تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      درواز Darwaaz (ویبلاگ آزاد- ناشرمطالب سیاسی، فرهنگی و تاريخی)
  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/۱٠/٢٩

میرزایی

 

                           حمید گل ، قاتل فرزند آدم !

 

                          حقوق دیدبان بشر میزند فند !

 

وای برحال د ل بی خبران ! به گفتهء مناسب وبا حقیقت نزدیک فریدون مشری، زما نیکه حابیل وقابیل دوبرادر خواستند که یکدیگرشان را از بین ببرند ویکی توانست که دیگر را محو کند، انسانیت را با کشتن آن هم بخاک سپرد. انسانیت از آنروز مرده بود. شما را به وجدان خداگونه وخرد پاکتان قسم است که انسانیت وشگردهای انسانی درجوامع امروزی نمیرده است؟ ما توان گفتن راستی وحق را نداریم واگر بخواهیم باید که پنهانتر آنرا بیان بداریم، در صورتیکه نابسامانیها ونا هنجاریها وحتا نابودی انسان وانسانیت را بدون کدام وهم وترسی میتوانیم به افتخار بیان بداریم وبه عملکردمان هم ببالیم. این انسان از ایام تولدش تا زمان امروز، درچه مصیبتها گرفتار نبوده وخود چه مصیبتهای را نیافریده است. امپراتوریها، حاکمیتهای مشروع ونا مشروع، دیکتاتوریهای کشنده ودرنده، برتری جوییهای بی خردانه ونا معقول، جهالت نگریهای تباه کننده وقبیله سازیهای ویرانگر، ایدیولوژی افرینیهای یک دنده ای وخود ستاییهای بی مورد، قلمدادنیهای خدایگونه ونماینده گی از خداوند ساخته ای خویش، نه خداوند پرعظمت وآفریننده ای کاینات، بشر امروزی را به کجا رهنما شده است؟ این همه تلاش وخود خواهی برای چه؟ این همه مرز وقیودات روی کدام منظور؟ واین همه خود زی حق دانستن ودیگرانرا ملامت کردن، به کدام مفهوم؟

           از خویش بپرسیدونسازیدمقصر کس!

اگردوستان اهل خبروانترنیت بیاد داشته باشند، در همین روزهای نزدیک سخنگوی طالبان کرام والقاعده مهمان را شنیده باشند که در جوار جلال آباد گرفتار قوتهای حق بجانب دیگر این تبار حابیل وقابیل گردیده است، یک سلسله اقرار بر زبان وتصدیق بر قلب ویا بر ضرب را به میدیا بیان داشته است که اگر گواه بر بیان حقایق باشد وضرب وشتم دران بی تصدیق بماند، انسان در خاک سپرده را به این وادار میسازد که، بی تفاوت نباشد وآن چهره های کشنده خوی ودرنده مجاز را به جهانیان بی خبر از حق وحقوق بشرکه دم از دفاع آن دارند به معرفی بگیرد. این سازمانهای بین الملل ومدافعان حقوق بشرچگونه در موارد سازنده وآنهایکه خود ، درزمینه سازیهای جنایات وغضب حق انسانی وحتا حق حیات ، بازیگری ماهرند، بی تفاوت وبی خبراز احوالند! وهمیشه متوجه کسانی اند که یا از خود دفاع کرده اند ویا زیربار منت بیگانگان فرو نرفته اند ویابه استقلال وتمامیت ارضی ایمان داشته اند.

        این حمید گل خان را کس نیست حتا اتهامش گر کند. این اقای پر روی ودیده درا در هرزمان وبخصوص از ایام ایجاد پاکستان با شک در پاکی، تا امروز در صدد انتقام ووویرانسازی خراسان کبیر بوده است ومانند تبار انگریزیش هیچگاه دست از انتقام انسان کشنده دراین خاک بر نورداشته است. اما تا هنوز کسی وکدام سازمان پر دادو واویلای دفاع از حقوق بشر را ندیده ونشنیده ایم که « یک روز حد اقل این مرد کشنده جان انسان را در یک محفل ویک رایزنی غضب حقوق بشر به بشر زنده امروزی معرفی ویا انرا متهم به درنده خویی کرده باشد. نمیدانم که این دید بان ویا مدافعین حقوق بشر تحت هدایت کار مینمایند ویا اینکه سازمانهای مستقل هستند؟

       این حمید گل خان، نه خواب ، بلکه با بیداری اینرا ، آرزو میکرد که « دود سوختن کابل را » در اسمان پشاور بیننده باشد وبابرش که حیف بر نام بابر دست اوردش را به رژیم وقت پاکستان در همریختن وگسستن اردوی خراسان( افغانستان) گزارش داد واین کار مایه افتخارش قلمداد گردید. امروز حمید گل خان با افتخار مدرسه ای آدمکشی تآسیس کرده است ودران تروریستانرا بر ملا وهویدا تعلیم وتربیه میدهد، نه جهان ازان ونه مدافعین حقوق بشر خاکشده، نام این هیولای درنده خوی را بزبان میآورد. این موجود وابسته به انتلجن سرویس انگریزویار مدافع دموکراسی جهان امروزی را هیچکس نیست که ملامت نماید وخون هزاران فرزند انتحاری و کشته شده ای انتحاریانرا ، ازاین اهریمن دست پرورده جانیان جهانی طلب نماید. این پاکستان از جان ما چه میخواهد؟ خط دیورند؟ رژیم وابسته به آن ؟ قدرت یکه تاز پشتونهای هردو سرحد؟ ویا دشمنی با هندوستان؟ به گفته ای اقای استاد بزرگوار سیف الدین سیحون، آیا با شناختن این خط مرزی پاکستان ، استراتیژی خود را بسنده خواهد دانست؟ یا اینکه بیشترازاین میخواهد؟ اگر بیشتر بخواهد ، باورمندی من اینست که دراین رژیم اشاره گری را خواهد داشت واین کشور کاملآ مطمین است که چراغ سبز به نفعش مبدل به سرخ نخواهد گردید، اما ای بیخبر زکوچه ودامان این وطن! این چراغ سبز را تاریک خواهی یافتن!ما دراصل طرفدار حق ومساوات حق پرستانیم. به نظر من اینخط دلگیر کننده ای دیورند، نظر به اسناد ومدارکیکه موجود است، ما را فاصله میدهد وبی دستا ویز نمایان میگرداند. تا جای که من به تاریخ کشور ونص قرارداد دیورند خود را حالی ساخته ام، میرساند که ما دراین زمینه از همچو سندیکه در برگبرنده زمان باشد بر خوردار نیستیم. دریک جای تاریخ ومتن قرارداد آمده است که جناب شاه شجاع ابراز کرده است که« ما از نسل النسل واز بطن لبطن دراین حدود وثغوریکه از طرف شاه شجاع ورنجت سنگه ونماینده انگلیس تعیین گردیده است، حق دعوی را نداریم وشما فقط دربرابر این تعهد چند روپیه معاش برای ما بپردازید واین متن را جانبین پذیرفته اند وکدام ادعای حقیقی ای وجود ندارد» البته این محتئوای متن است واگر کدام واژه بالا ویا پاین شده باشد مرا ببخشید.

        نا گفته نباید گذاشت که این قرارداد تا زمان مرحوم داود خان به چنین منوال پیشرفت ودر زمان اوشان هم ناگذیرتوسط نماینده ای تعیین گردیده آن به روال گذشته مورد تاید قرار گرفت.

      البته این پاکستان را دولت وقت انگریز طور جعلی وبخاطر استفاده امروزیش ایجاد کرد وتا میتواند دراین راستا از آن سود سیاسی میبرد وانتلجن سرویس آن با آی ایس ای پاکستان یکجای کار میکنند ویکجای پلان یا شوم ویا نا شومشانرا می سنجند ودر عمل پیاده میسازند وانسانیت را به خاک ونا بودی سوق میدهند.

        این بر ماست که ما چگونه می یندیشیم ودراین راستا منافع کشورمانرا درکدام جهت جستجو میداریم وحق تعیین سرنوشت به مردمان انسوی سرحد هم قایل میشویم ویا اینکه به گفته ای یکی از روشنفمران همصحبت من اگر پشتونهای ان طرف سرحد میل زنده گی را با ما نداشته باشند ، بازهم از این خاک بیرون وباالاخره خاکمانرا صاحب میشویم. قلدری میکنیم وپروای کس نخواهیم کرد.

      منظور کلی من جناب اقای حمید گل ومدافعین حقوق بشر است که چرا دراین زمان این مدافعین یا بیخبرند ویا دستور خبر شدن از این جنایتکار شناخته شده را ندارند. نه صدای است ونه آگاهی ای . اینجاست که انسانیت را بی معنا میسازند وزور وزر را بیشتر وبهتر ارج میدهند.انسان یکجا با عدالت وصداقت براستی دفن گردید. دراین دنیای کنونی بازار دروغ وخود فریبی از همه بازارها رونق بیشتر دارد.تملق چیره گری زمان است وچاپلوسی دارد جای راستی را میگیرد، انتقاد را همه دشمنی فکر میکنند وتعارف بی جا وجاه طلبانه را با مورد. هرکسیکه گل بدست دارد وخار بدل آنرا مدار اعتبار میدانند وآنیراکه با صداقت بدل صداقت وبه زبان راستی جاری دارد، مورد مسخره گی نا بینایان روزگار قرار میگیرد.وبرای چنین شخص میگویند که توبا ما یکسان نمی یندیشی واز تفکر ما دوری واگر صادق هم باشی با ما نمیخوانی . نه از ما خود را بدان ونه به جستجوی ما برآ  !

        قساوت است که دیوار چین تیار کند..... به ظلم بی حدو حصرمصر را نگارکند..

        اگرشنیده ویا دیده اید مسکو را...........  هزار مترچو میتروز ظلم اعتبار کند....

        چگونه هیتلراز دست خویش مینازید؟.... ستالینش به دم تیغ نامدار کند........

       هوای بالهوسیهای هر سکندر دانی.......... به سغدوکوه بلندش فلک چه کار کند؟

       کسیکه خواب ظلم را روا بما داند.......... به چاه ظلم خودش ترک این بهار کند.

راه نا درست وکژ همیشه به منزل نمیرسد. وظالمان چند روز خودرا خوش نگاه دارندو بس. بازی با سرنوشت مردم بازی با خود است وهر سردمداریکه با چنین شگردی دلبسته است، خودازاین کوره ذوب شده بیرون گردیده وبی نام ونشان تا امروز در جهان ما رقمش با ظلم وبا خونخواری مانند امیر نام نهاد عبدالرحمان ویا باباهای کذاب ساخته شده از سوی یک گره ویا شخص، نشانی گردیده است واگر نادر شیاد وستمگررا بیاد بیاوریم وشخصیت والای یکی از مردان خوب ودانشمند زمانرا خواهیم دید که چگونه راستی را به چوبه ای دار میکشند وگجستگان قرن چگونه خود راسردمدار وقت به مردم معرفی میدارند؟ داستان بدار کشیدن ولیخان دروازی را هرکس که بخواند، خواهد فهمید که انسانرا تبار معاصرقابیل وحابیل در پیشگاه مردم وهزاران انسانیکه توان وپروانه بیان راستی را نداشتند، بیرحمانه به نابودی سوق میدهندواین درنده خویان سفاک در تاریخ جعل وساختگی خویش بنام غازی، یعنی آدمکش وقاتل معرفی میشوند.آخیر این دنیا به کجا سر خواهد کشید؟ پیروزی خداوند توانا ودانا بر اهریمن ویا راه دیگری؟ همه دراین عالم دارند بسوی انسانی شدن در تلاش ورغبت اند وکشور ما در جهت نابودی تفکر انسانی وخود انسان. دلیل وراهکرد این خواص وشیوه را از شما یاران قلم بدست ودانشمندان زبده ای این زمان خواهانم. واز همه قلم بدستان واقعنگر میخواهم که حنایتکاری را مانند حمید گل، به همه معرفی کرده ودیدبان حقوق بشر وسایر سازمانهای بین المللی را وادار سازند تا این هیولای بد کنش واهریمن پرور تروریست زا را به نقض صریح حقوق بشر متهم وامر گرفتاریش را در همه جا بیان بدارند. در غیرآن سازمان واعتبار مدافعین حقوق بشری را دراین دنیای ظلم پرورباور وقابل اعتبار نخواهیم دانست.

 

 

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/۱٠/٢۳

    

 یاد داشت هیئت تحریر:

از همه دوستان که مطالب خود را جهت نشر بما میفرستند صمیمانه خواهشمندیم تا  زندگی نامهء کوتاه خود را نیز جهت نشر بما بفرستند.

 

با ابراز تشکر از آقای میرزایی که چند پارچه شعر خود را بما فرستاده اند .اینک به نشر اشعار نغز ایشان میپردازیم:

                          قسم نا مه

به اند یشة پاک پاکان قسم           به کردار نیکوی  یاران   قسم

به یزدان پرستان یزدان  قسم         به گفتار وپندار    انسان   قسم                

                      نیارم سر تسلیمی من  فرو

                      به نزد خسان سیه گشته رو

به مردان مردآورانت   قسم          به آن هرچه است پهلوانت  قسم

به پاکان پر مهر وجانت قسم         به شیران وپاگیزه گانت     قسم

                     نگردم به اهریمنان یار  من

                    هرآنکس دروغگوست بیزارمن

 به دین بهی جها نت  قسم            به مهرابه و مهره گانت  قسم

به یشتاسپ بلخ گرانت قسم           به آن تاریخ کهنه گانت   قسم

                    نگردم جدا از ره و رنگ تو

                   بیارم سپاسی به فرهنگ   تو

به زردشت وآشوو اشا قسم          به عقل وخرد مندی ما   قسم

به جستار وخیزو تمنا  قسم          به ژرفای کیش توانا     قسم

                  فروغت به جا آورم راستی

                 گریزم ز پیمندی و  کاستی

                         چه شد یارو دارو ندارم چه شد؟

 ندیدم دراین شهر خود یابی ای          ندیدم نگاه جهان تابی ای

نه برخیست دیگرزعشق وزساز         نه بربط زن وچنگ پاکوب وناز

نیامد سما رقص جا ن آفرین              نتابید شمس دیگر بر     زمین

کجارفت رومی وبلخی  کجا ؟              پیام آور مهرو عرف    خدا

محبت برون شد ز اندیشه  ها             قساوت رواج ستم پیشه   ها

جدا شد ز دریا گران قطره ای              نبارید بر ما شدیم خسته ای

همه یکسرازخویش بیگانه ایم           گرفتار بی نانی و خانه ایم

هزارسال واندی گذشت روزگار         بریده شدیم از تباران و یار

چنین شد که ما بیغم از هم شدیم        جدا ساز وبی میل و همدم شدیم

نکردیم اندیشه فرهنگ را                فر نیک بین،کیش و آهنگ را

نه جستیم یک داستان ز خود            سمنگان و توس وحکیمش چه شد؟

به شهنامه گر داشتیم اعتنا!             نبودیم امروز ما بی خدا !

ز دانای ودانش نیک جو...             تن و خصلت آدمی شد نکو....

چنان داشتیم وچنین زیسته ایم        چرا ظلم را دیده بین شیسته ایم ؟

در ما به فرهنگ خود کی زدیم؟       نیستان را دیده کی نی زدیم ؟

جدا ساختندو بریدن چنان......         نگیریم پیوند دیگر بر آن.....

               تبار نیکدادو اندیشمندان اصیل:

بیایید شاهنامه خوانی کنیم          به آیین پاکیزه بانی کنیم

ادب،راستی وسخندانی  را          زشاهنامه یابیم درثانیرا

همه پنداندرزپرازگوهراست        برآنجامساوی زن وشوهراست

تراداد آموز و بینش  دهد           سراپا حقوق گزینش  دهد

نه بینی زجبرو ستم ریشه ی      همه بی بدو دادگر پیشه ی

شهان خوش اندیش دانا پذیر      به ملک کیا ن یار برناو پیر

ضحاکان را مار برکنده سر        فریدون آبتین زتخم گهر

اگر پرسی ازنعرة کاوه ای         نجات آور طفل در ناوه ای

همه ملک ایران را یاد داد         به کشور درفش پراز داد،داد

فریدون بسرکرد تاج کیان         شدآگاه از کشور ومهر گان

مساوات وزیبای بالا گرفت       بدی رخت ونیکی سرو پا گرفت

هزاران سال ماچنین داشتیم     فریدون پردادو دین داشتیم

هنربس به گیتی بما یار بود     به میهن نه کس خواب ،بیداربود

زفرهنگ ودانای اندیشه بر     به گفتاروکردار نیکو گهر

ترایارویاورنباشد چنا ن         بجزراستی،مهرو پاکی بدان !

درودوهزاران درودبرحکیم     به سامانیهای خراسان صمیم

بزایدبر توس ایران زمین        یکی پاک تن پیر دانشورین

پدرشد مراین پیردانای توس     بیاراست فرهنگ باتبل وکوس

تن مرده را زنده با کیشکرد      دل دشمنانرا پراز ریشکرد

حمیل سخنرا درانباری کرد      در پارسی،دریرابه لب جاریکرد

اگر میدرای به شاهنامه ای      همی یابی خودرا درآن نامه ای

خوداندیشیراسخت کوشاشوی   اگر گنگ وناخوانی گویا شوی

ایرانراگهرفیض افزون داد       دری گویی راواژه بیچون داد

به ایران وتوران ندیده کسی     چو شاهنامه زوران شنیده بسی

شهی جم ترا زنده یاد آورد       به پاکان خسرو نژاد آورد

کیان وفرایزدیت چه شد  ؟        جهان پهلوان شاد زیت چه شد؟

سمنگان ورخش نمادین تو        به کابل زمین بخش آیین تو

اشآ ونکوکاری را پیشه کن        بکارو به آبادی اندیشه کن

                     چوشاهان پیشین پاکیزه باش

                     به میهن چراغ درو دیده باش

منظوراز شاهان اهل فرهنگ وگذشته ای هزارسال ماست.

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/۱٠/٢٢

میرزایی یکی از قلمبدستان جوان ،با استعداد و موفق درواز است.

لطف نموده ونوشتهء خود را جهت چاپ به ما فرستاده اند.

اینک با ابراز سپاس فراوان از ایشان مقاله اوشان رادر ذیل تقدیم

 شما خوانندگان محترم ویبلاگ درواز مینماییم.

***************************    

خط دیورند

   

          مرزیکه ندارداثری نیست بکاری

                     بیهوده سخنگفتن وبیهوده نگاری

 دولتمردان میهن تاریخی ایندیار را فقط لاف وبلند پروازی کشته است.ما همیشه در قالب سخن گفته ایم که نه جای گنجایش بوده ونه مناسب حال ! هیچگاه ازدرماندگی وعلت آن سخن بمیان، نیاورده ایم.غیرت را در ویرانی وشمشیرزنی وبریدن سر ونابودی جان دیگر انسانها جستجو کرده ایم. درمورد خط ویا سرحد ویا مرزتعیین گردیده با همسایه جدیدالتاسیس مان پاکستان همیشه ازدیدگاه خویش به مسله نگاه نموده ایم وجانب مقابل وباشندگان آن دیار درنظرمابدیده ناچیز نگریسته شده وحتا حق ابرازنظر به آنها هم قایل نشده ایم.همش ازخود وحق به جانب بودن خویش نازیده ایم.در تعیین سرنوشت دیگران خود راد خیل دانسته وبه باورآنسویهای سرحد دیورند وقع لازم نه پنداشته ایم.آخیر قرن بیست ویک است ودراین قرن انسانها با خردمندیکه دارند، تعیین تکلیفشانراخوب وبهتر از گذشته ها میدانند وهیچکس حق پیشداوری برای یک کتله وگروه ومردم با خرد را ندارد.واین مداخله درشوءن وراز زندگی دیگران تلقی میشود.

      اقوام از لحاظ پیوندهای تباری وقبیله وی در جهان امروز پیوستگیهای زیادی را دارا هستند.اگرما زبان وپیوندهای زبانی را مد نظر بگیریم ویا نژاد وتیره هارا شرط پیوند با اقوام محک راه ودیدگاه خویش قرار دهیم، بیشک در هرجا وهرمکان دنیای امروزی به چنین مردمان سر خواهیم خورد.واگراصل تعریف مرزها وحدود وثغورممالک رامطلب اساسی خویش قراردهیم، بایست که به بلند پروازیهای پراز مغالطه مانند وتحمیل گفتنهای بیجای درتعریف وتعیین حدوسرحدات دراین عصرخرد رهنما توجه علمی وحق بجانبانه داشته باشیم.طور نمونه اگرسرحد دیورند ازان کشور افغانستان تا امروز میبود،از چه شر وخیرقبایل پراز فتنهء آندیاربه منافع ملی کشورمان استفاده میبردیم؟ این قبایل مانند تبارکوچیها تا توانسته اند ازاین کشور گرفته اند ویک روز نشده است که یک مزیتی هم نصیب این مردم واین کشورازاین نیم پیکر قوم بدست آمده باشد. اگر منظوراکثریت سازی جعلی باشد خوب، واگرمنظورتابیعیت وخدمت زیر بیرق وتادیه مالیه ودیگرنفع ملی باشد، هرگزانتظارش را نخواهیم داشت وتا امروز کدام هبه ای میسرنگردیده است واگربا سهمیه ای بورس افغانستان جهت تحصیل فرستاده شده اند بعداز ختم تحصیل در خدمت پاکستان قرار گرفته اند واگر در جریان تحصیلات کار خوب وابتکار نغز داشته اند، خود را پاکستانی واگربد کنشی وبی بندباری را مرتکب گردیده اند خودرا افغان معرفی داشته اند.این تباربا خواص وروحیه ای انگریزی تربیت یافته اند ودرخون ومغزشان رسوم وداشته های فرهنگی پاکستان جاریست، هرگز برای کشور ما مفید نبوده ونخواهندبود.حیف برما که برآن میاندیشیم. داد زدن مابگوش آنها قاپ قاپ دری نخواهد بود.این سرحد نحس در طول مدت چندین دهه باعث ناقراری ودرد سربی مورد وابلهانه برای ما گردیده است وما ناحق هم وقت گرانبها وهم پولهای گزاف را در پای این جرگه های تاریخ زده وتاریخ پوسیده ضایع میگردانیم واز عقل سلیم با تاسف کار نمیگیریم وهمشرا از احساسات درون خالی وبی محتوا کار میگیریم وبس !از سوی دیگرهمیشه بدون مورد پاکستانرا متهم به مداخله از خاکی مینمایم که آنرا به رسمیت هم نمیشناسیم. بیخبرازاینکه در تعیین خط دیورندپاکستان اصلا وجود نداشت وزمانیکه این کشور طور ساختگی و جعلی از پیکر هند جدا ساخته شد،حدود سرحداتش تا دامنه ای این خط تعیین گردیدوازآن زمان تا امروز دستاویز،استفاده ازاین سرحدات متعلق به پاکستان شناخته شده است واصلا دراین معامله پاکستان نه سندی را اخذ ونه به کسی سند داده است.این دیگر از غلط کاری کشورماست که با پاکستان سر دشمنی را بیهوده بینا کرده است. دولت مردان غیرتمند کشور افغانستان بایست که سر کلاوه را درجای به جستجو بپردازد که درآنجا معامله صورت گرفته است.ویا اینکه از مردم آنسوی سرحد یک همه پرسی صورت بگیرد واگر رای که از آنها داده میشود، احترام کرده یکبار برای همیش ازاین پرابلم مردم سرزمین خورشید وخراسان کبیر را از شر قبیله وقبیله گرایان ویا قبیله سالاران امروزی نجات دهیم . تا باشد که ازاین منجلاب دشمنی با پاکستان وبلند پروازی قبایل خلاصی یابیم. درغیرآن هم دشمنی با پاکستان وهم زمینه سوئ استفاده خانهای دوسره تا هستیم، ادامه خواهد داشت ودارایی مردم رنجور افغانستان صرف خوش گذرانی این قوم با هم سریش گردیده خواهد گردید. اگربا تعصب تصور نشود،وسرحدات این کشور مورد غور بیشتر قرار گیرند، در همه گوشه وکنار این دیاراقوام هم زبان وهم تیره وتبار زیست دارندواگرهدف پیوند سازی باشد، چرا دیگر اقوام رابا نظربسیاربی رنگ وبی اهمیت جلوه میدهند وفقط قوم پشتون را معیارهم پیوندی قرار میدهند؟ این طرز واین تفکر از کجا وروی کدام دلیل منشه میگیرد؟ مازمانی از سیم خاردار ویا دیوار حایل بدور خواهیم ماند که از خردمندی وتمدن انسانی بهره ور شویم وتمام مرزهارا قادر به شکستاندن شده مانند اروپایها یکی ودارای فرهنگ مشترک واقتصاد مشترک گردیم.این کار آگاهی وسواد دانشوری را از ما وجامعه ما وجانب مقابل طلب مینماید، واین بی سرحدی را دراینده های روشنتر، میتوانیم درتمام گوشه های کشورامتحان کنیم، درغیرآن اگرازاین مرزهای کنونی خویش هم قادر به دفاع شویم، ابتکار خوبی را کمایی خواهیم کرد.بنابرین قضایاراسرسری نگریستن ولاف بی زور زدن جز خود فریبی وتشنج افرینی دیگر فایده ای ببار نخواهد آمدوبایست که با خردمندی در جهت حل پرابلمهای منطقه ای برآمد وگفتمان رادراین خصوص فراموش نباید کرد.یک جو از غیرت بد کارگی کم واسوده گی را از مردم محروم نسازیم واین مسله را یا از طریق دعوی حقوقی ،حقوق بین الدول ویا دربدل گرفتن یک امتیاز دهلیزبحری  ویا دیگر امتیازیکه اگر جانب مقابل بپذیرد، به حل وفصلش کوشش باید کردواین دیار فساد زا وفساد افرین رامبارک صاحبانشان باید گفت.کاریکه چندین سال بعد وبا هزار پشیمانی پذیرا شدن، اکنون به نفع ما خواهد بود تاازچکک به زیر ناوه سردچار نشویم.با دید تندرست به قضیه نگاه بدارید واز احساس بیهوده ویالگردن خیستاندن چیزی میسر نخواهد گردید.با خردوعقل بسنجید وبعد تصمیم بگیرید ، البته منظورم آنهایست که خیلی داعیه ای این مرز را به سینه دارند وخودرا حامی نا خواسته از جانب اقوام آنطرف سرحد جا میزنندواین کار بی نتیجه درد سربه این داعیه پروران ومردم بیچاره افغانستان کنونی بیش نیست. 

یا هو

میرزایی 

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/۱٠/۱٦

 ياد داشت هيئت تحرير ويبلاگ

از همه قلم بدستان دروازی خواهشمنديم تا نوشته ها، يادداشتها، خاطرات و اشعار خود را  جهت نشر در سايت خويش به آدرس ذيل بفرستند.

www.darwaz001@hotmail.com

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/۱٠/۱٦

از درواز تا کاپیسا

قسمت چهارم
  نوشته: گل احمدشیفته

"صواد خان" که پيشاپيش قافله حرکت ميکرد، اسپش را توقف داده دست بلند کرد و قافله ايستاد. بعد از اداي نماز و صرف مختصر صبحانه، دوباره به حرکت افتادند. سه بار طلوع و غروب آفتاب را ديدند و قافله به وادي (راغ) رسيد. در دامنه تپه زمردين خيمه ها را بر افراشتند، شب را در َآنجا سپري کردند، غذا هايي که با خود دشتند صرف کردند وچهار پايان و مرغان را نواله و علوفه دادند.

سحر گاه روز ديگر از وادي (راغ) بحرکت افتاده از کوتل عبور نمودندو به ميدان همواري قدم گذاشتند. چهار روز ديگر طي طريق مي نمودند، از دور سقف بنا هاي گنبد مانند (خواها) نمودار گرديد. اهالي اين سرزمين مهمان نواز و مهربان اند. قافله بعد از يک روز توقف در خواهان که ريش سفيدان آن محل به صبغۀ پيشواز از آنها بولاني گرم و خربوزه خشک و بادام عرضه کردند، به سمت جنوب حرکت کرد. در ظرف پنج روز به (شهر بزرگ) مواصلت کردند. درين جا هم از بازار پرجميعت و بزرگ متاع مورد ضرورت شانرا خريده راه خود را پيش گرفتند. پس از حرکت از اينجا شام روز ششم در مرکز (فيض آباد) بودند.

"فيض آباد" شهر با صفايي است، نفوس آن بيش از جاهاي ديگر بوده و يک مرکز بازرگاني شمرده می شود. چايخانه هاي گرم و پيش آمد و رفتار مردم آن گرمتر. بازار پوشيده فيض آباد رونق چشمگير دارد. دست فروشان قيماق، پنير و نان گرم عرضه ميکردند. روز دوشنبه و پنجشنبه را روز بازار و ميله مي نامند.
نخاس پر از مواشي، مندوي مملو از غله و دوکاندار ها اشياي بنجاره را به بازار ميکشند. از دامنه و دره کوه "خواجه محمد" زيره و روغن زرد و تخم جوشانده به فيض آباد مي آيد.

خان منطقۀ "کشم" که از دوستان قديمي امير و ضمناً خسر "دربانو" بود نزد آنها آمد و قاطعانه دعوت نمود تابه "کشم" در غرب فيض آباد بيايند و يکهفته مهمان او باشند. مسافران دروازي يک هفته را در کشم بسر برده از کباب کبک آنجا لذت بردند. مادر "عصمت الله" و خان "کشم" تحفه هايي را به آنها داده به فيض آباد برگردانند. قافله يکروز بعد از حرکت کرده و شام روز ديگر به "بهارک" رسيدند که در جنوب شرقي فيض آباد واقع است.

"بهارک" که زادگاه مادر خانواده (شرف بانو) بود تمام خويشاوندان نزد آنها آمدند، ماماي "شرف بانو" قلعۀ مستحکمي در "بهارک" داشت. خانواده امير و همراهان هشت روز در باغ بزرگ برادر "شرف بانو" مهمان بودند.
عصر يکي از اين روز ها "شيرخان" به تنهايي روز در کشت زار ها قدم ميزد، ناگهان ارتباط مجهول دوباره بر قرار شد:
-"شيرخان .. شيرخان ... زيبايته فراموش کردي؟"
-"زيبا جان خوشحال شدم که باز با تو صحبت مي کنم ... زيبا ..کسي را که من نمي توانم از ياد ببرم تو هستي ... زيبا جان چه حال داري؟"
-من ... حالم خوب نيست هنوز تب قطع نشده ... اما شيرجان ... من صدايته روشن تر از سابق ميشنوم، چرا؟"
-" من هم صداي ترا واضحتر حس ميکنم زيبا جان ..."
"توحالا کجا هستي، شيرجان؟ ..."
-"بايد برايت بگويم که به همان قولم وفا کردم ... من  حالا در جايي بنام "بهارک" هستم... زيبا جان 36 روز پيش خانواده ما از درواز حرکت کرده به طرف جنوب درحال سفرهستيم... حالا ميدانيم که چرا صداي نازنين زيبا جانم را صافتر ميشنوم... من هر روز به طرف تو نزديک تر ميشوم"
-"واه ... خدايا... خدايا... چه ميشنوم ... الهي شکر... من به مقصدم رسيدم ... حالا ديگر جور خواهد شدم، ديگر مريض نخواهد بودم ... شيرجان عزيز... زود تر پيشم بيا... -خدايا مه چقدر خوش هستم..."
-"ما فردا صبح وقت از بهارک حرکت مي کنيم"
-"خدايا شکر ... خدايا ... " ارتباط مرموز قطع شد.
اکنون صداي متين مردي از عقبش به گوش "شيرخان"رسيد:
-"فکر ميکنم توبه منظورت ميرسي، شيرخان عزيز!"
-"اوه ... استاد محترم اين شما ايد؟"
-"من تا حدي از راز زنده گيت آگاه شده ام، تشويش نداشته باش قوليکه به تو داده ام به آن وفا خواهم کرد."
-"استاد! ... از شما ممنونم ... ولي ... من کدام راز؟ ... "
-"شايد چنين باشد، شيرخان، من استاد و ضمناً دوست تو ام، مانند فرزندم به تو علاقمند هستم، بمن اطمينان داشته باش نيازي نيست که به من قصه کني، صرف به تو اطمينان ميدهم که کم کم بسوي خوشبختي وآرزويت نزديک شده ميروي، بعد درين باره صحبت خواهيم کرد. من به وجود تو افتخار ميکنم!"
-"ممنونم استاد گرامي! ..."
اقوام واقارب "شرف بانو" روز ديگر وقتي خورشيد يکي دو نيزه در َآسمان بلند آمده بود براي وداع بيرون آمدند، يک وداع گرم بود. تحفه ها روي چارپايان بار شد وقافله درواز از "بهارک" رهسپار سفر گرديد. يکي از برادران "شرف بانو" با همسر و دوفرزندش تصميم گرفت با خواهرش همراهي کند.
قافله از بهارک دور ميشد، تماشاي قشلاقها، دهکده ها، کپه ها، منازل گنبدي، دشتهاي پراز گل و دره هاي کنار رود خانه کوکچه، کشتزار هاي سرسبز، حوض هاي ذخيرۀ آب رمه هاي گوسفندان قره قل و اسپهاي اصيل بزگشي، باشنده گان پاکدل و دهقان پيشه و مناره هاي مساجد جالب و ديدني بودند.
دو روز در راه بودند، از ميان تپه ها و کوه پايه هاي پر برف پيش ميرفتند تا اينکه به "جرم" در جنوبغرب بهارک مواصلت کردند.
مردم "جرم" لهجۀ خاص خود را در کلام دارند. زيارتگاهي معروف به "آرامگاه پير آتش نفس" توجه شانرا جلب و در جوار آن پهلوي چشمه آب شب را سپري کردند. در بازار "جرم" نعلبندي بود و چارپايان را توسط  او تجديد نعل کردند.
باران شديدي آغاز شد و قافله مجبور گرديد تا بهتر شدن هوا در آنجا بمانند. در جوار هر خرگاه آتش افروخته شد. عده يي از چاپندازان جرم، "صواد خان" و "محمد آغه" را شناختند و گوسفندان ذبح شده را آوردند و روي سفره هاي گليمي به مهمانان در وازي نان آوردند و به تماشاي دو اسپ کهار و سر خون بزکشي صواد خان و محمد آغه نشستند که چند مسابقه را در اينجا پشت سر گذاشته بودند.
چاپندازان جوانمرد جرم، طبق عنعنه، يازده گاو شيري با گوساله ها بعنوان تحفه -به اصطلاح آنجا "گذر" - پيشکش نمودند. شرف بانو خرسند گرديد.

سه روز بعد چاپندازان جرم قافله را تا "اشکاشم" واقع در جنوبشرق جرم بدرقه نموده و برگشتند

ادامه دارد

برگرفته از سایت قلهء آرزو

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/۱٠/۱٦

از درواز تا کاپیسا

قسمت سوم 


نوشته گل احمد شیفته

جلسه علمي استادان مدرسه بزرگ تخارستان هم پايان پذيرفت، ميرزا صدر الدين خان سوار بر اسپ شده به درواز برگشت. بدون اينکه از سفرش و از مذاکره اش با استادان حرفي بزبان بياورد. با "شرف بانو" و يکي دو فرزندش گفت نبايد چنين فکري کنند که "شيرخان" دچار اختلال دماغي شده است زيرا بر اساس بررسي هاي شخص او نقيضه فکري شير خان متصور نيست و چارة اصلي مسأله اينست تا هرگونه خواست وآرزوي اين پسر جوان بر آورده شود، فرضاً اگر او خيال کدام سفر را داشته باشد استادش اورا در هرکجا که بخواهد همراهي خواهد کرد وچنين و چنان...
گفته هاي معقول استاد صدر الدين تا حدي قناعت اعضاي فاميل را فراهم کرد ولي تشويش قلب يک مادر بخاطر فرزند با اين گفته ها رفع نمي شد زيرا خود ديده بود که "شيرخان" با خود حرف مي زد. دختري بنام "زيبا" در منطقه درواز با اين شرايط وجود نداشت. "دربانو" روز ها پي اين امر تلاش کرد ولي بجز دو زن بسن هاي هفتاد و چهل ساله کسي را با اين نام نيافت.

بار ديگر همان ندا به شير خان افسرده دل آمد:
"شيرجان" تو حالا کجا هستي؟ چه مي کني؟
"من سر کشت زار ها استم زيبايم، به درواز."
"شيرجان ... مگر نميشه که از کسي پرسان کني در واز از شتل چقدر دور است؟"
"اين کار را حتماً ميکنم، زيبا جان"
"ميخواهي چيزي برايت بگويم؟"
"هان بگو، زيباجان بگو"
"مه ده دنيا تره ..."
"بگو زيبا، بگو..."
"اول تو بگو..."
"من ترا، تنها ترا دوست دارم، زيبا"
" دوري راه درواز وشتل را از کسي پرسان ميکني؟"
"بلي، بلي، همين امروز"
"شيرجان ... مادرم مرا ميگويد وسواسي شدي... دلم ميشه يکبار به رويت به سرت، به دستها و پاهايت دست بکشم که براستي تو ... تو هستي.."
"زيبا جان، من يک آدم زنده هستم، من هم آرزو دارم که ترا يکبار ... از نزديک لمس کنم، تره ببينم، به موهايت دست بکشم..."
"راستي شيرجان ... تو چند ساله هستي ؟"
"نزده ساله"
"واي خدا، مه هم نزده ساله استم"
سلسله ارتباط مرموز قطع گرديد.

در سيماي "شيرجان" مغموم يک شادابي پديد آمد . آنروز صبح اشتهاي بيشتر به ناشتا صبحانه داشت. خواهر کوچکش "گلبانو" خنديده گفت: "برادر جان، امروز هر قدر ميخوري سير نمي شوي"
مادر به گلبانو گفت "عوض اين گپ ها برو مسکه و عسل و نان ديگر بيار که برادرت نوش جان کند."
شيرخان در تمام روز خوشحال بنظر مي آمد، روي کارگاه مي نشست و پارچه حرير ابريشم مي بافت، اطفال دربانو را در آغوش ميگرفت، با برادرانش کمک ميکرد. ساعتي بعد سوار اسپ شده نزد استادش رفت. پس از پايان درس ناگهان از استاد پرسيد "استاد ممکن است بپرسم فاصلة راه بين بدخشان و پروان چقدر است؟
"نام پروان را از کجا ميداني، شيرجان عزيز؟
"من ديروز را به کتابخانه سپري کردم "
"خيلي عالي، شيرجان، گمان ميکنم به تخمين قريب به يقين به سواري اسپ تا رسيدن به پروان حدود يکماه و چند روز را در بر ميگيرد. پروان با کاپيسا نزديک است همجوارش دره يي پيچيده يي بنام "کجکن" يا "کجکنه" وجود دارد، ميگويند مناطق خوش آب و هوايي است..."
"در آنجا کدام دره يا محل بنام شتل وجود دارد؟"
"فعلاً نمي دانم، شايد باشد، چرا؟"
"هيچ همينطور.."
"شيرجان ، ميل داري روزي به پروان سفر کنيم؟"
"اوه، استاد عزيز، يکي از آرزوي هايم همين است"
"خوبست، منتظر فرصت بمان، من بندوبست کار را َآماده ميسازم، گپ بين ما باشد، فهميده شد؟"
"بلي استاد عزيز..."
"ولي رفتن به اين سفر عزم و نيرومندي ميخواهد، تو که اينطور خاموش و افسرده ومغموم باشي سفر برايت مشکل خواهد بود".
"نه، نه ، استاد، من ...من ديگر ناجور نيستم و براي سفر تمام نيروي خود را آماده خواهم ساخت"
"اميد وارم چنين باشد!"
هفته ها يکي پي ديگر مي گذشت ابعاد زمان سرعت از آينده هاي مملو از آمال و آرزو ها تنگناي حال را پشت سر گذاشته به ماضي و گذشته هاي اندوخته از خاطره ها ميگراييد، خاطره هاي که يکي را تلخکام و ديگري را شرينکام ميساخت.
در يکي از روزها ارتباط نامکشوف مجدداً برقرار گرديد:
"شيرجان، شيرجان عزيزم ... چه حال داري؟"
"زيبا جان مه خوب استم، تو چطور؟"
"من تب داغ دارم، جانم را ميسوزاند... همين حالا روي چارپايي به بستر افتاده مريض هستم، شيرجان... نشود که يک روز ترا ناديده چشمم پت شود، واي خدايا چطور کنم... تو... تو نمي تواني پيشم بيائي؟ شيرجان، ترا به خدا پيشم بيا... باز پشيمان ميشوي..."
"زيباي عزيزم ... اگر زمين به زمان بخورد قسم بخدا و به جان تو که مه پيشت ميآيم ... ميآيم و پيشت ميمانم تا زنده استم با تو خواهم بود."
"شيرجان .... تو اشکهايم را نمي بيني ... هر وقت تنها باشم گريه ميکنم ... من تنها تو را دارم ... زيبا فقط شيرجانه ميشناسم و بس... يا ديدارت ... يا مرگ... شيرجان اگه بيائي زنده ميمانم."

"زيبا... زيباجان حوصله مندباش ... من هم ميخواهم از درواز بال کشيده پرواز کنم و خود را بتو برسانم ... من فيصله امرا کرده ام... پيشت ميآيم ...ميخواهم ترا زنده و سالم و تندرست به بينم..."
"ميائي ؟ قول است؟"
"هان، هان ميآيم، قول است"
معمولاً قليچ فرمانرواي دروازدر هر فرصت مساعد چند تن از افراد شرارت پيشهء خود را بمنظور دستبرد و آزار خانوادهء امير فقيد توظيف ميکرد دو شب قبل هم آنها به نواحي قلعه هجوم آورده سه تن دهقانان شرف بانو را مجروح ساخته در مقابل، يکنفر کشته دادند و چهار نفر شان با بدن خود آلود از آنجا فرار کردند و اين واقعه به افراد خانواده اثر گذاشت، شب هنگام اعضاي فاميل، و بستگان و افراد وفا دار آنها داخل قلعه دور هم آمدند و جهت ترتيبات امنيتي رويدادهاي مشابه آينده به جلسه وگفتگو پرداختند، پيرامون تهيه سلاح بيشتر، حفر خندقها، پهره داري هاي شبانه و امثال آنرا مطرح کردند.

هريک از اعضاي خانواده حق داشت اظهار نظر کند. چون نوبت سخن به "شيرخان" و "گلبانو" رسيد، شير خان گفت:"مادر... من تمام نظرات خانواده را شنيدم. حالا نوبت من است، من نظر خاص خود را دارم، خواهش ميکنم آنرا به غور بشنوند. از زمانيکه پدر ما شهيد شد، وضع خانواده دگر گون شده است. ما هميشه به حالت دفاع به سر ميبريم، قليج افراد زياد دارد، ما نمي توانيم هميشه در جنگ باشيم ولو نيمي از عايدات املاک را وقف مسايل دفاعي بسازيم. من نظرم را به همه تان ميگويم، اگر معقول پنداشته شود به آن عمل خواهيم کرد و اگر مورد پسند نباشد و دلايلي دارند هر کس بايد نظرش را بگويد. پيشنهاد من اينست که خانواده ما بطور دسته جمعي از در واز دوست داشتني خارج و رهسپار جنوب شويم براي اينکه راه هاي ديگر را قليچ بروي ما بسته است. مابا آنچه توان انتقال دارد به سمت جنوب مهاجرت ميکنيم. خدا مهربان است، ممکن سرنوشت ما را به جاي بهتري جاگزين سازد که از هر نگاه با شرايط فعلي نا آرام درواز مساعد و زنده گي با سعادتي را آغاز خواهيم کرد."

سکوت بر فضاي اطاق مستقر گرديد، بعضي خاموش، برخي حيرت زده، گروهي راضي و قسمتي هم ناراضي به نظر مي آمدند. نخست کساني که به مفکوره "شير خان" همنوا شدند "عزت خان"، "عبدي خان" و " گلبانو" بود. "دربانو" روبه شوهرش نمود، همسرش سر را به علامت قبول حرکت داد. ديگران سوال کردند "پس با املاک و مواشي و قلعه چکار کنيم"؟ . استاد صدر الدين روبه شرف بانو نموده گفت: "اگر چه من خود را جزء خانواده ميدانم ولي اجازه و حق به خود نمي دهم که در امور داخلي خانواده امير مرحوم مداخله کنم ولي صرف ميتوانم بگويم که نظر "شيرخان" را به عنوان يک نظر جامع، نافع و معقول مي پسندم. توجه کنيد، زنده گي خودش يک سفر است، تغيير جاي رهايش افق ديد شما را وسيع ميسازد و از جانبي هم حس کينه توزي دايمي را در برابر قليچ راهزن ازميان برداشته و زنده گي هر کدام ما وشما را به سوي مصئونيت، آرامش و انکشاف ميکشاند، شايد خواست الهي به اين باشد که به گفته شير خان از زادگاه خود دور شويم و هجرت کنيم. زماني ورطه بر مسلمانان که عده شان از چهل نفر تجاوز نمي کرد تنگ شد حضرت پيامبر دستور داد تا عده يي به کشور حبشه هجرت کنند. ماهم پيرو پيامبريم.

در مورد زمين ها و باغ و قلعه نظر من اينست که چون ما اين املاک را به همت پدران خود و عرق ريزي دهقانان آباد کرده ايم براي جبيره زحمت شان زمين ها را به آنها به اساس تعداد اعضاي خانواده ها واگذار کنيم چند تن آنها به انتخاب همه به داخل قلعه جاگزين شوند، ازباغ هاي اطراف قلعه ميتوانند نصفانصف ثمر برداشته عوايد آنرا به دوحصه تقسيم کنند. سهم شان را عادلانه براي خود بگيرند و سهم شمارا يا جنس يا نقد به خانواده، بهر جاييکه اقامت اختيار ميکنند انتقال بدهند، اين يک پيشنهاد است نه کدام نظر قاطع، اگر با آن موافق باشيد فيصله به دست خود شماست واگر آنرا رد ميکنيد اختيار داريد."

پس از غور و بحث، فرزندان ومادرشان طرفدار نظر استاد گرديده آنرا پذيرفتند. دهقانان مرد وزن، پير و جوان سر هارا برهنه کرده به دعا و سپاس آغاز و فيصله کردند که جوانان قسماً خانواده را تا جاي استقرار شان همراهي و ياري خواهند کرد از فرداي آنروز حالت تازه يي آن داخل و خارج قلعه ايجاد شده بود. در زنده گي همه صفحه نويني باز گرديد، شور و شعف تازه يي به چهره افراد پديد آمد. قلب خورد و کلان مي تپيد. مردم درواز گروه گروه با سيماي متأثر به قلعه مي آمدند تا به نوبه با خانواده امير ديدار و وداع نمايند.

قاضي شهر آمد و اسناد  وقباله هاي واگذاري املاک را تنظيم و مهر کرد. خبر مهاجرت احتمالي اين خانواده در حلقات مردم آن سرزمين پيچيد. هفته بعد قليچ خان نيز از اين خبر آگاهي حاصل کرد در ظاهر واکنشي نشان نداد ولي در باطن خوشحال گرديد.
آماده گي ها جهت اين سفر طولاني گرفته شد. 25 قاطر نيرو مند به مواشي افزوده شد تا در خدمت قافله قرار گيرند.
عده يي افراد خانواده درين وقت به 38 نفر ميرسيد و تعداد عمومي به شمول همبستگان به 94 تن بالغ ميگرديد و اکثر شان سلاح با خود داشتند. 50 رأس اسپ، 35 رأس قاطر، 11 مرکب، 8 شتر، 25 رأس گاو شيري، 10 نر گاو قلبه يي، 200 مرغ خانگي، 1 پشک و حتي 1 طوطاي سبز رنگ گلبانو هم شامل قافله آماده به حرکت بود.

آنچه اساسيه و فرش قابل حمل بسته بندي شده مابقي به عمله و دهقانان و ساير مردم تحفه گرديد. غله جات و حيوانان مازاد به فروش رسيد. يک رمه گوسفند سالم وقوي و دو سگ جهت حفاظت رمه نيز ضميمه کاروان گرديد، "محمد آغه" و "صواد خان" به صفت رهبران اين قافله منتخب شدند. مسئوليت سراسري سفر را شخص شرف بانو به دستياري پسرش "عزت خان" به عهده داشتند.

خويشاوندان "شرف بانو" از منطقه "بهارک" به در واز آمدند، البته ترک درواز براي افراد خانواده خيلي مشکل و غم انگيز بود ولي از جانب ديگر مفکوره سفر همواره يک نوع ذوق زده گي با خود دارد که در چهره اکثر افراد خانواده محسوس بود، ذوق زده گي به جهت يک سرنوشت نوين که پيامش نماي شالوده ريزي پردرخشش يک درون مايه ماندگارانساني را در قبال داشته است.

سحرگاه يکي از روزهاي اوايل بهار سال 941 هـ ش مطابق سال 1562 ميلادي يعني چهار صد وسي ودو سال قبل از امروز (تاريخ تحريرکتاب) هنگاميکه در افق روشني روز نيامده و مرغان سحر خيز دراز هنوز سر به زير بال نهاده بودند، قافله خانواده مهاجر با دعاي مسن ترين مرد درواز به حرکت آغاز نموده و بر اسپها سوار شدند و سمت جنوب را در پيش گرفتند.

طبق معمول دروازيها بمجرديکه قافله چند قدمي دور شد هريک از اهالي ظرف آبي عقب آنها روي زمين ريختند و به قافله بزرگ تاوقتي در لابلاي تاريکي سحرگاهان چشم دوختند که قافله رفته رفته از نظر دور و دور تر و بالآخره نا پديد گرديد. ديگر صداي جرس و زنگوله هاي آويخته بگردن شتران را نمي شنيدند. قافلة درواز از نقطة معلوم به سوي نقطه مجهولي روان گرديد. سرنوشت زنده گي غالباً هدف نامعين مقابل خود دارد، انسان نميتواند جريان فرداي امروزش را پيشبيني کند، قدمها مشخص به جلو گذاشته ميشود ولي در خلال همين حالت انسان هدفمند راهش را در زنده گي باز نموده با شکيبايي به سمت هدف انتخاب شده پيش ميرود، قضا و اتفاق و شانس اورا ياري ميکند، اينجاست که نقش يک عزم و هدف برنامه ريزي شده پابپاي عامل يا عوامل داراي اهميت خاص خود است.

افراد قافله ما هم دل به دريا و سر به صحرا زده هر لحظه از موطن اصلي شان از درواز دور مي شدند.

بايد دانست درواز در کجا است:
درواز تقريباً شمالي ترين نقطه مرزي کشور ما بوده و درياي آمو از سمت شرق قوسي زده بسوي غرب درواز بجريان هميشه گي خود ادامه ميدهد. در مرکز اين قوس نيم دايرة بالايي منطقه درواز قرارد ارد، جاييکه خط 71 درجه طول البلد شمالي با خط 38 درجه و 26 دقيقه عرض البلد را تقاطع ميکند.
سمت شرقي آن با کوه هاي مرتفع پوشيده و هرچند به سوي غرب نيزديک شويم نشيبي زمين بيشتر ميگردد. در قسمت ارتفاعات بدخشان جوار غديل يا کول (شيوه) منطقه خوش آب و هواي «شغنان» قرار دارد.

قافله درواز جهت جنوب غربي را که دره هاي همواره تر از شرق دارد در پيش گرفت. چکاجاک سم اسپان، بع بع گوسفندان، نواي ني دهقان بچه ها، غريو رود خانة روان، بانگ خروسان، گفتگوي آهسته مهاجران، صداي پرشرنگ زنگوله هاي اشتران، سکتوت فضاي دره را مي شکست. قافله تازه نفس درواز براه پيمايي ادامه مدادند.

افق اندک اندک روشن ميشد، هواي مطبوع و ملايم بهاري رخساره هاي مهاجران را نوازش ميداد.

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/۱٠/۱٦

از درواز تا کاپیسا 

قسمت دوم

نوشته گل احمد شیفته

          
 ني ني، مه اصلاً ناجور نيستم فقط بخاطر ماد..." و حرفش را قطع کرده بسوي مادرش ديد که فاصله کمي از او دورتر بود. ولي مادر طوري وانمود که غرق تماشاي باغ است و سخنان او را نشنيده است.
شيرخان آهسته گفت "فقط بخاطر مادرم دوا را خوردم، مه مريض نيستم، زيبا..." صدا ديگر قطع شده بود.

شرف بانو اشکهايش را به پنهاني خشک کرد و بسوي منزل برگشتند. وقتي مادر تنها شد به هاي هاي گريست. بعد قضيه را به استاد صدرالدين و دخترش دربانو بگفت. در بانو به گريه افتاد ولي ميرزا صدرالدين به آنها دلداري نموده وعده داد که اين مسأله را عميقاً بررسي خواهد کرد.

استا صدرالدين چندين روز مخفيانه "شيرخان" را از دور و نزديک زير نظر قرار داد. يکروز شام آهسته پشت دوازه اتاق شيرخان آمده  به در گوش گذاشت. اتاق به سکوت فرو رفته بود. يگان سرفه و آه شيرخان را ميشنيد ولي لحظه ئي بعد سکوت بشکست و صداي هيجان زده شيرخان بلند شد...
"بلي ، زيبا جان... مي شنوم، توهم گپ مره براستي ميشنوي؟"
"من ؟ من به درواز استم زيبا جان..."
"درواز " درواز در بدخشان است"
...
"بدخشان؟ بدخشان در بدخشان است" "تو در کجاستي زيبا؟"
...
" شتل؟ شتل در کجاست؟" ...
" پروان ؟ پروان در کجاست؟"...

"تو هم جواب مرا تکرار ميکني – زيبا، ما چطور صداي يکديگر خود را ميشنويم؟ من اين مطلب را هيچ نمي فهمم، تو چطور مرا شناختي؟" ...
"عجيب است، تو صحبت مرا با استادم وقت درس شنيدي که استادم نام مرا گرفت ... تو چطور از اين فاصله دور حرف هاي مرا ميشنديدي؟"...
"فهميدم، فهميدم، تو تنها صداي مرا مي شنيدي که من يک جمله عربي را به دري اينطور ترجمه ميکردم (اسم من شيرخان است) و تو حرف مرا شنيدي... اما چطور ؟ ... چرا خاموش استي؟ زيبا، زيبا، چه شدي؟"
سکوت ــــــ
استاد صدرالدين تمام اين صحبت عجيب را از پشت در شنيده بود.
زيبا- دواز- بدخشان- شتل- پروان، ترجمه جمله عربي – بخاطرش آمد که واقعاً چنين بوده است- واقعيت دارد- اما چقدر عجيب است – بايد در زمينه با استادان روان شناسي مدرسه بزرگ تخارستان تماس گرفته شود. صبح روز بعد ميرزا صدرالدين سوار براسپ رهسپار مدرسه معروف تخارستان گرديد وقتي به مدرسه رسيد فوراً مسأله را با استادان و دانشمندان مطرح نمود. گفتگو و مناظره علمي مبسوطي ميان شان در گرفت، بگوبگو ها به درازا کشيد، يکي اين حادثه را تمارض و اغواگري فکر ميکرد، ديگري آنرا يک خلسه ميدانست، بعضي آنرا عارضه رواني تصور مي نمود، اين وآن چيزي و نظري اظهار کرد، ميرزا صدرالدين يک رشته دلايلي براي اقناع آنها ارائه نمود.

يک استاد روان شناس کهنسال که تا آنوقت حرفي بزبان نيآورده بود آغاز به سخن کرده گفت:
" اين سلسله مسائلي است که باري يکي از دانشمندان عهد عتيق بآن تماس گرفته براي روشن گرداندن اذهان مردم آنزمان شمه ئي ازان را ياد کرده ولي همين انکشاف تازه در لابلاي تاريکي هاي زمان محو و بفراموشي ها در انباز انديشه هاي ردشده سپرده شد غافل ازانکه روال انديشه هاي بشري خصلت يک پديده را دارد و پديده ها بحکم قانون طبيعي نابود نمي شوند. چنانچه زمان حال يک آن فاصل است که آرام و يکنواخت ازگذشته فرومرده و فراموش شده به آينده تازه عبور ميکند ولي پديده هاي اندوخته زمان گذشته را با خود مي آورد. فرضيات و قوانين به يک اندازه بر لبه لغزشگاه اند و قانون اثبات شده جاوداني در علم نشان نميتوان داد، اکثراً معلوم غيرمسبوق و شکار انديشه هاي عريان گذشته اند.

اکنون ما به پديده اي برخورده ايم که ريشه اش تا ژرفاي زمان گذشته ميرسد، پديده انتقال فکر از فاصله بعيد، بعضي انسانها داراي چنين استعداد عجيب ميباشد. اين حقيقت ثابت تاريخي است که افلاطون يوناني از فاصله چهارصد ذراع دور از مقر باغ اکادمي اش با يکي  ازشاگرد انش مبادله افکار ميکرد... شايد دانش فردا از اين پديده بهره بردارد ولي ما امروز اجازه نداريم منکر آن شويم زيرا به آن رابطه  رواني بدرستي پي نبرده ايم در قصوري هم نداريم. انتقال افکار از فاصله بعيد که يک نام قديم لاتيني هم دارد و من درين جا کتاب آنرا دارم ولي فعلاً بيادم نيست.
اين مرد جوان شاگرد استاد صدرالدين بنام شيرخان و آن دخترک موهوم بنام زيبا هم احتمالاً داراي همين استعداد هستند.

جناب صدرالدين، شما به يقين روي اين موضوع جالب بررسي خواهيد کرد، از موجوديت آن محل يعني " شتل " در سرزمين "پروان" آغاز کنيد بيبينيد جايي، محلي بنام شتل دره در پروان (پنجشيرامروز) که از روي تاريخ و علم العرض با نامش آشنا هستيم و جود دارد يا ندارد. ازشما ميپرسم که شما گاهي هم در دروس تان علاقه بنام "پروان" به شاگرد تان چيزي گفته ايد؟ "نخير" پس حرف من هم تمام شد".

ادامه دارد

برگرفته از ویبلاگ قلهء آرزو

لینک      نظرات ()      

  نویسنده: م.و.ر - ۱۳۸٥/۱٠/۱٦

از درواز تا کاپيسا

قسمت اول

نوشته : گل احمد شيفته
    

يادهاني :
اين داستان را گل احمد شيفته سالها پيش با نقل از کتابهاي خطي کساني که از آن روزگار ميراث داشتند استفاده برده و در سالهاي پيش در مجله فلکلور مختصراَ به نشر رسيده بود که از روي آن راديو افغانستان وقت نمايشنامه زيبايي را ترتيب و در چند شب پيهم پخش گرديد. اينک که داستان از درواز تا کاپيسا به شکل مکمل در رساله کوچک در خارج از کشور به نشر رسيده يک جلد آن را به قلة آرزو فرستاده است، "قله آرزو" آنرا براي جلب توجه هرچه بيشتر خوانندگان خود به فرهنگ وفلکلور اين سرزمين عزيز به نشر آن اقدام مي ورزد:

صداي خوش چند "کبک" و "بودنه" و"جل" از ميان قفس هاي داخل دکان پرنده فروش و غمبر خيل کبوتران رنگارنگ از بالاي چجة اين دکان با هلهلة چلچله هاي القاسي در فضا دست بهم داده در بين آواز شرشر رود خانه مست و کف آلود که از قله کوه پايه هاي پربرف بسرعت سرازير ميشد، ناپديد ميگرديد.

دود نازکي از بالاي نل سماوار چايخانه بلند واز روزنه سقف به هوا ميرفت. شاگرد سماوارچي دستة چند چاينک پر از چاي را ميان انگشتانش محکم گرفته بدست ديگر پياله هاي غوره يي را بسوي مشتريان مشتاق که روي تخت چوبين داخل چايخانه بالاي قاليچه ها زانو زده اند حمل ميکرد. آهنگ آرام مرد دنبوره نواز با چين آبي و دستمال گلدار به کمر و دستار کرباسي اش، مشتريان را سرگرم مي ساخت. استاد سماوارچي آتش زير چاينکي هاي گوشت و شوربا را با پکه تازه ميکرد و با هرضرب آهنگ دلنواز دنبور آهسته سري مي جنباند و با سيخ نوک چنگي از سوراخهاي زيرين سماوار جوشان، خاکستر را پائين مي ريخت. هر دو سماوار برنجي جلاي خاصي داشت و دخل سکه ها گاه گاه شرنگ مطبوع بر ميآورد. آواي مست دنبوره با صداي مردانه نوازنده همنوا ميشد: "درواز چه خوش آب و هوايي داره، جانم..."
در گوشه و کنار تخت، مشتريان پير و جوان به خورجين قاليني تکيه زده از نوشيدن چاي و صرف شوربا و شنيدن آهنگ دنبوره با کيف خاصي لذت مي بردند.

مرد بلند قامت لاغر اندامي با ريش کوتاه سياه و با چپن قاقمه و دستار سفيد وارد چايخانه شده سالامي به استاد نمود و روي تخت بالا رفت. استاد گفت: "سلام عليکم، ميرزا صدرالدين، خوش آمديد، چاي هيل دار تانرا فوراً تيار ميکنم".

ميرزا صدرالدين به گوشه اي نشت و کتابي ر اباز کرده مصروف مطالعه گرديد. مهمانان ديگر با انگاه احترام کارانه و پر مهر به او ديدند. يکي دو تن به او جا خالي کرده سلام دادند. يک مهمان سالخورده به نفر همجوارش که معلوم بود فرزندش است آهسته با سرگوشي گفت: "اين مرد عالم دانشمند استاد خانواده امير مرحوم است که خدا بيامرزدش. استاد خود امير، استاد زنش [شرف بانو] و استاد هفت بچه اش و دو دخترش. امير را نامردانه کشتند و جايشه گرفتند". مهمان سالخورده آهي کشيد گفت:" واي که چه امير خوب و عادل و مهربان بود... ما در زمان او آدم بوديم... کسي را آزار نداد، گوسفند کسي را نگرفت... دارائي کسي ره ضبط نکرد... مسلمان بود، همه مردم ما امير و خانواده اوره دوست داشت... حالا شنيديم که خانواده مرحوم از اينجا، از درواز بکدام جاي نا معلومي نقل مکان ميکنند... خدا همراه شان باشد".
پسرش آهسته گفت: " امير نو آدم بسيار ظالم است، نوکرانش اسپ کرة مرا گرفتند و بردند، خدا اينهاره بغضب خود گرفتار کند."
مهمان سالخورده گفت:" خيراست، بچيم، برايت اسپ ديگر ميخرم".

استاد سماوارچي، خود از جا برخاسته چاينک و پياله و کشمش و نان را روي يک پطنوس چوبي جلو پاي ميرزا صدر الدين گذاشت. چند لحظه ميرزا صدرالدين از جا برخاسته سکه اي به استاد بداد که او در آغاز نمي خواست از ميرزا پول بستاند، ولي ميرزا پس از تعارف سلام خاموشانه از چايخانه بيرون رفته بر اسپش که با پايه دکان جلو بند بود سوار شده از آنجا دورشد. درواز هواي خوشي داشت،، کشت زارهاي گندم و جو درختان ناک وتوت و انار، رمه هاي گوسفندان و اسپ هاي اصيلش شهرت داشت. مردم درواز خوش زبان و با محبت، زحمتکش و در عين زمان با شهامت و پهلوان و شجاع بودند، شعر مي سرودند، علم مي آموختند و تجارت و مالداري کار شان و کانهاي لعل ثروت شان غالباً در تپه ها مي زيستند که از بيرون با يکنوع ني بشکل مخروطي و از درون ب قالين پوشيده بود. دامنه کوه ها چراگاه سرسزي براي گله هاي مواشي شان شمرده ميشد، روغن زرد و کنجد، مسکه و ماست وقروت و عسل و خربوزه در هر منزل وافر بود. پشم ريشي، بافت قالين و گليم ونمد، صنعت موزه سازي، پارچه بافي، مسگري، زراعت، ذوق ترتيب اسپ، پيله ابريشم، شکار و بالاخره تجارت و پيشه وري رونق خوبي در سرزمين درواز داشت.

قلعه بلند و برجدار امير دلاورخان در ميان کشت زار ها نمايان بود. شخصي که پس از قتل امير مرحوم زمام امور درواز را بزور سرنيزه بدست آورده بود قليچ نام داشت که از راهزني و غارتگري به امارت رسيد. اين مرد بدطينت بنابر ارادتي که مردم به امير سابق شان داشتند، نتوانست ملک و مال اورا تصاحب کند واز افراد وابسته به امير سابق در باطن مي هراسيد، با آنهم اکنون قليچ امر درواز، پادشاه درواز بود: گروهي از اقوام شريرش را بدور خود گرد آوري و از مردم باج ميگرفت، البته بجز خانواده امير سابق که با او سر و کاري نداشت.
يکي  دو بار افراد قليچ خواستند شبانه بسوي قلعه امير سابق هجوم آورند، ولي همسر شجاع امير با پسران جوان و افراد وفادارش آنها را چنان عقب زدند و سرزنش کردند که قليچ ديگر جرآت حمله را از دست داد.

همسر امير سابق"شرف بانو" زني بود بسيار شجاع، با دانش و با درايت، در نوشتن خط خوش شهرت داشت، علوم متداوله را از نزد استاد با دانش ميرزا صدرالدين آموخت، ميرزا صدرالدين از وابسته گان مادري "شرف بانو" از اهل بهارک بود. مدتي سمت استادي مدرسه بزرگ تخارستان را بعهده داشت ولي بعداً با همسر و يگانه فرزندش به قلعه امير جا گزين گرديد و به تدريس افراد خانواده امير اشغال يافت، به پسران و دختران امير تفسير، منطق، رياضي، ادبيات، خطاطي وساير علوم را بياموخت، پسران امير علاوتاً وارد مدرسه بزرگ تخارستان شدند و از انجا هم کسب دانش کردند. امير و شرف بانو هفت پسر ودو دختر داشتند، پسر بزرگ شان"عزت خان" علاوه بر دانشي که فرا گرفت ذوق نجاري داشت، ميرزا صدر الدين وسايل اين حرفه را براي او تهيه کرد. عزت خان با ذوق سرشارش درين رشته انکشاف نمود به شبکه کاري، منبت کاري، ساختن وسايط معمول منزل و قنداق سازي دست يافت اين سرگرمي خوبي برايش بود و ازآن نفع زياد مي برد.
پسر دومي ناصر خان بود که او هم مانند ساير برادران از دانش بهره مند شد بيشتر به کشت و زرع گلها شوق داشت با دهقانان يکجا کار ميکرد، کشت گندم، جو، شالي کاري، باغداري، نهال شاني وطريقه جمع آوري غله، اعمار گدام ها، تقويت کشتزار ها و اصلاح نوع ميوه جات را فرا گرفت. مرد خوش خلق، متبسم، بذله گو و شوخ بود. در کارش بقدري پيش رفت که تقريباً ناظر املاک شده بود. خشت ريزي، سنگ کاري، بنائي، ترميم داخل قلعه و اطراف منزل همه به او سپرده شده بود. پسر سوم وچهارم که دگانگي و در ضمن باجة همديگر بودند، "پات خان" و "عبدي خان" نام داشتند. پات خان و عبدي خان داراي ذوق مشترک به ترتيب گاو، گوسفند، مرغ و اسپ بوند، شمارش مواشي به همت اين دو برادر در منزل شان بالا گرفت و به اصطلاح امروزي فارم هاي مرغداري و سيع را بنا نهادند و به اصلاح نسل حيوانات آغاز نمودند. تهيه گوشت و تخم و پشم و امثال آن را به آنها مربوط بود. کرم پيله را اين دو برادر، بين مردم درواز رايج بيشتر ساخت. زنبورداري و توليد عسل توسط اين دو برادر رونق يافت، سبد هاي بزرگ تخم مرغ و مرغابي را روزانه بمشتريان بازار عرضه ميکردند و بهترين نسل اسپ دروازي در طويله هاي مرتب شان ايجاد گرديد، شير و روغن و لبنيات آنها خريداران فراوان را بخود جلب کرد.

پسر پنجم "صوات خان" يا"صواد خان" و پسر ششم "محمد آغه"، مردان آزاده، شکاري، يکه تاز، چاپ انداز، پهلوان وشميشير بدست بودند. در واقع حفاظت و امنيت املاک خانواده بدوش اين دو برادر سپرده بودند. در ورزش بزکشي کسي تاب رقابت با صواد خان و محمد آغه خان را در تمام سرزمين آن منطقه نداشت. صواد خان و محمد آغه خان روي قله هاي بلند رفته آهو شکار ميکردند و تيرشان هرگز به هدر نميرفت. دزدان و شرارت پيشه گان منطقه با شنديدن نام اين دو برادر بخود ميلرزيدند، مردان خوش قلب، سخاوت پيشه و غمخوار بيچارگان شمرده ميشدند. هرگاه مشکلي خلق ميشد يا کدام حيوان وحشي مواشي مردم را مورد حمله قرار ميداد صواد خان و محمد آغه خان بلادرنگ بسر ميرسيدند وغايله ها فرو مي نشست. پسر هفتم امير درواز شيرجان جوانترين فرزند دودمان امير بود چون ازدواج نکرده بود، مجرد و نزد مادر بسر مي برد به اصطلاح نازدانه فاميل بشمار مي آمد. يک احساس نارام کننده مادرش شرف بانو را همواره رنج ميداد. مادر ميديد که شير خان هميشه مغموم و گرفته بنظر ميآمد بهمين خاطر به عزت خان وناصر خان هدايت دادکار گاهي از چوب در باغ بسازند پشم وابريشم و نخ تهيه کردند و به شيرجان جوان طريق يافت پارچه هاي نفيس را آموختند و مادر به او هدايت داد تا به خواهران و برادران و همسران آنها پارچه لباس تهيه کند. شير خان بمرور زمان به بافتن پارچه مهارت زياد حاصل و تکه هاي ساخته و بافته دست شيرجان در درواز و نواحي آن طرف پسند و محبوبيت مردم قرار گرفت. زن و مرد بشوق اينکه از پارچه بافت شيرجان پسر امير سابق لباس بتن داشته باشند در خريد آن از همديگر سبقت مي جستند، و اما اين همه کار و مصروفيت شيرجان از همان حالت مغمول و رکود دروني و خاموشي دائمي اش نکاست و اين موضوع شيرجان، شرف بانو را سخت دچار تشويش کرد شبها دير نزد او مي نشست و دليل غم واندوه او را جويا ميشد ولي شيرجان اکثراً خاموش مي بود ودر گوشه آرامي پناه ميبرد.

دختر اول شرف بانو که پس از ناصر خان بدنيا آمده بود "دُربانو" نام داشت و با جواني متين و هوشيار بنام عصمت الله از خانواده سرشناس و ثروتمند علاقه کشم ازدواج کرده بود. "دربانو" زن عفيف و باهمت بود يکي از مميزات دُر بانو اين بود که نصف اول کلام مجيد را حفظ داشت و در حديثات و رياضي نزد استاد صدر الدين اندوخته شاياني حاصل نموده مانند مادرش  خوش خط بود در مطالعات به خصوص مثنوي معنوي ملانا جلال الدين بلخ علاقة زياد داشت حساب و کتاب معاملات خريد وفروش در خانواده را در بانو اجراء ميکرد.

دختر دوم، کم سن ترين فرد دودمان امير که پس از شيرجان چشم بجهان باز کرد"گلبانو" بود. اين دختر جوان امور آشپزخانه، دوختن لباس فرزندان برادران و خواهر و تنظيم داخل قلعه را پيش ميبرد، دختري زيباروي نيرومند بوده در عصمت و پاکدامني ويکتا پرستي شهرت داشت و مانند افراد خانواده قامتي رسا و بلند و موهاي خرمائي رنگش طويلترين موي بين زنان دختران فاميل بود. خنده هاي معصومانه اش اندوه اطرافيانش را از ميان مي برد. استاد صدرالدين او را ذکي ترين شاگردش خطاب ميکرد. درسش به کتاب "هدايه" رسيده و ذوقش در پختن و قالين بافي بود.
عصر يکي ازروزها، زمانيکه خورشيد به سوي افق در پس پاره هاي روشن و تاريک ابرهاي مغرب فرو مي نشست ورنگ حاشية ابرها را قرمز مي ساخت، جوان ترين فرزند خانواده شيرجان خوش سيما در حاليکه آرام آرام با لباس سفيد سادة محلي بتن و پاپوشهاي چرمي ظريفي به پا داشت روي پلوان شاليزار قدم ميزد، تنها بود، از دور اسپهاي برهنه را که روي علفچر ها ايستاده بودند تماشا ميکرد ناگهان يک احساس مرموز اور ار بخود آورد، احساس عجيبي که هرگز سابقه به او نداشت. حس ميکرد که کسي او را به نام صدا ميزند. به اطراف نظر افگند ولي... هيچ کس در آن نزديکي ها نبود، با خود گفت گاهي چنين احساس به هرشحصي پيش ميآيد، ولي بازهم همان حس ظهور کرد.

شيرجان- شيرجان - شيرجان
شير خان به جلو وعقب ديد، او تنها بود اما اين صدا...
شيرجان خاموشي استي؟...
اين بار شيرجان با دقت تمام گوش فرا داد.
شيرجان... ترا بخدا حرف بزن، شيرجان...
ناخود آگاه شيرجان آهسته گفت:
کيست، کيستي؟
صدا تکرار شد: شيرجان ... اين توستي که حرف ميزني؟
اين صدا، مثليکه از دور، خيلي دور، از جاي نا معلومي مي آيد، در واقع او اين صدا را با گوش خود نمي شنيد، از نهاد خود، از ضمير و درون خود، در فکر خود حس ميکرد، صداي بسيار خوشايند و پر آهنگ يک ... يک دختر بود.
شيرجان...ش ي ر ج ا ن !
شيرجان با صداي اندک بلند، بي اراده گفت: چه صداي زيبا، زيبا...
بلا درنگ صدا را بار ديگر شنيد، درک کرد.
واي... شيرجان...توهم مره مي شناسي؟
نه، مه فقط گفتم زيبا...
نام مه زيبا است...شيرجان!
زيبا؟ راستي؟، نامت زيبا است؟
بلي، زيبا است صدا ديگر خاموش شده بود ديگر آنرا نشنيد.
دو روز پياپي شيرجان سر پلوانهاي شاليزار موقع عصر سرگردان بود ولي ازان صداي خوش و مليح خبري نبود. با خود ميگفت:
اين زيبا ... اين صداي مجهول، اين زيبا کيست، کجاست، که تمام حواس مرا بسوي خود ميکشد؟ آيا...آيا من اين صدا را، اين پيام نا شناخته را شنيده ام، يا اينکه نشود عقلم را از دست داده ام، آيا اختلالي در دماغم پيدا شده است؟ آخر من اين راز را با چه کسي در ميان بگذارم ؟ مگر مرا
ديوانه تصور نمي کنند؟ با مادرم... با خانواده ام... با استادم... با کي ؟ مرا مسخره خواهند کرد... نه ... نبايد اين نقص دماغي را به کسي بگويم، پس چه کنم... نميدانم... ولي ميل دارم اين صدا را... صداي زيبا را يکبار ديگر بشنوم، اما اين زيبا که اکنون در قلبم، در دماغم جا گرفته، حتماً بايد وجود داشته باشد ورنه من چگونه توانستم اين صدا را بشنوم... اما چگونه صدائي؟ چه شد که اين صدا قطع شد؟
يک هفته از اين واقعه گذشت، شيرخان اکنون بيشتر و همواره خاموش و اندوهگين بود. مادرش شرف بانو که در خفا از ديدن وضع پسرش رنج مي برد. يکي دو بار به شيرخان پيشنهاد کرد که با او نزد حکيم محمد رستم برود. ولي شيرخان امتناع ورزيد. شرف بانو خود نزد حکيم رفت و تکليف پسرش را با او در ميان گذاشت. حکيم محمد رستم به او گفت:"علما عارضة رواني را خفقان ميگويند، خفقان درديست باطني، عميق و صعب العلاج، ولي درمان اين مرض نا ممکن نيست، منتها چهارصد تنگه زر در کار است تا براي نور چشم ما اميرزاده معجون و حبوب لازم را ازين اخلاص کيش کمينه آماده سازد".
شرف بانو هميان سکه ها را برآورده چهارصد تنگه بدست حکيم داد. قرار شد ادويه ضد خفقان تا فردا. فرداي آنروز شرف بانو با خواهش زياد از شيرخان خواست تا دارو را صرف کند. شيرخان "گولي" را خورد ولي اثر آن چيزي بجز هيچ نبود. شيرخان همان شيرخان خاموش و افسرده باقي ماند.
بمشوره استاد ميرزا صدرالدين، شرف بانو هر روز صبح و عصر شيرخان را با خود به هوا خوري و تماشا مي برد.
يکروز صبح در حاليکه شيرخان با مادر به تماشاي باغ بزرگ مرکز درواز که در دوران امير احداث شده بود، در گردش بود، ناگهان نداي مرموز به شيرخان سرگوشي کرد:
"شيرجان... شيرجان، صدايم را ميشنوي؟"
شيرخان با شتاب زدگي توقف نموده گفت:
"زيبا، زيبا جان، توستي؟ چند روز منتظر صدايت بودم..."
"شکر که باز همرايت گپ ميزنم، شيرجان، مره بجاي دورو پيش يک حکيم برده بودند، بمه دوا داد... پيش يک حکيم  هندو..."
"زيبا، مريض استي؟ حاله خوب شدي؟ دواي حکيمه خوردي؟"
"بلي، هان، خوردم... مگر..."
شرف بانو با تعجب قدمهايشرا آهسته ساخت از گوشه چشم نگاه از حسرت و تشويش به شيرجان افگند، به اطرافش نظر کرد ولي دران دور و پيش غير از پسرش کسي نبود که با پسرش داخل صحبت شده باشد، سرش را تکان داده آهي کشيد.
" زيبا جان، من هم دواي يک حکيمه خوردم، اما..."
" تو ناجور استي شيرجان خدا نکند..."

لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر نگاهی کوتاه به نوشته مسعود فارانی به عنوان فدرالیسم؛ طرح مناسب برای همزیستی، نه جدایی در بدخشان انتقاد از یک وکیل به چاقوکشی انجامید تاریخ ناموسی افغانستان ( وردک التاریخ) اندر باب بی بی مهرو و پوهاند عبدالقیوم وردک بی بی مهرو: و در فرجام چرا؟ به ادامه اعمال فاشیستی پشتون نیزه سازی به وردکیزه سازی انجامید فرصت طلایی برای طرح فدرالیزم در افغانستان باید‌ها و نبایدهای تغییر نظام سیاسی در افغانستان
دوستان من رستاخیزملی فرترازمرزها جامرچ پایان تاجیکم تاجیک میدیا استادکریمی استالفی دختران اصلاح طلب باورسبز کشم زیبا دروازیان فدرال کام بخش نیکوی دهخدا خراسان ستاویز استاد راوش حافظ خانهء دل نگینه لعل بدخشان (بحری) سنگاب خواهان آزانس کوکچه پرس پژواک شورای متحدملی فرانسه افغانستان وطندار داکتر مهدی آریانا دختر آرزوها برگردان انگلیسی به فارسی حکایت نامه فال حافظ اشعار ماندګار احمدیاسین فرخاری شیوای شرق خاهان حزب پان ایرانیست شغنان بدخشان افغانستان تارگاه اصلاح طلبان افغامستان رادیو رنگین کمان بی بی سی خاوران جاودان کوفی حماسه زن عزال دربند انجمن اندیشمندان بدخشان جمهوری سکوت برگردان فارسی به فارسی برگردان متون فارسی به انگلیسی رهروان اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من