسان سیاسی بی نیاز ازفهم درست مقولات اجتماعی نیستند، پس میتوان در حوزه ی اندیشه ها به جامعه شناسی و تبار شناسی واژگان اعتبار بیشتر گذاشت.

 تاریخ دچار بد فهمی و تعریف ناروشمند سلیقه یی شده است، یعنی تاریخ به درک تازه ی علم جامعه شناسی سیاسی دیگر به مفهوم نتیجه ی حرکت انبوه مردم نیست، بلکه تاریخ تحول اندیشه در جامعه از سوی دانشمندان جسور و روشنفکران آگاه در کشورهای پیشرفته ی جهان است.
سیاست
در کشورما شرح مناسب نیافته و پیش از نهادینه شدن، حربه ی دیگر ستیزی در اختیار اقشار کهنه روشنفکر قناعت نا پذیر است. دین سیاسی د نیا نگری را برنمی تابد و دنیا نگری سیاسی دین را نمی پذیرد. باورهای روشن بینانه و آمیزه های پراتیک و نظر نوعاً پارادوکسال اند. لذا روشنفکر در سکوی تنها ماندگی و آرمان زدگی بذر ایدیو لوژی میکند.
 

 ایدیولوژیها قاتل مردم اند و مردم با رخوت ودل مرد گی گرفتار آمده اند. تفسیر سیاسی پیشکشان گروهها و تبار شناسی آنان، نشان میدهد که، جنبش های سه دهه ی پسین در افغانستان هیچ نسبتی به جامعه نیافته اند، درحالی که چپ و راست وا بسته و پیرو استبداد، یک چهارک سده ی بیست را خود فرما نداری کرده اند.

 

 فهم من از تبار شنا سی انقلاب اجتماعی، بررسی و یا نگاهی به نهضت مشروطه خواهی در آغاز همین سده، و تشکل دوران سازمان گریهای آرمانی در هردو سوی قطب ایدیو لوژیک، درنیمه ی دوم سده ی بیست خورشیدی است. ازین جا میتوان هم به انگیزه های و اماند گی عمومی سده های پیشین و نظام های طایفه ای حاشیه نشینان نگاه کرد وهم میشود به امواج جوشان بر اندازی آن نظام ها از سوی اقشار تحول گرا و تجدد طلبدر بسیط جامعه چشمانداز داشت.
 

این دو تحول هر چند که از راه درستبه پیش رانده نشد ند، اما جوان گی ادبیات سیاسی افغانستان را شالوده هستند. واژگان پر بهره ی اجتماعی و تر کیبات زیبا یی چون: مشارکت سیاسی، زایش نحله های سیاسی، جامعه ی مدنی، سکولاریسم، دین پیرایی، نهادینگی، شهروندی، مردم سالاری، اصلاحات، آزادی بیان، مطبوعات آزاد، حقوق بشر، جنبش زن مدار، حرکت های دانشگاهی و دانشجویی، سازمانگری، همبستگی، دموکراسی و... از دست آمد هایهمین گسست و پیوست های نیمه و نا تمام دوران گذشته اند.

بدیهی است که عقده ورزی وبد برداشتی اهالی درس آموختگان جامعه ی ما، از پروژه های سیاسی دوران قبل تا زمان خود؛ واز نسل خویش تا امروز نوع دیگری ازادبیات سیاسی (براندازی) را محیا کرده است. ادبیاتی که حرمت گزاری و تمکین صبورانه را از بنیاد در روشنفکر مدعی برداشته ومقوله "جنگ همه برضد همه" را بسط داده است. این ادبیات نه بار تحلیلی وعلت نگر دارد، ونه رنگ انگیزه شنا سی وتر مینو لوژیک.

 ناروا داری و خشونت خویی، که از میراث شوم عقده ی حقارت در افراد عضو جامعه ی استداد پرور و قبیلوی افغانستان بودند وهستند، بنیاد همگرایی وهمباوری در جلسه داران سیا سی خوب و بد امروز را گسسته است. از این نظراست که وابستگی هویت نهاد های سیاسی شده است وعوام زد گی خصلت نیروهای سازما نی پیشاهنگ اجتماعی کار نامه ی احزاب سیاسی ما در دگرشد های سده بیست، در حالی که تجارب تمام تحولات ناکام پیش از خویش را داشتند، نه اینکه باز سازی و به سازی نشد؛ بلکه بازهم از نفرت سرشار و از حیث ارزش فاقد اعتبار ما نده اند. فرهنگ گفتمان سیاسی تعمیم نیافت، اصول احترام و تمکین به نظر دیگران ترویج نشد، برابر گزاری افکار ومقا یسه ی عمقی بسط نیافت و سر انجام نا فرمانی عمومی در برابر ارزشها و شیوه های درست مبا رزات سیاسی - اجتماعی گرایش مسلط شده است.

 

 شاید درهیچ نقطه ی جهان، نمونه ی پریشان کرداری روشنفکر سر گردان افغانستان را نتوان یافت. شکست های نسل اول و دوم و سوم نیروهای سیاسی سالهای پس از تشکیل احزاب، هم در جلگه ی دین گریزان و عشق ورزان ایدیولوژیک، و هم در طیف راستی های دین سوار و د نیا گریزان، روشهای معتدل برای نیروهای ملی و مستقل را ناجور کرده اند.

 

سرسختی به اصطلاح روشنفکران پیرو سیاست درمقام دین، یا دین درمقام ایدیولوژی، برای یکسان سازی باورها و درکمادی و عبادی جهان، خود از بیرحمانه ترین نوع استبداد است. چنین نگرشهایی مقاومت طلب میشوند و لذا برسکوی پیروزی قرار نمی گیرند، ازین جهت است که طایفه ی استبداد گر در نا کامی خود به بد اندیشیگمان ناپذیر می پردازند.

 

علوم سیاسی در زمینه ی خط مشی گزاری از طیفروشنفکری، دینداری و دین باوری، الگوسازی، ساختار شنا سی و نهادینه کردن محور اصلی جامعه (مردم)، راه های بسیاری را در پیشرو می گذارد. نقشه گران سیا ست (تمام نیرو های شامل احزاب، تنظیم ها وسا زمانهای سیاسی افغانستان) در آشفته بازار اندیشه و باور خود؛ پیش از آن که در بستر علوم سیاسی – اجتماعی جامعه را تفسیر کنند، خود را دایره ی دانش و مرکز آ گاهی پنداشته و در مقام داوری فرمان درستی وزشتی صادر می کنند.
 

 شکی نیست که خانواده ی فا رانیها، یکی از بهترین کانونهای آگاهی و مردم باوری بود وهست. اما انحماک ایدیو لوژیک و دلبستگی عاشقانه به پنداشت های دوران شناخت های احساساتی - عاطفی (اندیشه های معاشقه ی ایدیو لوژیک) از جامعه و پیرامون؛ روش نگرش ایشان بر احوال کنونی را نا سا زگار و متفاوت کرده است. باید آ گاه بود؛ حقارت های فراوانی که از پریشان هویتی آوارگان افغانستان در غربت، سرزمین ذهن و خیال ایشان را سست بنیاد کرده است، میتواند انگیزه بزرگی برای پریشان گفتاری و نا بسامان کرداری، که همان بد بینی و ارزش گریزی باشد تلقی گردد.
 

بسیار مناسب تر بود که آقای فاروق فارانی، بجای تردید ونفرت یکسره و کلی از همه تحولات روی زمین، به بررسی و نشانه گذاری بحران فراگیر فرهنگی (سیاسی- اقتصادی و اجتماعی) افغانستان می پرداخت. کلی گویی، اهانت و آشفتگی بیان هیچ مشکلی را به میز تفاهم و راه حل نمی برد. شکی نیست که سخن گفتن خلاقیت است و آنگاه که درست گفته باشیم. باری ایشان در هنگامه ی سیاست بازیهای جهانی برای افغانستان نگاه میکنند، با صدور چند فتوای ناکار آمد بر له و علیه سازمان ملل، ناتو، کشورهای اروپا یی و آقای بوش ومتحدان آن، شمشیر تیز دم خویش را بسوی فرزندان مقاومت و (اردوی نا بیدار مردم صبور افغانستان!) میبرد و میگوید:

 

" در شرایطی که جنایت سالاران جهادی و ملیشه های افغانستان که از ترس برادران همفکر وهمریشه ی طالبان شان وبعدا ًاز هراس امریکای انتقامجو، موش گشته بودند... استراتژی اربابان سازمان ملل (برعکس میل و سویچ بخت برگشته) از سکته ی قلبی و مغزی محتوم تاریخی شان نجاتداده شده و حتی بردوش ملت سوار ساخته شدند.

 آنها به این هم بسنده نکرده علا وه بر ملیا ردها کمک به این موشهای شیر شده آنها را اجازه دادند تا ملت ومردم را تکفیر کنند و خود و آدمکشان ایشمنی خود را بنام " قهرمان " بفروش برسانند."

  

 فاروق فارانی بی آنکه ریشه واندیشه ی دگرشد های اخیر را بداند،و از دو قرن نارواکاری و ستمگری طایفه در افغانستان حرفی برا ند، بازهم از سرچشمه های نا خوش رویی شمشیر سخنش را آب داده و همه را بیک سنگ ترازو کرده است. چنین برخوردی در بررسی مسایل پیچیده و دامن دراز افغانستان؛ بی سرشتگی و سطحی نگری ایشان را برمیتابد.

 

برخی تحلیلگران، پس از نشاط خاطر در عوالیم سیاست، سمند تیز گام خویش را رها میکنند و چیزی را بیان می نمایند که سر فهم در آن نیست. بسیار روشن است که کسانی ازین دست همواره تیر تهمت و پیکان اهانت را بسوی مردم پرتاب میکنند. در تمام شرح زایید فاروق فارانی مفهوم مردم گرایی و حرمت گزاری با حرمت شکنی و منفی بافی بدون اختیار جای هم نشسته اند!
 

ایشان مقوم ها و مولفه های مساله ملی در جامعه چند قومی افغانستان را، به نسبت بد بینی و روح گریز از حقیقت های سرسخت سرگذشت ا قوام این سرزمین، با این ادبیات خود پسند و نادرست وارونه کرده است: 

 "یکی ( پشتون ها ) برتکیه بر "حق حاکمیت همیشگی" اما از دست رفته، دیگری (هزاره ها وترک تبارها) بنام "بدست آوردن حقوق اقلیت ها " وآن دیگری (تاجیکها) بنام برتری زبا نی و باز در دور دیگر وقتی نمایش "دین در خطر است" پایان یافته وبی مزه شده بود برتری نژادی ومذهبی (شیعه،سنی واسماعـیلی وغیره ) را بر پرده خونبار تیاتر قتل و کشتاربه نمایش در آوردند.

  

 بسیار مورد داشت که فاروق فارانی بی آنکه همه را درچاه بیزاری بیرزد، می نوشت: "گسستن از حقانیت تبارگرایی" بحثی در باب تبار شناسی انقلاب اجتماعی افغانستان. یا از سرتشرف و تفقد؛ پیشرفت های اندیشه ی اجتماعی و تحول دیدگاه های جامعه ی اروپا را برای راه کارجامعه ی بسته ی روشنفکری افغانستان تعریف و تصنیف می نمود، یا آنکه خود شیوه ها و مبانی نقد و ارزش باوری را می آموخت !

 

فارانی از تبعیض سخن میگوید ولی هیچ معلوم نیست که تبعیض گر است وکدام تبعیض شونده، اما بهر روی روشنفکران مقصر اصلی این بد هنجاری خوانده شده اند. ایشان میگویند:

" درین زمینه متأسفانه روشنفکران بدلایل گوناگونی مقصر اند.هم بدلیل توجیه تبعیضات وهم بدلیل سکوت توجیه گرانه وبعضاً جبونانه شان. اگر روشنفکر متمدن پشتون، صریحاً تمام تبعیضات اعمال شده از طرف حاکمان پشتو نوجنایتکاران همتبار خود را، ویا روشنفکر تاجیک جنایتکاران هم قوم ونقش مدد کارا پیشینیان نیمه حاکم خو در ادر زمان استبداد های گذشته وروشنفکر عدالتپسند هزاره نقش جنایتکاران همتبار خود را در حوادث اخیر و پیشینیان مددکار حاکمان گذشته را در سرکوب هزاره ها و دیگران نیز بهمین منوال "فراموش کنند" ویا حتی به توجیه مستبدان، غارتگران، دزدان، ویرانگران و دهن جوال بگیران " خودی " بپردازند، این دور باطل و شیطانی تا همیشه ادامه خواهد یافت. "

 

 من گمان میکنم یافتن پشتون متمدن، تاجیک مددکار استبداد، هزاره ی سرکوب گرهزاره و یار مستبد و... میتواند وجود داشته باشد. اما دلیل آن چه بوده است که طیفی در خدمت سرکارعهده دار اجرای خیانت و سرکوب تبار خویش برای استحکام استبداد بوده اند. توضیح این مساله و بیان شفاف ستمگر و ستمبر بصورت متناظر و متقابل از وظایف درجه یک روشنفکران است. چه بسا که چنین اقدامی از سوی ایشان در سمت یافتن راه حل همان مشکلات، در حوزه ی تفکر ملی برای عبور از بحران قومیتی در مسیرملت شدن است!

 شما که جنایتکاران را بردوش "ملت" سوار خوانده اید، من از این عام گویی در مقوله ملت دانستم که حرفهای این مقالت نه حساب شده اند و نه پایه ی علمی دارند. چون کار شما سیاست وسازمانگری ملی نبوده و نیست، پس درمانگری ملی نیز در حد شما نیست !
 

 برخی گروه های سیاسی که در جامعه جزسرکوب وسرزنش زیر چنگ حاکمان مستبد و آدم خوار، نتوانستند قامت راست کنند، آنان به طیف مظلومیت چپ سیاسی مشهورند، ما نند ستم ملی (سا زا و سفزا)، محفل کهدامن (سا ما)، شعله ی جاوید (ده ها فرکسیون وگروه های جدا ازهم) و تعداد بیشتر... !

 

من نخواستم بر متن "گسستناز حیوانیت تبار گرایی" آقای فارانی که درین سایت [کابل ناتهـ] منتشر است، نقدی را بنا کنم. من پیشنهاد میکنم اهالی نظر و شخص نویسنده؛ آن نامه را دوبا ره بخوانند و کوشش کنند که بخش دشنام نامه را از نامه بیرون سازند وسپس به ماهیت آن نگاه کنند.

آنچه نامه باید با شد برای هیچ امری خیر نمی رساند، حالا بماند که از مفهوم نیز خالی و از عیب سر شار است.

فکر می کنم ظاهراً یک حسن در تمام این نامه وجود دارد، و آن همدردی نویسنده است با اقوام شریف و روبراه سکهـ و هندو در افغانستان.

 

من بشخصه دراین نامه چیزی برای فهمیدن، مفهومی برای پذیرفتن، بیانی برای شنیدن، و واژه ای برای بر گزیدن نیافتم. از نظر من نه یک راه کار است ونه یک برداشت وضعیت روزگار، این نامه نه سیاسی است ونه فرهنگی.

من به آقای فاروق فارانی درخواست می سپارم که نسل ایشانرا خود میدانند، اما نسل من واند کی دیر تر ازمن، به نسبت امروز راه میروند. این شکایت نامه ها برای هیچ نسلی خاطر برانگیز نیست، شاید شما در بستر فرهنگ و ادبیات کار تان پیامد بهتری داشته باشد !

 

***********

لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر نگاهی کوتاه به نوشته مسعود فارانی به عنوان فدرالیسم؛ طرح مناسب برای همزیستی، نه جدایی در بدخشان انتقاد از یک وکیل به چاقوکشی انجامید تاریخ ناموسی افغانستان ( وردک التاریخ) اندر باب بی بی مهرو و پوهاند عبدالقیوم وردک بی بی مهرو: و در فرجام چرا؟ به ادامه اعمال فاشیستی پشتون نیزه سازی به وردکیزه سازی انجامید فرصت طلایی برای طرح فدرالیزم در افغانستان باید‌ها و نبایدهای تغییر نظام سیاسی در افغانستان
دوستان من رستاخیزملی فرترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من